در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

زندگى افکار و آثار (زیبیله برگ) - 3

اولین رمان »زیبیله برک« »چند نفر در جستجوى خوشبختى هستند و از خنده روده بر

شده اند Ein Paar Leute suchen das Glueck und lachen sich tot«ـ نام دارد.

نظر خوانندگان:

»رافائلا Raphaela« یکى از خوانندگان کتاب فوق مى نویسد: کتاب بى مزه ایست ـ با این عنوان عجیب و غریب: »چند نفر در جستجوى خوشبختى هستند و از خنده روده بر شده اند Ein Paar Leute suchen das Glueck und lachen sich totـ کى این کتاب ها را مى خواندـ نویسنده این کتاب حتماٌ در اواخر سالهاى دهه شصت متولد شده است ـ )اشاره ایست به نهضت دانشجویان و آزادى جنسى در اواخر دهه شصت و تعلیم تربیت ضد اقتدارى کودکان این نسل_ مترجم) ـ نویسنده کتاب که از یافتن شغل مناسب مأیوس‏ شده و طبق اطلاعاتى که مؤسسه انتشاراتى ایشان در اختیار خوانندگانش‏ گذاشته، بیشتر به پر کردن پوست حیوانات اشتغال داشته است .»آندره یاس‏ Andreas « خواننده دیگر، با نظر »رافائلا» موافق نیست و در جوابش‏ مى گوید: در جستجوى خوشبختى، بله ، ولى این کتاب به هیچ وجه بى مزه نیست ـ شاید نوعى تراژدى است ـ براى اینکه مأیوس‏ کننده و بدون راه حل است ـ بیشتر به شعر شبیه است تا به رمان ـ من تصویر خودم را در پاره اى از حکایاتش‏ مى بینم و فکر مى کنم که دیگران نیز مانند من گاهى در این گونه مخمصه ها قرار مى گیرند ـ

»رافائلا« مى گوید: این کتاب اولین رمان خانم »برگ« است و سعى مى کند که از مهره ها و اتفاقات رئالیستى استفاده کندـ شاید نوجوانان 14 _ 15 ساله را تحت تأثیر قرار دهد، ولى براى افراد مسن تر خجالت آور است که چنین چیزى را بخوانندـ تم رمان و مسائلى هم که در آن مطرح مى شوند، همه و همه از جهان نوجوانان نشئت گرفته اند. مانند فصول مختلف کتاب که غالباٌ اسم قهرمان آن را یدک مى کشند و مملو از بحران هاى دوران جوانى هستند ـ این فصول و حکایات گرچه پشت سر هم قرار دارند، ولى رابطه معنوى آنها از هم گسسته است ـ مسائل و مشکلات روزمره اى که در رمان ترسیم مى شوند، باعث مى شوند که خواننده پاره اى از خود را در آنها ببیند و ضمناٌ باعث سهولت در خواندن کتاب گرددـ به همین علت این کتاب به آسانى و سهولت قابل خواندن است. در مقاله قبلى که راجع به زندگى و آثار بنیامین فون اشتوکرات _ باره Benjamin von Stuckrad-Barre نوشتم، نظر خوانندگان آثار ایشان نیز در این مقاله آورده شدـ اتفاقاٌ یکى از انتقادات خوانندگان ایشان هم همین نکته بود که نویسندگان نسل جوان، بیشتر براى نوجوانان مى نویسند تا جوانان ـ مسائل و مشکلات نوجوانانى که مرحله بلوغ را مى گذرانند با مسائل و مشکلات جوانانى که این دوره را پشت سر گذاشته اند و شاید با وجود صغر سن و جوان بودن، پدر یا مادر نیز باشند، با هم اختلاف دارند و یکى نیستندـ لاجرم نویسنده اى که براى نوجوانان مى نویسد، نمى تواند احوال جوانان را به خوبى درک کرده و در آثارش‏ منعکس‏ نماید.»آندره یاس« در خاتمه مى افزاید که : «گرچه این رمان به سهولت قابل خواندن است، ولى هضم آن براى همه آسان نیست« ـ خودخواهى و خودپسندى، کمبود یا نبود حس‏ ادراک براى جنس‏ مخالف ، به بازى گرفتن احساسات دیگران، خلا در احساسات مهره هاى رمان، ترس‏ از ایجاد رابطه، به انجام نرسیدن اشتیاقات ، ترس‏ از مناسبات جدید و مدرن در جامعه ، براى همه به خوبى و سهولت قابل هضم نیست .»رافائلا« مى گوید: این کتاب فقط براى نوجوانان مفید نیست ـ من معتقدم که ما در اینجا با »ادبیات« سر و کار داریم ـ و محتواى کتاب به درد کسانى نیز مى خورد که مراحل نوجوانى را پشت سر نهاده و در بحران میانه زندگى قدم گذاشته اند. در سال 2001 رمانى با نام: »اول، اخبار ناخوشایند« Das Unerfreuliche zuerstرا منتشر کرد. اگر بخواهم محتواى این کتاب را در چند سطر معرفى کنیم، باید بگویم کتابى است براى پسران، برادران و مردان و شوهران ـ حکایاتى در باره زندگى و افکار و اعمال مردان ـ هنگام قرائت این کتاب سعى کنید که روز خوبى باشد، اوقاتتان تلخ نباشد، با کسى بگو مگو نکرده باشیدـ هنگامى که احساس‏ خوبى داشتید، اقدام به خواندن آن کنیدـ منتقدین بر این عقیده اند که جاى این کتاب در قفسه هاى کتابفروشى ها، نه در میان رمانهاست، بلکه جایگاه واقعى این کتاب درست تنگاتنگ کتب طبى و نوشتارهائى که براى سلامتى بیماران تهیه شده است، مى باشد ـ هنگام خواندن آن نیز اینگونه است که شما کتاب را در دست مى گیرد، اول تورقى مى کنید، چند مطلب نظرتان را جلب مى کند، همانند یک فرهنگنامه یا فرهنگ بیماریهاى واگیر وقتى که یک مطلب را خواندید و کلى ترسیدید، دوباره ورق مى زنید و چند صفحه بعد دوباره مطلبى نظرتان را جلب مى کند ـ اگر این کتاب یک کتاب طبى و براى سلامتى انسان نوشته شده بود، مثلاٌ ترک اعتیاد یا ترک مشروب یا دورى از چربى و شیرینى، خواننده فوراٌ به بیمارستان یا تیمارستان یا به زایشگاه یا یک گاه دیگر مراجعه مى کرد و فوراٌ سیگار و تریاک و مشروب و چربى و شیرینى را از خود دور مى کردـ ولى چنین نیست ـ این کتاب در مورد »مردان« نوشته شده است ـ آیا مى توان »ترک مرد» کردـ آیا مردان همانند یک بیمارى یا اپیدمى هستند؟ این کتاب در باره زندگى نکردن مردان است ـ اینکه مردها بلد نیستند، وارد نیستند و نمى دانند چگونه باید زندگى کنند ـ زندگى کوچک و خرد و تنبلى و کودنى ـ همانطور که خانم »برگ« با افسوس‏ و با تکان دادن سر این جملات را بر زبان مى آورد و مانند »ماشین دودى هاى قدیمى« دود مى کند و سیگار را با سیگار روشن مى کند. این رمان، سومین اثر »زیبیله برگ« مى باشد که مهره هاى اصلى آن با خوشبختى و سعادت میانه اى ندارند و افسار زندگى از دستشان در رفته است و اگر هم سعادت نصیب آنها شود ، همانند بازى قدیمى خودمان یعنى »قابلمه بازى« که کودکان با چشم بسته و با یک قاشق یا چوبدستى روى قابلمه مى کوبند و معمولاٌ قابلمه در دسترس‏ نیست و چوب به پاى پدر یا مادر مى خورد و همه فریاد مى زنند : داغ داغ داغ، سرد سرد سرد ، چپ چپ چپ ، راست راست راست تا بالاخره بعد از مدتى ـ ـ ـ بله ـ سعادت نصیب ما هم مى شود و قاشق ما به ته دیگ مى خورد ـ جائى که سرد تر از همه جاست .مهره هاى این رمان دل آدمى را به درد مى آورند ـ همه مقصرند ـ عده اى بیشتر و عده اى کمتر!! عده اى هم کاملاٌ بى گناهند ـ ولى خواننده با همه این مهره ها احساس‏ همدردى مى کند ـ حتى با مردى که زنش‏ را چنان کتک زده که زن بیچاره مرده است و مرد بلافاصله بعد از ارتکاب جرم، مبل اطاق نشیمن را دوباره سرجایش‏ قرار مى دهد و سعى مى کند برنامه هاى تلویزیونش‏ را دوباره تنطیم کند و به تماشاى آن بنشیندـ ـ خواننده با سرباز وظیفه هم احساس‏ همدردى مى کند ، سربازى که انسان را مى کشد ، زیرا که شغل دیگرى نیاموخته است و بلافاصله این جمله از »کورت توخولسکى« در اذهان زنده مى شود که : »سرباز قاتل بالقوه است« ـ احساس‏ همدردى با مدیر شرکت که از فرط بدبختى و بیچارگى خویش‏ به درون هواپیما مى خزد و فکر مى کند که وى را مسموم کرده اند ـ احساس‏ همدردى با دائم الخمرى که مى گوید: »من سى سال زندگى کردم، طورى که گوئى بسیار بد خفته بودم« .

