در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

قصه هاي برادران گريم

قصه هاي برادران گريم

مترجم: شاپور چهارده چريك

Shapur_14@yahoo.de

 

 

برادران گريم (ياكوب ، لودويگ اميل و ويلهلم گريم)

"ياكوب گريم[1]" (1785-1863) آلمان شناس نامي ، پروفسور در دانشگاه گوتينگن از سال ١٨٣٠ تا ١٨٣٧، وي از بنيانگذاران رشتة ادبيات آلمان  در دانشگاه گوتينگن بود. همكاري هاي "ياكوب" و "ويلهلم گريم" در زمينة داستانها و قصه هاي كودكان و نوجوانان بسيار پر ثمر و مؤثر بوده است، بطوري كه اين داستانها و قصه ها هنوز هم در شمارگان زياد در آلمان چاپ و انتشار مي يابند و طرفداران بسيار زيادي دارند . "برادران گريم" در سال ١٨٥٤ ميلا دي جلد اول "فرهنگ " خود را نوشته و منتشر كردند . هدف "برادران گريم" نوشتن فرهنگ لغتي بود كه كل زبان آلماني را در نظر داشت. بانی این کار را شاید بتوان "آخیم فون آرنیم[2]" و "کلمنس برنتانو[3]"  دانست. "برادران گریم" در سال 1803 میلادی در دانشگاه "ماربورگ" با این دوادیب آلمانی ملاقات کردند و آنها "برادران گریم" را به جمع‌آوری و تدوین و تنظیم این "مجموعه" تشویق کردند.

 

"ويلهلم گريم[4]" (1786-1859) ادیب و دانشمند آلمانی، برادر "یاکوب گریم" ، همكاري هايش با "ياكوب" در زمينة ادبیات و افسانه‌های آلمانی ، و نوشتن داستانها و قصه هاي كودكان و نوجوانان معروف خاص و عام است.

 

"لودويگ اميل گريم[5]" (1790-1863) نقاش و گرافيكر. بيشتر به حرفة نقاشي و طراحي پرداخته است.

 

ادبيات آلمان در دوره‌ی كلا سيك و رمانتيك

اين ادوار که تا  سال ١٨٣٠ ميلا دي طول کشیده، در حقيقت دورة رشد و نمو ادبيات آلماني بوده است.  افرادي مانند "كلپ اشتك[6]"  و "ويلا ند[7]"  در اين راستا زحمات زيادي كشيدند . " لسينگ[8]"  را ميتوان به عنوان مخترع درام هاي كلا سيك نام برد كه بعد ها "گوته[9]"  و "شيلر[10]"  آن را پرورش داده و به حد اعلي رساندند . اين 5 تن (كه بايد نام "هردر[11]"  را هم  به آنها اضافه كرد) موضوع كتب خود را از مطالب دوره هاي قديم انتخاب مي كردند و "شكسپير"  هم بر آنها تأثيرات زيادي گذاشته بود .

افكار "هردر" بعد ها در دورة رمانتيك مورد تقليد قرار گرفت. در دورة رمانتيك قصه هاي كودكان و نوجوانان و داستانهاي برادران گريم  رفته رفته طرفداران زيادي پيدا كردند. اين داستانها امروزه هم از طرف كودكان و نوجوانان خوانده مي شوند . برادران گریم در این دوره زندگی می‌کردند.

 

فريدريش شيلر ،شاعر معروف آلماني در بارة ادبيات كودكان مي گويد: ". . . و معني عميق در قصه‌هاي دوران كودكي ما نهفته است، نه در حقايقي كه زندگي به ما مي آموزد.”

 

قصه‌های زير از مجموعه اي انتخاب شده اند ، كه برادران گريم (ياكوب و ويلهلم گريم) جمع آوري و تدوین و تنظيم كرده و يا خود نوشته اند.

 

 

كليد طلا ئي

در فصل زمستان ، موقعي كه برف سنگيني باريده بود ، پسرك جواني بايد از خانه بيرون مي رفت و با سورتمه اش هيزم مي آورد . پسرك موقعي كه هيزم را جمع كرد و بر روي سورتمه اش نهاد ، قبل از اينكه به خانه بر گردد ، خواست آتشي روشن كرده و خودش را گرم كند . او اول برف را كنار زد و همينطور كه محل آتش را درست مي كرد ، يك كليد كوچك طلا ئي پيدا كرد . پسرك فكر كرد ، جائي كه كليد باشد ، بايد قفل هم در همان محل باشد و بدين ترتيب به جستجو ادامه داد تا صندوقچه اي كوچك و فلزي در زير زمين يافت . پسرك فكر كرد ، اگر با اين كليد بتوان در اين صندوقچه را گشود ، بي گمان گنجينة گرانبهائي را مي توان از آن بدست آورد . پسرك به دنبال سوراخ كليد مي گشت ولي هر چه گشت ، از سوراخ كليد اثري نيافت . تا نهايتاً سوراخ بسيار كوچكي را پيدا كرد ، كه به زحمت ديده مي شد . پسرك كليد را در سوراخ كليد كرد .خوشبختانه كليد درست به اندازة سوراخ كليد بود . پسرك كليد را گرداند و حالا بايد منتظر نشست و ديد تا در اين جعبه چيست.

 

چوپان كوچولو

روزي روزگاري چوپان كوچولوئي بود كه به علت حاضرجوابي اش خيلي معروف شده بود . حتي پادشاه هم از حاضرجوابي اين چوپان كوچولو حكايت هائي شنيده بود و دستور داد تا اين چوپان كوچولو را به دربار وي بياورند . پادشاه از چوپان كوچولو پرسيد : من سه سؤال از تو مي پرسم ،

ببينم مي تواني به آنها جواب بدهي؟ اگر جوابهاي تو درست باشند ، تو را مانند بچة خودم نگه خواهم داشت و تو من بعد در اين قصر و در پيش من زندگي خواهي كرد .

چوپان كوچولو پرسيد: اين سه سؤال چه مي باشند؟

پادشاه گفت: سؤال اول اين است كه چند قطره آب در اقيانوسهاي جهان وجود دارند ؟

چوپان كوچولو گفت: عاليجناب ، بگذاريد جلوي تمام رودخانهاي دنيا را سد كنند تا ديگر حتي يك قطره آب هم وارد اقيانوس نشود ، تا من آبي كه در اقيانوسهاي جهان هست ، اندازه گيري نمايم و به شما بگويم كه چند قطره آب در آنها موجود است .

سؤال دوم اين است : چند تا ستاره در آسمان وجود دارد؟

چوپان كوچولو گفت: لطفاً يك ورق كاغذ سفيد و يك مداد به من بدهيد . سپس آنقدر نقطه هاي كوچك روي اين كاغذ رسم كرد كه اصلاً قابل شمارش نبودند و سرم آدم گيج مي رفت ، اگر كسي مي خواست به آنها نگاه كرده و آنها را بشمارد و سپس گفت ، همين مقدار ستاره در آسمان وجود دارد. شما مي توانيد بشماريد .

سؤال سوم اين است : ابديت چند ثانيه طول مي كشد ؟

چوپان كوچولو گفت: در ناحية ما كوهي است به نام دمانت . اين كوه يك ساعت طول و يك ساعت عرض و يك ساعت ارتفاع دارد . هر صد سال يك پرنده به اين كوه مي آيد و با منقارش شروع مي كند به كندن اين كوه . موقعي كه تمام كوه كنده شود ، يك ثانيه از ابديت تمام مي شود .

پادشاه به هوش و ذكاوت اين چوپان آفرين گفت و دستور داد تا او را در قصر پادشاه سكني دهند . و از آن روز به بعد پادشاه اين چوپان كوچولو را مانند فرزند خودش دوست مي داشت.

 

دختر آسيابان

روزي روزگاري آسيابان فقيري بود كه دختر زيبائي داشت . اتفاقاً اين آسيابان روزي پادشاه را ملا قات كرد . آسيابان براي خودشيريني نزد پادشاه ، به او گفت : دختر من مي تواند از كاه طلا بسازد . پادشاه به آسيابان گفت : اين هنر بزرگي است كه بسيار مورد علا قة من است . اگر دخترشما آنطور كه شما مي گوئيد ، هنرمند است و از كاه طلا مي سازد ، او را فردا با خود به قصر من بياوريد ، تا او را بيازمايم . روز بعد دختر آسيابان را نزد پادشاه بردند . پادشاه دخترك را در كاهداني داخل نمود كه پر از كاه بود و يك چرخ ريسندگي و وسايل لا زمه را در اختيار او قرار داده و گفت : شروع كن به كار كردن. اگر امشب تا صبح تمام اين كاه را به طلا تبديل نكني ، تو را مي كشم . بعد هم در كاهدان را بست و رفت و دخترك تنها ماند .

دختر آسيابان كه اينك تنها مانده بود و نگران بود كه چكار بكند . او اصلاً نمي دانست كه چگونه مي توان از كاه طلا درست كرد . دختر آسيابان آنقدر ترسيده بود كه شروع كرد به گريه كردن . در اين هنگام در كاهدان باز شده و آدم كوچولوئي وارد كاهدان شده و گفت : شب به خير دخترخانم، چي شده كه شما اينطور گريه مي كنيد؟

دخترك گفت : آخ چي بگم . به من گفتند كه بايد از كاه طلا درست كني و من نمي دانم كه اين كار چگونه انجام مي گيرد. آدم كوچولو گفت :چي به من مي دهي ، اگر من اين كار را براي شما انجام بدهم. دخترك در جواب گفت :گردن بندم را به شما مي دهم .

آدم كوچولو. گردن بند دخترك را گرفت و پشت چرخ ريسندگي نشست و شروع به كار كرد . يك - دو - سه ، يك دسته كاه تبديل به طلا شد .

باز هم دستة دوم را برداشت و يك - دو - سه ، آنها را هم تبديل به طلا كرد . اين كار تا صبح ادامه داشت .

هنگام سپيده دم ، تمام كاه تبديل به طلا شده بود . و لحظاتي بعد پادشاه آمد . از ديدن آن همه طلا خوشحال و متعجب شد . ولي حريص تر هم شد. پادشاه دستور داد تا دختر آسيابان را به كاهدان بزرگتري ببرند ، كه كاه بيشتري در آن وجود داشت و به دخترك گفت : اگر امشب تا صبح اين

كاه را تبديل به طلا نكني ، تو را خواهم كشت.

دختر آسيابان نمي دانست چكار بايد بكند . در اين هنگام در كاهدان براي دومين بار ، باز شده و آدم كوچولوئي وارد كاهدان شده و گفت : چي به من مي دهي ، اگر من اين كار را براي شما انجام بدهم.؟ دختر آسيابان جواب داد: اين انگشتر را به شما مي دهم . آدم كوچولو انگشتر را گرفت و تمام كاه را تا صبح فردا تبديل به طلا كرد .

پادشاه از اين كار دختر آسيابان هم خوشحال شد ، ولي هنوز راضي نبود و باز هم حريص تر شد و دستور داد تا دخترك را به كاهدان بزرگتري ببرند . پادشاه به دختر آسيابان گفت : اگر تا فردا صبح اين مقدار كاه را تبديل به طلا كني ، زن من خواهي شد . و پيش خود فكر كرد ، گرچه او فقط دختر يك آسيابان است ، ولي در همة دنيا زني ثروتمند تر از او پيدا نخواهم كرد .

موقعي كه دخترك در كاهدان تنها ماند ، براي سومين بار ،آدم كوچولو وارد كاهدان شده و گفت : چي به من مي دهي ، اگر من اين كار را براي شما انجام بدهم.؟ دختر آسيابان جواب داد: من ديگر چيزي ندارم كه به شما بدهم . آدم كوچولو گفت : به من قول بده كه موقعي كه ملكه شدي،

اولين بچه ات را به من بدهي . دختر آسيابان پيش خود فكر كرد : تا آن موقع خدا مي داند چه پيش خواهد آمد ، زيرا كه راه ديگري نداشت .

بعد از اين قول و قرار آدم كوچولو باز هم شروع كرد به درست كردن طلا از كاه . صبح روز بعد كه پادشاه دوباره آمد و طلا ها را ديد ، باز هم خوشحال شد و دختر آسيابان را به زني گرفت و بدين ترتيب دختر آسيابان ملكه شد .

بعد از يك سال ملكه بچه اي به دنيا آورد ، و به آدم كوچولو ديگر فكر نمي كرد . روزي به طور ناگهاني آدم كوچولو در اطاق ملكه ظاهر شد و

گفت : حالا بايد به قولت وفا كني . ملكه از حركت او ترسيد و به آدم كوچولو گفت : تمام ثروت مملكت را به تو مي دهم ، اگر دست از بچة من

برداري. آدم كوچولو گفت : نه ، يك موجود جاندار براي من ارزش بيشتري دارد تا تمام طلا هاي دنيا.

ملكه ناگهان شروع كرد به گريه كردن . آدم كوچولو دلش به حال او سوخت و گفت : سه روز به تو وقت مي دهم. اگر تا آن موقع دانستي كه من كيستم ، مي تواني بچه ات را نگه داري. ملكه تمام اسم هائي را كه تا كنون شنيده بود، از نظرش گذراند تا بداند كه اسم اين آدم كوچولو چيست .

مأموراني را به سراسر مملكت فرستاد، تا اسامي مردم را نوشته و براي او بياورند .

روز سوم ، آدم كوچولو دوباره ظاهر شد . ملكه شروع كرد به گفتن اسامي : كاسپر ، مل شيور ، بالت هازار و اسامي ديگر را به ترتيب ذكر كرد .

ولي آدم كوچولو هر بار بعد از شنيدن اسمي مي گفت : نه ، اين اسم من نيست . روز بعد ملكه دستور داد تا اسامي نادر و عجيب و غريبي كه در آنجا رواج داشتند ، همه را يادداشت كرده و به ملكه بدهند، تا او بتواند اين اسامي را به آدم كوچولو بگويد ، شايد اسم او در ميان اين اسامي باشد .

اسم هائي مانند: "ريپن بيست"  ، "هاملز واده"  يا "شنور بين"

آدم كوچولو ولي هميشه جواب مي داد ، نه ، اسم من اين نيست . اسم من اين نيست . روز سوم ، يكي از مأموران ملكه نزد او آمده و گفت : اسم جديدي نيافتم ، ولي وقتي كه از دامنة كوه بلندي مي گذشتم ، جائي كه روباه و خرگوش به وفور يافت مي شود ، در آنجا خانة كوچكي را ديدم و در جلوي خانه آتش كوچكي روشن بود . آنجا آدم كوچولوي مضحكي را ديدم كه دور آتش مي چرخيد و مرتب اين آواز را مي خواند :" امروز نان مي پزم ، فردا آبجو درست مي كنم، پس فردا بچة ملكه را مي آورم . آه ، چه خوب كه هيچ كس نمي داند كه اسم واقعي من رومپل  مي باشد"

شما مي توانيد فكرش را بكنيد كه ملكه از اين رخداد چقدر خوشحال شد . وقتي كه آدم كوچولو براي بار بار سوم به نزد ملكه آمد و پرسيد : خوب ، شما توانستيد اسم واقعي مرا كشف كنيد . ملكه اول چند اسم را به زبان آورد و آدم كوچولو گفت : نه ، اين اسم من نيست . تا اينكه ملكه گفت :شما رومپل نيستيد؟

آدم كوچولو ناگهان فرياد زد : شيطان اين اسم را به شما گفت . شيطان اين اسم را به شما گفت . آدم كوچولو چنان خشمگين شده بود كه از شدت خشم با پاي راستش چنان بر روي زمين كوبيد ، كه تا ناف در زمين فرو رفت . او آنقدر خشمگين شده بود كه با دو دستش پاي چپش را گرفته و از وسط خودش را دو شقه كرد .

 

دختير يتيم

يكي بود ، يكي نبود . دختر كوچكي بود كه پدر و مادرش را از دست داده بود . اين دخترك چنان فقير بود كه محلي براي سكونت نداشت ، جاي خواب نداشت . هيچ چيز برايش باقي نمانده بود ، به جز لباسي كه بر تن داشت و تكه ناني كه آدم خيري به او داده بود . ولي اين دختر انسان خوب و باوجداني بود . براي اينكه ديگر كس و كاري نداشت، روزي همينطور به اميد خدا از خانه بيرون رفت ، به طرف كشتزار ها . در بين راه به مرد فقيري برخورد كه از شدت گرسنگي ، فرياد مي زد : آه ، به من فقير گرسنه كمك كنيد . دخترك تكه ناني كه از مرد خير گرفته بود ، به پير مرد داد و گفت : بخور ، نوش جان . و باز به راهش ادامه داد .

چند قدمي كه رفت ، پسر كوچكي را ديد كه با صداي لرزاني مي گفت : سر من از شدت سرما به درد آمده است . چيزي به من بده كه سرم را با آن بپوشانم. دخترك ، كلا هش را به او داد و باز به راهش ادامه داد .

هنوز چند قدمي نرفته بود كه باز هم طفل گرياني را ديد كه برهنه بود و از شدت سرما به خود مي لرزيد . دخترك زيرپيراهنش را به او داد و باز هم به راهش ادامه داد . بعد از مدتي دخترك ديگري راه را بر او سد كرده و از او خواست تا دامنش را به او بدهد . دخترك فقير دامنش را هم به اين يكي داد و باز به راهش ادامه داد . بعد از مدتي راه رفتن به جنگلي رسيد . هوا تاريك شده بود . اينجا هم طفل گرياني را ديد كه برهنه بود و از او خواست كه پيراهنش را به او بدهد . دختر پيش خود فكر كرد : هوا تاريك است و كسي تو را نخواهد ديد . و بدين ترتيب پيراهنش را هم به اين دخترك داد . دختر فقير لخت و برهنه در ميان جنگل ايستاده بود . ناگهان ستارگان آسمان شروع به باريدن كردند . وقتي كه ستارگان به نزديك دختر مي رسيدند ، تبديل به سكه هاي پول مي شدند . پيراهني كه دخترك به طفل گريان داده بود ، ناگهان تبديل به پيراهني نو گرديد كه از بهترين جنس بافته شده بود . او ديگر لخت نبود و مقدار زيادي سكه در اختيار داشت . دخترك سكه ها را در دامن پيراهنش جمع كرد و ناگهان به انساني ثروتمند تبديل شد .

 

دكتر دانا

يكي بود ، يكي نبود. در زمانهاي قديم كشاورز فقيري بود به اسم خرچنگ. اين كشاورز فقير روزي دو تا گاوميش خود را با هيزم بار كرده و به شهر رفت و اين هيزم را به يك نفر دكتر فروخت . موقعي كه دكتر پول هيزم ها را به كشاورز داد ، وقت ناها بود و دكتر شروع كرد به خوردن غذا.

كشاورز در همة اين مدت دكتر را تماشا مي كرد . دكتر با دقت و حوصلة زيادي غذا مي خورد . كشاورز هم دلش مي خواست كه دكتر باشد .كشاورز مدتي نزدي دكتر نشست و بالا خره به خود جرأت داده و از او پرسيد: آيا من هم مي توانم دكتر شوم؟ دكتر در جوابش گفت : بله ، شما هم مي توانيد .

چكار بايد بكنم تا دكتر شوم ؟

دكتر جواب داد: اول بايد يك كتاب طب تهيه كني، كتابي مثل اينكه من دارم . دوم اينكه بايد گاري و گاوميش هايت را بفروشي و مقداري پول تهيه كني ، تا بتواني براي خود لباس و پوشاك مناسب تهيه كني و هر آنچه يك پزشك نياز دارد . سوم اينكه به يك تابلو نياز داري ، تابلوئي كه روي آن نوشته شده باشد : من دكتر دانا هستم و سپس اين تابلو را بر سر در خانه ات آويزان كن . كشاورز همة اين كار ها را انجام داد . بعد از اينكه كشاورز مدت كوتاهي در ده به شغل طبابت پرداخت . از قضا در شهر از يكي از ثروتمندان مقداري پول به سرقت رفت . اهالي به مرد ثروتمند گفتند كه در فلا ن ده دكتري زندگي مي كند به نام دكتر دانا . او بايد بداند كه چه كسي پول شما را به سرقت برده است. مرد ثروتمند هم به خدمه اش دستور داد تا اسبهاي او را زين كرده و به ده نزد دكتر رفت . در آنجا از دكتر پرسيد: آيا شما دكتر دانا هستيد؟ كشاورز جواب داد: بله من دكتر دانا هستم .مرد ثروتمند به او گفت : شما بايد همراه من بيائيد و پول به سرقت رفتة مرا پيدا كنيد .

كشاورز جواب داد: با كمال ميل . ولي گرت ، زن من هم بايد همراه من بيايد. مرد ثروتمند ، مخالفتي نكرده و همگي به اتفاق به شهر آمدند، به خانة مرد ثروتمند .در خانة مرد ثروتمند ، ميز غذا را چيده بودند و وقت نهار بود .

دكتر گفت : پس زن من چي ؟ او هم بايد غذا بخورد.

مرد ثزوتمند گفت: باشد ، من مخالفتي ندارم.

هنگامي كه اولين پيشخدمت ، اولين بشقاب غدا را آورد ، كشاورز با آرنجش به پهلوي زنش زد و گفت:  گرت ، اين اولين بود . و منظورش ازاولين اين بود كه اين اولين بشقاب غذاست . ولي پيشخدمت كه اين جمله را شنيد ، پيش خود فكر كرد كه دكتر گفته است ، اين اولين است و منظورش اين است كه اين مرد اولين دزد مي باشد، چون پيشخدمت واقعاً دزد اصلي بود . و چون پيشخدمت به نزد دوستانش رفت ، به آنها گفت كه دكتر دانا از همه چيز آگاه است و حاشا بي فايده است . و اضافه كرد كه دكتر در حضور خود وي گفته است : من اولين بودم . پيشخدمت دوم از رفتن به حضور ارباب و ميهمانانش خود داري كرد و نمي خواست بشقاب دوم را ببرد . ولي او چاره اي نداشت و بايستي كه مي رفت و بشقاب غذا را مي برد . هنگامي كه پيشخدمت دوم ، دومين بشقاب غذا را به درون سالن برد، دكتر باز هم با آرنج به پهلوي زنش زد و گفت : گرت ، اين دومين است . پيشخدمت از اين گفتار دكتر به وحشت افتاد و به سرعت آنجا را ترك كرد . پيشخدمت سوم نيز به همين ترتيب آمد و دكتر به زنش گفت : گرت ، اين سومين است . موقعي كه پيشخدمت چهارم آمد ، ظرف سربسته اي را در دست داشت و ميزبان از دكتر پرسيد ، كه در اين ظرف چيست؟ دكتر كه نمي دانست در درون اين ظرف چيست ، و مستأصل مانده بود كه چه بگويد ، از روي نا علا جي گفت : آخ ، من خرچنگي بيش نيستم . از قضا در درون ظرف خرچنگ بود . و ميزبان چون اين شنيد ، گفت: آري ، اينك مي دانم ، كه شما دكتر دانائي هستي و ميداني كه چه كسي پولهاي مرا به سرقت برده است . پيشخدمت در اين ميان با ايما و اشاره به دكتر حالي كرد كه چند دقيقه با وي به اطاقي ديگر آيد . وقتي كه دكتر با اطاق ديگر آمد ، پيشخدمتان همه حاضر شدند و اعتراف كردند كه پول را آنها ربوده اند . آنها حاضرند كه همة پول را پس

بدهند و مبلغي هم به خود دكتر بدهند ، اگر او آنها را از اين مخمصه نجات دهد . در غير اين صورت ارباب آنها را خواهد كشت . پيشخدمتها محل اختفاي پول را هم به دكتر نشان دادند و سپس دكتر به نزد ميزبان برگشت و گفت : جناب ، من حالا بايد در كتابم جستجو كنم و محل اختفاي پول را به شما بگويم . پيشخدمت پنجم ، خود را در شومينه مخفي كرده بود تا بشنود كه دكتر به ارباب چه مي گويد . دكتر در نزد ميزبان نشسته بود و كتابش را ورق مي زد و در جستجوي خروسك روي كتابش بود و چون آن را نمي يافت ، گفت: تو كه اين تو هستي ، پس بيا بيرون. منظورش به خروسك بود ، نه به پيشخدمت و پيشخدمت كه فكر مي كرد ، دكتر او را مخاطب قرار داده ، از درون شومينه بيرون آمده و فرياد زد: اين مرد همه چيز را مي داند . دكتر حالا به ميزبانش ، جناب ارباب محل اختفاي پول را نشان داد ، ولي نگفت كه چه كسي پول را ربوده است و از هر دو طرف مقدار زيادي پول دريافت كرد و بدين ترتيب آدم معروفي شد.

 

 

دوازده شكارچي

يكي بود ، يكي نبود . شاهزاده اي بود كه نامزدي داشت و اين شاهزاده به نامزدش بسيار علا قه داشت . روزي شاهزاده با نامزدش نشسته بودند كه خبر آمد : شاه در بستر مرگ افتاده و شاهزاده بايد هر چه زودتر به بالين پدرش برود . شاهزاده به نامزدش گفت ، من بايد بروم، ولي قبل از رفتنم ، يك انگشتر به تو هديه مي دهم . وقتي كه من شاه شدم، بر مي گردم و تو را با خودم مي برم . و سوار بر اسبش شد و رفت . وقتي كه شاهزاده به بستر پدر بيمارش نزديك شد ، شاه در حال مرگ بود . شاه به شاهزاده گفت : پسر عزيزم ، من خيلي دلم خواست كه قبل از مردنم تو را يك بار ديگر ببينم. تو بايد به من قول بدهي كه طبق نظر من ازدواج كني . و اسم دختر پادشاهي را برد كه شاهزاده بايد با او ازدواج مي كرد.

شاهزاده چنان ناراحت و نگران بود كه ديگر به نامزدش فكر نكرد ، فقط گفت: بله پدر حتماً ، هر چه شما بفرمائيد. شاه بعد از اداي اين جملا ت چشمانش را بست و درگذشت .

بعد از اينكه شاه مرد و عزاداري به پايان رسيد ، شاهزاده بايد به قولش عمل مي كرد و دختر پادشاه ديگري را به زني مي گرفت . اين ماجرا به گوش نامزد اولش رسيد و او از شنيدن چنين خبري و بي وفائي شاهزاده بسيار نگران و ناراحت شد. پدر دختر چون او را ناراحت ديد از او پرسيد كه چه شده است و او چرا ناراحت است . هر آرزوئي داري بگو تا من آن را برايت برآورده كنم. دختر كمي فكر كرد و گفت : پدر جان ، من به يازده دختر احتياج دارم كه از لحاظ قيافه و وزن و قد ، كاملاً شبيه به من باشند . پدر به دخترش گفت : اگر اين كار امكان پذير باشد ، حتماً آرزوي تو برآورده خواهد شد . پدر دختر در تمام مملكت مأموراني را گسيل داشت تا دنبال دختراني بگردند كه شبيه دختر خودش باشند . وقتي كه يازده دختر همشكل و هم وزن پيدا شدند ، همگي را به نزد دخترك آوردند و او دستور داد تا دوازده دست لباس مخصوص شكارچيان كه همه يك اندازه و يك شكل بودند ، براي آنها بدوزند . يازده دست از لباس را به دختر ها داد و دوازدهمي را خودش پوشيد . آنها همگي سوار بر اسبهايشان شدند و به بارگاه شاه جوان كه همان نامزد قبلي خودش بود ، رفتند . وقتي كه آنها به نزد شاه رسيدند ، دختر از شاه پرسيد كه آيا او به شكارچي نياز دارد و آيا او مي خواهد دوازده شكارچي ماهر داشته باشد . شاه جوان نامزد قبلي خود را نشناخت . ولي از آنجائي كه همة آنها شكارچي هاي خوشگلي بودند ، شاه همة آنها را به استخدام خود در آورد و بدين ترتيب آنها دوازده شكارچي شاه شدند .

