حکایات تیل اولن اشپیگل- 2
حکایت دومیگوید که چگونه کشاورزان از دست اولن اشپیگل جوان گله و شکایت میکردند، که او آدم بیعرضه و بیفایدهای است، و اینکه او چگونه سوار بر اسب پشت سر پدرش نشسته بود و بیسروصدا ماتحتاش را به دیگران نشان میداد.
موقعی که اولناشپیگل چندان بزرگ شده بود که میتوانست سرپا ایستاده و راه برود، با دیگر پسرها زیاد بازی میکرد، زیرا که او خیلی هشیار و سرزنده بود. مثل یک میمون روی بالشها و در میان علفزارها بالا و پائین میپرید. تا اینکه او سه ساله شد.
بعد او چنان فضول و تخس شد، که همهی همسایهها متحدالقول با هم نزد پدرش رفته و از دست او شکایت کردند، که پسرش خیلی فضولی و بدجنسی میکند.
پدر اولن اشپیگل او را فرخواند و گفت: "چگونه است که همهی همسایهها میگویند که تو فضول و تخس و بدجنس هستی؟"
اولن اشپیگل گفت: "پدر جان، من که به کسی کاری ندارم و این را میتوانم به تو ثابت کنم. برو و سوار اسبات شو، من نیز آرام و بیسروصدا پشت سرت خواهم نشست و تمام کوچهها را با تو خواهم گشت. مردم باز هم راجع به من دروغ خواهند گفت و لیچار خواهند بافت. خوب دقت کن!
پدر همینکار ر کرد و او را پشت سرش سوار بر اسب کرد. اولن اشپیگل نشیمنگاهش را که سوراخی نیز داشت بلند کرده و ماتحتاش را به مردم نشان داده و دوباره نشست.
همهی همسایهها او را با انگشت نشان داده و میگفتند: "خجالت بکش! واقعا که. ای ناقلای بدجنس!
اولناشپیگل گفت: " پدرگوش میدی. میبینی که من ساکت و آرام پشت سر تونشستهام و به هیچ کس هم کاری ندارم. ولی مردم باز هم میگویند که من بدجنس و ناقلا هستم.
پدر ولی این کار را انجام داد: او "اولن اشپیگل" پسر دلبندش را جلوی خودش روی اسب سوار کرد. "اولن اشپیگل" هم مرتب یا دهانش را باز میکرد، یا به مردم ریشخند میکرد و یا اینکه زبانش را برای مردم درمیاورد.
مردم هم میگفتند،: "ببینید، چه بچهی بدجنس و ناقلائی است."
پدر "اولن اشپیگل" گفت: "تو حتما در یک ساعت نحس متولد شدهای.با وجودیکه تو آرام و ساکت سر جایت نشستهای و به کسی هم کاری نداری، ولی مردم میگویند که تو بدجنس و ناقلا هستی. "
حکایت سوم میگوید که چگونه کلاوس اولن اشپیگل از روستای کنایتلینگن به جوار رودخانه زاله نقلمکان میکند، همان جائی که مادر تیل متولد شده بود و کلاوس پدرش، درگذشت و تیل اولن اشپیگل راه رفتن روی طناب را آموخت. بعد از این جریانات پدر تیل اولن اشپیگل و خانوادهی او از آنجا به سرزمین ماگدهبورگ، در ساحل رودخانه زاله نقلمکان کردند. مادر تیل اولن اشپیگل اهل همین سرزمین ماگدهبورگ بود. چندی بعد کلاوس اولن اشپیگل پیر درگذشت. مادر و پسر در روستا ماندند و هرچیزی که به دستشان میرسید، میخوردند. مادر فقیر و بیچیز شد. اولن اشپیگل باوجودیکه شانزده سال داشت، ولی مایل به فراگرفتن حرفهای نبود. او فقط ورجه وورجه میکرد و چند چشمه تردستی آموخت. مادر اولن اشپیگل در خانهای زندگی میکرد، که در حیاط آن به طرف رودخانه زاله باز میشد. در همین زمان هم تیل اولن اشپیگل یادمیگرفت، که چگونه میتوان روی طناب راه رفت. او این کار را از پشتبام خانه آغاز کرد، زیرا که جلوی مادرش نمیخواست اینکار را انجام دهد. زیرا که مادر دیوانگیهایی را که پسرش روی طناب انجام میداد، تحمل نمیکرد، و مرتب او را تهدید به کتکزدن میکرد. یک مرتبه که او روی طناب بود، مادر غافلگیرش کرده و یک چوبدستی برداشته و میخواست او را از آن بالا به زیر بکشد. ولی او از دستش دررفته و از پنجره فرار کرده و به پشتبام پناه برد و همانجا نشست، تا دست مادرش به او نرسد. اینکارهای اولن اشپیگل آنقدر طول کشید، تا او کمی مسنتر شد. او باز هم شروع کرد به راه رفتن روی طناب و طناب را از پشت خانهی مادرش به آنطرف رودخانه کشید و سر دیگر آن را به خانهی دیگر بست و محکم کرد. خیلیها، پیر و جوان، طنابی را که اولن اشپیگل میخواست روی آن راه برود دیده بودند و همه آنجا جمع شده بودند تا ببینند که اولن اشپیگل چگونه میخواهد روی این طناب راه برود. همه کنجکاو شده بودند و میخواستند بدانند که این چه بازی عجیبوغریبی است که او شروع کرده است. موقعی که اولن اشپیگل روی طناب ورجهوورجه میکرد، مادرش متوجه شد، ولی دیگر نمیتوانست او را قانع کند. مادر اولن اشپیگل فقط توانست آهسته و پنهانی به خانهای که سر طناب به آن وصل بود رفته و طناب را از وسط ببرد. تیل به درون رودخانه زاله افتاد و یک آبتنی درست و حسابی کرد و همه او را هو کردند. کشاورزان به او خیلی خندیدند. جوانها به او میخندید و میگفتند: "ها ها ها ها، تو فقط آبتنی کن. خیلی وقت بود که بدنت آب ندیده بود." اینکار، اولن اشپیگل را خیلی ناراحت کرد. افتادن در آب برایش زیاد مهم نبود، ولی مسخره کردن و ریشخند جوانها او را آزارمیداد. او دراین فکر بود که چطور میتواند انتقام این کار را از آنها بگیرد. پس باید عواقب این کار را هم حتیالامکان تقبل میکرد.
زنگ تفریح
زنگ تفریح
کلم بزرگ[1]
نویسنده: کریستف فون اشمید[2]
دو جوان به نامهای ژوزف و بندیکت[3] از کنار مزرعهای میگذشتند. آنها هر دو کارگر یدی بودند. در مزرعه کلمهای بزرگی روئیده بود.
ژوزف به بندیکت گفت: به به، ببین، چه کلمهای بزرگی.
بندیکت که گاهی لاف میزد، گفت: این که چیزی نیست، من در سفرهایم کلمی دیم که از این خانه هم بزرگتر بود.
ژوزف که مسگربود، در جواب بندیکت گفت: اوه، چه خوب، ولی من روزی در ساختن دیگی دخالت داشتم، که به اندازه این کلیسا بود.
بندیکت گفت: اه خدای من. ولی دیگی به این بزرگی به چه دردی میخورد؟
ژوزف گفت: برای اینکه کلم تو را در آن بپزند.
در باره کنراد فردیناند مایر[4]
کنراد فردیناند مایریکی ازمعروفترین شعرای سوئیس، در سال 1880 هنگامی که در اوج شهرت خود بسر میبرد، سفری به شمال آلمان کرده و وارد میهمانخانهای شده و خواست اطاقی اجاره کند. باربر هتل نگاهی به چمدان آقای مایر انداخت و دید که روی چمدان وی اسم مایر نوشته شده است و رو کرد به آقای مایر و گفت: متاسفم، اطاق خالی نداریم. کنراد فردیناند مایر به باربر هتل گفت، ولی من مایر نویسنده سوئیسی هستم، شاید حالا اطاقی برای من پیدا کنید. باربر بالاخره اطاقی برای آقای مایر پیدا کرد و روز بعد، هنگامی که آقای مایر میهمانخانه را ترک میکرد، انعام قابلی به باربر داد و باربر نیز تعظیم کرد و گفت: موقعی که ما فهمیدیم که شما آقای مایر نویسنده سوئیسی هستید ..... و البته این برای ما افتخار بزرگی است که ..... ضمنا ما کلیه آثار شما را هم در هتل داریم. لطفا تشریف بیاورید و خودتان ببینید. باربر آقای مایر را به درون دفتر هدایت کرده و مجموعهای را به او نشان داد که روی آن نوشته بود: دایرةالمعارف مایر در 24 جلد[5].
[1] Der große Kohlkopf
[2] Christoph von Schmid (1768-1854)
[3] Josef und Benedikt
[4] Conrad Ferdinand Meyer
چهار داستانک از یوحان پتر هبل
نسخهی عجیب و غریب
نویسنده: یوحان پتر هبل[1]
وقتی که آدم مجبوره بره داروخانه و بگذاره نسخهای را برایش بپیچند، کار زیاد جالبی نیست. ولی سالها پیش اتفاق جالبی افتاد.
روزی، مردی از یک ده دورافتاده با یک گاری که دوتا گاومیش آن را میکشیدند، جلوی داروخانه شهر ایستاد و با دقت در اطاقی از چوب کاج را از گاری پایئن آورده و آن را به درون داروخانه برد.
صاحب داروخانه با چشمانی از حدقه درآمده گفت: "با این در اطاق چه کار میخواهید بکنید؟ نجاری دو تا مغازه با ما فاصله دارد."
مرد در جواب صاحب داروخانه گفت: "دکتر برای معالجه زن بیمار من به خانه ما آمده بود و میخواست برایش داروئی تجویز کند. در تمام خانه نه قلمی و کاغذی یافت شد و نه جوهری. فقط یک تکه گچ پیدا شد که آقای دکتر هم با آن گچ نسخهاش را روی در اطاقمان نوشت. حالا هم شما زحمت کشیده و لطفا این نسخه را برای من بپیچید.
صاحب داروخانه گفت: "درسته، امیدوارم که این دارو کمک مؤثری باشد.خوش بهحال کسی که در تنگ و تفاق میتواند به خودش کمک کند.
دو ضربالمثل
نویسنده: یوحان پتر هبل
من دو ضربالمثل میشناسم، که هر دو حقیقت دارند، چون آنها همدیگر را نقض میکنند. دو برادر فقیر بودند، که یکی از آنها نه حوصله و نه جرأت آن را داشت که چیزی بخرد، زیرا که پولش کفایت این کار را نمیداد. او همیشه میگفت: بیمایه فطیر است[2] .
چنین نیز شد. او در تمام زندگیاش برادر "بیمایه و فطیر" خوانده میشد. زیرا که برای او این کار ارزش آن را نداشت که او نخست با کمی پسانداز کار را شروع کرده و به ترتیب چیزهای بزرگتری خریده و به پروت و مکنت برسد.
برادر جوانتر ولی چنین نمیپنداشت. او همیشه میگفت: "چیزی که نیست،میتواند به وجود بیاید[3]." او ثروت کوچکی را که از پدر و مادرش به او به ارث رسیده بود، در دست داشت و آن را با پساندازهای خودش به تدریج بزرگتر و بزرگتر کرده بود. او زرنگ بود و کار هم میکرد و ضمنا در گوشه عزلت زندگی میکرد. اوائل خیلی سخت بود و کارها به کندی پیش میرفت. ولی تکیهکلام او: "چیزی که نیست،میتواند به وجود بیاید" به او جرأت و امید میداد. ولی به مرور کارها رونق گرفت. او از طریق پشتکار بیحد خود و رحمت الهی مرد ثروتمندی شد و اینک فرزندان برادر "بیمایه و فطریش" را نگهداری میکند، که چیزی برای خوردن ندارد.
تازه چه خبر[4]
نویسنده: یوحان پتر هبل
مرد ثروتمندی در "شوابنلند[5]" پسرش را به پاریس فرستاد تا زبان فرانسوی بیاموزد و قدری از آداب و رسوم خوب فرانسویان را. یک سال بعد یا اندکی بیشتر، نوکر او هم از خانه پدرش به پاریس میآید. وقتی که پسر ارباب، نوکرش را میبیند، با تعجب همراه با خوشحالی فریاد میزند: "آهای هانس[6]، مثل اینکه تو را خدا از آسمان برای من فرستاده است. از خانه چه خبر؟ خبر تازه چی داری؟"
نوکر گفت: "آقای ویلهلم ، خبری تازهای نیست جز اینکه ده روز پیش کلاغ زیبای شما مرد.همان کلاغی که یک سال پیش میرشکار به شما هدیه داد."
ویلهلم جواب داد: "آه، حیوان بیچاره. مگر چه مرضی گرفته بود؟"
"شاید موقعی که اسبهای زیبای ما یکی بعد از دیگری سقط کردند، از آت و آشغال و مردار آنها خورده باشد. من که گفتم."
ویلهلم پرسید: "چه میگوئی؟ اسبهای زیبای پدرم، آن خنگهای قشنگ و هویجی، همه مردهاند؟ چطور چنین اتفاقی ممکن شد؟"
هانس گفت: "شاید موقع آب آوردن، زحمت زیادی کشدند، موقعی که خانه و کاشانه ما در آتش سوخت و از بین رفت. زحمات آنها هم نتیجهای نداد.
ویلهلم خیلی ترسیده بود، با صدای بلند گفت: "خدای من! خانهی زیبای ما هم در آتش سوخت؟ کی؟"
هانس در جواب اربابش گفت: "شاید کسی متوجه آتش مشعل در جوار تابوت پدر خدابیامرزت نشده بود. زیرا که پدرت شبانه و در پناه آتش مشعل دفن شد. یک چنین جرقهای کار دست آدم میدهد."
چه اخبار ناخوشآیندی! این صدای ویلهلم بود که پر از درد به گوش میرسید. "پس پدرم هم درگذشت؟" "چه بر سر خواهرم آمد؟"
هانس گفت: "شاید پدر خدا بیامرزت با خرسندی مرد، وقتی که شنید که دوشیزه خواهرت بدون شوهر یک بچه بدنیا آورده است. یک پسر.
ولی غیراز اینها دیگر خبری نیست.
کشتی نوح
نویسنده: یوحان پتر هبل
روزی گروهی از مردم دور هم نشسته بودند، پیر و جوان. بین جوانترها یکی بود به نام آقای "فون اوستن[7]" که هنوز این کلمات زرین "عیسی سیراخ[8]" را نشنیده بود که میگوید: "یک جوان میتواند یک بار یا دو بار سخن بگوید، بشرط اینکه از او چیزی بپرسند. و هنگام سخن گفتن، باید کوتاه سخن بگوید". این جوان زیاد حرف میزد و با کلمات نسنجیدهی خویش، سخن بزرگترها را قطع میکرد.
اینچنین بود که حرف این جمع به تدریج به نوح و کشتی او کشیده شد. مرد جوان گفت: " برای من خیلی عجیب است که در یک چنین جعبهای که فقط سیصد "الن[9]" طول، پنجاه الن عرض و سی الن ارتفاع داشته است، این همه حیوان گنجیده باشند. حالا فکر علوفه این حیوانات را هم بکنید! او به مکتب رفته و به چنین چیزی اعتقاد ندارد.
جمع مردم مدتی به این سحنان گوش دادند، تا اینکه پیرمردی از جای برخاسته و چند پک به پیپاش زد و گفت: "آقای فون اوستن! من مایلم مطلبی را به شما بگویم. موقعی که نوح کشتیاش را به فرمان الهی ساخت، هم او دستور داد تا همه حیوانات جمع شوند، هم حیوانات نر و هم ماده. او شتر را از جنوب فراخواند و گفت" شتر بیا"، شتر هم آمد و وارد کشتی شد. او خرس را از شمال فراخواند و گفت: "خرس بیا". خرس هم بدون غرزدن آمد و سوار کشتی شد. از غرب ببر را فراخواند" ببر بیا" ، ببر هم آمد و بدون استقامت سوار شد. نهایتا خر شرقی را هم از سرزمین تارتارها فراخواند[10] و گفت: "خر بیا!" خر ولی خیلی کله شق بود و جواب داد: "این جعبه برای من خیلی عجیب است. فقط سیصد الن طول دارد و پنجاه الن عرض و سی الن ارتفاع. باید علوفه را نیز به آن اضافه کرد. شتر و خرس و ببر حیوانات احمقی هستند. ولی شما که تحصیلکرده هستید آن را غیرقابل باور میندارید. نوح برخواست (پیر مرد هم برخواست) و به طرف خر رفت (پیر مرد هم به طرف آقای اوستن رفت) و قشنگترین گوشش را گرفته و سه بار کشید (پیرمرد هم همینکار را کرد)، و گفت: خر فکر میکند ولی او نه! او فقط همینطور به درون کشتی میرود. بدین ترتیب همه حیوانات در کشتی جا گرفتند – و خرها در طوفان نوح غرق نشدند- بلکه هنوز هم باقی هستند و خار میخورند.
بدین ترتیب مرد جوان ساکت شده و آهسته در رفت.
[1] Johann Peter Hebel (1760 – 1826)
[2] Wo nichts ist, kommt nichts hin
[3] Was nicht ist, das kann werden.
[4] Ein Wort gibt das andere
[5] یکی از ایالات آلمان، با مرکزیت اشتوتگارت .
[6] اسم نوکر هانس بوده است.
[7] Herr von Osten – اوستن به معنی شرق است.
[8] یکی از کتب یهود به قلم عیسی پسر سیراخ که آن را در سال 180 قبل از میلاد نوشته است.
[9] الن (به معنی آرنج) واحدی قدیمی در آلمان بوده که اندازه آن تقریبا برابر دو فوت بوده است.
[10] {به اسم آقای اوستن (شرق) توجه کنید. م.}
بازی خطرناک - اثر تئودور فونتانه
بازی خطرناک[1]
نویسنده: تئودور فونتانه[2]
ما، در "سوینهمونده[3]" محلهای مختلفی برای بازی کردن داشتیم. ولی از همه بیشتر محلی را دوست داشتیم که درست بغل "بول ورک" قرار داشت، یعنی درست آنجائی که خیابان جلو خانهی ما تقاطع پیدا میکرد. تمام این محل مثل یک نقاشی قشنگ بود، خصوصا در زمستان، که کشتیهای لنگرانداخته با دکلهای لخت، قرار داشتند، معمولا هم سه تا کشتی پشت سر هم میایستادند، که تا اواسط رودخانه را هم اشغال میکردند.
ما اجازه داشتیم که اینجا در کنار "بولورک" روی طنابهای کشتیها، که نزدیک زمین قرارداشتند، بازی کنیم و هنر بندبازی خودمان را عرضه کنیم، ولی یک چیز برای ما قدغن بود: اینکه روی کشتیها بریم، یا از نردبانهای طنابی کشتی بالا بریم و خودمان را به سبد بالای دکل کشتی برسانیم. چه اقدام عاقلانهای.
ولی هرچه این ممنوعیت عاقلانهتر جلوه مینمود، خواست ما نیز قویتر میشد، که این ممنوعیت را زیر پا بگذاریم و هنگام بازی "دزد و مسافر" که ما این همه دوست داشتیم، زیر پا گذاشتن این ممنوعیت، برای ما کاملا بدیهی بود. اینکه ما را بگبرند یا غافلگیر کنند، نیز خارج از احتمال بود. والدین ما یا در حال "بازی" بودند، یا مهمان داشتند. خوب، به پیش. و اگر کسی ما را لو میداد، حالش بدتر از حال ما میشد.
اوضاع چنین بود، حتی در این روز یکشنبه در ماه آوریل سال 1831. باید همین ماه بوده باشد، چون هوای سرد و صاف آن روز را من هنوز خیلی خوب به یاد دارم. بر روی عرصه کشتیها اثری از زندگی نبود، و در "بولورک" هم موجود زندهای دیده نمیشد.
من که قویترین و مسنترین آنها بودم، معمولا نقش "دزد" را بازی میکردم و هشت یا ده نفر دیگر از بچهها هم از میدان کلیسا به دنبال من افتاده بودند تا مرا بگیرند. بازی همیشه از این میدان شروع میشد. فقط یکی از بچهها – فریتس ارلیش[4]- از پس من برمیآمد.
من با آخرین توان به "بولورک" رسیدم و چون چارهی دیگری نداشتم، از روی یک راهرو چوبی سفت و محکم گذشته و وارد عرصهی کشتی دیگری شدم. گروه به دنبال من روان بود. نتیجه این شد که من مجبور شدم از اولین کشتی به روی دومین و از دومین کشتی به روی سومین کشتی بپرم. اینجا برای من آخر خط بود. من اگر نمیخواستم که خودم را به دشمنانم تسلیم کنم، چارهای نداشتم جز اینکه روی کشتی آخری خودم را پنهان کنم، یا لااقل جائی بروم که دیگران نتوانند به من دسترسی پیدا کنند. و من یک چنین جائی را پیدا کردم و از آن بالا رفتم. این جا، اطاقکی بود که به اندازه قد یک انسان بالا بود و کنار یکی از کابینهای کشتی قرار داشت. در این اطاقک، به جز آشپزخانه کشتی، چیزهای یگری هم وجود داشت. پلههای زیادی این دیوار، کار مرا آسان کردند. خوب حالا من رسیدهام بالا و آنجا ایستادهام. فعلا که نجات پیدا کردم. نگاهی به تعقیبکنندگانم انداختم. حس پیروزی من زیاد دوام نیاورد. زیرا پلههائی که من از آنها استفاده کرده بودم، برای دیگران هم کمک بزرگی بودند. طولی نکشید که "فریتس ارلیش" هم آن بالا کنار من ایستاد.
اگر فکری نمیکردم، بازی را باخته بودم. با تمام قوا، و تا آنجائی که اطاقک آشپزخانه اجازه میداد، با سرعت اولیه که درون اطاقک به خود گرفتم، ازدرون اطاقک آشپزخانه و آبی که میان دو کشتی بود به روی کشتی دوم پریدم و مانند کسی که تمام ارواح او را ترک کرده باشند، شروع به دویدن به طرف ساحل کردم. از اینجا تا میدان بازی جلوی خانهمان، دیگر برای من چیزی نبود، که بازی را برنده شوم.
ولی خوشحالی من دیری نپائید. در همین لحظهای که من از کشتی پائین پریدم و زمین سفت ومحکم را زیر پایم حس کردم، تقریبا همزمان با این پرش، از کشتی سوم و کشتی دوم صدای جیغ و فریادی شنیدم و در میان این جیغوفریادها هم گاهی اسم خودم را میشنیدم. من چارهای نداشتم جزاینکه بپندارم، که اتفاقی افتاده است. و همینطور که سریع از راهرو چوبی به طرف ساحل آمده بودم، همینطورهم سریع از همین مسیر به عقب برگشتم.
کاملا به موقع رسیدم. "فریتس ارلیش" که مرا تعقیب میکرد، میخواسته که به دنبال من، او هم از روی کشتی بپرد و از آنجائیکه کوتاه پریده بود، توی آبی که میان کشتی سوم و کشتی دوم بوده، افتاده بود. بیچاره حالا آنجا گیرافتاده بود و با ناخن به سوراخوسمبههای کشتی چنگ میانداخت، تا شنا میکرد. اصلا به این مسئله فکر هم نمیکرد که شنا کند. از بس که آب سرد بود. اگر میخواستیم او را از بالا بیرون بکشیم، که کار غیرممکنی بود. بالاخره دنبالهی طنابی را که از یکی از نردبانهای طنابی آویزان شده بود گرفتم، و با هزار فن و فوت، خودم را از دیوارهی کشتی به پائین آویزان کردم، تا "فریتس" پای چپم را که از آن یکی درازتر شده بود، بگیرد. دست راستم را بالا سفت و محکم گرفته بودم. به فریتس گفتم: "دستم را بگیر." این بچهی خوب دریافته بود، که اگر دست مرا محکم بگیرد، هر دوی ما به درون آب سقوط خواهیم کرد. فقط نک چکمهی مرا گرفت. باوجودیکه این "گرفتن" برایش کافی نبود، که او را از آب بیرون بکشد، ولی برایش کفایت میکرد، که او را روی آب نگه دارد. او همینطور ماند تا کارگران ساحل به دادش رسیدند و یک قلاب قایق برایش پائین فرستادند. بعد هم دیگران یک قایق را آزاد کردند و با آن به درون آبی که میان دو کمشتی بود رفتند تا فریتس را نجات دهند.
ولی من! در همین لحظه که قلاب نجات برای "فریتس" پائین فرستاده شد، کسی که هویتش برای من آشکار نشد، از پشت یقه مرا گرفت و با یک تکان مرا به روی عرصه کشتی انداخت.
ازطعنه و نیشزدنهائی که معمولا در این مواقع زیاد هستند، این بار خبری نبود. "فریتس ارلیش" را که آب از سرورویش میچکید، به خانهای که در آن نزدیکی قرار داشت بردند. ما هم با سروصدای معمول راه خانه را در پیش گرفتیم. من با این همه، از آینده میترسیدم. ولی ترس من دلیلی نداشت. بلکه برعکس.
صبح روز بعد، هنگامیکه من عازم مدرسه بودم، پدرم را درون هال دیدم. او دست مرا محکم گرفت. باز هم همسایهمان آقای "پیتسکر[5]" مرا لو داده بود. ولی این بار از دید مثبتی این کار را کرده بود.
پدرم گفت: "جریان را شنیدم..."
"آخر مگر تو نمیتوانی به حرفهای من گوش بدی، ولی خوبه. برای اینکه تو کار خوبی کردی. من همه چیز را میدانم. از "پیتسکر" همسایهمان شنیدم.
"و بدینوسیله من آزاد شدم."
من چقدر به این اتفاق فکر میکنم. نه به این علت که کار قهرمانانه خودم را بستایم، نه. بلکه به این علت که از پدرم قدردانی کنم.
[1] Gefährliches Spiel
[2] Theodor Fontane (1819-1898)
[3] Swinemünde
[4] Fritz Ehrlich
[5] Pietzker
یک داستان مهیج - اثر گوته
یک داستان مهیج [1]
نویسنده: یوحان ولفگانگ فون گوته[2]
نزد یکی از دوستان خوب و صمیمی من،که خانواده پرجمعیتی داشت و در یک قصر قدیمی میزیست، دختر یتیمی زندگی میکرد. وقتی که این دخترک چهارده ساله شد، غالب اوقات خود را با خانم خانه به سر میبرد و کارهای او را انجام میداد.
همه از او راضی بودند و او نیز آرزوئی نداشت، جز اینکه همه به او توجه کنند و وفادار باشند تا او نیز بتواند به حامیان خود خدمت کند. دخترک با تربیت بود و خواستگارانی نیز داشت. هیچ کس باور نمیکرد که یکی از این خواستگاران بتواند او را خوشبخت کند. خود او نیز هیچ کاری نمیکرد که بتواند وضعیتش را تغییر دهد.
یک دفعه، موقعی که دخترک درون خانه اینطرف و آنطرف میرفت تا کارهایش را انجام دهد، زیر قدمهایش ضرباتی شنیده میشدند. اوائل همه فکر میکردند، که این کار اتفاقی است. ولی از آنجائی که این ضربات قطع نشدند و تقریبا هر قدمی که دخترک برمیداشت، با این ضربات بدرقه میشد، ترس او را برداشت. طوری که دیگر جرأت خارج شدن از اطاق خانم را نداشت. زیرا که او فقط در این اطاق آرامش داشت.
همهی مردم صدای این ضربات را میشنیدند. هر کسی که با او همقدم میشد یا نزدیک او راه میرفت، صدای این ضربات را میشنید.
اوائل همه این جریان را یک شوخی میپنداشتند، ولی به ندرت متوجه شدند که این اتفاق امری نامأنوس است. آقای خانه، که خود آدم سرزندهای بود، خواستار تحقیق در این امر شد.
صدای ضربات قدمهای دخترک فقط موقعی به گوش میرسید، که دخترک راه میرفت. یعنی نه موقعی که او پایش را روی زمین میگذاشت، بلکه موقعی که او پایش را از زمین برمیداشت تا راه برود، صدای تق و تق بلند میشد. این صداها گاهی ناموزون و گاهی قویمیشدند. بخصوص موقعی که دخترک عرض یک سالن را طی میکرد.
روزی که پدرخانواده چند کارگر در خانه داشت، دستور داد تا آنها پشت سر دخترک چند کریدور را بکنند. زیرا که در این روز صدای تق و تق از هر روز دیگر بلندتر شده بود.
چیزی پیدا نشد، به جز چند موش بزرگ، که شکار آنها سروصدای زیادی در خانه ایجاد کرد. آقای خانه که دیگر تسلیم شده و کاملا درهم و برهم بود،فکر جدیدی به سرش زد. او بزرگترین شلاقش را برداشته و قسم خورد که اگر این صداها را بار دیگر بشنود، دخترک را تا دم مرگ کتک بزند.
از آن روز به بعد، دخترک بدون اعتراض در خانه راه میرود، و از آن روز به بعد هم کسی صدای ضربات را نشنید.
حکایات لسینگ
حکایات لسینگ
جوانی بر پشت اسب چموشی نشسته بود و به سرعت باد می تاخت. گاوی وحشی او را مخاطب قرار داده و گفت: "حیف از تو! اگر من جای تو بودم، نمی گذاشتم جوانی نورس بر من تسلط یابد!"
اسب در جواب گفت: "ولی حالا که نیستی!" این چه شهرتی برای من دارد، که جوان نورسی را بر زمین کوبم؟
حکایت میمون و روباه
میمونی به روبهی گفت: "حیوانی نیست که من نتوانم از او تقلید کنم."
روبه در جوابش کفت: "ابله ترین حیوانات هم به خود اجازه نمی دهند، از تو تقلید کنند."
نویسندگان عزیز کشورم! آیا باید واضح تر صحبت کنم؟
حکایت خر و شیر
خری شیری را در جنگلی همراهی میکرد، که خر دیگری را دید.
خر دوم گفت: "سلام، برادر."
خر اول در جواب گفت: " چه گستاخ"
خر دوم گفت: چرا؟ چرا این سلام مرا به گستاخی تعبیر می کنی؟" فکر می کنی که تو بالاتر یا بهتر از یک خر هستی، چون داری شیری را مشایعت می کنی."
حکایت خر و گرگ
خری گرگ گرسنه ای را دید. خر لرزان گفت: به من رحم کن. من حیوانی ضعیف و بیمار هستم. به پایم بنگر که چگونه خاری در آن فر رفته است و مرا آزار می دهد.
واقعا. من برای تو متاسفم. من در نزد وجدان خودم خجولم و باید که تو را از این درد و رنج و محنت برهانم.
هنوز گرگ کلمه آخر را بر زبان نرانده بود که به خر حمله کرده و او را از هم درید.
حکایت روباه
روبهی که تحت تعقیب بود به بالای دیواری پرید تا خود را نجات دهد. روباه برای پائین آمدن از دیوار از گیاه خارداری که در سایه دیوار رشد کرده بود آویزان شد. ولی خار این گیاه درد شدیدی در او ایجاد کرد.
روباه گفت: "ای امدادگران لعنتی. " اینها نمی توانند به کسی کمک کنند، مگر زمانی که لطمه ای هم به او بزنند. "
حکایت موش و مور
موشی به مورچه ای گفت: ای فلک زده ها! آیا این زحمتی که شما سراسر تابستان می کشید، هیچ ارزش آن را دارد، که شما این مقدار کم آذوقه ای را که جمع آوری می کنید، ذخیره نمائید؟ شما باید انبار آذوقه مرا ببینید.
مورچه در جواب موش گفت: "گوش کن، اگر انبار آذوقه تو بزرگتر از گرسنگی تو باشد پس آدمیان حق دارند که آشیانه تو را ویران کنند، انبار تو را تهی کرده و حق تو را کف دستت بگذارند و جان تو را تهدید کنند.
حکایت گوزن و روباه
گوزنی به روباه گفت: "وای بر حال و احوال ما حیوانات ضعیف، شیر و گرگ با هم متحد شده اند."
روباه پرسید: "شیر با گرگ متحد شده است؟"
آها! شیر می غرد و گرگ زوزه می کشد. به همین دلیل شاید شما بتوانید گاهی از دست آنها فرار کرده و خود را نجات دهید. ولی وای به حال ما حیوانات اگر این شیر خود را با (لوکس) متحد کند، که بی سر و صدا شکار می کند.
حکایت پسرک و مار
پسرکی در حال بازی با ماری اهلی بود. پسرک به مار می گفت: "عزیزم، من نمی توانستم با تو اینگونه رفتار کنم، اگر دندانهای سمی تو را نکشیده بودند. شما مارها بدطینت ترین و ناسپاس ترین حیوانات روی زمین هستید. شاید در جائی خوانده باشی که چه بلائی بر سر مردی آمد که یکی از شما را، که شاید جد و نیای تو بوده،و از فرط سرما، در گوشه ای زیر خار و خاشاک خزیده بود، بیرون آورده و زیر سینه ی گرم خود قرار داد. مار تاره گرم شده بود، که ناجی خود را گار گرفت و باعث مرگ این مرد خوش طینت شد.
مار گفت: " ولی من تعجب می کنم، که مورخین شما، چقدر به نفع شما انسانها نوشته اند. مورخین مارها این جریان را طور دیگری نوشته اند. این مرد خوش طینت می پنداشته که مار واقعا یخ زده و مرده است. از آنجائی که این مار خوش خط و خال نیز بوده است، مرد خوش طینت آن را برداشته تا در خانه پوست زیبایش را بکند.
پسرک در جواب مار فقط گفت: خاموش. خفه شو. کدامین انسان یا حیوان قدر ناشناسی است که نداند
چگونه باید خود را معذور بداند.
ناگهان پدر پسرک، که به این گفتگو گوش می داد، گفت: "درسته پسرم، ولی اگر تو موقعی از یک ناسپاسی بزرگ چیزی شنیدی، همه جوانب را باید در نظر بگبری، قبل از اینکه تو انسانی را با یک چنین سخنی برنجانی. نیکوکاران به ندرت (به شرافت انسانی قسم) به هیچ وجه خود را ناسپاس نشان نمی دهند. ولی پسرم! نیکوکارانی که کمی هم به منافع خود توجه می کنند، ناسپاسی را به جای توجه کشت می کنند.
حکایت شیر و خر
هنگامی که شیر، سلطان جنگل به همراه خری به بیشه ای رفتند، تا خر با صدای انکر الاصواتش حیوانات را فراری دهد، تا شیر آنها را شکار کند، کلاغ دانائی شیر را مخاطب قرار داده و گفت:
"به به، چه جماعت زیبائی! خجالت نمی کشی، که خری را به جرگه ی خویش راه داده ای؟
شیر کفت: "هر گاه که به کسی نیازی دارم، او را در جرگه ام وارد می کنم."
بزرگان همه اینگونه می اندیشند، هنگامی که کسی کوچکتراز خود را می نوازند.
شوهر سختگیر - اثر یوحان کریستف گوتشد
شوهر سختگیر[1]
نویسنده: یوحان کریستف گوتشد
شارل هشتم پادشاه فرانسه یکی بهترین افراد دربارش را به آلمان فرستاد تا پارهای از امور مملکتی را انجام دهد. سفر خیلی سریع انجام شد، و فرستادهی دربار حتی شبها نیز استراحت نمیکرد، تا دستور اربابش را هرچه زودتر انجام دهد.
شبی، دیروقت به قصر یکی از بزرگان رسید و خواهش کرد که شب را در آنجا بسر برد. خیلی زحمت کشید، تا او را به درون خانه راه دادند. ولی وقتی که آن بزرگ شنید که او فرستادهی پادشاه میباشد، به استقبال او رفته و از رفتار نامناسب اطرافیانش عذرخواهی کرد و اضافه کرد که به خاطر چند نفر از بستگانش بدطینتاش، از طرف همسرش نیز به او توصیه میکند که مواظب خودش باشد. بعد هم میهماناش را به درون خانه خوانده و حق میهماننوازی را ادا کرد.
هنگام غذاخوردن، میزبان این غریبه را به درون سالنی زیبا و کاغذدیواری شده برد. میز چیده شد و به زودی زیباترین زن دنیا در پشت کاغذ دیواریها ظاهر شد؛ ولی با سری تراشیده و طبق رسوم آلمانیها با لباس سیاه عذاداری.
آفتابه و لگن آوردند. وقتی که میهمان و میزبان دست خود را شستند، آفتابه و لگن را به این بانو دادند. او نیز دست خود را شسته و بدون اینکه حرفی بزند یا کسی از او چیزی بپرسد، به انتهای میز رفته و آنجا نشست.
غریبه به زن نگاه میکرد و پیش خود گفت که او باوجود زیبائی خیرهکنندهاش، چقدر رنگپریده و ناراحت است.
بعد از اینکه او چند لقمه غذا خورد ، چیزی برای نوشیدن خواست.
یکی از مستخدمین نوشابهای برای او آورد، ولی در یک ظرف بسیار زیبا، که جمجمهی یک انسان بود، که سوراخ چشمهایش را با ورقههای نقرهای تزئین کرده بودند.
او دو یا سه جرعه از این جام نوشید. بعد از اینکه سیر شد، برخاسته و دوباره دستهایش را شسته و در مقابل میزبان تعظیمی کرده و به پشت کاغذ دیواری رفت، بدون اینکه کلمهای بر زبان آورد.
مرد غریبه از دیدن این صحنه خیلی ناراحت شده و به فکر فرورفت. میزبان از این امر آگاه شده و پرسید: "میبینم چیزی که شما در سر میز من مشاهده کردید، شما را متعجب کرده است. ولی از آنجائی که شما به نظر من مرد سرزندهای هستید، نمیخواهم چیزی را از شما پنهان کنم، تا شما مرا انسان ظالمی نپندارید.
این خانمی که شما مشاهده کردید، همسر من میباشد. من او را چنان دوست داشتم، که مردی میتواند همسرش را دوست داشته باشد. برای اینکه بتوانم او را تصاحب کنم، ترس را از وجودم راندم و او را برخلاف عقیدهی والدینش به اینجا آوردم.
او نیز چنان عشق و علاقهای به من نشان میداد، که من نه یک بار بلکه هزاران بار جانم را فدایش میکردم. ما مدت مدیدی چنان در صلح و صفا با هم زندگی کردیم، که فکر میکردم من خوشبختترین مرد اروپا هستم.
موقعی که من در سفر بودم، و در این سفر وظایفی داشتم که به شرف و افتخار من مربوط بودند، او نیز کار خود را کرده و همه چیز را فراموش کرده و بیوجدانی پیشه کرد و عاشق جوانی شد که من او را سالیان سال پرورده بودم.
من به محض اینکه از سفر برگشتم، دریافتم که او عاشق شده است، ولی نمیتوانستم آن را بپذیرم. تا اینکه به تجربه به من ثابت شد و چشم و گوش من باز شد. بدینوسیله تمام عشق و علاقه من به خشم و شک و تردید بدل گشت.
برای اینکه این را به ثبوت برسانم، چنین وانمود کردم که میخواهم بار دیگر به سفر بروم، ولی خودم را در یکی از اطاقها پنهان کردم. در همان اطاقی که اینک او زندگی میکند و این اطاق همان اطاقی است که او ازعاشقاش در آن پذیرائی میکرد و این مرد با چنان آزادی و فراغت به سراغ او میرفت، که این آزادی و فراغت فقط از عهدهی من که شوهرش بودم، برمیآمد. وقتی که او میخواست به درون تختخواب زن بخزد، من نیز از پناهگاه خود بیرون آمده و او را در آغوش زنم گرفتم و با چاقوئی او را درجا کشتم. میخواستم زنم را هم بکشم، ولی جرم او بزرگتر از آن است که با چنین مرگی جبران شود. بدینترتیب برای او جریمهی دیگری را در نظر گرفتم، که به نظر من سختتر از مرگ است. من او را در اطاقی زندانی کردم، که او میخواست درون آن از بزرگترین امیال زندگیاش لذت ببرد. در این اطاق او با معشوقی محشور است، که از من بیشتر دوستش داشت. من جسد بیجان این جوان را در کمدی آویزان کردم و زنم را به عنوان نگهبان این جسد گرانبها تعیین کردم. برایاینکه او هرگز معشوقاش را فراموش نکند، دستور دادهام تا حتی موقع غذاخوردن و پای میز، جمجمهی این مرد بدجنس را به عنوان ظرف آبخوری روی میز قرار دهند. بدینترتیب او اولا همیشه کسی را که به وسیلهی گناه خویش، به دشمن مبدل کرده، پیش رو دارد، و ثانیا جسد کسی را که دوستیش را به دوستی با من ترجیح داد، میبیند."
میزبان سعی میکرد، عملاش را توجیه کند و به میهماناش توضیح کافی بدهد.
میزبان چنین ادامه داد: "موهایش را به این علت تراشیدهام، که زن خطاکاری مثل او ارزش داشتن چنین زینتی را ندارد و سر کچلاش نشان میدهد که او به وسیلهی خطائی که انجام داده هرگونه شرم و حیا و شرف و افتخاری را از دست داده است.
آیا شما میخواهید زحمت بکشید و او را در اطاق خودش ملاقات کنید: چیزی که شما با چشمان خودتان ببینید، هر توضیحی را که من بخواهم در این مورد به شما بدهم، زائد میکند.
مرد غریبه خواست دیگری به جز این نداشت. این همه مسائل عجیبوغریبی که او اینجا دیده بود، اینک آرزوی دیگری نداشت بهجز اینکه توضیح کامل و قانعکنندهای در بارهی حقیقت ماجرا و قضایا بشنود. او به دنبال میزبان راه افتاد. آنها وارد اطاق بسیار زیبائی شدند و زن را در جلوی شومینهای نشسته دیدند.
میزبان پردهای را کنار کشید، که پشت آن جسد بی سر عاشق جوان به دیوار آویزان بود. همانطور که قبلا توضیح داده بود.
مرد غریبه تعجب کرد، ولی با ولع بیشتر به زن نگاه میکرد، که در این میان به لحاظ ادب و احترام به پا خاسته بود ولی از شرم و حیا سرش را به زیر افکنده بود.
خیلی دلش میخواست که با او صحبت کند، ولی این کار را نکرد. از ترس از میزبانش، حرفی نزد.
میزبان که خواست او را دریافته بود، پرسید: "مایلید که با او صحبت کنید، تا بفهمید که او چه زبانی دارد و از چه واژههائی استفاده میکند؟"
او بیش از این اجازه به چیزی نیاز نداشت و شروع به سخن گفتن کرد: "مادام! اگر شما این همه صبر و حوصله دارید که شکنجهگران شما هم به آن اذعان میکنند، پس شما خوشبختترین زن دنیا هستید."
زن با چشمانی پر اشک و صورتی پررنج، که انسان را به تفکر وامیداشت، جواب داد: "سرورمن، من اقرار میکنم که کار خلافی که من انجام دادهام، چنان بزرگ است، که اگر تمام رنج و زجری که آقای من –من ارزش آن را ندارم که ایشان را همسر خویش بنامم – به من وارد کند، باز هم در مقابل این پشیمانی چیزی نخواهد بود.
هیچ چیز مرا بیش از این آزار نمیدهد که میدانم که من لطیفترین و مهربانترین انسان روی زمین را آزردهام. او هنگامیکه داشت این کلمات را ادا میکرد، چنان اشک میریخت، که قطرات اشک گونههایش را خیس کرده بود و گریهی تلخش راه سخن گفتناش را سد کرده بود.
غریبهی حساس چنان تحت تأثیر قرار گرفته بود که او نیز اشک میریخت و اگر میزبان بازوی او را نگرفته و او را از اطاق خارج نکرده بود، عواطفش کاملا تحت تأثیر محیط قرار میگرفت. شاید بهتر بتوان به این مسئله اندیشید تا بتوان آن را تعریف کرد که او آنشب با چه افکاری دستوپنجه نرم کرد.
صبح روز بعد که غریبه میخواست دوباره به سفرش ادامه دهد و برای خداحافظی به نزد میزبانش رفته بود، نتوانست خودداری کند و راجع به زنش صحبت نکند و از او راجع به این موضوع خواهش نکند. او به میزبانش گفت: "سرور من! علاقهای که من به شما دارم و احترامی که شما به من نهادهاید، مرا وامیدارند که من افکارم را آزادانه به شما بگویم تا به کس دیگر.
من فکر میکنم بهتر باشد که شما با همسرتان مهربانتر رفتار کنید. شما میبینید که او از کار اشتباهی که کرده، چقدر پشیمان است. من نمیخواهم اشتباه او را توجیه کنم یا به جای او عذرخواهی کنم، برای اینکه خشم شما را بیشتر سبب نشوم. ولی به این موضوع هم فکر کنید، که شما هنوز جوان هستید و ورثهای هم ندارید. حیف نیست که یک چنین خانهی بزرگی و یک چنین ملک شوالیهای، مثل ملک شما،به دست افراد غریبه یا ورثهای بیفتد که به شما ریشخند کند؟
این اشتباه زنتان را ببخشید. شاید او عجله کرده باشد، و حتما این عمل را دوباره تکرار نخواهد کرد. او مزهی عشق شما را حتما بعد از این جریمهی سنگین بهتر خواهد چشید.
باوجودیکه میزبان تصمیم گرفته بود که زنش را تا آخر عمر در این وضع غمگین نگه دارد، با این وجود سخنان فرستادهی ملوکانه هم تأثیری در تصمیم وی نگذاشت. او مدت مدیدی در تفکرات خود غوطهور شد، بدوناینکه کلمهای سخن بگوید. بالاخره هم به این نتیجه رسید، که سخنان میزباناش زیاد هم بیربط نیست. به همین علت هم به او قول داد که به زنش ترحم کند، به شرطی که او یک مدت دیگر در همین وضع به سر برد.
غریبه راه سفرش را ادامه داد. کارهای مملکتیاش را انجام داده و بعد از مدتی دوباره در دربار پادشاه فرانسه ظاهر شد.
او حتی به پادشاه هم این ماجرا را در جوار ماجراهای دیگر تعریف کرد که در قصری که شبی را در آن بسر برده بود و مقداری از آن ماجرا را خودش دیده و مقدار دیگر را شنیده بود.
فرستادهی پادشاه چنان از زیبائی این بانوی بیچاره برای پادشاه تعریف کرد، که او نقاش دربار را به جانب او فرستاد تا تصویر او را کشیده و با خود به دربار شارل آورد.
با وجودیکه میزبان مجبور بود که از زندان خودساختهاش نگهبانی کند، ولی طبق دستور پادشاه، اجازه داد که نقاش پادشاه وارد زندان شده و تصویر زن محبوس را در لباس سیاه عزاداری ترسیم کند.
شاید این فکر، که حتی دربار پادشاه هم از این قضیه خبردار است، در بخشودن زن که مدتی بعد به وقوع پیوست، بیتأثیر نبوده است.
هر دوی آنها گذشته را فراموش کردند. استخوانهای مرد عاشق دفن شدند. جام جمجمه نیز همچنین و تمام آثاری که به نوعی با این جریمه در رابطه بودند، از بین برده شدند. آنها دوباره با وفاداری کامل شروع کردند به دوست داشتن یکدیگر. مثل اینکه این جریان فقط به استحکام عشق آنها کمک کرد. کوتاه گویم، آنها مثل اینکه تازه ازدواج کرده باشند و این امکان را داشتند که با هم اولاددار باشند و با هم پیر و سفید موی شوند و تقریبا با هم و در یک زمان در در کهولت و سیراب از زندگی چشمهایشان را برای ابد ببندند.
ظهور ارواح - اثر هاینریش فون کلایست
ظهور ارواح[1]
نویسنده: هاینریش فون کلایست[2]
اوائل پائیز1809 در حوالی ناحیهای به نام شلان[3] (شهرکی در چهار مایلی پراگ به طرف ساکسن) شایعهی وجود ارواح پراکنده شده بود که پسرک کشاورزی از "اشتره دوکلوک[4]" (دهکدهای بین راه شلان و پراگ) آن را منتشر کرده بود. این شایعه بالاخره چنان عمومی و پرسروصدا شد، که نهایتا یکی از ادارات دولتی در شلان یک کمیته تفحص حقوقی برای تحقیق در این باب تشکیل داده و کمیسیونی را مسئول اجرای آن کرد، که از اسناد و مدارک این کمیسیون و گفتار شفاهی مردم ناحیه داستان زیر را الهام گرفتهام.
"ژوزف[5]" پسرک کشاورزی از ناحیهی "اشتره دوکلوک" که حدود یازده سال سن داشت، معمولا شبها با عموی پیر و خواهر و برادرانش دور از پدرومادرش در آلونکی میخوابید. ژوزف،هم نزد خانوادهاش و هم در تمام روستا به حماقت معروف بود.
یک شب کسی او را چنان تکان داد، که او از خواب بیدار شد. همینکه ژوزف ترسان و لرزان چشمانش را باز کرد، پیکری را دید، که آهسته از قسمت تحتانی رختخوابش دور شده و در تاریکی اطاق غیب شد.
ژوزف که خواب را دوست داشت، خیلی ناراحت شد، که چرا کسی او را چنین اذیت کرده است و معتقد بود که این پیکر، عمویش بوده است که میخواسته با او شوخی کند و شروع میکند با صدای بلند به اعتراض و دادوبیداد کردن، که چرا عمویش چنین شوخیهائی با او میکند.
عموی ژوزف، پیرمردی مفلوج، هم از این سروصدا بیدار شد و با عصبانیت دلیل این سروصدا را پرسید. ژوزف هم او را بازخواست میکرد، که چرا سربهسر او گذاشته و مانع از خوابش شده است. سرباز پیر دلخور شد، و بعد از چند بار توضیح و لعن و نفرین، که او از هیچ چیز خبر نداشته است. ولی گوش ژوزف بدهکار نبود. پیرمرد بلند شد و برای اینکه دلایل خویش را تاکید کند، عصایش را برداشته و آن را به سر و روی جناب پسر برادرش خورد کرد.
ژوزف فریاد میکشد، خواهر و برادران او نیز از خواب برخاسته و آنها هم شروع به دادوفریاد میکنند. والدین آنها ترسیده و وارد آلونک میشوند. آنها فکر میکردند که جائی آتش گرفته یا کسی به قتل رسیده است. ولی همینکه میفهمند که ژوزف دارد کتک میخورد، دوباره آرام میشوند. آنها دلیل این جاروجنجال را جویا میشوند. ژوزف گریان داستان خودش را تعریف میکند. عموی پیر او را دروغگو خطاب کرده و لعن و نفرین میکند. جریان برای والدین روشن نیست. برای تحقیق و تفحص هم وقت نیست. از آنجائیکه ژوزف از داستان خودش دست بر نمیداشت، والدین با عمو برای اینکه کار را کوتاه کنند، موافقت کردند که همگی به سر ژوزف بیچاره ریخته و او را کتک بزنند و بعد هم او را به رختخوابش بفرستند.
شب بعد هم همین اتفاق افتاد. ژوزف را دوباره از خواب بیدار کردند،او پیکری را دید و فکر کرد که عمویش است. او این بار مطمئنتر شده بود، که کار، کار عمویش است و به همین علت اعتراض شدیدتری کرد. عموی پیرش هم دوباره از خواب بیدار شد و او را کتک زد و والدین ژوزف آمدند و آنها هم با عموی پیر شروع به کتک زدن ژوزف کردند و دوباره او را خوردوخمیر به درون رختخوابش فرستادند.
شب سوم هم همین حکایت تکرار شد، و دیگر از کتک خبری نبود. درون سر ژوزف رفته رفته این فکر قوت میگرفت، که افراد ضعیف تا ابد بدون حق و حقوق هستند. او سکوت میکند و سعی میکند با صورت رنجورش دوباره بخوابد و به خواب میرود.
ژوزف روزبعد، هنگام غروب از مزرعه به خانه بازگشت و به مادرش گفت، که حدود ظهر مرد غریبهای به جانب او آمده که پالتوی سفیدی به تن داشته و صورتش رنگپریده بوده است و اوائل او قصد فرار از دست این مرد داشته ولی او همچنان صحبت میکرد و به من گفت که اگر به حرفش گوش بدهم و از اوامرش اطاعت کنم، جایزهای به من خواهد داد. موقعی که من آرام گرفتم، غریبه به من گفت که من مدت مدیدی است که منتظر تو نشستهام و این من بودم که سه شب گذشته در آلونک شما ظاهر شدم و حالا آمدهام که خدمتی برای تو انجام بدهم که از ضمانت اجرای آن هرگز پشیمان نخواهی شد.
او باید صبح روز بعد با یک بیل به مزرعه رفته و جائی را که مرد غریبه نشانم خواهد داد، بکنم و در آنجا با استخوان انسان مواجهه خواهم شد، که پنج حلقهی آهنین به آنها بسته شده است. این استخوانها، استخوانهای بدن این مرد غریبه هستند، و بدین طریق روح او هم پانصد سال است که در این وادی حیران است. اگر استخوانها را یافته و درآورم، باید زمین را عمیقتر بکنم تا پنج صندوقچهی خاکی و دربسته را بیابم که بعدا به تو خواهم گفت که جریان این صندوقچهها چیست. بعد از اینکه غریبه این حرفها را به من زد، غیب شد و من نمیدانم که او کجا رفت.
مادر ژوزف با دهان باز داشت به حرفهای او گوش میداد و ژوزف را با تعجب برانداز میکرد، همان ژوزفی که حتی نمیتوانست چند تا کلمه پشت سر هم بدون غلط به زبان آورد، و حالا داشت به زبان شیوا "بوهمی[6]" داستانی را تعریف میکرد. مادر ژوزف باوجودیکه از این داستان ترسیده بود، ولی از آنجائی که زن فهمیدهای بود، بوی گنج از این صندوقچهها به مشامش رسیده بود. بدین خاطر هم تصمیم گرفت که با ژوزفاش این ماجرا را به پایان برساند.
صبح روز بعد، مادر و پسر که تسلیحات کندن زمین را نیز بههمراه داشتند، به راه افتاده و به مزرعه ر فتند. مرد غریبه قبل از آنها آنجا ظاهر شده بود.
هنوز به دهکده نرسیده بودند که ژوزف گفت: "های! مادر! نگاه کن! مرد غریبه آنجاست!"
مادر پرسید: "کجاست" و با رنگ پریده صلیبی بر روی سینهاش رسم کرد.
ژوزف جواب داد: "همینجا، جلوی ما، او به من گفته بود، که خواهد آمد تا ما را هدایت کند."
مادر چیزی نمیدید. روح مرد غریبه که فقط برای ژوزف قابل رؤیت بود، همینطور جلوی آنها حرکت میکرد.
این سفر همچنان ادامه داشت، تا اینکه آنها به دامن دشتی رسیدند، که راه صحرائی بدانجا ختم میشد.
ژوزف همانجا ایستاد و به مادرش گفت: "مادر! ما باید اینجا را بکنیم! مرد غریبه گفته که همینجا را بکنیم."
مادر که عرق ترس پیشانیاش را خیس کرده بود، بیل را برداشته و شروع به کندن زمین کرد. تقریبا دو وجب کنده بود که بیلاش به استخوان مردهها اصابت کرد.
ژوزف به مادرش اطمینان داد؛ که مرد غریبه با مهربانی تمام به کار آنها نگاه میکند.
مادر ژوزف ولی اعتقادی به مهربانی این مرد پانصد ساله نداشت و مرتب سرودهای روحانی و دعا و انواع سحر و جادو را همینطور درهم و برهم میخواند.