»زیبیله برگ Sybille Berg« مى گوید: اینطور نیست که افراد بدبخت و بى چاره نظر مرا بیشتر جلب مى کنند یا برایم جالب تر هستند تا افراد خوشبخت و با سعادت، ولى من به هر کجا که مى نگرم، فقط افراد افسرده و ناکام، مریض‏ و بدبخت و بیچاره مى بینم ، بخصوص‏ در آلمان ـ» به همین علت هم خانم برگ ترک یار و دیار کرد و نخست به سوئیس‏ رفت و بعد از آن هم به اسرائیل ـ وى در جاى دیگرى مى گویدکسى که تلویزیون را خاموش‏ کرده و روزنامه و کتاب را به گوشه اى انداخته و بر روى پلکان خانه نشسته است، خوشیخت است وزوج جوانى که در هنگ کنگ دست در دست هم در خیابانها قدم مى زند، خوشبخت است ـ» موقعى که خانم » ریبیله برگ« در سوئیس‏ زندگى مى کرد، در باره سوئیس‏ مى گفت: »زندگى در آنجا ، به این مى ماند که آدم وارد یک وان آب گرم شودـ آنقدر خوب است ـ هواى آنجا خوب است ـ انسانها نسبت به هم مهربانند ـ و اگر گاهى حالم زیاده از حد خـوب باشد )که به ندرت پیش‏ مى آید)، به تماشاى شوهاى بعد از ظهر تلویزیونى مى نشینم. افسردگى از سراپاى این خانم زیبا و نویسنده جوان آلمانى مى بارد ـ در باره زندگى پیشداورى مى کند ـ مى گوید: »زندگى چیزى ملال آورى است و زود به آخر مى رسد و انسان بسیار خرابکارى مى کند ـ بخصوص‏ مردها ـ«مى گوید: »براى این کتاب ، یعنى رمان »»اول اخبار ناخوشایند« Das Unerfreuliche zuerst« تحقیق زیادى لازم نبود ـ کافى بود که درون ترن نشسته و به گفتگوى تلفنى مدیرانى که با این ترن مسافرت مى کردند، گوش‏ بدهم ـ کافى است که جلوى کیوسکى بایستى و مجلات را نظاره کنى و دریابى که هنوز کسى مجله »پلى بوى« را توقیف نکرده است ـ کافى است که در فصل تابستان به منظره ناخوشایندى مانند مردانى که ناخن انگشتان پایشان زرد شده و بوى تند عرق بدنشان مشام را مى آزارد، برخورد کنى ـ کافى است که هنگام خرید کتابى، براى این مردان جمللاتى شبیه به این جمله در درون کتاب بنویسى : »احساس‏ همدردى مى کنم با همه مردان جهان« ـ مصحح و ویراستار من هم در مؤسسه انتشاراتى یک مرد است ـ وى هیچگونه مخالفتى با این جملات من ندارد ـ زیباروى، سرخ موى ادیب اضافه مى کند: گاهى اوقات که روز خوبى دارم ، احساس‏ همدردى بیشترى مى کنم با مردانى که هنوز با یک نیمه مغزشان فکر مى کنندـ« ـ اگر راستش‏ را بخواهید این احساس‏ را ایشان با همه انسانها دارند، حتى با خودش‏ ـ این احساسات بیشتر شبیه به احساسى است که ما انسانها با حیوانات داریم، هنگامیکه یک لنگه ابروى خود را بالا مى کشیم و مى گوئیم: »بیچاره خره ـ چه بار سنگینى به دوش‏ مى کشد. یا مى گوئیم : سگ بیچاره ، چقدر بى هدف در این هواى گرم باید براى تکه نانى بدود« ـ

آیا این ادیب و نویسنده و مترجم آلمانى از خود پرسیده است که این مردستیزى از کجا سرچشمه مى گیرد؟ منبع و مبدأ آن کجاست ؟ بهتر نیست که ایشان اول خود را مداوا و معالجه کنند تا بعداٌ به فکر خوانندگان و مردم عادى بیفتند و چکیده مغزشان را به خرد آنها بدهند. در اوایل این بحث نوشتیم که ایشان دوره ى کودکى و نوجوانى خود را در آلمان شرقى )سابق) گذراند که به قول منتقدین آثار ایشان ،دوره بسیار سختى بوده است ـ ولى همین عده از نوشتن علل و سختى این دوران حرفى به میان نمى آورندـ چرا این دوره از زندگى خانم »زیبیله برگ« سخت بوده است؟ سخت یعنى چى؟ چونکه ایشان تحت لواى کمونیسم و »والتر اولبریشت Walter Ullbrichtو اریش‏ هونکر Erich Honecker « زندگى کرده است، به ایشان سخت گذشته است؟ یا منظور از سخت ، سامان روحى و روانى ایشان بوده است؟ »زیبیله برگ Sybille Berg« مى گوید وقتى که هوا بد است ، تنفر در من بوجود مى آید«. و دلم مى خواست که همه افرادى را که دنیا را ویران مى کنند، تنبیه مى کردم و اضافه مى کند، اگر من مى توانستم یک اسلحه باشم ، دلم مى خواست که »موشک انداز« شوم ـ شبیه اسلحه اى که »آرنولد شوارتسن اگر Arnold Schwarzenegger « در فیلمهایش‏ بر دوش‏ دارد ـ یک اسلحه اى که خوب در دست جاى بگیرد ـ زیاده از حد توجه ها را به خود جلب نکند و در عین حال کارساز باشد ـ با وجودى که وى جثه بزرگى ندارد ، و لاغر است ، بسیار لاغرـ هنگام گفتگو گاهى زانوهایش‏ را به طرف بدنش‏ مى کشد ـ گوئى که به دنبال تکیه گاهى مى گردد ـ هنگامى که در شهر )غالباٌ در شهرهاى بزرگ آلمان) قدم زنان و متفکر راه مى رود، فقط به یک چیز مى اندیشدچقدر از تکامل انسان گذشته است ، ولى نتیجه این تکامل فقط ذباله بوده است و بس«ـ منتقدى که این جمله را از وى نقل کرده معتقد است که هنگامى که وى این جمله را بر زبان مى آورد، به فحش‏ و توهین شباهتى ندارد، بلکه بیشتر به »تشخیص« مى ماند تا »توهین«ـ ما مى گوئیم: »خدا کند اینگونه باشد«ـ که ما به تشخیص‏ ایشان محتاجیم ـ و خوشبختیم که ایشان اینگونه تشخیص‏ داده اند ـ ولى باز هم ایشان معترض‏ هستندـ خوشبختى به عقیده ایشان »واژه اى است که ما اشتباهاٌ یا سهواٌ به کار مى بریم، زیرا که انسان خوشبخت وجود ندارد«ـ رضایت و عشق نیز در زمره واژه هائى هستند که سندیت ندارندـ عاشق وجود ندارد ـ انسان راضى و خوشبخت و خوشحال نیز به همین منوال کم پیداست ـ مى گوید: »اول دو عضو وجود دارند، که با هم جور هستند، این یک امر شیمیائى است ـ بعد مسئله تولید مثل پیش‏ مى آید، که زیست شناسى است و گذراـ در بهترین مورد یک دوستى عمیق بر جاى مى ماند و بس‏ ـ« او خود مى گوید که در زندگیش‏ فقط لحظات خوش‏ وجود داشتند ، نه خوشبختى محض‏ ـ ولى نمى داند که آخرین لحظه خوشبختى اش‏ کى بوده است . طرفداران و هواداران خانم »برگ« در اینترنت سایت خاصى دارند که در این سایت نظر و آرا و احساسات خود را راجع به نویسنده محبوبشان بیان مى کنند و غالباٌ نگران وضعیت روحى و روانى ایشان هستند ـ ولى ایشان مى گویند که من نمى فهمم چرا؟ چرا طرفداران من نگران من هستند؟ من که در سن 22 سالگى آگاهانه و دانسته بر علیه خودکشى قیام کردم ـ در آنزمان من در یک اطاق 6 مترى مى نشستم که کرایه اش‏ را اداره امور اجتماعى مى پرداخت ـ آن زمان من به این علت خودکشى نکردم، که هنوز خوشبختى را حس‏ نکرده بودم و مى خواستم که خوشبخت باشم ـ مى خواستم که این حس‏ را در درون خود داشته باشم که بگویم: من »خوشبختم« ـ همان موقع فهمیدم که این زندگى بى خود و بى ارزش‏ خواهد بود، اگر نتوانم از طریق نوشتن امرار معاش‏ کنم ـ

پاره اى از مقالاتى که خانم »برگ« در روزنامه ها و مجلات مى نوشت ، سروصداى زیادى کردند و معروف شدندـ مانند مقالات زیر:

_ چرا من به یک پالتوى پوست نیاز دارم؟ در نشریه »سایت Zeit » چاپ شد.