شاه جوان شيري داشت كه حيوان عجيب و غريبي بود و به همة اسرار آگاه بود . شبي شير به شاه جوان گفت : تو فكر مي كني كه دوازده شكارچي ماهر داري؟ شاه جواب داد: بله، من چنين فكر مي كنم . شير جواب داد: تو در اشتباه هستي. آنها دوازده دختر مي باشند ، نه دوازده شكارچي. شاه گفت: اين اصلاً حقيقت ندارد . تو چگونه مي تواني اين حرفت را ثابت كني. شير جواب داد : بگذار در جلوي اطاقت مقداري نخود بپاشند . به زودي همه چيز روشن خواهد شد . اگر آنها مرد باشند ، بايد داراي قدم هاي محكمي باشند . اگر روي نخود ها راه بروند . زنها ولي پاشنه هايشان را روي زمين مي كشند و بدين ترتيب نخود ها را به اينطرف و آنطرف مي رانند . شاه جوان از اين حرف شير خوشحال شد و دستور داد تا در جلوي اطاقش نخود بپاشند .

در ميان خدمة شاه ، پيشخدمتي بود كه با دختران شكارچي ميانة خوبي داشت . او چون شنيد كه شاه مي خواهد دختران را بيازمايد ، نزد آنها رفته و تمام ماجرا را به آنها گفت و اضافه كرد : شير مي خواهد به شاه ثابت كند كه شما دختر هستيد . دختر از پيشخدمت تشكر كرد و به همقطارانش گفت : هنگام راه رفتن به پاهايتان فشار بياوريد و مانند مردان راه برويد . صبح روز بعد ، هنگامي كه شاه دوازده شكارچي را به حضور پذيرفت و آنها وارد اطاق شاه شدند ، چنان با صلا بت و محكم راه رفتند كه هيچ نخودي از جاي خود تكان نخورد . بعد از اينكه دوازده شكارچي از حضور شاه مرخص شدند ، شاه به شير گفت : تو به من دروغ گفتي ، آنها مردند و مانند مردان راه مي روند . شير گفت : آنها مطلع شده بودند كه شما مي خواهيد آنها را بيازمائيد و به همين علت هم به خود فشار آوردند تا مانند مردان راه بروند .

شير گفت : اجازه دهيد كه دوازده چرخ ريسندگي بياورند و آنها را با چرخ ريسندگي آزمايش كنيد . آنها حتماً از ديدن اين چرخ ها خوشحال خواهند شد. شما هيچ مردي را نمي يابيد كه از ديدن چرخ ريسندگي خوشحال گردد . شاه باز هم حرف شير را گوش كرده و دستور داد تا دوازده چرخ ريسندگي بياورند . اين بار هم پيشخدمت نزد شكارچي ها رفت و ماجرا را تعريف كرد . دختر هم يازده نفر بقيه را دور خود جمع كرد و گفت : موقعي كه ما به حضور شاه مي رسيم ، مبادا كه از ديدن چرخ هاي ريسندگي شادي كنيد . اصلاً اعتنائي به دور و بر خودتان نكنيد . صبح روز بعد باز هم شاه دستور داد تا شكارچي ها را به حضورش بياورند . باز هم دختران به حضور شاه رفتند و به چرخ هاي ريسندگي اصلاً اعتنائي نكردند . شاه به شير گفت : باز هم تو مرا فريب دادي . آنها مردند و ديدي كه به چرخ هاي ريسندگي اصلاً نگاه هم نكردند . . شير گفت : آنها مطلع شده بودند كه شما مي خواهيد آنها را بيازمائيد و به همين علت هم به خود فشار آوردند تا مانند مردان رفتار كنند . شاه ولي ديگر نمي خواست به حرف شير گوش كند . دختران شكارچي مرتب شاه را در شكار همراهي مي كردند و شاه هم رفته رفته به حضور آنها عادت كرده بود. روزي كه شاه با شكارچي هاي خود به شكار رفته بود ، خبر آمد كه نامزد جديد شاه در راه مي باشد و عنقريب به اينجا خواهد رسيد . دخترشكارچي كه نامزد اول شاه بود ، از شنيدن اين خبر بسيار ناراحت شد و بيهوش نقش زمين گشت . شاه كه از ديدن اين صحنه ناراحت شده بود به طرف دختر شكار چي دويد تا به او كمك كند و موقعي كه به نزد دخترك شكارچي آمد ، اول دستكش هاي دخترك را از دستش در آورد و ناگهان چشمش به انگشتري افتاد كه به نامزدش هديه داده بود . و وقتي كه دقيق تر به صورت او نگاه كرد ، او را شناخت . شاه از ديدن اين صحنه چنان تحت تأثير قرار گرفت كه بي اختيار دخترك را بوسيد . موقعي كه دخترك چشمانش را باز كرد ، شاه گفت : ما به هم تعلق داريم ، و هيچ انساني در روي زمين نمي تواند ما را از هم جدا كند . شاه مأموري نزد نامزد دومش فرستاد تا به او بگويد كه به سرزمين خود برگردد و پيامي براي او فرستاد كه : كسي كه كليد قديمي خود را باز يابد ، به كليد جديد نيازي ندارد . بعد هم شاه جوان و نامزد اولش با هم عروسي كردند وشير هم مورد عفو ملوكانه قرار گرفت ، زيرا كه هميشه حقيقت را گفته بود .

 

 

عروسي چوپان جوان

در روزگاران قديم ، چوپان جواني بود كه خيلي دلش مي خواست ازدواج كند . او سه خواهر را مي شناخت كه هر سه خوشگل و زيبا بودند . آنقدر زيبا كه چوپان نمي توانست يكي از آنها را انتخاب كند . انتخاب برايش مشكل شده بود. چوپان از مادرش درخواست كمك كرد . مادر چوپان به او گفت: هر سه ي آنها را به خانه دعوت كن و مقداري پنير جلوي آنها بگذار و خوب نگاه كن و مراقب باش كه آنها پنير را چگونه مي بُرند . چوپان جوان نيز همين كار را كرد و آنها را به خانه دعوت كرد.

يكي از خواهران ، پنير را با پوسته اش قورت داد . خواهر دوم ، پوسته را از پنير جدا كرد ، ولي مقدار زيادي پنير هنوز در پوستة آن وجود داشت و او آن پوسته را دور انداخت . خواهر سوم ، پنير را آنطور كه بايد و شايد از پوسته جدا كرد و خورد . چوپان همة ماجرا را براي مادرش تعريف

كرد . مادرش گفت : خواهر سوم را انتخاب كن . چوپان نيز خواهر سوم را به زني گرفت و ساليان سال به خوبي و خوشي با او زندگي كرد.

 

 

كفاش فقير

يكي بود ، يكي نبود ، كفاش فقيري بود كه بي گناه و تقصير چنان فقير شده بود كه هيچ چيز نداشت ، به جز مقداري چرم ، آنقدر كم كه كفاف يك جفت كفش را مي داد . كفاش فقير هنگام غروب چرم را بريد تا صبح فردا از آن يك جفت كفش درست كند . از آنجائي كه اين كفاش انسان با وجداني بود ، با خيال راحت به بستر رفته ، دعاي شبش را خواند و خوابيد . صبح روز بعد، بعد از اينكه دعاي صبح را خوانده و آمادة كار شد ، ناگهان ديد كه چرمي كه شب گذشته بريده بود تا از آن يك جفت كفش درست كند ، اكنون حاضر و آماده و به صورت كفشي بسيار زيبا روي ميز قرار دارد . كفاش فقير از اين ماجرا به حيرت آمد و نمي دانست كه چكار بايد بكند .كفاش كفش را برداشت و آن را از همه طرف با دقت بررسي كرد . كفش با دقت و حوصلة زيادي دوخته شده بود ، مانند آنكه يك كفاش خبره و با سابقه آن را دوخته باشد . ناگهان خريداري پيدا شد و كفش را به قيمت خوبي خريد. كفاش از اين پول توانست چرم براي دو جفت كفش بخرد.. كفاش دوباره چرم ها را بريد و آنها را آماده كرد تا صبح فردا به دوختن آنها بپردازد . ولي صبح روز بعد وقتي كه كفاش از خواب برخاست ، دوباره مانند روز قبل ، ناگهان كفش ها را دوخته و حاضر و آماده بر روي ميز ديد . خريدار هم براي اين كفش ها زود پيدا شد و اين خريداران آنقدر پول به كفاش دادند كه او توانست با اين پول ها ، چرم براي چهار جفت كفش خريداري كند . صبح روز بعد دوباره كفش ها دوخته و آماده روي ميز بودند و اين وضع همچنان ادامه داشت. چرمي كه او شب قبل آماده مي كرد تا صبح روز بعد بدوزد، شبانه خودبخود دوخته مي شد و او از اين طريق زندگي راحت و آرامي داشت و رفته رفته به مردي غني و ثروتمند تبديل شد .

بالا خره شبي قبل از كريسمس ، كفاش به زنش گفت ، امشب را بايد بيدار بمانيم و مراقب باشيم تا ببينيم كه اين كفش ها شبانه چگونه دوخته ميشوند؟

زن كفاش با اين پيشنهاد موافق بود و چراغي روشن كرد و آنها در يك كمد لباس پنهان شدند تا ببينند كه امشب چه اتفاقي مي افتد . نيمه هاي شب ، دو انسان كوچولو و لخت و برهنه به سراغ كارگاه كفاش آمدند و چرم ها را برداشته و شروع به دوختن كفش ها كردند . آنها چنان سريع و با دقت كار مي كردند كه كفاش را به تعجب واداشتند . آن دو مرد كوچولو تمام كفش ها را دوختند و سپس ناپديد شدند .صبح روز بعد زن كفاش به شوهرش گفت : اين انسانهاي كوچولو ما را به ثروت رساندند ولي خودشان لخت و برهنه هستند . من مي خواهم كه براي آنها كت و شلوار و دامن و پيراهن بدوزم و براي هر كدام يك جفت جواب ببافم . و تو هم بايد براي هر كدام يك جفت كفش بدوزي. كفاش هم در جواب گفت : من با اين پيشنهاد موافقم . شب قبل از خوابيدن ، كفاش به جاي اينكه چرم هاي بريده شده را بر روي ميز بگذارد ، هدايائي را كه او و زنش براي آدم كوچولوها تهيه كرده بودند ، روي ميز قرار دادند و خود را پنهان كردند تا ببينند كه چه اتفاقي مي افتد . دوباره نيمه هاي شب آدم كوچولوها از مخفيگاه خود بيرون آمدند تا كفش ها را بدوزند ، ولي از چرم اثري نديدند و به جاي چرم ، آن هداياي نفيس را يافتند . آنها اول كمي تعجب كردند ولي بالا خره از اين كار خوشحال شدند ، و به سرعت لباسها را پوشيدند و شروع كردند به آواز خواندن: مگر ما تميز و شيك نيستيم؟ پس لا زم نيست ديگر كفاش باشيم

و به خواندن و رقصيدن ادامه دادند و از در خارج شدند و ديگر كسي آنها را نديد . وضع مالي كفاش ولي چنان خوب شده بود كه ديگر احتياجي به كفش دوختن نداشت و به هر كاري كه دست زد ، موفق شد .

 



[1] Jakob Ludwig Carl Grimm

[2] Achim von Arnim

[3] Clemens Brentano

[4] Wilhelm Karl Grimm

[5] Ludwig Emil Grimm

[6] Klopstock

[7] Wieland

[8] Lessing

[9] Goethe

[10] Schiller

[11] Herder

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٩
تگ ها :

محبوبترین کتابهای خوانندگان آلمانی

مردم آلمان چه می‌خوانند؟

محبوبترین کتابهای خوانندگان آلمانی

شاپور چهارده‌چریک

Shapur_14@yahoo.de

کانال 2 تلویزیون آلمان در یک برنامه‌ی فرهنگی اواخر سال 2004 در یک همه‌پرسی، که بیش از 250000 (250 هزار) نفر در آن شرکت کرده بودند، محبوبترین کتابهای خوانندگان آلمانی را بدین طریق معرفی کرد.  البته باید مدنظر داشت، که این لیست هر سال تغییر می‌کند، زیرا که اولا کتب جدید نوشته می شوند، ثانیا افرادی که در یک همه پرسی شرکت می‌کنند، می‌توانند تغییر کنند، ثالثا سیاست روزانه و زندگی روزمره‌ی مردم نیز بر این لیست اثر می‌گذارند. من حتی‌الامکان سعی کردم تا اقلا اسم کتاب را به فارسی بنویسم. اسم نویسنده نیز به خط لاتین نوشته شده است. گاهی ممکن است، اسم کتابی (اینطور که من نوشته‌ام) با اسم همین کتاب (آنطور که دیگران می‌نویسند) مغایرت داشته باشد. در هر صورت این لیست از زبان آلمانی اخذ شده است.  

  1. Der Herr der Ringe ارباب حلقه‌ها    

    Romantrilogie von J.R.R. Tolkien

  2. Die Bibel  انجیل                              

    Sammlung heiliger Schriften 

  3. Die Säulen der Erde پایه‌های زمین       

    Roman von Ken Follett 

  4. Das Parfum   عطر                         

    Roman von Patrick Süskind 

  5. Der kleine Prinz   پرنس کوچولو          

    Märchen von Antoine de Saint-Exupéry 

  6. Buddenbrooks  بودنبروکس            

    Roman von Thomas Mann 

  7. Der Medicus   مدیکوس                   

    Roman von Noah Gordon
  8. Der Alchimist    کیمیاگر                               

    Roman von Paulo Coelho 

  9. Harry Potter und der Stein der Weisen هری پاتر و سنگ جادو 

    Fantasyroman von Joanne K. Rowling 

  10. Die Päpstin بانو پاپ                          

    Roman von Donna W. Cross 

  11. Tintenherz   قلب جوهری                                   

    Roman von Cornelia Funke 

  12. Feuer und Stein  آتش و سنگ                          

    Roman von Diana Gabaldon 

  13. Das Geisterhaus   خانه‌ی ارواح                        

    Roman von Isabel Allende 

  14. Der Vorleser  قاری                                      

    Roman von Bernhard Schlink 

  15. Faust. Der Tragödie erster Teil تراژدی فاوست، قسمت اول    

    Tragödie von Johann Wolfgang von Goethe 

  16. Der Schatten des Windes سایه‌ی باد                

    Roman von Carlos Ruiz Zafón 

  17. Stolz und Vorurteil غرور و پیش‌داوری       

    Roman von Jane Austen 

  18. Der Name der Rose اسم گل رز       

    Roman von Umberto Eco 

  19. Illuminati ایلومیناتی                           

    Roman von Dan Brown 

  20. Effi Briest افی بریست                        

    Roman von Theodor Fontane 

  21. Harry Potter und der Orden des Phönix هری پاتر و محفل ققنوس    

    Roman von Joanne K. Rowling 

  22. Der Zauberberg کوه جادو                 

    Roman von Thomas Mann 

  23. Vom Winde verweht برباد رفته           

    Roman von Margaret Mitchell 

  24. Siddhartha   سیذارتا                             

    Erzählung von Hermann Hesse 

  25. Die Entdeckung des Himmels کشف آسمان    

    Roman von Harry Mulisch 

  26. Die unendliche Geschichte قصه‌ی بی‌پایان          

    Roman von Michael Ende 

  27. Das verborgene Wort کلام مخفی                   

    Roman von Ulla Hahn 

  28. Die Asche meiner Mutter   خاکستر مادرم             

    Roman von Frank McCourt 

  29. Narziß und Goldmund  نرگس و طلادهان             

    Roman von Hermann Hesse 

  30. Die Nebel von Avalon مه آوالون                      

    Roman von Marion Zimmer Bradley 

  31. Deutschstunde درس آلمانی                       

    Roman von Siegfried Lenz 

  32. Die Glut گداخته                                         

    Roman von Sándor Márai 

  33. Homo Faber هومو فابر                           

    Roman von Max Frisch 

  34. Die Entdeckung der Langsamkeit کشف آهستگی          

    Roman von Sten Nadolny 

  35. Die unerträgliche Leichtigkeit des Seins سبکی تحمل‌ناپذیر هستی (بار هستی) 

    Roman von Milan Kundera 

  36. Hundert Jahre Einsamkeit صد سال تنهائی                

    Roman von Gabriel García Márquez 

  37. Owen Meany اوون مینی                                 

    Roman von John Irving 

  38. Sofies Welt دنیای سفی (دنیای سوفی)                               

    Roman von Jostein Gaarder 

  39. Per Anhalter durch die Galaxis سفر به کهکشان           

    Roman von Douglas Adams 

  40. Die Wand دیوار                                         

    Roman von Marlen Haushofer 

  41. Gottes Werk und Teufels Beitrag کار خدا و زحمت شیطان        

    Roman von John Irving 

  42. Die Liebe in den Zeiten der Cholera عشق در زمان طاعون    

    Roman von Gabriel García Márquez 

  43. Der Stechlin اشتشلین                                         

  1. Roman von Theodor Fontane
    Der Steppenwolf گرگ بیابان                            


    Roman von Hermann Hesse 

  2. Wer die Nachtigall stört کسی که بلبلان را میرنجاند               

    Roman von Harper Lee 

  3. Joseph und seine Brüder یوسف و برادرانش              

    Roman von Thomas Mann 

  4. Der Laden مغازه                                           

    Roman von Erwin Strittmatter 

  5. Die Blechtrommel طبل حلبی                        

    Roman von Günter Grass 

  6. Im Westen nichts Neues در غرب خبری نیست       

    Roman von Erich Maria Remarque 

  7. Der Schwarm فوج                                

    Roman von Frank Schätzing 

  8.  Sparks, Nicholas
    -
    Wie ein einziger Tag فقط مثل یک روز                     

  9. Rowling, Joanne K.
    -
    Harry Potter und der Gefangene von Askabanهری پاتر و زندانی آزکابان   

  10. Ende, Michael
    -
    Momo مومو                          

  11. Johnson, Uwe
    -
    Jahrestage  سالروزها                

  12. Morgan, Marlo
    -
    Traumfänger طلسم خواب                           

  13. . Salinger, Jerome David
    -
    Der Fänger im Roggenدام در گندمزار             

  14. . Brown, Dan
    -
    Sakrilegگناه در اماکن متبرکه                                    

  15. .Preußler, Otfried
    -
    Krabat  کرابات                                       

  16. . Lindgren, Astrid
    -
    Pippi Langstrumpfپی پی جوراب‌دراز                 

  17. . Dirie, Waris -
    Wüstenblumeگل کویر                               

  18. Tamaro, Susanna
    -
    Geh, wohin dein Herz dich trägt   برو، آنجائی که قلبت ترا میبرد     

  19. Fredriksson, Marianne
    -
    Hannas Töchter  دختران  هانا                            

  20. Mankell, Henning
    -
    Mittsommermordقتل در نیمه‌ی تابستان                  

  21. . Mankell, Henning
    -
    Die Rückkehr des Tanzlehrersبازگشت معلم رقص         

  22. Irving, John
    -
    Das Hotel New Hampshireهتل نیو همپشیر          

  23. Tolstoi, Leo N.
    -
    Krieg und Friedenجنگ و صلح                           

  24. Hesse, Hermann
    -
    Das Glasperlenspielبازی مهره‌ی شیشه‌ای                

  25. Pilcher, Rosamunde
    -
    Die Muschelsucherصدف‌جویان                             

  26. Rowling, Joanne K.
    -
    Harry Potter und der Feuerkelchهری پوتر و جام آتش     

  27. Frank, Anne
    -
    Anne Frank Tagebuchدفتر خاطرات آنه فرانک                

  28. Groult, Benoite
    -
    Salz auf unserer Hautنمک بر روی پوست ما               

  29. Brückner, Christine
    -
    Jauche und Levkojen پیشاب و گل میمون                    

  30. Franzen, Jonathan
    -
    Die Korrekturenتصحیحات                             

  31. Hofmann, Corinne
    -
    Die weiße Massaiماسائی سفید                       

  32. Hustvedt, Siri
    -
    Was ich liebteمن چه چیزی را دوست داشتم       

  33. Moers, Walter
    -
    Die 13 - Leben des Käpt'n Blaubä13 زندگی کاپیتان بلوبر     

  34. Gablé, Rebecca
    -
    Das Lächeln der Fortunaلبخند فورتونا                     

  35. Schmitt, Eric-Emmanuel
    -
    Monsieur Ibrahim und die Blumen des Koranمسیو ابراهیم و گلهای قرآن    

  36. May, Karl
    -
    Winnetou  وینه‌تو                              

  37. Selinko, Annemarie
    -
    Désiréeدزیره                                    

  38. Zweig, Stefanie 
    -
    Nirgendwo in Afrikaهیچ‌جای آفریقا                                    

  39. Irving, John
    -
    Garp und wie er die Welt sahگارپ و دید او نسبت به  دنیا    

  40. Brontë, Emily
    -
    Die Sturmhöheبلندی‌های طوفان                         

  41. Ahern, Cecilia
    -
    P.S. Ich liebe Dichضمنا، من تو را دوست دارم                     

  42. Orwell, George
    -
    1984 1984                                                   

  43. Kürthy, Ildiko von
    -
    Mondscheintarifتعرفه                                   

  44. Allende, Isabel
    -
    Paula پاولا                                                    

  45. Levy, Marc
    -
    Solange du da bist تاموقعی که هستی                          

  46. Simmel, Johannes Mario
    -
    Es muss nicht immer Kaviar seinهمیشه که نباید خاویار باشد          

  47. Coelho, Paulo
    -
    Veronika beschließt zu sterbenورونیکا تصمیم می‌گیرد که بمیرد            

  48. . Mankell, Henning
    -
    Der Chronist der Windeوقایع‌نگار بادها                            

  49. Bulgakow, Michail
    -
    Der Meister und Margaritaاستاد و مارگاریتا                         

  50. Zweig, Stefan
    -
    Schachnovelleنوول شطرنج                                         

  51. Kempowski, Walter
    -
    Tadellöser & Wolffحرف نداره (تادل لوزر و ولف)                         

  52. Tolstoi, Leo N.
    -
    Anna Kareninaآنا کاره‌نینا                                

  53. Dostojewski, Fjodor M.
    -
    Schuld und Sühneجنایت و مکافات                                   

  54. Dumas der Ältere, Alexandre
    -
    Der Graf von Monte Christoکنت مونت کریستو                       

  55. Kinkel, Tanja
    -
    Der Puppenspielerخیمه‌شب‌باز                              

  56. Brontë, Charlotte
    -
    Jane Eyre جین ایر                                                          

  57. Wood, Barbara
    -
    Rote Sonne, schwarzes Land خورشید قرمز، زمین سیاه           

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٧
تگ ها :

درباره‌ی نوول

درباره‌ی نوول "كه همين لباس زيباست نشان آدميت"

اثر: گوتفريد كلر

ترجمه و تلخیص: شاپور چهارده‌چریک

Shapur_14@yahoo.de

زندگينامه گوتفريد كلر (۱۸۱۹-۱۸۹۰)

پدر گوتفريد كِلِر كه اهل سوئيس (زوريخ) بودو به شغل خراطي اشتغال داشت ،در سنين جواني درگذشت. گوتفريد كلر در سنين كودكي به علت خطائي كه از وي سر زده بود، از مدرسه اخراج گرديد . بعد از مدتها به شهر مونيخ آمده و سعي كرد تا با نقاشي روزگار خود را بگذراند ، ولي وي در اين شغل موفقيتي نداشت . كِلِر در سال ١٨٤٢ دوباره به شهر زوريخ در سوئيس بازگشته و با تعدادي از شاعران و نويسندگان آلماني كه به سوئيس مهاجرت كرده بودند و از دورة ادبي "قبل از مارس" پيروي مي كردند، آشنا گرديد . اين آشنائي تأثيرات بسزائي در اولين دفتر شعر وي برجاي گذاشت. اين دفتر در سال ١٨٤٦ انتشار يافت . دولت سوئيس در سال پر آشوب و انقلا بي ١٨٤٨ يك بورس تحصيلي به وي اهدا نمود و وي توانست به كمك اين بورس تحصيلي براي مدت دو سال به دانشگاه هايدلبرگ برود . گوتفريد كِلِر در اين دانشگاه با فيلسوف آلماني "لودويگ فويرباخ" آشنا گرديده و از مكتب وي استفاده ها نمود . وي بعد از اتمام تحصيل در دانشگاه هايدلبرگ ، براي مدت ٥ سال به برلين مي‌ رود و در اين شهر در مجمع نويسندة معروف آن زمان ، "كارل آوگوست فارنهاگن فون انزه"[1] با نویسندگان و ناشرين زيادي آشنا مي گردد و ضمناً مروري هم بر تاريخ ادبيات آلمان و علم ادب مي كند . اين ٧ سال ( ٢ سال در هايدلبرگ و ٥ سال در برلين) اهميت ويژه اي بر زندگي و آثار گوتفريد كِلِر برجاي مي گذارند و تقريباً مي شود گفت كه هستة مركزي آثارش را پايه ريزي مي كنند.  وي در سال ١٨٥١ اشعار جديدش را انتشار مي دهد و اولين چاپ رمان معروفش "هاينريش سبز[2]" در سال 1854 – 1855 وارد بازار مي گردد . چاپ دوم این رمان با اصلاحات جدید در سال 1879 -1880 تكميل مي شود و منتشر مي گردد . در سال ١٨٥٦ جلد اول مجموعة نوولهايش با عنوان "مردم سلدويلا[3]" منتشر می‌شود  وي در سال ١٨٥٥ دوبارة هواي وطن كرده و به سوئيس بر مي گردد . گوتفريد كلر تمايل بسيار زيادي داشت كه در وطنش به عنوان نويسندة آزاد و ژورناليست به كار مشغول گردد . ولي گويا اين سرنوشت براي وي رقم زده نشده بود ، زيرا كه او ٦ سال با خواهر و مادرش زندگي كرد ، بدون اينكه بتواند از طريق نويسندگي امرار معاش كند و درآمدي داشته باشد. بالاخره در سال ١٨٦١ به عنوان منشي دولتي در يكي از ادارات استاني ناحية زوريخ به كار گمارده شد . هنگامي كه وي به كار اشتغال داشت ، رفته رفته به شهرت ادبي نيز دست يافت. ولی بسيار دير، ولي باز هم موقعي كه وي هنوز در قيد حيات بود، توانست از شهرت و محبوبيت خود بهره اي ببرد. در اين زمان كتاب ديگري با عنوان "هفت حکایت[4]" را به پايان مي رساند و در سال ١٨٧٦ از شغل ديواني خود استعفا مي دهد تا بتواند آخرين سالهاي حياتش را در خدمت ادبيات باشد.  بعد از چاپ دوم رمانش "هاينريش سبز" كه در سال 1879-1880 دو مجموعة نوول ديگر را مي نويسد . يكي مجموعة "نوولهای زوریخ[5]" و دیگری "اشعار معنی‌دار[6]"  نام داشتند. دومين رمان گوتفريد كلر با عنوان "مارتين سالا ندر" در سال ١٨٨٦ انتشار مي يابد . گوتفريد كلر در سال ١٨٩٠ بدرود حيات گفت.

