در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره ی اوتو هاینریش کونر Otto Heinrich Kühner

در باره ی اوتو هاینریش کونر

 Otto Heinrich Kühner

 

اوتو هاینریش کونر در تاریخ دهم مارس 1921 در تنینگن نیم‌بورگ[1] در منطقه‌ای به نام برایز‌گاو[2] متولد شده و هجدهم اکتبر 1996 در شهر کاسل درگذشت.

پدر اوتو هاینریش کونر که گوستاو کونر نام داشت نخست کشیش بوده و  سپس در رشته الهیات پروفسورشد. او دوران کودکی‌اش را در همان دهکده زادگاهش سپری کرد. دوران دبیرستان وی در شهر هایدلبرگ[3] گذشت و وی در سال 1939 موفق به کسب دیپلم دبیرستان شد. شروع جنگ دوم جهانی تقریبا مصادف با اخذ دیپلم وی بود که سبب شد تا وی از شروع تا پایان جنگ را در لباس سربازی و در جبهه‌ی جنگ بگذراند.

وی اواخر جنگ را در روسیه به عنوان اسیر جنگی با درجه‌ی ستوانی گذراند و به شدت مصدوم شد.

 اوتو هاینریش کونر بعد از پایان جنگ دوم جهانی و آزادی از اسارت در روسیه در سال 1947 در شهر هایدلبرگ در رشته‌های فلسفه، ادبیات و موسیقی شروع به تحصیل کرد واز سال 1950 تا 1965  در رادیو جنوب آلمان[4] به عنوان دراماتورگ و ویراستار به فعالیت پرداخت.

از اوتو هاینریش کونر نمایشنامه‌های زیادی به یادگار مانده که معروف‌ترین آنها همین جوخه اعدام می‌باشد که احتمالا قبل از سال 1950 نوشته شده است. وی گذشته از نمایشنامه در نگارش رمان، داستان و شعر نیز فعالیت‌های زیادی داشته است.

 اوتو هاینریش کونر دو بار ازدواج کرد. مرتبه اول در سال 1955 با هانزی کلهمت[5] که وی نیز در رادیو و روزنامه با همسرش همکاری می‌کرد. از این ازدواج پسری به دنیا آمد به نام اولریش اوتو فلوریان کونر[6]. ازدواج دوم وی نیز با یکی دیگر از همکارانش بود به نام کریستینه بروکنر[7] . از آنجائی که کریستینه بروکنر در شهر کاسل زندگی می‌کرد، وی نیز به این شهر آمده و آنجا ساکن شد و تا لحظه‌ی مرگش در این شهر ماند. این دو در سال 1984 در شهر کاسل بنیادی به نام بنیاد بروکنر و کونر را بنیان گذاشتند که در وهله‌ی اول از ادبیات شهر کاسل حمایت می‌کند و منزل مسکونی این دو ادیب را به یک موزه‌ی ادبی تبدیل کرده است.

 اوتو هاینریش کونر بعد از سالها بیماری در سال 1996 در شهر کاسل درگذشت. وی را در نزدیکی آرولسن[8] و در دهکده‌ای به نام  شمیلینگ‌‌هاوزن[9] به خاک سپردند، که محل تولد همسر دومش کریستینه بروکنر بود. کریستینه نیز بعد از چند هفته از درگذشت اوتو هاینریش کونر درگذشت و در جوار همسرش به خاک سپرده شد. این دو نویسنده در یک سال به دنیا آمده و در یک‌سال نیز درگذشتند. 

 اوتو هاینریش کونر یکی از اعضای گروه 47 بود. وی علاوه بر این در انجمن نویسندگان آلمان و در انجمن قلم آلمان نیز عضویت داشت.

 مهمترین جوایزی که اوتو هاینریش کونر دریافت کرد:

  • 1953 جایزه‌ی ایمرمان در شهر دوسلدورف
  • 1957 جایزه‌ی ایمرمان در شهر دوسلدورف
  • 1977 جایزه‌ی گئورگ ماکنزن[10] برای بهترین داستان کوتاه آلمانی
  • 1982 جایزه‌ی شهر کاسل

 مهمترین آثار وی عبارتند از:

  • جوخه اعدام، داستان رادیوئی، 1950
  • سروان متیوشنکو، 1953
  • دفتر شعر حاشیه‌نشین‌ها، 1953
  • رمان نیکولسکویه، 1953
  • درام زمین هم یک ستاره است، 1955
  • داستان رادیوئی اطاق من هم‌مرز بابل است، 1954
  • جنون و نزول، 1953-1954
  • داستان  و سپس سکوت شد، 1956
  • داستان اعتماد به وقایع، 1956
  • دیگری، 1959
  • رمان سوراخ ژاکت کنت بوک فون بوکن‌بورگ، 1959
  • نمایشنامه کاسان سر راه سیبری است، 1959
  • نمایشنامه کودتا، 1962
  • نمایشنامه زمانه عوض می شود، 1962
  • رمان چهارشنبه خاکستری، 1962
  • رمان آگهی ازدواج، 1966
  • پومرر و اشعار دیگر، 1968
  • مطمئن، اشعار پومرر، 1972
  • اشعار پومرر، آزادی یک خیابان مشجر، 1974
  • رمان زندگینامه یک ضارب، 1975
  • میل به خاراندن پا، 1976
  • بی‌معنی‌های شکوفا، 1978
  • بیست‌و‌چهار ساعت به وقت محلی، 1979
  • پومرر، نیمچه حقیقت‌ها، 1979
  • سه حقیقت در باره ی یک قهرمان ملی، 1980
  • پومرر، فواید یک تار مو، 1981
  • آرامش لبخند، 1981
  • خانه‌ای برایم نقش کن، 1981
  • شعر برای چه؟ اشعار، 1983
  • رفیق کارتونی و عروسک کاهی، 1984
  • رؤیای یک سرزمین زیبا، 1985
  • تصاویر تو و کلمات من، 1987 (با کریستینه بروکنر)
  • تنبلی بدون استراحت، 1988
  • رمان، اولن‌اشپیگل من،1991
  • لبخند، 1991
  • نامه‌های چهل سال، می‌خواهم تابستان را به تو بیاموزم،) با کریستیانه بروکنر) 2003

 


[1] Teningen-Nimburg

[2] Breisgau

[3] Heidelberg

[4] Süddeutsche Rundfunk

[5] Hansi Klehmet

[6] Ulrich Otto Florian Kühner

[7] Christine Brückner

[8] Arolsen

[9] Schmillinghausen bei Arolsen

[10] Georg Mackensen Preis

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۸

نمایشنامه‌ی رادیوئی کــودتا اثر: اوتو هاینریش کونر

نمایشنامه‌ی رادیوئی

کــودتا

اثر:

اوتو هاینریش کونر

Otto Heinrich Kühner

Hörspiele

ترجمه: شاپور چهارده‌چریک

 

 نقش آفرینان:

 رئیس جمهور

 وزیر

 منشی

 

 (از دور صدای یازده ضربه‌ی ساعت از یک برج و صدای رژه‌ی سربازان شنیده می شود.)

 

رئیس جمهور:

 

بفرمائید.

 

منشی:

 

(با کمی فاصله) آقای وزیر دادگستری!

 

رئیس جمهور:

 

به معنای واقعی کلمه به موقع آمد. به ایشان بگوئید بفرمایند تو... ضمنا ...

 

منشی:

 

بله، آقای رئیس جمهور؟

 

رئیس جمهور:

 

ترتیب یک بطر شراب را هم بدهید.

 

منشی:

 

یک لیوان دیگر هم همراه باشد؟ برای آقای وزیر؟

 

 

 

رئیس جمهور:

 

چی گفتید؟

 

منشی:

 

آیا یک لیوان هم برای آقای وزیر دادگستری بیاوریم.

 

رئیس جمهور:

 

طبیعی است. لطفا دستور آن را بدهید. (عذرخواهانه) من کمی گیج هستم. بیماری تازه شفا یافته، و این گرمای هوا. این پنکه هم  حتما باید تعمیر شود. هوا برای یک کار متمرکز خیلی گرم است. شب گذشته هم خیلی بد خوابیدم. من فکر می‌کنم که او بیش از همیشه ناآرام است. ضمنا متوجه شدید که همین الآن پست نگهبانی تعویض شد. یک ساعت زودتر؟ چیز کوچکی است. تلفن وزیر کشور را برایم بگیرید. ولی نه! لازم نیست. واقعا چیز کوچکی است. این بازی را از توریست‌ها نگیریم. طبیعی است که در راهنماهای مسافرتی نوشته شده است که پست نگهبانی ساعت 12 تعویض می‌شود. بدیهی است که در این هوای گرم حتی توریست‌ها هم از این میدان فاصله می‌گیرند و به ساحل می‌روند.  ضمنا شما امروز بعد‌از‌ظهر از خدمت معاف هستید. به ساحل بروید یا به کوهستان! دره‌های ما این‌روز‌ها به طرز یگانه‌ای زیبا و باشکوه هستند. باغ‌ها پر از شکوفه، درختان هلو، گل‌های رز ...       

 

منشی:

 

 متشکرم قربان.

 

 

رئیس جمهور:

 

من از زحمات شما به اندازه کافی قدر‌دانی نکرده‌ام. شما برای من زحمات زیادی کشیده‌اید، حتی در دوره‌ی انقلاب. این که من شما را  در یک دوره از دست دادم، امروز برای من غیر قابل بخشایش است. ولی حتی انقلابیون نیز بعد از اینکه امور به حالت عادی بر‌می‌گردند به بوروکرات تبدیل می شوند. انسانها به ساختمانهای بلند بر‌می‌گردند و در راهروهای بزرگ و دفاتر خود را گم می‌کنند. من نمی‌دانم چرا الآن این مسائل به ذهنم خطور می‌کنند و نیز نمی‌دانم که چرا من خاصه امروز از زحمات شما قدردانی می‌کنم. شاید به این دلیل که ... ضمنا شما نمی‌خواهید یک لیوان شراب با ما بنوشید. می‌بینید، من حتی فراموش کردم که این را هم از شما بپرسم. پنکه حتما باید تعمیر شود. بله درست است، شما که شراب نمی‌نوشید. ولی این شراب یکی از بهترین شرابهای ماست. ما سال گذشته از این نوع شراب  20000 تن صادر کردیم. من خوشحالم که عزت و آبروی ما در جهان نه به صادرات اسلحه که به صادرات شراب وابسته است. می‌بینم که شما ناآرام می‌شوید.  

 

منشی:

 

جناب آقای وزیر دادگستری ...

 

رئیس جمهور:

 

طبیعی است. فقط یک حرف دیگر: از نارسائی‌های من درگذرید و آن را به کار زیاد من مربوط بدانید! احتمالا شما زحمت زیادی کشیدید تا به این درجه برسید. ببخشید که من این نکته را هم فراموش کردم! ولی شاید شما کمی به حق‌ خودتان رسیده باشید و می‌بینید که من به یک پیرمرد مبدل شده‌ام، پیرمردی که کمی هم می‌لنگد. البته همه‌ی ما پیرتر شده‌ایم. ولی جای پای زمان در وجود من مشهود‌تر است تا در وجود دیگران. سنگینی چنین مسئولیتی آدم را پیر می‌کند. و من شخصا قشنگ‌ترین ایام زندگی‌ام را از دست دادم. من باید همانند یک رئیس جمهور رفتار می‌کردم. من حتی تصاویر سایر روسای جمهور را با دقت بررسی می‌کردم، خاصه آن کشورهائی که بزرگ‌تر از کشور ما هستند، برای اینکه بتوانم خودم را با آنها قیاس کنم. ضمنا خانمم می‌خواست بین ساعت 10 و 11 به من زنگ بزند.     

 

منشی:

 

ولی کسی زنگ زنده است.

 

رئیس جمهور:

 

او می‌خواست به من بگوید، که آیا سگ‌های من تا کنون آرام شده‌اند. آنها از شب گذشته تا کنون به طور مشهودی ناآرام هستند. 

 

منشی:

 

بگویم به همسرتان زنگ بزنند.

 

رئیس جمهور:

 

بگذارید وزیر داخل شود. به استنوگراف هم بگوئید خودش را برای تایپ کردن حاضر کند و ترتیب تعمیر پنکه را هم بدهید!

 

منشی:

 

(در حال رفتن) من ترتیب این‌ کارها را خواهم داد.

(سکوت کوتاه، بعد صدای قدم‌های کسی شنیده می‌شود)

رئیس جمهور:

 

ببخشید که کمی منتظر شدید. شما خیلی به موقع آمدید. ولی شما همیشه موقع شناس بوده‌اید.

 

وزیر:

 

(با خوشحالی ساختگی) موقع‌شناسی یکی از انواع بازی با عدالت است. من وزیر دادگستری هستم.

 

رئیس جمهور:

 

بفرمائید لطفا، بنشینید.

وزیر:

 

شما کاملا شفا یافته‌اید؟

 

رئیس جمهور:

 

حالم خیلی بهتر شده است.  پزشک من به من اجازه داده که روزی دو تا سه ساعت کار کنم. متاسفانه، یکی از عواقب این بیماری هم عقب ماندن بعضی از کارها خاصه از وزارتخانه‌ی شماست. شاید بتوان اینک کارها را کمی تسریع کرد. بفرمائید!

 

وزیر:

 

(در حال ورق زدن پرونده‌ای است) این پیشنهاد شما در باره‌ی الغای قانون  جنحه است، تا آنجائیکه به جرایم سیاسی مربوط است. من مایلم به شما بگویم که الغای این قانون، معادل یک عفو سیاسی است، و اجرای آن عناصر ضد دولت را تقویت می‌کند و در راه ایجاد نظم عمومی و حمایت از قانون اساسی عواقب بسیار وخیمی خواهد داشت. بعد از مذاکره با ...  

 

رئیس جمهور:

 

(حرف او را قطم می‌کند) خوب موضوع بعدی چیست؟

 

وزیر:

 

(آشفته شده و باز هم در پرونده‌اش ورق می‌زند) موضوع بعدی مربوط به لغو قسمتی از قوانین اصلاحات ارضی است، که ما ده سال پیش تصویب کردیم، تا آنجائیکه مربوط به زمین‌های کشاورزی باشد که از قسمتی از آنها به طور خصوصی استفاده شود. من مایلم در این باره ...

 

رئیس جمهور:

 

خوب بعدی! من با نظرات شما در این مورد آشنا هستم.

 

وزیر:

 

(آشفته‌تر از قبل، بازهم درون پرونده‌اش دنبال چیزی می‌گردد) موضوع بعدی مربوط به پائین‌ آوردن عوارض گمرک برای صنایع و کشاورزی است. اگر اجازه بدهید من در این مورد یک مطلب اساسی را خدمتتان عرض می‌کنم. من در این مورد با عقیده‌ی آقای وزیر امور خارجه موافق هستم، که پائین آوردن این عوارض بدین گونه عواقب وخیمی برای صنایع ملی و اقتصاد کشاورزی کشورمان به دنبال خواهد داشت. مگر اینکه (تن صدایش به شدت تندتر می‌شود) شما حاضر شوید در سیاست داخلی به آنها امتیازاتی بدهید تا به هدف اصلی‌تان که همان  رقابت  آزاد اقتصادی و شراکت فی‌ما‌بین هم‌ارزش است، برسید و نظام اقتصادی ما را با نظام اقتصادی لیبرالیسم کشورهای .... 

 

رئیس جمهور:

 

انقلاب شما چه ساعتی شروع می‌شود؟

 

وزیر:

 

(غافلگیر شده و اعتمادش را از دست داده است) انقلاب؟

 

 

رئیس جمهور:

 

منظورم همان کودتای شماست؟ توطئه‌ی شما؟ شما کی به توپچی‌های درون سنگرتان دستور حمله خواهید داد؟

 

وزیر:

 

(مانند بالا غافلگیرانه) توپ؟ سنگر؟

 

رئیس جمهور:

 

(با لبخند) من دقیقا نمی‌دانستم، این فقط یک حدس و گمان بود. و یک موضوع کوچک شک و تردید مرا شدت بخشید. من چندی پیش اتفاقی از درون پنجره به بیرون نگاه کردم و دیدم که نگهبانها به جای ساعت 12 که معمول است،  ساعت 11 عوض شدند.  درست همان موقعی که شما برای دادن گزارش آمدید. این موضوع می‌توانست کاملا اتفاقی باشد، ولی حالا دریافتم که این موضع یک معنی و مفهومی دارد. سربازهای شما نگهبانی از کاخ را به عهده دارند. این کار از طرف من یک بی‌فکری بود. من باید چنین چیزی را جدی می‌گرفتم. ولی شما فراموش کردیده‌اید که من هم یک انقلاب را رهبری کرده‌ام. میدانی که شما چند دقیقه پیش از میان آن گذشتید و اینجا آمدید، باید شما را به یاد این موضوع بیندازد. اسم این میدان، اسم من است. ولی من باید اذعان کنم که ... 

 

وزیر:

 

(که حالا خود را جمع‌و‌جور کرده است) من مایلم ...

 

رئیس جمهور:

 

(همچنان به حرف زدنش ادامه می‌دهد) ولی من باید اذعان کنم که شب قبل مسائلی برای من روشن شد. دیشب از شبهای دیگر ناآرام‌تر بود. من این ناآرامی‌ها را می‌شنیدم، زیرا که من تمام شب بیدار بودم. یا اینکه برای من تمام شب بیدار بودم، این ناآرامی‌ها را شنیدم. نمی‌دانم. حتی سگ‌های من هم ناآرام بودند. تاحالا فکر می‌کردم که از دور، از جنگل صدای زنجیر چرخ ارابه‌ها را می شنوم. من حتی می‌انگاشتم که قطارها، بیشتر از هر روزی از روی پل می‌گذرند. من حدس می‌زنم، که ساعت  x    باید ساعت 12 باشد. بنابراین هنوز 45 دقیقه وقت باقی است.  ما ده سال قبل ...

( صدای یک  ضربه‌ی ساعت از برج کلیسا شنیده می شود)

هم اینک صدای این ضربه شنیده می‌شود. ساعت x    ما در ده سال قبل هم ساعت 12 بود.   ولی 12 ساعت دیرتر یعنی ساعت 12 شب. حتما یادتان می‌آید. ولی یک کودتا در ساعت 12 ظهر چیز جدیدی است که باید گفت واقعا  اصالت هم دارد و حاوی مکر و حیله هم هست. روش‌ها و متد‌ها در این مورد خیلی ظریف‌تر شده‌اند. ظهر،  موقعی که  کارگران در سالن غذاخوری مشغول صرف نهار هستند، موقعی که مردم از فرط گرما بی‌حال و مطیع و بی اراده هستند. گذشته از این گذشه، هیچ هم نظر‌ها را جلب نمی‌کند. مانند دزدان، که اگر روز روشن به دزدی بروند زیاد هم نظر‌ها را به خود جلب نمی‌کنند، تا اینکه شب به دزدی بروند. خوب این مطالبی که گفتم، درسته؟    

 

وزیر:

 

(بعد از یک سکوت کوتاه) من می‌توانم بگویم که این مطالب درست نیستند، و اینها صحت ندارند. ولی از آنجائی که شما این حقایق را جلوی چشم‌های من بیان کردید، پس من باید خیلی بدجنس باشم، اگر تا کنون  آنها را از طریق صدا یا حرکات صورتم لو نداده باشم. من هنرپیشه‌ی خوبی نیستم. برای شما هم کار ساده‌ای است، که حقیقت را از صورتم بخوانید. پس بگذارید با کارتهای باز بازی کنیم. این شاید آخرین دلیل و حجتی باشد که من به شما بدهکار هستم. 

 

رئیس جمهور:

 

یک یاغی، که موقع دروغ گفتن صورتش سرخ بشود، نوع جدیدی است، و خیلی هم شاعرانه است.  یا اینکه شما سعی می‌کنید، سر صحبت جدیدی را باز کنید؟ صحبتی که شما این 45 دقیقه باقیمانده را ... نه، من می‌بینم که فقط 43 دقیقه باقی مانده است. دو دقیقه به نفع شما. طبیعتا شما می‌دانید، که در چنین مواقعی بهتر است که نقش یک آدم حساس را بازی کنید. )برای یک لحظه به پشتی تکیه می‌دهد)  ولی هنوز هم هن اینجا همه‌کاره هستم. من هنوز هم می‌توانم نقشه‌های شما را نقش بر آب کنم. من هنوز هم می‌توانم این شورش را در نطفه خفه کنم. من می‌توانم به گروهان نگهبانی تلفن کنم ... (دوباره آرام می‌شود) نترسید! من می‌گویم "می‌توانم".  من می‌توانم تلفن کنم. ولی همانطور که شما مشاهده می‌کنید، تلفن نمی‌کنم. ولی، من شما را به مخمصه انداختم. من این دسیسه را 45 دقیقه زودتر از آن‌که شروع شود، کشف کردم. در هر صورت این جریان در نقشه‌های شما پیش‌بینی نشده بود. ولی شما باید آنها را پیش‌بینی می‌کردید.     

 

وزیر:

 

من اقرار می‌کنم، که این مطالب در نقشه‌های ما پیش‌بینی نشده بودند. من واقعا می‌خواستم شما را یک‌ ساعت معطل کنم. من آنقدر مطلب آماده داشتم که بتوانم شما را با آنها مشغول کنم. (دوباره در پرونده‌اش به جستجو می‌پردازد) مثلا قوانین اجرائی  در حقوق اجتماعی، یا دستور حفاظت از انجمن‌های حقوقی برای فقرا، یا ...

 

رئیس جمهور:

 

(حرف او را قطع می‌کند)شما باز هم می‌خواهید با این حرف‌ها مرا معطل کنید. فقط 41 دقیقه مانده است. من فکر می‌کنم که تا کنون تلفن‌ها را قطع کرده‌اید و اطاق منشی را هم افراد شما گرفته‌اند. من این‌ها را از آنجا می‌دانم که شراب و یک لیوان اضافی را هنوز نیاورده‌اند. من هر دوی آنها را سفارش داده بودم. من به شما تبریک می‌گویم. شما استعداد سازماندهی را دارید. البته اگر غیر از این بود که من شما را به کابینه‌ام نمی‌آوردم. شاید هم افرادی که ده سال پیش در انقلاب من حضور داشتند، تجربیاتشان را در اختیار شما قرار داده‌اند. در هر صورت شما کودتایتان را بد سازماندهی نکرده‌اید. و شما ظاهرا شجاعت هم دارید. شما با نادیده ‌گرفتن خطری که زندگی‌تان را تهدید می‌کرد، به طرف من آمدید، حتی بدون همراه، یا یک گزارشگر شخصی یا یک نفر دیگر. فکر کنم که این کار‌ها به کودتای شما یک رنگ‌ و بوی خاصی ببخشند. این هم می‌توانست باشد که من با شما به مقابله برخیزم و سر شما را از انقلاب یا دولت آینده طلب کنم. پس اشتباه نمی‌کنم اگر فرض کنم که شما را به جای من در نظر گرفته‌اند.     

 

وزیر:

 

(آهسته ولی محکم) بله.

 

رئیس جمهور:

 

من کس دیگری را هم نمی‌شناسم که  برای این کار قابل‌تر از شما باشد. کسی که دانش بیشتری در هدایت امور کشور و مردم داشته باشد. شما یک سخنگوی بسیار خوبی هستید. مردی با عقل سالم و قبل از هر چیز، با اعصاب سالم. ضمنا حقوقدان هم که هستید، وکیل سابق هم که بوده‌اید. به همین دلایل هم من شما را با تکالیف مهمی از قبیل سازماندهی مجدد امور حقوقی آشنا کردم. شما هم با کمال مسرت این تکالیف را انجام دادید. شما ایده و فانتزی داشتید. حتی همین الآن که شما به سراغ من آمده‌اید نشان دادید که شما آدم بافکری هستید. شجاعت فردی شما، که در اولین ساعات انقلابتان آن را نشان دادید، به صورت یک اساطوره درخواهد آمد و در انجام دادن امور مملکتی منافع زیادی برای شما خواهد داشت.  در حقیقت من هم ده سال پیش یک چنین کاری را انجام دادم. شما که می‌دانید. من طوری که برای دیگران به خوبی قابل رؤیت باشد، در اولین خط  انقلاب، روی سنگری ایستادم. به همین علت هم تیر به پای من اصابت کرد، زیرا که در این بلندی معمولا فقط سرها قرار داشتند.  این رفتار من کاملا غیر معقول و حتی بی‌معنی بود، ولی این افسانه در طول سالهای بعد  به طور غیر قابل جدا شدن به من چسبیده بود. آنها باید واقعا خیلی سعی می‌کردند تا شخصی مثل خودم را به کمک بفرستند..         

 

وزیر:

 

فکر  و احساسات من خیلی گویاتر از افکار و احساسات شما هستند. این یک تصادف محض است، که من اینک شخصا نزد شما در کاخ هستم. سخنرانی من برای شما هم موقعی تعیین شده بود که هنوز روز و ساعت انقلاب دقیقا مشخص نشده بود. و فقط برای اینکه شما را تحریک نکنم، به این قرار ملاقات آمدم. خوب، من می‌توانستم بهانه‌ای آورده و از آمدن به اینجا عذرخواهی کنم، ولی ...

   

رئیس جمهور:

 

... این ملاقات اتفاقی این فکر را در سر شما به وجود آورد که موقعیت را مغتنم شمرده و از آن استفاده کنید. درست نیست! همه چیز چنان تنظیم شده بود که شما اصلا لازم نمی‌دیدید که قرار ملاقات را عوض کنید. ولی حتی اگر تلفن‌ها را هم قطع کنید و سربازانتان اتاق منشی مرا اشغال کنند، باز هم من می‌توانم از یک در مخفی بگریزم. شما که شک ندارید که من فکر همه چیز را کرده باشم؟ در مخفی پشت قفسه کتابهاست.  

 

وزیر:

 

شما  نمی‌توانید چرخش جریانات را تغییر دهید. انقلاب دیگر بدون بروبرگرد به وقوع خواهد پیوست و پیروز خواهد شد. تمام ارتش از ما جانبداری می‌کند، نیروی زمینی، هوائی و دریائی با فرماندهانشان .  تقریبا تمام افراد کابینه پشت سر من ایستاده‌اند. وزیر دفاع خود شخصا عملیات نظامی را رهبری می‌کنند. نیم ساعت است که تمام فرودگاه‌ها و بنادر تعطیل و بسته شده‌اند. تمام نیروی دریائی در حالت آماده‌باش هستند. به تمام واحد‌های نیروی دریائی که فعلا روی آب هستند، دستور داده شده که به نزدیک‌ترین بندر بروند. پایتخت را هم ارتش یکم و سوم محاصره کرده‌اند. صد‌ها تانک بین راه هستند. تمام ایستگاه‌های رادیوئی در دست ما هستند. همانطور که شما هم کاملا درست تشخیص دادید، راس ساعت 12 انقلاب شروع خواهد شد. توپهای قلعه علامت شروع را می‌دهند. بعد هم عملیات نظامی با دقت مانند یک ساعت شروع خواهند شد. گرو‌های نیروی دریائی اینجا در پایتخت، سریعا تمام نقاط مهم نظامی را، از قبیل پل‌ها، بنادر و ایستگاه‌های راه آهن، تاسیسات صنعتی و ساختمانهای دولتی و ...  اشغال خواهند کرد.  چرا شما چیزی نمی‌گوئید؟

 

رئیس جمهور:

 

(آرام) چه بگویم؟

 

وزیر:

 

... و ساختمانهای دولتی (کاملا تحریک شده، تقریبا دست‌ پاچه شده) کمیته انقلاب فورا کار دولت را به دست خواهد گرفت. تمام آن دسته از اعضای کابینه هم که هنوز تحت فرمان من درنیامده باشند، فورا دستگیر و حبس خواهند شد. توپهای کشتی‌های جنگی ادارات دولتی و نهضت مقاومت را هدف گرفته‌اند. هواپیماهای جنگی نیز به حالت آماده‌باش در فرودگاه‌ها هستند. تانک‌ها هم‌اکنون تمام خیابانهای مهم را مسدود کرده‌اند. هر جا که با انقلاب مقاومت کنند، بیرحمانه این مقاومتها در هم شکسته خواهد شد. انقلاب پیروز خواهد شد.  حق پیروز خواهد شد.   

 

رئیس جمهور:

 

اگر بتوان به حرف‌های شما اعتماد کرد، که می‌توان به آنها اعتماد کرد، عملیات شما بدون شک پیروز خواهد شد. ولی من این عملیات را نه یک انقلاب، بلکه ضد انقلاب ، یا کودتا یا  براندازی دولت می‌نامم. 

 

 

 

وزیر:

 

من باید شما را ...

 

رئیس جمهور:

 

توجه داشته باشید! ما نمی‌خواهیم در این مورد با هم بحث کنیم. ولی وقتی که شما قدرت را به دست گرفتید، تاریخ‌نویسی را هم مطابق میل‌تان تغییر خواهید داد. من هم همین‌کار را کردم. و وقتی که بخواهید در مقابل ملت از انقلابتان دفاع کنید، دلایلتان کم نخواهند بود. من که هر چه فکر کردم، دلیلی ندیدم. می‌دانم، من انقلابتان را  نرم کرده‌ام. (بیشتر تحریک می‌شود) من میراث این انقلاب را از بین می‌برم. من به انقلاب خیانت می‌کنم. این است آن ترمینولوژی جدید شما. ولی تا موقعی که من زنده‌ام، (باز آرام می‌شود) به هیچ وجه ... . مرا ببخشید! من برای چند لحخظه همان سروصدا را در گوش و آن بوی سوختگی را در بینی‌ام حس کردم. ولی من این سروصدا و بوی سوختگی را علیه انقلاب شما به کار نخواهم برد. انقلاب‌ها انقلاب می‌زایند. اگر می‌خواهید از این اطاق استفاده کنید، به موقع به فکر آن باشید که در اطاق کارتان یک در مخفی کار بگذارید. شما که اینک می‌دانید که در مخفی کجاست. و به این موضوع هم فکر کنید – من این تجربه را کرده‌ام-: انسان کامل نیست. بهشت هم روی زمین نیست. من اعتراف می‌کنم:  انقلاب می‌تواند زمینه‌ی  خوبی داشته باشد. ولی فقط انسانهای حساس خواب آن را می‌بینند و آنهائی که اعصاب قوی‌تری دارند در آن پیروز می‌شوند. من هم یکی از همین انسانها بودم. ولی حالا اعصابم خورد شده است. من صندلی‌ام را به شما می‌بخشم. شما اجازه دارید که روی آن بنشینید و از کودتایتان دست بردارید. شما می‌توانید این را به عنوان یک کناره‌گیری یا  عزل از مقام تصور کنید. من به زندگی خصوصی‌ام بر‌می‌گردم و به شعر و پرورش سگ‌هایم می‌پردازم. یا اینکه باید این کار شما را به عنوان یک کار تاریخی بنگرم؟ ... خوب، شاید هم هنوز نمی‌دانم که چه باید بکنم. من  شاید  مجبور شوم کاری برای نجات زندگی‌ام انجام دهم یا اینکه از خودم دفاع کنم. به این سرعت نمی‌دانم چکار باید بکنم. (مکث کوتاه) نه، من هیچ کاری نمی‌کنم. همان که گفتم، من کناره‌گیری می‌کنم.شما حتی می‌توانید تپانچه مرا هم داشته باشد. بفرمائید! قبل از اینکه شما بیائید من آن را درون جیبم گذاشم و حالا آن را به شما می‌دهم.   ولی نه به این دلیل که تمام ارتش از شما جانبداری می کند؛ -من در این مورد هم شک دارم- و نه به این دلیل که شما خطوط تلفن را قطع و اطاق منشی مرا هم اشغال کرده اید؛ زیرا فقط به این دلیل که انسان برای چه زندگی می کند برای من مهمتر شده است تا اینکه انسان چگونه زندگی می کند.     

 

وزیر:

 

و باوجود این شما طپانچه ای در جیبتان داشتید. و آن را از ضامن خارج کرده بودید. و قصد آن را داشتید که از تلفن هم استفاده کنید. 

 

رئیس جمهور:

 

حرکات ناخواسته؛ عکس العمل اتوماتیک. نه؛ من هیچ کاری برای دفاع از خودم انجام نخواهم داد. همانطور که قبلا گفتم: نیروی عصبی من در هم شکسته است. شب بی خواب گذشته هم بقیه اش را ربود. تغییرات معمولا اموری هستند که به اعصاب آدمی مربوط می شوند و قاعدتا در یک شب اتفاق می افتند. شاید یک دارو یا یک دوای فسفری یا چیزی شبیه به آنها می توانست به من کمک کند تا من هم به نوبه خودم در برابر انقلاب شما مقاومت کنم. ولی من هیج کدام از اینها را فعلا در اختیار ندارم. گذشته از این؛ من نمی دانم که این داروها چقدر اثر می کنند. من پیرتر شده ام. سلولهایم دارند مراتبا از بین می روند. از لحاظ بیرونی می توان آن را در پوستم مشاهده کرد. از لحاظ درونی هم می توان آن را در اضمحلال نیروی بدنی ام دید. زودتر خسته می شوم. مردن شروع شده است؛ حتی اگر هم سالیان سال به طول بکشد. انسان برای اولین بار به آن فکر می کند. انسان می فهمد که رفتنی است و این رفتن مشروط به آن است که نامیرا باشیم. انسان احساس می کند که دارد به یک معبد می رود مثل شارل پنجم. در هر حال سوالات عوض می شوند. متعجبم از اینکه؛ چرا شما اینگونه نمی اندیشید. با وجودیکه شما زیاد هم از من جوانتر نیستید و قطعا کمتر از من هم باهوش نیستید.  این حتما به طبع هر انسانی و به ابعاد فانتزی وی بستگی دارد. من اقرار می کنم که از لحاظ جسمی هم کمی ثقیل تر شده ام. من چاق تر شده ام. من صبح ها دیگر زود از خواب بر نمی خیزم, آنگونه که به دانش آموزان آموخته اند. من دلم می خواست که این افسانه هائی را که در باره ی من گفته اند؛ شخصا  نابود کنم.  ولی کسی در موقعیت من نمی تواند این افسانه ها را نابود کند, افسانه هائی که ائ به خاطر آنها به این موقعیت دست یافته است. من می دانم که شما صبح زود از خواب برمی خیزید و با آب سرد دوش می گیرید. این کار خیلی سالم است. کسانی انقلاب می کنند که سحرخیز باشند و با آب سرد دوش بگیرند. من هم به همین انسانها تعلق داشتم, ولی اینک دیگر دیر از خواب بر می خیزم. به نظر من این یک نوع تکامل است.  شاید هم کم کاری من به این مربوط باشد که هوا امروز خیلی گرم است. گذشته از آن, اینک ظهر است و خورشید بر فرق آسمان. زمان بی کاری؛ زمانی که حتی پان[1] و سورینکس[2] هم استراحت می کنند. گذشته از آن؛ پنکه هم از کار افتاده و من هم شراب نوشیده ام و یک خستگی گرما بخشی همانند آغوش مادر نیز مرا درنوردیده است. الآن دلم می خواست کرکره ها را پائین می کشیدم و دراز می کشیدم و به صداهای دوری که از اینجا هم قابل شنود هستند گوش می دادم. به صدای صخره های دریا؛ به عوعوی سگ ها, به جیغ و فریاد کودکان.  دلم می خواست سرزمین هائی را که غصب کرده ام؛ پس بدهم و انقلاب را لغو کنم. و دلم می خواهد جوابی برای این سوال بیابم؛ که چرا دریا تا اینجا پیشروی کرده است. شاید به این دلیل که ما اینجا یک جاده ساحلی ساخته ایم و قصد داشته ایم که اینجا یک چراغ دریائی نصب کنیم. سبب و مسبب اینجا قابل تعویض هستند. من جهان را از نو می بینم. شاعرانه می بینم و قصد آن دارم که نظریاتم را به شعر بنویسم. مطلب ئو و جدید هم همین است.  نگارش مطالب من به نثر؛ قطعا این اثری که اینک دارد؛ نخواهد داشت. اینگونه نگارش؛ قدرتی دارد که خود انسان را هم تحت تاثیر قرار می دهد و قدری از فرمول جادوئی آن را کسب می کند...

... نقاشی کردن روی کاغذهای ساخته شده از نی

یا روی کاغدهائی که چوب در ساختن آنها به کار نرفته

دعا در مقابل تهدیدات

مثلا: ما فقط در جریاناتی

سهیم می شویم, که آنها را از دست داده ایم

حداقل تا زمانی که

مدرکی برای اینکه ما زنده هستیم

به دست نداده ایم

و این سوال هنوز بی جواب مانده

که چرا ماهی ها

(حرفش را قطع می کند. از ساعت برج دو ضربه شنیده می شود)

رشته سخن از دستم بدر رفت. ببخشید! 

   

وزیر:

 

شاید شما مطالبی را که من عنوان کردم؛ زیاد جدی نمی گیرید؟

 

 

 

 

رئیس جمهور:

 

این خیلی مضحک است که یک وزیر بگوید؛ انقلابی در شرف تکوین است. اگر این صحت نداشته باشد.  ولی ما باید زمان را طوری سپری کنیم. نیم ساعت دیگر مانده است. شما که خود شخصا شنیدید. یا اینکه قصد دارید هنوز هم در باره ی قوانین پیشنهادیتان  برای من سخنوری کنید و تردید خود را در این باره بیان کنید؛ که این قوانین جدید عواقب شومی به دنبال خواهند داشت.

 

وزیر:

 

... و باوجودی که شما از جدیت سخنانی که من عنوان کردم؛ قانع شدید؛ ولی هنوز هم نمی خواهید کاری بکنید؟

 

رئیس جمهور:

 

من تپانچه ام را به شما دادم.

 

وزیر:

 

راستی؛ امروز  صبح برادرتان هنگامی که قصد فرار داشت؛ کشته شد.

 

رئیس جمهور:

 

(مغموم) برادر من؟ کشته شد؟

 

وزیر:

 

او می خواست شخصا از فرمانده کل قوا اطلاعاتی در باره ی جابجا کردن قوا کسب کند. ولی وقتی که این اطلاعات به او داده نشد؛ می خواست با شما تلفنی تماس بگیرد. برای جلوگیری از این کار مجبور شدیم او را دستگیر و زندانی کنیم.

 

رئیس جمهور:

 

اعتراف می کنم؛ که این خبر خیلی بیشتر از آن چه فعلا بتوانم به آن  اقرار کنم؛ مرا تحت تاثیر قرار داد. و اینکه فعلا با این مشکل مواجه هستم که خودم را کنترل کنم. (مکث می کند؛ ولی بعد با صدای آرامی به گفته هایش ادامه می دهد) من خوب درک می کنم؛ که چرا شما اینجا و اینک مرگ برادرم را به من اطلاع می دهید.  ولی من این کار را انجام نخواهم داد؛ که انتقام برادرم را از شما بگیرم.  گذشته از آن؛ این کار چیزی را عوض نخواهد کرد.  من از این احساس رضایت کردن می گذرم. دعاهای من قوی تر هستند. اگر "اورست[3]" انتقامجوئی نمی کرد؛ لعن و نفرینی که نصیب خاندان "آتریدن[4]" ها شده است؛ تا کنون به پایان رسیده بود. نه, من خواستار این انتقام نیستم. من هیچ کاری نخواهم کرد؛ حتی اگر کار و عمل شما در مقابل تاریخ کاری سهل و آسان شمرده شود. من حتی دیگر هیچ جاه طلبی یا شهرت طلبی هم ندارم. من اقرار می کنم که سالیان سال از این صفت عاری نبوده ام؛ وگرنه الآن اینجا ننشسته بودم.  و چیزی که به قوانین انسانی من مربوط است؛ باید بگویم که این قوانین  فقط از یک  نیاز و احتیاج مشتق شده بودند تا مورد تشویق قرار بگیرند.  جاه طلبی! این فقط یک بیماری است که مانند یک اپیدمی گسترش می یابد. حتما هم به نوع انتحاب آن بستگی دارد. جاه طلب ها چیزی دارند که طبیعت به آنها هدیه کرده است؛ بقیه را کنار بزنند و ژن خود را گسترش دهند. خوشبختانه من بچه ای ندارم. ولی شما سه تا بچه دارید, سه تا پسر. 

 

وزیر:

 

(دلخور) شاید هم گذشتن شما از کاری که باید انجام دهید؛ باز هم به جاه طلبی و خودخواهی شما بستگی داشته باشد. شاید شما می خواهید بدین طریق روی دست من بزنید.

 

رئیس جمهور:

 

شاید این مطابق میل شما باشد. فکر کنید؛ که یک مارشال به همین طریق تاریخی شد؛ که در گرماگرم جنگ نمی خواست چیزی حواسش را از کتاب "سروانتس" که او مشغول خواندنش بود؛ پرت کند. و به همین علت هم جنگ را باخت.  ولی این دیگر در دست شماست؛ که در باره ی محتوای این مکالمه سکوت کنید. شهادی هم وجود ندارد. از لحاظ تاریخی؛ هیج عملی وجود ندارد؛ قبل از اینکه این عمل به همگان معرفی شده باشد. بین خودمان باشد: کاری را نکردن نیروی بیشتری لازم دارد تا آن را انجام دادن. شهرت طلبی و قدرت طلبی نیز علامت ضعف است. من در این زمینه هم از شما جلوتر هستم. وقتی که میدانی را به نام شما می کنند؛ قدرت و شهرت آدمی را کمی غلغلک می دهد و تحریک می کند؛ ولی این غلغلک دادن ها و تحریک کردن ها دوامی ندارد. گذشته از آن؛ انسان می میرد. از اعمال شما فقط یک عدد باقی می ماند و از خود شما فقط یک نام. نامی که شاگردان مدرسه می توانند موقعی که دارند آن را بر لبه دفترشان می نویسند؛ و از پنجره بیرون را می نگرند و به تعطیلاتشان فکر می کنند؛ حروف آن را جا بجا کنند. اگر من وقت کافی داشتم؛ به دنبال زندگی بی شهرتان می رفتم؛ همانهائی که نه مجسمه ای دارند و نه میدانی به نام آنها نامیده شده است. نه به زندگی کریستف کلمب؛ بلکه به زندگی سرخ پوستهائی که او به عنوان سند و مدرک  کشفیاتش با خود به اسپانیا آورد. نه به زندگی ناپلئون؛ بلکه به زندگی ولیعهدی از دول متحدش؛ که هنگام لشکرکشی به روسیه؛ دلتنگی و رنج دور از وطن او را چنان رنجاند که لشکرش را به دست سرلشکر دیگری سپرده و به قصر گرم و نرم خود بازگشت.

حتی ستونهای مرمرین هم بی خودند

زیرا که مترو از کنار آنها می گذرد

و نزول آن ها را به ما نشان می دهد

شهرت به شهرت پرستان می گوید

که این نوع پرستش را گران بپردازند

ولی به آنهائی که توجه  نمی کند

خسارت می پردازد.

برای آنها قدرت لایزال لبخند زدن

باقی می ماند...

 

وزیر:

 

(با بی حوصلگی) شما فقط 24 دقیقه ی دیگر وقت دارید. این آخرین شانس شماست.  فکر کنم که این راه مخفی به بندر ختم می شود. اگر واحدهای پیاده نظام نیروی دریائی و همچنین واحدهائی از قوای دریائی که تا این ساعات وارد بندر نشده باشند؛ دیگر از انقلاب دفاع نخواهند کرد.  جزئیات نقشه های ما هنوز برای بعضی فرمانده هان و سردسته های گرو ها توضیح داده نشده است. این البته بدان معنی نیست که پیروزی ما مورد سوال قرار بگیرد. این افسران البته فورا به ما خواهند پیوست؛ اگر آنها ...

 

 

 

 

 

رئیس جمهور:

 

... اگر آنها از اعمال عدالت پرور ما آگاه شوند. آزادی؛ صلح؛ عدالت. به همین علت هم ما از این مطالب پشتیبانی می کردیم. به خاطر همین  آزادی و  صلح و عدالت است که بشریت از آغاز تا کنون نه آزادی دارد و نه صلح و نه عدالت؛ که مصیبت دارد. اگر هم ما خوشبختی را کسب کنیم؛ خوشبخت نخواهیم شد. یا اقلا روی این زمین خوشبخت نخواهیم شد. چرا که همه چیز گذراست. ثروت آنها را ظریف تر کرده و بهتر به ما نشان خواهد داد. ما نا آرامی میان را از دست نخواهیم داد اگر ما به دنبال چون و چرای آن باشیم.    

 

وزیر:

 

ما در این دنیا زندگی می کنیم؛ در زمان حال؛ در این واقعیت.

 

رئیس جمهور:

 

واقعیت؟ من از شما می پرسم ...

 

وزیر:

 

(حرفش را قطع می کند) ضمنا حتی خانم شما هم از ما حمایت می کند.

 

رئیس جمهور:

 

این حتما آخرین کارت شماست.

 

 

وزیر:

 

من ترتیب آن را می دهم که شما تلفنی به او بزنید.

 

 

رئیس جمهور:

 

من در موقعیتی هستم که حتی این را هم باور کنم. حالا که شما صحبت از تلفن کردید؛ یادم آمد؛ که خانمم قرار بود ساعت ده به من زنگ بزند. تا کنون اتفاق نیفتاده است که او حرفش را دو تا کند. ولی من مطمئن هستم که سگ هایم مرا ترک نخواهند کرد. زن من مطمئنا یکی از زیباترین زنهای کشور بود. زیبائی او مدتها مرا مغرور می کرد. ولی این زیبائی هم زودگذر است. فقط زیبائی ونوس میلو[5] است که تا حدودی ماندگار است. این مجسمه را از سنگ تراشیده اند. ارزش هم ندارد که فقط به خاطر یک زن تاریخ مملکتی را درو نکیم. وقتی که کورش کبیر پادشاه ایران بعد از شب زفاف ملتفط شد که فرعون نه دخترش را بلکه کنیزکی را به او به زنی داده است؛ می خواست علیه او لشکرکشی کند. ولی بعد متوجه شد که فاصله ایران تا مصر زیاد است و یک زن ارزش آن را ندارد که او هزاران سرباز را در این راه قربانی کند و بدین طریق او در خانه ماند. او خیلی هوشمندانه عمل کرد. می بینید که من تاریخ را می شناسم. من در سالیان گذشته بسیار تاریخ خواندم. امروزه دیگر این کار را نمی کنم. تاریخ همیشه فقط علیه خودش قیام می کند. تاریخ ببرها هم همین طور است. اگر دیگر ببری وجود داشته باشد. قدرت و خشونت است. و من همینطور که سنم بالاتر می رود و پیرتر می شوم؛ از خشونت هم فاصله می گیرم.    

 

 

وزیر:

 

ولی بدون خون و خونریزی که تغییر و تحولی صورت نخواهد گرفت.

 

رئیس جمهور:

 

تغییر و تحولاتی صورت گرفته است. ولی آیا این تغییر و تحولات جهان را بهتر کرده است؟ قدرت فقط به خاطر داشتن قدرت است. قدرت ادمی را تحریک می کند که از آن استفاده کند... ولی کجا بودیم؟ (دوباره یادش می آید) که شما به واقعیت ها بنگرید, به زمان حال بنگرید. زمان حال! زمان حال حد و مرزی است که گذشته را از آینده جدا می کند. بیش از این هم نیست. یکی دیگر وجود ندارد و دیگری هنوز به وجود نیامده است. و واقعیت؟ ما همانگونه که به امور فکری می اندیشیم؛ به اموری هم که تجربه کرده ایم فکر می کنیم. اینجا هیچ فرقی قائل نیستیم. پس تاریخ نگاری برای چیست؟ برای چه این همه زحمت بکشیم که اعداد و نام ها را دقیقا ثبت کنیم. همه چیز قابل تعویض است. این هم دیوانگی است که ما فکر کنیم که داریم از تاریخ درس می گیریم. توقعات ما و نه  تجربیاتمان ما را وادار به عمل می کنند. ضمنا پادشاه ایرانی که نام بردم کورش نبود؛ بلکه پسر او کمبوجیه بود. ولی همانطور که گفتم این امور نقشی بازی نمی کنند.

 

وزیر:

 

ما باید به سخن خودمان برگردیم.

 

 

 

 

رئیس جمهور:

 

من با هر جمله ای که ادا می کنم؛ در خدمت کار خودمان هستم. ولی این ناآرامی شما را هم درک می کنم. شما فقط به واقعیت ها معتقد هستید.  

 

وزیر:

 

شما با سر و جسم تان احساس خواهید کرد؛ که این واقعیت ها وجود دارند. نه فقط خانم شما؛ بلکه سگ هایتان هم از شما روی بر خواهند گرداند؛ اگر ارباب جدید شان به اندازه کافی طعمه جلویشان پرت کند. من شکی ندارم که نزدیک ترین همکارانتان هم از شما روی برگردانند. (وقتی که رئیس جمهور عکس العملی نشان نداد) یا اینکه شما به این شک دارید. (مکث کوتاه) ما می توانیم یک آزمایش بکنیم. مثلا منشی شما. او از همه نزدیک تر است و زودتر از همه در دسترس ماست. ما  باید با او کمی نامهربانانه رفتار کنیم و اجالتا آزادی عملش را بگیریم. این فقط یک عمل اجلتی و احتیاط کارانه است؛ و به خاطر ایمنی خود او هم هست. او حتما تا کنون در باره ی این یک ساعت؛ تفکراتی کرده است. بگویم او را بیاورند؟ 

 

رئیس جمهور:

 

نه!

 

وزیر:

 

یک آزمایش. جالب خواهد بود. شما که خودتان شخصا گفتید که باید فوت وقت کنیم. شما می دانید که ده سال پیش اکثر زنان طرفدار شما بودند. آنها مشتاق شما بودند. و شما توانستید مدتی زندگی خانوادگیتان را پنهان نگه دارید. 

 

رئیس جمهور:

 

از این تست دست بردارید. این زن جوان مایل است که زندگی کند. خصوصا در یک چنین روزی که خورشید هم بر روی تراس می تابد.  زیبائی یک زن فقط موقعی جالب و جذاب است که او زنده باشد. گذشته از این؛ زنها با خشونت موافق نیستند (خندان). زندگی زناشوئی من هم  در این بین به همگان معرفی شده است و من هم ده سال پیرتر شده ام. موهایم سپید شده و ریزش مو هم دارم. من می لنگم. شما هم شاید این تجربیات را بکنید. من یک بار دیگر به شما می گویم؛ شما می توانید پشت میز تحریر من بنشینید.     

 

وزیر:

 

گذشته از این؛ نه فقط یکانهای پیاده ی نیروی دریائی از شما حمایت می کنند؛ بلکه ارتش دوم صحرائی هم طرفدار شماست. همانطور که شما هم  می دانید؛ یکانهای پیاده ی نیروی دریائی؛ نیروهای ویژه هستند. قسمت هائی از نیروی هوائی هم از ما حمایت نخواهند کرد. شما فقط یک ربع ساعت دیگر وقت دارید.  

 

رئیس جمهور:

 

شاید این وقت کافی باشد؛ تا من به افکارم سروسامانی بدهم. من افکارم را هنوز به سرانجام نرسانده بودم. ضمنا ساعت هم هنوز ضربه هایش را نزده است. آیا شما تا کنون سعی کرده اید؛ که از وجود واقعیت اطمینان حاصل کنید. این یک زحمت بیهوده است. تنها چیزی که ما داریم؛ چیزی است که ما نداریم...

 

احتیاج مبرم رزهای دریائی

در چشمان من و

ناتوانی و تحیر دریا

در نگاه من.   

(صدای شنیدن سه ضربه از برج )

 

 

وزیر:

 

ساعت یک ربع به 12 است. در یک ربع ساعت توپها اولین شلیک هایشان را انجام خواهند داد. با این شلیک ها؛ یک انقلاب؛ بزرگترین انقلابی که در مملکت ما رخ داده است, شروع خواهد شد. و شما؛ از رزهای آبی سخن می گویئد.

 

رئیس جمهور:

 

من گفتم رزهای دریائی, ولی رز آبی هم قشنگ است. رز آبی قشنگ تر است؛ شاعرانه تر است. احتیاج مبرم رزهای دریائی در چشمان من ... چرا شما می خواهید توپهایتان را علیه رزهای دریائی من شلیک کنید؟ شما همیشه به پشت واقعیت ها پناه می برید. 

 

وزیر:

 

نبرد برای آینده؛ با شعر آغاز نخواهد شد, بلکه با واقعیت شروع خواهد شد.

 

 

 

 

 

رئیس جمهور:

 

شعر هم نوعی واقعیت است. آخرین انقلاب؛ انقلابی شاعرانه خواهد بود. من تکرار می کنم: من صندلی خودم را در اختیار شما قرار می دهم. شما هم می توانید از این انقلابتان دست بردارید. اگر به گذرا بودن فکر کنیم؛ هر پست و مقامی؛ هر چقدر هم بالا و بلند باشد؛ بی ارزش تر می شود. گرچه اغلب مردم افکاری شبیه به هم دارند؛ ولی نتیجه گیری نمی کنند. تنها افرادی که این کار را می کنند؛ دلقک ها؛ راهب ها و ولگردها هستند. این امررا؛ که من در گذشته محتاج بودم به صومعه بروم؛ برای شما تعریف کرده ام. ولی دلقک هم چیز بدی نیست. زندگی را هدر ندادن؛ یا اینکه امید زندگی دیگری را داشتن؛ نه؛ بلکه به آن خندیدن و آن را به سخره گرفتن. دلقک! فکرش را بکنید؛ که رئیس جمهور سابق شما یک دلقک باشد. نه دلقکی با دماغ کاغذی یا صورت پودر زده شده؛ نه؛ بلکه همانطور که او واقعا هست. همانطور که او زندگی می کند. او لنگان لنگان وارد می شود. "من رئیس جمهور برکنار شده ی شما هستم." مردم از شباهت او به دلقک ها غافلگیر شده و برایش کف می زنند. (کف می زند) براوو. مرحبا! عالی! او چقدر خوب و عالی ادای دلقک ها را در می آورد. و از خنده روده بر می شوند. خواه ناخواه؛ روسای جمهوری که برکنار شده باشند؛ مسخره  و مضحک هستند. خصوصا آنهائی که قبلا مانند خدایان عبادت می شدند. و کلمات قصارشان در این میانه بین مردم رواج یافته است. مثل این یکی که موقعی که او داشت از کمبود خانه صحبت می کرد؛ گفت که هزاران نفر مجبور به سکونت در یک اطاق هستند؛ یا اینکه موقعی که او در یک نمایشگاه کشاورزی بود گفت که شیر از لحاظ کمی ارتقا یافته و امیدوار بود که کشاورزان در این زمینه پیشرفت بیشتری داشته باشند؛ یا اینکه ابیاتی از خود را نقل قول می کند...  احتیاج مبرم رزهای دریائی در چشمان من". یک رئیس جمهور شاعر! چنین افرادی هم هستند! واقعا؛ مردم از خنده روده بر می شوند و از شدت خنده روی رانهایشان می کوبند.

           

وزیر:

 

(خشمگین)  مثل اینکه شما جدی بودن موقعیتتتان را هنوز به خوبی درک نکرده اید. بیش از هزار لوله ی توپ هم اینک شهر را نشانه گرفته اند. صدها هواپیما ی بمب افکن در فرودگاه ها آماده ی پرواز هستند. دو ارتش؛ ارتش یکم و ارتش سوم با صدها تانک به سوی شهر آماده ی حرکت هستند.

 

 

رئیس جمهور:

 

من این موقعیت را خیلی جدی می گیرم. همه ی علایم نیز بر این موضوع تکیه دارند که شما حقیقت را می گوئید. نگهبانها یک ساعت زودتر تعویض و تلفن ها قطع شدند؛ اطاق منشی مرا سربازها اشغال کرده اند. میادین و خیابانهای شهر به طور مشهودی آرام هستند.  یک آرامش مخوف. 

 

وزیر:

 

(طغیان گونه) و باوجودی مه شما اینها را می دانید؛ نمی خواهید کاری کنید؟

 

رئیس جمهور:

 

(آرام) اتفاقی که باید بیفتد؛ خود به خود می افتد.

 

وزیر:

 

شما مختار هستید.

رئیس جمهور:

 

ولی دارای خواست و نیتی نیستم. هوا امروز خیلی گرم است و پنکه هم از کار افتاده و نیروی اعصابم هم در هم شکسته است.

 

وزیر:

 

ولی ما می توانیم این امور را تغییر بدهیم. به اراده ی خودمان. دقایق آینده این را به شما ثابت خواهد کرد. 

رئیس جمهور:

 

این هم ثابت شده است؛ که در مواقع خاصی؛ افراد خاصی به اراده خودشان؛ می خواهند امور را تغییر دهند.

 

وزیر:

 

(در تنگنا قرار گرفته) شما که می خواستید چندی پیش تلفن کنید! و یک طپانچه هم در جیب داشتید!

 

رئیس جمهور:

 

من که گفتم؛ این ها حرکات غیرارادی بودند. مانند یک سوسک مرده که اگر پاهایش را لمس کنی ؛هنوز تکان می خورد.

 

وزیر:

 

باید قبول کرد؛ که شما از خارج از کشور کمک دریافت خواهید کرد. ایستگاه های رادیوئی هم هنوز بر خلاف آنچه من عنوان کردم؛ به طور تمام و کمال در دست ما نیستند.  و هنوز تعداد زیادی از مردم از شما جانبداری می کنند. مردم وقتی که جائی جمع شوند, ثقیل می شوند.

 

رئیس جمهور:

 

نیروی جاذبه! قدرت ایستادگی!

 

 

 

 

وزیر:

 

یا اینکه شما فکر می کنید که می توانید با این گونه رفتارغیرفعال  خودتان را از مهلکه نجات دهید؟ اگر شما در اولین روزهای انقلاب که خیلی درهم و برهم نیز هستند؛ کشته نشوید؛ مثلا به وسیله تیر یک نگهبان؛ ولی به هر حال از این مهلکه جان سالم به در نخواهید برد. در کوتاه ترین مدت شما را به دادگاه انقلاب فراخوانده و شما را محکوم خواهند کرد. دیگر شما خودتان فکرش را بکنید که محکومیت شما چگونه خواهد بود.  یک انقلاب که به کارهای نیمه تمام قناعت نمی کند؛ اگر نخواهد که ثمره ی پیروزی را از چنگش بقاپند. شما خودتان مثال بارزی در این مورد هستید. شما به طور رادیکال به مخالفانتان حمله نکرده و آنها را از بین نبردید و اینک خود شما قربانی انسانیتتان می شوید که اشتباه درک شده است. و حساب هم نکنید که شما را زندانی کنند. زیرا که در باره ی افرادی که در سلول های زندان هستند؛ افسانه های زیادی ساخته می شود. آنها حتی یک جاذبه یا نیروی کشش خاصی نسبت به مردم دارند.  

 

 

 

 

رئیس جمهور:

 

(بعد از سکوتی کوتاه) من حتی در باره ی مرگ هم دعاهای خاص خودم را دارم. و حالا تنها آرزویم این است که قدرت این دعاها به من منتقل شود.  

 

وزیر:

 

آیا شما چنان احساس پیری می کنید؛ که معتقدید که باید زندگی را پست شمرده و تحقیر کرد. شما که هنر را دوست دارید؛ شما که قایق سواری با قایق های بادبانی را دوست دارید؛ سگهایتان؛ و ...   

 

 

رئیس جمهور:

 

(سریع) من در این رابطه فقط یک خواهش دارم. از آنجائی که این آخرین خواهش من خواهد بود؛ امیدوارم که آن را رد نکنید. سگ های مرا هم بکشید. آنها جدائی از مرا تحمل نخواهند کرد. و آخرین سخن اینکه: فراموش نکنید که بگذارید پنکه را تعمیر کنند. شاید این پنکه یک پنکه تاریخ ساز شده باشد. هوای اینجا تاکنون مثل امسال چنین گرم نشده بود. این بیماری هم مرا خیلی ضعیف کرده است. گفتنی ها را گفتم. من دیگر حرفی برای گفتن ندارم. بدتر از کشته شدن که چیزی نیست. من که حداکثر سی سال دیگر خود به خود می مردم. این آخرین جمله ی من یکی از بی معنی ترین جمله های من است. ولی به این دلیل اشتباه هم نیست. اگر "سیسرو[6]" هم کشته نشده بود؛ تا کنون مرده بود. و بدون مرگ؛ فریادهای دردآلود زندانیان آسور هنوز خاموش نشده بودند. من یک تجربه دیگر هم از شما بیشتر دارم. من با مردن خط بطلانی به روی تمام غفلت ها و بی کفایتی هایم خواهم کشید. من دیگر نمی توانم چیزی به زندگی ام اضافه کنم؛ به جز تکرار مکررات. اینکه من غروب آفتاب را ششصدوسی و هفت بار ببینم یا هفتصدوچهل و نه بار؛ چه فرقی می کند.   

 

تمام غروب آفتاب ها

آنجا هستند و

من چند ژانویه ی دیگر

را باید ببینم؟ من که

آنها را تغییر نخواهم داد

و من زبان آب

را هرگز درک نخواهم کرد ...

(سکوت کوتاه)

وزیر:

 

چهار دقیقه دیگر. من یک فرصت نهائی به شما خواهم داد. من شخصا شما را از بین زنجیره ی نگهبانان خواهم برد.

 

رئیس جمهور:

 

شما بعدا چنین وانمود کنید؛ که من با شما به مقابله و مبارزه برخاسته بودم. تا زمانی که من زنده ام؛ حرفی در این مورد بر زبان نخواهم آورد. من به شما قول می دهم. ولی شما شب ها از دست این دروغ رنج ها خواهید کشید. دروغ ولی تصفیه و صاف می کند. در این زمینه هم من یک تجربه ی دیگراز شما بیشتر دارم.   

