در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

برخورد با پدیده‌ای به نام مارتین هایدگر - 2

قسمت دوم

 

درقسمت اول این مقاله به ابعاد اجتماعی زندگی "هایدگر" پرداختیم. در این قسمت به "افسانه‌ها" و "حکایاتی" که در رابطه با شهرت جهانی این فیلسوف نامی است می‌پردازیم و واقعیتی به نام رابطه‌ی وی با "ناسیونال سوسیالیسم". مدافعین "هایدگر" می‌گویند که رابطه‌ی وی با "ناسیونال سوسیالیست‌ها" در سال 1933 خطای یک  جوان دانشگاهی و ندانم‌کاری او و زودگذر بوده است. جوانی که در عرصه‌ی سیاست خام و بی‌تجربه بوده و همین امر باعث افتادن وی به این چالش‌ها شده است. همین مدافعین می‌گویند که "هایدگر" در مدتی کوتاه و حداکثر چند ماهه خطای خود را شناخته و از سمت خویش به عنوان "رهبر دانشگاه فرایبورگ" استعفا داده و هرگز دیگر در مجالس و برنامه‌های "ناسیونال سوسیالیست‌ها" شرکت نکرده است. همانا ادامه می‌دهند که "هایدگر" سعی و کوشش فراوان می‌کرده تا از دانشگاه در مقابل "نازی‌ها" دفاع کرده و استقلال دانشگاه را محفوظ نگه‌دارد و حتی برای حفاظت از دانشجویان یهودی با "نازی‌ها" برخورد کرده است. نهایتا اینکه این مدافعین می‌افزایند که "هایدگر" از لحاظ نفسانی و شخصیتی انسان ضعیفی بوده است و این ضعف نفسانی و شخصیتی "هایدگر" را باید از فعالیت‌های فلسفی وی مجزا کرده و جداگانه مورد بازبینی و تجزیه و تحلیل قرار داد. این بدان معناست، که هر نوع تجزیه و تحلیل فلسفی، که در رابطه با "هایدگر" رخ دهد و شخصیت و افکار وی را به "ناسیونال سوسیالیسم" ربط دهد، مجاز نیست. این بینش بدانجا ختم می‌شود که هیچ نوع رابطه‌ای نمی‌توان بین افکار فلسفی هایدگر خصوصا در گل سرسبد افکارش، یعنی کتاب "هستی و زمان" (1927) با نظام   ناسیونال سوسیالیستی ایجاد کرد. تغییر مشی و بینش هایدگر، که بعدا روی داد، باعث شد تا این مدافعین وی باز هم به همین شیوه استدلال کنند و بگویند که این تغییر مشی و منش و شیوه‌ی هایدگر فقط نوعی عکس‌العمل درونی بوده است، که با سیاست اصلا و ابدا رابطه‌ای نداشته و فقط به افکار فلسفی وی مربوط بوده است. این نوع استدلال را شاید بتوان به نوعی برج و بارو مقایسه کرد، که مدافعین هایدگر بر روی دیوارهای آن ایستاده‌اند و مبارزانه سعی می‌کنند تا از افتادن توپ و شلیک گلوله به درون این برج جلوگیری کنند و اگر نمای این دیوار – که همان افسانه‌ی جوان بودن و خام بودن هایدگر است- ترک بردارد، دیوارهای آن هنوز بر سر جای خود قرار دارند. یعنی حلقه‌ی درونی این برج- افکار و اعمال و گفتار هایدگر به عنوان "رهبر دانشگاه" – در مبارزه با نازی‌ها!!! اگر هم مدافعین وی در این مرحله شکست بخورند، باز هم یک خط دفاعی برایشان باقی مانده که همانا استقلال فکری و فلسفی هایدگر است. مدافعین هایدگر سعی می‌کرد تا اسنادی جمع‌اوری کنند تا نشان دهند که هایدگر با "ضدفاشیست‌ها" نشست و برخاست می‌کرد.  جنبش مدافعین هایدگر و دفاع کردن از هایدگر را می‌توان تا زمان حیات خود نشان داد. این دفاعیه را می‌توان در بیوگرافی خودنوشته‌ی هایدگر، که وی در سال 1945 نوشته و به کمیسیون "نازی زدائی" تقدیم کرده بود، خواند. وی در این بیوگرافی می‌نویسد: "من در سال 1933 در سالن دانشگاه به اتفاق آرا (با 2 رای ممتنع) به عنوان رئیس دانشگاه انتخاب شدم و نه آنطورکه شایع کرده‌اند، که وزیر فرهنگ نازی‌ها مرا برای تصدی این پست انتصاب کرد.  [انتصاب وی بعدا رخ داد. موقعی که وی به عنوان رهبر دانشگاه فرایبورگ انتصاب شد. ولی هایدگر به این نکته اشاره‌ای نمی‌کند.م.]  این انتخاب هم نتجه‌ی فشاری بود که از طرف همکارانم به من می‌شد. [...] بدین ترتیب من موافقت کردم و حاضر شدم که در این انتخابات شرکت کنم. قبل از این انتخابات، من نه دارای پست و مقام دانشگاهی بودم، و نه تمایلی به داشتن چنین پست و مقامی داشتم. من تاکنون در هیچ حزب سیاسی فعالیت نکرده‌ام. [این هم تمام حقیقت نیست. همانطور که ما می‌دانیم و در قسمت اول این مقاله هم نوشتیم، هایدگر در سالهای اولیه دهه 20 قرن بیستم، رهبر یک نهضت دست راستی کاتولیکی بوده است.] ضمنا من نه رابطه‌ای شخصی و نه رابطه‌ای شغلی با "ناسیونال سوسیالیست‌‌ها" یا ارکان دولتی داشتم. من راضی و خشنود نبودم که مقام ریاست دانشگاه را بپذیرم و فقط به خاطر حفاظت از منافع دانشگاه این کار را انجام دادم. هایدگر در این نوشته، بعد از اینکه توضیح می‌دهد که وی چگونه به عنوان رئیس دانشگاه انتخاب شد، به چگونگی عضویت خویش در حزب "ناسیونال سوسیالیست کارگران آلمان" می‌پردازد. وی این قسمت را طوری می‌نگارد، که گوئی انتخاب ایشان به عنوان "رهبر دانشگاه" روابط دانشگاه را با "نازی‌ها" بهبود بخشیده و باعث تسهیلات شده است.  هایدگر ادامه می‌دهد:" مدت کوتاهی بعد از اینکه من به عنوان رئیس دانشگاه انتخاب شده بودم، رئیس حزب ناحیه ما به اتفاق دو نفر دیگر به ملاقات من آمدند و مرا تحت فشار قرار دادند تا طبق خواسته‌ی  وزیر فرهنگ به عضویت حزب "ناسیونال سوسیالیسم" در‌آیم. وزیر فرهنگ معتقد بود که بدین طریق روابط من نسبت به حزب سهل‌تر می شود. بخصوص که من در این مسائل تجربه‌ی زیادی نداشتم و رابطه‌ای هم با این ارگانها نداشتم. من، بعد از تفکر زیاد بالاخره موافقت کردم که به خاطر محافظت از منافع دانشگاه به عضویت حزب در‌آیم، به شرط آن که من پست و مقامی در حزب تصاحب نکنم و یا کار کردن در حزب و برای حزب را قبول نکنم. چه در حین انجام وظیفه به عنوان رئیس دانشگاه و چه بعد از آن. [هایدگر ولی توضیح نمی‌دهد که چرا وی عضویت‌اش در حزب را تا سال 1945 هر سال تمدید می‌کرد. حتی بعد از اینکه او دیگر رئیس دانشگاه نبود] هایدگر بعد از نوشتن این سطور، سعی می‌کند تا مخالفت خود را با "نازی‌ها" عنوان کند و چنین می‌نویسد: "بعد از کناره‌گیری من از سمت رئیس دانشگاه، برای من روشن شد، که اگر من به تدریس در دانشگاه همچنان ادامه دهم، مخالفت من با نظام "ناسیونال سوسیالیستی" همچنان رشد خواهد کرد. [...] از آنجائی که این نظام رفته رفته بی‌تحرک‌تر می‌شد و از تفاسیر فلسفی فاصله می‌گرفت، [...] و من هم یک فیلسوف بودم، همین فیلسوف بودن من دلیل مخالفت من با این نظام است. من در مجامع عمومی نیز نشان می‌دادم که هیچ تعلقی به این نظام ندارم، زیرا که من اصلا در گرد‌هم‌آئی آنها شرکت نمی‌کردم و علائم و مدال‌های آنها را نیز حمل نمی‌کردم. از سال 1934 به بعد نیز از بالا آوردن دست و نشان دادن سلام هیتلری (هایل هیتلر) قبل از شروع درس خودداری کردم. [ما از کتاب فاریاس و مدارکی که در آن علیه این نظر چاپ شده می‌دانیم، که این ادعا فقط یک دروغ است و بس. ] مخالفت فکری من با این نظام، چیز خاصی در این 11 سال گذشته نبود. هایدگر سعی می‌کند تا نشان دهد که او ندانسته و ناآگاهانه و فقط در یک زمان کوتاه در یک نظام که اسم آن را "ناسیونال سوسیالیسم فلسفی" می‌نهاد دخالت و شرکت کرده است و بعدها از این نظام فاصله گرفته و مخالفت فکری و ذهنی با این نظام را آغاز کرده است. هایدگر سعی می‌کند تا به بدین طریق دیواری دور افکار فلسفی خویش کشیده و آن را از زندگی اجتماعی و فعالیتش در حزب و برای حزب جدا کند. روش و متدی که هایدگر چه قبل از سال 1933 و چه بعد از آن، از آنها استفاده می‌کرد، سکوت کردن و دروغ گفتن و بهانه آوردن و جملات نیمه‌تمام ساختن بود. در فلسفه‌ی هایدگر، "سکوت کردن" تنها به زبان نیاوردن الفاظ  نیست. بلکه شیوه‌ی خاصی از "زندگی کردن در این جهان" است. همینطور باید این "سکوت کردن" وی را در عمل  به نوعی اختفا و پنهانکاری در رابطه با شواهد و مدارک در سالهای فعالیت وی در نظام "ناسیونال سوسیالیستی" دید.بسیاری از نامه‌ها و نوشته‌های شخصی هایدگر برای روشنفکران و دانشگاهیان تا سالیان سال غیر قابل دسترس بودند. این اسناد و مدارک هم از طرف خانواده‌ی وی و هم از طرف مدافعین و خصوصا دانشمندانی که سعی در دفاع کردن از وی داشتند، مخفی نگه داشته می‌شدند. گذشته از این، دانشگاهیان در سالهای بعد از جنگ نیز زیاد تمایلی به نگارش کتاب در باره‌ی هایدگر و افشا کردن وی و روابطش با نظام ناسیونال سوسیالیستی نداشتند. "گیدو شنیبرگر[1]" اولین دانشمندی بود، که تحقیق در این باب را آغاز کرد و مشقات آن را نیز به جان خرید. وی کتابی در این باره نوشت، ولی در آلمان آن روزها، هیچ مؤسسه‌ی انتشاراتی حاضر به چاپ کتاب وی نشد و نتیجه اینکه وی خود راسا اقدام کرده و در سال 1962 کتاب را چاپ و منتشر کرد. هایدگر حتی از تحریف تاریخ و زندگی خویش نیز ابائی نداشت. بهترین مثال و نمونه در این باره چاپ جدید کتابش در باره‌ی "متافیزیک" در سال 1935 می‌باشد.   نسخه‌ی دیگری از این کتاب در سال 1953 چاپ شد، که فصل کوچک و مجزا و حقیری به آن اضافه شده با عنوان "حقیقت درونی نظام ناسیونال سوسیالیستی". بعد از چاپ و انتشار این کتاب، فریادها به آسمان بلند شد. پاره‌ای از خود می‌پرسیدند، که چرا هایدگر این کتاب را نوشته  است. هایدگر در جواب آنها می‌گفت، برای من کاملا سهل و آسان بود که این نوشته را تغییر دهم و به جای آن مطلب دیگری را بنویسم. ولی من این را نمی‌خواستم، زیرا که این جملات را در کلاس درس دانشگاه ابراز کرده بودم و از لحاظ تاریخی به دروس دانشگاه تعلق دارند. ولی ما می‌دانیم که هایدگر متنی را که در سال 1935 نوشته بود و برای تجدید چاپ کتابش تدارک دیده بود، عوض کرد و آن را تغییر داد. آنجائی که هایدگر از "حقیقت درون و بزرگی این نهضت" صحبت می‌کند، در چاپ 1935 این کتاب "از حقیقت درون و بزرگی ناسیونال سوسیالیسم" صحبت کرده است. دستیار هایدگر، که به وی در نگارش و چاپ کتابش کمک می‌کرد، این جمله را خوانده و همانطور بدون تفسیر در پانویس کتاب ذکر می‌کند و به هایدگر پیشنهاد می‌کند که این جمله را حذف کند.  هایدگر در جواب می‌گوید که او هرگز این کار را نخواهد کرد. ولی خود هایدگر چند هفته بعد این جمله را تغییر می‌دهد، بدون اینکه آن را با دستیارش در میان بگذارد. او این جمله را چنین تغییر می دهد که به جای  اینکه بنویسد "از حقیقت درون و بزرگی ناسیونال سوسیالیسم" ، می‌نویسد "از حقیقت درون و بزرگی این نهضت" و توضیحاتی در پرانتز در باره‌ی فن‌اوری و تکنیک نیز به آن اضافه می‌کند. هایدگر تا لحظه‌ی مرگش بر این باور باقی ماند، که او هرگز متن حاضر را تغییر نداده و آن را عوض نکرده است و در مصاحبه‌ای که وی در سال 1966 با مجله‌ی آلمانی "اشپیگل" انجام داد، نیز آن را یکبار دیگر بر زبان آورد، که او هرگز متن کتابش را تغییر نداده است. هایدگر بعد‌ها سعی کرد تا دستنویس یا پیشنویس کتاب سال 1935 را به عنوان مدرک نشان دهد و ثابت کند که او این جمله را تغییر نداده است. پیشنویس پیدا شد، ولی فاقد صفحه‌ی مذکور بود.  مدافعین و طرفداران هایدگر نیز از دروغ گفتن و مکر و حلیه در دفاع از فیلسوفشان ابائی نداشتند. آنها تا لحظه‌ای که کتاب با‌ارزش و مفید "فاریاس" منتشر شد، سعی می‌کردند تا هرگونه تحقیق و تفحص در باره‌ی افکار هایدگر و رابطه‌ی آن با نظریات سیاسی را رد کرده و آن را تخطئه کنند. یکی از این مدافعین مضحک که باعث شد تا شخص هایدگر و افکار او در دهه‌ی 60 درجامعه‌ی آمریکا مطرح شود، شخصی بود به نام "پاول د من[2]"  در دهه‌ی 80 ثابت شد که خود آقای "پاول د من" نیز انسان پاک و منزه و مبرائی نبوده است. او یکی از مهره‌های "نازی" در بلژیک ،موقعی که این کشور را نازی‌ها اشغال کرده بودند، بوده است و چندین مقاله علیه یهودیان در یکی از نشریات ادبی که از طریق نازی‌ها از لحاظ مالی تامین می‌شد، نوشته بوده است. بعد از اینکه رفتار و فعالیت‌های "پاول دمن" در جنگ دوم جهانی معلوم شده و دستش روشده بود، روابط وی با فعالیت‌هایش و افکارش در رابطه با "ضدیت با ساختار[3] " مد نظر قرار گرفت. یکی دیگر از مدافعین سرسخت و سمج هایدگر، مترجم فرانسوی آثار هایدگر بود، که "ژان بوفره[4]" نام داشت. وی یکی از مبارزین قدیم "رزیستانس[5]" بود. "ژان بوفره" در سال 1982 درگذشت و قبل از مرگش چند جلد از مکاتباتش را با هایدگر منتشر کرد. او بیش از 35 سال به دفاع از هایدگر در فرانسه پرداخت. این واقعیت که "ژان بوفره" در مبارزات ضد "نازی" در "رزیستانس" شرکت داشته، به کلام او در دفاع از یک "نازی قدیمی"(یعنی هایدگر) اعتبار خاصی می‌بخشید.   همین آقای "بوفره" مدتها طرفدار "روبرت فوریسون[6]" بود که "هولوکاست" را شدیدا انکار می‌کرد. "بوفره" نیز نه تنها "هولوکاست" را انکار می‌کرد، بلکه وجود اطاق‌های گاز را نیز انکار می‌کرده است. وی در نامه‌ای که به د"فوریسون نوشته، چنین اظهار داشته است: "من معتقدم که من هم راهی شبیه به راه شما را پشت سر نهاده‌ام  و به همین علت هم مردم به من مشکوک شده‌اند. من هم همان شک و تردید‌های شما را ابراز کرده‌ام [یعنی انکار اطاق‌های گاز]. تنها شانس من این بود، که من این مطالب را شفاها ابراز کردم. "بوفره" تا سال 1980  افشا نشد . تا اینکه "فوریسون" در این سال نامه‌هایش را چاپ کرد. هایدگر و طرفداران و مدافعینش همیشه در صدد بودند تا اسناد و مدارکی از فلاسفه‌ی یهودی، که تحت تعقیب رژیم نازی بودند، ارائه دهند. به همین علت نیز دست به دامن "هانا آرندت[7]" شدند، تا وی مقاله‌ای برای جُنگی که به هنگام جشن تولد 80 سالگی "هایدگر" نوشته شده بود، چاپ و منتشر گردد. این مقاله "مارتین هایدگر 80 ساله شد" نام داشت و اشارات پنهانی به فعالیت‌های سیاسی هایدگر دارد: "خوب حالا ما همگی می‌دانیم که حتی هایدگر نیز یک بار وسوسه شد تا تغییر مکان داده و خواستار آن بود که به دنیای "فعالیت‌های زندگان" وارد گردد. – آن موقع این اصطلاحات را بکار می‌بردند- و چیزی که به جهان مربوط است، این جهان حال هایدگر را بیشتر به هم زده، تا افلاطون. زیرا که جابر زمان ما و قربانیانش، نه در ورای دریاها بلکه در خانه بود. [این اشاره‌ ایست به افلاطون و محل اقامتش "سیراکوس" .افلاطون امیدوار بود که "دیونیسوس" را  معتقد کند که با هوش و دانائی و خرد حکومت کند. بعد از این ماجرا افلاطون به آتن برگشت و گفت که او در این تلاش یعنی " عملی کردن تئوری‌هایش " شکست خورده است]. چیزی که به او [هایدگر] مربوط است، باید گفت که او جوان بود، و شُکی که این ماجرا به او وارد کرد، یعنی این 10 ماه 35 سال قبل، او را وادار کرد که به خانه‌اش برگردد و یادبگیرد که تجربیاتش را در افکارش بکار گیرد. ما، اینجا جمع شده‌ایم تا از هایدگر قدردانی کنیم. حتی اگر خانه‌ی خود ما در مرکز جهان قرار گرفته باشد، نمی‌توانیم انکار کنیم که هم افلاطون و هم هایدگر، موقعی که به جباران و رهبران پناهنده می شوند، برای دخالت در امور انسانی بوده است.  این هم نه به دوره و زمانه بستگی دارد و نه به شخصیت صدمه دیده‌ی شخص. بلکه چیزی است که فرانسوی‌ها آن را "دفورماسیون پروفسیونل[8]" می‌نامند. کشش نسبت به جباران زمان، در وجود همه‌ی متفکران و فلاسفه‌ی بزرگ دیده شده است. [کانت در این میان یک استثنا می‌باشد]. [...].گفتار "هانا آرندت" در باره‌ی هایدگر فقط یک بیشرمی است. "هانا آرندت" از هایدگر، یک قربانی می‌سازد. هایدگر خطاگر و ضارب بود، نه قربانی. [...]شواهدی در دست است، که نشان می‌دهند که هایدگر نه تنها کتاب "نبرد من" هیتلر را خوانده بود، بلکه آن را خوب می دانست. "توم روکمور[9]" به وضوح نشان داده است، که سخنرانی هایدگر هنگام انتصاب وی به عنوان رئیس دانشگاه فرایبورگ، چندین بار از واژه‌ی "نبرد" استفاده شده است. هایدگر در این سخنرانی "نبرد" از دیدگاه هیتلر را مد نظر داشته، که به عقیده‌ی هیتلر این نبرد به عزت و حرمت و سرنوشت  ملت آلمان بستگی تام و تمام داشته است. "هانا آرندت" در این مقاله سعی می‌کند تا از انتقاد‌کنندگان هایدگر انتقاد کند و افسانه‌ای که خود هایدگر آن را ساخته و پرورش داده بود، و این افسانه همانا "تلافی کردن" و "از دل مردم در آوردن" خطای خود بود. "هانا آرندت" در این مورد می‌گوید: "هایدگر" خیلی زود و سریع متوجه "اشتباهات" خود شد. خیلی زودتر از افرادی که امروز او را محاکمه می‌کند.  