گوتفريد كلر يك نويسندة جمهوريخواه سوئيسي بود كه جمهوري خواه بودنش همانقدر براي خودش بديهي بود و طبيعي  و مهم بود كه سوئيسي بودنش یا نویسنده بودنش . وي در تمام ساليان درازي كه با نوشتن و خواندن سروكار داشت ، سعي كرد تا خوانندگانش را از لحاظ سياسي نيز تربيت كرده و آنها را در مسائل روز سياسي روشن نمايد . سياست نيز براي وي يكي ديگر از اركان اصلي زندگي و نگارش بود . وي در راه كشورش (سوئيس)، و همينطور در راه جمهوري خواهي زحمات و مشقات زيادي كشيد . وي دريافته بود كه موفقيت ، خاصه موفقيت اقتصادي روز به روز بيشتر و محكم تر به پول و ثروت وابسته مي گردد ، و به همين علت نيز او نگاهش را بيشتر به گذشته مي دوخت . اوائل كار بسيار بدبين بود . اين موارد به طور واضح و روشن در كتاب "مارتين سالا ندر" قابل روئت است. قابل ذكر است كه مهره هائي كه او در كتابش بيشتر از همه دوست دارد ، قبل از ديگران تسليم مي‌شوند و پس مي زنند . نه تنها مغايرت هائي كه بين زندگي سياسي و زندگي ادبي - هنري وجود دارند ، بلكه مسائل و مشكلا ت شخصي و خصوصي و احساس گناه كردن و خودكم‌بيني‌هاي او مانع از آن مي شوند كه "گوتفريد كلر" نيز به يك زندگي خانوادگي و عشق تن در دهد . اشعار "گوتفريد كلر" به شدت زميني و اينجائي هستند . قبلاً گفتيم كه وي از شاگردان "فوير باخ" بوده ، ولي لامذهب بودن "فويرباخ" باعث نمي شود كه وي به "مرگ تنها" و "تنها به مرگ" بينديشد ، بلكه وي را به لدت بردن از زيبائي هاي موجود خاكي و گذرا مي كشاند . كتاب "هفت حكايت" وي را مي توان با آموزه هاي مسيحيت مقايسه و مقابله كرد . اين كتاب بدون شك به مسائل اخلا قي و مذهبي مسيحيت و همچنين به خودداري در دين مسيحيت و نيز به طبيعي بودن احساسات و احساسي بودن اشاره دارد. گوتفريد كلر در كتاب "مردم سلدويلا" داستانها و حكاياتي براي خوانندگانش تعريف مي كند كه خواننده را به انسانيت ، انسان بودن، و قبول مسئوليت در حيطة اجتماعي مي كشاند و اين حكايات و داستانها را در چارچوب زندگي در دهكده يا شهرهاي كوچك بر مي شمارد. ولي "سلدويلا" - به علت كوچك بودنش- نقطة مقابل جهان بزرگ نيست . بلكه تصوير و ساية آن است . كتاب "هاينريش سبز" را مي توان به نوعي به يك اتوبيوگرافي تشبيه كرد و قطعنا چنین نیز هست. محتواي كتاب مسائل و مشكلات لاينحل ميان آموزش و درس و مدرسه و شغل از يك طرف ، و از طرف ديگر فانتزي و فعاليت هاي هنري مي باشد، که شخص "گوتفرید کلر" با همه‌ی این موارد دست‌و‌پنجه نرم کرده است. خود را وفق دادن با جامعه از يك طرف ، و از طرف ديگر خارج از ميدان هنر و ادبيات بودن و اين يعني ساية زندگي "گوتفريد كلر" . فانتزي "هاينريش سبز" بسيار فعال است . و اين فانتزي در سطوح مختلف اثرات گوناگون و گاه متضادي دارد . دروغ هاي گوناگون ، خود را فداي هنر و رؤياهاي شاعرانه نمودن ، "هاينريش" در مقابل مادرش احساس گناه مي كند . ولي فانتزي "هاينريش" وي را مجبور مي كند تا در مقابل اقتدار ناعادلا نه به پا برخيزد و قيام كند . اخلا ق دروغين و فاسد و قابل خريد را پس بزند و بر عليه آن اقدام كند . و بالا خره او مي آموزد كه از فانتزي در راه طبيعي و طبيعي بودن استفاده كند . چه در مقام هنرمند كه از طبيعت نشئت مي گيرد و مثلاً منظره اي را ترسيم مي كند و ديگر نيازي ندارد كه آن منظره را در مخيلة خود ترسيم كرده و از روي آن نقاشي كند . چه در مقام عاشق كه عشق خيالي خود (آنا) را به تدريج به فراموشي مي سپارد و به جاي آن (يوديت) را كه موجودي طبيعي است ، دوست مي دارد . ولي وارد كردن يك عنصر خارج از ميدان و بيروني هنوز تكميل نگرديده است . دخول و وارد كردن اين عنصر ، يعني همرنگ جماعت شدن ، يعني دست كشيدن از هنر، يعني دست كشيدن از فانتزي جوشان و انقلا بي . در نسخة اول رمان ، "هاينريش سبز" نيز بلا فاصله بعد از مرگ مادرش مي ميرد . در نسخة دوم "هاينريش" و "يوديت" در كنار هم زندگي

مسالمت آميزي دارند. (همانطور که گفته شد این رمان در سال 1879 یک بار دیگر اصلاح شده و منتشر گردید). 

٢- تفسير اثر

الف- تفسير رمان “ كه همين لباس زيباست نشان آدميت”

گوتفريد كلر نويسندة آلماني زبان سوئيسي، رماني دارد با عنوان „Kleider machen Leute“  که من آن را به  "که همین لباس زیباست نشان آدمیت" ترجمه کرده‌ام. ترجمة تحت اللفظي اين عنوان عبارت است از: "لباس انسان را مي سازد". بهترين ترجمه اي كه من براي اين اصطلا ح يافتم همانا : "كه همين لباس زيباست نشان آدميت" مي باشد. اين اصطلا ح فارسي در حقيقت چنين مي باشد: "نه همين لباس زيباست نشان آدميت"، كه با كمي تغيير به "كه همين لباس زيباست نشان آدميت" تبديل شده، تا منظور گوتفريد كلر از آن عايد گردد.

نوول "كه همين لباس زيباست نشان آدميت" اثر "گوتفريد كلر" نمونه اي عالي از آثاري است كه به رئاليسم شاعرانه معروف هستند و اين نوول در حيطة زبان آلماني تا به امروز يك نمونة بسيار خوب و عالي ادبي بشمار مي رود. دیگر اثر خوب و عالی "گوتفرید کلر"، که در زمره‌ی ادبیات جهانی بشمار می‌رود، همان رمان "هاینریش سبز" است، که متاسفانه هنوز به فارسی ترجمه نشده است. "گوتفريد كلر" تمام هنر قصه گوئي و داستان نويسي خود را در اين اثار گنجانده است و آگاهان ادبي، اين كتب را جزء لا ينفك زبان و ادبيات آلمان بشمار مي آورند. يكي از عجايب اين است، كه خود "گوتفريد كلر" ، بعد از انتشار اين كتاب (كه همين لباس زيباست نشان آدميت) ديگر حرفي در بارة آن نزده و هرگز در مجامع و مطبوعات سخني از اين كتاب به ميان نياورده است. منقدين و منتقدين اوليه نيز همانند خود "گوتفريد كلر" عمل كردند و سخني از اين كتاب بميان نياوردند و از آن گذشتند. البته گاهي در حين معرفي كتابهاي ديگر ، به اين كتاب نيز اشاره‌ی كوتاهي مي كردند و از آن مي گذشتند، و يا اينكه در مقالا ت خود مي نوشتند كه كتاب "كه همين لباس زيباست نشان آدميت" اثر "گوتفريد كلر"، اثري است جالب و خواندني و استثنائي . همين و بس. يا اينكه مي نوشتند: "كه همين لباس زيباست نشان آدميت" ، شروع خوبي است، براي رمان "مردم سلدويلا" . زيرا كه اول بار اين رمان با رمان ديگري به نام "مردم سلدويلا" ، تواماً در يك جلد چاپ شدند. دليل اين امر روشن است: حرفي كه اين نوول براي گفتن دارد، كاملاً روشن و واضح است و داستاني كه تعريف مي شود، نيز يكدست و بدون مشكل پيش مي رود. يكي از نقادان ادبي آن دوره كه تحقيقاتي در بارة اين كتاب و نويسنده اش كرده و مقالا تي در اين باره نوشته ، اديب و پروفسوري اطريشي بوده  به نام "اميل كوه". وي در سال ١٨٧٣ - سالي كه نوول "كه همين لباس زيباست نشان آدميت" انتشار يافت - در نقدي مي  نويسد: محتويات اين كتاب اشعاري است كه سرايندة آن، اين اشعار را در بارة پرنسي سرهم كرده و سروده است. اديب و منقد ادبي ديگري به نام "فريدريش تئودور فيشر" - كه از قضا از دوستان گوتفريد كلر نيز بوده است -  از بی شیله پیله بودن اين نوول تعريف و تمجيد كرده و نه تنها سادگي اثر، بلكه سادگي نويسنده را نيز مي ستايد و اضافه مي كند كه سادگي و عاميانه بودن اثر، خدشه اي به اثر وارد نمي كند ، گرچه بايد براي اين سادگي قيمتي نيز پرداخت گردد. اينگونه ابراز عقيده ها در زمان حيات "گوتفريد كلر" نيز زياد بودند. نويسنده هائي كه نوول "كه همين لباس زيباست نشان آدميت" را حقير مي شمردند، افراد مختلف و متفاوتي بودند، از قبيل : "برتولد آورباخ"، كه خود را استاد مسلم رمانهاي روستائي مي ناميد،  و همچنين "تئودور فونتانه "  كه معتقد بود، اين نوول فقط يك قصه است ، و با عنوان كردن اين لفظ قصد حقير كردن اثر و نويسنده را داشت. که در اینجا باید چشم و همچشمی ادبی و "هووی ادبی بودن" را نیز به آن اضافه کرد. ولي ماجرا به همين جا ختم نمي شود. با شروع دورة ناتوراليسم، - از سال ١٨٨٠ تا ١٩١٥ - كه مصادف با سالهاي آخر حيات "گوتفريد كلر" بوده، در سال ١٨٨٩ در روزنامة جامعه  نيز دشنه‌ی ديگري بر پيكر اين اثر و نويسندة آن وارد گرديد . "كنراد آلبرتي" که وابسته به خيل عظيم ناتوراليست‌ها بود، مي نويسد: اين نوول چيزي نيست، مگر انبوهي از خشك ترين و بيهوده ترين امور زندگي، جمعي امل و نوكيسه. و پا را نيز از اين هم فراتر نهاده و مي نويسد: "من براي مواجهه شدن با اين اثر خود را گرم مي كنم. اين خياطان و كفاشان و دستكش دوزان، افرادي بدون روح، بدون عشق، بدون شجاعت، بدون قوت و توان، بدون هيچ كوششي براي رسيدن به اهداف عالي هستند، اين افراد چيز ديگري را نمي شناسند، مگر به فكر نان روز بودن. افرادي كه شب ها به فكر رقصند و روزها به شخم زدن زمين مشغولند. اين ها ازدواج مي كنند، بدون اينكه عاشق شده باشند، و فوراً به فكر پس انداختن تخم خود مي باشند. اين است جهان آنها. آري، اين گونه بود نقد نقادان ادبي در اواخر قرن نوزدهم در آلمان. ولي از "ريكاردا هوخ" تا "هوگو فون هوفمانزتال"، از "توماس مان" تا "هرمان هسه"، همة بزرگان ادبيات آلمان در اين نظر هم عقيده‌اند كه رمان "كه همين لباس زيباست نشان آدميت" اثر "گوتفريد كلر" يكي از "شاهكارهاي ادبي آلمان" مي باشد. ولي براي اثبات اين نظر يا ادعا ، تا نيمة اول قرن بيستم كار زيادي صورت نمي‌گيرد. ٣٠ سال بعد از فوت "گوتفريد كلر" و آزادي از قيد و بند كپي رايت ، و هنگامي كه كتاب "كه همين لباس زيباست نشان آدميت" براي تدريس در مدارس مناسب تشخيص داده شد و به مدارس و مكاتب راه يافت ، ديگران نيز در ترويج اين اثر ادبي، سهيم و دخيل شده و بدين ترتيب باعث معروفيت ومحبوبيت اين اثر و نويسندة ان در مجامع آلماني زبان و همچنين در مجامع بين المللي گرديدند. در چند دهة گذشته كتاب "كه همين لباس زيباست نشان آدميت" بارها و بارها مورد تجزيه و تحليل و نقد و تفسير و بررسي ادبي قرار گرفته است. ولي در علوم ادبي، هنوز هم بر روي اين اثر مشاجرات ادبي و اختلا ف نظرهاي زيادي وجود دارد . يكي از اين افراد ، "بنو فون ويزه [7]" نام  دارد. نظر وي از مهمترين نظريه ها در بارة "گوتفريد كلر" و كتاب معروفش "كه همين لباس زيباست نشان آدميت" مي باشد. "بنو فون ويزه" كتابي دارد با عنوان " دربارة نوول آلماني"  كه وي در اين كتاب، به "گوتفريد كلر" و كتاب معروفش نيز پرداخته و مي نويسد: "قهرمان كتاب "گوتفريد كلر" كه "ونتسل اشتراپينسكي[8]" ١٠ نام دارد و به شغل خياطي مشغول است، ولي در حقيقت خياط نيست، بلكه يك هنرمند است. همين شغل نيز باعث گرديد تا كنراد آلبرتي در سال ١٨٨٩ در روزنامة جامعه  بنويسد: "من براي مواجهه شدن با اين اثر خود را آماده  مي كنم. اين خياطان و كفاشان و دستكش دوزان ... ، و ادامه متن که بالا تر به آن اشاره كردم. ولي " بنو فون ويزه" قهرمان داستان را خياط نمي نامد، بلكه از وي با عنوان يك هنرمند نام مي برد. هنرمندي كه خود را در زندگي روزانه با مردم سهيم و شريك مي داند و گرچه در موارد نادري با مفاهيم تراژيك زندگي دست و پنجه نرم مي كند، ولي كلاً زندگي هدفمند و با برنامه اي دارد. به همين علت نيز "بنو فون ويزه" اين اثر را در شمار آثاري قرار مي دهد كه اواخر "دورة رمانتيك" ( دورة رمانتيك از سال ١٧٩٥ تا ١٨٣٠ ميلا دي دوام داشت ) مي شمارد، يا وي اين اثر را در سطح آثار رمانتيك مي داند.

 ٣- شرايط درك متن

يكي از فعاليت هاي اديبان در رشتة خود يعني ادبيات، پرداختن به آثار و منابع قديمي تر، جهت يافتن پايه ها و ريشه هاي اين آثار است. در مورد رمان "كه همين لباس زيباست نشان آدميت" اين امر قدري مشكل به نظر مي رسد. "گوتفريد كلر" ، هنگامي كه مشغول نوشتن قسمت اول اين رمان بود، نقشه‌هائي هم براي نوشتن قسمت دوم اين رمان در سر داشت. اين نقشه و برنامه و هدف، در چاپ هاي قديمي آثار "كلر" نيز به وضوح به اطلا ع همگان رسيده است و همة آثار بعدي "كلر" را شامل مي‌شود. ولي از رمان "كه همين لباس زيباست نشان آدميت" خبري نيست. انتخاب اين رمان، قهرمان آن، رويدادها و وقايعي كه در اين رمان به وقوع مي پيوندند، نيز اصل نيست. "كلر" با اين انتخاب، قدم در راهي مي گذارد، كه قبل و بعد از وي نيز ديگران همين راه را پيموده اند و قهرمان داستانهايشان را از ميان آدم هاي چاخان و حقه باز يا لا ف زن و دروغگو و گزاف گوي انتخاب كرده اند :

"دانيل دفو" با "مول فلا ندرز"، "يوحان نستروي" با "طلسم"، "فرانك وده كيند" با "اشراف ناحية كايت"،"توماس مان" با "فليكس كرول" و ... همه در اين راه قدم نهادند و قهرمانهاي داستانهايشان را از ميان لا ف زنان و گزافه گويان انتخاب كردند.

... ادامه دارد ...



[1] Karl August Farnhagen von Ensee

[2] Der grüne Heinrich

[3] Die Leute von Seldwyla

[4] Die sieben Legenden

[5] Züricher Novelen

[6] Sinngedichte

[7] Benno von Weise

[8] Wenzel Strapinski

 

  

نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٤
تگ ها :

مارتین لوتر و یهودی‌کشی

مارتین لوتر و یهودی‌کشی

شاپور چهارده‌چریک

Shapur_14@yahoo.de

خارجی ستیزی  وخصوصا ضدیت با یهودیان در آلمان سابقه‌ای بس طولانی دارد. برخلاف نظریه مورخین و مفسرین می‌توان با مدارک و شواهد نشان داد، که این پدیده اقلا 5 قرن پیش، یعنی در دوره‌‌ای که "مارتین لوتر" در آن زندگی می‌کرده، با همین شدت اجرا می شده است، که اینک جریان دارد  وپیدایش این پدیده را می‌توان تا قرون 12 و 13 میلادی دنبال کرد.   "مارتین لوتر"(1483-1546) روحانی مسیحی و بنیانگذار مذهب "پروتستانتیسم" می‌باشد. شخصیت دوگانه و گفتار ضدو نقیض وی همیشه باعث ایجاد بحث‌های زیادی شده و هنوز هم  در این باره کتب و مقالات زیادی چه در تصدیق نظریاتش، چه علیه آن نوشته می‌شود. یکی از این موارد، ضدیت با یهودیان، و کشتار یهودیان بوده است.آیا می‌توان و شایسته است که "مارتین لوتر" را در زمره‌ی راهسازان "آوشویتس" دانست؟ طوری که مخالفین وی اظهار می‌دارند.  می‌توان گفت، که "مارتین لوتر" در نابودی و از بین بردن یهودیان دخالت داشته  یا حداقل از لحاظ فکری در آن سهیم و شریک بوده است و راه نابود کردن یهودیان را هموار کرده است؟ آیا می‌توان آنچه را که در تاریخ‌نویسی به آن  "تقصیر دسته جمعی آلمانی‌ها" نام داده‌اند، با کلمات قصار "مارتین لوتر" در مورد یهودی‌ها تزئین کرد و آراست؟ همانطور که "مناخیم بگین" نخست وزیر پیشین اسرائیل در تاریخ  19 ژوئن 1981 انجام داده و نطق‌اش را با کلمات "مارتین لوتر در باره‌ی یهودیان" آراست، گرچه وی از مخالفین "لوتر" بود و قصدش از سخنان "لوتر" فقط استفاده‌ی سیاسی بردن از آنها بوده است.  ازطرف دیگر، سخنان "یولیوس اشترایشر[1]" را نیز می‌شناسیم. "یولیوس اشترایشر" یکی از ارکان اصلی "رایش سوم" و یکی از سیاستمداران آلمان نازی و مدیر مسئول نشریه‌ی "اشتورمر[2]"که یکی از نشریات ضد یهودی آلمانی بود، بعد از جنگ دوم جهانی به اعدام محکوم شد. وی در تاریخ  29 آوریل 1946 در دادگاه، که سعی در بیگناه جلوه دادن خود داشت، گفته بود: "اگر امروز "مارتین لوتر" زنده بود، به جای من پای این میز محاکمه به عنوان مجرم نشسته بود." و منظورش از این سخن این بود، که "مارتین لوتر" هم گفتار ضدیهودی زیادی داشته است و یهودی‌ستیز بود. رفتار و گفتار و پندار "مارتین لوتر" در باره‌ی یهودیان متناقض بود. "مارتین لوتر" در ایام جوانی گفته بود: "با یهودیان برادرانه رفتار کنید و آنها را آزار ندهید."  همین "لوتر" در ایام پیری و پختگی فکری "امر به نابودی و کشتن یهودیان" داده بود. "مارتین لوتر"، که در سنت ضد یهودی "کاتولیک" بزرگ شده بود، از سال 1513 تا 1516 یهودیان را به انحا مختلف به رفتاری خودپسندانه و ضد مسیحی  محکوم کرده بود. سنت "کاتولیسیسم" سنتی بود که از همان اوان پیدایش آن تا زمان حال، یهودیان را به خشونت، شرارت، بدی و پلیدی محکوم ‌کرده و می‌کند و به یهودیان  لقب "قاتلان عیسی مسیح" را داده بودند و همیشه به آنها توهین می‌کردند و به انحا مختلف آنان را مورد اذیت و آزار و تحقیر قرار می‌دادند.  "مارتین  لوتر" در دورانی که کتاب مقدس را می‌خواند، خصوصا از زمانی که قسمت معرف به "نامه‌ی رومیان" و "نظرات پاولوس" را مطالعه می‌کرد، نظرش نسبت به یهودیان تغییر کرد. دو نظریه معروف که در انجیل به آنها اشاره شده است، نظر "لوتر" را نسبت به یهودیان دگرگون می‌کند. یکی "نجات قوم یهود" است و دیگری "ابراز عشق و محبت". "لوتر" بعد از قرائت و تفکر در این باب، به جانبداری از یهودیان بر‌می‌خیزد، جانبداری از قوم گناهکار و گمراه یهود (به زعم لوتر). او حتی پا را از این هم فراتر نهاده و تعقیب یهودیان از طرف مسیحیان و آزار و اذیت آنها را به باد انتقاد می‌گیرد و اضافه می‌کند: "یهودیان و مسیحیان برادرند و باید خدا را شکر کنند، نه اینکه با هم به جنگ و نزاع بپردازند."  لوتر ضمنا معتقد بوده است، که یهودیان تا کنون بدین دلیل مسیحیت و خدای مسیح را رد می‌کردند، که مسیحیان آنان را آزار و اذیت و تعقیب می‌کردند و اگر رفتار مسیحیان نسبت به یهودیان تغییر کند، می‌توان تصور کرد که یهودیان به دین مسیحیت گرویده و خود را غسل تعمید دهند و مسیحی شوند. "لوتر" در کتابچه‌ای که در سال 1523 چاپ و منتشر کرده بود (عنوان این کتاب چنین است- آیا عیسی مسیح در بدو تولد یهودی بوده است؟  به مسیحیان پیشنهاد می‌کند که دست از آزار و اذیت و بی‌احترامی یهودیان بردارند. زیرا که نجات ما به دست ایشان بوده است، نه به دست خودمان. در این دوره‌ی زندگی لوتر، که بیش از 10 سال بطول انجامید، "لوتر" به مقابله با تهمت‌هائی که به یهودیان می‌زدند، از قبیل مسموم کردن چشمه‌ها و چاه‌های آب آشامیدنی، قتل‌های مذهبی وغیره نیز می پردازد. او حتی ساختن کلیساهای مسیحی را در زمینی‌هائی که از یهودیان غصب کرده بودند را غیرمجاز می‌دانست. ولی ما نباید فراموش کنیم، که جانبداری "لوتر" از یهودیان در این دوره، فقط به این جهت بوده است، که وی مایل بود، یهودیان را به دین مسیحیت برگرداند و از آنها مسیحی بسازد. "لوتر" هنگامی‌که از یهودیان سخن می‌گفت، همیشه این جمله را در پی جملاتش تکرار می‌کرد: "مگر ما نمی‌خواهیم بسیاری از آنها را به مسیحیت برگردانیم؟" رفتار "لوتر" نسبت به یهودیان با قصد و غرض خاصی که همانا "مسیحی کردن یهودیان" بود، در هم عجین شده بود.  همین " مارتین لوتر" در ایام پیری و پختگی، در رابطه با یهودیان، به پیروانش چنین دستور داده بود: " کنیسه‌ها و مدارس آنها را  به آتش بکشید، و هر چیزی که سوخته نشود، با خاک یکسان کنید، طوری که دیگر هیچ کس ،حتی یک تکه سنگ و گل از آنها را تا ابد نبیند. خانه‌های آنها را نیز به همین شیوه ویران کنید. خود آنها را ـ همانند کولی‌ها- زیر یک سقف یا در یک طویله جمع کنید.(که این خود ضمنا ضدیت با کولی‌ها نیز می‌باشد- مترجم). تا آنها بدانند که در مملکت ما آقا و ارباب نیستند. بلکه باید در بدبختی و مصیبت زندگی کنند و محبوس باشند. کتب مقدس آنها را از دستشان بگیرید و آنها را جمع کنید. معلمین آنها را وادار به سکوت کنید. مسافرت و تجارت را برای آنها ممنوع کنید. دارائی و مال و املاک آنها را مصادره کنید. همه‌ی ثروت آنها متعلق به ماست و آنها این ثروت را از ما ربوده‌اند. آنها همه چیز را گران به ما می‌فروشند. " مگر "هیتلر" غبر از این گفت و غیر از کرد؟ "هیتلر" هم همین واژگان و الفاظ را در مورد یهودیان بکار می‌برد و همانند "مارتین لوتر" با یهودیان رفتار می‌کرد. "هیتلر" خود را از پیروان "مارتین لوتر" می‌دانست، گرچه وی به مسیحیت هم اعتقادی نداشت. اگر اظهارات "مارتین لوتر" و "هیتلر" را در جائی گرد‌ آوریم ولی نام آنها را ننویسیم، نمی‌توان گفت، که کدام جمله از آن "لوتر" و کدام حمله از آن "هیتلر" است.

بلی. "مارتین لوتر" را باید در یهودی ستیزی آلمانی‌ها سهیم و شریک دانست. وی راه را برای نسل‌های بعدی هموار کرد و سیاست امروزه‌ی یهودی‌ستیزی دنباله‌ی افکار و گفتار لوتری است.

 


[1] Julius Streicher

[2] Stürmer

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٤
تگ ها :

زندگی افکار و آثار "گئورگ ورت"

زندگیَ، افکار و آثار "گئورگ ورت"

 

اولین شاعر پرولتاریای آلمان

 

ترجمه و تلخیص: شاپور چهارده‌چریک

 

Shapur_14@yahoo.de

 

 

"گئورگ ورت"  Georg Weerth ، به زعم "فریدریش انگلس" اولین و بارزترین شاعر پرولتاریای آلمان، فقط 34 سال عمر کرد. وی  در تاریخ 17 فوریه 1822 در شهر "دتمولد[1]" (آلمان) متولد شد. "گئورگ ورت" همشهری، همقطار،همفکر و هم‌رزم  "فردیناند فرایلیگرات[2]" می‌باشد،نام پدرش "فردیناند[3] " و نام مادرش "ویلهلمینه[4]" بود.   وی در 14 سالگی به علت بیماری پدرش، دبیرستان را رها کرد تا به شهر "البرفلد[5]" برود و در آنجا دوره‌ی کارآموزی در یک فروشگاه را آغاز کند.  پدرش "فردیناند" و یکی از خواهرانش مدت کوتاهی بعد از عزیمت وی درگذشتند. وی در سال 1837 و در دبیرستان با "فریدریش انگلس[6]" آشنا می‌گردد و مدتی بعد نیز با "فردیناند فرایلیگرات" طرح دوستی می‌ریزد. 