 

وزیر:

 

(با فریاد) وقتی که کسی در حال غرق شدن است؛ حداقل باید نبرد بکند!

رئیس جمهور:

 

چرا؟ چرا باید چنین کاری بکند؟

 

وزیر:

 

(کاملا تسلط خویش را باخته) یا اینکه می خواهید با این ضعفی که از خود نشان می دهید؛ حس همدردی مرا بیدار کنید؟ و مرا وادار کنید تا بخشش را به حقانیت ترجیح دهم. یا اینکه می خواهید طرح و نقشه های مرا در هم بریزید.  

 

 

رئیس جمهور:

 

نه؛ من این را نمی خواهم.

 

وزیر:

 

اگر اینگونه باشد حسابهایتان غلط از آب درخواهد آمد. شما نمی توانید حس همدردی مرا تحریک کنید. شما نمی توانید افکار مرا در هم بریزید!

 شما نمی توانید طرح و نقشه های مرا در هم بریزید! شما به این آرزویتان نخواهید رسید – اگر این قصد شما باشد – که من گوشی تلفن را برداشته؛ دستورات ضد  بدهم؛ انقلاب را در هم بریزم و نیروهای نظامی را به پادگانهایشان برگردانم.   

 

(مکث کوتاه)

 

حتی اگر هم من چنین چیزی را بخواهم؛ انجام آنها دیگر عملی نیست. همه چیز در حال شکل گیری است و جلوی آنها را هم دیگر نمی توان گرفت. راه بازگشتی هم وجود ندارد. و کلا: من طبیعتا چنین چیزی را نمی خواهم. این همه بیش از احساسات شخصی است. این مطلب؛ به  ملت بستگی دارد. به آزادی و عدالت بستگی دارد. به سازماندهی جدید کشور بستگی دارد. به اینده ای بهتر و ... من به این مفاد مانند شما خیانت نخواهم کرد. شما ی خائن! شمای متواری از خدمت زیر پرچم! من همه چیز را زیر و رو خواهم کرد. این انقلاب به وقوع خواهد پیوست. و به تاریخ خلق کشورمان به عنوان نشانه ی نیروی لایزال وارد خواهد شد. ورق جدید به کتاب تاریخ کشورمان اضافه خواهد شد. فکر نکنید که شما می توانید اگر خودتان را به موش مردگی بزنید این پیروزی را از من بگیرید. شما درک خواهید کرد؛ که مرگ نه تنها مطلبی شاعرانه نیست؛ بلکه یک مورد خیلی سجیلی است. من از آن به موقع استفاده خواهم کرد؛ نه؛ من از آن لذت خواهم برد؛ که شخصا آنجا حضور داشته باشم. حتی اگر برای رسیدن به این هدف زودتر از روزهای قبل از خواب برخیزم؛ یا اینکه (ریشخند زنان) حتی اگر از دوش گرفتن با آب سرد بگذرم. (مکث کوتاه؛ لبخندی مصنوعی می زند) من می دانم که شما فکر می کنید که موقعیت تان مایوس کننده است و سعی می کنید که با گذشتتان از این شکست یک پیروزی برای خودتان درست کنید. مانند کسی که می خواهد از دست آزادی اش از زندان بگریزد و داوطلبانه خودکشی می کند. شما می خواهید به عنوان پیروز؛ به عنوان کسی که مسلط بر اوضاع است؛ وانمود شوید. ولی همه ی اینها کمکی به شما نخواهد کرد. (مضحکانه می خندد). من در این باره سکوت می کنم. من حتی همه جا پخش خواهم کرد؛ که شما در این آخرین ساعت زندگی تان نیز رفتاری زنانه و مضحک داشتید. چگونه می خواهید این سخنان را نفی کنید؟ شاهدی که نیست. من با این دستهایم؛ تمام اسنادی را که از شما باقی خواهد ماند؛ از بین می برم. (دست پاچه) شما در هر صورت مغلوب خواهید شد. شما بازنده هستید. شما نخواهید توانست پیروزی انقلاب مرا از دستم بگیرید... (حرفش را قطع می کند.)           

(ساعت برج شروع می کند به ضربه زدن. 12 ضربه. وقتی که آخرین ضربه از صدا می افتد؛نخست اتفاقی نمی افتد. ولی بعد از دوردست ها صدای شلیک توپها شنیده می شود.)

 

رئیس جمهور:

 

(لبخندزنان) این تاخیر کوچک به آشوب شما شمایلی انسانی بخشید. ولی شما طبیعتا ساعت تان را طبق ساعات نجومی تنظیم کرده بودید و نه طبق ساعت کلیسا.

 

وزیر:

 

(با یک اعتماد به تفس ساختگی و مضحک) انقلاب آغاز شده است. ما با تمام نیروهای غالب مان؛ هر استقامتی را در هم خواهیم شکست؛ در هر کجا که باشد. و انقلاب پیروز خواهد شد. من شما را به نام انقلاب دستگیر می کنم. 

 

رئیس جمهور:

 

بنده در اختیار شما هستم.

 

 



[1] Pan   در میتولوژی یونانیان پسر هرمس است که نیم تنه بالائی او از انسان و نیم تنه پائینی وی نیم تنه بز است و او را خدای چوپانان نامند.

[2] Syrinex در میتولوژی یونانیان و رومیان به دختر یا عروس اطلاق می شود.

[3] Orest

[4] Atridengeschlecht

[5]  Venus von Miloمجسمه معروف ونوس

[6]  (Cicero (106 v.Ch. – 43 v.Ch   سیاستمدار و وکیل و فیلسوف رومی

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۸

نمایشنامه‌ی رادیوئی - جوخه‌ی اعدام- اثر: اوتو هاینریش کونر

نمایشنامه‌ی رادیوئی

جوخه‌ی اعدام

اثر:

اوتو هاینریش کونر

Otto Heinrich Kühner

Hörspiele

ترجمه: شاپور چهارده‌چریک

 

عنوان اصلی این نمایشنامه Die Übungspatrone (فشنگ مشقی) است.  ناشر آلمانی آن اول اشتاین Ullstein  در فرانکفورت می‌باشد که در سال  1981 آن را منتشر کرده است.

کتاب دارای پنج نمایشنامه می‌باشد، که از این میان دو نمایشنامه انتخاب و به زبان فارسی ترجمه کرده ام.

 نقش آفرینان:

 راوی (سرباز)

سرباز اول

سرباز دوم

سرباز سوم

سرباز چهارم

سرباز پنجم

سرباز بغل دستی راوی

ستوان

گروهبان

کارمند قضائی ارتش

افسر بهداری

  

رِژه‌ی سربازان

 راوی

 بیرون شهر بود، روی تپه‌های شنی، صبح زود، دقایقی قبل از ساعت پنج. من صدای رژه‌ی سربازان را می شنوم. صدای رژه‌ی آرام سربازان. صدای رژه‌ی ده سرباز از هنگ سلامت.

 

(صدای رژه را پخش و دوباره خاموش کنید)

 

یکی از آنها هنگام رژه رفتن لنگ می‌زد، تلق ـ تلوق، تلق- تلوق. هوا هنوز سرد بود و ما کمی می‌لرزیدیم. ولی بزودی قرص آفتاب از پشت درختان پیدا شد. یک قرص سبز رنگ پشت ابرهای خاکستری. شاخه‌های پر از جوانه از روی نرده‌ها آویزان بودند.

کرکره‌های خانه‌ها هنوز بسته و مردم در خواب بودند. و ما؟ ما داشتیم به طرف یک اعدام می‌رفتیم. تمام افراد ستون ما. 9 نفر و نفر دهم هم از ستون جواری آمده بود. زیرا که گروه اعدام  باید متشکل از ده نفر باشد.  این گروه می‌توانست یک ستون دیگری باشد. شاید یک ستون از واحد دیگری. ولی یک نفر، شاید منشی واحد، اسم ستون ما را نوشته بود. اتفاق، سرنوشت. یک کامیون خاکستری مایل به سبز که با یک روپوش آن را پوشانده بودند، جلوی دروازه، بغل نگهبانی ایستاده بود.

 

(رژه)

 

بله، من هنوز به خوبی می‌دانم که چگونه بود و هنوز به خوبی به یاد دارم که من به چه می‌اندیشیدم. من فکر می‌کردم که آنجا، درون نگهبانی او را مانند یک حیوان سوار کامیون خواهند کرد. حیوانی که او را سحرگاهان  به کشتارگاه می‌برند. من به این می‌اندیشیدم. وه که این تلق و تلوق چه زجرآور است. تلق- تلوق، تلق- تلوق روی آسفالت سفت. روی یک جاده شوسه. باران شب گذشته گردوغبار جاده را به شکل زیبائی آراسته بود. شبنم هنوز علف‌های کنار جاده را  پوشانده بود. درخت‌های بلند در دو طرف جاده ایستاده بودند. مردی سوار دوچرخه بود که اصلا اعتنائی به ما نکرد. او اصلا نیم نگاهی هم به ما نکرد. به ما که داریم برای یک اعدام می‌رویم! اعدام از طریق تیراندازی.  آها، حالا متوجه شدم که این صدای تلق و تلوق از پای کی برمی‌خیزد. که پایش را زودتر از دیگران روی زمین می‌گذارد. این خود من هستم. بله من. مثل اینکه می‌خواستم زودتر بروم، از چیزی فرار کنم. ولی از دست این صبح سحر نمی‌توانم در بروم. ما به میدان تیراندازی نزدیک می‌شویم. اینگونه اعدام‌ها همیشه آنجا صورت می‌گیرند. صبح زود، قبل از اینکه  تمرین تیراندازی شروع شود. اعدام! کشتن! به کسی تیراندازی کردن! این کار نفس را در گلوی انسان خفه می‌کند، مثل این است که کسی دارد از درون انسان طبل می‌زند، بر روی پیشانی‌اش می‌کوبد. این اولین بار در زندگی من است که مجبورم به کسی تیراندازی کنم. به کسی تیراندازی کنم در صورتی که حواسم کاملا جمع و عقلم سرجایش است. آیا من می‌توانم این کار را انجام دهم؟ آیا من از پس این کار برمی‌آیم؟ جرمش فرار از خدمت است. فرار از خدمت! شاید جوانی باشد که می‌خواست زندگی کند. به همین دلیل هم ما متولد شده‌ایم، که زندگی کنیم. چرا و به چه دلیل آنها به خود این حق را می‌دهند که بگویند: برای اینکه این جوان می‌خواست زندگی کند، پس اجازه ندارد زنده بماند. چه غرور بی‌خود و بی‌معنی‌ای!  من چه کنم؟ چه کار از دستم بر‌می‌آید؟ از دست این گروه دربروم؟ این کار دیگر شدنی نیست. من که حالا اینجا هستم. بگویم مریض هستم؟ این کار هم دیگر شدنی نیست، حالا برای این کار دیر است. کاری بکنم، که مثلا حالم به هم خورده است. به این کار هم اعتقاد نخواهند کرد. متوجه این حیله‌ی من خواهند شد. شاید: هنگام تیراندازی به این ور و آن ور هدف بزنم. طوری تیراندازی بکنم که به مرد اصابت نکند. آیا این کار شدنی است؟ چرا شدنی نباشد. حتما شدنی است. همین کار را بکن. این فکر خوبی است. من که خودم را به یک قاتل تبدیل نمی‌کنم. من نمی‌خواهم تمام عمرم به خودم بگویم: تو یک انسان را کشته‌ای. در حالی که عقلت سرجایش بوده و حواست هم جمع بوده است. من این کار را نخواهم کرد.

 

(رژه)

 

گذشته از درجه‌دار، سایر آن نه نفر جلو و عقب و چپ و راست من بودند. مردانی مانند من، که تفنگ‌هایشان را روی دوش انداخته و کلاه‌خودهایشان را که تق تق می‌کردند، به گیره‌ی اسلحه دوخته بودند. مردانی که همان اتفاق به سرنوشت مشابه ‌ای دچارشان کرده بود، مانند من. مردانی که – این را امروز می‌دانم- مانند من فکر می‌کردند. 

 

(رژه)

 

مثلا سرباز سمت راست من شخص بلند قد وضعیفی است که شاگرد مغازه بوده و بیماری قلبی دارد و دچار حملات اعصاب می‌شود. رنگ صورتش پریده و چشمانش در گودی قرار دارند.

(رژه را کوتاه پخش کنید)

 

جوخه‌ی اعدام ... جوخه‌ی اعدام ... من چطور از یک جوخه‌ی اعدام سردرآوردم! به یک انسان تیراندازی کردن! او را کشتن! انسانی که  نمی‌خواست بمیرد! می‌خواست زندگی کند! این که دیگر ناحقی نیست. بلکه برعکس، این حق اوست که زندگی کند. وقتی تصورش را می‌کنم: لوله‌های تفنگ او را هدف قرار می‌دهند، بعد تکانی می‌خورد و روی زمین ولو می‌شود. شاید هم فریادی بکشد. من اصلا نمی‌توانم چنین صحنه‌ای را تماشا کنم. من خیلی حساس‌تر از این هستم. شاید هم استفراغ کنم. یا اینکه جلوی چشمانم سییاه می‌شود. همین الآن هم عرق سردی روی پیشانی‌ام نشسته است. به خودم نهیب می‌زنم. دنهایت را به هم بفشار. هیچ کس این حرفهای تو را قبول نخواهد کرد. تو حالا که اینجا هستی. ولی من که از پس این کار برنمی‌آیم. ولی من که نمی‌خواهم خودم را به یک قاتل تبدیل کنم. نمی‌خواهم در تمام عمرم این صحنه را پیش رو داشته باشم. من نمی‌توانم ... (حرفش را قطع می‌کند) اما این سیاهی جلوی چشمان، مرا به فکر می‌اندازد. اگر کسی جلوی چشمانش سیاه بشود، نمی‌تواند خوب هدف بگیرد و تیرش به هدف اصابت کند. من تیرم را به این‌طرف و آن‌طرف خواهم زد. این حتما شدنی است. من که خود به خود تیرم به هدف نخواهد خورد. اعصابم خورد خواهد شد و جلوی چشمانم سیاهی خواهد رفت.

 

راوی

 

   مرد پشت سر من، که استاد ساختن سوپ گاو می‌باشد، سنش هم‌اکنون بالای چهل است. یک مرد درست کار و مذهبی و کلیسارو. که در محل زندگی‌اش ریاست کلیسا نیز با اوست. 

 

سرباز دوم

 

قتل ... قتل ... این قتل است. "تو نباید کسی را بکشی.! ... پس گناه قتل کسی را به عهده نگیر و درست‌کار باش در محضر عدل الهی. " ما با قوانینی که داریم، نمی‌توانیم در باره ی قتل کسی تصمیم بگیریم. انسانی را با قتل مجازات کنیم. این چه عدالتی است! عدالتی که در خدمت قدرت است. در خدمت زور است. چرا باید این بلا سر من بیاید! منی که حتی به یک مورچه نمی‌توانم زور بگویم. چه می‌شود، اگر من از تیراندازی کردن ممانعت کنم. یا ماشه را نچکانم.  آن وقت این من خواهم بود، که روزی با یک کامیون به میدان تیر آورده خواهم شد. و این من خواهم بود که اعدام خواهم شد. خدایا چه کنم؟ من که نمی‌توانم به یک انسان تیراندازی کنم. من که نمی‌‌توانم خودم را به یک قاتل تبدیل کنم. من تیرم را به این‌طرف و آن‌طرف خواهم زد. در سکوت کامل این طرف و آن طرف بزنم. بله، این حتما شدنی است. خدایا! کمکم کن که این کار بشود. من که نمی‌توانم وجدانم را  با یک قتل ناراحت کنم. خدایا! کمکم کن. من این کار را نمی‌کنم، من نمی‌توانم این کار را بکنم.

 

راوی

  

 سرباز جلوی من، همسایه تختخوابی من است که مکانیک ابزار دقیق است.  آدم خطرناکی است. عضوی از نهضت مقاومت مخفی. یکی از آنهائی که هنگام سوگند خوردن در مقابل پرچم باید قسم می‌خورد که این سوگند را محترم بدارد. او حرفهای خطرناکی می‌زند که می‌تواند سرش را بر باد دهد و سر شنونده‌اش را نیز، زیرا که او این حرفها را به مافوقش گزارش نکرده است.

 

سرباز سوم

 

نه رفیق، نه ... به طرف تو تیراندازی کنم؟ به طرف یک آدم بدبخت و بی‌چاره؟ به طرف آدمی از خودمان؟ به طرف آدمی که جنگ را نمی‌خواست؟ کی آن را می‌خواست؟ تو از خودمان هستی. رفیق. من، تو را نمی‌کشم. این‌ها که بزودی رفتنی هستند. آخرین راه: انسان‌های بی‌خطر را کشتن تا زندگی خودشان را برای چند هفته طولانی‌تر کنند. نه. من تو را نمی‌کشم، رفیق. تیراندازی می‌کنم، ولی این‌طرف و آن‌طرف می‌زنم. به هدف نمی‌زنم. بله. این کار را می‌کنم. هیچ کس متوجه نخواهد شد. اگر هم کسی متوجه شود، می شود گفت که تفنگم لرزید. یا اینکه تیرانداز بدی هستم. اگر هم این حرف را باور نکنند، آن را باید به عهده گرفت. من که به این‌طرف و آن‌طرف می‌زنم. من حتی فکرش را هم نمی‌کنم که که چنین مردی را بکشم، آن هم پنج دقیقه قبل از ساعت دوازده. نه، من فکرش را هم نمی‌کنم، نه فکرش را هم نمی‌کنم.

 

 

رژه

 

راوی

مرد سمت راست من، دانشیار رشته‌ی زبانهای شرق آسیاست، او چین‌شناسی است با یک عینک استخوانی که پیشانی بلندی دارد. او شخصی است غیرقابل‌اغماض که برایش درخواستی صادر کرده‌اند تا بیشتر بماند. او امروز اینجا آمده است. ولی کسی حرفش را نخواهد پذیرفت.

 

 

سرباز چهارم

 

 باورنکردنی است ... این دیگر باورنکردنی است! شرم‌آور است. من شکایت خواهم کرد. من طلب معافیت خواهم کرد. باورنکردنی است.

کسی را  به همین سادگی به یک میدان اعدام فرستادن، شرم آور است که کسی را  اعدام کنند. آن هم اینکه به آن فکر کنند و هوش و حواسشان هم سرجایش باشد. باورنکردنی است که از کسی چنین چیزی را طلب کنند. این یک بی‌شرافتی است که مانندش را پیدا نخواهید کرد.  مثل اینکه دیپلمه هم هست. این خجالت‌آور است. سالیان سال لاتین یاد گرفت. خرج زیادی روی دست والدینش گذاشت. و حالا باید در یک میدان تیر از بین برود و آنگاه جسدش را در اختیار تشریح‌کنندگان بگذارند. از من هم می‌خواهند که در این کار سهیم و شریک شوم. برای من غیر قابل بحث است. اگر هم ممکن نباشد که مرا از خدمت معاف کنند، من هم به این‌طرف و آن‌طرف شلیک خواهم کرد. این که دیگر برای من مسئله‌ای نیست. من به روی انسانها شلیک نخواهم کرد. من که تک تیر‌انداز نیستم. من خودم را به یک قاتل تبدیل نخواهم کرد. من خودم را به یک قاتل تبدیل نخواهم کرد. 

 

رژه

 

راوی

 

مرد سمت چپ من، همان مردی است که از یک واحد دیگری آمده است. سرباز پیمانی است و تا کنون چندین مدال شجاعت به او داده‌اند. کاملا مشهود است که او به زور چشمهایش را باز نگه می‌دارد.

 

سرباز پنجم

 

ساعت چهار صبح ... ساعت چهار صبح ... ساعت چهار صبح از خواب بیدارت می‌کنند. این کار خیلی غیربهداشتی است. تازه آنها اسم این واحد را هم گذاشته‌اند واحد بهداشت یا نظافت. این کار کثافت‌کاری است. آنها دوباره  تو را به چنگ آورده‌اند. آنها که تو را دوست ندارند. تو دوباره مد نظر آنها بوده‌ای. برای اینکه یک بار از روی دیوار پریده‌ای تا راهت را کوتاه کنی. اجازه نداری بیرون بروی. بله، سرگروهبان تنبیه باید باشد، تو باید یک انسان را بکشی. ببخشید. ساعت چهار صبح بیدارت می‌کنند. اینکه باید یک نفر را بکشی همین‌طور در یک جمله‌ی فرعی گفته می شود. این کثافت‌کاری است. مثل اینکه ورزش صبحگاهی است.  این مرد به من چه ربطی دارد؟ تو با او چه کار داری؟ هیچ.  من با او هیچ مخالفتی ندارم.  و به روی یک چنین انسانی باید آتش بگشائی؟ نه. من به روی کسی که با او هیچ مخالفتی ندارم تیراندازی نخواهم کرد. خاصه اینکه او مسلح هم نباشد. تو برای یک چنین کاری حیف هستی. ببین چه کار می‌توانی بکنی! شاید: مخفیانه و در عالم سکوت به این‌طرف و آن‌طرف هدف تیرآندازی کنم. بله، تو همین کار را می‌کنی! تو این را می‌توانی انجام دهی. کسی متوجه نخواهد شد. همین کار را بکن.

 

رژه

 

راوی

 

بله، آنها طوری که من امروز فهمیده‌ام. چنین می‌پنداشتند.  آنها، یعنی کسی که پشت سر من، جلوی من یا در سمت چپ و راست من بودند، چنین می‌پنداشتند. تمام آن ده نفر، آن نماینده بیمه و نجار و نقاش گرافیک هم همینطور. و آن کسی که سمت چپ من بود و شاگرد یک صحاف بود و عینک ضخیمی به چشم داشت با آن چشمان قورباغه‌ای‌اش. همان مردی که گروهبان به او می‌گفت شاشو و احمق. همه‌ی آنها نمی‌خواستند قاتل شوند. همه‌ی آنها می‌خواستند به این‌طرف و آن‌طرف تیراندازی کنند. تفنگشان را کج‌ کنند، همه‌ی آن ده نفر.

 (صحنه‌ی رژه را کوتاه پخش کرده و دوباره خاموش کنید)

 

خلاصه رسیدیم. به میدان تیر رسیدیم. به میدان 25 متری تمرین با مسلسل رسیدیم. دور تا دور میدان را با پشته‌های خاکی پوشانده بودند.

آن را از تمام دنیا جدا کرده بودند. میدان قضاوت. سایرین آنجا منتظر ما بودند، کارمند قضائی ارتش، قاضی عسکر، افسر بهداری و ستوان، که  هدایت این اعدام را عهده‌داربود، همان ستوانی که چشم‌هایش بیرون زده بود.  پشت اتاق کوچک ابزار چیزی بود که رویش را پوشانده بودند و شبیه به یک تابوت بود. تابوت! به زودی خورشید پشت تپه‌ها طلوع خواهد کرد. علف‌ها هنوز پوشیده از شبنم هستند و پرندگان از روی درختها آواز می‌خوانند. ولی آنجا یک تابوت گذاشته‌اند. و آن جلو، جائی که تیر‌ها به پشته‌های خاکی اصابت می‌کنند، پایه‌ای را در خاک فرو کرده‌اند. یکی دو ساعت دیگر اولین هنگ برای تمرین تیر‌اندازی به اینجا خواهند آمد. آنها نخواهند فهمید که اینجا چه خبر بوده است. پایه را از خاک بیرون می‌کشند، سوراخ و لکه‌های خون را با خاک می‌پوشانند. خوب ادامه بدهید! اولین نفر آماده تیراندازی!  سه سلسله تیر را بر روی سیبل مقوائی خالی می‌کند. هدف. تیرانداز وقتی که داشت قنداق تفنگ را روی شانه‌اش می‌گذاشت و مگسک را با هدف مطابقت می‌داد و انگشت اشاره‌اش را روی ماشه فشار می‌داد  ... (افکارش را قطع کردند) 

 

ستوان

 

گوش کنید!

 

راوی

 

من اصلا متوجه نشدم که او دارد به طرف ما می‌آید.

 

ستوان

 

شما وظیفه‌ی خطری دارید که باید انجام دهید.

 

راوی

 

دهانش تیک عصبی دارد. دستهایش را نیز تکان می‌دهد.

 

 

ستوان

 

شما باید یک حکم اعدام را اجرا کنید.

 

راوی

 

او سعی می‌کند که خود را سفت و سخت نشان دهد. ولی  صورتش مانند صورت دختربچه‌هاست.

 

ستوان

 

من باید طبق وظیفه‌ای که دارم به شما اطلاع دهم که این اعدام از طریق تیراندازی اجرا خواهد شد.

 

راوی

 

در هر حال، او صورت جلادها را ندارد. و بسیار جوان است.

 

ستوان

 

این مرد به جرم ترس از دشمن و فرار از خدمت زیر پرچم محکوم شده است.

 

راوی

 

ترس از دشمن! فرار از خدمت زیر پرچم! پس درست بوده!

 

 

ستوان

 

باوجود این - بحث هم ندارد- کشتن کسی سهل و آسان نیست. خاصه اینکه این شخص اونیفورم خود ما را هم به تن داشته  و انسان بسیار جوانی هم باشد.

 

 

 

راوی

 

"بحث هم ندارد." او واقعا جلاد نیست.

 

ستوان

 

بنابراین ما از یک سنت نظامی استفاده می‌کنیم، که در آن خلاصه می‌شود که در یکی از اسلحه‌ها به جای فشنگ معمولی از یک فشنگ مشقی استفاده می‌کنیم و هیچ‌ کس هم نمی‌داند که این فشنگ در کدام اسلحه نهاده شده است.

 

راوی

 

یک فشنگ مشقی؟ یک فشنگ مشقی در یکی از اسلحه‌ها؟

 

ستوان

 

اسلحه‌ها را هم درجه‌دار شما پر می‌کرده و به شما تحویل می‌دهد. بعد هم از شما تحویل می‌گیرد.

 

راوی

 

یک فشنگ مشقی؟ هیچ کس هم نمی‌داند که چه کسی آن را در اسلحه‌اش دارد؟

 

ستوان

 

 اگر هم کسی  نخواهد یا در کارش به هر طریقی شک کند، فرض کند که او فشنگ مشقی را در اسلحه‌اش دارد. فشنگ بی‌خطری از چوب که بعد از خروج از لوله‌ی تفنگ می‌ترکد.

راوی

 

یک فشنگ مشقی. فشنگی از چوب که بعد از خروج از لوله‌ی تفنگ می‌ترکد.

 

 

ستوان

 

اول کارمند قضائی ارتش حکم محکوم و تائیدیه آن را برای محکوم قرائت خواهد کرد. بعد هم نوبت قاضی عسکر است. شما طبق دستور سرگروهبان در دو دسته و در پنج متری محکوم بر جاهای خود مستقر خواهید شد. محکوم به یک ستون بسته خواهد شد، بعد هم چشم‌های او را می‌بندند.

 

راوی

 

یک فشنگ مشقی! فشنگی که نمی‌کشد!

 

ستوان

 

این اعدام، برای اینکه به حال محکوم مراعات شود، نه به دستور زبانی بلکه با اشاره انجام خواهد شد. به همین علت هم همه چیز باید خیلی سریع انجام شود.

 

راوی

 

چه مراعات هم می‌کنند. فشنگ مشقی! اشاره! خیلی سریع!

 

 

 

ستوان

 

موقعی که من دستم را بالا بیاورم، این به آن معناست که ضامن تفنگتان را آزاد کنید. وقتی که دستم را پائین بیاورم، این به معنای آتش است. چیزهای دیگر، اسلحه‌بر دوش، هدف گیری و غیره، همانطوری باید باشد که تمرین کردیم. در سمت چپ پیراهن محکوم تکه‌ی قرمزی دوخته شده است که باید آن را هدف بگیرید. تمام. یک بار دیگر تکرار می‌کنم: اگر شما موانعی دارید یا نمی‌خواهید که وجدانتان عذاب ببیندـ در یکی از تنفگ‌ها یک فشنگ مشقی وجود دارد، که برای تمرین تیراندازی از آنها استفاده می‌شود، و اگر ... (حرفش را قطع می‌کند)

(صدای موتور یک کامیون نزدیک می شود)

 

 

راوی

 

کامیون آمد. ستوان حرفش را قطع کرد. بله. کامیون دوباره آمد، همان کامیون آبی مایل به خاکستری، با روپوش بزرگ. دو نگهبان از کامیون به پائین می‌پرند و دریچه پشت کامیون را باز می‌کنند. نردبانی به کامیون تکیه می‌دهند. و بعد محکوم پائین می‌آید، آهسته، نامطمئن، کمی به سمت چپ مایل. به دست و پای او زنجیر زده‌اند. او لباس کار محکمی به رنگ سبز سیر به تن دارد. از همان لباس کارهائی که ما هنگام تمیز کردن اسلحه یا موقع تمیز کردن زمین می‌پوشیم. او هیکل کشیده و لاغر و صورت خاکستری رنگ و بچه‌گانه‌ای دارد. صورتش به صورت جانیان شباهتی ندارد، بلکه برعکس به صورت شاگردان معابد می‌ماند. او با چشم‌های خالی و پوکش نگاهی به ما می‌اندازد، به ما که عده‌ای غمگین هستیم. ما نگاهمان را به اطراف می‌گردانیم. ستوان به ما علامت می‌دهد و ما تفنگهایمان را به اطاق ابزار می‌بریم و به درجه‌دار تحویل می‌دهیم. موقعی که ما بیرون می‌آئیم، می‌بینیم که کشیش دارد با محکوم صحبت می‌کند. ما نمی‌فهمیم که او چه می‌گوید، مثل اینکه دارد دعا می‌خواند. محکوم بوسه‌ای به صلیب نقره‌ای می‌زند و دستهایش را به هم گره می‌زند. کشیش علامت صلیب را روی هوا برای او رسم می‌کند. چه مراسمی! این مراسم اعدام چه با مهارت ترتیب داده شده است! از نردبان تا کشیش، از تابوت تا فشنگ مشقی! آن دو نگهبان محکوم را به طرف پایه می‌برند بالاپوشش را از تن درآورده و او را محکم به پایه می‌بندند. آها، درست است. دستمال هدف. دستمالی که یک دایره‌ی قرمز روی آن دوخته شده است، روی پیراهنش دیده می‌شود. دایره‌ای به اندازه کف دست. دستمال هدف، دستمالی که ما باید هدف قرار دهیم. درجه‌دار تفنگهای ما را به ما پس می‌دهد. اسلحه‌ها پر و ضامن آنها کشیده شده است. ما کافی است که تفنگهایمان را از ضامن خارج کرده و ماشه را بچکانیم. ما کلاه‌خود‌هایمان را روی سرمان می‌گذاریم و در دو دسته در پنج قدمی محکوم جلوی پایه خبردار می‌ایستیم. نزدیک، چقدر نزدیک هستیم. ما حتی می‌بینیم که سیب آدم زیر گلویش بالا و پائین می‌رود و او آب دهانش را قورت می‌دهد. دستهای بلند او مانند شاخه‌های درخت آویزان هستند. کارمند قضائی ارتش جلو می‌آید و پرونده‌ای را باز می‌کند.

 

کارمند قصائی ارتش

 

دادگاه صحرائی 411 سرباز تورستن هایپرگ[1] را به علت فرار از خدمت زیر پرچم و ترس از دشمن و فرار از خدمت سربازی به مرگ محکوم می‌کند. فرمانده کل قوا گناهان او را نمی‌بخشد. 

 

ستوان

 

چیزی برای گفتن دارید؟

راوی

 

چیزی برای گفتن؟ امیدوارم که او از ما نخواهد که تیرمان را دقیق به هدف بزنیم، از رحمت و رئوفت تیرمان را دقیق به هدف بزنیم! این چیز بارها اتفاق افتاده است. این آخرین خواهش او خواهد بود و ما موظف هستیم که این آخرین خواسته او را اجابت کنیم. ولی او سرش را تکان می‌دهد. او دیگر چیزی برای گفتن ندارد. او با زندگی‌اش تسویه حساب کرده است. چشم‌های او را می‌بندند. ستوان به جانبی رفته و دستش را بالا می‌برد. ما ضامن اسلحه‌هایمان را آزاد کرده و قنداق آن را به سینه می‌گذاریم و دستمال قرمز را هدف می‌گیریم. هدف ما دستمال قرمز است... نه، نه به علامت‌گذاری روی دستمال، به سرباز هایبرگ یا هایبرگ، یا چیزی در این حدود، در هر صورت به یک انسان. به یک انسان با قلب و شش و مغز. به انسانی که می‌خواست زندگی کند. انسانی مانند تو. و تو باید تیرت را به اطراف بزنی. تو باید به اینطرف و آن‌طرف تیراندازی کنی. این فاصله خیلی هم نزدیک نیست که نتوانی تیرت را به اطراف بزنی و افسر بهداری هم نخواهد فهمید. و چرا این فشنگ مشقی حتما باید درون تفنگ تو باشد؟ شاید درون تفنگ تو یک فشنگ جنگی گذاشته باشند. تو می‌خواهی به قاتل تبدیل شوی؟ می‌خواهی انسانی را بکشی؟ اگر من ندانم که فشنگ مشقی درون تفنگ من هست یا نه، حداقل می‌توانم گفت که این فشنگ می‌تواند درون تفنگ من باشد. این کار می‌تواند حداقل به من کمک کند که خودم را لو بدهم. این تکه دستمال هم لوله‌ی تفنگ را به خودش می‌کشد و جذبش می‌کند. مثل یک هدف یا سیبل. هدف‌گیری بعد از پنج سال در رگ و خون آدم جریان دارد... دست تکان می‌خورد ... تو فشار می‌دهی ... خط فرضی هدف ... بعد هم با فشار دادن تفنگ به سینه انگشت اشاره را تکان می‌دهی. تو باید آرام بمانی. تو باید به خودت القا کنی: در این تفنگ فشنگ مشقی گذاشته‌اند. فشنگ تمرینی، یک تکه چوب بی ضرر! نه! به هدف نزن! به اطراف بزن! می‌خواهی که شبها این صورت دائم جلوی چشمانت ظاهر شود. این صورت بچه‌گانه، این صورت شاگرد معبدی! شب‌ها و در رؤیاهایت، همیشه و همه جا؟ به اطراف بزن، رد کنة به هدف نزن! تو که نباید خودت را به یک قاتل تبدیل کنی؟ تو که نباید یک عمر به خودن نهیب بزنی که: تو یک انسان را کشته‌ای! وجدانت به تو این اجازه را نمی‌دهد! دست ستوان پائین می‌آید ... آتش!

(ده تیر شلیک می‌شود و بعد سکوت سنگینی همه جا حکمفرما می شود)

 

افسر بهداری

 

لطفا در دفتر پروتکل ثبت کنید: ساعت پنج و هفده دقیقه، به علت مرگ قلبی. نه تیر در قلب اصابت کرده است. همه هم به هدف اصابت کرده‌اند.

 

(رژه)

 

راوی

 

ما داریم بر‌می‌گردیم. به پادگان بر‌می‌گردیم. مراسم اعدام طبق صورتجلسه انجام شد. افسر بهداری نه تیر را در قلب محکوم ثبت کرد. بله کاملا صحیح است. نه تیر جنگی و یک تیر مشقی. ستوان گفت خوب گروهبان، شما می‌توانید برگردید. او گفت خوب و ما برگشتیم. تفنگها را هم قبلا از ما گرفته بودند و به همراه تابوت در کامیون گذاشتند. مثل اینکه تفنگها را بعدا در پادگان بررسی می‌کنند.

 

(رژه)

 

ما دوباره رژه می‌رویم. همه هم هستند، مرد جلوی من، مرد سمت چپ و راست من و مرد پشت سر من. و طوری که من امروز فهمیدم، همه دارند به یک چیز می‌اندیشند ...

 

(رژه)

 

سرباز اول

 

(پیش خود می‌اندیشد) ... به چه می‌اندیشی! تو که هدف نگرفتی. تو خیلی هیجان‌زده بودی. وقتی که با دقت هدف‌گیری نکنی، تیرت هم به هدف اصابت نخواهد کرد. اگر نه تیر به هدف اصابت کرده باشد، پس در تفنگ تو تیر مشقی بوده است. این که خیلی منطقی است. پس مشکل خود به خود حل شده است و تو دیگر نباید وجدانت را ناراحت کنی...

 

 

(رژه)

 

سرباز دوم

 

(پیش خود می‌اندیشد) ... خدایا کمکم کن!  خدایا کمک کن که فشنگ مشقی در تفنگ من بوده باشد! چرا نباید در تفنگ من بوده باشد! خدایا! من به این معتقدم که تو کمک کردی و دعای مرا شنیدی تا فشنگ مشقی در تفنگ من باشد.  خدایا! این تو بودی که قبول نکردی تا من به یک قاتل تبدیل شوم. خدایا! از تو ممنونم که فشنگ مشقی را به من دادی و من دیگر عذاب وجدان ندارم.

 

(رژه)

 

سرباز سوم

 

(پیش خود می‌اندیشد) ... ای بدبخت  بیچاره! درست است! ولی این که من نبودم. فشنگ مشقی درون تفنگ من بود. این را می‌شود از ضربه‌ی تفنگ فهمید. ضربه‌ی تفنگ از موقع معمولی ضعیف‌تر بود. ضعیف‌تر از موقعی که فشنگ جنگی درون تفنگ باشد. من که این را کاملا و به وضوح دریافتم. نه، من که به انسان تیراندازی نمی‌کنم. آن هم پنج دقیقه مانده به دوازده.  اینجا که به زودی از هم پاشیده خواهد شد.

 

(رژه)

 

سرباز چهارم

 

(پیش خود می‌اندیشد) ... این جریان فشنگ مشقی واقعا یک چیز بسیار خوبی است. من که در غیر این‌صورت نمی‌دانستم چه باید بکنم. و مرا از خدمت مرخص هم نمی‌کردند. واقعا چیز خوبی بود. ما موقع اعدام آرام‌تر بودیم و بعد از آن هم دلیلی برای خجالت و تردید نداشتیم. پس چرا این فشنگ مشقی نمی‌بایستی که درون تفنگ من نباشد. راحت به خودت بگو:  فشنگ مشقی  درون تفنگ تو بود. فشنگ مشقی  درون تفنگ تو بود. می‌شنوی، فشنگ مشقی  درون تفنگ تو بود. درون تفنگ تو بود. آه، چه احساس خوبی! که فشنگ مشقی را درون تفنگت داشته باشی!

 

 

(رژه)

 

سرباز پنجم

 

(پیش خود می‌اندیشد) ... چرا نباید این فشنگ مشقی در تفنگ من بوده باشد! من در این گونه مواقع شانس زیادی دارم. باوجود این، جریان یک به نه است. و فقط دو امکان وجود دارد: این فشنگ مشقی یا درون تفنگ تو بوده یا نبوده است. اگر این فشنگ درون تفنگ تو نبوده باشد، پس تو یک خوک هستی. ولی اگر فشنگ مشقی درون تفنگ تو بوده باشد، پس همه چیز خوب است و مرگ این جوان به تو ربطی ندارد. ولی تو هرگز نخواهی فهمید، که آیا این فشنگ مشقی درون تفنگ تو بوده است یا نه. پس فرض می‌کنیم که درون تفنگ من بوده است تا تو دیگر خودت را این‌قدر نرنجانی. و دفعه‌ی دیگر از دیوار پادگان بالا نمی‌روی بلکه از درون دروازه می‌گذری.

 

(رژه)

 

راوی

 

آنها چنین می‌اندیشیدند. همه‌ی آنها وجدان راحتی داشتند. همه‌ی آنها فشنگ مشقی را درون تفنگشان داشتند. همه‌ی آنها. باوجودیکه فقط یک فشنگ مشقی وجود داشت. همه‌ی آنها جوان را نکشته بودند. ولی او کشته شده بود. تیرها همه به هدف خورده بودند. به قلبش. مثل اینکه تمرین می‌کردند. قنداق را روی شانه می‌گذاشتند، هدف‌گیری می‌کردند و نفس را حبس می‌کردند. هیچ کدام از آنها به اطراف شلیک نکرده بودند. تیر همه به هدف خورده بود. و همه سعی می‌کردند که وجدان خود را آرام کنند، هر کدام از آنها می‌گفتند که فشنگ مشقی درون تفنگ آنها بوده است. فشنگ مشقی را من داشتم. فشنگ مشقی درون تفنگ من بود. من به این طرف و آن طرف شلیک کردم. پس اگر نه تیر به هدف خورده باشد، منطقی است که فشنگ مشقی درون تفنگ من بوده باشد.  از این کارتان دست بردارید، که وجدان خود را آرام کنید. از این کارتان دست بردارید که صورت‌هایتان را مانند انسانهائی که عذاب وجدان ندارند درست کنید. آنها همه شما را فریب دادند.  مانند طعمه‌ای که به قلاب می‌بندند. و شما فریب آنها را خوردید. فریب فشنگ مشقی را. شما مردی را کشتی و او را نکشته‌اید! با این وجود دیگر دلیلی ندارد که از فرمان سرپیچی کنید. خجول و گناهکار باشید! حتی پیش خودتان.  آه! شما که محل گندیده‌ی وجودتان را به خوبی می‌شناسید. آنها با این گونه فشنگ‌های شما را مجبور می‌کنند که داوطلبانه به فرمان آنها گوش دهید. و شما هم دلیلی نمی‌بینید که به مغزتان فشار بیاورید. درست نیست؟ شما فقط آن چشمها را می‌بینید و زندگی‌ای که شما آن را محو کردید. (مضحکانه) ولی فشنگ مشقی‌ای که شما درون تفنگتان داشتید این کار را کرد. (معمولی) شما دهان او را دید که تکان می‌خورد، مثل اینکه دارد چیزی می‌گوید، شاید: با من چه کار می‌کنید؟ با من چه مخالفتی دارید؟ (مضحکانه)  ولی فشنگ مشقی‌ای که شما درون تفنگتان داشتید این کار را کرد. (معمولی)  آیا این کار برای شما خجالت‌آور نیست که آنها یکی از شما‌ها را به پایه‌ای بسته و او را مانند یک حیوان بکشند؟ (مضحکانه) ولی فشنگ مشقی‌ای که شما درون تفنگتان داشتید این کار را کرد. پس چرا عذاب وجدان؟ ادامه دهید! نفر بعدی! سه بار شلیک کن به سیبل!

 

(صدای موتور کامیون از دور شنیده می‌شود)

 

من موقعی که داشتم با این چیز‌ها فکر می‌کردم، صدای موتور کامیون از دور شنیده می شد، که بعدا از ما گذشت و رفت. همان کامیون آبی خاکستری که تابوت و اسلحه‌های ما را حمل می‌کرد. در همین اثنا مرد سمت چپی من، همان شاگرد صحاف چشم قورباغه‌ای، همان شاشوی احمق، مرا خطاب داد. این اولین باری بود که چشم‌های قورباغه‌ای او توجه مرا جلب می‌کرد، درست موقعی که از پهلو به او نگاه می‌کردم...

 

(رژه)

 

سرباز بغل دستی

 

هی تو!

 

 

راوی

 

چیه؟

 

سرباز بغل دستی

 

اسلحه‌ی من ...

 

راوی

 

اسلحه‌ی تو چی شده؟

 

سرباز بغل دستی

 

آیا اتفاقی برایش می‌افتد؟

 

راوی

 

چه اتفاقی؟

 

سرباز بغل دستی

 

منظورم این است که بعدا که در پادگان مهماتش را خالی کنند.

 

راوی

 

خب، چه می‌شود؟

 

 

سرباز بغل دستی

 

شاید تیری از این اسلحه در رود.

راوی

 

چرا باید تیری از اسلحه‌ی تو در رود؟

 

سرباز بغل دستی

 

آخر من شلیک نکردم.

 

راوی

 

چکار کردی؟

 

سرباز بغل دستی

 

من در میدان تیر شلیک نکردم.

 

راوی

 

تو شلیک نکردی؟

 

سرباز بغل دستی

 

نه. من هم همین را می‌گویم.

 

راوی

 

تو داری شوخی می‌کنی.

سرباز بغل دستی

 

نه. من واقعا تیراندازی نکردم.

 

راوی

 

نه،  این واقعیت ندارد، که تو شلیک نکرده باشی.

 

سرباز بغل دستی

 

من می‌خواستم شلیک کنم، ولی نشد. من حتی نتوانستم انگشتم را روی ماشه بگذارم.

 

 

(رژه)

 

راوی

 

این بود آن چیزی که او به من گفت. او ماشه را نچکانده بود. من هم دلیلی نداشتم که به حرفهای او اعتماد نکنم.  طوری که او به نظر می‌آمد، از حماقت محض ماشه را نچکانده بود. در چند صدم ثانیه این فکر به مغز من خطور کرد ... اگر او ماشه را نچکانده باشد ... پس او ... (لبخند تلخی می‌زند) ... نه تیر ... چه خنده‌آور است ... پس او فشنگ مشقی را درون تفنگش داشته است! آن هم او، که ماشه را نچکانده است. فشنگ مشقی درون تفنگ او بوده است. (می‌خندد) فقط یک فشنگ مشقی وجود داشت، که آن هم بر حسب اتفاق درون تفنگ کسی بوده، که ماشه را نچکانده است. و ما، یعنی بقیه این فشنگ مشقی را نداشتیم.  من هم این فشنگ مشقی را نداشتم. من هم به اطراف شلیک نکردم.  پس تیر همه ما به هدف اصابت کرده است. پس ما همه فشنگ جنگی درون تفنگمان داشته‌ایم. این را حالا فهمیدیم. یعنی اجالتا فقط من این را دریافتم. بقیه نفهمیدند که این سرباز به من چه گفت.  ولی حالا دوباره شروع کرد ...

 

(رژه)

 

سرباز بغل دستی

 

هی تو!

 

راوی

 

چیه؟

سرباز بغل دستی

 

من نباید این را به گروهبان گزارش دهم؟ شاید موقعی که دارند تفنگها را خالی می‌کنند، اتفاقی بیفتد. یک فشنگ درون لوله‌ی تفنگ است که هنوز شلیک نشده است. 

 

راوی

 

همین است دیگر، اتفاقی نمی‌افتد. تو روح کوچک زمینی.

 

سرباز بغل دستی

 

چرا اتفاقی نمی‌افتد؟

 

 

 

 

راوی

 

ما جمعا ده نفر بودیم. نه تیر هم به او اصابت کرده بود. در یکی از تفنگ‌ها هم یک فشنگ مشقی بود. حالا فهمیدی؟

 

سرباز بغل دستی

 

فهمیدم؟ چی را فهمیدم؟

 

راوی

 

من یک بار دیگر تکرار می‌کنم: نه تیر به او اصابت کرده بود و ما جمعا ده نفر بودیم. در یکی از تفنگ‌ها هم یک فشنگ مشقی بود. پس اگر تو ماشه را نچکانده باشی ...

 

 

سرباز بغل دستی

 

(او حالا می‌فهمد) که فشنگ مشقی درون تفنگ او بوده است.

 

راوی

 

درست است؟ حالا فهمیدی؟

 

سرباز بغل دستی

 

پس من ...

 

 

 

راوی

 

بله. تو می‌توانستی در کمال آرامش ماشه را بچکانی. و با وجود این تیرت به هدف نمی‌خورد.

سرباز بغل دستی

 

ولی این را که قبلا نمی‌دانیم. 

 

راوی

 

بله، این را قبلا نمی‌دانیم.

 

 

سرباز بغل دستی

 

و موقعی که دارند اسلحه‌ها را خالی می‌کنند، اتفاقی نمی‌افتد؟

 

راوی

 

در هر صورت اتفاق زیادی نمی‌افتد.

 

سرباز بغل دستی

 

پس اتفاقی می‌افتد ...

 

راوی

 

چه اتفاقی؟

 

سرباز بغل دستی

 

پس می‌تواند اتفاقی بیفتد. پس من مجبورم ... من این را گزارش می‌کنم. (با صدای بلند) سرگروهبان!

 

گروهبان

 

چیه؟

 

سرباز بغل دستی

 

من باید چیزی را گزارش کنم.

 

گروهبان

 

چه چیزی را می‌خواهی گزارش کنی؟

 

 

سرباز بغل دستی

 

من تیرم را شلیک نکردم.

 

گروهبان

 

چه می‌گوئی؟

 

سرباز بغل دستی

 

من شلیک نکردم.

 

 

گروهبان

 

کی؟

 

 

سرباز بغل دستی

 

در موقع اعدام.

 

گروهبان

 

شلیک نکردی ...؟

 

سرباز بغل دستی

 

نه.

 

 

گروهبان

 

چرا شلیک نکردی، شاشو؟

 

سرباز بغل دستی

 

نمی‌دانم سرگروهبان.

 

گروهبان

 

شما ماشه را نچکاندید؟ به همین سادگی؟

 

سرباز بغل دستی

 

نه. من ... من ضعف کردم ... من ...

 

 

گروهبان

 

ضعف کردی؟ این کاملا شایسته شماست. احمق! شما مرگ ساده‌ای خواهید داشت. زیرا که چیزی برای از دست دادن ندارید.

 

راوی

 

چه لبخندی می‌زند این سرگروهبان! ما داریم از یک اعدام بر‌می‌گردیم و او لبخند می‌زند. اوسرباز بغل دستی مرا احمق می‌داند. او که باروت را اختراع نکرده و کمی هم گیج و منگ به نظر می‌رسد، دیگر سربازان هم او را گیج‌تر می‌کنند. در صورتی که او زحمت همه را به دوش می‌کشد.

 

 

گروهبان

 

خب خواهیم دید. تو ای دلقک. تو به همراه من به دفتر گروهان بیا.

 

راوی

 

بدین ترتیب گروهبان وظیفه‌اش را انجام داده بود و برای او دیگر مسئولیتی نداشت. ولی دیگر سربازان خیلی مواظب آن سرباز بودند. حالا دیگر مردان سمت راستی و چپی و جلوئی و عقبی من فهمیده بودند. حالا دیگران همه فهمیده بودند، که یکی ماشه را نچکانده بود. و آنها هم به سرعت حساب کردند که اگر یکی ماشه را نچکانده باشد و نه تیر هم به هدف اصابت کرده باشد، ... در هر صورت آنها حالا می‌دانند که فشنگ مشقی درون تفنگ آنها نبوده است. حالا آنها حقیقت را دریافته‌اند. آنها حالا می‌دانند که فشنگ جنگی درون تفنگ آنها بوده است و تیر آنها به هدف اصابت کرده است. که آنها کسی را کشته‌اند. که آنها به خودشان خیانت کرده‌اند. که آنها قاتل هستند. که همان احمق، همان دلقک فشنگ مشقی را از چنگشان درآورده بود. او دریچه‌ی امیدی را که آنها برای خودشان باز کرده بودند، بست. آنها چه نگاه‌هائی به او می‌کردند.نگاه‌های خشمگین، بد طینت و دشمنانه! مثل کسی که به آنها نارو زده باشد. ولی من چرا از "آنها" صحبت می‌کنم. مثل اینکه خودم را کنار گذاشته‌ام. من که می‌دانم، فشنگ مشقی نصیب من نشد، من که می‌دانم، من به اطراف شلیک نکردم، بله، من هم اینک حقیقت را می‌دانم. من هم همیشه این صورت بچه‌گانه و شاگرد معبدی را دربرابر چشمانم خواهم داشت. من هم به خودم خیانت کردم. همه‌ی آن نهیب‌ها و آرامش دادن‌ها برای گول زدن خودم بود. دیگر راه فراری وجود ندارد. آن صورت همچنان خواهد ماند. ما این صورت را تا پایان عمر در برابر چشمانمان خواهیم داشت. همیشه. همه جا. این مرد بغل دستی من، آن یکی با عینک کلفت، آرامش ما را گرفته بود. صصلح و صفا را گرفته بود. این فشنگ مشقی.

(رژه)

 

(می‌گوید) ای مرد، اگر هم تو شلیک نکردی، لااقل ساکت می‌ماندی و صلح و صفای ما را به هم نمی‌زدی.

 

سرباز بغل دستی

 

چطور؟ این جریان به شما چه ربطی دارد؟

 

 

 

راوی

 

به ما چه ربطی دارد؟ تو خیلی ساده‌اندیش هستی. ولی من به تو می‌گویم، که این جریان به ما چه ربطی دارد: اگر فشنگ مشقی نصیب تو شد، این به آن معناست، که نصیب ما نشده است. می‌فهمی؟ تو این فشنگ مشقی را از چنگ ما درآوردی. (با صدای دیگری، ناراحت، نگران)  خب: چرا اصلا شلیک نکردی، ها؟ اصلا فکرش را کرده‌ای، که تو چه کار کردی. و چه قیمت گزافی برای آن باید بپردازی؟

 

سرباز بغل دستی

 

(با ترس) خب نشد دیگر.

 

راوی

 

نشد یا نخواستی؟

 

سرباز بغل دستی

 

چرا، من می‌خواستم. نفسم را هم حبس کرده بودم. ولی بعد سرم گیج رفت و انگشتم دیگر تکان نخورد. ولی وقتی که شما تیراندازی کردید، من دوباره به خودم آمدم. ولی شما آن وقت تفنگها را پائین آوردید و دیگر دیر شده بود که تیر‌اندازی کنم. من هم تفنگم را پائین آوردم.

 

راوی

 

تو نمی‌توانی این را ثابت کنی که عمدا یا سهوا شلیک نکردی. چیزی که هست: تو شلیک نکردی. و این به معنای سرپیچی از دستور است، چه می‌دانم شاید هم به معنای از بین بردن نیروهای نظامی باشد. و می‌دانی چه تنبیهی برای آن در نظر گرفته شده است؟ یک روز صبح زود تو در میدان تیر خودت را باز خواهی یافت، ولی این بار رل‌ها معکوس‌اند.

 

سرباز بغل دستی

 

من که این را عمدا نکردم. من قسم می‌خورم. (ساده‌لوحانه) اگر هم  فشنگ مشقی نصیب من شده باشد که تیر من باز هم به هدف اصابت نمی‌کرد. پس چه فرق می‌کند که من تیراندازی کرده باشم یا نه.

 

راوی

 

تو مثل اینکه کور هستی. در هر صورت بزودی خواهی فهمید که چه خواهد شد. این هم نصیب تو شد. چه می‌شد اگر پوزت را می‌بستی و هیچ چیز نمی‌گفتی!

 

سرباز بغل دستی

 

ولی من مجبور بودم که بگویم! زیرا که از تفنگ هیچ گلوله‌ای شلیک نشد. تفنگ هنوز پر است. و می‌تواند ... طبیعی است! من این را هنوز به سرگروهبان نگفته‌ام. (با صدای بلند) سرگروهبان!

 

گروهبان

 

دیگه چی شده؟

 

سرباز بغل دستی

 

من فراموش کردم که بگویم ...

گروهبان

 

چی را؟

 

سرباز بغل دستی

 

تفنگ من ... هنوز پر است ... زیرا که من تیرم را شلیک نکردم. شاید ... اتفاقی بیفتد. شاید ...

 

گروهبان

 

اعصابم را داغون نکن، تو ای دلقک! اولا که من شخصا تفنگ ها را خالی می‌کنم. گذشته از آن اتفاقی نخواهد افتاد. سایرین  احتمالا برایت تعریف کرده‌اند. اگر شما زیر آن عینک فلزی‌تان کمی زیرک‌تر بودید، حتما تاکنون، چیزی را که همه‌ی سایرین می‌دانند شما نیز می‌دانستید، که در تفنگ شما فقط یک فشنگ مشقی وجود داشت.

 

سرباز بغل دستی

 

(آهسته) بله، درست است. درون تفنگ من فقط یک فشنگ مشقی وجود دارد.

 

(رژه‌ای که به تدریج صدایش محو می‌شود)

 

 



[1] Torsten Heipperg

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۸

در باره ی ولفگانگ هیلدسهایمر

ولفگانگ هیلدسهایمر در تاریخ 9 دسامبر 1916 در هامبورگ متولد شد.  هیلدسهایمر بعد از اتمام مدرسه؛ به همراه والدینش که هر دو کلیمی بودند، به فلسطین سفر کرده و در آنجا نخست به آموزش نجاری پرداخت. سپس به لندن رفته و در یکی از دانشگاه های آنجا به تحصیل در رشته نقاشی و نقش و نگار صحنه ی تئاتر پرداخت. وی در سال 1946 و بعد از فروپاشی رایش سوم، در شهر نورنبرگ که مرکز دادگاه های ضد هیتلری بود و جلسات دادگاه های معروف نورنبرگ برای محکوم کردن مهره های اصلی رژیم هیتلری در آنجا تشکیل می شد ؛ به عنوان مترجم همزمان شروع به کار کرد.  وی سپس به فعالیت های نویسندگی اش ادامه داده و عضو گروه 47 شد.

وی از نمایشنامه نویس های معروف آلمان در قرن بیستم می باشد و علاقه ی خاصی به نمایشنامه های رادیوئی داشت.

ولفگانگ هیلدسهایمر یکی از بزرگترین نمایندگان سبک پوچگرائی در ادبیات آلمان و خصوصا در تئاتر پوچگرای آلمان می‌باشد.

ولفگانگ هیلدسهایمر در تاریخ   21 اوت 1991 در سوئیس درگذشت.

  

از آثار معروف وی می توان به کتب زیر اشاره کرد:

1952 افسانه های بی‌عشق - داستان

1953 بهشت پرندگان دروغین – تنها رمان هیلدسهایمر

1953 ملاقات در بالکان اکسپرس – نمایشنامه رادیوئی

1954 در سواحل پلوتینیتزا – نمایشنامه رادیوئی

1954 شاهزاده توراندخت – نمایشنامه رادیوئی

1955 تخت سلطنت اژدها - کمدی

1955 یک قربانی به نام هلنا – نمایشنامه رادیوئی

1958 زمان کاکائو- نمایشنامه

1960 کلاغ های آقای والتسر- نمایشنامه رادیوئی

1965 تینست- رمان

1970 ماری استوارت - نمایشنامه

1973 ماسانته - رمان

1977 موتسارت – زندگی نامه

1981 ماربوت – زندگی نامه

1991 مجموعه ی اثار در هفت جلد

 

 

جوائزی که هیلدسهایمر دریافت کرد:

1955جایزه ی نمایشنامه های رادیوئی نابینایان جنگ

1966جایزه ی گئورگ بوشنر

1966 جایزه ادبی شهر برمن

 

از ولفگانگ هیلدسهایمر تا کنون هیچ اثری به زبان فارسی ترجمه نشده است.

سه نمایشنامه از آثار ایشان را بنده به زبان فارسی ترجمه کرده و در اختیار خوانندگان عزیز قرار می دهم:

 ملاقات در بالکان اکسپرس                                 

 شاهزاده توراندخت                                          

تمام شدنی نیست



 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۸

نمایشنامه ی رادیوئی "تمام شدنی نیست " - اثر: ولفگانگ هیلدسهایمر

 

نمایشنامه ی رادیوئی

تمام شدنی نیست[1]

اثر: ولفگانگ هیلدسهایمر

Wolfgang Hildesheimer

مترجم: شاپور چهارده چریک

 

نقش آفرینان

 مارتین روریش[2]

یک مرد

آقای فوگلر[3]

خانم فوگلر

خانم فون گولیات[4]

فرانسیسکا[5]

دکتر برون[6]

آلبرت[7]

دو مرد دیگر

 توجه:

در طول بازی باید  دقت کرد که به شنونده چنین القا شود که این نمایشنامه در چند سطح اتفاق می افتد.

  

(موسیقی کنکرت[8]؛ به تدریج خاموش شود. در می زنند. صدای در. صدای پا.)

 مارتین روریش: بیائید تو!

 

یک مرد:  روز به خیر. شما آقای مارتین روریش هستید؟

 

مارتین روریش:  بله من همان هستم.

 

مرد:  من نامه ای برای شما دارم.

 

مارتین روریش: نامه؟ پست در این موقع روز؟

 

مرد: این نامه از پست نیست.

 

مارتین روریش: از پست نیست؟ پس ازکجاست؟

 

مرد: از ادارات است.

 

مارتین روریش: (مکث کوچکی می کند. بدجوری غافلگیر شده است.) از ادارات؟ برای من؟ (مکث کوتاه) سیگار؟

 

مرد: نه، متشکرم. من در حین انجام وظیفه سیگار نمی کشم.

 

مارتین روریش: آها، شما هنوز در حین خدمت هستید!

 

مرد: بله. من باید منتظر شوم تا شما با امضای تان دریافت نامه را گواهی کنید.

 

مارتین روریش: گواهی کنم؟ آها! بدهید به من. (نامه را می خواند): "اداره ی عالی ساختمان"  من تاکنون نمی دانستم که چنین اداره ای هم وجود دارد. "به آقای مارتین روریش" آدرس درست است. پاکت نامه را پاره می کند. به خواندن ادامه می دهد: خواهشمند است دستور فرمائید که هرچه زودتر اتاق هایتان را خالی کنند تا فضای لازم برای تاسیس ساختمانهای جانبی ادارات محلی که در یک پروژه ی عمومی در نظرگرفته شده است، ایجاد شود. مکث.  این دیگر چه زبان عجیب و غریبی است؟

 

مرد: متوجه محتویات آن شدید؟

 

مارتین روریش: بله، متوجه محتویاتش شدم، ولی کاملا آن را نفهمیدم.

 

مرد: ماموریت من این به این محدود می شود؛ که شما محتویات آن را گواهی کنید. من با فهمیدن آن کاری ندارم. لطفا اینجا را امضا کنید.

 

مارتین روریش: خوب؛ بفرمائید.

 

مرد: متشکرم. خوب من باید بروم. بیش از چهار آپارتمان که در این ساختمان  وجود ندارد؟ یا وجود دارد؟

 

مارتین روریش:  (در فکر فرو رفته) چه فرمودید؟ (به خود می آید) آها؛ نه. بیش از چهار تا نیستند.