او ریسک بزرگی کرد، ریسکی که در آلمان آن زمان در مجامع علمی و ادبی و دانشگاهی به این حد معمول نبود. "هانا آرندت" در سال 1971، سالی که  این دفاعیه‌ی شرم‌آور را برای هایدگر نوشت، می‌بایستی که خیلی بیشتر در باره‌ی هایدگر بداند و خیلی بیشتر نیز می‌دانست، خیلی بیشتر از نکاتی که در این دفاعیه‌ی شرم‌اور بر زبان آورد. مثلا "هانا آرندت" حتما از جریان تجدید چاپ کتاب هایدگر در سال 1953 و "حقیقت درون نظام ناسیونال سوسیالیستی" را می‌دانست. "هانا آرندت" به وسیله‌ی دوستی و رفت‌و‌آمدی که با "کارل یاسپرس" داشت، از رفتار شرم‌آور هایدگر با "کارل یاسپرس" و خانم یهودی او حتما اطلاع داشت. هایدگر بعد از انتصابش به سمت رئیس دانشگاه فرایبورگ، تمام روابطش را با کارل یاسپرس و خانم او که یهودی بود، قطع کرد. بعد اغز خاتمه جنگ و نابودی رژیم هیتلری، باز هایدگر به فکر ترمیم این رابطه افتاد. باوجودیکه آنها گاهی با هم مکاتبه داشتند، ولی هرگز موفق به ترمیم این رابطه نشدند، زیرا که هایدگر با آن مخالف بود و ضمنا راضی هم نمی شد که دست از طرفداری و حمایت از رژیم ناسیونال سوسیالیستی بردارد. ریسکی که "هانا ارندت" از آن در مقاله‌اش در باره‌ی هایدگر صحبت می‌کند، هم یکی دیگر از اختراعات خود هایدگر است. هایدگر می‌گفت، که او با رژیم "مخالفت عقلی" داشت.  ولی چرا کسی مثل "هانا آرندت" که به لیبرال بودن و ضدفاشیست بودن معروف است، از کسی مثل هایدگر دفاع می‌کند و سعی دارد تا آبروی از دست رفته‌ی وی را دوباره احیا کند؟ در این مورد فقط می‌توان حدس و گمان زد. "هایدگر" معلم "هانا آرندت" بود. شاید وفاداری به این معلم را بتوان یکی از دلایل وی عنوان کرد. "هانا آرندت" خود از طرف نازی‌ها تحت تعقیب بود و مدتها زندانی بود ، بعد‌ها، در دوره‌ی جنگ، در فرانسه دستگیر شده ولی توانست با مصیبت از دست نازی‌ها در رفته و به خارج پناه ببرد. او سالها در خارج از آلمان زندگی کرد. ولی هنوز رگه‌هائی از این وفاداری نسبت به معلم‌اش را حس می‌کرد. هنگامیکه کتاب "فاریاس" منتشر شد، شوک بزرگی به طرفداران هایدگر در فرانسه وارد آمد. بعد از انتشار کتاب "هایدگر و ناسیونال سوسیالیسم" فقط ظرف 9 ماه، 6 کتاب تحقیقی در باره‌ی هایدگر و رابطه‌اش با نازی‌ها در فرانسه چاپ و منتشر شد. این امر البته زیاد تعجب‌اور نبود. زیرا که هایدگر بعد از جنگ در فرانسه به شهرت و محبوبیت بسیاری رسیده بود. هایدگر در فرانسه بر افکار "ژان پل سارتر" و مکتب "اگزیستانسیالیسم[10]" و مکاتب دیگر از قبیل "اشتروکتورالیسم[11]" تاثیر بسزائی گذاشته بود. حتی پست مدرنیسم "ژان فرانسوا لوتارد[12]"  و "ژان بودریلار[13]" تفسیر خاص خود را از رابطه‌ی هایدگر با ناسیونال سوسیالیسم مطرح کردند. بطور کلی می‌توان گفت، که تاثیر کتاب "فاریاس" در فرانسه را می‌توان به 3 دسته تقسیم کرد: دسته‌ی اول، دفاع بی قید و شرط از هایدگر. این دسته را شخصی به نام "فرانسوا فدیر[14]" رهبری و هدایت می‌کرد، که از شاگردان "بوفره" بود و بعد از مرگ وی نقش رهبری این گروه را عهدار شد. "فدیر" هنوز هم انکار می‌کند که هایدگر با نازی‌ها روابطی داشته است و مدعی است که مدت ریاست دانشگاه فرایبورگ و روابط وی با نازی‌ها یک خطای جوانی بیش نبوده و تاثیری در افکار هایدگر نداشته است. بعد از انتشار کتاب "فاریاس" دیگر اظهارات "فدیر" و همراهانش برای همگان روشن شده و به جز مدافعین افسانه‌های هایدگر، کس دیگری را قانع نمی‌کنند.  دسته‌ی دوم، گروه "دریدا[15]"  و طرفدان وی می‌باشند. این گروه معتقدند، که بله مشکلی در راه فلسفه‌ی هایدگر وجود دارد و آن مشکل، این است که این فلسفه به هایدگر اجازه داده که قدم در راه نازی‌ها بگذارد و با آنها دمخور شود. ولی "دریدا" نیز سعی می‌کند تا کتاب "فریاس" را مورد هجوم قرار دهد و اضافه می‌کند که آخرین دلیل هایدگر برای جانبداری از رژیم نازی در سال 1933، این واقعیت است، که او [هایدگر] به اندازه‌ی کافی از افکار دوران قبل از خود (مانند راسیونالیسم و هومانیسم) زیاد فاصله نگرفته بود و در این راه استقلال چندانی نداشته است. به نظر "دریدا" فلسفه‌ی هایدگر، بعد از اینکه از متافیزیک فاصله گرفت، به دلیل "بازگشت" وی در سال 1935 به بهترین فلسفه‌ی ضدفاشیستی تبدیل شده است. این بینش گمراه‌کننده، به وسیله‌ی یکی از دانشجویان "دریدا" به نام "لاکو لابارت[16]" چنین خلاصه شد: ناسیونال سوسیالیسم، یک نوع هومانیسم است. یعنی زمینه‌ی اصلی و فلسفی سنت هومانیسم، در نهایت در امر کنترل انسانها، در خدمت توتالیتاریسم جامع قرار دارد. این گونه تفکر، از مشخصات اصلی گروه "دریدا" و "لابارت" و دیگران می‌‌بآشد. این فکر، که ناسیونال سوسیالیسم، در حقیقت نوع یا فرم دیگری از اونیورسالیسم می‌باشد، این اواخر از جانب دو فیلسوف آمریکائی به نام‌های "آلن میلشمان[17]" و "آلن روزنبرگ[18]" به بحث گذاشته شد. "لاکو لابارت" به این روش پناه می‌برد تا از هایدگر دفاع کند. او بر خلاف "هایدگریان[19]" معتقد است، که افکار هایدگر با افکار ناسیونال سوسیالیست‌ها مغایرتی نداشت. "لاکو لابارت" ولی سعی می‌کند تا هایدگر را نجات دهد، موقعی که می‌گوید: "هایدگر از سال 1935 به بعد و هنگامی که هم متافیزیک و هم هومانیسم را پشت سر گذاشت، دیگر وصله‌ی ناسیونال سوسیالیسم از این زمان به بعد به او نمی‌چسبد. این افکار و نظرات ولی از جانب "دکونستروکسیونیست‌ها[20]" نیز ابراز شد. آنجائی که می‌گویند، "تولد دیگر" هایدگر از سال 1935 به بعد از افکار فاشیستی تهی بوده است. گذشته از این، آثار هایدگر در این دوره، برای اولین بار این امر را ممکن می‌گردانند، تا ما "هولوکاست را فکر کنیم". به گفتار "آلن میلشمان" و "آلن روزنبرگ" گوش می دهیم: "هنگامیکه لایه‌هائی از افکار هایدگر، این امکان را به ما می‌دهند، تا تجربه‌ی نابودی را کسب کنیم، و به ما اجازه می‌دهند تا "آوشویتس" را فکر کنیم، هولوکاست هم به ما کمک می‌کند، تا نفوذناپذیری افکار بعدی هایدگر را تجربه کنیم."   "مخالفان و شاکیان هایدگر" نیز به عنوان طرفداران "توتالیتاریسم" معرفی شدند و هایدگر یک بار دیگر به عنوانی قربانی معرفی گردید. همانطور که "هانا آرندت" این کار را کرد.  از آلمان، ناشر کتابهای هایدگر "هانس گئورگ گادامر[21]"  در بحث‌ها و جدل‌های فرانسویان دخالت کرد. "گادامر" نیز دست به دامن مقاله‌ی "هانا آرندت" شد، و گفت: "هایدگر متفکری بود، که افکار پلیدی در سر نداشت، ولی زودباور و خام بود. گروه سوم، کسانی بودند، که بر خلاف نظریات "دریدا" و "لابارت" و دیگران، رابطه‌ی هایدگر با فاشیسم را می‌پذیرفتند. معروفترین آنها "پیر بوردیو[22]" است. وی کتابی تحقیقی  و جامع در باره‌ی هایدگر نوشته است[23]، خیلی قبل از اینکه کتاب "فاریاس" منتشر شود. این کتاب، بعد از انتشار کتاب "فاریاس" با اضافات و تصحیح شده، تجدید چاپ شد. وی در این کتاب سعی می‌کند تا افکار فلسفی و نظرات سیاسی هایدگر را در مقابل هم قرار داده و آنها را تجزیه و تحلیل نماید. "بوردیو" بر خلاف "دریدا" سعی نمی‌کند تا متون هایدگر را از چهارچوب اصلی آن بریده و خارج کرده و مثله کند، تا به نتیجه‌گیری دلخواه برسد. یکی از عجیب‌ترین مدافعین هایدگر، "ارنست نولته[24]"  می‌باشد. "ارنست نولته" که آلمانی ، مورخ و دوست خانوادگی هایدگر می‌باشد، بیوگرافی "مارتین هایدگر" را در سال 1992 نوشته است. وی قبل از انتشار این بیوگرافی، به عنوان مورخی "رویزیونیست" در باره‌ی "هولوکاست" و یکی از مدافعین و طرفداران "ناسیونال سوسیالیسم " شهرت یافته بود. ولی با وجود این عده‌ای معتقدند، که باید او را به حال خود گذاشت، زیرا که او با همه‌ی این احوال، از بسیاری از مدافعین فرانسوی هایدگر درست‌کارتر و منسجم تر می‌باشد. افکار و روابط هایدگر با "ناسیونال سوسیالیسم" برای  "ارنست نولته" اصلا مشکلی ایجاد نمی‌کند. او نه تنها رابطه‌ی درونی هایدگر و "ناسیونال سوسیالیسم" را تائید می‌کند، بلکه "ناسیونال سوسیالیسم" را نیز در مقابل خطراتی که آلمان را از جانب روسیه و انقلاب روسیه تهدید می‌کردند، مورد حمایت قرار می‌دهد. "ارنست نولته" "ناسیونال سوسیالیسم" را جوابی دندان شکن به "بلشویسم" می‌داند و هایدگر و افکار و نظراتش نیز به عقیده‌ی وی ،لازم و واجب بود.  "ارنست نولته" پا را از این هم فراتر نهاده و "هولوکاست" را به عنوان "روشی تدافعی" قابل دفاع می‌بیند. زیرا که دشمنی و کدورتی که بین یهودیت جهانی و رژیم ناسیونال سوسیالیستی وجود داشت، "هولوکاست" را لازم و ضروری کرده بود. دفاعیه‌ی "ارنست نولته" در این سؤال نهفته است، که در کتابش نوشته: "آیا ناسیونال سوسیالیست‌ها عملی "آسیائی" انجام دادند، آیا هیتلر عملی آسیائی انجام داد، برای اینکه آنها خود را قربانیان بالفعل و بالقوه‌ی عملی آسیائی می‌دیدند؟ آیا "آرشیپل گولاگ[25]" بر "آوشویتس" مقدم‌تر نیست؟ قراینی بین هایدگر در دوران جوانی به عنوان یک مسیحی و "نولته" وجود دارد. مدافعین اصلی هایدگر سعی می‌کنند تا دخالت‌های هایدگر در سیاست را کم‌رنگ‌تر از آنچه هست، جلوه دهند، تا بعدا بتوانند خطی میان افکار فلسفی و فعالیت‌های سیاسی هایدگر بکشند. ولی "نولته" عکس آن را عمل می‌کند. وی معتقد است که هایدگر نه فقط از همان اوائل یک متفکر سیاسی بوده، بلکه انتخاب درستی نیز کرده است. [منظورش حزب ناسیونال سوسیالیست می باشد]. او ادامه می‌دهد: "تا موقعی که هایدگر با این راه حل بزرگ [کمونیسم] مقابله و مبارزه کند، مانند هزاران کس دیگر، حق به جانب اوست، [...]. ولی موقعی که هایدگر راه حل کوچک [نازیسم] را انتخاب کرد، شاید بتوان او را فاشیست نامید، ولی نمی‌توان گفت که او از همان اول ناحق بوده است. "نولته" در جای دیگری می‌نویسد: "هایدگر متفکری بود که با جهان بیگانه بود، متفکری که فقط مدت کوتاهی در سیاست دخالت کرد، سیاستی که او ‌شناختی از آن نداشت. این تصاویر را اول بار "هانا آرندت" ترسیم کرد، ولی "نولته" این تصاویر را معکوس جلوه می‌دهد. "نولته" نمی‌خواهد که حرف آخر را به "هانا آرندت یهودی" واگذار کند. او در باره‌ی روابط هایدگر و هیتلر می‌نویسد: "البته نمی‌توان نادیده گرفت، که این کار یک گردش از حوزه‌ی فلسفه به حوزه‌ی سیاست نیست، بلکه یک امید فلسفی آن را پایه نهاده است. روابط سیاست و تاریخ در زندگی هایدگر و برای تفکر وی  یک چیز جزئی نیست، بلکه یک امر مهم تلقی می‌شده است.  یعنی افکار هایدگر و رفتار وی دارای خمیرمایه‌ای یکسان بوده‌اند. یعنی هایدگر فقط یک نازی نبود، بلکه یک نازی کاملا معمولی بود، آنطور که "توماس شیهان[26]" اظهار می‌داشت. در پایان این بخش به اظهارات "رودیگر زفرانسکی[27]" جوانترین بیوگرافیست هایدگر، و کتاب وی با عنوان" بیوگرافی هایدگر- استادی از آلمان – هایدگر و زمانه‌ی او[28]" نظری می‌اندازیم. در این کتاب هم نظریات شیزوفرنی زیادی به خرد خواننده داده می‌شود. نظریاتی که از هایدگر دو شخص متفاوت می‌سازد، یکی انسانی به نام هایدگر و دیگری فیلسوفی به نام هایدگر. نویسنده‌ی این کتاب، نخست آرای غیر قابل انکاری که در باره‌ی هایدگر وجود دارند، را می نگارد، چون انکار آنها دیگر فایده‌ای ندارند. سپس به بررسی نظریات فلسفی و از دید وی مثبت هایدگر را ادامه می‌دهد، که قسمت اعظم کتاب را نیز در بر می‌گیرد.   "رودیگر زفرانسکی" که بطور واضح از الفاظ و واژگان "لابارت" و دیگران فاصله می‌گیرد، ولی این کفایت و درایت را نیز در خود نمی‌بیند، که شخصی را که زندگی‌اش را می‌نگارد، دقیق مورد بررسی قرار داده و در باره‌ی او قضاوت کند. این نقیصه و کوتاهی، که ضمنا علامت مشخصه‌ی بیوگرافی‌نویسان متجدد و مورخین جدید نیز می‌باشد، در این دوره و زمانه‌ی تار و درهم فرهنگی، به عنوان نکته‌ای مثبت نگریسته می‌شود. [...] باوجودی که اسناد و مدارک در این باره زیاد هستند، ولی نویسنده هنوز مطلب را درک و فهم نکرده است.  این کتاب نیز مانند دیگر کتب، سعی در ماستمالی کردن جریان دارد و در پایان نیز با آن گروه همصدا می‌شود، که می‌گویند، هایدگر این نکته را برای ما روشن کرد، که "آوشویتس را فکر کنیم". او می‌نویسد: "اگر هایدگر امتناع کرد که در مقابل آنهائی که او را به عنوان قاتل بالقوه می‌دانستند، از خود دفاع کند، این بدان معنی نیست، که او نمی‌خواست، "آوشویتس را فکر کند". هنگامیکه هایدگر از اراده‌ی معطوف به قدرت امروزه صحبت می‌کند، اراده‌ای که طبیعت و انسان را به عنوان نوعی ماده در دادوستد‌های خود می‌بیند، "آوشویتس" گفته یا ناگفته، همیشه مد نظر است. "آوشویتس" برای او [هایدگر] و همچنین برای "آدورنو[29]" نمونه‌ای از جنایات مدرن محسوب می‌شود. ما چاره‌ای نداریم، جزاینکه این کار "زفرانسکی" یعنی کنار هم قرار دادن "هایدگر" و "آدورنو" را تفسیر کنیم. "آدورنو" به "هایدگر" با دیده‌ی بیتفاوتی و کم محلی نگاه می‌کرد. او  از الفاظی که هایدگر به کار می‌برد، چندان دلخوش نبود. او این کار هایدگر را "شارلاتانیسم فلسفی" می‌نامید، که خود را به عنوان فلسفه‌ای عمیق و کاری آرایش و عرضه می‌کرد. کتاب "زفرانسکی" فقط تلاشی مذبوحانه در راه دفاع از هایدگر و روابطش با ناسیونال سوسیالیسم بیش نیست. ولی افرادی که این کتاب را معرفی کردند ، غالبا آن را مثبت ارزیابی کردند. یکی از این افراد "ریچارد رورتی[30]"   است، که می‌نویسد: "هایدگر گوئی کور بود، که زجری که دوستان و همکاران یهودی‌اش می‌کشیدند را نمی‌دید. هایدگر ولی بعد از یک سال پر زحمت و ساماندهی کارها،[منظور یک سال ریاست دانشگاه می‌باشد] متوجه شد، که سران نازی او را تحویل نمی‌گیرند. همین کافی بود تا به او ثابت کند که او اهمیت زیادی برای ناسیونال سوسیالیسم قائل بوده است. پس خود را کنار کشید و به کلبه‌اش پناه برد. هایدگر بعد از جنگ جهانی دوم گفت، آمریکائیسم، تکنولوژی مدرن، سهولت زندگی و فراموشکاری هستی، (او معتقد بود که این 4 اسم برای یک پدیده در نظر گرفته شده‌اند) قابل بازگشت نیستند. [...].   در کتاب "زفرانسکی" دلیل و مدرکی برای کناره‌گیری هایدگر از فعالیت‌های سیاسی بعد از ریاست دانشگاه ارائه نمی‌شود. نظر "زفرانسکی" در باره‌ی هایدگر این است، که هایدگر به مروز زمان و بعد از کناه‌گیری از ریاست دانشگاه، تا سال 1945 میلادی قدم به قدم و به آرامی از ناسیونال سوسیالیسم فاصله گرفت، بدون اینکه روابطش را با آنها کلا قطع نماید.  اینک ولی ثابت شده که هایدگر در فرانسه مدافعین دیگری نیز داشته است. "رورتی" روندی را معرفی می‌کند، که در سالهای اخیر بین آمریکائی‌های پراگماتیک طرفدارنی دارد.  آنها پراگماتیسم را با فلسفه‌ی اروپائی پیوند زده‌اند و خود "روتری" را می‌توان سخنگوی آنها دانست. "روتری" نیز سعی دارد تا طرفداران و مدافعین هایدگر را برای این روند به جانب خود بکشد. وی در کتابی که در سال 1989، یعنی مدتها بعد از کتاب "فاریاس" منتشر شد، نوشت: "که هایدگر به طور اتفاقی نازی بود. و در پی‌نویس همان صفحه به نقد این جمله پرداخته و می‌نویسد: "اغلب افکار او [هایدگر] ضد دموکراتیک بودند. ولی خیلی از آلمانی‌ها هم در این دوره نیز در مقابل دموکراسی و افکار مدرن شک و تردید داشتند، ولی نازی نشدند. هایدگر ولی نازی شد. دلایل آن هم یکی این بود که هایدگر یک اوپورتونیست بی شرم و حیا بود و دیگر اینکه هایدگر از لحاظ سیاسی بسیار چیزها را نادیده می‌گرفت. خیلی بیش از اغلب روشنفکران آلمان، که همین تردیدها را داشتند.  با وجودیکه "روتری" گاهی از واژه‌های تند برای ترسیم شخصیت هایدگر استفاده می‌کند، مانند اپورتونیست بی شرم و حیا، و از این قبیل، ولی کتابش در کل به کاریکاتور یک فیلسوف خام و نادان و ابله شبیه است، که اداره ی امور از کفش بدر رفته است. تا کنون با نظرهای مختلفی در باره‌ی هایدگر آشنا شدیم. از بیانیه و سخنرانی خود هایدگر در مراسم آغاز به کارش به عنوان رئیس یا رهبر دانشگاه فرایبورگ، که خود نیز نوعی دفاعیه بود، مدافعین ارتدکس هایدگر در فرانسه، نظر دوستان هایدگر مانند "هانا آرندت" و همچنین نظریات فاشیستی "نولته" در بیوگرافی هایدگر. مقدار اسنادی که در باره‌ی روابط هایدگر و ناسیونال سوسیالیسم، هر ساله منتشر می‌شوند، و بلا‌انقطاع نیز تکرار می‌گردند، نشان می‌دهند که ما در اینجا با یک مسئله‌ی عینی و علمی سروکار نداریم، بلکه مقصود و منظور خاصی روبرو هستیم. بحث در فرانسه در باره‌ی هایدگر تا یکی دو سال بعد از انتشار کتاب "فاریاس" همچنان ادامه داشت و اینک به سردی گرائیده است و کمتر در این باره مطلبی شنیده می‌شود. از اوائل دهه‌ی 90 در آمریکا و انگلستان و کشورهای انگلیسی زبان بحث در این باره شدت بیشتری گرفته است. از سال 1997 تا کنون چندین کتاب نیز در این باره منتشر شده است. در این میان باید از کتاب "ژولیان یانگ[31]" با عنوان "هایدگر، فلسفه، نازیسم[32]"  نام برد، که وی نیز سعی دارد تا شرف و عزت هایدگر را نجات دهد. نویسنده در مقدمه‌ی این کتاب نوشته است: "هدف از نگارش این کتاب "نازی زدائی" هایدگر می باشد.     