_ چرا تئاتر ها را مى توان بست؟ در نشریه »سایت Zeit » چاپ شدـ

_ مقاله : جنگ کزوزو )Kosovokrieg) در نشریه آله گرا Allegra چاپ شدـ

از سایت هاى زیر در این مقاله استفاده شده است:

http://www.sibylleberg.ch

http://www.sibylleberg.de

http://www.literaturkritik.de/

http://www.perlentaucher.de/buch/17128.html

http://www.landestheater-tuebingen.de/

http://www.single-generation.de/schweiz/sibylle_berg.htm

http://www.literaturlandkarte.de/sybille+berg.html

http://www.kietzspeicher.de/

http://www.faz.net

http://www.welt.de/

http://www.xara.org/berg/berg.html

http://tages-anzeiger.ch/

http://www.wss-stuttgart.de/

http://www.lit-ex.de/lit2-9.htm

http://carpe.com/buch/t_berg_sibylle_sex.htm

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٦
تگ ها :

زندگى افکار و آثار یبیله برگ- 2

اینک مى پردازیم به مصاحبه روزنامه »دى سایت Die Zeit « با خانم »برگ« ـ این مصاحبه را از آن جهت انتخاب کردم ، که خانم برگ در این مصاحبه نه فقط در مورد عقاید و آرا و افکار و آثارش‏ حرف مى زند، بلکه نظریاتش‏ در باره جنگ و صلح و تروریسم و مسلمانان و یهودیان و ـ ـ ـ در بوته آزمایش‏ نهاده مى شودـ خود بخوانید و قضاوت کنید: تیتر این مصاحبه چنین است : »فنلاند ، آخ نگو ـ زیبیله برگ از »مسلمانان بدذات« از »آمریکاى خوب« و از »خوشبختى انسان موقعى که دنیا به آخر مى رسد« سخن مى گویدـ

»زیبیله برگ« رمان نویس‏ و نمایشنامه نویسى است که آثارش‏ تا کنون به ده زبان ترجمه شده است ـ در خانه اش‏ در دامنه کوه هاى زوریخ )زیبیله برگ بعد ها از این خانه در دامنه کوه هاى زوریخ به تل آویو نقل مکان کرد_ مترجم) چیز زیادى ندارد ـ یک تختخواب ، یک پاراوان، چند تا متکا و یک صندلى ـ کتابهایش‏ را در یک کمد آشپزخانه نگهدارى مى کند ـ از آپارتمانش‏ که به بیرون نگاه مى کند، چشم انداز جالبى دارد : در این هنگام خانه ى همسایه اش‏ را مى بیند که بى نهایت زیباست است و بر روى بالکن آن یک پرچم صلح آویزان است ـ او هنگام نگاه کردن از خانه اش‏، تمام شهر را زیر پاى خود مى بیندـ ـ شهرى که حتى از دور هم شسته و رفته به نظر مى آید ـ »زیبیله برگ« موهاى معروف و قرمز رنگش‏ را از پشت سر بسته و گره زده است ـ هنوز هم چابک و سرزنده است ، همانند یک دختر بچه در جلوى رایانه اش‏ چمباتمه زده و براى دوستش‏ »یائل هدایا« )که بعد ها یکى از کتابهاى همین خانم را براى انتشار در آلمان ویراستارى کرد) ، در تل آویو »ایمیل« مى نویسد و قهوه اش‏ را براى خنک شدن، فوت مى کندـ بعد از اینکه جواب »ایمیل« »یائل« را دریافت کرد و خواند، روى پهلو دراز مى کشدـ در همین اثنا ناقوس‏ کلیسا به صدا در مى آیدـ »زیبیله برگ« صورتش‏ را در هم مى کشد و همکار من »هانس‏ اشتاین Hannes Stein « دستگاه ضبط صوت را روشن مى کند:

»دى ولت Die Welt «: خوشى آخر زمان و انهدام جهان در چیست؟

»زیبیله برگ Sybille Berg : اینکه ما چنین دنیائى داشته باشیم ، چندان خوش‏ به نظر نمى آیدـ این دنیا واقعاٌ جاى بدى است.

»دى ولت Die Welt «: این براى شما چه چذبه اى دارد که در آثارتان به »آخر زمان و انهدام جهان« اشاره مى کنید؟

»زیبیله برگ Sybille Berg«: خیلى جالب است که ما بدانیم و تجسم کنیم که »آخر زمان و انهدام جهان« چیزى نیست که ما از آن فرار کنیم یا از خودمان دور کنیم ـ نیز جالب است که بدانیم ، انهدام جهان در همین جا ، در ارـوپا به وقوع خواهد پیوست ـ در میان اروپاى خود خواه و خود پسندـ اروپا تا چه اندازه از این ماجرا فاصله دارد، هنگامى که دیسکوهاى ما منفجر مى شوند؟

»دى ولت Die Welt «: خبر بد این است که در آخرین رمان شما بعد از انهدام جهان »نهضت صلح« باقى مى ماندـ

»زیبیله برگ Sybille Berg«: بله ، »نهضت صلح« در هلسینکى بر علیه آمریکائى ها تضاهرات مى کندـ آنها در آلمان پلاکاردهائى چاپ مى کنند که هیچ کس‏ مفهوم آنها را نمى فهدـ خوب ، چه کارى از دست آنها ساخته است ـ من فکر مى کنم آنها هنگامى که جهان دارد به آخر مى رسد ، باز هم بر روى تکه اى یخ خواهند ایستاد و پلاکاردى و پرچمى به دست خواهند گرفت ـ

»دى ولت Die Welt «: در این رمان شما، »نهضت صلح« اردوگاهى دارد براى انسانهاى »خوب اروپائى« که از دست انهدام جهان در رفته اند و باقى مانده اند ، کاملاٌ شبیه اردوگاه هائى که نازى ها داشتندـ واقعاٌ فکر مى کنید که اروپا چنین کارى خواهد کرد؟

»زیبیله برگ Sybille Berg«: بلى، من وقتى که حتى فکرش‏ را هم مى کنم ، از ترس‏ میخکوب مى شوم ـ من توضیح مى دهم: ببینید ، در اروپا این فکر ریشه دوانیده که ما همه یکجور فکر مى کنیم و ما در میان جمع بزرگى هستیم ـ مطلبى که ما از »نهضت صلح« در دو سال گذشته دیده ایم ، یک سماجت بزرگ است ـ یعنى اینکه »نهضت صلح« بر حق است ـ این یعنى نفرت از آمریکاـ که مبدأ و منشأ آن در نوعى احساس‏ حقارت و خود کوچک بینى است ـ

»دى ولت Die Welt «: در این رمان شما، همه جور اتفاقى مى افتدـ اجازه دهید آنها را بازسازى کنم ـ هامبورگ .

»زیبیله برگ Sybille Berg«:و برلین ، برلین زیبا ـ منطقه رور (Ruhrpott) ، در حقیقت همه جاى آلمان ـ اروپا و جهان ـ

»دى ولت Die Welt «: این رمان شما بر خلاف کارهاى دیگرتان ، عاقبت خوشى داردـ

»زیبیله برگ Sybille Berg«: خوب بله ـ ولى به انهدام جهان در این رمان فقط در حاشیه پرداخته ام ـ یعنى این احساسى که افراد 30_40 ساله امروزه در اروپا دارند ـ و این افراد نمى دانند که راه حل بهترى هم وجود دارد ـ این بدان معنى است که ما کمتر کار کنیم، ولى بهتر کار کنیم ـ

»دى ولت Die Welt «: شما در این رمان به »مسلمانان« و »حمله به مسلمان« نیز پرداخته ایدـ فکر مى کنید که در آینده احتمالاٌ چنین اتفاقاتى خواهد افتاد؟

»زیبیله برگ Sybille Berg«: اگر در اروپا اتفاقى بیفتد و جائى منفجر شود، این امکان وجود خواهد داشت که جریانات سیر معکوس‏ بگیرند ـ یعنى اینکه اروپائى ها با مسلمانان کنار بیاینیند و به نوعى به استقبال آنها بروند یا از آنها حمایت کنندـ اگر ما براى مسلمانان چند تا مسجد دیگر بسازیم، یهودى ستیزى را تقویت کرده ایم ـ در فرانسه ما اینک شاهد این موج یهودى ستیزى هستیم و افراد احمقى هستند که کودکان یهودى را آزار مى دهند ـ و هیچ کس‏ این مسئله را درک نمى کندـ

»دى ولت Die Welt «: چه چیزى را باید درک کنیم؟

»زیبیله برگ Sybille Berg«: که ما با این سیاست »کاملاٌ دیوانه وارى« که در پیش‏ گرفته ایم، دست و پاى خود را در حنا گذاشته ایم ـ

»دى ولت Die Welt «: راستى اسم قهرمان رمان شما چیست؟ همان زن 40 ساله اى که رنج زیادى مى کشد و سنش‏ بالاى 40 است؟

»زیبیله برگ Sybille Berg«: او اسمى ندارد ـ من موقع نوشتن کسى را نمى بینم ـ فقط موقعیت ها را مى بینم ـ تغییر احساس‏ را مى بینم ، که خود پیکره مى شوند ـ همین که قهرمان رمان من اصلاٌ »جنسیت« دارد و مونث است، همین هم براى من زیاد است ـ و اگر اسمى هم به این قهرمان مى دادم ، مانند »مارتا Martha « یا »فریدا Frieda« دیگر خیلى واضح و روشن مى شدـ

»دى ولت Die Welt «: شما از »آخر زمان و انهدام جهان» به عنوان نوعى روکش‏ سیاه در این رمان استفاده نکرده اید، که در پایان یک نوع بهشت شداد را مژده دهید؟

»زیبیله برگ Sybille Berg«: بله ، کاملاٌ درست است ـ من به یک وصله دراماتیک نیاز داشتم تا قهرمان رمان را از خشک بودن و غیر انعطاف بودنش‏ بیرون بیاورم ـ نتیجه آن نیز همین عاقبت خوش‏ است یا چیزى که ما آن را Happy End مى نامیم ـ این کتاب من نوعى پیام اخلاقى نیز براى خوانندگانش‏ دارد ، و این پیام کاملاٌ ساده است : اگر تو به خودت زحمت بدهى و اگر با مردم همدردى بکنى، نتیجه خوبى خواهى گرفت ـ یعنى یک خانه چوبى در فنلاند و دوستى و صلح و صفا ـ

»دى ولت Die Welt «: شما در این رمان، در جائى نوشته اید که قهرمان رمان شما به یک مادرى که فرزندانش‏ را در یک حادثه بمب گذارى از دست داده کمک مى کند تا این مادر رگ دستش‏ را پاره کرده و خودکشى کند ـ آیا این کار به نظر شما »همدردى« است؟

»زیبیله برگ Sybille Berg«:بله، کاملاٌ ـ گاهى در زندگى موقعیت هائى هست که در آن مرگ تنها راه حل است ـ و این یک نعمت است که در این مواقع به کسى کمک کرد ـ این مانند آن است که شما به کسى کمک کنید که کالسکه بچه اش‏ را به درون مترو ببرد ـ