استخوانهای مردهها مرتب زیاد میشدند. قارچ روی آنها را پوشانده بود و همینکه به مجاورت هوا میآمدند، مثل خاکستر در هم میریختند. به دست و پای این اسکلتها، یعنی به مچ دستها و پا حلقههای آهنی بسیار قوی بسته شده بودند.
ژوزف ناگهان با صدای بلندی گفت: "مادر! این آقا مایل هستند که شما قدری بیشتر به سمت راست رفته و آنجا را بکنید. آنجائی که او دارد با شمشیرش نشان میدهد. او میگوید که آنجا جمجمهای پنهان است"
مادر شنید و اطاعت کرد و بعد از اینکه چند بار با بیل آنجا را زیرورو کرد، ناگهان جمجمهی مردهای را از زیر خاک درآورد، که بر پیشانیاش حلقهی آهنین و بزرگی بسته شده بود.
کار مادر تمام بود. با هر استخوانی که او از زیر زمین درمیآورد، ترس و ناآرامی درونیاش هم فزونی میگرفت. او با ناراحتی به دنبال جمجمه میگشت. همینکه چشمش به جمجمه افتاد، عنان اختیار از کفاش بدر آمد. بیل را به گوشهای پرت کرده و با فریاد به سوی دهکده روان شد.
ژورف مادرش را درک نمیکرد. او اصلا احساس خوبی نداشت. وقتی که او میخواست از مرد غریبه بپرسد، که جریان چیست، او غیبش زده بود. همینطور که ژوزف سرش را تکان میداد، پنج حلقه را با بیل برداشته، مقداری هم با خاکستر استخوانها بازی کرد و بعد هم روانه ده شد. دادگاه بعدا این پنج حلقه را مصادره کرده و هنوز هم میتوان آنها را در دادگاه تماشا کرد.
وقتی که کمیسیون، تحقیق در بارهی این موضوع را مختومه اعلام کرد، بدوناینکه مسئله را حل کرده باشد، یکی از کارمندان عالرتبه که به وسیله این حلقهها تحریک شده بود، اعلام کرد، که به دنبال این حلقهها خواهد گشت: به دلایل اداری دنبال این حلقهها میگردیم.
افرادی که این قبر را دیده بودند در ماه نوامبر 1809 گزارش کردند که این قبرها عمق زیادی داشتند. ادامهی کار از دست کارگران معمولی و روزمزد برنمیآمد. به همین علت کارگران معدن را خبر کردند تا کار را ادامه دهند. زیرا که از این بیم داشتند که تهمت کمکاری به آنها زده شود.
کارگران معدن قبر را گسترش دادند و کریدورهائی زیر زمین تعبیه کردند. نه زیاد. زیرا که میخواستند که اصوت در زیر زمین پژواک ایجاد کنند. آنها کندند و کندند. ولی بیفایده. از صندوقچهها خبری نبود. تا اینکه به مصالح ساختمانی رسیدند و دوباره امیدوار شدند. مصالح ساختمانی دقیقا معاینه شد. دوباره تمام شد. امید هم با مصالح رفت. در گذشته هر کجا که میرفتی، میگفتند که هر گنجی نفس خاص خودش را دارد، که باید به آن احترام گذاشته شود. این گنجها به دست هر زن خامی نمیافتد، بلکه به دست آدم محرم و خاصی خواهد افتاد، که قطعا ژوزف را هم فراخواهد خواند تا هنگام جستجوی گنج او را یاری کند.
در ماه دسامبر که کارها خوب پیش رفته بود، به تن ژورف بیچاره لباسهای گرمی پوشانده و او را به محلی بردند و یک بیل هم به دستش دادند تا اینجا و آنجا گودالی بکند. آنها امیدوار بودند که این حقه کارساز باشد. ولی مثل اینکه روح مرد غریبه بیشتر با استخوانها رابطه داشته تا با صندوقچهها. زیرا که حضور ژوزف هم چیزی را عوض نکرد. سرمای زیاد بالاخره باعث شد تا کار کندن قبر پایان پذیرد. در بهار آینده قرار شد که کار کندن قبر دوباره شروع شود، ولی از انجام آن صرفنظر شد.
گذشته از این، روح مرد غریبه به ژوزف خیانت نکرد. گرچه او به ژورف قول نداده بود که او به گنجی دسترسی پیدا خواهد کرد. ولی همهی این موضوع باعث شد تا مردم از دور و نزدیک به دیدن ژوزف بیایند و برای کسی که موفق شده بود، یک روح را ببیند، هدایائی بیاورند.
[1] Geistererscheinung
[2] Heinrich von Kleist (1777-1811)
[3] Schlan
[4] Stredokluk
[5] Joseph
[6] Böhmisch
داستان گم شدن یک تصویر در آئینه - اثر هوفمان
داستان گم شدن یک تصویر در آئینه[1]
نویسنده: ا. ت. آ. هوفمان
بالاخره اینچنین شد، که "اراسموس اشپیکهر[2]" آرزوئی را که سالیان سال در دل داشت، برآورده کرد. وی با دلی شاد و کیسهای پر از پول درون واگن نشست تا موطن شمالی خود را ترک کرده و به "ولشلند[3]" سفر کند.
زن خانهدار و مهربان و متدین او هزاران قطره اشک ریخت. او بعد از اینکه دهان و بینی "راسموس[4]" کوچولو را پاک کرد، او را از زمین بلند کرده و درون واگن گذاشت، تا پدرش بتواند موقع خداحافظی وی را ببوسد.
زنخانهدار همچنان که گریه میکرد، گفت: "خدا نگهدار، اراسموس اشپیکهر عزیز و گرامی. من به خوبی از خانهات مراقبت میکنم. فقط خوب به من فکر کن و به یاد من باش. به من وفادار باش و کلاه سفریات را هم گم مکن، موقعی که از واگن به بیرون نگاه میکنی. چون این عادت توست.
اشپیکهر قول مساعد داد.
اراسموس در فلورانس زیبا، تعدادی از هممیهنانش را یافت، که سرشار از نیروی جوانی و زندگی بودند و غرق در لذایذ زندگیای شده بودند، که این مملکت به طور وافر در اختیار آنها قرار داده بود.
اراسموس خود را به عنوان رفیق خوبی به آنها معرفی کرده بود و آنها همه کاری با هم میکردند. خصوصا اینکه اراسموس روحیه و استعداد خاصی در کارهای تفریحی داشت و این کار او باعث تسریع این امور میشد.
بدین ترتیب بود که این افراد جوان (اراسموس 27 ساله را نیز باید جزء آنها دانست)، شبی در یک باغ منور جشنی بر پا ساختند. هر کدام از آنها به جزء اراسموس یک زن دوست داشتنی را به همراه خود آورده بودند. مردان در لباس قدیمی آلمانی و زنان در دامنهای رنگارنگ ظاهر شدند. هر کسی به طور خاصی و با فانتزی مخصوصی لباس پوشیده بود. آنها به گلهای الوان و متحرکی شبیه بودند.
وقتی که کسی به زبان ایتالیائی و همراه با ماندولین آوازی میخواند، مردان حاضر در مجلس همراه با جرینگ جرینگ لیوانهایشان سرودی به زبان آلمانی میخواندند.
ایتالیا سرزمین عشق است. باد شامگاهی همانند آه مشتاقانهای میوزید. مانند عشاقی که در میان انبوه عطر نارنج و یاسمن باغها را درمینوردیدند و با بازی زنها ادغام می شدند. زنانی که وجودشان به اپرای کوچک و ظریف مضحکی میمانست. بازیای که خاص زنان ایتالیائی است.
امیالها پرسروصداتر و شلوغتر شدند. فریدریش که از همه شلوغتر بود، بلند شد. یک دستش را بر روی شانهی مترساش نهاده بود، و با دست دیگرش لیوانی را که شرابی سیسیلی در آن ریخته بود، بلند کرده و گفت: "کجا میتوان یک چنین مجلسی مملو از امیال آسمانی و خوشبختی را جست، غیر از اینجا. نزد شما. نزد شما زنان خوب و شیرینزبان ایتالیائی. شما خود عشق هستید. فریدریش صورتش را به طرف اشپیکهر برگردانده و ادامه داد: ولی تو اراسموس، مثل اینکه اینها همه برایت بیاهمیت هستند. زیرا برخلاف قول و قراری که قبلا گذاشتیم، هیچ مترسی را با خودت به اینجا نیاوردی، بلکه امروز هم چنان گرفته و غمگین و در خود فرورفتهای که اگر شجاعانه آواز نمیخواندی و مشروب نمیخوردی، من فکر میکردم که تو یکباره به یک انسان خسته کننده و مالیخولیائی مبدل شدهای.
اراسموس در جواب فریدریش گفت: "من باید به تو اعتراف کنم که من بدین گونه نمیتوانم شادی کنم. تو میدانی که من در خانهام یک زن خانهدار خوب و متدین دارم، که از اعماق قلبم دوستش دارم و فکر میکنم که این کار من به او نوعی خیانت باشد که من در یک بازی حتی برای یک شب، اوقاتم را با یک مترس بگذرانم. برای شماها جوانان مجرد، چیز دیگری است، ولی برای من، یک پدر خانواده و متاهل چیز دیگری است. "
جوانان شروع به خندیدن کردند. زیرا هنگامیکه اراسموس کلمهی "پدرخانواده" را بر لب میآورد، سعی داشت تا چهرهی شاد و بشاش و جوانش را با خطوط و چین و چروک پر کند و این کار او زحمت مضحکی بیش نبود.
مترس فریدریش درخواست کرد تا گفتار اراسموس از آلمانی به ایتالیائی ترجمه شود. بعد با چهرهای بسیار جدی رو به اراسموس نموده و با انگشت بلند کردهاش با صدائی ضعیف ولی تهدیدکننده گفت: "تو یک آلمانی سرد سرد هستی! مواظب خودت باش. تو هنوز ژولیتا را ندیدهای"
درهمین موقع سروصدائی در نزدیکی در ورودی باغ به گوش رسید و از دل شب سیاه تصویر زیبای زنی در روشنائی شمعها ظاهر شد.
لباس سفیدی که او به تن داشت و به سختی سینهها، شانهها و کمرش را پوشانده بود، آستینهای پری داشت که تا آرنجاش را با نوارهایش میپوشاند و چینهای دامناش تا زمین میرسید. موهایش را در جلو پیشانیاش فرق باز کرده بود و در پشت سرش آنها را ذبا رشتههای زیادی بافته و آویز ان کرده بود. زنجیر طلائی که او به گردن آویخته و دستبندهای گرانقیمتی که او به دستهایش بسته بود، زیبائی کهن و دوشیزهوارش را تکمیلتر میکردند و به این میمانست که تصویری زنانه از "روبن" یا "میریس" در حال راه رفتن است.
دوشیزگان حاضر در مجلس با تعجب صدا میزدند: "ژولیتا!"
"ژولیتا" که زیبائی فرشتهگونه و خیرهکنندهاش همه را تحت تأثیر خود قرار داده بود، با صدایی شیرین و گیرا شروع به سخنگفتن کرد: "بگذارید من هم در این جشن زیبای شما مردان آلمانی زرنگ و جوان سهیم و شریک باشم. من میخواهم پیش آن یکی که کاملا بی حوصله و بدون عشق اینجا آمده است، بروم."
این بگفت و به طرف اراسموس به راه افتاد و روی مبلی که در کنار اراسموس خالی مانده بود، نشست. زیرا که همه فکر میکردند که اراسموس هم زنی را به همراه خود خواهد آورد.
زنها با هم صحبت میکردند: "آه، ببینید که ژولیتا امروز چقدر زیبا شده است!"
مردها میگفتند: " اراسموس را امروز چه میشود. او امروز زیباترین زن را برنده شده و ما را به تمسخر گرفته است.
اراسموس در اولین نگاهی که به صورت "ژولیتا" انداخت، آن گونه حیرت کرد، که خودش هم ندانست که چه چیزی در اعماق وجودش چنین تکان خورد.
هنگامیکه "ژولیتا" به او نزدیک شد، نیروی بیگانهای در او پدید آمده و چنان سینهاش را فشرد که نفساش بند آمد.
هنگامیکه مردان جوان زیبائی و عزت نفس "ژولیتا" را میستودند، اراسموس نیز با نگاهی خیره و لبان نیمهباز به ژولیتا مینگریست و ارادهی آن را نداشت که حتی یک کلمه بر زبان آورد.
ژولیتا جامی پر از می را برداشته و بلند شد. او جام می را با مهربانی به اراسموس تعارف کرد. اراسموس نیز جام می را گرفت. در همین موقع انگشتانش، انگشتان ظریف ژولیتا را لمس کرد. اراسموس شروع به نوشیدن کرد. آتش به درون رگهایش ریخت.
ژولیتا به شوخی پرسید: "دوست دارید که من مترس شما باشم؟"
ولی اراسموس ، همااند مجانین، خود را در مقابل ژولیتا بر زمین افکند و دستهایش را بر روی سینهاش نهاده و گفت: "آری! تو مترس من هستی. من همیشه تو را دوست داشتم. تو را، ای تصویر فرشتگان! من همیشه تو را در درون رؤیاهایم میجستم. تو خوشبختی من هستی. تو شادی منی. تو زندگی فوقانی منی.
همه فکر میکردند، که علت این کار اراسموس، نوشیدن شراب است، زیرا که هیچ کس از او تاکنون چنین حرکتی را ندیده بود. او انسان دیگری شده بود. "آری، تو، تو تمام زندگی منی. تو در درون من شعلهای روشن کردهای. بگذار در تو خلاصه شوم. فقط در تو خلاصه شوم. من میخواهم تو شوم. آری. اراسموس چنین میگفت.
ولی ژولیتا به آرامی او را در آغوش گرفت. اراسموس بعد از اینکه کمی آرامتر شد، در کنار ژولیتا نشست و بازی امیال، که توسط ژولیتا و اراسموس متوقف شده بود، دوباره ادامه یافت.
وقتی که ژولیتا آواز میخواند، به این میمانست که اصوات آسمانی از اعماق سینهاش میجوشند و بیرون میآیند و این اصوات در درون همه شور و شوقی را باعث میشوند، که تا کنون هیچ کس آن را تجربه نکرده بوده، بلکه همه فقط آرزوی آن را داشتند. صدای پر و اعجابانگیزش به صافی بلور بود وگرمی خاصی داشت که همه را گرفتار خود میکرد.
مردان جوان مترسهای خود را محکم در آغوش گرفته بودند و چشمان پر از آتش آنها به هم خیره شده بود. قرمزی مرموزی طلوع صبح را مژده میداد، که ژولیتا خبر داد، که جشن را به پایان برسانند. چنین نیز شد. اراسموس به ژولیتا پیشنهاد کرد، که او را بدرقه کند. ژولیتا قبول نکرد و در عوض، نشانی خانهای را داد که او میتوانست ژولیتا را بعدها در آنجا ملاقات کند.
موقعی که مردان جوان آلمانی آخرین سرود دسته جمعی آن شب را میخواندند، ژولیتا به آرامی از باغ خارج بیرون آمده و غیب شد.
فقط دیده شد که ژولیتا به دنبال دو نفر از مستخدمین مشعل بدست راه پر از شاخ و برگ باغ را طی میکرد. اراسموس جرأت تعقیب کردن او را نداشت.
مردان جوان، دست مترسهای خود را گرفته و با قلبی مالامال از میل راه خانه را در پیش گرفتند. کاملا درهم و در اعماق وجودشان گرفتار اشتیاق و رنج عشق. اراسموس نیز در قفای آنها به راه افتاد، و پیشخدمت کوچک او نیز مشعلی را برایش کرد.
بدین ترتیب او نیز از طریق خایابان متروکهای راه خانهاش را در پیش گرفت. زیرا که دوستانش نیز ترکش کرده بودند. طلوع خورشید به آرامی بالاتر میآمد. مستخدم مشعلاش را با سنگهای خیابان خاموش کرد. ولی ناگهان در درون جرقههای مشعل پیکر عجیب و غریب و لاغر و بلند مردی ظاهر شد، با دماغ عقابی و چشمان براق و گوشههای دهانی که به گونهی بدطینتی آویزان شده بود. مرد دامن قرمزی پوشیده بود که دکمههای براق فلزی داشت و میخندید و با صدای نامطبوعی میگفت: " ها ها ها ها. شما حتما از یک کتاب مصور قدیمی بیرون آمدهاید، با این پالتو و جلیقه و ریش و سبیلی که دارید قیافه جالبی برای خودتان درست کردهاید آقای اراسموس. ولی آیا میخواهید که مردم در این خیابان شما را مسخره کنند؟ بهتر نیست که به لباس چرمی خود بازگردید؟
اراسموس با عصبانیت در جواب مرد گفت: "لباس من به شما چه ربطی دارد و میخواست که این مرد قرمز رنگ را به کناری زده و راه خود را ادامه دهد.
مرد در جواب اراسموس با صدای فریاد مانندی گفت: "خوبه، خوبه! زیاد عجله نکنید. الآن نمیتوانید پیش ژولیتا بروید.
اراسموس فورا به طرف مرد برگشت و با صدای متوحشی گفت: "از ژولیتا چی گفتی؟ و یقهی مرد قرمز رنگ را گرفت.
مرد قرمزرنگ فوری به سرعت تیر برگشت و تا اراسموس به خودش آمد که چه شده، غیبش زد.
اراسموس با تعجب سرجای خودش خشکش زده بود، با یک دکمهی براق فلزی که در دستش باقی مانده بود و به مرد قرمزرنگ تعلق داشت که اراسموس از لباس او کنده بود.
مستخدم اراسموس گفت: "این مرد سینیور دکتر داپرتوتو[5] بود. او از شما چه میخواست؟
ولی اراسموس آگاه بود که اتفاقات عجیبی در شرف تکوین هستند و عجله داشت که وارد خانهاش بشود.
ژولیتا با مهربانی و خضوع خاص خود به پیشباز اراسموس رفت. او در مقابل خاطرخواهی اراسموس انظباط ملایمی از خود نشان میداد. فقط گاهی چشمانش برق عجیبی میزدند و اراسموس حس میکرد که عرق سردی از اعماق وجودش بدن او را به لرزه درمیآورد هنگامی که ژولیتا با نگاه عجیبی به او خیره میشد.
ژولیتا هرگز به اراسموس نگفت که او را دوست دارد. ولی نحوهی برخورد او با اراسموس، او را واداشت تا بپذیرد که هر روز انوار محکمتری به دست و پای او بسته میشود. یک زندگی آفتابی و نورانی در انتظار او بود. او دیگر دوستانش را به ندرت میدید، زیرا که ژولیتا وی را به مجامع دیگر و بیگانهای میبرد.
اراسموس یک بار فریدریش را دیده بود. او دیگر اراسموس را رها نکرد. و هنگامیکه اراسموس در گفتگوهایشان به یاد وطن و خانهاش افتاد، مطیع و نرم شده بود. فریدریش در همین لحظه گفت: " اشپیکهر، آیا میدانی که تو دوستان خطرناکی یافتهای؟ تو که باید دریافته باشی که ژولیتا یکی از خطرناکترین مترس هاست که تا کنون وجود داشتهاند. مردم همیشه داستانهای اسرارآمیز و عجیبوغریبی پیرامون این شخص تعریف میکنند، که رنگ و بوی خاصی به این شخص میدهند. من از رفتار تو درمییابم، که ژولیتا قدرت عجیبی روی مردم دارد، که توان مقابله با آن نیست. تو عوض شدهای. ژولیتا تو را اغوا کرده است. تو دیگر به زن خانهدار و متدینت فکر نمیکنی. "
در این لحظه اراسموس با هر دو دستش، صورتش را پوشاند و با صدای بلندی شروع به گریه کردن کرد. او اسم زنش را بر زبان میاورد و گریه میکرد.
فریدریش دریافت، که یک نبرد سخت و درونی آغاز شده است و چنین گفت: "اشپیکهر! بگذار زود از این سرزمین سفر کنیم.
بله فریدریش، حق به جانب توست. من هیچ نمیدانم که چرا ناگهان چنین افکار تیره و تاری به سرم میرند. من باید بروم. همین امروز باید بروم.
هر دوی آنها به سرعت از خیابان عبور کردند. سینیور داپرتوتو هم عرض همان خیابان را طی میکرد و به روی اراسموس میخندید و میگفت: " آخ، عجله کنید، عجله کنید. ژولیتا منتظر شماست. با قلبی پر از اشتیاق و چشمانی پر از اشک. آخ، عجله کنید، عجله کنید. "
اراسموس مانند افراد برقگرفته شده بود.
فریدریش گفت: "این پسره! این شارلاطان حال مرا به هم میزند و حالا هم دارد مرتب پیش ژولیتا رفتوآمد میکند تا این معجونهایش را به او بفروشد.
اراسموس گفت: "چی گفتی؟ این پسره میره پیش ژولیتا. پیش ژولیتا؟
صدای نازک و ظریفی از بالکن خانهای به گوش میرسید: "پس شما کجائید، همه منتظر شما هستند، هیچ به من فکر نکردید؟"
این صدای ژولیتا بود. آن خانه هم خانهی او بود. این دو رفیق بدون اینکه به این مسئله فکر کنند، جلوی خانهی ژولیتا ایستاده بودند. اراسموس با یک پرش ناگهانی، به درون خانه پرید.
فریدریش آهسته گفت: "دیگه کار از کار این انسان گذشته و نمیتوان او را از این وضع نجات داد، و از خیابان گذشت و رفت.
ژولیتا تا کنون چنین مهربان نبود. او همان لباسهای شب مهمانی را به تن داشت. صورتش میدرخشید و زیبائی و جوانیاش را بهتر نشان میداد. اراسموس همهی آن چیزهائی را که با فریدریش درمیان گذاشته بود، به کلی فراموش کرده بود. او اینک بیشتر از هر زمانی و بدون اینکه بتواند در برابر آن مقابله کند، این احساس خوشبختی و سعادت را داشت. ولی ژولیتا هم تا کنون چنان عشقاش را به او نشان نداده بود. مثلاینکه ژولیتا فقط به او توجه میکرد و او را میدید و برای او زنده بود.
قرار بود در یک ویلا که ژولیتا آن را برای تابستان اجاره کرده بود جشنی گرفته شود. همه به آنجا میرفتند. در این جمع یک جوان ایتالیائی بود، که واقعا کریهالمنظر بود و عادات ناپسندتری داشت. او توجه زیادی به ژولیتا میکرد و بدین ترتیب حسادت اراسموس را تحریک میکرد،که داشت خشمگین از دیگران فاصله میگرفت و تک و تنها در یکی از خیابانهای مشجر باغ بالا و پائین میرفت.
ژولیتا به دیدار اراسموس رفت. "ترا چه میشود؟" مگر تو کاملا مال من نیستی؟ " ژولیتا با این کلمات و با بازوان لطیفش اراسموس را در آغوش گرفت و بوسهای بر روی لبانش نشاند. اشعههای آتش همهی وجودش را فرا گرفتند و او در خشمی عاشقانه معشوق خویش را در آغوش کشیده و فریاد زد: نه! من نمیگذارم. حتی اگر در آتش دوزخ بسوزم!
ژولیتا در این هنگام لبخند عجیبی بر لب داشت و اراسموس باز هم با همان نگاه عجیب و غریبی روبرو بود، که عرق سردی بر پشت او مینشاند.
آن دو دوباره وارد جمع شدند. جوان بدمنظر ایتالیائی اینک جای اراسموس را گرفته بود. اینک او بود که از حسادت رنج میبرد. به همین علت انواع کلمات رکیک را نثار آلمانیها و خصوصا نثار اشپیکهر میکرد. اشپیکهر دیگر طاقتش طاق شده بود. به طرف جوان ایتالیائی رفته و به او گفت: ساکت شوید، با این کلمات تندی که علیه آلمانی و علیه من به کار می برید، در غیر اینصورت شما را به این برکه خواهم انداخت، تا فن شنایتان را آزمایش کنید.
در همین موقع دشنهای در دست جوان ایتالیائی ظاهر شد. اشپیکهر خشمناک گلوی او را گرفته و او را به زمین کوبیده و لگد محکمی به گردن او زد. جوان ایتالیائی خرخرکنان با زندگی وداع کرد.
همه به اراسموس حمله کردند. او از حالت عادی خارج بود. او احساس میکرد که به او حمله شده است.
هنگامی که او به خود آمد، احساس میکرد که از بیهوشی عمیقی برخاسته است و درون کابین کوچکی جلوی پای ژولیتا قرار دارد، و ژولیتا سرش را به طرف او خم کرده و او را درون بازوانش گرفته است.
ژولیتا با صدای نرم و لطیفی به او میگفت: تو ای آلمانی بدجنس! تو چنان مرا ترساندی! من تو را از این خطر نجات دادم. ولی تو دیگر نه در فلورانس امنیت داری و نه در ایتالیا. تو باید از اینجا بروی. تو باید مرا ترک کنی، باوجودیکه من تو را اینقدر دوست دارم.
حتی فکر کردن به جدائی از ژولیتا قلب اراسموس را به درد میآورد. اراسموس با صدای فریادمانندی گفت: بگذار من همینجا بمانم. من در این راه حاضرم بمیرم. مگر مرگ به جز زندگی کردن بدون تو نیست؟
در این هنگام چنین به نظر او آمد که انگار کسی با صدای لطیف و ملایم نام او را صدا میزد. آخ! این صدا، صدای زن خانهدار آلمانی متدین بود.
اراسموس خاموش شد. ژولیتا نیز در همین هنگام به طور عجیبی از او پرسید: "تو حتما به زنت فکر میکنی؟ آخو اراسموس، تو هم به زودی مرا فراموش خواهی کرد.
اراسموس در جواب ژولیت گفت: "کاشکی من میتوانستم برای همیشه مال تو باشم. آن دو در این هنگام جلوی آئینهی بزرگ و قشنگی ایستاده بودند، که به دیوارهی کابینت متصل بود و در دو طرف آن شمعهای بزرگی روشن بودند. ژولیتا ،اراسموس را محکم و عمیق به آغوش خود کشید و گفت: " تصویر درون آینهات را برای من باقی بگذار، تو ای همیشه عاشق. این تصویر باید تا ابد برای من بماند.
اراسموس با تعجب از ژولیتا پرسید: "منظورت چیست؟ تصویر من درون آئینه؟ و به آئینه نگاه کرد، که تصویر او و ژولیتا را در یک پز شیرین عاشقانه منعکس میکرد و ادامه داد: " تو چگونه میتوانی تصویر مرا درون آئینه ، تصویر منعکس شدهی مرا برای خودت نگه داری؟ تصویری که همیشه مرا همراهی میکند و بر روی هر آب پاکی، بر روی هر سطح صیقل یافتهای منعکس میشود.
ژولیتا گفت: " تو حتی این رؤیا را، رؤیای منیتات را هم به من نمیبخشی، که از درون آئینه به من چشمک میزند. توئی که میخواستی مال من و زندگی من باشی؟ تو حتی تصویرت را هم به من نمیبخشی تا با من در طول زندگی فقیرانهام طی طریق کند، زندگیای که بدون تو خالی و بدون عشق خواهد بود. زیرا که تو خواهی گریخت. قطرات سوزان اشک از چشمان زیبای ژولیتا جاری شدند.
اراسموس که از درد کشندهی عشق دیوانه شده بود، فریاد زد: "آیا من باید تو را ترک کنم؟" اگر من باید تو را ترک کنم، پس بگذار تا این تصویر منعکس شدهی من در درون آئینه از آن تو باشد، برای همیشه و تا ابد. هیچ قدرتی ، حتی شیطان هم نخواهد توانست آن را از تو جدا کند تا تو مرا دوباره با روح و جان در آغوش بگیری.
بوسههای ژولیتا همانند آتش دهان او را سوزاندند. ولی وقتی که او این جملات را بر زبان آورد، ژولیتا او را رها کرده و آغوشش را برای آئینه گشود. اراسموس شاهد بود که چگونه تصویر منعکس شدهی او در آئینه، بدون اینکه به حرکات او اعتنائی بکند، از درون آئینه بدر آمده و به درون آغوش ژولیتا خزید و با وی در یک عطر غریبانهای محو شد.
اصوات زشتی شنیده می شدند، صدای خنده میآمد، همراه با مضحکهی شیطانی. نبرد مرگ، تمام وجودش را فراگرفته بود. آهسته به روی زمین درغلطید. ولی ترس مهیبی. . . این ترس او را از بیهوشی بدرآورد. در ظلمت تاریکی به طرف در خروجی رفت. پلهها را تا پائین طی کرد. مردم جلوی خانه او را گرفته و سوار واگنی کردند که به سرعت از آنجا دور شد.
مردی که پیش او نشسته بود، به زبان آلمانی به او گفت: همان مردم هم این کار را میکردند. ولی حالا کارها به خوبی پیش خواهد رفت. به شرطی که شما خودتان را در اختیار من قرار دهید. ژولیتا وظیفهی خودش را انجام داد و شما را به من معرفی کرد. شما هم جوان خوب و مهربانی هستید و شوخیهای خوبی میکنید. ما، من و ژولیتا از این کارهای شما لذت میبریم.
این به مثابه یک لگد آلمانی به گردن من بود. طوری که زبان آموروسو کبود شده و از دهانش درآمده بود. موقعیت کاملا مضحکی بود. او آنجا دراز کشیده بود و آخ و اوخ میکرد و نمیتوانست حرکت کند. ها ها ها ها.
صدای این مرد چقدر مسخره بود. اسباب و وسایلاش هم آنقدر مخوف بود، که کلماتاش را همانند خنجری در سینهی اراسموس فرو میکرد.
شما هر کسی که میخواهید باشید. فقط خفه شوید. سکوت کنید. از این کار بدی که من انجام داده و از آن پشیمانم، دیگر حرف نزنید.
مرد در جواب اراسموس گفت: "پشیمانید، پشیمانید!" شما حتما پشیمانید که با ژولیتا آشنا شده و از عشق شیرین او سیراب شدید.
اراسموس جواب داد: "آخ! ژولیتا! ژولیتا!
مرد در جواب اراسموس گفت: "بچگی نکنید. شما آرزودارید و خواستارید، ولی همه چیز باید کمافیالسابق باشد. این که شما مجبور شدید ژولیتا را ترک کنید، بسیار دردناک است. ولی اگر شما اینجا پیش من بمانید، من میتوانم شما را هم از خنجر تعقیبکنندگانتان و هم از تیغ دادگستری نجات دهم". این فکر که بتوان پیش ژولیتا ماند، تمام وجود اراسموس را تسخیر کرد. او فقط پرسید: "چگونه میتوان این کار را کرد؟"
مرد گفت: "من معجونی بسیار خوبی را میشناسم، که شما را از چشم تعقیبکنندگانتان ناپدید میکند. کوتاه بگویم، این معجون چنین تأثیر میگذارد که شما هر دفعه با صورت دیگری در جلوی چشم تعقیب کنندگانتان ظاهر میشوید و بدین ترتیب آنها شما را هرگز نخواهند شناخت. به محض اینکه روز شد، از شما خواهش میکنم که به مدت زیادی دقیقا در یک آئینه نگاه کنید. آنگاه من با تصویر منعکس شدهی شما در آئینه عملیاتی انجام خواهم داد، بدون اینکه این تصویر را زخمی یا مخدوش کنم. آنگاه شما دوباره متولد خواهید شد و بدین ترتیب خواهید توانست دوباره با ژولیتا زندگی کنید. بدون خطر و مملو از عشق و دوستی.
اراسموس فریاد زد: "مهیب است. وحشتناک است!"
مرد مؤدبانه پرسید: "چه چیز وحشتناک است، آقای محترم."
اراسموس گفت: "من ...من تصویر درون آئینهام را فراموش کردهام.
مرد فوری گفت: فراموش کردهاید؟ نزد ژولیتا جا گذاشتهاید؟ هاهاها.
براوو عزیزم. اینک شما میتوانید از میان راهروها و جنگلها و شهرها و روستاها گذرکنید و دنبال همسرتان بگردید تا هم او را و هم راسموس کوچولو را پیدا کنید و دوباره پدر خانوادهتان شوید. ولی چگونه میتوانید این کار را بدون تصویرتان انجام دهید. این کار برای همسرتان اهمیتی ندارد، زیرا که او شما را جسما دارد. ولی ژولیتا شما را فقط از طریق تصویرتان در آینده، از طریق من رؤیائی شما خواهد داشت.
اراسموس فریاد زد: "خفه شو، مردک احمق."
در همین موقع قطاری نزدیک میشد. قطاری با مشعل. برق مشعلها به درون واگنها منعکس میشد. اراسموس به صورت همراهش نگاه کرد و ناگهان دکتر داپرتوتو را شناخت. اراسموس با یک حرکت از واگن بیرون پریده و به طرف قطار دوید. زیرا که صدای باس فریدریش را از دور تشخیص داده بود. دوستان اراسموس در راه بازگشت از یک میهمانی روستائی بودند. اراسموس فورا همه چیز را برای فریدریش تعریف کرد. فقط از گفتن این نکته پرهیز کرد، که او تصویر منعکس شده در آئینهاش را گم کرده است. فریدریش به همراه اراسموس به شهر رفتند و همه چیز لازم را تهیه کردند. اراسموس هنگام طلوع آفتاب بر اسب تیزچنگی سوار شده و از شهر فلورانس فاصله گرفته بود.
اشپیکهر ماجراهای زیادی را نوشته، ماجراهائی که در طی سفرش برای او اتفاق افتادهاند. ولی عجیبترین ماجرا، اتفاقی است که گم شدن تصویرش را عجیبتر جلوه میدهد.
اراسموس وارد یک شهر بزرگ شده بود و آنجا رحل اقامت افکند، زیراکه اسب خستهاش به استراحت نیاز داشت. او در این شهر بدون قصد بر روی میز مهمانخانهای نشست که میهمانان زیادی داشت. او اصلا توجهای نداشت که بر دیوار مقابل او آئینهای آویزان است.
شیطان در جلد پیشخدمتی پشت یک صندلی ایستاده بود. به او گفتند که آنجا در تصویری که درون آن آئینه منعکس شده، یک صندلی خالی مانده و تصویر کسی که روی صندلی نشسته در آئینه دیده نمیشود. پیشخدمت این حرف را به کسی که بغل دست اراسموس نشسته بود گفت. فورا همهمهای در میان مشتریانی که پشت میزها نشسته بودند شروع شد. مردم به اراسموس نگاه میکردند. بعد به آئینه نگاه میکردند. اراسموس هنوز متوجه نشده بود که این همهمه و سروصدا به خاطر اوست. تا اینکه مردی بر پا خاست، دست اراسموس را گرفته و به طرف آئینه برده و آئینه را به او نشان داده و خود نیز در آن نگریست، و بعد هم رو به مردم کرده و با صدای بلندی گفت: "واقعا درسته، این مرد بدون تصویر است. تصویر او در آئینه منعکس نمیشود. او را از دربیرون کنید.
اراسموس از شدت غصب و شرم به درون اطاق خود رفت. هنوز چند لحظهای نگذشته بود که ماموران پلیس به او اطلاع دادند که او ظرف مدت یک ساعت به همراه تصویرکاملاش یا باید خود را به مقامات بالاتر معرفی کند و یا اینکه شهر را ترک کند.
او با عجله از آنجا خارج شد، از عامه مردم فراری بود، بچههای کوچه و خیابان او را دنبال کرده بودند و پشت سرش فریاد میزدند: "نگاه کنید، به این مرد سوارکار نگاه نکنید، مردی که تصویراش را به شیطان فروخت، دارد درمیورد.
او بالاخره از شهر خارج شد. اینک، هر جا که وارد میشد، میگفت که او از آینه و هر آنچه که تصویر را منعکس کند، متنفر است و خواهش میکرد تا تمامی آئینهها را از دیوارها بازکنند و کنار بگذارند. از آن روز به بعد همه او را "ژنرال سوواروف[6]" صدا میزدند. زیرا که سوواروف هم همینکار را انجام داده بود.
هنگامیکه اراسموس به شهرزادگاهش و خانهاش رسید، همسر و فرزند او- راسموس کوچولو- با شادمانی به استقبال او رفتند. او بزودی دریافت که در محیط آرام و صمیمی خانه و خانواده میتواند به خوبی از دستدادن تصویر آئینهاش را تحمل کند.
روزی اراسموس که اینک ژولیتا را کاملا از مخیلهاش بیرون و او را فراموش کرده بود، با فرزندش راسموس بازی میکرد. راسموس کوچولو دستهایش را به دودهی اجاق آلوده بود و با همین دستهای آلوده به دوده، دستی به صورت پدرش کشید.
راسموس کوچولو به پدرش گفت: "آخ، پدر جان نگاه کن و ببین که من صورتت را سیاه کردم. نگاه کن. و قبل از اینکه اراسموس به خود آید، راسموس کوچولو دوید و یک آینه برداشته و نزد پدرش آمد و همینطور که به آئینه نگاه میکرد آن را به پدرش داد.
راسموس کوچولو ناگهان فریادکنان آئینه را رها کرده و به سرعت از اطاق خارج شد. طولی نکشید که زن اراسموس وارد اطاق شد. از قیافهاش میشد فهمید که نگران و مظرب است.
زن پرسید:"راسموس چی داره میگه؟"
اراسموس با لبخندی مصنوعی گفت: "اینکه من تصویر آئینهام را گم کردهام؟ درسته عزیزم؟"
و سعی داشت که به زنش بفهماند که این مسئله که کسی میتواند تصویر درون آئینهاش را گم کند یا از دست بدهد، سخنی عبث است. ولی کل مسئله این است که هر تصویری فقط یک گمانه یا گمان بیش نیست. یک نگرش خودخواهانه. و یک چنین تصویری فقط منیت مرا به دو نیمه میکند، یکی حقیقت است و دیگری مجاز.
در همین حال که اراسموس داشت صحبت میکرد، زنش به سرعت دستمالی را که روی یکی از آئینههای درون اطاق نشیمن انداخته بود، برداشت و به آئینه نگاه کرد. ولی مثل اینکه برق او را گرفته باشد، روی زمین ولو شد.
آشپیکهر او را از روی زمین بلند کرد. همینکه او دو باره به خود آمد، با غیض اشپیکهر را به عقب رانده و گفت: "برو! برو! مرا ترک کن! تو ای انسان وحشتناک. تو شوهر من نیستی. نیستی! نه! تو شوهر من نیستی! تو یک انسان جهنمی هستی. یک روح خبیث و جهنمی، که میخواهد خوشبختی مرا از من بگیرد. که میخواهد مرا فاسد کند. برو! مرا ترک کن. تو قدرت آن را نداری که مرا تسخیر کنی. تو ای لعنتی. برو."
صدای او درون اطاق و سالن میپیچید. کسانی که درون خانه بودند، به کمک او شتافتند. اراسموس با شک و تردید و خشم خانه را ترک کرد. همانند کسی که اجبار به دویدن داشته باشد، او هم از میان کوچهها و خیابانهای خلوت پارک شهر گذشت و رفت.
کالبد ژولیتا در مقابل چشمانش جان گرفت. زیبائی فرشتهمانند او چشمانش را خیره کرد. اراسموس فریاد زد: "آهای ژولیتا! داری از من انتقام میگیری؟ انتقام اینکه من تو را ترک کرده و رفتم. انتقام اینکه به جای خود من، تو فقط تصویر درون آئینهام را دریافت کردی؟ هان! ژولیتا! من میخواهم با دل و جان مال تو باشم. او-زنم- مرا بیرون کرد. همان زنی که من تو را قربانی او کردم، مرا بیرون کرد. ژولیتا! ژولیتا! من میخواهم از صمیم قلب، از ته وجودم، با تمام زندگیام از آن تو باشم.
"بله شما میتوانید. عزیزم. کاملا "
این صدای "سینیور دکتر داپرتوتو" بود که ناگهان در دامنی به سرخی مخملک و با دکمههای فلزی براق کنار اراسموس ظاهر شده بود.
این کلمات "سینیور دکتر داپرتوتو" برای اراسموس به منزلهی مرحمی بودند شقابخش. به همین علت هم اراسموس به چهرهی زشت و قبیح "داپرتوتو" نگاه نمیکرد. او ایستاد و با صدای زار و نزاری از داپرتوتو پرسید: " من چطوری میتوانم او را دوباره بیابم. اونی که من برای همیشه از دستش دادم."
داپرتوتو گفت: "به هیچ وجه چنین نیست." او از اینجا زیاد دور نیست و اشتیاق دیدار ارزشمند شما را دارد. آقای گرامی.
همانطور که شما میدانید، یک تصویر آئینهای فقط یک خیال بیارزش است.
ضمنا او این تصویر را صحیح و سالم و شاکرانه به شما باز خواهد گرداند، به شرطی که شما از صمیم قلب و از ته وجود و با تمام زندگی به او تعلق بگیرید.
اراسموس به داپرتوتو گفت: " مرا پیش او ببر. او کجاست؟
داپرتوتو اضافه کرد، یک شرط دیگر هم هست. قبل از اینکه شما خود را در اختیار ژولیتا قرار دهید و در عوض تصویر آئینهتان را از او پس بگیرید، باید یک شرط دیگر را اجرا کنید.
هیچ کسی نمیتواند در بارهی "درو[7]" همان قضاوتهای قدیمی را بکند. زیرا که شما به وسیلهی رشتههای خاصی به هم متصل هستید، که اول باید این رشتهها را از هم باز کرد. درو، این زن خوب و مهربان با بچهاش راسموس باید کشته شوند.
اراسموس وحشیانه پرخاش کرد: " این کار یعنی چه؟
داپرتوتو اضافه کرد: "جدا کردن این رشته را میتوان انسانیتر هم اجرا کرد. شما در فلورانس هم تجربه کردید که من داروها و معجونهای خاصی دارم. اینجا هم برای این کار معجون خاصی در دست دارم، که فقط چند قطره از آن کافیست، که شما را به ژولیتا برساند. و هر کس دیگری از آن استفاده کند بدون هیچ درد و رنجی بر روی زمین درخواهد غلطید. البته مردم این درهمغلطیدن را مرگ مینامند و گویا تلخ هم هست. ولی آیا بادام هم تلخ نیست؟ و مرگ فقط در این قطرهی تلخ نهفته است که درون این شیشه کوچک وجود دارد؟ بعد از موت، خانواده گرامی شما بوی بادام تلخ را استنشاق خواهند کرد. بفرمائید، این بطری کوچک را بگیرید.
و بطری کوچکی به طرف اراسموس دراز میکند. در این بطری مقداری ماده سمی به نام سیانور وجود داشت، که استفاده مقدار کمی از آن حتی به مقدار یک انس هم میتواند کشنده باشد. (آرشیو طبی هورنس. 1813. صفحه 510).
اراسموس فریاد زد: "چه انسان مخوفی!" من باید زن و بچهام را مسموم کنم؟
مرد سرخ گفت: "حالا کی از سم صحبت کرده؟" در این بطری کوچکی که در دست دارید، یک معجون خانگی و خوشمزه وجود دارد. معجونهای دیگری هم وجود دارند. من فقط میخواستم که شما آزادی انتخاب داشته باشید. ولی بوسیلهی این معجون میخواهم که کاملا طبیعی و انسانی عمل کنم. خوب من این کار را دوست دارم. بیا بگیر. با خیال راحت بگیر. دوست من!
اراسموس خود هم نمیدانست که این بطری کوچک چگونه به دست او آمد. بدون فکرو خیال راه خانه را در پیش گرفت و وارد اطاقش شد.
زن اراسموس تمام شب را با هزاران فکر و خیال سپری کرد. او مرتب ادعا میکرد، که این مرد، شوهر او نیست، بلکه یک روح جهنمی است، که وارد جسم شوهرش شده است.
همینکه اراسموس وارد خانه شد، همه پا به فرار گذاشتند. فقط راسموس کوچولو جرأت کرد به نزد او بیاید و بچهگانه بپرسد که چرا او تصویر درون آئینهاش را به همراهش نیاورده است. مادر از این بابت خیلی ناراحت است.
اراسموس به طرز وحشیانهای به بچه نگاه میکرد، در حالی که بطری کوچکش را هم همچنان در دست داشت. راسموس کوچولو کبوترش را بغل کرده بود. در این موقع کبوتر با منقارش به بطری سیانور نزدیک شد و چند بار به دهانهی بطری نک زد و ناگهان سرش را پائین انداخت و مرد.
اراسموس با ناراحتی بلند شد و گفت: "ای خائن." "تو نمیتوانی مرا به این کار جهنمی وادار کنی."
اراسموس بطری را طوری از درون پنجره به بیرون پرتاب کرد، که بطری با سنگفرش حیاط برخورد کرده و هزار تکه شد. ناگهان بوی بادام همه جا را فرا گرفت و تا درون اطاق نیز پر کشید. راسموس کوچولو ترسیده و فرار کرد. اشپیکهر تمام روز را با هزاران درد و رنج سپری کرد تا نیمه شب فرارسید.
تصویر ژولیتا در درون اشپیکهر هر چه بیشتر و بهتر شکل میگرفت و تکمیل میشد.
یک بار در حضور اشپیکهر گردنبدی از ژولیتا پاره شد. از آن گردنبندهائی که مهرههای کوچک و قرمز داشتند، که زنان مانند مروارید به گردن میانداختند. اراسموس موقع جمعآوری مهرههای گردنبند، یکی از آنها را در جیبش نهاد. برای اینکه این مهرهها بر گردن ژولیتا بودند و او از آنها مراقبت میکرد. اراسموس این مهرهی پنهان کرده را حالا در آورده بود. او در حالی که مهره را نگاه میکرد تمام حواس خود را متوجه معشوقهی گم شدهاش کرده بود. ناگهان عطری فضا را پر کرد، که او معمولا این عطر را هنگامی استنشاق میکرد که نزد ژولیتا بود.
"آخ ژولیتا" کاش میتوانستم تو را فقط یک بار ببینم و بعد غیب شوم در فنا و نیستی."
وی هنوز این جملات را بر زبان نرانده بود که درون هال صدای خش و خشی توجهاش را جلب کرد. صدای پائی به گوشش رسید. کسی در میزد. اراسموس از بیم و امیدی که داشت نفساش را حبس کرده بود. او در را باز کرد. ژولیتا با همان زیبائی و خضوع قدیمی وارد اطاق شد. اراسموس که از عشقاش به ژولیتا مجنون شده بود، وی را در آغوش گرفت.
ژولیتا با صدای ضعیف و لطیفی گفت: "خوب عشق من، من حالا اینجا هستم." ولی ببین من چگونه تصویر درون آئینهات را سالم و کامل برایت حفظ کردهام. ژولیتا دستمال را از روی آئینه برداشت و اراسموس توانست با شوق تصویر خودش را در آئینه ببیند که داشت به ژولیتا ور میرفت. ولی این تصویر وابستگی به اراسموس نداشت و هیچکدام از حرکات او را منعکس نمیکرد. لرزه به اندام اراسموس افتاد. زبان زباز کرده و گفت: "ژولیتا، من بالاخره از عشق تو جنون میگیرم.
تصویر مرا به من بازگردان و در عوض خود مرا با روح و جان تسخیر کن.
ژولیتا گفت: "یک مطلب دیگر هم بین ما دو نفر هست. اراسموس عزیز. خودت هم میدانی. مگر داپرتوتو این را به تو نگفت.
اراسموس حرفش را قطع کرد: "خدای من، ژولیتا" اگر من فقط از این طریق میتوانم مال تو باشم، پس بهتر است که بمیرم.
ژولیتا گفت: "مواظب باش که داپرتوتو تو را در این مورد اغفال نکند.
طبیعتا اینطور است، که یک سوگند و یک فتوا چنین قدرتی دارند. ولی تو خودت باید رشتههائی را که به دست و پایت بسته شدهاند، پاره کنی. و برای این کار راه بهتری وجود دارد، تا این پیشنهاد داپرتوتو.
اراسموس با دستپاچگی پرسید:" این راه کدام است؟"
ژولیتا دستش را بر گردن اراسموس انداخته و سرش را بر سینهی وی نهاد و به آهستگی نجوا کرد: "تو باید اسمت را "اراسموس اشپیکهر" بر روی ورقهی کوچکی بنویسی و این کلمات را به آن اضافه کنی:" من به دوست خوبم داپرتوتو قدرت تسلط بر زن و فرزندم را میدهم که او هر کاری خواست طبق ارادهی خودش با آنها انجام دهد و رشتهای را که مرا وابسته کرده پاره کند. زیراکه من از این لحظه به بعد با تمام جسم و جانم و با روح نامیرایم به ژولیتا تعلق دارم، ژولیتائی که من وی را به عنوان همسرم انتخاب کردهام و سوگند خاصی خوردهام که مرا تا ابد به او پیوند بزند."
تمام عصبهای اراسموس تحریک شده بودند. بوسههای آتشین لبهایش را میسوزاندند و ورقهی کاغذی را که ژولیتا به او داده بود، در دست نگه میداشت. داپرتوتو با هیکل مهیبی ناگهان پشت سر ژولیتا ظاهر شد و پری فلزی به سوی اراسموس دراز کرد. در همین لحظه یکی از مویرگهای دست چپ اراسموس پاره شد و خون از آن فوران کرد.
مرد سرخ فریاد زد: "پر را در خون فروکرده و بنویس، بنویس.
ژولیتا نیز فریاد میزد: "بنویس، بنویس، ای که تا ابد مال منی بنویس. ای تنها عشق من بنویس.
اراسموس پر را در خون کرده و شروع به نوشتن کرد. در همین لحظه در باز شده و پیکر سفیدی در چهارچوب در ظاهر شد که با نگاهی خیره به اراسموس مینگریست و با صدای گرفته و پر از دردی به او میگفت: "اراسموس، اراسموس، تو چه میکنی؟ به نام ناجیمان، دست بردار از این عمل سهمگینت.
اراسموس در این پیکر سفید چهرهی زن خانهدارش را تشخیص داده، پر و کاغذ را به گوشهای پرت کرد.
جرقهای از چشمان ژولیتا متصاعد شد. صورتش را از شدت درد درهم پیچید. تمام بدنش مثل آتش میسوخت: " دست از من بردار، ای اوباش جهنمی. تو نمیتوانی حتی قسمتی از روح مرا هم تسخیر کنی.
اراسموس گفت: "به نام نامی ناجیمان، دست از من بردار، ای مار.
جهنم از درون تو میجوشد. و با ادای این کلمات با مشت محکم به سینهی ژولیتا کوبید که هنوز سعی داشت اراسموس را در آغوش خود نگهدارد.
در اطاق صداهای عجیب و غریبی به گوش میرسیدند. ژولیتا و داپرتوتو در مه غلیظ و بدبوئی که از دیوارهای اطاق متصاعد میشد و چراغها را خاموش میکرد، غیب شدند.
بالاخره اولین اشعههای طلوع آفتاب از پنجره وارد اطاق شدند. اراسموس مستقیم به طرف زنش رفت، که کاملا مطیع و آرام بود.
راسموس کوچولو کاملا سرزنده روی تختخواب خودش نشسته بود.
زن اراسموس دستش را به طرف شوهر خستهاش دراز کرد و چنین گفت:"من اینک همه چیز را میدانم. میدانم که تو در ایتالیا چه کشیدهای و برای تو از صمیم قلب متاسفم. قدرت دشمن ما بسیار زیاد است و اکنون که تنهاست و باید بار تمام مصیبتها و بلایا را به تنهائی بر دوش بکشد، به همین علت هم دوباره دزدی خواهد کرد و او نتوانست با این میل مبارزه کند که تصویر کاملا مساوی و برابر تو را به این شیوهی ناجوانمردانه بدزدد.
حالا به این آئینهای که آنجا آویزان است نگاه کن، شوهر عزیز و مهربانم. اشپیکهر لرزان این کار را کرد و با قیافهای دربو داغان به آئینه نگریست. آئینه کاملا براق ولی خالی از هر تصویری بود. تصویر اراسموس اشپیکهر در آئینه منعکس نمیشد.
زن گفت: "این بار خیلی خوب است که آئینه تصویر تو را منعکس نمیکند. زیرا که تو الآن خیلی لوس و بیمزهای، اراسموس عزیز.
ولی تو خودت باید این مسئله را درک کنی، که تو بدون تصویر مضحکهای بیش نیستی و بدینترتیب یک پدر منظم خانواده نخواهی بود، که زن و بچههایش برایش احترام قائل باشند. حتی راسموس کوچولو هم به تو میخندد و میخواهد برایت با ذغال سبیل بکشد، برای اینکه تو این را متوجه نشدهای.
پس فقط یک کم دور دنیا بگرد و سعی کن، اگر موقعیت پیش آمد، تصویرت را از شیطان بازپس بگیری. و اگر تصویرت را از شیطان پس گرفتی، من هم به تو خوشآمد خواهم گفت. زن گفت: مرا ببوس.
اشپیکهر او را بوسید. زن سپس گفت: "سفرت بخیر."
تو هم پدری، گاهی چندتا شلوار نو برای راسموس کوچولو بفرست، زیرا که او زیاد روی زمین میسرد و شلوارهایش پاره می شوند و اگر از شهر نورنبرگ گذشتی، چند تا هم از آن بیسکویتهای هوزار بخر و یک کیک فلفلی هم به آنها اضافه کن.
خداحافظ اراسموس عزیز. زن به طرف دیگر برگشت و به خواب فرورفت.
اراسموس هم راسموس کوچولو را بلند کرده و به سینهی خود فشرد.
راسموس ولی فورا گریه کرد. اشپیکر او را بر زمین نهاده و به سفر رفت. او در این سفر دور و دراز یک بار با شخصی به نام پتر شلهمیل[8] آشنا شد، که سایهاش را فروخته بود. آنها میخواستند با هم شریک شوند. بدین ترتیب که اراسموس اشپیکهر سایه بیندازد و پتر شلهمیل تصویرش را در آئینه منعکس کند. این شراکت ولی صورت نگرفت.
[1] Die Geschichte vom verlornen Spiegelbilde
[2] Erasmus Spikher
[4] Rasmus
[5] Dapertutto
[6] General Suwarow
[7] Dero
[8] Peter Schlemihl
هیئت ورثه - اثر ا. ت. آ. هوفمان
هیئت وراث[1]
نویسنده: ا. ت. آ. هوفمان[2]
در نزدیکی ساحل دریای شرق، قصرخانوادگی بارون فون آر قرار دارد. این ناحیه بسیار خشک و بیروح است. به ندرت؛ اینجا و آنجا در این سرزمین ماسه ای شاخه ی علفی دیده می شود و به جای یک باغ باصفا، که معمولا خانهی اربابها را تزئین می کند، درست پشت دیوار لخت و پتیای که به طرف ده کشیده شده، یک جنگل کاج و کچل وجود دارد، که غم تاریک و همیشگیاش حتی چهرهی شاداب بهار را هم غمگین جلوه میدهد و در آن به جای چهچهی پرندگان رنگارنگ که تازه پرواز و چهچه آموختهاند، فقط قار قار کلاغها و جیغ زدنهای مرغ طوفان را میتوان شنید.