 

مرد:  متشکرم؛ خداحافظ!

 

مارتین روریش:  خدا حافظ! صدای در. صدای پا روی پله ها که به طرف پائین می رود.

 

(نزدیک میکروفون. ولی آهسته و در اندیشه فرورفته)... خواهشمند است دستور فرمائید که هرچه زودتر اتاق هایتان را خالی کنند تا فضای لازم ... اتاقهایتان را خالی کنید ...  صدای در زدن او را از افکارش بیرون می آورد.

امروز چه خبر است؟ بیائید تو! صدای در. صدای پا. آها، آقای فوگلر شما هستید!

 

فوگلر: (به طور ناخوشایندی با سروصدا) شما هم یک دستور تخلیه دریافت کردید؟ چنین نیست؟

 

روریش: آها؛ این را امروزه یک دستور تخلیه می نامند؟ پس این یک دستور تخلیه است؟

 

فوگلر:  بله. من آدمی هستم که  اسم هر چیزی را روی آن چیز می گذارم. من همیشه می گویم که ما باید به صورت هر چیزی بنگریم.  

 

مارتین روریش: بله، ولی من کاملا متوجه نمی شوم که ...

 

فوگلر: شما متوجه نمی شوید؟ وقتی که توی خیابان نشستید؛ متوجه خواهید شد.

 

روریش: توی خیابان بنشینم؟ اصلا به شما مربوط نمی شود؟ شما هم  همانطور که خودتان می گوئید "این دستور تخلیه " را دریافت کرده اید؟ یا نه؟ پس به همه ی ما مربوط می شود.  

 

فوگلر: بله؛ به همه ی ما مربوط می شود. ولی من دارم فکر می کنم که همین طور ساده هم هر چیزی را نپذیرم. ملتفط هستید؟ من علیه آن خواهم جنگید. من سروصدا راه می اندازم. اگر این آقایان فکر می کنند که می توانند هر کاری را  من بکنند؛ اشتباه کرده اند. این آقایان اشتباه می کنند. با این کارها نمی توانند جلوی مرا بگیرند؛ جلوی مرا نمی توانند بگیرند.   

 

روریش: (خسته) خوب؛ جلوی شما را نمی توانند بگیرند؟ مکث.  دیگران چه می گویند؟ همسر شما چه می گوید؟

 

فوگلر: آه، شما که می دانید، زنها روی آب خانه می سازند. آنها زود تسلیم می شوند. زن من که می خواهد همین الآن اسباب و اثاثیه اش را جمع کند. ولی نمی شود. من به شما ضمانت می دهم که این طور نخواهد شد. من نمی گذارم با من  بازی کنند. من مشت هایم را به آنها نشان خواهم داد. آنها باید مشت های ...

 آهسته خاموش شود.

در یک سطح دیگر.

 خانم فون گولیات: فکر کنم، که مردم نمی دانند؛ با چه چیزی سروکار دارند. ولی در هر صورت این کار هم اشتباه است؛ که بگذاریم آنها سوارمان شوند. یک چنین کاغذ بی معنی ای را اصلا نباید خواند. گذشته از آن؛ خیلی هم نامفهوم نوشته شده است. من که باید از آقای دکتر برون خواهش کنم؛ آن را برای من توضیح بدهد. من که از یک چنین زبانی چیزی نمی فهمم و نمی خواهم که بفهمم. مکث. در هر حال، آنها که نمی توانند اسباب و اثاثیه ی ما را توی خیابان بریزند. فرانسیسکا، نظر تو چیست؟ زیاد هم مطمئن نیست: آنها که نمی توانند ما را بیرون کنند. آنها نمی توانند این کار را بکنند. 

 

فرانسیسکا: خانم فون گولیات؛ من نمی دانم که مردم چه کاری می توانند انجام بدهند.

 

خانم فون گولیات: بچه؛ تو که هیچ چیز نمی دانی. اما من می دانم؛ که آنها نمی توانند ما را بیرون کنند. مکث. در هر صورت؛ من به وزیر تلفن می کنم و از او خواهش می کنم که به من کمک کند. او برای یک دوست قدیمی کاری انجام خواهد داد. درست است؛ چینگ مه؟ او باید برای یک دوست قدیمی کاری انجام بدهد. به چینگ مه شیر تازه دادی؟  

 

فرانسیسکا: بله؛ خانم فون گولیات.

 

خانم فون گولیات: چینگ مه عزیز! فکرش را بکن؛ می خواهند ما را بیرون کنند. ولی ما هنوز پارتی داریم. درست است چینگ مه؟ هنوز پارتی داریم؛ فرانسیسکا؛ فکر می کنی که آقای وزیر بتواند برای ما کاری بکند؟ 

 

فرانسیسکا: من نمی دانم؛ خانم عزیز. من که او را نمی شناسم.

 

خانم فون گولیات: طبیعی است؛ که تو او را نشناسی. ولی من او را می شناسم و می دانم که او برای ما کاری انجام خواهد داد. کافی است که فقط به او زنگ بزنم. ولی نه حالا. او خیلی کار دارد. در هر حال او به من کمک خواهد کرد. او یک دوست قدیمی است. او سالها قبل با هم ... 

 

فرانسیسکا: می دانم خانم عزیز. می دانم.

 

خانم فون گولیات: او به من کمک خواهد کرد. آنها که نمی توانند با من چنین رفتار کنند. من کجا بروم؛ با این مبلمان سلطنتی و گلدان های اتروسکی[9]، با این چینی های ...  فرانسیسکا چینگ مه می خواهد بیرون برود. درست است؛ چینگ مه عزیزم. تو می خواهی بروی بیرون؛ جلوی در. چه حیوان خوبی؛ چه حیوان تمیزی. بعدا به او کمی از آن جگر بده؛ فرانسیسکا.  او گرسنه است.  پینگ مه بیچاره!  این کارها برای او هیجان آفرین است! فرانسیسکا؛ فراموش نکن که به سلما بگوئی که با دقت بیشتری اینجا را تمیز کند. روی اشیا نقره ای چیپندیل[10] کلی خاک نشسته است. من امروز صبح می توانستم حتی اسمم را روی آنها بنویسم. ما هنوز اینجا هستیم و تا زمانی که اینجا هستیم؛ مایلم که در خانه ی من همه چیز با نظم و ترتیب پیش برود. می فهمی؟

 

فرانسیسکا: من سخن شما را کلمه به کلمه فهمیدم، خانم فون گولیات. تا زمانی که ما اینجا هستیم؛ دوست نداریم که به آنارشیسم فرصتی بدهیم.

 

خانم فون گولیات: کاملا درست است. ما هنوز اینجا هستیم و وزیر هم هنوز زنده است. من به او زنگ می زنم؛ همین فردا صبح. او به ما کمک خواهد کرد، درست است چینگ مه؟ او به ما کمک خواهد کرد. فرانسیسکا؛ چینگ مه کجاست؟

 

فرانسیسکا: جلوی در است؛ خانم گرامی!

 

خانم فون گولیات: آها، درست است. زنگ می زنند. که می تواند باشد؟ نکند مهمان باشد؛ این وقت شب؟ من الان نمی خواهم  پذیرائی کنم. من خیلی هیجان زده هستم. فرانسیسکا؛ اگر مهمان است؛ بگذار کمی صبر کند تا من دستی به سرورویم بکشم.

 

فرانسیسکا: بله خانم گرامی. صدای پا. صدای در. صدای پا بیرون از خانه. صدای در. چقدر خوب تو که آمدی، مارتین. من می خواستم همین الان نزد تو بیایم. ولی خانم فون گولیات خیلی نگران است.

 

روریش: من می خواهم با او صحبت کنم؛ فرانسیسکا.

 

فرانسیسکا: می توانی این سعی را بکنی. ولی کار ساده ای نخواهد بود. او کاملا خود را باخته است. از او چه می خواهی؟

 

روریش:  در حقیقت کاری با او ندارم. فقط می خواستم بدانم که سایر مستاجرین در این باره چه فکر می کنند. آیا باید کار مشترکی انجام دهیم یا اینکه منتظر سرنوشت خویش باشیم و بگذاریم که امور همین طور پیش برود. می فهمی؟ من می خواهم یقین داشته باشم. 

 

فرانسیسکا: او می خواهد به وزیر تلفن کند.

 

روریش: این کار کمکی نخواهد کرد. وزرا دیگر نمی توانند اینجا کمکی  کنند.

صدای در. صدای پا.

 

خانم فون گولیات: آه؛ آقای روریش. فکر کنم می دانم که از کجا این افتخار نصیب من شده است؛ که شما به دیدن من آمده اید. به خاطر این نامه ی مضحک است. اینطور نیست؟

 

 روریش: کاملا درست است؛ خانم گرامی؛ به خاطر همین نامه است. ولی طوری که شما فرمودید مضحک؛ متاسفانه چندان هم مضحک نیست. 

 

خانم فون گولیات: ولی آقای روریش؛ همانطور که چندی پیش به فرانسیسکا گفتم؛ آنها که نمی توانند ما را همینطور بیرون کنند.

 

روریش: من می ترسم که آنها همین کار را بکنند، اگر ما اقدامی نکنیم. به همین علت هم باید گوش به زنگ باشیم.

 

خانم فون گولیات: آقای روریش، من ابا دارم که این کار را جدی بگیرم. من به وزیر تلفن می کنم. او دوست من است. ما یک بار مدتها قبل با هم ...  ولی این دیگر به اینجا ربطی ندارد. در هر صورت من با او صحبت خواهم کرد. ولی الآن این امکان وجود ندارد. شما می دانید که او خیلی کار دارد و می دانید که کسی مثل او باید به چه چیزهائی فکر کند. ولی همین فردا صبح زود به او زنگ خواهم زد. او به ما کمک خواهد کرد. فرانسیسکا هم معتقد است که او به ما کمک خواهد کرد.   

 

روریش: خانم گرامی! من بیم دارم که این هم نتواند کمکی کند. اگر ادارات تصمیم گرفته باشند؛ از خانه ای که ما در آن سکونت می کنیم؛ یک واحد ساختمان عمومی بسازند- آنطور که آنها می گویند- برایشان تفاوتی هم نخواهد کرد که شما وزیر را می شناسید. باید کار دیگری کرد. 

 

خانم فون گولیات: ولی آقای روریش عزیز! ما به کجا رسیده ایم؛ اگر نتوانیم در برابر چنین حملاتی به زندگی خصوصی مان از خود دفاع کنیم؟

 

روریش: من نمی دانم؛ به کجا رسیده ایم.

 

خانم فون گولیات: آقای روریش، شما آمدید پائین که همین را به من بگوئید؟ صادقانه بگویم؛ من هیچ مایل نیستم که بگذارم شما آرامش مرا بر هم بزنید؛ آرامشی که من خود هم به زحمت از آن دفاع می کنم. آن هم  در موقعیتی که هر کدام از ما به حمایت نیاز دارد. در موقعیتی که دارند همه چیزم را از من می گیرند. منظورم کلکسیون ها و چینی ها و ... مکث. من می خواهم جریان را با آقای دکتر برون در میان بگذارم. او آدمی است که از این چیزها سردرمی آورد. نظر شما چیست؟

 

روریش:  من باید بگویم؛ که من این موقعیت را هنوز چنان دقیق بررسی نکرده ام که بتوانم بگویم؛ چه کسی از عهده ی آن بر می آید.

 

خانم فون گولیات: شما زود تسلیم می شوید؛ آقای روریش. باور کنید؛ شما بدین طریق فقط به خودتان لطمه می زنید. آدم باید بتواند نبرد کند؛ در غیر این صورت شکست خواهد خورد. من با دکتر برون مشورت می کنم. شاید او بتواند دوباره به من نیرو دهد. همین الآن.

 

صدای پا. صدای در. 

 

فرانسیسکا: خوب؛ حالا من تو را اقلا برای یک لحظه برای خودم تنها دارم. من این روزها تو را به ندرت می بینم. که می داند؛ که من اصلا تا کی می توانم تو را برای خودم داشته باشم.

 

روریش: بله؛ که می داند. هیچ کس نمی داند. ادارات هم این را نمی دانند. (در فکر فرو رفته) ولی ما چه می کردیم؛ اگر این را می دانستیم؟ همه چیز مثل همیشه می بود.

 

فرانسیسکا: شاید. ولی ما خوشبخت تر می بودیم. ما می توانستیم تصمیمی بگیریم. 

 

روریش: نه؛ ما نمی توانستیم؛ فرانسیسکا. هیچ کس نمی تواند تصمیم بگیرد. مشروط  است به نهائی بودن به غایت. و هیچ چیز به جز مرگ نهائی نیست.  (ناگهان بی قرار می شود): فرانسیسکا، بگذار من بروم؛ من خیلی بی قرار هستم. من خیلی کار دارم. دیر می شود. من به زودی تو را می بینم. شب بخیر.

 

فرانسیسکا: شب بخیر؛ مارتین.

 

سطح دیگر

 

برون:(تمسخر کنان؛ جملات معترضه به کار می برد) که آنها می خواهند ما را بیرون کنند. درست است، آلبرت. آنها می خواهند ما را بیرون کنند.

 

آلبرت: (هم همینطور، ولی نرم تر) بله؛ جناب آقای دکتر برون می خواهد شکارگاهش را عوض کند. ولی من معتقدم؛ که به همین سادگی هم نخواهد بود. 

 

برون: خب؛ دوست گرامی؛ ما باید آماده ی هراقدامی باشیم.  خوب ما را بیرون  بیندازند؛ بهتر است تا بی فایده زندگی کردن. نه؛ اینطور خوب نیست؛ باید طور دیگری جمله بندی شود تا معنی کلمات قصار را بدهد. مکث. که اینطور. که می خواهند ما را از اینجا بیرون کنند. ولی هنوز روز ما به پایان نرسیده است. درست است؛ آلبرت. یا اینکه تو معتقدی که روز ما به پایان رسیده است.  

 

آلبرت: چه کار کنم؛ به این شوخی ها جواب بدهم یا اینکه جدی بودن موقعیت را مد نظر داشته باشم.

 

برون: هر کاری دلت می خواهد انجام بده، دوست عزیز. به من ربطی ندارد. ولی چیزی برای نوشیدن به من بده. مطابق معمول.

 

آلبرت: بله آقای دکتر.

 

برون:متشکرم.

 

آلبرت: آقای دکتر می خواهند چنگ و دندان نشان دهند؛  یا اینکه در وضعیت فعلی بهتر است که فعلا از این اقدام دوری جویند.  

 

برون: آرام بمان؛ دوست عزیز. (شوخی نامطبوعی می کند): شاید بتوانم تو را جلو بیندازم و دندان های شیری تو را به آنها نشان دهم.

 

آلبرت: به نظر من، تو بعضی وقتها خیلی بی مزه ای.

 

برون: اینطور فکر می کنی؟ اینجا پیش من به تو خوش نمی گذرد؟ می خواهی جای دیگری بروی؟ نگران نباش، ما همیشه با هم خواهیم ماند. اگر مرا بیرون کنند؛ تو هم بیاید بروی. سرنوشت تو به سرنوشت من گره خورده است.

 

آلبرت: این که نمی شود.

 

برون: ولی ضرری هم ندارد؛ دوست من؛ ضرری ندارد. ما که تنها هستیم. چیزی به من بده که بنوشم. مکث. این خانم پیری که بالای سر ما زندگی می کند، چطور در این باره فکر می کند.

 

آلبرت: آیا این یک سوال بدیع است یا اینکه خواستار پیشگوئی من هستی؟

 

برون: آلبرت، به نظر من، تو این اواخر خیلی خسته کننده شده ای؛ یا اینکه خسته هستی؟ ولی تو از پوست خودت بیرون نمی آئی من هم از پوست خودم؛ و من نمی خواهم که از پوست خودم بیرون بیایم. شادمان و آهسته. پس می خواهند ما را بیرون کنند. هیچ چیزی همانطور داغ که پخته می شود؛ خورده نمی شود[11]. یا اینکه نظر تو این است که ... زنگ می زنند. کی حالا می آید؟ آلبرت در را باز کن. ولی محض احتیاط از سوراخ در نگاه کن. ما دیگرعادت نداریم که این موقع مهمان داشته باشیم.  صدای پا؛ صدای در.   این که خانم فون گلیات است. خیلی لطف کردید؛ خانم گرامی، شما به موقع آمدید تا با هم شبانه  مشروبی  بنوشیم. من همین الآن می‌خواستم لیوانی برای خودم بریزم؛ درست است؛ آلبرت؟ و خیلی دلم می‌است که کسی با من هم‌پیمانه شود. آن کس هم ،

هم اینک وارد شد. Dea ex machina   اگر بخواهیم به زبان شاعرانه آن را بیان کنیم. با یک ککتیل شبانه چطورید؟

 

خانم فون گولیات: من این فرصت را ندارم.

 

برون: نه! شما مرا به تعجب وامی‌دارید؛ خانم گرامی! من سراپاگوشم که بشنوم، چه چیزی می‌توانست شما را وادار کند که شبانه ... 

 

خانم فون گولیات: من بر این باورم که شما خیلی خوب می‌دانید، که من برای چه آمده‌ام.

 

برون: خب؛ من شاید بتوانم حدس بزنم. شما که به خاطر نامه‌ی  ... نیامده اید. اسمش چه بود؟ اداره ی عالی ساختمان؟ آلبرت؛ یک لیوان به خانم فون گولیات بدهید. شما که خودتان را به خاطر این نامه ناراحت نمی‌کنید، خانم گرامی؟   . هیچ چیزی همانطور داغ که پخته می شود؛ خورده نمی شود. همانطور که امشب در موقعیت دیگری آن را عنوان کردمٰ درست استٰ آلبرت؟

 

آلبرت: بله آقای دکتر، چندین بار.

 

برون: چه می گوئید؛ چندین بار عنوان کردم؟ می بینید؟

 

آلبرت: خانم گرامی، کوکتیل میل دارید؟ یا اینکه ترجیح می‌دهید جین را بدون اضافات بنوشید؛ مانند آقای دکتر؟

 

برون: آلبرت شما دارید اسرار مرا فاش می کنید. آدم که چنین کاری نمی‌کند.  

 

خانم فون گولیات: خوب حالا که اجباری است؛ یک کوکتیل به من بدهید.

 

برون: بله اجباری است. من اسرار می کنم.

 

خانم فون گولیات: جناب آقای دکتر برون؛ شما طوری رفتار می‌کنید مثل اینکه ما داریم پیک نیک می کنیم. درصورتی که شما هم مانند من می‌دانید که این امر خیلی هم جدی است. من فقط می‌خواستم قبل از اینکه فردا صبح به آقای وزیر تلفن کنم؛ با شما مشورتی کرده باشم. ایشان یکی از دوستان قدیمی من هستند و ...

 

برون: (متغیر شده و آهسته می گوید) خب؛ که شما قصد دارید به آقای وزیر زنگ بزنید. آلبرت، لطفا ما را تنها بگذارید.

 

آلبرت: بسیار خوب؛ آقای دکتر.

 

صدای در.

 

برون: (به طرز منزجر کننده‌ای دوستانه) خب؛ دوست عزیز؛ من چه کاری می‌توانم برایت انجام دهم؟ من می‌پندارم که رفتن شما به سوی وزیر فقط یک تهدید توخالی است.

 

خانم فون گولیات: به هیچ وجه چنین نیست. من به تو اطمینان می‌دهم که خیلی هم جدی است.

 

برون: حالا که چنین است، ادنای[12] عزیز، من به تو و به خاطر خودت پیشنهاد می‌کنم؛ که چنین کاری را نکنی. زیرا که چنین کاری عواقبی دارد که برای خود تو هم بسیار ناگوار خواهد بود.

 

خانم فون گولیات: من منظورت را نمی‌فهمم.

 

برون: نمی‌فهمی؟ پس باید واضح‌تر بگویم. خوب نبیست که آقای وزیر و به طبع آن ادارات بوسیله‌ی این جریان از وجود من خبردار شوند. و اگر تو این کار را بکنی؛ آنها بدون شک خبردار خواهند شد. همان‌طور که خودت هم می‌دانی، وجدان من زیاد هم پاک نیست؛ البته در امور رسمی.

 

خانم فون گولیات: خب، ولی من فکر می‌کنم که تو خیلی خودخواهانه فکر می‌کنی، اگر من در این موقعیت بخواهم که به منافع تو فکر کنم.  بالاخره هر کسی باید به فکر خودش باشد.

 

برون: بله، منظور من هم دقیقا همین بود. هر کسی باید به فکر خودش باشد. من هم به فکر خودم هستم. ادنای عزیز هرگز فرموش مکن که تو در یکی از تاریک‌ترین ادوار زندگی من؛ کنار من و تقریبا به عنوان شریک زندگیم بوده‌ای. یادت می‌آید؟

 

خانم فون گولیات: ولی تو این را نمی‌توانی ثابت کنی.

 

برون: من می‌توانم؛ ادنای عزیز. من می‌توانم و آن را ثابت هم خواهم کرد. مطمئن باش. من شاهد دارم. اگر هم شاهدی نداشته باشم، می‌توانم شاهدی بخرم. ما همه در یک کشتی نشسته‌ایم، عزیزم. و این کشتی به هر طرفی که براند، همه‌ی ما جمعا و باهم به آن محل خواهیم رسید. مکث.

 

خانم فون گولیات: تو خیلی ظالم هستی.

 

برون: هر اسمی که می‌خواهی روی آن بگذار. ولی به قدم‌هائی که برمی‌داری، فکر کن. ولی بدان: موقعی که برف‌های دیروز آب شوند، نخست برگ‌های پلاسیده‌ی پریروز مشاهده خواهند شد. صدا می‌زند: آلبرت! صدای در. آلبرت، خانم گرامی مایل است که یک کوکتیل دیگر بنوشد.

 

خانم فون گولیات: نه، من می‌روم بالا.

 

برون: به این زودی؟  حیف شد! داشت یواش یواش جالب می شد. 

 

خانم فون گولیات: شب بخیر.

 

آلبرت: شب بخیر، خانم گرامی. و شب آرامی را برای‌تان آرزو می‌کنم.

 

برون: من هم خودم را به خدمتکارم ملحق می‌کنم. 

 

صدای پا. صدای در.

 

خطر‌ناک، و با شادی ساختگی: آلبرت؟

 

آلبرت: چه کاری می‌توانم برایت انجام دهم؟

 

برون: آلبرت، ما باید این خانه را شاخ-مات نگه داریم. امور دارند از دست ما بدر می‌روند.

 

آلبرت: چه کار می‌خواهی بکنی؟

 

برون: هنوز نمی‌دانم؛ ولی چاره‌ای ندارم بجز اینکه یک کار دیکتاتوری انجام دهم. من باید راجع بش فکر کنم. کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کند.

 

آلبرت:  خوب گفتی.

 

برون:  حالا دیگر ننر نشو. من استثناعا فعلا شوخی نمی‌کنم.

 

آلبرت: اگر اینطور باشد که کار خیلی جدی است.

 

برون: هنوز جدی نیست، ولی می‌تواند به زودی جدی بشود. آلبرت. می‌تواند به زودی جدی بشود. ما باید کاری کنیم که زیاد گرد و غبار بر پا نشود.

 

موسیقی پخش شود. گذر زمان را نشان دهید.

 

روریش (تفکر می‌کند): خوب، این هم تمام شد. صدای خش و خش کاغذ. خوب حالا چه کار باید کنم؟ ورق می‌زند. آها، صورتحساب گاز را باید بپردازم. مازاد مالیات را بپردازم، به اداره‌ی آپارتمان و خانه خبر بدهم. آنجا ثبت نام کنم. از اداره‌ی امور محلی خارج شوم. صورت‌حساب چراغ‌ها را بپردازم. باربرها ...

در می‌زنند. آها نزدیک می شوند. بیائید تو!

صدای باز شدن در؛ صدای پای چند مرد شنیده می‌شود.

 

یک مرد: ما از اداره‌ی ساختمان می‌آئیم.

 

روریش (با کمی تمسخر): بدون شک از اداره‌ی عالی ساختمان.

 

مرد: (خیلی خشک) بله، از اداره‌ی عالی ساختمان. ما باید در این خانه مواد ساختمانی را برای استفاده‌ی مجدد آزمایش کنیم.

 

روریش:  آها؛ برای استفاده‌ی مجدد. خب، آزمایش کنید.

 

مرد: اجازه داریم نزدیک‌تر بیائیم.

 

روریش:  بله، ولی نمی‌فهمم، آیا شما می‌خواهید مرا برای استفاده مجدد آزمایش کنید.

 

مرد: (بدون شوخی) نه، این که نه. ما می‌خواهیم از درون پنجره‌ی شما به روی پشت‌بام برویم تا سفال‌های پشت بام  را ببینیم.

 

روریش:  آها. سفال‌ها. بفرمائید از سفال‌ها دیدن کنید. صدای پا. پنجره باز می شود و صدای ورود مردان به پشت‌بام شنیده می شود. از میان پنجره فریاد می‌زند، ولی مواظب باشید، که نیفتید پائین. اگر بیفتید پائین که برای شروع کار اداره‌ی ساختمان شگون نخواهد داشت. در حین انجام آزماش صداهائی از روی پشت‌بام شنیده می شود. در می‌زنند. صدای باز شدن در. آها صبح بخیر خانم فوگلر. خوب خوابیدید؟

 

خانم فوگلر: نه اصلا خوب نخوابیدم، آقای روریش. اصلا چشم بر هم نگذاشتم. من لباسهایتان را آورده‌ام. این دفعه آخر است.

 

روریش: برای آخرین بار لباسها را آورده‌اید؟ این جمله چه آهنگی دارد؟!

 

خانم فوگلر: لازم است که یک بار دیگر خانه‌تان را تمیز کنم؟

 

روریش: متشکرم، خانم فوگلر. ولی فعلا لزومی ندارد. همانطور که می‌بینید، من دارم وسایلم را جمع می‌کنم. شاید بعدا بتوانید میان جعبه‌ها را تمیز کنید.

 

خانم فوگلر: بسیار خوب آقای روریش. پس من می‌روم و بعدا بر‌می‌گردم.

 

روریش: عجله‌ای در کار نیست، خانم فوگلر. فردا هم می شود این کار را کرد. این کار که به این زودی‌ها تمام نمی شود.

 

خانم فوگلر: کسی چه می‌داند، آقای روریش. اگر می‌دانستیم ... آخ که اگر ما کمی یقین می‌داشتم!

 

روریش: بله، اگر ما کمی یقین می‌داشتیم. راستی شوهرتان آن جاروجنجالی را که از آن صحبت می‌کرد، به راه انداخت.

 

خانم فوگلر: نه، ولی هنوز هم دارد از آن صحبت می‌کند. من که دیگر به او اعتقادی ندارم. او همیشه می‌گوید که جاروجنجال به راه خواهد انداخت، ولی واقعیت این است که او می‌ترسد. 

 

روریش: خیلی‌ها چنین هستند، خانم فوگلر. من هم گاهی ترس برم می‌دارد.

 

خانم فوگلر: دیگر بی‌معنی است. ما همه باید این ساختمان را ترک کنیم. زورشان فقط به ما می‌رسد.

 

روریش: همه‌ی ما در این امرسهیم هستیم.

 

خانم فوگلر: بله؛ شاید. ولی ما در این مورد بسیار سخت صدمه دیدیم. من دیگر می‌روم. خداحافظ آقای روریش. 

 

روریش: خدا حافظ ،خانم فوگلر. سروصدای بیرون جلوی پنجره، صدای پا. خب چی شد، توانستید سفال‌های سقف را برای استفاده مجدد آزمایش کنید؟

 

مرد: بله، توانستیم.

 

روریش: خب، می‌شود از آنها دوباره استفاده کرد؟

 

مرد: از تعدادی می‌شود.

 

روریش: (جلوی پنجره) شما که چند تا از سفال‌ها را همین‌طور سست رها کردید و آمدید.

 

مرد: دیگر ارزشی ندارد که آنها را سرجایشان بگذاریم. سقف بکلی باید مرمت شود.

 

روریش:  آها، بسیار خوب. شاید در این مدت کمی باران  به درون ساختمان ببارد. ولی باران هم دیگر نمی‌تواند ضرری به بار آورد. وسایل من که همه بسته‌بندی شده است. خود ما هم می‌توانیم کمی سختی را تحمل کنیم.  

 

مرد: من هم همین عقیده را دارم. متشکر و خداحافظ.

 

روریش: (آهسته و پیش خود می‌گوید) اگر هوا طوفانی شود، که تمام سقف را باد خواهد برد. ولی به زودی تابستان از راه خواهد رسید. این را می شود تحمل کرد. (صدای پا به آرامی شنیده می‌شود، صدای جا‌به‌جا کردن صندلی‌ها شنیده می‌شود) کجا بودم؟ آها، نامه‌ی اداره‌ی مالیات. مکث. شاید هم نباید بگذاریم که همه کاری با ما بکنند.

 

سطح دیگر.

 

خانم فون گولیات: فرانسیسکا، ساعت چند است؟

 

فرانسیسکا: ساعت نه و نیم است، خانم.

 

خانم فون گولیات: ساعت نه و نیم شد؟ من مدتهاست که تا این موقع می‌خوابم. چینگ مه را بردی بیرون؟

 

فرانسیسکا: بله، او رفت و برگشت.

 

خانم فون گولیات: و برگشت؟ توانست کاری هم بکند؟

 

فرانسیسکا: من نگاه نکردم، خانم. ولی اگر برای شما مهم است، من می‌توانم بروم و ... 

 

خانم فون گولیات: لازم نیست، فرانسیسکا. می‌دانی، فرانسیسکا، من به وزیر زنگ نمی‌زنم.

 

فرانسیسکا: زنگ نمی‌زنید؟

 

خانم فون گولیات: نه! دکتر برون معتقد است که فایده‌ای ندارد.

 

فرانسیسکا: ولی در هر صورت می‌توان سعی کرد.

 

خانم فون گولیات: نه، من حتی دیگر سعی هم نمی‌کنم. دکتر برون می‌گوید  ممکن است که تمام این جریان اتفاق نیفتد. ولی در هر صورت، فرانسیسکا، ما باید خودمان را آماده کنیم. ما شاید از اینجا کوچ کنیم. نظر تو چیست فرانسیسکا، ما باید کوچ کنیم؟

 

فرانسیسکا: من نمی‌دانم، خانم فون گولیات. من از کجا بدانم.

 

خانم فون گولیات: بلع؛ تو از کجا باید بئانی. هیچ کس نمی‌داند. ولی ما باید خودمان را آماده کنیم. ما باید به موقع به بسته‌بندی کردن وسایلمان فکر کنیم. چینگ مه می‌آید. چینگ مه کوچکم، ما باید به بسته‌بندی کردن وسایلمان فکر کنیم. چه گربه‌ی نر خوبی است. حیواناتی مثل چینگ مه، از هیچ چیز اطلاع ندارند. بله فرانسیسکا، ما باید امروز چند چیز را سفارش دهیم.  ما به جعبه نیاز داریم. گذشته از آن به کاغذ ابریشمی احتیاج داریم که چینی‌آلات و ظروف نقره‌ای را در ان بپیچیم. به تراشه‌ی چوب هم احتیاج داریم که با آن جعبه‌ها را پر کنیم. و یک سبد مخصوص برای چینگ مه. درسته چینگ مه؟ یک سبد مخصوص برای تو. یک سبد بزرگ که چینگ مه بتواند در آن نفس بکشد و سبدی که چینگ مه بتواند در آن تکان بخورد. آدم باید به چه چیزهائی فکر کند. فرانسیسکا: کارتن. بهتر است که کارتنی باشد که تراشه چوب هم در آن باشد، تا ما موقع حمل...

 

آهسته به اتمام برسانید و بروید به سطح دیگر.   

 

توی راه پله، زنگ می‌زنند. کسی در را باز می‌کند.

 

آلبرت: چه کاری می‌توانم برای شما انجام دهم؟  

 

روریش: من می‌خواستم با آقای دکتر برون صحبت کنم.

 

آلبرت: اسم جنابعالی چیست ؟ 

 

روریش: چه فرمودید؟ آها، اسم من. روریش. روریش. من سالهاست که در طبقه‌ی بالای این ساختمان زندگی می‌کنم. 

 

آلبرت: چه می‌گوئید، آقای روریش. من ببینم که آقای دکتر وقت دارند که با شما صحبت کنند. در بسته می شود. صدای پا از درون خانه به گوش می‌رسد. 

 

روریش: مردمی که این پائین زندگی می‌کنند، چه عادات عجیبی دارند. صدای پا روی پله‌ها و از بالا شنیده می شود.

 

فرانسیسکا: ریسمان و چسب نواری بخرم، جعبه سفارش بدهم، و یک سبد برای چینگ مه. تراشه‌ی چوب برای بسته بندی کردن ظروف چینی، کارتن برای بسته‌بندی تراشه‌ی چوب و ... باز هم می‌خواهید بیشتر بشنوید؟

 

روریش: متشکرم، فرانسیسکا، همین کافی است. می‌توانم بفهمم که دنبال چه هستی. من هم دارم وسایلم را می‌بندم، ولی نه با این های و هوی.

 

صدای پا از پشت در شنیده می شود. در باز می‌شود.

 

آلبرت:  آقای دکتر برون از شما خواهش می‌کنند که تشریف بیاورید تو. 

 

روریش: متشکرم. خداحافظ فرانسیسکا، ما باز هم همدیگر را می‌بینیم.

 

فرانسیسکا: امیدوارم. به زودی. خداحافظ!

 

در بسته می شود. صدای پا از درون خانه شنیده می شود. صدای پا در میان راه‌پله.

 

فوگلر: آها، صبح بخیر دوشیزه خانم فرانسیسکا، کجا با این عجله؟

 

فرانسیسکا: (با اوقات تلخی) من باید چند تا کار انجام بدهم، آقای فوگلر. لطفا راه را باز کنید تا من بروم.

 

فوگلر: (با خودشیرینی) آها، دوشیزه خانم چه کار تعجیلی دارند؟ ما که می‌توانیم کمی با هم صحبت کنیم، یا نه؟ بزودی دیگر اینگونه موقعیت‌هائی را نخواهیم داشت.

 

فرانسیسکا: آقای فوگلر، من واقعا وقت ندارم.

 

فوگلر: ولی دوشیزه فرانسیسکا، کمی صبر کنید. می‌دانید، من واقعا و از صمیم قلب متاسفم که از این زندگی اشتراکی استفاده‌ای نکردم و این هم بزودی تمام خواهد شد. ولی دختر خوشگلی مثل شما، می‌تواند همیشه روی پای خود بایستد.  

 

فرانسیسکا: آقای فوگلر، شما خیلی بی‌شرم هستید. من شما را تا کنون چنین بی‌شرم ندیده بودم.

 

فوگلر: بله، شاید شما مرا خوب نشناخته‌اید. ولی می‌دانید، در یک چنین موقعیتی است که انسانها همدیگر را بهتر می شناسند. مگر نه؟ از اینگونه موقعیت‌ها باید حداکثر استفاده را کرد.

 

فرانسیسکا: آقای فوگلر، از سر راه من بروید کنار!!!

 

آخرین حروف را با شدت بیان کنید. صدای پا به طرف درب ساختمان.

 

فوگلر: (به دنبال او می‌گوید) فقط آقای روریش است که به خود اجازه می‌دهد که چنین کاری کند، بله؟ (با خود می‌گوید) بچه‌ی خوشکلی است این فرانسیسکا. چیز خوبی است. کسی چه می‌داند؟ شاید موقعیت دیگری پیش آید که...؟

 

تمام شود. سطح دیگر.

 

برون:  آها، صبح بخیر آقای روملیش! شما که آقای روملش هستید؛ درست است.

 

روریش: روریش.

 

برون:  بله درست است، آقای روریش. چطور می‌توانستم فراموش کنم. آقای رورش. آلبرت، چرا تو همه چیز را جا به جا می‌کنی. شما ساکن این خانه هستید، درست است؟ طبیعی است. آقای روریش. ببخشید که من درون رختخواب از شما استقبال می‌کنم. شما همیشه کمی دیر از خواب بلند شده و صبحهانه‌ام را هم درون تختخواب صرف می‌کنم. بله درست است، روریش. لطفا بنشینید. متاسفانه صندلی‌های راحت را دارند بسته بندی می‌کنند. شما که ساکن این خانه هستید؟ طبقه‌ی بالای فوگلر، اگر اشتباه نکنم.

 

روریش: شما اشتباه نمی‌کنید.

 

برون:  بله، به خاطر می‌آورم. طبقه‌ی بالای فوگلر. آنها هم که آن بالا می‌نشینند، درست است؟ حالتان چطور است. آنها انسانهای باشرفی هستید.

 

روریش: بله، خانواده‌ی فوگلر هم آن بالا سکونت دارند و انسانهای با‌شرفی هستند. ولی آقای دکتر، من آمده‌ام که ...

 

برون:  بله درست است، انسانهای باشرفی هستند. همه‌ی ما انسانهای باشرفی هستیم. مگرنه؟ درست است آلبرت؟ ولی آقای روریش، لطفا چیزی با من بخورید. یا شاید یک لیوان شراب قرمز. با یک لیوان شراب قرمز چطورید؟  شاتونه دپاپه.

 

روریش: متشکرم، با کمال میل، ولی من ...

 

برون:  شراب قرمز به همراه صبحهانه، تنها چیزواقعی است. این یک سنت قدیمی غذائی است. درست است آلبرت؟

 

آلبرت: یک سنت بسیار قدیمی و بسیار زیبا.

 

برون:  درست است. آلبرت. ما باید بدانیم که چگونه زندگی کنیم. بله، بله، آقای روریش. من آدمی هستم که دنیا را با ارزش‌هایش می‌سنجم. درست نمی‌گویم؟

 

روریش: کاملا درست. آقای دکتر. ولی من به دلیل دیگری اینجا آمده‌ام. 

 

برون:  به دلیل دیگری؟ بگذارید حدس بزنم، شما به دلیل خروج از این خانه اینجا آمده‌اید.

 

روریش: کاملا درست است. من به همین دلیل اینجا آمده‌ام.

 

آلبرت:  خوب حدس زدم؟

 

برون:  صدایت را بلند نکن، آلبرت. ما می‌خواهیم بشنویم که این دوست جوانمان چه چیزی برای گفتن دارد.

 

روریش: آقای دکتر برون، من چیز زیادی برای گفتن ندارم. من دیگر حتی اعتقاد هم ندارم؛ که ما بتوانیم از خودمان دفاع کنیم. ولی با وجود این معتقدم که ما باید در برابر ادارات اعتراض کنیم.

 

برون:  آقای روریش گرامی، شما مثل اینکه با این واقعیت‌های ضد‌و‌نقیض  آشنائی ندارید.

 

روریش: در اینگونه امور، آقای دکتر، واقعیت چیزی است که ما از آن می‌سازیم.

 

برون:  خب، که این طور؟  شما که همین الآن می‌گفتید اعتراض ارزش واقعی ندارد. این حرف با تز شما هیچ مشابهتی ندارد.

 

روریش: برای اینکه دیگر دیر شده است.

 

برون:  آها، می‌بینید!

 

روریش: بله، الآن دیر شده است. برای اینکه واقعیت چیزی است که دیگران از آن ساخته‌اند. به شدت می‌گوید: آدم‌هائی مثل شما کار را خراب کردند.

 

برون (آهسته، ولی محکم): عجب! نظرتان راجع به من چیست، دوست عزیز؟

 

روریش: هیچ. ولی من دارم تصویری برای خودم درست می‌کنم. این تصویر زیبا نیست!  خدانگهدار! من می‌بینم که اینجا هیچ کاری درست نمی شود. و در را با شدت می‌بندد.

 

برون:  (او را صدا می‌زند) چه آدم احمقی است! زیرلب می‌گوید: احمق! می‌ترسم که از این کارت پشیمان شوی. مکث. آلبرت!

 

آلبرت: چه کاری می‌توانم برایت انجام دهم؟

 

برون:  (آهسته و در تفکر) آلبرت، من فکر می‌کنم که باید این دوستمان را از کار بیندازیم.

 

آلبرت: کار خیلی مشکلی است، زیرا که تو نمی‌دانی کار او چیست؟

 

برون:  آلبرت، بگو ببینم، آیا تو این فوگلر را خوب می‌شناسی؟

 

آلبرت: نه، خوب نمی‌شناسم.

 

برون (آهسته): برو و او را بیاور اینجا.

 

آلبرت: چه در پیش داری؟

 

برون:  هنوز نمی‌دانم. دوست عزیز. او را بفرست اینجا. من در اینگونه موارد به الهام نظری اعتقاد دارم.

 

چند تاکت موسیقی پخش کنید.

 

فوگلر: شما با من کاری داشتید، آقای دکتر؟

 

برون: بله آقای فیدلر، درست است.

 

فوگلر: اسم من فوگلر است.

 

برون: درست است، البته، آقای فوگلر. چگونه می‌شود آدم همه چیز را فراموش کند. من دارم پیر می‌شوم، درست است، آلبرت؟ البته اسم شما فوگلر است. شما هنوز هم بالا و در این ساختمان سکونت دارید؟

 

فوگلر: تا حالا ساکن اینجا بودم. ولی چه کسی می‌داند که تا کی؟

 

برون: درست است آقای فوگلر. کسی چه می‌داند، تا کی؟ چه زمانه‌ای شده است، درست است آقای فوگلر؟ مردم با ما خیلی  سخت رفتار می‌کنند. درست است؟ قدیم‌ها چنین کاری ممکن نبود.

 

فوگلر: درست است، آن وقت‌ها زمانه‌ی دیگری بود. اگر آن وقت‌ها کسی سراغ من می‌آمد، ...  ولی هنوز هم دید نشده آقای دکتر. هنوز هم دیر نشده.  اگر شما اجازه بدهید، من هنوز هم می‌توانم جاروجنجال راه بیندازم.  مثل اینکه این آقایان هنوز نمی‌دانند با کی سروکار ...

 

برون: یواش؛ آقای فوگلر، یواش. من  چنین اقداماتی را مفید نمی‌دانم. زیرا که ما هنوز اینجا زندگی می‌کنیم. درست است؟ ما هنوز اینجا زندگی می‌کنیم.

 

فوگلر: درست است آقای دکتر، ما هنوز اینجائیم.

 

برون: کسی چه می‌داند، فوگلر، شاید هم همین جا ماندیم. کسی چه می‌داند؟ شاید این ادارات اصلا به کلی فراموش کنند، که ما اینجا زندگی می‌کنیم. شاید هم ما را به کلی فراموش کنند. کسی چه می‌داند. گوش کنید: همه‌اش به این بستگی دارد که ما در این چند روزه کاملا آرام باشیم و سروصدا نکنیم. می‌فهمید؟ جاروجنجال نکنیم. قبول کنید که این بهترین شیوه است.

 

فوگلر: شاید حق به جانب شما باشد، آقای دکتر.

 

برون: معلوم است که حق به جانب من است. باور کنید آقای فوگلر؛ من این وضعیت‌ها را خوب می‌شناسم. ما باید آرام باشیم و جاروجنجال نکنیم.  با شدت: هیچ کس نباید از این خانه بیرون رانده شود. مکث. فوگلر، شما مرد قابل اعتمادی هستید. من به شما اعتماد دارم. من می‌خواهم که شما کاری کنید، که هیچ کس خانه‌اش را ترک نکند. می‌فهمید؟

 

فوگلر( به آرامی): بله می‌فهمم. آقای دکتر.

 

برون:  می‌بینید، شما مرد آینده‌نگری هستید؛ یک آدم با شعور. من می‌دانستم که شما فورا موضوع را درک خواهید کرد. ضمنا فوگلر: اگر هم ما مجبور به ترک خانه شویم، باز هم شما می‌توانید روی من حساب کنید. من به فکر شما خواهم بود. من به مردی مانند شما نیاز دارم. شما آدم قابلی هستید.

 

فوگلر: آقای دکتر می‌توانند روی من حساب کنند.

 

برون: این طور خوب است. خیلی خوب است. مکث. آقای فوگلر، این آقای، اسمش چی بود؟ آقای روریش هنوز هم در طبقه‌ی بالای  شما سکونت دارد؟

 

فوگلر: بله، آقای دکتر، ایشان در آپارتمان آتلیه در طبقه‌ی بالای سر من سکونت دارند.

 

برون:خب خب. بگوئید آقای روریش، ایشان چگونه آدمی هستند؟ مثل اینکه آدم ساده‌ای هستند؟ آدمی که نمی‌شود رویش حساب کرد؟

 

فوگلر: آقای دکتر شما حق دارید. او آدم ساده است. آدمی که نمی‌شود رویش حساب کرد.

 

برون: می‌بینید. من هم به او اعتماد ندارم. شما شک مرا تائید کردید. او آدم ساده‌ای است. همانگونه که شما هم گفتید. رویش نمی‌شود حساب کرد.

 

فوگلر: من هم همین‌طور فکر می‌کنم. گذشته از این ... – بین خودمان باشد – رابطه‌ای هم با ...

 

برون: می‌بینید. آدم غیرقابل‌اعتمادی است فکرش را می‌کردم. (با تاکید) آقای فوگلر، من از شما می‌خواهم که او را خوب زیر نظر داشته باشید. او به هیچ وجه نباید از این خانه بیرون شود. اگر هم او سعی کرد، که خانه را ترک کند، جلویش را بگیرید، اگر لازم باشد حتی به زور متوسل شوید. هیچ کس نمی‌داند که این آقای روریش چه قصد و منظوری دارد. او آدم شفافی نیست. این کار را می‌کنید، آقای فوگلر؟

 

فوگلر: آقای دکتر شما می‌توانید کاملا به من اطمینان داشته باشید. فوگلر تمام کارها را خواهد کرد.

 

برون: بسیار خوب، آقای فوگلر، حالا می‌توانید بروید. خیلی متشکر. و فراموش نکنید که من شما را تنها نخواهم گذاشت.

 

فوگلر: اگر آقای دکتر کارهای دیگری هم داشته باشند، فوگلر ...

 

برون: بسیار خوب، آقای فوگلر. می‌دانم، می‌دانم. شما آدم قابل اعتمادی هستید. خوب است دیگر. خداحافظ.

 

فوگلر: خداحافظ، آقای دکتر. صدای پا. صدای در.

 

برون: آلبرت، کارم چطور بود؟

 

آلبرت: آقای دکتر یک آدم جهان‌دیده است. او می‌فهمد. با خوش‌قلبی و قول‌و‌قرار می‌توان به بعضی چیزها رسید.

 

برون: کاملا درست است. قبل از همه چیز با قول و قرار من در حقیقت آدم خیر و نیکوکاری هستم.  ولی هیچ کس مرا خوب نشناخت. آلبرت.  چیزی برای نوشیدن به من بده. من تشنه هستم.

 

سطح دیگر. در می‌زنند.

 

روریش: یواش یواش عادت می‌کنیم. صدا می‌زند: بیائید تو.

 

صدای پا. صدای در.

 

یک مرد: من نامه‌ای برای شما می‌آورم.

 

روریش: حتما از ادارات است؟

 

مرد: درست است. از ادارات است.

 

روریش: متشکرم. سیگار برگ؟

 

مرد: نه متشکرم. من در حین خدمت سیگار...

 

روریش: بله شما سیگار نمی‌کشید. باید صبر کنید تا من متن نامه را خوانده و آن را تائید کنم؟

 

مرد: بله، درست است.

 

روریش (مضحکانه و آزمایش کننده): و اگر من آن را تائید نکنم چی؟  

 

مرد (خیلی خشک): اینکه نمی‌شود. شما که می‌توانید بخوانید.

 

روریش: نمی شود حاشا کرد. می‌خواند: "از شما خواهش می‌شود که آماده باشید تا بزودی خانه را تخلیه کنید. مبلمان و اثاثیه منقول شما به خرج دولت حمل می‌شوند." خیلی لطف کردند. منظورم مبلمان و اثاثیه است. و با تمسخربه مرد می‌گوید:  شما در خدمت اداره‌ی خیلی خیری هستید.

 

مرد (مانند بالا خشک): بله.

 

روریش: آها، امضا هم بکنم. من تائید هم کردم. بفرمائید.

 

مرد: متشکرم. خداحافظ.

 

روریش: خداحافظ. مکث. امضا کردن هم دیگر برایم عادی شده است. (فکر می‌کند): زود هم نمی‌گذرد. آهسته می‌گذرد.

 

سطح دیگر.

 

خانم فون گولیات: فرانسیسکا! فرانسیسکا! کجا رفته. حالا که به کمکش نیاز دارم. فرانسیسکا!

 

فرانسیسکا ( نزدیک می‌شود): خانم فون گولیات، مثل اینکه مرا صدا کردید؟

 

خانم فون گولیات: بله صدا کردم. ساعتهاست صدا می‌کنم. فرانسیسکا، باز هم یک نامه. ما باید خود را آماده کنیم. ما که آماده هستیم. چه کار دیگری باید بکنیم. ما که نمی‌توانیم آماده‌تر شویم.

 

فرانسیسکا: خب، پس همه چیز خوب است.

 

خانم فون گولیات: آیا همه چیز آماده است؟ آیا توی سبد چینگ مه یک شال پشمی هم گذاشتی؟ چینگ مه! کجائی؟

 

فرانسیسکا: چینگ مه رفته بیرون.

 

خانم فون گولیات: بیرون؟ ولی او باید بیاید تو، قبل از اینکه ما خانه را ترک کنیم. فرانسیسکا، تو معتقدی که کامیون‌های مبلمان بزودی خواهند آمد؟

 

فرانسیسکا: من نمی‌دانم، خانم گرامی. هیچ کس نمی‌داند.

 

خانم فون گولیات:  حق با توست. هیچ کس نمی‌تواند بداند. شاید همین امشب باشد؛ یا فردا صبح. شاید هم ماه آینده. کسی چه می‌داند؟

 

فرانسیسکا: شاید هم هرگز!

 

خانم فون گولیات: یا هرگز. ما باید صبر کنیم. مکث. هیچ چیز را از ما دریغ نکردند.

 

تمام. موسیقی پخش کنید. گذر زمان را نشان دهید.

همان سطح را ادامه دهید. صدای پا، یکنواخت، بالا و پائین رونده.

 

خانم فون گولیات: از پنجره نگاه کن، که آیا کامیون‌های حمل مبلمان آمده‌اند؟

 

فرانسیسکا: من همین الساعه از پنجره نگاه کردم و آنها هنوز نیامده بودند.

 

خانم فون گولیات: شاید در این اثنا آمده باشند.

 

فرانسیسکا (با بی‌حوصلگی): خانم گرامی اگر آنها بیایند، شما از آمدنشان به موقع مطلع خواهید شد. آنها زنگ می‌زنند، اگر تا آن موقع برق را قطع نکرده باشند. اگر هم برق را قطع کرده باشند، در خواهند زد.  در که هنوز سرجایش است. مکث. بالا و پائین دائم. شاید مایل باشید که جلوی پنجره بنشید و جاده را تماشا کنید. شما که نمی‌توانید دائم بالا و پائین بروید.

 

خانم فون گولیات: من خیلی مشوش هستم. گذشته از آن نمی‌خواهم روی جعبه‌ها بنشینم. چینگ مه چیزی خورده است.

 

فرانسیسکا: بله خانم.

 

خانم فون گولیات: هوا به اندازه کافی در سبدش جریان دارد؟

 

فرانسیسکا: فعلا که رفته بیرون. ولی وقتی که درون سبدش باشد، هوا هم به اندازه کافی برایش وجود دارد.

 

خانم فون گولیات: فرانسیسکا، من گرسنه هستم.

 

فرانسیسکا: می‌خواهید که برایتان چند تا تخم‌مرغ سفت از سبد برایتان بیاورم؟

 

خانم فون گولیات: نه! چند روز است که به جز تخم‌مرغ سفت از سبد، چیز دیگری نمی‌خورم. تخم‌مرغ دیگر دوست ندارم.

 

فرانسیسکا: هر طور که میلتان است، خانم فون گولیات.

 

خانم فون گولیات: کاشکی کامیون مبلمان آمده بود.

 

فرانسیسکا: شما که می‌توانید قبل از آمدنشان خانه را ترک کنید.

 

خانم فون گولیات: هیچ کس خانه را ترک نمی‌کند، قبل از اینکه واقعا مجبور به ترک خانه باشد. من ناآرام هستم. ولی از هر لحظه باید حداکثر استفاده را کرد. هنوز که اینجا هستیم. کسی چه می‌داند، که بعدا چه خواهد شد.

 

فرانسیسکا: هر چه شما بگوئید، خانم فون گولیات.

 

قدم زدن به این‌طرف و آن‌طرف. آهسته آهسته به پایان برسانید، طوری که فقط صدای پا خیلی آهسته از بالا به گوش برسد. سطح دیگر.

 

آلبرت: (با یک صدای هیستریک) من دیگر تاب و تحمل آن را ندارم. خانم پیر فون گولیات دارد مرا دیوانه می‌کند. او چندین روز است که همین‌طور دائم دارد آن بالا قدم می‌زند.

 

برون (دیگر مانند چندی پیش آرام نیست): آرام باش، دوست من. بدتر از اینش هم هست، که آن بالا اتفاق بیفتد.

 

آلبرت:  تو هم که فقط حرف می‌زنی. تو که همیشه سر پا می‌ایستی. با تو که کاری ندارند. حال تو که همیشه خوب است.  

 

برون:  امیدوارم، دوست من، امیدوارم.  چیزی برای نوشیدن بردار و آرام باش.

 

آلبرت:  من چیزی برای نوشیدن نمی‌خواهم. من دیگر اینجا نمی‌مانم. من دیگر از اینجا سیر شده‌ام.

 

برون:  آرام باش، دوست من. مرا هم به تشویش مینداز. تو که می‌دانی، در چنین مواقعی من غیر‌قابل تحمل می شوم. گذشته از این، تو اینطوری نمی‌توانی وضع موجود را بهتر کنی. بنشین و ساکت باش. گوش کردی؟ 

 

آلبرت:  من دیگر نمی‌خواهم. من دیگر از این شوخ‌طبعی‌های تو هم خسته شده‌ام. من دیگر تاب و تحمل اینجا را ندارم.

 

برون (خشمگین): خب؛ که اینطور؟ که تو دیگر تاب ‌و‌تحمل اینجا را نداری. ولی تو چاره‌ای نداری جزاینکه اینجا را تحمل کنی. امیدوارم که بفهمی منظور من چیست؟ من که به هم تعلق داریم، آلبرت عزیز. بدن تو؟  یک رفاقت قدیمی ما را به هم ربط می‌دهد. به همین علت بهتر است ...

 

آلبرت:  نه. من دیگر نمی‌توانم. من دیگر تاب و تحمل ندارم.

 

قدم های محکم، دری باز و دوباره محکم بسته می‌شود. بیرون صدای پائی می‌آید. درب بیرونی بسته می‌شود. بدنبال آن صدای افتادن و شکسته شدن سنگ بگوش می رشد. یک لحظه سکوت.

 

برون:  کار این که تمام شد. جلوی پنجره: سفال سقف بود. مرگ قشنگی نبود. این خانه ویران‌تر از آن بود که من می‌پنداشتم.

 

در سطح دیگری، فورا بعد از این جریان.

 

خانم فوگلر: چی شده؟ خدایا، چی شده؟ خانه ویران می شود، بدون اینکه به ما خبر داده باشند.  

 

فوگلر (جلوی پنجره): کار این تمام است. ولی این، آن نبود که باید کارش تمام می‌شد.  

 

خانم  فوگلر: کارل، چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ 

 

فوگلر:  اون پائینی بود. خدمتکار آقای دکتر بود. چندتا از سفال‌های سقف افتاد روی سرش.

 

خانم فوگلر:   کارل، خانه دارد ویران می‌شود، حالا چه باید ...

 

فوگلر:  داد نزن. خانه هنوز ویران نمی شود. هنوز ویران نمی‌شود.  تا حالا که فقط سر اون پائینی‌ها خراب شده است. آها، خوبش شد. چرا باید خانه را ترک کند. ولی این آن بود، که باید می‌مرد.

 

خانم  فوگلر: این آن نبود؟ 

 

فوگلر:  بله، این آن نبود. این سفال‌ها باید سر آقای روریش می‌افتادند.

 

خانم فوگلر:   چه می‌گوئی؟ آقای روریش؟

 

فوگلر:  بله. آقای روریش. او به نظر من مشکوک است. او نقشه‌ای دارد. ولی هیچ‌کس نمی‌داند، چه نقشه‌ای؟ او باید می‌مرد، و بدینگونه ما هم از دست او خلاص می‌شدیم.

 

خانم  فوگلر:  این چه حرفی است؟

 

فوگلر:  تو کاری نداشته باش. به تو هیچ مربوط نیست.

 

خانم فوگلر:  من دیگر تاب و تحملش را ندارم. این همیشه ما هستیم که باید ... 

 

فوگلر:  خب، برو. اگر تو هم می‌خواهی که چند تا از سفال‌های سقف روی سرت خراب شوند، برو. من که جلویت را نگرفته‌ام. 

 

خانم  فوگلر:   این دیگر زیادی است. من تحملش را ندارم.

 

سطح دیگر. صدای پا، که بالا و پائین می‌رود.

 

فرانسیسکا (خسته): خانم فون گولیات، لطفا بنشینید. 

 

خانم فون گولیات:  من هر کاری که دلم بخواهد انجام می‌دهم. ولی تو می‌توانی بروی، زنیکه‌ی احمق. تا همان بلائی که سر خدمتکار آقای برون آمد، سر تو هم بیاید. اون بدبخت بی‌چاره! واقعا که حقش نبود.

 

فرانسیسکا:  شما از کجا می‌دانید؟

 

خانم فون گولیات:  من از کجا می‌دانم؟ این بلا نباید سر هیچ کسی بیاید.

 

فرانسیسکا: این هم حق من نیست که مجبور باشم اینجا بنشینم تا شما جلوی من مرتب این‌طرف و آنطرف بروید. روز و شب. مانند پاندول یک ساعت. 

 

خانم فون گولیات: (تا حد هیستری آزرده شده است) خب، برو. مگر من بدون تو نمی‌توانم کارهایم را انجام دهم؟

 

فرانسیسکا: (کارش به پایان رسیده) به من چه! که آیا شما می‌توانید بدون من کارهایتان را انجام دهید؛ یا نه. من می‌روم. خدانگهدار!

 

صدای پا. صدای در. بیرون صدائی پائی شنیده می‌شود، که به طرف بالا می‌رود.

 

خانم فون گولیات (هیستریک) چینگ مه، حالا دیگر ما تنها هستیم. تو و من. حالا ما به همدیگر نیاز داریم. مکث. صدا می‌زند: چینگ مه! کجائی! مکث. او رفته است. این گربه نره هم مرا تنها گذاشت و رفت. صدای قدم‌هائی شنیده می‌شود، که این‌طرف و آن طرف می‌روند. گاهی به شدت آنها افزوده می شود وگاهی هم کاسته می شود تا دوباره یک‌نواخت شوند و از بالا شنیده شوند.

 

سطح دیگر.

 

برون: این صدای قدم‌ها آدم را دیوانه می‌کنند. صدا می‌زند: آرام شو! فریاد می‌زند: آرام شو!  من دیگر تاب  تحمل آن را ندارم. اگر می‌دانستم که آلبرت جاروها را کجا گذاشته است؟ جستجو می‌کند. صدای پا، صدای در.

آهای اون بالا، آرام شوید. با دسته‌ی جارو به سقف اطاق می‌کوبد و می‌گوید: آرام! باز با صدای بلندتر فریاد می‌کشد: آهای اون بالا، تمام کنید. و ضعیف‌تر می‌گوید: دست بردارید، دست بردارید! صدای پاهایش ضعیف و ضعیف‌تر می‌شود.

 

سطح دیگر. در می‌زنند.

 

روریش ( آرام) دارد می‌آید؟ مکث. بیائید تو. صدای در. آه فرانسیسکا، توئی؟ خوب است. فکر کردم، موقع آن فرا رسیده است.

 

فرانسیسکا:  مارتین! من دیگر تاب تحملش را نداشتم. من همین جا پیش تو می‌مانم، تا آخر. مکث. ولی تو که وسایلت را دوباره باز کرده‌ای!

 

روریش:  بله، من وسایلم را دوباره باز کردم.

 

فرانسیسکا:  کتابهایت را در قفسه‌ی کتاب چیده‌ای و پرده‌هایت را هم آویزان کرده‌ای!

 

روریش: بله. همه چیز مثل سابق شده است. حتی بهتر از سابق. در غیر این صورت که نمی شود اینجا تاب آورد. گذشته از آن، من به این پرده‌ها نیاز دارم. بالا روی بام چند تا سفال را جا گذاشته‌اند و اینجا بوران می شود. باد درون اطاق‌ها زوزه می‌کشد. شب‌ها می شود صدای زوزه کشیدن باد را خوب شنید. من دیگر نمی‌توانستم بخوابم. 

 

فرانسیسکا:  حالا می‌توانی بخوابی؟ این فقط صدای باد بود که مانع  خوابیدنت می شد؟

 

روریش:  بله، من حالا دوباره می‌توانم بخوابم. ما باید بخوابیم. ما که نمی‌توانیم تمام وقت منتظر باشیم، فرانسیسکا. شاید این کار تمام شدنی نباشد، و ما بیهوده منتظر بنشینیم. شاید هم همه چیز همین‌طور بماند.

 

فرانسیسکا:  واقعا اینطور فکر می‌کنی؟ این طور که نمی‌ماند.