 



[1] Guido Schneeberger

 

[2] Paul De Man

 

[3] Dekonstruktion

 

[4] Jean Beaufret

 

[5]Resistance

 

[6] Robert Faurisson

 

[7] Hannah Arendt

 

[8] déformation professionelle

 

[9] Tom Rockmore

 

[10] Existentialismus

 

[11] Strukturalismus

 

[12] Jean-François Lyotard

 

[13] Jean Baudrillard

 

[14] François Fedier

 

[15]Derrida

 

[16] Lacoue-Labarthe

 

[17] Alan Milchman

 

[18] Alan Rosenberg

 

[19] Heideggerianer

 

[20] Dekonstruktionisten

 

[21] Hans-Georg Gadamer

 

[22] Pierre Bourdieu

 

[23] Die politische Ontologie Martin Heideggers

 

[24] Ernst Nolte

 

[25] Archipel GULag

 

[26] Thomas Sheehan

 

[27] Rüdiger Safranski

 

[28] Ein Meister aus Deutschland - Heidegger und seine Zeit, von Rüdiger Safranski

 

[29] Adorno

 

[30] Richard Rorty

 

[31] Julian Youngs

 

[32] Heidegger, Philosophy, Nazism

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٩
تگ ها :

برخورد با پدیده‌ای به نام "مارتین هایدگر" -

برخورد با پدیده‌ای به نام "مارتین هایدگر"

 

فیلسوف جاسوس یا جاسوس فیلسوف

 

 

نویسنده: آلکس اشتاینرAlex Steiner

 

ترجمه و تلخیص: شاپور چهارده‌چریک

 

Shapur_14@yahoo.de

 

 

مارتین هایدگرMartin Heidegger (1889-1976) از جانب بسیاری از مردم جهان به عنوان یکی از غول‌های فلسفه در قرن بیستم نگریسته می‌شود.  وی در سال 1929 میلادی با انتشار کتاب فلسفی‌اش "هستی و زمان[1]" به شهرت جهانی رسید. "یورگن هابرماس[2]" معتقد بود که کتاب "هستی و زمان" اثر "هایدگر"، مهم‌ترین اثر فلسفی جهان، بعد از کتاب "پدیدار‌شناسی[3]" هگل می‌باشد. موفقیت "هستی و زمان" کاملا مشهود بود و اثری که این کتاب برجای گذاشت، کامل و بارز. بسیاری از نهضت‌های فلسفی جهان در 70 سال گذشته، یا از آثار "هایدگر" الهام گرفتند، یا به طور مستقیم از این اثر تاثیر پذیرفتند. به عنوان مثال می‌توان از اگزیستانسیالیسم، هرمنویتیک، پدیدار شناسی، فمینیسم‌اکولوژیک و پست مدرنیسم و بسیاری روندهای دیگر در روانشناسی، فقه و ادبیات نام برد.