یک ربع ساعت که از آنجا دور شوید، طبیعت ناگهان تغییر چهره میدهد. مثل اینکه معجزهای رخ داده باشد، ناگهان وارد مزارع سرسبز و گندمزارهای فراوان و جمنزارهای سبزوخرم میشوید و روستائی را میبینید بزرگ و غنی که یک خانهی بزرگ هم در آن دیده میشود که به مباشر اقتصادی تعلق دارد
جائی که نوک درخت های زیزفون تمام میشوند، پایههای دیوار یک قصر به چشم میخورند، که یکی از اربابها در ازمنهی گذشته شروع به ساختن آن کرده بود. نوادگان این ارباب که روی اجناس خود در "کورلند[3] "نشستهاند، از ادامهی ساختن این قصر دست برداشتند و حتی بارون آر هم که به قصر خود در ده برگشته بود، تمایلی به ساختن این قصر نداشت، زیرا که طبع تاریک و بری از انسان این بارون اقامت در همان قصر فرسوده را ترجیح میداد.
او این قصر کهنه و فرسوده را تا جائی که امکان داشت، دوباره مرمت کرد و به آنجا نقل مکان کرده و خود را در آن حبس کرد. او در این خانه یک مباشر و چند خدمه داشت.
مردم در ده او را به ندرت میدیدند. ولی او مرتب در ساحل دریا اسبسواری یا پیادهروی میکرد. مردم تعریف میکردند، که ما از دور میدیدیم که او با امواج دریا و صدای فش فش آب صحبت میکرد و بعد دوباره به حرف دریا و صخره گوش فرا میداد، مثل اینکه ارواح دریائی جواب او را میدادند. بارون در صدر یک رصدخانه کابینهای ساخته بود با دوربین و وسائل کامل نجومی، که روزها از آنجا دریا را مینگریست که کشتیها چگونه مانند مرغان دریائی در افق رفتوآمد میکنند.
او شبهای پرستاره را نیز با همین ادوات و آلات فضائی یا آنطور که مردم میگفتند، با ادوات نجومی به آسمان مینگریست و مباشرش وی را در این کار یاری میکرد.
تا موقعی که این بارون زنده بود، این افسانه هم وجود داشت که او به علمغیب واقف است، یا آنطور که مردم میگفتند، او هنر سیاه دارد و موقعی که او در "کورلند" بوده و با علم غیب یا هنر سیاه عملیاتی انجام میداده که زیاد موفقیتآمیز هم نبوده، خاندان یکی از اربابها را چنان ناراحت و نگران کرده، که آنها این بارون را از "کورلند" فراری دادند و او اینک اینجاست.
کوچکترین یادآوری به او در بارهی اقامتش در "کورلند" او را از کوره به در میکرد. زیرا که او تقصیر تمام ماجراهایی را که در "کورلند" اتفاق افتادند، به گردن بازماندگانش میانداخت. همانهائی که این قصر خانوادگی را با دنائت ترک کردند و رفتند.
او برای اینکه بتواند سرکردهی خانوادهشان را در آینده به این قصر وابسته کند، هیئتی از وراث را تشکیل داد. این ارباب تشکیل این نهاد وراثت را با دلخوشی تمام تأئید کرد. زیرا که بدینوسیله یکی از خانوادههای بانفوذ که گذشتهاش به شوالیهها میرسید، میتوانست برای دفاع از سرزمین خودش وارد کارزار گردد.
نه پسر "رودریش[4]"، که "هوبرت[5]" نام داشت، و نه رئیس کنونی هئیت وراث، که همانند پدربزرگش "رودریش" نام داشت، تمایلی به سکونت در این قصر کهنه و فرسوده را نداشتند و در "کورلند" ماندند. باید اذعان کرد که آن دو نفر جوانتر و سرزندهتر از این بارون سیاهدل هستند و سکونت خستهکننده در این قصر برایشان جذبهای ندارد.
"بارون رودریش" به دو خواهر پیر و مجردش پدرش که بضاعت مالی چندانی نداشتند و فقیرانه زندگی میکردند، اجازه داده بود که در خانهی اربابی زندگی کنند. این دو نیز به همراه کلفت سالخورده شان اینک در اطاق های مجاور زندگی می کردند. بهجز این دو نفر و آشپز که اطاق بزرگی در مجاور آشپزخانه تصرف کرده بود، یک شکارچی پیر و فرتوت هم میان آطاقهای بلند و سالن بزرگ آنجا رفت و آمد میکرد که کارهای مباشر قصر را نیز انجام میداد. بقیه خدمه در ده و در جوار خانه مباشر اقتصادی زندگی میکردند.
فقط اواخر پائیز که اولین برف شروع به بارش میکرد، و شکار گرگ جای خود را به شکار خوک میداد، زندگی در این قصر متروکه و بیروح دوباره شروع میشد. بارون رودریش به همراه همسر و اقوام و دوستان و اطرافیان زیادش که او را به هنگام شکار همراهی میکردند، دوباره از "کورلند" به اینجا میآمدند.
اشراف همسایه، که خود نیز شکارچی ماهری بودند و در شهر نزدیک زندگی میکردند، نیز به آنجا میآمدند. طوری که ساختمان اصلی و اطاقهای مجاور ظرفیت گنجایش آنها را نداشتند. در همه اجاقها و شومینهها آتش میسوخت. از صبح سحر تا نیمههای شب چند نفر فقط سیخهای کباب را بر روی آتش برمیگرداندند. از پلهها صدها نفر با قیافههای مضحک بالا و پائین میرفتند. ارباب و نوکر در گوشهای، در گوشهی دیگر چند نفر با جامهای بلند کرده آوازهای شکارچیان را میخواندند. در گوشهای صدای پای رقصندههائی میآمد، که با صدای موسیقی میرقصیدند. همه جا سروصدا و همهمه بود.
بدین ترتیب این چهار تا شش هفتهای که زندگی دوباره به این قصر کهنه و فرسوده برمیگشت، این قصر نیز بیشتر به یک خوابگاه پررفتوآمدی شباهت داشت، که در کنار جادهای واقع شده باشد، تا به یک خانهی اربابی.
"بارون رودریش" از این زمان حتیالامکان استفاده میکرد تا به کارهای جدیاش رسیدگی کند. او از میهمانان جدا میشد تا وظایف و تکالیف "رئیس هیئت وراث" را انجام دهد.
او نه تنها به صورتحسابهای دخل رسیدگی میکرد، بلکه هر کسی که پیشنهادی برای اصلاح کاری داشت، به او میگفت و او گوش میداد، یا اینکه اگر کسی از زیردستانش گله و شکایتی داشت، به او رجوع میکرد. او سعی میکرد به همه چیز نظم و ترتیب دهد و همه را به حق و حقوقشان برساند . تا جائی که از دستش میآمد.
در اجرای این کارها وکیلی به نام "وی" که کارهایش را از پدرش به ارث برده بود و وکالت خانوادهی بارون آر را به عهده داشت، نیز کمک میکرد. "وی" نیز همیشه هشت روز قبل از ورود بارون آر به دهکده، به سراغ "املاک هئیت وراث" میآمد.
در سال هزاروهفتصدونودوچند[6]؛ نیز زمان آن رسیده بود که آقای "وی" سری به املاک "بارون آر" بزند. هرچند هم پیرمردی مثل "وی" که با داشتن هفتاد سال هنوز سرزنده بود، ولی قبول داشت که اگر دستی وی را در این کار همراهی کند، جای دوری نخواهد رفت. به همین علت به شوخی به من گفت:
پسر عمو، (او به من همیشه پسرعمو میگفت، چون ما هم اسم بودیم، گرچه من پسر برادرش بودم ) من فکر کردم،برای تو بهتر است که کمی باد ساحلی به سر و گوشت بوزد. با من به طرف املاک بارون بیا. گذشته از این تو میتوانی به من در کارهایم کمک کنی. این کارها گاهی بدطینتی میخواهد. در ضمن هنر شکارت را هم همانجا آزمایش کن و ببین که تو چگونه یک روز صبح بعد از اینکه پروتوکلات را نوشتی، صبح روز بعد باید در چشمان حیوان عظیمالجثه و پرموئی مثل گرگ، یا خوک نگاه کنی و یا اینکه با یک تیر او را به زمین بزنی.
[1] Das Majorat
[2] E . T. A. Hoffmann
[3] Kurland
[4] Roderich
[5] Hubert
[6] هوفمان خود نوشته است در سال -179
در باره داستانهای رادیوئی
داستانهای رادیوئی تاریخ خاص خود را دارند و نمیتوان آنها را با ژانرهای دیگر ادبی از قبیل داستان یا داستان کوتاه یا حتی نمایشنامه تئاتر که نزدیکی و قرابت زیادی با نمایشنامههای رادیوئی دارد، درهم ادغام کرد.
داستانهای رادیوئی، همانطور که از نامشان پیداست هم با داستان و هم با رادیو ارتباط دارند. اولین داستان رادیوئی جهان، داستانی بود به نام "کمدی یک خطر[1]" که رادیو بیبیسی در تاریخ 15 ژانویه 1924 آن را پخش کرد و اولین داستان رادیوئی آلمانی نیزده ماه بعد یعنی در24 اکتبر همان سال پخش شد.
در 30 اکتبر 1938 در نیویورک واقعهای رخ داد، که شاید با موضوع بحث ما بطور مستقیم رابطهای نداشته باشد، ولی ابراز آن هم شاید خالی از فایده نباشد. در این روز داستانی از رادیو پخش میشد با نام جنگ جهانها[2]، که هم عنوان این داستان رادیوئی و هم موقعیت زمانی پخش آن، باعث شدند که تعداد زیادی از شنوندگان رادیو نیویورک که از شنیدن آن ناراحت شده بودند و می پنداشتند که واقعا جنگی بین جهانها رخ داده و مریخیها به زمین حمله کردهاند، به دفتر رادیو و به شهرداری نیویورک و اداره پلیس تلفن میکردند و علت جنگ را میپرسیدند.
نوعشناسی داستانهای رادیوئی
داستانهای رادوئی انواع و اقسام مختلف دارند.
- قسم اول داستانهای رادیوئی هستند که شاید بتوان آنها را داستانهای رادوئی با صوت اصلی نامید. در این نوع داستان رادیوئی فقط اصواتی پخش می شوند که به طور مستقیم و اصل صبط شدهاند . منظور از اصوات هر گونه موسیقی و صدا و صوتی است که در این داستان به کار میرود.
- قسم دوم داستان کوتاه رادیوئی است. طول این نوع داستان کوتاه رادیوئی معمولا از 3 دقیقه تجاوز نمیکند و در این قسم داستان رادیوئی، گرچه داستان کوتاه رادوئی نامیده میشود، ولی در حقیقت داستان تعربف نمی شود، زیرا که در 3 دقیقه نمیتوانی داستانی تعریف کرد. اینجا از شنیدهها سخن گفته می شود. آنچه ما شنیدهایم و بر ما اثر گذاشته است. از احساسات و عواطف گفته می شود. گاهی هم موسیقی در این داستان کوتاه گنجانده می شود یا موسیقی با متن در هم آمیخته می شود.
حکایات تیل اولن اشپیگل
حکایات تیل اولن اشپیگل
یک کتاب جالب و خواندنی از تیل اولن اشپیگل از سرزمین براونشوایگ
Till Ulenspiegel
Hermann Bote
هرمان بوُته
ترجمه: شاپور چهاردهچریک
مقدمه مترجم
"تیل اویلن اشپیگل[1]", یا "دیل اولن اشپگل[2]" یا "تیل اولن اشپیگل[3]"آنطور که در متون قدیمی[4] و به زبان آلمانی سفلی نوشته شده است، داستان زندگی تیل اولن اشپیگل است که در سال 1510/1511 میلادی نوشته شده است.
داستان اولن اشپیگل معروفترین کتاب ایالت نیدرساکسن در شمال آلمان است که تا کنون به بیش از 280 زبان ترجمه شده است. اهمیت این کتاب در چیست؟ اگر از شوانک صحبت کنیم, که نویسندگان دیگری نبز بوده اند که تقریبا با هرمان بوته همدوره بودند و شوانک نوشتند, ولی آثار آنان محبوبیت و شهرت این کتاب را هیچوقت کسب نکردند، مانند هانس زاکس[5] و سباستیان برانت[6] و دیگران که نامشان را فقط کسانی میدانند که با تاریخ ادبیات آلمان رابطهای داشته باشند. ولی نام تیل اولن اشپیگل را کودکان دبستانی هم میدانند و داستانهایش را میخوانند.
اهمیت این کتاب در چند نکته نهفته است:
- یکی زمان نگارش و چاپ کتاب، اوائل قرن 16 میلادی.
- دیگر زبان رک و صریح نویسنده آن.
- مراعات نکردن این نکته که ممکن است کسی از حقیقت برنجد.
- به قاضی بردن اشراف آلمانی و روحانیون مسیحی.
- زیر سؤال بردن نظام ارباب-رعیتی حاکم بر آلمان آن زمان.
- زیر سؤال بردن کلیسا به عنوان یک سازمان منسجم
- ترجمه آن به زبانهای مختلف
- الهام گرفتن نویسندگان دیگر از شخصیت اولن اشپیگل برای خلق آثارشان.
در قرن 16 این کتاب فقط در آلمان 35 مرتبه تجدید چاپ شد و همان موقع یکی از پرفروشترین کتابهای مغرب زمین شد. جای خالی این کتاب در ایران به خوبی حس میشد.
در زبان فارسی دو کتاب راجع به افسانههای اولن اشپیگل وجود دارد که حکایات اولن اشپیگل نیستند. این دو کتاب از زبان فرانسوی به فارسی ترجمه شدهاند و نویسنده هر دو کتاب "شارل دو کوستر[7]" بلژیکی میباشد. یکی از این دو کتاب را مرحوم بهآذین[8] و دیگری را آقای گلکار[9] ترجمه کردهاند. این دو کتاب رمان هستند و در قرن 19 نوشته شدهاند. شارل دکوستر که خود در قرن 19 زندگی می کرد, از حکایات اولن اشپیگل در خلق رمانش استفاده کرده است. پس این دو کتاب ربطی به "حکایات و افسانههای اصلی اولن اشپیگل" ندارند، که من اینجا ترجمه کردهام, و اوائل قرن 16 نوشته شده اند.
حکایات اولن اشپیگل یک نوع "شوانک[10]" است و بارزترین و معروفترین نوع کلاسیک "شوانک" همین کتاب اولن اشپیگل است، که از منظر ادبی به "حکایت" ما، در زبان فارسی شباهت زیادی دارد. همین شباهت مرا واداشت تا عنوان "حکایت" را برای آن انتخاب کنم.
نام "تیل" از نام "تیلدریک[11]" مشتق شده که این هم از نام "دیتریش[12]" مأخوذ است. نام خانوادگی تیل، "اولن اشیپگل یا اویلن اشپیگل" میباشد، که از واژگان "اوله یا اویله" به معنی "جغد" و "اشپیگل یا اشپگل" به معنی "آئینه" میباشند. نظریه دیگری معتقد است که "اویله" به معنی نوک برج میباشد. اکنون چه رابطهای بین نام تیل و نوک برج وجود دارد، هنوز بدرستی معلوم نیست.
نظریه دیگر معتقد است که نام "اولن اشپیگل" از یک بازی که در قرون وسطی معمول بوده، مأخوذ شده است. طبق این نظریه "اولن" به معنای پاک کردن، تمیز کردن و شستن است و اشپیگل" گذشته از آئینه به معنای نشیمنگاه است.
بنابراین "اولن اشپیگل" یعنی تمیز کردن و شستن و پاک کردن نشیمنگاه. امروزه هنوز در زبان آلمانی پوست روشن نشیمنگاه حیواناتی از قبیل آهو و گوزن و امثالهم "اشپیگل" نامیده میشود. پس "اولن اشپیگل" میتواند معنی دیگری هم داشته باشد، که عبارت است از "نشیمنگاهم را پاک کن" که این خود نیز با دشنامی در زبان آلمانی مترادف است که امروزه هنوز هم استعمال میشود[13].، (و این آخری به گفتار و کردار و پندار تیل اولناشپیگل نزدیکتر است) که یوحان ولفگانگ فون گوته در کتاب "گوتس فون برلیشینگن[14]" آن را اینگونه نوشته است[15].
آوردهاند که او خود را گاهی به حماقت یا دیوانگی میزده است تا حرف دلش را بازگو کند و از زمانهی خود انتقاد نماید. اصطلاح "من آئینه شما هستم[16]" هم به "اولن اشپیگل" نسبت داده می شود، که منظور از این جمله این بوده است که من آئینهای مقابل صورت شما میگیرم تا شما بتوانید خودتان را در آن ببینید.
اگر بخواهیم از فرهنگ و ادبیات خودمان مثالی بیاوریم، ملانصرالدین بهترین نمونهای است، که میتوان او را با "تیل اولن اشپیگل" مقایسه کرد.
تیل اولن اشپیگل کیست؟
اولن اشپیگل در سال 1300 در "کنایتلینگن" در ولایت ساکسن- همانطور که در حکایت اول هم نوشته شده – به دنیا آمد. اولن اشپیگل فقط از لحاظ ظاهر یک دلقک و خل و دیوانه است. ولی از نظر باطن بر بسیاری از مردم زمان خود برتری و ارجحیت دارد. نام پدرش "کلاوس" و نام مادرش "ان ویتکن" بوده است. وی در سال 1350 درگذشت.
در حکایات اولن اشپیگل نکات زیادی از زندگی وی روشن می شود. طوری که نوشتن زندگینامه وی در اینجا، به این حکایات لطمه زده و جذابیت آنها را میگیرد. بنده مایلم که فقط چند نکته را اینجا اضافه کنم و خوانندگان عزیز را به خواندن این حکایات دعوت میکنم.
زندگی اولن اشپیگل، یک زندگی عادی و معمولی نبود. مرگ و دفن وی نیز عادی نبوده است، زیرا که وی را ایستاده دفن کردند. قضیه از این قرار بوده است، که هنگامیکه اولن اشپیگل وفات یافت، و مردم میخواستند وی را دفن کنند، تابوت وی را طبق سنت مسیحیان روی طنابی قرار دادند تا آن را به درون قبر بگذارند. در این هنگام طناب در قسمتی که پاهای تیل قرار داشته پاره شده و تابوت به درون قبر افتاد. طوری که انگار تابوت و میت درون آن روی پا ایستاده بودند. در این هنگام مردم گفتند، بگذارید همینطور بماند. او در تمام زندگیاش یک انسان عادی و معمولی نبود. مرگ و دفنش نیز باید غیر عادی باشد.
بدین ترتیب وی را ایستاده دفن کردند. دوستان و اطرافیانش روی سنگ قبرش چنین نوشتند: این سنگ را از روی این قبر برندارید. اینجا اولن اشپیگل آرمیده است. سال وفات 1350.
داستان اولن اشپیگل را هرمان بوته نوشت. ولی او حقیقت و افسانه را درهمآمیخت.
شوانک چیست؟
شوانک قطعهای ادبی است (معمولا به نثر) که یک برخورد و ملاقات (نه همیشه دوستانه و مهربان) معمولا مضحکی را در زندگی مردم عادی ترسیم میکند. در یک شوانک دو مهره نقش اصلی را دارند: یکی "شالک[17] "(که آن را می توان به رند[18] ترجمه کرد) که نقش اول را بازی میکند، مانند همین تیل اولناشپیگل، و قربانی که هر کسی میتواند باشد شالک قربانی را به بازی میگیرد. ارباب و نوکر، دانشجو و دهاتی، و قاضی و سارق، و .... نقشهائی هستند که در یک شوانک غالبا ترسیم میشوند، که معمولا نیز اولی بر دومی (ظاهرا یا واقعا) برتری و رجحان دارد. از لحاظ محتوا مسئه و مشکلی بین این دو نفر وجود دارد که هر دو سعی میکنند آن را لسانی حل کنند، و به همین لحاظ نیز مسائلی که ممکن است از لحاظ اجتماعی تابو یا قدغن باشند نیز در یک شوانک گنجانده میشود، از قبیل مسائل جنسی و سکسی و اعمال بدن و فحش و دشنام و ناسزا و غیره. موقعیت مضحکی که در یک شوانک پیش میآید، با شوخی و بذلهگوئی و هجو و غیره اندکی مغایرت دارد و غالبا از بطن موقعیت بیرون کشیده میشود و به ندرت زمینهای روشنفکرانه دارد. از منظر زبانی باید گفت که شوانک همیشه راه راست و بدون پیچ و خم را طی میکند و نویسندهی شوانک غالبا دانسته و آگاهانه کار را به جای باریک میکشد ، سفسطه میکند، اغراق میکند، تا از آن نتایج دلخواهش را بگیرد، که این نتیجه نیز همیشه غافلگیرکننده و با نوعی طنز (تلخ) درآمیخته است. شوانک در همهی فرهنگها موجود است و خاص قوم ژرمن یا زبان آلمانی نیست. حکایات سعدی، اشعار مولانا، خاصه غزلیات حافظ را میتوان نوعی شوانک نامید، که در آنها معمولا یک مرد رند و درویش، سرور یا سلطانی را خطاب قرار میدهد.
شوانک آلمانی ریشه در داستانهای دروغین لاتین در قرون 10 و 11 میلادی و نیز در خطابههای مذهبی قرون وسطی و قصص حیوانات دارد. شوانک در قرن 13 میلادی خود رأسا به یک شاخهی ادبی تبدیل شده بود. "اشتریکر[19]" از شعرای نیمه اول قرن 13 که اولین شاعرآلمانی است که قصه را در غالب شعر عرضه میکند و خالق 16 اثر شوانک است، یک رمان شوانک دارد که قهرمان آن یک شخص روحانی به نام "آمیس[20]" بوده است.
"هانس زاکس[21]" از ساختار شوانک برای آثار دراماتیک خود بهره برد. برای او شوانک فقط یک قطعه ادبی-آموزشی نیست، بلکه شوانک در بوجود آمدن شعور و آگاهی مردم قرون وسطی نقش اساسی را عهدهدار است. مجموعه آثاری مانند "تیل اویلن اشپیگل" یا "لاله بوخ[22]" (1597) که نویسنده آن همچنان مجهول مانده و بعدها بسیار مورد توجه جوانان قرارگرفتند، از معروفترین شوانکهای آلمانی هستند.
دوستی از من پرسید، ما چرا باید متون کهن و قدیمی آلمانی را بخوانیم؟ افکار این نویسندهها هم مانند آثارشان کهنه و قدیمی و فرسوده و پوسیده هستند؟
در جوابش گفتم: ممکن است حق به جانب تو باشد. ممکن است افکار این نویسندهها کهنه و پوسیده باشد، ولی ما چارهای جز خواندن و آشنا شدن با آنها را نداریم، به چند دلیل:
- یکی اینکه غربیها و خاصه آلمانیها هم نه سالهای متوالی بلکه سدههای متوالی متون ادبی فارسی را خواندند و کار به جائی رسیده بود که برای ما تاریخ ادبیات فارسی نوشتند.
- دوم اینکه اگر ما متون کهن و به قول شما کهنه و پوسیده –مانند همین داستان تیل اولن اشپیگل یا آثار "اوتفرید فون وایسنبورگ" اولین شاعر و نویسنده مرد آلمانی، یا آثار "خانم آوا" و "رزویتا فون گاندرسهایم"، که اولی، اولین شاعر زن آلمانی بوده و دومی، اولین نویسنده زن آلمانی، و دیگران را نخوانیم، نخواهیم توانست آثار متأخرین مانند لسینگ، گوته، شیلر، و ... را درک کنیم. زیرا که این آثار در روند تاریخ ادبیات آلمان بر روی هم بنا شدهاند، یعنی جوانترها آثارشان را بر روی بنیان ادبی پیرترها بنا نهادهاند.
- سوماینکه، ما باید سعی کنیم بهطور سیستماتیک با تاریخ ادبیات آلمان آشنا شویم. اول باید تاریخ ادبیاتشان را بخوانیم، آن را درک کرده و سپس ترجمه کنیم. ما هنوز تاریخ درخوری ازادبیات آلمان را به زبان فارسی ترجمه نکردهایم. هنوز دورههای مختلف ادبیات آلمان را نمیشناسیم. هنوز فرق بین دوره کلاسیک و رمانتیک و آلمان جوان و قبل از مارس را نمیدانیم. هنوز نمیتوانیم لیست نسبتا درخوری از مهمترین شعرا و نویسندگان آلمان تهیه کنیم، هنوز فکر میکنیم که آلمان فقط ده-بیست نویسنده بیشتر ندارد، گوته و شیلر، گراس و بل و هسه و مان و یکی دو نفر دیگر. لیستی که من خود تهیه کردهام از دوازده هزار نفر (12000) فراتر میرود و هنوز کامل نیست. زیرا که همانطور که بالاتر عنوان کردم، تاریخ ادبیاتشان را خوب نشاختهایم.
- چهارم اینکه، چرا ترجمههائی که ما تا کنون از متون آلمانی تهیه کردهایم، ترجمههای درخوری نبودهاند. در مصاحبههائی که با مترجمین ایرانی انجام شده، تقریبا همه متحدالقول گفتهاند که از وضع ترجمه و مترجمین در ایران راضی نیستند.چون کار ترجمه ما سیستمایک نیست, بلکه ذوقی و سلیقه ای و شخصی است.
زندگینامه هرمان بوُته، نویسنده کتاب اولن اشپیگل
هرمان بوته فرزند یک آهنگر اهل براونشوایگ[23] بود. وی در سال 1467 در همین شهر بدنیا آمد. به علت نقص عضوی که داشت (یک پایش کوتاهتر از پای دیگرش بود) نتوانست شغل پدرش (آهنگری) را ادامه دهد و برای اولین بار نامش در دفتر دیوانی شهر براونشوایک تحت سال 1473/1471 ثبت شده است. وی در سال 1488 کارمند اداره گمرک شد. در همین سال در شهر براونشوایگ چند نهضت سیاسی به وقوع پیوست، که هرمان بوته اشعاری سیاسی در مورد این نهضتها سرود، که باعث تبعید وی شدند. او مجبور به ترک شهر براونشوایگ شد و سالهای تبعید را که تا سال 1493 ادامه داشت، به شغل قضاوت (قاضی دونپایه) مشغول گردید. از سال 1493 تا 1496 به عنوان مباشر در یک شرکت آبجوسازی کار کرد و در سال 1497 دوباره به شغل قدیمی خود در اداره گمرک برگشت. وی در سال 1513 دوباره به علل سیاسی بازداشت و از شغلاش اخراج گردید. حکم اعدامی که علیه وی صادر شده بود، در آخرین لحظات به زندان خانگی تبدیل گردید. وی احتمالا چهار سال آخر عمرش را به عنوان مدیر یک شرکت یا کوره آجرپزی گذراند و در سال 1520 درگذشت.
اوائل نویسنده کتاب تیل اولن اشپیگل ناشناس بود. ولی اکنون معلوم گشته که هرمان بوته نویسنده این کتاب است. گرچه هنوز هستند کسانی که به نویسنده بودنش در این مورد شک و تردید دارند.
در قرن 19 حدس میزدند که "توماس مورنر[24]" نویسنده این کتاب باشد. ولی تحقیقات بعدی نشان دادند که این حدس درست نبوده است.
"یولیا بوخلو[25]" در سال 2005 تز دکترای خود را در دانشگاه برلین در همین مورد نوشت. قبل از وی نیز در سال 1973 "پتر هونگر[26]" به روش "آکروستیخان[27]" ثابت کرد که نویسنده کتاب "هرمان بوته" میباشد[28]. بدین ترتیب که وی تمام حکایات اولن اشپیگل را با حساسیت و دقت بررسی کرد و به این نتیجه رسید که اگر اولین حروف حکایت 91 تا 96 را پشت سر هم بنویسند، واژه لاتین زیر حاصل میگردد: „ERMANB“ . که این واژه طبق نظر محقق آن آقای "پتر هونگر" نشان دهنده اسم نویسنده کتاب، یعنی هرمان بوته Hermann Bote میباشد.
تصاویر این کتاب را احتمالا "هانس بالدونگ گرین[29]" نقاش آلمانی کشیده است. عدهای نیز بر این عقیدهاند که این تصاویر را نقاشان مختلفی از قبیل "هانس بالدونگ گرین" که بالاتر نام بردیم و "هانس لوی –پسر[30]" نقاش و گرافیکر سوئیسی و شاگردانشان رسم نمودهاند و دلایلی که برای اثبات این ادعا عرضه میکنند، خواننده را قانع میکند، مثلا تصاویر مختلف و متغیری از اولن اشپیگل، سبکهای مختلفی که در نقاشی این تصاویر به کار رفته و موارد دیگر.
این کتاب دارای 96 حکایت است، که تقریبا هر حکایت هم یک نقاشی دارد که صحنههائی از همان حکایت را به تصویر میکشد. تصاویر حکایات شماره 16 و 52 شبیه به هم هستند، همچنین تصاویر شماره 36 و 67 و نیز تصاویر حکایات 45 و 82 و همچنین تصاویر حکایات شماره 50 و 55 و تصاویر حکایات شماره 54 و 78 و نیز تصاویر حکایات شماره 60 و 61 نیز دو به دو با هم برابر و شبیه هستند. جمعا در این کتاب 81 تصویر وجود دارد.
کتاب اولن اشپیگل در سال 1510/1511 نوشته شد، ولی در سال 1515 در چاپخانه گرینینگر[31] در اشتراسبورگ به چاپ رسید، که یکی از معروفترین و معتبرترین چاپخانههای آن زمان اروپا بود. از شهر براونشوایک در آلمان (جائی که حکایات کتاب اتفاق افتاده) تا اشتراسبورگ در فرانسه (جائی که کتاب چاپ شده) تقریبا 600 کیلومتر است. که با منظور کردن این نکته که وضع راهها و وسائل ایابوذهاب نویسنده باید چندین روز و شاید چندین هفته فقط برای رفتوآمد به فرانسه در نظر بگیرد تا کتابش را آنجا چاپ کند. شاید یکی دیگر از علل معروفیت اولن اشپیگل در فرانسه نیز همین نکته باشد، که این کتاب اولبار در اشتراسبورگ چاپ شد، گرچه اشتراسبورگ در طی زمان بارها توپ بازی بین آلمان و فرانسه بوده است، و گاهی به این کشور و گاهی به آن کشور تعلق داشته است. کتاب اولن اشپیگل 70 سال بعد از اختراع دستگاه چاپ توسط "یوحانس گوتنبرگ [32]" چاپ شد. به همین علت شاید کیفیت چاپ متن و تصاویر کتاب اولیه زیاد قانعکننده نبوده باشد.
حکایات اولن اشپیگل با "بازی با کلمات" رابطه تنگاتنگی دارند. مثلا در حکایت دهم، که از "هنپ" و "زنپ" (یعنی شاهدانه و خردل) صحبت میشود، و این که اولن اشپیگل فکر میکند که "هنپ" همان "زنپ" است، و این خود باعث دردسر بزرگی برای اولن اشپیگل و اربابش میگردد که حکایت آن را باید خواند. در جاهای دیگر نیز این امر باعث اشکالات و اشتباهات زیادی شده، که خواندن آنها بسیار جالب است.
سؤالاتی که در تحقیقات فعلی و آتی در باره کتاب تیل اولن اشپیگل باید روشن شوند، عبارتند از:
- آیا هرمان بوته نویسنده این کتاب است؟
- آیا یک گروه از "راینلاند" نویسندگی این کتاب را عهده دار بودند؟
- تصاویر این کتاب کار کیست؟ آیا هانس بالدونگ گرین یا هانس لوی –پسر ، و دیگران نقاش تصاویر این کتابند.
- جستجو به دنبال تیل تاریخی – آیا تیل اولن اشپیگل واقعا یک شخصیت تاریخی و حقیقی بوده است یا اینکه ساخته و پرداخته نویسنده است؟
- آیا میتوان حکایات کتاب را به زندگی واقعی تیل اولناشپیگل ربط داد؟
- نقش کمیک در داستان اولن اشپیگل چیست؟
- ساختار اجتماعی حکایتهای تیل اولن اشپیگل و قربانیهای او (افرادی که تیل اولن اشپیگل به بازی میگیرد)
- نقش گناه یا تقصیر قربانیهای تیل اولن اشپیگل
- نقش اسکاتولوژی[33] در داستان تیل اولن اشپیگل
- رفتار تیل اولن اشپیگل با زبان – تیل معمولا کلمات را آگاهانه و دانسته اشتباه تلفظ میکرد.
- نقش دلقکها، دیوانهها و مجانین" در قرون وسطی و در ادبیات رااجع به دلقکها
این کتاب دارای نودوشش حکایت است که من تعدادی از آنها را برای شما انتخاب
کرده ام.
حکایت سیزدهم میگوید که چگونه اولن اشپیگل برای یک کشیش مسیحی کار میکرد و چگونه او جوجهکبابهای سیخ کردهی کشیش را میخورد.
در ولایت براونشوایگ در زمین های موقوفهی ماگدهبورگ، دهکدهای وجود داشت به نام "بودناشتد[34]". اولن اشپیگل به این دهکده آمد و به خانه کشیش رفت. کشیش او را به عنوان نوکر استخدام کرد ولی هیچ شناختی از او نداشت. کشیش به اولن اشپیگل گفت که زندگی و کار خوبی پیش او خواهد داشت. غذا، از بهترین نوع، حداقل مانند پیشخدمت زنی که آنجا کار میکرد. و اضافه کرد، هر کاری که تو باید انجام بدهی، میتوانی با نصفکار انجام دهی. اولن اشپیگل گفت بله، همین کار را خواهم کرد.
اولن اشپیگل دید که آشپز کشیش فقط یک چشم دارد.
پیشخدمت فوری سر دو تا مرغ را برید و آنها را برای کباب کردن به سیخ کشید و به اولن اشپیگل گفت که بیا و پیش اجاق بشین و مرغها را مرتب برگردان. اولن اشپیگل حاضر شد تا این کار را انجام دهد و مرغها را روی آتش برگرداند.
وقتی که مرغها حاضر شدند، اولن اشپیکل فکر کرد: وقتی که کشیش مرا استخدام کرد، به من گفت که من هم میتوانم مثل او و آشپزش غذاها و نوشابههای خوب بخورم و بنوشم. ممکن است که این امر با این مرغها جامه عمل نپوشد، و بعد هم حرفهائی که کشیش گفت، درست از آب درنیاید و من هم از این مرغهای بریان نخورم. پس من باید آنقدر زرنگ باشم و از این غذا بخورم تا حرفهای کشیش درست از آب درآیند. او یکی از مرغها را از سیخ دراورد و بدون نان خورد.
وقت غذا، آشپز یک چشم کشیش به طرف اجاق آمد تا مرغها را روغن بمالد و دید که فقط یک مرغ بر سیخ است. از اولن اشپیگل پرسید: "مرغها که دوتا بودند! آن یکی چه شد؟ اولن اشپیگل جواب داد: " زن، آن چشم دیگرت را هم باز کن تا هر دو تای مرغها را ببینی.
موقعی که اولن اشپیگل همینطور داشت آشپز را به خاطر یک چشم داشتناش مسخره میکرد، او هم ناراحت شد و از دست اولن اشپیگل خشمگین شد و به نزد کشیش رفت و به او گفت که نوکرش او را را به خاطر چشماش مسخره میکند. او دو تا مرغ سیخ کرده بود ولی وقتی که رفت تا ببیند که مرغها کباب شدهاند، فقط یک مرغ را دید.
کشیش به آشپزخانه رفت. وقتی که به اجاق رسید، به اولن اشپیگل گفت: "چرا کنیز مرا مسخره میکنی؟ من که خوب میبینم که اینجا فقط یک مرغ بر سیخ هست. ولی آنها دوتا بودهاند. اولن اشپیگل جوابداد: "بله آنها دو تا بودند."
کشیش گفت: "پس آن یک کجاست؟" اولن اشپیگل جواب داد: "آنجاست! اگر هر دو چشمتان را باز کنید، خواهید دید، که یک مرغ بر سیخ کشیده است. من هم همین را به آشپز شما گفتم. ولی او خشمگین شد. کشیش شروع کرد به خندیدن و گفت: "کنیز من نمیتواند هر دو تا چشمش را باز کند. برای اینکه او فقط یک چشم دارد. اولن اشپیگل گفت: "ارباب! این را شما گفتید، نه من.
کشیش گفت: "خوب، حالا که این اتفاق افتاده است، بگذاریم همینطور بماند. ولی یکی از مرغها غیب شده است. اولن اشپیگل گفت: "بسیار خوب، یکی از مرغها غیب شده و یکی هم اینجاست. من یکی از مرغها را خوردم. برای اینکه خود شما گفتید که من باید مثل شما و پیشخدمتتان خوب بخورم و خوب بنوشم. اگر شما هر دو مرغ را میخوردید، و من چیزی از آنها نمیخوردم، شما دروغگو درمیآمدید و من متاسف میشدم. برای اینکه شما با سخنان خودتان دروغ نگفته باشید، من یکی از مرغها را خوردم. کشیش از این حرف راضی شده و گفت: "نوکر عزیزم! صحبت یک مرغ بریان شده نیست. ولی من بعد از خواستههای پیشخدمت من متابعت کن، آنطور که او میخواهد. اولن اشپیگل جواب داد: "بله ارباب گرامی. حتما، هر طور که شما بخواهید."
من بعد هر چه که پیشخدمت به اولن اشپیگل میگفت، او فقط نصف آن را انجام میداد. اگر قرار میشد که او یک سطل آب بیاورد، او سطل را تا نصفه آب میکرد. اگر به او میگفت، دو قطعه چوب برای اجاق آشپزخانه بیار، او فقط یکی میآورد. اگر قرار میشد که به گاوشان دو پشته کاه بدهد، او فقط یک پشته میداد. اگر هم قرار میشد که یک لیتر شراب از میهمانخانه بیاورد، او فقط نیم لیتر میآورد. او خیلی از این کارها میکرد. آشپز میدانست که او برای ناراحت کردن او این کارها را انجام میدهد. ولی او نمیخواست که شخصا چیزی به اولن اشپیگل بگوید، بلکه همیشه پیش کشیش از دست او شکایت میکرد. روزی کشیش به اولن اشپیگل گفت: "نوکر عزیزم! پیشخدمت من از دست تو شکایت میکند و من هم که از تو خواهش کردم که هر چه او میگوید، انجام دهی. اولن اشپیگل جواب داد: "بله ارباب، من هم به جز اینکه به فرمایشات شما گوش دهم، کاردیگری نکردم.
شما به من گفتید، که هر کاری که تو باید انجام بدهی، میتوانی با نصفکار انجام دهی. پیشخدمت شما هم گرچه خیلی دلش میخواست که با هر دو تا چشمهایش نگاه کند و ببیند، ولی او فقط یک چشم دارد و نیمی از قضایا را میبیند، پس من هم نصفه کار میکنم. کشیش خندید، ولی پیشخدمت ناراحت و غضبناک شد و گفت: "ارباب، اگر شما بخواهید این بدجنس بیعرضه را اینجا نگهدارید، من از پیش شما میروم. پس کشیش هم علیه خواست درونیاش اولن اشپیگل را اخراج کرد.
کشیش ولی با کشاورزان مشورت کرد، که اولن اشپیگل را به عنوان خادم در کلیسا استخدام کنند. زیرا که خادم کلیسای دهکده فوت کرده بود، و کشاورزان حتما به یک خادم جدید نیاز داشتند.
حکایت پانزدهم میگوید که چگونه اولن اشپیگل در ایام عید پاک نمایشنامه بازی کرد، طوری که کشیش و کشاورزان به جان هم افتادند و همدیگر را کتک زدند.
عید پاک نزدیک میشد. کشیش به خادم کلیسا اولن اشپیگل گفت: " اینجا رسم است که شب عید پاک، کشاورزان نمایشی اجرا میکنند که معراج عیسی مسیح را نشان میدهد. شما هم باید کمک کنید. طبق آداب و رسوم، این از وظایف خادم است که این نمایش را اجرا و رهبری کند.
اولن اشپیگل فکر کرد: "چگونه میتوان با کشاورزان یک چنین نمایشی را اجرا کرد؟" و به کشیش گفت: " اینجا هیچ کشاورزی نیست، که آموزش دیده باشد. شما باید پیشخدمتتان را به من قرض بدهید. او سواد خواندن و نوشتن دارد.
کشیش گفت: "بله بله. هر کسی را که میتواند به تو کمک کن، انتخاب کن. فرقی نمیکند که زن باشد یا مرد. کنیز من هم چندین بار در این مراسم شرکت کرده است."
پیشخدمت هم دوست داشت که نقش فرشته را در قبر بازی کند، زیرا که تمام گفتار آن را از حفظ بود. اولن اشپیگل هم دو کشاورز را انتخاب کرده و با خود برد. اولن اشپیگل و این دو کشاورز میخواستند نقش سه باکره مقدس[35] را بازی کنند. اولن اشپیگل به یکی از کشاورزان متنی را که باید از حفظ میکرد و به زبان لاتین بود، یاد میداد. کشیش هم نقش عیسی مسیح را بازی میکرد که قرار بود از قبرش بیرون آمده و به معراج برود.
موقعی که اولن اشپیگل با دو کشاورز جلوی قبر رسیدند – آنها خود را مانند سه باکره مقدس آراسته بودند – پیشخدمت کشیش که نقش فرشته را بازی می کرد، شروع به گفتن متن خود به زبان لاتین کرد: Quem quaeritis? (دنبال کی میگردید؟).
یکی از کشاورزان – یا باکرهای که جلو ایستاده بود- طوری که اولن اشپیگل به او یادداده بود، گفت: ما دنبال فاحشه یک کشیش و زن زشت و یک چشمی میگردیم."
وقتی که پیشخدمت شنید که او به خاطر چشمش به تمسخر گرفته شده، از دست اولن اشپیگل ناراحت و خشمگین شده و از قبر بیرون آمد و میخواست با مشت به صورت او بکوبد. همینطور که داشت مشتهایش را اینطرف و آنطرف میزند، ناگهان یکی از مشتهایش به صورت یکی از کشاورزان اصابت کرده و چشم او ورم کرد.
وقتی که کشاورز دوم این صحنه را دید، او هم وارد شده و با مشت به سر پیشخدمت کشیش (فرشته) کوبید، طوری که بالهای فرشته بر زمین افتادند. وقتی که کشیش این صحنه را دید، بیرقاش را به زیر افکنده و به کمک پیشخدمتاش آمد. او به موهای کشاورز چنگ زده و جلو قبر با او گلاویز شد. وقتی که کشاورزان دیگر این را دیدند، آنها هم به طرف مشاجرهکنندگان دویدند، و سروصدای بزرگی برخاست.
کشیش و پیشخدمتاش زیر همه بودند. دو کشاورزی که نقش دوشیزگان باکره را بازی میکردند، هم زیر بودند. دیگر کشاورزان مجبور شدند که آنها را از دست و پای دیگران درآورند. اولن اشپیگل هم فرصت را غنیمت شمرده و پا به فرار گذاشته بود. او از کلیسا بیرون رفته و دهکده را هم ترک کرده بود و هرگز دیگر بازنگشت. خدا میداند که آنها از کجا خادم دیگری پیدا کردند.
حکایت شانزدهم میگوید که چگونه تیل اولن اشپیگل به مردم اطلاع داد که میخواهد از بالکن شهرداری به زیر بپرد و او چگونه مردم شهر را با حرفهای تمسخرآمیزش جواب کرد.
بعد از اینکه به خدمت اولن اشپیگل به عنوان خادم کلیسا خاتمه داده شد، به شهر ماگدهبورگ آمد و کارهای زیادی کرد و نامش طوری بر سر زبانها افتاد، که مردم حکایات زیادی از او تعریف میکردند. مردم شرافتمند شهر از او خواهش میکردند که یک کار ماجراجویانهای انجام دهد. او هم گفت، من این کار را انجام میدهم. من بالای ساختمان شهرداری رفته و از بالکن آن پرواز میکنم. در شهر سروصدا بلند شد. پیر و جوان جلوی شهرداری جمع شدند تا ببینند که او چگونه میخواهد پرواز کند.
اولن اشپیگل روی بالکن ساختمان شهرداری ایستاده بود و دستهایش را تکان میداد و طوری وانمود میکرد که میخواهد پرواز کند. مردم هم ایستاده بودند، با چشمها و دهانی باز و معتقد بودند که او واقعا میخواهد پرواز کند.
اولن اشپیگل شروع کرد به خندیدن و گفت: "من فکر میکردم به جز من در این دنیا هیچ احمق و دیوانهی دیگری یافت نمیشود. ولی حالا میبینم که تمام مردم شهر احمق و دیوانهاند. ولی اگر همه شما به من میگفتید که شما میخواهید پرواز کنید، من باور نمیکردم. ولی شما به حرف من، به حرف یک دیوانه اعتقاد دارید. من چطور میتوانم پرواز کنم؟ من که نه غاز هستم و نه پرنده.
گذشته از این، من که نه بال دارم و نه پر. بدون بال و پر هم که نمیشود پرواز کرد. ولی حالا دید، که این یک دروغ بیش نیست.
اولن اشپیگل حرفش را تمام کرد، برگشت و از بالکن پائین آمد. بعضی او را نفرین میکردند، بعضی هم میخندیدند و میگفتند: "اگر هم او احمق یا دیوانه باشد، ولی اینجا حقیقت را گفت.
حکایت بیستوچهارم میگوید که چگونه تیل اولن اشپیگل دلقک پادشاه لهستان را با زیرکی شکست داد.
در دربار "کازمیر[36]" پادشاه لهستان مرد ماجراجوئی میزیست، که بسیار زیرک و تردست بود و کارهای عجیب و غریبی انجام میداد و ویلن را خوب مینواخت.
اولن اشپیگل هم به لهستان رفته و به دربار کازمیر شرفیاب شد. پادشاه لهستان بسیار راجع به اولن اشپیگل شنیده بود، که میهمان خوبی برای پادشاه به حساب میآمد. مدتها بود که پادشاه تمایل نشان میداد که اولن اشپیگل را دیده و ماجراهای او را بشنود.
پادشاه ولی دلقک خود را هم دوست داشت. اولن اشپیگل و دلقک پادشاه با هم آنجا ملاقات کردند. اتفاقی که نباید افتاد. به قول معروف "دو دلقک در یک خانه، کار خوب انجام نمیدهند.[37]"
دلقک پادشاه به اولن اشپیگل خیلی حسادت میکرد. اولن اشپیگل هم نمیخواست میدان را خالی کند. پادشاه این رقابت را دریافت و دستور داد که هر دوی آنها را به حضورش بیاورند. پادشاه گفت: "اگر هر کدام از شما کاری انجام دهد، که دیگری از انجام آن عاجز باشد، من به برنده این مسابقه یک دست لباس نو و بیست "گولدن" پول نقد جایزه خواهم داد. این مسابقه همین الآن و در حضور من انجام میگیرد. هر دوی این دلقکها خود را آماده کرده و مسخرهبازیهای زیادی از خود نشان دادند و حرفهای زیاد و عجیبوغریبی میزدند و کارهائی میکردند، که فکر میکردند دیگری از انجام آن عاجز است، برای اینکه او را شکست دهند.
هر کاری که دلقک پادشاه انجام میداد، اولن اشپیگل هم از او تقلید کرده و انجام میداد. و کاری که اولن اشپیگل انجام میداد، دلقک پادشاه هم انجام میداد. پادشاه و شوالیههایش میخندیدند و کارهای جالبی از این دو دلقک را تماشا میکردند. آنها منتظر بودند تا ببینند که کدامیک از آنها برنده این مسابقه شده و لباس و پول نقد را به دست خواهد آورد.
اولن اشپیگل فکر کرد: " یک دست لباس و بیست گولدن پول نقد. این که خیلی خوب است. پس من باید کاری کنم، که واقعا دلم نمیخواهد بکنم. او از نظر پادشاه اطلاع داشت، که برای پادشاه فرقی نمیکند، که چه کسی برنده این مسابقه شود.
اولن اشپیگل به وسط سالن رفت. نشیمنگاهش را کمی بلند کرده و وسط سالن ...ید.
بعد هم قاشقی برداشته و کثافت خود را درست از وسط به دونیمه تقسیم کرد و دلقک پادشاه را صدا زد و گفت: "ای دلقک دیوانه! بیا، بیا اینجا، و این دیوانگیای که من انجام میدهم تو هم انجام بده. قاشق را گرفته و نیمهی خود را برداشته و آن را در دهان گذاشت و خورد.
بعد قاشق را به دلقک پادشاه داد و گفت: "بیا! تو هم آن نیمه را بخور." بعد هم نوبت توست که ...رینی و آن را به دو قسمت کنی و یک نیمه را خود خوری و نیمه دیگر را من خورم.
دلقک پادشاه گفت: "نه! شیطان هم این کار را انجام نمیدهد! اگر تمام عمر لخت و عور بمانم، چنین چیزی را، نه از تو و نه از خودم نخواهم خورد.
اولن اشپیگل برنده مسابقه شد. پادشاه یک دست لباس و بیست گولدن پول به او داد. اولن اشپیگل سوار اسب شد و جایزهی پادشاه را برداشت و رفت.
حکایت بیستوهفتم میگوید که چگونه تیل اولن اشپیگل برای کنت هسن نقاشی میکرد و به او میگفت که هر کسی که حرامزاده باشد نمیتواند این تصویر را ببیند.
اولن اشپیگل ماجراهای زیادی در ولایت "هسن[38]" داشت. بعد از اینکه او در ولایت ساکسن همه اطراف و اکناف را گشته و به معروفیتی رسیده بود که همه او را میشناختند، و او دیگر نمیتوانست از طریق ماجراجوئیهایش اموراتش را بگذراند، به ولایت هسن آمد و به شهر ماربورگ[39] رفت. آنجا قصر کنت را یافته و نزد وی رفت.
کنت از اولن اشپیگل پرسید، چه ماجرائی در سر دارد. او جواب داد: "عالجناب! من یک هنرمند هستم. کنت از این جواب او خوشحال شد، زیرا که او میپنداشت که اولن اشپیگل یک آرتیست است و هنر کیمیاگری را میشناسد. زیرا که کنت نیز به کیمیاگری بسیار علاقمند بود. کنت از اولن اشپیگل پرسید: "تو کیمیاگری؟" او جواب داد: "خیر عالیجناب. من نقاش هستم، نقاشی که در تمام ممالک مثل و مانندی ندارد. زیرا که هنر من، به هنر سایر نقاشان ارجحیت دارد."
کنت گفت: "شمهای از هنرت را به ما نشان بده!"
اولن اشپیگل گفت: "بله عالجناب.
او تعداد زیادی نقاشی حاضر و آماده به همراه خود داشت، که آنها را در "فلاندرن[40]"
خریده بود، آنها را از کیسهاش بیرون آورده و به کنت نشان داد.
نقاشیها مورد پسند کنت واقع شدند. کنت به اولن اشپیگل گفت: "استاد گرامی! چقدر اجرت شما خواهد شد، اگر شما تصویر سالن ما را نقاشی کنید با عکسهائی از آبا و اجدا کنت هسن؟ و اینکه خانواده ما با پادشاه مجارستان و پادشاهان و بزرگمردان دیگر دوستی و مراودت داشتند و اینکه تسلسل خاندان ما چقدر بوده است؟ میتوانید این کار را روی گرانبهاترین پارچهای بکشید که در دسترس شماست؟
اولن اشپیگل جواب داد: "عالیجناب، طوری که حضرتعالی عنوان کردید، چهارصد گولدن خواهد شد.
کنت جواب داد: "استاد، کارتان را خوب انجام دهید. من قدر زحمات شما را خواهیم دانست و هدیهای گرانبها نیز به شما خواهیم داد."
اولن اشپیگل کار را قبول کرد. قرار شد که کنت صد گولدن به عنوان پیشپرداخت به اولن اشپیگل بپردازد، تا او رنگ خریده و چند شاگرد استخدام کند.
موقعی که اولن اشپیگل میخواست با سه شاگرد کار را شروع کند، شرط و شروطی با کنت گذاشت، که هیچ کس در مدتی که او در سالن مشغول کار است، حق ورود به سالن را ندارد، جز شاگردانش. زیرا که او مایل نیست که در موقع هنرنمائی مزاحمش شوند. کنت شروط او را پذیرفت.
اولن اشپیگل با شاگردانش به توافق رسیده بودند، که آنها سکوت کنند و بگذارند که او کارش را انجام دهد. آنها نیازی به کارکردن ندارند و با وجود این، حقوقشان را نیز دریافت خواهند کرد. کار آنها بازی نرد و شطرنج بود. هر سه شاگرد، نیز با این قرار موافقت کردند و راضی شدند، که با بیکار نشستن حقوق و مواجب خود را دریافت کنند.
چهار هفته گذشت، تا اینکه کنت خواست که بداند، که استاد و شاگردانش در این مدت چه کشیدهاند و آیا هنر آنها همانند نمونهی کارشان خوب خواهد شد.
کنت به اولن اشپیگل گفت: " آخ، استاد، ما خیلی مایلیم که کار شما را ببینیم. ما می خواهیم به همراه شما وارد سالن شویم و نقاشی شما را بنگریم.
اولن اشپیگل جواب داد: " بله عالیجناب. ولی یک موضوع را باید به شما بگویم: کسی که با شما بیاید و حرامزاده باشد، نخواهد توانست که نقاشی مرا ببیند.
کنت جواب داد: "استاد، این که خیلی کار بزرگی است."
آنها وارد سالن شدند. اولن اشپیگل پارچهی نخی سفید و بزرگی به دیوار کشیده بود، که قرار بود روی آن نقاشی بکشد. او پارچه را کمی به عقب کشید و با میلهی سفیدی روی دیوار نقطهای را نشان داد و گفت: "ببینید عالیجناب، این مرد اولین کنت ولایت هسن است.او یکی از نوادگان "کولومنیهای[41]" رم میباشد. همسر او یکی از شاهدختهای بایرن بوده، دختر ژوستینیان[42]، که خود قیصر شد. عالیجناب ملاحظه کنید، "آدولفوس[43]" از نوادههای این یکی است، که اینجا ایستاده است. آدولفوس پدر "ویلهلم سیاه[44]" است، ویلهلم پدر "لودویگ مؤمن[45]" است و همینطور ادامه دارد تا به شما حضرتعالی برسد. من میدانم که هیچ عکس عیب و نقصی در کار من نخواهد دید. زیرا که چنان استادانه و با مهارت کار کردهام و رنگهای زیبائی به کار بردهام.
کنت چیزی جز دیوار سفید را نمیدید و پیش خود فکر کرد: اگر هم من یک بچه حرامزاده باشم، ولی من چیزی به جز این دیوار سفید را نمیبینم. ولی برای حفظ ظاهر گفت" استاد گرامی! کار شما تا همینجا کافی است. ولی ما به اندازه کافی از فهم درک تصاویر شما را نداریم. این بگفت و از سالن خارج شد.
وقتی که کنت پیش شهبانو آمد، شهبانو از او پرسید: " راستی، عالیجناب، نقاش شما چه نقشی میکشد؟ شما که کار او را دید؟ آیا مورد پسند شماست؟
کنت جواب داد: "من به او اعتماد ندارم. او به آدم بدجنسی شباهت دارد."
پادشاه گفت: "همسر عزیزم! کار او ولی مورد پسند من هست و برایم کفایت میکند."
شهبانو گفت: "آیا ما اجازه داریم که نقاشی او را ببینیم؟"
کنت گفت: بله، ولی فقط با اجازه استاد.
کنتس، همسر کنت، اولن اشپیگل را پیش خود فراخواند و از او خواست که او هم نقاشی او را ببیند. اولن اشپیگل به او هم ، همانند کنت گفت: اگر کسی حرامزاده باشد، نمیتواند نقاشی مرا ببیند. کنتس به همراه هشت دوشیزه باکره و یک دلقک زن وارد سالن شدند.