»دى ولت Die Welt «: فکر مى کنید که »جنگ بر علیه تروریسم» که آمریکا تبلیغ آن را مى کند، پیروز خواهد شد؟

»زیبیله برگ Sybille Berg«: من فکر نمى کنم ـ

»دى ولت Die Welt «: چرا نه؟ سال 2003 )این مصاحبه در سال 2004 انجام گرفت_ مترجم) که سال بدى نبود؟ صدام حسین گرفتار شدـ انتفاضه و فلسطینى ها مهمترین حامى خویش‏ را از دست دادند )منظور خبرنگار شیخ یاسین است _مترجم) ، سوریه پنهان شده و لیبى دیگر در فکر ساختن بمب اتم نیست ـ ملاهاى ایران ترسیده اندـ بن لادن کما فى السابق موش‏ مرده است ـ

»زیبیله برگ Sybille Berg«: اشتباه نکنید ـ این جریانات همانند سرطان هستند ـ اگر پیکر کسى پر از غده هاى سرطانى باشد ، مى توان این غده ها را تک تک برید و بیرون آورد ـ ولى بیمار سالم نمى شود و سلامتى اى در کار نیست ـ مسلمانهاى اصولگرا با بمب هائى که به بدن خود مى بندند و منفجر مى کنند ، به یک نیروى مهیبى دست یافته اند ـ کاملاٌ ساده و بسیار کارسازـ من نمى دانم چگونه مى توان جلوى این ها را گرفت ـ ما مى توانیم کشورهاى دیگر را تصرف کنیم ـ بله ـ ما مى توانیم سعى کنیم ، بعضى کارها را انجام دهیم ـ لانه هاى تروریستى را از جایشان برکنیم ـ ولى این کار ها مشکل اصلى را حل نخواهند کرد ـ این مشکل همه ماست ـ

»دى ولت Die Welt «: در این رمان ،شما ایده هاى نو و جدیدى ارائه کرده اید ـ مثلاٌ : تک گفتارى است که پسرک جـان و مسلمانى بر زبان مى آورد ، که در یک قصابى کار مى کند و از جوامع غربى به شدت نفرت داردـ آیا شما همه این موارد را فقط اندیشیده اید و نوشته ایدـ آیا این همه فقط فانتزى است ؟

»زیبیله برگ Sybille Berg«: نه، ابداٌ اینطور نیست ـ این جوان مسلمانى که در قصابى کار مى کند، شاید یک به یک با جوان مسلمانى که در رمان من هست، مطابقت نداشته باشد، ولى موارد مشابه زیادى وجود دارند ـ

»دى ولت Die Welt «: آیا کتاب شما بر علیه یهودیان نوشته شده است؟

»زیبیله برگ Sybille Berg«:نه ـ دین و مذهب بدواٌ فقط سعى مى کنند تا انسان را به انجام دادن کارهاى خوب و نیک وادارند ـ ولى همه این سعى و کوشش‏ ها بى نتیجه مانده، زیرا که انسان در موقعیتى نیست که بفهمد و درک کندـ دین اسلام هم همینگونه است و استثنائى در این میان وجود ندارد ـ فقط در این میان دین اسلام به این علت توجه ها را به خود جلب کرده است که تفسیر قرون وسطائى از آن مى شود ـ اگر از من مى پرسید، به نظر من هر کسى مختار است که هر کارى که دلش‏ مى خواهد انجام دهد ـ حتى اگر بخواهد روزى 100 بار نماز بخواند ـ اگر این کار احساس‏ خوبى به او مى دهد ، خوب انجام دهد ـ ولى به محض‏ اینکه سعى کند ، دیگران را به راه خود بکشد و افسانه هاى خود را به دیگران دیکته کند ، دیگر مسخره مى شود ـ هر فشارى که کسى بر دیگرى وارد آورد، نوعى جنایت به حساب مى آیدـ

»دى ولت Die Welt «: بسیار خوب ، شما با یهودیان ضدیتى ندارید، ولى مشکل شما با شهر وایمار چیست؟

»زیبیله برگ Sybille Berg«: این یک اتفاق احمقانه اى بود که من در این شهر متولد شدم ـ ضمناٌ این مسئله که شهر وایمار یکى از شهرهاى مورد علاقه هیتلر بود ، دیگر اتفاقى نیست ـ فضاى این شهر کاملاٌ بسته است ـ خورده بورژواهاى از خود راضى در این شهر زندگى مى کنند ـ در این شهر هر کسى سردى را به خوبى حس‏ مى کند ـ به همین علت هم باید منفجر شودـ )اشاره به رمان_مترجم)ـ

»دى ولت Die Welt «: ولى در کتاب شما، این بار چیزى ویران نمى شود، ما انتظار این را نداشتیم؟

»زیبیله برگ Sybille Berg«: فنلاند هنوز زنده است ـ هنگ کنگ هم هنوز پایدار است ـ اسرائیل هم طوریش‏ نمى شود ـ بر سر آمریکا فقط چند تا بمب اتم مى افتد ـ درست است ـ

»دى ولت Die Welt «: چرا باید اینطور باشد؟

»زیبیله برگ Sybille Berg«: خوب ، من هم باید موقع نوشتن این رمان خوش‏ مى بودم ـ به من هم مى بایستى خوش‏ مى گذشت ـ منظور مرا درک مى کنید؟ تمام این کتاب نوعى نظم و ترتیب و سعى و کوشش‏ است ـ از یک طرف اوضاع سیاسى جهان ـ یعنى خواننده در مى یابد که چه اتفاقى مى افتد، اگر »تروریسمى« که ما از آن دعوت کردیم، به خانه ما بیایدـ در طرف دیگر، یعنى در بعد شخصى و خصوصى ، ما مى بینیم که چه اتفاقى خواهد افتاد ، اگر یک نفر تمام عادات خود را ترک کند ـ نتیجه نیز باورکردنى نیست ـ یعنى خوشبختى محض‏ ـ

 

ادامه دارد

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٦
تگ ها :

زندگى افکار و آثار (زیبیله برگ) - 1

 

ادبیات نوین آلمان و ادیبان جوان آلمانى

زندگى افکار و آثار Sybille Berg )زیبیله برگ)

مترجم : شاپور چهارده چریک

Shapur_14@yahoo.de

 

 

 

»زیبیله برگ Sybille Berg« در تاریخ دوم ژوئن 1962 در وایمار )Weimar) در آلمان شرقى (سابق) متولد شدـ خانم برگ، اسم خویش‏ را با املاى لاتین چنین مى نویسد : Sibylle Berg، ولى بر روى جلد کتب ایشان، این اسم به همان روش‏ بالا، یعنى Sybille Berg نوشته شده است ، بارى، مشاغل قبلى وى عبارت بودند از: فروش‏ فرهنگ لغات ، خیمه شب بازى، که بدین طریق به تمام شهرهاى آلمان شرقى )سابق) سفر کرد ، آشپزى، نگارش‏ متون تبلیغاتى و ساخت و پرداخت و پر کردن پوست حیوانات که شاید یکى از علل پرداختن وى به مسائل سخت و ناخوش‏ آیند در رمانهایش‏، و تفسیر و تشریح آبدار این مسائل ، همین شغل آخر وى باشدـ وى چند ماه در دانشگاه »تسین Tessin« در رشته هنر تحصیل کرد، ولى بزرودى از ادامه آن منصرف شدـ مدتى به عنوان راننده کامیون و نظافت چى در بندر شهر هامبورگ (بعد از آمدنش‏ به آلمان غربى) به کار اشتغال داشت ـ پدر Sybille Berg (زیبیله برگ) پروفسور در رشته موسیقى بود ـ مادرش‏ ، که خیلى زود و در دوران کودکى »زیبیله« درگذشت، به شغل کتابدارى اشتغال داشت ـ

»زیبیله برگ« بزودى دریافت که براى بزرگ شدن ، به »بزرگترها« نیاز دارد ـ در سال 1997 و هنگامى که »گرهارد شرودر Gerhard Schroeder« سرگرم مبارزات انتخاباتى خود بود تا »صدراعظم « آلمان شود، »زیبیله برگ« نیز به تیم تبلیغاتى وى پیوست ـ ولى چه کارى از دست او بر مى آمد، به جز نوشتن ـ شاید پاره اى از سخنرانى هاى آتشین »گرهارد شرودر Gerhard Schroeder«، هنگامى که وى کف بر دهان و با رگهاى کلفت گردن سعى در متقاعد کردن رأى دهندگان آلمانى به انتخاب خویش‏ داشت، از قلم همین نویسنده چکیده باشدـ

Sybille Berg )زیبیله برگ) از سال 1996 به عنوان نویسنده براى روزنامه ها و مجلات متعددى از قبیل »تمپو Tempo« ، «دى سایت Die Zeit« »اشترن Stern« و »آله گرا Allegra« فعالیت مى کردـ وى در سال 1997 اولین رمان خود را با عنوان »چند نفر در جستجوى خوشبختى هستند و از خنده روده بر شده اند Ein aar Leute suchen das Glueck und lachen sich tot«ـ منتشر کردـ یک سال بعد، دومین رمان وى با عنوان »سکس‏ شماره 2Sex II « منتشر شد و یک سال بعد از این رمان نیز سومین رمان وى تحت عنوان »آمریکا« منتشر شدـ در سال 2000، چهارمین رمان وى با نام »طلا« به بازار عرضه شد در سال 2001 رمانى با نام: »اول اخبار ناخوشایند« Das Unerfreuliche zuerstرا منتشر کرد. در سال 2004 رمان »عاقبت خوش« Ende gut از وى چاپ شدـ

زیبیله برگ نمایشنامه هاى چندى نیز نوشته است، که عبارتند از:

_ »چند نفر در جستجوى خوشبختى هستند و از خنده روده بر شده اند Ein Paar Leute suchen das Glueck und lachen sich tot ـ این نمایشنامه در سال 1999 براى اولین بار در شهر اشتوتگارت به روى صحنه رفت ـ این رمان را خانم »برگ« نوشت، ولى آقاى »اشتفان بروک مایر Stephan Bruckmeier« از روى این رمان 180 صفحه اى ، نمایشنامه اى 50 صفحه اى نوشت، که باز هم »خانم برگ« در این نوشته دست برده و آن را کوتاه تر کرد و نهایتاٌ کتابچه اى 30 صفحه اى به عنوان نمایشنامه از آن بیرون کشیدـ همین آقاى »اشتفان بروک مایر Stephan Bruckmeier» و خانم »اوا هوزه مان Eva Hosemann « که در تئاتر »رامپه Rampe» در اشتوتگارت بازى مى کردند، خانم »برگ« را قانع کردند که این کار را انجام دهد ـ

نقطه حرکت و شروع نمایشنامه به آثار بزرگ ادیبان نامدار مى ماند، که رابطه بیم »من« و »غیر من« یا رابطه »من« و »نه من« را منعکس‏ مى کند ـ ژان پل سارتر در سال 1944 در

Huis clos )پشت درهاى بسته) ، نوشت : سه نفر در سالن هتل مخروبه اى نشسته اندـ جائى که براى همیشه نفرین شده است ـ این سه به هم متکى و وابسته هستند ـ ـ ـ جهنم یعنى دیگران ـ ـ ـ سارتر در سال 1947 یک بار دیگر به این موضوع مى پردازد ، وقتى که فیلم نامه : Les jeux sont faits )بازى تمام شد) را نوشت ـ مردگان در این فیلم در میان زندگان نشسته اندـ ولى امکان حرکت و بازى و اقدام از آنها سلب شده است ـ وقتى که دو مرده به نام هاى Eve و ierre عاشق یکدیگر مى شوند، به شرطى که آنها یکدیگر را بدون چون و چرا دوست داشته باشند ، امکان یک زندگى دوباره به آنها داده مى شود ـ ولى به محض‏ اینکه آنها پاى خود را روى زمین مى گذارند، دوباره در نقش‏ قدیمى خود در جوامع شان ظاهر مى شوند ـو همه زحماتشان به هدر مى رود ـ از منظر اگریستانسیالیستى اگر به این جریان بنگریم، باید گفت که آنها تا ابد در هستى و وجود خود مصلوب هستندـ آنها از طریق همین هستى و وجود خویش‏ به زنجیر کشیده شده اند.»ماکس‏ فریش‏ Max Frisch در سال 1966 یکى از گفتار »چخـوف « را بهانه قرار داده و قطعه اى همانند مى نویسد با عنوان »بیوگرافى« که در آن قهرمان داستان (که فوت کرده) ، تحت نظارت یک ناظر زندگى دوباره اى را شروع مى کند.»ورشینین Vershinin» در نمایشنامه اى با عنوان »سه خواهر« مى گوید: من بارها از خود پرسیده ام، که چگونه مى توان دوباره زیست؟ مثل اینکه زندگى ما که به پایان مى رسد، آن را به مثابه »چرکنویس« زندگى اصلى و واقعى خود بنگریم ـ و زندگى دوم را »پاکنویس« زندگى اول بخوانیم ـ در تمام این قطعات نوعى »اتوماتیسم« وجود دارد که انسان قادر نیست آن را از کار بازدارد ـ یعنى چه در »چرکنویس« و چه در »پاکنویس« تصمیمات بشر همیشه یکسان خواهد بود.انسان »پسا مدرن» رمان ها و نمایشنامه هاى »زیبیله برگ« با سؤالات بزرگ بشرى و زندگى بعد از مرگ یا زندگى دوباره کارى نداردـ آنها به دنبال مسئله کوچکترى به نام »خوشبختى وسعادت« هستندـ مانند »ورا Vera« خانمى 37 ساله که هر روز به اداره مى رود و در رؤیاهایش‏ منتظر بازگشت میلیونرى است که از برزیل آمده و او را خوشبخت کندـ ولى در زندگى واقعى به چنگ جوان 23 ساله اى اسیر مى شود که تمام رؤیاهایش‏ این است که یک پمپ بنزین را آتش‏ بزند.  زندگى هلگه Helges Lebens ، اولین نمایش‏ در سال 2000 در شهر بوخوم . »هلگا و هلموت Helga und Helmuth « بعد از اینکه زندگى مشترک را شروع مى کنند، بچه دار مى شوند ـ اسم این بچه »هلگه Helge« مى باشدـ بچه اى که تمام روز مى گرید، یا بازى مى کند، یا سروصداـ و »هلگه« بدین ترتیب والدینش‏ را کاملاٌ عصبى کرده است ـ عشقى که میان »هلگا« و »هلموت« بود ، بدین ترتیب از میان مى رود ـ »هلگه« مى ترسد، که مبادا گناهکار اصلى او باشدـ و در این میان »ترس« بر او ظاهر مى شود و گریبان »هلگه« را تا دم مرگ رها نمى کند ـ »ترس« هر دم و ساعت بر »هلگه« ظاهر مى شود: سلام هلگه، اسم من ترس‏ است ـ از این لحظه به بعد ، دیگر تنها نیستى و مرا با خود دارى ـ آیا این زیبا نیست که تو دیگر تنها نیستى؟ »هلگا« زن »هلموت در بیمارستان است و مى خواهد که چربى هاى بدنش‏ را بگیرند و او را لاغر کنند ـ شوهرش‏ »هلموت« در میکده نشسته و مى مى نوشدـ آنها فراموش‏ مى کنند که »هلگه« را از کودکستان به خانه بیاورندـ »هلگه« رفته رفته بزرگ و بزرگتر مى شود ـ دوران مدرسه فرا مى رسدـ در همین اوان »هلگا« و »هلموت« از هم جدا مى شوند ـ تا اینکه »هلگه« به سن 18 سالگى مى رسد و پدرش‏ را از دست مى دهدـ از موقعى که پدرش‏ یعنى »هلموت« فوت کرده، هلگه دیگر به خودش‏ نمى شاشد بلکه استمنا مى کند ـ تا اینکه با دخترى به نام »تینا« آشنا مى شود ـ حکایاتى که پدر و مادر »هلگه« با هم داشتند، اینک در زندگى خود »هلگه« با »تینا« تکرار مى شوند ـ تا موقعى که »هلگه« به سن پیرى مى رسد و از مرگ طلب زندگى دوباره مى کند ـ »مرگ« به جنگ »ترس« مى رود و ترس‏ را مى کشد ـ نه »هلگه« را.  سگ ،مرد و زن Hund, Mann und Frau ، اولین نمایش‏ در سال 2001 در اشتوتگارت . در این قطعه هم یک حیوان نقش‏ دارد ـ یک سگ ـ سگى که بیشتر به یک کفتار شبیه است ، و شجاعت یک پرندهـ مرد ، سگ درست هنگامیکه کتابى به چنگ مى آورد تا درپشت سطل آشغال به خواندن آن بپردازد، از طرف مرد و زن خانه به درون خانه برده مى شود و یک سال در درون خانه مى ماند و اوضاع و احوال را مى پاید ـ از راز و نیازهاى دو نفر مجرد که حدود 40 سال سن دارند و خواهان نزدیک شدن به یکدیگر هستند ، از آپارتمان سه اطاقه، و از زندگى روزمره آنهاـ یک سگ، یک مرد و یک زن ، که در یک آپارتمان کوچک زندگى مى کنند ، سه موجود بى نام و نشان که زندگیشان به هم وابسته است ـ سفر پاریس‏ آغاز بلا و مصیبت است ـ مرد خواهان جدائى از زن است ـ زن دست و پاى مرد را به تختخواب مى بنددـ زن به صاحبکار مرد خبر مى دهد که او دیگر نمى تواند درمحل کارش‏ حاضر شود و بدین ترتیب مرد کارش‏ را از دست مى دهد ـ زن کلیه درها را با پتو و ملافه گرفته است تا سر و صدائى به بیرون خانه درز نکند ـ بعد از سه هفته مرد تسلیم خواسته هاى زن مى شود و به محیط جدید و شرایط آن عادت مى کند ـ اینک زن هم از کار خود کناره مى گیرد و سگ شروع به تعریف کردن آخرین پرده نمایش‏ مى کند: زن و مرد از این روز به بعد در رختخواب زندگى مى کنند.