 

آثار "هایدگر"، متفکرین و فلاسفه‌ی مختلفی از قبیل "هربرت مارکوزه[4]" ، "ژان پل سارتر[5]"، "ژاک دریدا[6]"، "پاول تیلیش[7]" و بسیاری دیگر را تحت تاثیر خود قرار دادند. کارنامه‌ی شگفت‌انگیز این فلیسوف دانشگاه "فرایبورگ"، تحت تاثیر حادثه‌ی خارق‌العاده‌ای تیره و تار گردید. بعد از به قدرت رسیدن هیتلر در سال 1933میلادی، " هایدگر فیلسوف" به "هایدگر نازی" تبدیل گردید، با شماره‌ی عضویت 3125894 در حزب "ناسیونال سوسیالیسم". در این باره کتب و مقالات و گزارشهای بسیاری تهیه و منتشر شده است. ولی گاهی اسناد جدیدی عرضه می‌گردند، که باید در دسترس مشتقان قرار گیرد. این مقاله در سه قسمت تهیه شده و قسمت اول آن، ابعاد اجتماعی زندگی  هایدگر را مد نظر دارد. در قسمت‌های دوم و سوم به ابعاد سیاسی و فلسفی آن نیز خواهیم پرداخت.  بحث و جدل در باره‌ی گذشته‌ی "هایدگر" دیگر از حیطه‌ی نگارش مجلات و روزنامه‌ها و نشریات علمی و فلسفی خارج گشته و به نشریات مصور و هفتگی کشانده شده است. سال گذشته "تلویزیون بی بی سی" یک رپورتاژ دنباله دار در باره‌ی 3 فیلسوفی که دوره و زمان ما را تحت تاثیر قرار دادند، پخش کرد. این سه فیلسوف عبارت بودند از: "نیچه" ، "هایدگر" و "سارتر". قسمتی که در باره‌ی "هایدگر" بود، به گذشته‌ی وی در حزب "ناسیونال سوسیالیسم" نیز اشاره داشت. اخیرا مقالاتی نیز در باره‌ی روابط "مارتین هایدگر" و همکارانش "کارل یاسپرس" و "هانا آرنت" منتشر شده است. همه‌ی این کتب و مقالات و رپورتاژها باعث شدند تا نظر مردم نیز به گذشته‌ی "هایدگر"، که یکی از معروفترین فلاسفه‌ی جهان بشمار می‌رود، معطوف گردد. عده‌ای معتقد بودند، که دوام کوتاه بینی در باره‌ی "هایدگر" مستقیما با پنهان‌کاری شخص "هایدگر" چه در دوره‌ی "نازیسم" و چه بعد از آن، ارتباط دارد و این پنهانکاری از طرف شاگردان و مدافعین "هایدگر" هنوز هم اعمال می‌شود.  قبل از اینکه ما به این پنهان‌کاری‌ها بپردازیم، به حقایقی می‌پردازیم که در روابط "هایدگر" با نازیها نهفته است. این حقایق از موقعی که کتاب "هایدگر و ناسیونال سوسیالیسم[8]" اثر "ویکتور فاریاس[9]" در سال 1987 چاپ و منتشر شد، دیگر غیر قابل انکار هستند. "ویکتور فاریاس" اهل شیلی است و یکی از شاگردان و دانشجویان "هایدگر" بوده است. وی 10 سال در این زمینه تحقیق و جستجو کرده، تا تمامی اسناد و مدارک مهمی را که نشاندهنده‌ی روابط "هایدگر و نازی‌ها"  میان سالهای 1933 و 1945 هستند، گردآوری نماید. بسیاری از این اسناد و مدارک در آرشیوهای آلمان شرقی (سابق) و برلین غربی بدست آمدند. کتاب "فاریاس" گل سرسبد همه‌ی آنهاست. از زمانی که این کتاب چاپ شده ، کتب بسیار دیگری نیز در تبعیت از این کتاب و محتوای آن در باره‌ی "روابط هایدگر با ناسیونال سوسیالیسم" چاپ و منتشر شده است. خلاصه‌ای از این کتب در مقاله‌ای با عنوان "هایدگر و نازی‌ها[10]" در وب نوشته شده است. مارتین هایدگر در دهکده‌ی "مسکیرش[11]" در جنوب آلمان بدنیا آمد و همانجا نیز بزرگ شد. این ناحیه از لحاظ اقتصادی چندان شکوفا نبود. کشاورزان و فرهنگ کشاورزی و کارگاه‌های کوچک تولیدی حرف اول را می‌زدند. سیاست این منطقه نیز با فرهنگ کاتولیکی و قومی در هم آمیخته و معجون غریبی را بوجود آورده بود، که روابط تنگاتنگی با ناسیونالیسم ، یهودی ستیزی و خارجی‌ستیزی داشت. فرهنگ مدرن و آرزوها و امیالی که با این فرهنگ در هم آمیخته بودند، از قبیل لیبرالیسم  یا  سوسیالیسم برای مردم این ناحیه گناه کبیره محسوب می‌شدند. حتی حزب سوسیال دموکرات آلمان و رشد سریع آن در سراسراین کشور، برای این ناحیه و مردمش دشمن شماره یک محسوب می‌شد. بدین ترتیب این ناحیه در دهه‌ها‌ی آتی به یکی از سنگرهای اصلی "ناسیونال سوسیالیسم" تبدیل شد. خانواده‌ی "هایدگر" از اقشار پائین "طبقه‌ی متوسط" این ناحیه محسوب می‌شد. مادرش از یک خانواده‌ی دهقانی و پدرش کارگر یدی بود. "هایدگر" در دوران تحصل خود، بورسی از دولت دریافت می‌کند تا به ادامه تحصیل در شهر "کنستانتس[12]" بپردازد.  مدرسه‌ای که "هایدگر" در آن تحصیل می‌کرد، مدرسه‌ای مذهبی و متعلق به کلیسای کاتولیک آن محل بود. در این مدرسه قرار بر این بود که وی را به عنوان "کشیش" آموزش داده و بپرورانند.  این مدرسه و مدارس شبیه آن در این ناحیه بسیارند و برای جلوگیری و مبارزه با لیبرالیسم، پروتستانتیسم و مظاهر مدرنیسم ساخته شده‌ بودند. "هایدگر" هنگامیکه مدرک پایان تحصیلاتش را در این مدرسه کسب می‌کند، و هنگامیکه قرار بوده "کشیش: شود، از قبول مسئولیت کشیشی امتناع کرده و به تحصیلات دانشگاهی می پردازد. هایدگر در این دوره در مناقشات فرهنگی و حزبی منطقه‌ی سکونتش دخالت و شرکت داشته است. وی هنگامی‌که بیست سال بیشتر نداشته، رهبری یکی از نهضت‌های دانشجوئی زمان خویش را عهده‌دار بوده است، که به دفاع از اهداف پوپولیسم کلیسای کاتولیک مجاهدت می کرده است.   نیروهای ارتجاعی و ضدخارجی در این ناحیه به خصوص بعد از انقلاب روسیه و جنگ اول جهانی تقویت شدند. جنگ اول جهانی و عواقب آن که در قرارداد ورسای به ثبت رسیده بود، برای این نیروهای مرتجع و ناسیونالیستی نه تنها به معنای شکست نظامی، که به مفهوم از دست دادن پاره‌ای از نواحی و پیوستن آنها به خاک کشور فرانسه محسوب می‌شد. انقلاب روسیه باعث خشنودی طبقه‌ی کارگر آلمان شد، ولی همین انقلاب باعث ترس و وحشت نیروهای ارتجاعی و ناسیونالیستی جنوب آلمان گردید.  یکی از نهضت‌های این دوره، نهضتی بود که به وسیله‌ی فیلسوفی به نام "اسوالد اشپنگلر[13]" که خود از "فریدریش نیچه" تاثیر پذیرفته بود، هدایت می‌شد.  ما می‌دانیم که "هایدگر" در دوران جوانی‌اش با نهضت‌های ناسیونالیستی دمخوربوده است.  اسناد و مدارک موجود نشان می‌دهند که "هایدگر" در سال 1932 سمپاتی‌ خود را نسبت به "نازی‌ها" به طور مشهود نشان داده است و بلافاصله بعد از به قدرت رسیدن هیتلر به حزب "ناسیونال سوسیالیسم کارگران آلمان" پیوسته است. "هایدگر" از سال 1933 تا 1945 حتی حق عضویت خود را به طور مرتب به حزب ‌ "ناسیونال سوسیالیسم کارگران آلمان" پرداخت می‌کرده است.   وی در ماه آپریل سال 1933 (یعنی 3 ماه بعد از به قدرت رسیدن هیتلر) به عنوان رئیس دانشگاه فرایبورگ انتصاب شد. هایدگر اولین سخنرانی خجالت‌اورش را به عنوان رئیس این دانشگاه، در تاریخ 27 مای 1933 برای حضار قرائت کرد. وکلا و مدافعین وی بعد ها گفتند که او این خوشامدگوئی و این سخنان را بر لب آورده است تا از استقلال دانشگاه علیه حمله و هجوم قوای نازی دفاع کند. زیرا که نازی‌های مرتجع خواهان آن بودند که علم و دانش و دانشگاه‌ها را به زیر یوغ خود بکشند. واقعیت ولی این است، که این سخنرانی "هایدگر" به دانشجویان چنین می‌گفت که "برای دفاع از اهداف نازی‌ها دست به اسحله بردارید و مسلح شوید و از رژیم ناسیونال سوسیالیستی دفاع کنید". این سخنرانی هایدگر، به نازی‌ها خوشامد می‌گفت و "رژه‌ی" آنها را قدمی صالح در راه آینده‌ی تاریخ آلمان می‌دانست.  هایدگر استحقاق هویت خود و ملت آلمان را در "کشورش" میدانست.  حتی نشانه‌هائی از ایدئولوژی فاشیسم در دترمینانت جانورشناسی وی وجود دارد، آنجائی که هایدگر در نگهداری از نیروهای خاکی و خونی مردمش سخن می‌گوید. "هایدگر" در تاریخ 30 ژوئن1933 در برابر خیل عظیمی از دانشجویان در شهر هایدلبرگ سخنرانی دیگری ایراد می‌کند، تا نظر خود را در باره‌‌ی "نقش دانشگاه در نظام جدید ناسیونال سوسیالیسم" به تصویر کشیده و برای دانشجویان بازگو نماید. وی در این سخنرانی به واژگانی از قبیل "خون" ، "نژاد" و "شنوائی ‌مطلق در برابراوامررهبر" می‌پردازد و توصیه می‌کند تا دانشگاه‌ها را به واحدهائی در "مجامع خلقی" ادغام کرده و به دولت وابسته کنند. دانشگاه باید از روش مستقل خود در تحقیقات و پژوهش چشم‌پوشی کند، زیرا که دانشگاه و حد و مرز تحقیقات دانشگاهی به کلی از زاویه‌ی دید خارج شده‌اند و پیشرفت‌های بین‌المللی دانشگاه‌ها از نظر هایدگر "فقط یک کلاهبرداری علمی" بیش نیست.  وی معتقد بود که "ما باید نبردی تند و تیز طبق خواسته‌های نظام ناسیونال سوسیالیستی  را ترتیب دهیم، که اهداف هومانیستی مسیحی آن را در نطفه خفه نکند". "کار برای دولت" خطری برای هیچ‌کس ایجاد نمی کند، بلکه خطر از جانب "بی‌تفاوتی و مقاومت" ایجاد می‌شود. به همین علت فقط باید قوای واقعی امکانات ورود به راه راست را دارا باشند، نه قوای نیمه واقعی.  "هایدگر" معتقد بود، که تحصیل دانشگاهی باید دوباره به نوعی "شجاعت" تبدیل گردد، "نه محافظت از ترسوها". کسی که از این نبرد سربلند و موفق بیرون نیاید، روی زمین می‌ماند. "هایدگر"بعد از جنگ دوم جهانی، سعی وافر داشت تا تصویری معصوم و بی‌گناه از خود ارائه دهد و ادعا می‌کرد که، وی از دانشگاه و اهداف دانشگاه در مقابل نازی‌ها دفاع کرده است تا آنها (نازی‌ها) از دانشگاه برای نیل به اهداف و مقاصد خویش سواستفاده نکنند. از بدشانسی هایدگر ولی اینگونه سخنرانی‌ها، خود سند و مدرکی هستند که علیه این ادعاها را به ثبوت می‌رسانند. اسناد و مدارکی که از زمان تصدی وی به عنوان رئیس دانشگاه  بدست آمده، موارد زیر را اثبات می‌کنند: هایدگر در تاریخ 21 آوگوست 1933 "اصل رهبر" را به اجرا گذاشت. "اصل رهبر" ماده‌ای بود که طبق آن رئیس دانشگاه من‌بعد نه از طریق انتخابات دانشگاهی (آنطور که معمول بود)، بلکه از طرف وزیر فرهنگ حزب "ناسیونال سوسیالیسم"  منتصب می‌شد. از طریق این ماده، رئیس دانشگاه‌های رهبر، قدرت و اقتدار خود را در دانشگاه‌ها اعمال می‌کرد.

 

"هایدگر" در تاریخ 1 اکتبر 1933 به هدف خود رسید و به عنوان "رهبر دانشگاه فرایبورگ" انتصاب شد. این انتصاب برای هایدگر، به مثابه شکستن کمر غول، و یکی از مهمترین اهداف وی محسوب می‌شد. "هایدگر" اینک بزرگترین و مهمترین و معروفترین فیلسوف رژیم نازی در آلمان بود. او تصور می‌کرد، که فیلسوف دربار هیتلری است.

 

 