اولن اشپیگل همانند دور قبل، باز هم پارچه را کمی عقب کشید و شروع کرد به تعریف کردن از آبا و اجداد وی، یکی بعد از دیگری، همه را گفت. کنتس و دوشیزگان باکره همه سکوت کرده بودند. هیچ کس نه عیب و نه هنر تابلو را میگفت. هر کدام از آنها میترسیدند که از طرف پدر یا مادر حرامزاده باشند.
بالاخره دلقک ملوکانه بلند شد و گفت: "استاد گرامی، اگر هم من فرزند یک فاحشه باشم، ولی من که اینجا چیزی از نقاشی نمیبینم.
اولن اشپیگل فکر کرد: "کار دارد خراب می شود. وقتی که دیوانهای حقیقت را بگوید، من دیگر باید بروم. و سعی کرد که حرف و سخن را به تمسخر بکشاند."
شهبانو پیش همسرش بازگشت. پادشاه از او پرسید که نقاشی مورد پسند شما واقع شد؟ او جواب داد: "عالیجناب، همانطور که شما پسندید، من هم پسندیدم. ولی این نقاشی اصلا مورد پسند دلقک ما واقع نشد. او میگفت، که اصلا چیزی نمیبیند، همینطور دوشیزگان باکره. من معتقدم که نوعی بچگی و بدجنسی در این میان باشد."
این کار کنت را آزار میداد و او معتقد بود که کلاه سرش گذاشتهاند. ولی با این احوال، به اولن اشپیگل گفت که کارش را به پایان برساند تا تمام خدمه دربار کار او را بررسی کنند. کنت معتقد بود که او بدین طریق میتواند دریابد که کدامیک از شوالیههای او حرامزاده یا حلالزاده هستند. حق و حقوق حرامزادهها در مورد زمینهای واگذار شده به آنها پس گرفته خواهد شد.
اولن اشپیگل به طرف شاگردانش رفت و آنها را اخراج کرد. او ولی صد گولدن دیگر از رئیس امور مالی دربار طلب کرده و آن را دریافت کرد و او هم رفت.
روز بعد کنت سراغ نقاش راگرفت، ولی او رفته بود. او به همراه تمام خدمه و کارکنانش به درون سالن رفت تا ببینند آیا کسی میتواند چیزی از نقاشی را ببیند. ولی هیچکس نتوانست بگوید که چیزی دیده است. ولی از آنجائی که همه آنها سکوت کرده بودند، خود کنت به حرف آمد و گفت: " خوب، حالا ما دریافتیم، که سر ما را کلاه گذاشتهاند. من اصلا نمیخواستم چیزی راجع به اولن اشپیگل بدانم. ولی او نزد ما آمد. این دویست گولدن برای ما چیزی نیست. ولی او همچنان یک آدم بدجنس و متقلبی خواهد ماند و باید که از سرزمین ما فاصله بگیرد."
خوب، اولن اشپیگل از ماربورگ رفت و نمیخواست که دیگر نقاشی کند.
حکایت بیستوهشتم میگوید که چگونه تیل اولن اشپیگل در بوهمن نزدیک پراگ با دانشجویان بحث علمی کرد و قبول شد.
اولن اشپیگل بعدا از "ماربورگ" به "پراگ" رفت. آن وقتها در این منطقه مسیحیان خوب و با ایمان زیادی زندگی میکردند. این جریان قبل از زمانی بود که "ویکلف[46]" انگلیسی گمراهی و بیایمانی را در منطقهی "بوهمن[47]" ترویج داده بود و "یوحانس هوس[48]" نیز کار او را ادامه داد.
اولن اشپیگل نیز در این آشفتهبازار خود را یکی از دانشمندان بزرگ معرفی کرده و گفته بود که میتواند سؤالهای لاینحل را جواب دهد. سؤالهائی که دانشمندان دیگر از جواب دادن به آنها عاجز بودند و اصلا جوابی برای این سؤالها نداشتند.
اولن اشپیگل گذاشت این را بر صفحهی کاغذی بنویسند و این کاغذ را بر در کلیسا و دانشگاه چسباند.
این امر برای دانشجویان و دانشگاهیان، دکترها و اساتید و کل دانشگاه خیلی گران تمام می شد. اینها همه در محلی جمع شدند تا با هم مشورت کنند که چه سؤالی را باید از اولن اشپیگل بپرسند، که او از جواب دادن به آن عاجز باشد و نتواند جواب دهد.
اگر او کار را خراب کند، آنها هم میتوانستند با دلیل و حجت پیش اولن اشپیگل رفته و او را شرمنده کنند. آنها این تصمیم را گرفته و درستی آن را نیز تضمین کردند. آنها گفتند که بهتر است که رئیس دانشگاه سؤالها را بپرسد. آنها قاصدی نزد اولن اشپیگل فرستاده و به او پیغام دادند که صبح روز بعد در دانشگاه حاضر شود تا به سؤالات کتبی آنها در حضور تمام دانشگاهیان پاسخ دهد، تا بدین طریق از او امتحان گرفته و دانش وی به رسمیت شناخته شود. در غیر اینصورت مقام وی به رسمیت شناخته نخواهد شد.
اولن اشپیگل به قاصد گفت: " به اربابهایت بگو، من این کار را انجام خواهم داد و امیدوارم که قبول شوم، طوری که تا کنون همیشه قبول شدهام."
روز بعد همهی دکترها و دانشمندان جمع شده بودند. در این میان، اولن اشپیگل نیز رسید و یک میهماندار ،تعدادی از شهروندان و چند شاگرد زبل و زرنگ را به همراه خود آورد، تا از حملات احتمالی دانشجویان علیه وی جلوگیری کند.
وقتی که اولن اشپیگل وارد جمع شد، او را به کرسی استادی نشاندند، تا به سؤالاتی که از وی میشود، جواب دهد. اولین سؤالی که رئیس دانشگاه از وی پرسید، این سؤال بود، که او باید ثابت کند و درستی آن را به ثبوت برساند که چه مقدار "اهم[49]" آب در اقیانوس وجود دارد. اگر او به این سؤال جواب ندهد و آن را حل نکند، به عنوان یک عامی حراف تنبیه شده و جریمه خواهد شد.
اولن اشپیگل به این سؤال با درایت جواب داد: "جناب رئیس دانشگاه، شما بگوئید تا آب یکجا ساکن بماند، که در تمام اطراف و اکناف جریان دارد تا من بتوانم آن را سنجیده و قیاس کنم و ثابت کنم و حقیقت امر را به شما بگویم. این کار سادهای میباشد."
برای رئیس دانشگاه مقدور نبود، که آبها را وادار به سکون کند. بنابراین از این سؤال درگذشت و قیاس آب را رها کرد.
رئیس دانشگاه خجول شده و سؤال دوم را پرسید: " به من بگو، از زمان حضرت آدم تا امروز چند روز گذشته است؟" اولن اشپیگل کوتاه و مختصر به این سؤال جواب داد: "فقط هفت روز. اگر این هفت روز هم بگذرند، باز هفت روز دیگر خواهند آمد. و این جریان همچنان ادامه خواهد داشت تا روز قیامت."
رئیس دانشگاه سؤال سوم را پرسید: " زود به من بگو، مرکز ثقل جهان کجاست؟"
اولن اشپیگل جواب داد: "مرکز ثقل جهان همینجاست. این نقطه درست مرکز ثقل جهان است. درستی آن را هم بگویم: "بگذارید با یک بند یا نخ دور تا دور زمین را اندازه بگیرند، من حتی اگر به اندازه پر کاهی اشتباه کرده باشم، حق به جانب شماست. رئیس دانشگاه از این سؤال هم گذشت، تا مجبور نباشد دور زمین را اندازهگیری کند.
رئیس دانشگاه خشمگین شده و سؤال چهارم را پرسید: "بگو ببینم، فاصله بین زمین تا آسمان چقدر است؟" اولن اشپیگل جواب داد: " خیلی نزدیک است. اگر کسی در آسمان حرف بزند یا صدا بزند، ما آن را خواهیم شنید. اگر شما به آسمان بروید و من آهسته شما را صدا بزنم، شما حتما صدای مرا خواهید شنید. اگر شما صدای مرا نشنیدید، باز هم حق به جانب شماست."
رئیس دانشگاه مجبور شد که این جواب را قبول کند، و سؤال پنجم را پرسید: "بزرگی آسمان چقدر است؟ اولن اشپیگل فورا جواب داد: " آسمان هزار "کلافتر[50]" طول دارد و هزار "آرنج[51]" ارتفاع. من اشتباه نمیکنم. اگر باور نمیکنید، خورشید و ماه و ستارگان را از آسمان بردارید و خودتان آن را خوب قیاس کنید. شما درخواهید یافت، که حق به جانب من است. ولی شما اینکار را نخواهید کرد.
دیگر چه میتوانستند بگویند؟ اولن اشپیگل به همه سؤالات آنها جواب داد. آنها حق و حقوق وی را به رسمیت شناختند. بعد از اینکه اولن اشپیگل با این زرنگی از دست دانشمندان در رفت، دیگر درنگ را جایز ندانست. او میترسید که در نوشابهاش چیزی بریزند و او را بکشند. او دامن بلندش را درآورد و به سرزمین "ارفورت[52]" رفت.
حکایت بیستونهم میگوید که چگونه تیل اولن اشپیگ از روی یک کتاب پسالم[53] به یک الاغ خواندن و نوشتن آموخت.
اولن اشپپیگل برای رفتن به ارفورت خیلی عجله داشت. زیرا بعد از کاری که در دانشگاه پراگ انجام داد، معتقد بود که آنها حتما وی را تعقیب خواهند کرد. وقتی که اولن اشپیگل به ارفورت رسید، آنجا هم کاغذش را به در دانشگاه کوبید. ارفوت هم دانشگاه بزرگ و معروفی دارد. اساتید این دانشگاه هم از شهرت اولن اشپیگل حکایات زیادی شنیده بودند.
آنها هم با هم مشورت میکردند، که چه سؤالی از او بپرسند، که نتواند مانند سؤالاتی که در دانشگاه پراگ از او پرسیده بودند، جواب دهد و احوال آنها هم مانند همکارانشان در پراگ نشود و شرمنده نشوند.
آنها تصمیم گرفتند که الاغی را برای آموزش به اولن اشپیگل بدهند. زیرا که در ارفورت الاغهای زیادی یافت میشوند، الاغ پیر و الاغ جوان. آنها کسی را نزد اولن اشپیگل فرستادند با این پیام :"استاد، شما در کاغذی که در دانشگاه نصب کردید، نوشتهاید که شما به هر موجودی در کوتاهترین زمان ممکن خواندن و نوشتن میآموزید. بدین علت هم اساتید دانشگاه اینجا جمع شدهاند و مایلند که شما الاغی را برای آموزش قبول کنید. آیا شما رغبت میکنید که این تکلیف را قبول کنید؟"
اولن اشپیگل گفت: "بله، ولی باید به من فرصت بدهید. الاغ یکی از بیکفایتترین و بیخردترین موجودات روی زمین است."
آ نها با هم به توافق رسیدند، که اولن اشپیگل این کار را در بیست سال انجام دهد.
اولن اشپیگل فکر کرد: "خوب، ما سه نفر هستیم. اگر رئیس دانشگاه بمیرد، من آزاد میشوم. ولی اگر من بمیرم، چه کسی میخواهد که از من بازخواست کند. اگر هم شاگرد من بمیرد، باز هم من تنها خواهم ماند. او پیشنهاد دانشگاهیان را قبول کرده و 500 "شوک[54]" برای این کار طلب کرد. آنها هم مقدار زیادی به او به عنوان پیشپرداخت دادند.
اولن اشپیگل الاغ را تحویل گرفت و او را به خوابگاهش در جوار برج برد ، که آدم عجیب و غریبی در آن زمان آنجا را اداره میکرد. اولن اشپیگل برای دانشاموزش
یک طویله طلب کرد، و از جائی هم کتاب "پسالم" را که از کتب مغنیان مسیحی است تهیه کرد و آن را در ظرف جوخوری الاغ قرار داد و میان هر صفحه کتاب هم یک خوشه جو قرار داد.
الاغ از خوشه جو خوشش آمد و با پوزهاش صفحات کتاب را تکان میداد تا خوشههای جو را بجوید. موقعی که خوشههای جو تمام شد، الاغ به صدا درآمد: "عرعر عرعر[55] یا همان I - A, I – A.
موقعی که اولن اشپیگل این را شنید، نزد رئیس دانشگاه ارفورت رفت و گفت: "جناب رئیس، شما کی مایلید که از پیشرفتهای دانشآموز من بازدید به عمل آورید؟"
ر ئیس دانشگاه گفت:" استاد عزیز، آیا شاگرد شما اصلا مایل است که این آموزش را قبول کند؟"
اولن اشپیگل جواب داد: "شاگرد من خیلی خشن است و برای من سخت است که به او آموزش دهم. ولی من با همت و زحمت زیاد و کار بسیار توانستم به او چند حرف از حروف الفبا و خصوص اصوات را به او بیاموزم. اگر مایلید، همراه من بیائید تا به چشم خودتان این پیشرفت را ببینید و بشنوید.
این شاگرد خوب و زحمتکش ولی تا بعدازظهر ساعت سه چیزی نخورده بود و روزه گرفته بود. وقتی که اولن اشپیگل به همراه رئیس دانشگاه و چند استاد آنجا آمدند، اولن اشپیگل هم کتاب جدیدی جلوی الاغ گذاشت. الاغ به محض دیدن کتاب در ظرف مخصوص جلو، اوراق آن را به هم زده و دنبال خوشههای جو میگشت. ولی وقتی که چیزی نیافت، شروع کرد به عرعر کردن و I - A, I – A. گفتن. اولن اشپیگل هم فوری گفت: "ملاحظه میفرمائید جناب رئیس. او فعلا اصوات I و A را آموخته است. من فکر کنم بهتر از این هم بشود.
مدتی بعد رئیس دانشگاه مرد. اولن اشپیگل هم شاگردش را رها کرده و او را به عنوان الاغ در طبیعت رها کرد. او با پولی که برایش باقی مانده بود، به رفتناش ادامه داد و گفت: "اگر قرار باشد که تو به تمام الاغهای ارفورت آموزش بدهی، کار بزرگی در پیش داری و انجام دادن آن را ملغی کرد.
[1] Till Eulenspiegel
[2] Dyl Ulenspegel
[3] Til Ulenspiegel
[4] در ادبیات ایران نام وی را "اولن اشپیگل" نوشتهاند، که از نام قدیمی و اولیه او مأخوذ است. بعدها ولی در ادبیات آلمان وی را "اویلن اشپیگل" نامیدند. ما هم از نام اولیه وی متابعت میکنیم و او را "تیل اولن اشپیگل" مینامیم.
[5] Hans Sachs (1494-1576)
[6] Sebastian Brant (1457-1521)
[7] Charles de Coster (1827-1879)
[8] داستان اولن اشپیگل: (همراه با نقد و بررسی رومن رولان)/ شارل دکوستر؛ نشر جامی 1381
[9] افسانههای اولن شپیگل/ شارل دوکوستر؛ نشر ثالث 1382
[10] Schwank
[11] Tildrick
[12] Dietrich
[13] Leck mich am Arsch.
[14] Götz von Berlichingen
[15] Er kann mich im Arsch lecken
[16] Ich bin ulen Spegel
[17] Schalk
[18] شالک آدمی است فضول، تخس، بدجنسی دوست داشتنی، که سر به سر همه میگذارد و هیچ کسی را از دست او آرامش و آسایش نیست. مسخره میکند. ریشخند میکند. نیش میزند.
[19] Stricker
[20] Pfaffe Amis
[21] Hans Sachs (1494 – 1576)
[22] Lalebuch, Narrenbuch, Volksbuch
[23] Braunschweig
[25] Julia Buchlo, Habilitaion: Hans Baldung Grien und Dyl Ulenspiegel, s. 18
[26] Peter Honegger
[27] Akrostichon
[28] آکروستیخون روشی است که طبق آن اولین حروف یک شعر یا یک متن را پشت سر هم مینویسند تا یک واژه یا یک کلمه با معنی و مفهوم از آن حاصل گردد.
[29] Hans Baldung Grien (1484-1545)
[31] Grieninger
[32] Johannes Gutenberg (1400-1468)
[33] Skatologie
[34] Büddenstedt
[35] Die drei Marien
[36] Kasimir
[37] zwei Narren in einem Haus tun selten gut.
[38] Hessen
[39] Marburg
[40] Flandern منطقهای در شمال بلژیک.
[41] Columneser
[42] Justinian
[43] Adolfus
[44] Wilhelm der Schwarze
[45] Ludwig der Fromme
[46] John Wiclif (1328-1384) یکی از اشراف انگلستان که خود از شاگردان اسکولاستیکها بوده و بعدها به عنوان پروفسور فقه و علوم مسیحی در دانشگاه آکسفورد تدریس میکرد.
[47] Böhmen
[48] Johannes Hus (1370-1415) که اسمش را از محل تولدش Husinec اخذ کرده اند از اصلاحطلبان معروف مسیحی بود که کشیش بوده و مدتی هم ریاست دانشگاه پراگ را به عهده داشت. وی را در سال 1415 به آتش کشیده و کشتند. وی نهضت مسیحی هوسیتها را پایه نهاد.
[49] Ohm
[50] Klafter (کلافتر) یکی از واحدهای سنجش طول در آلمان قدیم بوده است و هر کلافتر 6 فوت یا 180 سانتیمتر است.
[51] Ellenbogen هم واحدی بوده است مصادف با اندازه انگشت وسط مرد میانسال تا آرنج وی.
[52] Erfurt
[53] Psalter
[54] هر شوک 60 واحد است، 500 شوک یعنی 3000 گولدن (واحد قدیمی پول در آلمان)
[55] برای تقلید صدای الاغ در زبان آلمانی به جای عرعری که ما در زبان فارسی به کار میبریم، آنها I - A, I – A را به کار میبرند.
هایکوی آلمانی از آغاز تا کنون
هایکوی آلمانی از آغاز تا کنون[1]
نویسنده: زابینه زومرکامپ[2]
"راینر ماریا ریلکه[3]" در سپتامبر 1920 از ژنو مینویسد:
آیا شما ثلاثی[4] کوچک ژاپنی را، که "های-کایس[5]" نام دارد، میشناسید؟
نول "روو فرانکایس" ترجمههائی از این نوع کوچک ولی پختهی شعری را در قالب ...
گیرندهی این نامه، که ریلکه در آن کشف خود را ،یعنی همان "هایکو" را عرضه میکند، {خانم} "گودی نولکه" نام دارد. او چند روز بعد، از 17 تا 20 سپتامبر پیش "شاله وارتناشتاین[6]" و میهمان ژاپنیاش آسوکا ماتسوموتو[7]" است و با آنها راجع به "هایکو" بحث میکند، که برای او یک نوع جدید و ارزشمندی از شعور است.
Kleine Motten taumeln schaudernd quer aus dem Buchs;
sie sterben heute abend und werden nie wissen,
daß es nicht Frühling war.
(Rainer Maria Rilke)
این یکی از سه هایکوای است، که به ریلکه نسبت داده میشود ویکی از نمونههای اولیه و جدا و مجزا ایست که به لحاظ موسیقائی راه را برای این ثلاثی ژاپنی در کشورهای آلمانی زبان باز کرده است. شروع واقعی هایکوی آلمانی به دهه 60 بازمیگردد.
اینک نگاهی به عقب میاندازیم، و از اولین نمونههای "هایکوی آلمانی" و فاکنورهائی که در پیدایش آن نقشی داشتند سراغ میگیریم.
1. اولین نمونههای هایکو در زبان آلمانی
هایکوی آلمانی قریب به 90 است که وجود دارد. اوائل تک و توک، بعد هیچ خبری از هایکو نشد، بعد دوباره کمی بیشتر، و از زمان جنگ دوم جهانی به بعد بلاانقطاع و با افزایش جهشی. تحقیق دقیق در باره این "عهد و دورهی "هایکو"ی آلمانی ، به دلایل زیر فقط میتواند یک تحقیق تقریبی باشد.:
اولا" منابع زیادی هنوز بازبینی نشدهاند، مانند منابع خصوصی و اشعاری که اینجا و آنجا در مطبوعات به چاپ رسیدهاند. گذشته از این، هنوز مرز تأثیرات این شعر کوتاه ژاپنی، که منجمله از عنصر انگلیسی یا فرانسوی سیراب شدهاند، هنوز از عنصر سنتی خودمان به درستی مشخص نشده است.
مکتب تأثری (ایمپرسیونیسم) که از فرانسه شروع شده و خود را در همه انواع هنری نشان داد، وجد و شادی در باره عنصر ژاپنی در حدود سال 1900، و بالاخره موقعیت سیاسی ژاپن در جنگ روسیه و ژاپن در سالهای 1904 و 1905 توانستند احساسات عقلی ترکیب و تداخل و هویت را در آلمان و آلمانیها بیدار کنند؛ که منجمله به تقلید ادبی ختم شد.
این تطابق در زمینه هنری و زیبائیشناسی، قضاوت در الهامهای احتمالی در زمینه "تانکا[8]" و "هایکو" را که ایمپرسیونیسم در آنها تأثیر بسزائی داشته است، به شدت سخت و حاد میکند.
آگاهی از نظم ژاپنی و تأثیر مستقیم آن بر تک تک شاعران را میتوان از سال 1890 به بعد نشان داد. اولین هایکوهای مستقل آلمانی در مجموعه "پولیمتر[9]" که در سال 1898 توسط "پاول ارنست[10]" منتشر شد، به چاپ رسیدند.
Eine Wasserrose,
Die aus der Tiefe auftaucht.
Kräuselt sich das Wasser.
از شعرای سالهای 1900 که اشعارشان عناصری از هایکو یا ایمپرسیونیسم را در خود داشتند (ثلاثی در خود مستقل)، میتوان از "پتر آلتنبرگ[11]" و "آفرد مومبرت[12]"، و همچنین از "آرنو هولتس[13]" نام برد، که این آخری با "پاول ارنست، مدتی در تجدد فرم شعری کار کرده بود:
Die Gluth erlischt
am Himmel leise
ziehn die ewigen Sterne auf.
مدی که در فرانسه آن را "های کای[14]" گویند، و از ایمپرسیونیسم متاثر است، به جز نزد "ریلکه" اوائل قرن 20 در آثار این شعرا خود را نشان داد: "فرانتس بلای[15]"، "ایوان گل[16]"، که غالبا ثلاثیهای بازیگوشانه و احساسیگرانه مینوشتند:
Hast du so sehr geweint?
Nach zwanzig Jahren Abschied
Regnet es noch.
"کلابوند[17]" که در "تاریخ ادبیات" معروفش هایکوی فرانسوی متعلق به سالهای دهه 1920 را نیز وارد کرده است، این اشعار را "تقلید سبک شعری ژاپنیها" مینامد. به لحاظ فرم و محتوا میتوان به شاعران این ثلاثیهائی که در این زمان نوشته شدهاند، اطلاعات ناقص آنها را از "هایکو" نشان داد. فقط "ریلکه" بوده که به محنوای "ذن" در این اشعار ژاپنی نزدیک شده است. طوری که هایکوای که در پی میآید و چندین هفته قبل از مرگ ریلکه نوشته شده، نشان میدهد:
Entre ses vingt fards
elle cherche un pot plein:
devenue pierre.
دو اثر از "فرانتس بلای" و "ایوان گل"در معرفی و آشنائی هایکو در آلمان بسیار موثر بودند. کتاب "بلای" که در سال 1925 با عنوان "های کای[18]" منتشر شد، هایکو" را چنین تعریف میکند: "یک تصویر بسیار کوچک، در کوچکترین فضا، که لپ مطلب را در سطر سوم یا گاهی در سطر دوم ادا میکند." {بلای در این کتاب} مطالب تئوریک خود را با مثالهائی که خود سروده است، توضیح میدهد.
ایوان گل، مقاله خود را در سال 1926 تحت عنوان "دوازده های-کای عشق" منتشر کرد. وی هایکو را یک نکنه یا لطیفه میداند که حتیالامکان با کلمات کم، تصویری عمیق و احساسی وسیع را باید منعکس کند.
این احتمال نیز وجود دارد، که اشعار قدیمی هایکو و نیز دو کتاب نامبرده از "بلای" و "گل" در انتشار ثلاثیهای ژاپنی مؤثر بوده باشند و در پیشبرد اهداف" نهضت جوانان بین دو جنگ اول و دوم" تأثیر گذاشته باشد. ولی ادبیات ایدئولوژیک ناسیونال سیوسیالیستها شروع مراوده این اشعار کوتاه را کور کرد.
2. شروع برانگیختگی برای شعر بعد از جنگ در آلمان
زمان جنگ دوم جهانی برای هایکوی آلمانی حاصل چندانی نداشت. ولی از سال 1945 به بعد بود که این شعر ژاپنی دوباره جذاب شد و همین امر سبب آغاز مستقل هایکوی آلمانی شد. مساعدت آن نیز در سطح وسیعی با اشعار شعرای پیشروئی مانند "گونتر آیش[19]" آغاز شد:
Vorsicht
Die Kastanien blühn.
Ich nehme es zur Kenntnis,
äußere mich aber nicht dazu.
تأثیر هایکو در اشعار "گونتر آیش" که هایکوهای زیادی اززبان ژاپنی به زبان آلمانی نیز ترجمه کرده است، در آثار شعرای دیگری که شعر بعد از جنگ آلمان را تحت تأثیر آثار خود قرار دادند، از قبیل: "پاول سلان[20]"، "هلموت هایسن بوتل[21]"، "اویگن گمرینگر[22]" و نیز "برتولت برشت[23]" نیز نمودار است:
Der Bauer pflügt den Acker.
Wer
Wird die Ernte einbringen? Bertolt Brecht
این سؤال، که آیا این اشعار، اشعار مستقیم یا غیر مستقیم هستند ،یا هایکوای هستند که ازطریق تاثیرات دیگر ادبی مانند "فرزنده خواندهای" پذیرفته شدهاند، به علت توسعههای مساوی و تاثیرات دو سره در ادبیات جهانی دیگر با قاطعیت قابل جواب دادن نیستند.
ولی واقعیت این است، که این لحظات (لحظات هایکو) در آثار شعرای تاثیرگذار آلمانی در سطح وسیع، در منظرهی کوتاهی و ایجاز تمرکز، عینیت، بیواسطگی محتوای سمبلیک و تصور، تحرک بزرگی ایجاد میکند.
دلایل محبوبیت و پذیرش هایکو بعد از جنگ دوم جهانی را میتوان از 3 جنبه بررسی کرد. اول اینکه شعر آلمانی نیاز زیادی به جبران کردن داشت. دوم اینکه، عدم اعتماد به نفس ادبی در سالهای جنگ، و بیتاریخی ملموسی که همه جا حاکم بود، نظرها را به طرف شرق آسیا جلب کرد. سوم اینکه سیل عظیمی از ترجمههای ادبیات خارجی "کسب شیوه ثلاثی" را از ادبیات ژاپنی، تسهیل کرده بود.
[1] این مقاله از کتاب Tadao Araki: Deutsch-Japanische Begegnungen in Kurzgedichten.Münschen: Indium Verlag. 1992 توسط نویسنده بالا اخذ شده است.
آیفون - اثر: هاینریش بل
آیفون (1962)
شخصیتهای این داستان:
فرانتس رهباخ، پدر، اواخر چهل
ماریانه رهباخ، همسر فرانتس، اوائل چهل
فرانتس رهباخ، پسر، تقریبا ده ساله
روبرت کهلر، اواخر چهل
ملاحظات:
در این دیالوگ باید، به جز صحنههائی که که در آنها فرانتس رهباخ با همسر یا پسرش صحبت میکند، از امکانات فنی استفاده کرد، مانند تغییرات صوتی، خش و خش دستگاه، که به هنگام صحبت کردن در یک دستگاه آیفون ایجاد می شود،
و غیره تا به این صحنهها یک رنگ و روی غیر رئالیستی داد. و سایر صحنهها باید رنگ و روی سطحی داشته باشند.
( زنگ در خانه به صدا در میآید، یکبار، دوبار، نه زیاد بلند)
رهباخ: تو که گفتی که من خانه نیستم.
فرانتس: بله، من به او گفتم. (سکوتی کوتاه)
رهباخ: (با آه و ناله) مثل اینکه دارد میرود. خدا را شکر. فرانتس، بیا این را بگیر، یک سکهی بسیار زیبا برایت آوردهام. این تصویر فیلیپ دوم است. زمینهی طلائی این سکه چقدر زیباست و تصویر سیاه این پادشاه روی آن. تو که میدانی فیلیپ دوم کی بود، و چه اهمیتی داشت؟
فرانتس: بله پدر- - چه سکهی زیبائی.
رهباخ: بیا این هم یک سکهی زیبای دیگر از سوئیس. با یک سنگ قیمتی روی آن. این سنگ را میشناسی؟
فرانتس: بله، این سنگ توپاس[1] است، پدر. زیباست...
رهباخ: ببین چه ساختار زیبائی دارد! عالی است. اینها یک سری کامل هستند، من ببینیم که آیا (زنگ در دوباره به صدا در میآید. یک بار، خیلی آرام.) – مثل اینکه آدم سمجی است. آدمهای وجود دارند که نمیدانند که ما هم گاهی به استراحت احتیاج داریم. (با عصبانیت) آنها اصلا درک نمیکنند. (زنگ در، یک بار).
فرانتس: من بروم؟
رهباخ: بله، برو و بگو که من خانه نیستم، ولی محکم بگو.
فرانتس: (فرانتس میرود و در را کمی باز میگذارد. صدای او از هال به گوش میرسد که درون آیفون صحبت میکند). من که به شما گفتم، که پدرم در خانه نیست. (صدای نامفهومی از آیفون بگوش میرسد، فرانتس کمی نامطمئن است.) او نمیخواهد صحبت بکند. (صدای ضعیفی از دستگاه آیفون شنیده می شود). خیلی خوب، ببینم چه کار می شود کرد. (فرانتس برمی گردد و از جلوی در شروع به صحبت کردن با پدرش میکند). من به او گفتم ...
رهباخ: (با صدای ضعیف و درگوشی) دستگاه را خاموش کردی؟
فرانتس: بله، او گفت...
رهباخ: (با خشم) تو محکم نبودی، اول میگوئی که پدرم خانه نیست، بعد میگوئی که او نمیخواهد صحبت کند. از صدای تو می شد دریافت که داری دروغ میگوئی. خودتو جمع کن، با صدای محکم و مطمئن صحبت کن.
فرانتس: او گفت، اگر اسمش را به تو بگوید، تو در خانه خواهی بود.
رهباخ: اسمش؟
فرانتس: او گفت که اسمش روبرت است.
رهباخ: (با هیجان) روبرت – روبرت – اسم خانوادگیاش را نگفت؟
فرانتس: نه اسم خانوادگیاش را نگفت. او گفت همین کافی است که به تو بگویم، که روبرت آمده و میخواهد با تو صحبت کند.
رهباخ: روبرت – این همان روبرت کهلر نیست؟ روبرت کهلر که ... (او برمیخیزد و به سرعت به درون هال میرود، و با صدای آمیخته با ترس درون آیفون صحبت میکند)
رهباخ: شما کی هستید؟
کهلر: (با خنده) من ربرت هستم.
رهباخ: روبرت کهلر؟
کهلر: (با خنده) من نمیدانم که تو چند تا روبرت می شناسی و آیا صدای من ...
رهباخ: (با هیجان) روبرت فورا بیا بالا. – تو باید بیائی بالا، نه، من میآیم پائین. تمام این مدت را کجا پنهان شده بودی؟ -- من آمدم.
کهلر: (به سردی) اگر بیائی پائین، من میروم. همان بالا بمان.
رهباخ: (سردرگم) خوب، پس بیا بالا.
کهلر: (ملایمتر) من بالا نمیآیم. من نمیخواهم تو را ببینم. من فقط میخواهم با تو صحبت کنم.
رهباخ: چرا نمیخواهی مرا ببینی؟
کهلر: (با خنده) من نمیخواهم صورتی را ببینم، که آخرین بار هفده سال قبل دیدم...
رهباخ: ولی... روبرت...
کهلر: دست بردار، من نمیخواهم، همین شنیدن صدایت به اندازه کافی زجرآور هست، تا چه رسد به دیدنت...(میخندد)
رهباخ: من نمیدانم که چه لطمهای میتوانم به تو زده باشم. طوری که تو با من صحبت میکنی. من خوشحالم که میتوانم تو را ببینم. – ما فکر میکردیم، تو مفقودالاثر شدهای. ما همه جا را گشتیم و گشتیم، ولی اثری از تو نیافتیم. روبرت، چرا نمیآئی بالا؟ بیا. تو که میدانی: من هر چه که دارم، مال تو هم هست.
کهلر: (میخندد) همه چیز؟
رهباخ: بله، همه چیز. چرا تو مرتب میخندی؟
کهلر: خنده مهمترین خوراک من است. (میخندد) خنده نان من است، شراب من است ...
رهباخ: این که خیلی ناجور است، که ما اینجا بایستیم و از طریق این دستگاه با هم صحبت کنیم ...
کهلر: (با صدای بلند تر و مداومتر میخندد)من فکر میکنم که این دستگاهها خیلی عالی هستند. از طریق آنها میتوان با کسی صحبت کرد، بدون اینکه صورتش را ببینی.
رهباخ: که تو آن پائین ایستادهای و اجازه نمیدهی که من پائین بیایم. تلفن کردم که کمتر زجرآور بود، روبرت، چرا ؟
کهلر: تلفن کردن به پول احتیاج دارد. (میخندد)
رهباخ: به پول نیاز داری؟
کهلر: (با خنده) این حرف تو طوری به نظر میرسد، مثل اینکه تو نمیتوانی تصور کنی، که آدم به پول نیاز دارد.(ادای رهباخ را در میآورد) به پول احتیاج داری؟ به هوا احتیاج داری؟ شاید به چند جفت جوراب احتیاج داشته باشی؟ بله فرانتسة من هم به چند جفت جوراب و هم به مقداری پول نیاز دارم.
رهباخ: خدای من، اینقدر وضعت خراب است؟ روبرت بگو .. دیگر: تمام این مدت را چهکار کردی؟ کجا بودی؟ حال و احوالت چطور بود؟ آخرش را کجا بودی.ما به مردهائی مانند تو نیاز داریم. مردهاوی که...
کهلر: شما به مردهائی مانند من نیاز دارید؟ شما کی هستید؟ (میخندد) که به مردهائی مانند من نیاز دارید...
رهباخ: خوب، منظور من این است که—دولت و جامعه، و هیچ خجالت هم نمیکشم که بگویم تمام انسانیت به مردهائی مانند تو نیاز دارند. ما، ما... (کهلر از صمیم قلب و مدت مدیدی میخندد)
رهباخ: فقط میتوانی بخندی... روبرت؟
کهلر: بله فقط خنده فرانتس. (ادای رهباخ را در میآورد)ما به مردهائی مانند تو احتیاج داریم. (به سردی) من هیچ کسی را نمیشناسم، که به من احتیاج داشته باشد.
رهباخ: روبرت، ولی تو مرا میشناسی.
کهلر: (با خنده) من تو را میشناختم. چند وقت پیش هم تو را دیدم. (با خنده) در یک روزنامه. فرانتس. در یک روزنامه عکسی از تو را دیدم. در یکی از پارکها، و در یکی از زبالهدانیها روزنامهای را بیرون کشیدم و عکسی از تو را دیدم، فرانتس. تو در جائی یک سخنرانی راجع به مختصات یک جامعه ایراد کرده بودی. (با صدای بلند میخندد، از صمیم قلب و طولانی)
رهباخ: روبرت، من فکر میکنم تو باید به من یک چیز را توضیح بدهی. ما با هم دوست بودیم. ما دوران تلخی را با هم سپری کردیم. (با هیجان) تو جان مرا نجات دادی، روبرت. نخند، خواهش میکنم نخند.
کهلر: خوب، من حالا دیگر نمیخندم، باوجودیکه... فکر کنیم که: من جان تو را
نجات داده باشم. و ما با هم دوست بودیم. و ما دوران تلخی را با هم سپری کرده باشیم. – خوب. پس چرا دیگر یک توضیح به تو بدهکار هستم. چنین به نظر میرسد، که گویا یک ناجی (میخندد)، شاید حق به جانب تو باشد. و چرا نباید بخندم. برای من خیلی سخت است، که نخندم. فرانتس، آیا خندهی من تلخ است؟
رهباخ: نه، عجیب هم همین است، خندهی تو خیلی هم شاد است.
کهلر: (میخندد) من هم شاد هستم. این شادی هنگامی میپرد، که من خیلی چیزها را ببینم. این برای من شادی نبود، که صورت تو را در روزنامه ببینم. از من دلخور نشو: ولی تو گاهی به درون آئینه نگاه میکنی. تا وقتی که من با چشمهای خودم تو را نبینم، فکر میکنم که به تکنیک عکسبرداری و چاپ بستگی داشته است. ولی نمیخواهم این را یک بار هم که شده امتحان کنم. (میخندد و سینهاش را صاف میکند)، ما داشتیم راجع به پول صحبت میکردیم.
رهباخ: به چقدر پول احتیاج داری؟
کهلر: چقدر داری؟
رهباخ: اینجا؟ در خانه؟
کهلر: (میخندد) مگر جای دیگری هم پول داری؟(بسیار میخندد) اسکناس؟ یک حساب بانکی؟ فرانتس.
رهباخ: عذر میخواهم، ولی این دیگر خیلی بچگانه است. فکر میکنی که من پولهایم را درون خانه میگذارم.
کهلر: اینقدر زیاد است؟ چقدر است؟
رهباخ: منظورت چیست؟ کلا؟
کهلر: بله، کلا. برای اینکه همهاش مال من است، خوب باید بدانم که چه مقدار است. (میخندد) من که حق دارم، یک ورقه از موجودی حساب بانکیام داشته باشم.
رهباخ: اگر من صدایت را نمیشناختم، شک میکردم، که آیا تو همان روبرتی هستی که من می شناختم.
کهلر: (میخندد) حالا دیگر خیلی بیانصافی میکنی. فرانتس. مگر تو نبودی که میگفت: من هر چه دارم، مال تو است. یا منظورت این نبود.
رهباخ: منظورم همین بود.
کهلر: خوب بگو. من به پول احتیاج دارم و آمدهام که از تو خواهش کنم که به من مقداری پول بدهی. (با صدای ضعیف). من به آن نیاز دارم، فرانتس.
رهباخ: (صمیمی) من الآن میآیم پائین. من تمام پولی را که در خانه دارم برایت میآورم. به لباس هم نیاز داری؟ گرسنه هستی؟ من الآن میآیم پائین.
کهلر: اگر بیائی پائین، من میروم و تو دیگر هیچوقت چیزی از من نخواهی نشنید. میخواهی که من بروم؟
رهباخ: من میخواهم تو را ببینم. پس چطور باید پول و لباس و غذا به تو بدهم، اگر پائین نیایم، یا تو بالا نیائی.
کهلر: (میخندد) ببخش که من میخندم. ولی یک راه و روش قدیمی و کارساز وجود دارد: از پنجره بیندازش بیرون.
رهباخ: از پنجره بیندازم بیرون؟ این کار را با یک سکه برای یک ساز زن خیابانی انجام میدهند.
کهلر: (میخندد) یا اینکه برای تو خیلی بد است که از پنجره بیرون بیاندازی. میتوانی آنها را درون یک جعبه بگذاری، محکم ببندی. البته من نمیدانم که تو چه مقدار...
رهباخ: من تقریبا پانصد مارک در خانه دارم. من میتوانم به تو یک چک هم بدهم.
کهلر: پانصد مارک. من مدتهاست که اینقدر پول در دستم نداشتهام.
رهباخ: من به تو سههزار مارک میدهم. چهار – ولی اینها را من نقد اینجا ندارم. یک چک...
کهلر: من با یک چک هیچ کاری نمیتوانم بکنم.
رهباخ: تو میتوانی به بانک بروی.
کهلر: (میخندد) به محض اینکه من وارد یک بانک شوم، دربان آژیر خطر را به صدا درمیآورد. (میخندد).
رهباخ: وضع ظاهرت چگونه است؟
کهلر: (میخندد) نمیتوانی تصور بکنی، که وضع یک نفر چگونه باید باشد، که به محض ورود به یک بانک، دربان آنجا آژیر خطر را به صدا درمیآورد. (میخندد).
رهباخ: اینقدر نخند.
کهلر: خندهی مرا به من واگذار. اینقدر تلخ است؟ اینقدر مبتذل و پست است. یا ملامت کننده؟
رهباخ: نه، نه. فقط (مکث میکند)
کهلر: فقط چی؟ چیست؟ (میخندد)
رهباخ: فقط غیرمسئولانه است. (کهلر با صدای بلند و مدتی میخندد)
رهباخ: بله، کلمه درست همین است. غیرمسئولانه.
کهلر: (میخندد) بهتر است که تو پول را همین الآن به من بدهی، در غیر اینصورت ممکن است به سرت بزند که دادن پول به من هم غیرمسئولانه بوده است.
رهباخ: تو (مکث میکند) تو در شغل خودت دیگر کار نمیکنی؟
کهلر: تو کارمند ادارهی خیریه هستی؟
رهباخ: نه، من دوست تو هستم.
کهلر: (میخندد) هلن هم همین سؤال را از من پرسید.
رهباخ: (از صمیم قلب میخندد) تو پیش هلن بودی؟
کهلر: حالا تو داری میخندی ...
رهباخ: هلن خیلی مضحک شده است. (میخندد) خیلی عجیب شده است. من با نظم و ترتیب مخالفتی ندارم، ولی هلن از این نظم و ترتیب یک دین و مذهب ساخته است. کی پیش او بودی؟
کهلر: من از پیش او دارم میآیم اینجا. او متاسفانه آیفون ندارد، و بدینترتیب من مجبور شدم که آخرین سکههایم را درون دستگاه تلفن بیندازم.
رهباخ: او هیچ چیز به تو نداد؟
کهلر: هیچ. او فقط گفت، مردی با هوش و ذکاوت من و از این قبیل حرفها. بعد هم مصرانه میخواست بداند که من تمام این مدت را کجا بودم. (با صدای بلند میخندد) و آیا من (میخندد) پیشرفتی داشتهام.
رهباخ: تمام این مدت را کجا بودی؟
کهلر: فرانتس، گوش کن، اول پول را بینداز پائین. خوب.
رهباخ: تو—تو زندان بودی؟
کهلر: (میخندد) ولی نه تمام مدت.
رهباخ: از "اوسبرگن" به کجا رفتی؟ آن موقع...
کهلر: من رفتم پیش فرانسویها—فرانتس گوش بده، اول جعبه را حاضر کن.
رهباخ: آنها با تو مهربان بودند؟ منظورم این است که، آنها با تو... ؟
کهلر: آنها خیلی خوب بودند، خیلی. فورا فهمیدند که من چه دردی دارم. (میخندد) آنها مرا شهردار محل کردند. وکالتنامه دادند، آزادی دادند. غذا، نوشابه. ولی من که شهردار نیستم. من نقاش هستم. نقاش بودم.
رهباخ: دیگر نقاشی نمیکنی؟
کهلر: (میخندد) نه. تابلو نمیکشم، فقط نقاشی میکنم.
رهباخ: من هم نمیتوانم نقاشیهایت را ببینم؟
کهلر: تو هم میخواهی بدانی که آیا من استعداد دارم؟ آیا امیدی به من هست؟ (میخندد) نه، من فقط تحت شرایط خاصی نقاشی میکنم.
رهباخ: میفهمم. وسیایل نداری، آتلیه نداری.
کهلر: وسایل، آتلیه. (میخندد) نه، نه. – از لحاظ آب و هوائی، من به آب و هوای خاصی نیاز دارم.
رهباخ: میفهمم. آفتاب، گرما، شاید جنوب؟
کهلر: تو هیچ چیز را نمیفهمی، فرانتس. من فقط گاهی با انگشت اشارهی دست راستم، چیزی روی شیشههای بخار بسته میکشم. و شیشه بخار بسته هم که همیشه نیست، فقط صبح زود هست. (میخندد) یا در حمام. ولی حمام... (ضروریتر است) . چرا پول را نمیاندازی پائین؟ آیا همهاش مال من هست یا نیست؟ آیا تو دوست من هستی یا نیستی؟ هستی؟
رهباخ: (بعد از سکوت کوتاهی)، بله هستم. (فکر میکند) خوبة من پول را برایت میاندازم پائین، صبر کن.
کهلر: من صبر میکنم.
رهباخ: بعد از اینکه پول را پائین انداختم، برمیداری و فورا میروی؟ (آهسته). بعد از اینکه از پنجره بیرون انداختم؟
کهلر: (میخندد) فرانتس تو واقعا داری مرا خسته میکنی. پول را بینداز پائین، بعد خواهی دید که آیا من هنوز اینجا میمانم یا نه. یا اینکه شرایطی هست؟ شرایطی نیست نه؟
رهباخ: آیا تو پیش "گئورگ" هم بودی؟
کهلر: نه، فکر میکنی که او چیزی به من خواهد داد؟
رهباخ: من همیشه راجع به تو صحبت میکنیم، روبرت. او خوشحال خواهد شد، که تو را ببیند. چرا زودتر نیامدی؟
کهلر: مانع آمدنم شده بودند (میخندد)، مراجع بالاتر.(برای اولین بار رگههائی از تلخی شنیده می شوند). پول را میاندازی پائین یا نه؟
رهباخ: (با بیحوصلگی) بله، فورا. عجله داری؟
کهلر: من خیلی عجله دارم فرانتس. نشنیدی؟
رهباخ: صبر کن (او به اطاق برمیگردد)
فرانتس: بابا، این مرد کیه؟
رهباخ: به حرفهای ما گوش دادی؟
فرانتس: در باز بود، من گوش ننشستم، فقط شنیدم.
رهباخ: همه چیز را؟
فرانتس: همه آن چیزهائی را که تو گفتی. این مرد واقعا روبرت کهلر است؟ همان مردی که از او بریمان تعریفها کردی؟
رهباخ: بله، این مرد همان است.
فرانتس: چرا نمیآید بالا؟
رهباخ: نمیخواهد.
فرانتس: خوب چرا تو نمیروی پائین؟
رهباخ: او نمیخواهد که من پیشش بروم.
فرانتس: چرا؟
رهباخ: (عصبی) چرا؟ چرا؟ من چه میدانم. چرا.
فرانتس: اصلا نمی شود او را در پائین دید.
رهباخ: سعی کردی که او را ببینی؟
فرانتس: بله. من از پنجره پائین را نگاه کردم. او باید خودش را به در چسبانده باشد.
رهباخ: فرانتس، برو بخواب، خیلی دیر شده است.
فرانتس: مامان گفت که من میتوانم بیدار بمانم تا او به خانه بازگردد.
رهباخ: (با عصبانیت) خوب، پس بیدار بمان. (صدای پای رهباخ در اطاق شنیده می شود. او کمدها را باز میکند، صدای کاغذ به گوش میرسد)
فرانتس: بابا، چه کار داری میکنی؟
رهباخ: من برایش پول میاندازم پائین.
فرانتس: از پنجره به بیرون؟
رهباخ: بله.
فرانتس: از پنجره به بیرون ...
4
رهباخ: (رهباخ به طرف هال میرود و در آیفون صحبت میکند) روبرت؟
کهلر: بله.
رهباخ: من پرتاش میکنم پائین.
کهلر: به من قول بده، که موقعی که من پاکت را از روی زمین برمیدارم، نگاه نکنی. (رهباخ سکوت میکند)
کهلر: قول میدهی؟
رهباخ: تو فکر میکنی که از کنجکاوی من است. خیلی بیشتر از این حرفهاست، روبرت.
کهلر: (ملایم) میدانم، فرانتس، میدانم که خیلی بیشتر از این حرفهاست. ولی باور کن که بهتر است که ما همدیگر را نبینیم.
رهباخ: (بعد از چند لحظه سکوت) خوب، من نگاه نمیکنم. (رهباخ به اطاق برمیگردد. پنجره را بازمیکند. صدای افتادن پاکت به گوش میرسد. رهباخ به درون هال بازمیگردد)
رهباخ: روبرت؟
کهلر: بله، ممنون، من پاکت را برداشتم. (میخندد) ممنون فرانتس. (صدای بازکردن و دریدن کاغذ از طریق آیفون به گوش میرسد. صدای مچاله کرده کاغذ. و بعد ناگهان با صدای بلندی میخندد) این که پانصد مارک نیست، فرانتس. دقیقا دویستوده مارک است. در شمردن اشتباه کردی یا نمیدانستی که فقط اینقدر پول در خانه داری؟ اگر همهاش مال من باشد، پس تو همهاش را به من بدهکاری، منهای دویستوده مارک. این ده مارک دیگه چی بود. (میخندد) چرا دویست مارک ندادی؟ پانصد مارک—ممنون فرانتس. این خیلی پول است. ولی در رابطه با کل پول، خیلی کم است.
رهباخ: حالا تو بیانصاف نیستی؟
کهلر: من فقط دقیق هستم. من که نگفتم همهی پول مال من است. (مکث کوتاه، سکوت)هنوز آنجا هستی فرانتس؟
رهباخ: من خوشحالم که تو اینجا هستی.
کهلر: من منتظر بقیه پول هستم. بقیهی پانصد مارک فرانتس. فکر این را بکن که من نمیتوانم پیش گئورگ بروم.
رهباخ: چرا نمیتوانی؟
کهلر: تو به او تلفن میکنی، به او خبر میدهی، حتی شاید به او هشدار بدهی، (با صدای لرزان) که روبرت دوباره پیدا شده، با سر و وضع اشفته. فاسد، با گذشتهای تاریک. او محتاج پول است. او جائی در کمین من خواهد نشست و مرا پیدا خواهد کرد. (میخندد) به او بگو میآیم، ولی نه امروز. یک روزی. و او را با روش از پنجره بیرون انداختن آشنا کن. گوش کردی؟ (رهباخ سکوت میکند) هنوز آنجائی، فرانتس.
رهباخ: (آرام) بله، من دارم به اوسبرگن فکر میکنم. چه کارهائی که ما با هم نکردیم. چه زجرهائی که نکشیدیم، چه صحبتهائی که با هم نکردیم. تو جان مرا نجات دادی و جان خودت را به خطر انداختی. تو شبها یواشکی از مخفیگاه بیرون میرفتی که دارو تهیه کنی، دکتر بیاری، شیر بیاری، و حالا...؟
کهلر: من همان ربرت سابق هستم. تغییری نکردهام، (میخندد) حتی شهردار هم بودهام. آنها خیلی نسبت به من مهربان بودند. و شما نتوانستید مرا پیدا کنید. من اسمم را عوض کرده و خودم را کهل مینامیدم، فریدریش کهل. هر اسمی یک اعلامیه است. فرانتس. یک صورت هم یک اعلامیه است. یک عکس. هر چیزی که بشود دوباره آن را شناخت یک اعلامیه است. (میخندد) آنها مرا از طریق همین اعلامیهها جستجو کردند و یافتند. میخواهی بدانی چرا؟ باور نخواهی کرد، اگر برایت تعریف کنم. فکرش را نکن و بقیهاش را بینداز پائین، فرانتس. (با فریاد) چرا بقیه را پرت نمیکنی پائین؟
رهباخ: سر من فریاد نکش! تو که میدانی من هیچوقت نتوانستم سر کسی فریاد بکشم.
کهلر: (آهسته) مرا ببخش.
رهباخ: من دیگر هرگز تو را نخواهم دید؟
کهلر: هروقت که به پول نیاز داشته باشم، برمیگردم. ولی نه به این زودی.
رهباخ: تو میدانی که من به تو مدیونم.
کهلر: شاید به همین علت، بقیهاش؟ نه، تو به من مدیون نیستی. فرانتس. من شبها با فراغبال از مخفیگاه خودمان خارج می شدم، تا زنهای دیگری به جز هلن را ببینم. (میخندد) تا زندگیام را نجات بدهم. (صدای متعجب زنی شنیده میشود و روبرت پا به فرار میگذارد)
رهباخ: روبرت، روبرت، صبر کن. من بقیهاش را فورا برایت پرت میکنم پائین. روبرت.
(در خانه باز می شود و خانم رهباخ با عجله وارد هال می شود و با شدت در را پشت سرش میبندد. نفس نفس میزند)
رهباخ: چه خبره، ماریانه، او را دیدی؟
ماریانه: (با هیجان) بله، من او را دیدم. خودش بود؟
رهباخ: (با تعجب) منظورت چیست؟
ماریانه: همان مردی که تو از او داستانها برایمان تعریف کردی؟
رهباخ: (با تعجب) قیافهاش چطوری بود؟
ماریانه: نمیتوانم بگویم که قیافهاش چطور بود، من فقط او را دیدم، او را ...
رهباخ: (با خنده) خوب بعد ...؟
ماریانه: نخند فرانتس—بیش از این نمیتوانم بگویم. من او را دیدم. تو داشتی از بقیهاش حرف میزدی؟
رهباخ: من برایش پول انداختم پائین (مکث)
ماریانه: همهاش را؟
رهباخ: نه، -- من میخواستم یک چک به او بدهم.
ماریانه: (میخندد) یک چک؟
رهباخ: چرا میخندی؟ من به تو هم چک میدهم.
ماریانه: بله، به من. مرا ببخش. – تو نمیتوانی بدانی... (میخندد) یک چک... به او...
رهباخ: چهکار باید بکنم؟
ماریانه: صبرکنی، تا او دوباره بیاید.
نمایشنامهی یک ساعت توقف-اثر: هاینریش بل
نمایشنامهی رادیوئی: یک ساعت توقف
اثر: هاینریش بل
شخصیتهای داستان:
دونات کرانتوکس[1]
باربر
راننده تاکسی
گارسن
آنه
صدای برونو
(این صحنه در یک گوشهی خلوت در یک ایستگاه راهآهن اتفاق میافتد. جلوی باجه، گاهی و از راه دور صدای ترنهائی شنیدهمی شوند که یا وارد ایستگاه می شوند، یا آن را ترک میکنند. صدایی از بلندگوی راهآهن ورود و خروج قطارها را اعلام میکند. صدای پا شنیدهمی شود. صدای باز یا بسته شدن باجههای فروش بلیط.)
باربر: بالاخره بارتان را تحویل دهم یا ...
کرانتوکس: صبر کنید.
باربر: آقا، هنوز تصمیمتان را نگرفتهاید؟
کرانتوکس: نه.
باربر: قطار بعدی ساعت سیزده و نه دقیقه حرکت میکند. این یک ساعت اقامت را باید بپذیرید.
کرانتوکس: من حساب این را نکرده بودم، که قطار اینجا توقف کند. دراینصورت میتوانستم مسیر دیگری را انتخاب کنم. حالا مجبورم که اینجا قطارم را عوض کنم.
باربر: آقا، واقعا اینقدر بده است؟ شما تا آتن حتما سه روز در بین راه خواهید بود. حالا به همین یک ساعت بستگی دارد؟
کرانتوکس: به این یک ساعت نه، ولی به این شهر بستگی دارد.