 

روریش:  نمی‌دانم. تهدیدات دارند یواش یواش کم‌رنگ می‌شوند و تاثیری برجای نمی‌گذارند. من که دیگر به آن اعتقادی ندارم. مکث. فرانسیسکا، مرتب از پنجره به بیرون نگاه نکن! مکث. نه. من دیگر به آن اعتقادی ندارم. من معتقدم که همه چیز همین‌طور که هست، باقی خواهد ماند. فقط بیشتر همین‌طور باقی خواهد ماند. هیچ تغییر واقعی  به ناگهان اتفاق نخواهد افتاد.  تغییرات به آرامی صورت می‌گیرند. طوری که ما آنها را هیچ حس نکنیم.  چنین به نظر می‌رسد که همه چیز همان طور باقی بماند که هست.

 

موسیقی پخش کنید. همان موسیقی اول را.

 ----------------------------------------------------------------

زیرنویس ها:

[1] Das Ende kommt nie

[2] Martin Roehrich

[3] Herr Vogler

[4] Frau von Goliath

[5] Franziska

[6] Dr. Brun

[7] Albert

[8]  Konkrete Musikموسیقی کنکرت؛ نوعی موسیقی است که در آن اصواتی از طبیعت و محیط اطرافمان به وسیله ی میکرفون ضبط و به موقع پخش می شود, مثلا در حین اجرای این نمایشنامه.

[9] اتروسک ها قومی بودند که از حدود 800  تا 100 قبل از میلاد در نواحی میانه ی ایتالیا (توسکانا؛ اومبرین و آن نواحی) می زیستند.  

[10] چیپندیل Chippendale نجار و طراحی بود که در قرن 18 میلادی در انگلستان زندگی می کرد و طرح های  وی برای مبلمان و قاشق و چنگال و کارد و غیره بسیار معروف و گرانقیمت هستند. 

[11] ضرب المثلی است آلمانی: Nichts wird so heiß gegessen, wie es gekocht wird

[12] Edna، اسم زنانه است. 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۸

نمایشنامه ی رادیوئی ملاقات در بالکان اکسپرس ß

 ملاقات در بالکان اکسپرس 

گوشه‌ای از زندگی یک جاعل

 

 ----------------------------------------------------

نقش‌آفرینان:

 راوی (جاعلی به نام روبرت ژیسکارد)

یک حاکم

یک نفر مصری،فروشنده آثار هنری

لیانه، یک زن جاسوس

یک راننده قطار

یک آتش‌کار قطار

یک مامور قطار

یک بانوی سالخورده

وزیر فرهنگ پروسه‌گوینا

نخست وزیر پروسه‌گوینا

امیر ژاروسلاول ششم

ریدل‌مایر کتاب هنر

آقای لایونل رودریک پرات

 

 توجه کنید که در این نمایشنامه گاهی کلمات یا جملاتی دیده می‌شود که من آنها را با خط سیاه پررنگ نوشته‌ام، مانند: آهسته به پایان برسانید، پخش کنید، قطع کنید، سروصدای خیابان را پخش کنید، سروصدای خیابان را خاموش کنید و امثالهم. این دستورات به درد خواننده‌ی معمولی نمی‌خورد، بلکه بیشتر برای کارگردان یا بازیگر نوشته شده تا در حین اجرای آن روی سن یا در رادیو بدانند که کجا باید تکیه کنند، یا کجا باید موسیقی پخش یا خاموش شود و ...

  نکته‌ی دیگر نوشتن اسامی است. در عرف بین‌المللی چنین است، که معمولا اسامی را می‌نویسند، تا اشتباهی در این زمینه پیش نیاید. زیرا که در این مورد بسیار اشتباه‌ها شده و خواهد شد. مثلا اسم "مایر" را ما می‌توانیم به صورتهای زیر بنویسیم:

Mayer, Maier, Meyer, Meier, etc…

پس بهتر است اسامی خارجی‌ای که به فارسی نوشته می شوند، به زبان اصلی (در اینجا آلمانی) هم نوشته شوند، تا از تکرار اشتباهات جلوگیری شود.

 ------------------------------------------- 

 راوی:(فضای باز؛ مصاحبه‌ای بدون هیچ چشم‌داشت): اسم من رابرت ژیسکارد است. من جاعل آثارهنری هستم. ولی نه از این جاعلینی که همه‌اش چمن و جنگل می‌کشند و قطعه‌ی کوچکی از تاریخ هنر را پیش رو دارند و همان قطعه را هم از بر می‌کنند. نه، من تابلوی مونا لیزا را جعل کردم. بله، مونا لیزا در موزه‌ی لوور پاریس یکی از آثار من است. و مهم‌تر از همه اینکه من به یکی از این کشورهای ملی؛ یک نقاش تحویل دادم.  من می‌خواهم از این دوره‌، که یکی از زیباترین دوره‌های زندگی‌ام بوده است؛ برایتان تعریف کنم. ولی قبلا چیزهائی راجع به خودم برایتان بگویم:

قبلا برایتان بگویم که این به هیچ وجه قصد و نیت من بوده است که از استعدادم در این راه سوءاستفاده کنم. من هیچ موقع این احساس را نداشته‌ام که بعضی‌ها آن را "مسئولیت اخلاقی در برابر هنر" می‌نامند. شما می‌گوئید، من یک انسان بدون مسئولیت هستم؟ کاملا درست است! من نمی‌خواهم آن را حاشا کنم. ولی فکر کنید: من طبعا یک انسان انقلابی نیستم. و یک هنرمند دانشگاه‌دیده هم نیستم. من باید به شما بگویم که من از این هنرمندان ده روزه که اسمشان بعد از چند سال فقط در کاتالوگ‌ها دیده می‌شود، از صمیم قلب نفرت دارم.

می‌بینید: هنرمندان دیگر در پی آن هستند که معروف شوند و در نزد ما جاعلین، به محض اینکه ناشناس بودمان را از دست دهیم، ترقی و پیش‌رفت هم از دستمان رفته است. پس من از دیگران یک قدم جلوتر هستم، زیرا که من از ناشناس‌بودن واهمه‌ای ندارم. نیروی محرکه‌ی من همیشه کسب ثروت بوده است. و در برابر این کسب ثروت، هم بهانه‌های هنری و هم بهانه‌های اخلاقی باید پس زده شوند. پس من به نوع خودم یک انسان صراط‌المستقیم هستم.

خب، همانطور که گفتم، تابلوی مونالیزا تنها اثر هنری من نیست. ولی اولین آنهاست. می‌شود گفت که مونالیزا امتحان قبولی من بوده است. اثر بعدی من یک "پیرو دلافرانچسکا[1]" بود، که در لندن است. و فقط با این تابلو من چند سال تنبلی و تن‌پروری کسب کردم. و چنین بود که مصمم شدم به مصر بروم. این سفر آن زمانها  یک سفر دریائی هفت‌روزه بود.

خب، شما که می‌دانید ما هنرمندان چگونه هستیم. هنر و هنرنمائی را نمی شود نادیده گرفت. همان درون کشتی من تحریک شدم تا نقاشی کنم و اثری از "روبنز آکت[2]"  کشیدم. گرچه اثر استادانه‌ای نبود. ولی مگر تمام آثار "روبنز" آثار استادانه هستند؟ در قاهره فصل آثار هنری شروع شده بود و در این فصل می شد تقریبا هر اثری را به فروش رساند. هنوز نقاشی خشک نشده بود، که من در هتل شفرد، جائی که اقامت داشتم، با یک امیر شرقی چهل‌و‌پنج‌ساله‌ آشنا شدم. که می شود گفت، این نقاشی برایش می‌توانست جالب باشد. و من آن را به او پیشنهاد کردم.

 

امیر (صدای بم، هن هن کنان، چاق، با لهجه‌ی خارجی): بله، بله، این نقاشی بدی نیست. گویا بودنش را خوب به تصویر کشیده‌اید. بد نیست. متفکرانه: چند سال قدمت دارد؟

 

راوی (دیالوگ):خب، این یکی از آثار روبنز است. گویا از دوره‌ی میانی روبنز بوده باشد.

 

امیر: که این طور. از دوره‌ی میانی. دوره‌ی میانی یعنی چه؟

 

راوی: یعنی بهترین سالهای زندگی یک مرد. شما مثلا؛ در بهترین سالهای زندگی‌تان هستید. می شود گفت، شما در دوره‌ی میانی زندگی‌تان هستید.

 

امیر (خوشحال): من، بله، بله. می شود گفت. من در بهترین سالهای زندگی‌ام هستم. این نقاشی خوبی است. من آن را می‌خرم. گفتید که اثر کیست؟

 

راوی: اثر روبنز است. پتر پاول روبنز.[3]یکی از معروفترین نقاشان هلندی است.

 

امیر: آها. خب، من آن را می‌خرم. چک قبول می‌کنید؟ من دسته چک‌ام را همراه دارم. گفتید که قیمتش چند است؟

 

راوی (مونولوگ): قیمتش خوب بود، ولی از لحاظ هنری زیاد تعریفی نداشت. زیرا که اینجا سوژه مهم بود، نه اثر هنری.  اگر این نقاشی، گل و چمن بود، امیر حتماً آن را قبول نمی‌کرد. در هر صورت موفقیت خودی نشان داد. روز بعد مردی در هتل نزد من  آمد.

 

فروشنده آثار هنری (قیافه‌ی شرقی غربی): ببخشید، من فروشنده‌ی آثار هنری هستم.

 

راوی (دیالوگ): این را که نمی شود بخشید.

 

فروشنده آثار هنری (نمی‌فهمد): بله، من فروشنده‌ی آثار هنری هستم. من آن نقاشی را دیدم، که شما به ماهاراجه‌ی ساکونتالا فروختید.

 راوی: آها، ایشان ماهاراجه‌ی ساکونتالا بود؟

 فروشنده آثار هنری: نمی‌دانستید؟ رعایای وی سالانه به اندازه‌ی وزن او و همسر محبوبش برایش الماس می‌آورند.

 راوی: پس باید قیمت آن را دوبرابر حساب می‌کردم.

 فروشنده آثار هنری: او این کار را کرد و دوبرابر قیمت خرید را هم دریافت کرد. او این نقاشی را به دوستش نابوب راپونجارلادشال فروخت.

  راوی: سنگهای قیمتی هم برایش می‌آورند؟

 فروشنده آثار هنری: نه. او آب حمامش را در برابر پلاتین به اعضای گروه مذهبی‌اش می‌فروشد.

 راوی: بدین طریق هم می‌شود پول درآورد. خصوصا اگر کسی زیاد حمام برود. خب، حالا نوبت شماست، دوست عزیز. از من چه می‌خواهید؟

 فروشنده آثار هنری: من می‌خواستم از شما بپرسم که آیا شما از این نقاشی‌ها بازهم دارید؟

 راوی: چه فکرمی‌کنید؟ فکر می‌کنید که من با نقاشی‌های روبنز سفر می‌کنم؟

 فروشنده آثار هنری: حتما که نباید آثار روبنز باشد. می‌فهمید. بستگی دارد به ... چطور بگویم ... بستگی دارد به آن که چه چیزی تصویر شده است. من کسانی را سراغ دارم که به این‌گونه سوژه‌ها علاقمند هستند. من پول خوبی به شما خواهم داد.

 راوی: خب، در این مورد می شود صحبت کرد. شاید بشود با هم به توافق رسید. ---

 راوی (مونولوگ): خب، من برای این آقایانی که در فصل فروش در کنار رود نیل اقامت داشتند، تصاویری کشیدم و باید بگویم که من در این نقاشی‌ها به تجربه و عبور از مرز آن زیاد توجه نشان ندادم، تا بتوانم به جلوه‌های ناتورالیستی آن توجه و  تکیه کنم.

ولی می شود دریافت که این جو برای این کار مساعد نبود که من بتوانم کوشش‌های هنرمندانه‌ام را نشان دهم و بدین ترتیب مصمم شدم که این کشور را ترک کنم.

من نخست به قسطنطنیه رفتم و در آنجا تصویری از قرن سیزدهم را تمام کرده و آن را به موزه‌ی ملی ترکیه فروختم و بعد از آن سوار قطار "اورینت اکسپرس[4]" شدم تا به نواحی غربی سفر کنم.

اینجا بود که ماجراها شروع شد. ماجراهائی که من قصد داشتم برایتان تعریف کنم.

در دهه‌ی اول قرن، قطار "اورینت اکسپرس" بسیار رمانتیک‌تر از امروز بود. برای اینکه کُرُم و چرم جای پوست و چوب‌بری‌های زیبا را گرفته و ساعت حرکت و ورود این قطار را می‌توان در مطبوعات خواند.

من یک ساعت بعد از حرکت و هنگام صرف شام در رستوران قطار با خانمی بسیار جوان و زیبا آشنا شدم. عینک سیاهی به چشم داشت و با چوب‌سیگاری از جنس عاج سیگار روسی می‌کشید. روبرویش نشستم.    

  (سروصدای قطار در حین حرکت و مردم در رستوران پخش شود.)

 راوی: ببخشید، شما  جاسوس نیستید؟  

 خانم: کاملاً درست است.

 راوی: برای کی جاسوسی می‌کنید؟  

 خانم: فعلا برای "پروچه‌گووینا[5]" کار می‌کنم.

 راوی: آها؛ پروچه‌گووینا. پولی خوبی می‌دهد؟

 خانم: آه. واقعا نه. فعلا که دولت پروچه‌گووینا حقوق چند ماه مرا پرداخت نکرده است. 

 راوی: پس چرا خَدَمات‌تان را به کشور دیگری عرضه نمی‌کنید؟   

 خانم: آدم باید کارش را متواضع شروع کند. پروچه‌گووینا برای من حکم یک تخته پرش را دارد. کسی چه می‌داند، شاید در جنگ بعدی برای یک اَبَرقدرت کار کنم. هر کسی قادر به این کار نیست.

 راوی: بله، بله، ما آدم ها می‌خواهیم به قله‌ها صعود کنیم. آرزوهایمان دست‌نیافتنی است. به جای اینکه بدون آرزو برای خودمان زندگی کنیم.  

 خانم: شما یک فیلسوف تمام عیار هستید.

 راوی: آه. خب، من هم به بعضی چیزها فکر کرده‌ام. شما هیچ وقت در باره‌ی چیزی فکر نمی‌کنید؟  

 خانم: نه. چرا باید فکر کنم؟

 راوی: همین‌طور پرسیدم. شغل شما اینده‌ای هم دارد؟  

 خانم: جاسوسی کار بدی نیست. فکرش را بکنید: چه مشاغلی امروزه برای ما زنها وجود دارد؟ آزادی زنان در چند سال دیگر شاخه‌هایش را خواهد گسترد. ولی ما امروزه هنوز برای این کار آمادگی نداریم. شما دیپلمات هستید؟

راوی: واقعا بگویم، نه. گرچه فعلا آرزو می‌کنم که ای کاش من هم یک دیپلمات بودم. ولی به خودتان زحمت ندهید، من دیپلمات نیستم. ضمنا شما خیلی دلربا هستید. شما پروچه‌گووینائی هستید؟  

خانم: نه. من در پرزمیسل[6] متولد شده‌ام. پدر من ژنرال ارتش قیصری-شاهنشاهی اتریش-مجارستان بود. مادرم هم یهودی و اهل اُمسک[7] بود.

راوی: شما برای یک جاسوس خیلی بی‌پروا هستید.   

خانم: باور کنید، بدین طریق بیشتر می‌توان پیشرفت کرد. دیپلمات‌ها اینطور باور نمی‌کنند، که من جاسوس باشم.  شما هم حتماً باور نمی‌کنید؟

راوی: من، نه. به هیچ وجه.   

خانم: می‌بینید؟ من هم باور نمی‌کنم که شما دیپلمات نیستید!

راوی: عالی است. به دلیل این عدم اعتماد متقابل باید چیزی بنوشیم. ---   

راوی (مونولوگ): ما چند ساعت با هم مشروب خوردیم. اول در کوپه‌ی من. بعد از اینکه ذخیره‌های من تمام شد، به کوپه ی او رفتیم؛ که در واگن بعدی بود. من بعد دوباره به کوپه ی خودم برگشتم و بعد از آن دوباره به کوپه ی او رفتم، این مرتبه با پی‌جامه. کیف بغلی‌ام را هم باخودم بردم؛ جونکه نمی‌دانم که کی مورد استفاده قرار خواهد گرفت. و بعد؛ دیگر نزدیک صبح بود، که دوباره به کوپه‌ی خودم برگشتم. --- بهتر است که بگویم، می‌خواستم به کوپه‌ی خودم بروم. ولی تا آخر واگن دوست دخترم بیشتر نیامدم. زیرا که اینجا آخر قطار بود. واگن من را از قطار جدا کرده بودند. یعنی دو واگنی که باید به پروچه‌گووینا می‌رفتند و قرار بود که ما را به پاریس ببرد، از قطار جدا شده بود. من هم در یکی  از همین دو واگن بودم، با پی‌جامه. من برگشتم و در کوپه ی دوست دخترم را زدم.

(سروصدای قطار، صدای در زدن؛ در باز می شود، فضای کوپه.)

 خانم: آه، شما دوباره برگشتید؟

 راوی (دیالوگ): بله. اجالتاً هم اینجا می‌مانم. صدای قفل شدن در.

 خانم: شما مردها چقدر عجیب هستید! باوجودی‌که هیچ قولی به شما داده نمی‌شود، ولی شما باز هم می‌خواهید ما را تصاحب کنید.  ولی شما همه‌تان اینجوری هستید.

 راوی: ولی شما که منظورتان این نیست که در نزد زنها چنین مواردی پیش نمی‌آید؟

 خانم: نزد من، نه. من که به دنبال شما نیفتادم.

 راوی: یعنی می‌گوئید، که من به دنبال شما افتاده‌ام؟

 خانم: خب، تا حدودی بله.

 راوی: آها می‌بینید، اینجاست که من باید شما را از اشتباه‌تان بیرون بیاورم. اینجاست که من از یک موقعیت اضطراری یک فضیلت می سازم.

 خانم: چرا فضیلت؟

 راوی: شاید این اصطلاح اینجا زیاد جالب نباشد. ولی دریابید: من دیگر کوپه‌ای ندارم. حداقل در این قطار دیگر کوپه‌ای ندارم. می‌شود گفت که شما فعلا تنها کس و کار من در این جهان هستید. یعنی بدون این پی‌جامه‌ای که به تن دارم و بدون کیف‌بغلی‌ام.

 خانم: جداتان کردند!؟ این که خیلی خجالت‌آور است.

 راوی: درست است. من فعلا در یک موقعیت –آنطور که شما گفتید- اضطراری و خجالت‌آور هستم.

 خانم: خب حالا می‌خواهید چکار کنید؟

 راوی: تا حالا که فرصت نداشته‌ام در این مورد فکر کنم. من که عادت به این‌گونه موقعیت‌ها ندارم. 

 خانم: شاید بهتر باشد که ما یک کنیاک بنوشیم.

 راوی: با کمال میل. گرچه این هم راه حل نهائی نیست، ولی شاید کمک کند تا یک راه حل نهائی پیدا کنیم.

 راوی (مونولوگ): ما مدتی فکر کردیم که چگونه می‌توانیم راه حلی پیدا کنیم. ولی ما خسته‌تر از آن بودیم که به جدیدت این موقعیت پی‌ببریم. بالاخره هم یک وضعیت دیگر به ما کمک کرد. نمی‌دانم که آیا به شما گفتم که این سفر در زمستان شروع شد، یا نه. خب الآن می‌گویم. اوایل فوریه بود. با وجودی‌که ما داشتیم به نواحی جنوبی سفر می‌کردیم، مع‌الوصف هوا خیلی سرد بود، یعنی بیرون سرد بود. درون کوپه گرم بود. من که خیلی گرم بودم.

مدتها بود که قطار – اگر بشود این دو واگن باقی‌مانده را قطار نامید- آهسته می‌رفت، و ناگهان ایستاد. در این میان ما هم آخرین بطری را خالی کرده بودیم و داشتیم فکر می‌کردیم که حالا چه بنوشیم. مثل اینکه هوا داشت سردتر می شد. –

قطار مدتی ایستاد، مدت مدیدی. بالاخره صدای پای چند مرد را شنیدیم که داشتند راهروی قطار را طی می‌کردند. سروصدا و صدای پای مردان را بیرون از قطار پخش کنید. بعد در کوپه‌ی ما را زدند.

 در می‌زنند.

خانم: چکار کنیم؟ در می‌زنند! ما که نمی‌توانیم در را باز کنیم!

 راوی: چرا نه؟

 خانم: شما که پی‌جامه به تن دارید!

 راوی: آخ، چه ضرری دارد؟ در این نواحی جنوبی مردم این‌چیز‌ها را می‌فهمند. این چیزها انسانی است، خصوصا در این نواحی. صدای باز کردن قفل در.  بفرمائید! در کوپه باز می شود. صدای پای سه مرد به گوش می‌رسد. این یک ملاقات غیرعادی است.

 راننده قطار( با لهجه‌ای بیگانه و صدائی بم و خشن): من راننده این قطار هستم. این دوست من، مأمور قطار است ...

 راوی: فکر کنم، ما همدیگر را می‌شناسیم.

 راننده قطار: این دوست من هم آتشکار قطار است.

 راوی: خب، سه یار باوفا. چقدر زیباست. یا اینکه این دوستی فقط یک دوستی هدفمند است.

 راننده قطار(درنمی‌یابد): ما این قطار را می‌رانیم...

 راوی: خب! غرض از این ملاقات چیست؟ ما متأسفانه کنیاک‌مان را تا ته نوشیده‌ایم، در غیر این‌صورت از شما خواهش می‌کردیم که یک لیوان با ما بنوشید. ولی من فکر می‌کنم که شما وقت زیادی هم ندارید. راندن یک چنین قطاری زیاد هم آسان نیست. درست است؟

 راننده قطار: بله. ولی لوکوموتیو خراب است. ما نمی‌توانیم به راهمان ادامه دهیم.

 راوی: خب، پس ما مجبوریم که اجالتاً اینجا بمانیم. من که خود بخود باید قدری فکر کنم.

 خانم: ولی ما که نمی‌توانیم اینجا بمانیم.

 راوی: من چه‌کار کنم؟ من متأسفانه تجربه‌ای در تعمیر کردن لوکوموتیو ندارم. تا شهر بعدی چقدر راه است، آقای مأمور قطار.

 مأمور قطار: تا فلاستوپل[8]سی‌صد کیلومتر است. ولی قبل از آن یک دهکده وجود دارد به نام سرومپ[9]. تا آنجا هم دویست کیلومتر است. ولی ساکنین این دهکده زیاد مهربان نیستند. آنها اسب‌دزد‌های بلاوازی[10] هستند و غریبه‌ها را هم دوست ندارند.

 راوی: این خیلی بد است. چقدر طول می‌کشد تا خرابی را تعمیر کنند؟

 راننده قطار: نمی‌دانم. اگر شما به ما پول بدهید، شاید بتوانیم خودمان خرابی لوکوموتیو را در مدت کوتاهی تعمیر کنیم.

 راوی: آها، پس باد از آن‌سو می‌وزد. خب، اگر ما به شما پول ندهیم چه؟ 

 راننده قطار: در این‌صورت همین‌جا می‌مانیم. ولی هوا خیلی سرد است.

 مأمور قطار: و قطار بعدی هم پنجشنبه می‌آید.

 راوی: خب، یک چنین تعمیری برای ما چقدر خرج بر‌می‌دارد؟

 راننده قطار: 650 زرینیه[11]. 200 تا برای من، 200 تا برای مأمور قطار و 250 تا هم برای آتشکار قطار.

 راوی: چرا او باید بیشتر دریافت می‌کند؟

 راننده قطار: برای اینکه این فکر او بود.

 آتشکار قطار (با‌غرور): این فکر من بود.

 راوی: بله، پس حقا که این 50 زرینیه نصیب شما بشود. خیلی از این کارها می‌کنید؟

 مأمور قطار: نه. آتشکار امروز برای اولین بار چنین فکری به سرش زد.

 خانم: من اسمش را می‌گذارم باج‌گیری.

 راوی: زیاد هم بیراهه نرفته‌اید. خیلی خوب، 500 زرینیه برای همه.

 راننده قطار: خیلی کم است. ما زن و بچه داریم.

 راوی: شما حتما از سایر مسافرین هم چیزی گرفته‌اید.

 مأمور قطار: فقط یک مسافر دیگر هست.

 راوی: من می‌روم تا با او صحبت کنم.

 مأمور قطار: او یک معامله‌گر و اهل فرانکفورت است.

 راوی: پس بهتر است که از کار منصرف شوم. پولی هم به شما داد؟

 راننده قطار: بله.

 راوی: خیلی خوب. کیف بغلی. این هم 650 زرینیه. حالا به راهتان ادامه دهید و بخاری‌ها را هم روشن کنید. هوا سرد شده است.

 راننده قطار: ممنون. حالا خیلی سریع می‌رانیم. 

 مأمور قطار: و دوباره گرم‌تان می شود.

 راوی: می‌بینید، من خوب می‌دانم که به کی می‌توان اعتماد کرد.

 صدای پا. صدای در. صدای پا بیرون از قطار.

 خانم: این دیگه چیه. ما باید این جریان را در سلودی‌واتس[12] گزارش دهیم.

 راوی: فایده‌ای ندارد. ما که نمی‌توانیم ثابت کنیم، که لوکوموتیو واقعا خراب نبوده، و آنها هم اقرار نخواهند کرد که از ما پول گرفته‌اند. قطار حرکت می‌کند. و مطمئن باشید که آن معامله‌گر آلمانی به دنبال این جریان خواهد بود. گذشته از آن، در پی‌جامه هم هیچ کاری نمی شود کرد. ولی، - فکری به ذهنش خطور می‌کند – راستی؛ اسم شما چیست؟

 خانم: پی ان، 17/222

 راوی: من آن را کوتاه کرده و شما را پی ان می‌نامم.

 خانم: لیانه[13]. لیانه بهتر است.

 راوی: خیلی خوب، دوشیزه لیانه. اسم من روبرت ژیسکارد است. من یک فکری کردم. راستی کار آتشکار قطار چیه؟

 خانم: آتش روشن می‌کند.

 راوی: خب، آتش روشن می‌کند.  آتش را که هر کسی می‌تواند روشن کند.

 لیانه: درست است. ولی کار هر کسی هم نیست.

 راوی: کاملا درست. بلند می‌شود. به طرف در می‌رود. صدا می‌زند: آقای مأمور قطار! مأمور قطار!

 مأمور قطار می‌آید: شما مرا صدا کردید؟

 راوی: بروید و آن آتشکار قطار را بیاورید.

 مأمور قطار: بله آقا. صدای در شنیده می‌شود.

 لیانه: اگر آتشکار برود اینجا دوباره سرد می شود.

 راوی: ولی فقط مدت کوتاهی. فکرش را بکنید: من که نمی‌توانم با پی‌جامه وارد ایستگاه راه‌آهن سلودی‌واتس شوم. این کار حتی در پروچه‌گووینا هم معمول نیست. صدای در. صدای پا.

 آتشکار: مرا صدا کردید؟

 راوی: کاملا درست است، بله. می‌خواهید 100 زرینیه دیگر هم درآمد داشته باشید؟

 آتشکار: بله.

 راوی: خب. پس پی‌جامه مرا بپوشید. من هم لباس کار شما را می‌پوشم و کار شما را انجام می‌دهم.

 آتشکار: 200 زرینیه.

 راوی: نه خیر عزیزم. 100 زرینیه. شما حتی کار هم نباید بکنید. شما اینجا می‌مانید. 

 آتشکار (خوشحال): اینجا؟ پیش این خانم.

 لیانه: خدای من!

 راوی: نه اینجا، توی کوپه بغلی.

 آتشکار: 200 زرینیه.  اگر اینجا پیش این خانم بمانم، 100 زرینیه.

 راوی: شما 100 زرینیه دریافت می‌کند و نه یک پیاستا[14] بیشتر. حالا برویم توی کوپه بغلی و لباس‌هایمان را عوض کنیم. اگر دست از پا خطا کنی،می‌گویم مأمور قطار تو را حبس کند.

 آتشکار: 150 زرینیه. من چند تا زن و بچه دارم.

 راوی: چند تا زن؟

 آتشکار: دو زن. من مسلمان هستم.

 راوی: می‌بینید. بعد هم می‌خواهید اینجا پیش این خانم بمانید؟ خجالت نمی‌کشید؟ اگر زنهای شما این جریان را بدانند! ولی باشد. من موقعیت شما را درک می‌کنم. من به شما 120 زرینیه می‌دهم. کیف بغلی‌اش.  بفرمائید. خب، حالا من فقط دو زرینیه و بیست‌و‌پنج پیاستا دارم. ---

 راوی (مونولوگ): فکر کنم من آن شب از تمام روزهای دیگر زندگیم سخت‌تر کار کردم. ولی وقتی که صبح روز بعد، ساعت ده  وارد ایستگاه راه‌آهن سلودی‌واتس شدم، - کاملا سیاه و شب را هم نخوابیده- احساس می‌کردم چیزی یا جائی را فتح کرده‌ام. فکر می‌کردم، اگر از همه‌جا بریده باشم، اقلا می‌توانم به عنوان آتشکار کار کنم. باوجودی که چنین منظری البته که بهترین منظر نمی‌باشد. حالا باید خودم را بالا بکشم. زیرا که پول به اندازه کافی نداشتم که حتی رنگ‌روغنی برای نقاشی‌کردن بخرم. و دوستم را هم –دوشیزه لیانه را- گم کرده بودم. او حتما داشت جائی جاسوسی می‌کرد. با دو زرینیه و بیست‌و‌پنج پیاستائی که داشتم، گچ رنگی خریدم و سر چهار راه بلوار آزادی و خیابان بیست‌و‌هشتم اکتبر نشستم و شروع کردم به کشیدن منظره‌ای از غروب آفتاب روی پلاستر خیابان.  من تا کنون چندین بار در زندگی‌ام از صفر شروع کرده‌ام. من، منی که تابلوی مونا لیزا در موزه‌ی لوور پاریس را جعل کرده‌ام. ولی درآمدم خیلی هم بد نبود.

سروصدای خیابان. صدای بوق. اتومبیل‌های قدیمی.رهگذرها، سروصدای فروشندگان.

راوی:  آها. آن بانوی سالخورده. حتما یک بانوی انگلیسی است. او حتما به من یک زرینیه خواهد داد.

بانوی سالخورده:  فقیر بیچاره. شما هم حتما روزگار بهتری داشته‌اید.

 راوی: همینطور است، لیدی. من مونا ... من آتشکار قطار بودم. 

 بانوی سالخورده:  ای بیچاره. پس چرا حالا به این حال و روزگار افتاده‌اید؟

 راوی: آه. داستان بالابلندی است، خانم. من قربانی حوادث شده‌ام. ولی ما انسانها، همه، اینچنین قربانی حوادث شده‌ایم. تا حدی.  

 بانوی سالخورده:  شما که فیلسوف تمام عیار هستید.

 راوی: بعله، می‌دانید خانم، موقعی که من روزها اینجا نشسته‌ام، افکار زیادی به مغزم هجوم می‌آورند.  

 بانوی سالخورده:  بله، بله. حق کاملا به جانب شماست. سکه‌ای به روی زمین می‌افتد. بیا، این هم برای شما.

 راوی:  خدا عوضتان بدهد. مونولوگ.ولی سروصدای خیابان را قطع نکنید. پنج زرینیه. خب پول یک تیوپ رنگ آبی نیروی دریائی هم درآمد. ولی این پنج زرینیه را نه با نقاشی، بلکه با سفسطه کردن درآوردم. ولی دارم پیشرفت می‌کنم.

سروصداهای خیابان را قطع کنید.

 راوی:  روز دوم، لیانه آمد. این هم یکی از اتفاقاتی بود، که واقعا در زندگی هیچ وقت اتفاق نمی‌افتد. سروصدای پشت پرده را دوباره پخش کنید. او اول مرا ندید. بلکه کاملا مغرور و با سربلندی داشت از روی یکی از کوهستانهائی که غروب آفتاب را نشان می‌داد، می‌گذشت. ولی هنگامی که داشت پایش را روی آخرین اشعه‌های آفتاب می‌گذاشت، صدایش کردم.

 راوی (دیالوگ):  لطفا به من بیچاره کمک کنید.

 لیانه:  چی؟ شما؟ اینجا چکار می‌کنید؟

 راوی:  همه می‌توانند ببینند که من اینجا نشسته و غروب آفتاب را روی سنگفرش خیابان نقاشی می‌کنم. ولی باید بگویم که شما زیاد دست‌ و دل باز نیستید.  به آن چیز‌هائی فکر کنید که از سر ما دو نفر گذشت. 

 لیانه:  اینجا نمی‌شود صحبت کرد. من دارم یک نفر را تعقیب می‌کنم و کس دیگری هم دارد مرا تعقیب می‌کند.

 راوی:  می‌فهمم. و شما می‌خواهید که این زنجیره پاره نشود. 

 لیانه:  امشب بیاید پیش من. من در خیابان مشجر مُستار می‌نشینم. شماره 33.

 راوی:  آها. خیابان مُستار، شماره 33. مُستار کی بود.

 لیانه:  یک قهرمان ملی پروچگووینی.

 راوی:  آها.

 لیانه:  بعد از نیمه شب بیائید. من قبل از آن مهمان دارم. کسی که من می‌خواهم اوراقی را از کف‌اش بیرون بیاورم. حالا باید بروم. خدا نگهدار. تعقیب‌کننده من دارد می‌آید. و می‌رود.

 راوی (پیش خود): باز هم شانس آوردم. آها، این مرد کوچک‌اندام با یک عینک سیاه و یک کیف دستی حتما تعقیب‌کننده‌اش است. با صدای بلند: به یک هنرمند فقیر کمک کنید. (پیش خود): نخیر، مثل اینکه نمی‌گذارد کسی مزاحم کارش شود. او کارش را خیلی جدی می‌گیرد.

 سروصدای خیابان را خاموش کنید. راه پله‌ها. زنگ می‌زنند.

 لیانه:  آه، آمدید؟ بفرمائید تو!

 صدای پا توی آپارتمان. صدای در. فضای یک اتاق.

 راوی:  چی شد؟ توانستید مدارک را از دست آن مرد بیرون بیاورید؟

 لیانه:  او آن مدارک را در خانه‌اش جا گذاشته بود.

 راوی:  پس همه‌ی امید‌های شما برباد رفت.

 لیانه:  شغل ما این چیزها را هم دارد.

 راوی:  چرا از این شغل‌تان دست نمی‌کشید؟

 لیانه:  آدم که نباید بگذارد ناامیدش کنند. گذشته از این؛ این شغل چیزهای خوب هم دارد.

 راوی:  من می‌خواهم پیشنهادی به شما بکنم. دقت کنید. من یک جاعل آثار هنری هستم و این آثار ارزش زیادی دارند. شما روابط خوبی دارید، که می‌تواند به من کمک کنید تا این آثار را به مردم یا حتی به دولت بفروشم. در این صورت ما می‌توانیم با هم و خیلی هم خوب دئر صلح و صفا زندگی کنیم. شاید هم در یک ویلا بیرون شهر.

 لیانه:  عجیب است. اصلا نمی شود فهمید که اهداف شما اینقدر بورژوائی باشند. یا در وهله‌ی اول نمی‌شود این را دریافت. من اصلا فکرش را هم نمی‌کردم، که شما هم مثل بعضی‌ها بخواهید آدم را به راه راست هدایت کنید.

 راوی:  خب، آیا این راه، راه راست است، طبیعی است که بستگی به دید نظاره‌گر دارد. 

 لیانه:  چطور؟ شما می‌خواهید از من همسر یک جاعل آثار هنری بسازید. چیز محترم‌تری به نظرتان نرسید؟

 راوی:  ولی من هنوز نگفتم، که من باید اول این آثار هنری را خلق کنم.

 

لیانه:  آها! پس شما نقاش هستید! مسلماً این چیز دیگری است. 

 

راوی:  خیلی بدتر از این. من جاعل آثار هنری هستم. ولی یک جاعل بزرگ. جاعلی که خداوند به او رحم کرده است.

 لیانه(تسلیم شده): لطفا مسخره نکنید!

 راوی: حق به جانب شماست. حتی در درون جاسوس‌ها هم یک هسته‌ی مذهبی وجود دارد. - ولی همانطور که گفتم- من یک جاعل بزرگ هستم. می‌دانید مونا لیزا در موزه‌ی لوور پاریس اثر کیست؟

 لیانه:  من اطلاعی ندارم.

 راوی ( نومید شده): آها. شما از تاریخ هنر اطلاعی ندارید. شما حتماً حرف مرا قبول می‌کردید، اگر من به شما می‌گفتم که مونالیزا اثر لئوناردو داوینچی است.

 لیانه:  اثر اوست؟

 راوی:  نه. ولی دیگر حرفش را نزنیم. من در این حیطه نمی‌توانم اثری روی شما بگذارم. ولی در عوض شما می‌توانید این روزها مرا به رئیس گالری ملی معرفی کنید.

 لیانه:  او خود وزیر فرهنگ هم هست. او هم رئیس گالری ملی است و هم رئیس کنسرواتوریوم موسیقی. گذشته از آن، او شعر آزاد پروچگووینی هم نوشته است.

 راوی:  یک مرد چند بعدی. خیلی مناسب است. او حتما یکی از دوستان شما است؟

 لیانه:  چه فکر و خیالی؟

 راوی:  منظورم این نبود.شما خیلی حساس هستید. منظورم این بود که رسمی است.

 لیانه:  بله، رسما او را می‌شناسم.

 راوی: خوب، من هم مالیم با او آشنا شوم. شما خواهید دید: ما یکدیگر را خیلی خوب درک خواهیم کرد. من معتقد نیستم، که برای خودم از این کشور تصویر بدی درست کرده‌ام. ولی اول باید یک نقاشی را کامل کنم. شاید هم یکی از آثار رمبراند[15] را کشیدم. یا اینکه شما فکر می‌کنید که این یکی خیلی پر ادعاست. 

 لیانه (نمی‌فهمد): من نمی‌دانم منظورتان کیست.

 راوی:  من در این مورد فکر خواهم کرد. ولی فعلا گرسنه هستم. غذای یک نقاش خیابانی خیلی ساده است. نمی‌خواهید برای من شامی تهیه کنید. ما باید یک جوری این دیدارخوشحال‌کننده‌مان را جشن بگیریم.

 لیانه:  بله. من برای شما یک ششلیک ششتشوگو[16] تهیه خواهم کرد.

 راوی:  یک چی؟

 لیانه:  یک ششلیک ششتشوگو. غذای ملی پروچگووینا. صدای پا به اطاق مجاور.

 راوی (متفکرانه): غذای ملی؛ قهرمان ملی. اینجا مثل اینکه یک کشور درست حسابی است. آنها فقط یک نقاش ملی کم دارند، که من ترتیب آن را خواهم داد. صدا می‌زند: این غذای ملی از چی درست می‌شود؟

 لیانه (از درون آشپزخانه): از گوشت چرخ‌کرده‌ی گوسفند، باقلای ترکیه، فلفل قرمز، عسل، فلفل سیاه، انگور، خردل، پیاز، سیر سرکه ... آهسته خاموش کنید.

 راوی (مونولوگ): من چند هفته‌ی هیجان‌آمیز را در آپارتمان لیانه سر کردم: این اولین بار در زندگی من بود، که یکی از آثار رمبراند را کشیدم. رمبراند، این شاه نقاشان در همه‌ی اعصار، نابغه‌ای بود که من نخست در مقابله با او خود را باختم. ولی نهایتا آن را کشیده و تکمیل کردم. من به این چند هفته‌ی لذت‌بخش و خالقانه همیشه با نوعی عشق و امتنان فکر می‌کنم.  من با پول لیانه از یک سمساری‌ یک تابلوی قدیمی خریدم و رنگ آن را زدوده و پارچه کتانی آن را طبق هنر جاعلین  دست‌کاری کردم. و بعد شروع کردم به رنگ‌کاری، قهوه‌ای سیر، زرد مایل به قرمز، قرمز، زرد طلائی. این نقاشی یک پرتره بود، که صورت مردی را در سالهای میانی زندگی‌اش نشان می‌داد. من سعی کردم تا خودم را به جای استاد بگذارم، در نیروی کار کردن او و در عمق کارش، نظاره‌گری‌های خصوصی او.

تصویر خوب از کار درآمد. بالاخره هم تمام شد. من اسم آن را "تصویر کورنلیوس راده‌ماکر[17]" نامیدم.شب هم آن را به لیانه نشان دادم.  

 راوی (دیالوگ): به نظر تو چطور شده؟

 لیانه: خیلی قشنگ است. تو خیلی زرنگ بوده‌ای. 

 راوی: بیشتر از این نمی‌توانی چیزی بگوئی؟

 لیانه: چه باید بگویم؟

 راوی: که این کار یک کار استادانه در هنرِ جعل کردن است.

 لیانه:  من از این کار چیزی نمی‌فهمم.

 راوی: نه. تو از این کار چیزی نمی‌فهمی. من مجبورم که به تو درس تاریخ هنر بدهم و از جوتو هم شروع می‌کنیم. نقاشی بعدی بعدی من یکی از کارهای جوتو خواهد بود.

 لیانه: هر چه که نظر شما باشد.   

 راوی (مونولوگ): وقتی که نقاشی خشک شد، لیانه برایم یک معرفی‌نامه به وزیر فرهنگ موسیو سرگئی سروب[18] نوشت و من هم یک روز صبح نزد او رفتم. نقاشی را هم با خودم بردم.

 

در دفتر

راوی (دیالوگ): عالیجناب! من مایلم که این نقاشی رمبراند را به کشور پروچه‌گووینا بفروشم. موقعیت‌های نامناسب- شما که منظورم را می‌فهمید- مرا وادار می‌کنند تا آن را بفروشم. 

 وزیر فرهنگ: نقاشی بسیار زیبائی است. آن را بررسی می‌کند. نقاشیِ بسیار عالی‌ای است. این تراکم. حتما از دوره‌ی میانی است. 

 راوی: فریدلندر[19] معتقد است 1639. دساوور معتقد است 1641.

 وزیر (آهسته): برعکس من معتقدم که از سال 1640 است. 

 راوی: هونیگ‌اشتد[20] هم همین عقیده را دارد.

 وزیر: بله 1640. این خطوط، غیرقابل تعویض هستند. این خطوط از سال 1640 هستند. از کی تا حالا در دست شماست؟

 راوی: از پدرم به من به ارث رسیده است. و پدر او هم آن را از یک شخص خصوصی در هلند خریده بود.

 وزیر: من مایلم آن را برای گالری ملی بخرم. ما از هلندی‌ها فقط یکی داریم، یک روبنز. آن هم (با اعتماد) بین خودمان باشد، تقلبی است.

 راوی: پس در این صورت، جای آن در گالری ملی نیست.

 وزیر: حق کاملاً با شماست. من مایلم این رمبراند را جایگزین آن کنم. ولی فکر کنم، دیگرپولی در صندوق نباشد.ما کشور فقیری هستیم. آقای ...

 راوی: ژیسکارد. روبرت ژیسکارد.

وزیر: اسم معروفی است. شما

 راوی (با تواضع): کنت نرمن‌ها، یکی از پیشینیان من بوده است.

 وزیر: بله، آقای ژیسکارد. ما کشور فقیری هستیم.

 راوی: پس من این نقاشی را به شما هدیده می‌دهم. عالی‌جناب.

 وزیر (غافلگیر شده است): دست‌و‌دل بازی شما غافلگیر‌کننده است.  چرا آن را به ما هدیه می‌دهید؟ من آن را به نخست‌وزیر گزارش می‌کنم. و او هم آن را به اعلیحضرت گزارش می‌دهد. حتما یک مدال به شما داده خواهد شد.

 راوی: عالی‌جناب، اگر می‌خواهید مدالی به من بدهید، آن را نه به خاطر هدیه کردن بلکه به خاطر کشیدن این نقاشی به من بدهید.

 وزیر: منظورتان چیست؟

 راوی: عالی‌جناب، من این تصویر را از روی اثر جاودانه‌ی رمبراند -بهتر است بگوئیم- نمونه‌برداری کردم. این کار من است. 

 وزیر (طغیان‌کنان): این که کلاه‌برداری‌است.

 راوی: درست است عالی‌جناب. ولی یک کلاه‌برداری، که به کشور شما کمک خواهد کرد. فکرش را بکنید: من می‌توانم موزه‌های شما را با آثار هنری بیگانگان پر کنم. آثاری که به مرور زمان مورد توجه گالری‌ها و کلکسیونرها قرار می‌گیرد. من می‌توانم به شما یک نقاش بزرگ، یک نقاش ملی بدهم. فقط وجود این نقاش ملی باید اول از لحاظ تاریخی ثابت شود. 

 وزیر (با شفقت): آقای ژیسکارد، مثل اینکه شما در هنرهای دیگر هم تبحر دارید، مثل هنر قانع کردن، که این یک گویا کمترین هنر نزد شما هم نیست. من باید راجع به آن فکر کنم.

 راوی (مونولوگ): وزیر فرهنگ زیاد فکر نکرد. درست 24 ساعت. بعد مرا نزد نخست‌وزیر بردند.

 

دفتر بزرگ

نخست‌وزیر: آقای ژیسکارد، شما چه فکری در این مورد کردید؟ 

 راوی (دیالوگ):  عالی‌جناب، من این‌طور فکر کردم، که اول بگوئیم این نقاشیِ یک نقاش گمنام است. اسم این نقاش را می شود از یک تاریخ‌هنر شناسی که ما او را خریده‌ایم، دریافت کنیم. ما ردپاها را دنبال می‌کنیم و می‌رویم به جائی که اثر پیدا شده، بهتر است که بگوئیم این اثر در یکی از معابد جنوبی کشور شما پیدا شده است. می‌بینید، اینجاست که ما باز هم آثاری از این نقاش را پیدا خواهیم کرد. نقاش که چند صد سال پیش خود را از دنیا عقب کشیده و در انزوا به نقاشی پرداخته است.  بعد هم به زودی کلکسیونر‌های آمریکائی و متعاقب آنها هم کلکسیونر‌های اروپائی خواهند آمد، که از اینکه همه‌ی آثار هنری به آمریکا برده می شود، نگران هستند. و بدین ترتیب کشور پروچه‌گووینا به پول و پله می‌رسد.  

 نخست‌وزیر: ای داد و بیداد. آقای ژیسکارد، شما یک جوان شیطانی هستید.   

 راوی (با متانت):  من نوکر کشور پروچه‌گوینا هستم. یعنی؛ اگر شما بخواهید.    

 نخست‌وزیر:اجازه دارم که یک کنیاک برایتان بیاورم؟  

 راوی: با کمال میل. متشکرم. صدای لیوان و صدای ریختن کنیاک در لیوان را پخش کنید.  

 نخست‌وزیر:   کنیاک پروچه‌گووینی است. ولی با هر کنیاک فرانسوی مسابقه می‌دهد. می‌نوشند. مزه‌اش چطور بود؟

 راوی (سرفه می‌کند): این کنیاک (سرفه می‌کند) با کنیاک‌های فرانسوی (سرفه می‌کند) خیلی فرق دارد.     

 نخست‌وزیر:   بهتر است! (اشتها آور) بله، من در روح خودم می‌بینم که چطور صندوق‌های پول‌ کشور پر می‌شوند. تنها مشکل این است: که چطور به اعلیحضرت بگوئیم.

 راوی: او که حتما نباید بداند.   

 نخست‌وزیر: درست، کاملا درست. وظیفه‌ی من این است، که اعلیضرت یاروسلاول ششم را در جریان امور مهمی که در کشور اتفاق می‌افتد، بگذارم.  

 راوی: شاید لازم باشد این رمبراند مرا به او نشان دهید.    

 نخست‌وزیر: این یک ایده‌ی بسیار خوب است. او از هنر خوشش می‌آید. 

 راوی (مونولوگ): و چند روز بعد از این صحبت - من داشتم روی یکی از تابلوهای ال گرکو[21] کار می‌کردم- که مرا خواستند تا نزد  اعلیحضرت یاروسلاول ششم بروم.

 فضای یک سالن بزرگ استقبال

 اعلیحضرت (پیر، تعظیم خواه و خبیث): او[22] خیلی پرروست. ژیسکارد. 

 راوی:  اگر اعلیحضرت چنین می‌فرمایند، حتما چنین است. ولی من از اعلیحضرت تمنا می‌کنم، که به این نکته توجه فرمایند، که این به نفع مملکت است.

 اعلیحضرت:  او، از نعمت و فضیلت من مطمئن باشد. ولی فراموش نکند، اگر او خیرخواه مملکت ماست، باید اعمال قهرمان ملی ما "زیگمونت مستار[23]" را هم  ابدی کند. یک نقاش ملی مدیون یک قهرمان ملی است.

 راوی:  اعلیحضرتا، من اطلاعاتی راجع به زیگمونت مستار جمع خواهم کرد.

 اعلیحضرت: زیگمونت مستار در قرن 13 و 14 با جمعی از پیروانش از کشور ما در مقابل بلاوازیر‌ها[24]، رومانیائی‌ها، ووی‌وود‌ها[25]،ماگیارها[26]، تاتارها و ولین‌ها[27] دفاع کرد. 

 راوی:  اعلیحضرتا! در مقابل همه‌ی اینها همزمان؟

 اعلیحضرت: نه، یکی بعد از دیگری.

 راوی:  اعلیحضرتا! من این موضوع را ترسیم خواهم کرد.

 اعلیحضرت:  او کارش را ادامه دهد. ولی، ژیسکارد، (با اعتماد) او مواظب خودش باشد.

 راوی: ولی اعلیحضرتا، مواطب بودن، به نفع من هم هست.

 راوی (مونولوگ): بدین ترتیب همه‌ی شرایط مهیا شده بود و من می‌توانستم کارم را شروع کنم. در این میان وزیر فرهنگ هم در یک مونوگرافی شروع به معرفی  نقاش ملی کرده بود. اسم او را گذاشته بود، آژاکس مازیرکا[28].  من می‌خواستم که یک تاریخ‌هنر‌شناس آلمانی داشته باشم. زیرا که آنها نه تنها در کارشان خبره هستند، بلکه در کارشان تعمق نیز می‌کنند. ولی وزیر فرهنگ خود ادعای هنر‌شناسی داشت. و باید گفت که او در این کار خستگی‌ناپذیر هم بود. این برای او هم یک زمان زیبائی بود. تقریبا یک سال بعد، نه تنها چند اثر از آخرین آثار استاد به تصاحب آمریکائی‌ها درآمد، بلکه اسم آژاکس مازیرکا هم از لحاظ تاریخ هنر شناسی، به صورت یک واژه‌ی مهم درآمده بود. در دایرة‌المعارف ریدل‌مایر[29]  در این باره چنین نوشته شده است: آژاکس مازیرکا نامی‌ترین نقاش ملی پروچه‌گووینا، در قرن هفدهم است که او را "رمبراند پروچه‌گووینا" هم می‌نامند. تولد او در سال ؟ 1578 در پیرومزیل[30] در نزدیکی ولاستوپل[31] بوده است. والدین او کشاورزان فقیر ولی با ایمانی بودند، که انجیل هم می‌خواندند. او در سال 1594 با "ال گرکو" آشنا شد، که در حال سفر از جزیره‌ی کرت به اسپانیا بود و اینک در پروچه‌گووینا توقف داشت. ال گرکو، بر روی دیوار خانه‌ی پدری آژاکس مازیرکا نقاشی‌هائی کشف کرد، که نشانه‌نبوغ آژاکس بود و بدین‌ترتیب به آژاکس دروس اولیه‌ی نقاشی را تدرس کرد. تحت این تأثیرات نقاشی‌های زیر به‌وجود آمدند: "ساول گالین‌ها را از قصرش بیرون می‌راند" (1596)، "یوسف و زن یوتی‌فار" (1597).

آژاکس بعد‌ها خود را از تأثیرات ال گرکو رها ساخته و شیوه‌ی نقاشی‌اش بی‌واسطه‌تر و متراکم‌تر شد. از سال 1617 تا 1628 متراکم‌ترین نقاشی‌هایش را تکمیل می‌کند: "زیگمونت مستار در نزدیکی آدریاناپول"، (1617)، و "زیگمونت مستار به جنگ علیه رومانیائی‌ها و تاتارها بر‌می‌خیزد،(1620)، (زوج عاشق غافلگیرشده" (1624)، و "زیگمون مستار در بستر مرگ" 1628).

زیگمونت مستار در سال 1629 به دربار سلیمان نهم در قسطنطنیه به عنوان نقاش حرم  خوانده می شود. اینجا صورتک‌های "زلیخا" (1631) و "زمیرا" (1634) را می‌کشد. هشت سال بعد آژاکس حرم و دربار سلیمان را ترک می‌کند، زیرا که فضای حرم او را در تنگنا گذاشته بود و به وطنش پروچه‌گووینا بر‌می‌گردد و تا مرگش در صومعه‌ی ارتدوکس  "زیتومیر" بسر می‌برد و با یک نیروی لایزال و خستگی‌ناپذیری به خلق آثارش می‌پردازد و در سال 1649 برای همیشه چشمهایش را می‌بندد. آثار اخیر وی اینجا، از قبیل: "اروپا و گاونر" (1646) (گالری مونیسیپال، مونیخ و کالیفرنیا) و (ساتیر و آفبن[32]) (1648) (بنیاد هومر اس. والتر[33]، ایشیا آلاباما) را شاید نتوان به عنوان متراکم‌ترین آثارش نامید، ولی این آثار حتما از پخته‌ترین آثار وی بشمار می‌روند.

آثار مازیرکا تا مدتها مفقود شده اعلام شده بودند و چند دهه قبل در صومعه‌ی کوهستانی "زیتومیر" پیدا شدند. این آثار احتمالا از دوره‌ی جنگهای آزادی‌بخش پروچه‌گووینا  در آنجا نگهداری می شدند و بعدها به دست فراموشی سپرده شدند. منابع: سرگئی سروب: آژاکس مازیرکا و اوایل دوره‌ی باروک در پروچه‌گووینا، گیزلهر فوروالد[34]: دست توانائی از کوهستان، رمانی در باره‌ی مازیرکا.)

 راوی (مونولوگ): به من ویلائی در حومه‌ی شهر دادند، یک کالسکه‌ی دو اسبه و یک حقوق ماهیانه‌ی درست و حسابی، که با آن من و لیانه که  شغل جاسوسی‌اش را خاتمه داده بود، می‌توانستیم راحت و در کمال آسایش زندگی کنیم. ولی وقتی که شنیدم، دولت چه قیمت گزافی برای آثار مازیرکا دریافت می‌کرد - در این اثنا تمام موزه‌های اروپائی می‌خواستند اقلا یکی از آثار وی را تصاحب کنند- کمی ناراضی شدم. من حس می‌کردم که دریافت‌ها کاملا مساوی تقسیم نشده بودند. بدین ترتیب روزی به سراغ نخست‌وزیر رفتم، تا نارضایتی‌هایم را به او بگویم.

  

دفتر بزرگ

نخست‌وزیر: فرض کنید، که اینها مالیت‌هائی هستند، که شما باید به دولت پرداخت کنید.شما واقعا دلیلی برای گله و شکایت ندارید. شما در ثروت و  امنیت و بدون مزاحمت زندگی می‌کنید. دیگر چه می‌خواهید.

 راوی:  عالی‌جناب! هر کسی مایل است که اندوخته‌ای داشته باشد برای ایام پیری‌اش، برای روزی که دست‌هایش دیگر نمی‌توانند کار کنند.  من نمی‌دانم چرا من باید به خرج آینده‌ی خودم دربار اعلیحضرت را تغذیه کنم. این دربار را می‌توان کمی محدود‌تر کرد.

 نخست‌وزیر:  آقای ژیسکارد! من این توضیحات شما را ناشنیده می‌گیرم. این حرف شما توهین به اعلیحضرت است.  من به شما اخطار می‌دهم سر عقل بیائید. چه بلائی سر شما می‌آمد، اگر شما پیش ما نبودید. شما مجبور می‌شدید، تمام نقاشی‌هایتان را خودتان بفروشید. شما به عنوان یک شخص، مشکلات بسیار زیادتری داشتید، تا یک کشور سلطنتی مانند کشور ما، با پادشاهی از یک خانواده سلطنتی به عنوان رهبر. شما هم مدیون ما هستید.

 راوی:  می‌دانم، اعلیحضرت. و اقرار می‌کنم که من هم در این اثنا بسیار به این کشور و مردمش وابسته هستم. شاید هم این نوعی غرور ملی باشد، که من به این کشور یک نقاش ملی داده‌ام. ولی باوجود این ...

 نخست‌وزیر:  خب، می‌بینید. من با هم کنار خواهیم آمد.

 راوی (مونولوگ): کوتاه بگویم، من گذاشتم مرا قانع کنند. من در درون وجودم آدم نرمی هستم. باوجودی‌که این خاصیت در تمام مواقع زندگی‌ام خود را نشان نمی‌دهد. و تمایلی هم به عاطفه و احساسات دارم. ولی فعلا با آن کاری نداریم.

در هر صورت، من تصمیم گرفتم که یک شغل جانبی پیدا کنم، تا کمی به درآمدم افزوده شود.

جعل کردن نقاشی‌های "هولباین[35]" یکی از سرگرمی‌های دیرینه‌ی من بوده است. چیزی که به عنوان سرگرمی ایده‌آل باشد، اعصاب را هم آرامش می‌دهد. من فکر نمی‌کنم، که شما شنوندگان گرامی، حتی یک بار هم سعی کرده باشد، که آثار هولباین را جعل کنید. و  بازهم فکر نمی‌کنم که شما –بدون اینکه بخواهم خودنمائی کنم- در این راه توفیقی داشته‌اید. گذشته از این، به چیزهائی هم نیاز است. کاغذی که با دست ساخته شده است، باید دوباره با موم داغ و اطو دستکاری شود. ولی وقتی که همه چیز مهیا شد، و ما با مداد سربی و نقره‌ای روبروی کار می‌نشینیم، این مواقع؛ مواقع زیبائی هستند، که به خاطر آنها هم که شده، ارزش دارد که ما زندگی کنیم. مازاد بر این، در مورد کار من هم که پرثمر بود. یک کار جانبی خیلی خوب. زیرا که من سیاه کار می‌کردم، تا اقلا اینجا مالیات نپردازم. من این اوراق را به معامله‌گرهای بین‌المللی و رؤسای موزه‌هائی  می‌فروختم، که به پروچه‌گووینا سفر می‌کردند، تا آثار مازیرکا را ببینند. بدین ترتیب در میان اوراق هولباین تمام دربار هنری هشتم را زنده کردم. من بانوئی به نام "آسپیدیسترا کلارک[36]" را اختراع کردم، یک نفر مجازی به نام لرد مهره‌پرداز و یک نفر گمنام در دربار. تمام این‌ها را فوری فروختم. از آنجائیکه هولباین آثار بسیار زیادی دارد، اگر چند تا بیشتر شود، زیاد به نظر نمی‌آید.      

مهمترین کار من در این رده، تصویر بانوئی بود به نام خانم ویولا پرات. تصویری زیبا از یک بانوی زیبا، که آن را به یک معامله‌گر انگلیسی فروختم. و این یکی تقریبا سرم را کرده بود زیر آب. ولی به خیر گذشت. ولی هرچه بود، باعث شد تا من زودهنگام ماجراهایم را در پروچه‌گووینا خاتمه دهم.

شبی لیانه و من خوش و خرم در خانه نشسته بودیم. لیانه نخ می‌ریسید و من داشتم از لحاظ فکری خودم را برای یک نقاشی جدید از هولباین حاضر می‌کردم، که پیش‌خدمت نامه‌ای آورد. روی نامه نوشته شده بود لیونل رودریک پرات[37]. پرات ... سردم شد. در درون خودم می‌دیدم که آینده‌ی آزادی حرفه‌ام به ویرانی کشیده می‌شود.  به  پیش‌خدمت گفتم، او را به درون راهنمائی.

 لیانه: روبرت، چی شده؟ رنگت پریده! می‌خواهم بگویم برایت یک لیموناد نارنجی داغ برایت بیاورند؟

 راوی: نه ، لیانه، فکر نکنم، که اینجا دیگر کاری از دست لیمود نارنجی داغ ساخته شده باشد. موضوع،...  یک اتفاق ناخوش‌ایند است. بهتر است که تو ما را تنها بگذاری. صدای در. صدای در دیگر. صدای پا. با صدای محکم: شب بخیر آقای پرات.

 پرات (همیشه خوشحال و آرام): شما آقای ژیسکارد هستید؟ 

 راوی:  بله. من ژیسکارد هستم.

 پرات: همانطور که روی کارت هم دیدید، اسم من پرات است، لیونل رودریک پرات. این اسم خاطره‌ای را در شما زنده نمی‌کند؟

 راوی: من نمی‌دانم ...

 پرات:  نه؟ شاید من بتوانم به حافظه‌ی شما کمی کمک کنم. پرونده‌ای را باز می‌کند و ورق کاغذی را از آن بیرون می‌آورد. این کاغذ از مجموعه‌ی شما نیست؟

 راوی:  درست است، بله. من مالک این کاغذ بودم، تا زمانه مرا مجبور کرد تا آن را بفروشم. 

 پرات:  که این‌طور؟ شما ترسیم‌کننده این تصویر نیستید؟

 راوی: آقای پرات، اگر من چنین استادی بودم، که الآن اینجا ننشسته بودم.

 پرات:  خب، شاید هم واقعاً به زودی جای دیگری بنشینید.

 راوی:  من نمی‌فهمم.

 پرات:  پس باید واضح‌تر صحبت کنم. ببینید، این تصویر خانم ویولا پرات است، طوری که شما آن را رسم نموده‌اید. ولی اینجا، در پرونده‌اش می‌جوید و برگ کاغذی را بیرون می‌آورد، این هم خانم پرات است، طوری که واقعا بوده است. یعنی، طوری که هانس هولباین جوان او را دیده است.