هایدگر در تاریخ 4 سپتامبر 1933 در جوابیه‌ای که به دانشگاه مونیخ نسبت به انتصاب وی به عنوان رئیس دانشگاه مونیخ نوشت، چنین اظهار داشت: من هنوز آزاد هستم ولی فقط این را می‌دانم که باید از همه‌ی امور شخصی خود چشم پوشی کنم و فقط این وظیفه را مد نظر قرار دهم که چگونه می‌توانم به اهداف آدولف هیتلر خدمت کنم. هایدگر پا را از این هم فراتر نهاد و در تاریخ 3 نوامبر 1933 به عنوان "رهبر دانشگاه" قانونی را در دانشگاه تصویب کرده و گسترش داد، که طبق آن" قانون نژادی نازی‌ها" باید در مورد دانشجویان دانشگاه نیز اعمال شود. هسته اصلی این قانون استفاده از تسهیلاتی بود که فقط دانشجویانی که به  هنگ "اس اس" یا گروه "اس آ" یا سایر گروه‌های نازی وابسته بودند، اجازه‌ی استفاده از آن را داشتند. دانشجویان یهودی یا دانشجویان مارکسیست یا دانشجویانی که از نژاد "آریائی" نبودند، حق استفاده از هیچگونه تسهیلاتی را نداشته و کمک مالی به آنها تعلق نمی‌گرفت. هایدگر در تاریخ 13 دسامبر 1933 در نامه‌ای از دانشگاهیان آلمان درخواست کرد تا کتابی "با سخنرانی‌های موافق هیتلر" چاپ کرده و در سطح جهان منتشر کنند. وی در پایان این نامه قید کرده بود: "لازم به تذکر نیست، که افراد "غیر آریائی" از نوشتن نام خود در این لیست صرف‌نظر کنند." هایدگر در تاریخ 22 دسامبر 1933 به وزیر فرهنگ استان "بادن" نامه‌ای نوشته و در آن متذکر شده بود، که برای انتصاب یک کرسی پروفسوری  باید این نکته را مد نظر داشت، که کدامین نامزد به اهداف "ناسیونال سوسیالیست‌ها"  و نظام تربیتی آنها نزدیکتر است، و هم او باید انتخاب گردد. این اسناد و مدارک ضمنا نشان می‌دهند که هایدگر که خود در مجامع عمومی اهداف نازی‌ها را می‌ستود، مخفیانه به تخریب سابقه و عزت و آبروی همکاران و دانشجویانی همت‌می‌گمارد، که آریائی نبودند یا یهودی بودند. از میان خیل عظیمی از اسناد و مدارک، به موارد زیر اشاره می‌کنیم:"هرمان اشتاودینگر[14]" پروفسور شیمی در دانشگاه فرایبورگ، که بعدا در سال 1953 جایزه‌ی نوبل شیمی را دریافت کرد، از طرف هایدگر تحت نظارت بوده و هایدگر جاسوسی او را می‌کرده است. وی علت این کار را صلح‌دوستی و مخالفت وی با جنگ در دوران جنگ اول جهانی عنوان کرده است. هایدگر این اطلاعات را در تاریخ 10 فوریه 1934 در اختیار وزیر فرهنگ قرار داده است. ماموران دولت نیز به "هرمان اشتاودینگر" خبر داده‌اند که وی از کار برکنار خواهد شده و باید از بیمه‌ی بازنشستگی خود نیز صرف‌نظر کند. هایدگر چند هفته بعد از این جریان از وزیر فرهنگ درخواست می‌کند تا جریمه‌ی ملایمتری برای "هرمان اشتاودینگر" در نظر بگیرد. این درخواست هایدگر از وزیر فرهنگ، نه به وجدان بیدار هایدگر زبطی دارد و نه به رئوف بودن و مهربانی او. این کار فقط یک اقدام تاکتیکی از طرف هایدگر بوده، زیرا که وی از این امر هراس داشت، که اخراج یک شخصیت جهانی‌ مانند پروفسور "هرمان اشتاودینگر" ، در سطح بین‌المللی رسوائی و بدنامی به بار خواهد آورد.هایدگر به وزارت فرهنگ نامه‌ای نوشته و در آن قید کرده بود که خواهش وی در مورد بازنشسته کردن "هرمان اشتاودینگر" در نظرات شخصی وی (هایدگر) تغییری ایجاد نکرده و او فقط خواهان آن است که معاضدت و درگیری با خارج را تقلیل دهد. وزارت فرهنگ نیز "هرمان اشتاودینگر" را مجبور کرد، تا خود وی شخصا درخواست اخراج نماید. این درخواست 6 ماه روی میز وزیر فرهنگ باقی ماند. در این 6 ماه وی تحت پیگرد و جاسوسی قرار گرفت و بعد از 6 ماه چون موارد جدیدی به آنها اضافه نشد، "هرمان اشتاودینگر" دوباره به شغل‌اش بازگشت. مورد دیگر، مورد "ادوارد باومگارتن[15]" بود، که روحیه‌ی اپورتونیستی و انتقامجوئی "هایدگر" را به وضوح نشان می‌دهد.  "ادوارد باومگارتن" در رشته فلسفه (فلسفه‌ی آمریکائی) تحصیل ‌کرده بود و در دهه‌ی 20 قرن گذشته، گاهی در دانشگاه "ویسکونزین" تدریس می‌کرد. او به آلمان بازگشت ، تا در کلاس‌های "هایدگر" شرکت کرده و از مکتب وی استفاده نماید. این دو، یعنی "هایدگر" و "ادوارد باومگارتن" با هم دوست شدند و در سال 1931 با هم اختلاف نظر پیدا کرده و نزاعی لفظی بین آنها به وقوع پیوست، که بیشتر جنبه‌ی شخصی و خصوصی داشت. هایدگر با نظریات "ادوارد باومگارتن" در مورد "پراگماتیسم آمریکائی" مخالف بود. "ادوارد باومگارتن" فرایبورگ را ترک کرده و به دانشگاه گوتینگن رفت تا در آنجا فلسفه‌ی آمریکائی را تدریس کند.  حس جاسوسی و خرابکاری هایدگر یک بار دیگر گل کرده و وی در تاریخ 16 دسامبر 1933 نامه‌ای به یکی از سران نازی و پروفسور دانشگاه گوتینگن به نام "دکتر فوگل[16]" نوشت. متن این نامه چنین بود: " دکتر ادوارد باومگارتن از لحاظ فکری و سببی به مکتب لیبرال دموکراسی ماکس وبر بستگی دارد. وی در مدت اقامتش در فرایبورگ، همه کاری کرده است، به جز خدمت به ناسیونال سوسیالیسم. من متعجبم که او چگونه در دانشگاه گوتینگن تدریس می‌کند. من نمی‌توانم حتی فکرش را بکنم که او چگونه به کرسی استادی دست یافته است. موقعی که باومگارتن از همه جا مایوس شده و دستش از همهجا کوتاه شد، اجبارا با "فرنکل یهودی[17] " روابط حسنه‌ای برقرار کرد، که خود این شخص نیز قبلا در گوتینگن تدریس می‌کرده و اینک از آنجا اخراج شده است. " دکتر فوگل، که این نامه را دریافت کرد، آن را مملو از نفرت و غیر قابل استفاده می‌بیند و از استفاده از این نامه امتناع می‌کند. جانشین دکتر فوگل ولی این نامه را برای وزیر فرهنگ آلمان در برلین می‌فرستد. وزیر فرهنگ نیز "باومگارتن" را اخراج کرده و به وی توصیه می‌کند که آلمان را ترک کند.  بخت و اقبال با "باومگارتن" بود. یکی از منشی‌های وزارتخانه که از دوستداران باومگارتن بود، کپی نامه‌ی "هایدگر" را به "باومگارتن" می‌دهد. فقط از طریق همین منشی بود، که این مدرک تا کنون باقی مانده است.  ما نمی‌دانیم که هایدگر در این مدت چند تا از این نامه‌های زهر‌آگین نوشته است. بعد از اینکه "باومگارتن" به سران نازی مراجعه کرده و جریان را با آنها در میان گذاشت، شغلش را دوباره به دست آورد. این مورد و موارد شبیه آن در سال 1946 در نهضت "نازی زدائی" در آلمان برملا شدند. مورد "ماکس مولر[18]" را نیز می‌توان به موارد دیگر افزود. "ماکس مولر" که بعد از جنگ دوم جهانی به عنوان یکی از مهره‌های اصلی کلیسای کاتولیک رشد کرده بود، از سال 1928 تا سال 1933 یکی از بهترین دانشجویان مارتین هایدگر بود. "ماکس مولر" ضمنا با "ناسیونال سوسیالیسم" نیز مخالف بود. بعد از اینکه "هایدگر" در تاریخ 1 مای 1933 به عضویت حزب "ناسیونال سوسیالیسم" درآمد، "ماکس مولر" دیگر به کلاسهای وی نرفته و او را ترک می‌کند. "هایدگر" از موقعیت خود به عنوان "رهبر دانشگاه" استفاده کرد، تا "ماکس مولر" را از رهبری دانشجویان خلع کند. ولی این هنوز خاتمه داستان نیست. در سال 1938- هایدگر دیگر در این سال رهبر و رئیس دانشگاه نبود- باوجود این وی در کارهای دانشگاهی دخالت می‌کرد. در این سال نیز وی دخالت می‌کند تا "ماکس مولر" را از پذیرش در دانشگاه به معنوان مدرس کنار گذارند و او را استخدام نکنند.  هایدگر به دانشگاه نامه‌ای می‌نویسد و در آن قید می‌کند که "ماکس مولر" نسبت به رژیم افکار و دید منفی دارد. همین یک جمله پایان کار و فعالیت دانشگاهی "ماکس مولر" بود. "ماکس مولر" به دیدار "هایدگر" رفته و از وی خواهش می‌کند تا این جمله را از نامه‌اش خط  بزند. هایدگر ولی از این کار امتناع می‌کند و در عوض به نصیحت و پند و اندرز می‌پردازد و کاتولیک بودن "ماکس مولر" را دستمایه قرار می‌دهد و می‌گوید "شما به عنوان یک شخص کاتولیک باید بدانید که حقیقت را بگوئید". در پایان این بخش، رابطه‌ی هایدگر را با معلم‌اش "ادموند هوسرل[19]" مورد بازبینی قرار می‌دهیم. "ادموند هوسرل"، فیلسوفی بود که مکتب فلسفی "پدیدارشناسی" را بنا نهاد و در سطح بین‌المللی دارای شهرت و اعتبار بود. شهرت و اعتباری که از شهرت و اعتبار خود هایدگر کمتر نبود. "ادموند هوسرل" ولی یهودی بود. "قانون نژادی" نازی‌ها "ادموند هوسرل" را نیز راحت نگذاشت و اجازه‌ی استفاده کردن از کتابخانه‌ی دانشگاه فرایبورگ را از"ادموند هوسرل" گرفتند و دیگر وی را به کتابخانه‌ی دانشگاه راه ندادند. هایدگر در این ماجراها فقط نقش خود را به عنوان یکی از سرکرده‌های رژیم نازی بازی نمی‌کرد. دلایل و شواهدی در دست هست، که نشان می‌دهند که هایدگر با تمام وجود و با خاطری آسوده رسالت خویش را انجام می‌داد. طبق گواهی بیوه‌ی "ارنست کاسیرر[20]"  شخص هایدگر از یهودیان متنفر یوده و یهودی‌ستیز بوده است. در سالهای اخیر دلایلی و مدارکی بدست آمده، که نشان می‌دهند که یهودی‌ستیزی هایدگر با پایان جنگ و منهدم شدن رژیم نازی از بین نرفت. یکی از این شاهدان "راینر مارتن[21]" نام  دارد. وی گواهی می‌دهد که شاهد گفتگوئی بوده است که در اوائل سال 1950 صورت گرفته، و در آن هایدگر فیلسوف از اینکه یهودیان در دانشکده‌های فلسفه بازهم نفوذ کرده‌اند، نگرانی خود را ابراز داشته است. وکلای هایدگر، منجمله "رودیگر زافرانسکی[22]" سعی و کوشش فراوان کردند، تا نقش هایدگر را در سرنوشت "هوسرل" تقلیل دهند. این وکلا معتقد بودند که هایدگر هرگز ‌نامه‌ای را امضا نکرده است، که در آن نوشته شده باشد، که "هوسرل" نباید به مجامع دانشگاهی راه یابد. ولی این گفتار هرگز نقش هایدگر را در اجرای فرامین و قوانین یهودی ستیز کم‌رنگ یا بی‌رنگ نمی‌کند. این قوانین و فرامین، قوانینی بودند، که هایدگر به خوبی آنها را می‌شناخت و نقش تخریب کننده‌ی آنها را در زندگی دوستان و همکارانش به خوبی می‌توانست تصور کند.  یکی از شنیع‌ترین و زشت‌ترین اعمال "هایدگر" این بود که وی در سال 1941 و هنگامیکه وی در صدد چاپ جدید کتابش "هستی و زمان" بود، همان کتابی که وی قبلا آن را به معلم سابقش  "هوسرل" تقدیم کرده بود، هنگام چاپ جدید این کتاب، این جملات و کلمات را که وی به "هوسرل" تقدیم کرده بود، از کتابش پاک کرد، و کتاب را بدون این کلمات به چاپ رساند. هایدگر همیشه می‌گفت که او بعد از 30 ژوئن 1934 روابطش را با رژیم هیتلری به هم زد. این واقعه در تاریخی به وقوع پیوست، که در تاریخ معاصر آلمان آن را "شب قمه‌های بلند[23]" می‌نامند. این فاجعه، نمایشی خونین بود که از طرف نیروهای وفادار به هیتلر صورت پذیرفت و سه روز ادامه داشت، سه روزی که منجر به قتل صدها تن از اعضای "اس آ[24]" منجمله "ارنست روم[25]" گردید. هایدگر همه جا می‌گفت، که با این واقعه وی از رژیم برید!!!  در یک جلسه‌ی درس فلسفه در باره‌ی متافیزیک یک سال بعد از این واقعه، هایدگر بار دیگر صورت واقعی خود را نشان داد و از "خقیقت درون و بزرگی رژیم هیتلری" صبحت کرد. این نکته نیز حقیقت دارد که هایدگر به مرور زمان از بعضی از اعمال و دیدگاه‌های نازی‌ها دوری گزید. در کتاب "فاریاس" به دلایل آن بر‌می‌خوریم. هایدگر در سال 1934 در مقابل حزب حاکم "ناسیونال سوسیالیم" آلترناتیوی ایده‌آل از ناسیونال سوسیالیسم ایجاد کرده بود، که خواهان آن بود که آن را جایگزین حزب حاکم "ناسیونال سوسیالیسم" کند. طبق نظر "فاریاس" مارتین هایدگر، این ناکجاآباد فلسفی و ذهنی ناسیونال سوسیالیستی را با فاکسیون "ارنست روم" که بالاتر از او نام بردیم، مقایسه می‌کرد. تزهائی وجود دارند که روابط هایدگر را نسبت به "ارنست روم" مطالعه می‌کنند. ولی این نکته نیز حقیقت دارد، که "مارتین هایدگر" تا آخرین روز زندگی‌اش به فرم مشخصی از "ناسیونال سوسیالیسم" معتقد بود، که طبق گفته‌های خودش با "حقیقت درون و بزرگی این نهضت" رابطه داشته است. حقیقت دیگری نیز در زندگی هایدگر وجود دارد، که حتی وکلا و مدافعین وی نیز نمی‌توانند آن را انکار کنند. هایدگر دوستی داشت به نام "اویگن فیشر[26]" وی در سالهای اولیه‌ی حکومت نازی‌ها به عنوان مغز متفکر "جدائی نژادی" در آلمان فعال بود. وی مدیر مؤسسه‌ای بود که آن را "مؤسسه‌ی بهداشت نژادی[27]" می‌نامیدند. مقر این مؤسسه در برلین بود. فعالیت اصلی این مؤسسه تبلیغ نظریات و تئوری‌های نژادی و جدائی نژاد‌ها و پاک نهداشتن نژاد و خون آریائی از "عناصر ناپاک" بود. یکی از پژوهشگران این انستیتو "دکتریوزف منگله[28]" معروف بود.  "اویگن فیشر" را می‌توان پدر تئوری "راه حل نهائی[29]" نامید.  در تاریخ 20 ژانویه 1942،پانزده  تن از سران رژیم نازی تحت فرماندهی "راینهارد هایدریش[30]" در برلین در کنار دریاچه‌ی "وان زی" جمع شدند تا تکلیف یهودیان را یکسره کنند. این کنفرانس به کنفرانس "وان زی" معروف شده و "راه حل نهائی" مسئله یهود در این کنفرانس به بحث گذاشته شد.

 

طبق مدارک و شواهد موجود، هایدگر تا سال 1960 روابط حسنه‌ای با "اویگن فیشر" داشته و آن را نگهد اشته بود و حتی گاهی برای "فیشر" هدایای کریسمس و درود و سلام خاص می‌فرستاد. آیا شایسته نیست که فرض کنیم، هایدگر به علت روابط خاص و حسنه‌اش با "اویگن فیشر" از کشتار یهودیان، حتی قبل از اینکه این کشتار عملی شوند، می توانسته به وسیله‌ی "فیشر" از این فاجعه خبردار شده باشد. منابع خبر می‌دهند که هایدگر بعد از جنگ دوم جهانی، هرگز نه در مجامع عمومی و نه در محافل خصوصی، طرفداری از رژیم ناحق نازی را نه به باد انتقاد گرفته و نه هرگز آن را گناه یا جرم تلقی کرده است. باوجودیکه دوستان نزدیک وی، از قبیل "کارل یاسپرس" و همچنین "هربرت مارکوزه" چندین بار به وی تذکر داده و از او خواسته بودند، که حالا که جنایات این رژیم به همگان ثابت شده، علیه این رژیم چیزی بگوید، یا اقدامی کند. هایدگر هرگز به انجام چنین کاری راضی نشد. وی فقط در یک سخنرانی در تاریخ اول دسامبر 1949 اشاره‌ی کوتاهی به "هولوکاست" کرده و گفت: "کشاورزی اینک موتوریزه شده و تبدیل به صنعت تغذیه شده است. در اصل ولی همان اجساد در اطاق‌های گاز و اردوگاهای نابودکننده هستند، همان تحریم و گرسنگی دادن به کشورها، همان تولید بمب‌های هیدروژنی." هایدگر در این مقایسه، که مشکلات کشاورزی را با "هولوکاست" مقایسه می‌کرد، و در حقیقت می‌خواست از شدت این جنایت یعنی "هولوکاست" بکاهد و این چیزی نیست جز اینکه "هایدگر" قربانی‌های یهودی را در رژیم نازی نادیده می‌گرفت. (ما یک بار دیگر به این موضوع اشاره خواهیم کرد، موقعی که فلسفه هایدگر را مورد بازبینی قرار دهیم). "هایدگر" بعد از جنگ دوم جهانی تصمیم به سکوت کردن گرفت. تصمیمی که قطعا به نفع نازی‌ها بود.  فرصت‌های معدودی نیز بودند، که هایدگر در آنها چیزی می‌گفت و موضوع یا مسئله‌ای را دنبال می‌کرد.  اولین باری که هایدگر نظرش را در این مورد عنوان کرد، سندی بود که وی برای کمیسیون "نازی زدائی" در آلمان نوشت. که منافع آن نیز بیشتر به شخص هایدگر معطوف بود. (تفسیر آن را نیز در قسمت دوم این مقاله بررسی خواهیم کرد). مهمترین نظریات هایدگر در باره‌ی فعالیتهای وی در دوران قبل از جنگ دوم جهانی و دوره‌ی نازی‌ها، مصاحبه‌ای بود که مجله‌ی آلمانی "اشپیگل" در سال 1966 با وی انجام داد. هایدگر در این مصاحبه نیز زرنگی خاص خود را نشان داده و خواستار آن بود که این مصاحبه بعد از مرگ وی انتشار یابد. هایدگر در سال 1976 درگذشت و راه برای انتشار این مصاحبه باز شد. قسمت اعظم این مصاحبه در باره‌ی فن‌اوری و خصوصا فن‌اوری بی حد و مرز و تهدید انسان به وسیله‌ی فن‌اوری می‌باشد. هایدگر در جائی می‌گوید: "این موضوع برای من مسئله‌ی مهمی شده است، که کدام نظام سیاسی، به درد این دوره و زمانه‌ی فنی و تکنولوژی‌خواه می‌خورد. جواب این سئوال برای من هنوز معلوم نیست. من هنوز قانع نیستم و نمی‌دانم، که آیا دموکراسی جواب من برای این سئوال می‌باشد. 