باربر: شاید شما مایل باشید که از شهر دیدن کنید، شهر بدی نیست. اماکن دیدنی، خرابههای تاریخی، ساختمانهای جدید، کلیساها، مجسمههای یادبود – و آدمهای مهربان. تقریبا داشتم دلخور میشدم، ولی (با خستگی) من به این زودی دلخور نمی شوم.
کرانتوکس: من این شهر را میشناسم.
باربر: شما تا حالا اینجا بودهاید؟
کرانتوکس: بله.
باربر: درازمدت؟
کرانتوکس: هفده سال.
باربر: نه.
کرانتوکس: من که دارم به شما میگویم: من هفده سال اینجا زندگی کردم. قبول ندارید؟
باربر: طبیعی است که به حرف شما اعتقاد دارم. ولی به نظر من خیلی نامحتمل میرسد. هفده سال، خیلی است. و شما (کمی مکث میکند) من حدس میزنم، که شما نباید پیرتر از چهل سال باشید.
کرانتوکس: حدس شما تقریبا درست است. من چهلوسه سال دارم. چرا نباید هفده سال اینجا زندگی کرده باشم.
باربر: شما مثل یک خارجی هستید.
کرانتوکس: من یک خارجی هستم.
باربر: شما زبان آلمانی را خوب صحبت میکنید. تقریبا ... فکر کنم ... خوب ...
(حرفش را قطع میکند).
کرانتوکس: شما چه فکر میکنید؟
باربر: به نظر من، شما تقریبا کمی به لهجهی ما صحبت میکنید. شاید هم فقط دارم خیال میکنم.
کرانتوکس: شاید هم صحت داشته باشد.
باربر: باری به هر جهت، بالاخره بارتان را به قسمت نگهداری از بارها تحویل بدهم، یا اینکه مایل هستید که بالا روی سکو منتظر ورود قطارتان باشید؟
کرانتوکس: دلم میخواست که با قطار بعدی به یک ایستگاه دیگر بروم و آنجا منتظر ورود قطار آتن بمانم.
باربر: اینچنین خاطرهی بدی از شهر ما دارید؟
کرانتوکس: خاطرههای بد و خوب.
باربر: آقا، خاطرات خوبتان را تجدید کنید.
کرانتوکس: الآن (مکث کوتاه) ساعت یازده و پنجاهوهفت دقیقه است. تا ساعت سیزدهونه دقیقه، کمی بیشتر از یک ساعت وقت داریم. (با صدای متغیر و کمتر سرد) اینجا جنگ بود؟
باربر: بله. دوازده سال قبل هم به پایان رسید. آخرین جنگ. (خسته) من گاهی جنگها را با هم قاطی میکنم.
کرانتوکس: من آنقدر از اینجا دور بودم، که جنگ فقط گاهی به صورت شایعه تا پیش من میرسید: بمب، گرسنگی، مرگ ، قتل. اینجا خیلی ویرانی به بار آمد؟
باربر: نسبتا. ولی شما آثار زیادی از این ویرانیها نخواهید دید. موقعی که شما اینجا بودید، کجا زندگی میکردید؟
کرانتوکس: سوفین اشتراسه[2].
باربر: اوه، آدمحسابیها. آن قسمت زیاد خراب نشده بود. پشت سوفینپارک، درست است؟
کرانتوکس: آیا پارک هنوز وجود دارد؟
باربر: بله، تازه وستعتش هم دادهاند.
کرانتوکس: کافه و تراسرقص هم هنوز وجود دارند؟
باربر: بله. مایل نیستید که آنها را ببینید؟ (کرانتوکس سکوت میکند، و او بعد از مکث کوتاهی ادامه میدهد) جنگ دوازده سال است که خاتمه یافته است و شش سال هم طول کشید. هفده سال هم اینجا زندگی کردید. چه زمانی بود؟
کرانتوکس: من اینجا متولد شدهام.
باربر: حتما مهاجرت کردید.
کرانتوکس: بله.
باربر: شما یهودی هستید؟
کرانتوکس: نه.
باربر: به خاطر – مسائل سیاسی؟
کرانتوکس: نه.
باربر: ببخشید، پس برای چه از اینجا رفتید؟
کرانتوکس: من گاهی از خودم میپرسیدم، که چرا از اینجا رفتم. خیلی چیزها بودند. شاید به خاطر یک دختر.
باربر: آه، ناراحتیهای عشقی؟
کرانتوکس: نه. (هر دو سکوت میکنند و بعد کرانتوکس ادامه میدهد) نمیفهمید؟
باربر: نه. اگر شما در سوفیناشتراسه متولد شدهاید- پدرتان ثروتمند بود؟
کرانتوکس: بله، پدرم ثروتمند بود.
باربر: خیلیها از اینجا مهاجرت میکنند، چونکه پدرشان فقر است.
کرانتوکس: بله، ولی پدر من ثروتمند بود.
باربر: من که نمیفهمم.
کرانتوکس: آن موقع، فکر میکردم، که میدانم، که چرا از اینجا رفتم. ولی دلایل رفتنم را دیگر دقیقا به یاد ندارم. شاید فقط میخواستم که از اینجا بروم. در هر صورت یک دلیل وجود داشت. من فقط میخواستم بروم.
باربر: شما چیزی از یک دختر نگفتید؟
کرانتوکس: بله، و از پول. این را نگفتم؟ ها؟ من پول با خودم بردم.
باربر: خیلی؟
کرانتوکس: نه خیلی زیاد.
باربر: دختر چی شد؟
کرانتوکس: بله. او مرا دوست داشت. من او را دوست داشتم. پدر من ثروتمند بود. پدر او هم ثروتمند بود.
باربر: آها.
کرانتوکس: دختر زیبائی بود. من هم جوان خوش بروروئی بودم.
باربر: و بعد هم ول کردی و رفتی؟
کرانتوکس: بله. نه به خاطر دختره. یا به خاطر پول.
باربر: پس به خاطر چی؟
کرانتوکس: خیلی چیزها با هم قاطی شدند. میفهمید؟ این دختر، مادرم، شبهای تابستان. (خسته، کمی عصبی) . مضحک است که من میگذارم شما از من این سؤالها را بپرسید و من چیزهائی برای شما تعریف میکنم، که تا کنون برای کس دیگری تعریف نکردهام. شما ساعتی چقدر دریافت میکنید؟
باربر: بستگی دارد، کار سخت پولش هم بیشتر است تا کار آسان.
کرانتوکس: این کار اینجا، کار اسان است؟
باربر: نمیدانم. ولی به هر حال، کار سخت نیست، ضمنا جالب هم هست.
کرانتوکس: خوب، (میخندد)، ساعتی چند می گیری؟
باربر: پنج مارک آقا. زیاد است؟
کرانتوکس: نه، موافقم. سیگار میکشید؟
باربر: با کمال میل.
کرانتوکس: بفرمائید، یکی بردارید. (پاکت سیگار بازمیشود، صدای روشن کردن کبریت شنیده می شود)
باربر: چه سیگار عجیبی. خوبه، آمریکائی است؟
کرانتوکس: بله، آمریکای جنوبی.
باربر: شما آنجا زندگی میکنید؟
کرانتوکس: فقط ده سال اخیر را.
باربر: شما از جنگ چیزی حس نکردید؟ هیچ چیز؟
کرانتوکس: هیچ. فقط گاهی چیزی می شنیدیم. به ندرت چیزی در روزنامهها میخواندیم. خیلی کم. گرسنگی، بمب، قتل، در میهمانخانهی دهکدهمان نقشهای از اروپا روی دیوار نصب کرده بودند، در مقیاس کوچک، و صاحب میهمانخانه هم پرچمهای کوچکی روی آن فرو میکرد، ولی زیاد دقت نمیکرد. دویست کیلومتر برایش زیاد مهم نبود. روی این نقشه، ورشو از مسکو زیاد فاصله نداشت، پراگ، وین، بوداپست، مثل شهرهای همسایه، همه در جوار هم قرار داشتند. و ما میتوانستیم ببینیم: که جنگ داشت مثل یک بیماری وسعت میگرفت. ولی این بیماری خیلی دور بود. امکان واگیر نداشت. حیوانات مهمتر بودند. قیمت گوشت گاو بالا رفته بود. حتی ذرت هم حالا دیگر باارزش شده بود. قبل از جنگ کسی ذرت نمیخرید. پوست، کاه، همه اینچیزها دلار میآوردند.
باربر: و حالا که اینجا هستید، ناراحت شدهاید که باید یک ساعت اینجا اقامت کنید.
کرانتوکس: من دلم میخواست که از این شهر بروم.
باربر: شما از مادرتان و آن دختر صحبت کردید. آنها میدانستند که شما برای همیشه رفتید؟
کرانتوکس: من با هیچ کس راجع به آن صحبت نکردم.
باربر: شاید هنوز زنده باشند.
کرانتوکس: احتمالا. (آهسته) خیلیها در جنگ مردند و بوسیلهی ...؟ (مکث میکند)
باربر: (او هم آهسته میگوید) بله، خیلیها در جنگ مردند و بوسیلهی ... (او هم مکث میکند)
کرانتوکس: (با همان صدا) شما، شما کسی را از دست دادید؟
باربر: پسرم را، او کشته شد.
کرانتوکس: در جنگ کشته شد؟
باربر: اینطور میگویند. ولی من آن را اینطور نمیدانم.
کرانتوکس: چند سال داشت؟ شاید هم سن بوده باشد.
باربر: او از شما جوانتر بود. او الآن چهل ساله می شد.
کرانتوکس: مانند برادر جوان من.
باربر: شما خواهر و برادر هم داشتید؟
کرانتوکس: بله سه تا. دو برادر و یک خواهر، ولی ... (مکث)
باربر: چی؟
کرانتوکس: ولی من مایلم که فقط از احوال یکی از آنها آگاه شوم که آیا او هنوز زنده است؟ از احوال کرومن[3]. او کوچکترین فرزند بود. من آن موقع، به خاطر او تقریبا اینجا مانده بودم.
باربر: کرومن؟
کرانتوکس: ما او را کرومن مینامیدیم، ولی اسم واقعی او هریبرت[4] بود. او از این اسم خوشش نمیآمد. کرومن جلوی پلهها ایستاده بود، که من رفتم. او هم میخواست سوار اتومبیل شود. من همیشه او را با خودم میبردم، ما سوار اتومبیل میشدیم و جادهها را طی میکردیم. تا آنجا که میتوانستیم به سرعت میراندیم. من، و در جوار من کرومن. کرومنی که همیشه میگفت سریعتر، سریعتر. ولی آن شب او را با خودم نبردم.
باربر: او چند سال داشت؟
کرانتوکس: او چهارده سال داشت و من هفده سال.
باربر: او گریه میکرد؟
کرانتوکس: نه. من فقط گفتم: کرومن امشب نمیشود، امشب نه.
باربر: شما در هفدهسالگی اتومبیل داشتید؟
کرانتوکس: اتومبیل مادرم بود. (آهسته و قاطع) من آن را ازیک سراشیبی در آردنن[5] پائین انداختم . مثل بیسکویت پهن شده بود و از رنگ قشنگ و قرمزش چیزی باقی نمانده بود.
باربر: یک دختر، اتومبیل، پول، برادرت.
کرانتوکس: بله، بله، ولی به خاطر اینها از اینجا نرفتم. نه به خاطر اینها.
باربر: پس به خاطر چی؟
کرانتوکس: (میخندد) شما طوری سؤال میکنید، که یک پدر میتواند سؤال کند. ولی پدر من اینطور سؤال نمیکرد.
باربر: (آهسته) نمیخواهید بدانید، کی زنده است؟
کرانتوکس: فقط از کرومن.
باربر: والدین شما زنده بودند، وقتی که شما رفتید؟
کرانتوکس: مادرم چهل و پنج سال داشت، که من از اینجا رفتم. حالا (مکث کوتاه)، حالا هفتاد و یک ساله میشد.
باربر: شما مایل نیستید که مادرتان را ببینید؟
کرانتوکس: نه.
باربر: مادرتان، آقا. فکرش را بکنید. بگذارید من بارتان را تحویل بدهم و به دیدار مادرتان بروید.
کرانتوکس: آهسته. صبر کنید.
باربر: پدرتان چی؟
کرانتوکس: او حالا هفتاد و سه ساله می شد.
باربر: (با عصبانیت) می شد، میشد، شاید هم شده! و از – و از بیستوشش سال پیش تا حالا منتظر شماست.
کرانتوکس: او حتما منتظر است، اگر هنوز زنده باشد.
باربر:اگر، میشد، باشد، من که شما را نمیفهمم.
کرانتوکس: شاید بعدا مرا درک کنید. من همه چیز را فراموش کرده بودم. همه چیز و همه کس را. حتی کرومن را. آنه را. اسم این شهر را. موقعی که دوباره اسم این شهر را شنیدم، اینچیزها یادم آمد.
باربر: زندگی سختی داشتید، بیرون از اینجا؟
کرانتوکس: من زندگی راحتی داشتم. من مجبور بودم که کار کنم، ولی کار کردنم ارزش آن را داشت. من همیشه پول داشتم، پول دارم. من شانس آوردم. من در همه کارهایم موفق بودم. من میخواستم گارسونی باشم، مثل گارسونهای دیگر. کارگری مثل کارگرهای دیگر. ولی اگر گارسون می شدم، به زودی مدیر میشدم، اگر کارگر بودم، به زودی مباشر می شدم. و اگر مباشر می شدم، به زودی قطعهای زمین برای خودم دستوپا میکردم. من حتی حمالی هم کردم، باربری، مثل شما. ولی فقط برای یک روز.
باربر: شما واقعا باربر بودید؟
کرانتوکس: فقط یک روز. من فقط سه تا مشتری داشتم. برای اولین مشتریام، یک نامهی سفارشی را به ادارهی پست بردم و رسید آن را به سالن انتظارات برده و به او دادم. برای دومین مشتری، یک چمدان، یک کیف و یک جعبهکفش را حمل کردم. و برای سومین مشتری، باید به یک خانم تلفن میکردم. اسم این خانم شایلا بود. من باید صدایم را تغییر میدادم، خودم را هاری معرفی میکردم و از او یک قرار ملاقات میگرفتم. شایلا یک قرار ملاقات به من داد. ولی من روی قرار حاضر نشدم. این آقا مرا خدمتکار مخصوص خودش کرده بود، بعد منشی او شدم. بعد دوست او شدم. ولی اینها برای من خستهکننده بودند و من از آنجا رفتم. ما در زمینهای این آقا بودیم و آنجا مردم طوری با هم صحبت میکردند، که انگار دارند کتاب میخوانند. آن موقع گاهی به خانه فکر میکردم.
باربر: والدین شما آقا، فکر کنید، فکر کنید. پدر بودن یا مادر بودن ساده نیست.
کرانتوکس: بچه بودن هم سادهتر از آن نیست. برادر بودن هم. کرومن هنوز پانزده سالش نشده بود، که من رفتم. من هفده سال داشتم، آنه شانزده سال. (آهسته) راستی، قبرستان مرکزی شهر هنوز وجود دارد. قبرستان قدیمی، بیرون شهر؟
باربر: بله هنوز وجود دارد.
کرانتوکس: تغییری نکرده است؟
باربر: تغییری نکرده است؟ منظورتان چیست؟ حالا آنجا مردههای بیشتری دفن شدهاند، تا آن موقع که شما رفتید. مایلید به آنجا بروید؟
کرانتوکس: بله. بار مرا تحویل بدهید. ما یک تاکسی میگیریم.
باربر: ما؟
کرانتوکس: من مالیم که با شما به آنجا بروم. دوست ندارم آنجا تنها باشم.
باربر: من همینطور همراه شما بیایم. با همین اونیفورم؟
کرانتوکس: مگر من شما را برای یک ساعت به خدمت نگرفتم؟
باربر: طبیعی است. کار است.
کرانتوکس: معلوم است. بیائید.
باربر: خوب، اگر شما اصرار میکنید.
کرانتوکس: من اصرار میکنم.
باربر: خوب، برویم. (صدای پا، آنها به جائی نزدیک می شوند که پرسروصداست. بعد دوباره صدای آنها واضحتر میشود، و انها میایستند.)
2
(صداهای یک اتومبیل در حال راندن. سروصدایهای خیابان)
باربر:چرا اول به قبرستان میروید؟
کرانتوکس: برای اینکه قبرستانها مطمئنترین دفتر آدرس هستند. حداقل برای آنهائی که در سوفیناشتراسه زندگی میکردند. آنها آنجا دفترآدرسی از سنگ دارند. یک کارت ویزیت از مرمر سفید، که به ستون یادبودی تکیه داده است. در بدو ورود به قبرستان خانوادگی. (به جلو، به طرف راننده خم می شود) میتوانید کمی آهستهتر برانید؟
راننده: هر طور میل شماست، آقا.
کرانتوکس: واقعا، خیلی چیزها اینجا جدید است، و باوجود این تغییری نکرده است. این مدرسه را میبینید، من شش سال آنجا درس خواندم.
باربر: دبیرستان گوته، بله، پسر من هم آنجا بود. او شاگرد خوبی بود. او میخواست دکتر شود، و دکتر خوبی هم می شد.
کرانتوکس: متولد چه سالی بود؟
باربر: 1917
کرانتوکس: کرومن هم متولد 17 بود. او هم در دبیرستان گوته بود. اسم پسرتان چه بود؟
باربر: برونو، برونو پلانر.[6] اسم شما چیست؟
کرانتوکس: اسم من حالا کرانتوکس است. قدیم اسمم دونات بود. نه، من هرگز اسم پسرت را از کرومن نشنیدم.
باربر: دونات، سوفیناشتراسه، پس پدر شما خیلی ثروتمند بوده است.
کرانتوکس: بله او خیلی ثروتمند بود. پسر شما هرگز چیزی از کرومن تعریف نکرد.
باربر: من هرگز اسم دونات را از دهان او نشنیدم. او دوستان زیادی را به خانه میآورد، ولی کرومن، دونات، هریبرت، هرگز. نه... (با صدای بلندتر) ما به قبرستان رسیدیم آقا. پسر مرا هرگز دفن نکردند. آنها او را روی زمین رها کردند. در جائی نزدیک لنینگراد. آنها او را روی زمین رها کردند. یک نامهی ناتمام هم پیش او پیدا کردند.
برونو: (سروصداهای اتومبیل و خیابان برای مدتی که برونو صحبت میکند، تمام شوند)
پدر گرامی! مادر عزیز! بلدونگ[7] مرد. او را به خاطر دارید؟ پسرک بلوند و کوچکی که من گاهی به او در زبان آلمانی کمک میکردم. پدرش سر کوچهی وولنر دکهای داشت. بلدونگ مرد. دیروز او را کشتند. او در جنگ نیفتاد[8]. چرا اجازه دادید که برای ما تعریف کنند که مردگان در جنگ میافتند. چنین به نظر میرسد، که آنها همه در حال رفتن یا دویدن کشته شدهاند. ولی کشتههائی که من دیدم، همه در حالت درازکشیده، کشته شدند. آنها نیفتادند. اینجا نیفتادند. بلدونگ مرد. من دیگر تحمل ندارم. من نمیتوانم. اگر سرمای اینجا مرا نکشد، نفرت مرا خواهد کشت. نفرت. شاید هم هر دو باهم.من نخواهم افتاد. و شما ... (سروصداها مانند قسمت بالا)
باربر: ما به قبرستان رسیدیم. (اتومبیل توقف میکند)
کرانتوکس: (به جلو خم میشود) اینجا منتظر ما باشید.
راننده: قبرستان دو راه خروجی دارد، آقا.
کرانتوکس: طبیعی است. بیا، این ده مارک، کافی است.
راننده: متشکرم، کافی است. من منتظر شما میمانم.
(ناگهان سکوت، شاید صدای خواندن پرندگان، صدای پای کرانتوکس و باربر روی زمین نرم)
باربر: شما راه را دقیقا میشناسید؟
کرانتوکس: من راه را دقیقا می شناسم. هیچ چیز عوض نشده است. یک روز قبل از اینکه من از اینجا بروم، این راه را طی کردم. عمه آندرهآ[9] را دفن میکردند. نگاه کنید، اینجا قبر خانوادگی "فون هوم[10]" است، آنجا قبر خانوادگی "فرولکام[11]" آنجا هم قبر خانوادگی"کروملاخ[12]".
باربر: تمام سوفیناشتراسه.
کرانتوکس: بله، آنها اینجا دوباره به هم میرسند. اینجا هم کارت ویزیتشان را که از مرمر سفید ساخته شده است، به سنگهای خاکستری تکیه میدهند. (محکمتر) آیا آنها در زیر زمین هم با هم به همسرشان خیانت میکنند؟ آیا آنها در زیر زمین هم، آخر هفتهها، زنهایشان را با هم عوض میکنند. آیا آنها آنجا هم بچههایشان را آزار و اذیت میکنند. با هم صحبت میکنند که الآن نوبت کیست که چیزی را به چیز دیگری تبدیل کند یا به عضویت کدام حزب درآیند. آیا آنها در آنجا، در زیر زمین هم...
باربر: (حرف او را محکم قطع میکند) اموات، آقا، اموات را راحت بگذارید و به والدینتان فکر کنید.
کرانتوکس: من داشتم همین الآن به والدینم فکر میکردم.
باربر: آقا، آرامش آنها را به هم نزنید.
کرانتوکس: من که نمیتوانم آرامش خاک را به هم بزنم. اینجا کسی فریاد میزند؟ (بلندتر) اینجا کسی فریاد میزند؟ من چیزی نمیشنوم. کسی از خودش در مقابل اتهامات من دفاع میکند؟ آها. ما رسیدیم. (هر دو میایستند)
باربر: آندرها دونات، متولد 12 آوریل 1882، تاریخ وفات 16 ژولای 1931. شما 31 ژولای از اینجا رفتید؟
کرانتوکس: بله، به خواندنتان ادامه دهید. همه اسامی را بخوانید.
باربر: (آهسته ولی قابل فهم) هوگو دونات، متولد 1786، تاریخ وفات، 1832. ورنر دونات، متولد 1801، تاریخ وفات، 1873. گوتفرید دونات، متولد 1836، تاریخ وفات، 1905. اریش دونات، متولد 1881، تاریخ وفات، 1943.
کرانتوکس: پدر مرده، مادر هم مرده.
باربر: ادیت دونات، اسم خانوادگی شیمیلینگ، متولد 1886، تاریخ وفات 1944. اسامی زنهای دیگر و بسیاری بچههای دیگر را نخوانم؟
کرانتوکس: نه، فقط اسامی کسانی را بخوانید که بعد از 1931 مردهاند.
باربر: هریبرت دوناد، متولد 1917، درجهدارکشتهشده در جنگ 1941 در بیلیوگورشه.
کرانتوکس: بله، کرومن هم مرده است. من با اولین نگاه فهمیدم. درجهدار دونات. بگوئید ببینم، آیا این اصلا معنی و مفهومی دارد که او درجهدار بوده است؟
باربر: نه، اصلا معنی ندارد. هیچ.
کرانتوکس: من باید او را به همراه خودم میبردم، همانطور که قبلا تصمیم گرفته بودم. من از کوبلنتس برگشتم و تا بوپارت هم رفتم، ولی دوباره برگشتم. در تریر برای دومین بار برگشتم، نصف موزل را هم رفتم و باز برگشتم. من کرومن را با خودم نبردم. درجهدار دونات، کشته شده در جنگ در نزدیکی بیلیوگورشه. کرومن. به همین علت اسم این شهر اینقدر برایم بیاهمیت است: برای اینکه کرومن دیگر زنده نیست، این شهر برای من خالی است، باوجودیکه این همه آثار رومیان، و رمانتیک و گوتیک و باروک در این شهر وجود دارند. برای اینکه کرومن دیگر زنده نیست. کرومن هم میخواست پزشک شود، پزشک میسیونرها. ولی این زمین لعنتی، او را بیش از بیستوچهار سال نتوانست تحمل کند. (آهسته) میدانید، ثروتمند بودن چه معنائی دارد، از صدوپنجاه سال پیش تا کنون ثروتمند بودن یعنی چه؟ ثروتمند از ازل تا ابد. این مانند رنگ پوست است، که شما دیگر نمیتوانید آن را عوض کنید. میدانید یعنی چه، موقعی که شما سیزده سال دارید و مادرتان را به هنگام خیانت کردن غافلگیر میکنید؟
باربر: (به نرمی) نه. من نمیدانم. من فقط میدانم که فقیر بودن چه معنائی دارد. فقیر از ازل تا ابد. آیا شما این را میدانید؟
کرانتوکس: نه. من همیشه مایل بودم که این را بدانم، ولی هیچ وقت این را تجربه نکردم. گاهی گرسنه بودم، حالم خوب نبود. ولی همیشه رنگ پوستم نجاتم میداد.
باربر: آقا، بعد از سال 1931 خیلیها مردند.
کرانتوکس: آنه دونات؟
باربر: کی؟
کرانتوکس: زن کرومن.
باربر: کرومن مزدوج بود؟
کرانتوکس: موقعی که من رفتم، او چهارده ساله بود... آنه دونات را پیدا نمیکنید؟
باربر: نه.
کرانتوکس: پس هنوز زنده است.
باربر: کی؟
کرانتوکس: آنه. دیگر کی بعد از سال 1931 مرده است؟
باربر: فریدریکه شمیلینگ، نام خانوادگی دختریاش دونات است، متولد سال 1912، تاریخ وفات 1942.
کرانتوکس: آخ، فریتسی. خواهرم. او را این شمیلینگ به کشتن داد. خواهرم او را نمیخواست. او نمیخواست ازدواج کند. او به ندرت از اطاقش خارج می شد. به مدرسه نمیرفت، به کلیسا نمیرفت، موقع غذا خوردن هم نمیآمد. او درون رختخوابش دراز میکشید، و به چیزی میاندیشید که خودش هم آن را نمی شناخت. او زیبا بود. سفید مثل مرمر، با موهای سیاه و چشمان عسلی. این دنیا را دوست نداشت و به دنیای دیگر اعتقاد نداشت. او فقط نان و روغن نباتی میخورد و لیموناد لیموی رقیق شده مینوشید. تنها کسی که او تحمل میکرد، کرومن بود. کرومن هم خیلی وقتها پیش او بود. بعداز ظهرها؛ عصرها، گاهی تمام شب را. کرومن پهلوی تختخوابش مینشست و دست او را در دستش میگرفت. او با کرومن صحبت نمیکرد و وقتی که کرومن میخواست برو، مچ دست او را محکم میگرفت. آیا او خودش را میشست یا لباسهایش را عوض میکرد، من خبر ندارم. فریتسی، او گریه نمیکرد، نمیخندید، چیزی نمیخواند. آنها بالاخره او را به این شمیلینگ دادند. به همین علت هم مرد. سی ساله شد. کس دیگری هست؟
باربر: فریدریکه دونات، متولد 1936، تاریخ وفات 1944.
کرانتوکس: بعد از اینکه من رفتم، متولد شده است. قبل از اینکه من برگردم هم وفات یافته است. فریدریکه دونات، هشت ساله، این فقط میتواند دختر ورنر باشد. (آهسته) برادرم ورنر برای من همیشه بیگانه بود. مثل اینکه به زبان دیگری صحبت میکرد. هیچ کلمهی مشترکی پیدا نمیکردیم. برای هم بیگانه ماندیم. مانند مردانی که جلوی باجهی بانک به هم میرسند و یک لحظه با نگاهی پرسان همدیگر را نگاه میکنند، بعد سرشان را تکان میدهند و از هم جدا میشوند. غریبه. ادامه بدهیم. قبرستان خانوادگی "فون دم هوگل" همیجا پشت این پیچ است.
باربر: شما نمیخواهید برای اموات مردهتان یک دعا بخوانید، یا یک دسته گل؟
کرانتوکس: گل؟ من باید به این فکر میکردم. من ترتیباش را میدهم. اما دعا؟ من امیدوارم که مردهها برای من دعا بخوانند: کرومن، فریتسی، فریدریکهی کوچولو.
باربر: در آسمان جای آنها را با بزرگمنشی تقسیم میکنند. دعا کنید. (مکث کوتاه، باربر بعد با خشم) خوب، دعا بخوانید. (سکوت، آواز پرندگان)
کرانتوکس: برویم. (چند قدم) من نگاه نمیکنم. من اینجا روی این ستون مینشینم. اسم کسانی را برای من بخوانید که بعد از 1931 مردهاند.
باربر: شما در ماه ژولای رفتید؟
کرانتوکس: بله، چرا؟
باربر: دوروتهآ فون دم هوگل، اسم دختریاش شمیلینگ، متولد مارس 1890، تاریخ وفات اوت 1931.
کرانتوکس: آخ، مادر آنه. بخوانید.
باربر: کارل فون دم هوگل، متولد 1916، کشته شده در جنگ با درجه سرگردی، در آرمینس در سال 1940.
کرانتوکس: این برادر آنه است. این زمین لعنتی او را هم نتوانست بیش از بیستوچهار سال تحمل کند. موقعی که من رفتم، او پانزده سال داشت. 1931: او با یک پرچم سرخ مانند خون در شهر رژه میرفت. سرودهائی در بارهی خون و انتقام میخواند. شما معتقد هستید، که سرگرد بودن او هیچ معنی و مفهومی دارد.
باربر: هیچ، اصلا معنی و مفهومی ندارد، آقا.
کرانتوکس: بخوان.
باربر: ویلهلم فون دم هوگل، متولد 1885، تاریخ وفات 1942.
کرانتوکس: پدر آنه. بخوان.
باربر: هیچکس، دیگر کسی بعد از 1931 نمرده است.
کرانتوکس: او زنده است.
باربر: شما میتوانید تلفن کنید.
کرانتوکس: بله. حالا ساعت چند است؟ (مکث کوتاه) ساعت دوازدهوبیستوپنج دقیقه است. وقت چقدر کند میگذرد. ما به ایستگاه راه آهن برمیگردیم. در دفتر تلفن نامش را جستجو میکنیم.شاید هم چیزی بخوریم. آنه. پس او زنده است. پدر و مادرش مردهاند. فریتسی و کرومن هم همینطور. فقط ورنر زنده است. شاید آنه هم زنده باشد.
باربر: دیگر کسی نیست، آقا، که شما مایل باشید سراغی از او بگیرید، که آیا ...؟
همشاگردیهایتان، دوستانتان، معلمهایتان؟
کرانتوکس: چند تائی هستند. اگر اسمشان را بیاد بیاورم و اگر وقت داشته باشم. سیوپنج دقیقهی دیگر قطار من حرکت میکند.
باربر: شما نمیخواهید اقامتتان را تجدید کنید؟
کرانتوکس: (به تندی) به هیچ وجه. برویم.
باربر: آقا، شما نمیخواهید دعائی بخوانید؟ نمی شود به قبرستان آمد ولی دعائی برای اموات نخواند. (سکوت، آواز پرندگان، بعد صدای پای کرانتوکس و باربر)
کرانتوکس: شمیلینگ، اسم دختریاش فرولکام ، فرولکام اسم دختریاش شمیلینگ، دونات، اسم دختریاش شمیلینگ، شمیلینگ، اسم دختریاش دونات، فون دم هوگل، اسم دختریاش فون دم هوگل. فقط چهار اسماند، که دویست سال است که با هم قاطی شدهاند. آنها با هم ازدواج میکنند، و در هم ادغام میشوند.
باربر: شما به این دلیل از اینجا رفتید؟
کرانتوکس: به این دلیل هم.
باربر: پس دختره چی؟
کرانتوکس: او باید حالا چهلودو سال داشته باشد. او بعد از فوت کارل، حتما شرکتاش را تصاحب کرده است. شرکت سیم و فرش. (سروصدای خیابان، بعد بلندتر)
کرانتوکس: شما واقعا منتظر شدید؟
راننده: البته. آقا. شما تا کنون پنج مارک و بیست فنیگ روی تاکسیمتر دارید. کجا برویم؟
کرانتوکس: برگردیم به راهآهن.
4
(سروصدای اتومبیل در حال حرکت، سروصدای خیابان)
باربر: شما نمیخواهید به ملاقات برادرتان بروید.
کرانتوکس: برای چی؟ ما همان موقع هم نسبت به هم بیگانه بودیم. فکر میکنید، حالا نسبت به هم نزدیکتر شده باشیم. در بیستوشش سال فاصله.
باربر: او دختر کوچکش را از دست داده است، برادرش را، خواهرش را، پدرومادرش را، شما را. شما باید به دیدنش بروید. آقا. برادر شماست.
کرانتوکس: شما برادر داشتید؟
باربر: سه تا برادر. (مکث کوتاه) ویلهلم در نزدیکی لوتیش کشته شد، 1914، اوتو در سال 1942 مرد.
کرانتوکس: موقع بمبباران؟
باربر: نه، او سکته قلبی کرد.
کرانتوکس: برادر سوم؟
باربر: او زنده است. ولی ما همدیگر را درک نمیکنیم. او در دانشگاه تحصیل کرده است. او به خاطر من خجالت میکشد. چنان خجالت میکشد، که هیچ وقت از ایستگاه راه آهن نمیگذرد. میترسد که مبادا با من روبرو شود. میفهمید. شما تا حالا به خاطر انسان دیگری خجالت کشیدهاید؟
کرانتوکس: نه. حتی به خاطر ثروتمندانی هم که می شناختم، خجالت نکشیدم. حتی به خاطر مادرم هم خجالت کشیدم.
باربر: به خاطر مادرتان؟
کرانتوکس: او با مردان دیگری رابطه داشت، در خانه خودمان. با هنرمندان. پدرم هم باعث تعادل می شد. او هم با هنرمندان زن رابطه داشت.
باربر: خدایا!
کرانتوکس: خدایا! کرومن از این جریانات با خبر بود. او این چیزها را میدید. میشنید. حتی میشد این چیزها را بوئید. خدایا!
باربر: شما چی، شما با هیچکس رابطه نداشتند؟
کرانتوکس: نه.
باربر: هرگز؟
کرانتوکس: هرگز. حتی با شایلا هم رابطه نداشتم، که بعدها با او آشنا شدم. من خودم آنجا زن داشتم. (به راننده) می شود از سوفیناشتراسه بروید؟
راننده: هر طور میل شماست. آقا. (اتومبیل از یک پیچ میگذرد)
باربر: شما مزدوج بودید؟
کرانتوکس: بله، ولی من زنم را پس فرستادم، به او پول دادم، او میخواست (با نفرت) آزادیاش را داشته باشد. من هم آزادیاش را به او دادم.
باربر: بچه نداشتید؟
کرانتوکس: نه. آها. سوفیناشتراسه. واقعا. هیچ عوض نشده. فقط چارچوب پنجرهها به جای اینکه از چوب باشد، حالا از مس ساخته شده است. مثل اینکه ثروتمندتر از قدیم شدهاند. آنجا را نگاه کنید. دستگیرههای درب حصار خانهی فرولکام. آیا آنها از طلا هستن؟
باربر: بله از طلاست، آقا.
کرانتوکس: خانه ما، آنجاست. طبق سلیقهی ورنر است، محکم، با سلیقه، نامحسوس. ولی ثروتمند- آنجا، آنجا، آنجا آنه زندگی میکرد. او هنوز زنده است.
راننده: نگهدارم، آقا.
کرانتوکس: نه، به راندتان ادامه بدهید.
باربر: او هنوز زنده است، از کجا میدانید؟
کرانتوکس: من از گلها میفهمم. از شمعدانیها. او از شمعدانیها خیلی تعریف میکرد. ولی هیچ کس در خانه به او اجازه نمیداد که او این گل را بکارد. به خاطر بویش. آنها میگفتند که شمعدانی مال املهاست. مگر ندید که پنجرهها پر از شمعدانی بودند.
راننده: حالا برویم به راهآهن؟
کرانتوکس: بله، برویم به راهآهن.
باربر: شما واقعا میخواهید با قطار سیزدهونه دقیقه بروید؟
کرانتوکس: بله. شاید هم قبل از حرکت چیزی بخوریم. میتوانید برای من یک دفترچه تلفن پیدا کنید؟
باربر: میتوانیم جلو بوفه یکی عاریه بگیریم.
کرانتوکس: خیلی خوب.
راننده: ما رسیدیم، آقا. هفت مارک و هشتاد فنیگ.
کرانتوکس: بقیهاش را برای خودتان نگهدارید.
راننده: ممنون آقا، خیلی ممنون.
کرانتوکس: خداحافظ
(کرانتوکس و باربر پیاده می شوند، و به سروصدای ایستگاه راه آهن نزدیک می شوند، سروصداها مانند صحنه 1 )
[2] خیابان سوفین
[3] Krumen
[4] Heribert
[5] رشتهکوهی که بلژیک و لوکزامبورگ و فرانسه را به هم پیوند میزند.
[6] Bruno Planner
[7] Beldong
[8] در زبان آلمانی کشتهشدگان در میدان جنگ را افتادگان میگویند.
[9] Andrea
[10] von Hum
[11] Frulkam
[12] Krumlach
گفتگوی شبانه با یک انسان پست - ف. دورنمات
گفتگوی شبانه با یک انسان پست[1]
اثر: فریدریش دورنمات
شخصیتهای داستان
یک مرد
دیگری
شیشهی پنجرهای میلرزد.
مرد آرام و با صدای بلند: لطفا بیائید تو.
سکوت.
مرد: بیائید تو. فایدهای ندارد، که روی لبهی پنجره با این ارتفاع زیاد بنشینید. گرچه شما از آنجا بالا آمدید. من میتوانم شما را ببینم. آسمان، آن بیرون، پشت سر شما با تاریکی خود روشنتر از ظلمت این اطاق است.
شیئی روی زمین میافتد.
مرد:شما چراغ قوهتان را روی زمین انداختید.
دیگری: لعنت.
مرد: فایدهای ندارد که روی زمین دنبال آن بگردید. من چراغ را روشن میکنم.
صدای کلید برق به گوش میرسد.
دیگری: خیلی ممنون، آقا.
مرد: خوب، که این شما هستید. موقعیت چقدر فرق میکند، وقتی که ما بتوانیم همدیگر را ببینیم. شما مرد مسنی هستید!
دیگری: انتظار مرد جوان تری را داشتید؟
مرد: البته چنین انتظاری را داشتم. چراغ قوهتان را بردارید. سمت راست صندلی افتاده است.
دیگری: ببخشید.
صدای شکستن گلدانی به گوش میرسد.
دیگری: لعنت، من این بار یک گلدان چینی را به زمین انداختم.
مرد: یک خم شراب یونانی را.
دیگری: شکست؟ من متاسفم.
مرد: مهم نیست. من اصلا فرصت آن را هم ندارم که فقدانش را حس کنم.
دیگری: این کار من نیست که از در و دیوار مردم بالا بروم و به وارد خانه آنها شوم. کاری که در این موارد از چنین آدمی توقع داریم، لعنت- من از این دست و پا چلفتی ام معذرت میخواهم، آقا.
مرد: خوب، اتفاق میافتد.
دیگری: من فکر میکردم-
مرد: شما فکر میکردید که من درون اطاق دیگری خوابیدهام. میفهمم. شما واقعا هم نمیتوانستید بفهمید که من در این موقع شب، در این تاریکی و ظلمت، هنوز هم پشت میز تحریرم نشسته باشم.
دیگری: انسانهای معمولی در این موقع شب درون رختخوابشان دراز کشیدهاند.
مرد: در مواقع عادی.
دیگری: همسر شما؟
مرد: نگران او نباشید، همسر من مرده است.
دیگری: شما بچه دارید؟
مرد: پسر من در یکی از این اردوگاههای اجباری است.
دیگری: دخترتان؟
مرد: من دختری ندارم.
دیگری: شما کتاب مینویسید؟ اطاقتان پر از کتاب است.
مرد:من نویسنده هستم.
دیگری: کسی هم کتابهایی را که شما مینویسید، میخواند؟
مرد: کتابهای مرا همه جا میخوانند، هر جا که ممنوع باشند.
دیگری: و جائی که ممنوع نباشند؟
مرد: از آنها متنفر میشوند.
دیگری: شما منشی هم دارید؟
مرد: مثل اینکه در مجامع شما راجع به درآمد نویسندگان شایعههای زیادی رواج دارد.
دیگری: خوب، مثل اینکه فعلا به جز شما کس دیگری در خانه نیست.
مرد: من تنها هستم.
دیگری: خوبه. ما به آرامش نیاز داریم. شما باید این را دریابید.
مرد: البته.
دیگری: شما کار خوبی کردید که برای من مشکلی ایجاد نکردید.
مرد: شما آمدهاید که مرا بکشید؟
دیگری: به من این دستور را دادهاند.
مرد: شما به دستور دیگران آدم میکشید؟
دیگری: این شغل من است.
مرد: من همیشه میدانستم که در این کشور آدمکشهای حرفهای هم وجود دارند.
دیگری: همیشه همینطور بوده است. آقا. من هم جلاد این کشور هستم. 50 ساله که جلاد این کشورهستم.
سکوت.
مرد: آهان، پس جلاد تو هستی؟
دیگری: انتظار کس دیگری را داشتید؟
مرد: نه، واقعا نه.
دیگری: شما چقدر با خضوع سرنوشتتان را تحمل میکنید!
مرد: تو از واژههای خاصی استفاده میکنی.
دیگری: برای اینکه من امروز با آدمهای تحصیلکرده سروکار دارم.
مرد: خوبه که تحصیل دوباره چیز خطرناکی می شود. نمیخواهی بنشینی؟
دیگری: من کمی روی لبه میز تحریر شما مینشینم، البته اگر برای شما شرمآور نباشد.
مرد: فکر کن خانه خودت است. اجازه دارم عرق تعارفات کنم.
دیگری: ممنون. باشد برای بعد. قبل از کار من چیزی نمینوشم، برای اینکه دستم نلرزد.
مرد: درسته. ولی بعد از کار باید خودت از خودت پذیرائی کنی. من این عرق را فقط به خاطر تو خریده بودم.
دیگری: مگر شما میدانستید که به مرگ محکوم شدهاید.
مرد: در این کشور همه چیز محکوم به مرگ است. چارهای هم نداریم، مگر اینکه از پنجره به آسمان نگاه کنیم و منتظر باشیم.
دیگری: منتظر مرگ؟
مرد: منتظر قاتل. پس چی فکر کردی؟ ما میتوانیم در این کشورلعنتی همه چیز را محاسبه کنیم، زیرا که فقط سادهترین و پیشپا افتادهترین چیزها قابل محاسبه هستند. همه امور چنان روند منطقی به خود میگیرند، که فکر میکنی درون یک چرخ گوشتی افتادهای. وزیر به من حمله کرد، ما میدانیم، که این کار چه معنائی دارد. سخنرانیهای این جناب عواقب خوشی ندارند. دوستان من ولی مصمم بودند که زندگی کنند و خودشان را عقب کشیدند. زیرا که هر کسی که به ملاقات من بیاید، محکوم به مرگ می شود. دولت مرا به حبس بیتوجهی محکوم کرده است. ولی یک بار مجبور شد که این دیوارهای تنهائی مرا فروریزد و انسانی را به ملاقات من بفرستد. گرچه این انسان هم فقط مرگ را با خود آورده است. من منتظر این انسان بودم. انسانی که چنین فکر میکند. مانند قاتلین واقعی من. من میخواستم یک بار- برای آخرین بار- به این انسان بگویم، که من در طول زندگیام برای چه چیزی نبرد کردم. من میخواستم به او نشان بدهم، که آزادی چیست. من میخواستم به او ثابت کنم، که یک مرد آزاد نمیلرزد. و حالا تو آمدهای.
دیگری: من جلاد.
مرد: جلادی که صحبت کردن با او فایدهای ندارد.
دیگری: شما مرا تحقیر میکنید.
مرد: چه کسی توجهای به تو میکرد؟ به تو پستترین و حقیرترین انسان بین انسانها.
دیگری: آیا شما به یک قاتل احترام میگذاشتید؟
مرد: من او را مانند یک برادر دوست میداشتم و با او همانند برادرم نبرد میکردم و میجنگیدم. در ساعت پیروزی مرگم، روح من بر او غلبه میکرد. ولی حالا یک کارمند را به سراغ من فرستادهاند که از پنجرهبه درون خانهام آمده است. او میکشد، و روزی هم برای همین کارش به او یک بیمه بازنشستگی تعلق خواهد گرفت تا سیر مانند یک عنکبوت روی مبلاش به خواب رود . جلاد خوشآمدی!
دیگری: ممنون.
مرد: تو این پا و آن پا میکنی. این کار قابل فهم است. یک جلاد نمیتواند خوب جواب بدهد. از آشنائی با شما خوشوقتم.
دیگری: شما نمیترسید؟
مرد: نه. چطور میخواهی اعدام را اجرا کنی؟
دیگری: بی سروصدا.
مرد: میفهمم. باید رعایت خانوادههائی را بکنی که در این ساختمان زندگی میکنند.
دیگری: من چاقوئی به همراه آوردهام.
مرد: آها، تقریبا به روش جراحی. آیا من باید زجر بکشم؟
دیگری: طولی نمیکشد. فقط چند ثانیه.
مرد: تو خیلیها را با این روش کشتهای؟
دیگری: بله، خیلیها را.
مرد: من خوشحالم که دولت اقلا یک کاردان را به سراغ من فرستاده است نه یک مبتدی را. من باید کار بخصوصی بکنم؟
دیگری: اگر شما بتوانید یقه پیراهنتان را باز کنید.
مرد: اجازه دارم قبل از شروع کار، سیگاری روشن کنم؟
دیگری: البته، این کار به شرافت من ربط دارد. من این اجازه را به همه می دهم. دیگران میتوانند صبر کنند.
مرد: سیگاری از نوع کامل[2]، تو هم یکی میکشی.
دیگری: بعد از کار.
مرد: البته. تو همه کارت را بعد از انجام وظیفهات میکنی. به خاطر لرزش دستت. پس من سیگارت را کنار عرقات میگذارم.
دیگری: شما خیلی مهربان هستید.
مرد: با سگها باید همیشه مهربان بود.
دیگری: بیا این هم آتش.
مرد: متشکرم. خوب. حالا یقه پیراهنم را هم باز کردم.
دیگری: برای شما خیلی متاسفم. آقا.
مرد: من هم میدانم که تاسفبار است.
دیگری: شما باید خیلی خوشحال باشید که همه این کارها امشب خصوصی هستند.
مرد: من هم حس میکنم که شما نوعی امتیاز برای من قائل هستید.
دیگری: برای اینکه شما نویسنده هستید.
مرد: چطور؟
دیگری: برای اینکه شما طرفدار آزادی هستید.
مرد: فقط همین.
دیگری: شما امشب تنها کسی هستید که من باید بکشم.
مرد: یک جلاد از آزادی چه میفهمد.
دیگری: هیچ چیز، آقا.
مرد: بله دیگر.
دیگری: شما سیگارتان را زیرپا له کردید.
مرد: من کمی عصبی هستم.
دیگری: آیا میخواهید حالا بمیرید؟
مرد: فقط یک سیگار دیگر، اگر اجازه بدهید.
دیگری: بله، بکشید. غالبا یک سیگار میکشند و بعد از آن هم سیگار دیگری میکشند. حالا سیگارهای آمریکائی و انگلیسی میکشند، قبلا سیگارهای فرنسوی و روسی میکشیدند.
مرد: بله، میتوانم فکرش را بکنم. دو سیگار قبل از مرگ و یک گفتگو با تو. من نمیخواهم اینها را از دست بدهم.
دیگری: با وجودیکه شما مرا تحقیر میکنید.
مرد: تحقیرشدن هم روزی عادی می شود. ولی آن وقت دیگر وقت مردن است.
دیگری: بفرمائید، این هم آتش برای سیگاردومتان، آقا.
مرد: متشکرم.
دیگری: هر کسی در این مواقع کمی ترس دارد.
مرد: بله، کمی.
دیگری: ما از زندگی با کمال بیمیلی دست میکشیم.
مرد: اگر دیگر بیعدالتی نباشد، میتوان به سهولت از زندگی دست شست. ولی تو هم ازعدالت چیزی نمیفهمی.
دیگری: نه، از این هم نه.
مرد: میبینی، من هم علیه این را ادعا نکردم.
دیگری: من فکر میکنم، عدالت چیزی است مربوط به شما، آن بیرون. کسی هم از آن چیزی نمیفهمد. شما همیشه یک عدالت دیگری را علم میکنید. من 50 سال است که درون زندان زندگی میکنم. این اواخر گاهی مرا بیرون زندان میفرستند. آن هم فقط شبها. گاه گاهی یک روزنامه میخوانم. گاه گاهی هم رادیو را روشن میکنم. آن وقت هم از سرنوشتهای شتابان چیزی درمییابم. از صعود و نزول بلاانقطاع قدرتمندان و ثروتمندان، از غرش گذران ارابههایشان، و از میان رفتن بی سروصدای ضعیفها. ولی برای من همه چیز ثابت است. همان دیوارهای خاکستری همیشگی، همان بارش همیشگی رطوبت، همان لکهی براق همیشگی بر سقف اطاق، که تقریبا مانند نقشه اروپا ست، رفت و آمدهای همیشگی صبحگاهی درکریدور تاریک که به حیاط زندان ختم می شوند، اجسام ثابت در پیراهن و شلوار همیشگی، که به طرف من آورده میشوند، و درنگ همیشگی آنها، وقتی که مرا میبینند، ضربه زدنهای همیشگی در مورد گناهکارها و بیگناهان، ضربه بزن، ضربه بزن، مانند یک چکش، مانند یک تبر، تبری که آدم از آن سؤال نمیکند.
مرد: ولی به هر جهت تو فقط یک جلاد هستی.
دیگری: باشد، من فقط یک جلاد هستم.
مرد: برای یک جلاد چه چیز مهم است؟
دیگری: روشی که چگونه یک نفر میمیرد، آقا.
مرد: منظور تو این است، که روشی که یک نفر چگونه سقط میکند.
دیگری: این دو با هم کلی اختلاف دارند.
مرد: اختلاف آنها را برای من بازگو کن.
دیگری: مطلبی که شما میگوئید، همان هنر مردن است.
مرد: این به ظاهر تنها هنری است که ما امروز با آن آشنا خواهیم شد.
دیگری: من نه میدانم، که آیا میشود این هنر را به دیگران یاد داد، و نه میدانم که آیا میشود این هنر را آموخت. من فقط میدانم که بعضیها این هنر را کسب کردهاند و خیلیها آن را کسب نکردهاند. هم اساتید بزرگ این هنر سراغ من میآیند و هم کودنها. ببینید آقا، شاید این همه برای من آسانتر قابل هضم بود، اگر من اطلاعات بیشتری از انسانها داشتم. که آنها در زندگی چگونه بودهاند، تا قبل از اینکه به نزد من آورده شوند و در همه این زمانها چه کارهائی میکردند: ازدواج چیست؟ بچهدار شدن یعنی چه؟ کار کردن چیست؟ شرف و افتخار داشتن یعنی چه؟ ماشینی را روشن کردن یعنی چه؟ بازی کردن چگونه است؟ نوشیدن چه مزهای دارد؟ گاوآهن را چگونه به کار میگیرند؟ سیاست چگونه است؟ خود را فدای یک ایده یا سرزمین پدری کردن یعنی چه؟ به دنبال قدرت بودن، یا هر کار دیگری که انسانها میکنند. اینها شاید آدمهای خوبی باشند یا آدمهای بد، افراد عادی یا ولخرج، اینطور که انسانها آموختهاند که زندگی کنند، یعنی آنطور که موقعیتشان به آنها اجازه میدهد. نژاد، مذهب، پول، پولی که آدمها در اختیار دارند، یا اینکه گرسنگی آنها را به چه کارهائی وادار میکند. بدین علت هم من تمام حقایق را در مورد انسانها نمیدانم، بلکه فقط حقیقت خودم را میدانم.
مرد: حقیقت جلادانه خودت را به من نشان بده.
دیگری: اوائل همه چیز را خیلی ساده میانگاشتم. من بیشتر از یک حیوان نبودم. یک نیروی مزخرف که فقط یک وظیفه داشت. جلادی کردن. آن موقع فکر کردم: تنها چیزی که انسانها میتوانند از دست بدهند، زندگی است. چیزی دیگری به جز زندگی وجود ندارد. کسی که این زندگی را از دست بدهد، آدم بیچارهای است. به همین علت هم جلاد شدم، قدیمها، 50 سال پیش. برای اینکه بتوانم زندگی خودم را دوباره به دست آورم. آن موقع؛ با وجود هیکل بزرگی که من داشتم مانند یک حیوان، دادگاهم را باختم. و آنها از من خواستند که متقابلا جلاد شوم. زندگی را باید کسب کرد، به دست آورد. من جلاد شدم. همانطور که بیرون از زندان کسی نانوا یا ژنرال میشود، تا زندگی کند. و زندگی همان زندگی بود، زندگی جلادی. آیا این با صداقت نیست؟
مرد: البته.
دیگری: هیچ چیز برای من طبیعیتر از آن نبود، که کسی با من مقابله کند، موقعی که او به مرگ محکوم می شد. موقعی که بین او و من یک نبرد وحشیانهای آغاز می شد، تا اینکه من موفق می شدم سر او را روی میز جلاد بگذارم. به این ترتیب آن وحشیانی که در جنگل زندگی میکردند و فقط از روی خشم آدم میکشتند، کشته شدند، یا اینکه کسی سرقت همراه با قتل انجام داده بود تا برای دوست دخترش دامن سرخ رنگی بخرد. من آنها و چیزهائی را که آنها دوست داشتند، درک میکردم، و آنها را دوست داشتم، زیرا که خودم هم یکی از همینها بودم. جنایت در عمل آنها بود و عدالت در جلادی من. این حساب روشن بود: آنها میمردند، و سالم میمردند.
مرد: من این را نمیفهمم.
دیگری: و دیگرانی نیز بودند که به روش دیگری میمردند. باوجودیکه به نظر من مردن با مردن فرق نمیکرد. آنها مرا تحقیر میکردند و با غرور میمردند، آقا. آنها قبل از مردنشان در باره آزادی و عدالت سخنرانیهای بزرگی میکردند، دولت را به سخره میگرفتند، و چنان به ثروتمندان یا ظالمان حمله میکردند، که عرق سردی به پشت آدم مینشست. من فکر میکنم که آنها برای این چنین مردند که فکر میکردند حق به جانب آنهاست. شاید هم حق با جانب آنها بوده باشد. و حالا میخواستند نشان بدهند که در مقابل مرگ کاملا بیتفاوت هستند. اینجا هم حساب کاملا ساده و روشن بود: جنگی بین آنها و من وجود داشت. آنها در خشم و تحقیر شمردن مردند و من با خشم ضربه را بر آنها وارد کردم. من معتقدم که عدالت در دست هر دو بود. آنها به بزرگی مردند.
مرد: آنها با سادگی و گوش به فرمان مردند، کاشکی همه اینطور بمیرند.
دیگری: بله آقا. همین امر هم بسیار عجیب است. امروزه دیگر اینطور نمیمیرند.
مرد: چطور مگر خائن.امروزه هر کسی که به دست تو کشته شود یک یاغی است.
دیگری: من هم معتقدم که بسیاری میخواهند اینگونه بمیرند.
مرد: هر کسی میتواند هر طور که بخواهد بمیرد.