 راوی (مثل اینکه برق او را گرفته باشد): یعنی شما می‌گوئید، که خانم ویولا پرات واقعاً زندگی کرده و هانس هولبین نقش او را ترسیم کرده است؟

 پرات: من نه می‌خواهم شما را با حکم کارشناسانه و نه با شجره‌نامه‌ام خسته کنم. ولی همین‌طور است که گفتید. 

 راوی : بله، من به یک چنین اتفاقی واقعا فکر نکرده بودم. آدم که نمی‌تواند به همه چیز فکر کند. ولی اقرار کنید، که بانوی من زیباتر است.  

پرات:  خواهش می‌کنم، به فامیل من توهین نکنید.

 راوی: خب، حالا می‌خواهید چکار کنید؟ احتمالاً من را خانه خراب خواهید کرد.

 پرات:  نه! یعنی تا زمانی که با منافع من ضدیتی نداشته باشد.

 راوی:  منظورتان چیست؟

 پرات:  بدین‌ترتیب: من فکرش را هم نمی‌کنم، که شما را به ادارات قضائی تحویل دهم. من تا کنون هیچ شغلی نداشته‌ام. ولی شما که می‌دانید، وضع ما، خانواده‌های انگلیسی امروزه چطور است. ما هم مجبوریم دیگر امروز کار کنیم. من فکر کرده‌ام، که فروشنده آثار هنری شوم.

 راوی: یا به عبارت دیگر، شما می‌خواهید به خرج من ثروتمند شوید.

 پرات:  بله، تا حدی.

 راوی:  من متأسفانه باید به شما بگویم، که این کار ساده‌ای نیست. من متعلق به کشور پروچه‌گووینا هستم. من مازیرکا هستم. 

 پرات:  چه بهتر. شما در آینده مازیرکای من خواهید بود.

 راوی: برای این کار، اول باید مرا از کشور پروچه‌گووینا بخرید.

 پرات:  چرا بخرم؟ کمی فشار که مؤثرتر است. و خیلی هم ارزان‌تر. محتمل به نظر نمی‌رسد، که دولت پروچه‌گووینا خود را خانه خراب کرده و پول تمام آثار فروخته شده‌ی استاد مازیرکا را پس دهد. راستی کدام وزیر مسئول چنین کاری است؟

 راوی:  بهتر است که شما نزد نخست‌وزیر بروید. آنجا شما درست سر منبع و سرچشمه نشسته‌اید.

 پرات:  خب، من فردا صبح زود می‌روم پیش نخست‌وزیر. بهتر است که شما هم همین الآن چمدان‌هایتان را ببندید. ما فردا شب حرکت می‌کنیم. خداحافظ آقای ژیسکارد. از آشنائی با شما لذت بردم. آها، ورق‌های هول‌باینم –آنها را در پرونده می‌گذارد-  نزدیک بود آنها را جا بگذارم. پس خداحافظ.

 راوی: خداحافظ. مستخدم شما را تا بیرون راهنمائی می‌کند. صدای پا. صدای در و بلافاصله صدای در دیگر. صدای قدم‌های با عجله.

 لیانه (با هیجان): من گوش دادم، روبرت. حالا دیگر همه چیز را باختیم.

 راوی: ولی عزیزم! کی دارد عصبانی می‌شود. هنوزهیچ چیز را از دست نداده‌ایم. آن ورق کاغذ هولباین مثل ورق من تقلبی بود. با‌اینکه باید بگویم که کار بدی نبود.

 لیانه: ولی روبرت، تو که همه چیز را به ...

 راوی: بچه جان! به من گوش بده. این موقعیت، همان موقعیتی است که من سالهاست منتظرش نشسته‌ام. بدین ترتیب ما بالاخره از پروچه‌گووینا خارج می‌شویم. تو که می‌دانی من چقدر دل‌نازک هستم. من خودم هرگز نمی‌توانستم این رابطه را قطع کنم. باوجودی‌که تو می‌دانی این آژاکس مازیرکا برای من چقدر خسته‌کننده شده بود.

 لیانه: ولی در عوض حالا این مستر پرات به ما گیر داده است.

 راوی (با خوشحالی): ولی نه برای مدت درازی، عزیزم، نه برای مدت درازی.---

راوی (مونولوگ): شنوندگان حتماً تا کنون حدس زده‌اند، که من از این نوع آدم‌ها نیستم، که از لحاظ اخلاقی تنها بر یک بلندی مثل بلندی تپه‌ای ایستاده باشد. ما همه انسان هستیم. ولی باوجود این باید بگویم: که باج‌گیرها خیلی پائین‌تر از سطح اخلاقی من هستند. آنها واقعا حال مرا به هم می‌زنند. و این آقای پرات یک باج‌گیر بود. شاید هنوز هم باشد، ولی من آن را دیگر غیر محتمل می‌دانم.

در هر صورت: وقتی که ما سه نفر شب بعد، در یک کوپه‌ی درجه یک قطار اورینت اکسپرس[38]  نشسته بودیم،  حیله‌ای به نظرم آمد تا این مستر پرات را دک کنم. اینجا هم – مثل خیلی جاهای دیگر در زندگیم- باز هم یک اتفاق به دادم رسید. وقتی که مأمور قطار آمد تا بلیط‌ها را کنترل کند، او را شناختم. او همان دوست سابقمان بود که ما را تحت آن شرایط غیرمعمول به پروچه‌گووینا آورده بود. ولی او نه مرا و نه لیانه را شناخت. شاید ما پیرتر شده بودیم. من صبرکردم تا او کوپه‌ی ما را ترک کند، و بعد دوان دوان به سراغش رفته و توی راهرو گیرش آوردم.

 سروصدای قطار را پخش کنید، توی راهروی قطار.

 راوی:  شب‌ بخیر دوست من. مرا می‌شناسید؟

 مأمور قطار (بعد از مدتی): بله، آقا. حال شما خوبه؟  می‌توانم  برایتان کاری انجام دهم؟

 راوی:  بله، واقعاً می‌توانید. می‌خواهید دویست زرینیه درآورید؟

 مأمور قطار:  بله، می‌خواهم.

 راوی:  عالی. برای راننده قطار و آتشکار هم چیزی می‌ماسد. ولی این کارِ بعد است. این کار، کار خیلی تعجیلی است. دقت کنید. کار بسیار کوچکی است. (مضطرب، سریع)  از شما خواهش می‌کنم، که درِهر دوی توالت‌ها را در واگن ما قفل کنید. می‌فهمید؟

 مأمور قطار (با تعجب): بله آقا.

 راوی:  خب. این آقا را دیدید، که با من و آن خانم توی کوپه نشسته بود؟

 مأمور قطار:  بله آقا.

 راوی:  خب، شما همینجا توی راهرو می‌ایستید تا وقتی که این آقا برود توالت. بالاخره یک وقتی می‌رود توالت. وقتی که ببیند در توالت قفل است، به واگن بعدی می‌رود. آنجا توالت‌ها باز هستند. این را هم فهمیدید؟

 مأمور قطار:  بله آقا.

 راوی:  خب. یک دقیقه بعد از اینکه این آقا کوپه‌ی ما را ترک کرد، من ترمز اضطراری قطار را می‌کشم و قطار توقف می‌کند. بعد شما آن واگن را از قطار جدا می‌کنید و ما به راهمان ادامه می‌دهیم.

 مأمور قطار:  سیصد زرینیه، آقا. من زن و بچه ...

 راوی:  خیلی خوب، سیصد زرینیه. به این دیگر بستگی ندارد.

 مأمور قطار (مونولوگ) گزارش سریع: من به کوپه‌ی خودمان برگشتم و در یک بطری کنیاک را باز کردم تا به سلامتی همکاری آینده‌مان پیکی بنوشم. ما خیلی نوشیدیم. این کار همیشه کمک می‌کند. صدای قطار را دوباره آهسته پخش کنید. بعد از اینکه ما مدت مدیدی نوشیدیم، آقای پرات برای یک لحظه عذرخواهی کرده- همانطور که قبلاً هم گفتم، ما همه انسان هستیم- و کوپه را ترک کرد. سریع‌تر. من مدتی صبر کرده و بعداً شروع کردم به شمارش- سه، چهار، پنج، شش – حالا حتما در را پشت سرش بسته است. و ترمز را کشیدم.

 صدای بلند و جیرمانند ترمز‌قطار. قطار با صدای خشکی می‌ایستد.

 لیانه (با ترس صدا می‌زند): روبرت، چکار می‌کنی؟

 راوی (دوباره آرام می‌شود):  آرام عزیزم، همه چیز درست است. تو خواهی دید، اگر همه چیز خوب اجرا شده باشد، از شرش رها شده‌ایم و بالاخره آزاد. قطار دوباره حرکت می‌کند. فکر کنم، همه چیز خوب پیش رفت.

در کوپه باز می‌شود.

 مأمور قطار:  همه چیز خوب، پانصد زرینیه.

 راوی:  ما که روی سیصد زرینیه با هم توافق کردیم، عزیزم.

 مأمور قطار:  سیصد تا برای یک واگن. من مجبور شدم که واگن بعدی را هم از قطار جدا کنم، در حقیقت ششصد زرینیه.

 راوی:  این حساب درست است. پس این‌طور که معلوم است، من 100 زرینیه هم تخفیف گرفته‌ام. متشکرم. قدیم‌ها این قطار فقط دو تا واگن داشت.

 مأمور قطار:  حالا سه تا واگن دارد. سومی درجه سه است.

 راوی:  مسافر هم درون واگن درجه سه بود؟

 مأمور قطار:  در واگن اولی کسی نبود. در واگن درجه سه یک تیم فوتبال آلمانی بود.

 راوی:  این خیلی خوب شد. بدین ترتیب مستر پرات اقلا چند تا هم‌صحبت دارد. به نظر می‌رسد که این ناحیه خیلی خلوت باشد؟

 مأمور قطار:  کوه‌های سنگی سخت و خشن بلاوازی. اینجا فقط چوپانهای مسلمان زندگی می‌کنند، که غریبه‌ها را هم دوست ندارند.

 راوی:  تا دهکده‌ی بعدی چقدر راه بود؟

 مأمور قطار:  شاید بیست کیلومتر. اسم آن ده اسرومپ[39] است. آنجا هم فقط  اسب‌دزد‌های بلاوازی زندگی می‌کنند. آنها که کلا از غریبه‌ها بی‌زارند.

 راوی:  بله، یادم می‌آید. ولی این چیز‌هائی که شما می‌گوئید، خیلی خوب است، دوست عزیز. من داوطلبانه به شما شش‌صد زرینیه می‌دهم. صد زرینیه هم برای راننده قطار و صد تا هم برای آتشکار.

 مأمور قطار:  خیلی متشکرم، آقا. خدا برکت بدهد. پیر شوی الهی. سفر به سلامت.

صدای در.

 لیانه: کار خوبی کردی، روبرت.

 راوی:  خب، حالا برویم سراغ چمدانش. چمدان را بر‌می‌دارد.

 لیانه (با تشر): روبرت! تو داری مال مردم را برمی‌داری.

 راوی: یاوه مگو. من می‌خواهم فقط نقاشی‌های هولباین را نابود کنم. بدین ترتیب این جریان هم خاتمه پیدا می‌کند. حتی اگر یک روز دوباره سروکله‌اش پیدا شود- من که این را غیرمحتمل می‌دانم- می‌دانی، دلم می‌خواست بدانم که اسم واقعی او چیست. 

 لیانه: سادومسکی، لوبومیر سادومسکی[40] از اوکراین. ولی تبعه‌ی لوکزامبورگ و محل اقامتش هم در مارسی بود.  

 راوی (متعجبانه): تو اینها را از کجا می‌دانی؟

 لیانه: وقتی که بیرون بودی، من اوراق او را ربودم. – می‌بینی- کاشکی من جاسوس مانده بودم. فکر کنم، در آنصورت من آینده‌ای می‌داشتم.

 سروصدای قطار را آهسته آهسته خاموش کنید. دوباره آرام.

 راوی (مونولوگ): این هم آخر داستان است. آخر یکی از داستانهای پرماجرای زندگی من. و بالاخره ندانستم که آن یک نقاشی هولباین را کی کشیده بود. خود آقای پرات ملقب به سادومسکی نمی‌تواند بوده باشد. باج‌گیر‌ها نمی‌توانند هنرمند باشند. و من با این آگاهی به زندگی‌ام ادامه می‌دهم که در یک‌جائی یک هنرمند جاعل دیگری وجود دارد. این آگاهی مرا گاهی رنج و آزار داده و نگران می‌کند.

با وجود این: من از آن زمان تا کنون، خیلی جعل کرده‌ام. من نخواهم گفت، که چی را جعل کرده‌ام. زیرا که نمی‌خواهم که  وجود بررسی هنر را به خطر اندازم. همین‌طور نخواهم گفت که فعلا در کجا هستم یا اسم واقعی من چیست. برای شما شنوندگان گرامی اسم من روبرت ژیسکارد خواهد بود.

---------------------------------------------------------------------------

زیرنویس ها: 

  [1] Piero della Francesca

[2] Rubens-Akt

[3] Peter Paul Rubens

[4] Orientexpress

[5] Procegovina

[6] Przemysl

[7] Omsk

[8] Vlastopol

[9] Sromp

[10] Blavasisch

[11] واحد پول

[12] Sludyewatz

[13] Liane

[14] Piasta  واحد کوچکتر از زرینیه.

[15] Rembrand

[16] Sczaschlik sheszhtszogü

[17] Das Bildnis des Kornelius Rademaker

[18] Sergey Srob

[19] Friedländer

[20] Honigstädt

[21] El Greco

[22] منظور اعلیحضرت از "او" همان ژیسکارد است. زیرا که اعلیحضرت در سوم شخص صحبت می‌کند.

[23] Szygmunt Mustar

[24] Blavazier

[25] Woywooden

[26] Magyaren

[27] Wolhynen

[28] Ajax Mazyrka

[29] Riedelmayer

[30] Pyromsyl

[31] Vlastopol

[32] Satyr und Apheben ساتیر از ارواح کوهستان است، معمولا مست و خراب و همیشه همراه دیونیسوس.

[33] Homer S. Walter

[34] Gieselher Föhrwald

[35] Holbein

[36] Aspidistra Clarke

[37] Lionel Roderick Pratt

[38] Orientexpreß

[39] Sromp

[40] Lubomir Sadomsky

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۸

نمایشنامه ی رادیوئی ملاقات در بالکان اکسپرس - اثر: ولفگانگ هیلدسهایمر

 ملاقات در بالکان اکسپرس 

گوشه‌ای از زندگی یک جاعل

 Wolfgang Hildesheimer

 ----------------------------------------------------

نقش‌آفرینان:

 راوی (جاعلی به نام روبرت ژیسکارد)

یک حاکم

یک نفر مصری،فروشنده آثار هنری

لیانه، یک زن جاسوس

یک راننده قطار

یک آتش‌کار قطار

یک مامور قطار

یک بانوی سالخورده

وزیر فرهنگ پروسه‌گوینا

نخست وزیر پروسه‌گوینا

امیر ژاروسلاول ششم

ریدل‌مایر کتاب هنر

آقای لایونل رودریک پرات

 

 توجه کنید که در این نمایشنامه گاهی کلمات یا جملاتی دیده می‌شود که من آنها را با خط سیاه پررنگ نوشته‌ام، مانند: آهسته به پایان برسانید، پخش کنید، قطع کنید، سروصدای خیابان را پخش کنید، سروصدای خیابان را خاموش کنید و امثالهم. این دستورات به درد خواننده‌ی معمولی نمی‌خورد، بلکه بیشتر برای کارگردان یا بازیگر نوشته شده تا در حین اجرای آن روی سن یا در رادیو بدانند که کجا باید تکیه کنند، یا کجا باید موسیقی پخش یا خاموش شود و ...

  نکته‌ی دیگر نوشتن اسامی است. در عرف بین‌المللی چنین است، که معمولا اسامی را می‌نویسند، تا اشتباهی در این زمینه پیش نیاید. زیرا که در این مورد بسیار اشتباه‌ها شده و خواهد شد. مثلا اسم "مایر" را ما می‌توانیم به صورتهای زیر بنویسیم:

Mayer, Maier, Meyer, Meier, etc…

پس بهتر است اسامی خارجی‌ای که به فارسی نوشته می شوند، به زبان اصلی (در اینجا آلمانی) هم نوشته شوند، تا از تکرار اشتباهات جلوگیری شود.

 ------------------------------------------- 

 راوی:(فضای باز؛ مصاحبه‌ای بدون هیچ چشم‌داشت): اسم من رابرت ژیسکارد است. من جاعل آثارهنری هستم. ولی نه از این جاعلینی که همه‌اش چمن و جنگل می‌کشند و قطعه‌ی کوچکی از تاریخ هنر را پیش رو دارند و همان قطعه را هم از بر می‌کنند. نه، من تابلوی مونا لیزا را جعل کردم. بله، مونا لیزا در موزه‌ی لوور پاریس یکی از آثار من است. و مهم‌تر از همه اینکه من به یکی از این کشورهای ملی؛ یک نقاش تحویل دادم.  من می‌خواهم از این دوره‌، که یکی از زیباترین دوره‌های زندگی‌ام بوده است؛ برایتان تعریف کنم. ولی قبلا چیزهائی راجع به خودم برایتان بگویم:

قبلا برایتان بگویم که این به هیچ وجه قصد و نیت من بوده است که از استعدادم در این راه سوءاستفاده کنم. من هیچ موقع این احساس را نداشته‌ام که بعضی‌ها آن را "مسئولیت اخلاقی در برابر هنر" می‌نامند. شما می‌گوئید، من یک انسان بدون مسئولیت هستم؟ کاملا درست است! من نمی‌خواهم آن را حاشا کنم. ولی فکر کنید: من طبعا یک انسان انقلابی نیستم. و یک هنرمند دانشگاه‌دیده هم نیستم. من باید به شما بگویم که من از این هنرمندان ده روزه که اسمشان بعد از چند سال فقط در کاتالوگ‌ها دیده می‌شود، از صمیم قلب نفرت دارم.

می‌بینید: هنرمندان دیگر در پی آن هستند که معروف شوند و در نزد ما جاعلین، به محض اینکه ناشناس بودمان را از دست دهیم، ترقی و پیش‌رفت هم از دستمان رفته است. پس من از دیگران یک قدم جلوتر هستم، زیرا که من از ناشناس‌بودن واهمه‌ای ندارم. نیروی محرکه‌ی من همیشه کسب ثروت بوده است. و در برابر این کسب ثروت، هم بهانه‌های هنری و هم بهانه‌های اخلاقی باید پس زده شوند. پس من به نوع خودم یک انسان صراط‌المستقیم هستم.

خب، همانطور که گفتم، تابلوی مونالیزا تنها اثر هنری من نیست. ولی اولین آنهاست. می‌شود گفت که مونالیزا امتحان قبولی من بوده است. اثر بعدی من یک "پیرو دلافرانچسکا[1]" بود، که در لندن است. و فقط با این تابلو من چند سال تنبلی و تن‌پروری کسب کردم. و چنین بود که مصمم شدم به مصر بروم. این سفر آن زمانها  یک سفر دریائی هفت‌روزه بود.

خب، شما که می‌دانید ما هنرمندان چگونه هستیم. هنر و هنرنمائی را نمی شود نادیده گرفت. همان درون کشتی من تحریک شدم تا نقاشی کنم و اثری از "روبنز آکت[2]"  کشیدم. گرچه اثر استادانه‌ای نبود. ولی مگر تمام آثار "روبنز" آثار استادانه هستند؟ در قاهره فصل آثار هنری شروع شده بود و در این فصل می شد تقریبا هر اثری را به فروش رساند. هنوز نقاشی خشک نشده بود، که من در هتل شفرد، جائی که اقامت داشتم، با یک امیر شرقی چهل‌و‌پنج‌ساله‌ آشنا شدم. که می شود گفت، این نقاشی برایش می‌توانست جالب باشد. و من آن را به او پیشنهاد کردم.

 

امیر (صدای بم، هن هن کنان، چاق، با لهجه‌ی خارجی): بله، بله، این نقاشی بدی نیست. گویا بودنش را خوب به تصویر کشیده‌اید. بد نیست. متفکرانه: چند سال قدمت دارد؟

 

راوی (دیالوگ):خب، این یکی از آثار روبنز است. گویا از دوره‌ی میانی روبنز بوده باشد.

 

امیر: که این طور. از دوره‌ی میانی. دوره‌ی میانی یعنی چه؟

 

راوی: یعنی بهترین سالهای زندگی یک مرد. شما مثلا؛ در بهترین سالهای زندگی‌تان هستید. می شود گفت، شما در دوره‌ی میانی زندگی‌تان هستید.

 

امیر (خوشحال): من، بله، بله. می شود گفت. من در بهترین سالهای زندگی‌ام هستم. این نقاشی خوبی است. من آن را می‌خرم. گفتید که اثر کیست؟

 

راوی: اثر روبنز است. پتر پاول روبنز.[3]یکی از معروفترین نقاشان هلندی است.

 

امیر: آها. خب، من آن را می‌خرم. چک قبول می‌کنید؟ من دسته چک‌ام را همراه دارم. گفتید که قیمتش چند است؟

 

راوی (مونولوگ): قیمتش خوب بود، ولی از لحاظ هنری زیاد تعریفی نداشت. زیرا که اینجا سوژه مهم بود، نه اثر هنری.  اگر این نقاشی، گل و چمن بود، امیر حتماً آن را قبول نمی‌کرد. در هر صورت موفقیت خودی نشان داد. روز بعد مردی در هتل نزد من  آمد.

 

فروشنده آثار هنری (قیافه‌ی شرقی غربی): ببخشید، من فروشنده‌ی آثار هنری هستم.

 

راوی (دیالوگ): این را که نمی شود بخشید.

 

فروشنده آثار هنری (نمی‌فهمد): بله، من فروشنده‌ی آثار هنری هستم. من آن نقاشی را دیدم، که شما به ماهاراجه‌ی ساکونتالا فروختید.

 راوی: آها، ایشان ماهاراجه‌ی ساکونتالا بود؟

 فروشنده آثار هنری: نمی‌دانستید؟ رعایای وی سالانه به اندازه‌ی وزن او و همسر محبوبش برایش الماس می‌آورند.

 راوی: پس باید قیمت آن را دوبرابر حساب می‌کردم.

 فروشنده آثار هنری: او این کار را کرد و دوبرابر قیمت خرید را هم دریافت کرد. او این نقاشی را به دوستش نابوب راپونجارلادشال فروخت.

  راوی: سنگهای قیمتی هم برایش می‌آورند؟

 فروشنده آثار هنری: نه. او آب حمامش را در برابر پلاتین به اعضای گروه مذهبی‌اش می‌فروشد.

 راوی: بدین طریق هم می‌شود پول درآورد. خصوصا اگر کسی زیاد حمام برود. خب، حالا نوبت شماست، دوست عزیز. از من چه می‌خواهید؟

 فروشنده آثار هنری: من می‌خواستم از شما بپرسم که آیا شما از این نقاشی‌ها بازهم دارید؟

 راوی: چه فکرمی‌کنید؟ فکر می‌کنید که من با نقاشی‌های روبنز سفر می‌کنم؟

 فروشنده آثار هنری: حتما که نباید آثار روبنز باشد. می‌فهمید. بستگی دارد به ... چطور بگویم ... بستگی دارد به آن که چه چیزی تصویر شده است. من کسانی را سراغ دارم که به این‌گونه سوژه‌ها علاقمند هستند. من پول خوبی به شما خواهم داد.

 راوی: خب، در این مورد می شود صحبت کرد. شاید بشود با هم به توافق رسید. ---

 راوی (مونولوگ): خب، من برای این آقایانی که در فصل فروش در کنار رود نیل اقامت داشتند، تصاویری کشیدم و باید بگویم که من در این نقاشی‌ها به تجربه و عبور از مرز آن زیاد توجه نشان ندادم، تا بتوانم به جلوه‌های ناتورالیستی آن توجه و  تکیه کنم.

ولی می شود دریافت که این جو برای این کار مساعد نبود که من بتوانم کوشش‌های هنرمندانه‌ام را نشان دهم و بدین ترتیب مصمم شدم که این کشور را ترک کنم.

من نخست به قسطنطنیه رفتم و در آنجا تصویری از قرن سیزدهم را تمام کرده و آن را به موزه‌ی ملی ترکیه فروختم و بعد از آن سوار قطار "اورینت اکسپرس[4]" شدم تا به نواحی غربی سفر کنم.

اینجا بود که ماجراها شروع شد. ماجراهائی که من قصد داشتم برایتان تعریف کنم.

در دهه‌ی اول قرن، قطار "اورینت اکسپرس" بسیار رمانتیک‌تر از امروز بود. برای اینکه کُرُم و چرم جای پوست و چوب‌بری‌های زیبا را گرفته و ساعت حرکت و ورود این قطار را می‌توان در مطبوعات خواند.

من یک ساعت بعد از حرکت و هنگام صرف شام در رستوران قطار با خانمی بسیار جوان و زیبا آشنا شدم. عینک سیاهی به چشم داشت و با چوب‌سیگاری از جنس عاج سیگار روسی می‌کشید. روبرویش نشستم.    

  (سروصدای قطار در حین حرکت و مردم در رستوران پخش شود.)

 راوی: ببخشید، شما  جاسوس نیستید؟  

 خانم: کاملاً درست است.

 راوی: برای کی جاسوسی می‌کنید؟  

 خانم: فعلا برای "پروچه‌گووینا[5]" کار می‌کنم.

 راوی: آها؛ پروچه‌گووینا. پولی خوبی می‌دهد؟

 خانم: آه. واقعا نه. فعلا که دولت پروچه‌گووینا حقوق چند ماه مرا پرداخت نکرده است. 

 راوی: پس چرا خَدَمات‌تان را به کشور دیگری عرضه نمی‌کنید؟   

 خانم: آدم باید کارش را متواضع شروع کند. پروچه‌گووینا برای من حکم یک تخته پرش را دارد. کسی چه می‌داند، شاید در جنگ بعدی برای یک اَبَرقدرت کار کنم. هر کسی قادر به این کار نیست.

 راوی: بله، بله، ما آدم ها می‌خواهیم به قله‌ها صعود کنیم. آرزوهایمان دست‌نیافتنی است. به جای اینکه بدون آرزو برای خودمان زندگی کنیم.  

 خانم: شما یک فیلسوف تمام عیار هستید.

 راوی: آه. خب، من هم به بعضی چیزها فکر کرده‌ام. شما هیچ وقت در باره‌ی چیزی فکر نمی‌کنید؟  

 خانم: نه. چرا باید فکر کنم؟

 راوی: همین‌طور پرسیدم. شغل شما اینده‌ای هم دارد؟  

 خانم: جاسوسی کار بدی نیست. فکرش را بکنید: چه مشاغلی امروزه برای ما زنها وجود دارد؟ آزادی زنان در چند سال دیگر شاخه‌هایش را خواهد گسترد. ولی ما امروزه هنوز برای این کار آمادگی نداریم. شما دیپلمات هستید؟

راوی: واقعا بگویم، نه. گرچه فعلا آرزو می‌کنم که ای کاش من هم یک دیپلمات بودم. ولی به خودتان زحمت ندهید، من دیپلمات نیستم. ضمنا شما خیلی دلربا هستید. شما پروچه‌گووینائی هستید؟  

خانم: نه. من در پرزمیسل[6] متولد شده‌ام. پدر من ژنرال ارتش قیصری-شاهنشاهی اتریش-مجارستان بود. مادرم هم یهودی و اهل اُمسک[7] بود.

راوی: شما برای یک جاسوس خیلی بی‌پروا هستید.   

خانم: باور کنید، بدین طریق بیشتر می‌توان پیشرفت کرد. دیپلمات‌ها اینطور باور نمی‌کنند، که من جاسوس باشم.  شما هم حتماً باور نمی‌کنید؟

راوی: من، نه. به هیچ وجه.   

خانم: می‌بینید؟ من هم باور نمی‌کنم که شما دیپلمات نیستید!

راوی: عالی است. به دلیل این عدم اعتماد متقابل باید چیزی بنوشیم. ---   

راوی (مونولوگ): ما چند ساعت با هم مشروب خوردیم. اول در کوپه‌ی من. بعد از اینکه ذخیره‌های من تمام شد، به کوپه ی او رفتیم؛ که در واگن بعدی بود. من بعد دوباره به کوپه ی خودم برگشتم و بعد از آن دوباره به کوپه ی او رفتم، این مرتبه با پی‌جامه. کیف بغلی‌ام را هم باخودم بردم؛ جونکه نمی‌دانم که کی مورد استفاده قرار خواهد گرفت. و بعد؛ دیگر نزدیک صبح بود، که دوباره به کوپه‌ی خودم برگشتم. --- بهتر است که بگویم، می‌خواستم به کوپه‌ی خودم بروم. ولی تا آخر واگن دوست دخترم بیشتر نیامدم. زیرا که اینجا آخر قطار بود. واگن من را از قطار جدا کرده بودند. یعنی دو واگنی که باید به پروچه‌گووینا می‌رفتند و قرار بود که ما را به پاریس ببرد، از قطار جدا شده بود. من هم در یکی  از همین دو واگن بودم، با پی‌جامه. من برگشتم و در کوپه ی دوست دخترم را زدم.

(سروصدای قطار، صدای در زدن؛ در باز می شود، فضای کوپه.)

 خانم: آه، شما دوباره برگشتید؟

 راوی (دیالوگ): بله. اجالتاً هم اینجا می‌مانم. صدای قفل شدن در.

 خانم: شما مردها چقدر عجیب هستید! باوجودی‌که هیچ قولی به شما داده نمی‌شود، ولی شما باز هم می‌خواهید ما را تصاحب کنید.  ولی شما همه‌تان اینجوری هستید.

 راوی: ولی شما که منظورتان این نیست که در نزد زنها چنین مواردی پیش نمی‌آید؟

 خانم: نزد من، نه. من که به دنبال شما نیفتادم.

 راوی: یعنی می‌گوئید، که من به دنبال شما افتاده‌ام؟

 خانم: خب، تا حدودی بله.

 راوی: آها می‌بینید، اینجاست که من باید شما را از اشتباه‌تان بیرون بیاورم. اینجاست که من از یک موقعیت اضطراری یک فضیلت می سازم.

 خانم: چرا فضیلت؟

 راوی: شاید این اصطلاح اینجا زیاد جالب نباشد. ولی دریابید: من دیگر کوپه‌ای ندارم. حداقل در این قطار دیگر کوپه‌ای ندارم. می‌شود گفت که شما فعلا تنها کس و کار من در این جهان هستید. یعنی بدون این پی‌جامه‌ای که به تن دارم و بدون کیف‌بغلی‌ام.

 خانم: جداتان کردند!؟ این که خیلی خجالت‌آور است.

 راوی: درست است. من فعلا در یک موقعیت –آنطور که شما گفتید- اضطراری و خجالت‌آور هستم.

 خانم: خب حالا می‌خواهید چکار کنید؟

 راوی: تا حالا که فرصت نداشته‌ام در این مورد فکر کنم. من که عادت به این‌گونه موقعیت‌ها ندارم. 

 خانم: شاید بهتر باشد که ما یک کنیاک بنوشیم.

 راوی: با کمال میل. گرچه این هم راه حل نهائی نیست، ولی شاید کمک کند تا یک راه حل نهائی پیدا کنیم.

 راوی (مونولوگ): ما مدتی فکر کردیم که چگونه می‌توانیم راه حلی پیدا کنیم. ولی ما خسته‌تر از آن بودیم که به جدیدت این موقعیت پی‌ببریم. بالاخره هم یک وضعیت دیگر به ما کمک کرد. نمی‌دانم که آیا به شما گفتم که این سفر در زمستان شروع شد، یا نه. خب الآن می‌گویم. اوایل فوریه بود. با وجودی‌که ما داشتیم به نواحی جنوبی سفر می‌کردیم، مع‌الوصف هوا خیلی سرد بود، یعنی بیرون سرد بود. درون کوپه گرم بود. من که خیلی گرم بودم.

مدتها بود که قطار – اگر بشود این دو واگن باقی‌مانده را قطار نامید- آهسته می‌رفت، و ناگهان ایستاد. در این میان ما هم آخرین بطری را خالی کرده بودیم و داشتیم فکر می‌کردیم که حالا چه بنوشیم. مثل اینکه هوا داشت سردتر می شد. –

قطار مدتی ایستاد، مدت مدیدی. بالاخره صدای پای چند مرد را شنیدیم که داشتند راهروی قطار را طی می‌کردند. سروصدا و صدای پای مردان را بیرون از قطار پخش کنید. بعد در کوپه‌ی ما را زدند.

 در می‌زنند.

خانم: چکار کنیم؟ در می‌زنند! ما که نمی‌توانیم در را باز کنیم!

 راوی: چرا نه؟

 خانم: شما که پی‌جامه به تن دارید!

 راوی: آخ، چه ضرری دارد؟ در این نواحی جنوبی مردم این‌چیز‌ها را می‌فهمند. این چیزها انسانی است، خصوصا در این نواحی. صدای باز کردن قفل در.  بفرمائید! در کوپه باز می شود. صدای پای سه مرد به گوش می‌رسد. این یک ملاقات غیرعادی است.

 راننده قطار( با لهجه‌ای بیگانه و صدائی بم و خشن): من راننده این قطار هستم. این دوست من، مأمور قطار است ...

 راوی: فکر کنم، ما همدیگر را می‌شناسیم.

 راننده قطار: این دوست من هم آتشکار قطار است.

 راوی: خب، سه یار باوفا. چقدر زیباست. یا اینکه این دوستی فقط یک دوستی هدفمند است.

 راننده قطار(درنمی‌یابد): ما این قطار را می‌رانیم...

 راوی: خب! غرض از این ملاقات چیست؟ ما متأسفانه کنیاک‌مان را تا ته نوشیده‌ایم، در غیر این‌صورت از شما خواهش می‌کردیم که یک لیوان با ما بنوشید. ولی من فکر می‌کنم که شما وقت زیادی هم ندارید. راندن یک چنین قطاری زیاد هم آسان نیست. درست است؟

 راننده قطار: بله. ولی لوکوموتیو خراب است. ما نمی‌توانیم به راهمان ادامه دهیم.

 راوی: خب، پس ما مجبوریم که اجالتاً اینجا بمانیم. من که خود بخود باید قدری فکر کنم.

 خانم: ولی ما که نمی‌توانیم اینجا بمانیم.

 راوی: من چه‌کار کنم؟ من متأسفانه تجربه‌ای در تعمیر کردن لوکوموتیو ندارم. تا شهر بعدی چقدر راه است، آقای مأمور قطار.

 مأمور قطار: تا فلاستوپل[8]سی‌صد کیلومتر است. ولی قبل از آن یک دهکده وجود دارد به نام سرومپ[9]. تا آنجا هم دویست کیلومتر است. ولی ساکنین این دهکده زیاد مهربان نیستند. آنها اسب‌دزد‌های بلاوازی[10] هستند و غریبه‌ها را هم دوست ندارند.

 راوی: این خیلی بد است. چقدر طول می‌کشد تا خرابی را تعمیر کنند؟

 راننده قطار: نمی‌دانم. اگر شما به ما پول بدهید، شاید بتوانیم خودمان خرابی لوکوموتیو را در مدت کوتاهی تعمیر کنیم.

 راوی: آها، پس باد از آن‌سو می‌وزد. خب، اگر ما به شما پول ندهیم چه؟ 

 راننده قطار: در این‌صورت همین‌جا می‌مانیم. ولی هوا خیلی سرد است.

 مأمور قطار: و قطار بعدی هم پنجشنبه می‌آید.

 راوی: خب، یک چنین تعمیری برای ما چقدر خرج بر‌می‌دارد؟

 راننده قطار: 650 زرینیه[11]. 200 تا برای من، 200 تا برای مأمور قطار و 250 تا هم برای آتشکار قطار.

 راوی: چرا او باید بیشتر دریافت می‌کند؟

 راننده قطار: برای اینکه این فکر او بود.

 آتشکار قطار (با‌غرور): این فکر من بود.

 راوی: بله، پس حقا که این 50 زرینیه نصیب شما بشود. خیلی از این کارها می‌کنید؟

 مأمور قطار: نه. آتشکار امروز برای اولین بار چنین فکری به سرش زد.

 خانم: من اسمش را می‌گذارم باج‌گیری.

 راوی: زیاد هم بیراهه نرفته‌اید. خیلی خوب، 500 زرینیه برای همه.

 راننده قطار: خیلی کم است. ما زن و بچه داریم.

 راوی: شما حتما از سایر مسافرین هم چیزی گرفته‌اید.

 مأمور قطار: فقط یک مسافر دیگر هست.

 راوی: من می‌روم تا با او صحبت کنم.

 مأمور قطار: او یک معامله‌گر و اهل فرانکفورت است.

 راوی: پس بهتر است که از کار منصرف شوم. پولی هم به شما داد؟

 راننده قطار: بله.

 راوی: خیلی خوب. کیف بغلی. این هم 650 زرینیه. حالا به راهتان ادامه دهید و بخاری‌ها را هم روشن کنید. هوا سرد شده است.

 راننده قطار: ممنون. حالا خیلی سریع می‌رانیم. 

 مأمور قطار: و دوباره گرم‌تان می شود.

 راوی: می‌بینید، من خوب می‌دانم که به کی می‌توان اعتماد کرد.

 صدای پا. صدای در. صدای پا بیرون از قطار.

 خانم: این دیگه چیه. ما باید این جریان را در سلودی‌واتس[12] گزارش دهیم.

 راوی: فایده‌ای ندارد. ما که نمی‌توانیم ثابت کنیم، که لوکوموتیو واقعا خراب نبوده، و آنها هم اقرار نخواهند کرد که از ما پول گرفته‌اند. قطار حرکت می‌کند. و مطمئن باشید که آن معامله‌گر آلمانی به دنبال این جریان خواهد بود. گذشته از آن، در پی‌جامه هم هیچ کاری نمی شود کرد. ولی، - فکری به ذهنش خطور می‌کند – راستی؛ اسم شما چیست؟

 خانم: پی ان، 17/222

 راوی: من آن را کوتاه کرده و شما را پی ان می‌نامم.

 خانم: لیانه[13]. لیانه بهتر است.

 راوی: خیلی خوب، دوشیزه لیانه. اسم من روبرت ژیسکارد است. من یک فکری کردم. راستی کار آتشکار قطار چیه؟

 خانم: آتش روشن می‌کند.

 راوی: خب، آتش روشن می‌کند.  آتش را که هر کسی می‌تواند روشن کند.

 لیانه: درست است. ولی کار هر کسی هم نیست.

 راوی: کاملا درست. بلند می‌شود. به طرف در می‌رود. صدا می‌زند: آقای مأمور قطار! مأمور قطار!

 مأمور قطار می‌آید: شما مرا صدا کردید؟

 راوی: بروید و آن آتشکار قطار را بیاورید.

 مأمور قطار: بله آقا. صدای در شنیده می‌شود.

 لیانه: اگر آتشکار برود اینجا دوباره سرد می شود.

 راوی: ولی فقط مدت کوتاهی. فکرش را بکنید: من که نمی‌توانم با پی‌جامه وارد ایستگاه راه‌آهن سلودی‌واتس شوم. این کار حتی در پروچه‌گووینا هم معمول نیست. صدای در. صدای پا.

 آتشکار: مرا صدا کردید؟

 راوی: کاملا درست است، بله. می‌خواهید 100 زرینیه دیگر هم درآمد داشته باشید؟

 آتشکار: بله.

 راوی: خب. پس پی‌جامه مرا بپوشید. من هم لباس کار شما را می‌پوشم و کار شما را انجام می‌دهم.

 آتشکار: 200 زرینیه.

 راوی: نه خیر عزیزم. 100 زرینیه. شما حتی کار هم نباید بکنید. شما اینجا می‌مانید. 

 آتشکار (خوشحال): اینجا؟ پیش این خانم.

 لیانه: خدای من!

 راوی: نه اینجا، توی کوپه بغلی.

 آتشکار: 200 زرینیه.  اگر اینجا پیش این خانم بمانم، 100 زرینیه.

 راوی: شما 100 زرینیه دریافت می‌کند و نه یک پیاستا[14] بیشتر. حالا برویم توی کوپه بغلی و لباس‌هایمان را عوض کنیم. اگر دست از پا خطا کنی،می‌گویم مأمور قطار تو را حبس کند.

 آتشکار: 150 زرینیه. من چند تا زن و بچه دارم.

 راوی: چند تا زن؟

 آتشکار: دو زن. من مسلمان هستم.

 راوی: می‌بینید. بعد هم می‌خواهید اینجا پیش این خانم بمانید؟ خجالت نمی‌کشید؟ اگر زنهای شما این جریان را بدانند! ولی باشد. من موقعیت شما را درک می‌کنم. من به شما 120 زرینیه می‌دهم. کیف بغلی‌اش.  بفرمائید. خب، حالا من فقط دو زرینیه و بیست‌و‌پنج پیاستا دارم. ---

 راوی (مونولوگ): فکر کنم من آن شب از تمام روزهای دیگر زندگیم سخت‌تر کار کردم. ولی وقتی که صبح روز بعد، ساعت ده  وارد ایستگاه راه‌آهن سلودی‌واتس شدم، - کاملا سیاه و شب را هم نخوابیده- احساس می‌کردم چیزی یا جائی را فتح کرده‌ام. فکر می‌کردم، اگر از همه‌جا بریده باشم، اقلا می‌توانم به عنوان آتشکار کار کنم. باوجودی که چنین منظری البته که بهترین منظر نمی‌باشد. حالا باید خودم را بالا بکشم. زیرا که پول به اندازه کافی نداشتم که حتی رنگ‌روغنی برای نقاشی‌کردن بخرم. و دوستم را هم –دوشیزه لیانه را- گم کرده بودم. او حتما داشت جائی جاسوسی می‌کرد. با دو زرینیه و بیست‌و‌پنج پیاستائی که داشتم، گچ رنگی خریدم و سر چهار راه بلوار آزادی و خیابان بیست‌و‌هشتم اکتبر نشستم و شروع کردم به کشیدن منظره‌ای از غروب آفتاب روی پلاستر خیابان.  من تا کنون چندین بار در زندگی‌ام از صفر شروع کرده‌ام. من، منی که تابلوی مونا لیزا در موزه‌ی لوور پاریس را جعل کرده‌ام. ولی درآمدم خیلی هم بد نبود.

سروصدای خیابان. صدای بوق. اتومبیل‌های قدیمی.رهگذرها، سروصدای فروشندگان.

راوی:  آها. آن بانوی سالخورده. حتما یک بانوی انگلیسی است. او حتما به من یک زرینیه خواهد داد.

بانوی سالخورده:  فقیر بیچاره. شما هم حتما روزگار بهتری داشته‌اید.

 راوی: همینطور است، لیدی. من مونا ... من آتشکار قطار بودم. 

 بانوی سالخورده:  ای بیچاره. پس چرا حالا به این حال و روزگار افتاده‌اید؟

 راوی: آه. داستان بالابلندی است، خانم. من قربانی حوادث شده‌ام. ولی ما انسانها، همه، اینچنین قربانی حوادث شده‌ایم. تا حدی.  

 بانوی سالخورده:  شما که فیلسوف تمام عیار هستید.

 راوی: بعله، می‌دانید خانم، موقعی که من روزها اینجا نشسته‌ام، افکار زیادی به مغزم هجوم می‌آورند.  

 بانوی سالخورده:  بله، بله. حق کاملا به جانب شماست. سکه‌ای به روی زمین می‌افتد. بیا، این هم برای شما.

 راوی:  خدا عوضتان بدهد. مونولوگ.ولی سروصدای خیابان را قطع نکنید. پنج زرینیه. خب پول یک تیوپ رنگ آبی نیروی دریائی هم درآمد. ولی این پنج زرینیه را نه با نقاشی، بلکه با سفسطه کردن درآوردم. ولی دارم پیشرفت می‌کنم.

سروصداهای خیابان را قطع کنید.

 راوی:  روز دوم، لیانه آمد. این هم یکی از اتفاقاتی بود، که واقعا در زندگی هیچ وقت اتفاق نمی‌افتد. سروصدای پشت پرده را دوباره پخش کنید. او اول مرا ندید. بلکه کاملا مغرور و با سربلندی داشت از روی یکی از کوهستانهائی که غروب آفتاب را نشان می‌داد، می‌گذشت. ولی هنگامی که داشت پایش را روی آخرین اشعه‌های آفتاب می‌گذاشت، صدایش کردم.

 راوی (دیالوگ):  لطفا به من بیچاره کمک کنید.

 لیانه:  چی؟ شما؟ اینجا چکار می‌کنید؟

 راوی:  همه می‌توانند ببینند که من اینجا نشسته و غروب آفتاب را روی سنگفرش خیابان نقاشی می‌کنم. ولی باید بگویم که شما زیاد دست‌ و دل باز نیستید.  به آن چیز‌هائی فکر کنید که از سر ما دو نفر گذشت. 

 لیانه:  اینجا نمی‌شود صحبت کرد. من دارم یک نفر را تعقیب می‌کنم و کس دیگری هم دارد مرا تعقیب می‌کند.

 راوی:  می‌فهمم. و شما می‌خواهید که این زنجیره پاره نشود. 

 لیانه:  امشب بیاید پیش من. من در خیابان مشجر مُستار می‌نشینم. شماره 33.

 راوی:  آها. خیابان مُستار، شماره 33. مُستار کی بود.

 لیانه:  یک قهرمان ملی پروچگووینی.

 راوی:  آها.

 لیانه:  بعد از نیمه شب بیائید. من قبل از آن مهمان دارم. کسی که من می‌خواهم اوراقی را از کف‌اش بیرون بیاورم. حالا باید بروم. خدا نگهدار. تعقیب‌کننده من دارد می‌آید. و می‌رود.

 راوی (پیش خود): باز هم شانس آوردم. آها، این مرد کوچک‌اندام با یک عینک سیاه و یک کیف دستی حتما تعقیب‌کننده‌اش است. با صدای بلند: به یک هنرمند فقیر کمک کنید. (پیش خود): نخیر، مثل اینکه نمی‌گذارد کسی مزاحم کارش شود. او کارش را خیلی جدی می‌گیرد.

 سروصدای خیابان را خاموش کنید. راه پله‌ها. زنگ می‌زنند.

 لیانه:  آه، آمدید؟ بفرمائید تو!

 صدای پا توی آپارتمان. صدای در. فضای یک اتاق.

 راوی:  چی شد؟ توانستید مدارک را از دست آن مرد بیرون بیاورید؟

 لیانه:  او آن مدارک را در خانه‌اش جا گذاشته بود.

 راوی:  پس همه‌ی امید‌های شما برباد رفت.

 لیانه:  شغل ما این چیزها را هم دارد.

 راوی:  چرا از این شغل‌تان دست نمی‌کشید؟

 لیانه:  آدم که نباید بگذارد ناامیدش کنند. گذشته از این؛ این شغل چیزهای خوب هم دارد.

 راوی:  من می‌خواهم پیشنهادی به شما بکنم. دقت کنید. من یک جاعل آثار هنری هستم و این آثار ارزش زیادی دارند. شما روابط خوبی دارید، که می‌تواند به من کمک کنید تا این آثار را به مردم یا حتی به دولت بفروشم. در این صورت ما می‌توانیم با هم و خیلی هم خوب دئر صلح و صفا زندگی کنیم. شاید هم در یک ویلا بیرون شهر.

 لیانه:  عجیب است. اصلا نمی شود فهمید که اهداف شما اینقدر بورژوائی باشند. یا در وهله‌ی اول نمی‌شود این را دریافت. من اصلا فکرش را هم نمی‌کردم، که شما هم مثل بعضی‌ها بخواهید آدم را به راه راست هدایت کنید.

 راوی:  خب، آیا این راه، راه راست است، طبیعی است که بستگی به دید نظاره‌گر دارد. 

 لیانه:  چطور؟ شما می‌خواهید از من همسر یک جاعل آثار هنری بسازید. چیز محترم‌تری به نظرتان نرسید؟

 راوی:  ولی من هنوز نگفتم، که من باید اول این آثار هنری را خلق کنم.

 

لیانه:  آها! پس شما نقاش هستید! مسلماً این چیز دیگری است. 

 

راوی:  خیلی بدتر از این. من جاعل آثار هنری هستم. ولی یک جاعل بزرگ. جاعلی که خداوند به او رحم کرده است.

 لیانه(تسلیم شده): لطفا مسخره نکنید!

 راوی: حق به جانب شماست. حتی در درون جاسوس‌ها هم یک هسته‌ی مذهبی وجود دارد. - ولی همانطور که گفتم- من یک جاعل بزرگ هستم. می‌دانید مونا لیزا در موزه‌ی لوور پاریس اثر کیست؟

 لیانه:  من اطلاعی ندارم.

 راوی ( نومید شده): آها. شما از تاریخ هنر اطلاعی ندارید. شما حتماً حرف مرا قبول می‌کردید، اگر من به شما می‌گفتم که مونالیزا اثر لئوناردو داوینچی است.

 لیانه:  اثر اوست؟

 راوی:  نه. ولی دیگر حرفش را نزنیم. من در این حیطه نمی‌توانم اثری روی شما بگذارم. ولی در عوض شما می‌توانید این روزها مرا به رئیس گالری ملی معرفی کنید.

 لیانه:  او خود وزیر فرهنگ هم هست. او هم رئیس گالری ملی است و هم رئیس کنسرواتوریوم موسیقی. گذشته از آن، او شعر آزاد پروچگووینی هم نوشته است.

 راوی:  یک مرد چند بعدی. خیلی مناسب است. او حتما یکی از دوستان شما است؟

 لیانه:  چه فکر و خیالی؟

 راوی:  منظورم این نبود.شما خیلی حساس هستید. منظورم این بود که رسمی است.

 لیانه:  بله، رسما او را می‌شناسم.

 راوی: خوب، من هم مالیم با او آشنا شوم. شما خواهید دید: ما یکدیگر را خیلی خوب درک خواهیم کرد. من معتقد نیستم، که برای خودم از این کشور تصویر بدی درست کرده‌ام. ولی اول باید یک نقاشی را کامل کنم. شاید هم یکی از آثار رمبراند[15] را کشیدم. یا اینکه شما فکر می‌کنید که این یکی خیلی پر ادعاست. 

 لیانه (نمی‌فهمد): من نمی‌دانم منظورتان کیست.

 راوی:  من در این مورد فکر خواهم کرد. ولی فعلا گرسنه هستم. غذای یک نقاش خیابانی خیلی ساده است. نمی‌خواهید برای من شامی تهیه کنید. ما باید یک جوری این دیدارخوشحال‌کننده‌مان را جشن بگیریم.

 لیانه:  بله. من برای شما یک ششلیک ششتشوگو[16] تهیه خواهم کرد.

 راوی:  یک چی؟

 لیانه:  یک ششلیک ششتشوگو. غذای ملی پروچگووینا. صدای پا به اطاق مجاور.

 راوی (متفکرانه): غذای ملی؛ قهرمان ملی. اینجا مثل اینکه یک کشور درست حسابی است. آنها فقط یک نقاش ملی کم دارند، که من ترتیب آن را خواهم داد. صدا می‌زند: این غذای ملی از چی درست می‌شود؟

 لیانه (از درون آشپزخانه): از گوشت چرخ‌کرده‌ی گوسفند، باقلای ترکیه، فلفل قرمز، عسل، فلفل سیاه، انگور، خردل، پیاز، سیر سرکه ... آهسته خاموش کنید.

 راوی (مونولوگ): من چند هفته‌ی هیجان‌آمیز را در آپارتمان لیانه سر کردم: این اولین بار در زندگی من بود، که یکی از آثار رمبراند را کشیدم. رمبراند، این شاه نقاشان در همه‌ی اعصار، نابغه‌ای بود که من نخست در مقابله با او خود را باختم. ولی نهایتا آن را کشیده و تکمیل کردم. من به این چند هفته‌ی لذت‌بخش و خالقانه همیشه با نوعی عشق و امتنان فکر می‌کنم.  من با پول لیانه از یک سمساری‌ یک تابلوی قدیمی خریدم و رنگ آن را زدوده و پارچه کتانی آن را طبق هنر جاعلین  دست‌کاری کردم. و بعد شروع کردم به رنگ‌کاری، قهوه‌ای سیر، زرد مایل به قرمز، قرمز، زرد طلائی. این نقاشی یک پرتره بود، که صورت مردی را در سالهای میانی زندگی‌اش نشان می‌داد. من سعی کردم تا خودم را به جای استاد بگذارم، در نیروی کار کردن او و در عمق کارش، نظاره‌گری‌های خصوصی او.

تصویر خوب از کار درآمد. بالاخره هم تمام شد. من اسم آن را "تصویر کورنلیوس راده‌ماکر[17]" نامیدم.شب هم آن را به لیانه نشان دادم.  

 راوی (دیالوگ): به نظر تو چطور شده؟

 لیانه: خیلی قشنگ است. تو خیلی زرنگ بوده‌ای. 

 راوی: بیشتر از این نمی‌توانی چیزی بگوئی؟

 لیانه: چه باید بگویم؟

 راوی: که این کار یک کار استادانه در هنرِ جعل کردن است.

 لیانه:  من از این کار چیزی نمی‌فهمم.

 راوی: نه. تو از این کار چیزی نمی‌فهمی. من مجبورم که به تو درس تاریخ هنر بدهم و از جوتو هم شروع می‌کنیم. نقاشی بعدی بعدی من یکی از کارهای جوتو خواهد بود.

 لیانه: هر چه که نظر شما باشد.   

 راوی (مونولوگ): وقتی که نقاشی خشک شد، لیانه برایم یک معرفی‌نامه به وزیر فرهنگ موسیو سرگئی سروب[18] نوشت و من هم یک روز صبح نزد او رفتم. نقاشی را هم با خودم بردم.

 

در دفتر

راوی (دیالوگ): عالیجناب! من مایلم که این نقاشی رمبراند را به کشور پروچه‌گووینا بفروشم. موقعیت‌های نامناسب- شما که منظورم را می‌فهمید- مرا وادار می‌کنند تا آن را بفروشم. 

 وزیر فرهنگ: نقاشی بسیار زیبائی است. آن را بررسی می‌کند. نقاشیِ بسیار عالی‌ای است. این تراکم. حتما از دوره‌ی میانی است. 

 راوی: فریدلندر[19] معتقد است 1639. دساوور معتقد است 1641.

 وزیر (آهسته): برعکس من معتقدم که از سال 1640 است. 

 راوی: هونیگ‌اشتد[20] هم همین عقیده را دارد.

 وزیر: بله 1640. این خطوط، غیرقابل تعویض هستند. این خطوط از سال 1640 هستند. از کی تا حالا در دست شماست؟

 راوی: از پدرم به من به ارث رسیده است. و پدر او هم آن را از یک شخص خصوصی در هلند خریده بود.

 وزیر: من مایلم آن را برای گالری ملی بخرم. ما از هلندی‌ها فقط یکی داریم، یک روبنز. آن هم (با اعتماد) بین خودمان باشد، تقلبی است.

 راوی: پس در این صورت، جای آن در گالری ملی نیست.

 وزیر: حق کاملاً با شماست. من مایلم این رمبراند را جایگزین آن کنم. ولی فکر کنم، دیگرپولی در صندوق نباشد.ما کشور فقیری هستیم. آقای ...

 راوی: ژیسکارد. روبرت ژیسکارد.

وزیر: اسم معروفی است. شما

 راوی (با تواضع): کنت نرمن‌ها، یکی از پیشینیان من بوده است.

 وزیر: بله، آقای ژیسکارد. ما کشور فقیری هستیم.

 راوی: پس من این نقاشی را به شما هدیده می‌دهم. عالی‌جناب.

 وزیر (غافلگیر شده است): دست‌و‌دل بازی شما غافلگیر‌کننده است.  چرا آن را به ما هدیه می‌دهید؟ من آن را به نخست‌وزیر گزارش می‌کنم. و او هم آن را به اعلیحضرت گزارش می‌دهد. حتما یک مدال به شما داده خواهد شد.

 راوی: عالی‌جناب، اگر می‌خواهید مدالی به من بدهید، آن را نه به خاطر هدیه کردن بلکه به خاطر کشیدن این نقاشی به من بدهید.

 وزیر: منظورتان چیست؟

 راوی: عالی‌جناب، من این تصویر را از روی اثر جاودانه‌ی رمبراند -بهتر است بگوئیم- نمونه‌برداری کردم. این کار من است. 

 وزیر (طغیان‌کنان): این که کلاه‌برداری‌است.

 راوی: درست است عالی‌جناب. ولی یک کلاه‌برداری، که به کشور شما کمک خواهد کرد. فکرش را بکنید: من می‌توانم موزه‌های شما را با آثار هنری بیگانگان پر کنم. آثاری که به مرور زمان مورد توجه گالری‌ها و کلکسیونرها قرار می‌گیرد. من می‌توانم به شما یک نقاش بزرگ، یک نقاش ملی بدهم. فقط وجود این نقاش ملی باید اول از لحاظ تاریخی ثابت شود. 

 وزیر (با شفقت): آقای ژیسکارد، مثل اینکه شما در هنرهای دیگر هم تبحر دارید، مثل هنر قانع کردن، که این یک گویا کمترین هنر نزد شما هم نیست. من باید راجع به آن فکر کنم.

 راوی (مونولوگ): وزیر فرهنگ زیاد فکر نکرد. درست 24 ساعت. بعد مرا نزد نخست‌وزیر بردند.

 

دفتر بزرگ

نخست‌وزیر: آقای ژیسکارد، شما چه فکری در این مورد کردید؟ 

 راوی (دیالوگ):  عالی‌جناب، من این‌طور فکر کردم، که اول بگوئیم این نقاشیِ یک نقاش گمنام است. اسم این نقاش را می شود از یک تاریخ‌هنر شناسی که ما او را خریده‌ایم، دریافت کنیم. ما ردپاها را دنبال می‌کنیم و می‌رویم به جائی که اثر پیدا شده، بهتر است که بگوئیم این اثر در یکی از معابد جنوبی کشور شما پیدا شده است. می‌بینید، اینجاست که ما باز هم آثاری از این نقاش را پیدا خواهیم کرد. نقاش که چند صد سال پیش خود را از دنیا عقب کشیده و در انزوا به نقاشی پرداخته است.  بعد هم به زودی کلکسیونر‌های آمریکائی و متعاقب آنها هم کلکسیونر‌های اروپائی خواهند آمد، که از اینکه همه‌ی آثار هنری به آمریکا برده می شود، نگران هستند. و بدین ترتیب کشور پروچه‌گووینا به پول و پله می‌رسد.  

 نخست‌وزیر: ای داد و بیداد. آقای ژیسکارد، شما یک جوان شیطانی هستید.   

 راوی (با متانت):  من نوکر کشور پروچه‌گوینا هستم. یعنی؛ اگر شما بخواهید.    

 نخست‌وزیر:اجازه دارم که یک کنیاک برایتان بیاورم؟  

 راوی: با کمال میل. متشکرم. صدای لیوان و صدای ریختن کنیاک در لیوان را پخش کنید.  

 نخست‌وزیر:   کنیاک پروچه‌گووینی است. ولی با هر کنیاک فرانسوی مسابقه می‌دهد. می‌نوشند. مزه‌اش چطور بود؟

 راوی (سرفه می‌کند): این کنیاک (سرفه می‌کند) با کنیاک‌های فرانسوی (سرفه می‌کند) خیلی فرق دارد.     

 نخست‌وزیر:   بهتر است! (اشتها آور) بله، من در روح خودم می‌بینم که چطور صندوق‌های پول‌ کشور پر می‌شوند. تنها مشکل این است: که چطور به اعلیحضرت بگوئیم.

 راوی: او که حتما نباید بداند.   

 نخست‌وزیر: درست، کاملا درست. وظیفه‌ی من این است، که اعلیضرت یاروسلاول ششم را در جریان امور مهمی که در کشور اتفاق می‌افتد، بگذارم.  

 راوی: شاید لازم باشد این رمبراند مرا به او نشان دهید.    

 نخست‌وزیر: این یک ایده‌ی بسیار خوب است. او از هنر خوشش می‌آید. 

 راوی (مونولوگ): و چند روز بعد از این صحبت - من داشتم روی یکی از تابلوهای ال گرکو[21] کار می‌کردم- که مرا خواستند تا نزد  اعلیحضرت یاروسلاول ششم بروم.

 فضای یک سالن بزرگ استقبال

 اعلیحضرت (پیر، تعظیم خواه و خبیث): او[22] خیلی پرروست. ژیسکارد. 

 راوی:  اگر اعلیحضرت چنین می‌فرمایند، حتما چنین است. ولی من از اعلیحضرت تمنا می‌کنم، که به این نکته توجه فرمایند، که این به نفع مملکت است.

 اعلیحضرت:  او، از نعمت و فضیلت من مطمئن باشد. ولی فراموش نکند، اگر او خیرخواه مملکت ماست، باید اعمال قهرمان ملی ما "زیگمونت مستار[23]" را هم  ابدی کند. یک نقاش ملی مدیون یک قهرمان ملی است.

 راوی:  اعلیحضرتا، من اطلاعاتی راجع به زیگمونت مستار جمع خواهم کرد.

 اعلیحضرت: زیگمونت مستار در قرن 13 و 14 با جمعی از پیروانش از کشور ما در مقابل بلاوازیر‌ها[24]، رومانیائی‌ها، ووی‌وود‌ها[25]،ماگیارها[26]، تاتارها و ولین‌ها[27] دفاع کرد. 

 راوی:  اعلیحضرتا! در مقابل همه‌ی اینها همزمان؟

 اعلیحضرت: نه، یکی بعد از دیگری.

 راوی:  اعلیحضرتا! من این موضوع را ترسیم خواهم کرد.

 اعلیحضرت:  او کارش را ادامه دهد. ولی، ژیسکارد، (با اعتماد) او مواظب خودش باشد.