 

بعد از اینکه "هایدگر" نظرات ضدتاریخی خود را در باره‌ی تکنولوژی به عنوان نفرین به هستی انسان کنار هم چید، به نقش "ناسیونال سوسیالیسم" اشاره کرد و گفت: "به نظر من نقش تفکر در این نکته خلاصه می‌شود که در حدود و ثغور خود کمک و یاری کند تا انسان کلا روابطی با تکنیک برقرار کند. نظام ناسیونال سوسیالیستی در این جهت قدم برداشت، ولی این مردم مردمی نبودند که قدرت تفکر داشته باشند تا رابطه‌ای واقعی نسبت به آنچه امروزه اتفاق می‌افتد و در این دویست سیصد سال گذشته نیز اتفاق افتاده است، برقرار کنند. این نکته غیر قابل انکار است، که مارتین هایدگر در لحظه‌ی مرگش نیز نظام ناسیونال سوسیالیستی را به عنوان نهضتی سیاسی می‌دید، که در جهت درست قدم بر‌می‌داشت. وی علت انحراف این نظام را در این نکته می‌دانست، که رهبران آن به اندازه کافی رادیکال و تندرو  در باره‌ی نقش تکنولوژی در زندگی انسان فکر نمی‌کردند.       

 

 

 



[1] Sein und Zeit

 

[2] Jürgen Habermas

 

[3] Phänomenologie

[4] Herbert Marcuse

 

[5] Jean-Paul Satre

 

[6] Jaques Derrida

 

[7] Paul Tillich

 

[8] Heidegger und der Nationalsozialismus

 

[9] Victor Farías

 

[10] Heidegger and the Nazis

 

[11] Messkirch

 

[12] Konstanz

 

[13] Oswald Spengler

 

[14] Hermann Staudinger

 

[15] Eduard Baumgarten

 

[16] Dr. Vogel

 

[17] Fränkel

 

[18] Max Müller

 

[19] Edmund Husserl

 

[20] Ernst Cassirer

 

[21]Rainer Marten 

 

[22] Rüdiger Safranski

 

[23] Nacht der langen Messer

 

[24] S.A.

 

[25] Ernst Röhm

 

[26] Eugen Fischer

 

[27] Instituts für Rassenhygiene

 

[28] Dr. Joseph Mengele

 

[29] Endlösung

 

[30] Reinhard Heydrich (Chef des Reichssicherheitshauptamtes)

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٧
تگ ها :

نظری به تاریخ آلمان- ۱

نظری اجمالی به تاريخ آلمان

شاپور چهارده‌چریک

Shapur_14@yahoo.de

 

مقدمه:

تاريخ آلمان ، لا اقل در هزار سال اخير هميشه پر جنب و جوش و پر از جنگ و ستيز و نبرد بوده است . آيا اين جنگ و ستيز ها خود ضديت با همسايگان نيست؟ آيا جنگ اصولاً ضديت نيست؟ ضديت  با بشریت و انسانیت، ضدیت با دين، ضديت با اقتصاد ضديت با سياست، ضديت با فرهنگ و هنر.

آلماني كيست؟ چه مي گويد؟ چه مي خواهد؟ روابط آلماني ها با همسايگان دور و نزدیکشان چگونه بوده است؟ هیتلر و رایش سوم چگونه ممکن شدند؟ آیا هیتلر را باید آخرین حلقه‌ی زنجیره‌ی آلمانی دانست؟ ضديت با يهوديان و كشتار دسته جمعي آنها چگونه ممكن بوده است؟ خارجي ستيزي و ضديت با كليميان از كجا نشئت گرفته است ؟

اين قوم هميشه بايد مخالفي مي داشته تا با آن به جنگ و نبرد بپردازد و اگر مخالفي خارجي پيدا نمي‌كردند، خود آنها به جان هم مي افتادند و با هم نبرد مي كردند. آلماني ها نظامي پرستند و خلق و خوي نظامي دارد. به قدرت رسيدن هيتلر اين موضوع را براي ما روشن مي كند كه اولاً آلماني ها مي‌خواستند شرف و افتخار و عزت از دست رفته شان را (كه با جنگ‌های قدیمی و خصوصا در جنگ اول جهاني از دست داده بودند) آن شرف و افتخار گذشته و مفقود شده و ربوده شده را بدست آورند و ثانياً نبودن روشنگري و آگاهي در آلمان باعث شد تا هيتلر به قدرت برسد. فراموش نکنیم که هیتلر کودتا نکرد، هیتلر را مردم آلمان انتاب کردند.  روشنگري و آگاهي بعد از انقلا ب كبير فرانسه با جنگ و زور وارد آلمان شد و با جنگ و زور هم از آلمان خارج شد. هيتلري كه خود را با عيسي مسيح مقايسه مي كرد و معتقد بود: اعتقاد مقدس به آلمان ، اعتقاد به قوم برگزيدگان (منظور نژاد آرياست) ، نفرت از دشمن (منظور قوم يهود است) ، هيتلر ناجي ماست. موارد زيادي هست كه نشان مي دهند ، هيتلر چگونه آرمان هاي خود را با عیسی مسيح مقايسه مي كرده است. از ميان همة آن مدارک و اسناد، يك املا را انتخاب كرده‌ام، كه در زمان نازي ها در شهر مونيخ به دانش آموزان ديكته شده است:

 

عیسی مسيح و آدولف هيتلر

"همانطور كه مسيح بشريت را از گناه و جهنم نجات داد ، هيتلر هم ملت آلمان را از فساد نجات داد. مسيح و هيتلر هر دو آزاد شدند. مسيح به صليب كشيده شد، ولي هيتلر صدر اعظم آلمان شد. پيروان مسيح وي را انكار كردند و تنها گذاشتند ولي ١٦ تن از نزديكان هيتلر زندگي خود را فداي وي

نمودند. انصار مسيح راه وي را ادامه دادند و به ثمر رساندند. ما اميدواريم كه هيتلر هم بتواند كار خود را به ثمر برساند. مسيح در فكر آسمان بود ولي هيتلر در فكر خاك آلمان است."

تحقيقات علمي اخیر نشان مي دهند كه هيتلر كه خود را ناجي آلماني ها مي دانست، همجنس باز بود . با وجود اين تعدادي از اطرافيانش را به جرم همجنس باز بودن به جوخه هاي اعدام فرستاد.

 

مختصري در بارة تاريخ آلمان

 آلماني ها خود را به زبان آلماني "دويچه[1] " مي نامند . دويچه يعني آلماني. اين واژه از زبان قديمي آلماني عاريت گرفته شده و اوايل چنين نوشته مي‌شد"دیویچ"[2]: كه اين واژه از واژة ديگري، یعنی "تويچ [3]" آمده كه صفتي بوده است كه به مردم عامي مي داده اندو گويا از لفظ "ديوت[4] " به معني مردم يا خلق اخذ شده است . اين واژه بعد ها تغيير ماهيت داده است و به "دويچ[5]" تبديل شده است. در آن زمانها ، زبانهاي لا تين و يوناني در اروپا و آلمان ارواج بسيار داشته اند و تحصيل كردگان و شعرا و نويسندگان به اين زبانها آشنا بوده اند و واردكردن لفظ "دويچ" یعنی "عامی"  براي اين بوده است كه مردمي كه به زبانهاي لا تين يا يوناني آشنا نبودند ، مشخص گردند و از نویسندگان و شعرا و اشراف تمیز داده شوند. اين واژه براي اولين بار در زمان كارل كبير (قرن نهم ميلا دي) مورد استفاده قرارگرفت . آلماني ها خود را از نژاد آريائي مي دانند. اروپاي ميانه در سالهاي اولية مسيحيت داراي مردمي بود كه به تيرة ژرمن ها و خصوصاً شاخة غربي آنها وابسته بودند. اين تيره ها و مردم به دلايل سياسي ، جغرافيائي نژادي و مذهبي مختلف مجبور به مهاجرت شدند. اين اقوام و تيره ها از قرن ششم تا هشتم ميلا دي بخصوص از طرف كارل كبير(768-814)  كه از طرف پاپ به عنوان پادشاه انتخاب شده بود ، در هم ادغام شده و همه اجبارا به دین مسيح برگردانده شدند. بعد از مرگ كارل كبير و تقسيم امپراطوري او بين بازماندگانش، از استانهاي "زاكسن، شوابن، بايرن و لوترينگن" ، "دولت فرانك شرقي" بوجود آمد . در سال ٩١٩ ميلا دي شاهزاده "هاينريش" به عنوان "هاينريش اول" پادشاه آلمان شد . با تاجگذاري وي در حقيقت تاريخ آلمان هم زاده مي شود. از اين تاريخ به بعد آلمان به عنوان يك كشور يا دولت وارد تاريخ مي شود.  "اوتو اول" جانشين "هاینریش" شد كه بعد از چند جنگ در سال ٩٦٢ از طرف پاپ به عنوان پادشاه روم تعيين گرديد. از اين تاريخ به بعد امپراطوري آلمان در تمام مغرب زمين معروفترين و مقتدرترين دولت آن زمان محسوب مي‌شد.

"اوتو اول" سيستمي بوجود آورده بود كه روحانيت مسيحي را جذب دولت خود كند . اين سيستم به

"سيستم كليساي دولتي[6] " معروف شد . در اين سيستم روحانيت مسيحي به عنوان "خوانين" به مردم معرفي مي شدند. "خان اعظم" یا "بیشوف‌إها و کاردینال‌ها"  كه اينك هم داراي قدرت مذهبي بودند و هم داراي قدرت سياسي و گذشته ازاين داراي مال و اموال بسيار زيادي نيز شدند. به همين علت نيز از سال ١٠٢٤ تا ١١٢٥ دولت با جنبش ها و اغتشاشات زيادي دست به گريبان بود، زيرا كه مردم با ابن روش و "سيستم كليساي دولتي" موافق نبودند.

از ١١٣٨ تا ١٢٥٤ ميلا دي سلسلة "هوهن اشتاوفن[7] " در راس قدرت بود. اين سلسله سرزمين‌هاي زيادي را غصب كرده و به خاك آلمان افزود، مهمترين آنها عبارتند از : مكلنبورگ، براندنبورگ، پومرن و شله زين[8] ". گذشته از اين، جنگجويان آلمان، پروس شرقي را به عنوان كلني يا مستعمرة خويش درآوردند . همين جنگجويان نيز در تمامي جبهة جنگ شركت و دخالت داشتند . حتي در فلسطين كه برعليه مسلمانان مي جنگيدند. مهمترين پادشاه سلسلة "هوهن اشتاوفن" ،"فريدريش اول" بود كه به علت داشتن "ريش سرخ رنگش" به "بارباروسا"  (سرخ ريش[9]) معروف شد . بعد از او پسرش "هاينريش ششم" پادشاه شد كه در زمان او نيز آلمان از لحاظ مسافت گسترش زيادي كرد. "فريدريش دوم" كه به علم و هنر علا قه داشت سعي كرد تا در ايتاليا كشوري مدرن با دستگاهي بزرگ و كارمندان زياد تأسيس كند. ولي سعي او به جائي نرسيد، زيرا كه دولتمردان و شهر هاي ايتاليا خصوصاً روم در اين زمينه مخالفت هاي زيادي كردند. همين لشكركشي به ايتاليا و سعي وكوشش در ايجاد كشوري مدرن و زدوخوردهائي كه در اين زمينه شد، آلمان را بي نهايت تضعيف كرد. ضعف دولت مركزي باعث شد تا خوانين محلي به خود آمده و كشورهاي كوچك يا شهرهاي كشورمانندي را ايجاد كنند، که همان دولتشهران هستند. از اين تاريخ به بعد شهرهاي زيادي وجود داشتند كه به طريق ملوك الطوايفي اداره مي شدند و هنوز هم در آلمان شهر هاي هامبورگ و برمن به اين روش اداره مي‌شوند. از سال ١٢٧٣ ميلا دي كه "رودلف فن هابسبورگ [10]" از سلسلة "هابسبورگ" به قدرت رسيد تا سال ١٨٠٦ ميلا دي اين سلسله در آلمان حكومت كرد (به استثناء دورة كوچكي) . تمام هم و غم اين سلسله مانند سلسله هاي ديگر به اين نكته معطوف بود كه قدرت خود را استحكام بخشند. نواحي و ايالاتي كه سلسلة "هابسبورگ" در آنها حكومت مي كردند عبارت بودند از: اطريش، مجارستان، بوهمن ، نواحي كوچكي در ايتاليا ، نواحي ديگري در جنوب آلمان، سوئيس ، لوترينگن و بعد ها هم اسپانيا به آنها اضافه شد.

"جنگ هاي سي ساله" كه از سال ١٦١٨ تا ١٦٤٨ ادامه داشت، آلمان را به نابودي كشاند. خوانين محلي داراي قدرت مي شدند و آلمان به عنوان كشوري بزرگ و مستقل رفته رفته قدرتش را از دست مي داد. فرانسه در اين ميانه به تدريج جاي آلمان را مي گرفت و به مهمترين و قويترين كشور اروپا تبديل مي شد . "پرنس اويگن [11]" موفق شد تا "لوئي چهاردهم" را شكست داده و تركان عثماني را از منطقة بالكان بيرون راند. اطريش و مجارستان رفته رفته عزت گذشته را باز يافتند ولي ديري نپائيد كه ناپلئون به آنها چيره گشت .

 در سال ١٨٠٦ ميلا دي "فرانتس دوم" سلطنت را ترك گفت و ديري نپائيد كه دولت پروس نيز شكست خورد. ولي ستارة ناپلئون نيز دوام نياورد و در سال 1813/1814 ميلا دي افول كرد.   

ملت آلمان آرزوي اتحاد سياسي و حقوق سياسي را داشت. به همين علت در كنفرانس وين در سال 1814/1815 نیز یک اتحاد سیاسی تشکیل شد، که  در آن ٣٩ شهر يا دولتشهر شركت کردند. در سال ١٨٣٤ يك اتحادية گمركي براي دولت هاي محلي آلماني تشكيل شد، كه در آن فقط اطريش شركت نداشت . جنگ قدرت بين اطريش و پروس همچنان ادامه داشت تا اينكه دولت پروس كه با ايتاليا متحد شده بود ، اطريش را از لحاظ سياسي شكست داد. در اين نبرد سياسي شخصيتي كه از خود لياقت بسيار نشان داد "بيسمارك" بود،که بعد ها به لقب" صدر اعظم آهنين" آلمان معروف شد.

در سال ١٨٧٠ جنگي بين فرانسه و پروس اتفاق افتاد كه در آن دولت پروس از تمامي دول محلي كمك گرفته و نهايتاً پيروز شد. "بيسمارك" در سال ١٨٩١ يك اتحادية سياسي آلماني با نام "دولت متحدة آلمان" تشكيل داد و پادشاه پروس، پادشاه آلمان شناخته شد. در زمان "بيسمارك" اقتصاد و تجارت آلمان شهرت جهاني كسب كرد  و در اقصي نقاط دنيا معروف شد. بعد از "بيسمارك"، "ويلهلم دوم"، پادشاه آلمان خود سياست خارجي را بدست گرفت ولي موفقيتي كه "بيسمارك" در اين زمينه داشت، نصيب "ويلهلم دوم" نشد.