 

در همین دوران و در سال 1838 نیز به دنیای "شعر و ادبیات" راه می‌یابد و در سال 1839 با غرور و شادی فراوان به عضویت "مجمع ادبی محلی" در‌می‌آید.  "گئورگ ورت" عاشق سرودن بود، ولی منتشر کردن یا منتشر نکردن اشعارش برایش زیاد مهم نبود. همین مسئله ،یعنی منتشر کردن یا نکردن اشعارش، تمام عمر کوتاهش و دورةی کوتاهتر فعالیت ادبی‌اش را درنوردید. "فریدریش انگلس" در باره‌ی وی و اشعارش می‌گوید: " او با شاعران دیگر فرق داشت. فرق او با دیگر شعرا این بود، که او هنگامی که شعری را می‌سرود و آن را می‌نوشت، دیگر سراغی از این شعر نمی‌گرفت. گوئی که اشعارش برایش بی‌تفاوت بودند. موقعی که اشعارش را برای من یا "مارکس" می‌فرستاد، دیگر سراغ این اشعار را نمی‌گرفت و به سختی می‌شد وی را متقاعد کرد که این اشعار را در جائی چاپ کند. بدینگونه بود که شعر "سرود کارگری" وی را نیز در آثار "کارل مارکس" یافتیم."    در سال 1840 بعد از خاتمه‌ی دوره‌ی کارآموزی به شهر کلن می‌رود. در کلن شروع به تحقیق و تفحص در باره‌ی این شهرو شیوه‌های مختلف زندگی در این شهرمی‌کند. "کارنوال" معروف شهر کلن توجه‌اش را بیش از هر نکته‌ی دیگری جلب می‌کند. وی در سال 1841 به هیبت و لباس "دون کیشوت" در‌می‌آید تا در این کارنوال شرکت کند. در همین شهر و مدتی بعد از این "کارنوال" اولین آثارش را منتشر می‌کند، منجمله سرودی معروف به "سرود کارنوال[7]". شرکت در کارنوال و "سرود کارنوال" مادرش را وادار می‌کنند، تا فرزندش را به خداپرستی و دینداری دعوت کند. این زحمت و همت مادر، بدون نتیجه باقی می‌ماند.   "گئورگ ورت" نیز مانند "گئورگ هروگ" و "فردیناند فرایلیگرات" به "هاینریش هاینه" و اشعارش عشق می‌ورزید. در شهر "ووپرتال" امکانات زیادی را بدست می‌اورد تا به ادبیات بپردازد. وی در سال 1843 به عنوان "خبرنگار" برای روزنامه‌ی "کولنیشه تسایتونگ" کار می‌کند.  "ورت" در همین سال علیه اظهارات ضد یهودی کارکنان دولت در شهر "بن" با اداریان وارد کارزار می شود و متصدیان دولت چند جاسوس را برای مراقبت از وی مامور می‌کنند. "ورت" به انگلستان می‌رود و در شهر "برادفورد"  در یک کارخانه نساجی کار می‌کند و با "زندگی کارگری" و "زندگی کارگران" از نزدیک آشنا می‌شود. "گئورگ ورت" در انگستان با " فریدریش انگلس" که در شهر منچستر ساکن است، رابطه دارد. این دو مرتب با هم دیدار می‌کنند و اوقات زیادی را با هم به سر می‌برند. "گئورگ ورت" در این زمان شعر "جشن گل کارگران انگلیسی" را منتشر می‌کند. وی در ماه ژوئن 1845 به بروکسل می‌رود و در آنجا نیز با "کارل مارکس" آشنا می‌گردد. "ورت" در پائیز این سال دوباره به انگلستان بر‌می‌گردد تا اشعارتازه سروده‌اش را منتشر کند. نشریه‌ای که قرار بوده اشعار وی را منتشر کند، ورشکست می شود و این اشعار بعد‌ها در نشریه‌ی "نویه راینیشه تسایتونگ" منتشر می شود. "گئورگ ورت" در سالهای 1845 و 1846 تحقیقات مفصل‌تری درباره‌ی "نهضت کارگران انگلستان" را شروع می‌کند. رابطه و دوستی وی با "کارل مارکس" و "فریدریش انگلس" این امکان و فرصت را به او می‌دهند، تا در بطن کمونیسم رشد کرده و پرورش یابد. در همین دوره نامه‌ای به مادرش می‌نویسد و در این نامه قید ‌می‌کند: "من یکی از کمونیست‌های لومپن هستم. از همانهائی که به طرفشان مدفوع پرتاب می‌کنند و تنها جرمشان این است که برای فقرا و استعمارشدگان وارد میدان نبرد می‌شوند."  وی عضو "اتحادیه کمونیست‌ها" بود و در سال 1847 به همراه "کارل مارکس" به کنگره‌ی لندن می‌رود. این کنگره، همان کنگره‌ی معروفی است، که در آن تصمیم گرفته شد، تا "مانیفست حزب کمونیست" نوشته شود.  طبقه‌ی کارگر اینک دارای "صدائی" رسا شده بود.  "ورت" در سال 1846 به عنوان "نماینده‌ی" شرکتی که در آن کار می‌کرد، به بروکسل رفته و در سال 1947 به نمایندگی از طرف 3 میلیون کارگر انگلیسی، که وی 3 سال در میان آنها و با آنها کار و زندگی کرده بود، نطقی در "کنگره‌ی تجارت آزاد"  ایراد کرد، که باعث شهرت و محبوبیت بیشتر وی شد.

 

وقتی که انقلاب فوریه 1848 در پاریس شروع شد، "ورت" نیز به پاریس سفر کرد. 4 هفته بعد، در ماه مارس 1848 موج این انقلاب آلمان را درنوردید وتقریبا تمام اروپا را شامل شد. "ورت" در ماه می 1848 هنوز با روزنامه "نویه راینیشه تسایتونگ" کار می‌کند. به جز سردبیرى مارکس، هیات تحریریه این روزنامه عبارت بودند از: "فریدریش انگلس"، "فردیناند و ویلهلم وولف"، "ارنست درونکه"، "هاینریش بورگرز" و "فردیناند فرایلیگرات"، که همگى جزء اعضاى اصلى "اتحادیه کمونیست‌ها" بودند. "فریدریش انگلس" در سال 1883 در مورد نشریه "نویه راینیشه تسایتونگ" و شخص "گئورگ ورت" چنین اظهار نظر کرده بود: " بعد از انقلاب مارس 1848 ما همگی در شهر کلن جمع شدیم تا نشریه "نویه راینیشه تسایتونگ" را بنا نهیم. " "گئورگ ورت" مسئولیت قسمت ادبی و فرهنگی این نشریه را عهده‌دار شد. من مطمئنم که هرگز نشریات دیگری چنین قسمت فرهنگی و ادبی شوخ و برائی نداشته اند.    

 

قسمتی از نامه‌ی "گورگ ورت" به "کارل مارکس" که در تاریخ 28 آوریل 1851 نوشته شده است، نشان می‌دهد، که وی چگونه از این دوره لذت می‌برده است و چگونه شکست انقلاب وی را ناراحت و غمگین کرده است: "من این اواخر مطالب زیادی نوشتم. ولی هیچکدام را به نتیجه نرساندم، زیرا که در نویسندگی هدف و مقصدی نمی‌بینم. وقتی که تو راجع به "اقتصاد ملی" می‌نویسی، مطالبت معنی و مفهوم دارند. ولی مطالب من؟ مطالب من مزاحی بیش نیستند. مزاحی  در باره‌ی سرزمین پدری‌مان، که شاید بر روی لبان خواننده لبخند احمقانه‌ای بنشانند. واقعا، من چیزی بدتر از این سراغ ندارم. نویسندگی من هم با نشریه ی "نویه راینیشه تسایتونگ" تعطیل و تخطئه شد. من اعتراف می‌کنم، و متاسفم که این 3 سال گذشته را برای هیچ و پوچ از دست دادم و به همان نسبت خوشحال می شوم، وقتی که به دوره‌ی فعالیتمان درشهر کلن فکر می‌کنم. مهم این است، که ما خودمان را خراب نکردیم.  از زمان "کارل کبیر" تا کنون، کسی با ملت آلمان چنین رفتار نکرده بود، که این نشریه کرد. من نمی‌خواهم بگویم که این همه کار من بود، ولی من هم در این کار دخیل و سهیم بودم. "

 

پایان انقلاب، پایان فعالیت نشریه  "نویه راینیشه تسایتونگ" بود و پایان این دو نیز پایان فعالیت ژورنالستی "گئورگ ورت" بود. او دوباره به کارش برمی‌گردد و در یک شرکت در هامبورگ مشغول کار می‌شود و باید مرتب به شهرهای دیگر آلمان رفت و آمد کند. دادگاه او را محکوم به 3 ماه حبس می‌کند.  "گئورگ ورت" در سال 1851 با "هاینریش هاینه" ملاقات می‌کند. "هاینه" در بستر بیماری افتاده بود و آنطور که خودش معتقد بود، "سفلیس" داشته است. وی یک سال بعد با  "زن رؤیاهایش" آشنا می‌شود. زنی به اسم "بتی تندرینگ [8]". روابط او با "بتی" منجر به نامه نگاری‌های عاشقانه‌ی زیادی می‌شود. در سال 1852 دوباره به انگلستان می‌رود، و مدتی را نزد "کارل مارکس" در لندن و مدتی نیز میهمان "فریدریش انگلس"  در منچستر بوده است. وی بعد از ملاقات با مارکس و انگلس در انگلستان، متصدی یک آژانس در دریای کارائیب می‌شود، و اروپا را ترک می‌کند. او تقریبا به تمام کشورهای آمریکای جنوبی از قبیل : شیلی، آرژانتین، برزیل، ونزوئلا، مکزیک، کالیفرنیا، و کوبا سفر می‌کند.  در سال 1855 یک بار دیگر به اروپا بر‌می‌گردد و دوستان سابق‌اش را ، منجمله مارکس را در لندن، ملاقات می‌کند.  عشق‌اش به "بتی" به شکست  می‌انجامد، زیرا که "بتی" خواهان ازدواج و تشکیل خانواده نیست. او به آمریکای جنوبی برمی‌گردد و در جزیره‌ی "هائیتی" دچار تب می‌شود و نهایتا در تاریخ 30 ژولای 1856 در هاوانا (کوبا) در سن 34 سالگی درمی‌گذرد.  در هاوانا هنوز یادگاری از آن دوران که متنی از "فریدریش انگلس"  به زبان‌های  اسپانیولی و آلمانی  روی آن نوشته شده بود، وجود دارد، که خواننده را وادار به تفکر در باره‌ی اولین شاعر پرولتاریای آلمان می‌کند.

 

 

 

چند شعر از "گئورگ ورت":

 

 

 

  Das Hungerlied

 

1847 (unveröffentlicht)

 

Verehrter Herr und König,

 

weißt du die schlimme Geschicht?

 

Am Montag aßen wir wenig,

 

Und am Dienstag aßen wir nicht.

 

Und am Mittwoch mußten wir darben,

 

Und am Donnerstag litten wir Not;

 

Und ach, am Freitag starben

 

Wir fast den Hungertod!

 

Drum laß am Samstag backen

 

Das Brot, fein säuberlich;

 

Sonst werden wir sonntags packen

 

Und fressen, o König, dich!

 

 

 

 

 

 

 

Arbeite!  (ca. 1847)

 

Du Mann im schlechten, blauen Kittel;

 

Arbeite! schaffe Salz und Brot.

 

Arbeite! Arbeit ist ein Mittel,

 

Probat für Pestilenz und Not.

 

Arbeite! rühre deine Arme.

 

Arbeite sechzehn Stunden so!

 

Arbeite! Nachts ja lacht das warme,

 

Das Lager dir von faulem Stroh!

 

Arbeite! hast ja straffe Sehnen.

 

Arbeite! denk, mit schwangerm Leib

 

Harrt in der Hütte dein mit Tränen

 

Ein schönes, leichenbleiches Weib.

 

Arbeite! Gleich der Stirn der Rinder

 

Ist ja die deine breit und dick.

 

Arbeite! deine nackten Kinder,

 

Die küssen dich, kehrst du zurück.

 

Arbeite, bis die Adern klopfen!

 

Arbeite, bis die Rippe kracht!

 

Arbeite, bis die Schläfen tropfen –

 

Du bist zur Arbeit ja gemacht!

 

Arbeite, bis die Sinne schwinden!

 

Arbeite, bis die Kraft versiegt!

 

Arbeite! – wirst ja Ruhe finden,

 

Wenn dein Gebein im Grabe liegt.

 

 

 

„Es ist gut, daß ich kein deutscher Lyriker bin, sonst hätte ich Anwartschaft auf die Hölle.“

 

 

„Kein schöner Ding

 

ist auf der Welt, als

 

seine Feinde zu

 

beißen und über

 

all‘ die plumpen

 

Gesell‘n seine

 

lustigen Witze

 

zu reißen!“ (1848)

 

 

 



[1] Detmold

 

[3] Ferdinand

 

[4] Wilhelmine

 

[5] Elberfeld

 

[6] Friedrich Engels

 

[7]Karnevalslied 

 

[8] Betty Tendering

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٢
تگ ها :

زندگی، افکار و آثار فردیناند فرایلیگرات

زندگی، افکار و آثار فردیناند فرایلیگرات

 

Ferdinand Freiligrath (1810-1876)

 

نویسنده: کنراد هوتسلمان  Konrad Hutzelmann

 

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

Shapur_14@yahoo.de

 

"فردیناند فرایلیگرات" در تاریخ 17 ژوئن 1810 در "دتمولد[1]" بدنیا آمد. پدرش آموزگاری بود به نام "یوحان ویلهلم فرایلیگرات[2]". مادرش "لوئیزه توپس[3] " نام داشت، که بعد از ازدواج با "یوحان ویلهلم" نام خانوادگی شوهرش "فرایلیگرات" را پذیرفت.  "فردیناند" دو خواهر داشت، یکی "اما   ا[4] (1813-1816   ) نام داشت، که در 3 سالگی درگذشت، و دیگری یوحانا لوئیزه (1815-1816) که در یک سالگی دارفانی را وداع گفت.  مادرش "لوئیزه" نیز در سال 1817 و در 33 سالگی درگذشت.  "فردیناند فرایلیگرات" در سال 1818 تحصیل در مدرسه را شروع کرد. دوستانی که وی را در این سالها بدرقه کردند، یکی "لودویگ مرکل[5]" بود و دیگری "کارل ورت[6]" . "فرایلیگرات" روابط حسنه و تنگاتنگی نیز با همسایه‌اش "کلوسترمایر[7]" داشت. پدرش نیز در سال 1819 به دنبال مرگ هسر اولش، با "ویلهلمینه شولمان[8]" ازدواج کرد، که از وی صاحب 4 فرزند شد: "کارل" که در سال 1820 متولد شد، "کارولینه" که در سال 1821 بدنیا آمد، "گیزبرتا" در سال 1826 متولد شد و "اوتو" که در سال 1829 بدنیا آمد[9]"فردیناند" در سال 1825 تحصیل را رها کرده و در "زوست[10]" ، در مغازه  برادر نامادری‌اش دوره‌ی کارآموزی فروشندگی را آغاز می‌کند، ولی یک سال بعد بیمار شده و مدت مدیدی نیز مریض و بستری بوده است. وی بعد از این بیماری و در سال 1826 شروع به سرودن شعر می‌کند. اولین اشعارش در روزنامه "زوستر وخن بلات[11]"  منتشر می‌شوند. در همین دوره نیز پدرش شغل معلمی را رها کرده و از شهر "دتمولد" به "زوست" نقل مکان می‌کند. پدر "فردیناند" در "زوست" با برادر خانمش "شول مان" در تجارتخانه‌ی وی شریک می‌شود.  پدر "فردیناند" خیلی تمایل داشت، که وی با خواهر "ویلهلمینه"- یعنی خواهر نامادری‌اش- که "کارولینه" نام داشت و همه او را "لینا"  می‌نامیدند ازدواج کند، که 10 سال از "فردیناند" مسن‌تر بود. بالاخره اصرار و پافشاری پدر تاثیر خود را کرده و آن دو مخفیانه مراسم نامزدی را برگزار می‌کنند. در همین سال و بعد از مراسم نامزدی پدرش نیز می‌میرد و یک سال بعد نیز برادرش "اوتو" جان می‌سپارد. "فردیناند فرایلیگرات" در سال 1830 اشعارش را به نشریات مختلفی مانند "میندنر زونتاگ بلات[12]" می‌فرستد، و غالب اشعارش نیز دراین نشریه و نشریات عمومی دیگر چاپ می‌شوند. ترجمه‌های اشعار شاعران انگلیسی نیز از دغدغه‌های وی بوده و اشعار زیادی از وی به یادگار مانده است. وی در سال 1832 به آمستردام رفته و در تجارتخانه‌ی "جاکوب زیگریست[13]" مشغول کار می‌شود. تعداد زیادی از اشعارش را نیز در آمستردام سروده است. انتشار اشعارش در سال 1835 در نشریه‌ی "موزن آلماناخ[14]"  که متعلق به دو تن از مشاهیر بوده به نام‌های "خامیسو" و "شواب[15]" وی را به عنوان شاعر معروف و مشهور می‌کند.  وی در همین سال در ترجمه‌ی آثار "ویکتور هوگو" همکاری کرده و اشعاری در باره‌ی مشرق زمین می‌سراید. وی درسال 1836 از شغلش در تجارتخانه‌ی آمستردام استعفا داده، هلند را ترک کرده و دوباره به آلمان بر‌می‌گردد و مدتی بعد باز هم در یک تجارتخانه دیگر که متعلق به "اینرن و پسرانش[16]" بوده مشغول کار می‌شود. در این دوره با "فریدریش هاکلندر" ، "ولفگانگ مولر" ، "کارل سیمروک" ، "کارل ایمرمان" و نیز با اعضای "مکتب نقاشی دوسلدورف" آشنا می‌شود و به عنوان  یکی از مدیران مسئول "روزنامه راینیشه اودئون[17]" فعالیت خود را در این زمینه آغاز می‌کند. اشعاری که "فرایلیگرات" تا سال 1837 سروده بوده، در همین سال از طرف مؤسسه انتشاراتی "کتا[18]"  در شهر اشتوتگارت انتشار می‌یابد.  این کتاب تا مرگ "فرایلیگرات" که در سال 1876 اتفاق افتاد، 34 بار تجدید چاپ می‌شود. وی نهایتا در سال 1839 اشتغال در تجارتخانه را رها کرده و به شهر "اونکل[19]" در جوار رودخانه "راین" می‌رود و سعی می‌کند تا زندگی‌اش را از طریق "نوشتن" اداره کند. از طرف کتابخانه‌ی سلطنتی در شهر زادگاهش "دتمولد" پیشنهادی به وی می‌شود، تا کتابدار این کتابخانه گردد، که وی این پیشنهاد را رد می‌کند و در عوض با همکاری "کارل سیمروک" و "کریستیان ماتسرات[20]" کتاب سالی برای هنر و شعر استخراج می‌کند، که جلد دوم آن در سال 1840 انتشار می‌یابد. وی قصد نوشتن کتابی را در مورد مناظر منطقه‌ی "وستفالن[21]" دارد  و به همین منظور سفری به این منطقه می‌کند، که در حین سفر با "لوین شوکینگ[22]" آشنا می‌گردد. "شوکینگ" تقبل می‌کند که کتاب "وستفالن" را منتشر کند و "فرایلیگرات" نیز یک شعر و یک مقدمه‌ای برای این کتاب می‌نویسد. "فردیناند فرایلیگرات"  شهر "زوست" و نامزدش "لینا" را ترک می کند و یک سال بعد ، در سال 1840 با "ایدا ملوس[23]" دختر یک پروفسور در شهر "وایمار" نامزد می‌کند، که 7 سال از خودش جوانتر است. وی در سفری به اشتوتگارت و وایمار با "ریمر[24]" ، "اکرمان[25]" و دیگرمشاهیر آن دیار آشنا می‌گردد و در سال 1841 با نامزدش "ایدا ملوس" در نزدیکی وایمار ازدواج می‌کند و بعد از ازدواج به شهر"دارمشتات" نقل مکان می‌کند. وی در "دارمشتات" قصد داشته که نشریه‌ای به نام "بریتانیا[26]" استخراج کند، که این کار هرگز صورت نگرفت. در ارمشتات با "کارل بوشنر[27]" و لیبرال‌های دیگر شهر آشنا می‌گردد.  "فرایلیگرات" در سال 1842 به "سنت گوآر[28]" نقل مکان می‌کند و به توصیه‌ی صدراعظم وایمار- فون مولر[29]- و همچنین پادرمیانی "الکساندر فون هومبلد[30]" از طرف خانواده سلطنتی و پادشاه پروس (فردریک ویلهلم چهارم) حقوق و مواجب ماهانه به وی پرداخت می‌شود. ولی هنگامیکه "فرایلیگرات" در شهر "کوبلنز" شخصا پادشاه پروس را ملاقات می‌کند، از دریافت حقوق و موجب از این پادشاه نادم می‌گردد، ولی تا سال 1844 همچنان این حقوق و مواجب ماهانه به وی پرداخت می‌شده است. این پادشاه (فردریک ویلهلم چهارم) همان پادشاهی است، که هنگامیکه "گئورگ هروگ" شاعر انقلابی آلمان و همدوره و دوست و همکار "فرایلیگرات" وی را ملاقات کرد، به جای تعظیم کردن در مقابل پادشاه، سرش را برافراشت و به پادشاه پروس گفت: عالیجناب! من نمی‌توانم خدمتگذار پادشاهان باشم. "فرایلیگرات" در سالهای 1842 و 1843 با شماری از شاعران و نویسندگان نامی آشنا می‌گردد، از قبیل: "برتولد آورباخ[31]"، "یوستینوس کرنر[32]"، "ایمانوئل گایبل[33]"، "هوفمان فون فالرزلبن[34]" که سرود ملی آلمان، از سروده‌های اوست.  "فرایلیگرات" در همین دوران و بعد از سرودن شعری با عنوان "از اسپانیا" درگیری لفظی شدید با "گئورگ هروگ" پیدا می‌کند، که نهایتا سبب می شود، تا "فرایلیگرات" به سیاست کشانده شده و شروع به سرودن اشعار سیاسی کند. این آشنائی و برخورد لفظی و مباحثه، و سرودن اشعار سیاسی در زندگی و آثار "فرایلیگرات" تاثیر عمیقی برجای گذاشت و تا پایان عمرش در سال 1876 نیزاین تاثیر در افکار و آثارش همچنان باقی ماند. وی در سال 1844 با انتشار دفتر شعر دیگری به نام "شهادت" نهایتا به نام شاعری سیاسی به جامعه معرفی گردید. وی در همین سال از ادامه دریافت حقوق و مواجب از دربار پادشاه پروس  (فردریک ویلهلم چهارم) سرباز می‌زند که این را نیز باید از آشنائی و تاثیر "گئورگ هروگ" بر "فردیناند فرایلیگرات" دانست. دربار نیز که از این امر راضی و خشنود نیست، دستور تعقیب و دستگیری او را صادر می‌کند. "فرایلیگرات" به بلژیک می‌گریزد. وی در همین زمان در بروکسل با "کارل مارکس" آشنا می‌گردد و یک سال بعد - یعنی در سال 1845- او نیز مانند "گئورگ هروگ" به سوئیس پناه می‌برد. نخست در شهر "راپرسویل[35]"  و سپس در "ماینبرگ[36]" در نزدیکی زوریخ اقامت می‌گزیند. در سوئیس ترجمه‌ی آثار "ویکتور هوگو" را مورد بازبینی قرار می‌دهد و ضمنا اولین فرزندش که دختری است به نام "کاتارینا[37]" در همین شهر بدنیا می‌آید. "فرایلیگرات" که اینک به عنوان شاعری سیاسی شهرت یافته و اشعار سیاسی‌اش در نشریات منتشرمی‌شوند، در سوئیس با پناهندگان و پناهجویان سیاسی و نیز با مهاجران ارتباط برقرار می‌کند. در سوئیس با "فرانتس لیست" و "گتفرید کلر[38]" آشنا می‌گردد  و اشعار سیاسی دیگری نیز می‌سراید. "فرایلیگرات" در سال 1846 به انگلستان (لندن) نقل مکان می‌کند و دوباره در یک تجارتخانه مشغول به کار می‌شود و خبر مرگ برادرش "اوتو" او را غمگین می‌سازد. اتفاق ناگوار دیگری که در این سال گریبان آنها را می‌گیرد، مرگ دختر دومش "ماری" بوده، که بلافاصله بعد از تولد جان می‌سپارد. همسرش بعد از اتفاق یک بار دیگر حامله می‌شود و یک سال بعد پسرش "ولفگانگ" متولد می‌شود.  سال 1848، سال انقلاب و شورش و قیام است. "فرایلیگرات" قبل از اینکه کار انقلاب بالا بگیرد، در فکر آن است که به آمریکا مهاجرت کند. وی با شروع انقلاب ولی به آلمان بر‌می‌گردد، تا به یارانش کمک کند. او به شهر "دوسلدورف" می‌رود و فعالانه شروع به فعالیت در عرصه‌ی سیاسی می‌کند. در "کلوب خلق" عضو می‌شود و در اولین کنگره‌ی دموکراتها که در ماه ژوئن در شهر فرانکفورت برگزار می‌شود، شرکت می‌کند. وقتی که هنوز در انگلستان بود، اولین اشعار انقلابی‌اش را می‌سراید. شعر "از مردگان به زندگان" باعث دستگیری وی می‌شود، که بعد از مدت کوتاهی آزاد می‌گردد. وی به  شهر "کلن" می‌رود، و با همکاری "گئورگ ورت[39]" در هئیت دبیران نشریه "نویه راینیشه تسایتونگ[40]" که مسئولیت آن را "کارل مارکس" به عهده دارد، شرکت می‌کند. در این نشریه اشعاری از قبیل: "وین" ، "مجارستان" "بلوم" و "کلام خداحافظی" و همچنین ترجمه‌ای از "شکسپیر" با عنوان "ونوس و آدونیس[41]"  منتشر می‌شوند. اشعار دیگری ، که تحت عنوان "اشعار جدید سیاسی و اجتماعی" شهرت یافتند، نیز با مسئولیت خودش و در مؤسسه انتشاراتی خودش منتشر می‌شوند، که اشعار زیبا و معروفی از قبیل:" سیاه، قرمز، طلائی" که یکی از زیباترین اشعار انتقادی و انقلابی "فردیناند فرایلیگرات" می‌باشد، که در باره‌ی پرچم سه‌رنگ آلمان سروده شده است. رنگهای پرچم آلمان عبارتند از: سیاه و قرمز و طلائی. که شاعر این سه رنگ را به باروت و خون و آتش تشبیه کرده است. این شعر در سال 1848 و هنگامیکه آتش انقلاب تقریبا تمام اروپا را فراگرفته بود، سروده شده است. در همین سال دخترش "لوئیزه" بدنیا می‌آید. بعد از اینکه نشریه "نویه راینیشه تسایتونگ" توقیف می شود، "فرایلیگرات" به طور ناشناس و پنهانی به هلند می‌رود تا جریانات مالی و بدهی‌های روزنامه را پرداخت کند. بعد از بازگشت از هلند،‌‌‌‌‌ به "دوسلدورف" می‌رود و در آنجا دومین پسرش  متولد ی‌شود، که  نام برادرش "اوتو" را بر او می‌نهد، که چند سال قبل فوت کرده بود. در "دوسلدورف" دومین جلد "اشعار جدید سیاسی و اجتماعی" را منتشر می‌کند و به عضویت "اتحادیه کمونیست‌ها" در‌می‌آید. باز هم پلیس در تعقیبش می‌باشد. باز گریز و فرار. برای جلوگیری از دستگیری‌اش باز هم به انگلستان پناه می‌برد و با خانواده‌اش در لندن اقامت می‌گزیند. در لندن سومین پسرش "پرسی" در سال 1852 متولد می‌شود  و خودش کمافی‌السابق در یک تجارتخانه به کار مشغول می‌شود. در سال 1854 به اسکاتلند می‌رود و در آنجا بیشتر به "ترجمه اد بی" و "ادبیات" می‌پردازد. مقاله می‌نویسد، جنگی نیز به نام "رز"  و جنگ دیگری به نام شعر و شاعر" در سال 1854 برای مجله‌ی ادبی "آتنیوم[42]" می‌نویسد. در سال 1859 به مناسبت صدمین سالروز تولد  "شیلر" نیز تدارکاتی در نیویورک و لندن می‌بیند. وی که در این اثنا به عنوان رئیس شعبه بانک سوئیس در لندن انتخاب شده بود، تا سال 1865 که این بانک تعطیل شد، همچنان در این سمت باقی ماند و در سال 1858 نیز به تابعیت کشور انگلستان درآمد. روابطش با "کارل مارکس" به تیرگی کشیده و نهایتا قطع شد و از آن پس "فرایلیگرات" به جرگه‌ی مهاجران "ناسیونال دموکرات" درآمد.  وی در سال 1866 به مناسبت جنگ پروس و اطریش، شعری با عنوان "سرود تابستان" می‌سراید، که در آن انتقاد تندی از مناسبات کشور پروس را به تصویر می‌کشد و در سال 1867 به کوشش "امیل ریترزهاوس[43]" فراخوانی برای جمع‌آوری کمک و اعانه  برای "فرایلیگرات" داده شد، تا زندگی وی و خانواده‌اش از لحاظ مالی تامین گردد و وی بتواند به آلمان بازگردد. وی نیز در سال 1868 به آلمان بازگشت، که با آغوش باز پذیرفته شد و در شهر "کلن"استقبال شایانی نیز از وی به عمل آمد، ولی به دلایل سیاسی و امنیتی از سکونت در پروس نگران است و در شهر اشتوتگارت اقامت می‌کند و سپس در سال 1874 به "کان اشتات[44]"  در حومه‌ی اشتوتگارت نقل مکان می‌کند. وی سالهای آخر عمرش را به سرودن شعر و ترجمه‌ی ادبی از انگلیسی به آلمانی و خصوصا از آمریکائی به آلمانی گذراند و آثاری از قبیل آثار "والت وایتمان" (1819-1892) و نیز "برت هارت[45]". در سال 1870 مجموعه آثار "فردیناند فرایلیگرات" در 6 جلد از طرف مؤسسه انتشاراتی "گوشن[46]" چاپ و پخش شد. در سال 1872 نامادری‌اش درگذشت و خود وی برای آخرین بار از موطن‌اش "زوست" دیدار کرد. در سال 1873 پسرش "اوتو" درگذشت. وی در سال 1875 سفری به سوئیس کرد و به عنوان سردبیر یکی از مجلات مصور به نام "مجله مصور هالبرگر[47]"، که مجله‌ای دوزبانه بوده و به زبانهای انگلیسی و آلمانی توام منتشر می‌شده است، انتخاب می شود، ولی بیماری به او این مهلت و فرصت را نداد تا در این مجله به کار و کوشش بپردازد، و در تاریخ 18 مارس 1876 درگذشت. هنگام دفن وی، مردم  زیادی در مراسم خاکسپاری‌اش شرکت کردند و قبر وی در گورستان "اوفکیرش[48]" در "کان اشتات" در حومه‌ی اشتوتگارت قرار دارد.