 راوی: ولی اعلیحضرتا، مواطب بودن، به نفع من هم هست.

 راوی (مونولوگ): بدین ترتیب همه‌ی شرایط مهیا شده بود و من می‌توانستم کارم را شروع کنم. در این میان وزیر فرهنگ هم در یک مونوگرافی شروع به معرفی  نقاش ملی کرده بود. اسم او را گذاشته بود، آژاکس مازیرکا[28].  من می‌خواستم که یک تاریخ‌هنر‌شناس آلمانی داشته باشم. زیرا که آنها نه تنها در کارشان خبره هستند، بلکه در کارشان تعمق نیز می‌کنند. ولی وزیر فرهنگ خود ادعای هنر‌شناسی داشت. و باید گفت که او در این کار خستگی‌ناپذیر هم بود. این برای او هم یک زمان زیبائی بود. تقریبا یک سال بعد، نه تنها چند اثر از آخرین آثار استاد به تصاحب آمریکائی‌ها درآمد، بلکه اسم آژاکس مازیرکا هم از لحاظ تاریخ هنر شناسی، به صورت یک واژه‌ی مهم درآمده بود. در دایرة‌المعارف ریدل‌مایر[29]  در این باره چنین نوشته شده است: آژاکس مازیرکا نامی‌ترین نقاش ملی پروچه‌گووینا، در قرن هفدهم است که او را "رمبراند پروچه‌گووینا" هم می‌نامند. تولد او در سال ؟ 1578 در پیرومزیل[30] در نزدیکی ولاستوپل[31] بوده است. والدین او کشاورزان فقیر ولی با ایمانی بودند، که انجیل هم می‌خواندند. او در سال 1594 با "ال گرکو" آشنا شد، که در حال سفر از جزیره‌ی کرت به اسپانیا بود و اینک در پروچه‌گووینا توقف داشت. ال گرکو، بر روی دیوار خانه‌ی پدری آژاکس مازیرکا نقاشی‌هائی کشف کرد، که نشانه‌نبوغ آژاکس بود و بدین‌ترتیب به آژاکس دروس اولیه‌ی نقاشی را تدرس کرد. تحت این تأثیرات نقاشی‌های زیر به‌وجود آمدند: "ساول گالین‌ها را از قصرش بیرون می‌راند" (1596)، "یوسف و زن یوتی‌فار" (1597).

آژاکس بعد‌ها خود را از تأثیرات ال گرکو رها ساخته و شیوه‌ی نقاشی‌اش بی‌واسطه‌تر و متراکم‌تر شد. از سال 1617 تا 1628 متراکم‌ترین نقاشی‌هایش را تکمیل می‌کند: "زیگمونت مستار در نزدیکی آدریاناپول"، (1617)، و "زیگمونت مستار به جنگ علیه رومانیائی‌ها و تاتارها بر‌می‌خیزد،(1620)، (زوج عاشق غافلگیرشده" (1624)، و "زیگمون مستار در بستر مرگ" 1628).

زیگمونت مستار در سال 1629 به دربار سلیمان نهم در قسطنطنیه به عنوان نقاش حرم  خوانده می شود. اینجا صورتک‌های "زلیخا" (1631) و "زمیرا" (1634) را می‌کشد. هشت سال بعد آژاکس حرم و دربار سلیمان را ترک می‌کند، زیرا که فضای حرم او را در تنگنا گذاشته بود و به وطنش پروچه‌گووینا بر‌می‌گردد و تا مرگش در صومعه‌ی ارتدوکس  "زیتومیر" بسر می‌برد و با یک نیروی لایزال و خستگی‌ناپذیری به خلق آثارش می‌پردازد و در سال 1649 برای همیشه چشمهایش را می‌بندد. آثار اخیر وی اینجا، از قبیل: "اروپا و گاونر" (1646) (گالری مونیسیپال، مونیخ و کالیفرنیا) و (ساتیر و آفبن[32]) (1648) (بنیاد هومر اس. والتر[33]، ایشیا آلاباما) را شاید نتوان به عنوان متراکم‌ترین آثارش نامید، ولی این آثار حتما از پخته‌ترین آثار وی بشمار می‌روند.

آثار مازیرکا تا مدتها مفقود شده اعلام شده بودند و چند دهه قبل در صومعه‌ی کوهستانی "زیتومیر" پیدا شدند. این آثار احتمالا از دوره‌ی جنگهای آزادی‌بخش پروچه‌گووینا  در آنجا نگهداری می شدند و بعدها به دست فراموشی سپرده شدند. منابع: سرگئی سروب: آژاکس مازیرکا و اوایل دوره‌ی باروک در پروچه‌گووینا، گیزلهر فوروالد[34]: دست توانائی از کوهستان، رمانی در باره‌ی مازیرکا.)

 راوی (مونولوگ): به من ویلائی در حومه‌ی شهر دادند، یک کالسکه‌ی دو اسبه و یک حقوق ماهیانه‌ی درست و حسابی، که با آن من و لیانه که  شغل جاسوسی‌اش را خاتمه داده بود، می‌توانستیم راحت و در کمال آسایش زندگی کنیم. ولی وقتی که شنیدم، دولت چه قیمت گزافی برای آثار مازیرکا دریافت می‌کرد - در این اثنا تمام موزه‌های اروپائی می‌خواستند اقلا یکی از آثار وی را تصاحب کنند- کمی ناراضی شدم. من حس می‌کردم که دریافت‌ها کاملا مساوی تقسیم نشده بودند. بدین ترتیب روزی به سراغ نخست‌وزیر رفتم، تا نارضایتی‌هایم را به او بگویم.

  

دفتر بزرگ

نخست‌وزیر: فرض کنید، که اینها مالیت‌هائی هستند، که شما باید به دولت پرداخت کنید.شما واقعا دلیلی برای گله و شکایت ندارید. شما در ثروت و  امنیت و بدون مزاحمت زندگی می‌کنید. دیگر چه می‌خواهید.

 راوی:  عالی‌جناب! هر کسی مایل است که اندوخته‌ای داشته باشد برای ایام پیری‌اش، برای روزی که دست‌هایش دیگر نمی‌توانند کار کنند.  من نمی‌دانم چرا من باید به خرج آینده‌ی خودم دربار اعلیحضرت را تغذیه کنم. این دربار را می‌توان کمی محدود‌تر کرد.

 نخست‌وزیر:  آقای ژیسکارد! من این توضیحات شما را ناشنیده می‌گیرم. این حرف شما توهین به اعلیحضرت است.  من به شما اخطار می‌دهم سر عقل بیائید. چه بلائی سر شما می‌آمد، اگر شما پیش ما نبودید. شما مجبور می‌شدید، تمام نقاشی‌هایتان را خودتان بفروشید. شما به عنوان یک شخص، مشکلات بسیار زیادتری داشتید، تا یک کشور سلطنتی مانند کشور ما، با پادشاهی از یک خانواده سلطنتی به عنوان رهبر. شما هم مدیون ما هستید.

 راوی:  می‌دانم، اعلیحضرت. و اقرار می‌کنم که من هم در این اثنا بسیار به این کشور و مردمش وابسته هستم. شاید هم این نوعی غرور ملی باشد، که من به این کشور یک نقاش ملی داده‌ام. ولی باوجود این ...

 نخست‌وزیر:  خب، می‌بینید. من با هم کنار خواهیم آمد.

 راوی (مونولوگ): کوتاه بگویم، من گذاشتم مرا قانع کنند. من در درون وجودم آدم نرمی هستم. باوجودی‌که این خاصیت در تمام مواقع زندگی‌ام خود را نشان نمی‌دهد. و تمایلی هم به عاطفه و احساسات دارم. ولی فعلا با آن کاری نداریم.

در هر صورت، من تصمیم گرفتم که یک شغل جانبی پیدا کنم، تا کمی به درآمدم افزوده شود.

جعل کردن نقاشی‌های "هولباین[35]" یکی از سرگرمی‌های دیرینه‌ی من بوده است. چیزی که به عنوان سرگرمی ایده‌آل باشد، اعصاب را هم آرامش می‌دهد. من فکر نمی‌کنم، که شما شنوندگان گرامی، حتی یک بار هم سعی کرده باشد، که آثار هولباین را جعل کنید. و  بازهم فکر نمی‌کنم که شما –بدون اینکه بخواهم خودنمائی کنم- در این راه توفیقی داشته‌اید. گذشته از این، به چیزهائی هم نیاز است. کاغذی که با دست ساخته شده است، باید دوباره با موم داغ و اطو دستکاری شود. ولی وقتی که همه چیز مهیا شد، و ما با مداد سربی و نقره‌ای روبروی کار می‌نشینیم، این مواقع؛ مواقع زیبائی هستند، که به خاطر آنها هم که شده، ارزش دارد که ما زندگی کنیم. مازاد بر این، در مورد کار من هم که پرثمر بود. یک کار جانبی خیلی خوب. زیرا که من سیاه کار می‌کردم، تا اقلا اینجا مالیات نپردازم. من این اوراق را به معامله‌گرهای بین‌المللی و رؤسای موزه‌هائی  می‌فروختم، که به پروچه‌گووینا سفر می‌کردند، تا آثار مازیرکا را ببینند. بدین ترتیب در میان اوراق هولباین تمام دربار هنری هشتم را زنده کردم. من بانوئی به نام "آسپیدیسترا کلارک[36]" را اختراع کردم، یک نفر مجازی به نام لرد مهره‌پرداز و یک نفر گمنام در دربار. تمام این‌ها را فوری فروختم. از آنجائیکه هولباین آثار بسیار زیادی دارد، اگر چند تا بیشتر شود، زیاد به نظر نمی‌آید.      

مهمترین کار من در این رده، تصویر بانوئی بود به نام خانم ویولا پرات. تصویری زیبا از یک بانوی زیبا، که آن را به یک معامله‌گر انگلیسی فروختم. و این یکی تقریبا سرم را کرده بود زیر آب. ولی به خیر گذشت. ولی هرچه بود، باعث شد تا من زودهنگام ماجراهایم را در پروچه‌گووینا خاتمه دهم.

شبی لیانه و من خوش و خرم در خانه نشسته بودیم. لیانه نخ می‌ریسید و من داشتم از لحاظ فکری خودم را برای یک نقاشی جدید از هولباین حاضر می‌کردم، که پیش‌خدمت نامه‌ای آورد. روی نامه نوشته شده بود لیونل رودریک پرات[37]. پرات ... سردم شد. در درون خودم می‌دیدم که آینده‌ی آزادی حرفه‌ام به ویرانی کشیده می‌شود.  به  پیش‌خدمت گفتم، او را به درون راهنمائی.

 لیانه: روبرت، چی شده؟ رنگت پریده! می‌خواهم بگویم برایت یک لیموناد نارنجی داغ برایت بیاورند؟

 راوی: نه ، لیانه، فکر نکنم، که اینجا دیگر کاری از دست لیمود نارنجی داغ ساخته شده باشد. موضوع،...  یک اتفاق ناخوش‌ایند است. بهتر است که تو ما را تنها بگذاری. صدای در. صدای در دیگر. صدای پا. با صدای محکم: شب بخیر آقای پرات.

 پرات (همیشه خوشحال و آرام): شما آقای ژیسکارد هستید؟ 

 راوی:  بله. من ژیسکارد هستم.

 پرات: همانطور که روی کارت هم دیدید، اسم من پرات است، لیونل رودریک پرات. این اسم خاطره‌ای را در شما زنده نمی‌کند؟

 راوی: من نمی‌دانم ...

 پرات:  نه؟ شاید من بتوانم به حافظه‌ی شما کمی کمک کنم. پرونده‌ای را باز می‌کند و ورق کاغذی را از آن بیرون می‌آورد. این کاغذ از مجموعه‌ی شما نیست؟

 راوی:  درست است، بله. من مالک این کاغذ بودم، تا زمانه مرا مجبور کرد تا آن را بفروشم. 

 پرات:  که این‌طور؟ شما ترسیم‌کننده این تصویر نیستید؟

 راوی: آقای پرات، اگر من چنین استادی بودم، که الآن اینجا ننشسته بودم.

 پرات:  خب، شاید هم واقعاً به زودی جای دیگری بنشینید.

 راوی:  من نمی‌فهمم.

 پرات:  پس باید واضح‌تر صحبت کنم. ببینید، این تصویر خانم ویولا پرات است، طوری که شما آن را رسم نموده‌اید. ولی اینجا، در پرونده‌اش می‌جوید و برگ کاغذی را بیرون می‌آورد، این هم خانم پرات است، طوری که واقعا بوده است. یعنی، طوری که هانس هولباین جوان او را دیده است.

 راوی (مثل اینکه برق او را گرفته باشد): یعنی شما می‌گوئید، که خانم ویولا پرات واقعاً زندگی کرده و هانس هولبین نقش او را ترسیم کرده است؟

 پرات: من نه می‌خواهم شما را با حکم کارشناسانه و نه با شجره‌نامه‌ام خسته کنم. ولی همین‌طور است که گفتید. 

 راوی : بله، من به یک چنین اتفاقی واقعا فکر نکرده بودم. آدم که نمی‌تواند به همه چیز فکر کند. ولی اقرار کنید، که بانوی من زیباتر است.  

پرات:  خواهش می‌کنم، به فامیل من توهین نکنید.

 راوی: خب، حالا می‌خواهید چکار کنید؟ احتمالاً من را خانه خراب خواهید کرد.

 پرات:  نه! یعنی تا زمانی که با منافع من ضدیتی نداشته باشد.

 راوی:  منظورتان چیست؟

 پرات:  بدین‌ترتیب: من فکرش را هم نمی‌کنم، که شما را به ادارات قضائی تحویل دهم. من تا کنون هیچ شغلی نداشته‌ام. ولی شما که می‌دانید، وضع ما، خانواده‌های انگلیسی امروزه چطور است. ما هم مجبوریم دیگر امروز کار کنیم. من فکر کرده‌ام، که فروشنده آثار هنری شوم.

 راوی: یا به عبارت دیگر، شما می‌خواهید به خرج من ثروتمند شوید.

 پرات:  بله، تا حدی.

 راوی:  من متأسفانه باید به شما بگویم، که این کار ساده‌ای نیست. من متعلق به کشور پروچه‌گووینا هستم. من مازیرکا هستم. 

 پرات:  چه بهتر. شما در آینده مازیرکای من خواهید بود.

 راوی: برای این کار، اول باید مرا از کشور پروچه‌گووینا بخرید.

 پرات:  چرا بخرم؟ کمی فشار که مؤثرتر است. و خیلی هم ارزان‌تر. محتمل به نظر نمی‌رسد، که دولت پروچه‌گووینا خود را خانه خراب کرده و پول تمام آثار فروخته شده‌ی استاد مازیرکا را پس دهد. راستی کدام وزیر مسئول چنین کاری است؟

 راوی:  بهتر است که شما نزد نخست‌وزیر بروید. آنجا شما درست سر منبع و سرچشمه نشسته‌اید.

 پرات:  خب، من فردا صبح زود می‌روم پیش نخست‌وزیر. بهتر است که شما هم همین الآن چمدان‌هایتان را ببندید. ما فردا شب حرکت می‌کنیم. خداحافظ آقای ژیسکارد. از آشنائی با شما لذت بردم. آها، ورق‌های هول‌باینم –آنها را در پرونده می‌گذارد-  نزدیک بود آنها را جا بگذارم. پس خداحافظ.

 راوی: خداحافظ. مستخدم شما را تا بیرون راهنمائی می‌کند. صدای پا. صدای در و بلافاصله صدای در دیگر. صدای قدم‌های با عجله.

 لیانه (با هیجان): من گوش دادم، روبرت. حالا دیگر همه چیز را باختیم.

 راوی: ولی عزیزم! کی دارد عصبانی می‌شود. هنوزهیچ چیز را از دست نداده‌ایم. آن ورق کاغذ هولباین مثل ورق من تقلبی بود. با‌اینکه باید بگویم که کار بدی نبود.

 لیانه: ولی روبرت، تو که همه چیز را به ...

 راوی: بچه جان! به من گوش بده. این موقعیت، همان موقعیتی است که من سالهاست منتظرش نشسته‌ام. بدین ترتیب ما بالاخره از پروچه‌گووینا خارج می‌شویم. تو که می‌دانی من چقدر دل‌نازک هستم. من خودم هرگز نمی‌توانستم این رابطه را قطع کنم. باوجودی‌که تو می‌دانی این آژاکس مازیرکا برای من چقدر خسته‌کننده شده بود.

 لیانه: ولی در عوض حالا این مستر پرات به ما گیر داده است.

 راوی (با خوشحالی): ولی نه برای مدت درازی، عزیزم، نه برای مدت درازی.---

راوی (مونولوگ): شنوندگان حتماً تا کنون حدس زده‌اند، که من از این نوع آدم‌ها نیستم، که از لحاظ اخلاقی تنها بر یک بلندی مثل بلندی تپه‌ای ایستاده باشد. ما همه انسان هستیم. ولی باوجود این باید بگویم: که باج‌گیرها خیلی پائین‌تر از سطح اخلاقی من هستند. آنها واقعا حال مرا به هم می‌زنند. و این آقای پرات یک باج‌گیر بود. شاید هنوز هم باشد، ولی من آن را دیگر غیر محتمل می‌دانم.

در هر صورت: وقتی که ما سه نفر شب بعد، در یک کوپه‌ی درجه یک قطار اورینت اکسپرس[38]  نشسته بودیم،  حیله‌ای به نظرم آمد تا این مستر پرات را دک کنم. اینجا هم – مثل خیلی جاهای دیگر در زندگیم- باز هم یک اتفاق به دادم رسید. وقتی که مأمور قطار آمد تا بلیط‌ها را کنترل کند، او را شناختم. او همان دوست سابقمان بود که ما را تحت آن شرایط غیرمعمول به پروچه‌گووینا آورده بود. ولی او نه مرا و نه لیانه را شناخت. شاید ما پیرتر شده بودیم. من صبرکردم تا او کوپه‌ی ما را ترک کند، و بعد دوان دوان به سراغش رفته و توی راهرو گیرش آوردم.

 سروصدای قطار را پخش کنید، توی راهروی قطار.

 راوی:  شب‌ بخیر دوست من. مرا می‌شناسید؟

 مأمور قطار (بعد از مدتی): بله، آقا. حال شما خوبه؟  می‌توانم  برایتان کاری انجام دهم؟

 راوی:  بله، واقعاً می‌توانید. می‌خواهید دویست زرینیه درآورید؟

 مأمور قطار:  بله، می‌خواهم.

 راوی:  عالی. برای راننده قطار و آتشکار هم چیزی می‌ماسد. ولی این کارِ بعد است. این کار، کار خیلی تعجیلی است. دقت کنید. کار بسیار کوچکی است. (مضطرب، سریع)  از شما خواهش می‌کنم، که درِهر دوی توالت‌ها را در واگن ما قفل کنید. می‌فهمید؟

 مأمور قطار (با تعجب): بله آقا.

 راوی:  خب. این آقا را دیدید، که با من و آن خانم توی کوپه نشسته بود؟

 مأمور قطار:  بله آقا.

 راوی:  خب، شما همینجا توی راهرو می‌ایستید تا وقتی که این آقا برود توالت. بالاخره یک وقتی می‌رود توالت. وقتی که ببیند در توالت قفل است، به واگن بعدی می‌رود. آنجا توالت‌ها باز هستند. این را هم فهمیدید؟

 مأمور قطار:  بله آقا.

 راوی:  خب. یک دقیقه بعد از اینکه این آقا کوپه‌ی ما را ترک کرد، من ترمز اضطراری قطار را می‌کشم و قطار توقف می‌کند. بعد شما آن واگن را از قطار جدا می‌کنید و ما به راهمان ادامه می‌دهیم.

 مأمور قطار:  سیصد زرینیه، آقا. من زن و بچه ...

 راوی:  خیلی خوب، سیصد زرینیه. به این دیگر بستگی ندارد.

 مأمور قطار (مونولوگ) گزارش سریع: من به کوپه‌ی خودمان برگشتم و در یک بطری کنیاک را باز کردم تا به سلامتی همکاری آینده‌مان پیکی بنوشم. ما خیلی نوشیدیم. این کار همیشه کمک می‌کند. صدای قطار را دوباره آهسته پخش کنید. بعد از اینکه ما مدت مدیدی نوشیدیم، آقای پرات برای یک لحظه عذرخواهی کرده- همانطور که قبلاً هم گفتم، ما همه انسان هستیم- و کوپه را ترک کرد. سریع‌تر. من مدتی صبر کرده و بعداً شروع کردم به شمارش- سه، چهار، پنج، شش – حالا حتما در را پشت سرش بسته است. و ترمز را کشیدم.

 صدای بلند و جیرمانند ترمز‌قطار. قطار با صدای خشکی می‌ایستد.

 لیانه (با ترس صدا می‌زند): روبرت، چکار می‌کنی؟

 راوی (دوباره آرام می‌شود):  آرام عزیزم، همه چیز درست است. تو خواهی دید، اگر همه چیز خوب اجرا شده باشد، از شرش رها شده‌ایم و بالاخره آزاد. قطار دوباره حرکت می‌کند. فکر کنم، همه چیز خوب پیش رفت.

در کوپه باز می‌شود.

 مأمور قطار:  همه چیز خوب، پانصد زرینیه.

 راوی:  ما که روی سیصد زرینیه با هم توافق کردیم، عزیزم.

 مأمور قطار:  سیصد تا برای یک واگن. من مجبور شدم که واگن بعدی را هم از قطار جدا کنم، در حقیقت ششصد زرینیه.

 راوی:  این حساب درست است. پس این‌طور که معلوم است، من 100 زرینیه هم تخفیف گرفته‌ام. متشکرم. قدیم‌ها این قطار فقط دو تا واگن داشت.

 مأمور قطار:  حالا سه تا واگن دارد. سومی درجه سه است.

 راوی:  مسافر هم درون واگن درجه سه بود؟

 مأمور قطار:  در واگن اولی کسی نبود. در واگن درجه سه یک تیم فوتبال آلمانی بود.

 راوی:  این خیلی خوب شد. بدین ترتیب مستر پرات اقلا چند تا هم‌صحبت دارد. به نظر می‌رسد که این ناحیه خیلی خلوت باشد؟

 مأمور قطار:  کوه‌های سنگی سخت و خشن بلاوازی. اینجا فقط چوپانهای مسلمان زندگی می‌کنند، که غریبه‌ها را هم دوست ندارند.

 راوی:  تا دهکده‌ی بعدی چقدر راه بود؟

 مأمور قطار:  شاید بیست کیلومتر. اسم آن ده اسرومپ[39] است. آنجا هم فقط  اسب‌دزد‌های بلاوازی زندگی می‌کنند. آنها که کلا از غریبه‌ها بی‌زارند.

 راوی:  بله، یادم می‌آید. ولی این چیز‌هائی که شما می‌گوئید، خیلی خوب است، دوست عزیز. من داوطلبانه به شما شش‌صد زرینیه می‌دهم. صد زرینیه هم برای راننده قطار و صد تا هم برای آتشکار.

 مأمور قطار:  خیلی متشکرم، آقا. خدا برکت بدهد. پیر شوی الهی. سفر به سلامت.

صدای در.

 لیانه: کار خوبی کردی، روبرت.

 راوی:  خب، حالا برویم سراغ چمدانش. چمدان را بر‌می‌دارد.

 لیانه (با تشر): روبرت! تو داری مال مردم را برمی‌داری.

 راوی: یاوه مگو. من می‌خواهم فقط نقاشی‌های هولباین را نابود کنم. بدین ترتیب این جریان هم خاتمه پیدا می‌کند. حتی اگر یک روز دوباره سروکله‌اش پیدا شود- من که این را غیرمحتمل می‌دانم- می‌دانی، دلم می‌خواست بدانم که اسم واقعی او چیست. 

 لیانه: سادومسکی، لوبومیر سادومسکی[40] از اوکراین. ولی تبعه‌ی لوکزامبورگ و محل اقامتش هم در مارسی بود.  

 راوی (متعجبانه): تو اینها را از کجا می‌دانی؟

 لیانه: وقتی که بیرون بودی، من اوراق او را ربودم. – می‌بینی- کاشکی من جاسوس مانده بودم. فکر کنم، در آنصورت من آینده‌ای می‌داشتم.

 سروصدای قطار را آهسته آهسته خاموش کنید. دوباره آرام.

 راوی (مونولوگ): این هم آخر داستان است. آخر یکی از داستانهای پرماجرای زندگی من. و بالاخره ندانستم که آن یک نقاشی هولباین را کی کشیده بود. خود آقای پرات ملقب به سادومسکی نمی‌تواند بوده باشد. باج‌گیر‌ها نمی‌توانند هنرمند باشند. و من با این آگاهی به زندگی‌ام ادامه می‌دهم که در یک‌جائی یک هنرمند جاعل دیگری وجود دارد. این آگاهی مرا گاهی رنج و آزار داده و نگران می‌کند.

با وجود این: من از آن زمان تا کنون، خیلی جعل کرده‌ام. من نخواهم گفت، که چی را جعل کرده‌ام. زیرا که نمی‌خواهم که  وجود بررسی هنر را به خطر اندازم. همین‌طور نخواهم گفت که فعلا در کجا هستم یا اسم واقعی من چیست. برای شما شنوندگان گرامی اسم من روبرت ژیسکارد خواهد بود.

---------------------------------------------------------------------------

زیرنویس ها: 

  [1] Piero della Francesca

[2] Rubens-Akt

[3] Peter Paul Rubens

[4] Orientexpress

[5] Procegovina

[6] Przemysl

[7] Omsk

[8] Vlastopol

[9] Sromp

[10] Blavasisch

[11] واحد پول

[12] Sludyewatz

[13] Liane

[14] Piasta  واحد کوچکتر از زرینیه.

[15] Rembrand

[16] Sczaschlik sheszhtszogü

[17] Das Bildnis des Kornelius Rademaker

[18] Sergey Srob

[19] Friedländer

[20] Honigstädt

[21] El Greco

[22] منظور اعلیحضرت از "او" همان ژیسکارد است. زیرا که اعلیحضرت در سوم شخص صحبت می‌کند.

[23] Szygmunt Mustar

[24] Blavazier

[25] Woywooden

[26] Magyaren

[27] Wolhynen

[28] Ajax Mazyrka

[29] Riedelmayer

[30] Pyromsyl

[31] Vlastopol

[32] Satyr und Apheben ساتیر از ارواح کوهستان است، معمولا مست و خراب و همیشه همراه دیونیسوس.

[33] Homer S. Walter

[34] Gieselher Föhrwald

[35] Holbein

[36] Aspidistra Clarke

[37] Lionel Roderick Pratt

[38] Orientexpreß

[39] Sromp

[40] Lubomir Sadomsky

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۸

نمایشنامه ی رادیوئی شاهـزاده تورانـدخت اثر: ولفگانگ هیلدسهایمر

نمایشنامه ی رادیوئی   شاهـزاده تورانـدخت[1]

اثر: ولفگانگ هیلدسهایمر

بر اساس قصه ای از هزارویک شب

  

در باره ی نمایشنامه و اپرای توراندخت

 

نمایشنامه ی توراندخت اول بار توسط  کارلو گزی[2](1720-1806)  نمایشنامه نویس ونیزی نوشته و در سال 1762 نیز در تئاتر ونیز اجرا شد. بعد از گزی نویسندگان زیادی به این نمایشنامه پرداختند.

فریدریش شیلر (1759-1805)، شاعر و نویسنده ی شهیر آلمانی نیز نماشنامه ای دارد با عنوان "توراندخت؛ شاهزاده ی چینی"  که به زبان فارسی نیز ترجمه شده است.

کارل گوستاو فل مولر[3] (1878-1948) نویسنده و شاعر و زبان شناس آلمانی نیز سرنوشت توراندخت را در سال 1911 تحت عنوان "توراندخت، یک قصه ی چینی" نوشت.

ولفگانگ هیلدسهایمر(1916-1991) شاعر و نویسنده ی آلمانی نیز در سال 1954 نمایشنامه ی توراندخت را با عنوان (شاهزاده توراندخت) برای رادیو نوشت.

برتولت برشت(1898-1956) نویسنده و شاعر آلمانی نیز نمایشنامه ای با همین عنوان داشت؛ که اجل مهلتش نداد و نتوانست آن را به پایان برساند.

توراندحت برای اپرا نیز نوشته و اجرا شده است.  اپرائی با همین نام  آخرین اپرای جیاکومو پوچینی[4] (1858-1924) موسیقی دان ایتالیائی بوده است؛ که بعد از مرگ پوچینی و در سال 1926 به اجرا درآمد.

فروچیو بوسونی ایتالیائی (1866-1924) نیز اپرائی با همین نام دارد.

فردیناند نیریوت[5] موسیقی دان آلمانی نیز قظعه ای موسیقائی به همین نام دارد.

 نقش آفرینان:

گوینده

 یک خانم

 یک پیر مرد

شاهزاده توراندخت

 لیانگ؛ یک برده

 پنینا؛ برده ای دیگر

خاقان چین

 یک خدمتکار

شاهزاده ی دروغین آستراخان

 صدراعظم هو

 شاهزاده ی راستین آستراخان

 مردم

 

بدون اعلام برنامه. مقدمه ای موسیقائی؛ که یک فضا ایجاد می کند؛ بدون اینکه وارد فضای معماری چین شده و یک فضای کاذب چینی ایجاد کند. موسیقی را موقعی که گوینده ی برنامه سحن می گوید؛ به تدریج کم و کم تر کنید. 

گوینده:  با صدای بلندو با شجاعتی دیپلماتیک؛ چنین اعلام می کند:

قصه ی توراندخت؛ شاهزاده ی چینی. 

موسیقی دوباره برای مارش کاملا بلند پخش شود. با سنج و طبل و ضرب و دهل؛ ولی نه شبیه اپرا. صدای موسیقی نزدیک تر می شود. خیابان؛ همهمه مردم.

 

زن (برافروخته و با هیجان): آنجا؛ آنجا یکی دیگر دارد می رود!

پیرمرد (فهمیده؛ با حالتی رد کننده) : ؛ دوباره! این بار دیگر کیست؟

 

مرد دوم: مردم می گویند که یک شاهزاده ایرانی است.

 

زن (ساده لوحانه؛ غرق در هیبت شاهزاده) : چه شاهزاده ی زیبائی است. ببین او چقدر زیباست. آها؛ آها؛ را بر زبان می آورد.

 

مرد دوم( غرغرکنان): خوب؛ او یک شاهزاده است.

 

زن: آنها هم شاهزاده بودند. ولی آنها چنین هیبتی نداشتند.  

 

مرد دوم: به نظرت چنین می آید. (مکث). اینکه همیشه شاهزاده های جدیدی یافت می شود, که به خود چنین جراتی می دهند. من این را نمی فهمم.

 

زن: تو خیلی چیزها را نمی فهمی. قبل از همه چیز هم عشق حقیقی را نمی فهمی.

 

مرد دوم (تسلیم شده): شاید چنین باشد.

 

زن (با هیجان): ببین! جلاد را ببین! چقدر رنگ سرخش برق می زند. چقدر هم سرد و بی احساس است. شاهزاده ی بی چاره!

 

مرد دوم: من هم مایل نیستم که در پوست او بگنجم.

 

پیرمرد:   خودش می خواست. مقصر خودشان هستند. هر کسی قبر خودش را می کند.

 

زن (ملایم): او چقدر زیباست. او تا کنون نوزدهمین است.

 

مرد دوم: آنها را شمردی؟

 

زن (محکم): معلوم است که می شمارم. (قدری ملایم تر): ببینیم نفر بعدی کیست.

 

پیرمرد: امیدوارم که نفر بعدی وجود نداشته باشد. خدایان روزی انتقام خویش را خواهند گرفت و تمام چین را غرق خواهند کرد.

 

زن (گوش نمی کند؛ مانند بالا): چه نگاهی! من که نمی فهمم؛ چرا این شاهزاده خانم عاشق او نمی شود. اگر من بودم؛ این کار را می کردم.

مرد دوم: تو این حرف را در مورد شاهزاده ی قبلی هم گفتی. شاید هم این شاهزاده خانم عاشق او شده باشد. ولی او این امتحان را قبول نشده باشد.

 

پیرمرد (تائید کننده): بله؛ بله؛ برای این کار هم زیبائی لازم نیست؛ بلکه هشیاری لازم است. قوانین آهنین هستند. (آه می کشد): به خصوص که این قوانین را آدمیان ساخته باشند.

 

نوای موسیقی آهسته فرو می نشیند؛ صفوف می روند. پخش سروصدای خیابان را قطع کنید. اتاق جدید دیگری؛ اصوات نرم؛ اتاق شاهزاده خانم توراندخت.

 

توراندخت با صدائی زیر و اوقاتی نه چندان تلخ ولی متناسب با موضوع؛ ولی گاهی ناخواسته: لیانگ! 

 

لیانگ؛ پیر؛ مادرانه؛ و خوش خواهانه؛ ولی با زیرکی: شاهزاده؟!

 

توراندخت: آئینه!

 

لیانگ: بفرمائید شاهزاده!

 

(مکث کوتاه)

 

توراندخت: من امروز پیر به نظر می رسم. نظر تو چیست؛ لیانگ؛ که من امروز پیر به نظر می رسم؟

 

لیانگ: خوب؛ ما که جوانتر نمی شویم, شاهزاده خانم.

 

توراندخت (مضحکانه): چاه دانائی تو هم که خیلی عمیق است. 

 

لیانگ؛ همچنان طعنه زنان؛ که می تواند اجازه این کار را به خودش بدهد: شما مسخره می کنید؛ شاهزاده خانم.

 

توراندخت: من این امتیاز را دارم.- این هم تنها امتیاز من نیست.

 

لیانگ (کمی خروشان): بله؛ شما مسخره می کنید. ولی در اعماق قلبتان می دانید؛ که حق با من است. شوهر، زن را جوان نگه می دارد. ولی وقتی که کسی خواستگارانش را یکی بعد از دیگری بکشد، گناه این کشتار آدمی را پیر خواهد کرد. (عاقلانه): گناه آدمی را زشت تر می کند؛ تا گذشت زمان.

 

توراندخت: لیانگ، اگر کسی جرات آن را داشته باشد که با من یک به دو کند، خودش را به کشتن می دهد. همه ی شما این را می دانید. و اینکه آدم باید از شوهرش بخواهد که عاقل تر از  همسرش باشد، برای این کار هم که آدم نباید شاهزاده باشد. 

 

لیانگ: ولی اینکه آدم دستور بدهد که خواستگارش را بکشند، اگر او عاقل نباشد، برای این کار آدم باید شاهزاده توراندخت باشد.   

 

توراندخت: تو این را نمی فهمی، لیانگ. شاید تو هم پیر شده ای. راستی چند سال داری؟

 

لیانگ: نمی دانم. شاید بیش از صد سال داشته باشم.

 

توراندخت: سن و سال تو، تو را آرام تر کرده است و کمی زودباور و ساده لوح. این صفت تو، با خواستگاران من مشترک است. اگر تو ساده لوح و زودباور نبودی، من تا کنون شوهر کرده بودم. ولی تو حتی در بحث و مکالمه هم نمی توانی بر من غالب شوی.

 

لیانگ: صحبت های یک شاهزاده به نام توراندخت، با صحبت های شاهزاده های معمولی فرق می کند. این را همه می دانند. ولی همه این را هم می دانند، که بسیار سخت است که آدم عاقل باشد، وقتی که زندگی بدان وابسته است. 

 

توراندخت: هیچ چیز سخت نیست، لیانگ. به شرطی که آدم احمق نباشد. ساعت چند است؟

 

لیانگ: نگهبانها مدتهاست که ناقوس های نیمه شب را به صدا درآورده اند.

 

توراندخت: من خسته هستم، رختخواب مرا مهیا کن، لیانگ. و پنینا را صدا کن تا برایم قصه ای بخواند تا من بخوابم.

 

لیانگ: با کمال میل. علیاحضرت. شب به خیر.

(قدم هائی از شاهزاده دور می شوند و بعد دوباره قدم هاوی که به وی نزدیک می شوند)

 

پنینا:  (آدمی خودخواه و دماغ بالا، گاهی سرسخت و اغلب ننر). تو مرا صدا کردی، شاهزاده. 

 

توراندخت: من تو را صدا کردم. ولی تو نباید مرا "تو" خطاب کنی. من این نکته را بارها به تو گوشزد کرده ام. بالاخره تو برده ی من هستی.

 

پنینا:  من یک پرنسس هستم. مانند تو. ولی تو مرا برده ی خود کردی.

 

توراندخت: من نکردم، پنینا! بلکه حقوق جنگی تو را برده کرده است. ما کشور شما را مغلوب کردیم. اگر شما کشور ما را مغلوب می کردید، حالا من برده ی تو بودم.

 

پنینا:  ما هرگز به کشور شما حمله نمی کردیم.

 

توراندخت: اگر حمله می گردید، حالتان گرفته می شد. - برایم قصه ای بخوان.

 

پنینا:  (با لجاجت) من نمی خواهم امشب چیری بخوانم.

 

توراندخت: (به سردی) تو نمی خواهی؟ پس می گذارم تو را بکشند. یا اینکه تو پیشنهاد دیگری داری؟ من با تو چه باید بکنم؟

 

پنینا:  تو با من چه باید بکنی؟ آزادم کن.

 

توراندخت: خوب، بعد از آزادیت چه خواهی کرد، ای احمق.

 

پنینا:  آزادم کن و یکی از خواستگارانت را به من بده. از آنها به زودی کس دیگری باقی نخواهد ماند.

 

توراندخت: آنها حتی برای کسی مثل تو هم احمق هستند،پنینا. خواستگاران مثل اینکه از سایر مردان احمق تر به نظر می رسند. 

 

پنینا:  ولی هر چه باشد، آنها شاهزاده هستند و سرزمینی دارند. بیش از این که من چیزی نمی خواهم. من دیگر نمی توانم به خودم اجازه دهم که این زیاده خواهی ها را بکنم، مانند تو.

 

توراندخت: تو حتی موقعی هم که شاهزاده بودی نمی توانستی از این زیاده خواهی ها بکنی. ولی، خوب، من باید در این مورد فکر کنم. شاید خواستگار بعدی را به خاطر تو ببخشم.

 

پنینا:  اگر همین یکی تو را شکست داد چی؟

 

توراندخت: تو می دانی، که این احتمال زیاد وجود ندارد.

 

(صدای پایی عجولانه به گوش می رسد)

 

لیانگ: (آهسته و عجولانه) خاقان می آید. (آهسته) او لباس خواب به تن دارد.

 

پنینا:  (با عجله) پس من می روم.

 

توراندخت:  نه، بمان. اگر تو یک شاهزاده را به عنوان همسر می خواهی، باید به این هم عادت کنی، که یک حاکم را در لباس خواب ببینی. پدر، شما در این موقع شب اینجا چه می کنید؟

 

خاقان:  (پیر و عاقل، گرچه کمی محافظه کار، کفش های خانگی دخترش را به پا دارد؛ کمی پریشان خیال به نظر می آید) دیروقت است؟

 

توراندخت:  شب از نیمه گذشته است.

 

خاقان:  شب از .... آها؟ بله دخترم، می بینی؛ که سر مرا خوب گرم کرده بودند.

 

توراندخت:  (از این به بعد بیشتر و بیشتر دقت می کند): پدر؛ کس سر شما را چنین گرم کرده بود؟

 

خاقان:  کی؟ آها. شاهزاده ی آستراخان. البته که میهمان من هستند.

 

توراندخت:  پدر، من اصلا نمی دانستم، که شما میهمانی در قصر دارید.

 

خاقان:  آخ؛ تو نمی دانستی؟ شاهزاده ی آستراخان وارد شده است. ما امشب به اتفاق غذا را صرف کردیم و هنگام صرف غذا به خوبی با هم صحبت کردیم. یک انسان با شرم و یک شلوغ دوست.

 

توراندخت:  پدر! چه چیز باعث شد که بعد از این مصاحبه ی خوب؛ به دیدار من بیائید. آن هم در لباس خواب.

 

خاقان:  چه چیز باعث شد؛ من .... خوب، من فکر کردم برای تو هم جالب باشد.

 

توراندخت:  این موضوع همین الآن به فکر شما خطور کرد، موقعی که داشتید به رختخواب می رفتید؟ چیز دیگری سبب نشده است؟

 

خاقان:  (گرفتار شده) چه چیزی باید سبب شده باشد؟

 

توراندخت:  خوب؛ شاید یک خواستگار جدید؟

 

خاقان:  (مثل بالا) فرزندم! من نمی توانم چیزی را انکار کنم. شاهزادهی آستراخان به خاطر تو اینجا آمده است.

 

توراندخت:  من فکر می کردم.

 

خاقان:  او می خواهد از تو خواستگاری کند. فرزندم من باید بگویم که ...

 

توراندخت:  مثل اینکه خدایان به کمک تو رسیده اند؛ پنینا.

 

خاقان:  (متعجب؛ سرگشته) برده ی تو با این جریان چه ارتباطی دارد.

 

توراندخت:  من الساعه همه چیز را برایتان توضیح خواهم داد، پدر. به سخن تان ادامه دهید. 

 

خاقان:  بله، کجا بودم. آها. شاهزاده ... بله (جدی تر می شود): فرزندم، فکر آن را بکن، که ما تا کنون بیست و نه خواستگار از نژاد شاهان اینجا داشته ایم. 

 

توراندخت  (حرفش را قطع می کند): نوزده خواستگار، پدر!

 

خاقان  (کمی دست پاچه شده): بسیار خوب، نوزده خواستگار از نژاد شاهان را کشته اید. این بدین معناست، که تو این کار را کرده ای، با کمک صدراعظم من هو. خدایان لعنتش کنند. آنها می دانند که من بی گناهم. تو هم دیگر نباید گناهان بیشتری مرتکب شوی و باعث شوی که  تاج و تخت چین هم گناهکار شود.  به همین دلیل از تو می خواهم که به سخنان شاهزاده ی آستراخان گوش فرا دهی.

 

توراندخت:  پدر! خدایان نیز می دانند، که هیچ سوگندی را نباید شکست. و اگر این خدایان می خواهند که مرا شوهر دهند، باید خواسته ی ایزدی خود را به من نشان دهند و کاری کنند که یکی از خواستگاران من، مرا شکست دهد. آنها که تا کنون این را نخواسته اند. 

 

خاقان:  فرزندم! من که تو را می شناسم و می دانم که به خدایان اعتقادی نداری.

 

توراندخت:  پدر! تفاوتی نمی کند؛ که آیا من به آنها اعتقاد دارم یا نه. من طوری عمل می کنم، که گوئی من به آنها اعتقاد دارم. و خلق باور دارد که من به خدایان اعتقاد دارم. فقط به همین بستگی دارد.

 

خاقان:  شما کافرها، کارها را برای خودتان سهل و آسان کرده اید.

 

توراندخت:  برعکس، شما دین دارها؛ کارها را برای خود سهل و آسان می کنید. شماها خودسری تان را با اعتقاد بنا می کنید، طوری که دیگر مسئولیتی بر عهده نگیرید. ولی بسیار خوب، پدر! من قسمتی از این آرزوی شما را برآورده خواهم کرد. من می خواهم که اول در یک صحبت و مصاحبه بر این شاهزاده غالب شوم. زیرا که نمی خواهم از این کار صرف نظر کنم. و بعد او را مخفیانه بخشوده و او را به برده ام پنینا ببخشم. 

 

خاقان  (بیمناک): بچه مگر عقل و شعورت را از دست داده ای؟

توراندخت  (آرام): ... فقط به این شرط؛ که آنها الساعه کشور را ترک کرده و طبیعتا به یک شرط دیگر؛ که پنینا شاهزاده را بپذیرد.

 

خاقان:  (برانگیخته  ولی با متانت) یک برده! حالا ما باید بیست و نه برابرگناه خون...

 

توراندخت (با آرامی سخنش را قطع می کند): نوزده برابر پدر!

 

خاقان:  (هنوز برانگیخته است) بیست و نه برابرگناه خون دیگران را به گردن بگیریم و یک تحقیر را هم به آنها اضافه کنیم. شاهزاده حتما خواستار آن خواهد شد؛ که او را بکشند. من هم می گویم, حق با اوست.

 

توراندخت:  شاهزاده الآن کجاست؟

 

خاقان:  کجا می تواند باشد، در اتاق مهمان است.

 

توراندخت:  پنینا، برو آنجا و با او صحبت کن...

 

خاقان:  توراندخت، من قدغن می کنم که تو ...

 

پنینا: ولی شاهزاده در این وقت شب. او حتما غرض از این ملاقات را بد تفسیر خواهد کرد.

 

توراندخت:  پنینا، تو باید بتوانی از صفات نیک ات دفاع کنی.

 

خاقان:  تو عقل و شعورت را از دست داده ای...

 

توراندخت:  از طرف من پیش او برو و راجع به امتحانش به او اخطار بده. او را در یک بحث داخل کن و ...

 

خاقان  (با اعتراضی که دارد نمی تواند حرفش را به کرسی بنشاند): من این اجازه را نمی دهم.

 

توراندخت:  (همچنان) ... و او را زیر نظر داشته باش. او به تو تعلق خواهد داشت، اگر از او خوشت بیاید.

پنینا: بسیار خوب، شاهزاده! من می روم.

 

(صدای شنیدن قدم های پا )

 

توراندخت:   پدر، اگر این به گونه ی انسانی عمل نشده باشد ...

 

خاقان:  فرزندم! تو نمی دانی؛ که داری چه کار می کنی.

 

توراندخت:  من تاکنون همیشه می دانستم، که چه کار می کنم.

 

(در اتاقی دیگر)

 

خاقان:  

 

شاهزاده ی دروغین:  یک آهنگ شاد را ترنم می کند.

 

خدمتکار:  (آهسته) شاهزاده!

 

شاهزاده ی دروغین (زیاده جوان نیست، همیشه شوخی کنان، ولی هرگز تمسخر نمی کند): کی آنجاست؟

 

خدمتکار:  یکی از برده های شاهزاده توراندخت مایل است که با شما صحبت کند.

 

شاهزاده ی دروغین:  یک برده؟ این وقت شب؟ چه رسومات عجیبی. او چه می خواهد؟

 

خدمتکار: او اصرار دارد که شخصا با شما صحبت کند. او می گوید؛ که از طرف شاهزاده توراندخت آمده است.   

 

شاهزاده ی دروغین:  (تسلیم شده) خیلی خوب، بگذار بیاید.

 

(صدای پا شنیده می شود)

 

پنینا: سلام بر شما؛ ای شاهزاده. ارباب من، شاهزاده توراندخت به من ماموریت داده است که به شما بگویم ... گیر می کند؛ نفسش به شمارش می افتد. ولی بعد با حیرت می گوید: آه؛ تو هستی!

 

شاهزاده ی دروغین  او نیز عافلگیر شده؛ ولی خود را کنترل می کند: پنینا! من باید بگویم که کمتر از همه، انتظار دیدن تو را اینجا داشتم. 

 

پنینا:   می توانم تصور کنم. آهسته می گوید: پس شاهزاده ی آستراخان تو هستی!

 

شاهزاده ی دروغین:  و تو هم یک برده هستی، پنینا!

 

پنینا هنوز متحیر است: اینجا همدیگر را می بینیم. با تمسخر تلخی می گوید: من باید بگویم، که تو مرا متحیر می کنی.

 

شاهزاده ی دروغین:  این را می دانم، پنینا. این را که همان موقع هم به من گفته بودی.

 

پنینا:   ولی نه به دلایل یکسان امروزی. اینک ولی می دانم، کیستی؟

 

شاهزاده ی دروغین:  عزیزم؛ من هنوز خودم هم نمی دانم کیستم.

 

پنینا  با لحن تمسخرآمیزی: تو آن موقع ولی شاهزاده ی سگال پور بودی. ولی من؟ با لحن ندبه آمیزی به خاطراتش پناه می برد: و من دختر پادشاهی بودم، که همه چیز داشتم و در کاخی در یک سرزمین نه چندان بزرگ زندگی می کردم...

 

شاهزاده ی دروغین: نه چندان بزرگ؟ خیلی هم کوچک بود. 

 

پنینا هنوز خاطراتش را طی می کند و گوش نمی دهد: و ناگهان تو ظاهر شدی؛ با حکایاتی که از این جهان بزرگ تعریف می کردی. شاهزاده ی سگال پور. چه لحنی!

 

شاهزاده ی دروغین من هم معتقدم: که این یکی از بهترین عناوین من بود. و این زمان، زمان خیلی خوب و خوشی نزد شما بود.  من دو ماه در دربار شما به سر برم ...

 

پنینا:  سه ماه!

 

شاهزاده ی دروغین:  حتی سه ماه. این دیگر افتخار بزرگی برای شماست. من در هیچ درباری نتوانسته بودم تا این مدت تحمل کنم. 

 

پنینا  (مانند بالا): و ناگهان غیبت زد. بعد هم معلوم شد که کشوری به نام سیگال پور اصلا وجود خارجی نداشت. چه آبروریزی برای دربار. و تو؟ تو که دیگر در رفته بودی و داشتی نقشه می ریختی که شاهزاده ی دیگری را بدبخت کنی.

 

 

شاهزاده ی دروغین:  تا آنجائی که من به خاطر دارم، هیچ شاهزاده ای را بدبخت نکرده ام.

 

پنینا برافروخته: که این طور. پس من چی!

 

شاهزاده ی دروغین: حتی تو را هم بدبخت نکردم. پنینا.

 

پنینا:  انتظار داری که از تو تشکر کنم؛ که مرا کاشتی و رفتی؟

 

شاهزاده ی دروغین:  تشکر؟ نه! پنینا. این دیگر انتظار زیادی است. فقط منافقین برای خدماتی که انجام می دهند؛ انتظار تشکر کردن دارند، زیرا انجام دادن آنها برایشان نوعی لذت است. 

 

پنینا:   آها. این یعنی اینکه تومنافق نیستی--؟

 

شاهزاده ی دروغین:  چرا اینقدر تلخکام هستی، پنینای عزیز؟ من خیلی چیزها به تو آموختم. ولی اینکه تو نمی توانی از اینها استفاده کنی که دیگر قابل دیدن نبود. من سه ماه سعی کردم که تو را خوشبخت کنم. ولی تو با جاه طلبی هایت فقط به آینده ی باشکوهت به عنوان حاکم سگال پور می اندیشیدی و نقشه های فتوحات را در سر می پروراندی. تو حتی در آن مواقع هم خیلی خودخواه و سرد بودی که بتوانی واقعا از زندگیت لذت ببری.

 

پنینا: یعنی می خواهی  مرا قانع کنی، که در غیراین صورت تو نزد من می ماندی؟

شاهزاده ی دروغین:  من امروز دیگر نمی خواهم که به هیچ طریقی تو را قانع کنم. من اقرار می کنم: من قصد نداشتم که خود را وابسته کنم. ولی تو نمی توانستی که آن زمان این را بدانی. --- دیگر حرفش را هم نزنیم! تو برای خودخواهی ات تنبیه شدی. و من؟ من دیگر جوان نیستم. ادای یک خواستگار ادبی و دائمی  را درآوردن دارد یواش یواش مبتذل می شود. شانس آدم هم کم تر می شود. جهان گنجایش آدم هائی مثل ما را ندارد، پنینا. اینجا، یکی از آخرین کشور هائی است که من انتظارش را می کشیدم.    

 

پنینا:   آخرین؟ هیچ کدام از خواستگارهای شاهزاده تا کنون وارد کشوری بدین پهناوری نشده بود.

 

شاهزاده ی دروغین:  پنینای گرامی! شاید تو امور را خیلی سیاه تر از آنچه واقعا هستند، می بینی.

 

پنینا:  سیاه؟ امور برای من همیشه سیاه هستند. ولی اینجا دریچه ی امیدی گشوده شده است. بله، دوست عزیز؛ آخر و عاقبت بدی انتظارت را می کشد. حق نیز همین است. 

 

شاهزاده ی دروغین:  باید بگویم؛ که تو خیلی سرسخت هستی. مثل اینکه زندگی برده ها بر تو اثر گذاشته است. و این برای تو خیلی خوب است.

 

پنینا  (خشمگین): تو یک هیولا هستی!

 

شاهزاده ی دروغین:  بر عکس: من آمده ام تا یک هیولا را به دام بکشم.

 

پنینا:   تو طوری عمل می کنی، مثل اینکه شاهزاده را در دست داری. ولی من به تو توصیه می کنم، که زیاده از حد از خود راضی نباشی. و فراموش مکن که من آنجا هستم. 

 

شاهزاده ی دروغین: قصد داری به من خیانت کنی؟

 

پنینا: من این را برای بعدا گذاشته ام.  به گمان من؛ تو هم راه دیگر خواستگاران را خواهی رفت. شاید هم به تو خیانت کنم.

 

شاهزاده ی دروغین:  تا ببینیم چه پیش می آید.

 

پنینا:  تو به اندازه کافی مجرب هستی که بدانی که غرور زخم خورده چه تیغ خطرناکی است. تو باور نداری که من هم می توانم عاشق شوم. ولی باور کن، که من تو را دوست داشتم...

 

شاهزاده ی دروغین: ولی در این صورت که تو بایستی به من کمک کنی.

 

پنینا:   دوست من؛ عشق چنین نیست. کسی که چنین فکر کند؛ اشتباه می کند.  گذشته از این، من نمی توانم به تو کمک کنم، حتی اگر می خواستم. من نمی دانم که شاهزاده راجع به چی چیز صحبت می کند. 

 

شاهزاده ی دروغین:  نمی توانی مرا پیش او ببری؟

 

پنینا:   چه فکر می کنی؟ این خلاف قانون است. او دستور قتل مرا می دهد.

 

شاهزاده ی دروغین:  پس معلوم می شود که زندگی با او چندان هم سهل و آسان نیست. ولی او باید خیلی زیبا باشد.

 

پنینا:   مردم چنین می گویند. در حقیقت او زیباتر از من نیست. ولی خیلی پیرتر از من است. 

 

شاهزاده ی دروغین:  ولی هر چه باشد؛ نوزده خواستگار تا کنون زندگی شان را به خاطر او به خطر انداخته اند.

 

پنینا:   ... هیچ کدام از آنها هم قبلا او را ندیده بودند.

 

شاهزاده ی دروغین:  مثل اینکه این هم یک بیماری مد روز است؛ با خطر مرگ.

 

پنینا: اینطور هم می شود گفت.  این بیماری از یک پرنس به پرنس دیگر سرایت می کند. با ریشحند: مثل اینکه اینک این بیماری به اقشار پائین هم سرایت کرده است.

 

شاهزاده ی دروغین:  ... تا اینکه به برده ها هم برسد. پنینای عزیز: ما آنچه هستیم؛ هستیم؛ نه آنچه بودیم. تو یک برده هستی و من یک شاهزاده. تنها فرق من با شاهزاده های دیگر این است؛ که من همیشه همان شاهزاده قبلی نیستم. 

 

پنینا:   ... و اینکه تو هیچ سرزمینی نداری که روزی وارث آن شوی.

 

شاهزاده ی دروغین:  برای اینکه من تاکنون نمی خواستم وارث هیچ سرزمینی شوم. در دربار کشورهای همسایه ی شما دیگر هیچ پرنسی وجود ندار. برای اینکه آنها همه قربانی این شاهزاده شده اند. ولی برعکس، پرنسس های زیادی در این دربارها وجود د ارند. من می توانستم با سهولت داماد یکی از این دربارها شوم.

 

پنینا:   پس چرا این کار را نکردی؟

 

شاهزاده ی دروغین:  پنینا، اگر من این را برایت تعریف کنم، یا آن را درک نخواهی کرد یا باور نخواهی کرد.

 

پنینا:   حق با توست. تو اقرار می کنی، که من با باور کردن تو، تجربه ی خوبی نکردم. 

 

شاهزاده ی دروغین:  پنینای بیچاره! می بینی، من باورم را بر خودم هرگز از دست ندادم.

 

پنینا:   هنوز از دست ندادی. ولی فردا ، وقتی که مغلوب شوی، آن را از دست خواهی داد. فردا که شرافتت را از دست دادی، و احتمالا غرق در اشک شدی،

آن را از دست خواهی داد. همانند آن شاهزاده ی ایرانی که دیروز حیثیتش را از دست داد.

 

شاهزاده ی دروغین:  او چنین کاری کرد؟

 

پنینا با تعجب: تو را؟ مردن چندان هم آسان نیست، دوست من. تو هم این را تجربه خواهی کرد. من دیگر می روم. شب خوش! حساب کار خودت را بکن. شاید برایت خوش آیند باشد؛ که مرا یکی از دوستانت حساب کنی. 

 

شاهزاده ی دروغین:  من راجع به آن فکر خواهم کرد. شب بخیر. سلام مرا به شاهزاده برسان. صبر کن؛ من فکر می کردم که تو از طرف شاهزاده پیامی برای من داری؟

 

پنینا:  این کار به خودی خود  انجام شد. شب بخیر.

 

(صدای پا، اتاق قبلی)

 

توراندخت: خوب، با او صحبت کردی؟

 

پنینا:   بله.

 

توراندخت: او را می خواهی؟

 

پنینا:   من او را نمی خواهم.

 

توراندخت: پس تکلیف او هم روشن شد.

 

پنینا:   شاید.

 

توراندخت: یعنی چه: شاید.

 

پنینا:   شاید او تو را مغلوب کند. او خیلی با هوش است.

 

توراندخت: می خواهی بگوئی که او زیرک تر از من است.

 

پنینا:  (کم حرف) من نمی خواهم چیزی بگویم. من خسته هستم. اجازه دارم بروم بخوابم.

 

توراندخت: نه، باید چیزی برایم بخوانی.

 

پنینا (به خود می آید): خوب، من چیزی برایت می خوانم.

 

توراندخت: به من نگو "تو".  گذشته ی تو برای من بی تفاوت است. برایت خیلی خوب می شد؛ که این گذشته را فراموش کنی.

 

پنینا:  (متفکرانه) هنوز نه. من مایل هستم که یک بار با او مصاف کنم.

 

توراندخت: تو معماگونه حرف می زنی. ولی معماهای تو برای من جالب نیستند. بخوان!

 

پنینا:   می خواند (هنگام خواندن موسیقی با صدای آهسته پخش شود): روزی  یو یون هاو خاقان چین در باغش قدم می زد و آنجا دختری را دید که روی چمن ها ایستاده بود. زیبائی غیرقابل تفصیر این دختر خاقان را شادمان کرد. خاقان با شرم به طرف دختر رفت. ولی وقتی که او دختر را از نردیک دید، هراسان شد. برای اینکه او ...

خواندن را به ندرت ضعیف و ضعیف تر کندید. موسیقی را قوی تر کنید. شب به ندرت به آخر می رسد.  

 

توراندخت در این دیالوگ با لحنی طعن آمیز:هو؛ چه می خواهی به من بگوئی؟

 

هو (زیاده گو و عصبی): شاهزاده؛ من لزومی نمی بینم؛ که زیاد سخن بگویم. من معتقدم؛ که شما و من؛ یعنی ما بدون اینکه زیاد با هم حرف بزنیم؛ یکدیگر را خوب درک می کنیم. 

 

توراندخت: اینها که کلمات زیادی بودند. هو. تو می توانی آن را به اختصار هم بگوئی. 

 

هو:   شاهزاده؛ ما به خواسته هایمان رسیدیم. آیا باید واضح تر سخن بگویم.

 

توراندخت: شاید کمی واضح تر. من امشب خیلی ناآرام خوابیدم و احتمالا کمی ثقیل هستم.

 

هو: این خوب نیست؛ شاهزاده. امروز که شما امتحان دارید نباید ثقیل باشید.

 

توراندخت: هو، نگران مباش. من دست و پایم را جمع می کنم. از پس یک خواستگار برخواهم آمد. چه می خواستی بگوئی؟

 

هو:   ما به خواسته هایمان رسیدیم، شاهزاده. من حساب کردم که با این نوزده شاهزاده ای که ما آنها را – بهتر است بگوئیم- از سر راهمان برداشتیم، نواده های مذکر همسایه های شما چنان تارومار شده اند که می توان آنها را منقرض نامید. و طولی نخواهد کشید که این حاکمان خود نیز بمیرند. زیرا که آنها همه پیر و فرتوت هستند. شاید هم به خاطر از دست دادن عزیزانشان؛ دچارپیری زودرس شده اند. و بعد، شاهزاده ما این کشورها را یکی بعد از دیگری مغلوب خواهیم کرد. و موقع حکومت پیروزمندانه ی توراندخت خواهد رسید.   

 

توراندخت: نقل قول می کند: توراندخت، امپراطوره ی زمان؛ حاکمه ی بکر.

 

هو:  در این باره باید تصمیم گرفته شود.

 

توراندخت: این طور فکر می کنی؛ هو؟ کی باید در این مورد تصمیم بگیرد؟

 

هو:   شاهزاده، تا کنون که ما با هم در مورد این احکام تصمیم می گرفتیم.

 

توراندخت: و تو معتقدی که همینطور هم باید بماند؟ تا اینکه خاقان هو به داد من برسد و اوست که من بعد تصمیم گیری می کند. 

 

هو: شاهزاده!   

 

توراندخت: درست نیست؛ دوست من؟ من به نیت تو پی برده ام  و تا آنجائیکه به کارمان مربوط است؛ که ما همدیگر را خوب درک می کردیم. ولی در مورد اغراضمان همیشه با هم یک نظر نداشته ایم. هو، من از خودم می پرسم که آیا اهداف ما یکی است؟

 

هو:   شاهزاده؛ به عقیده ی من ...

 

توراندخت: چه می شود؛ اگر تو از عهده ی امتحانهایت درنیائی، هو؟

 

هو:   شاهزاده؛ تا آن موقع؛ این امتحانات کار خود را کرده اند. و بعد از آن هم ما این امتحانات را لغو خواهیم کرد. 