فرانسه، انگلستان و روسيه به دلایل سیاسی و اقتصادی و نظامی، اتحاديه اي بر عليه آلمان تشكيل دادند و قتل وليعهد اطريش در "سارايوو" فقط از لحاظ ظاهر باعث شد كه جنگ اول جهاني 1914-1918  به وقوع بپيوندد . در اين جنگ آلمان به كمك اطريش و مجارستان در يك طرف و متفقین در طرف ديگر مي جنگيدند. بعد از شكست آلمان در جنگ جهاني اول، "ویلهلم دو" پادشاه آلمان ازسلطنت خلع شد  آلمان به يك كشور جمهوري دموكراتيك تبديل شد. مردم به اين جمهوري عنوان "جمهوري وايمار[12]" را دادند ، زيرا كه قانون اساسي اين جمهوري در شهر "وايمار"  در شرق آلمان، به تصويب رسيده بود. اوضاع خراب اقتصادي در آلمان، فشار خارجي، در دسترس نبودن مشاركت مردمي براي ايجاد يك دموكراسي واقعي و علل ديگري زمينه را براي حكومت نازي ها در آلمان مساعد كردند. "ناسيونال سوسياليسم" يا به اختصار نازيسم در سال ١٩٣٣ با هيتلر به قدرت رسيد. هيتلر در سال ١٩٣٨اطريش و "زودتن لند[13] " را به آلمان ملحق كرد و در سال ١٩٣٩ چكسلواكي را اشغال كرد و به اين ترتيب جنگ دوم جهاني شروع شد كه در آغاز آن آلمان موفقيت هائي در اين زمينه داشت ولي به تدريج شكست فاحشي خورد. با شكست آلمان نازي در جنگ دوم جهاني، بالا خره دموكراسي پيروزشد ولي كشور آلمان به ٤ ناحية نظامي تقسيم شد كه در آن، كشور هاي پيروز شده در جنگ، یعنی انگلستان ، فرانسه ، روسيه و آمريكا هر كدام نواحي خاص خود را داشتند و آلمان را بدين ترتيب تحت كنترل خود درآوردند. در سال ١٩١٤ م مسافت آلمان برابر بود با پانصدوچهل و يك هزاركيلومتر مربع. بعد از قرار داد ورساي و شكست آلمان مسافت اين  کشور به  چهارصدوهفتادهزاروپانصدوچهل وچهار كيلومتر مربع تقليل يافت. بعد از شكست آلمان در جنگ دوم جهاني و كاپيتولاسيون آلمانها در ماه ماي سال ١٩٤٥ تغييرات زير در جغرافياي سياسي آلمان به وقوع پيوستند:

١- نواحي پروس شرقي تحت كنترل لهستان يا اتحاد جماهير شوري (سابق) در آمدند . اين نواحي در سال ١٩٣٩ م داراي مسافتي برابر با 114549  كيلومتر مربع و تعداد جمعيت آن برابر با 7559700

نفر بود.

٢- در غرب آلمان نواحي كوچكي به بلژيك و هلند تعلق گرفتند و استان "سارلند [14]" داراي دولت خودمختاري شد كه از لحاظ سياسي تحت كنترل فرانسه بود. در سال ١٩٥٠ مسافت آن برابر بود با ٢٥٦٨ كيلومتر مربع و تعداد نفوس آن برابر با يك ميليون نفر بود. در سال 1957 طبق یک همه‌پرسی، این استان نهایتا به آلمان ؛ربی واگذار شد.

٣- بقية خاك آلمان كه داراي مسافتي برابر با ٣٥٣٣٥٦ كيلومتر مربع بود از بعد از جنگ دوم جهاني به جمهوري فدرال آلمان (غربي) و جمهوري دموكراتيك آلمان (آلمان شرقي) معروف شد كه آن زمان اين دو كشور جمعاً داراي جمعيتي برابر با 68 میلیون نفر بودند. شهر برلین دارای شرايط ويژه اي بود. باوجوديكه برلين در خاك آلمان شرقي قرار داشت ولي به دو قسمت شرقي و غربي تقسيم شد كه قسمت غربي آن وابسته به آلمان غربي و قسمت شرقي آن پايتخت آلمان شرقي شد.

 

رايش سوم و به قدرت رسيدن هيتلر

تعريف رايش سوم:

چرا آلماني ها به حكومت دوران هيتلر رايش سوم مي گفتند؟ اين ترمينولوژي از كتاب "فان دن بروك[15]" با عنوان "رايش سوم[16] " كه در سال ١٩٢٣ نوشته شده، عاريه گرفته شده است. رايش به معني سرزمين و حكومت و امپراطوري است . فلسفة سوم بودن اين رايش به اعتقاد ( فان دن بروك) برمي گردد كه مي گويد : سه رايش به وجود خواهند آمدند . اولين آنها دولت روم بود (رايش اول) ، دومين آنها دولت بيسمارك بود (رايش دوم) و سومين آنها حكومت هيتلر است (رايش سوم) . فلسفة اين رايش هم بر روي عناصر نژادي بنا نهاده شده بودند . هيتلر از اين اسم و عنوان موقتاً استفاده كرده و سپس آن را رها كرد ولي همين كافي بود تا به حكومت دوران هيتلر رايش سوم گفته شود. امروزه اين واژه مترادف است با حكومت نازي ها در آلمان است.

با وجود چند جانبه بودن برنامه "حزب ناسيونال سوسياليستي كارگران آلمان[17]" که این حزب نه ناسيونال بود و نه سوسياليستي و نه اينكه با كارگران آلمان رابطه اي داشت. تنها موردي كه براي هيتلر و دار و دسته اش مهم بود، به قدرت رسيدن آنها بود، که از طریق این حزب اعمال شد.  شعارهاي ضد و نقيضي كه آلمانها و خصوصا اطرافیان هیتلر مي دادند،وظیفه‌ی اغفال مردم را عهده‌دار شده بود،  مع الوصف افكار ثابت و مشخصي در سر هيتلر جريان داشت. اين افكار ثابت و مشخص را مي توان به عنوان ماية اصلي كردار سياسي هيتلر، در تمام مراحل سياسي زندگي وي نشان داد. اين افكار از هيچ جريان علمي سرچشمه نگرفته بلكه از طبيعت بيمارگونه اي جوشيده و به بيرون چکیده است . اين افكار نظرياتي بودند كه هيتلرآنها را واقعيت مي پنداشت و نظام سياسي خويش را نيز بر مبناي همين نظريات ساخته و پرداخته است. اين نظريات و افكار نيز خمير ماية كتاب اول هيتلر با نام (نبرد من ) مي باشند . شخص ديگري با نام "آلفرد روزنبرگ[18]" كتابي نوشت با عنوان : "اسطوره هاي قرن بيستم[19]" . "روزنبرگ" دلش مي خواست كه كتابش ارگان رسمي "حزب ناسيونال سوسياليستي كارگران آلمان" گردد . که اينطور نشد.

ولي اين كتاب به نام كتابي معروف شد كه قسمت عظيمي از جهان بيني هيتلر را تجزيه و تحليل كرده بود و از سال ١٩٣٣ به بعد نيز به كرات چاپ و تكثير شد . كتاب دومي هم از "آدولف هيتلر" بعد از وقايع سال ١٩٤٥ بدست آمده كه در زمان حيات هيتلر هرگز چاپ و تكثير نشد. در اين كتاب هم

افكار و عقايد و جهان بيني ناسيونال سوسياليستي وي به رشتة تحرير درآمده است . نكات مهم اين كتاب عبارتند از:

• تبليغ آگاهي و شعور نژادي

• ضديت با كليميان يا كليمي ستيزي

• تصورات ضد مسيحي

• ملي گرائي خشن

در تأييد اين انديشه ها و اميال ، مداركي پيدا شد كه بعد از سال ١٩٣٣ و خصوصاً در زمان جنگ دوم جهاني بدست آمدند و نشان مي دهند كه هيتلرنقشه هاي وسيعي داشته است تا بتواند پايه هاي يك نظام امپراطوري ژرمن را بنا نهد و برلین را پایتخت خود کرده و اسم این شهر را "گرمانیا" یا همان "ژرمانیا" بنهد. وی معماری به نام "آلبرت اشپر" را مامور این کار کرده بود.



[1] Deutsche

[2] diutisc

[3] tiutsch

[4] diot

[5] deutsch

[6] Reichskirchensystem

[7] Hohenstaufen

[8] Mecklenburg , Brandenburg , Pommern und Schlesien 

[9] Barbarossa

[10] Rudolf von Habsburg 

 

[11] Prinz Eugen 

[12] Weimarer Republik 

[13] Sudetenland 

 

[14]Saarland

[15] A.Moeler van den Bruck 

[16] Drittes Reich

[17] NSDAP

[18] Alfred Rosenberg 

[19] Mythus des 20. Jahrhunders 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۳
تگ ها :

نظری به تاریخ آلمان- ۲

آگاهي و شعور نژادپرستي

اعتقاد به برتري نژادي

تفكرات هيتلر روي اين محور مي چرخيد كه نژادهاي انساني ارزش يكساني ندارند. اين پندار، كه نژاد سفيد بر نژاد هاي ديگر برتري دارد و نژاد آريائي گل سر سبد و سردستة آنهاست، مطلبي است كه براي اولين بار از طرف "يوزف آرتور گراف گوبينيو[1]" عنوان شد . وي در كتابي كه در سال

١٨٨٥ چاپ و منتشر کرد[2]،  چنين نوشته بود :" سرنوشت نژاد آريا يعني سرنوشت سران و اعيان و اشراف آن به عنوان رهبران انسانيت". اين آقا از بررسي تاريخي فقط همين را آموخته بود كه طبقة

اعيان و اشراف به عنوان رهبران جامعه و انسانيت، به علت ادغام نژادها، در طول تاريخ به تباهي كشانده شده است . وی شخص بسیار بدبيني بود. به قول خودش، هميشه در فكر راه نجات بود، تا اين اشرافيت را از تباهي نجات دهد. شخص ديگري كه در ساختار اين نظام و تبيين جهان بيني آن ، نقش داشت، "هوستون استوارت چمبرلين[3] " است . ايشان كتابي دارند با نام "مباني قرن نوزدهم[4] " كه در سال ١٨٩٩ انتشار يافته است و تا كنون در تيراژهاي زيادي در آلمان انتشار يافته است . "چمبرلين" معتقد بود كه ژرمن ها آريائي هاي اصيل و هستة مركزي اين نژاد هستند و فرهنگ و تمدن فقط به وسيلة ژرمن ها بوجود آمده است . افكار و عقايد كليمي ستيزي كه در كتاب "گوبينيو" پنهان نگاه داشته شده بودند، در كتاب "چمبرلين" به صورت بارزتري ظهور كرده و با عقايد و افكار ضد مسيحي در هم آميخته شدند و مباني فكري وي را تشكيل دادند.

واژة آريا از علم زبان شناسي به عاريت گرفته شد . در زبان شناسي از اين واژه براي رده بندي گروهي از زبانها استفاده مي شده است. با وجود اعتراض زبان شناسان، اين واژه را وارد مكتب نژاد پرستي كردند و از آن به عنوان علا مت و نشانه براي رده بندي نژادي و زيست شناختي سوء استفاده

كردند. علماي علم زبان شناسي معتقد بودند كه علم زبان شناسي با علم نژاد شناسي در موضوع با هم اختلا ف دارند و واژگان و اصطلا حات اين يك را نمي توان براي ديگري بكار برد.

از اين پندار كه : نژاد برتري وجود دارد كه همانا نژاد آرياست. از فورمول آريائي يعني ژرمن و ژرمن يعني آلماني معادله اي خلق كردند كه پايه و اساس و ادعاي رهبريت براي قوم آلمانها را به سركردگي هيتلر بوجود آورند. هيتلر عقيده داشت كه ژن نژاد آريا فقط در قوم ژرمن، پاك و منزه باقي مانده و اين امكان فقط براي آلمانها وجود دارد تا از ادغام نژادهاي مختلف جلوگيري كند. واژة نژاد نزد هيلتر مفهومي كاملاً ذهني داشت. او بر اين عقيده بود كه نژادي پاك و منزه ،بدون اينكه با نژاد هاي ديگر ادغام شده باشد ، به نام نژاد آريا وجود داشته  و دارد كه كلية صفات و خصوصيات نيك بشري را دارا است. هيتلر مي دانست كه قوم آلمانها از لحاظ نژادي، واحدي يكدست و يكپارچه نيست. به همين دليل هم آيندة اين قوم را به آگاهي و شعور نژادي و قومي گره زد. براي هيتلر ارزش نژادي هر قوم همچنان در معرض خطر خواهد بود و تا اين قوم دانسته و آگاهانه به ريشه هاي قومي خود بازنگردد و اين ريشه ها را حفاظت و نگهداري نكند اين خطرات همچنان وجود خواهد داشت . فقط كسي مي تواند ادعا كند كه داراي ارزش نژادي است كه ارزش نژادش را بداند. نژاد آريا براي هيتلر از ديدگاه ديگري نيز ارزشمند بود. وي معتقد بود كه نژاد آريا داراي صفات و خصوصيات نيك بشري است كه اين صفات و خصوصيات از نسلي به نسل ديگر انتقال داده مي شود چون موروثي هستند و تمامي اين خصوصيات در نزد آلمانها يك جا در دسترس مي باشد، پس بايد برتري آنها را تضمين كرد.

تصورات هيتلر از تاريخ بشر، يك جنگ و نبرد دائمي بين نژاد هاي عالي و نژاد هاي پست است. او در مورد انسان معتقد به "انتخاب طبيعي " یا انتخاب اصلح است. در اين انتخاب، طبيعتاً آن كه ضعيف‌تر است محكوم به فناست . نژاد يا نژاد هاي پست (منظور وي از نژاد پست ، نژادي است كه با ساير نژادها در هم آميخته شده باشد و آريائي نباشد) سرنوشتي جز بردگي براي نژاد هاي عالي ندارند. آقائي و رهبري مختص نژاد برتر، یعنی نژاد  "آريا " ست . اصل نبرد دائمي كه از فلسفة داروين سرقت شده و در نازيسم استفاده مي گرديد، پاكسازي و نظافت نژادي، يعني تميز نگه داشتن خون از لحاظ نژادي. (مخالفت با ادغام نژاد ها) ، اعتقاد به رهبري شخصيت هاي اصيل آريائي، از اصول آموزش و پرورشي در رايش سوم بودند. ترويج و گسترش قهرماني و پهلوانی يا صفات و خصويات وابسته به آن ، مي بايستي كه مردم را در موقعيتي قرار دهد تا از اين نبرد دائمي نژاد ها به علت ارزش خوني سربلند بيرون آيند. شخصيتي كه شعور و آگاهي نژادي داشته باشد ، و به طبع آن خلاقيت از خود نشان دهد ، به عنوان سمبل رهبريت طلقي مي گردد ، یعنی شخص هیتلر.

 

عملكرد سياسي یهودی ستيزي

يكي از علا ئم و نشانه هاي نظام هاي توتاليتر (تماميت خواه) اين است كه براي دوام حكومت خود به يك قطب مخالف نياز دارند تا از ديدگاه تاكتيكي حواس مردم را متوجه اين قطب مخالف نمايند. طبق قواعد و اصول نبرد دائمي نژاد ها ، يهوديت براي هيتلر اين قطب مخالف را تشكيل مي داد. زيرا

كه براي هيتلر يهوديت به معناي دشمن جهان بود . دشمني كه آقائي و سروري و رهبري نژاد آريائي را تهديد مي كرد. پس دو قطب تشكيل شده عبارت بودند از نژاد آريائي بر عليه نژاد سامي. در روبروئي اين دو قطب يا درمقابلة اين دو قطب، كاراكتر شبه علمي و شبه فلسفة نژادي كاملاً مشهود

است . با بكار گرفتن واژة (سامي) ، همان روش سابق و بدلي كه در زبان شناسي بكار گرفته شد ، اينجا هم اعمال گرديد . ولي به محض اينكه اين واژگان با واقعيت برخورد كردند ، ثابت شد كه از لحاظ علمي پايه و اساسي ندارند . بنابراين نژاد آريا را تبديل به مظهر نيكي و پاكي و خوبي كردند و نژاد سامي را مهر تاريكي و پليدي زدند . نازي ها از تمام امكانات موجود خود براي هتك حرمت و شكستن كمر اين قوم استفاده كردند . تصوير زشتي كه از ساميان عرضه مي شد ، با تمام قوا دنبال مي‌شد . مثلاً با بي شرمي رواياتي از مراسم قرباني کردن كليميان انتشار مي دادند، که با واقعیت مغایرت داشت. اين سياست نفرت نژادي به مسئلة (توطئة ثابت نشدة يهود) بر مي گردد. از آنجائي كه نازي ها تمام تصورات خود را بر مبناي تبعيض نژادي داير و استوار كرده بودند، از همين زاويه هم روابط سياسي قرن بيستم را بررسي مي كردند. طبق اظهارات نازي ها ، نظام سرمايه داري و نظام كمونيسم هر دو از اختراعات و ابداعات يهودي ها هستند . اختراعاتي كه تهديدي جدي براي نژاد آريائي به حساب مي آمدند. برنامة "توطئة جهاني يهود" به نظر نازي ها در "پروتكل دانایان  يهودً" به ثبت رسيده بود. اين پروتكل ها به كرات مورد بررسي و بازبيني قرار گرفته اند و بدل بودن آنها به اثبات رسيده است . گذشته از آن ، همين پروتكل ها در تبليغات ضد سامي نقش اساسي داشتند . ضديت با نژاد سامي در تفكرات نازي ها ، نوش داروئي بود كه رهبري رايش تمام مشكلا ت ونارسائي هاي مملكت را مي خواست به گردن آن بيندازد و موانع را از پيش پاي خودش بردارد. موجوديت يك گروه بين المللي كه مدعي حكومت جهاني است، ولي وجود خارجي نداشت، به بهترين وجهي براي اهداف تبليغاتي و توجيه نارسائي ها و كمبود هاي مردم چاره ساز بود . تمام نمودهايي كه از حيطة چهارچوب ملي فراتر روند ، خواه موجوديت داشته باشند، خواه نداشته باشند، خطري براي تمام رژيم هاي تماميت خواه (توتاليتر) به حساب مي آيند . يهود ، فراماسونري ، كاتوليك ها ، و ... سازمانهائي بودند كه نازي ها نه تنها تحسين مي كردند، بلكه از شيوة كار آنها تقليد نيز مي كردند. از طرف ديگر به مقابله با آنها مي پرداختند. نازي ها به وسيلة شكايت هاي پي درپي كه از اين سازمانها مي كردند، سعي داشتند تا بدينوسيله خًطرات اين گروه هاي قويً را به مردم ثابت كند. بي جهت نبود كه هيتلر اين پيشنهاد را مطرح كرد: ظرفيت مردم براي جذب وقايع خيلي محدود است. فهم آنها هم ناقص است. ولي قوة فراموشي مردم قوي است. بدين علت يك تبليغات وسيع و كار ساز بايد محتواي اندكي داشته باشد و اين نكات بايد شعارگونه آنقدر تكرار شوند تا آخرين نفر هم به آنچه منظور ماست ، واقف گردد.