 

 

[1] Detmold

 

[2]Johann Wilhelm Freiligrath

 

[3] Luise, geb. Tops

 

[4] Emma

 

[5] Ludwig Merckel

 

[6] Karl Weerth

 

[7] Clostermeier

 

[8] Wilhelmine Schwollmann

 

[9] Karl, Caroline, Gisberta, Otto

 

[10]Soest

 

[11] Soester Wochenblatt

 

[12]Mindener Sonntagsblatt

 

[13] Jakob Sigrist

 

[14] Musenalmanach

 

[15] Chamisso und Schwab

 

[16] J.P. von Eynern und Söhne

 

[17] Rheinisches Odeons

 

[18]Cotta

 

[19] Unkel (am Rhein)

 

[20] Karl Simrock und Christian Matzerath

 

[21] Westfalen

 

[22] Levin Schücking

 

[23] Ida Melos

 

[24] Riemer

 

[25] Eckermann

 

[26] Britannia

 

[27] Karl Buchner

 

[28] St. Goar

 

[29] Weimarer Kanzler von Müller

 

[30] Alexander von Humboldt

 

[31]Berthold Auerbach

 

[32] Justinus Kerner

 

[33] Emanuel Geibel

 

[34] Hoffmann von Fallersleben

 

[35]Rapperswyl

 

[36] Meyenberg

 

[37] Katharina

 

[38] Franz Liszt und Gottfried Keller

 

[39] Georg Weerth

 

[40] Neue Rheinische Zeitung

 

[41]Venus und Adonis

 

[42] Londoner Athenaeum

 

[43]Emil Rittershaus

 

[44] Cannstatt

 

[45] Bret Hart

 

[46] Göschen

 

[47] Hallbergers Illustrated Magizine

 

[48]Uffkirch

 

 

 

 


  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٦
تگ ها :

گئورگ هروگ - معروفترین شاعر انقلابی آلمان

 

گئورگ هروگ Georg Herwegh (1817 – 1875 )

 

 

یکی از معروفترین شاعران انقلابی آلمان  در قرن نوزدهم

 

که برای ما ایرانیها تا کنون ناشناخته باقی مانده است.

 

 

شاپور چهارده‌چریک

 

Shapur_14@yahoo.de

 

 

 

بر سنگ قبرش چنین نگاشته است:

 

آرامگاه ابدی

 

گئورگ هروگ

 

(31 می 1817 – 7 آوریل 1875 )

 

طبق خواسته‌ی خودش

 

در زمین آزادش.

 

قدرتمندان تعقیبش کردند،

 

نوکر صفتان نفرینش کردند،

 

اکثرا نشناختندش،

 

اطرافیانش ستودندش.

 

 

 

"گئورگ فریدریش رودلف تئودور هروگ[1]" ، معروف به "گئورگ هروگ" در تاریخ 31 می 1817 در شهر اشتوتگارت (آلمان) بدنیا آمد. نام پدرش ، "لودویگ ارنست هروگ[2]" بود، که مهمانخانه‌ی کوچکی داشت. نام مادرش "روزینه کاتارینا مرکلین[3]" بود، که بعد از ازدواج با "لودویگ ارنست هروگ"، نام خانوادگی شوهرش "هروگ" را انتخاب کرد. وضع مالی خانواده‌ی "هروگ" چندان خوب نبود، ولی از گرسنگی نیز رنج نمی‌بردند. مع‌الوصف دوران کودکی "گئورگ هروگ" را نمی‌توان دوران خوشبختی او نامید.  والدینش مرتب با هم نزاع می‌کردند و پدرش نیز دستش را نمی‌توانست کنترل کند و کودک‌آزاری می‌کرد و "گئورگ" را کتک می‌زد.

 

"گئورگ هروگ" 12 ساله بود، که مادرش او را از مدرسها‌ی ،که در آن تحصیل می‌کرد، اخراج کرده و به دبیرستان لاتین شهر "بالینگن[4]" می‌فرستد. ظاهرا به علت بیماری "گئورگ". ولی دلیل اصلی و حقیقی این تغییر و تحول را در همان دعواها و نزاع‌های خانگی و خانوادگی میان پدرومادرش باید جست. گرچه وی یک سال بعد، در 13 سالگی به بیماری "وایت استانز[5]" مبتلا شد، که نوعی بیماری کمیاب ارثی و مغزی است و شخص بیمار خیالاتی شده  و نهایتا به "دمنز[6]" مبتلا می‌گردد. ولی بخت، یار "گئورگ هروگ" است و وی از این بیماری خطرناک نجات یافته و شفا می‌پذیرد.  "گئورگ هروگ" به دبیرستان می‌رود و در ضمن تحصیل، عشق و علاقه‌ی عجیبی به کتاب و ادبیات را در وجود خویش می‌یابد و خصوصا به آثار "هاینریش هاینه" و "پلاتن[7]" اشتیاق زیادی نشان می‌دهد. در همین دوران و در دبیرستان، یک روزنامه‌ی دیواری برای دانش‌اموزان ترتیب می‌دهد و شروع به سرودن شعر می‌کند.  

 

"گئورگ هروگ" در سال 1835 میلادی در بنیادی به نام "توبینگر اشتیفت[8]" وارد می‌شود (وابسته به دانشگاه توبینگن). در این بنیاد، از او تعهد می‌گیرند که مفاد "نظام مترنیک[9]" را به رسمیت بشناسد. "کنت مترنیک" که در سال 1819 میلادی صدراعظم اطریش بوده، در جلسه‌ای که سران کشورهای اروپائی در آن جمع شده بودند، اظهار داشته است، که تمام نهضت‌های ملی و آزادیخواهانه، خصوصا نهضت‌هائی که از طرف دانشجویان، معلمین و فرهنگیان ساماندهی شده باشند، باید به شدت سرکوب شوند. "گئورگ هروگ" ولی به خواندن "کتابهای ممنوعه" همچنان ادامه می‌دهد و از اظهار نظر نیز گزیزان نیست. مسئولین بنیاد در سال 1836 به بهانه‌ی "ایجاد سروصدای شبانه"  وی را از دانشگاه  اخراج می‌کنند. پدرش در این زمان به کمک‌اش شتافته و مخارج زندگی‌اش را عهده‌دار می‌شود.  "گئورگ هروگ" از سال 1837 به بعد هم در روزنامه‌ی "اروپا" که متعلق به "آوگوست لوالد[10]" بود، فعالیت می‌کرد و مقاله می‌نوشت، و هم در روزنامه‌ی "تلگراف برای آلمان[11]" که متعلق به "کارل گوتسکف[12]" بود.  وی در سال 1839 مجبور به فرار از آلمان شده، و به سوئیس می‌رود، زیرا که در یک "بالماسکه" به یک افسر ارتش توهین می‌کند و نظامیان وی را دنبال می‌کنند تا او را به اجبار به خدمت سربازی بفرستند. در سوئیس نخست به شهر "ارمیسهوفن" و سپس به "زوریخ" میرود.  در زوریخ برای روزنامه‌ی "فولکس هاله[13]" که متعلق به "ویرت[14]" می‌باشد، نقد می‌نویسد. در همین دوران با شاعری به نام "آوگوست فولن[15]" آشنا می شود.

 

در سال 1841 میلادی اولین دفتر شعرش با عنوان "شعر یک انسان زنده[16]" که در حقیقت جوابیه‌ای در مقابل "نامه‌های یک مزده[17]" اثر "هرمان فون پوکلر- موسکاو[18]" بوده، منتشر می‌شود و یکشبه باعث شهرت و معروفیت وی می‌گردد. یکی از اشعار معروف اودر این دفتر:"آه آزادی، آزادی" نام دارد.  "گئورگ هروگ" از پائیز 1841 تا اوائل بهار 1842 را در فرانسه بسر برده و در آنجا با "هاینریش هاینه" آشنا می‌شود، همان شاعری که اشعارش را در دوران دانشجوئی خوانده و با سبک و سیاق ادبی‌اش آشنا شده بود.   همان "هاینه" ای که شعری برای "گئورگ هروگ" سروده بود و او را "چکاوک آهنین" نامیده بود. "هروگ" بعد از بازگشت از فرانسه، در یک مناقشه و مباحثه‌ی تند با سنتگرایان محافظه کار سوئیسی شرکت می‌کند. وی که در روزنامه‌ی "آوگسبورگر آلگماینه تسایتونگ" و نیز در روزنامه‌ی "جمهوریخواهان سوئیسی" مقالات تند و انقلابی می‌نوشت، از طرف دادگاه مجبور به پرداخت جریمه‌ی نقدی شد.  "گئورگ هروگ" مدتی نیز در روزنامه‌ی "راینیشه تسایتونگ[19]"  کار می‌کرد که "کارل مارکس" (1818-1883) تغییراتی در آن پدید آورده بود. روزنامه‌ی "راینیشه تسایتونگ " نخست یک روزنامه لیبرال بود. مارکس ، بعد از اینکه در سال 1841 میلادی به سمت دبیر و سپس سردبیر این روزنامه درآمد، تغییراتی نیز در شیوه و سبک و سیاق آن پدید آورد، و آن را به سمت رادیکال دموکراسی و سوسیالیسم معطوف کرد. این روزنامه در سال 1843 میلادی  توقیف شد، که بعد از 5 سال در سال 1848 با نام "نویه راینیشه تسایتونگ" مجددا منتشر شد.

 

"گئورگ هروگ" در نظر داشت تا روزنامه‌ی خودش "فرستاده‌ی آلمانی از سوئیس[20]" را به عنوان ارگان مبارزاتی علیه استثمار در آلمان سازمان دهد. شاید به همین علت با "لودویگ فویرباخ" (1804 – 1872) ملاقاتی وی در سال 1842 سفری به آلمان کرد، تا کارکنانی برای  روزنامه‌اش بیابد. وی در این سفر شخصا با "کارل مارکس" آشنا می‌گردد، که قبلا فقط از طریق روزنامه‌ی "راینیشه سایتونگ" با وی و افکار و آثارش آشنا شده بود. گذشته از این، در این سفر موقعیتی پیش آمد، تا "هروگ" با پادشاه پروس "فردریک ویلهلم چهارم" ملاقات کند.   "فردریک ویلهلم چهارم" انتظار داشت تا "گئورگ هروگ" هم مثل دیگران در مقابل او تعظیم کند. "هروگ" نیز به جای تعظیم کردن و سر فرود آوردن در مقابل پادشاه، سرش را بالا می‌گیرد و با غرور و اعتماد به نفسی که خاص خودش بود، یکی از جملات "شیلر" را نقل می‌کند: " عالیجناب! من نمی‌توانم خدمتگذار پادشاهان باشم. " این آخرین حرفی است که بین پادشاه  و این شاعر انقلابی رد‌وبدل می شود.  "فردریک ویلهلم چهارم" پادشاه پروس بلافاصله بعد از ملاقات با "هروگ" دستور می‌دهد تا روزنامه‌ی "هروگ" در آلمان ممنوع شود، قبل از اینکه حتی اولین شماره‌ی آن چاپ و منتشر شده باشد. در دسامبر همین سال و به دستور پادشاه پروس، "هروگ" را از پروس اخراج کردند، علت آن هم نامه‌ی سرگشاده‌ای بود، که "هروگ" علیه مناسبات سیاسی و اجتماعی در کشور پروس نوشته و منتشر کرده بود.  هنگام خروج از پروس، با "میکائیل باکونین[21]"  (1814 – 1876) در شهر لایپزیگ آشنا می‌شود. "باکونین" تاثیر بسزائی بر افکار و آثار "هروگ" باقی گذاشت.  "هروگ" بعد از بازگشت به سوئیس حق شهروندی را در این کشور کسب کرد و بلافاصله بعد از اکتساب این حق، روابط تنگاتنگی با کمونیست‌ها و خصوصا با اصناف  و نهضت‌های خلقی برقرار می‌کند. وی در این سالها با دختر یک بانکدار ساکن برلین به نام  "اما زیگموند[22]" ازدواج کرد. "هروگ" از سال 1842 تا 1843 میلادی به عنوان سردبیر در روزنامه‌ی "نسل جوان[23]"  کار کرد و در سال 1843 ، در پی فعالیت‌های ادبی و سیاسی 21 مقاله تحت عنوان " 21 پوشه از سوئیس[24]" را منتشر کرد. این 21 مقاله در حقیقت جوابی بود به 20 قانون سانسور در آلمان. "هروگ" در سال 1843 مجددا به فرانسه رفت و در آنجا دوباره با "کارل مارکس" و "میخائیل باکونین" دیدار کرد.  گذشته از این دو نفر، با "جنی مارکس" (1814- 1881) همسر کارل مارکس    ، "کارل فوگت" (1817- 1895) سیاستمدار و فیلسوف فرانسوی، "برانگر[25]"  (1780 – 1857) یکی از نامدارترین شعرای فرانسه در قرن18 و 19، که متاسفانه نامش امروزه به فراموشی سپرده شده است، "لامارتین" (1790- 1869) ، "ویکتور هوگو" (1802- 1885) شاعر و نویسنده‌ی نامی فرانسه ، "ژرژ ساند" (1804ـ1876)  شاعره‌ی فرانسوی ، و "موزس هس"  (1812-1875) یکی از یهودیان آلمانی که مایل بود سوسیالیسم را با یهودیت پیوند بزند، نیز دیدار و ملاقات کرد.  در فرانسه، دفتر دوم شعرش "شعر یک انسان زنده" منتشر می‌شود، ولی برش و قاطعیتی که در دفتر اولش بود، در این دفتر وجود نداشت.  موقعی که "هروگ" در فرانسه بود، خبری دریافت می‌کند، که "فریدریش هکر[26]" (1811-1881) یکی از انقلابیون آلمان در دوران انقلاب مارس 1848، به کمک احتیاج دارد. "هروگ" با گروه  مسلح کوچکی به کمک "فریدریش هکر" می‌شتابد. "کارل مارکس" و "فریدریش انگلس" (1820-1895) خیلی سعی و کوشش کردند، که وی را از این کار بازدارند، ولی موفق نشدند و "گئورگ هروگ" با گروه کوچک و مسلح‌اش روانه می شود تا به کمک انقلاب و انقلابیون مارس 1848  بشتابد.   در تاریخ 27 آوریل 1848 نیروهای "لژیون دموکراتیک آلمان" شکست خوردند و نیروهای "فریدریش هکر" نیز یک هفته قبل از این واقعه شکست خورده بودند، حتی قبل از اینکه گروه کوچک و مسلح  "گئورگ هروگ" به آنها رسیده باشند.  "گئورگ هروگ" بعد از این شکست نظامی، باز هم مجبور به فرار شد، و باز به سوئیس گریخت.  "گئورگ هروگ" در سفر دیگری به فرانسه، با "آلکساندر هرتسن[27]" (1812-1870) و نیز "ایوان توگنیف[28]" (1818-1883) ملاقات می‌کند.  خانه‌ی "گئورگ هروگ" در دهه‌ی پنجاه قرن 19 ، محلی بود برای ملاقات نیروهای پیشرو در سیاست و ادبیات. افرادی از قبیل "ریچارد واگنر" (1813-1883)، گوتفرید سمپر[29] (1803-1879)، "ویلهلم رستوف"[30] (1821-1878) و "فرانتس لیست"[31] مرتب به خانه‌ی "هروگ" رفت‌و‌آمد می‌کردند. در همین دوران و در همین خانه نیز روابط "گئورگ هروگ" و "آلکساندر هرتسن" به سردی و تیرگی  گرائید و نهایتا قطع شد. علت آن نیز"ناتالی"  همسر "آلکساندر هرتسن" بود، که یک دل نه  صد دل عاشق "هروگ" شده بود. "هروگ" در این زمان برای نشریات لیبرال سوئیس کار می‌کرد و نیز به عنوان ناشناس برای نشریه‌ی "کلادر راداچ[32]" مقالاتی می‌نوشت. "گئورگ هروگ" در سال 1863 در سوئیس به عنوان نماینده‌ی "اتحادیه‌ی عمومی کارگران آلمان[33]" (ADAV)  انتخاب شد. این اتحادیه را "فردیناند لاسال[34]" (1825-1864) بنیان گذاشت. "هروگ" با "فردیناند لاسال" دوست شد، ولی به علت افکار ملایم و میانه‌رو  و رفورمیستی "لاسال" به زودی از وی فاصله گرفت.  "اتحادیه‌ی عمومی کارگران آلمان"   بعد‌ها به حزب "سوسیال دموکرات آلمان"( SPD )تبدیل شد. "هروگ" برای تاسیس "اتحادیه عمومی کارگران آلمان" شعری سروده بود، به نام "سرود آلمان[35]"، به افتخار "پرولتاریای انقلابی" ، که هنوز هم در مجامع انقلابی  و سوسیال دموکراسی آلمان خوانده می‌شود و در پایان این مقاله آمده است. این سرود، بلافاصله بعد از سروده شدن، ممنوع شد  و فقط در زیرزمین‌ها و کوه و بیابان خوانده می‌شد، ولی تا امروز همچنان خوانده می شود و یکی از معروفترین سرودهای انقلابی در مبارزات کارگران آلمان می‌باشد.  "گئورگ هروگ" بعدها از "اتحادیه عمومی کارگران آلمان" نیز جدا شد.  وی در سال 1866 به عنوان حامی طبقه‌ی کارگر وارد آلمان شد و در همان سال به عنوان "خبرنگارافتخاری"  اولین "اینترناسیونال" انتخاب شد و در سال 1869 نیز به عضویت حزب "سوسیال دموکرات کارگران آلمان[36]"  (SDAP)  در آمد، که "اگوست ببل[37]" (1840-1913) و "ویلهلم لیب کشنت" (1826-1900) مؤسسین آن بودند . این حزب پیرو مکتب مارکسیسم  و مرام انقلابی بود. "اتحادیه‌ی عمومی کارگران آلمان"  (ADAV) و "حزب سوسیال دموکرات کارگران آلمان"((SDAP در سال 1875 در هم ادغام شدند و از میان آنها حزب "سوسیال دموکرات آلمان" ،( SPD )بوجود آمد. "هروگ" نیز به عنوان یکی از همکاران دائمی روزنامه‌ی "فولکس اشتات[38]" ارگان حزب سوسیال دموکرات درآمد. وی در این مقام تندترین اشعارش راسرود  و انتقادهای شدیدی از "میلیتاریسم آلمان" ، جنگهای آلمان و فرانسه در سالهای 1870 و 1871 وهمچنین در باره‌ی "رایش آلمان" در این نشریه منتشر کرد. "گئورگ هروگ" در تاریخ 7 آوریل 1875 در "لیشتن تال / بادن بادن[39] "درگذشت.  ماترک "گئورگ هروگ" و همسرش "اماهروگ" در موزه‌ای در شهرداری "لیزتال[40]" در سوئیس جمع‌آوری شده است. 

 

 

 

دو شعر از "گئورگ هروگ"

 

 

 

Mann der Arbeit, aufgewacht!

 

Und erkenne deine Macht!

 

Alle Räder stehen still.

 

Wenn dein starker Arm es will.

 

 

Deiner Dränger Schar erblaßt,

 

Wenn du, müde deiner Last,

 

In die Ecke stellst den Pflug.

 

Wenn du rufst: Es ist genug!

 

 

Brecht das Doppeljoch entzwei!

 

Brecht die Not der Sklaverei!

 

Brecht die Sklaverei der Not! 

 

Brot ist Freiheit, Freiheit Brot

 

 

Georg Herwegh,1863

 

 

 

 

 

شعر "آه ، آزادی، آزادی!" از: "گئورگ هروگ" 

 

 

O Freiheit, Freiheit! Nicht wo Hymnen schallen,

 

In reichgeschmückten fürstlichen Arkaden -

 

Freiheit! Du wohnst an einsamen Gestaden

 

Und liebst die Stille, wie die Nachtigallen.

 

 

Du fliehest das Geräusch der Marmorhallen,

 

Wo trunkne Schlemmer sich im Weine baden,

 

Du läßt in Hütten dich zu Gaste laden,

 

Wo Tränen in die leeren Becher fallen. 

 

Ein Engel nahst du bei verschlossnen Türen,

 

Stellst lächelnd dich an deiner Treuen Bette

 

Und horchst der himmlischen Musik der Kette.

 

Nicht stolze Tempel wollen dir gebühren,

 

Drin wir als Opfer unsern Stolz dir bieten –

 

Wärst du die Freiheit, wenn wir vor dir knieten?

 

 

 

Georg Herwegh, 1841

 

 



[1] Georg Friedrich Rudolph Theodor Herwegh

 

[2] Ludwig Ernst Herwegh

 

[3] Rosine Catharina Herwegh geborene Märklin

 

[4] Balingen

 

[5] Chorea Huntington (Veitstanz)

 

[6]Demenz 

 

[7] Heinrich Heine und Platen

 

[8]Tübinger Stift 

 

[9] Metternich'sche System

 

[10] August Lewald

 

[11] Telegraph für Deutschland

 

[13] Volkshalle

 

[16] Gedichte eines Lebendigen

 

[17] Briefen eines Verstorbenen

 

[20] Deutscher Bote aus der Schweiz

 

[23] Die junge Generation

 

[24] 21 Bogen aus der Schweiz

 

[25] Pierre-Jean de Béranger

 

[35] Das Bundeslied

 

[38] Der Volksstaat

 

[40] Liestal BL, Schweiz

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٥
تگ ها :

فاوست کیست - قسمت ۴

٤- فاوست در ادبيات و نمايش

١٥٨٧                     يوهانس اشپيس : هيستوريا فون دكتر يوهان فاوستن را منتشر کرد.

١٥٨٩                     كريستوفر مارلو: حكايت تراژدي دكتر فاوستوس  را منتشر کرد.

١٥٩٣                     آندر تايل : حكايت د. يوهان فاوستي توسط شاگردش كريستوفر واگنر

١٥٩٩                     گ. آر. ويدمان : داستان حقيقي دكتر فاوست

١٦٠٨                     اولين نمايش درام هاي مارلو به زبان آلماني در شهر گراتس (اطريش)

١٦٧٤                     كتاب نيكولا س فيتسر در بارة فاوست

١٧١٥                     در تئاتر وين زندگي فاوست به نمايش در مي آيد

١٧٢٥                     كتاب يك ناظر مسيحي در بارة فاوست

١٧٣٠                     در تئاتر وين بالرين ها زندگي فاوست را به نمايش مي گذارند

١٧٣٣                     ديالوگي در سرزمين اموات ميان يك ژنرال بازنشستة ارتش فرانسه و دكتر يوهان فاوست دو نفر كه به سحر و جادو و هنر سياه شهرت داشتند.

١٧٤٦                     قديمي ترين نمايش عروسكي و خيمه شب بازي در هامبورگ در بارة زندگي و مرگ دكتر فاوست، كه تا كنون اثبات شده است. در نيمة دوم قرن ١٨ تعداد بيشماري از اين نمايش هاي عروسكي، باله، پانتوميم يا اپرا به نمايش در مي آيند.

١٧٥٩                     كتاب نيمه تمام لسينگ در بارة دكتر فاوست

۱۷۷۲-۱۷۷۵          فاوست اوليه اثر گوته.

١٧٧٦                     مولر نقاش زندگي دكتر فاوست را در رماني در ٥ جلد به تصوير مي كشد.

١٧٧٨                     مولر نقاش در يك درام زندگي فاوست را تشريح مي كند .

١٧٩٠                     چاپ كتاب فاوست اثر گوته.

١٧٩١                     كلينگر كتابي در بارة زندگي و اعمال دكتر فاوست مي نويسد.

١٧٩٧                     يوليوس زودن، دكتر فاوست ، نمايشنامه

١٨٠٤                     خاميسو: سعي در تصوير زندگي دكتر فاوست مي كند.

١٨٠٨                     چاپ تراژدي فاوست اثر گوته -.

١٨١٤                     لوئيز اشپور اپرائي راجع به فاوست مي نويسد .

١٨١٥                     آگوست كلينگرمان يك نمايشنامه راجع به دكتر فاوست مي نويسد.

١٨١٦                     لرد بايرون در كتابي به نام مانفرد سعي در تشريح زندگي فاوست دارد.

١٨٢٦                     پوشكين صحنه هائي از فاوست را مي نويسد .

١٨٢٨                     برليوتس صحنه هائي از زندگي فاوست را در موزيك مي نگارد.

١٨٢٩                     اولين نمايش فاوست (قسمت اول) اثر گوته.

١٨٣٢                     قسمت دوم فاوست اثر گوته چاپ مي شود.

١٨٣٥                     لناو زندگي فاوست را به شعر مي‌سرايد.

١٨٤٦                     برليوتس لعنت بر فاوست را مي نويسد - اوراتوريوم.

١٨٤٧                     هاينه: دكتر فاوست را مي نويسد.

۱۸۴۶-۱۸۴۷           كارل سيمروك چند روايت براي نمايشهاي عروسكي مي نويسد.

١٨٥١                     روبرت شومان چند صحنه از فاوست گوته را براي يك گروه موسيقي مي نويسد.

١٨٥٦                     تورگنيف داستان فاوست را در چند نامه توضيح مي دهد

١٨٥٧                     ليست سمفوني فاوست را مي نويسد.

١٨٥٩                     گوندوس يك اپرا در بارة فاوست مي نويسد.

١٨٦٢                     فيشر تراژدي فاوست را مي نويسد.

١٨٩٨                     اشپيل هاگن رماني در بارة فاوست مي نويسد.

١٩٠٨                     بريوسوف رمان فرشتة آتش را مي نويسد.

١٩١٨                     لوناتشارسكي درام فاوست و شهر را مي نويسد.

١٩١٩                     آوناريوس نمايشنامه اي در بارة فاوست مي نويسد.

١٩٢٠                     بوسوني اپراي دكتر فاوست را مي نويسد.