_ آقاى ماوتس‏ Herr Mautz اولین نمایش‏ در سال 2001 در اوبرهاوزن ـ

_ نگاه کن غروب آفتاب را Schau da geht die Sonne unter ، اولین نمایش‏ در 2003 در بوخوم

_ درست مى شود، هرگز عاشق مشو! Das wird schon. Nie mehr lieben ، اولین نمایش‏ در سال 2004 در بوخوم . خانم »زیبیله برگ« تا کنون سه کتاب را به آلمانى ترجمه کرده است، که عبارتند از:

1_ از فرانسه به آلمانى

 Chercher le bonheur et crever de nire, 0002

2_ از فرانسه به آلمانى

_ Le mauvaise nouvelle d abord : des histoires d hommes, 3002

3_ از لهستانى به آلمانى

 Ludzie szukai a szsz escia i umierai a ze smiechu, 3002

Sybille Berg (زیبیله برگ)، بعد از گذراندن دوره نوجوانى خویش‏ در آلمان شرقى (سابق)، در سال 1984 به آلمان غربى آمدـ بنا به نوشته مطبوعات، دوران نوجوانى خانم برگ در آلمان شرقى)سابق) بسیار سخت بوده است ـ بعد از ورود ایشان به غرب آلمان هم، بخت با ایشان یار نیست و از بیکارى مى نالدـ یک تصادف شدید اتومبیل هم مزید علت مى شودـ ایشان فعلاٌ گاهى در زوریخ و گاهى در تل آویو زندگى مى کنندـ در جواب خبرنگاران در رابطه با کار نویسندگى مى گوید: »من اولین بار در سن هفت سالگى شروع به نوشتن کتاب کردم«ـ »من خیلى مایل بودم که نویسنده شوم«ـ

زیبیله برگ که چندى پیش‏ خانه و کاشانه اش‏ را در زوریخ (سوئیس‏) به هم ریخت و رخت بر بست و در تل آویو (اسرائیل) اقامت گزید، مى گوید:»براى اینکه یک شهر را خوب بشناسیم و نسبت به جهانگردان ارجحیت داشته باشیم، بهتر است که در این شهر خانه اى گرفته و به تزئین آن همت گماریم ـ من حالا مى فهمم که منظور اسرائیلى ها چیست ، وقتى که از یک آپارتمان جدید صحبت مى کنند؟ پنجره هائى با شیشه هاى سربى ـ و منظور آنها از مدرن نیز آن است که در آن آپارتمان بتوان پنجره ها را گشودـ منظور آنها از خیابانهاى سرزنده نیز آن است که آپارتمان در یک خیابان مرکزى باشد، جائى که اتوبوس‏ ها حرکت مى کنند و راننده هاى اتومبیل ها بوق مى زنندـ من اینک مى دانم که در کدام مناطق تل آویو مى توان زندگى کرد )در مرکز شهر) و در کدام مناطق نمى توان زیست )در منطقه بیت یام)ـ این منطقه )بیت یام) شبیه مناطق مسکونى در رومانى است ـ

بنا به گزارش‏ روزنامه »دى سایت Die Zeit « کتب و نوشته هاى خانم برگ تا کنون به ده زبان ترجمه شده اند و ما در سطور آتى به این مصاحبه خواهیم پرداخت و گوشه هائى از آن را با هم مرور مى کنیم ـ

ولى اجازه دهید قیل از اینکه به این مصاحبه بپردازیم، نقدى از »دیرک فوریگ Dirk Fuhrig« که از سایت اینترنتى www.literaturkritik.de اقتباس‏ شده است را بخوانیم ، زیرا که آگاهى از آن به درک صحیح صحبت هاى خانم »برگ« کمک خواهد کردـ

»دیرک فوریگ Dirk Fuhrig« در معرفى شخصیت و آثار «زیبیله برگ« مى نویسد:

»زیبیله برگ تا کنون در آثارش‏ در باره افراد و شخصیت هاى غالباٌ ناراضى قلمفرسائى مى کردـ افرادى که از زندگى مى ترسیدند و یا در صدد یافتن همسر و شریک زندگى خود بودند ـ وى سرد و حساب شده مى نوشت ـ برا و تحلیل کننده ـ او )زیبیله برگ) در آثارش‏ تا اعماق وجود انسان رسوخ مى کرد و زوایاى تاریک وجود انسان و افسردگى وى را به نمایش‏ مى گذاشت ـ رمانهاى »سکس‏ شماره 2 « و _ »چند نفر در جستجوى خوشبختى هستند و از خنده روده بر شده اند Ein aar Leute suchen das Glueck und lachen sich tot در همین رده هستند.

تم رمان جدید »زیبیله برگ« )عاقبت خوش‏) چنین است: دیگر کسى اعتقاد و ایمان نداردـ دیگر کسى چیزى نمى خواهدـ به جز خوشبختى و سعادت شخصى ـ ولى این سعادت و خوشبختى از کجا باید کسب شودـ انسان باید به کجا پناه ببرد تا این سعادت و خوشبختى نصیبش‏ شودـ باید نزد چه کس‏ یا کسانى رفت تا به این فیض‏ رسید؟ نزد کسانى که خود هنوز اندر خم یک کوچه اندـ کسى به طرف آنها نخواهد رفت ـ در رمان »عاقبت خوش« اثر »زیبیله برگ« ، که دلخورى خود از این جهان را پنهان نکرده و آن را به نمایش‏ مى گذارد، مى توان به خوبى و به کرات این دلخورى از »این جهان» را مشاهده کردـ قهرمان این رمان که زنى است چهل ساله، نه فقط از تنهائى و بى کسى خود رنج مى برد، بلکه از غم و رنج این جهان که همانا جنگ و نبرد هاى خونین اوایل هزاره جدید است، در ستوه مى باشدـ این جهان ، نه فقط در این رمان مصیبت و بلاست و »زیبیله برگ« نمودارکننده ى این بلا و مصیبت است ـ گرسنگى، فقر، بیمارى ، خودکشى با بمب ، ویروس‏ هاى کشنده، همه و همه دست به دست هم داده و این جهان کنونى را براى ما ساخته است ـ انسانها در زیرزمین ها و سنگرها زندگى مى کنند و ماسک ضد گاز بر صورت دارندـ ماسکى از نوع »گـوچى Gucci« و جوانهاى ما در مرکز شهر برلین از خود و زندگى خویشتن خسته و نومید شده اندـ زندگى آنها خسته کننده و کسل شده است ـ آیا این است زندگى و تمدن جدیدـ این رمان قوى و نیرومند است و براى خواندن بسیار جالب است و ضمناٌ آئینه و جام جهان نماى این دوران نیز هست رمان »عاقبت خوش« عاقبت خوشى نیز دارد ـ قهرمان رمان، همان زن چهل ساله ، همسر و شریکى براى زندگى خـویش‏ مى یابدـ چه مرد خوبى! و آنها در یک جزیره در »فنلاند« جاى امن و دنج و راحتى مى یابندـ پایان این رمان، براى خانم »زیبیله برگ« که اصولاٌ انسان بدبینى است، عاقبت خوشى پیدا مى کند و این جاى تعجب است ـ شاید هم این »عاقبت خوش« در نوع خود ، نوعى طنز و هجو باشدـ

ادامه دارد

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٦
تگ ها :

ترجمه رمان (به عنوان مثال برادر من) -2

فصل دوم رمان "به عنوان مثال، برادر من" اثر" اووه تیم"

 

مترجم : شاپور چهارده چریک

 

Shapur_14@yahoo.de

 

 

۲

یادداشت هاى دفتر خاطراتش‌ از بهار سال 1943 شروع مى شود . از 14 فوریه 1943 تا ششم آگوست ‍1943. یعنی تا شش‌ هفته قبل از زخمى شدنش‌ و ده هفته قبل از مرگش. روزى نیست که در این مدت در دفتر خاطراتش‌ چیزى ننوشته باشد. ولى ناگهان نوشتنش‌ را خاتمه مى دهد . ‍چرا؟
در تاریخ 7/8/1943 چه اتفاقى افتاده است؟ در این مدت فقط یک مطلب بدون تاریخ نوشته، که بعداٌ به آن خواهیم پرداخت.

14 فوریه
ما هر ساعت منتظریم که ما را به جبهه ببرند . ـ از ساعت 5/9 آماده باش‌ هستیم.

15 فوریه
خطر رفع شد. منتظر هستیم.
و بدین ترتیب انتظار کشیدن ادامه پیدا مى کند ، روز به روز. بعد دورباره یارو پیداش‌ مى شه، یا مراسم داریم .

25 فوریه
ما براى حمله کردن به دشمن ، به بالاى تپه اى مى رویم. روس ها عقب نشینى مى کنند. ‍شب حمله به باند پرواز.

26 فوریه
تعمید آتش‌ ـ روس ها با قدرت از طرف تیپ آى i. Battalion عقب زده شدند . شب بدون لباس‌ ‍زمستانى در سنگر هستم . در پشت مسلسل قرار گرفته ام.

27 فوریه
تمام نواحى اطراف را بازبینى کردیم. غنایم زیادى کسب کردیم. و بعد دوباره پیشروى کردیم.

28 فوریه
یک روز استراحت داشتم . داریم شپش‌ ها را شکار مى کنیم . بعد به طرف اونلدا Onelda مى رویم. یکى از همین مطالب بود که من قبلاٌ وقتى به آن مى رسیدم، متفکر مى شدم و از خود ‍
مى پرسیدم: آیا منظورش‌ از شکار شپش‌ چیز دیگرى نمى توانسته باشد؟ چیزى غیر از کشتن ‍
شپش‌ اونیفورمش‌. ولى اگر اینطور بود که نمى نوشت : فلان روز ، روز استراحت من است. ولى ‍در جاى دیگرى نوشته است : غنایم زیادى کسب کردیم ! منظورش‌ از این جملات چیست؟ اسلحه؟ ‍چرا علامت تعجب بکار برده است ؟ علامتى که او به ندرت در مکاتباتش‌ بکار مى برد. ‍

14 مارس
هواپیما ها . ایوان ها حمله مى کنند . من غنیمت سنگینى به چنگ آوردم.
(منظور از ایوان ، روسها هستند. مترجم)

مسلسل سیار در حال شلیک است . چه زیباست . من به زحمت مى توانم نوک آن را کنترل کنم. چند بار تیرم به هدف خورد.

15 مارس‌
در خارکوف Charkow به گروه کوچکى از روس‌ ها حمله مى کنیم.

16 مارس
در خارکوف.

17 مارس
روز آرامی است.

18 مارس
روسها محل ما را بلاوقفه بمباران مى کنند. یک بمب در اردوگاه ما منفجر مى شود . 3 نفر زخمی می شوند. مسلسل سیار من شلیک نمى کند. من اسله ام ژ 42 را بر مى دارم و شلیک مى کنم . 40 اچ ، شلیک ، آتش‌ بلاوقفه . و بدین ترتیب این دفتر خاطرات ادامه پیدا مى کند. گاهى یادداشتهاى کوچکى در حاشیه ‍با مداد و خطى لغزان و لرزان نوشته شده است. شاید این یادداشت ها را هنگامیکه در کامیون نشسته بوده، نوشته است ، یا در آسایشگاه قبل از انجام مأموریتش‌. روز به روز. هنگام تحویل اسلحه، یک روز بارانى و پر از گل و لاى. آموزش‌ ام جى . تیراندازى با گلوله های رزمی و آتش‌ بار 42.