ضديت نژادي با يهوديان، آنطور كه نازي ها عمل كردند، به اين علت بين مردم رواج پيدا كرد كه ريشه هاي اين ضديت از قبل موجود بودند، يعني از دوران جنگ جهاني اول. در جنگ جهاني اول يهوديان هم به نسبت اقشار غير يهودي تلفات جاني و مالي دادند. اين نوع از يهودي ستيزي فقط در

چهارچوب اجتماعي مؤثر بود و از افراطي گري نازي ها فرسنگ ها فاصله داشت. ولي موقعي كه عوامل قومي و ناسيوناليستي در آن رخنه كردند و در آن تأثير گذاشتند به يك نوع يهودي ستيزي خشن تبديل شد كه در محافل و مجامع عمومي هم عمل مي شدند. براي هيتلر شرايط نه فقط از لحاظ

تئوريك مهيا بود، بلكه يك ترمينولوژي افراطي هم در بين فناتيك هاي نژاد پرست در حال رشد و توسعه بود. كتبي از قبيل "مسئله يهود يك مسئلة نژادي ، آداب و رسومي و فرهنگي است " به قلم "اويگن دورينگ[5]" كه در سال ١٨٨١ منتشر شد ، حاوي الفباي افراطي گري و ضد سامي بود، كه بعد ها هم از طرف نازي ها مورد استفاده قرار گرفت. مشكلا تي كه براي تئوريسين هاي نژادپرست در بارة مسائل نژادي و اينكه در آلمان فقط يك اقليت كوچك، آثاري از اين نژاد آريائي را در خود دارد كه افرادي هستند قد بلند با موهاي زرد و بور و طلا ئي و چشمان آبي ، نازي ها را بر آن داشت تا با استفاده از تئوري هاي مختلف به حل اين مشكلا ت به قول خودشان اقدام كنند . هدف نهائي نازيها خلق انسان ديگري بود كه با تصورات آنها مغايرت نداشته باشد. تعاريفي كه نازي ها براي واژه هائي مانند:

نژاد آريائي ، هند و ژرمن ، قبايل شمالي ، يا نژاد آلماني ارائه مي دادند ، قانع كننده نبود ، زيرا كه آرزوها و آرمانها با واقعيت اختلا ف فاحشي داشتند. براي نازي ها نداشتن تعريف براي واژه هاي مختلف مشكلي نبود ، براي اينكه اين يك عقيدة جزمي نبود  كه امنيت رژيم را تضمين مي كرد ، بلكه يك اطاعت بي چون و چرا از رهبر بود كه جهان بيني خاص هيتلر را تفسير مي كرد.

 

هيتلر و اهداف قومي

هيتلر با عقايد ضد سامي خود در دورة جمهوري وايمار  تنها نبود، گرچه اين افكار نزد هيتلر شدت و غلظت بيشتري داشتند[6]. انگيزه هاي هيتلر اغلب در حول محور مسائل قومي دور مي زد. زيرا كه وي به آنها وابستگي بيشتري داشت. گروه هاي افراط گر در آلمان و اطريش در دوران قبل از جنگ

جهاني اول وجود داشتند ولي از بعد از جنگ فعاليت آنها شديد تر شد. پيروان اولية هيتلر اكثراً از اين گروه ها بودند. برنامة آنها تشكيل شده بود ازضديت با نژاد سامي، مركزيت دادن به نژاد آريائي و ژرمن ها و عقايد ضد مسيحي . نكات اصلي و اساسي اين قوم منحصر مي شده به "حفاظت از آلماني جماعت" حفاظت در برابر كلية تأثيرات خارجي . آنها از هر چه كه بوي بين المللي مي داد نفرت داشتند . مسئلة آنها ، مسئلة آريائي و ژرمن بود. هيتلر برنامة وسيعي داشت كه آلمانها را در كلية امور به خودكفائي برساند . اهم آن عبارتند از:

١- در مورد سياست جمعيتي مي بايستي كه خون نژاد آلماني از كلية عناصر خارجي پاكسازي شود. (پاكسازي نژادي) .

٢- در مورد اقتصاد ، بايد تمام سرمایه‌هاي بورسي و بين‌المللي حذف گردند. همچنين روابط اقتصادي جهاني.

٣- در مورد انديشه، تمام هم و غم ما بايد متوجه فكر و انديشة آلماني باشد. بايد عوامل خارجي كنار گذاشته شوند. بخصوص بايد ادبيات يهودي (ضد آلماني) نابود گردد.

٤- در مورد زبان آلماني ، تمام لغات و اصطلا حات خارجي يا بايد طرد گردند و يا به آلماني ترجمه شوند.

٥- در مورد هنر، از هنري حمايت مي كردند كه به قول خودشان "منحرف [7] " نباشد ، يعني هنري كه از راه هنر منحرف نشده باشد و بر عليه تصورات نازي ها نباشد.

٦- در مورد سياست ، بايد تمام سازمانهاي خارجي لغو گردند و به جاي آنها يك نظام كشوري بر پاية قومي تأسيس گردد.

٧- در مورد دين، ما بايد خداي يهودي را خذف كرده و به جاي آن يك خداي آلماني بگذاريم.

 

همة اين نكات با افكار هيتلر نزديكي و قرابت داشتند. تئوريسين هائي كه هيتلر از آنها استفاده مي كرد، كنار گذاشته شدند ولي هيتلر حتي بعد ها نيزاز ايده‌هاي آنها استفاده كرد. هيتلر اين تئوريسين ها را به ديدة تحقير مي نگريست. زيرا كه آنها فقط حرف مي زدند و هيتلر عمل مي كرد. براي خيل عطيمي از مردم، بينش و شعور و آگاهي قومي با بينش و شعور و آگاهي آلماني هم معني و يكسان شده بود. به همين علت هم هيتلر توانست تا با تكيه بر روي اهداف ملي "حزب ناسيونال سوسياليست كارگران آلمان" براي خود و حزبش آراء زيادي را كسب كند.

 

توماس مان در خاطراتش مي نويسد :

"پايين آمدن سطح فكر، از بين رفتن فرهنگ، حماقت و تحميق مردم و محدود كردن آنها به يك تودة كوچك بورژوازي، از طرف روشنفكران هم رد نشد. بلكه اين روشنفكران همة اين امور را تأييد مي‌كردند . ديوانه صفتي آنها در پاره اي امور آنها را به خطا برده و ناديده گرفته اند كه امور اخلا قي وروشنفكري به هم وابسته هستند. كه اين دو امور با هم رشد كرده و يا با هم نابود مي شوند. كه توحش اخلا قي، يكي از پيامدهاي ناديده گرفتن عقل است. اينجاست كه علوم غيبي، علوم نيمه كاره و اديان ظاهري، به وجود مي آيند. تمام اين امور از طرف روشنفكران و تحصيل كردگان آلماني تأييد شدند.

نتيجه اينكه اين امور از فقر فرهنگي يا امري پيش پا افتاده به تولد دوبارة زندگي و روح مردمي صعود كردند” .

رابطة بين هيتلر و كليسا چنين بود كه هيتلر مي خواست بداند كه كليسا ها در پيش برد اهدافش چه نقشي را مي توانند بازي كنند . با وجودي كه هينلر در كتاب (نبرد من) با آزادي كامل در بارة اهدافش سخن مي گويد ، ولي مسئلة دين فقط يك مسئلة تاكتيكي بود . تا سالهاي اولية تأسيس رايش سوم،

هيتلر سعي در اين داشت تا ظاهري دين پرستانه به خود و نهضتش بدهد . گرچه در برنامة "حزب ناسيونال سوسياليست كارگران آلمان" كه در سال ١٩٢٠ معرفي شد ، آزادي ديني و آزادي اديان گنجانده شده بود ولي موقعي كه كشور در خطر باشد يا مصالح مملكتي چنين ايجاب كنند، اين امور

محدود مي گردند. نازي ها هميشه از يك مسيحيت مثبت صحبت مي كردند ولي هيچ موقع هم تعريفي براي آن پيدا نكردند كه مسيحيت مثبت چيست؟ منابع زيادي حكايت از آن دارند كه هيتلر به مسيحيت اعتقاد نداشت. هميشه آن را دست كم مي گرفت. به همين علت هم نمي توانست بفهمد كه اگر يك نفر تمام وقتش را در اختيار كشورش يا دولتش بگذارد، ديگر جائي براي مسيحيت و كليسا نمي ماند  و اين خود نوعي مخالفت و ضديت است. موقعي كه هيتلر سعي كرد ظاهري بي تفاوت نسبت به دين براي خود بسازد ، تعدادي از رهبران حزب با اين عقيده پا به ميدان گذاشتند كه مسيحيت را آلماني

كنند . يعني جامه اي از عناصر آلماني يا ژرمني را بر پيكر مسيحيت بپوشانند. پاره اي ديگر از رهبران حزب مي خواستند كه بر عليه مسيحيت سوري- رومي قيام كرده و بت ها و خدايان ژرمني و آرمانهاي ژرمني را وارد دين مسيحيت كنند. اين اقدام ها از نابودي عهد عتيق شروع شده و تا مسيحيت را در بر مي گرفت . پروتكل هائي وجود دارند كه سخنان هيتلر را هم در مجامع خصوصي و هم در مجالس رسمي ثبت كرده اند. از كلية اين پروتكل ها مي توان دريافت كه هيتلر مسيحيت را رد مي كرد. "پاولوس[8] " براي هيتلر كسي نبود جز بنيانگذار يهودي بلشويسم . به عقيدة هيتلر ، "پاولوس" مسيحيت را به صورت شعبه اي از دين يهود در آورد و نهايتاً اينكه مسيحيت براي هيتلر نوعي تقلب يهودي محسوب مي شود. هدف هيتلر اين بود كه از قدرت و نفوذ كليسا ها بكاهد و به جاي آن، جهان‌بيني ناسيونال سوسياليست را بكارد . "عيد پاك مسيحي[9] " ، ديگر زنده شدن مسيح را به ياد نمي‌آورد ، بلكه تولد سرزمين مقدس ماست، كه مرگ را نمي شناسد. روح جنگ آوري و آزادي قوم ماست . صليب شكسته (آرم نازيها) مي بايستي كه جاي صليب مسيح را بگيرد. هيتلر افكار و عقايد كفرآميز عده اي از پيروانش را آگاهانه تحمل مي كرد. هيتلر معتقد بود كه اين افكار و عقايد باعث مي‌شوند كه ايده آلهاي ما جاي ايده آلهاي مسيح را بگيرد واين عملي است كه ما مي توانيم انجام دهيم. در تبليغات نازيها ، سعي بر اين بود تا با بهره گيري از سمبل ها و علا ئم و آثار مسيحيت يك نوع مذهب ناسيونال سوسياليستي ايجاد گردد. شعار هاي رايج آنها عبارت بودند از:

-         اعتقاد مقدس به آلمان

-          اعتقاد به قوم برگزيدگان (منظور نژاد آرياست)

-          نفرت از دشمن (قوم يهود) ،

-         هيتلر ناجي ماست .

اين خود نشان‌دهندة آن است كه تبليغات چقدر وسيع و كارساز بوده كه امور تعليم و تربيت را چنان تحت تأثير خود درآورده است . اين ستايش هائي كه از هيتلر مي شد ، تأثير مستقيم روي مردم داشت . تعداد زيادي از مردم بر اين عقيده بودند كه ضديت با هيتلر يكي از گناهان كبيره محسوب مي شود . هيتلر از طرفداران سياست انزوا و عزلت براي يهوديان بود . اخراج يهوديان از مناطق مسيحي نشين . در همان حال معتقد بود كه سازماندهي كليساهاي كاتوليك بايد تقليد شود .

"گروه ضربت اس اس"  طبق الگوي "سازمان عيسويان" تشكيل شده بود . مردم داري و مردم شناسي از نكاتي بودند كه هيتلر تمايل داشت براي سران حزبش از كليساي كاتوليك تقليد كند. صورت واقعي روابط هيتلر با كليسا هاي كاتوليك و پروتستان موقعي به خوبي نمايان شد، كه هر دوي اين كليسا ها از دخالت دولت و حزب در مسائل ديني و مذهبي جلوگيري كردند (يا خواستند كه جلوگيري كنند )،عواقب اين اقدام بسيار وخيم بود. "گشتاپو[10]"  روحانيون را دستگير و زنداني نمود  يا آنها را به اردوگاههاي اجباري مي فرستاد و يا اينكه ممنوعيت شغلي برايشان تعيين مي كرد.  مردم و روحانيون را وادار مي‌كردند تا كليسا را ترك كنند . نشرية "اشتورمر[11]" نيز آتش بيار معركه بود. با وجود اين، مسئلة دين و مذهب و كليسا در نظام" ناسيونال سوسياليستي" نيمه كاره ماند و اين امر هم به شروع جنگ جهاني دوم بستگي داشت كه حواس هيتلر را كلاً به خود جمع كرده بود. هيتلر به خوبي مي دانست كه مسيحيت ريشه هاي عميقي در مردم دارد و ريشه كن كردن كليسا ها در آلمان بخصوص در دوران جنگ به اين سادگي نخواهد بود. با وجود ضربات مهلكي كه هيتلر بر پيكر مذهب و مذهبيون وارد كرد ولي اين مسئله براي هيتلر لاینحل باقي ماند.

ادامه دارد.

 



[1] Josef Arthur Graf Gobineau

[2] Essai sur I inegalite des races humaines

[3] Houston Stewart Chamberlin

[4] Grundlagen des 19. Jahrhundert

 

[5] Eugen Döhring

[6] در مقاله‌ی دیگری با عنوان "مارتین لوتر و یهودی‌کشی" به ریشه‌های ضدیت آلمانها با کلیمیان اشاره کرده‌ام و نشان داده ام که ریشه‌های این ضدیت به دوران مارتین لوتر (اواخر قرن 15 و اوایل قرن 16، وحتی تا قبل از این دوره یعنی به قرون 12 و 13 میلادی بر‌می‌گردد.

[7] Entartete Kunst

 

[8]Paulus

[9] Ostern

[10]  یعنی پلیس مخفی دولتی می‌باشد. Geheime Staatspolizei گشتاپو مخفف

[11] Der Stürmer

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۳
تگ ها :