١٩٢٦                     مورناوس فيلمي در بارة فاوست مي سازد كه در آن گوستا اكمان و اميل ژانينگس و كاميلا هورن نقش آفريني مي كنند.

١٩٣٦                     اولين نمايش اپراي فاوست اثر هرمان رويتر.

١٩٤٠                     بولگاكوف رماني در بارة فاوست مي نويسد با عنوان استاد و مارگريت.

۱۹۴۱-۱۹۴۵           والري فاوست من را مي نويسد.

۱۹۴۳-۱۹۴۴           الزه لا سكر شولر نمايشنامة من و من را مي نويسد.

١٩٤٧                     توماس مان رمان دكتر فاوستوس را از زبان يك دوست مي نويسد.

١٩٤٨                     ورنر اك بالة آبراكساس را مي نويسد.

١٩٥٢                     هانس آيزلر اپرائي در بارة فاوست مي نويسد.

١٩٦٢                     بوتور / پوسور داستان فانتزي فاوست را مي نويسد.

١٩٦٣                     دورل ايرلندي داستان فاوست را تعريف مي كند.

١٩٦٧                     توماسو لا ندولفي كمدي فاوست ٦٧ را مي نويسد.

١٩٦٨                     فولكر براون داستان هانس فاوست را مي نويسد.

١٩٦٩                     آ. پ. گوترزلوه افسانة دوستي را مي نويسد.

١٩٧٣                     راينر كيرش كمدي هاينريش شلا گ هاندز را مي نويسد.

١٩٨٠                     گونتر ماهال حكايت فاوست را مي نويسد.

١٩٨٢                     فرانك بارون افسانه و تاريخ فاوست را مي نويسد.

گوته فاوست را چگونه تصوير و تصور مي كرده است؟

هنگامي كه گوته در پائيز ١٧٧٥ وارد شهر وايمار شد ، دستنوشتة خود را در بارة درام فاوست بهمراه آورد و گاهي آن را براي دوستان و آشنايان مي خواند يا . اينكه دوستان و آشناينش آن را عاريه مي گرفتند تا خود در خانه آن را قرائت كنند . يكي از شنوندگان گوته دوشيزه اي بود به نام لوئيزه فون گونش هاوزن اين دوشيزه خانم از گوته دستنويسش را عاريه مي گيرد تا آن را در خانه قرائت كند. وي بعد از قرائت اين دستنوشته آن را رونويسي كرده و براي خود نگه مي دارد . اصل دستنوشتة گوته نابود شده و از ميان رفته است. ولي دستنويسي كه دوشيزه لوئيزه فون گونش هاوزن از نوشتة گوته تهيه كرده بود، باقي مي ماند و در سال ١٨٨٧ شخصي به نام اريش اشميت در ميان كتب خويش آن را مي يابد و تحت نام فاوست اوليه به چاپ مي رساند . اين كپي از فاوست اوليه،

قديمترين طرح فاوست مي باشد و شرايط زندگي در سال ١٧٧٥ در شهر وايمار را نشان مي دهد .

گوته نوشتن فاوست اوليه را چند سال قبل از آن يعني در سال ١٧٧٣ شروع كرده بود . گوته در سال ١٧٧٤ صفحاتي از آن را براي بويه و كنه بل خوانده بود . موقعي كه گوته وارد شهر وايمار شد، به علت مشغلة زياد از كار در كتاب فاوست دست كشيد و چند سالي سراغ آن را نگرفت. بنابراين فاوست اوليه را ميتوان محصول سالهاي اولية فعاليتهاي نگارشي گوته دانست . اين سالها كه مقارن دورة ادبي طوفان و هجوم هستند، گوته اي را به ما معرفي مي كنند ، كه سر پرسودائي دارد و حس مي كند كه نبوغش وي را دنبال كرده و همه جا او را تعقيب مي كند. گوته با اين احساس و عواطف مانند دوربين عكاسي عمل مي كند و تصاويري از دوران بر مي دارد ولي هنوز بخوبي نمي داند كه اين تصاوير در كل آلبوم چه تأثيراتي خواهند داشت . گوته در اين زمان فقط مسائلي را مي نويسد كه حس مي كند و زندگي مي نامد. بدين ترتيب دو گروه مختلف از تراژدي نوشته مي شود: دستة اول مربوط به گروه علما مي باشد دستة دوم تراژدي گرت شن مي باشد . در اينجا ما با منيت خود گوته مواجه هستيم . جريانات گرت شن يك سري موتيف بوده اند كه گوته آنها را در تراژدي فاوست به هم مربوط مي سازد . زيرا كه اين موتيف ها در كتب قديمي و عاميانه فقط از يك دخترك فقير و بي چاره صحبت مي كنند و در تئاترهاي عروسكي نيز مطلقاً خبري از او نيست.

اولين موردي كه توجه گوته را به خود جلب مي كند ، همانا تيتانها هستند - كه در صفحات قبل در بارة آنها صحبت شد - و اين تيتانها توجه گوته را از لحاظ دروني جلب كردند . اين سالها ، سالهائي بودند كه گوته جملا ت زير را مي نوشت : . من مايلم همانگونه عبادت كنم كه موسي در قرآن عبادت مي كرد .

 باراللهي! دل تنگم، درون سينة من فضائي باز كن . (از نامة گوته به هردر ٧٠ در ماه ژوئن سال ١٧٧٢)

منيت من مي خواهد كه در جهان وسعت پيدا كند ، به جانب خدا . اين منيت در درون مرزهاي خود ملول است و رنجور. آيا اين چيزي كه ما را احاطه كرده، همان بي نهايت نيست؟ آيا در نهايت نمي توان به سر آن پي برد، اگر فقط نيروهاي لا زم در اختيار ما باشد . وقتي كه زيبائي يك منظرة طبيعي ما را مات و مبهوت مي‌كند ، نبايد خدا بيايد و منيت ما را به جانب خود هدايت كند ؟ مانند زئوس و گاني مد (ج 1، ص ٤٦ و ملاحظات آن).  انسان بودن چيست؟ يك خودي بودن در منيت خويش . تماميت . در درون خويش جمع بودن، و از خود بيخود شدن در همه بودن . خويشتن خويش را از دست دادن ، خود را از دست دادن و گم شدن. مانند موجي در يك بيكران . ميتولوژي پا به عرصه مي نهد . پرومتويس ، لجاجت خدايان ، منيت ، و . . .

اولين كلمات در بارة اشتياق مرگ و عشق به مذهب نوشته مي شوند. ولي تمام نمي شوند. زيراكه گوته قصد داشته كه درام پرومتويس را نيز بنگارد، ولي اين درام فقط يك طرح باقي ماند . گوته بار ها از خود پرسيد ، آيا نيم خدايان ، سخنگويان انسان هستند؟ در مخيلة گوتة جوان بسياري سوالا ت وجود دارند كه در اين كتاب ديگر نمي گنجند و امكان سخن گفتن به آنها داده نمي شود . گوته خود نيز هميشه در حال جستجو بود ، هميشه پرسان و هميشه جويان. همين نيز باعث شد كه وي در غالب علوم زمان خود تحصيل كند . به عنوان شاعر (كه خود نوعي خالق است) ، طبيعي دان ، عاشق ، دانشمند ، و . . . اين همه را گوته مي توانست به تصوير بكشد ، در كتابي كه وي اينك قصد نوشتن آن را دارد . در : فاوست. كتابي كه شاعري قصد نوشتن آن را دارد ، براي اين شاعر تا چه اندازه و مقدار مهم است؟ مواردي كه در اين كتاب نوشته مي شوند مي توانند له يا عليه شاعر باشند . در مورد گوته و كتاب فاوست بايد گفت كه گوته اين امكان را داشت كه حرف دلش را بزند. البته گاهي فقط به صورت جوانه ، ولي گوته امكان نوشتن و بازي كردن نقش در اين كتاب را داشت . محتواي كتاب ، مانند حكايت پرومتويس كه فقط يك طرح باقي ماند ، دور و دست نيافتني نبود . ولي زمان حال واقعي نيز نبود . شما فقط به سرزمين اموات و مردگان فكر كنيد،! يا داستان شخص فاوست را در نظر بگيريد كه تمام علوم زمان خود را تحصيل مي كند : فلسفه، طب،

حقوق ، داروشناسي ، و ...

آيا اين فاوست ، همان گوته نيست؟ گوته اي كه در اغلب علوم زمان خود تحصيل كرده بود. گوتة شاعر ، گوتة طبيعي دان ، گوتة معمار ، گوتة عاشق ، گوتة فيزيكدان ، گوتة . . . .

گوته فاوست را فيلسوف و دانشمند فقيه و طبيب حاذق و حقوق دان مي دانسته، زيرا كه در كتاب فاوست از زبان وي چنين نوشته است:

Faust: Hab nun , ach Philosophei,

Juristerei und Medizin

und leider auch Theologie

Durchaus studiert mit heißem Bemühen...

Und sehe, daß wir nichts wissen können....

Dafür ist mir auch alle Freud entrissen

يعني : فاوست در بارة خودش گفته است كه فلسفه و حقوق و طب و فقه را با همت و كوشش زيادي تحصيل كرده است و در بيت ماقبل آخر نيز يادآوري كرده است كه ما با وجود اين همه تحصيل و سعي و كوشش باز هم چيزي نمي دانيم و همة شادكامي و لذت ما نيز بيهوده بوده است . جهانبيني نوافلا طونيان ، هم در نظرات پاراسلزوس و هم در نظرات گوته تأثير بسزائي گداشته است . اگر خدا در همه جاي اين كهكشان وجود دارد ، بايد  بتوان او را در اين جهان و كهكشان تجربه كرد . راه و روشي كه مي توان خدا را تجربه كرد ، علم مي باشد و يكي از اين علوم نيز علم فقه است. يا به همين علت نيز فاوست دست به دامان جهان اكبر يا (ماكرو كوسموس) مي گردد.

فاوست اين مطلب را از روح زميني مي شنود. راه ديگري وجود دارد كه انسان بتواند خودش را نجات دهد و زنجير از دست و پاي خويش برگيرد . عشق . ماجراي گرت شن چيزي جز عشق نيست . گوته در تعليم و تعلم خشك مكتبي ، نوعي طنز مي بيند . به همين علت نيز دانشگاه و تدريس را به شوخي گرفته و مسخره مي كند. روابط گرت شن و فاوست ، مفيستوفلس و مارتنز ، مواردي هستند كه در فاوست اوليه به آنها اشاره شده است :

پشت پردة اين همه تجربه، به شخص گوته و مواردي از زندگي وي بر مي گردد: آموزش و تحصيل در لا يپزيگ و اشتراسبورگ ، تشنة بينش و دانش بودن ، كيمياگري ، سعي و كوششي كه گوته كرد تا حتي الا مكان در بسياري از علوم زمان خود تحصيل كند و ربط دادن آن به فاوست ، ماجراهاي فريدريكه ،  و بعد بازگشت گوته به فرانكفورت و جاروجنجالي كه آن موقع بر سر موضوعي بلند شد، كه طبق روايت زني فرزند خود را مي كشد و گويا گوته نيز رأي به اعدام اين زن داده است. ماجراهاي حقيقي و مجازي كه به فاوست نسبت داده شده است ، و در مورد درام پرومتويس به هيچ وجه ممكن نبوده است . شخصيت فاوست بيشتر به شخصيت كسي مشابهت دارد كه بعد از قرون وسطي زندگي كرده است ، نه كسي كه در اين دوره مي زيسته است . يك انسان هوشمند و روحاني ، يك عالم . فاوست ضمناً يك آلماني است .

در فاوست اوليه ، تراژدي علما و تراژدي گرت شن كاملاً مشخص شده و نوشته شده اند . ولي هنوز يك درام كامل نيست . مفيستوفلس يك دفعه آنجا ظاهر ميشود ، بدون اينكه ما بدانيم ، علت آن چيست. فاوست از گرت شن فاصله مي گيرد ، بدون اينكه ما از علت آن اطلا ع حاصل كنيم . اين ها همه طرح هستند . كتاب يا درام فاوست هنوز كامل نيست. البته در ذهن شاعر شكل گرفته، ولي هنوز به طور قطعي پياده نشده است و گوته مايل است كه آن را تكميل كرده و پايان دهد.

گوته در سال ١٧٨٦ شروع كرد به انتشار مجموعة آثارش . نخست آنچه كه تكميل شده و پايان يافته بود ، مانند ورتر ، گوتس ، اي في گني و امثالهم را انتشار داد . سپس در سال ١٧٨٩ نيز اشعارش را . فاوست را براي آخرين جلد نگه داشته بود . ولي مثل اينكه فاوست تمام ناشدني بود . ولي از طرف ديگر ديگر طاقتش طاق شده بود و نمي خواست كار چاپ آن را به تأخير اندازد . نهايتاً نيز آن را همانگونه كه بود ، در سال ١٧٩٠ به دست چاپ سپرد: فاوست به عنوان جزوه يا فراگمنت . اين جزوة فاوست در آنجائي خاتمه مي يابد كه به همسايه مي گويد : بطري شما چه مي شود.

بسياري از موارد كتاب هنوز نوشته نشده اند . آخرين مرحلة نگارش اين كتاب در سالهاي ١٨٢٥ تا ١٨٣١ است . گوته در سال ١٨٣٢ درگذشت يعني وي تا آخرين سالهاي حياتش بر روي اين كتاب كار كرد . گوته در آخرين سالهاي حياتش روش و شيوة نگارشش را تغيير داده بود و ديگر مانند سالهاي جواني اش نمي نوشت . بسيار پخته تر عمل مي كرد و اين موضوع را مي توان از مقايسة متوني كه در سالهاي جواني و كهولتش نوشته دريافت . (مقايسه شود با نامة گوته به ويلهلم فون هومبولد ٨٣ در تاريخ ١٧ مارس ١٨٣٢ كه در آخر همين بحث نقل شده است).

گوته در دوران جواني تمام صحنه ها را از روي نوعي نداي دروني مي نوشت . ولي در ايام پيري نخست تك تك صحنه ها را تجسم مي كرد ، بعد يادداشت بر ميداشت و غالباً شباهنگام به آنها فكر مي كرد و روز بعد آنها را مي نوشت . در اين دوران منشي وي اكرمان با صوتي نحيف ولي محكم امور وي را انجام مي داد . چند دهه قبل هنگامي كه فريدريش شيلر يار و رفيق و همراه گوته هنوز زنده بود ، گوته با وي در امور ادبي بحث و تبادل نظر مي كرد . ولي اينك كه ديگر شيلر در قيد حيات نبود ، اين امور به عهدة منشي وي اكرمان گذاشته شده بود كه وي از محارم گوته بشمار مي رفت. در سال ١٨٢٦ قسمت مربوط به هلنا تكميل گشته و منتشر مي شود . قسمت مربوط به دربار سزار در سال ١٨٢٧ تكميل گشته و انتشار مي يابد. ميان اين دو قسمت ، صحنه هاي مربوط به والپورگيس ناخت ( شب والپورگیس) قرار مي گيرند ، كه در سال ١٨٣٠ نوشته مي شود . گوته سپس پردة پنجم را تكميل مي كند . گوته قسمت مربوط به هلنا را موقعي توانست تمام كند كه اشتياق بيش از حد خود را به فرهنگ و ادب يونان نشان داده و كتاب اي في گني را نوشته و منتشر كرد . رابطة ميان هلنا و فاوست نيز موقعي به وجود آمد كه گوته افسانه  نيبلونگن را يك بار ديگر مرور كرد ، با حافظ شيرازي آشنا شده ، فان آيك را تمام كرده و كالدرون توانست وي را آرام كند ، و وي توانست به وسيلة نامبردگان بالا از لحاظ ادبي به نوحي و محل هايي سفر كند و با ملت ها و فرهنگ ها و آداب و رسوم آنها اشنا گردد. و بدين ترتيب گوته توانست مهرة گمشده و رابط ميان قرون وسطي و دورة عتيق را دوباره يابد . گوته توانست در بهار سال ١٨٣١ قسمت دوم فاوست را تقريباً تكميل كند، فقط در پردة چهارم آن هنوز مواردي بودند كه بايد تكميل مي شدند . گوته تصميم گرفته بود كه اين قسمت هاي ناقص را تا جشن تولدش در ٢٨ آگوست تمام كند . وي به قول خود وفا كرده و كتاب تكميل گشته و تمام شد . از نامه هائي كه وي در اين سال به دوستانش نوشته مي توان به اهميت اين كار (تمام كردن كتاب) براي خودش پي برد . مثل اين است كه وي مي دانست كه اجل ديگر مهلتش نخواهد داد. او مي بايستي كه كتاب فاوست را به پايان ببرد . گوته مي دانست كه فهم اين كتاب بسيار مشكل است.

گوته در نامه اي كه در تاريخ ٢٠ ژولا ي ١٨٣١ به دوستش ماير مي نويسد ، اظهار مي دارد:

آيا زماني خواهد رسيد كه خوانندة اين كتاب آن را كاملاً درك كند و بتواند از اين كتاب فيض بيشتري ببرد تا نويسندة آن؟ او بدون شك به دهه هاي آتي ميانديشيد ، هنگامي كه اين كلمات را مي نوشت . شايد هم به قرن ما مي انديشيد . او مي دانست كه بايد مدتي بگذرد تا خوانندگان كتابش، محتواي آن را درك كنند ، اول بايد فاصله گرفت و سپس به آرامي تمام كتاب را بررسي كرد ، تا بتوان آن را درك كرد . او مايل نبود كه صداي كساني را بشنود كه بايد راجع به هرچيزي فوراً اظهار نظر كنند . او اين كتاب را به نسل هاي آينده هديه كرده و آن را مهر و موم كرده بود . كل كتاب - همانطور كه نظر وي بود -بعد از مرگ گوته انتشار يافت . اكرمان و ريمر هنوز در قيد حيات بودند و در سال ١٨٣٢ - مدتي بعد از مرگ گوته- آن را تحت عنوان جلد اول ميراث ادبي گوته انتشار دادند.

بدين ترتيب گوته از زماني كه به سرودن شعر همت گماشت، تا آخرين روزهاي حياتش بر روي اين كتاب كار كرد . گاهي آرام ، گاهي شديد، گاهي با انرژي و گاهي با اشتياق شاعرانه، گاهي با قصد و منظور . گاهي كار بر روي اين كتاب را رها كرده و كتب ديگري نوشت و دوباره كه فرصتي بدست آورد، به نوشتنش در اين كتاب ادامه داد . محتواي كتاب براي گوته شيفتگي بوجود آورد . البته رفته رفته. گوته شيفتة اين كتاب و محتواي آن بود . گوته در زندگي پر فراز و نشيب خود بسيار چيز ها ديده بود، و براي هر كدام از اين امور نيز در كتاب فاوست نمونه اي يافت مي شود كه با زندگي خاكي شخص گوته توافق داشته باشد . اين كتاب آيينة تمام نماي زندگي گوته بود . شك و ترديدي كه وي را برداشته بود، هنگامي كه پا بر عرصة علو دانش نهاد ، يكي از اين موارد است ، و ديگري عشق

و جواني است . در سنين ميانسالي زيبائي كلا سيك هلنا گريبانش را گرفت و تصوير انسان به طور اعم . گوتة پير را مي توان در شمايل فاوست ديد . والپورگيس ناخت ، خلقت ، اسرار اللهي ، انسان ، خدا و ... موضوعات و مسائل او در اين سالهاي ضعف و كهولت بودند .

واقعاً كه مي توان رابطة گوته و كتاب فاوست را رابطة خاصي ميان شاعر و موضوع كتابش دانست . از اين رابطه نيز مي توان دريافت كه چرا گوته نخواست يا نتوانست كه اين كتاب را يكباره نوشته و آن را كنار بگذارد ، مانند همة شعرا و نويسندگان ديگر و تا آخر عمرش بر روي اين كتاب كار كرد و تغيير داد، اصلا ح

كرد و نوشت . گوته توانست از همة امور زندگي اش ، نيرو ، خلا قيت ، دانش ، بينش كسب كند . گوته به نوعي نيز اسرارآميز بود .

پاره ای از نامه های گوته به دوستانش

در اين فصل تعدادي از نامه هائي كه گوته در موقعيت هاي مختلف و به مناسبت هاي مختلف به دوستان، آشنايان و همفكرانش نوشته بوده ، قيد مي شوند . منظور از نقل اين نامه ها آن است كه شايد در وراي سطور اين نامه ها اطلاعاتي در زمينة فعاليت هاي ادبي گوته نصيب خواننده شود .

نامه اي كه گوته در تاريخ ١٠ فوريه ١٨٢٩ به اكرمان نوشت :

اين نامه راجع به شروع و اوائل كتاب فاوست مي باشد . گوته در اين نامه به اكرمان ياد آوري مي كند ، كه :

فاوست با كتاب ورتر من شروع شد . من اين كتاب را در سال ١٧٧٥ به همرا خود به وايمار آوردم . من اين كتاب را بر روي كاغذ هاي پست نوشته بودم و هيچ مطلبي را هم خط نزدم . زيرا كه من بسيار مواظب بودم كه مطلبي ننويسم مطلوب نباشد و در اين كتاب نگنجد .

نامه اي كه گوته در تاريخ ١٢ دسامبر ١٧٨٦ به كارل آگوست نوشت:

اينك بعد از چيزهاي ديگر نوبت به فاوست رسيده است . براي اينكه من مصمم بودم كه قسمت هائي از آن را چاپ كنم ، حس مي كردم كه مرده ام . اينك آنقدر خوشحالم كه كاري را كه شروع كرده بودم ، به اتمام رسانده ام و دوباره زنده شده ام .

نامه اي كه گوته در تاريخ ٨ دسامبر ١٧٨٧ به كارل آگوست نوشت:

فاوست را بعد از خاتمة كارهاي ديگر دنبال مي كنم. بعد از اينكه همة آنهاي ديگر را تمام كردم . براي اينكه بتوانم آن را تمام كنم ، بايد زحمت زيادي به خودم بدهم . من بايد يك دايرة جادوئي دور خودم بكشم ، براي اينكه خوشبختي به من مأواي خاصي بخشيده است .

نامه اي كه گوته در تاريخ ١٦ فوريه ١٧٨٨ به كارل آگوس نوشت :

اينك ديگر فقط تپه اي به نام تاسو و كوهي به نام فاوست را در مقابل خود مي بينم . من نه شب ها و نه روزها آرام و قرار نخواهم داشت ، تا اين دو كار نيزخاتمه يابند . من علا قة خاصي به اين دو دارم و تازگي ها هم افق ها و اميد هاي تازه اي . تمام اين تسليم شدنهاي دوباره در برابر ايده هاي كهنه، و كار كردن برروي چنين حكايت هائي ، كه من فكر مي كردم ديگر تا ابد با آنها كاري نخواهم داشت ، مواردي كه من تقريباً هيچ اطلا عي از آنها نداشتم ، مرا شاد و سرمست مي كنند . اين گونه نتيجه گيري از زندگي خويش ، به من نيرو و اميد تازه اي مي بخشد ، كه دوباره كتاب جديدي را شروع كنم .

نامه اي كه گوته در تاريخ ٢٨ مارس ١٧٨٨ به كارل آگوست نوشت:

ليلا ٩٣ به اتمام رسيد ، جري ٩٤ هم همينطور . اشعار كوتاه من به زودي تمام خواهند شد ، و بدين ترتيب براي زمستان آينده فقط فاوست باقي خواهد ماند ، كه من علا قة خاصي به آن دارم . كاشكي من در اين مورد به اندازة نصف آرزو ها و علا يقي كه دارم، موفق شوم.

نامه اي كه گوته در تاريخ ٢٢ژولا ي ١٧٩٧ به فريدريش شيلر نوشت :

از آنجائي كه ضروري بود كه من در چنين موقعيتي كه اينك دارم ، با چنين نا آرامشي اي كه گريبان مرا گرفته ، كاري براي انجام دادن داشته باشم ، تصميم گرفتم كه به سراغ فاوست بروم . اگر هم نتوانم آن را تمام كنم ، ولي مي توانم مقدار زيادي كار را به جلو ببرم . يعني فصولي كه تا كنون چاپ شده اند ، دوباره بررسي شوند و با فصولي كه تمام كرده ام يا ابداع كرده ام در هم آميخته شوند ، و بدين ترتيب نقشه اي كه من دارم كه در حقيقت ايده اي بيش نيست ، كارم را به پيش ببرم . اينك من اين ايده و اجراي آن را در پيش دارم ، و با خودم ديگر كلنجار نمي روم، ولي حالا آرزومندم كه شما در بارة آن مطلب يك شب نخوابيده و به آن فكر كنيد . بدين ترتيب خواسته هاي مرا كلاً به من بازگو نمائيد و بدين ترتيب خواب و رؤياهاي مرا براي من تعبير كنيد . . .

نامه اي كه گوته در تاريخ ٢٧ ژوئن ١٧٩٧ به فريدريش شيلر نوشت:

نقد و نظر شما در بارة فاوست براي من بسيار با ارزش است . نظرات شما با عقايد و برنامه هاي من همخوان هستند . . .

نامه اي كه گوته در تاريخ ٣٠ ژانويه ١٧٩٨ به آلو ئيز هيرت نوشت:

آخرين مقاله هاي شما را در بارة لا اوكون هنوز نخوانده ام . معذرت مي خواهم از اينكه نظرم را در بارة چنين مطلب مشكلي به اين زودي ها عنوان نخواهم كرد . من فعلاُ فرسنگ ها از چنين مطالب ارزشمندي فاصله دارم ، زيرا كه مي خواهم فاست را تمام كنم و از اين بربريت شمالي فاصله بگيرم .

نامه اي كه گوته در تاريخ ١٨ مارس ١٨٠١ به فريدريش شيلر نوشت:

كار فاوست هنوز به ركود و سكون نرسيده ولي پيشرفت چنداني هم نداشته است . از آنجائي كه فلا سفه منتظر اين كتاب من هستند ، بايد كه به خودم زحمت بسيار دهم.

نامه اي كه گوته در تاريخ ١١ مارس ١٨٢٨ به اكرمان نوشت:

ده ، دوازده سال پيش در دوران خوش بعد از جنگ ، موقعي كه من هنوز در چنگ اشعار ديوان اسير بودم ، هنوز چنان فعال بودم كه مي توانستم در يك روزدو-سه صفحه بنويسم . گاهي در ميان مزرعه ، گاهي در بين راه و درون درشكه ، يا در يك مهمانخانه ، فرقي هم نمي كرد، كه كجا باشم . ولي حالا ، در قسمت دوم فاوست ، فقط مي توانم سحرگاهان ، بعد از طلوع آفتاب كار كنم ، زيراكه تمام شب را خوايده ام و كاملاً سرحال هستم و كارهاي روزانه و روزمره هنوز شروع نشده اند تا مرا خسته كنند . ولي حالا چه مي نويسم! در بهترين حالت روزي يك صفحه . در حقيقت فقط آن مقدار كه آدمي مي تواند كف دستش بنويسد و هنگامي كه خلا ق نباشي ، بسيار كم تر از مقدار .

نامه اي كه گوته در تاريخ ٢٨ مارس ١٨٢٩ به كارل فريدريش تسلتر نوشت:

تئاتر ما به كار خودش همچنان ادامه مي دهد . . . فاوست مرا هم مي خواهند به نمايش بگذارند . من در اين مورد هيچ نمي گويم ، اگر نگويم كه رنج مي برم . ولي من اصلاَ در اين مورد بيم و واهمه اي ندارم ، زيرا كه پرنس برنهارد در ناحية كاروليناي عليا آن را در نزد يك سرخپوست پيدا كرده است .