 

توراندخت: اینگونه فکر می کنی؟ مردم چه فکر خواهند کرد؟ امتحانات تصمیم خدایان هستند. می گوئی که مردم باید از شنود ما به کلام خدایان دست بردارند؟

 

هو: (با حقارت می نگرد) کار آسانی است که مردم را به یک تصمیم جدید خدایان معتقد گرداند.

 

توراندخت: می فهمم؛ خاقان چین!

 

هو:   شما را چه می شود؛ شاهزاده. امروز خیلی عجیب هستید ...

 

توراندخت: عجیب هستم؟ فراموش نکنید؛ که من امروز امتحانی را پیش رو دارم. مردم می گویند؛ که شاهزاده ی آستراخان خیلی باهوش و زیرک است.

 

هو:  (تحقیرکنان) آستراخان! آستراخان چیست؟ جز اینکه کشور بسیار کوچکی است؛ بسیار دور از شما؛ در سواحل دریای خرز. اگر خاویار از آنجا به اینجا نمی آمد؛ هیچ کس از وجود این کشور حتی خبر هم نداشت. آستراخان فقط بخشش بزرگی است.

 

توراندخت: ولی ما نباید یک خواستگار را جواب کنیم. حتی یک چنین قانونی را می توان تغییر داد. متوجه خاقان شدید؛ عالیجناب!

 

خاقان وارد می شود: صبح بخیر؛ فرزندم.

 

توراندخت: صبح بخیر، پدر!

 

خاقان (مضحکانه): هو؛ تو هم اینجا هستی. البته تو همیشه اینجا هستی. گاهی اوقات چنین به نظر می رسد؛ که تو در آن واحد در چند مکان هستی.

 

هو:  عالیجناب؛ من همیشه آنجائی هستم؛ که بتوانم کشور چین را قوی و تاج و تخت آن را محکم کنم. 

 

توراندخت: بدون هو ما الآن کجا بودیم؛ پدر!

 

خاقان: همینجائی بودیم که الآن هستیم. شاید اینقدر قدرتمند نبودیم. و قدر مسلم اینکه اینقدر هم بدهی نداشتیم. اینها با هم موازنه هستند. آماده هستی، توراندخت؟

 

توراندخت: وقت آن رسیده است؟

 

خاقان: مردم دارند جمع می شوند.

 

هو:  (منافقانه) شاهزاده، امیدوارم که خدایان برد شما را تثبیت کنند. و پیروزی برای کشور ما.

 

توراندخت: خدایان چیزی جز پیروزی هدیه نمی دهند. سوال این است که پیروزی برای چه کسی؟

 

خاقان: تو که دوباره داری دشنام می دهی؛ فرزندم. کمی به خدایان اعتماد داشتن؛ می تواند امروز به تو کمک کند. این برای اولین بار است؛ که یک پرنس قبل از آغاز امتحان دست و پای خود را گم نکرده است.

 

هو:  ولی من مطمئن هستم که او بعد از امتحان سرش را از دست خواهد داد. من آماده هستم. 

 

موسیقی رژه پخش شود

 

خاقان: پرنس خلف؛ شاهزاده ی آستراخان؛ شما آمده اید تا از پرنسس توراندخت؛ شاهزاده ی چین خواستگاری کنید. آیا شما آماده هستید، که امتحان بدهید.

 

شاهزاده ی دروغین:  مثل اینکه این تنها روشی است که می توان شاهزاده را شناخت. ... زمزمه ی مردم.

 

خاقان: خلف، شاهزاده ی آستراخان، من از شما سوال نمی کنم، بلکه با شما سخن می گویم. شما حاضر هستید که این امتحان را بدهید. اگر از این امتحان سربلند بیرون آئید؛ شاهزاده توراندخت شما را به همسری برخواهد گزید. ولی اگر از این امتحان سربلند بیرون نیائید؛ نیمه شب کشته خواهید شد. طوری که  قانون پیش بینی کرده است.   

 

موسیقی رژه پخش شود

 

پنینا نزدیک میکروفون؛ با صدای آهسته: او را چگونه می بینی، شاهزاده!  

 

توراندخت: خوب؛ او دیگر خیلی جوان نیست. 

 

پنینا:  ولی برای تو پیر هم نیست.

 

توراندخت: (با عصبانیت) خفه شو.

 

خاقان: (مثل بالا). امتحان در یک مصاحبه از سوال و جواب تشکیل می شود. ولی: فقط شاهزاده توراندخت مجاز است که سوال کند و خواستگار باید جواب دهد. کلمات "بله" و "نه" به عنوان جواب قابل قبول نیستند. اگرهرکدام از طرفین در حین امتحان رشته سخن را گم کنند یا سردرگم شود؛ یا از جواب دادن بازماند؛ امتحان را باخته است. امتحان باید تا موقعی ادامه می یابد تا یکی از طرفین رشته کلام را گم کرده یا  از جواب دادن بازماند یا خود سردرگم شود. دربار نقش قاضی را برعهده می گیرد. من هم حکم را قرائت می کنم. آماده هستید؛ شاهزاده؟ 

 

 

شاهزاده ی دروغین:  من آماده ام.

 

خاقان: امتحان شروع می شود.

 

موسیقی رژه پخش شود

 

مصاحبه با صدای بلند؛ زیرا که طرفین فاصله ی زیادی از هم دارند.

 

توراندخت: صبح بخیر، پرنس!

 

شاهزاده ی دروغین:  صبح بخیر پرنسس!

 

توراندخت: آیا با آرامش خوابیدید؟

 

شاهزاده ی دروغین:  من چنان عالی آرمیده بودم؛ که مرا برای امتحان بیدار کردند.

توراندخت: و باوجود این می توان دریافت که شما هیجان زده هستید، پرنس. رنگتان پریده است. یا اینکه من اشتباه می کنم؟ 

 

شاهزاده ی دروغین:  شما اشتباه می کنید، پرنسس.

 

توراندخت: پرنس، من شما را می بینم؛ ولی شما نمی توانید خودتان را ببینید. می توانید برای من توضیح دهید که چرا رنگتان پریده است.

 

شاهزاده ی دروغین:  من می توانم؛ پرنسس. من از مملکتی می آیم که رنگ پوست مردمانش با رنگ پوست مردم کشور شما تفاوت دارد. رنگ پوست مردم کشور شما به رنگ پوست یک گلابی رسیده می ماند؛ ولی رنگ پوست مردم کشور ما به رنگ پوست یک هلو شباهت دارد.

 

توراندخت: کدام یک از آنها زیباترند؟

 

شاهزاده ی دروغین:  شرم و حیا به من این اجازه را نمی دهند که جواب این سوال را بدهم.

 

توراندخت: شرم و حیا؛ شاهزاده؟ من باید بگویم که شما خوب می توانید شرم و حیا را پنهان کنید!

 

شاهزاده ی دروغین:  شاهزاده، هیچ صفت وخصلتی را نمی توان فقط با دیدن مشاهده کرد؛ به جز زیبائی.  البته اگر زیبائی را یکی از صفات بدانیم.

 

توراندخت: مردم در باره ی یکی از نیاکان من به نام خاقان یو مین می گویند که او می توانست فقط با یک نگاه در مردم آنها را به حد کمال انسانیت برساند. 

 

شاهزاده ی دروغین:  شاهزاده ی گرامی، توراندخت عزیز، شما که می دانید: هیچ کس به اندازه ی یکی از نیاکانش از صفات نیک انباشته نیست، خصوصا اگر مدتها هم از مرگ او گذشته باشد.

 

توراندخت: پرنس، من معتقدم که این جمله سازی های شما بسیار شجاعانه تر از آن باشند؛ که برای شما نفعی داشته باشد.

 

شاهزاده ی دروغین:  من معتقد نیستم که این جمله سازی های شجاعانه ی آنهائی بوده باشد؛ که قبل از من روی این صندلی ها نشسته بودند و سرشان را باختند. گذشته از این، شاهزاده؛  شما اجازه ندارید که از من به عنوان یک غریبه همان حرمت و احترامی را توقع داشته باشید که شما با آن در مقابل نیاکانتان می ایستید.

 

توراندخت: فقط یک نگاه از طرف خاقان یو مین باعث می شد تا یک قاتل، گریان به اعمالش اقرار کند؛ یا یک سارق وسایل مسروقه را جلوی او پهن کند. 

 

شاهزاده ی دروغین:  و با آن ملایمت و اعتدالی که آن خاقان داشت؛ همه ی آن وسایل مسروقه را برای خود نگه می داشت.

 

توراندخت: پرنس! من برای دومین بار به شما اخطار می دهم!

 

شاهزاده ی دروغین:  شاهزاده! من این تعیین را در لفافه ی یک سوال می پیچیدم، اگر سوال کردن برای من مجاز بود.

 

توراندخت: همسر خاقان یو مین چنان با حیا بود که در صورت حضور مردان دیگر؛ همیشه سربه زیر بود.

 

شاهزاده ی دروغین:  شاید به این علت بوده که هدایائی را که خاطرخواهانش به طور پنهانی در آغوشش انداخته بودند؛ ببیند.

 

توراندخت: پرنس! من برای سومین بار به شما اخطار می دهم. شما زیاده روی می کنید.

 

شاهزاده ی دروغین:  شاهزاده؛ مرا ببخشید. من به این علت جواب دادم؛ که قوانین از من تقاضای یک جواب را دارند. من زیاده روی کردم؛ به این علت که قوانین مشخص نکرده اند که تا چه حد می توانم بروم.

 

توراندخت: من می بینم که در شما حسی برای آداب و سنن وجود ندارد. همان سننی که در نزد پادشاهان ما وجود دارد. 

 

شاهزاده ی دروغین:  شاید؛ شاهزاده؛ شاید در من حسی برای یک سنت خاص وجود ندارد؛ همان سنتی که میوه های عجیب و غریبی مانند این سوگند شما را پدید آورده است.

 

توراندخت: شاید پرنس؛ شاید نیاکان شما طوری نباشند که بتوان برای آنها رابطه ی خاصی در نظر گرفت.

 

شاهزاده ی دروغین:  شاید.

 

توراندخت: این جواب کافی نیست.

 

شاهزاده ی دروغین:  اگر من اشتباه نکرده باشم؛ هر جوابی به جز "آری" و "خیر" جوابی کافی است.

 

توراندخت: پرنس؛ شما می خواهید قواعد این جدل را به من بیاموزید!

 

شاهزاده ی دروغین:  فقط تا حدی که من سرم را نبازم. در مواردی که بیش از این است؛ من با کمال میل از آن طفره می روم.

 

توراندخت: شما مرا به داشتن رفتاری غیرعادلانه متهم می کنید؟

 

شاهزاده ی دروغین:  حتی اگر این کار را هم کرده بودم؛ شاهزاده، احتیاط به من چنین حکم می کرد. مرا ببخشید؛ اگر موجب آن شدم که شما تهییج شوید. 

 

توراندخت( هیجان زده) تهییج؟ من که هیجان زده نیستم.

 

شاهزاده ی دروغین:  پس مرا ببخشید که اشتباه کردم.

 

توراندخت: پرنسر، مثل اینکه شما خیلی به خودتان اطمینان دارید؟

 

شاهزاده ی دروغین:  شاهزاده؛ کاشکی می توانستم- به نفع شما-  آن را حاشا کنم.

 

توراندخت: نوزده شاهزاده تا کنون روی همین صندلی که شما روی آن نشسته اید؛ نشستند. این شما را به فکر وانمی دارد؟

 

شاهزاده ی دروغین:  شاهزاده؛ شما باید اقرار کنید که این لحظه؛ زمانی نیست که راجع به سرنوشت های مختومه فکر کرد.

 

توراندخت: شما فکر نمی کنید، که من بیستمین را هم شکست خواهم داد.

 

شاهزاده ی دروغین:  من چنین فکر نمی کنم؛ شاهزاده. حالا که داریم از مصاحبه حرف می زنیم: من در مصاحبه شکست ناپذیرم.

 

توراندخت: چه چیزی شما را چنین مطمئن می کند، پرنس؟

 

شاهزاده ی دروغین:  تجربه؛ شاهزاده. تجربه؛ بزرگترین و تنها استاد و معلم ماست.

 

توراندخت: مایلید این موقعیت کنونی تان را با یکی از موقعیت های قبلیتان مقایسه کنید؟

 

شاهزاده ی دروغین:  نه. ولی به یاد دارم؛ موقعی که من پسربچه ای بیش نبودم؛ هنگام صرف غذا در دربار پدرم؛ یکی از پادشاهان همسایه را چنان مشغول کرده بودم؛ که او متوجه نشد که یکی از مامورانش که وظیفه داشت اغذیه را قبل از او خورده و آزمایش کند؛ مسموم شد و مرد. او به سخنان من گوش می داد و همچنان غذا می خورد. 

 

توراندخت: ... و مسموم شد.

 

شاهزاده ی دروغین:  نه. کسی که غذاها را آزمایش می کرد؛ مرد.

 

توراندخت: ولی دوست من؛ آن موقع که چنین قیمت گزافی را برای یک مصاحبه تعیین نمی کردند. 

 

شاهزاده ی دروغین:  شاهزاده؛ من خوشحالم که شما قیمت زندگی مرا  به عنوان یک قیمت گزاف می بینید. ولی قیمت ها آن زمان هم پائین نبودند. پادشاه باید تا آن موقع پای میز غذا نگه داشته می شد؛ تا ما نیروهای نظامی او را که در پشت دروازه ی شهر سنگر گرفته بودند؛ نابود می کردیم. 

 

توراندخت: شاهزاده؛ نیروهای نطامی مهمان تان؟

 

شاهزاده ی دروغین:  معلوم نبود که چرا مهمانها ارتش خود را به همراه می آوردند.

 

توراندخت: ... و شما از این موقعیت استفاده می کردید. شما چه آداب عجیبی دارید.

 

شاهزاده ی دروغین:  یکی ارتش مهمانهای مکار و حیله گر را نابود می کند؛ دیگری شاهزاده ها و ولیعهدهای همسایگانش را منقرض می کند. هر سرزمینی آداب و رسوم خودش را دارد.

 

همهمه 

 

توراندخت: این زدوخوردها چه مدت طول می کشیدند؟

 

شاهزاده ی دروغین:  هشت و نیم ساعت؛ شاهزاده.

 

توراندخت: و شما تمام این مدت صحبت می کردید؟

 

شاهزاده ی دروغین:  و خیلی بیشتر از این. من تازه بعد از این مدت؛ از حرف و سخن خودم لذت می بردم...  

 

توراندخت: چه مدت مدیدی!

 

شاهزاده ی دروغین:  ... و تا صبح روز بعد حرف می زدم.

 

توراندخت: و آنها به سخنان شما گوش فرا می دادند؟

 

شاهزاده ی دروغین:  به همین گونه که دربار شما به سخنان من گوش فرا می دهد. به جز یکی از عموهایم؛ که هنگام صرف غذا درگذشت.

 

توراندخت: رعد و برق به او اصابت کرد؟

 

شاهزاده ی دروغین:  نه. غذاهای مسموم شده را اشتباها به او دادند.

 

توراندخت: شاهزاده؛ یا مملکت شما؛ مملکت بربرهاست؛ یا شما دروغ می گوئید.

 

شاهزاده ی دروغین:  هر دو مورد امکان دارد؛ شاهزاده. همهمه. در این میان خواستگارها تنها از ممالک متمدن نیستند و من از  قواعد این نکته را دریافت نکردم که من باید حتما حقیقت را بگویم.  

 

توراندخت:  (به تدریج سرنخ را گم می کند) ولی با این وجود؛ چنین معمول است. پرنس. شاید شما این را ندانید، ولی قوانین نانوشته ای هم وجود دارند. من از شما می خواهم که – تا موقعی که فرصت دارید – از حقیقت پاک و ساده پیروی کنید.

 

شاهزاده ی دروغین:  حقیقت؛ شاهزاده؛ به ندرت پاک است.

 

توراندخت: (عصبانی می شود) پرنس من می بینم که شما می خواهید مرا بترسانید.

 

شاهزاده ی دروغین: برای اینکه حقیقت را گفته باشم؛ شاهزاده؛ من این قصد را دارم.

 

توراندخت: شما مثل اینکه مرا خیلی ساده انگاشته اید.

 

شاهزاده ی دروغین: نه به هیچ وجه؛ شاهزاده. شما زیباتر از یک روز بهاری هستید.

 

توراندخت: من از زیبائی سخن نمی گویم؛ پرنس. من ...

 

شاهزاده ی دروغین:  ... ولی من . شاهزاده.  من هم اینک از زیبائی سخن گفتم.

 

توراندخت: شما حرف سخن مرا قطع می کنید؛ پرنس؟

 

شاهزاده ی دروغین:  مرا ببخشید؛ شاهزاده. طوری که من از سخنان خاقان دریافتم؛ قاعده ای وجود ندارد؛ که من مجاز نباشم سخن شما را قطع کنم.

 

توراندخت: اگر هم این قاعده ای وجود نداشته باشد؛ احترام به طرف مقابل؛ به شما چنین اجازه ای را نمی دهد. اینطور نیست؛ پرنس؟ یا اینکه ترس از شکست احترامات شما را هم متواری ساخته است؟

 

شاهزاده ی دروغین:  (با احترام) شاهزاده؛ این سخن از زیبائی شما بود؛ که باعث شد تا من نرم جامعه را فراموش کنم. شاید این قابل گذشت باشد. 

 

توراندخت: من باید اقرار کنم, که شما خیلی ماهر هستید؛ پرنس.

 

شاهزاده ی دروغین:  اگر من ماهر نبودم؛ شاهزاده؛ که جرات آمدن به اینجا را نداشتم. جائی که برای من لحظه به لحظه خوش تر می شود. 

 

توراندخت: (با تمسخر) خوشحالم پرنس؛ که برایتان خسته کننده نیستم. 

 

شاهزاده ی دروغین:  خسته کننده،  شاهزاده؟ شما نمی توانید خسته کننده باشد؛ حتی اگر بخواهید. ما راجع به زیبائی سخن می گفتیم...

 

توراندخت: ... و شما مرا با یک روز بهاری مقایسه کردید. چه مقایسه ی حقیرانه ای!

 

شاهزاده ی دروغین:  نه؛ شاهزاده؛ نه. شما از بهار هیچ چیز نمی فهمید. تا کنون که بهار مختص شماست.

 

توراندخت: منظور شما چیست؛ پرنس؟

 

شاهزاده ی دروغین:  به این نکته برمی گردم؛ شاهزاده. شما از شاهزاده رکسانه[6] در بین النهرین هم زیباتر هستید. رکسانه چنان زیبا بود؛ که شش تن از برادرانش از ترس اینکه مبادا عاشق او شوند؛ خودکشی کردند.

 

توراندخت: چه خوب که من برادر ندارم.

 

شاهزاده ی دروغین:  به نظر من چنین می آید؛ که برای آنها اهمیتی نداشته که شش پرنس کمتر یا بیشتر داشته باشند. گذشته از این؛ زیبائی او سوال مربوط به نسل آینده را حل می کرد. 

 

توراندخت:  چه بر سر این شاهزاده آمد؟

 

شاهزاده ی دروغین:  برادر هفتم او را کشت.

 

توراندخت: او کجاست؟ چرا از من خواستگاری نمی کند؟

 

شاهزاده ی دروغین:  او دیگر نیازی ندارد. زیرا که او درگذشته است.

 

توراندخت: حیف.

شاهزاده ی دروغین:  درست است.

 

توراندخت: چی گفتید؟

 

شاهزاده ی دروغین:  من گفتم: درست است.

 

توراندخت: منظورتان چی بود؟

 

شاهزاده ی دروغین:  منظور من این بود که حق به جانب شماست که هفتمین برادر شاهزاده رکسانه در بین النهرین دیگر در میان زنده ها نیست.  

 

توراندخت: (بعد از مدت کوتاهی تشویش و نگرانی) او چگونه مرد؟

 

شاهزاده ی دروغین:  من او را کشتم.

 

توراندخت: انتقام گیری؟

 

شاهزاده ی دروغین:  تصادفی.

 

توراندخت: تصادفی؟

 

شاهزاده ی دروغین:  تصادفی؛ شاهزاده. همانطور که خدایان از شما سواستفاده کردند تا نقشه های شومشان را؛  نقشه هائی که برای ما انسانها غیر قابل مشاهده هستند عملی کنند؛ از من هم سواستفاده کردند.

 

همهمه

 

توراندخت: (خشمگین) پرنس؛ شما خود را فراموش کرده اید!

 

شاهزاده ی دروغین:  تا آنجائی که من سخنان خاقان را فهمیدم، این هم ممنوع نیست.

 

توراندخت: پس فراموش نکنید؛ که شما نه تنها باید مرا در این مصاحبه شکست دهید، بلکه باید دل مرا هم بدست آورید. یا اینکه این را فراموش کرده اید؟

 

شاهزاده ی دروغین:  شکست دادن و دل بدست آوردن در آن واحد؛ کار ساده ای نیست؛ شاهزاده. شما شاهزاده؛ نوزده پرنس را شکست دادید؛ ولی من فکر نمی کنم که شما دل حتی یکی از آنها را بدست آورده باشید.

 

توراندخت: من احتیاجی نداشتم. آنها همه تسلیم من شده بودند.

 

شاهزاده ی دروغین:  دچار شده بودند.

 

توراندخت: هر اسمی که می خواهید روی آن بگذارید. در هر حال: نقشی که من در این جدل دارم؛ شامل مهربانی نمی شود.

 

شاهزاده ی دروغین:  کاملا درست است.

 

توراندخت: ولی در نقش شما ؛ آن را انتظار داریم.

 

شاهزاده ی دروغین:  شاهزاده؛ من اگر نمی خواستم دل شما را به دست آورم که اینجا نمی آمدم. مرگ را می توان در جای دیگری هم بدست آورد تا اینکه در یک سرزمین غریب و در ملاعام سر کسی را بزنند.

 

توراندخت: (کم کم دارد آرامش خود را از دست می دهد، مصاحبه سرعت بیشتری به خود می گیرد) و نوزده خواستگار در این مورد طور دیگری اندیشیدند.  

 

شاهزاده ی دروغین:  اندیشیدند؟ که می داند که شما چه اندیشیدید؟

 

توراندخت: چه می خواهی بگوئی؟

 

شاهزاده ی دروغین:  شاهزاده؛  تخمین زدن افکار کار دشواری است. حتی شاهزاده ها هم گاهی شخصیت های دوگانه و روح عمیقی دارند.  

 

توراندخت: سخن شما را نمی فهمم.

 

شاهزاده ی دروغین:  آن شاهزاده ی ایرانی را در نظر بگیرید؛ که دیروز سرش را بریدند.

 

توراندخت: (تحقیر کنان) یک بچه ننه با قلبی به لطافت یک تکه ابر.

 

شاهزاده ی دروغین:  یک ضرب المثل آستراخانی می گوید: بهتر است قلبی از ابر داشته باشیم، تا قلبی از مرمر. ولی در این مورد اینجا مثل اینکه طور دیگری فکر می کنند تا در دیار ما.

 

همهمه

 

شاهزاده روزی به من گفت....

 

توراندخت: (متعجبانه) شما شاهزاده ایرانی را می شناختید؟

 

شاهزاده ی دروغین:  از دوران کودکی. ما با هم بزرگ شدیم. – از زندگی چندان دلخوش نبود. موقعی که هنوز پسر بچه ای بیش نبود؛ به من گفت؛ که می خواهد بعدا نقشی بازی کرده و به زندگی بیهوده و مضحکش خاتمه دهد.

 

همهمه ی بزرگ

 

توراندخت: این حقیقت ندارد.

 

شاهزاده ی دروغین:  (مثل اینکه دارد به گذشته می اندیشید و لبخند می زند) بله؛ بله؛ او آدم عجیب و غریبی بود؛ حتی در دوران نوجوانی اش. همیشه در کوچک ترین مواقع به گریه می افتاد. شرط می بندم؛ که اینجا هم گریه کرد.

 

توراندخت: (با خشونت فریاد می زند) همه گریه کردند!

 

شاهزاده ی دروغین:  آه؛ ؛ شاهزاده؛ پس از من ناراحت هستید که لبخند می زنم.

 

توراندخت: ( تحریک تر می شود) شاهزاده ی سوری روی همین صندلی غش کرد!

 

شاهزاده ی دروغین:  (زیاده از حد شجاعت به خرج می دهد) سوریه؟ آنجا که شاهزاده وجود نداشت. مثل اینکه دارند با شما بازی می کنند؛ شاهزاده.

 

توراندخت: (دیگر گوش نمی دهد) شاهزاده ی عرب را هم گریان به طرف مرگ کشاندند.

 

شاهزاده ی دروغین:  پرنس عربستان را؟ می توانم فکرش را بکنم. او جوان ترین زنش را بیش از همه چیز دوست داشت!

 

همهه به تدریج می خوابد.

 

توراندخت: چه گفتید؟

 

شاهزاده ی دروغین:  بله؛ او سه همسر داشت و شما حتما باید چهارمین همسرش می شدید.

 

توراندخت: (در سکوت سهمگین فریاد می زند) این دیگر .... (با صدایی که خاموش تر می شود) شما یک ...

 

شاهزاده ی دروغین:  (بی طرفانه) چرا نه. مذهبش این اجازه را به او می دهد.

 

توراندخت: ---

 

شاهزاده ی دروغین:  بله؛ تا آنجائی که من اطلاع دارم؛ حتی از قوانین مذهبش می باشد. سکوت. ولی نه بیشتر از چهار تا. ولی شاید من اشتباه کنم. سکوت محض. می فهمید؛ شاهزاده. زنهای دیگر او فقط دختر می زائیدند. ولی او می خواست که چند پسر قوی هم داشته باشد. سکوت. چرا ساکت شدید، شاهزاده؟

 

مکث.

 

هو: (با هیجان) به خاطر خدایان؛ شاهزاده؛ جواب بدهید.

 

توراندخت: (رقت آور) من نمی دانم چه باید بگویم؛ من دیگرحرفی برای گفتن ندارم.

 

همهمه

 

خاقان: برای جواب دادن دیگر دیر شده است.  او در مصاحبه از جواب دادن باز ماند.

 

توراندخت: (با صدائی متغیر) او مرا --- من باختم.

 

هو: او به سرزمین چین و تخت و تاجش توهین کرده است.

 

خاقان: (نیز فریاد می زند؛ ولی جبران کنان) صدراعظم، ساکت شوید. شاهزاده برنده شد. من معتقدم که یک سرزمین بزرگ می تواند یک توهین کوچک را تحمل کند.  سینه اش را صاف کرده و می گوید: خلف؛ شاهزاده ی آستراخان؛ شما برنده هستید و می توانید توراندخت شاهزاده ی چین را به زنی برگزینید.

 

پنینا: (با صدای بلند و واضح قریاد می زند) نه.

 

خاقان: ای برده؛ تو به خود چه اجازه ای می دهی؟

 

پنینا: (مانند بالا) او شاهزاده ی آستراخان نیست. او اصلا شاهزاده نیست. او فقط یک ماجراجوست.

 

همهمه ی بزرگ

 

هو: (آب به آسیاب او ریختن است) بگذارید این برده سخن بگوید.

 

پنینا: او ماجراجوئی است؛ که در بسیاری از ممالک از شاهزاده های آنجا خواستگاری کرده است. او همه را قال گذاشت و رفت.

 

هو: برده؛ تو این چیزها را از کجا می دانی؟

 

پنینا: من او را می شناسم. از خود او بپرسید!

 

خاقان: شاهزاده! برای گفتن چه دارید؟

 

 

شاهزاده ی دروغین:  (با متانت؛ ولی ازدلسردی خبری در او نیست) این برده درست می گوید. من شاهزاده نیستم.

 

همهمه؛ سروصدا

 

هو:(فریاد زنان) دست و پایش را ببندید و او را در سیاه چال بیندازید.

 

سروصدا آهسته می خوابد؛ موسیقی.

 

توراندخت: پنینا؛ چرا این کار را کردی؟

 

پنینا: چرا؟ من تو را درک نمی کنم؛ شاهزاده.  آیا این مطابق میل تو نبود؟

 

توراندخت: سعی نکن مرا قانع کنی که این کار تو از روی دوستی بوده است.   تو می خواستی فقط  تلافی کنی. تلافی به این خاطر که او تو را قال گذاشته بود.  

 

پنینا: البته؛ به این خاطر هم. ولی تو که باید این را خوب بفهمی.

 

توراندخت: من که نگفتم که این را نمی فهمم. پرنس کجاست؟ منظورم این است که این مرد الآن کجاست؟

 

پنینا: احتمالا در سیاه چال است. جای او همانجاست.

 

توراندخت: آیا تو او را دوست نداشتی، پنینا؟

 

پنینا:امروز ولی از او نفرت دارم. تو خود به من نگفتی که گذشته را باید فراموش کرد؟

 

توراندخت: تو این خواسته را انجام ندادی. تو گذشته ی او را فراموش نکردی. او برای تو خیلی اهمیت داشته است.

 

پنینا: من او را فراموش کرده ام.

 

توراندخت: او برای تو خیلی گرامی بوده است؛ وگرنه امروز از او چنان نفرت نداشتی.

 

پنینا: از جان من چه می خواهی؟

 

توراندخت: از جان تو؟ هیچ؟

 

پنینا: تو مرا دوست نداری.

 

توراندخت: من هرگز تو را دوست نداشتم. این که علیه من نیست.

 

پنینا: خیلی چیزها هم هست؛ که علیه توست.

 

توراندخت: این پنینای عزیز به موقعیت کسی بستگی دارد که این جرات  را به خود بدهد، حکمی علیه من صادر کند.

 

 

 

 

 

توراندخت: هو، تو لبخند می زنی؛ با وجودیکه ما دلیلی برای لبخند زدن نداریم. این علامت خوبی نیست.

 

هو: ولی ما دلیلی برای لبخند زدن داریم؛ شاهزاده.

 

توراندخت: خیلی مرموزانه حرف می زنی؛ هو. شاید به جریان نزدیک تر شویم؛ اگر تو دلیل لبخند زدنت را به من بگوئی.

 

هو: دلیل من؛ خوب ... سینه اش را صاف کرده و ادامه می دهد: شاهزاده، شما ده روز پیش شکست خوردید. 

 

توراندخت: تو نباید این را مرتب به من یادآوری کنی.

 

هو: شاهزاده، متاسفانه من موفق نشدم که شکست شما را از چشم مردم پنهان نگه دارم.

 

توراندخت: تو حتما سعی نکردی.

هو: من سعی خودم را کردم. ولی مردم همه چیز را می دانند. مردم این را هم می دانند که شاهزاده ی آستراخان پیروز از میدان بدر آمد. ولی چیزی را که نمی دانند این است؛ که شاهزاده ی آستراخان؛ شاهزاده ی آستراخان نیست. 

 

توراندخت: پس بگذارید به مردم خبردهیم. 

 

هو: (کارت برنده ای در دست دارد) لازم نیست؛ شاهزاده. تا چند ساعت دیگر شاهزاده ی آستراخان اینجا خواهد بود. شاهزاده ی حقیقی آستراخان.

 

توراندخت: تو از کجا می دانی؟

 

هو: (به شاهزاده تفوق دارد) من این را از کجا می دانم؟ من خودم به وسیله ی قاصدی از او عوت کردم که از مملکت مان دیدن کرده و از شاهزاده توراندخت خواستگاری کند. شما خواهید دید؛ شاهزاده؛ که این کار از لحاظ مملکت داری؛ لازم بوده است. ما که نباید آبروی خودمان را بریزیم؛ نه جلوی مردم  و نه جلوی ممالک همسایه مان. یک شخص ماجراجو که نباید شاهزاده توراندخت را شکست بدهد.

 

توراندخت: (غیر قابل نفوذ) می فهمم. و این شاهزاده ی حقیقی هم حتما نباید امتحان بدهد. او امتحان را برنده شده و شاهزاده توراندخت را به عنوان هدیه دریافت خواهد کرد.

 

هو: اجالتا؛ شاهزاده. (چند پهلو) این ارتباط که یک ارتباط نهائی نخواهد بود.

 

توراندخت: (ظاهرا پیشنهاد وی را می پذیرد) می فهمم؛ هو. تو صدراعظم بزرگی هستی؛ هو. ولی تو از کجا می دانستی؛ که در آستراخان یک شاهزاده هست.

 

هو: چرا نباید در آستراخان شاهزاده ای باشد؟ قاصد ما گزارش داده است؛ که آستراخان پنج شاهزاده دارد.

 

توراندخت: پنج شاهزاده! امیدوارم که تو آن یکی را دعوت کرده باشی؛ که بتواند وارث مملکت شود.

 

هو: ولی شاهزاده؛ من که معیوب نیستم.

توراندخت: هو؛ خوب تکلیف آن مرد در سیاه چال چه خواهد بود.

 

هو: تکلیف او را هم روشن کزده ایم. نیمه شب امشب؛ او را اعدام خواهیم کرد.

 

توراندخت: فعلا او را اعدام نکنید؛ هو.

 

هو: ولی شاهزاده؟

 

توراندخت: او اعدام نخواهد شد. بلکه بر عکس... او را بعد از غروب آفتاب نزد من آورید. هو. می فهمی؟ 

 

هو: (با خشمی نهان) نه. به هیچ وجه. از او چه می خواهید؛ شاهزاده؟ بعلاوه؛ او حتما بعد از ده روز حبس سر و وضع مرتبی ندارد.

 

توراندخت: سر و وضعش را مرتب کن؛ قبل از اینکه او را نزد من بیاورند.

 

هو: شاهزاده!

 

توراندخت: (تهدیدکنان) دیگر صحبتی نباشد. هو. برو؛ و کاری را که به تو واگذاشتم؛ انجام بده. یا اینکه نمی خواهی حرف مرا بفهمی؟

 

هو: (خشمگین). می فهمم. شاهزاده.

 

صدای پا

 

خاقان وارد می شود: فرزندم مرا ببخش؛ که تو را غافلگیر کردم. این برای من شادی آور است که ببینم, که صدراعظم ما با چه صورتی از اتاق تو خارج می شود.

 

توراندخت: پدر این برای شما خوب است؛ که ما صدراعظم هو را اعدام کنیم؟

 

خاقان: این یک فکر بسیار عالی است. من مدتها بود که به این فکر بودم. ولی من همیشه فکر می کردم که شما دو نفر یکدیگر را خوب می فهمید.

 

توراندخت: دوستی ما پایان یافته است؛ پدر. من اینک نقشه های دیگری دارم. 

خاقان: می خواهی مرا در جریان قرار دهی؛ فرزدم.

 

توراندخت: هنوز نه؛ پدر.

 

خاقان:امیدوارم که تو شاهزاده حقیقی آستراخان را هم در نقشه هایت داخل کنی. او هم اینک وارد شد.

 

توراندخت: چی؟ به این زودی؟ هو در سازماندهی عالی است. این را باید مد نظر داشت. او چطور آدمی است؟

 

خاقان: به نظر من او آدمی است محکم و مصمم. شاهزاده ی دروغین؛ آدم سرگرم کننده ای بود. شاید هم من اشتباه می کنم. این یک جوان تر است. در هر صورت ممکن است که او روزی خاقان چین شود و امور را به دست گیرد. 

 

توراندخت: من هم در جانب او خواهم بود پدر؟ این احتمال نخواهد داشت. ولی هر چه باشد؛ من امشب از او پذیرائی خواهم کرد.

 

خاقان: چه شادمانه است. فرزندم.

 

توراندخت: و شما پدر، می خواهید ترتیب آن را بدهید، که هو هر چه زودتر اعدام شود.

 

خاقان:طبیعی است؛ فرزندم.

 

توراندخت: پدر لطفا فراموش نکنید.

 

خاقان: من که هنوز آنقدر پیر نیستم؛ که نتوانم از منافع خودمان دفاع کنم. من با کمال میل این کار را انجام خواهم داد.

 

صدای پا

 

توراندخت: پنینا!

 

پنینا:  شاهزاده!

 

توراندخت: شاهزاده ی جدید برای تو. نه که فکر کنی؛ حق توست. ولی تو می توانی او را داشته باشی.

 

پنینا:  ولی اگر قابل پسند من نباشد؛ چی؟

 

توراندخت: ولی من دیگر این حق را به تو نمی دهم، که انتخاب کنی؛ پنینا. شاید ملتفط شده باشی، که من نقشه هائی در سر دارم. اولین قربانی این نقشه ها صدراعظم هو می باشد. تو شباهتهائی به او داری. می خواهی که تو دومین قربانی این نقشه ها باشی؟

 

پنینا:  نه؛ اگر بتوانم مانع آن شوم.

 

توراندخت: بعلاوه: او قابل پسندت خواهد بود. او یک شاهزاده است و مملکتی دارد. گرچه مملکتش زیاد تعریفی ندارد. ولی طوری که من تو را می شناسم؛ در گسترش مملکتش به او کمک خواهی کرد. 

 

پنینا:  من می توانم فکرش را بکنم.

 

توراندخت: ضمنا این آخرین موقعیت توست. من بعد من دیگر نخواهم توانست خواستگاری برایت تعیین کنم.

 

پنینا:  چه در پیش داری؟

 

توراندخت: شاید دریابی؛ شاید هم نه. امشب؛ وقتی که شاهزاده ی حقیقی آستراخان بیاید؛ تو می شوی شاهزاده و من می شوم برده. می فهمی؟ ما لباس هایمان را عوض می کنیم و تو به جای من از شاهزاده استقبال می کنی.

 

موسیقی و دوباره اتاق قبلی

 

شاهزاده ی واقعی وارد می شود. بدون ادب واقعی؛ دست و پا گم کرده؛ ولی زیرک: آیا من با شاهزاده صحبت می کنم؟

 

پنینا: شما با یک شاهزاده صحبت می کنید.

 

شاهزاده ی واقعی: من چگونه باید این مفهوم را دریابم؟

 

پنینا: خوب؛ شاهزاده های زیادی وجود دارند. درست نیست؟ من به هیچ وجه نمی خواهم خودم را "شاهزاده" تلقی کنم.

 

شاهزاده ی واقعی: (نمی فهمد) درست است.

 

پنینا (خیلی تمسخر آمیز) درست است یعنی چه؛ شاهزاده؟ مثل اینکه شما هم آن شاهزاده ای که باید باشید؛ نیستید.

 

شاهزاده ی واقعی: منظورتان رانمی فهمم، شاهزاده.

 

پنینا: خوب؛ شاهزاده های دیگری هم هستند. درست نیست؟

 

شاهزاده ی واقعی: (آشفته تر می شود)  درست است؛ شاهزاده. درست است.

 

پنینا: ...گرچه تعداد زیادی از آنها باقی نمانده است. من؛ همانطور که شما هم اطلاع دارید؛ آنها را حسابی درو کردم.

 

شاهزاده ی واقعی: (احساس خوبی ندارد) بله، می دانم؛ شاهزاده.

 

پنینا: می بینید! من می دانستم که این خبرها همه جا پخش شده است. ولی مثل اینکه در کشور شما؛ آنجا؛ آن عقب ها، در آستراخان، هنوز تعدادی از آنها وجود دارد. درست نیست؟ فقط در خانواده ی شما ...

 

شاهزاده ی واقعی: بله؛ من چهار برادر دارم.

 

پنینا: خب، این تعداد زیادی است.

 

شاهزاده ی واقعی: و هفت خواهر.

 

پنینا: آیا سرزمین شما برای یک چنین خانواده ی بزرگی کفایت می کند؟

 

شاهزاده ی واقعی: من نمی فهمم، شاهزاده؟

 

پنینا: منظورم این است که برای همه چیزی برای ارث بردن باقی خواهد ماند؟

 

شاهزاده ی واقعی از اینجا به بعد به تدریج به خود آمده و مطمئن تر می شود: نه. من اولین فرزند هستم. وارث مملکت من هستم. 

 

پنینا: بقیه چی؟

 

شاهزاده ی واقعی: من به محض اینکه پادشاه شوم؛ آنها را به جزیره سندلا[7] که جزئی از مملکت من هستند، خواهم فرستاد.

 

پنینا: شاهزاده، آیا برادرانتان با این امر موافقت خواهند کرد؟

 

شاهزاده ی واقعی: معلوم است که نه.

 

پنینا: این جزیره چقدر بزرگ است؟

 

شاهزاده ی واقعی: سابقا خیلی بزرگ بود، ولی روز به روز کوچک تر می شود.

 

پنینا: چطور؟ شاهزاده!

 

شاهزاده ی واقعی: در دریا غرق می شود. کم کم ولی مستمر. 

 

پنینا: و برادران شما هم با این جزیره غرق می شوند؟

 

شاهزاده ی واقعی: آنها هنوز از این امرخبر ندارند.

 

پنینا: می توانم فکرش را بکنم. و بعد هم شما به تنهائی صاحب مملکت خواهید شد.

 

شاهزاده ی واقعی: من اینطور فکر می کنم. (آهسته و با اعتماد) بعد هم می خواهم خواهرانم را به حکام ممالک اطراف شوی بدهم و در شب زفاف دستور قتل آن حکام را بدهم. بدین طریق وسعت کشور من بسیار بزرگتر خواهد شد. 

 

پنینا: آیا این کار مشکلی نخواهد بود؟

 

شاهزاده ی واقعی: چرا، شاهزاده؟

 

پنینا: خب، شما باید همه ی آنها را در یک روز شوهر دهید. در غیر این صورت؛ یکی از خواهرها به دیگری مشکوک خواهد شد. 

 

شاهزاده ی واقعی: (با شادمانی) شما چقدر هشیار هستید، شاهزاده. شما واقعا افکار بلندی دارید.

 

پنینا: شما هم برای توسعه فشار سالمی  در خود می بینید؛ گران بهاترین.

 

شاهزاده ی واقعی: من منظورتان را نمی فهمم، شاهزاده؟

 

پنینا: بگذریم! چه نقشه های دیگری دارید؟

 

شاهزاده ی واقعی: آه، سر من پر است از ایده ها و افکار. مردم می گویند، که من یک مرد رویائی هستم. شاهزاده.

 

پنینا: به نظر من چنین نیست، شاهزاده. ضمنا من با افراد رویائی زیاد کاری ندارم. من فکر می کنم؛ که ما بتوانیم یکدیگر را خوب درک کنیم. شما هم بر همین عقیده هستید؟

 

شاهزاده ی واقعی: آه، بله، شاهزاده.

 

پنینا:به نظر شما من زیبا هستم؛ شاهزاده؟

 

شاهزاده ی واقعی: (با شعف) چرا که نباشید؟ هوش ربا! 

 

پنینا: فکر می کنید افرادی هم باشند که برده ی مرا که آنجاست، از من زیباتر بپندارند؟ نظر شما هم همین است؛ شاهزاده؟

 

شاهزاده ی واقعی: ولی شاهزاده، یک برده؟

 

توراندخت: از اول ادای لحن گریان پنینا را در می آورد: آخ؛ من هم روزی یک شاهزاده بودم.  

 

پنینا: بله. او هم روزی یک شاهزاده بوده است. ولی خیلی از آن روزها گذشته است. من خیلی جوان بودم که کشور او را تسخیر کردیم. یک چیز دیگر، شاهزاده. آیا شما از پس امتحان برخواهید آمد؟

 

شاهزاده ی واقعی: (با نگرانی) امتحان؟ صدراعظم شما برای من پیغام فرستاده بود که امتحان برچیده شده است.

 

پنینا: متاسفانه ما به جای امتحان صدراعظم را برچیدیم، شاهزاده.

 

شاهزاده ی واقعی: (با حیرت) صدراعظم را؟

 

پنینا: او امشب اعدام می شود. مشاهده می کنید که چنین چیزهائی نزد ما به سرعت انجام می شوند.

 

شاهزاده ی واقعی: به نظر من خیلی سریع، شاهزاده.

 

پنینا: و باید هم سریع باشد، شاهزاده. اگر شما می خواهید که از دست امتحان دربروید؛ باید که مرا بربائید.

 

شاهزاده ی واقعی: بربایم؟

 

پنینا: بله. مرا بربائید؛ شاهزاده. همین امشب. طوری که مردم و خاقان خبر نشوند.

 

شاهزاده ی واقعی: مملکت چی؟ مملکت چین؟

 

پنینا: قول آن را به شما هم داده اند. آن را بعدا بدست خواهیم آورد، شاهزاده. ما که خود به خود نمی توانیم همه چیز را یک دفعه با خودمان ببریم. من در این اثنا تعدادی از گنجینه هایمان را می بندم. من بعد از نیمه شب همینجا منتظر شما هستم. – نه؛ کار دیگری می کنیم: من در خوابگاهتان به دنبال شما خواهم آمد. بگذارید اسب هایتان را زین کنند و وسایلتان را ببندید. فهمیدید، شاهزاده؟

 

شاهزاده ی واقعی: بله؛ شاهزاده. فهمیدم. (با شادمانی) من شما را می پرستم!  

 

پنینا: چه خوب؛ وگرنه تمام برنامه به هم می خورد. پس ما همدیگر را بعد از نیمه شب می بینیم. 

 

شاهزاده ی واقعی:   بله. مکث. تاخیر و تردید. این برده را هم با خودمان ببریم؟

 

پنینا: به چه چیزهائی فکر می کنید، شاهزاده؟ خیلی خطرناک است. نه، نه. بروید. تا بعد.

 

شاهزاده ی واقعی:   تا بعد، شاهزاده. من از بی طاقتی می سوزم. شاهزاده.

 

پنینا:  (به توراندخت) او از بی طاقتی می سوزد. شاهزاده. شما باید از من راضی باشید. شاهزاده. 

 

توراندخت: راضی هستم. برای اولین و آخرین بار. (با تمسخر): من به خاطر شاهزاده و مملکتش به تو تبریک می گویم.

 

پنینا:  نگران مباش. مملکت از دست من در نخواهد رفت. و شاهزاده هم به سرنوشت دیگر شاهزاده های تو مبتلا خواهد شد.  

 

توراندخت: فقط چهار برادرش باقی می مانند.

 

پنینا:  شاید یکی از آنها مورد پسند من باشد. اگر نه؛ که او هم مانند دیگران در  جزیره ی غرق شونده  باقی خواهد ماند. شاهزاده؛ نگران من مباش.

 

توراندخت: اگر بگویم که چنین قصدی داشته ام؛ دروغ گفته ام.

 

پنینا: من از تو خیلی چیزها آموختم، توراندخت.

 

توراندخت: شاید. ولی خیلی چیزها را هم هرگز نخواهی آموخت. یا نزد من نخواهی آموخت. خود من تازه شروع کرده ام، که پاره ای چیزهای مهم را بیاموزم. – ولی تو این چیزها را درک نمی کنی. امشب مواظب خودتان باشید؛ که نگهبانها یا خاقان شما را نبینند. (با ترحمی نرم): خاقان بی چاره! او هم باید در این سنین پیری چند چیز را بیاموزد.

موسیقی:  شب می شود. همان اصوات.

 

توراندخت: لیانگ!      

 

لیانگ: شاهزاده!؟

 

توراندخت: آینه!       

 

لیانگ: بفرمائید، شاهزاده!

 

مکث کوتاه

 

توراندخت: آیا من هنوز زیبا هستم، لیانگ؟ آیا به نظر تو من هنوز زیبا هستم؟        

 

لیانگ: عجیب است، شاهزاده. از زمانی که شما شکست خوردید؛ زیباتر شده اید.

 

توراندخت:  واقعا، لیانگ؟ مکث. تو می اوانی اینک زندانی را به درون بیاوری.       

 

شاهزاده ی دروغین: شما دستور دادخ بودید که مرا نزد شما بیاورند؟

 

توراندخت:   بله من دستور داده بودم؛ شاهزاده. یا اینکه شما را چگونه باید خطاب کنم.

 

شاهزاده ی دروغین:  شما می توانید مرا با خیال راحت شاهزاده خطاب کنید. من سالهاست که این لقب را دارم و به آن عادت کرده ام و القاب دیگر را هم فراموش کرده ام. 

 

توراندخت:   شما واقعا از کدام کشور می آئید؛ شاهزاده؟

 

شاهزاده ی دروغین:  این را هم دیگر نمی دانم. من هرگز به آن نیندیشیده ام. آنقدر کشورها به عنوان وطن به من خدمت کرده اند؛ که من وطن اصلی ام را کاملا فراموش کرده ام.

 

توراندخت:   شما مرا شکست دادید؛ شاهزاده.

 

شاهزاده ی دروغین: من ده روز فرصت داشتم که از این شکست ابراز پشیمانی کنم.

 

توراندخت: آیا این ده روز ناخواسته برای ابراز پشیمانی بهتر از یک مرگ سریع نبود. 

 

شاهزاده ی دروغین:   جواب این سوال به آن بستگی دارد؛ که بعد از این ده روز چه اتفاقی بیفتد.

 

توراندخت:   آزادی؛ شاهزاده.

 

شاهزاده ی دروغین:   (خیلی سرد) من از شما خیلی متشکر هستم؛ شاهزاده. اجازه دارم که بدون مانع از اینجا بروم.

 

توراندخت:   (قدری تند و سریع): لطفا قدری بیشتر بمانید. شاهزاده. من مایلم که ... (به لکنت می افتد)

 

شاهزاده ی دروغین:   شاهزاده؛ اگر می خواهید به من بگوئید؛ که با هیچ کس دیگری راجع به پیروزی ام صحبت کنم؛ نگران نباشید. من شما و مملکت چین را همانند یک کابوس از حافظه ام پاک خواهم کرد. 

 

توراندخت:  (خیلی سرد ولی مصنوعی) شما از من رضایت ندارید، شاهزاده؟

 

شاهزاده ی دروغین: نه من چنین نیستم. شاهزاده.

 

توراندخت:   (سرد) و با این وجود باید من به سکوت شما اعتماد کنم. من خواستار قول شما هستم به عنوان یک شاهزاده، ولی به قول یک آدم ماجراجو اعتماد ندارم.

 

شاهزاده ی دروغین: (بی حرکت) شاید کار خوبی می کنید، شاهزاده.

 

توراندخت:  (یواش یواش نومید می شود): پا به پای شما آمدن خیلی سخت است.

 

شاهزاده ی دروغین:   این هم به قصد و نیت کسی دارد که می خواهد با من پا به پا بیاید.

 

توراندخت: (مثل بالا): شما ارزش های ما را ارج نمی نهید.

 

شاهزاده ی دروغین: (آرام) حق با شماست؛ شاهزاده.

 

توراندخت: (خشمگین تر و نومید تر می شود): شاهزاده! من به شما اخطار می دهم. شما هنوز هم در اختیار من هستید.

 

شاهزاده ی دروغین: (بی حرکت) من حدس می زدم که نباید به آزادی ای که چندی پیش نصیبم شد؛ اعتماد می کردم.

 

توراندخت: (نومیدانه) اینقدر کله شق نباشید! 

 

شاهزاده ی دروغین:  (خندان) ولی شاهزاده؛ این سرزنش ها پایه و اساسی ندارند. شاهزاده.

 

توراندخت:  (کم مانده به گریه بیفتد) آیا چیزی وجود دارد که شما را به حرکت آورد؟

 

شاهزاده ی دروغین: حرکت؟ چرا می خواهید مرا به حرکت آورید؛ شاهزاده؟

 

توراندخت:  (تقریبا نالان): حرکت به طرف یک احساس انسانی. (و شروع می کند به گریه کردن): آیا اینقدر از من متنفر هستید؟ مکث کوتاه.

 

شاهزاده ی دروغین:   (با تعجبی نه چندان طبیعی): اشک؟ شاهزاده؛ اشک؟ این کار زیرکانه ای نیست. زنها نباید جلوی مردها گریه کنند.

 

توراندخت:  )با ناله) شما یک ...

 

شاهزاده ی دروغین: ... اشک سعی می کند که دلسوزی بوجود آورد و کاملا برعکس عمل می کند. 

 

توراندخت:  (مثل بالا، سر او فریاد می کشد) شما انسان نیستید!

 

شاهزاده ی دروغین:  من؟ من انسان نیستم، شاهزاده؟ من این تهمت ها را کمی ناعادلانه می بینم.  

 

توراندخت:  (اشک ریزان، ولی کمی مضحک به نظر می رسد) من دستور می دهم تو را اعدام کنند. بله، دستور می دهم تو را اعدام کنند.

 

شاهزاده ی دروغین:  می بینید؟ شما به من می گوئید که من انسان نیستم. اجازه دارم بروم؟

 

توراندخت: (سر او فریاد می کشد) نه!

 

شاهزاده ی دروغین:  (مثل اینکه مایوس شده است) شاهزاده، پس لااقل اجازه دهید بنشینم. من کمی خسته هستم. فکر کنید: من ده روز زندانی بوده ام بدون اینکه موقعیتی برای نشستن داشته باشم؛ به جز روی زمین که آن هم خیس بود.  

 

توراندخت:  (هق هق کنان) خیس بود؟ من از این بابت متاسفم، شاهزاده! من واقعا متاسفم!

 

شاهزاده ی دروغین: (از این به بعد کمی ملایم تر می شود) بس است، دیگر. زندان را که حالا پشت سر گذاشته ام. 

 

توراندخت:  (هق هق اش کمتر شده است) زندان ات خیلی بد بود؟

 

شاهزاده ی دروغین:  من حاشا نمی کنم که جاهای بهتری هم برای سکونت هست. ولی من به عنوان یک ماجراجو خیلی چیزها را دیده ام. من خیلی فکر کردم. سیاه چال برای من همیشه جائی برای سکوت بوده است؛ جائی که آدم به درون خودش بر می گردد.   

 

توراندخت:  (به تدریج خودش را کنترل می کند) به چه چیزهائی در زندان فکر می کردید، شاهزاده. 

 

شاهزاده ی دروغین:  خوب؛ طبیعی است به گذشته ام. من همیشه به گذشته فکر می کنم.

 

توراندخت:  پس آینده چه می شود؟

 

شاهزاده ی دروغین:  مدت مدیدی است که دیگر به آینده فکر نمی کنم. برای کسی که مسئولیتی ندارد؛ مشغله ی بی خودی است.

 

توراندخت:  (تقریبا دوباره معمولی است) شاهزاده، اگر من مسئولیتی به شما محول کنم؛ چی؟

 

شاهزاده ی دروغین:  (وانمود می کند که غافلگیر شده است) شما، شاهزاده؟

 

توراندخت:  فکر می کنید، که چنین کاری از من ساخته نیست؟

 

شاهزاده ی دروغین:  خوب، من می دانم که خیلی کارها از دست شما بر می آید.

 

توراندخت:  بگذارید که از استعدادهای من صحبت نکنیم، شاهزاده.

 

شاهزاده ی دروغین:  چرا نه، شاهزاده؟ من دوست دارم، که ما کمی در باره ی استعداهای شما صحبت کنیم.

 

توراندخت:  ما به اندازه کافی فرصت خواهیم داشت، که به این نکات برگردیم. شاهزاده؛ جواب شما چیست؛ اگز من مسئولیتی را به شما محول کنم؟

 

شاهزاده ی دروغین:  من آن را با مسئولیت پذیری یک انسان ماجراجو پاسخ خواهم داد.

 

توراندخت:  (آهسته) اگر من آن را نپذیرم؛ چی، شاهزاده؟

 

شاهزاده ی دروغین:  در این صورت؛ شاهزاده؛ باید بگویم که حیرت و احترام من؛ متغلق به شماست.

 

توراندخت:  (همانند بالا) بیش از این چی؛ شاهزاده؟

 

شاهزاده ی دروغین:  (زیرکانه) این دیگر به شما بستگی دارد. اگر شما خواستار  بیش از این هستید، باید که بیش از این هم از خودتان مایه بگذارید.

 

توراندخت:  (ملایم) من این را می دانم. ولی من می توانم این سعی را هم بکنم. درست است؟

 

شاهزاده ی دروغین:  (حساب شده) شاهزاده؛ فکر کنید؛ که اگر من بخواهم از این زندگی ماجراجوئی دست بردارم؛ باید که غرامت بزرگی در این مورد پرداخت شود.

 

توراندخت:  (هم شادمان و هم عصبانی) شما می خواهید از من باج بگیرید؟

 

شاهزاده ی دروغین:  من می بینم که در این موقعیت عالی قرار گرفته ام.

 

توراندخت:  آه، ماجراجوی محترم. فکر می کنید که من نمی دانم که شما به آخر خط رسیده اید. فقط یک کشور را اسم ببرید؛ که شما بدون خطر بتوانید وارد دربار آن بشوید؟

 

شاهزاده ی دروغین:  (شادمان) ولی حالا شما دارید از من باج می گیرید. ولی باید اضافه بکنم که باج گیری خیلی به شما می آید.

 

توراندخت:  بله شاهزاده، من دارم عوض می شوم.

 

شاهزاده ی دروغین:  وقت آن هم رسیده است. خدایان هنوز شما را دوست ندارند.

 

توراندخت:  (متعجبانه) شما هم با خدایان دست به یکی کرده اید. ایا شما به خدایان اعتقاد دارید، شاهزاده؟

 

شاهزاده ی دروغین:  من به شخصه؛ نه، شاهزاده.

 

توراندخت:  فکر می کردم.

 

شاهزاده ی دروغین:  ولی من آنها را انکار هم نمی کنم. شاید خدایان وجود داشته باشند؛ نمی دانم. ولی در هر حال خدایان من نیستند. طبق تجربه ی من؛ مصیبت هم از طرف با ایمان ها و هم از طرف بی ایمان ها نازل می شود. ولی اگر خدایان وجود داشته باشند؛ مصیبت فقط از طرف آنها نازل می شود.

 

توراندخت: (تمسخرکنان) به چه چیزهائی که شما نیندیشیده اید. شاهزاده. شما یک متفکر هستید. 

 

شاهزاده ی دروغین:  و شما شاهزاده؛ شما یک بچه ی لوس و ننری هستید، که تا کنون مصیت های زیادی به بار آورده است...

 

توراندخت:  (بازی کنان) ... بچه ای که دلش می خواهد همچنان لوس بازی هایش را درآورد.

 

از بیرون صدای مردم شنیده می شود. نخست از دور، ولی کم کم نزدیک تر می شود.

 

شاهزاده ی دروغین:  مردم چه می خواهند؟

 

توراندخت:  من نمی دانم. شاید می خواهند شاهزاده ی آستراخان را ببینند؛ همان شاهزاده ای که مرا شکست داد. شاید هم می خواهند صدراعظم هو را ببینند؛ همانی را که من شکست دادم. اعدام یک صدراعظم برای مردم ما یک چیز تازه ای می باشد.

 

شاهزاده ی دروغین:  صدراعظم شما؟ بله؛ یادم آمد. او نگاه خیلی بدی داشت. او چه کار کرده بود؟

 

توراندخت:  آه؛ خیلی چیزها، تقریبا همه کاری.

 

شاهزاده ی دروغین:  (شوخی کنان تهدید می کند) شما اغراق می کنید؛ شاهزاده! من معتقدم که این زیبائی صدراعظم هو نبود که سر نوزده نفر را بر باد داد.

 

توراندخت:  ما که نباید راجع به آن صحبت کنیم. شاهزاده.

 

شاهزاده ی دروغین:  من راجع به آن صحبت می کنم؛ هر وقت که دلم بخواهد.

 

صدای مردم بلند تر می شود. آنها نزدیک تر می آیند. آنها فریاد می زنند "شاهزاده توراندخت" و "شاهزاده خلف".

 

توراندخت:  ولی نه حالا، شاهزاده! گوش کنید؛ مردم دارند مرا فریاد می زنند! و شما را!

 

شاهزاده ی دروغین:  پس بگذارید که برویم پائین؛ نزد مردم. شما حتما تاکنون فقط تا دروازه های باغ سلطنتی  پایتخت تان رفته اید و نه بیش از آن.

 

توراندخت:  نه هرگز.

 

شاهزاده ی دروغین: شما خواهید دید که حتی برای یک شاهزاده هم هیجان انگیز است. این اولین ماجراجوئی شما خواهد بود. بیائید!

 

توراندخت:  آیا شما خیابانهای پایتخت ما را می شناسید؟

 

شاهزاده ی دروغین:  یک نفر ماجراجو خیابانهای تمام پایتخت ها را در رویاهایش می شناسد.

 

توراندخت:  و کسی لباس های ما را نخواهد درید یا پا روی پای ما نخواهد گذاشت؟

 

شاهزاده ی دروغین:  البته که این کار را می کنند. این هم جزئی از آن است. بیائید شاهزاده! بیائید. وقت آن رسیده است که من رمز و راز حکومت کردن را به شما بیاموزم. ما از پائین شروع می کنیم. بیائید شاهزاده؛ بیائید!

 

توراندخت:  (تحریک شده است) من آمدم؛ شاهزاده.

 

صدای پا.

 

لیانگ:  راضی و خوشحال پیش خود می گوید: آه؛ بالاخره موقع آن فرارسید! مکث؛ بیرون سروصدای مردم، شادمانی. بله؛ بله؛ نوزده سر شاهانه برای قلب یک نفر ماجراجو. جلوی پنجره . ولی مثل اینکه ارزش آن را داشته است. آه می کشد: خدایان گاهی آدم را معماپیج می کنند.

 

صدای پا.

 

ترسان: عالیجناب!

 

خاقان: شاهزاده کجاست؟

 

لیانگ: شاهزاده کجاست؛ عالیجناب؟ نشانتان بدهم؟ آن پائین؛ توی خیابان. دست در دست آن ماجراجو؛ در بین مردم.

 

خاقان: (به آرامی) شاید این خواسته ی خدایان بوده باشد؟ آه می کشد: هیچ نمی شود روی آنها حساب کرد. اصلا نمی شود روی آنها حساب کرد –

 

لیانگ: حرف خاقان را قطع می کند: شما کفر می گوئید؛ عالجناب!

 

خاقان: حق به جانب توست؛ برده! ما مجاز نیستیم ...