دیگری: ولی نه در مورد این مرگ، آقا. اینجا باید تماشاچی هم وجود داشته باشد. قبلا هم همینطور بود، در دولتهای قبلی. آن موقع اعدام کردن جشنی بود که همه با لباس مرتب آنجا ظاهر می شدند. قاضی و مدعیالعموم آنجا حاضر بودند، یک وکیل آنجا بود و یک کشیش، تعدادی خبرنگار و پزشک و عدهای آدم فضول و کنجکاو. همه لباس بلند و سیاهی پوشیده بودند، مانند مراسم رسمی دولتی. گاهی هم عدهای طبال میاوردند تا مراسم اعدام را بزرگ و مجلل جلوه دهند. در این مواقع برای محکوم به صرفه است که سخنرانی آتشینی بکند. مدعیالعموم در این موارد بسیار ناراحت می شد و مرتب لبش را گاز میگرفت. ولی امروزه همه چیز عوض شده است. محکوم فقط پیش من میمیرد. دیگر کشیش هم آنجا نیست. دادگاهی هم قبلا تشکیل نشده است. از آنجائی که محکومین مرا تحقیر میکنند، دیگر بحث و حرفی هم نیست، و مردن هم دیگر درست انجام نمی شود، برای اینکه حساب و کتابها درست نیست و محکوم کم میآورد. بدین ترتیب آنها مانند حیوانات میمیرند، بیتفاوت. این هم که دیگر هنری نیست. گاهی هم که دادگاهی تشکیل می شود، برای اینکه دولت به آن نیاز دارد، و قاضی و مدعیالعموم هم آنجا ظاهرمی شوند، محکوم دیگر انسان شکستهای است، و آنها هر کاری که بخواهند با محکوم میکنند. این مرگ، مرگ غمناکی است. بله زمانه عوض شده است، آقا.
مرد: زمانه عوض شده، حتی جلاد هم این را فهمیده است!
دیگری: من فقط از این متعجبم که امروزه در دنیا چه خبر است.
مرد: جلاد از بند رسته است. دوست عزیز. من هم میخواستم مانند یک قهرمان بمیرم. ولی حالا با تو تنها هستم.
دیگری: تنها با من در سکوت شب.
مرد: من هم راه دیگری ندارم، مگر اینکه مثل حیوان بمیرم.
دیگری: مردن دیگری هم وجود دارد، آقا.
مرد: خوب، تعریف کن ببینم، در این دوره و زمانه چطور میشود مرد، که مثل مردن حیوانات نباشد.
/////////////////////////////////////////////////
دیگری: در صورتی که انسان با سرشکستگی و تسلیم بمیرد، آقا.
مرد: معرفت و دانائی تو، برای همان جلادها خوب است! پسر هیچ کس نباید در این دوره و زمانه سرشکسته باشد! هیچ کس هم نباید با سرشکستگی بمیرد. این صفت امروزه دیگر بیمعنی شده است. انسان باید تا آخرین نفس در برابر جنایات علیه بشریت اعتراض کند.
دیگری: این کار، کار انسانهای زنده است. ولی کار کسانی که باید بمیرند، چیز دیگری است.
مرد: کار انسانهایی که باید بمیرند نیز همین است. من، در این ساعت شب و در این اطاق، در صورتی که دوروبرم را کتابهایم و امور عقلیام پر کردهاند، باید منتظر مرگ خود قبل از طلوع آفتاب به دست تو باشم. بدون تفهیم اتهام، بدون دادگاه، بدون وکیل، بدون رای دادگاه، حتی بدون کشیش که برای هر جانی و قاتلی حاضر است، در خفا، همانطور که به تو دستور دادهاند، بدون اینکه انسانها از این کار آگاه شوند، حتی آدمهائی که در این خانه خوابیدهاند، نباید آن را دریابند. و تو احمق حالا صحبت سرشکستکی و تسلیم را میکنی. این روسیاهی زمانه است، که از قاتل دولتمرد و از جلاد قاضی می سازد و عادلین را وادار میکند که مانند جنایتکاران بمیرند. تو گفتی که جانی نبرد میکند. حرف خوبی زدی، جلاد. من هم با تو نبرد میکنم.
دیگری: فایدهای ندارد که با من به نبرد برخیزی.
مرد: این که نبرد فقط با یک جلاد معنی و مفهوم دارد، این دوره و زمانه را به بربریت تبدیل کرده است.
دیگری: شما دارید به طرف پنجره میروید.
مرد: امشب مرگ من نباید بی سروصدا باشد، همانند افتاده سنگی در آب، بیصدا و بدون فریاد. باید به نبرد من گوش فرا داد. من میخواهم از درون این پنجرهی بازبه طرف خیابان فریاد بزنم، به درون این شهر زیر یوغ رفته!
مرد فریاد میزند: آهای مردم گوش کنید، اینجا یکی دارد با جلادش نبرد میکند! اینجا دارند یکی را مانند حیوان سلاخی میکنند! آهای مردم، از رختخوابهایتان بیرون بیائید! بیائید و ببینید که ما امروز در چه کشوری زندگی میکنیم!
سکوت.
مرد: تو از من جلوگیری نمیکنی؟
دیگری: نه.
مرد: من باز هم فریاد میزنم.
دیگری: بفرمائید.
مرد کمی نامطمئن: تو نمیخواهی با من نبرد کنی؟
دیگری: نبرد موقعی آغاز می شود، که دستهای من تو را احاطه کرده باشند.
مرد: میبینم! گربه دارد با موش بازی میکند! کمک!
سکوت.
دیگری: خیابان آرام به نظر میرسد.
مرد: مثل اینکه من فریاد نکرده باشم.
دیگری: کسی نمیآید.
مرد: هیچ کس.
دیگری: حتی مردم این خانه هم چیزی نمیشنوند.
مرد: هیچ صدای پائی نیست.
سکوت.
دیگری: شما میتوانید باز هم فریاد کنید.
مرد: فایدهای ندارد.
دیگری: هر شب، کسی مثل شما به درون خیابانهای این شهر فریاد میزند، و هیچ کس به کمکاش نمیآید.
مرد: مردم امروزه در تنهائی میمیرند، زیرا که ترسشان زیاد است.
سکوت.
دیگری: نمیخواهید دوباره سر جایتان بنشینید؟
مرد: چاره دیگری ندارم.
دیگری: شما که دارید عرق میخورید.
مرد: آرامش میدهد، موقعی که کسی دارد خودش را برای نبردی آماده میکند.
مرد بخار دهانش را بیرون میدهد.
دیگری: شما ناامید شدهاید.
مرد: من بخار عرق را توی صورت تو میدمم و تو آرام میمانی. هیچ چیز تو را تکان نمیدهد.
دیگری: من که امشب نباید بمیرم، آقا.
مرد: جلاد همیشه زنده است. من تا کنون با سلاحی میجنگیدم که لیاقت یک مرد را داشته باشند، با سلاح عقل. من یک دون کیشوت بودم، که با یک شعر خوب به نبرد علیه ددمنشی برخاسته بود. مضحک است! ولی حالا که خسته و کوفته شدهام، حالا که لت و پار شدهام، باید با دندانهایم بجنگم. چه کار آتیهداری! چه کمدی جالبی! من برای آزادی میجنگم، در صورتی که اسلحهای ندارم، تا ترتیب این جلاد را در خانه خودم بدهم. آیا اجازه دارم سیگار دیگری بکشم؟
دیگری: نیازی نیست که از من اجازه بگیرید، آقا، اگر هنوز مایلید که با من بجنگید.
سکوت.
مرد با صدای آرام: من دیگر نمیتوانم نبرد کنم.
دیگری: نیازی هم ندارید.
مرد: من خستهام.
دیگری: همه یک موقعی خسته میشوند. آقا.
مرد: ببخش، که بخار عرق را توی صورتت دمیدم.
دیگری: میفهمم.
مرد: تو باید با من صبر و حوصله داشته باشی. مردن هنر سختی است.
دیگری: شما میلرزید و چوب کبرت در دست شما مرتب می شکند. من به شما آتش میدهم.
مرد: مانند دو سیگار قبل.
دیگری: دقیقا.
مرد: ممنونم. همین یکی. بعد دیگر مشکلی برایت ایجاد نمیکنم. من تسیلم تو شدهام.
دیگری: مانند سرشکستگان. آقا.
مرد: منظورت چیست؟
دیگری: هیچ چیز به اندازه درک سرشکستگان مشکل نیست. آقا. همینکه تا بیائیم آنها را درک کنیم، مدت زیادی طول میکشد. اوائل آنها را تحقیر میکردم، تا اینکه دریافتم که آنها در مردن استاد هستند. اگر کسی بخواهد مانند یک حیوان بیتفاوت بمیرد، تسلیم من می شود و میگذارد که من ضربهام را بزنم، بدون اینکه مقاومتی بکند. سرشکستگان هم همین کار را میکنند، ولی بازهم مورد آنها مورد دیگری است. آنها از خستگی تسلیم نمی شوند. اوائل فکر میکردم که این کار آنها به ترس آنها بستگی دارد. ولی اتفاقا این سرشکستگان هستند که نمیترسند. تا اینکه بالاخره دریافتم، که سرشکستگان بزهکارانی بودند که مرگ خود را نوعی جریمه و تنبیه میپنداشتند. عجیب این نکته بود، که بیگناهان نیز بیدن صورت میمردند، آنهائی که من میدانستم که ضربهی من عادلانه نبود.
مرد: من نمیفهمم.
دیگری: برای من هم قابل فهم نبود. آقا. سرشکستگی بزهکاران برای من روشن بود، ولی اینکه یک آدم بیگناه هم چنین بمیرد، برای من قابل هضم نبود. و بالاخره آنها همینطور مردند، مثل اینکه جنایتی در مورد آنها صورت نگرفته است و مثل اینکه مرگ آنها عدالت محض بوده است. گاهی واقعا میترسیدم که ضربه را وارد کنم، و آن موقع از خودم متنفر می شدم، موقعی که این کار را میکردم، برای اینکه مرگ آنها چنین بیمعنی و غیر قابل فهم بود. ضربهای که من وارد میکردم بیمعنی بود.
مرد خسته و غمگین: احمق بودند. آنها همه احمق بودند. این گونه مردن چه فایدهای دارد؟ وقتی که جلوی جلاد ایستادهای، دیگر چه فرقی میکند، که چه ژستی بگیری؟ بازی را باختهای.
دیگری: من اینطور فکر نمیکنم.
مرد: تو خیلی متواضعی، جلاد. ولی امروزه تو بزرگترین فاتح هستی.
دیگری: من فقط میتوانم به شما بگویم، که من از آنهائی که بیگناه مردند و سرشکسته مردند، چه آموختم. آقا.
مرد: آها. تو از آنهائی که بیگناه کشتی، چیز آموختی؟ این کار را من کار عملی میگویم.
دیگری: من مرگ هیچ کدام از آنها را فراموش نکردهام.
مرد: پس باید حافظهی بسیار بزرگی داشته باشی.
دیگری: من به هیچ چیز دیگری فکر نمیکنم.
مرد: از بیگناهان و سرشکستگان چه آموختی؟
دیگری: که من در برابر چه چیزی میتوانم پیروز شوم و چه چیزی قابل پیروز شدن نیست.
مرد: قدرت تو دارد به آخر میرسد؟
سکوت.
مرد: خوب، تو تردید داری؟ اگر ما به این نتیجه رسیده باشیم، که جلادها هم فلسفهبافی میکنند، پس باید گوش داد.
دیگری: آقا، قدرتی که به من داده شده است، و من آن را با دستهایم اجرا میکنم، یا با تبر نقرهای نیمدایره در حال فرود، یا با برق چاقوی درنده در دل شب سیاه، یا بند ظریفی که به گردن کسی میاندازم، فقط قسمت کوچکی از قدرت آنهائی است که بر روی این زمین به انسانها تجاوز میکنند. خشونتها همه به هم شباهت دارند و بدین ترتیب قدرت من هم قدرت قدرتمندان است. موقعی که من میکشم، آنها بوسیله من میکشند. آنها آن بالا هستند و من این پائین. بهانههای آنها متفاوت است، از بهانههای عقلائی و دست بالا گرفته تا پست ترین آنها. من ولی بدون بهانهام. آنها دنیا را تکان میدهند، من ولی محور ساکن هستم، محوری که چرخ وحشتناک آنها به دور آن میچرخد. آنها حکومت میکنند و چهرهی ساکت من شاهد وحشت آنهاست. خشونت آنها، در دستهای سرخ من فرم نهائی خود را پیدا میکند، همانند عفونتی که در کیسهای جمع می شود. من اینجا هستم، برای اینکه هر خشونتی پلید است و طوری که من اینجا در پناه نور چراغ روی لبهی میز تحریر قربانی خودم نشستهام، و زیر پالتوی کهنهام خود را به دستهی چاقوئی تکیه دادهام، تحقیر می شوم. این رسوائی و ننگ از زورگویان این زمین گرفته شده و بر روی شانههای من نهاده شده است، تا من رسوائی و ننگ همهی آنها را بر دوش بکشم. مردم از من وحشت دارند. ولی از قدرتمندان نه تنها وحشتی ندارند، بلکه آنها را تحسین هم میکنند. مردم به آنها حسادت میکنند و آنها از گنجینههایشان لذت میبرند. زیرا که قدرت اغواگر است، چنان که آنجا که باید تنفر ایجاد کند، عشق پدید میاورد. بدین ترتیب یاوران و یاور یاوران خود را به قدرتمندان ملحق میکنند و مانند سگان به دنبال نوالهی قدرتمندان میدوند، نوالهای که قدرتمندان جلوی آنها پرت میکنند، تا بهرهای ببرند. بالائیها از قدرتی که پائیندستیها به آنها تفویض کردهاند، زندگی میکنند و بالعکس. شبکهی سیاهی از خشونت و ترس از حرص و طمع، همه را احاطه میکند تا اینکه جلادی زاده میشود. جلادی که همه از او ترس دارند، بیشتر از من. ظلم، ظلمی که همیشه صفوف بیشتری را به کلبههای نابودی میفرستد. نابودی بیمعنی که چیزی را عوض نمیکند، بلکه فقط نابود میکند. زیرا که خشونت از خشونت زاده می شود، ظلم از ظلم. همیشه از نو. مانند پلههای جهنم.
مرد: سکوت کن!
دیگری: شما میخواستید که من حرف بزنم، آقا.
مرد با ناامیدی: چه کسی میتواند از دست تو در برود!
دیگری: آقا، من شاید بتوانم پیکر شما را نابود کنم، زیرا که پیکر شما با خشونت خرد میشود، زیرا هر چیزی که خاک شود، نابود شدنی است. ولی برای چیزی که شما نبرد کردید و جنگیدید، در ید قدرت من نیست، زیرا که آن چیز خاک شدنی نیست و به خاک تعلق ندارد. این چیز، همان چیزی است که من جلاد پست و حقیر از بیگناهان آموختم، بیگناهانی که به ضرب تبر من کشته شدند و مقاومتی نکردند. که کسی در ساعت مرگ ناحق خویش، غرور و ترس و حتی حق و حقانیت خود را کنار میگذارد تا بمیرد، مانند کودکی بمیرد و حتی این دنیا را لعنت هم نکند، این پیروزی است. پیروزیای که بزرگتر ازهمهی پیروزیهای تمام قدرتمندان است. افتادن آهسته و بیسروصدای سرشکستگان، در صلحجوئی آنها، که حتی مرا هم مانند دعائی دربرگرفته است، در عظمت مرگ آنها، که با هرعقل و خردی در تضاد است، همهی این چیزها، که در این دنیا پشیزی نمیارزند به جز یک نیشخند، شاید هم کمتر به اندازه بالا انداختن شانهها، همهی این چیزها، بیقدرتی ظالمان را نشان میدهد و بیموجودیتی مرگ و واقعیت حقیقت را، اموری که من به آنها واقف نیستم، و هیچ نوکری هم نمیداند و هیچ زندانی هم این حقایق را در خود محبوس نمیکند. من به اینها واقف نیستم، فقط میدانم که هر خشونتگری در زندان تاریک و بدونپنجرهی منیت خویش محبوس است. آقا، اگر انسان فقط از جسم یا پیکر ساخته شده بود، برای قدرتمندان خیلی ساده بود. آنها میتوانند سرزمینهای خود را بسازند، مانند یک دیوار، تکه به تکه، تا دنیائی بوجود آید، از سنگ. ولی هرطور که بسازند، هرقدر که کاخهای آنها عظیم و وسائل آنها قوی باشد، و هر قدر هم نقشههای آنها شجاعانه باشد، هر قدر هم که آنها زرنگ و مکار باشند، در پیکر آنهائی که برای قدرتمندان ساختمان ساختند، در این مادهی ضعیف دانشی نهفته است، که جهان چگونه باید باشد، و درک و معرفتی که جهان چگونه است، حافظهای که خدا انسان را برای چه آفریده است، و اعتقادی که این جهان باید نابود گردد تا نوبت به عدل الهی برسد. این شیوه تفکرقدرتی دارد، عظیم تر از اتم، که انسان را همیشه تحت تاثیر قرار میدهد، مانند تکهای خمیرترش در خمیردانی بزرگ، که همیشه برجهای خشونت را در هم مینوردد و قدرت آنها را به خاک تبدیل میکند، خاکی که از دست بچه ای به روی زمین ریخته میشود.
مرد: حقایق قلابی، اینها چیزی نیستند، به جز یک مشت حقایق قلابی.
دیگری: امروزه فقط حقایق قلابی است که بازار گرمی دارند. آقا.
سکوت.
مرد: سیگار من تمام شد.
دیگری: یکی دیگر؟
مرد: نه، نه دیگر.
دیگری: عرق؟
مرد: اون هم نه.
دیگری: خوب حالا؟
مرد: پنجره را ببند. بیرون اولین مترو دارد حرکت میکند.
دیگری: پنجره بسته است آقا.
مرد: من میخواستم به قاتلم حرفهای قلمبه بزنم، و حالا جلادم به من حرفهای ساده زد. من برای یک زندگی بهتر روی این زمین جنگیدم. برای اینکه مردم استعمار نشوند، مانند یک گاوی که آن را جلوی گاو آهن میبندند: برو، کار کن، نانی برای ثروتمندان دربیاور. برای اینکه آزادی باشد، تا ما نه تنها هشیار و زیرک باشیم مانند یک مار، بلکه بتوانیم مانند یک کبوتر ظریف هم باشیم. تا کسی در گوشه و کناری کشته نشود، یا در مزرعهای بر روی زمین خاکی از بین نرود، یا حتی در دستهای سرخ تو کشته نشود. تا کسی این ترس، این ترس بیشرف را نداشته باشد، که همه از شغل تو دارند. این نبرد، نبردی بود در مسیر بدیهیات. این زمانه، زمانهی غمناکی است، اگر کسی برای بدیهیات بجنگد. ولی وقتی که پیکر گندهی تو بتواند از آسمان تهی از درون پنجره به اطاق من وارد شود، پس باید دوباره سرشکسته شد، پس دوباره با چیزی سروکار داریم که بدیهی نیست: طلب بخشش کردن برای گناهانی که انجام دادهایم، و برای آمرزش روحمان. بقیه دیگر کار ما نیست، بقیه را دیگر از دست ما ربودهاند، جنگ و نبرد ما، جنگ و نبرد خوبی بود. ولی شکست ما بهتر بود. کارهائی که ما انجام دادیم، به هدر نرفته است. این جنگ و نبرد همیشه از نو از سر گرفته میشود. همیشه، در یک جائی، از طرف کسی و هر ساعت دوباره. جلاد ،برو، چراغ را هم خاموش کن. اولین اشعه روز دست تو را به کار خواهد انداخت.
دیگری: هر طور که شما مایل باشید، آقا.
مرد: اینطور بهتر است.
دیگری: شما بلند میشوید.
مرد: من دیگر حرفی برای گفتن ندارم. من حاضرم. چاقویت را بردار.
دیگری: شما در آغوش من هستید، آقا؟
مرد: بله، ضربه را بزن.
نمایشنامه راهب و سارق - اثر: هاینریش بل
نمایشنامه رادیوئی
راهب و سارق[1]
نویسنده: هاینریش بل
مترجم: شاپور چهارده چریک
شخصیتهای داستان:
اویگن[2]
مولتس-میلوتین[3]
دربان
بونتس[4]
آگنس[5]
رایموند[6]
کتابدار
اسقف
کشیش
باسکولایت بیوه[7]
میهمانخانه دار
یک زن
یک مرد
مرد دیگر
مأمور گمرک
مأمور دیگر گمرک
مست
مست دیگر
(بیرون)
اویگن: خیلی چیز های عجیب وغریب برایم اتفاق افتاده است. اگر بخواهم همهی آنها را تعریف کنم, خیلی طول می کشد. ولی یک کمی از آنها را تعریف میکنم: من تا پانزدهسالگی از گاوهای پدرم مواظبت میکردم. گاوها را به "بایتا[8]" میبردم. بایتا یک منطقهی وسیع و بیآبوعلفی در کوهستان بود که فقط به ندرت و اینجا و آنجا علف در آن میروئید و به همین علت هم پستان گاوها پر شیر نمی شد. مردم آنجا نیز فقیر بودند. آنجا هر ظرف پر شیرگرانبهاست. هر کیلو پنیر پول نقد است. سالهائی بود که من با شروع زمستان آن بالا در بایتا چمباتمه میزدم، تک و تنها، یک پسر بچه، در یک کلبهای که از تخته و سنگ درست شده بود، باد زوزه میکشید و دود آتشام را به درون چشمهایم میکرد. ولی در آن بالا یکی بود، که از من هم فقیرتر بود. مولتس، پسر سارق، که هم سنوسال من بود. گاهی از سرما یخزده و پارهوپوره پیش من میآمد و من دیگر از او ترسی نداشتم. با وجودی که او پسر مونتس سارق بود. پائیز در بایتا سخت بود و درآمد یک سارق نیز اندک.
(تغییر فضا؛ صدای تقوتق سوختن هیزم بهگوش میرسد.)
اویگن: مولتس، تو امروز خیلی ساکتی، چیزی برایم تعریف نمیکنی.
مولتس: بعدا، اویگن، من حالا خیلی گرسنهام.
اویگن: از کجا میآئی؟
مولتس: از شهر.
اویگن: گرسنه از شهر؟ من فکر میکردم در شهر ...
مولتس: بله، من در شهر بودم. پدرم مرا به شهر فرستاد، برای اینکه در شهر بازار مکاره بود. خودت میدانی که بازار مکاره برای یک سارق چه معنیای دارد، البته اگر شانس داشته باشد. بله دیگه، خودت که همه چیز را میدانی. بعضی اوقات یک کشاورز پولداری سر راه آدم قرار میگیرد.
اویگن: بیا، ظرفت را بده، فکر کنم، سوپ حاضر شده باشد. (سوپ را در ظرفی میریزد) – نان هم میخواهی؟
مولتس: اگر تکهای اضافه داری.
اویگن: بیا بگیر ...
(تغییر فضا – بیرون)
اویگن: قدیمها مولتس داستانهائی تعریف میکرد، که من همه چیز را فراموش میکردم: گاوها را، سرما را، زوزهی باد را. او این داستانها را از پدرش و پدر پدرش شنیده بود. داستانهائی از بازار مکاره و داستانهای سارقین. او ولی در این شب چیزی نمیگفت. او بعد از غذا سیگاری برای خودش پیچید، کیسهی توتونش را به من هم داد. ما ساکت بودیم و به آتش خیره شده بودیم و به صدای باد گوش میدادیم. من در این مواقع میدانستم که مولتس آواز خواهد خواند. مولتس اغلب در چنین مواقعی که ما با هم مینشستیم ،آواز میخواند...
مولتس: (آواز میخواند):
خرمن ثروتمندان را کوبیدیم
وکوزهی شرابشان را پر کردیم
آنها کفش داشتند و ما گالش پوشیدیم
ولی عطش ما را کسی فروننشاند.
اویگن: مولتس ولی چرا برای من چیزی تعریف نمیکنی...
مولتس: من از دست پدرم ناراحتم. ما با هم به شهر رفتیم، به بازار مکاره، همه چیز عالی پیش میرفت، ما تا شب دو سکه طلا، مقادیر زیادی قروش و فنیگ، دو پوست میش، و یک قابلمه بزرگ پر از دنبه برای زمستان به دست آوردیم. ولی پدر من...
اویگن: پدر تو چی ...
مولتس: همه آنها را به این زنیکه داد. به این آگنس. حالا برای زمستان هیچ چیز نداریم. این بازار مکاره هم آخرین بازار قبل از زمستان بود. تو .... میدانی که زن گناهکار کیست؟
اویگن: (با تامل) زنی که ... کشیش میگوید ... زنی که با مردان...
مولتس: بله البته با مردان... اینها گناهکار هستند...
(تغییر فضا، بیرون)
اویگن: این شب، آخرین شب با مولتس بود. من دیگر او را ندیدم. ولی پدرش را به کرات میدیدم، بونتس پیر را. و از آن موقع تا حالا پنجاه سال گذشته است. شب بعد پدرم مرا به دهکده آورد و من این زمستان را هم مانند زمستانهای دیگر گذراندم: به حیوانات علف میدادم، موقع دوشیدن آنها کمک میکردم، موقع درست کردن پنیر کمک میکردم و شبها در اطاقک مخصوص ریسیدن مینشستم. مانند زمستانهای قبل، به کشیش در کارهای کلیسا کمک میکردم، موقع عبادت خادم کلیسا می شدم، سرود مذهبی میخواندم، مواقع تقدیس کمک و همکاری میکردم. و همین کشیش بود که پدرم را به فکر انداخت که من برای راهب شدن ساخته شدهام. کشیش به من لاتین آموخت، تاریخ کلیسا را به من یاد داد و دو سال تمام دیگر مجبور نبودم که با گاوها به بایتا بروم. وقتی که من شانزده ساله شدم، به صومعهی بزرگی در شهر آمدم. که بزرگ آن کشیشی بود به نام پاول. من آنجا (با تامل و آهسته) بله من آنجا به زودی شهرتی به عنوان عالم ربانی کسب کردم. هنوز بیست ساله نشده بودم و هنوز کشیش نشده بودم، که پدر پاول روزی مرا صدا زده و گفت که در کارهایش به او کمک کنم. و اینجا بود که بونتش، پدر مولتس را دوباره دیدم.
(تغییر فضا، درون)
دربان: برادر اویگن، کسی اینجاست که میخواهد فوری با پدر پاول صحبت کند.
اویگن: ولی تو که به او گفتی که ....
دربان: من به او گفتم که پدر پاول به مسافرت رفته تا از صومعهای بازدید کند. ولی این مرد میخواهد حتما با نایب پدر پاول صحبت کند. حتما، او میگوید که خیلی ضروری است.
اویگن: او کیست، او را میشناسی؟
دربان: برادر همه او را میشناسند، او سارقی است به نام بونتس.
اویگن: بونتس؟ من فورا میآیم. من ... الآن خودم را به او میرسانم...
(تغییر فضا، بیرون)
اویگن: من مدت مدیدی بود که دیگر به بایتا فکر نکرده بودم، به مولتس فکر نکرده بودم، و همینطور به کلبه و به زوزهی باد. ولی حالا ناگهان مزهی توتون را – توتون سارقین را – ته گلویم میچشیدم، من به دنبال برادر دربان راه افتادم از او جلو زده و قبل از او در اطاق گفتگو بودم. من موقعی که بونتس را دیدم، یکه خوردم. او پیر شده بود، خیلی پیر. . .
(تغییر فضا، درون)
بونتس: (برافروخته) پدر، من از شما خیلی ممنونم که آمدید.
اویگن: من هنوز پدر روحانی نشدهام، بونتس. من برادر اویگن هستم و چند روزی کارهای پدر پاول را انجام میدهم.
بونتس: فرقی نمیکند، برادر. – بفرمائید، من این پول را از شما دزدیده بودم. از صندوق صدقات صومعه. بگیرید. فورا.
اویگن: چرا آن را بازمیگردانی؟
بونتس: من معتقدم ... من ... من آن را بازنمیگرداندم، ولی ... برادر ... (حرفش را قطع میکند و بقیه جمله را با سرعت میگوید.) این زن گناهکار، این آگنس، من میخواستم با این پول نزد او بروم... ولی او ...
اویگن: او تو را پس زد؟
بونتس: بله برادر اویگن. (با تامل) ولی موقعی که او دریافت که این پول از کجا آمده، از دادن عشقاش به من دریغ کرد.
اویگن: مردم میگویند که تو یک سارق هستی، حقیقت دارد، یا مردم دروغ میگویند؟
بونتس: آقا، مردم دروغ نمیگویند، من یک سارق هستم.
اویگن: چند سال است که سارق هستی؟
بونتس: سی سالی می شود، آقا.
اویگن: تو چند سال داری؟
بونتس: چهل سال،آقا.
اویگن: تو از ده سالگی سارق شدهای؟
بونتس: بله آقا، ما همه سارق هستیم. شما بایتا را میشناسید؟
اویگن: نه، من بایتا را نمیشناسم.
بونتس:من آنجا متولد شدهام. آقا. ولی دهکدهای که من در آن متولد شدم، دیگر وجود ندارد. فقر آن را خورده و از بین برده است. باد و برف آن را نابود کردند. موقعی که من پنج ساله بودم، مادرم مرا میفرستاد تا گندم کشاورزان در مزارعشان را درو کنم. سه ساعت راه بود، آقا. و من فقط آنقدر گندم با خودم میآوردم، که برای دو روز سوپ مان میرسید. وقتی که من هشت ساله بودم، باید برای اولین بار کمک میکردم تا شبانه گاو یک کشاورز را در مزرعه سلاخی میکردیم. هوا سرد بود و من کشیدههای زیادی خوردم، برای اینکه پدرم مشغول کندن پوست گاو بود و من خسته بودم و مرتب خواب میرفتم . در دوازده سالگی برای اولین بار کیسیهی پول یک کشاورز را زدم. و در سیزدهسالگی مجبور شدم که از مرز گذشته و به "موردین" بروم و در مشکهای بزرگ شراب قرمز قاچاق کنم. پدرم به من اجازه داد که از این شراب بنوشم. و این شراب به مذاق من خوش آمد، آقا. خیلی هم خوش آمد.
اویگن: و تو همیشه گرسنه بودی؟
بونتس: همیشه، و هیچ کس کار کردن را به من یاد نداد. کار، همیشه دزدی کردن بود، قاچاق بود، و شراب، خوش مزه بود.
اویگن: حالا هم گرسنه هستی؟
بونتس: بله.
اویگن: بیا این "دوکاتن[9]" را بگیر، این سکه از همان پولی است که سرقت کرده بودی. برادری که جلو دروازه است، به تو نان خواهد داد. و هر وقت که گرسنه شدی، اول بیا پیش من و دست از دزدی بردار. تو گفتی که پیش آگنس گناهکار هم بودی؟
بونتس: بله آقا. اگر این زنان گناهکار نبودند، سارق فقری مثل من از کجا میدانست که عشق چیست؟
اویگن: تو همسر نداری؟
بونتس: من یکی داشتم آقا، ولی زنان ما مصرف شدهاند. تا بیست ساله شوند، همیشه بیمار هستند. زن من خیلی زود مرد و من زن دومی نگرفتم. برای اینکه برای یک سارق خوب نیست که مزدوج باشد.
اویگن: دیگر پیش این زن گناهکار مرو و دزدی هم مکن.
بونتس: برادر، من از شما خیلی ممنونم. من ... – من سعی میکنم...
اویگن: (حرف او را قطع میکند.) و – پسرت مولتس کجاست؟
بونتس: شما پسر من مولتس را می شناسید؟
اویگن: بله، من بایتا را هم می شناسم. مرا ببخش که تو را فریفتم. من با مولتس خیلی وقتها درون کلبهام نشستم.
بونتس: شما اویگن هستید. ..بله طبیعی است... مولتس گاهی از شما برای من تعریف میکرد... (برافروخته) شما میدانید که ما هرگز از کشاورزان دهکده شما چیزی ندزدیدیم. از پدر شما هم همینطور.
اویگن: میدانم. – ولی مولتس چی شد؟
بونتس: ما از او خبری نداریم، آقا. او یک که از مرز گذشت و به "موردین" رفت، دیگر بازنگشت. دو سال قبل، او حتما به زندان افتاده است.
(تغییر فضا، بیرون)
اویگن: بعد که پدر پاول برگشت، ما بونتس را به صومعه آوردیم. او به دربان در خرد کردن هیزم کمک میکرد، بخاریهای اطاق میهمانها را روشن میکرد و موقع پخت نان هم کمک میکرد. ولی او پیر و بیمار بود. موقعی که او مرد، من گریه کردم، و دوباره مزهی توتون سیگار را در ته گلویم حس کردم، همان توتونی که با مولتس با هم کشیده بودیم و پدر سیمون مشغول خواندن دعای میت روی قبر باز بونتس بود و همهی برادران از اشک ریختن من متعجب شده بودند. از این ماجرا هم چهلوپنج سال میگذرد. پدر ماکاریوس مرد، پدر سیمون هم مرد و برادران مرا به عنوان بزرگ صومعه انتخاب کردند. من تازه کشیش شده و بیستوپنجساله بودم و آگنس گناهکار همچنان مردان را منحرف میکرد. صدای انحراف وی در تمام دنیا پیچیده بود. جلو دروازهی صومعه ما زنانی نشسته و گریه میکردند، که شوهرانشان از آگنس فریب خورده بودند، کودکانی که پدرانشان سهمیه ارث آنها را به آگنس داده بودند. من از خدا طلب بخشش میکردم و از برادرانم میخواستم که برایم دعا کنند. روزی لباس مردان دنیا دیده را پوشیده و به دیدن آگنس رفتم و از زیبائی او یکه خوردم.
(تغییر فضا، درون)
اویگن: خوب معلوم است که اطاق تو دورافتاده و پنهان است، ولی مطابق سلیقه من نیست. این اطاق باید بیشتر پنهان شود و دورافتادهتر باشد.
آگنس: من به تو اطمینان میدهم که ما از دید مردم کاملا مصون هستیم.
اویگن: بله، باور میکنم، ولی این برای من کافی نیست. آیا میتوانی مرا به اطاقی ببری، که آنجا از دید خدا هم مصون باشیم.
آگنس: (آهسته و نگران) تو از من چه میخواهی؟
اویگن: تو چطور جرات میکنی کاری را در پیشگاه خداوند انجام دهی که از انجام دادن آن در انظار مردم بیم داری.
(تغییر صدا-بیرون)
اویگن: آگنس پیش پای من زانو زد و گریست و در همان روز تمام جواهراتش را در بازار سوزاند، در حضور همه توبه کرد و دارائیاش را بین فقرا تقسیم کرد. او دور خود دیواری کشید و درون آن حجره نشست و درون آن میزیست. ما برای او نان و آب میبردیم و از دریچه آنها را به او میدادیم و دعاهای پایانناپذیرش را میشنیدیم:
آگنس: خدایا، تو که مرا آفریدی، به من رحم کن!
اویگن: ما سالها صدای او را شنیدیم.ولی آگنس هم مرد و برادر ما لئون هم بستر وی را دید، که در آسمان برایش مهیا کرده بودند. من تقریبا پنجاه سال صومعه را رهبری کردم، صومعهای در بایتا ساختم و برادران دیگر را به آنجا فرستادم تا به سارقین بیاموزند که چگونه باید کشاورزی و دامپروری کرد. همیشه وقتی که من به بایتا فکر میکنم یا این کلمه را می شنوم، در ته گلویم مزهی توتون ملایم سارقین را حس میکنم. من تمام روز و نیمی از شب را به درس و دعا مشغول بودم. صومعههای زیادی در ولایتمان ساختم. گذاشتم درختهای جنگلها را ببرند و به جای آنها دهکده بسازند. باطلاقها را خشکاندم. مردم از ولایات دور میامدند تا مرا زیارت کنند و وعظهای مرا بشنوند، همهی آنها میگفتند که من آدم مقدسیس هستم. آنها همیشه این را میگفتند . سی سال تمام این را گفتند، آنقدر گفتند که من هم خودم بدون اینکه متوجه شوم، باور کرده بودم که آدم مقدسی هستم. من خود را در میان مردم و حتی در میان برادرانم تنها حس میکردم، فقط به خاطر تعریفوتمجیدی که از من میکردند. تا اینکه یک روز که نمیدانم چه روزی بود، شروع به دعا و نیایش کردم: بارالهی، در این جهان انسانی را به من بنمایان، که شبیه خودم باشد. من سالها این دعا را خواندم، هر روز، و اشتیاق من برای دیدن این انسان بیشتر می شد و شهرت تقدیس من هم هر روز بیشتر می شد و هر روز خیل عظیمی از مردم به صومعه ما میآمدند تا مرا ببینند و موعظههای مرا بشنوند. و من هر روز بیشتر احساس تنهائی میکردم، تا اینکه خداوند دعایهای مرا اجابت کرد:
(تغییر فضا- ضربهای به در حجرهای میخورد.)
رایموند: پدر اویگن، میتوانم وارد شوم؟
اویگن: خیلی ضروری است؟
رایموند: بله، خیلی ضروری است. لااقل من اینطور عقیده دارم.
اویگن: عقیده داری؟
رایموند: بله.
اویگن: پس بیا تو.
(در حجرهای باز می شود)
اویگن: تو خیلی برافروختهای.
رایموند: من یک خواب دیدهام.
اویگن: با خواب و رؤیاها باید خیلی محتاط بود، همهی آنها الهی نیستند.
رایموند: در خواب مطلبی به من گفته شده، که به تو بگویم.
اویگن: به من؟
رایموند: بله پدر، من در خواب مردی را دیدم، مردی در جادهای سفید و طولانی، ولی این مرد صورت نداشت. من او را مخاطب قرار دادم ولی او سکوت کرد. . . و ناگهان به طرف من برگشت و گفت: به پدر اویگن بگو، مردی که در جستجویش هستی میلوتین نام دارد و در دهکدهای به نام بگونا[10] زندگی میکند.
اویگن: (برافروخته) او نگفت که کیست؟
رایموند: او چیزی نگفت پدر، خیلی از او پرسیدم. او صورت نداشت و چیزی نگفت. من فقط میدانم که لباسی به تن داشت، که ما هم به تن داریم. وقتی که صحبتاش تمام شد، بیدار شدم و فورا پیش تو آمدم.
اویگن: تو روز روشن خوابیدی و خواب هم دیدی؟
رایموند: بله—در حجرهی خودم. من خیلی خسته بودم و روی زمین به خواب رفتم. تقاص آن را هم پس میدهم. من دو شب تمام خوابم را فدا میکنم، برای اینکه در روز روشن خوابیدم.
اویگن: بله تو باید تقاص آن را پس بدهی، که من از خدا سؤالی پرسیدم و جواب آن را در خواب به تو داد.
رایموند: پدر اجازه بده سؤالی بپرسم. تو دنبال مردی میگردی که میلوتین نام دارد؟
اویگن: من در این جهان دنبال کسی میگردم که شبیه خودم باشد. من از خدا خواهش کردم که او را به من بنمایاند و حالا به وسیلهی تو فهمیدم که اسم او میلوتین است و در دهکدهای به نام بگونا زندگی میکند.
رایموند: اگر او شبیه توست، پس او هم باید مرد مقدسی باشد.
اویگن: از تقدس من صحبت نکن. از تو خواهش میکنم که کتابدار را صدا کن. من بگونا را نمیشناسم و تا حالا جائی را به این اسم نشنیدهام.
(تغییر فضا- بیرون)
اویگن: من در قلبم احساس شادی میکردم. من این مرد را دوست دارم، بدون اینکه او را شناخته باشم. برادرم میلوتین را. من به طرف کتابدار رفته و با او به کتابخانه رفتیم و تمام کتابها را گشتم...
(تغییر فضا- کتابخانه)
اویگن: بگنیش – بگنو – بگوویا – بگروت – بگونا[11] -- (با شادی و شعف) بگونا اینجاست پدر، اینجا. بین شهرهای آنتونیا و توگرا است. آنجائی که معادن آهن فراوان دارد.
اویگن: تا آنجا چند مایل است؟
کتابدار:خیلی پدر، دویست مایل. آیا تو قصد داری که تنها به آنجا بروی؟
اویگن: من باید به آنجا بروم، برادر. برایم بنویس که از کدام راه بروم و کدامین صومعهها سر راه من قرار دارند که بتوانم آنجاها بخوابم.
کتابدار: من همه را برایت خواهم نوشت، پدر.
(تغییر فضا – بیرون)
اویگن: وقتی که راه افتادم، برادرانم گریه میکردند. آنها مرا تا دروازهی شهر همراهی کردند و خیل عظیمی از مردم به دنبال ما به راه افتادند. من از همه برادرانم طلب بخشش کردم حتی از پستترین آنها که پسر کشاورزی بود که هنوز دیاکون[12] هم نشده بود. خیلی از آنها مایل بودند که مرا همراهی کنند. ولی من میخواستم که تنها باشم و تنها به بگونا بروم. من میخواستم که تنها با برادر میلوتین روبرو شوم. من او را دوست داشتم، بدون اینکه او را شناخته باشم. او را دوست داشتم و هر روز برای رحمتی که خداوند نصیب من کرده بود، شکر میکردم که برادر میلوتین را به من نمایاند. خبر رفتن من از خودم جلوتر رفته بود و مردم همه جا کنار جادهها ایستاده بودند و میخواستند که من آنها را تبرک کنم. مردمی که در دهکدهها سکونت داشتند و آنهائی که بر روی این جادههای خاکی رفتوآمد میکردند.
(تغییر فضا- در هوای آزاد)
زن: پدر اویگن، ما را تبرک کن.
اویگن: دخترم، از کجا میآئی؟
زن: ما از موردین میآئیم، پدر.
اویگن: و شما قصد دارید که اینجا را ترک کنید؟
زن: ما به وطن خودمان برمیگردیم.
اویگن: وطنتان کجاست؟
زن: بایتا، آن بالا در کوهستان.
اویگن: ولی بایتا سرزمین فقیری است.
زن: بله، بایتا فقیر است، ولی هیچ چیز هم به اندازه کار کردن در معادن آهن بد نیست. کلبههای کثیفی که ما مجبور به سکونت در آنها بودیم، و آوازخواندنهای مستها، که شبها همهجا رفتوآمد میکنند.
اویگن: شما مدت زیادی است که بین راه هستید؟
زن: روزهای زیادی است، پدر.
اویگن: آیا شما از دهکدهای گذر کردید به نام بگونا؟
مرد: بله ما از آنجا گذر کردیم و یک شب را هم آنجا خوابیدیم. آنجا هم مثل همه دهکدههای دیگر در نواحی معادن آهن است.
اویگن: شما آنجا مردی را ندید به نام میلوتین؟
مرد: نه پدر. او چه کاره است، پدر و در بگونا چه میکند؟
اویگن: نمیدانم، شاید او هم یک روحانی باشد.
مرد: ما کشیش بگونا را ندیدیم، پدر. فقط خانهاش را دیدیم. او خانهی زیبائی دارد، در جوار کلیسا. آنجا یک پزشک، رئیس معدن و داروگر هم سکونت دارند. شما به سهولت آنجا را خواهید یافت، پدر. آیا، او میلوتین نام دارد، یا نه، این را نمیدانم.
(تغییر فضا- بیرون)
اویگن: شبهنگام برای اولین بار پایم را به سرزمینی گذاشتم، که بگونا در آن قرار دارد. مآمورین گمرک کشور خودمان لباسهای تمیزی به تن داشتند. آنها از اداره گمرک بیرون آمدند و پیش پایم زانو زدند و طلب بخشش کردند. صد قدم آنطرفتر ادارهی گمرک مملکت موردین قرار داشت. مآمورین گمرک آنها فقیرتر بودند و قرقر میکردند و آدم را پس میزدند. فقط یکی از آنها که من چیزی از او پرسیدم، مهربانتر بود و با مهربانی هم جواب مرا داد.
اویگن: برادر من اینجا صومعهای را میجویم، که بتوانم شب را آنجا بگذرانم و چیزی برای خوردن دریافت کنم. اینجا در این حوالی باید صومعهای باشد.
اولین مامور گمرک : چیزی برای خوردن نداری؟
اویگن: نه.
اولین مامور گمرک : هممم. صومعه، فکر کنم در توگرا یک صومعه باشد. ولی تا آنجا سی مایل راه است. شاید بهتر باشد که به اولین دهکده بروی، نزد کشیش آنجا.
اویگن : ولی برادر کتابدار من برایم نوشته است که ده مایل بعد از مرز در جائی به نام سنت هلنا، یک صومعه وجود دارد.
اولین مامور گمرک : بله، یک وقتی بود. ولی راهبان آنجا سالها پیش از آنجا رفتند. آنها به پایتخت بازگشتند. اسقف آنها را بازخوانده بود.
اویگن : تا اولین دهکده چند مایل راه است، تا خانه کشیش؟
اولین مامور گمرک : پنج مایل، پدر، بیا تکهای نان از من بگیر، تو باید بیش از یک ساعت راه بروی. حتما امروز چیزی نخوردهای.
اویگن: نه.
اولین مامور گمرک: بیا این نان را بگیر، جرعهای هم شراب، اگر مایل باشی.
اویگن: بله، با کمال میل.
اولین مامور گمنرک: بیا بنشین، این هم شراب.
(از درون ساختمان گمرک سرود سربازی به گوش میرسد.)
اویگن: تا حالا اسم دهکدهی بگونا به گوشت خورده است؟
اولین مامور گمرک : ما اینجا یکی را داریم که مدتها آنجا ژاندارم بوده است.
آهای سیمون، (بلندتر) سیمون، بیا اینجا.
(آوازخوانی قطع می شود)
دومین مامور گمرک : (از درون ساختمان گمرک) بله، چیه. دوباره زنی که یک مشک شراب به شکمش بسته است؟
اولین مامور گمرک : بیا بیرون.
دومین مامور گمرک : (در حال آمدن) چیه، چی شده0 شب بخیر.
اولین مامور گمرک : مگر تو در بگونا ژاندارم نبودی؟
دومین مامور گمرک : بله، پنج سال تمام. خدا را شکر که از آنجا رفتم. یک بیابان برهوت، آنجا هیچ خبری نبود، به جز دعوا بر سر زنان و مستی.
اولین مامور گمرک : پدر، آنجا دنبال چه کسی میگردی؟
اویگن: دنبال مردی که اسمش میلوتین است.
دومین مامور گمرک : میلوتین؟ نه، نمیشناسم. این اسم اصلا اینجا وجود ندارد. اینجا خیلیها رفتوآمد میکنند، ولی کسی به اسم میلوتین را تا حالا ندیدهام. او چهکاره است؟ در معدن کار میکند؟
اویگن : من هم نمیدانم، شاید او کشیش باشد، یا یکی از برادران در صومعهی بگونا
دومین مامور گمرک : نه، من کشیش را میشناسم، اسم او هوبرت است و در بگونا هم صومعهای وجود ندارد. آنجا کسی به اسم میلوتین وجود ندارد. ولی از زمانی که من از آنجا رفتم تا حالا غریبههای زیادی به آنجا آمدهاند.
اولین مامور گمرک : امیدوارم که تو این همه راه را بیخود نیامده باشی. برادر. چند روز است که بین راه هستی؟
اویگن : دو هفته است که از صومعهی خودم در سونتور[13] حرکت کردهام.
اولین مامور گمرک : تو از صومعه سونتور میآئی؟
اویگن : بله.
اولین مامور گمرک : اسم تو چیست؟
اویگن : اسم من اویگن است.
اولین مامور گمرک : اویگن—اویگن – شنیدید، پس تو پدر اویگن از صومعهی سونتور هستی؟
اویگن : بله.
اولین مامور گمرک : اووه. ما خیلی چیزها درباره تو شنیدهایم. که تو آگنس گناهکار را توبه دادی و اینکه تو برادرانت را به اطراف و اکناف جهان فرستادی تا به فقرا کمک کنند. حالا که تو پدر اویگن هستی، بفرما، ما را تبرک کن.
اویگن: من شما را تبرک میکنم، برادران و از بهر نان و شراب هم تشکر میکنم.
(تغییر فضا – بیرون)
اویگن : چند لحظهای با ماموران گمرک صحبت کردم و بعد راه افتادم. پاسی از شب گذشته بود، و تا صومعه راه زیادی در پیش داشتم. ولی موقعی که میخواستم راه بیفتم، درشکهای جلوی اداره گمرک توقف کرد. درون آن درشکه اسقف کلیسای موردین نشسته بود. او از نیت من آگاه شده بود و به پیشباز من آمده بود.
(تغییر فضا – در هوای آزاد)
اسقف : تبرک برادرانهات را نصب من کن، اویگنیوس. شهرت تقدس تو از صومعه سونتور تا پایتخت کشور موردین نفوذ کرده است. من از نیت تو آگاه شدم و خوشحالم که میتوانم به استقبال تو در ناحیه مرزی استان خودمان بیایم. تمام کشور از حکت و دانائی و عزت نفس و زندگی تو در راه خدا آگاه است. و داستان آگنس گناهکار در تمام مدارس و مکاتب برای کودکان گفته می شود.
اویگن : مرا خجالت ندهید، عالیجناب. من کوچکترین خادم در میان خادمین خدا هستم.
اسقف : (با هیجان) مردم میگویند که تو این راه را آمدهای که کسی را ببینی که به تو شباهت دارد و شبیه توست.
اویگن : قبل از این که این قصه به گوش شما برسد، کمی تغییر داده شده است، عالیجناب. من از خدا خواستم، که کسی را به من نشان بدهد، که از همه بیشتر به من نزدیکتر باشد. و خدا هم جواب مرا در خواب به برادر رایموند داده بود و اسم و محل اقامت او را نامیده بوده است.
اسقف : اجازه هست که من آن را بدانم؟
اویگن : اسم او میلوتین است و محل اقامتش دهکدهای به نام بگونا در ولایت شما موردین.
اسقف : میلوتین؟ من این اسم را تاکنون نشنیدهام.—بگونا هم که از اینجا زیاد فاصلهای ندارد مثل سونتور شما. ولی اسم تو اینجا برای همه آشناست. ولی اسم میلوتین را تا کنون نشنیدهام. بگونا هم شهرت مذهبی ندارد. بگونا یک دهکدهی زشت و کثیفی است، که در آن بیقانونی و مستی حکومت میکند.
اویگن : تو هم آنجا را می شناسی، عالیجناب؟
اسقف : بله، میشناسم. هوبرتوس یکی از برادران قدیمی من آنجا کشیش است. گاهی آنجا به دیدارش میروم. ولی برای تو اعتراف میکنم، که من نه زیاد و نه با کمال میل، دعوت او را میپذیرم. اقوام بیگانهی زیادی آنجا سکونت دارند، که از همه اکناف و اطراف آمدهاند، تا در معادن آهن آنجا کار کنند. آنها در کلبههای کثیف سکونت میکنند و حتی در بزرگترین اعیاد کلیسا هم از نوشیدن عرقهای ارزان و مصاحبت با روسپیان دست برنمیدارند. تو مطمئنی که اسم دهکدهای که به تو گفته شده، بگونا میباشد؟
اویگن : من مطمئنم، ولی شاید دهکدهی دیگری با این اسم وجود داشته باشد.
اسقف : این امکان وجود دارد. اگرهم وجود داشته باشد، کتابدار من آن را مییابد. به محض اینکه به محل اقامت من رسیدیم، میگویم آن را پیدا کنند. ولی چیز دیگر. من برای تو غفلتا چیز دیگری در نظر گرفتهام. سه نفر در موردین وجود دارند که شهرت یافتهاند که قدیس هستند و من گفتهام که آنها را به محل اقامتم بیاورند تا تو بیخود راه زیادی نروی. خواهی دید که ما این میلوتین را بزودی خواهیم یافت.
(تغییر فضا- فضای آزاد)
اویگن : ما این سه قدیسین را در محل اقامت اسقف ملاقات کردیم. ولی هیچکدام از آنها، آنی نبود که من به دنبالش میگشتم. اسقف از بابت خیلی متعجب شده بود.
(تغییر فضا- درون)
اسقف : تو مرا خیلی به اشتباه انداختهای. اویگن. خواهی دید که هیچ کس این میلوتین تو را نمیشناسد. و اگر قدیسین ما را اینگونه خجلتزده کنی، مردم دلخور خواهند شد.
اویگن : (ناگهان)من آنها را خجالت نمیدهم. عالیجناب. من از خدا خواستم که کسی را که به من از همه بیشتر شباهت دارد نشان بدهد. من که از خدا نخواستم که قدیسین شما را به من بنمایاند. من از خدا نخواستم که فرد قدیسی را به من نشان دهد، بلکه انسانی را که در این جهان از همه بیشتر به من شباهت داشته باشد.
اسقف : (خندان) و کسی که به تو شباهت داشته باشد، باید قدیس باشد...
اویگن : بیشتر و بیشتر، هر چه از سونتور فاصله میگیرم، هر چه راهم درازتر و سخت تر میشود، به همان اندازه هم به این نکته شک میکنم، که من یک قدیس باشم. من شوق دیدار این مرد را دارم، که اسمش میلوتین است و در دهکدهی بگونا زندگی میکند.
اسقف : ولی آنجا وی را نخواهی یافت.
اویگن : پس از تو خواهش میکنم، که مرا به کتابخانهات ببری. شاید دهکدهی دیگری با این اسم بیابیم.
(تغییر فضا- هوای آزاد)
اویگن : تا پاسی از شب گذشته در کتابخانه بودیم. ساعت دو بود که من خسته و کوفته به صومعهی برادرانم رفتم تا بخوابم، قلبم سنگین شده بود: ما دهکدهی دیگری نیافتیم که بگونا نام داشته باشد، باوجودیکه در کتابخانه اسقف جدیدترین نقشهها و دایرةالمعارفها وجود داشتند. هیچکدام از این کتب و نقشهها اثری از یک بگونای دیگر نداشت. صبح روز بعد، قبل از عزیمتام، و هنگامی که داشتم از برادرانم خداحافظی میکردم، در صورت بعضی از آنها اثری از تمسخر میدیدم، که قلبم را غمگین میکرد. در بین راه از جادهی اصلی فاصله میگرفتم، شباهنگام در صومعهها نمیخوابیدم، بلکه به دهکدههائی میرفتم، که سر راهم قرار داشتند. خسته و غمگین بودم، که کسی راه خانهی کشیش را به من نشان داد.
(تغییر فضا- درون- صدای در زدن به گوش میرسد)
کشیش: (از درون خانه) بله، کیست.
اویگن: یک راهب راهی.
کشیش: راهب راهی چه کاری دارد. از کی تا حالا یک راهب راهی به دهکدهی ما میآید؟ من فقط اراذل و اوباش و مستها را میشناسم. اسمت چیست؟
اویگن: اسم من اویگن است.
کشیش: پس بگو که تو پدر اویگن قدیس هستی از صومعه ی سونتور. صحبت او همه جا هست، او اینجاها بین راه است.
اویگن: من پدر اویگن هستم، از صومعهی سونتور.
کشیش: یا تو بزرگترین کلاهگذاری هستی که تاکنون اینجا آمده است – یا ، بله، در اینصورت خدا از گناهان من بگذرد.
اویگن: خدا شما را تنبیه نخواهد کرد.