اكرمان در مورد گوته - در تاريخ ٣ ژانويه ١٨٣٠ نوشت:

ترجمه فاوست به فرانسه، باوجوديكه غالباً به نثر است ، بسيار مورد توجه گوته قرار گرفته بود . گوته مي گفت : من ديگر تمايلي به خواندن فاوست به زبان آلماني ندارم . در ترجمة ژرارد به فرانسه،  همه چيز زنده تر و تازه تر و با روح تر است . فاوست اصلاً قابل مقايسه و سنجش نيست . هر سعي و كوششي كه بخواهد آن را به عقل نزديك كند ، بي فايده است . ولي به اين نكته هم بايد توجه كرد كه قسمت اول فاوست از يك موقعيت تيره و تار فردي سروده شده است . ولي همين امور تيره و تار براي انسانها بسيار جالبند و آنها به خودشان در اين مورد زحمت مي دهند ، مانند همة مشكلا ت لا ينحل ديگر.

نامة گوته به ويلهلم فون هومبولد ٩٩ در تاريخ ١٧ مارس ١٨٣٢

گوته در تاريخ ١٦ مارس ١٨٣٢ براي آخرين بار بيمار شد و در ٢٢ مارس ١٨٣٢ چشم از جهان فروبست. اين نامه ، آخرين نامة وي (و به احتمال قوي آخرين نوشتة وي ) مي باشد كه ٥ روز قبل از مرگش به آدرس ويلهلم فون هومبولد، نوشته است.  گوته مي نويسد: بيش از شصت سال است كه طرح فاوست در نزد من محفوظ است . در دوران جواني ام همه چيز براي من روشن بود ، نظم و ترتيب آن ولي كم تر . و من اين تصميم را هميشه به دنبال خود يدك كشيدم و فقط صحنه هائي كه براي خودم جالب بودند نوشتم و مرتب كردم و بدين ترتيب در قسمت دوم (فاوست) جاي در ميتولوژي يونان روحاني آپولون و اهل ترويان بوده كه مردمان مملكتش را از اسب چوبي يونايان با خبر كرد و به همين علت نيز به همراه پسرانش ،توسط دو مار خفه شد .

در اینجا جای خالي زيادي پديد آمد ، كه مي بايست پر شده و به باقي فصول ارتباط داده شوند . اينجا البته مشكلا تي پديد آمدند كه من مي بايست با سعي و كوشش حل مي كردم و اينها مشكلا تي بودند كه من خود ايجاد كرده بودم. خوب نبود كه بعد از اين همه سال كه من با تفكر زندگي كردم ، اينك ممكن مي شد و من از اين هم بيم و واهمه اي ندارم كه نوشته هاي قديم ام را از نوشته هاي جديترم بازشناسند و كهنه را از نو تشخيص دهند ، نوشته هائي كه ما براي خوانندگان خود باقي مي گذاريم . قابل گفتن نيست كه اين موضوع مرا بسيار خرسند مي كند كه دوستان گرامي من ، كه بسيار محترمند و در گوشه و كنار پراكنده ، اين مزاح را به گوششان برسانم و عرايضم را به آنها بگويم و فرمايشات آنها را نيز دريافت كنم . اين روز بسيار بي معني و قاي پاطي است ، طوري كه من قانع شده ام كه زحمات چندين و چند سالة من در راه اين ساختار ، به هدر خواهند رفت و من مزد دلخواه خود را دريافت نخواهم كردو زحمات من به ساحل خواهند افتاد، همانند پيكرة متلا شي شدة يك كشتي كه در ساحل افتاده است و ماسه هاي زمان ، پيكرة آن را پوشانده اند . در اين جهان ، يك جهان بيني بي خود باعث عمل بي خود تري مي شود و من در اين برهه از زمان هيچ كاري ندارم ، بجز اينكه چيزي كه از من است و از من باقي است ، روز به روز بهتر كنم و بالا تر برم ، كاري كه شما دوست عزير نيز در برج خود انجام مي دهيد .

 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٩
تگ ها :

فاوست کیست - قسمت ۳

٢- كتاب هيستوريا[1]

در كتاب هيستوريا در بارة فاوست چنين نوشته شده است (خلا صه شده) :

دكتر فاوستوس فرزند يك كشاورز بوده كه در محلي به نام رُد[2] در نزديكي وايمار متولد مي شود . وي در اين شهر دوستاني داشته است و والدين او افرادي خداپرست و متعصب بوده اند . پدر وي كه در شهر ويتن برگ ساكن بوده مرد ثروتمند و متولي بوده است . او پدر حقيقي دكتر فاوستوس نبوده ، بلكه وي را به فرزندي قبول كرده و او را پرورش داده و بزرگ كرده است . زيرا كه او ورثه و فرزندي نداشته است و به همين علت نيز دكتر فاوستوس را به فرزندي قبول كرده است . پدرخواندة فاوستوس وي را به مكتب و دانشگاه فرستاده تا طلبه شود و فقه و علوم ديني بياموزد . ولي فاوستوس از راه راست منحرف شده و حرف خدا را پس زده و بدقولي كرده است . والدين فاوستوس كه مي خواستند فرزندشان از راه راست منحرف نشود، مانند هر پدر و مادر ديگري كه خيرخواه فرزند

خويش هستند ، اين روزها را نديدند . آنها زنده نماندند تا شاهد اين افعال و اعمال ننگ آميز فرزندشان باشند . آنها مانند حضرت ايوب صبور بودند و زحمات زيادي براي اين فرزند كشيدند . بارها اتفاق مي افتد كه والدين متين و با شرف و خداپرستي مانند والدين فاوستوس ، فرزندان ناخلف و كافر و خداناشناسي مانند فاوستوس دارند . در كتب اللهي نيز به آنها اشاره شده است، مانند قابيل ، كه برادرش را كشت. من اين چيز ها را مي دانم و مي گويم. والدين فاوستوس در دوران كودكي و جواني وي به او اجازة هر كاري را مي دادند و در حقيقت مقصر خود آنها هستند . آنها تحصيل فاوستوس را با جديت دنبال نكردند . آنها شاهد بودند كه فاوستوس سر پر سودائي دارد و تمايلي به تحصيل در رشتة فقه از خود نشان نمي دهد . فاوستوس شهرت داشت به اينكه با سحر و جادو در رابطه است

. آنها مي بايستي كه از همان اول به فاوستوس اخطار مي دادند و او را از سحر و جادو منع مي كردند .

ولي فاوستوس ميل به تحصيل داشت و به اتفاق شانزده دانشجوي ديگر تحصيل مي كرد كه او از همة آنها سر بود و بالا خره در علم فقه دكتر شد . فاوستوس دوستان بدي داشت . كتاب مقدس را مدتي در پشت در و گاهي زير ميز پنهان مي كرد . لا ابالي و از خدا بي خبر زندگي مي كرد، آنطور كه اين كتاب هيستوريا به وضوح نشان مي دهد . ما مثلي داريم كه مي گويد : كسي را كه با شيطان طرف است نمي توان نگه داشت . گذشته از اين دكتر فاوستوس افرادي مثل خودش را يافته بود ، كه كلداني و فارسي و عربي و يوناني صحبت مي كردند و تحصيل كرده بودند و براي هم سوگند وفاداري ياد كرده بودند ، و اين افراد با سحر و جادو در رابطه بودند. دكتر فاوستوس همة اين امور را دوست داشت . او شب و روز در اين راه زحمت مي كشيد و درس مي خواند . او ديگر نمي خواست كه فقيه باشد، بلكه مي خواست انساني باشد دنيا ديده ، و خود را دكتر در طب مي ناميد . منجم شد ، رياضيدان شد ، دكتر هم كه بود . اوائل هم در طب به افراد زيادي كمك كرد ، براي آنها دارو مي ساخت ، انواع شربت ها و ريشة گياهان و انواع آب و نوشيدني و بسياري چيزهاي ديگر را براي بيمارانش تهيه مي كرد . گذشته از اين انساني بود كه با مردم حرف مي زد ، در كلام اللهي و كتاب مقدس نيز تجربياتي داشت . از قواعد و قوانين مسيحيت نيز بسيار چيزها مي دانست . كسي كه خواست خدا را مي شناسد و طبق آن عمل نمي كند ، تنبيه مضاعف مي شود . مانند اين است كه بگوئيم ، هيچ نوكري نمي تواند در خدمت دو ارباب باشد . هيچ كس نبايد خدا را اغواء كند . او همة اين چيز ها را ناديده گرفت . . .

٣- درام های مختلف در باره فاوست

درام در ادبيات جايگاه ويژه اي دارد. درام هاي فاوست از طريق انگلستان وارد آلمان شدند . بلا فاصله بعد از چاپ و انتشار اولين كتاب در بارة فاوست در آلمان، اين كتاب توانست در انگلستان نيز راهي براي خود باز كند . ما مي‌دانيم كه بعد از انتشار اين كتاب در انگلستان، يك بالا د (نوعي ترانه)[3] در بارة فاوست نوشته و چاپ شده است . اولين كتاب در بارة فاوست در انگلستان در سال ١٥٩٢ منتشر شده است . كريستوفر مارلو كه در تاريخ ٦ فوریه 1564 متولد شده بود،  نويسنده اي كه اولين درام فاوست را نوشت،  در سن ٢٩ سالگي درگذشت . وي حتي قبل از شكسپير (1564 – 1616) در دورة اليزابت اول ملكة انگليس  درام را از پس پرده ها و نيم پرده هاي دولتي و رسمي بدر آورده و به عنوان هنر، هنر سن و صحنه به جهانيان معرفي كرد . البته درام اوليه اي كه وي در بارة فاوست  نوشت ، بدست ما نرسيده است و تنها چاپ بعدي آن كه به اصطلا ح تصحيح شده ولي از لحاظ كيفي بسيار بدتر از كتاب اوليه مي باشد ، به ما رسيده است . ولي همين كتاب نيز به اندازة كافي اطلاعات در اختيار ما قرار مي دهد تا از مفاد آن آگاه شويم و ببينيم كه اين شاعر تا چه اندازه از لحاظ ادبي به حكايت فاوست دلبند بوده است.

مارلو كه در ابتداي كتاب مقدمه اي براي گروه كر تهيه ديده است ، كه در آن فاوست در اطاق مطالعة خود نشسته و تمام علوم دانشگاهي را بررسي مي كند ، خصوصاً علم فقه را . در انتها فاوست از فقه نيز دست شسته و دست به دامان سحر و جادو مي زند تا شايد از اين طريق به دانش و بينش و قدرت برسد . مارلو سپس فاوست را در ميان دو فرشته نشان مي دهد، كه يكي در سمت راست وي و ديگري در سمت چپ وي قرار گرفته اند . فرشتة نيكي به فاوست هشدار مي دهد و فرشتة پليدي ها خواستار آن است كه فاوست را اغفال كند . فاوست كه به وسيلة دو آلماني در سحر و جادو وارد شده ، مفوستو فيليس[4] را احضار مي كند و از او مي خواهد كه در هيبت يك عابد فرانسيسكائي در آيد . وي كه از از دست دادن روح خود شاكي است، طالب آن است كه ٢٤ سال از تمام لذايذ دنيا

بهرمند گردد، حتي اگر به اين علت نيز با مرگ روبرو گردد . حتي مارلو نيز به اين ماجرا اشاره دارد كه براي اين كار بايد شيطان اجازه دهد و قراردادي عقد گردد . فاوست قرارداد خونين را امضا مي كند، زيرا كه به يك زندگي بعد از مرگ اعتقادي ندارد . بعد از پرواز و ورود به آسمان، فاوست و مفوستو فيلس نخست سر از قصر پاپ در مي آورند . جائي كه آنها تمام بلندپايگان مذهبي را به سخره مي گيرند . سپس در دربار پادشاه ظاهر مي شوند ، و بنا به درخواست شخص پادشاه وي اسكندر و معشوقش را احضار مي كند . قبل از اينكه عمرش به پايان مي رسد، به درخواست دانشجويانش ، هلناي يوناني را ظاهر مي سازد . وي كه شيفتة هلنا شده ترتيبي مي دهد كه مفوستو فيلس هلنا را به عنوان معشوقش پذيرا شود و بوسه اي از لبانش بربايد تا اسمان از دست رفته را دوباره تسخير

كرده و از آن مستفيض گردد . بعد از اين بوسه ، طبق سنت مرگ فاوست فرا مي رسد . فاوست قبل از مرگ يك مونولوگ يا مناجات با خود دارد . در اين منولوگ فاوست كه از مرگ مي هراسد به خود مي گويد كه حاضر است تمام كتابهاي سحر و جادويش را بسوزاند. ولي ديگر براي اين كار دير شده است . نواي كر در اين لحظه به عاقلا ن هشدار مي دهد كه از اعمال غير مجاز پرهيز كنند و فاوست را به عنوان اكليل غار آپولو شناسائي مي كند ، كه قد به آسمان كشيده است .

علماي مسيحي كه در سال ١٥٧٠ منافع خود را در خطر مي ديدند و در صدد بودند تا (احتمالاً از نوشته ها و كتب فاوست كه امروزه مفقودالا ثر شده اند) كتابي بنويسند تا به مردم هشدار دهند كه پا از گليم خود فراتر ننهند ، تكيه به اين داشتند كه نشان دهند كه: فاوست افسانه اي يا افسانة فاوست وي را انساني قلمداد مي كند كه به علت كنجكاوي و ميل شديد به لذايذ دنيوي وي را از مسير اللهي خارج ساخته و در اين گرداب هولناك انداخته است . فاوست در ادبيات انگليسي به ابر مردي بدل شده كه جنگاورانه در اين گرداب غوطه مي خورد و غرق مي شود و در هنگام غرق شدن نيز تماشاگران را كه در وي خطر را حس كرده اند ، تكان مي دهد . ولي يك چنين موقعيتي قابل اجرا نبوده است . به خاطر تماشاگران و به ذوق تماشگران نيز بايد احترام گذاشته شده و صحنه هاي خشني نيز وارد اين نمايش گردد. همانطور كه در بالا گفته شد، كمدين هاي انگليسي درام فاوست را وارد آلمان كردند . در سال ١٦٠٨ در شهر گراتس (در اطريش) و در شهر درسدن در سال ١٦٢٦ نمايشنامة فاوست به وسيلة بازيگران انگليسي به روي صحنه رفت . در آلمان آن موقع به علت روابط خاصي كه ميان دولت و كليسا حكمفرما بود ، و نيز به علت احترام به آرا عمومي اين بازيگران مجبور بودند كه اموري را رعايت و مراعات كنند . مثلاً در وين بازيگران مجبور شدند كه پادشاه را تبديل به پرنس كنند و عباي عارفانة روح جهنمي را با لباس دربار اسپانيا طاق بزنند و عوض كنند تا نه به پادشاه توهيني شده باشد و نه به كليسا. گذشته از اين عناصري مانند كاسپرله ٤٦ يا هانس وورست ٤٧ كه باعث شوخي و خنده مي شدند روز به روز بيشتر و وسيع تر عمل كنند . بالا خره گوته در سال ١٧٦٨ هنگامي كه به فرانكفورت برگشت و يك بار هم در سال ١٧٧٠ در اشتراسبورگ اين گونه نمايش ها را از نزديك ببيند. گوته ساليان سال قبل از اين گونه نمايشات ، فاوست را به صورت نمايشهاي عروسكي ديده بود . اين گونه نمايشات عروسكي حتي در زمان خود ما نيز ارائه مي شوند و جاي خاص خود را دارند . در اين سنت نمايشي كه پدر بزرگ و پدر ديالوگ ها را حفظ كرده و به پسر و نوه خود انتقال مي دهند ، گوته نيز اين

گونه نمايشات را به گونه اي ديده است كه امروزه هم نمايش داده مي شوند . ولي شيوه و روشي كه اينگونه نمايشات را براي مردم عادي كوچه و بازار نمايش مي دهند از بعد ادبي آن به ميزان قابل توجهي كاسته است .

١٧٦٦ ) معتقد بود كه اين لوس بازي هاي بچه گانه اي كه در كار نمايش دخول شده اند ، باعث شده كه هيچ كس ديگر نمايشاتي مانند فاوست را با رضا و رغبت تماشا نكند.  گوتشد  در اين باره گفته است : كافي است كه يك بار گفته شود : آي! آي!  حكايت دكتر فاوست و لسينگ-  فاوست! تا تمام برنامه به ابتذال كشيده شود . لسينگ خود باعث پيشرفت و رونق بيش از پيش اشعار فاوست شده است . افكار لسينگ بيشتر در حول محور روشنگري مي چرخيد ، كه هر چيزي كه با حواس پنج گانة ما قابل لمس نباشد و با عقل ما قابل بررسي نباشد ، ديگر قابل درك نخواهد بود ، و براي مسائلي مانند سحر و جادو ، حتي در نمايشات و بر روي سن جائي باقي نمي گذاشت . لسينگ مدتها به اين مسئله فكر كرده بود كه خود كتابي در اين مورد بنويسد و يك آدم بدجنس را در مقابل يك فرشته قرار دهد . او مي خواست داستان فاوست را به گونه اي مردمي يا خلقي خلق كند . نوعي درام ، كه در آن يك نفر اين نقش را بازي كند . لسينگ كه خود از كليسا و مذهب مسيحيت انتقاد مي كرد ، ولي با وجود اين از تفكر مذهبي خالص و بي غرض نيز حمايت مي كرد ، ولي با وجود اين براي خلق يك درام فاوست گونه احتياج به شيطان و ابليس پيدا مي كرد. لسينگ در طرح خود يك مقدمه وارد كرد و ارواح جهنمي را در يك كاتدرال (كليساي بزرگ و جامع) به هنگام نيمه شب وارد کرد. در اينجا يكي از شياطين حاضر مي شود كه فاوست را كه تشنة دانش است اغفال كند .

همة گناهان داراي يك منشأ هستند ، اگر انسان به آن بيش از حد اهميت دهد . دوستان لسينگ گزارش كرده اند، مانند آن است كه انسان نزديك ترين كس به خدا را بفريبد و بربايد، كسي كه متفكر است و تنهاست. فقط به دانش و بينش مي انديشد . به همة احساسات خود جواب رد داده و فقط به او مي انديشد . او فقط به حقيقت مي انديشد . اينجاست كه ما در مي يابيم كه شاعر از قهرمان داستان خود حمايت و پشتيباني مي كند . مسئله اي كه تا كنون در داستانها و حكايات فاوست پيش نيامده و تازه و بكر است ، اين است كه در اين كليساي بزرگ صداي يك فرشته به گوش مي رسد كه نتيجة زحمات شيطان را گوشزد مي كند . فرشته مي گويد: شما نبايد پيروز شويد . به همين ترتيب لسينگ مي خواست كه پردة آخر را تنظيم كند . يك فرشته مي بايستي كه در جهنم كه آمادة پذيرائي از قربانيان خود است بگويد: خوشحال نباشيد. شما بر انسان و دانش او پيروز نشديد . خدا اين نعمت را به انسان نداده است كه او را بدبخت و بيچاره كند . چيزي كه شما ديديد و حالا صاحب آن شده ايد ، فقط شمه اي بيش نيست . لسينگ قصد داشت كه تمام اين درام را به صورت خواب و رؤياي فاوست بنويسد . يعني تمام اين جريانات را فاوست در خواب و رؤيا ديده است .

ارثية تئاتري لسينگ در سال ١٧٨٦ به چاپ رسيد . و گوته كه در آن زمان ٣٧ ساله بود و قصد داشت كه برنامه اش را دنبال كند ، چنين مي توان برداشت كرد، كه او مي توانسته است از اين افكار لسينگ بهره مند شده باشد . ولي گذشته از آن فكر نجات فاوست چنان در روح خوش بين اين دوره رسوخ كرده بود كه گوته بدون اينكه حتي از افكار لسينگ بهره مند شده باشد ، مي توانسته است راه حل جديدي را در پيش گيرد . اشعار ديگري كه در مورد فاوست در قرن ١٨ سروده شده، در جوار فاوست گوته رشد كرده و نتوانسته است كه بر آن تأثير بگذارد .

در سال ١٧٧٥ يك شاعر اطريشي به نام پاول وايدمان درامي در ٥ پرده مي نويسد با عنوان : درام يوهان فاوست ، يك استعاره در ٥ پرده. در اين درام نيز شاعر دوباره فاوست را ميان نيكي و بدي قرار داده و گناهكاران زيادي را به روي سن مي فرستد . در آخر نيز از يك تبرئه و عفو عمومي كه دلا يل آن براي بيننده يا خواننده كاملاً معلوم نيست ، استفاده مي كند و رحمت ابدي شامل حال آنها مي شود . در صورتي كه مولر نقاش ، شاعري كه از عهد طوفان و هجوم مي آيد ، در يك درام ناتمام، با عنوان زندگي و مرگ دكتر فاوست در سال ١٧٧٨ پروفسور اينگول اشتاد را به صورت انساني معرفي مي كند كه تمام نيرو و توان خود را حس مي كند و بعد از اينكه ١٢ سال با شيطان زيسته ، دوباره وي را در مسير انتخاب قرار مي دهد و او دوباره فساد ابدي را انتخاب مي كند. ولي مولر

نقاش هم در اين فكر بود كه از فاوست فقط يك فانتوم را ترسيم كند و بدين ترتيب فاوست حقيقي را نجات دهد . فريدريش ماكسيميليان كلينگر نيز در سال ١٧٩١ يك رمان نوشت ، با عنوان زندگي، اعمال و به درك واصل شدن فاوست ٥٤ . كلينگر كه از دوستان دوران جواني گوته بوده است ، و ريشة ادبي خود را در دورة طوفان و طغيان دارد، فاوست را با مخترع دستگاه چاپ مقايسه كرده است . فاوست در اين رمان هم به اتحاد با شيطان تن در مي دهد و با نيروي خارق العاده اي كه دارد خواستار كنترل كردن بي عدالتي در جهان مي شود . او فقط به شك و ترديد دچار مي شود ، شك و ترديدي كه شاعر هم دچار آن است . در اين رمان فاوست از شيطان خواهش مي كند كه به زندگي اش خاتمه دهد .



[1] 

عنوان اين كتاب چنين است : Historia von D. Johann Fausten  (تاريخ د. يوهان فاوستن). از آنجائی که همه جا از این کتاب با نام (هیستوریا) یاد می‌کنند، ما نیز همین اسم را بکار می‌بریم.

 

[2] Rod

[3] Ballade

[4] Mephostophiles

گوته آن را مفیستوفلس و مارلو آن را مفوستوفیلس می‌نامند.

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٩
تگ ها :

فاوست کیست - قسمت ۲

جدول زمانی زندگی فاوست

١- تاريخ -                گئورگ فون هلم اشتاد[1]  معروف به هلم اشتتر[2] 

سال                        ماوقع

۱۴۶۶-۱۴۶۷                    فاوست؟ در نزديكي هايدلبرگ متولد مي شود. 

 1483                     ژانويه اين سال گئورگ فون هلم اشتاد در دانشگاه هايدلبرگ ثبت نام مي كند.

1484                     در 12  ژولا ي اين سال مدرك باكالا ورآت[3] را از دانشگاه اخذ مي كند . وي در بين ١٧ دانشجو مقام شانزدهم را كسب مي كند.

1487                     اول مارس اين سال وي موفق به اخذ درجة دكتري از دانشگاه هايدلبرگ مي گردد. مقام دوم در بين ١٠ دانشجوي دكتري.

1506                     اواخر ماه ماي اين سال شخصي به نام "ماگيستر گئورگيوس فاوستوس[4] " (گئورگ هلم اشتتر؟ همزمان با يوحانس تريتميوس[5] درمحلي به نام گلنهاوزن[6]  اقامت دارند. در ماه ژوئن نيز در شهر ورتسبورگ اقامت مي گزينند.

1507                     فاوست تحت حمايت گلا دياتوري به نام فرانتس فون زيكينگن[7]  قرار دارد . فرانتس فون زيكينگن نيز وي را به عنوان معلم درشهر كرويتس ناخ[8]  استخدام مي كند . فاوست مايل است كه از شهر هايدلبرگ دين كند.

1513                     در تاريخ ١٣ اكتبر اين سال فاوست به شهر ارفورت سفر مي كند و در آنجا با يكي از هومانيست ها به نام كنراد موتيانوس[9]  ملا قات مي كند.

1520                     فاوست در تاريخ ١٠ فوريه اين سال مبلغ ١٠ گولدن وام مي گيرد.

1528                     كيليان لا يب[10]  در تاريخ ٥ ژوئن اين سال گزارشي در بارة نظرات فاوست در مورد يك مسئلة نجومي مي دهد . درتاريخ ١٥ ژوئن فاوست به عنوان فالگير از شهر اينگول اشتاد[11] اخراج مي گردد.

1532                     دكتر فاوستوس از شهرداري شهر نورنبرگ درخواست كرده بود كه به او اجازة ورود به شهر داده شود . شوراي شهر با اين درخواست فاوست مخالفت كرده است.

1534                     فاوستوس پيشگوئي هائي در مورد سفر علمي-تحقيقي فيليپ فون هوتن[12]  به آمريكاي جنوبي مي كند.

1536                      13 آوگوست اين سال شخصي به نام يوآخيم كامر آريوس[13]  سؤالا تي از دانيل اشتی‌بار[14]در مورد دوست وي دكتر فاوستوس مي‌پرسد.

1539                      در تاريخ ٨ ژانويه اين سال فيليپ بگاردي[15] مقدمه اي در چند سطر براي كتاب جديدش مي نويسد . از اين سخنان بگاردي چنين استفهام مي شود كه فاوست ديگر زنده نيست.

2- افسانه فاوست

 1533 -   1537       مارتين لوتر ضمن غذا خوردن دور ميز و در دو جلسه راجع به فاوست صحبت كرده و وي را از همراهان شيطان ياد كرده است.

1548                      يك كشيش پروتستان در شهر بازل (سوئيس) به نام يوحانس گاست[16]  در دو مورد از هنرهاي شيطاني فاوست صحبت مي كند.

1554 – 1557         فيليپ ملا نشتون[17] پروفسور زبان لا تين در دانشگاه ويتنبرگ و يكي از ياران مارتين لوتر گزارش مي دهد كه فاوست در ونيز آزمايش و سعي و كوشش مي كرد كه به آسمان پرواز كند . و در وين نيز يك كلك ديگر سوار كرده بود .

1562                     يكي از شاگردان قديمي فيليپ ملا نشتون به نام يوحانس مانليوس[18] كتابي در بازل چاپ مي كند و در آن حكايات زيادي را مي‌نويسد . منجمله از زبان استادش تعريف مي كند كه يوهانس فاوستوس در شهر كوندلينگ[19] در نزديكي محل تولد خودش متولد شده و در شهر كراكاو[20] به تحصيل و آموزش سحر و جادو پرداخته و در ناحية ورتمبرگ بوسيلة شيطان به قتل رسيده است.

1587                            نگارش كتاب تاريخ دكتر يوحانس فاوستي جادوگر (نسخة ولفن بوتل)[21] كه با كتاب ديگري در همين زمينه به نام كتاب مردمي بسيار مشابه است .

. 1572 - 1587        در اين سال كتاب ديگري به نام كتاب مردمي منتشر مي شود كه عنوان حقيقي آن چنين است : تاريخ دكتر يوحانس فاوست[22] نويسندة اين كتاب ناشناس مانده و كتاب در شهرفرانكفورت چاپ شده است . در اين كتاب از شخصي به نام يوهانس فاوستوس از شهر رودا[23] بحث مي شود و محل تولد وي را دهكده اي در نزديكي شهر وايمار نوشته است و

اينكه فاوست در شهر ويتنبرگ فقه و علوم ديني تحصيل كرده است .

١٥٩٩                           در اين سال چاپ دوم كتاب" تاريخ دكتر فاوست" كه در سال ١٥٨٧ منتشر شده بود ، دوباره انتشار مي يابد . اين كتاب را شخصي  به نام گئورگ رودولف ويد مان[24] نوشته است .

١٦٠٨                     كمدين هاي انگليسي در شهر گراتس (اطریش) نمايشنامه اي با عنوان دكتر فاوست را بر روي سن اجرا مي كنند .