21 مارس‌
سر پل ، روى دونتس‌ ، 75 ام سیگارهاى ایوان را دود مى کند. چه شکار خوبى براى تفنگ ‍من . این درست همانجائى است که مرا دچار مشکل مى کند. من در گذشته ، وقتى به این جمله مى رسیدم ،از روى آن مى پریدم و کتاب را مى بستم . این جمله ،همانطور که در قسمت بالا و سمت چپ ، نوشته شده بود ، مرتب به چشم من مى خورد . درست با این تصمیم که من مى خواستم کتابى راجع به برادرم و شخص‌ خودم بنویسم، یادآورى کنم به خودم ، به ذهنم فشار آورم ، احساس‌ آزادى کنم . آزاد ، که بروم به دنبال آن چیزى که در این دفتر نوشته شده است. شکار خوبى براى تفنگ ام جى من : یک سرباز، شاید همسن و سال خودش. یک مرد جوان ، که ‍تازه سیگارى روشن کرده بود. اولین پک به سیگارش . بیرون فرستادن دود .این لذت بردن از دود ، که از سیگار تازه روشن شده ، بر مى خیزد. قبل از پک دیگر . در این موقع او به چه مى اندیشیده است؟ به سربازان شیف تازه، که بایستى بیایند ؟ به چاى، به کمى نان ، به دوست دخترش‌، به ‍مادرش‌، به پدرش‌؟ حلقه دود از هم وارفته ای در یک منظره مرطوب . بقایاى برف ها، آبهاى جمع ‍شده در گودال ها، علف هاى تازه در کشتزارها، و نیز ایوان ، ایوان روسى ، کارل هاینتس - برادرم- در این ‍هنگام به چه مى اندیشیده است؟ شکار خوبى براى ام جى من. او هنوز یک بچه است. بچه اى که مدتها ناخوش‌ بود. گاهى تب شدیدى داشته است، که غیر قابل توصیف بوده است. مخملک گرفته ، عکسى از او وجود دارد که او را در درون تختخواب نشان مى دهد، با موهاى بلوند ژولیده .مادر تعریف مى کند که او- یعنی کارل هاینتس‌- باوجودیکه ‍درد شدیدى داشته، ولى کاملاٌ آرام بوده است ک بچه با حوصله که غالباٌ با پدرش‌ همراه ‍بوده است. عکس‌ هاى پدر نیز او را نشان مى دهد که پسرش‌ را در آغوش‌ گرفته، او را ‍روى موتورسیکلت نشانده ، یا در درون اتومبیل . خواهرمان، که دو سال هم از کارل هاینتس ‌ بزرگتر بود ، نقشى جانبى ایفا مى کرد . اسامى مستعارى که کارل هاینتس به خودش‌ داده بود، عبارت بودند از : دادوم Daddum و کوردل باوم Kurdelbaum ‍.
پدر، در مورد من - اووه- که سالها از کارل هاینتس جوانتر بودم ، فکر مى کرد که من زیاد با زنها نشسته ام. در نامه اى که پدرم ، که آن موقع خود در نیروى هوائى خدمت مى کرد و در منطقه ‍"فرانکفورت ان در اودر" Frankfurt an der Oder مستقر بود - به برادرم که در جبهه روسیه خدمت مى کرد، نوشته بود، این جمله قید شده است : اووه پسرک کوچک و مهربانى است ، ‍ولى کمى ننر است ـ خوب ، وقتى که دوباره همه دور هم جمع شویم، همه چیز درست مى شود .
. . . ادامه دارد . . .
  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٦
تگ ها :

ترجمه رمان (به عنوان مثال برادر من) -1

شناسنامه کتاب
عنوان کتاب به زبان فارسى : به عنوان مثال برادر من
نویسنده : اووه تیم Uwe Timm
عنوان کتاب به زبان آلمانى Am Beispiel meines Bruders
ترجمه از آلمانى : شاپور چهارده چریک
مؤسسه انتشاراتى آلمانی Kiepenhauer-Witsch, Köln
ISBN : 4023302643
شابک نسخه آلمانى: 4023302643
تعداد صفحات : 155 ص

مقدمه مترجم :
"اووه تیم Uwe Timm" از نویسندگان معاصر آلمان است و معروفترین اثر وی همانا رمان
"به عنوان مثال برادر من Am Beispiel meines Bruders " می باشد، که رمانی است ضد جنگ . "اووه تیم" بیش از 65 کتاب نوشته است، که من مشروح آنها و زندگینامه "اووه تیم" را نیز ضمیمه این ترجمه می کنم.
در مورد نحوه انتشار این رمان در این سایت، باید گفته شود که به علت حجم زیاد کار و مقدور نبودن انتشار آن به صورت یکجا، این رمان را در چند مرحله و به صورت سریال منتشر کنیم. آنچه در زیر می خوانید فصل اول این رمان است و فصول بعدی به مراتب در شماره های آینده همین سایت منتشر خواهد شد.
این رمان – تا آنجائی که من اطلاع دارم – هنوز به زبان فارسی ترجمه یا منتشر نشده است و این اولین باری است که آن را به زبان فارسی می خوانیم. طبق اطلاعاتی که بنده دریافت داشته ام – وصحت یا سقم آن را نیز نمی توانم تأئید کنم – قرار است که "اووه تیم" در آینده نزدیک به ایران سفر کند و امیدوارم که ترجمه رمان ایشان به فارسی زمینه ای باشد برای دست اندرکاران و مترجمین و نویسندگان ایرانی برای بحث و تبادل نظر با ایشان.



1
بلند کردن ، خندیدن، همهه کردن، شادى غیر قابل کنترل ، این احساسات خاطره اى را در باره پیشامدى درذهن من زنده مى کنند ، یک تصویر را، اولین تصویرى که در ذهن من نقش‌ بسته است ‍.با این تصویر آگاهى و دانش‌ من در باره خودم شروع مى شود . یادآورى : من از باغ خانه به درون آشپزخانه مى آیم، جائى که بزرگترها ایستاده اند ، مادرم، پدرم، خواهرم ، آنها همینطور آنجا ایستاده اند و مرا نظاره مى کنند ـ شاید چیزى بر زبان آورده باشند، ولى من گفتار آنها را به خاطر ندارم . شاید گفته باشند: نگاه کن. یا از من پرسیده باشند: چیزى میبینى؟ و آنها به کمد سفید رنگی نگاه می کردند ، کمدى که بعد ها ازآن براى من تعریف کردند ـ این کمد ، کمد جاروهای ما بود. این تصویر به خوبى در ذهن من نقش‌ بسته است که آنجا ، بالاى کمد موهائى دیده مى شدند ، موهاى بلوند . گویا آنجا کسى پنهان شده بود . سپس‌ این شخص‌ از مخفیگاه خود بیرون مى آید . برادرم است . او مرا بلند مى کند . قیافه اش‌ را به یاد ندارم ، حتى به خاطر ندارم که چه لباسى به تن داشت . احتمالاً اونیفورم پوشیده بود . ولى این صحنه را کاملاً واضح و آشکار به ‍ یاد دارم که وقتى که من این موهاى بلوند را پشت کمد دیدم ،همه به من نگاه مى کردند و بعد این احساس‌ که مرا بلند کردند . من حس‌ می کردم که در فضا پرواز مى کنم .
اینها تنها خاطرات من از برادرم است. برادرى که شانزده سال از من بزرگتر بود. برادرى ‍که چند ماه بعد از این خاطرات ، اواخر سپتامبر ، در اوکراین به سختى مجروح شد.

30/ 9/ 1943
پدر عزیزم
متأسفانه من در نوزدهم این ماه به سختى مجروح شدم . یک گلوله تانک هر دو پاى مرا از ‍بین برد، طورى که پاهاى مرا قطع کردند. پاى راستم را از زیر زانو بریدند و پاى چپم ‍را اززیر ران . اینک درد چندانى ندارم . مادر را آرام کن . همه چیز مى گذرد. من ‍چند هفته دیگر به آلمان مى آیم و تو مى توانى به ملاقات من بیائى. من بى احتیاطى نکردم ‍. خوب دیگر مى خواهم نامه را به پایان برسانم .
کوردل Kurdel به تو و مادر و اووه و به همه سلام مى رساند .
(کوردل Kurdel اسم مستعار کارل هاینتس‌ بوده است – مترجم).