کشیش: خوب، بیا تو. (صدای در. سکوتی در تشویش) پدر مرا ببخش. اگر شما بدانید که اینجا شبها چه خبر است و چه افرادی اینجاها رفتوآمد میکنند... مرا ببخش. ولی در خانهی کشیش را قبل از همه میکوبند. تشریف بیاورید تو، افتخار بدهید پدر. از اینطرف، به اطاق مطالعه برویم. باید بدانید که از زمانی که من اینجا هستم تا کنون، یعنی در بیست سال گذشته که کشیش این محل بودهام، برایم پیش نیامده است که راهبی در خانه مرا زده باشد. درشتی مرا ببخشد پدر. من از قبل از ملاقات برادرانم خبر دارم و اگر شبانگاهان مرا به بالین بیماری بخوانند، از صدای آنها می شناسم که آیا آنها از افراد محلی هستند یا غریبهاند و قصد دارند سرم کلاه بگذارند. مردم این محل را باید شناخت: آنها کار دیگری به جز مشروبخواری و زنبارگی و قمار ندارند. تمام آخر هفته کاری به جز دعوا و مرافعه ندارند. ولی موقع مردن عجله دارند. آن وقت مثل گوسفند هستند. راستی کجا میروید؟ ما شنیدیم که شما اینجا هستید و دنبال کسی میگردید.
اویگن: من دارم به بگونا میروم.
کشیش: بگونا، دو دهکده با اینجا فاصله دارد. تا آنجا چهار ساعت راه دارید. ولی شما آنجا چهکار دارید؟
اویگن: من به دنبال مردی به نام میلوتین میگردم.
کشیش: از بستگان شماست؟
اویگن: نه.
کشیش: شما که به دنبال یکی از برادرانتان نمیگردید؟
اویگن: نه.
کشیش: ولی ... چگونه بگویم... میتوانید برای من توضیح دهید که شما چرا به دنبال او میگردید؟
اویگن: خداوند نام او را به من گفته است، من برای این کار خیلی دعا کردم.
کشیش: نمیفهمم. من این را واقعا نمیفهمم.
اویگن: (خیلی خسته) من ماهها به درگاه خداوند دعا کردم تا اسم کسی را که در این جهان از همه بیشتر به من شباهت دارد، به من بگوید. او هم به من ...
کشیش: (خندهی پرطنین) اسم مردی را به شما گفته که در بگونا زندگی میکند. من نمیخواهم شما را ناراحت کنم، پدر، نمیخواهم خداوند را برنجانم، ولی حرف مرا گوش کنید و به من اعتماد کنید. شما را فریب دادهاند. در بگونا حتی یک نفر هم نیست، که به شما پدر مقدس شبیه باشد یا حتی کوچکترین شباهتی به شما داشته باشد. باور کنید. ما اینجا انسانهای خشنی هستیم. من حقیقت را به شما میگویم. من بگونا را می شناسم.
اویگن: شما خیلی به آنجا میروید؟
کشیش: خیلی؟ من هر سه هفته یکبار به آنجا میروم. حداقل هر سه هفته یکبار. همینطور هم در ضمن کارهایم گاهی سری به آنجا میزنم و من بیست سال است که ساکن اینجا هستم. همین کافی نیست؟ به شما توصیه میکنم، برگردید. شما را فریب دادهاند. چی گفتید؟ اسمش چی بود؟
اویگن: (خیلی بریده بریده) میلوتین.
کشیش: من کسی را با این اسم در بگونا نمیشناسم. گاهی این اسم به گوش ما میرسد. این یک اسم "گروزی[14]" است و تعداد گروزیها هم اینجا زیاد نیست.
اویگن: من هم یک گروزی هستم.
کشیش: میدانم. در تمام ناحیهی "اشپرنگل[15]" که تحت امر من هستند، فقط پنج نفر گروزی زندگی میکنند. آنها... خوب ... زیاد هم متدین نیستند. در بگونا فقط چند تن هستند که متدین میباشند. و از مردم بگونا هم فقط 20٪ به کلیسا میروند که این برای بگونا درصد بالائی محسوب می شود. چند تن هم در بگونا هستند که واقعا متدین هستند. بالاخره من آنها را می شناسم. یکی زن رئیس دوم است، که اسمش "آنهماری" میباشد که هر روز به کلیسا میرود، کلا آدم خوبی است و قلب صافی دارد. بعد از او معلم دهکده است، که اسمش "هانتس" است. او هم آدم خوبی است و کمابیش بوی تقدس از او برمیخیزد و نهایتا کشیش آنها. ولی اسم هیچکدام از آنها میلوتین نیست. کلا گروزیها اینجا شهرت خوبی ندارند. من این حرفها را به شما میتوانم بگویم، شما رنجیده نمی شوید: آنها خیلی تنه لش هستند، در بسیاری از آنها آثار سوءتغذیه دیده می شود. از کار سخت گریزان هستند و بدین ترتیب زیر پا میمانند. از رفتن به بگونا صرفنظر کنید.
اویگن: (خسته) من به جواب خداوند اعتماد میکنم.
کشیش: (خیلی دوستانه) من به حرف شما اعتقاد دارم، پدر، و نمیخواهم شما را برنجانم من حتی لیاقت بوسیدن پای شما را هم ندارم من از قدیسین نیستم، ولی اگر خداوند بخواست به شما کسی را معرفی کند که حداقل شباهتی را به شما داشته باشد، نه، من فکر میکنم که شیطان شما را به تمسخر گرفته است.
اویگن: شما مطمئن هستید که بگونا را می شناسید؟
کشیش: واقعا؛ من بگونا را میشناسم. نه اینکه بگویم تک تک آدمهای آنجا را میشناسم، نه، ولی انسانهای متدین آنجا را میشناسم. من آنسانهای متدین آنجا را در دایرهای به قطر بیست مایل می شناسم. (میخندد) آنها زیاد نیستند که نشود آنها را شناخت.
اویگن: ولی شما نمیتوانید به من بگوئید، که آیا آنجا کسی به نام میلوتین هست؟
کشیش: نمیتوانم بگویم. اگر هم آنجا کسی با این اسم باشد، حتما یکی از همین گروزیهاست و گروزیها، به دل نگیر،خودتان خواهید دید.
(تغییر فضا- فضای آزاد)
اویگن: من آن شب کم خوابیدم. قلبم مالامال از غم بود. بسیار ناامید بودم و بدنم از فرط خستگی کوبیده شده بود. از خداوند طلب بخشش و روشنی و تسلی خاطر میکردم. من خود را روی کف اطاق انداخته و گریستم و برای چند دقیقه به خواب رفتم. وقتی که بیدار شدم، آفتاب داشت پشت کوهها پنهان می شد. در همین چند لحظه خودم را در جادهای سفید و بیانتها یافتم که انگار از درون مه میگذشت. پهلوی من کسی داشت راه میرفت، که صورت نداشت. به نظرم چنین آمد که دارد به من لبخند می زند. من او مخاطاب قرار دادم، ولی او به من جواب نداد. ما در جوار هم به راه رفتن در جادهی سفید و بیانتها ادامه دادیم. ناگهان او به طرف من برگشت و صورت بونتس سارق را به خود گرفته بود. ولی این صورت، با صورتی که من از بونتس سارق می شناختم، خیلی تفاوت داشت. من روی پاشنههایم جلوی بونتس نشستم. جلوی او زانو زدم. در همین لحظه ستونی از مردان را دیدم که داشتند با عجله به طرف ما میآمدند. سردسته آنها اسقف موردین بود که در صورتش هیچ اثری از بزرگمنشی دیده نمی شد. صورتش از فرط ترس باریک و رنگش پریده بود. او هم جلوی بونتس زانو زد. جدیتی که در صورت بونتس دیدم، مرا ترساند.
(تغیر فضا- در هوای آزاد)
اسقف: به من رحم کن، از من بگذر.
بونتس: تنها رحمتی که برای تو دارم، همانا رحمت الهی است.
اسقف: این رحمت را به من التفات کن.
بونتس: من این رحمت را نمیتوانم به تو التفات کنم. هفت نفر در زندگی تو، به تو پناه آوردند، ولی تو از اهدای عشقات به آنها خودد اری کردی. اولین آنها کودک شیرخوارهی یک زن روسپی بود. این کودک به مرض سفلیس مبتلا شده بود و مادرش او را در بیرونی کاخ تو گذاشت و رفت. تو صورتت را درهم کشیدی و بالاخره او را به یک بیمارستان دادی. او هم آنجا درگذشت.
دومین نفر، دزدی بود که دستهی طلائی شمشیر یکی از افسران گارد محافظت را دزدیده بود. موقعی سربازان واحد نگهبانان او را به حال مرگ کتک میزدند، تو از این کار آنها جلوگیری نکردی. سومین نفری که تو از اهدای عشقات به او خودداری کردی، زنی بود به نام "یادویگا[16]" که خانهدار منزل تو بود. . .
اسقف: او یکی از مردان کلیسای مرا اغوا کرده بود.
بونتس: موقعی که یادویگا حامله شد و آن مرد کلیسا هم خواستار وی شد، تو آن مرد را به ناحیهی دوری منتقل کردی و یادویگا را نیز از خانهات اخراج کردی. تو یادویگا را به کوچهها و خیابانها کشاندی، اندکی بعد هم یادویگا به لشکری که از آنجا میگذشت، پیوست و کوتاه مدتی بعد از آن هم درگذشت. در یک جائی، در کنار جاده.
چهارمین نفر...
اسقف: ملاحظهی مرا کن، ملاحظه ی مرا کن!
بونتس: من اینجا نیامدهام که در بارهی تو قضاوت کنم. فقط میخواهم به حافظهات یاری رسانم. آن طفل شیرخوار در بارهات قضاوت خواهد کرد، آن دزد در بارهات قضاوت خواهد کرد... یادویگای روسپی ... یولیوس دیاکون و آن سه تن دیگر حکم تو را صادر خواهند کرد. آنها را اینک حتما به خاطر میآوری؟
اسقف: من یولیوس دیاکون را به این جهت تنبیه کردم، که او خطابهی بالا بلندی در بارهی این آیه نوشته بود :"فقرا و مستضعفان خبر خوشی دریافت خواهند کرد." چیزی که او عنوان کرده بود، به نظر من خیلی خطرناک آمد.
بونتس: خیلی چیزها به نظر تو خطرناک میآمد، که خطری نداشتند، و خیلی چیزها به نظرت بیخطر میآمدند، که خطرناک بودند. احتیاط در باره خداوند مطلب دیگری است و کسانی که در بارهات حکم داده و قضاوت خواهند کرد، با رحم و مروت هستند. به راهت ادامه بده. آن هفت تن منتظرت هستند.
(تغییر فضا – در هوای آزاد)
اویگن: بدین ترتیب من در خواب خیلیها را دیدم، که از جلوی چشمان بونتس گذشتند: پادشاهان، راهبان، سربازان، تجار، افراد لت و پار، که بونتس تمام گناهان آنها را قبل از اینکه از جلوی چشمانش محمو شوند، به یادشان میآورد.
وقتی که گدز این ستون به پایان رسید، صورتم را مقابل صورت جدی بونتس گرفتم. من میترسیدیم، ولی بونتس لبخند میزد و میگفت:
بونتس: نگذار گمراهت کنند، اویگن کوچک من. مردی که تو در جستجویش هستی، میلوتین نام دارد و در دهکدهای به نام بگونا زندگی میکند. فرداشب او را خواهی دید.
اویگن : من از خواب بیدار شدم و در قلبم آن شادی را حس کردم، که برای اولین بار از میلوتین چیزی شنیدم. از کف اطاق بلند شدم. با آب زلال خود را شستم. زانو زده و از خداوند برای منور شدنم ، که در خواب نصیبم کرده بود، قدردانی کردم. خانه کشیش خلوت و آرام بود. تشکرات خود را روی کاغذی نوشتم و آهسته و آرام خانه را ترک کردم. بین راه به مردی برخوردم، که او هم قصد رفتن به بگونا را داشت.
مرد: حیف شد، در دهکدهی ما مردی زندگی میکند، که آبجو به بگونا میبرد. او میتوانست شما را به همراه خودش ببرد. شما راهب هستید؟
اویگن : بله.
مرد: یک کشیش؟
اویگن : بله.
مرد: به ندرت یک راهب به اینجا میآید. ما همیشه فقط کشیش محل را میبینیم. (بعد از قدری سکوت) ما او را دوست نداریم، او هم ما را دوست ندارد. وقتی که یکی از این رئیس و رؤسا اینجا میآید، او کلاهش را برمیدارد و تا کمر خم میشود. وقتی که استادکاری اینجاست، او کلاهش را برداشته و نیمخیز میشود. پیش مغازهدارها، فقط کلاهش را باد میدهد، و موقعی که کسی مثل ما میآید، حتی دستش را هم به لبهی کلاهش نمیگذارد، بلکه با تندی نگاهمان کرده و فریاد میزند: باز هم مست کردی، هان! تا حالا پیش آمده که یک کشیش به این رئیس و رؤسا بگوید، باز هم مست کردی، هان! آنها هم مست میکنند و این را کشیش هم میداند. ولی شما در بگونا چه میکنید؟
اویگن : به دنبال مردی به نام میلوتین میگردم. او را می شناسید؟
مرد: میلوتین؟ میلوتین؟
تغییر فضا – اول آهسته، بعد بلندتر، سروصدای یک میکده و درون آن صدای ضعیف یک زن خدمتکار)
زنخدمتکار: میلوتین! آهای میلوتین، بیدار شو!
میلوتین- مولتس: ها، چیه؟
زنخدمتکار: چیزی بنواز، مرد. من به تو پول نمیدهم که بخوابی. مردم باید چیزی بنوشند. برو آوازی بخوان.
میلوتین : (ساز مینوازد و آواز میخواند)
من یک گروزی هستم
و بیش از ظرفیتم شراب مینوشم
من چیزی نیاموختهام بهجز
نواختن ساز و بریدن جیب مردم
و کشتن گاوها در مراتع
گاهی گندمی میچینم و
آن را میجوم، وقتی گرسنه باشم
مریم مقدس مرا ببخش!
زنخدمتکار: از مریم مقدس دست بردار. هیچ کس موقع شنیدن این ترانه میل به نوشیدن مشروب ندارد. ترانهی شادی بخوان.
میلوتین : (آواز میخواند)
موقعی که یوخن بروت از شبکاری برگشت
دو ساعت قبل از پایان شیفاش بود.
همسرش درون بستر بود، بستر
ولی او تنها نبود
برادر یوخن با او درون بسترش بود
آنها با هم بودند
چنین است اگر زنان
قلبشان را زیاده از حد بگشایند
آنها باید نرم و لطیف
میان بازوان یک مرد باشند
صدای مردم: دوباره! دوباره!ا
میلوتین : مرد همسرش را نزد
دادوفریاد هم نکرد
به نرمی به او گفت: برخیز
خنجر از میان برکشید و
درون قلبش فرو برد.
چنین است اگر زنان
قلبشان را زیاده از حد بگشایند
آنها باید نرم و لطیف
میان بازوان یک مرد باشند
صدای مردم: (خندههای بلند، تشویق) یک آبجو به میلوتین بده، یک لیوان عرق برای میلوتین بیار. همه دعوت من هستند. میلوتین ترانه کشاورز فقیر را بخوان/ بخوان دیگه.
میلوتین : (ترانه کشاورز فقیر را میخواند)
خرمن ثروتمندان را کوبیدیم
وکوزهی شرابشان را پر کردیم
آنها کفش داشتند و ما گالش پوشیدیم
ولی عطش ما را کسی فروننشاند.
(صدای در) (ناگهان همه ساکت می شوند- سکوتی نفسگیر)
زنخدمتکار: (با خجالت) پدر، دنبال چیزی میگردید؟
اویگن: (خیلی آرام) من پیش کشیش بودم، پیش شهردار بودم، تقریبا همهی خانه ها را گشتم. ولی کسی اطلاعی از مردی که من به دنبالش میگردم، نداشت. (آرامتر) حالا تازه یادم میآید، که مولتس هم یک میلوتین بود. مادران دردیار ما به پسران کوچکشان، که هنگام غسل تعمید اسم میلوتین را برایشان انتخاب کردهاند، مولتس میگویند.
(همه ساکت میشوند)
میلوتین: (آهسته نزدیکتر میآید) تو که از قدیم میدانستی که اسم من مولتس است. ولی من اینجا خودم را میلوتین معرفی کردم. به دنبال من میگردی؟
اویگن: بله. من خیلی راه آمدهام تا با تو صحبت کنم.
میلوتین: همین الآن، اویگن؟
اویگن: همین الآن، اگر ممکن باشد.
میلوتین: نمیشود، اویگن. آنها نمیگذارند که من بروم. آنها به من پول میدهند تا برایشان آهنگ بنوازم و آواز بخوانم. اگر من آواز نخوانم، مردم هم مشروب نخواهند نوشید.
اویگن: تا کی باید اینجا آواز بخوانی؟
میلوتین: تا اینکه آخرین مشتری هم برود. خیلی طول میکشد، اویگن. آنها امروز حقوق گرفتهاند. تو خیلی عجله داری؟
اویگن: حالا دیگر نه. من صبر میکنم. از نیمه شب هم دیرتر خواهد شد؟
میلوتین: بله، خیلی بعد از نیمه شب، اویگن کوچک من.
اویگن: چرا به من میگوئی "اویگن کوچگ" مثل پدرت. آن وقتها.
میلوتین: این را من به همه کسانی میگویم، که مثل خودم بد نیستند.
مست اول: خوب دیگه، میلوتین، آواز بخوان. فردا هم میتونی اعتراف کنی.
مست دوم: این دو نفر را راحت بذار. مگر نمیبینی که آنها مدتهاست که همدیگر را می شناسند.
میلوتین: بهتر است که تو بروی، اویگن. اینجا جتی تو نیست. برو توی اطاق من و منتظر باش. یا اینکه جای دیگری داری؟
اویگن: من جای دیگری ندارم. تو کجا زندگی میکنی؟
میلوتین: من پیش بیوهزنی به نام "باسکولایت[17]" زندگی میکنم. برو آنجا و سراغ اطاق مرا بگیر. او تو را به درون اطاق من هدایت میکند. حتما آنجا منتظر من باش.
اویگن: من حتما منتظرت خواهم شد.
زنخدمتکار: آهای میلوتین، بیا بخوان، بخوان دیگه. تمام ترانههائی را میدانی، بخوان. مردم میخواهند چیزی بنوشند.
میلوتین: من یک گروزی هستم
و بیش از ظرفیتم شراب مینوشم ... (آهسته به پایان برسد و آهستهتر شود)
(تغییر فضا- بیرون)
اویگن: اطاق مولتس خیلی ساده بود: تختخوای درون آن بود، به جای میز یک صندوق داشت، صندلی نداشت، یک میخ به دیوار کوبیده بود، برای ویلناش و در جوار میخ تصوصری از مریم مقدس آویزان کرده بود. این تصویر یک بار از وسط پاره شده بوده و مولتس آن را با نوار چسبی چسبانده بود. من آن را برداشته و بوسیدم، زیرا که این تصویر متعلق به برادرم مولتس بود. مولتس کوچک. همان مولتسی که با من آن بالا در بایتا چمباتمه میزد. نه اسقف، نه کشیش، نه آن مردمان متدین او را نشناختند. باوجودیکه اینها همه برای من غریبه بودند، ولی آنها مرا به یاد حجرهام در صومعهی سونتور میانداختند. ووقتی که چند دقیقه آنجا ماندم، واقعا تصور میکردم، که درون حجرهی خودم در صومعهی سونتور نشستهام.
تغییر فضا – میکده- اینجا صدای آواز یک گروه کر شنیده می شود که آهسته ولی گویا آوازی میخوانند، در همین موقع صدای زنخدمتکار میکده با شدت شنیده میشود)
زنخدمتکار: بیائید، من اینجا مقداری غذا پختهام. شما حتما گرسنهاید... اول خوب غذایتان را بخورید، من نمیدانم شما از میلوتین چه میخواهید. نمیخواهم هم بدانم. ولی یک چیز به شما بگویم: کاری باهاش نداشته باشید. او تا حالا کار بدی انجام نداده است. آخ، چه میگویم، کار بد کدام است. این مرد خود یکی از قدیسین است. نه، من هیچ خجالت نمیکشم، که این را بگویم. اگر میخواستم، چیزهائی میگفتم، که تا حالا به هیچ کس نگفتهام...
اویگن: این چیزها را به من بگوئید.
زنخدمتکار: او همه چیزش را به کودکان هدیه میدهد. شما موقعی که به دنبال میلوتین میگشتید، از کودکان چیزی نپرسیدید، درست است؟ هر بچهای میتوانست به شما بگوید، که او کجا زندگی میکند. بعضیها او را احمق میدانند، چونکه او همه چیزش را هدیه میدهد. و هر موقع که وقت داشته باشد، با بچهها به گردش میرود. ولی من به عقاید خودم معتقدم: که او یک انسان نیمه مقدس است. کشیش ما خوشش نمیآید، که او با بچهها باشد، چونکه او مدتها در زندان بوده است.
اویگن: او در زندان بوده است؟
زنخدمتکار: شما این را نمیدانستید؟ ده سال در زندان بوده و ده سال هم در معدن کار کرده است و بیست سال هم است که برای ما اینجا کار میکند...
اویگن: با این احوال کسی او را نمی شناخت؟
زنخدمتکار: کسی او را نمی شناخت؟ من که دارم میگویم، فقط چند نفر در دهکده هستند، که او را نمی شناسند. و شما را هم به خانه همین چند نفر فرستادهاند. فکر نکنم، که کشیش اسم او را بداند.
اویگن: او اسمش را نمیداند. او فقط گفت، که همه اراذلواوباش را به اسم نمیشناسد.
زنخدمتکار: کشیش ولی به شما نگفت، که یکی از همین اراذل و اوباش، یعنی میلوتین پسر مرا به دانشگاه فرستاد. یولیوس مرا.
اویگن: یولیوس؟
زنخدمتکار: (گریان) او آخر و عاقبت خوشی نداشت. او با اسقف بگومگو داشت، به خاطر خطابههایش. بعدا هم رفته رفته به فساد کشیده شد. من دیگر چیزی از او نشنیدم. مثل اینکه رفته سربازی، باوجودیکه دیاکون شده بود. آخ. من خیلی چیزها میتوانم برایتان تعریف کنم. اینجا همه این چیزها را میدانند: خانمی که با درشکه آمد و اینجا، همینجا در همین اطاق پیش پای میلوتین زانو زد و از او تشکر کرد.
اویگن: من از این جریان چیزی نشنیدم.
زنخدمتکار: آنها نمیخواهند این را بپذیرند. در همین اطاق پیش پای میلوتین زانو زد و از او تشکر کرد، برای اینکه او ...
اویگن: مگر میلوتین برای این زن چهکار کرده بود؟
زنخدمتکار: میلوتین قدیم سارق بوده است. شما شاید این را بدانید. و این زن اسیر دست یک گروه از سارقین شده بود، که میلوتین هم عضو آنها بوده است. موقعی که میخواستند با این زن کاری بکنند، میلوتین این زن را از رسوائی نجات داده است. گویا زن جوان و زیبائی هم بوده است. میلوتین زن را مخفیانه آزاد میکند و پول زیادی هم به او میدهد. موقعی که زن اینجا بود، همه خوشحال بودند: زن همه آن پول را به میلوتین پس داد. و میلوتین؟ فکر میکنید، میلوتین با این پول چهکار کرد؟ او همه آن پول را به یکی از فقرای دهکده هدیه داد. بله، میلوتین چنین کارهائی انجام میداد. من که گفتم، او تا به حال کار بدی نکرده است. میلوتین آدم خوبی است.
(تغییر فضا – بیرون)
اویگن: موقعی که من منتظر میلوتین بودم، خیلی به این جمله فکر کردم: خیلیها در نفرت زندگی میکنند، درصورتی که فکر میکنند، مأوا در عشق دارند. و خیلیها فکر میکنند، که در نفرت زندگی میکنند، در صورتی که در عشق میزیند.
میلوتین نیامد و من به خواب رفتم. بعد از اینکه از یک خواب عمیق و طولانی بیدار شدم، خورشید به درون اطاق میتابید و میلوتین جلوی من روی لبهی تختخواب نشسته بود ...
(تغییر فضا – درون)
میلوتین: (آهسته) تمام شب را داشتم به این موضوع فکر میکردم، که تو چرا این سفر دورودراز را انجام دادهای تا مرا ملاقات کنی...
اویگن: من از خدا خواستم، تا آن انسانی را به من بنمایاند، که در این جهان از همه بیشتر به من شباهت دارد. و او نام تو را به من گفت.
میلوتین: (با عصبانیت) فکر میکنم، داری مرا مسخره میکنی...
اویگن: مرا ببخش، من این را نمیگویم که ...
میلوتین: ساکت شو. تو لازم نیست که به من چیزی بگوئی. برای من فرقی هم نمیکند، که تو چرا اینجا آمدهای. من خوشحالم که تو اینجائی. من واقعا آرزو داشتم که تو را بار دیگر ببینم. قدیما آن بالا، در بایتا اوقات خوشی داشتیم. شبها، وقتی که با هم مینشستیم. ببین، این را میشناسی؟
اویگن: توتون تو...
میلوتین: توتونی که در بایتا میکشیدیم... هنوز هم مایلی...؟ یک سیگار برایت بپیچم؟
اویگن: از آن وقت تا کنون، دیگر هیچ سیگار نکشیدم.
میلوتین: پس حالا یکی با من بکش. مایلی؟
اویگن: بله، یکی به من بده.
میلوتین: خوشمزه است؟
اویگن: بله. خوشمزه است.
(تغییر فضا – بیرون)
اویگن: بله، این سیگار به من مزه میداد. سیگاری که بعد از پنجاه سال، یک بار دیگر و برای آخرین بار در زندگیام کشیدم. باز هم همان طعم ملایم توتون سارقین را ته گلویم حس کردم. من دیگر با مولتس زیاد صحبت نکردم. او خسته بود و دراز کشید و به خواب رفت. من هم به قدمزدن در این دهکدهی کثیف پرداختم و با مردم صحبت میکردم. قلبم غمگین شد. مردم بگونا مولتس را دوست داشتند. باوجود این اسمش از این ده کوچهی بگونا که فقرا در آن سکونت داشتند، به بیرون درز نکرده بود. ولی مرا که همه میشناختند، کسی دوست نداشت. من میخواستم که برادرم میلوتین را به صومعهی خودمان ببرم. ولی مردم غروب جلوی خانه جمع شدند و بچهها با لباسهای مندرسشان از تختخوابهای کثیفشان بیرون آمده و جلوی خانهی باسکولایت بیوه جمع شدند. مولتس لبخندی زد و از این بابت عذرخواهی کرد. من هم از آن دهکده رفتم و از طریق خیابانهای جانبی به "گروزستان" برگشتم. موقعی که برگشتم، حتی در صورت برادرانم در صومعهی سونتور نیز تمسخر نقش بسته بود. زیرا این شایعه که مرا فریب دادهاند، قبل از من به آنجا رسیده بود. ولی هیچ کس درک نمیکرد، که مرا فر یب نداده بودند. من به یکی از صومعههایمان در آن بالا، در بایتا رفتم و به کنج عزلت نشستم و به زوزهی باد گوش دادم. همانطور که در ایام جوانیام، زوزه میکشید و پستانهای لاغر گاوها را تماشا میکردم و بقیه زندگیام را به دعا و نیایش میگذراندم و به این جمله میاندیشیدم:
خیلیها در نفرت زندگی میکنند، درصورتی که فکر میکنند، مأوا در عشق دارند. و خیلیها فکر میکنند، که در نفرت زندگی میکنند، در صورتی که در عشق میزیند.
[1] Mönch und Räuber
[2] Eugen
[3] Mulz Milutin
[4] Bunz
[5] Agnes
[6] Raimund
[7] Witwe Baskoleit
[8] Baitha
[9] Dukaten نوعی سکه
[10] Beguna
[11] آنها به دنبال اسم بگونا در کتب و نقشهها میگردند و این اسامی، اسم شهرها و دهاتی است که با (ب) شروع میشوند.
[12] دیاکون پائینترین ردهی مذهبی و روحانی در کلیسای کاتولیک است.
[13] Suntor
[14] Grusen
[15] Sprengel
[16] Jadwiga
[17] Baskoleit
در باره حقیقت - مقاله ای کوتاه از لسینگ
درباره حقیقت نویسنده: گوتهلد افرایم لسینگ مترجم: شاپور چهارده چریک کسی که مایل است غیرحقیقت را برخلاف عقاید درونی خویش ولی با نیت خوش و با تیزهوشی و قناعت به کرسی بنشاند، بینهایت ارزشمندتر است از کسی که بخواهد از بهترین و گرانبهاترین حقیقت با پیشداوری و داد و فریاد بر سر مخالفان خویش به روش روزانه و معمول دفاع کند. آیا این گروه نمیخواهند بیاموزند که این امر حقیقت ندارد، که تا کنون کسی نتوانسته دانسته و آگاهانه و با قصد قبلی سر خودش را کلاه بگذارد؟ من میگویم: این حقیقت ندارد. به این دلیل که این امر ممکن و میسر نیست. نه به دلایل دیگر. آنها چه میخواهند بکنند با این ایراد و بهانهها، با این سختگیریها. با این برنامههای از پیش تعیین شده؟ دروغهای خود را راست جلوه دهند، ما که میدانیم اینها دروغ هستند. آنها با این چیزها چه میخواهند؟ به جز اینکه
–
نه! برای اینکه من هم این حقیقت را باید به آنها بگویم؛ برای اینکه من هم باید معتقد شوم که آنها شهادت دروغ نخواهند داد و قضاوت دروغ نخواهند کرد: پس بهتر است من سکوت کنم و در این باره رأی ممتنع بدهم.
نه خود حقیقت، یعنی اگر کسی فکر کند که حقیقت در دست اوست، بلکه زحمت در راه کسب حقیقت، زحمتی که کسی میکشد تا به کسب حقیقت نائل آید، ارزش انسان را ثابت میکند. زیرا که قوای انسان نه با دانستن حقیقت، بلکه با تحقیقاتی که در راه حقیقت انجام میدهد، گسترش مییابند و در این قوا و نیروی انسانی تنها تکامل رشدیابنده انسان مستور است. مالکیت، انسان را آرام، سنگین و مغرور میکند. اگر خداوند در دست راستش تمامی حقیقتها را، و در دست چپش تنها جهد و کوشش در راه کسب حقیقت را پنهان کند - با این فرض که من همیشه و دائم در اشتباه باشم
–
و به من بگوید انتخاب کن! من با خضوع و فروتنی به دست چپش خواهم افتاد و خواهم گفت: پدر بده! حقیقت محض فقط مختص تو تنهاست.
زندگینامه گوتهولد افرایم لسینگ
زندگینامه گوتهولد افرایم لسینگ
از : تاریخ ادبیات جهان
نویسنده: کارل بوسه[1]
مترجم: شاپور چهارده چریک
مقدمه مترجم:
تعداد نویسندگان و شاعران آلمانی، که شهرت آنها را بتوان با شهرت "لسینگ" مقایسه کرد، از تعداد انگشتان یک دست هم کمتر است. همعصران "لسینگ" او را تحسین و تائید می کردند، "گوته و شیلر" تمجید و تحسین را به حد اعلی رسانده و او را یکی از خدایان مینامیدند. "کریستیان هاینریش اشمید[2]"(1766-1847) او را "شکسپیر ما" می نامید. "هاینریش هاینه[3]" (1797-1856) او را "آرمینیوس ادبیات[4]" مینامید. القاب زیادی به "لسینگ" داده شده است، از قبیل : ارسطوی ما، پدر ادبیات آلمانی، انقلابی واقعی، و ... ولی بهترین تمجید و تحسین را از "لسینگ" همانا "فریدریش انگلس"(1820-1895) به عمل آورد. "انگلس" که در صدد تحسین از "دوبرولیوبوف[5]" و "چرنیشفسکی[6]" نویسندگان انقلابی روسیه بود، این دو تن را "دو لسینگ سوسیالیستی" نامید.
"فرانتس مهرینگ[7]" (1846-1919) مورخ آلمانی کتابی دارد به نام "اسطوره لسینگ[8]" یا "کتاب لسینگ". تاریخ نگاری ادبیات مارکسیستی در حقیقت با این کتاب و با این مورخ شروع میشود. در جوامع ادبی سوسیالیستی "لسینگ" نقش اساسی و اصلی را بازی میکرد و شاید هم هنور این نقش را بازی کند. پدران سوسیالیست (مارکس و انگلس و دیگر بزرگان سوسیالیسم) هر گاه که بخواستند به کسی ارج و احترام بگدارند و او را بزرگ بخوانند،او را با "لسینگ" مقایسه می کردند، مانند مثالی که بالا زدیم.
"گوتهولد افرایم لسینگ" کیست؟ این لسینگ کیست، که نمایشنامههایش بعد از گذشت 225 سال هنوز در رادیوها و تلویزنها و تئاترهای آلمان و دیگر کشورها نمایش داده می شوند. این "لسینگ" کیست که از همان دوران جوانیاش در اوایل قرن هجدهم تا کنون همه او را به فرزانه بودن قبول دارند. برای اینکه بدانیم این "لسینگ" کیست، 227 سال به عقب برمیگردیم.
"گوتهولد افرایم لسینگ" در تاریخ 22 ژانویه 1729 در شهر "کامنتس" در ایالت "ساکسن" آلمان متولد شد و در 15 فوریه 1781 در سن پنجاهودوسالگی در شهر "براونشوایگ" آلمان در گذشت.
اصل و نسب "لسینگ" از نژاد "اسلاو" بوده ولی این خانواده به کلی در فرهنگ و ادب نژاد ژرمن حل شده و "ژرمانیزه" شده بودند، طوری که دیگر شاید روا نباشد که آنها را "اسلاو" بدانیم و بهتر است که گفته شود، که آنها از نژاد ژرمن بودند. درامها ، مقالات و نوشتههای تئوریک "لسینگ" بر ادبیات آلمان تاثیرات بسزائی گذاشتند. "گوتهولد افرایم[9]" دومین پسر خانوادهی پرجمعیت و چهارده نفری "لسینگ" بود.
پدرش "یوحان گوتفرید لسینگ[10]" (1693-1770) کشیش پروتستان و نویسنده مقالات مذهبی متعددی بود. مردان این خانواده از قرن شانزده میلادی به بعد همه کشیش بودهاند.
مادر وی "جاستین سالومه فلر" (1703-1777)[11] نام داشت، که دختر یک فقیه از ردههای میانی بوده است. این خانواده با این پیشینه، طبیعتا فرزندانشان را نیز مذهبی تربیت می کردند. و اینگونه بوده است تعلیم و تربیت "گوتهلود افرایم لسینگ".
"لسینگ" نخست در سال 1737 میلادی به مدرسه لاتین رفت و در تاریخ 22 ژوئن 1741 مدرسه لاتین را ترک کرده و به "مدرسه سلطنتی سنت افرا[12]" در شهر "مایسن[13]" رفت. "لسینگ" برای تحصیل در این مدرسه یارانه دریافت می کرد. وی در تاریخ 20 سپتامبر 1746 در دانشگاه لایپزیگ که آن زمان یکی از مهمترین مراکزعلمی و ادبی آلمان بشمار می رفت به تحصیل در رشته فقه و طب پرداخت، ولی در سال 1748 تحصیل را نیمه کاره گداشته و در ماه سپتامبر همان سال به برلین نقل مکان کرده و در سال 1750 در برلین ولتر را ملاقات کرد.
هنگامیکه "لسینگ" در ماه نوامبر 1748 وارد برلین شد، پشیزی پول نداشت و وضع لباس و پوشاکاش آنقدر نامناسب و رقتبار بود، که هر بینندهای را متاثر می کرد. وی از همان ابتدا شروع به کار کرد و به عنوان مترجم شروع به ترجمه کرد وچندی بعد به کمک پسر عمویش "مولیوس" فصلنامه ای به نام "مقالاتی در بارهی تاریخ و تئاتر[14]" را منتشر کرد، که هر سال چهار شماره از آن چاپ و منتشر میشد. آشنائی "لسینگ" با "ولتر" نیز به همین دوره بر میگردد. "لسینگ" برای "ولتر" شکوائیهای را به آلمانی ترجمه کرد، که "ولتر" علیه یک نفر آلمانی یهودی تبار به نام "هیرش[15]" نوشته بود.
"لسینگ" از همان ابتدای تحصیل اوقات خود را بیشتر با فلاسفه می گذراند تا با فقها. یکی از معاشرین و دوستان بسیار نزدیک "لسینگ" پسر عمویش "کریستلوب مولیوس[16]" (1722-1754) بود، که با وجود سن کمی که داشت باعث آشنا شدن "لسینگ" با بزرگان فرهنگ و ادب در برلین شد و یکی از علل آن که مولیوس به شهرت بیشتری نرسید،(عدهای مولیوس را نابغهی ناکام آلمانی می نامند) این بود که وی در سن 32 سالگی درگذشت.
"لسینگ" از سال 1751 تا 1753 در برلین در روزنامه "برلینر پرویلیگیرتن تسایتونگ"[17] به شغل ویراستاری مشغول بود که گاهی نیز مقالاتی راجع به کتب نو و جدید می نوشت و آنها را به خوانندگان معرفی می کرد. این روزنامه بعد ها نام خود را عوض کرده و به روزنامه "فوسیشه تسایتونگ[18]" شهرت یافت. موقعی که این روزنامه به این نام شهرت یافت، "لسینگ" گاهی ضمیمهای به آن اضافه می کرد، به نام "جدیدترین اخبار در باره طنز و لطیفه[19]" . "ولتر" و "لسینگ" مصاحبات و مباحثات زیادی با هم داشتند که ناشی از اختلاف نظر آنها در بارهی امور علمی بود.
"لسینگ" در تاریخ 29 آوریل 1752 در شهر "ویتنبرگ[20]" - که دو قرن قبل از لسینگ، "مارتین لوتر" در آنجا تزهای 95 گانهی خود را عرضه کرد. م.ـ موفق به کسب درجه علمی "ماگیستر[21]" شد، که تقریبا با "دکترای" امروزه مطابقت دارد.
مهمترین دلیل "فرارلسینگ" از لایپزیگ این بود که وی با یک اکیپ هنری که همه هنرپیشه تئاتر بودند، آشنا شده بود و برای سهولت کارهایشان ضمانت مالی این گروه را عهدهدار شده بود. این گروه هنری که "گروه نویبرین[22]" نام داشت، بالاخره ورشکست شده و لسینگ به علت فشاری که طلبکاران به او به عنوان ضامن گروه میآوردند، مجبور به ترک لاپیزیگ شده و به "ویتنبرگ" پناه آورد.
"لسینگ" در سال 1752 و بعد از اتمام تحصیلاش در "ویتنبرگ" دوباره به برلین برگشت و با "کارل ویلهلم راملر (1725-1798)[23]" شاعر و فیلسوف آلمانی، آشنا شد و همچنین با "فریدریش نیکولای (1733-1811)[24]" شاعر و نویسنده و منتقد و مورخ آلمانی که بعدها دوستی عمیقی با لسینگ برقرار کرد. "لسینگ" در این دوره همچنین با "اوالد کریستیان فون کلایست (1715-1759)[25]" شاعر و افسر آلمانی و نیز با "یوحان گئورگ زولتسر (1720-1779)[26] فیلسوف سوئیسی آشنا شد. آشنائی "لسینگ" با "موزس مندلسون (172901786)[27] به دوستی عمیقی مبدل شد، که تا مرگ "لسینگ" در سال 1781 دوام داشت.
"لسینگ" در سال 1755 کتاب "خانم سارا سیمپسون[28]" را در شهر "پتسدام" هنگامی که در انزوا می زیست، نوشت و در همین سال، یعنی 1755 دوباره به "لایپزیگ" برگشت و یک سال بعد به سفری علمی و تحقیقاتی در هلند، انگلستان و فرانسه به عنوان همراه با "یوحان گوتفرید وینکلر[29]" پرداخت که چندین سال طول کشید. "وینکلر" که تاجر بود و از نظر مالی و پولی مشکلی نداشت، مخارج این سفر علمی را تامین کرد. این سفر به علت "جنگهای هفت ساله[30]" که از سال 1756 تا سال 1763 دوام داشت، زودتر از موعد مقرر پایان یافت.
هنگامی که "لسینگ" مجبور شد که سفر علمی خود را ناتمام بگذارد، فرصتی برایش پیش آمد تا با مشاهیر آن عهد از قبیل "یوحان ویلهلم گلایم" (1719-1803)[31] شاعر و نویسنده و همچنین با "کلوپ اشتک" (1724-1803) شاعر " و "کنراد اکهف" (1720-1787) هنرپیشه آشنا شود.
"لسینگ" یک بار دیگر در سال 1758 به برلین بازگشت و به کمک "فریدریش نیکولای" و "موزس مندلسون" نشریهای به نام "نامههائی دربارهی ادبیات جدید[32]" را منتشر کرد، که از سال 1759 تا سال 1765 منتشر می شد. "لسینگ" در این مدت، گاهی یک تنه همهی کارهای این نشریه را از نوشتن مقالات تا تصحیح و ویراستاری و صفحهبندی آن را انجام می داد و هر چه درآمد داشت، صرف این روزنامه ها و نشریات می شد. علت انتشار چنین نشریهای نیز جو وطندوستی و غالبا ناسیونالیستی حاکم در برلین و اغلب شهرهای آلمان بود.
"لسینگ" زندگی بسیار ساده و فقیرانهای داشت. شاید همین امر باعث شد تا وی به مدت 5 سال، یعنی از سال 1760 تا 1765 به عنوان منشی "ژنرال تاونتسین[33]" به کار گماشته شود. این شغل نیز باعث شد تا "لسینگ" با خیال راحتتر به تحقیقات و نوشتناش ادامه دهد و بتواند به خانوادهاش که دائم در فقر مالی به سر می برد کمک کند. علت دیگر نیز آن بود، که در آن زمان نویسندگی به عنوان شغل به رسمیت شناخته نمی شد و نویسندگان از طریق شغلشان نمیتوانستند مخارج زندگیشان را تامین کنند و نویسندگی همیشه به عنوان یک شغل جانبی شناخته میشد. غالب نویسندگان آلمانی در این دوره یا دارای شغل دومی غیر از نویسندگی بودند، (مانند گوته که وزیر بود) تا بتوانند مخارج زندگیشان را تامین کنند، یا اینکه مانند لسینگ در فقر و فلاکت زندگی میکردند. باید توجه داشت که افکار و آثار "لسینگ" تحول عظیمی در ادبیات آلمان در نیمه دوم قرن هجدهم میلادی پدید آورد وبا این وجود "لسینگ" همیشه گرسنه و برهنه بود. همین امر "لسینگ" را نهایتا از نویسندگی خسته کرده و وی را به طرف "ژنرال" کشاند تا در یک محیط کاملا نظامی به عنوان منشی برای وی انجام وظیفه نماید."لسینگ" در این مدت گاهی با افسران به بازی با ورق می پرداخت. ولی با اینحال وی نتوانست به کلی نویسندگی را کنار بگذارد، بلکه از این شغل و درآمد حاصل از آن برای رفاه خود و خانواده و انتشار کتبش استفاده کرد. شیرینترین ثمر این دوره همانا نمایشنامه "مینا فون بارنهلم" می باشد.
"لسینگ" در سال 1765 یک بار دیگر به برلین میرود تا به عنوان کتابدار کتابخانه سلطنتی به کار گمارده شود. وی در همین دوران نیز کتاب "لااوکون" را مینویسد. ولی همه زحمات "لسینگ" برای کسب این شغل بیفایده است. زیرا که "فردریک کبیر[34] " پادشاه وقت پروس با این پیشنهاد مخالف است. علت این مخالفت نیز "ولتر" میباشد.
طوری که منابع آلمانی نوشتهاند، "فردریک کبیر" و "لسینگ" میتوانستند همدیگر را تکمیل کنند. ولی "ولتر" یک فرانسوی "بیکفایت" و "خرافاتی" کتابدار کتابخانه سلطنتی "فردریک کبیر" میشود و "لسینگ" دست خالی باز میگردد.
شاید سرنوشت بازی دیگری با "لسینگ" در پیش داشت. زیرا که کمی بعد از این جریان، پیشنهادی به "لسینگ" میشود تا به "تئاتر هامبورگ" رفته و شغل "دراماتورگی" این تئاتر نوبنیاد را عهدهدار شود. حقوقی که برای وی تایین شد، "800 تالر[35]"[36] در ماه بود.
"لسینگ" در اوایل سال 1767 به هامبورگ میرود، تا در تئاتر تازه تاسیس شده این شهر، کار کند. "لسینگ" دو سال، از سال 1767 تا سال 1769 در این سمت باقی میماند. ولی نه شهر هامبورگ و نه شغل "لسینگ" در تئاتر هامبورگ توانستند وی را در این شهر نگهدارند. باوجودی که وی به شهر هامبورگ اظهار علاقه میکرد. تئاتر هامبورگ ورشکست میشود و "لسینگ" دوباره بیکار. وی دوباره ناامید هامبورگ را ترک میکند. ولی اقبال و شانس "لسینگ" را تنها نگذاشتند.
گرچه وی نتوانست کتابدار کتابخانه سلطنتی "فردریک کبیر" گردد، ولی به پیشنهاد "ولیعهد براونشوایگ" شغل کتابداری "کتابخانه سلطنتی براونشوایگ" به وی واگذار میشود. حقوق و مواجبی که برای "لسینگ" دراین سمت در نظر گرفته می شود، 600 تالر میباشد. گذشته از این یک خانه و مخارج گرمنگهداشتن آن (بخاری و پختوپز) نیز با کارفرما میباشد. "لسینگ" در ماه آوریل 1770 وارد براونشوایگ می شود، تا کارش را در کتابخانه شروع کند.
"گوشهانزوای کتابخانه براونشوایگ" ولی مانع از آشنائی او با خانم "اوا کونیگ" نمیگردد. "اوا کونیگ" در این زمان 34 سال دارد و "لسینگ" 41 سال. "اوا کونیگ" بیوهی یک تاجراهل هامبورگ بوده است.
ولی تا ازدواج این دو نفر 6 سال دیگر سپری میشود. شش سالی که برای "لسینگ" گذشته از یک دورهی کوچک، که وی کتاب "امیلیا گالوتی" را به پایان رساند، شش سال پر از انتظار و تلخ بوده است. زیرا که "اوا کونیگ" نخست باید ارث و میراث و کارهای شوهروفات یافتهاش را به انجام برساند، تا زندگی فرزندانش را تامین کند.
"لسینگ" در این دوره، در این سالهای تلخ و پرانتظار، که در مقام مقایسه با سالیان قبل، فعالیت علمی و ادبی کمتری داشته، در هوای پر از گردوغبار کتابخانه کار میکرده، بدهکار بوده، و در انتظار ازدواج و عروسی با "اوا کونیگ" نشسته بود، گاهی به زندگی با دیده شک و تردید مینگریسته و از زندگی خسته شده بود. "لسینگ" که تا 40 سالگی بیمار نشده بود، اینک مریض می شود. بیماری قلبی، رماتیسم، سرگیجه، و نوعی بیماری چشمی او را رنج میدهند. او که همیشه شجاعانه در برابر این همه ناملایمتیهای زندگی، خصوصا در حوزه مالی ایستادگی کرده و همیشه خار مغیلان بر پا داشته، ضعیف و ضعیفتر می شود و نیروی محرکهاش را از دست میدهد. حتی سفر به ایتالیا، که "لسینگ" چند دهه انتظار آن را میکشید، نتوانست وی را در این لحظات شاد و آرام کند. زیرا که وی به عنوان "همراه ملوکانه" به این سفر رفته بود، و طبعا آزادیهای لازمه را نداشته است، تا هر آنچه را که او خود میخواست، انجام دهد و همه برنامهی سفر آنها طبق پروتکل انجام می شده است.
بالاخره در تاریخ 8 اکتبر1776 "گوتفرید افرایم لسینگ" با "اوا کونیگ" بیوه بازرگانی به نام "کونیگ" اردواج کرد.
اوا کونیگ[37]
"اوا کونیگ" کیست؟
"اوا کونیگ" در سال 1736 متولد شده و در سال 1778 درگذشت. وی همسر بازرگانی بود به نام "انگلبرت کونیگ[38]"، که بعد از فوت این بازرگان و 5 سال نامزدی با لسینگ، در سال 1776 به عقد "گوتهولد افرایم لسینگ" درآمد. "لسینگ" آن زمان مشهورترین نویسندهی آلمان بود. "اوا لسینگ" کمتر از 2 سال با "لسینگ" زندگی کرد و در روز 10 ژانویه 1778 در "ولفن بوتل" درگذشت. سرنوشت "اوا لسینگ" بسیار غمانگیز بود. شاید بتوان گفت، غمانگیزترین آنها در تاریخ ادبیات زنان آلمان. زندگینامهی "اوا کونیگ" یا "اوا لسینگ" را فقط میتوان از طریق زندگینامهی دو شوهر معروف وی دریافت. این نیز در تاریخ ادبیات آلمان، یا در تاریخ ادبیات زنان آلمان تازگی ندارد، و زنان زیادی در آلمان به سرنوشت وی دچار شدند و فقط اگر همسر معروفی داشتند، که کسی زندگینامهشان را بنویسد، (مانند انگلبرت کونیگ و لسینگ"، چند سطر یا چند صفحهای نیز در بارهی همسران آنها مینوشتند. در مورد "اوا لسینگ" نیز بدینگونه بود. تا "پاول رابه[39]" عزم را جزم کرده و زندگینامهی وی را نوشته و بدین طریق وی را از سایهی دو شوهر معروف و نامی بدرآورده و زحمات وی را مورد قضاوت حقیقی و واقعی خوانندگان قرار داد.
"پاول رابه" مینویسد: "اوا لسینگ" هیچ چیزی از همسرش "گوتهولد افرایم لسینگ" کمتر نداشت. وی همپایهی همسرش بود. و اضافه میکند که سرنوشت وی یکی از تراژیکترین سرنوشتهای زنان در تاریخ ادبیات جهان است و علت آن را نیز به جز مرگ زودهنگام و غمانگیز وی، این نکته میداند که این بانوی بزرگ همیشه در سایهی شوهرانش قرارگرفته و ارزش واقعی افکار و آثار و فعالیتهای وی به خوبی شناخته نشده است.
باری، شاید روا باشد که در اینجا چند سطری راجع به وی نگاشته شود، هرچند که ما هم با این کار خود، وی را در سایهی شوهرانش قرار میدهیم.
"اوا کونیگ" هنگامیکه همسر "انگلبرت کونیگ" بود، هفت فرزند از وی داشت. یکی از دوستان بزرگ و نزدیک این خانواده، "گوتهولد افرایم لسینگ" بود. این دوستی و رفتوآمدها چنان قوت گرفت، که به رسم و آئین مسیحیها، "لسینگ" پدرخواندهی آخرین فرزند "اوا و انگلبرت کونیگ" شد. هنگامیکه "انگلبرت کونیگ" در سال 1769 در بستر مرگ خوابیده بود، از "لسینگ" خواهش کرد، که مواظب همسر و فرزندانش باشد. "اوا" بعد از مرگ شوهرش، که تاجر "ابریشم و مخمل" بوده، تمام کارهای تجاری و بانکی و خصوصی شوهرش را عهدهدار شده و شرکت شوهرش را با موفقیت کامل اداره میکند. "لسینگ" در این سالها رفته رفته به عنوان "فرد معتمد و مورد اطمینان" "اوا کونیگ" درمیآید و این رابطه نیز رفته رفته به عشق تبدیل میشود. این دو در سال 1771 نامزد میشوند. ولی تا ازدواج آنها 5 سال پر از رنج و دوری برای این دو رقم زده میشود و آنها در سال 1776 با هم ازدواج میکنند. هنگام ازدواج، "اوا" 40 سال داشته و "لسینگ" 47 سال. یک سال بعد از ازدواج برای آنها سال خوبی بود. آنها همانند دوندههائی بودند، که قبل از شروع به دوندگی ریههای خود را از هوای پاک و تمیز پرمیکنند.
در روز کریسمس 1777 (24 دسامبر) "اوا کونیگ" که اینک خانم "لسینگ" یا "اوا لسینگ" خوانده می شد، پسری به دنیا آورد. شرایط وضع حمل چنان سخت و ناهموار بود، که این طفل نوزاد بعد از 24 ساعت درگدشت و "اوا لسینگ" نیز بالاخره دو هفته بعد از این وضع حمل در تاریخ 10 ژانویه 1778 درگذشت. خانم و آقای "لسینگ" جمعا 21 ماه با هم زندگی کردند.
"لسینگ" در تاریخ 31 دسامبر 1777، یک هفته بعد از فوت فرزندش و 10 روز قبل از فوت خانماش نامهای به پروفسور "اشنبورگ[40]" نوشت، که برای خوانندگانی که بعدها درکتابها این نامه را خواندند، باورنکردنی و غمناک و غمانگیز در ادهانشان باقی ماند. "لسینگ" دراین نامه مینویسد:
" ... خوشبختی من در این مورد (منظورش تولد و مرگ فرزندش است) کوتاهمدت بود. مرگ این کودک مرا غمگین کرد. مرگ این پسر! مرگ این پسر! گوئی که او همه چیز را دریافته و فهمیده بود. آری او فهمیده بود. باور نمیکنید که این کودک فهم و شعور داشت؟ و همین چند ساعت پدر شدن من مرا یک دنیا شاد و خوشحال کرد؟ باور بفرمائید، من میدانم که از چه چیزی صحبت میکنم. آیا این فهم و شعور نیست که این این طفلک را به زور گاز و انبر به دنیا آوردند؟ آیا این فهم و شعور نیست، که او این همه کثافت را در یافته بود؟ و او این را درک کرده و راهی یافته بود تا چند ساعت بعد با زندگی خداحافظی کند؟ خوب، گرچه او مادرش را هم به همراه خود خواهد برد، و البته امیدی هم برای زنده بودن و زنده نگهداشتن او نیست. من هم امید داشتم که زندگیام مانند زندگی دیگران خوب و خوش باشد. ولی این زندگی حالم را به هم زد.
"آدولف آشتاهر[41]" ادیب و نویسنده آلمانی قرن 19 در بارهی "لسینگ" مینویسد: " دورهی آخر زندگی لسینگ به نوعی طنز سیاه آمیخته است. گوئی که تمام آرزوهای لسینگ فقط به این علت برآورده می شوند تا زندگی او را تلختر کنند. در همان سالی که همسرش فوت کرد، لسینگ نیز در بگومگوهای حرفهای وارد شده و بحثهای زیادی شرکت میکند. در میان "مقالاتی در باره تاریخ و ادبیات" که در کتابخانه براونشوایگ (ولفن بوتل[42]) نوشته بود، قطعهای وجود داشت به نام "قطعهی ولفن بوتل[43]" که در اصل متعلق به یک محقق و پرفسور هامبورگی به نام "هرمان ساموئل رایماروس[44]" بود، که یک قرن قبل از "لسینگ" می زیست و یک "دایست[45]" بود و "دایست" ها به خدا اعتقاد دارند. ولی در این مقاله "رایماروس" هم وجود مسیح و هم "وحی الهی" را نفی کرده بود و اینک "لسینگ" این قطعهی کوچک یا مقاله را چاپ کرده است.