١٦٦٩                     شخصي به نام گئورگ شرودر[25]عضو شوراي شهر دانتسيگ گزارش مي كند كه يك قطعة كمدي به نام دكتر فاوست در اين شهر اجرا مي شود .

١٦٧٤                     چاپ سوم كتاب تاريخ دكتر فاوست به كوشش شخصي به نام يوحان نيكولا س فيتسر[26] با اضافات و ملحقات جديد منتشر مي شود.

١٧٢٥                     چاپ چهارم و آخرين چاپ كتاب تاريخ دكتر فاوست كه ناشر آن ناشناس مانده است ، به بازار عرضه مي گردد . در مقدمة اين كتاب آمده است كه شخصي مسيحي مذهب زحمات آن را كشيده و به ديگران در بارة چاپ آن اخطار و هشدار داده است.

١- كتبي كه ديگران در باره‌ی فاوست نوشته اند

در سال ١٥٤٨ يك كشيش سوئيسي به نام گاست[27] در بازل - يكي از شهرهاي سوئيس - ادعا كرد كه فاوست را شيطان به همراه خود برده است . جسد فاوست را در حالتي يافتند كه بر روي صورت دراز كشيده بود .  كتاب ديگري كه چند سال بعد از اين واقعه چاپ شد ، محل كشف جسد را شهري به نام اشتاوفن در برايزگاو[28] قيد كرده بود . بعد از سال ١٥٥٦ حكاياتي از فاوست در يك كتاب گردآوري شده و به چاپ رسيدند. اسم اين كتاب حكايات فاوست در ارفوت مي باشد . در سال ١٥٧٠ در شهر نورنبرگ معلمي به نام روس هيرت [29]  كه در شهر زادگاه  مارتين لوتر - ويتنبرگ - تحصيل كرده بود ، داستانها و حكاياتي در بارة فاوست را كه از مارتين لوتر شنيده بود ، جمع آوري كرده و بر روي چند ورق كاغذ مي نويسد. اين حكايات در ابتدا به زبان لا تين و سپس به زبان آلمانی نوشته مي شوند . اين مجموعه پايه و اساس اولين كتاب در بارة فاوست مي باشد . كار چاپ اين كتاب ولي تا سال ١٥٨٧ به طول مي انجامد و نهايتاً به همت شخصي به نام يوهان اشپيس[30] در اين سال چاپ و منتشر مي شود.

اين كتاب داراي ٦٩ فصل و دو مقدمه است . مقدمة اول براي دو كارمند عالرتبه و با احترام نوشته شده و مقدمة دوم براي مردم مسيحي مذهب نگاشته شده است. ناشر اين كتاب مدعي است كه دستنويس آن را از يك دوست خوب و مهربان خود جهت چاپ دريافت كرده است . اساس و پاية آن را نيز نوشته هاي خود فاوست و اطرافيانش قيد كرده است ، و متذكر شده كه اين نوشته ها با متون علمي و مذهبي و انجيلي تكميل شده اند ، كه متون مذهبي و انجيلي آن نيز از اصول مذهب پروتستاني يا لوتري پيروي كرده اند . در اين كتاب فاوست را فرزند يك كشاورز از حوالي شهر وايمار معرفي كرده اند كه يكي از بستگان ثروتمند وي او را جهت تحصيل در رشتة علوم ديني به شهر ويتن برگ فرستاده ، ولي فاوست به جاي اينكه به تحصيل فقه و علوم ديني بپردازد ، به رياضيات و طب اشتغال داشته و طبيب و رياضيدان شده است . در حوالي  ويتنبرگ شبي بين ساعت ٢١ و ٢٢ بر سر يك چهار راه روحي را ظاهر كرده و روح خود را در قالب يك كشيش به وي نشان داده است . سپس قرار را بر آن گذاشته اند كه روح دو روز بعد در حوالي نيمه شب يك بار ديگر نيز ظاهر گردد. اين بار كه روح ظاهر مي شود ، فاوست مي تواند او را قانع كند كه ٢٤ سال تمام در خدمت او باقي بماند . اين خدمت ولي بايد به وسيلة يك قرارداد كه با خون فاوست نوشته و امضا مي شده ، تضمين شود . موقعي كه فاوست مچ دست خود را  مي خراشد تا خون از آن بچكد و او بتواند قرارداد را بنويسد ، خون از جانب خود متني به زبان لا تين نوشت ، بدين ترتيب

 O! homo, fuge

يعني: اي انسان فرار كن . روح ظاهر شده از اين لحظه به بعد تمام آرزوهاي او را برآورده مي كند . تا اينكه فاوست تصميم مي گيرد كه ازدواج كند . اين بار ولي شخص شيطان ظاهر مي گردد و روحي را در قالب زن به او هديه مي كند . در فصول آتي كتاب شيطان فاوست را در امور آسمان و جهنم و ... وارد مي كند . فاوست تمام اروپا و آسيا و آفريقا را مي گردد و با پاپ ها و سلا طين زيادي ملا قات مي كند . در اواخر كتاب نيز نوشته شده است كه روح اسكند را ظاهر مي كند و حتي روح هلنا را ظاهر مي كند و نهايتاً صاحب پسري مي گردد كه نام او را يوستوس[31] مي نهد . و بالا خره اينكه وقتي كه فاوست مي ميرد ، زن و فرزند وي نيز غيب مي گردند . يك چنين كتابي كه با فاوست به عنوان يك شخصيت تاريخي هيچ نكتة مشتركي ندارد ، تنها مزيتش اين است كه باب طبع مردم اين دوره است. سال چاپ اين كتاب - يعني ١٨٥٧ - سالي است كه در آن ٥ چاپ مختلف از كتاب فاوست انتشار مي يابد . چاپ هاي بعدي با اضافات و ملحقات زيادي نيز در دست تهيه هستند . داستانها و حكاياتي كه با افراد ديگر در رابطه بودند ، در اين كتابها به فاوست نسبت داده مي شوند . نكتة مهم تر اين است كه دو سال بعد از اين اتفاقات ، كتاب ديگري چاپ مي شود كه داراي فصول اضافي چندي است . كه پايه و اساس آن هم همان كتاب ارفوت است . در اين كتاب نكات غير تاريخي زيادي وارد شده اند از قبيل اخطارية دكتر كلينگه[32] به فاوست و همچنين براي اولين بار جريان چليك سواري در لا يپزيگ و نام سرداب شرابخوري نيز آورده نمي شود . جريان سوراخ كردن ميز و جاري شدن شراب از آن نيز از همين موارد است . مردم خواستار آن بودند كه از هنرهاي سياه (سحر و جادو) و امثالهم بيشتر بدانند . براي آنها هم مهم نبود كه اين اطلا عات تاريخي باشد يا افسانه. يك نويسندة آلماني از هامبورگ به نام گئورگ ويدمان[33] به اين خواستة مردم جواب مساعد داده و در سال ١٥٩٩ كتابي در ٦٧١ صفحه نوشته و چاپ كرد . عنوان اين كتاب چنين مي باشد : حقايق تاريخي در بارة معصيت هاي تنفر انگيز و منزجر / نيز در بارة ماجراهاي حيرت انگيز و عجيب و غريب دكتر يوهان فاوستوس[34] .  

ويدمان در اين كتاب ماجراهاي عاشقي فاوست و جريانات مربوط به علوم طبيعي را به كلي كنار مي گذارد و سعي مي كند كه بسياري از جريانات را تحريف كند و اتفاقاتي كه در زمان پادشاهي كارل پنجم به وقوع پيوسته اند را به زمان پادشاه ديگري به نام ماكسيميليان كه قبل از كارل حكومت مي كرد ، برگرداند . بدين ترتيب در اين كتاب جا و فضاي كافي باقي مي ماند تا به اصول فقهي و مذهبي مارتين لوتر بپردازد و در حقيقت براي وي و اصول مذهبي پروتستانتيسم تبليغ كند. در سال ١٦٧٤ پزشكي به نام نيكولا س فيتسر[35] تغيراتي در كتاب ويدمان داده و مواردي را كه مهم نمي دانسته از آن حذف مي كند . فيتسر ولي دوباره به ماجراهاي عشق و عاشقي فاوست علا قمند شده و آنها را در اين كتاب وارد مي كند . تكية فيتسر در اين موارد عشقي بر روي دختر فقيري است كه به عقيدة وي فاوست او را بسيار دوست مي داشته است . نكتة مهم ديگر در اين كتاب اشارة وي به حضرت ايوب است ، كه شيطان از خدا مي خواهد كه صبر و استقامت وي را مورد آزمايش قرار دهد . (ما امروزه مي دانيم كه گوته زماني كه كتاب فاوست را مي نوشته، در قسمتي كه به پيش پرده در آسمان معروف است ، به كتاب فيتسر مراجعه كرده و اين كتاب را از كتابخانة شهر وايمار عاريه گرفته است) . اين كتاب نظر بسياري از مردم و دانشمندان آن عهد را به خود معطوف كرده و حتي در بارة آن و محتواي آن تحقيقات علمي چندي نيز صورت گرفته است . در سال ١٧٢٥ شخصي كه نام خود را پنهان ساخته و خود را يك ناظر مسيحي مي ناميده است اين كتاب را به دلخواه خود كوتاه و مختصر كرده و انتشار داده است . اين كتاب كه داراي سبك روانتري نسبت به كتاب قبلي مي باشد و در ميانة دورة روشنگري در آلمان چاپ و منتشر شده ، نظر بسياري را به خود جلب كرد . گوته در دوران كودكي خود اين كتاب را به عنوان كتاب داستان يا افسانة فاوست خوانده بوده است .



[1] Georg von Helmstadt

[2]Helmstetter

[3] 

پائين ترين درجة تحصيلا ت دانشگاهي در اروپاي قرون وسطي. تقريباً معادل ليسانس امروز

[4]Magister Georgius Faustus

[5] Johannes Trithemius

[6] Gelnhausen

[7]Franz von Sickingen

[8]Kreuznach

[9]Conrad Mutianus

[10]Kilian Leib

[11] Ingolstadt

[12] Philipp von Hutten

[13]Joachim Camerarius

[14]Daniel Stibar

[15] Philipp Begardi

[16]Johannes Gast

[17] Philipp Melanchthon

[18] Johannes Manlius

[19] Kundling

[20] Krakau

[21] Wolfenbüttler Handschrif

[22] Historia von D. Johann Fausten

[23] Roda

[24] Georg Rudolf Wiedmann

[25] Georg Schröder

[26] Johann Nikolaus Pfitzer

[27] Gast

[28] Staufen in Breisgau

[29] Roßhirt

[30]Johann Spieß

[31]Justus

[32]Doctor Klinge

[33] Georg Wiedmann

[35] Nikolaus Pfitzer

 

 

 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٩
تگ ها :

ادبیات جهانی چیست؟

ادبيات جهانی يعنی چه؟ و كدام ادبيات را می توان جهانی ناميد؟

شاپور چهارده‌چریک

Shapur_14@yahoo.de

ادبيات جهاني چيست؟ و کدام نوع از انواع ادبي را مي توان جهاني ناميد؟ آیا اصولا می‌توان ادبیات را جهانی کرد؟

منظور از ادبيات جهاني، ادبياتي است كه مرزهاي ملی و محلی را پشت سر گذاشته و وارد عرصه بين‌المللی گردد. مواردی كه ادبيات ملی و محلی با آن  كار مي كند، در ادبيات جهانی جائي ندارد. مسائلی كه "ادبيات جهانی" را شامل مي شوند، بايد از نوع مسائلي باشند كه مردم جهان را (ملت ها را) به هم پيوند زده و به هم نزديك كند. تعدادی مي پندارند كه با ترجمه مي توان ادبيات را جهاني كرد. اين سخن، حرف بيهوده‌اي بيش نيست. برای جهانی شدن، بايد مسائل جهان را مطرح كرد، باید جهانی فکر کرد و جهانی عمل کرد.  

اصطلا ح "ادبيات جهاني" براي اولين بار از طرف "كريستف مارتين ويلا ند" Christoph Martin Wieland (1733 – 1813)  مورد استفاده قرار گرفت. ويلا ند از ادبياتي صحبت مي كرد ، كه براي" homme du monde"  يعني مرد جهاني - نوشته شده باشد و منظور وي از مرد جهاني یا  " homme du monde"  در حقيقت مردم جهان بود. "گوتهولد افرایم لسینگ" Gotthold Ephraim Lessing نیز بعد‌ها در ایجاد و  اشاعه‌ی این اصطلاح دخالت کرد. کتاب "ناتان دانا" اثر "لسینگ" را شاید بتوان یکی از اولین زیربناهای "ادبیات جهانی" نامید.   ولی گوته در ایام پیری توانست این اصطلاح را در ادبیات وارد کرده و به قول امروزی‌ها آن را جهانی کند. 

 اين اصطلا ح در سال ١٨٢٧ ميلا دي از طرف گوته ، شاعر و نويسنده‌ی آلماني  (1749- 1832)  دوره‌ی كلا سيك ، كمي تغيير ماهيت داده شده و می‌توان گفت كه گوته اين اصطلا ح را صيقل داده و به مفهومي كه ما امروزه از آن استفاده مي كنيم،نزديك تر كرده است.  گوته معتقد بود که "ادبیات جهانی" باید از یک روح فراملی و فرامیهنی سرچشمه گرفته باشد تا این روح فراملی بتواند "ادبیات جهانی" را خلق کند. روحی که در چهارچوب مسائل و مشکلات ملی و میهنی و قومی و محلی اسیر و گرفتار باشد، هرگز نمی‌تواند به مسائل و مشکلات جهانی فکر کرده و راه حلی برای آنها بیابد یا "ادبیات جهانی" خلق کند.

گوته در تاریخ 31 ژانویه 1827 به منشی اش ، "اکرمان" Eckermann چنین نوشت:

" ادبیات ملی، دیگر حرفی برای گفتن ندارد. اینک دوره‌ی ادبیات جهانی شروع شده، و همه باید در این راستا کوشش کنند و به آن شتاب بخشند."

ولی برای لسینگ، این دوره (یعنی دوره‌ی ادبیات جهانی) هنوز شروع هم نشده بود. لسینگ که در این زمان درتئاتر شهر هامبورگ به کار اشتغال داشت، سعی داشت تا یک "تئاتر ملی" برای هامبورگ و برای آلمانی‌ها بنا کند، زیرا که معتقد بود که ما آلمانی‌ها هنوز "یک ملت"  متحد نیستیم و این همت و کوشش را خود "رؤیای شیرین" نام نهاده بود. 

سؤال اصلي و اساسي آن است كه كدام ادبيات را مي توان جهاني دانست؟ معمولاً گفته مي شود كه كتب آسماني از قبيل قرآن و انجيل و تورات و غيره كتبي هستند كه بيش از هر كتاب ديگری از قبيل رمان و داستان و قصه و ديوان شعرا چاپ و انتشار يافته اند و بدین علت در زمره‌ی ادبیات جهانی بشمار می‌آیند.  حتي كتب آسماني را نيز نمي توان در زمرة ادبيات جهاني دانست، تا چه رسد به كتب ديگر كه تاثیر و تيراژ كمتري داشته اند. مثلاُ اگر ما انجيل را به عنوان كتاب مقدس مسيحيان مثال بزنيم، مي توانيم نشان دهيم كه امروزه تقريباً يك ميليارد نفر در جهان، مسيحي هستند و اگر هر كدام از آنها يك جلد از كتاب مقدسشان را در اختيار داشته باشند (كه اين امر خود محال به نظر مي رسد) ولي در مثل مناقشه نيست، و ما فرض مي كنيم كه هر مسيحي يك جلد انجيل را در اختيار دارد. با وجود اين ، يك ميليارد مسيحي، يك ميليارد از كتاب مقدس انجيل را در اختيار دارند. جمعيت جهان، امروزه بيش از 6 ميليارد نفر است. پس با اين تفاصيل يك ششم جمعيت جهان داراي كتاب انجيل مي باشند. آيا مي توان گفت كه كتاب انجيل در زمرة ادبيات جهاني است؟ با وجودي كه فقط يك ششم جمعيت جهان آن را خوانده اند يا به آن اعتقاد دارند یا این کتاب را در قفسه‌ کتابشان جای داده‌اند. در مورد كتب ديگر از قبیل رمان و داستان و قصه و حكايت واشعار و غيره چه مي توان گفت؟ نويسنده اي كه كتابي را به زبان مادري اش نوشته ، به شرط مهم بودن موضوع و شيوة نگارش نويسنده، مثلاً به عنوان كتاب سال انتخاب مي شود. يا اگر اين اثر با اقبال نيكي مواجه شود، شايد جايزة ادبي نوبل را نيز دريافت دارد و مثلاً به ٢٠ يا ٣٠ زبان ديگر نيز ترجمه شود، ولي كلاً شايد مجموعة شمارگان يا تيراژ كل اين كتاب به زحمت به ١ ميليون نسخه مي رسد. ١ ميليون نسخه از يك كتاب ، در برابر ٦ ميليارد نفرجمعت كل جهان، يعني به نسبت يك ٦ هزارم. و اين جمله بدان معناست كه از هر ٦٠٠٠ نفر جمعيت جهان ، ١ نفر اين كتاب را خريده است. اگر ما تيراژ چاپ كتاب را در كشورهاي آسائي و آفريقائي و حتي در قاره هاي ديگر به دقت بررسي كنيم، خواهيم ديد كه تعداد بيسوادان هنوز هم رقم بسيار بزرگي را تشكيل مي دهند كه از نعمت خواندن و نوشتن محروم هستند. ادبیاتی را می‌توان جهانی نامید، که بر انواع ادبی دیگر (در سطح جهانی) تاثیرگذار باشد و تاثیر گذاشته باشد و این مهم را نمی‌توان از طریق ترجمه‌ی چند کتاب یا رمان کسب کرد.

یکی دیگر از معانی "ادبیات جهانی" آن است، که ما ادبیات خلق‌ها و ملت‌های مختلف جهان را برشمریم. مانند ادبیات فارسی، ادبیات عرب، ادبیات فرانسه، آلمان، اسپانیا، ایتالیا و غیره. ولی این فقط از لحاظ کمی است، نه کیفی. یعنی ما نشان داده‌ایم که فلان قوم یا فلان ملت، چه ادبیاتی دارد.

ولي همة اين مسائل يك طرف، دفاع از ادبيات جهاني در طرف ديگر. ما بايد به ترويج ادبيات در حوزة محلي، ملي و بين المللي يا جهاني بپردازيم و اين معني ديگر اصطلا ح “ ادبيات جهاني “ است. ادبيات جهاني را مي توان مجموعه تمام و كامل ادبيات اقوام و ملل جهان در تمام ادوار نيز دانست.

گروهی بر‌آنند که با ترجمه‌ی ادبیات فارسی به زبانهای دیگر می‌توان "ادبیات فارسی" را جهانی کرد. ادبیات فارسی هنوز "ایرانی" هم نشده، که ما بتوانیم آن را "جهانی کنیم. در کشوری که بیش از 70 میلیون نفر جمعیت دارد، ولی تیراژ کتابهای مهم و به قول معروف "خواندنی"  هنوز به 5000 جلد نمی‌رسد، آیا می‌توان گفت که ادبیات فارسی، واقعاً " فارسی" است.  و گیرم که ما چند کتاب را به چند زبان دیگر ترجمه کنیم (که این زبانها نیز غالبا از شمار انگشتان دو دست نیز تجاوز نمی‌کنند و عمدتا زبانهای اروپائی را شامل می‌شوند)، آیا با این کار، ادبیات فارسی را جهانی کرده‌ایم. زهی خیال باطل.

با وجودیکه این لفظ، یعنی "ادبیات جهانی" به ادبیات جهان راه یافته، ولی خود هنوز جهانی نشده است. چه شرایطی که برای جهانی شدن ادبیات در نزد ملل مختلف وجود دارند، راه جهانی شدن ادبیات را دشوار می‌کنند. مسیحیان، با مسلمانان، هندو با بودئی، ایرانی با عرب، ترک با ارمی، اروپائی با آسیائی ، سفیدپوست با سیاهپوست، زن با مرد، و . . . مقابله و نزاع می‌کنند.

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۳
تگ ها :

لیست مهم ترین ۱۰۰ کتاب ادبی جهان

در سایت‌های مختلف اینترنتی، از قبیل سایت "اسکی" در اطریش یا سایت "گوتنبرگ" در آلمان معمولا هنگامی‌که از معروفترین آثار ادبی جهان نام برده می شود، به 100 اثر زیر اشاره می‌کنند. (عناوین کتابها به زبان آلمانی و انگلیسی نوشته شده‌اند):

Hans Christian Andersen 

Märchen

Fairy Tales and Stories

Augustinus 

Bekenntnisse

Confessions

Honoré de Balzac 

Verlorene Illusionen/Glanz und Elend der Kurtisanen

Illusions perdue

Samuel Beckett 

Das letzte Band

The last tape

Ernst Bloch 

Spuren

Traces

Giovanni Baccaccio 

Das Dekameron

Decameron

Heinrich Böll 

Erzählungen

Narrations

Ulrich Bräker 

Der arme Mann im Tockenburg

The Poor Man of Toggenburg (translated by Derek Bowman)

Bertolt Brecht 

Geschichten von Herrn Keuner

Tales of Mr Keuner

Georg Büchner 

Lenz

Lenz

Albert Camus 

Der Fremde

The Stranger

Lewis Carrol 

Alice im Wunderland

Alice in Wonderland

Giacomo Casanova 

Geschichte meines Lebens

History of My Life

Miguel de Cervantes 

Der scharfsinnige Ritter Don Quixote von der Mancha

Don Quijote de la Mancha

Dante Alighieri 

Die göttliche Komödie

The Devine Comedy

Daniel Defoe 

Robinson Crusoe

Robinson Crusoe

Charles Dickens 

Oliver Twist

Oliver Twist

Denis Diderot 

Jacques der Fatalist und sein Herr

Jacques the Fatalist and His Master

Alfred Döblin 

Berlin Alexanderplatz

Berlin Alexanderplatz

 

Die Geschichte vom Franz Biberkopf

The Story of Franz Biberkopf

John Dos Passos 

Manhattan Transfer

Manhattan Transfer

Fjodor M. Dostojewski 

Die Dämonen

Demons

Joseph von Eichendorff 

Aus dem Leben eines Taugenichts

Life of a Good-For-Nothing

William Faulkner 

Licht im August

Light in August

Henry Filding 

Tom Jones. Die Geschichte eines Findlings

The History of Tom Jones : A Foundling

Gustave Flaubert 

Madame Bovary

Madame Bovary

Theodor Fontane 

Der Stechlin

Stechlin

Sigmund Freud 

Das Unbehagen in der Kultur

Civilization and its Discontents

Max Frisch 

Stiller

Stiller

Jean Genet 

Querelle

Querelle

André Gide 

Tagebuch 1939-1949

Diary 1939-1949

Johann Wolfgang von Goethe 

Die Leiden des jungen Werther

The Sorrows of Young Werther

 

Wahlverwandtschaften

The Elective Affinities

Nikolaj W. Gogol 

Die toten Seelen

Dead Souls

Iwan Gontscharow 

Oblomow

Oblomow

Gottfried von Straßburg 

Tristan

Tristan

Günther Grass 

Die Blechtrommel

The Tin Drum

Grimm Brothers 

Kinder- und Hausmärchen

Fairy Tales

Hans Jakob Christoffel von Grimmelshausen 

Der Abenteuerliche Simplicissimus

Simplicissimus

Knut Hamsun 

Hunger

Hunger

Jaroslav Hasek 

Die Abenteuer des braven Soldaten Schwejk

The Good Soldier Schwejk

Johann Peter Hebel 

Schatzkästlein des rheinischen Hausfreundes

?

Heinrich Heine 

Deutschland. Ein Wintermärchen

Germany. A Winter's Tale

 

Atta Troll

Atta Troll

Ernest Hemingway 

Der alte Mann und das Meer

The Old Man and the See

Hermann Hesse 

Der Steppenwolf

Steppenwolf

E. T. A. Hoffmann 

Lebensansichten des Katers Murr

The Life and Opinions of the Tomcat Murr

Friderich Hölderlin 

Hyperion

Hyperion

Homer 

Odysee

Odysee

Victor Hugo 

Die Elenden

Les Miserables

Uwe Johnson 

Jahrestage. Aus dem Leben der Gesine Cresspahl

Anniversaries: From the Life of Gesine Cresspahl

James Joyce 

Ulysses

Ulysses

Franz Kafka 

Das Schloß

The Castle

 

Erzählungen

The Complete Stories

Immanuel Kant 

Zum ewigen Frieden

Perpetual Peace

Gottfried Keller 

Der grüne Heinrich

Green Henry

Sören Kierkegaard 

Entweder - Oder

Either-Or: A Fragment of Life

Heinrich von Kleist 

Erzählungen

Tales

Gotthold Ephraim Lessing 

Lessing contra Goeze

Lessing contra Goeze

Claude Lévi-Strauss 

Traurige Tropen

Tristes Tropiques

Georg Christoph Lichtenberg 

Sudelbücher

The Waste Books

Longus 

Daphnis und Chloe

Daphnis and Chloe

Heinrich Mann 

Der Untertan

The Loyal Subject

Thomas Mann 

Buddenbrooks. Verfall einer Familie

Buddenbrooks: The Decline of a Family

Karl Marx 

Der achtzehnte Brumaire des Louis Bonaparte

Eighteenth Brumaire of Louis Bonaparte

Herman Melville 

Moby Dick

Moby Dick

Michel des Montaigne 

Essais

Essays

Karl Philipp Moritz 

Anton Reiser

Anton Reiser

Thomas Morus 

Utopia

Utopia

Robert Musil 

Die Verirrungen des Zöglings Törleß

Confusions of Young Torless

Blaise Pascal 

Pensées

Pensées

Jean Paul 

Siebenkäs

Siebenkäs

Platon 

Apologie des Sokrates

Apology

Edgar Allan Poe 

Phantastische Erzählungen

Tales (1932-1939)

Marcel Proust 

Auf der Suche nach der verlorenen Zeit

In Search of Lost Time

Wilhelm Raabe 

Abu Telfan

Abu Telfan

François Rabelais 

Gargantua und Pantagruel

Gargantua and Pantagruel

Rainer Maria Rilke 

Die Aufzeichnungen des Malte Laurids Brigge

Notebooks of Malte Laurids Brigge

Jean Jacques Rousseau 

Die Bekenntnisse

The Confessions

Jean Paul Sartre 

Die Wörter

The Words

Friedrich Schiller 

Ästhetische Schriften

On the Aesthetic Education of Man

Arthur Schopenhauer 

Parega und Paralipomena

Parega and Paralipomena

Anna Seghers 

Das siebte Kreuz

The Seventh Cross

Stendhal 

Rot und Schwarz

Red and the Black

Laurence Sterne 

Das Leben und die Ansichten des Tristam Shandy

The Life and Opinions of Tristram Shandy

Adalbert Stifter 

Erzählungen

Narrations

August Strindberg 

Der Sohn der Magd

The Son of a Servant

Jonathan Swift 

Gullivers Reisen

Gulliver's Travels

Tacitus 

Germania

Germania

Leo Tolstoy 

Krieg und Frieden

War and Peace

Leo Trotzki 

Mein Leben

My Life

Anton Chechov 

Erzählungen

Stories

Ivan Turgenev 

Väter und Söhne

Fathers and Sons

Vergil 

Aeneis

Aeneis

Voltaire 

Candide

Candide

Oscar Wilde 

Das Bildnis des Dorian Gray

The Picture of Dorian Gray

Wolfram von Eschenbach 

Parzival

Parzival

Emile Zola 

Germinal

Germinal

 

Die Bibel

The Bible

 

Das Nibelungenlied

Song of the Nibelungs

 

Tausendundeine Nacht

Tales from a Thousand and One Night

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۳
تگ ها :