 

 لیانگ: می بینید عالیجناب! آنها آنجا دارند می روند.

 

خاقان: می بینم.

 

 لیانگ: (تحت تاثیر قرار گرفته، پیر شده) من می دانم که این خواست خدایان بوده است. غیر از این چه می توانست باشد.

 

خاقان: حق با توست؛ برده. اسمت چیست؟

 

 لیانگ: لیانگ عالیجناب!

 

خاقان: تو که خیلی پیر هستی، لیانگ؟

 

لیانگ: شاید بیش از صد سال داشته باشم، عالیجناب! ولی حالا دلم می خواهد که چند سال دیگر هم زندگی کنم.

 

موسیقی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[1] Prinzessin Turandot

[2] Carlo Gozzi

[3] Carl Gustav Vollmoeller

[4] Giacomo Puccini

[5] Ferdinand Thieriot

[6] Roxane

[7] Sendla

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٦

جمهوری حیوانات - نمایشنامه‌ای در 15 پرده - اثر: ادوارد فون باورن‌فلد

جمهوری حیوانات 

نمایشنامه‌ای در 15 پرده 

اثر: ادوارد فون باورن‌فلد

 

در باره‌ی این کتاب

"ادوارد فون باورن فلد"  نمایشنامه "جمهوری حیوانات" را در سال 1848 نوشت؛ سالی که آتش انقلاب نه تنها اطریش و آلمان را؛ بلکه قسمت بزرگی از اروپا را در خود فروکشیده بود. نمایشنامه این نوییسنده سیاسی‌نویس اطلاعات مفیدی در باره وقایع سیاسی آن دوره در خود گنجانده است. به همین علت این کتاب برای تدریس در مدارس آلمان در رشته های تاریخ و علوم اجتماعی نیزمناسب تشخیص داده شد و قابل قیاس با "مزرعه‌ی حیوانات" اثر جرج اورول می باشد.

تصاویر این کتاب را "ماتیاس رانفتل[1]" (1804-1854) که از نقاشان به نام دوره بیدرمایر در اطریش بوده؛ رسم نموده است. وی به رافائل سگی معروف بوده است؛ زیرا که وی علاقه‌اس وافر به تصاویر حیوانات؛ خصوصا به سگ داشته است. شاید به همین علت سگ‌های زیادی از نژادهای مختلف در این نمایشنامه نقشی به عهده دارند.

"باورن فلد" – و جرج اورول تقریبا 100 سال بعد از وی – می‌خواستند به وسیله این نمایشنامه‌ها نشان دهند که پاره ای از انقلابات به یک نظام جبار و زورگو مبدل می شوند. این کتاب ولی زمانی نوشته شده (آوریل 1848) ؛ که هنوز در اطریش انقلابی به وقوع نپیوسته بود و به همین علت هم "باورن فلد" وقایع و اتفاقات انقلابهای فرانسه را که در سالهای 1830 و 1848 به وقوع پیوسته بودند؛ سرمشق قرار داد. در نیمه دوم کتاب و خصوصا از پرده دهم به بعد؛ نویسنده فقط از قوه تخیلات خود کمک گرفته است.   

نویسنده اقکار اصلی خود را در پرده سیزدهم به روی کاغذ اورده است؛ وی آنجا چنین می نویسد:

موش‌کور: . . . می خواهید به شما بگویم که آخر و عاقبت ما چه خواهد شد؟ جمهوری دوامی نخواهد داشت. مردم خود را متقابلا لت و پار می کنند. یک جنگ داخلی اتفاق خواهد افتاد. یک خونریزی, یک قتل عام. بعد هم یک جبار و ستمگر؛ یک حاکم نظامی خواهد آمد. این آخر و عاقبت کار ما خواهد بود. 

 عقاب:خوب بعد؟

موش‌کور: بعد چی؟ بعد هیچی. بعد همه چیز به پایان می رسد. بعد همه چیز دوباره از نو شروع می شود. تاریخ یک تکرار ابدی است. 

 

قایع و اتفاقات تاریخی و پشت پرده کتاب

بهار 1848 فاز اول انقلاب در وین- اطریش

ادوارد فون باورن فلد؛ نه تنهای در سالهای قبل از انقلاب 1848 از لحاظ سیاسی فعالیت می کرد؛ بلکه در حین انفلاب هم در صف اول قرار داشت. چه به لحاظ سیاسی و چه به لحاظ ادبی؛ همانطور که این کتاب و این نمایشنامه نشان می‌دهند. 

"باورن فلد" در 11 مارس 1848 با موافقت دوستش "باخ"؛ که در سال 1848 وزیر دادگستری بوده و در سال 1849 نیز وزیر کشور شد؛  نامه ای به دولت وقت نوشت؛ که این نامه در همان روز نیز به دولت اطریش تحویل داده شد.  دو روز بعد از این نامه در تاریخ 13 مارس 1848 باورن فلد و دوستش "گرون" شاهد شروع انقلاب می‌شوند.  در همین روز "مترنیکس[2]" عزل می شود. "باورن فلد" در تاریخ 15 مارس به حضور پادشاه اطریش می رود و از وی می خواهد که سلطنت را مشروطه اعلام کند.  و در تاریخ 16 مارس نیز سلطنت اطریش مشروطه اعلام می شود. "باورن فلد" در تاریخ 17 مارس درخواست می کند که یک دولت موقت تشکیل شده و امور را در دست گیرد.

 

وقایع پائیز 1848؛ فاز دوم انقلاب در وین-اطریش

در تاریخ 6 اکتبر 1848 یک لشکر برای مقابله با انقلابیون اطریش به ماموریت گسیل می شود. ولی مردم از خروج این لشکر جلوگیری می‌کنند و بدین ترتیب فاز دوم انقلاب در اطریش شروع می شود.

مردم "کنت لاتور[3]" وزیر جنگ اطریش را همان‌جا محاکمه و مجازالت کرده و زیر دست و پایشان له کرده و او را می کشند.  دربار شاهنشاهی به "اولموتس[4]"   می رود و مجلس به "کرمزیر[5]"    نقل مکان می کند.

در تاریخ 26 اکتبر 1848 ارتش شاهنشاهی اطریش به فرماندهی "ویندیش گرتس[6]" و نیروهای کرواسی به فرماندهی "یلاچیک[7]" به وین حمله می کنند.

"شوارتسنبرگ[8]" در تاریخ 27 نوامبر 1848 ظاهرا اعلام می کند که طرفدار نظام مشروطه سلطنتی است. ولی رسما یک دولت میانه رو-محافظه کار را به مردم معرفی می کند.

پادشاه  جدید "فرانتس یوزف" به سلطنت می رسد.

این وقایع و اتفاقات "ادوارد فون باورن فلد" را وادار به نوشتن چنین نمایشنامه ای کرد.

 

 در باره ادوارد فون باورن‌فلد 

ادوارد فون باورن‌فلد، نویسنده‌ی اطریشی در تاریخ 13 ژانویه 1802 در وین متولد شده و در تاریخ 9 اوت 1890 در همان شهر درگذشت. وی یکی از نویسندگان اطریشی است، که اینک متاسفانه از یاد‌ها رفته و تقریبا همه او را فراموش کرده‌اند. وی از اسامی مستعاری مانند "فلد[9]"، یا "روستیکو کامپیوس[10]" استفاده می‌کرده است.

گویا پدر او هنوز مشخص نیست، که کیست. در منابع دیگر از یک دانشجوی پزشکی اسم برده شده است و مادرش را دختر یکی از اشراف وین می‌دانند.

باورن‌فلد از سال 1818 تا 1820 در دانشگاه وین فلسفه خوانده و سپس از سال 1820 تا 1825 را نیز در همان دانشگاه به تحصیل در رشته حقوق پرداخت و از سال 1826 به یک شغل دولتی پرداخت.

وی تا سال 1843 به همین مشاغل دولتی پرداخت و در همین سال کارمند مؤسسه بلیط‌های بخت‌آزمائی شد.

باورن‌فلد در جوار مشاغل رسمی‌اش، به نویسندگی نیز می‌پرداخته و به عنوان نویسنده‌ی آزاد فعالیت می‌کرده و قطعات ادبی و نمایشنامه می‌نوشته و به عنوان نماینده‌ی لیبرال‌های بزرگ آلمانی از دولت انتقاد می‌کرد و این نقد‌ها را در کتابهایش می‌نوشت. یکی از معروفترین نقد‌های او نمایشنامه‌ای است با عنوان "سن قانونی[11]" که در آن به نقد اوضاع آلمان، قبل از انقلاب 1848 پرداخته است، که همین اثر باعث شد تا وی عضو "فرهنگستان علوم اطریش" گردد.

"باورن‌فلد" در نوشتن نمایشنامه استادی تام داشت، خصوصا در استفاده از واژه‌هائی که به هم نزدیک هستند و غالبا با هم اشتباه می شوند یا غلط نوشته و تلفظ می شوند. او این گونه واژه‌ها را عمدا در نمایشنامه‌هایش به کار می‌برد.

نمایشنامه‌های "باورن‌فلد" در تئاتر وین تا سال 1902 تقریبا 1100 بار نمایش داده شده بودند، که این رقم نشاندهنده مهارت ،استادی، معروفیت و خصوصا محبوبیت وی می‌باشد.

وی در سال 1883 دکترای افتخاری دانشگاه وین را دریافت کرد.

از دوستان نزدیک وی می‌توان به "موریتس فون شویند[12]"، "فرانتس شوبرت[13]"، "نیکولاوس لناو[14]"، "یوحان گابریل زایدل[15]" و "فرانتس گریل‌پارتسر[16]" اشاره کرد.

"ادوارد فون باورن‌فلد" غالبا مطالب سیاسی می‌نوشت و به همین علت با اداره‌ی سانسور نیز مشکلاتی داشت.  کتاب حاضر، "جمهوری حیوانات" یکی از همین مطالب سیاسی وی می‌باشد، که به تجزیه و تحلیل و انتقاد از اوضاع سیاسی و اقتصادی اطریش در زمان زمامداری "مترنیک" می‌پردازد و به خوبی از عهده ی مقایسه با "مزرعه‌ی حیوانات" جرج اورول بر می‌آید، که 100 سال بعد از جمهوری حیوانات نوشته شده است و نویسنده‌اش قطعا کتاب "جمهوری حیوانات" را می‌شناخته است؛ زیرا که نزدیکی‌ و مشابهت محتوائی و کلامی در آنها زیاد است.

"باورن‌فلد" در وصیت‌نامه‌اش قید کرده که جایزه‌ای به نام جایزه‌ی  "باورن‌فلد" از طرف "بنیاد باورن‌فلد به متقاضیان اهدا گردد، که این جایزه از سال 1894هر ساله به یکی از شخصیت‌های سیاسی یا ادبی، یا اجتماعی اهدا می گردد.

"ادوارد باورن‌فلد"  که تا سال 1872 یکی از شهروندان عادی و معمولی وین بود، در این سال از طرف پادشاه  لقب "فون" را دریافت کرده و وارد طبقه ی اشراف گردید و از آن زمان به بعد خود را ادوارد فون باورن‌فلد می‌نامید.

در این کتاب با حیوانات زیادی سروکار داریم. هرجا که نوشته شده، مثلا سگ ویند-اشپیل یا سگ فلایشرهوند یا هر نوع سگ دیگر، باید دانست که اینها همه نژادهای مختلف سگ‌ها هستند، که اینجا اسم آلمانی آنها نوشته شده است.

از ادوارد فون باورن‌فلد تا کنون اثری به زبان فارسی ترجمه نشده است.

معروفترین آثار ادوارد فون باورن‌فلد

ادوارد فون باورن‌فلد آثار زیادی دارد، که اغلب آنها به صورت نمایشنامه‌ی کمدی؛ یا هجو؛ نوشته شده‌است؛ که معروفترین آنها عبارتند از:

  • مغناطیسی – نمایشنامه کمدی – 1823
  • بی‌ملاحظگی از طریق عشق – 1831
  • آخرین ماجرا – نمایشنامه کمدی – 1834
  • دو خانواده – درام – 1840
  • خواهر و برادر نورنبرگ – نمایشنامه کمدی – 1840
  • سن قانونی – نمایشنامه کمدی – 1846
  • از وین قدیم و جدید – 1872
  • از ورسای – نمایشنامه - 
  • مردمی و رمانتیک -  – نمایشنامه کمدی
  • سالن ادبی –  – نمایشنامه کمدی
  • پدر-  – نمایشنامه کمدی
  • خود‌آزار - – نمایشنامه کمدی
  • جمهوری حیوانات – هجو
  • یک جنگجوی آلمانی – نمایشنامه
  • فورتونا – نمایشنامه
  • فرانتس فون زیکینگن – نمایشنامه
  • اشعار

 

 

 

جمهوری حیوانات[17]

اثر: ادوارد فون باورن‌فلد[18]

(آوریل 1848)

 

وین 1872

ویلهلم براون مولر[19]

کتابفروشی شاهنشاهی و دانشگاهی

 

 

پرده‌ی اول.

 (سالنی به سبک روکوکو)

 پلنگ، ببر، یوزپلنگ جوان، کفتار و عده‌ای دیگر از اشراف با هم صحبت می‌کنند.

 پلنگ: من به شما می‌گویم، مردم دیگر به ما اعتقادی ندارند. اگر بخواهیم با صداقت صحبت کنیم، باید بگویم، که من در پوست خودم احساس خوبی ندارم.

 ببر: خجالت بکش! تو مثل یک انسان بزدل و ترسو صحبت می‌کنی. اگر ما با هم مشارکت کنیم، دیگر کسی جلودار ما نخواهد بود.

 پلنگ:  کی؟ خلق.

 ببر:گوسفندان، خلق، سوسک‌ها، مورچه‌ها؟

پلنگ:افرادی مانند این‌ها زیادند و متفکرانی هم در بین آنها هستند.

 ببر:من از صمیم قلب آنها را تحقیر می‌کنم.

 توله یوزپلنگ (ساده لوحانه): خدای من! ما همگی این کار را می‌کنیم، وقتی که دور هم جمع می‌شویم.

 پلنگ: ما متاسفانه چنان تحقیر شده‌ایم، که  در برابر این جهان فقط می‌توانیم ادای لیبرال‌ها را دربیاوریم.

 ببر:من نه. زیردستان من از من مثل یک شیطان وحشت دارند، و من آنقدر آنها را دوست دارم، که می‌خواهم بخورمشان.

کفتار: می‌خواهی آنها را بخوری. من هم همینطور.

 پلنگ: اینقدر بیخود حرف نزنید و به سخن‌های من گوش کنید. شاهنشان پیر و ضعیف می شود.

 ببر:ملتفط هستیم! او دیگر حکومت نمی‌کند.

 پلنگ:عالیجناب، این روباه مکار مواظب درگاه است.

 ببر:من که دیگر حتی نمی‌توانم این مردک را ببینم! او همیشه چرب‌ترین لقمه‌ها را از چنگ ما در‌می‌آورد.

 کفتار(سروسینه‌اش را باز می‌کند): کار خوبی می‌کردیم، اگر او را قورت می‌دادیم. من که خود به خود به اشتها آمده‌ام.

 پلنگ:  ترتیب او را هم خواهیم داد! بوی یک قیام خلقی دارد به مشام من می‌رسد. کاشکی دشمن خونی ما نابود شود! اگر شما از من مطابعت کنید، می‌توانیم در این اثنا به کاخ‌هایمان برگردیم.

 ببر:برای من مهم نیست. من که راضی هستم.

 پلنگ:خوب همه بیائید، بیائید.

 کفتار(غرغرکنان) : کاشکی من صبحهانه دومم را خورده بودم!

(همه می‌روند)

  

پرده‌ی دوم.

 (در دفتر)

رئیس پلیس گاومیش و پیش‌خدمت پلیس؛ سگ ویند‌-اشپیل[20]

 

سگ ویند-‌اشپیل: عالیجناب گاومیش-

گاومیش:چه خبره؟       

سگ ویند‌-اشپیل:  با خضوع گزارش می‌کنم: بیرون در چراگاه خرگوش‌ها یک اجتماع خلقی در حال شکل‌گیری است.

گاومیش: یک اجتماع خلقی؟ این که ممنوع است.

سگ ویند-اشپیل:  بله، به همین دلیل عرض کردم. تمنا می‌کنم اوامر لازمه را صادر فرمائید.

گاومیش: چی، اوامر لازمه. همه را بکنید توی سوراخ.

سگ ویند-اشپیل: همه‌ی اجتماع کنندگان را؟

گاومیش:اگر لازم باشد، همه‌ی ملت را.

سگ ویند-اشپیل: این کار سختی خواهد بود. ما به اندازه کافی نیروی پلیس نداریم.

گاومیش:اگر رهبرشان را دستگیر کنید، باقی‌مانده متفرق خواهند شد.

سگ ویند-اشپیل: این یک ماموریت خارق‌العاده‌ای است. این مردم هم خیلی سرسخت هستند.

گاومیش:چی شد، یک مرتبه!؟ این خلق چه می‌خواهند؟ آنها همیشه آرام بودند. مردم پایتخت ما هم در اروپا در میان ملت‌های متمدن خوشنام‌ترین ملت بود. به آنها حالی کنید، که اگر قیام کنند، بدنام می‌شوند.

سگ ویند-اشپیل: اگر کمکی بکند! این آشوب‌ها امروزه مد شده است. همه‌ی جهان دارد همه روزه این کار را می‌کند.

گاومیش:کاشکی رعدوبرق به این جهان اصابت کند. ولی من هنوز نمی‌توانم باور کنم. جهان حیوانات از قدیم و ندیم به ما احترام می‌گذاشت. مگر ما پلیس نیستیم؟ در صورت لزوم من خودم شخصا اقدام خواهم کرد. شما فعلا بروید و نیرو با خودتان ببرید. هر چه می‌توانید نیرو جمع کنید.

سگ ویند-اشپیل: با کمال میل. عالیجناب گاومیش. کاشکی کمکی بکند. (با عجله می‌رود).

گاومیش: (سرش را تکان می‌دهد) من که این جهان را دیگر درک نمی‌کنم. (بروم به طرف دیگر).

 

پرده سوم.

 (اجتماع مردم، سروصدا و فریاد)

 مردان پلیس تک تک و حیرت زده ایستاده و به چوب‌دستی‌هایشان تکیه داده‌اند.

 چند نفر از درون جمعیت: ما شهروند هستیم. ما مردم این مملکت هستیم. این را فراموش نکنید.

 همه با هم:  ما مردم این مملکت هستیم.

 یکی از درون جمعیت: ما مالیات‌هایمان را پرداخت می‌کنیم – ما مملکت را نگه می‌داریم.

 همه با هم (هورا کشان): بله، ما مملکت را نگه می‌داریم. زنده باد مملکت. زنده باد مردم این کشور.

 یک تبلیغات‌چی (با صدای بلند): ولی دیگر مالیات نمی‌پردازیم.

 همه با هم (هورا کشان): نه، دیگر مالیات نمی‌پردازیم.

 تبلیغات‌چی (با صدای بلند‌تر): دیگر به قانون نیازی نداریم.

 خلق (هوراکشان): نه  دیگر به قانون نیازی نداریم.

 تبلیغات‌چی (کلاهش را به هوا پرت می‌کند): نه دیگر به هیچ چیز نیازی نداریم.

 خلق (هوراکشان، مثل تبلیغات چی): نه، دیگر هیچ چیز، هیچ.

تبلیغات چی: به هیچ چیز به جز آزادی و برابری.

 خلق: آزادی و برابری! هورا می‌کشند.(و همدیگر را در آغوش می‌گیرند).

 الیکایی[21]. (بعد از اینکه طوفان آرام شد، با آرامی گفت) اجازه هست چیزی بگویم.

 یکی : کی دارد آنجا وز وز و جیک جیک می‌کند.

 دیگری: کسی عطسه کرد؟

 الیکایی: (با خجالت) نه. من اجازه گرفتم که حرفی بزنم.

 شخص قبلی: شما اصلا کی هستید؟

 الیکایی: من الیکائی هستم.

 تبلیغات‌چی: (خودش را جلو می‌آورد) ما به پادشاه نیازی نداریم[22].

 خلق: نه، ما به پادشاه نیازی نداریم.

 یک نفر میانه‌رو: این بدان معناست، که ما خود پادشاه خودمان را داریم.

 تبلیغات‌چی: بله، در دسترس است. (همه می‌خندند).

 شخص میانه‌رو: (به یک نفر دیگر) روحیه‌ی بدی در این جمع حاکم است. 

 دیگری: (با احتیاط ) بله، کاملا.

 نفر اول: بهتر است که ما خودمان را عقب بکشیم.

 نفر دوم: من هم با این عقیده موافقم. (و از آنجا می‌روند)

 فلایشرهوند[23] (با صدای بلند): آقایان حالا نوبت حرف زدن من است. (و روی یک بلندی می‌پرد). من یکی از همین مردم هستم.

 همه با هم (دست زنان): براوو، براوو.

 فلایشرهوند: من از میان همین مردم هستم. من برای مردم هستم. من مردمی هستم. هر مالیاتی؛ برای مردم است. پوست خشن مرا نگاه کنید، دندانهای قوی مرا نگاه کنید، استخوانهای قوی مرا نگاه کنید. شما نمی‌توانید نماینده‌ای بهتر از من داشته باشید. من یک سگ هستم و این را انکار هم نمی‌کنم. من افتخار می‌کنم، که یک سگ هستم.

 همه با هم (مانند بالا): براوو.

 یک سگ کوچک: من هم یک سگ هستم. یک سگ مردمی، مثل شما.

 فلایشرهوند: باور کردیم!

 سگ کوچک: من به نمایندگی از طرف ارباب رجوع‌ام صحبت می‌کنم. آنها عبارتند از : اشپیتزه، موپسه، بولونزه، داکس‌هوند[24]. شما سگهای بزرگ دیگر اجازه ندارید که ما  سگهای کوچک را – گاز بگیرید.

 فلایشرهوند: این که معلوم است. از زمانی که آزادی و برابری حاکم شده، گاز گرفتن غدغن شده است.

 همه با هم: براوو.

 فلایشرهوند: ما از امروز به بعد، دندانهایمان را فقط به استعمارکنندگانمان نشان خواهیم داد.

 همه با هم: این درست است.

 فلایشرهوند: قبل از همه به گرگها نشان می‌دهیم.

 همه با هم: (غوغا کنان) مرگ بر گرگ.

 فلایشرهوند: و بر خرسها.

 همه با هم: (مثل بالا) مرگ بر خرس‌ها.

 فلایشرهوند: و بر روباه‌ها.

 همه با هم: مرگ بر روباه‌ها. (سروصدا و غوغای زیاد).

 گوزن: (خود را به جلو می‌کشد): آقایان، اگر شما اجازه بدهید –

 چندین نفر با هم: او دیگر اینجا چه می‌خواهد با این شاخ‌های زیبایش؟

 دیگران: او یکی از اشراف است، او یک آریستوکرات است.

 دیگران: مرگ بر آریستوکراتها!

 گوزن: عذر می‌خواهم، آقایان! من و پسرعمویم که اینجاست، این اسب نجیب، گرچه ما از طبقه اشراف هستیم، ولی از اشراف کوچک و پائین، از اشراف کاسب. به ما هم مثل شما ظلم شده است. ضمنا اگر شاخ‌های اشرافی من شما را ناراحت می‌کند، حاضرم که در بهار آینده آنها را به زمین  بیندازم.

 چندین نفر با هم: این کار خوبی است.

 قوچ: من هم شاخ‌هایم را فدای سرزمین پدری‌ام می‌کنم.

 چندین نفر: خوب است!

 یک الاغ: ما با شاخ‌های شما چه می‌توانیم بکنیم؟ این شاخ‌ها که ما را سیر نمی‌کنند.

 اسب: اگرزمین‌ها آزاد شوند، شما هم به اندازه کافی علوفه خواهید یافت. ولی من خوب می‌دانم، که در بین شما‌ها گوشتخواران نهانی وجود دارند، که فقط ماسک آزادی را به صورتشان می‌زنند و به صورت پنهانی استخوان برادران شما  را می‌خورند و خونشان را می‌مکند.

سگها، گربه‌ها ودیگران: این نشخوارکننده دیگر چه می‌گوید؟ این واعظ اخلاق؟

 بسیاری دیگر: او را بیندازید بیرون.

 همه با هم: او را بیندازید بیرون (سروصدای بسیار).

 سگ ویند-اشپیل: (با یک گروه پلیس وارد می شود): هی، اینجا چه خبر است؟

 بسیاری (در حال فرار) : پلیس! پلیس!

 سگ ویند-اشپیل: آرامش، اولین وظیفه‌ی یک سگ است. می‌خواهید متفرق شوید؟

 فلایشرهوند: (خود را در مقابل او و به طور تهدید‌آمیزی جلوی او قرار داده و می‌گوید) نه!

 بسیاری دیگر: (کف‌زنان) براوو!

 سگ ویند-اشپیل: دیگران را با باطومش تهدید می‌کند) چی؟ شما در مقابل پلیس مقابله می‌کنید؟ (رو به جانب هم‌قطارانش) کمک کنید!

 فلایشرهوند: بگذارید به شما نصیحتی بکنم، خجالت بکشید و از اینجا دور شوید. شما در اقلیت هستید.

سگ ویند-اشپیل: ولی ما پلیس هستیم.

 فلایشرهوند: بدتر. رفقا! برخیزید. به دنبال من بیائید تا دربار شاهنشاه. ما می‌خواهیم یک کلمه با او حرف بزنیم.

 همه:‌ (درهم و برهم) بله، به طرف دربار. آزادی و برابری! مالیات نمی‌دهیم. قانون نمی‌خواهیم. پلیس نمی‌خواهیم. (همه می‌روند، به جز ویند-اشپیل و گروه پلیس‌اش).

 سگ ویند-اشپیل: (بعد از مدتی استراحت). این میدان خالی شده است. من ماموریتم را اجرا کردم. (رو به سوی گروه پلیس) تمام راه‌های ورودی را ببندید- نگذارید کسی وارد شود!

 یکی: چشم سرگروهبان.

 سگ ویند-اشپیل: (متفکرانه) ولی ما می‌بایستی این سخن‌گوی پر رو را حبس می‌کردیم.

 یکی از نگهبانها: ایست! کیست؟

 گاومیش (در حال ورود): ای الاغ! حالا دیگر فرمانده‌تان را هم نمی‌شناسید؟

 سگ ویند-اشپیل: شما، عالی‌جناب؟!

 گاومیش: خب، چه خبر؟ این چراگاه خرگوش‌هاست؟ من که اینجا جمعیتی نمی‌بینم.

 سگ ویند-اشپیل: آنها همین الآن از اینجا رفتند.

 گاومیش: رفتند؟ چرا آنها را دستگیر و حبس نکردید؟

 سگ ویند-اشپیل: عالیجناب، این کار غیر ممکن بود. تعداد آنها خیلی زیاد بود. آنها صدهاهزار بودند.

 گاومیش: صدهاهزار ؟ خب! پس خوب شد که آنها اینجا را ترک کردند و رفتند. همراه من به دفتر نگهبانی بیا. من می‌خواهم سریع گزارش کار امروز را برایت دیکته کنم. بنویس: (بالا و پائین می‌رود و دیکته می‌کند). وزیر عالیقدر! تعدادی از بدخلقان و آرامش برهم‌زنان، امروز صبح دور هم جمع شدند. فقط حواس خلق جمع بود، که آنها نتوانستند خواسته‌های جنائت‌آمیزشان را به کرسی بنشانند. یک گروه کوچک پلیس کفایت کرد تا این اراذل و اوباش را فراری دهیم. دستگیری رهبر این گروه، که برای امضا‌کننده این سند آشناست، (در این میان صحبت می‌کند) و او آنها را شناسائی کرده است.   

 سگ ویند-اشپیل: اینطور نه!

 گاومیش: ها! برای من هم نه. ولی نوشتنش ضرری ندارد. تو فقط بنویس. (دیکته می‌کند) شناسائی کرده، در طی روز او را دستگیر خواهد کرد. آن تعداد از مردم که نسبت به شما خلوص نیت دارند، خود را با این شعار از آنها دور کردند: زنده باد شاهنشاه. در حال حاضر آرامش مطلق بر شهر حاکم است. (در این میان صحبت می‌کند) آرامش دارد؟ (دیکته می‌کند) جان‌نثار وزیر عالیه گاومیش. عضو شورای دربار و رئیس پلیس. مهر اداره را هم بزنید پائین آن. خب، حالا زود آن را برسان. آین آقایان بالانشین‌ها خیلی ترسو هستند. ما نباید شیطان را به آنها نشان دهیم. خدانگهدار ویند-اشپیل گرامی.  مرحمت عالی زیاد. 

سگ ویند-اشپیل:(تنها، گوشهایش را تکان می‌دهد). به نظر من مملکت ما دارد یواش یواش به انتها می‌رسد.

 

پرده چهارم

(در دربار)

دو میمون: (به عنوان پیشکار ایستاده اند و خمیازه می کشند).

روباه وزیر: (با پرونده ای وارد می شود.)

روباه: صبح به خیر, آقایان! شما که هیج کس را راه ندادید؟

میمون اول: هیج کس را, عالیجناب, به جز پزشک مخصوص و عضو شورای دولت؛ جناب آقای لک‌لک را.

میمون دوم: و واعظ دربار آقای گورکن را.

روباه: خوبه. حال پادشاه چطور است؟

میمون اول: قابل تحمل است. جناب پادشاه دارند صبحهانه میل می‌کنند.

میمون دوم: (با تکیه بر اهمیت) و شکلات هومیوپاتی, با بهترین اشتها.

میمون اول: عالیجناب خیال دارند که اظهار بکنند که این شکلات بسیار عالی بوده است.

میمون دوم: ببخشید بارون, اعلیحضرت از واژه ی "عالیجناب" استفاده می کنند.  

میمون اول: ممکن است! من قصد ندارم آن راانکار کنم.

میمون دوم: اعلیحضرت تشریف می آورند.

شاه شیر: ( در حالی که دستش را روی شانه ی کرگدن وزیر دربار گذاشته, وارد می شود. دو میمون با کمال احترام خارج می شوند.)

روباه: عالیجناب –

شاه: بسیار خوب, کنت. خبر تازه چه دارید؟

روباه: خبر مهمی نیست. عالیجناب.

شاه: شما کارهایتان را به همراه خود آوردیه اید؟ ولی می بینید که من کمی رنگ پریده هستم.

روباه: عالیجناب, شما زحمت نکشید. کارها به خوبی پیش می رود. تجارت و حرفه‌ها شکوفا شده اند, اعتبارات روز به روز بالاتر می روند, هنر و علم به حداعلی رسیده اند. مردم راضی هستند.

شاه: خوبه! ولی به من از یک قیام گزارش داده اند.

روباه: چیز مهمی نیست.(گزارش پلیس را به شاهنشاه تقدیم می کند). خودتان قرائت کنید, قربان.

شاه:  (گزارش را می خواند) در حال حاضر که شهر در آرامش کامل به سر می برد. (سروصدائی از بیرون به گوش می رسد). این سروصدا چیست؟ یعنی چه؟

میمون اول: (ترسان به درون می آید). عالیجناب, یک قیام وحشتناکی در جلو کاخ.

شاه:  یعنی؟ پس درست بوده است؟

روباه: همانطور که عرض کردم, چیز مهمی نیست. ضمنا ارتش را هم خبر کرده ایم. (رو به جانب میمون دوم, که در حال وارد شدن است) بارون, چه خبر خوبی دارید؟

 میمون دوم:  خبر خوب, عالیجناب؟ من فقط به شما اطمینان می دهم که ما را محاصره کرده اند.  صدها هزار, میلیونها  تن.

 روباه: شما دارید اغراق می کنید! آرام باشید, عالیجناب, بدون شک این فقط یک سوءتفاهم است.

شاه:  خوب بروید بیرون و ببینید که آنجا چه خبر است.

روباه: من می خواهم اول به طرف پنجره بروم. (او خود را از لب پنجره به بیرون آویزان می کند و در همین موقع هم دستمالی را از جیبش درآورده و آن را تکان می دهد. صدای شلیک مسلسل به گوش می رسد.)

 و میمون با هم: عیسی مسیح, آنها دارند شلیک می کنند. (آنها فرار می کنند. از بیرون دوباره صدای شلیک و گریه به گوش می رسد.

 شاه:  (رو به جانب وزیر) شما اجازه دادید که شلیک کنند؟ به ملت من شلیک کنند.؟

روباه: چاره دیگری نداشتیم.

شاه:  ملت من, ملت بیچاره ی من.

قوچ نوکر دربار: (لرزان وارد می شود) عالیجناب, خودتان را نجات دهید. مردم ما را احاطه کرده اند. آنها چند توپ را در اختیار گرفته اند.

شاه: من فکر می کردم که شهر در آرامش کامل بسر می برد. خوب, آقای وزیر! او اصلا کجاست؟

 قوچ: عالیجناب! مثل اینکه فرار کرده اند. او اینجا همه راه های فرار را می شناسد و ما را در  مضیقه قرار داده است. (سروصدا و شلیک مثل بالا). عالیجناب, می شنوید؟ آنها دارند وارد کاخ می شوند. زندگی من در خطر است. یعنی زندگی ما, زندگی شما در خطر است. به شاهزاده‌ها فکر کنید!

 شاه: فرزندان من, فرزندان من! (و می رود پائین)

 تک شاخ[25] وزیر دربار: عالی جناب مرا هم همراه خود ببرید, وزیر دربارتان را با خود ببرید. (و به دنبال او راه می افتد.)

 قوچ (تنها): این چیز دارد نزدیک تر می شود. سروصداها بیشتر می‌شود. من چه باید بکنم. اگر آنها مرا بکشند, ولی آنها چرا باید این کار را بکنند؟ من که فقط یک خادم فقیر هستم. تقریبا مردی از میان مردم. البته در دربار خدمت می کردم, ولی این را که نباید به حساب یک مرد فقیر و شیطان گذاشت. ( با ترس بیشتر) نه, آنها حتما مرا نخواهند کشت. ولی این سروصدا خیلی زیاد است. (بالا و پائین می رود)  کاشکی من این کارها را برای این پسر عموی گوش بریده ام انجام نمی دادم. اگر مردم از کار آگاه شوند- به من چه که پسر عمویم کلاه سر اداره دارائی گذاشته است. من همیشه مرد بی غل و غشی بوده ام. (به زانو می افتد) و مردی باخدا. (شروع می کند به دعا کردن) ای پدر ما که در آسمانی (دوباره بلند می شود) خدای من! اگر من به آسمان نروم, چه؟ زمین آنقدر زیباست. آنها دارند بالا می آیند. به کجا فرار کنم. کاشکی الآن در یک کلبه ی کوچک در جنگل بودم, حتی اگر چیزی برای خوردن و نوشیدن هم نداشتم. هیچ چیز. بر روی دریا هم بد نیست. از یک طوفان کوچک هم نمی ترسم. یا در یک خانه ای که دارد می سوزد. کسی به کمک آدم می رسد. یا اینکه از پنجره بیرون بپرم. فوق اش پایم می‌شکند, یا چند استخوان دیگر, ولی اینجا گردن آدم را می شکنند. وای, آنها دارند می آیند. آنها از همه طرف دارند می آیند. (به اینطرف و آن طرف می دود) شاه آنجاست. آنجا از همه جا بدتر است. هیچ راه فراری نیست. الآن تابستان است. پس بهتر است که من به درون شومینه بروم. (و خود را پنهان می کند).

 خلق: (از همه طرف با سروصدای زیاد وارد کاخ سلطنتی می شوند).

 فلایشرهوند: زنده باد! ما پیروز شدیم! زنده باد جمهوری! (و پرچم سرخی را آنجا نصب می کند).

 همه با هم: زنده باد جمهوری!

 بولدوگ[26]: خوب, راحت باشید. اینجا فرشهای نفیسی یافت می شود. ما اینجا اطراق می کنیم. اینجا چیزی برای خوردن یافت نمی شود؟ آهای؟ خدمه! پیشکارها. 

 قوچ: (از شومینه بیرون می آید) عالیجناب چه فرمایشی دارند؟

 همه با هم:  (تشویق کنان) یکی از خدمه در لباس مخصوص دربار. هورا!

 فلایشرهوند: آهی پسر, برای ما چیزی برای خوردن بیاور. خدمتی به این خلق مستقل بکن.

 قوچ: در حال حاضر آشپزخانه همینجاست. شما راحت باشید, آقایان. من الآن برمی گردم. (در حال رفتن).  من فکر نمی کردم, اینقدر راحت باشد. (به هوا می پرد).

 فلایشرهوند: واقعا که او یک خادم حقه بازی است.

 سگ موپس[27]: من این پسرک را می شناسم.  من یک کار بدی از او دیده‌ام.

 فلایشرهوند: چطور؟ پس باید او را تنبیه کنیم. من بعد در این جمهوری فقط باید افراد خوشنام وجود داشته باشند.

 سگ موپس: بهتر است که او را حلق آویز کنیم. همین جا, در جوار پرچم آزادی, تا مردم ببینند که ما اخلاق را می ستائیم.

سگ بولدوگ: بگذارید من او را اعدام کنم. ولی او اول باید برای ما غذا درست کند.

 سگ موپس: به او اعتماد نکنید. از یک چنین بدجنسی برمی آید که ما را مسموم کند.

 فلایشرهوند: او یک آدم لعنتی و بدجنسی است. بگذارید ببینیم, او دارد می‌آید.

 قوچ: (برمی گردد با کاسه ای در دست). خوب, آقایان. بفرمائید. نوش جان کنید.

 فلایشرهوند: فکر کردی!؟ اول خودت بخور.

 قوچ: ببخشید, ولی من گوشت نمی خورم.

 فلایشرهوند: نمی خورید؟ بخصوص که سم هم درون آن باشد.

 قوچ: من منظورتان را نمی فهمم.

 سگ موپس: الآن منظور ما را درک خواهی کرد. پسر عموی تو برای درباز جنس می آورد. درست است؟

 قوچ: (ترسیده است) آها.

 سگ موپس: دسیسه های تو باعث شدند تا من معاملاتم را از دست بدهم. حالا هم پاداشش را تحویل بگیر. (رو به سوی سگ بولدوگ) این هم طناب, برادر.

 سگ بولدوگ:  زرنگی من تو را متعجب خواهد کرد, برادر. بیا! بیا پسرم. (و شاخ قوچ  را می گیرد)

قوچ: (تقلا کنان) ولی آقایان ...!

 سگ بولدوگ: کافی است. (و یقه قوچ را باز می کند) او جبران می‌کند.

 سگ موپس: خوب, بگذارید فعلا به سراغ میز غداخوری برویم. (و هول کنان به سراغ ظرف غذا می رود).

 فلایشرهوند: ولی اگر این غذا مسموم باشد, چی!

 سگ موپس: (در حال خوردن) مزخرف نگو. آنها به این زودی سم از کجا تهیه کرده اند. گذشته از این, من به معده ام مطمئن هستم. (او با حرص و ولع در حال خوردن است), زنده باد جمهوری!

 سگ بولدوگ: برای ما هم چیزی باقی بگذار. ( همه با هم می خورند).

 

 پرده پنجم

 (شورای خلق در سالن سلطنتی)

 کاکل به سر (به عنوان نماینده خلق): خلق مستقل تصمیم به ایجاد جمهوری گرفت. 

 

همه با هم: براوو.

 

کاکل به سر:  ولی یک جمهوری با صفات عالی, صلح دوست؛ نه یک جمهوری پرخاشگر؛ بدون ارتش؛ بدون تبلیغات؛ فقط همدلی و برادری.

 

همه با هم: (در حالی که همدیگر را در آغوش می گیرند) فقط همدلی و برادری. این درست است.

 

کاکل به سر: فقط شخصیت های پاک و متعالی باید در آینده بر ما حکومت کنند. (تشویق). به همین علت بلبل شاعر و فیلسوف به اتفاق  آرا به عنوان نخست وزیر خلق منتصب شده است.   (تشویق بی اندازه).

 

بلبل: (به طرف جایگاه پرواز می کند). برادران من! اینک یک احساس الهی در درون من بوجود آمده است. برای اینکه من فکر آزادی واقعی را توسط  شما تحقق یافته می بینم. من می خواهم آواز شادی بخوانم. ولی من نمی خوانم (با آه سردی). من سرودهایم را برای همیشه کنار گذاشته‌ام  تا وقت خود را وقف امور مملکتی کنم. از حالا به بعد دولت و حکومت بالاترین و بزرگترین شعر است. میلیونها تن به یک هارمونی متعالی تبدیل شده اند. این تنها برنامه سیاسی من است. آیا شما با این برنامه موافقید؟

 

همه با هم: بله؛ بله؛ ما چیز بهتری لازم نداریم.

 

پروانه: شهروندان! این خواست خلق بود؛ که مرا وزیر کار کنند. (تشویق) سازماندهی کار؛ برنامه من است. (تشویق شدیدتر) من از همه کارگران دعوت می کنم؛ صبح فردا در زندان و بازداشتگاه بیگاری سابق حضور به هم رسانند. این زندان و بازداشتگاه بیگاری اینک به آکادمی دولتی و ملی آزاد کار تغییر نام داده است. شما ولی باید از صمیم قلب کار کنید تا سایرین هم محصولات شما را از صمیم قلب خریداری کنند. شما در کار و در سرمایه سهیم هستید. شما از همین امروز سرمایه دار هستید.

 

همه با هم: هورا!

 

سوسک طلائی: برادران! شهروندان! من ساده ترین؛ آسانترین و حق شناس ترین کارها را در بین شما دارم. من وزیر دارائی هستم! (تشویق). نظامی را که من قصد دارم از آن پیروی کنم, می توان در دو کلمه خلاصه کرد. من تمام مالیتها و عوارض را تا ابد لغو می کنم. (تشویق شدیدی که قطع نمی شود). شاید شما بپرسید که من از چه طریقی می خواهم مخارج دولت را تامین کنم؟ (سکوت پر انتظار). این مالیاتها و عوارض بین شما برادران بسیار کم است, ولی از آنجائی که ما از همین حالا به پول احتیاج داریم؛ راه ساده ای را انتخاب کردم, تا مخارج لازم را تامین کنم. به این صندوق های بزرگی که من درست کرده‌ام نگاه کنید. من صندوق دارهائی را انتصاب خواهم کرد, که در خیابانهای اصلی و فرعی به جمع آوری پول خواهند پرداخت. از ثروتمندان خواهش می کنیم؛ به نام برادری پول بیشتری به این صندوق‌ها بپردازند. صندوق‌های شعبات به صندوق اصلی و مرکری واریز می شوند, که من خودم از آن نگهداری می کنم.  فقرا و مستضعفین از این صندوق کمک‌هائی دریافت خواهند کرد. بدین ترتیب در زمانی کوتاه و به تدریج؛ یواش یواش حالت تعادل و توازنی در مالکیت  به اجرا درخواهد آمد. ببینید بچه ها, این همه‌ی اسرار من است. (تشویق زیاد).

 

قورباغه: من وزیر آموزش و پرورش هستم. سیستم من چنین است: کسی که بخواهد چیزی یاد بگیرد, یاد خواهد گرفت. کسی که نمی خواهد چیزی یاد بگیرد, اجباری به یادگیری ندار. ولی اگر کسی چیزی یاد نگرفته باشد؛ در جائی هم استخدام نخواهد شد.  تمام. (شادابی عمومی).

 

خرگوش: آقایان!

 

خلق: ما شهروند هستیم.

 

خرگوش: بسیار خوب, شهروندان عزیز! من وزیر جنگ هستم. از آنجائی که تمام جهان در آینده در صلح و صفا زندگی خواهد کرد, بنابراین پست و مقام من یک پست اضافی و زائد خواهد بود. (تشویق). من برای این کار هم حقوقی دریافت نخواهم کرد. (تشویق). ضمنا صندوق مرکزی یا خزانه‌داری کل؛ سلاح خواهید خرید؛ که همه آن را دریافت کرده و هرطور که صلاح بدانند از خود دفاع خواهند کرد. اگر به یک ژنرال نیاز داشتید؛ مرا صدا کنید. من همیشه آماده هستم. زنده باد جمهوری!

 

همه با هم: زنده باد جمهوری!

 

شاه: (به همراه شاهزاده‌ها از یک در پنهان وارد می شود). مرا می شناسید؟

 

همه با هم: شاه!

 

بعضی ها: مرگ بر شاه!

 

تعداد زیادی: مرگ بر شاه!

 

بلبل: (به همراه سایر وزرا به منظور حفاظت از شاه جلوی او صف می‌بندند). دست نگهدارید؛ برادران من! به نام قانون ! به نام وزارتخانه از برادر, شاه سابق حفاظت می کنم.

 

خیلی ها: براوو

 

شاه: من به حفاظت شما نیازی ندارم. من اینجا هستم. مرا بکشید. یک شاه بدون ملت, ارزشی ندارد. یک چیز زائد است.

 

بلبل: به همین علت بسیاری؛ یک شهروند آزاد می شوند.

 

شاه: من؟

 

بلبل: تاجی را که بسر داشتید؛ فراموش کنید.

 

شاه: تاج را فراموش کنم؟ بلبل, تو یک شاعر هستی. می توانی اشعارت را فراموش کنی؟ می توانی جوششی را که در سینه داری فراموش کنی؟  که هر لحظه تازه و روشن می جوشد؟

 

بلبل: من می توانم, من می خواهم.

 

شاه: اگر چنین باشد؛ تو به مرگ مخوفی خواهی مرد. باور کن.

خداوند همانطور که شعرا را خلق کرده, پادشاهان را نیز آفریده است. بزرگی و جلال از آن خداوند است.

کسی که چنین احساسی در درون خود داشته باشد,

آن را با دیگران تقسیم خواهد کرد. مانند موسی, و عیسی و محمد.

کسی که نجیب باشد و قوی, نظر دیگران را به خود جلب می کند.

به جانب خود می کشد. کسی که با آن مخالفت کند, به وادی شیاطین قدم می گذارد.

ای نابینایان! آیا شما به شاه نیازی ندارید؟

پس در همین خلقیت خود غرقه شوید, که آن را خود خلق کردید.

برای شروع؛ مرا و پسرانم را بکشید! (سکوت عام).

پس شما ترسو و بزدل هستید؟ ولی من به شما بگویم,

من می خواهم به عنوان شاه بمیرم. نه به عنوان شهروند.

پس مرا بکشید!

کسی اینجا یافت نمی شود, که مرا بکشد؟

پس من خود این کار را خواهم کرد (و می خواهد که شمشیرش را از نیام بیرون بکشد)   

 

بلبل: (خودش را به دست و پایش می اندازد), دست نگهدارید, عالیجناب.

 

شاه: (خندان, شمشیرش را دوباره در نیام فرو می کند). عالیجناب؟ گوش کردید ملت؟ این شاعر مرا عالیجناب خطاب می کند. خوف از مقام‌های عالی در خون او جاری است. او هنوز تمام و کمال جمهوری خواه نشده است.  همه شما هنوز تمام و کمال جمهوری خواه نشده اید. همه شما. شما هنوز تصور می کنید. بگذارید جهان یکصد سال پیرتر شود, آن وقت از یک جمهوری صحبت خواهیم کرد. چطور؟ بچه های عزیز, خوب باشید,هشیار  باشید؛ بگذارید من مدت دیگری پادشاه شما باشم. ببینید, مگر من چند وقت دیگر زنده ام. من پیر و ضعیف شده ام. ولی من هنوز یک پادشاه هستم. من می خواهم که پادشاه باشم. من باید پادشاه باقی بمانم. من کار دیگری یاد نگرفته ام.  روح من دارد تعریف و تمجید می کند. آه!

 

یکی از میان جمع: (با صدای تقریبا بلند) من فکر کنم او دارد دیوانه می شود.

 

بلبل: (خواهش کنان) دردش را نیفزائید. او همیشه یک مرد سخنرانی بوده است. (رو به پادشاه) بیائید, آقا. بیائید.

 

شاه: مرا عالیجناب خطاب کنید.

 

بلبل: بسیار خوب, عالیجناب! اگر طور دیگری نمی شود.

 

شاه: این درست است. عالیجناب. حالا حالم آمد سر جایش. من خودم را در این لقب "عالیجناب" می پیچم, مثل یک پالتوی نرم و گرم. تاج و چوبدستی مرا به من بدهید. 

 

بلبل: بفرمائید, آقای عزیز. (یک کلاه و یک عصا به او می دهد).

 

شاه: (نظری به کلاه می اندازد) تاجی از نمد. تاج نمدین. ضرری ندارد, به شرطی که یک تاج باشد. (رو به شاهزاده ها) بچه ها بیائید, ما باید حالا به شورای مملکتی برویم.  مارشال دربار من کجاست؟

 

بلبل: آنجاست. (رو به سوی سگی کوچک). او را با خود ببر. مشایعتش کن, از او محافظت کن.

 

سگ کوچک: (قطره ی اشکی را از چشمانش پاک می‌کند) خودم هم همین قصد را داشتم. بیائید عالیجناب.

 

شاه: عالیجناب؟ بله عالیجناب. خداحافظ ملت گرانبهای من. (او با قدم های بسیار مغرورانه می رود. سگ کوچک و شاهزاده ها او را بدرقه می کنند.)

 

بلبل: (بعد از مکث کوتاهی) جلسه لغو شده است (برای خودش می‌گوید). هزاران شعر شیرین و دردآور از درون سینه ام می جوشند. ولی من اجازه ندارم آواز بخوانم. من می خواهم به یک باغ ساکت و آرامی بگریزم, تا آنگونه که می خواهم گریه کنم. (می رود).

 

سهره: نخست وزیر ما را چه می شود؟ او بسیار گرفته است.

 

سینه سرخ: من که به این مرد اصلا اعتنماد نمی کنم. بوی ارتجاع را می‌دهد.

 

گوسفند: رعد و برق بزندش. حالا کاشکی این صندوق پولی, درست بشود, که ما پرولتاریا از آن کمکی دریافت کنیم.

 

سوسکها, پشه ها و حشرات دیگر: ما به این آقا این توصیه را می‌کنیم, در غیر این صورت ما فورا یک انقلاب دیگر می کنیم.

 

کاکل به سر: (به عنوان نماینده): وزرا به خانه هایشان رفتند. خلق مستقل, شما هم همین کار را بکنید و بروید بخوابید.) مردم متفرق می‌شوند.)

 

 

 

پرده ششم

 

(در خیابان)

 

دو تن از خروسهای پیر و لیبرال همدیگر را می بینند.

 

خروس اول: (با صدای غمگینی قوقولو قوقو می کند). قوقولو قوقو! ها! در رابطه با این حکایت چه نظری داری؟

 

خروس دوم: بسیار مخوف است! یک جمهوری! کی فکرش را می‌کرد؟ یادت هست, چهارده روز پیش- ما با چه هیجانی داشتیم از آزادی سحن می گفتیم.

 

خروس اول: البته؛ البته. تاج زیبای شما هم مانند یک شمع رک و راست ایستاده بود و شما با چنان قوتی قوقولو قوقو می کردید. خیلی خوب بود. آنها هم شجاعانه دور هم جمع شده بودند, با شجاعت جنگجویانه. 

 

خروس دوم: کاملا مانند شما. ولی آن موقع صحبت از خلع ید از دشمن جانی ما؛ روباه بود. ما فکر می کردیم؛ بعد از برکناری او به یک نیمچه آزادی دست خواهیم یافت. حالا ببینید چه شد. ما حالا از هر زمان دیگری برده های فقیرتری شده ایم. می دانید چه شده است؟ جمهوری قوقولو قوقو کردن را برای ما ممنوع کرده است. 

 

خروس اول: چه بربریت مخوفی!

 

خروس دوم: هر که قوقولو قوقو کند؛ و تاجی بر سر داشته باشد؛ در چشم آنها یک آریستوکرات است. حتی خار پای ما هم به منزله یک جنایت دیده می شود.

 

خروس اول: خار پای ما! اگر زن من این را بشنود! او هشت روز است که از بس که رنج کشیده که دیگر تخم هم نمی گذارد.

 

خروس دوم: بد تر از همه این است که؛ آنها می دانند که من در یک فضله گاه زیبا و بزرگ وفئودالی زندگی می کنم که از اجدادم به من به ارث رسیده است.

 

خروس اول: من چقدر به شما حسادت می کردم به خاطر همین ملک و املاکتان. املاک من بسیار محقرترند.

 

خروس دوم: من وقتی که روی نوک این فضله گاه می ایستادم و هنگامی که هوا هنوز گرگ و میش بود, قوقولو قوقوی خود را سر می‌دادم, آنگاه خود را چنان مسرور و آزاد حس می کردم؛ آن موقع درک کردم که چه معنائی دارد پسر مرد بزرگی بودن. و موقعی که درون این فضله گاه دنبال دانه ای می جستم؛ که همسرانم آن را می خوردند؛ و مخالفتی با آن نمی کردم که ملت حقیری مانند کبوتران و گنجشکان از دانه های پس انداز ما ارتزاق می‌کردند. زندگی کن و بگذار که دیگران هم زندگی کنند. این از قدیم و ندیم خط مشی من بوده است.

 

خروس اول: من هم کاملا مانند شما فکر می کنم.

 

خروس دوم: در هر صورت؛ این املاک بزرگ را از چنگ من قاپیدند.

 

خروس اول: چه می گوئی؟

 

خروس دوم: جمهوری این فضله گاه را به نفع عموم؛ طوری که آنها می گویند؛ مصادره کرد, بدون اینکه حتی دیناری هم به من بابت آن پرداخت کند.

 

خروس اول: (که تاجش مانند شاخ شده بود). که این طور؟ پس فضله‌گاه من چه می شود؟

خروس دوم: فضله گاه تو هم به سرنوشت دیگران در می آید.

 

خروس اول:  (با خشونت قوقولو قوقو کرده و پاهایش را روی زمین می کشد). قوقولو قوقو! خواهیم دید.

 

خروس دوم: آرام باشید؛ بهترین دوست من. قوقولو قوقو کردن ممنوع است.

 

خروس اول: به من چه مربوط است. قوقولو قوقو.

به طرف اسلحه ها بروید!

همه‌ی ملت‌های خروس‌نژاد را به جنگ ببرید!

تاج و فضله گاه ما به یغما رفته است!

این تاج باید آزاد گردد؛ قبل از اینکه این روز غروب کند!

قوقولو قوقو! قوقولو قوقو! (با صدای بلند قوقولو قوقو کنان می رود).

 

خروس دوم: این بی تدبیر! چنان قوقولو قوقو می کند, که سر خودش را هم بر باد می دهد. (می رود).

 

 

 

پرده هفتم

 

(در دفتر روزنامه)

 

فلایشرهوند: (بالا و پائین می رود. خشمگین است). وزرا باید از کار برکنار شوند. هر طوری که شده!

 

بولدوگ: (در حال نوشتن). فعلا آرام بگیر. مقاله من که از شما حمایت می کند؛ تمام شد. مایلی که آن را برایت بخوانم؟

 

فلایشرهوند: من گوش می دهم!

 

بولدوگ: (می خواند). "مردم! به شما خیانت شده است. وزرای شما احمق و آریستوکراتهای پنهان هستند. آنها گذاشتند که شاه فرار کند. آنها خزانه مالی دولت را در دست گرفته اند. آنها برای ارتجاع کار می‌کنند. چه کسی آنها را وزیر کرد؟ فقط یک فراکسیون کوچک؛ نه میل و اراده ملت. ما به نام یک ملت آزاد  به این انتخابات فرمایشی و انتصابات اعتراض می کنیم. از وزرا باید شکایت کرد. اگر آنها تا فردا نتوانند از خودشان دفاع کنند؛ دچار عدالت مردمی خواهند شد. آنها به تنهائی نمی توانند از خودشان دفاع کنند. پس مرگ بر آنها! ما به مردان ترسو نیازی نداریم. ما به مردانی نیاز داریم که مسئولیت قبول کنند و ملت را از چنگ این خیانتکاران نجات دهند. "بولدوگ." 

خوب؛ نظرت چیست؟

 

فلایشرهوند: بد نیست. ولی کمی ضعیف است.

 

بولدوگ: من نمی دانم؛ چه چیز قوی‌تری می‌شود گفت.

 

فلایشرهوند: نباید چیزی گفت. باید آنها را حلق آویز کرد.

 

بولدوگ: من هم قبول دارم. پس برویم به وزارتخانه.

 

فلایشرهوند: ما و دوستان ما. درست است.

 

بولدوگ: پس مقاله چی؟

 

فلایشرهوند: تو می توانی فعلا آن را بفرستی. ولی حالا با من به کلوب خلق بیا. من می خواهم یک سخنرانی کنم؛ که حال کنی.

 

بولدوگ: انرژی تو سرزمین پدری را نجات خواهد داد. (دست در دست هم می روند).

 

 

پرده هشتم:

 

(در روستا)

 

گورخر ؛فرستاده ویژه (پشت میز تحریر): جناب وزیر از من می‌خواهند که پول تهیه کنم. من چطور این کار را بکنم؟ آن هم حالا؛ که هیچ کس پولی پرداخت نمی کند؟

 

مردم: (به درون هجوم می آورند). فرستاده ویژه!

 

فرستاده ویژه:  صبح بخیر آقایان! از کار من راضی هستید؟

 

مردم: شما بهترین نیستید.

 

فرستاده ویژه:  چطور؟ من که هر کاری از دستم برآید برای شما انجام می دهم تا شما را راضی نگه دارم.

 

مردم: بله؛ ولی شما بالاخره از طبقه اشراف هستید.

 

فرستاده ویژه:  این را دیگر نمی شود تغییر داد. من پسر پدرم هستم. ما همه پسرهای پدرانمان هستیم. کم یا زیاد. این را به من ببخشید.

 

مردم: ما به شما مشکوک هستیم؛ که شما عکس العمل نشان می دهید.

 

فرستاده ویژه:  آه خدای من. من که فقط عمل می کنم.

 

مردم: شما باید قبل از هر چیز مردم را مسلح کنید.

 

فرستاده ویژه:  با کمال میل. ولی ما سلاح نداریم.

 

مردم: تنبل ها؛ بی عرضه ها. این فرستاده ویژه هم به درک واصل گردد.

 

فرستاده ویژه: دست نگهدارید! آقایان. اینجا اسلحه خانه خصوصی من است. هر چه می خواهید بردارید. 

 

مردم: (در حال مسلح شدن) زنده باد فرستاده ویژه!

 

فرستاده ویژه: (پیش خود آه می کشد). تفنگ های شکاری زیبای من. چاقوهای دمشقی من.

 

یکی از مردم: اینجا که توپ وجود ندارد!

 

فرستاده ویژه:  توپ در یک اسلحه خانه شکاری که مصرفی ندارد. امر دیگری ندارید؟

 

مردم: کمی پول از صندوق دولت.

 

فرستاده ویژه:  خزانه دولت متاسفانه خالی است. ما باید کمک کنیم تا خزانه پر شود. آقایان.

 

مردم:  ما؟

 

فرستاده ویژه:  چنین می گویند؛ البته اگر شهروندان به این پیشنهاد راضی باشند.

 

مردم: مرگ بر فرستاده ویژه!

 

فرستاده ویژه:  خوب نکنید. بفرمائید از کیف من بردارید. من راضی هستم.

مردم: زنده باد فرستاده ویژه! (می روند)

 

فرستاده ویژه: (تنها). خدا را شکر که این ماموریت هم به خوبی انجام شد. 

 

سایر مردم: (به درون هجوم می آورند). فرستاده ویژه!

 

فرستاده ویژه:  خدای من! دیگه چه شده؟

 

مردم: ما می خواهیم آرامش؛ انضباط و امنیت داشته باشیم.

 

فرستاده ویژه:  این آرزوی من هم هست؛ آقایان. من هم اینک نظرات خودم را در این مورد به شما ابلاغ خواهم کرد. (او یک سخنرانی زیبا و طولانی در باره آرامش؛ انصباط و امنیت ایراد می کند. مردم تشویق کنان متفرق می شوند).

 

سایر مردم: (می آیند). فرستاده ویژه؛ شما باید برای ما نظرات سیاسی خودتان را بیان کنید. 

 

فرستاده ویژه:  با کمال میل. ولی آقایان0 اول شما نظرات سیاسی خودتان را برای من بیان کنید. (مردم در هم و برهم صحبت می کنند. فرستاده ویژه به هرکدام از آنها حق می دهد. مردم می روند و با یک گروه مشغل به دست برمی گردند).

 

فرستاده ویژه:  (تنها). من فکر می کنم؛ که دارم با این کارم, که به هر کدام از آنها حق دادم؛ در راستای نظرات وزارتخانه کار  کردم.  بدین ترتیب از یک فرستاده ویژه در موارد ضروری؛ یک فرستاده ویژه امین ساخته می شود. فقط بدین طریق می توان معروف شد. (او از خودش راضی است و به طرف رختخوابش می رود).

 

 

پرده نهم

 

(در وزارتخانه)

 

بلبل: (پشت میز تحریر). "گیوتین برای جنایات سیاسی را از میان برداشتیم. خوب! (به منشی اش): این مصوبات را هر چه زودتر به چاپخانه بفرستید! چه بد که آدم باید به این فکر کند که دستور تیراندازی به خودش را هم صادر کند. سر آدم؛ که با خودش یک رنگ است. (به مشاعره می افتد و شروع می کند به آواز خواندن).

آواز معروف (اینتگر ویتا)[28]

قلب من مذهبی و پاک است.

پس دیگر از چه می ترسم.

سینه ام مالامال از درد است.

و این آواز او را شکار کرده است.

(ترسان). فکر کنم؛ شعر گفتم.  آیا پادشاه اسبق این را پیش گوئی نکرده بود؟ "اگر چنین باشد؛ تو به مرگ مخوفی خواهی مرد." بروم سر کار. مانیفست من هنوز نمام نشده است. (می نویسد). "ما برای تمام دنیا