بعد از چاپ و انتشار این قطعه، هم "ارتودوکسها" و هم "لیبرالها" هر دو گروه به "لسینگ" حمله کردند. بخصوص بزرگترین رقیب و دشمن وی، که کشیشی بزرگی بود به نام "گوتسه[46]" به وی حملات زیادی میکرد. بدخواهان و دشمنان "لسینگ" بالاخره بدگوئی او را نزد بزرگان و شاهزادگان کردند و "لسینگ" "ممنوعالکلام" شد، یعنی اجازهی خطابه و سخنگوئی و سخنرانی را از کسی که در تمام عمرش کتاب نوشته و درسداده و سخنگفته، گرفتند.
"لسینگ" علیه این مکاران و حیلهگران وارد کارزار شد و میدان جنگ را به منظقهای کشاند، که دیگران یعنی دشمنانش اطلاعات کمتری از این میدان داشتند. این میدان جنگ و نبرد، عرصهی تئاتر بود. "لسینگ" در این میدان وعظ و خطابه میکرد. سخنرانی میکرد. مینوشت. نتیجهی این جنگ و نبرد کتابی شد به نام "ناتان دانا[47]"، که قطعا میتوان آن را از مهمترین کتب "لسینگ" بشمار آورد. این کتاب در سال 1779 به چاپ رسید.
"لسینگ" بعد از نگارش و چاپ این کتاب، چند کار کوچک تر انجام داد، ولی گوئی که دیگر بعد از درگذشت همسر و فرزندش، کمرش خم شده و نیروئی برایش باقی نمانده است، باوجودیکه هنوز جشن تولد پنجاهسالگیاش را نگرفته است. او به مرض خواب دچار میگردد. "بیدارترین مرد آلمان" در میان جمع، در خانه و خیابان به خواب میرود. گوئی خواب او را به همسر و فرزند از دست رفتهاش نزدیک میکند. تعدادی از دوستان هامبورگیاش وی را در سال 1780 و یک سال قبل از مرگش ملاقات کردند. آنها میگفتند، که به نظر میرسید که "لسینگ" همیشه در خواب است و نمیتواند بیدار بماند. اوائل سال 1781 برای چند هفته بینائیاش را از دست داد. گاهی کلمات را اشتباه انتخاب میکرد. قدرت نوشتن که مدتها بود که او را ترک کرده بود. گوئی که چشم و گوش و زبان و قلماش دیگر گوش به فرمان او نیستند.
"لسینگ" این بزرگمرد ادبیات جهانی ،بالاخره در روز 15 فوریه 1781 در سن 52 سالگی چشم از جهان فروبست و آلمان با مرگ وی یکی از بزرگترین ادیبان و یکی از بدشانسترین آنها را از دست داد.
ادیبی که تمام عمر به انتظار خوشی و خوشحالی خانوادگی و اجتماعی نشست. ادیبی که دلش میخواست که زن و فرزندانش او را دوره کنند و او با آنها بگوید و بخندد و زندگی کند و کتاب بنویسد. ولی این آرزوی او، همانند آرزوهای دیگرش برآورده نشد. "گوتهولد افرایم لسینگ" میراث ادبی و علمی بزرگی بر جای گذاشت.
جدول زمانی زندگی "لسینگ" و زمانهی او
غرض از نوشتن این سطور اطلاعاتی است که من (مترجم) در بارهی اوضاع سیاسی جهان، و همچنین اوضاع سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و ادبی آلمان در قرن 18 میلادی جمعآوری کردهام تا آنها را در اختیار خوانندگان فارسیزبان قرار دهم، تا درک پارهای از متون این کتاب برایشان مقدور گردد. مثلا موقعی که از جنگهای هفتساله در این کتاب صحبت می شود، باید خوانندهی فارسیزبان این اطلاعات را در اختیار داشته باشد، تا بداند که این جنگ چند سال طول کشید و چرا به وقوع پیوست و کدام کشورها در آن دخالت داشتند و نتیجه آن چه شد. زیرا که این جنگ نه تنها در زندگی "لسینگ" که در زندگی همه شعرا و نویسندگان اروپائی در قرن هجدهم اثر گذاشت و "لسینگ" به علت شروع همین جنگ مجبور به قطع سفر علمیاش شده و به آلمان بازگشت.
نوشته شود که در قرن 18 در ایران چه کسی در راس قدرت بود، کدام پادشاه؟ احتمالا نادر شاه افشار (1688- 1747)
تولد "لسینگ" در آلمان مصادف است با نبرد نادرشاه علیه شاه طهماسب دوم صفوی در ایران. به عبارت دیگر مرگ "لسینگ" که در سال 1781 اتفاق افتاد 6 سال بعد از پایتخت شدن تهران در سال 1786 میلادی به دست آقا محمد خان قاجار بود. پس زندگی "لسینگ" میان این دو واقعهی تاریخی قرار داشته است. یعنی اواخر دوره صفوی، تمام دوره افشاریه و اوایل دوره قاجار در ایران.
"لسینگ" حتی شعری دارد در بارهی نادر شاه، که این شعر به "سرود لسینگ" معروف شده است و از این قرار است:
Das Lessing-Lied:
Was frag´ ich nach dem Großsultan
“Und Mahomets Gesetzen
“Was geht der Perser Schlacht mich an
“Mit allen seinen Schätzen
“Was sorg´ ich ihrer Kriegsart
“Und ihrer Treffen halben
“Kann ich nur meinen lieben Bart
“Mit Spezereien salben
سرود لسینگ
چه میپرسم من از آن خان و سلطان
چه میپرسم من از یار مسلمان
چه میپرسم من از جنگهای ایران
چه میپرسم من از گنجهای ایران
چه میپرسم من از لشکرکشیها
چه میپرسم من از آدم کشیها
دگرباره همی گویم از این پس
نمایم ریش خود چرب و همین بس
|
سال |
واقعه |
|
1725 |
یوحان گوتفرید لسینگ، (پدرگوتهولد افرایم لسینگ) در این سال با "جاستین سالومه فلر" (مادر لسینگ) ازدواج کرد. |
|
1727 |
دوروتهآ سالومه لسینگ[48]، خواهر لسینگ متولد می شود. |
|
1729 |
در تاریخ 22 ژانویه 1729،گوتهولد افرایم لسینگ در شهر "کامنتس" متولد شد. |
|
1732 |
"یوحانس تئوفیلوس[49]" برادر لسینگ متولد می شود. |
|
1732 |
دولت بریتانیا مهاجرت به آمریکا را برای کارگران انگلستان ممنوع می کند. |
|
1733 |
پدر بزرگ لسینگ، (پدر مادرش) آقای "فلر" که بزرگترین کشیش شهر کامنتس بوده است،می میرد و پدرش اینک کشیش شده و نقش پدربزرگ را به عنوان کشیش بزرگ عهدهدار می شود. |
|
1733 |
"کریستف مارتین ویلاند[50] " متولد می شود. وی در سال 1813 درمیگذرد. |
|
1735 |
پدربزرگ لسینگ (پدر پدرش) که شهردار شهر کامنتس بوده، در می گذرد. |
|
1735 |
برادر دیگر لسینگ "گوتفرید بنجامین لسینگ" متولد می شود. |
|
1735 |
جان وایت[51] انگلیسی اولین دستگاه ریسندگی را اختراع می کند. از همین زمان نیز انقلاب صنعتی شروع می شود. |
|
1736 |
"اوا کاتارینا هاهن[52]" که بعد ها با لسینگ ازدواج می کند، در 22 مارس این سال متولد می شود. وی در سال 1778 درگذشت. |
|
1737 |
تاسیس دانشگاه گوتینگن[53] |
|
1739 |
برادر دیگر لسینگ "گوتلوب ساموئل لسینگ[54]" متولد میشود. |
|
1740 |
برادر دیگر لسینگ، "کارل گوتهلف[55]" متولد می شود. وی بعدها وظیفه انتشار کتب لسینگ را به عهده میگیرد و زندگینامه لسینگ را نیز می نویسد. |
|
1740 |
"ماریا ترزیا[56]" ملکه اطریش حکومت را بدست می گیرد (1740 – 1780) و فردریک دوم پادشاه پروس(1740-1786) می شود. |
|
1740 |
دولت پروس تصمیم میگیرد که از اعمال شکنجه خودداری کند. در همین سال نیز تعقیب زنان و شنکنجه و زندانی و سوزاندن آنها به عنوان جادوگر و ساحره در اطریش خاتمه می یابد. جنگ اول "شلزین[57]" شروع می شود و تا سال 1742 ادامه مییابد. |
|
1741 |
لسینگ در تاریخ 22 ژوئن 1741 در شهر مایسن" وارد مدرسه سلطنتی "سنت افرا" میگردد و اولین نوشتههای ادبیاش را به روی کاغذ میآورد . برادر دیگر لسینگ به نام "اردمان سالومو تراوگوت لسینگ[58]" متولد می شود. |
|
1742 |
اثر موسیقائی "گئورگ فریدریش هندل[59]"(1685-1759) به نام مسیح برای اولین بار اجرا می شود. |
|
1743 |
دومین جنگ "شلزین[60]" که تا سال 1745 ادامه می یابد. |
|
1744 |
"یوحان گوتفرید هرد[61]ر" متولد میشود. وی در سال 1803 درگذشت. |
|
1745 |
جنگ میان دول پروس و اطریش. |
|
1746 |
پایان دوره مدرسه "سنت افرا" برای لسینگ. در این سال لسینگ در دانشگاه لایپزیگ ثبتنام میکند. آغاز دوستی با پسر عمویش "مولیوس". لایپزیگ در این سال 26000 نفر سکنه داشته، و یکی از مهمترین مراکز علمی و ادبی و فرهنگی آلمان و اروپا بشمار می رود. |
|
1746 |
"یوحان کریستف گوتشد[62]" (1700-1766) در لایپزیگ به تحقیق و تفحص در متون ادبی و فلسفی میپردازد. "آبراهام گوتهلف کستنر[63]"(1719-1800) یکی از معلمین لسینگ است، که به وی ریاضیات میآموزد. معلم دیگر لسینگ، "یوحان آوگوست ارنستی (1707-1781)[64]" بود، که وی زبانشناسی و فقه را مدیون این معلم بود. |
|
1746 |
"یوحان سباستیان باخ"(1685-1750)[65] از سال 1723 مدیر و رئیس مدرسه "توماس[66]" در لایپزیگ می باشد. لایپزیگ در آن زمان نه تنها یکی از مهمترین مراکز علمی و ادبی بود، بلکه تنها مرکزی بود که افرادی مانند "گوتشد"، "باخ" "لسینگ" "کستنر" "ارنستی" و دیگر بزرگان علم و ادب به آنجا رفتوآمد داشتند. "لسینگ" در نامهای به مادرش مینویسد: "در لایپزیگ" میتوان تمام جهان را در ابعاد کوچکتر مشاهده و تجربه کرد. "مهرینگ" در همین رابطه گفته بود "تمام جهان در نهایت توسعه و پیشرفت خود را می توانیم در لایپزیگ مشاهده کنیم. |
|
1747 |
"لسینگ" در این سال نمایشنامهی "دانشمند جوان" را نوشته و اولین مقالاتش را در نشریات منتشر میکند. |
|
1748 |
در این سال نمایشنامهی "دانشمند جوان" بوسیلهی گروه هنری "نویبرین" برای اولین بار به روی صحنه می رود. |
|
1748 |
"دانیل چودوویکی"(1726-1803)[67] نقاش و صورتگری که آثار "لسینگ" را بعدها مصور کرد، یا روی سینی مسین حکاکی کرد، با "لسینگ" آشنا میشود. |
|
1749 |
"لسینگ" نمایشنامههای "یهودیها" و "روح آزاد" را می نویسد و به همکاری خود با روز نامه "فوسیشه تسایتونگ" تا سال 1755 ادامه میدهد. لسینگ در این سال اولین مقالات انتقادی خود را مینویسد . |
|
1749 |
در انگلستان قانونی وضع می شود، که سازمان کارگران نساجی و کارگران فلزکار اجازه ندارند در هم ادغام شوند. این اولین حرکت پرولتاریا برای تجمع و حرکت منسجم است. |
|
1749 |
"ی.حان ولفگانگ فون گوته" در 28 آگوست این سال در شهر فرانکفورت متولد می شود. وی در مارس 1832 در شهر وایمار درگذشت. |
|
1750 |
"لسینگ" در این سال به کمک پسر عمویش "مولیوس" فصلنامهی "مقالاتی در بارهی تاریخ و تئاتر " را تاسیس و منتشر میکند. |
|
1750 |
"ولتر" (1694-1778) وارد برلین میشود. |
|
1751 |
"لسینگ" برای ادامه تحصیل و کسب مدرک "دکترا" به "ویتنبرگ" میرود. |
|
1752 |
"لسینگ" موفق به کسب درجه "دکترا" شده و سرپرستی قسمت ادبی روزنامه"فوسیشه تسایتونگ" به وی واگدار میشود. |
|
1752 |
"لسینگ" ترجمهی"مقالات کوتاه ولتر" را از فرانسه به آلمانی تمام کرده و این کتابچه را منتشر میکند. |
|
1753 |
از سال 1753 تا 1755 شش قسمت از نوشتههای "لسینگ" منتشر می شوند. قسمت اول شامل اشعار، قسمت دوم شامل "نامههای انتقادی"، قسمت سوم شامل "نجات" قسمت چهارم تا ششم شامل درامهای وی میباشند. "لسینگ"در همین اوان نیز با "فریدریش نیکولای" صاحب یک موسسه انتشاراتی و کتابفروش آشنا میشود، که این آشنائی به دوستی عمیقی مبدل میگردد، خاصه اینکه این دو نفراز لحاظ کاری و شغلی نیز با هم مراوداتی داشتهاند. مقالهی "خرد مسیحیت" نوشته میشود. |
|
1754 |
"لسینگ" در این سال مجلهی "کتابخانهی تئاتر[68]" را منتشر میکند. این مجله تا سال 1758 دوام میاورد. وی در این سال با فیلسوف آلمانی و یکی از رهروان روشنگری در آلمان، یعنی با "موزس مندلسون" (1729-1786) آشنا میشود و علیه نظریات "ساموئل گوتهولد لانگه[69]" سخنرانی میکند. "مولیوس"پسر عمو و همکار و همرزم "لسینگ" در این سال در لندن وفات میکند و "لسینگ" نوشتههای "مولیوس" را منتشر میکند. |
|
1755 |
"لسینگ" در ماههای ژانویه و فوریه کتاب "میس سارا سیمپسون" را مینویسد و این نمایشنامه در ماه ژوئن همان سال در حضور شخص "لسینگ" در شهر "فرانکفورت/ اودر" به روی صحنه میرود. "لسینگ" در این سال با سعرائی از قبیل "یوحان ویلهلم لودویگ گلایم" و نیز با "کریستیان اوالد فون کلایست" آشنا می گردد. |
|
1755 |
"ژان ژاک روسو"(1712-1778)[70] یکی از مهمترین کتبش را به نام"در بارهی منشا و مبدا و اساس نابرابری بین انسانها[71]" منتشر میکند. "موزس مندلسون" در سال 1756 این کتاب را به آلمانی ترجمه کرد. |
|
1756 |
"لسینگ" اولین طرح کتاب "امیلیا گالوتی" را مینگارد. قسمتی از درام "رم آزاد شده" نگاشته می شود. "لسینگ" در این سال به "براونشوایگ" و "هامبورگ" و از آنجا به آمستردام (هلند) سفر میکند و با شروع جنگ به لایپزیگ برمیگردد. جنگهای هفتساله که بالاتر بدان اشاره کردیم، در این سال شروع شده و تا سال 1763 ادامه داشته است. در این جنگ، که در آن تقریبا تمام کشورهای اروپائی دخالت داشتند، فردریک دوم سعی میکرد که نه تنها اراضی و ممالکی را که در جنگهای قبلی تصرف و تصاحب کرده بود، نگه دارد، بلکه سعی داشت تا مناطق دیگری را نیز به آنها بیفزاید. در این سال در لندن اولین نمایشگاه صنعتی بر پا میگردد. در روسیه اولین تئاتر ملی به وسیلهی "ولکف[72]" و "دیمتریفسکی[73]" تاسیس می شود. "ولفگانگ آمادئوس موتسارت"[74] در 27 ژانویه این سال به دنیا میآید. وی در تاریخ 5 دسامبر 1791درگدشت[75]. |
|
1757 |
انگلستان شروع به تصرف هند کرده و سعی در مستعمره کردن این کشور دارد. |
|
1758 |
"لسینگ" دوباره به برلین بر میگردد. |
|
1759 |
"لسینگ" در نشریهای به نام "نامههاوی در بارهی ادبیات جدید" همکاری میکند. بعضی حکایات و مثل ها و اشعارش را میسراید. ضمنا "لسینگ" مشغول نوشتن کتابی در بارهی "فاوست" میباشد، که متاسفانه ناتمام باقی ماند. گوته، سالیان بعد و هنگامی که "لسینگ" دیگر در قید حیات نبود، تراژدی فاوست را نوشت و تا آخر عمرش بر روی این کتاب کار کرد. |
|
|
"فریدریش شیلر[76]"(1759-1805) در تاریخ 10 نوامبر این سال در "مارباخ[77]"متولد میشود. وی در تاریخ 9 مای 1805، در وایمار درگذشت. رمان "ولتر" با نام "کاندید" در این سال منتشر شد.
|
|
1760 |
"لسینگ" در نوامبر این سال به عنوان "منشی" به نزد "ژنرال تاونتسین[78]" میرود و مشغول به کار میگردد. "اردمان تراوگوت لسینگ" برادر لسینگ در این سال درمیگذرد. "کریستوف مارتین ویلاند[79]"(1733-1813) در این سال آثار شکسپیر (1564-1616) را به آلمانی ترجمه میکند. در همین سال آثار "روسو" مانند "قرارداد اجتماعی" یا "دربارهی تربیت" منتشر می شوند. |
|
1763 |
اولین طرح کتاب "مینا فون بارنهلم[80]" یکی از مهمترین آثار "لسینگ"بوسیلهی وی ریخته میشود. جنگ انگلستان و فرانسه برای نفوذ در آمریکای شمالی به نفع انگلستان خاتمه مییابد. قرارداد "هوبرتوسبورگ[81]" به جنگهای هفت ساله خاتمه میدهد. منطقه "شلزین[82]" دوباره و نهایتا به دولت پروس واگذار میگردد. نتیجه آن میشود که اتحاد سیاسی آلمان به خطر میافتد و دوگانگی بین دول و ملل اطریش و آلمان پدید میآید. |
|
1764 |
"لسینگ" بیمار شده و از شهر "برسلاو[83]" میرود. برادر دیگر "لسینگ"به نام "گوتفرید بنجامین" درمیگذرد. "یوحان یوآخیم وینکلمان[84]" کتاب پر ارزشی به نام "تاریخ هنر در عهد عتیق" که مهمترین اثر وی میباشد را منتشر میکند. ماشین بخار در همین سال از طرف "جیمز وات[85]" انگلیسی اختراع میشود. اولین نمایشگاه کتاب در شهر لایپزیگ افتتاح می شود. |
|
1766 |
"لسینگ" دوباره به برلین برگشته و شروع به نوشتن کتابهایش میکند. کتاب"لاکون یا حد و مرز نقاشی و شعر[86]" و نیز ادامه نوشتن "مینا فون بارنهلم". "یوحان کریستف گوتشد" که در سال 1700 متولد شده بود، در این سال درمیگذرد. |
|
1767 |
"لسینگ" در بهار این سال به هامبورگ میرود و در تئاتری که تازه در این شهر افتتاح شده به عنوان "مدیر دراماتورگی" شروع به کار میکند. کتاب "مینا فون بارنهلم" منتشر شده و در ماه سپتامبر همین سال در تئاتر هامبورگ در حضور شخص "لسینگ" برای اولین بار نمایش داده می شود. این نمایشنامه سپس در شهرهای وین و لایپزیگ نیز نمایش داده میشود. |
|
1768 |
در 25 نوامبر این سال تئاتر هامبورگ برای آخرین بار درهایش را به روی تماشاچیان بازمیکند. نمایشنامه "مینا فون بارنهلم" در بزرلین نمایش داده میشود. "لسینگ" روابطی با خانواده "کونیگ[87]" (که بعدها دختری از این خانواده را به عقد خود درآورد) و همچنین با خانواده "رایماروس[88]برقرار میکند. فیلسوف و زبانشناسی به نام "کریستیان آدولف کلوتس[89]" به شدت به "لسینگ" حمله زبانی کرده و نظریات وی را نقد میکند. |
|
1769 |
"لسینگ" هامبورگ را ترک میکند. "یوحان گوتفرید هردر[90]" یکی از بزرگان ادبیات آلمان کتاب "جنگلهای انتقادی[91]" را منتشر میکند، که در آن زبان به انتقاد از لسینگ میگشاید. "هردر" کتاب "گزارش سفر من در سال 1769" را منتشر میکند، سفری که او را به شهر "ریگا" کشاند. افکار و آثار"هردر" مژدهی رسیدن "دورهی ادبی "طوفان و هجوم[92]" را میدهند. |
|
1770 |
شروع کار "لسینگ" به عنوان کتابدار کتابخانه دوک بزرگ براونشوایگ "کارل فون براونشوایگ[93]" در تاریخ 7 مای این سال. پدر لسینگ در تاریخ 22 آگوست این سال وفات یافت. ملاقات "هردر" و لسینگ" . "لودویگ فان بتهوون[94]" موسیقیدان بزرگ در تاریخ 16 دسامبر این سال متولد می شود. وی در تاریخ 22 مارس 1827 درگذشت. |
|
1771 |
"لسینگ" در این سال با "اوا کاتارینا کونیگ[95]" نامزد کرده و در همین سال سفری به هامبورگ و برلین میکند. وی در این سال نیز به عضویت گروه "فراماسون[96]" درمیآید و مقالات مختلفی مینویسد. "کلوپ اشتوک" کتاب "اودن[97]" را انتشار میدهد که در سالها و دهههای آینده شاعران زیادی را تحت تاثیر قرار میدهد. |
|
1772 |
"لسینگ" کتاب "امیلیا گالوتی[98]" را چاپ کرده و این نمایشنامه را در "براونشوایگ" به روی صحنه میبرد. "کارل ویلهلم جروسالم" یکی از دوستان "لسینگ" در این سال خودکشی میکند. کشور لهستان برای اولین بار در سال 1772 بین روسیه، اطریش و پروس تقسیم میشود. تقسیم دوم در سال 1793 و تقسیم سوم در سال 1795 انجام میگیرد. در فرانسه "تفتیش عقاید[99]" طبق قانون ملغی میگردد. در شهر گوتینگن "گروهی به نام "اتحادیه گوتینگنی[100]" که از طرفداران کلوپ اشتوک بودند علیه ترویج فرهنگ فرانسوی در جامعه و خصوصا در دربار فعالیت میکنند و خواستار تجدد در ادبیات آلمان هستند. "هردر" کتابی مینویسد به نام " منشا زبان[101]". |
|
1773 |
"لسینگ" سلسله مقالاتی به نام "تاریخ ادبیات[102]" مینویسد که به نام "نسخه ولفن بوتل" معروف میشوند. "گوته" کتاب "گوتس برلیشینگن[103]" را منتشر میکند. |
|
1774 |
"گوته" کتاب "ورتر جوان[104]" را منتشر میکند. |
|
1775 |
"لیسنگ" به برلین و درسدن و وین یک مسافرت ادبی ترتیب میدهد. در آمریکای شمالی "نهضت استقلالطلبی" 13 مستعمرهی انگلیسی تحت فرمان "جرج واشینگتن[105]" علیه دولت انگلستان به وقوع میپیوندد که تا سال 1783 نیز دوام دارد. شورای مرکزی استان هسن (در آلمان) 12800 نفر را به عنوان مزدور به دولت انگلستان میفروشد تا در آمریکا به جبهه جنگهای داخلی فرستاده شوند. دولت انگلستان جمعا 30000 مزدور را از آلمان میخرد تا آنها را در جبهههای جنگهای داخلی علیه استقلال طلبان وارد کند. در وایمار "کارل آگوست" امور را به دست میگیرد و از "گوته" نیز دعوت میکند تا در دولت وی نقشی به عهده گیرد. "گوته" نیز قبول کرده و به وایمار میرود. |
|
1776 |
"لسینگ" در این سال در ولفن بوتل کار میکند. وی در تاریخ 8 اکتبر این سال با "اوا کاتارینا کونیگ" (نامزدش) ازدواج میکند و در همین سال نیز مجموعه مقالات فلسفی دوست و همکارش "جروسالم" را که در سال 1772 خودکشی کرده بود، منتشر میکند. کنگرهای متشکل از 13 ایالت آمریکا، بیانیهی استقلال این ایالات را که "توماس جفرسون[106]" پیشنهاد کرده بود، قبول میکند. در این بیانیه حقوق بشر نیز گنجانده شده است. "فریدریش ماکسیمیلیان کلینگر[107]" نمایشنامهای را به نام "طوفان و هجوم" منتشر میکند که نام این کتاب به یک نهضت ادبی که نهایتا به دورهی ادبی "طوفان و هجوم[108]" معروف میگردد، نهاده میشود. |
|
1777 |
"لسینگ" اولین مقالات در باره کتاب "تربیت انسان[109]" را منتشر میکند. در تاریخ 7 مارس این سال مادر "لسینگ" درمیگذرد. در کریسمس سال 1777 اولین فرزند "لسینگ" که پسر بود متولد میشود، ولی بعد از 24 ساعت این کودک میمیرد. |
|
1778 |
در تاریخ 8 آگوست این سال "اوا کونینگ" که بعد از ازدواجش با "لسینگ" به نام خانم "اوا لسینگ" معروف شد، درمیگذرد. "لسینگ" به هامبورگ میرود. مقالات و کتب زیادی مینویسد، منجمله 5 مقاله در بارهی "فراماسونری". "ولتر" و" ژان ژاک روسو" هر دو در این سال درگذشتند. |
|
1779 |
"لسینگ" کتاب "ناتان دانا[110]" را منتشر میکند. "گوته" نسخهی نثر نمایشنامه "ای فی گنی[111]" را منتشر کرده و به روی صحنه میبرد. |
|
1780 |
"لسینگ" کتاب "تربیت انسان" و چند کتاب دیگر را به اتمام رسانده و منتشر میکند. فیلسوف و نویسندهی آلمانی "قریدریش هاینریش یاکوبی[112]" در ولفن بوتل به ملاقات "لسینگ" میرود. در اطریش "ژوزف دوم[113]" سلطنت میکند. |
|
1781 |
در این روز، راس ساعت 7 شب، "گوتهولد افرایم لسینگ" در براونشوایگ درمیگذرد. کتاب "تئاتر آقای دیدروت[114]" بعد از وفات "لسینگ" برای بار دوم چاپ و منتشر میشود. |
آثار "لسینگ"
was ein Buch sei bekümmert mich immer weniger; was es mir bringt, was es in mir aufregt, das ist die Hauptsache. (Goethe an Zelter)
این سؤال که کتاب چیست، برای من مهم نیست، مهم این است که محتوای آن چیست و چه چیزی را در درون من زنده میکند. (گوته به تسلتر)
· دانشمند جوان (1748)
· روح آزاد (1749)
· یهودیها (1749)
· ساموئل هنسه (1749)
· کتابخانه تئاتر (1754)
· مقالات مختلف (1753-1755)
· نامهها (1753)
· نجات (1754)
· خانم سارا سیمپسون - تراژدی (1755)
· وادمکوم (1754)
· نامههای ادبی (1759)
· مقالاتی در باره افسانهها (1759)
· فیلوتاس – تراژدی (1759)
· لا اوکون (1766)
· نامههایی با محتوای عتیقه (1768-1769)
· چگونه قدیمیها مرگ را ساختند (1769)
· مینا فون بارنهلم – نمایشنامه (1767)
· دراماتورگی هامبورگی (1767-1768)
· امیلیا گالوتی (1772)
· دربارةی ثبوت روح و نیرو (1778)
· اعتراض (1778)
· حکایت (1778)
· آنتی گوتس (1778)
· ناتان دانا (1779)
· ارنست و فالک (1778)
· تربیت انسان (1780)
حکایات لسینگ
Auf einem feurigen Rosse flog stolz ein dreister Knabe daher. Da rief ein wilder Stier dem Rosse zu: "Schande! Von einem Knaben ließ ich mich nicht regieren!"
"Aber ich", versetzte das Roß. "Denn was für Ehre könnte es mir bringen, einen Knaben abzuwerfen?"
حکایت اسب چموش و گاو
جوانی بر پشت اسب چموشی نشسته بود و به سرعت باد می تاخت. گاوی وحشی او را مخاطب قرار داده و گفت: "حیف از تو! اگر من جای تو بودم، نمی گذاشتم جوانی نورس بر من تسلط یابد!"
اسب در جواب گفت: "ولی حالا که نیستی!" این چه شهرتی برای من دارد، که جوان نورسی را بر زمین کوبم؟
Der Affe und der Fuchs
"Nenne mir ein so geschicktes Tier, dem ich nicht nachahmen könnte!" so prahlte der Affe gegen den Fuchs. Der Fuchs aber erwiderte: "Un du, nenne mir ein so geringschätziges Tier, dem es einfallen könnte, dir nachzuahmen."
Schriftsteller meiner Nation! - Muß ich mich noch deutlicher erklären?
حکایت میمون و روباه
میمونی به روبهی گفت: "حیوانی نیست که من نتوانم از او تقلید کنم."
روبه در جوابش کفت: "ابله ترین حیوانات هم به خود اجازه نمی دهند، از تو تقلید کنند."
نویسندگان عزیز کشورم! آیا باید واضح تر صحبت کنم؟
Der Esel mit dem Löwen
Als der Esel mit dem Löwen des Äsopus, der ihn statt seines Jägerhorns brauchte, nach dem Walde ging, begegnete ihm ein anderer Esel von seiner Bekanntschaft und rief ihm zu: "Guten Tag, mein Bruder!" -
"Unverschämter!" war die Antwort. -
"Und warum das?" fuhr jener Esel fort. "Bist du deswegen, weil du mit einem Löwen gehst, besser als ich, mehr als ein Esel?"
حکایت خر و شیر
خری شیری را در جنگلی همراهی می کرد، که خر دیگری را دید.
خر دوم گفت: "سلام، برادر."
خر اول در جواب گفت: " چه گستاخ"
خر دوم گفت: چرا؟ چرا این سلام مرا به گستاخی تعبیر می کنی؟" فکر می کنی که تو بالاتر یا بهتر از یک خر هستی، چون داری شیری را مشایعت می کنی."
Der Esel und der Wolf
Ein Esel begegnete einem hungrigen Wolfe. "Habe Mitleid mit mir", sagte der zitternde Esel, "ich bin ein armes krankes Tier; sieh nur, was für einen Dorn ich mir in den Fuß getreten habe!"
"Wahrhaftig, du dauerst mich", versetzte der Wolf. "Und ich finde mich in meinem Gewissen verbunden, dich von deinen Schmerzen zu befreien."
Kaum ward das Wort gesagt, so ward der Esel zerrissen.
حکایت خر و گرگ
خری گرگ گرسنه ای را دید. خر لرزان گفت: به من رحم کن. من حیوانی ضعیف و بیمار هستم. به پایم بنگر که چگونه خاری در آن فر رفته است و مرا آزار می دهد.
واقعا. من برای تو متاسفم. من در نزد وجدان خودم خجولم و باید که تو را از این درد و رنج و محنت برهانم.
هنوز گرگ کلمه آخر را بر زبان نرانده بود که به خر حمله کرده و او را از هم درید.
Der Fuchs
Ein verfolgter Fuchs rettete sich auf eine Mauer. Um auf der andern Seite gut herabzukommen, ergriff er einen nahen Dornstrauch. Er ließ sich auch glücklich daran nieder, nur daß ihn die Dornen schmerzlich verwundeten. "Elende Helfer", rief der Fuchs, "die nicht helfen können, ohne zugleich zu schaden!"
حکایت روباه
روبهی که تحت تعقیب بود به بالای دیواری پرید تا خود را نجات دهد. روباه برای پائین آمدن از دیوار از گیاه خارداری که در سایه دیوار رشد کرده بود آویزان شد. ولی خار این گیاه درد شدیدی در او ایجاد کرد.
روباه گفت: "ای امدادگران لعنتی. " اینها نمی توانند به کسی کمک کنند، مگر زمانی که لطمه ای هم به او بزنند. "
Der Hamster und die Ameise
"Ihr armseligen Ameisen", sagte ein Hamster. Verlohnt es sich der Mühe, daß ihr den ganzen Sommer arbeitet, um ein so Weniges einzusammeln? Wenn ihr meinen Vorrat sehen solltet! - -"
"Höre", antworibete eine Ameise, "wenn er größer ist, als du ihn brauchst, so ist es schon recht, daß die Menschen dir nachgraben, deine Scheuern ausleeren und dich deinen räuberischen Geiz mit dem Leben büßen lassen!"
حکایت موش و مور
موشی به مورچه ای گفت: ای فلک زده ها! آیا این زحمتی که شما سراسر تابستان می کشید، هیچ ارزش آن را دارد، که شما این مقدار کم آذوقه ای را که جمع آوری می کنید، ذخیره نمائید؟ شما باید انبار آذوقه مرا ببینید.
مورچه در جواب موش گفت: "گوش کن، اگر انبار آذوقه تو بزرگتر از گرسنگی تو باشد پس آدمیان حق دارند که آشیانه تو را ویران کنند، انبار تو را تهی کرده و حق تو را کف دستت بگذارند و جان تو را تهدید کنند.
Der Hirsch und der Fuchs
Der Hirsch sprach zu dem Fuchse: "Nun weh uns armen schwächeren Tieren! Der Löwe hat sich mit dem Wolfe verbunden."
"Mit dem Wolfe?" sagte der Fuchs. "Das mag noch hingehen! Der Löwe brüllt, der Wolf heult und so werdet . ihr euch noch oft beizeiten mit der Flucht retten können. Aber alsdenn, alsdenn möchte es um uns alle geschehen sein, wenn es dem gewaltigen Löwen einfallen sollte, sich mit dem schleichenden Luchse zu verbinden."
حکایت گوزن و روباه
گوزنی به روباه گفت: "وای بر حال و احوال ما حیوانات ضعیف، شیر و گرگ با هم متحد شده اند."
روباه پرسید: "شیر با گرگ متحد شده است؟"
آها! شیر می غرد و گرگ زوزه می کشد. به همین دلیل شاید شما بتوانید گاهی از دست آنها فرار کرده و خود را نجات دهید. ولی وای به حال ما حیوانات اگر این شیر خود را با لوکس متحد کند، که بی سر و صدا شکار می کند.
Der Knabe und die Schlange
Ein Knabe spielte mit einer zahmen Schlange. "Mein liebes Tierchen", sagte der Knabe, "ich würde mich mit dir so gemein nicht machen, wenn dir das Gift nicht benommen wäre. Ihr Schlangen seid die boshaftesten, undankbarsten Geschöpfe! Ich habe es wohl gelesen, wie es einem armen Landmanne ging, der eine, vielleicht von deinen Ureltern, die er halb erfroren unter einer Hecke fand, mitleidig aufhob und sie in seinen erwärmenden Busen steckte. Kaum fühlte sich die Böse wieder, als sie ihren Wohltäter biß; und der gute freundliche Mann mußte sterben." "Ich erstaune", sagte die Schlange, "wie parteiisch eure Geschichtschreiber sein müssen! Die unsrigen erzählen diese Historie ganz anders. Dein freundlicher Mann glaubte, die Schlange sei wirklich erfroren, und weil es eine von den bunten Schlangen war, so steckte er sie zu sich, ihr zu Hause die schöne Haut abzustreiten. War das recht?" "Ach, schweig nur", erwiderte der Knabe. "Welcher Undankbare hätte sich nicht zu entschuldigen gewußt!" "Recht, mein Sohn", fiel der Vater, der dieser Unterredung zugehört hatte, dem Knaben ins Wort. "Aber gleichwohl, wenn du einmal von einem außerordentlichen Undanke hören solltest, so untersuche ja alle Umstände genau, bevor du einen Menschen mit so einem abscheulichen Schandflecke brandmarken lässest. Wahre Wohltäter haben selten Undankbare verpflichtet; ja, ich will zur Ehre der Menschheit hoffen - niemals. Aber die Wohltäter mit kleinen eigennützigen Absichten, die sind es wert, mein Sohn, daß sie Undank anstatt Erkenntlichkeit einwuchern."
حکایت پسرک و مار
پسرکی در حال بازی با ماری اهلی بود. پسرک به مار می گفت: "عزیزم، من نمی توانستم با تو اینگونه رفتار کنم، اگر دندانهای سمی تو را نکشیده بودند. شما مارها بدطینت ترین و ناسپاس ترین حیوانات روی زمین هستید. شاید در جائی خوانده باشی که چه بلائی بر سر مردی آمد که یکی از شما را، که شاید جد و نیای تو بوده،و از فرط سرما، در گوشه ای زیر خار و خاشاک خزیده بود، بیرون آورده و زیر سینه ی گرم خود قرار داد. مار تاره گرم شده بود، که ناجی خود را گار گرفت و باعث مرگ این مرد خوش طینت شد.
مار گفت: " ولی من تعجب می کنم، که مورخین شما، چقدر به نفع شما انسانها نوشته اند. مورخین مارها این جریان را طور دیگری نوشته اند. این مرد خوش طینت می پنداشته که مار واقعا یخ زده و مرده است. از آنجائی که این مار خوش خط و خال نیز بوده است، مرد خوش طینت آن را برداشته تا در خانه پوست زیبایش را بکند.
پسرک در جواب مار فقط گفت: خاموش. خفه شو. کدامین انسان یا حیوان قدر ناشناسی است که نداند
چگونه باید خود را معذور بداند.
ناگهان پدر پسرک، که به این گفتگو گوش می داد، گفت: "درسته پسرم، ولی اگر تو موقعی از یک ناسپاسی بزرگ چیزی شنیدی، همه جوانب را باید در نظر بگبری، قبل از اینکه تو انسانی را با یک چنین سخنی برنجانی. نیکوکاران به ندرت (به شرافت انسانی قسم) به هیچ وجه خود را ناسپاس نشان نمی دهند. ولی پسرم! نیکوکارانی که کمی هم به منافع خود توجه می کنند، ناسپاسی را به جای توجه کشت می کنند.
Der Löwe mit dem Esel
Als des Äsopus Löwe mit dem Esel, der ihm durch seine fürchterliche Stimme die Tiere sollte jagen helfen, nach dem Walde ging, rief ihm eine naseweise Krähe von dem Baume zu: "Ein schöner Gesellschafter! Schämst du dich nicht, mit einem Esel zu gehen?" - "Wen ich brauchen kann", versetzte der Löwe, "dem kann ich ja wohl meine Seite gönnen."
So denken die Großen alle, wenn sie einen Niedrigen ihrer Gemeinschaft würdigen.
حکایت شیر و خر
هنگامی که شیر، سلطان جنگل به همراه خری به بیشه ای رفتند، تا خر با صدای انکر الاصواتش حیوانات را فراری دهد، تا شیر آنها را شکار کند، کلاغ دانائی شیر را مخاطب قرار داده و گفت:
"به به، چه جماعت زیبائی! خجالت نمی کشی، که خری را به جرگه ی خویش راه داده ای؟
شیر کفت: "هر گاه که به کسی نیاز دارم، او را در جرگه ام وارد می کنم."
بزرگان همه اینگونه می اندیشند، هنگامی که کسی کوچکتراز خود را می نوازند.
[1] Carl Busse: Geschichte der Weltliteratur
[2] Christian Heinrich Schmidt
[3] Heinrich Heine
[4] آرمینیوس که از سال 17 قبل از میلاد تا سال 21 بعد از میلاد می زیست شکست سختی به دولت روم داد و 3 هنگ آنان را تارومار کرد.
[5] Dobroljubow
[6] Tschernyschewski
[7] Franz Mehring
[8] Lessing-Legende
[9] Gothold Ephreaim Lessing
[10] Johann Gottfried Lessing
[11]Justine Salome Feller
[14] Beiträge zur Historie und Aufnahme des Theaters
[15] Hirsch
[16] Christlob Mylius
[17] Berlinische Privilegierten Zeitung
[18] Voss’sche Zeitung
[19] Das Neueste aus dem Reiche des Witzes
[20] Wittenberg
[22] Neuberin
[25] Ewald Christian von Kleist
[26] Johann Georg Sulzer
[27] Moses Mendelssohn
[28] Miss Sara Sampson
[30] در "جنگهای هفت ساله" دول پروس و بریتانیای کبیر در یک طرف و اطریش، فرانسه و روسیه در طرف دیگر قرار داشتند. بریتانیا و فرانسه برای اعمال قدرت و در دست داشتن بازار در آمریکای شمالی و هند در این جنگ دخالت داشتند.
[31]Johann Wilhelm Ludwig Gleim
[32] Briefe, die neuste Literatur betreffend
[33] General Tauentzien
[34] Friedrich der Große, der alte Fritz genannt. (1712-1786) König der Preußen.
[35] Thaler , Taler
[36] "تالر" واحد پولی بوده که در اغلب کشورهای اروپائی بعد از سال 1484 میلادی رواج داشت.
[37] Eva König von Paul Raabe, Ellert & Richter Verlag,
[38] Engelbert König
[39] Paul Raabe
[40] Eschenburg
[41] Adolf Stahr (1805-1876)
[42] Wolfenbüttel
[43] Wolfenbüttler Fragmente
[44] Hermann Samuel Reimarus (1694-1768)
[45] Deist, von Deismus
[46] Goeze
[47] Nathan der Weise
[48] Dorothea Salome Lessing
[49] Johannes Theophilus Lessing
[50] Christoph Martin Wieland
[51] John Wyatt
[52] Eva Katharina Hahn
[53] Universität Göttingen
[54] Gottlob Samuel Lessing
[55] Karl Gotthelf Lessing
[56] Maria Theresia
[57] Erster Schlesischer Krieg
[58] Erdmann Salomo Traugott Lessing
[59] Georg Friedrich Händel
[60] Zweiter Schlesischer Krieg
[61] Johann Gottfried Herder
[62] Johann Christoph Gottsched
[63] Abraham Gotthelf Kästner
[64] Johann August Ernesti
[65] Johann Sebastian Bach
[66] Thomasschule
[67] Daniel Chodowiecki
[68] Theatralische Bibliothek
[69] Samuel Gotthold Lange
[70] Jean-Jaques Rousseaus
[71] Über den Ursprung und die Grundlagen der Ungleichheit unter den Menschen
[72] Wolkow
[73] Dmitrejewski
[74] Wolfgang Amadeus Mozart
[75]می باشد. Johannes Chrysostomus Wolfgangus Theophilus Mozart اسم کامل وی
[76] Friedrich Schiller
[77] Marbach
[78] General Tauentzien
[79] Christoph Martin Wieland
[80] Mina von Barnhelm
[81] Hubertusburg
[82] Schlesien
[83] Breslau
[84] Johann Joachim Winkelmann (1717-1768)
[85] James Watt (1736-1819)
[86] Lakoon oder über die Grenzen der Malerei und Poesie
[87] König
[88] Reimarus
[89] Christian Adolf Klotz (1738-1771)
[90] Johann Gottfried Herder (1744-1803)
[91] Kritische Wälder
[92] دورهی ادبی "طوفان و هجوم" از سال 1766 تا سال 1785 بطول انجامید.
[93] Karl von Braunschweig
[94] Ludwig van Beethoven (1770-1827)
[95] Eva Katharina König, geborene Hahn
[96] لسینگ عضو گروه فراماسیون بوده و نوشتههائی نیز در این مورد دارد.
[97] Oden von Klopstock
[98] Emilia Galotti
[99] Inquisition
[100] Göttinger Heinbund
[101] Abhandlung über den Ursprung der Sprache
[102] „Zur Geschichte der Literatur“ Wolfenbütteler Beiträge“
[103] Götz von Berlichingen
[104] Die Leiden des jungen Werthers
[105] George Washington (1732-1799)
[106] Thomas Jefferson (1743-1826)
[107] Friedrich Maximilian Klinger (1752-1831)
[108] Sturm und Drang
[109] Erziehung des menschlichen Geschlechts
[110] Nathan der Weise
[111] Iphigenie
[112] Friedrich Heinrich Jakobi (1743-1819)
[113] Joseph II
[114] Das Theater des Herrn Diderot
زندگینامه ارنست تئودور آمادئوس هوفمان
زندگینامه ارنست تئودور آمادئوس هوفمان
"ارنست تئودور آمادئوس هوفمان[1]" که اسم واقعی اش " ارنست تئودور ویلهلم هوفمان" می باشد، در تاریخ 24 ژانویه 1776 در شهر "کونیگزبرگ[2]" متولد شد. "هوفمان" یکی از معروفترین نویسندگان دورهی ادبی "رمانتیک" است.
وی که سومین فرزند از چهار فرزند وکیلی به نام "کریستف لودویگ هوفمان[3]" و "لوفیسا آلبرتینا"[4] بوده ، گذشته از نویسندگی، در موسیقی، حقوق، آهنگسازی، رهبری ارکستر، نقاشی و کاریکاتور نیز استاد بوده است. علت نامیدن وی به "ارنست تئودور آمادئوس" نیز عشق و علاقهی وافر وی به "ولفگانگ آمادئوس موتسارت[5]" موسیقیدان نامی بوده است. وی به همین علت در سال 1804 سومین نام خود را از "ویلهلم" به "آمادئوس" تغییر داد، ولی این تغییر رسمی و اداری نبوده، بلکه شخصی و خصوصی بوده است.
در شهر "بامبرگ[6]" در آلمان هر دو سال یک بار جایزهی ادبی "ارنست تئودور آمادئوس هوفمان" به یکی از چهرههای ادبی آلمان اهدا میشود.
"هوفمان" از سال 1808 تا 1813 را در شهر "بامبرگ" در آلمان زندگی کرد. وی مدیریت موسیقی تئاتر بامبرگ را بر عهده داشت.
والدین "هوفمان" دو سال بعد از تولد او از هم جدا شدند. بعد از جدائی والدین وی، حضانت او را عمویش "یوحان لودویگ دورفر[7]" به عهده گرفت، ولی وی همچنان نزد مادر و مادربزرگش زندگی میکرد.
اجداد :هوفمان" هم از جانب مادر و هم از جانب پدر همه وکیل و قاضی بودهاند.
"ا.ت.آ. هوفمان[8]" در سال 1767 با دختر عمویش "لوایزه آلبرتینا درفلر[9]" ازدواج کرد. بعد از جدائی والدین "هوفمان" او نزد مادرش ماند و برادر بزرگترش به نزد پدر رفت. یکی دیگر از برادرهای هوفمان در سنین کودکی درگذشت. آنها به خانهی پدری برگشتند و "هوفمان" با دو خواهر و یک برادر، که بعدها درگذشت، با مادر و مادربزرگ زندگی کردند. این روابط گسستهی خانوادگی در نوشتارهای "هوفمان" نیز اثر گذاشتند. برای مقایسه به داستان "زندمان[10]" مراجعه کنید. در این داستان، که شخص اول آن "کوپلیوس[11]" نام دارد و وکیل است، و روابطش با خانوادهاش از هم گسسته و با شکست مواجهه شده، عینا شبیه به پدر "هوفمان" میباشد، که وی نیز وکیل بوده و از خانواده جدا شده و روابط خانوادگیاش بسیار سست و لرزان و گسسته بوده است.
از خواهرها و برادر "هوفمان" هیچکدام ازدواج نکردند. آنها همه خود را موظف میدانستند تا از برادر کوچکشان "هوفمان" مراقبت و نگهداری کنند. زیرا که مادر آنها بعد از طلاق وضع مالی مناسبی نداشت و به سختی روزگار میگذراند.
"هوفمان" مدرسه ابتدائی را در همان شهر "کونیگزبرگ" گذراند. "هوفمان" دوستی داشت به نام "تئودور گوتلیب فون هیپل[12]" که با او در سال 1786 آشنا شده بود. "تئودور گوتلیب فون هیپل" دوستی بود که "هوفمان" را راهنمائی می کرد، به او اخطار میداد و تقریبا مانند یک برادر بزرگتر از او مراقبت میکرد. حتی در سالهائی که از منظر مسافتی فاصلهای بین آنها افتاده بود، این دوستی و رفاقت همچنان به قوت خود باقی ماند و آنها مرتب برای هم نامه مینوشتند. گرچه "هوفمان" گاهی از این گله و شکایت میکرد، که دوستش از او فاصله گرفته است. گرچه این دو دوست همسن و سال بودند، ولی "فون هپل" توانست تحصیل در رشته حقوق را زودتر از "هوفمان" به پایان برساند. گذشته از این پدر "فون هیپل" درگذشت و در سال 1796 زمینهای زیادی در شهرکی به نام "لایستناو[13]" در "پروس" به او به ارث رسید. این دوستی بین سالهای 1809 تا 1813 تقریبا قطع شد، ولی هر موقع که "هوفمان" به کمک احتیاج داشت، میتوانست از دوست دیرینهاش کمک بگیرد. از آنجائی که "هوفمان" وضع مالی مناسبی نداشت, غالبا "فون هیپل" به او کمک میکرد. و هم او بود، که هنگام مرگ "هوفمان" در کنار بستر او نشست و چنین نوشت:
" ... به هنگام مرگ او بیشتر از هر موقع احساس کردم ، که من دوستی داشتم که از دست دادم. بدون اینکه زیاد با هم مکاتبه کرده باشیم، یاد گرفته بودم، که او را نزدیک به خود و جداناشدنی از خود بدانم و از آیندهای صحبت کنیم که در یک دهکده شروع شد . در نزد او نیز این افکار چنین بود، ولی مرگ او این افکار را به هم ریخت."
چیزی که بدون شک در افکار "هوفمان" تأثیر عمیقی گذاشت، روح زمانهی دورهی ادبی "طوفان و هجوم (تقریبا از 1765 تا 1785) بود. یکی از خصیصههای این دوره این بود، که مردم کوچه و بازار در آلمان کتاب را به عنوان نمادی ادبی کشف کردند و شروع به خواندن کتاب کردند. کتاب دارای ارج و قرب شد.
بسیاری از کتبی که در قرن 18 در اروپا چاپ و منتشر شدند، مانند "رنجهای ورتر جوان[14]" اثر گوته یا آثار "روسو" و دیگران جز کتبی بودند که میتوان به آنها آثار سازنده گفت و ارزشمند هستند. رمانهای سرگرمکننده در این دوره وارد جامعه شدند. تجربه کردن از طریق خواندن رمان، فانتزی مردم را تحریک میکرد. مردم این دوره زیاد کتاب میخواندند و نویسندگان این دوره نیز زیاد کتاب مینوشتند. هر کس خود را رمایننویس مینامید و ناشری پیدا میکرد، میتوانست کتابش را چاپ و منتشر کند. "شیلر" گله میکرد، که نویسندگان این دوره فقط جوهر مصرف میکنند.
"گوته" نیز با شیلر هم آهنگ شده و میگفت: "ما نمی دانیم که چه تعداد از مردم کتاب می نویسند و نیز نمی دانیم که از این تعداد کتابی که نوشته می شوند, چه تعداد چاپ میشود."
"فریدریش شلگل[15]" نیز گله میکرد، که ما منبعد دیگر خواننده نخواهیم داشت، بلکه فقط نویسنده خواهیم داشت".
"آگوست لافونتین[16]" یکی از نویسندگان قرن 18 نیز به شوخی میگفت: من سریعتر میتوانم بنویسم تا بخوانم. به همین علت نیز من همه کتابهائی را که خودم نوشتهام نمیشناسم."
از تمام وقایع و اتفاقاتی که در قرن 18 به وقوع پیوستند، شاید بتوان یکی را از همه مهمتر دانست، که هم در زندگی "هوفمان" و هم در زندگی سیاسی و اجتماعی مردم دیگر تأثیر به سزائی برجای گذاشت. نهضت فراماسیونها.
فراماسیونرها در قرون گذشته در اروپا نفوذ بسیار داشتند. حتی قبل از "هوفمان" یعنی یک دوره قبل که "لسینگ" هنوز زنده بود، او نیز با این نهضت مواجهه شده بود و کتابی نیز با همین عنوان دارد، که حرفها و سخنهای دو نفر فراماسیونر را برملا میکند.
کتابی که روی "هوفمان" تأثیر بسزائی گذاشت، "ژنیوس[17]" نام داشت و اثر "کارل فریدریش آگوست گروسه[18]" بود که در بارهی "فراماسیونرها" و لژیونهای مخفی نوشته شده بود.
از خود "هوفمان" نیز نقل قول میکنند که وی نیز دو رمان در بارهی "فراماسیونرها و لژهای مخفی" نوشته بوده، که هر چه به دنبال یک ناشر میگردد تا آنها را چاپ و منتشر کند، هیچ ناشری حاضر به این کار نشده و "هوفمان" نیز آنها را درون کشوی میزش گذاشته و بعدها مفقودالاثر شدهاند.
ولی کتابی از "هوفمان" باقی مانده به نام "برادران سراپیون[19]" که آن هم در بارهی همین موضوع فراماسیونرها نوشته شده است.
همانطور که قبلا گفتیم، اجداد "هوفمان" از طرف پدر و مادر همه حقوقدان بودند. خود وی نیز در سال 1792 در شهر "کونیگزبرگ" در همین رشته شروع به تحصیل کرد. در جوار تحصیل، قصه و داستان هم مینوشت، نقاشی هم میکرد، موسیقی هم مینواخت و در رشته موسیقی درس نیز میداد. یکی از شاگردان وی در رشته موسیقی خانم جوانی بوده به نام "دورا هات[20]"، که 9 سال از "هوفمان" مسنتر بوده ، شوهر و پنج بچه هم داشته است. ولی از زندگی و شوهرش رضایتی نداشته است. "هوفمان" یک دل، نه، صد دل عاشق این زن میشود. ولی جرأت بیان کردن آن را نداشته است. "هوفمان" دو سال بعد ، در سال 1794 این ماجرا را برای دوستش "فون هیپل" بیان میکند. "فون هیپل" به "هوفمان" توصیه میکند، که دنبال این ماجرا را ول کرده و خود را از مخمصه نجات دهد. زیرا که نفر دومی نیز عاشق این زن بوده، که "هوفمان" هم او را میشناخته است. "دورا" در این میان بچهی ششماش را نیز به دنیا آورده بوده است. جریان از کنترل "هوفمان" و رقیباش خارج میشود و همهی جامعهی آن روز شهر "کونیگزبرگ" از این ماجرا خبردار میشوند.
بنا به توصیهی "فون هیپل" قرار بر این گذاشته می شود، که "هوفمان" شهر "کونیگزبرگ" را ترک گفته و به شهر دیگری، به "گلوگاو[21]" برود. او بعد از ورود به این شهر، تحت تسلط یکی از عموهایش قرار گرفت، که چند سال بعد، با دختر همین عمو "مینا"ازدواج کرد.
[1] Ernst Theodor Amadeus Hoffmann
[2] Königsberg
[3] Christoph Ludwig Hoffmann (1736 – 1797)
[4] Lovisa Albertina (1748 – 1796)
[5] Wolfgang Amadeus Mozart) 1756- 1791)
[6] Bamberg
[7] Johann Ludwig Doerffer
[8] Ernst Theodor Amadeus Hoffmann مخفف E.T. A. Hoffmann
[9] Luise Albertine Doerffer
[10] Der Sandmann
[11]Coppelius
[12] Theodor Gottlieb von Hippel (1775–1843)
[15] Friedrich Schlegel
[16] August Lafontaine (1758–1831)