کارل هاینتس‌ در ساعت 8 شب ، 16/10/1943 در بیمارستان صحرائى شماره 623 در اوکراین ‍درگذشت. کارل هاینتس‌ همیشه هم غایب بود و هم حاضر. مرا در دوران کودکى ام مشایعت کرد . ‍هنگام عزادارى مادر ، هنگامى که پدر گلایه داشت ، حتى هنگامیکه والدین با ایما و اشاره ‍با هم صحبت مى کردند . در باره او - کارل هاینتس‌ - گفته مى شد که همیشه در موقعیت هاى یکسان و کوچکى رشادت و نزاکت خود را نشان مى داد . حتى موقعیکه از او صحبت نمى شد، ولى وجودش‌ همه جا محسوس‌ ‍بود . محسوس‌ تر از سایر مردگان . علت آن هم تعریف ها ئى بود که پدر از او مى کرد و ‍عکس‌ هائى که نشان مى داد ، یا مقایساتى که پدر انجام مى داد و مرا هم در این مقایسات ‍داخل مى کرد. بارها سعى کردم راجع به برادرم چیزى بنویسم . ولى هر بار فقط حرفش‌ را زدم. نامه هاى دوران سربازى اش‌ و دفتر خاطراتش‌ را که موقع لشکرکشى به روسیه مى نوشت ، مى خواندم. ‍دفترچه کوچکى با جلد قهوه اى روشن که روى آن نوشته شده بود : یادداشت .من مایل بودم که این دفتر خاطرات را با دفتر روزانه هنگ جمجمه مردگان که از واحدهاى نظامى اس‌ اس‌ بود ، مقایسه کنم تا دقیق تر و چیزى بیشتر از آنچه او فقط با اشاره از ‍آنها گذشته بود ، کسب کنم . ولى هر وقت که من این نامه ها و دفتر خاطرات را گشودم تا ‍آنها را بخوانم، فورى آنها را بسته و کنار گذاشتم. موقع خواندن آنها ترسى توأم با عقب ‍نشینى در من ایجاد مى شد، ترسى که از دوران کودکى مى شناختم و در" قصه گلادیاتورى به ‍نام بلاو بارت "Die Geschichte von Ritter Blaubart شنیده بودم. مادرم شبها قصه هاى ‍برادران گریم را براى من مى خواند. بعضى از آنها را حتى براى چندمین بار مى خواند. منجمله داستان "گلادیاتورى به نام بلاو بارت "‍.
من هیچ وقت دلم نمى خواست که خاتمه این قصه را بشنوم. براى اینکه وحشتناک بود. ‍آنجائى که روایت می کند که زن "بلاوبارت" بعد از عزیمت شوهرش‌ اجازه نداشت که در اطاقى که درش‌ بسته بود، داخل شود و با وجودیکه شوهرش‌ او را از این کار برحذر کرده ‍بود ، مع الوصف او به درون اطاق رفت . موقعى که مادر به اینجا مى رسید، از او خواهش‌ مى کردم که دیگر به خواندن ادامه ندهد. بعد از سالها ، موقعى که دیگر بزرگ شده بودم، این قصه را تا انتها خواندم :او در را باز کرد ، به محض‌ باز شدن در ، رودخانه اى از خون به طرف او هجوم آورد . از در و دیوار اجساد زنان مرده آویزان بود ، از بعضى اجساد ، فقط اسکلتى باقى مانده ‍بود . "زن بلاوبارت" چنان ترسید که در را فورى بست . ولى موقع بستن در ، در ‍را چنان با شدت کوبید، که کلید از سوراخش‌ بیرون پرید و در خون فرو رفت . او فورى کلید ‍را برداشت و قصد پاک کردن خون ها را داشت. ولى فایده اى نداشت . از یک طرف خونها را ‍پاک مى کرد و از طرف دیگرخونهائى که او تازه پاک کرده بود، دوباره ظاهر مى شدند .
دلیل دیگر مادرم بود . تا زمانى که مادر زنده بود، براى من ممکن نبود، که درباره برادرم ‍چیزى بنوىسم . من از قبل مى دانستم که مادر در جواب سؤالهاى من چه خواهد گفت : دست ‍از سر مرده ها بردارید. یا پشت سر مرده نباید حرف زد . موقعى که خواهرم هم درگذشت، ‍من دیگرآزاد شدم . آزاد ، که درباره برادرم کتابى بنویسم . زیرا که خواهر آخرین نفرى بود ‍که کارل هاینتس‌ را مى شناخت. منظور از آزادى این است که همه سؤال ها را بپرسم و ملاحظه ‍هیچ چیز و هیچ کس‌ را نکنم . ‌‌
گاهى برادرم را در خواب مى بینم . البته اغلب فقط چند تصویر از او می بینم. در چند ‍موقعیت مختلف ا چند کلمه از او در خواب مى شنوم . یکى از این رؤیاها را خوب به یاد دارم: کسى مى خواهد وارد خانه ما شود. شبحى بیرون خانه ایستاده است .تاریک ، کثیف، سراپا ‍پر از گل و لاى. من مى خواهم در را ببندم . این شبح که صورت ندارد، سعى مى کند به ‍زور وارد خانه شود. من با تمام نیرو به در فشار مى آورم و شبح را ، که مطمئن هستم برادرم مى باشد، به عقب مى رانم . بالاخره موفق مى شوم که در را بسته و قفل کنم. ولى ‍
با نگرانى در مى یابم که کتى در دستم باقى مى مانده است .

برادرم و من
در رؤیاهاى دیگرم مى بینم که برادرم همان صورتى را دارد که در عکس‌ هایش‌ دیده ام . ‍فقط در یکى از این تصاویر اونیفورم نظامی به تن دارد. پدرم ولى عکس‌ هاى زیادى از او دارد ‍که گاهى با کلاه خود، گاهى با کلاه معمولى سربازى و گاهى با اونیفورم مخصوص‌ بیرون ‍رفتن از پادگان دیده مى شود. گاهى هم با هفت تیر یا با سرنیزه هاى مخصوص‌ سربازان نیروى ‍هوائى دیده مى شود. ولى تصویرى که او در آن اونیفورم رزم به تن داشته باشد، همین یکى باقى ‍مانده است ، که در آن اسلحه اش‌ را در دست گرفته و در پادگان در حال سان ‍دیده مى شود. در این عکس‌ که از فاصله دورى گرفته شده است، او به خوبى شناخته نمى شود و فقط مادرم توانست بگوید که او کدام است،زیرا که مادر فورى او را در این عکس‌ شناخت . من از موقعی که این کتاب را درباره برادرم مى نویسم، عکسى از او در لباس‌ شخصى در قفسه کتابهایم جاى داده ام.این عکس‌ احتمالاٌ زمانى گرفته شده که او داوطلبانه خود را به هنگ اس‌ اس‌ معرفى کرد : این عکس‌ از پایین گرفته شده و صورتش‌ را نشان مى دهد. صورتى باریک و صاف و چین تازه اى که میان ابروانش‌ دیده مى شود ، حالت متفکرانه و خشنى به او داده است. فرق موهاى بلوندش‌ را در سمت چپ باز کرده است . داستانى که مادرم همیشه از او تعریف مى کرد، این داستان است که موقعى که او مى رود تا خود را داوطلبانه به هنگ اس‌ اس‌ معرفى کند، و راهش‌ را گم مى کند. مادر این داستان را طورى تعریف مى ‍کرد، مثل اینکه اتفاقى که بعد ها افتاد ، قابل پرهیز بوده است. این داستان را من آنقدر در دوران کودکى ام شنیده ام که فکر مى کنم که خود من هم در این داستان نقشى ایفا کرده ام .
در دسامبر 1942 ، در روزى بشدت سرد ، بعد از ظهر ، به طرف اوکسن تسول Ochsenzoll مى رود ، شهرکى که پادگان اس‌ اس‌ در آن قرار داشت. برف همه جا را پوشانده بود . تابلوى خیابانى وجود نداشت. هوا داشت تاریک مى شد و او راهش‌ را گم کرد. او به راهش‌ ادامه داد و از کنار آخرین خانه ها گذشت تا به پادگان برود. نقشه شهر را قبلاٌ دیده و محل پادگان را به ذهنش‌ سپرده بود .بنى بشرى دیده نمى شد. او از شهرک خارج شده و به مزارع اطراف آن رسیده بود. ابرى در آسمان دیده نمى شد. فقط در نزدیکى زمین و در حـوالى برکه ها کمى مه یا بخار دیده مى شد. بالاى درختى ، ماه در آسمان ظاهر مى شود. برادرم قصد بازگشت ‍ داشته که نگاهش‌ به مردى خیره مى شود. شبح تاریکى کنار خیابان و در مزارع پوشیده از برف ایستاده و ماه را مى نگرد. برادر چند لحظه اى مرد را نگاه مى کند که گوئى سر جایش‌ حشکیده است . حتى هنگامیکه صداى قدم هاى برادرم بر روى برفها قابل شنیدن است، نیز از جایش‌ تکان نمى خورد . برادرم از مرد پرسید که آیا او راه پادگان اس‌ اس‌ را مى شناسد؟ مرد باز هم لحظاتى چند از ‍جایش‌ تکان نخورد. مثل اینکه چیزى نشنیده باشد. بعد از لحظه اى طولانى به آرامى بر مى گردد و مى گوید : نگاه کن، ماه مى خندد. و هنگامیکه برادرم براى دومین بار از او راه پادگان را مى پرسد، در جوابش‌ مى گوید: به دنبال من بیا. و به راه مى افتد. به سرعت مى رود، با قدم هاى محکم . او مى رود، بدون اینکه پشت سرش‌ را نگاه کند . بلا ‍وقفه به راهش‌ ادامه مى دهد، مى رود، در دل شب. براى برادرم دیگر دیر شده است که به پادگان برود و خودش‌ را به هنگ اس‌ اس‌ معرفى کند . برادرم از مرد سراغ ایستگاه راه آهن را مى گیرد. ولى او به راهش‌ ادامه مى هد ، بدون اینکه جوابش‌ را بدهد. راه مرد از کنار خانه هاى تاریک کشاورزان و از کنار آغل حیوانات ‍مى گذرد، که از درون آنها صداى گاو ها شنیده مى شود. صداى برف از زیر پا و از محل ‍فرورفتگى چرخ ماشینها در جاده شنیده مى شود. برادرم بعد از چند لحظه دوباره مى پرسد ، که ‍آیا راه را درست انتخاب کرده اند؟ مرد مى ایستد. به آرامى بر مى گردد و مى گوید: ‍ بله ، ما به کره ماه مى رویم. ماه مى خندد ، مى خندد . براى اینکه مرده ها بر سر جایشان خشکیده اند.
شب ، موقعى که برادرم به خانه بر گشت، تعریف کرده که او چگونه از این برخورد ترسیده بوده است و اضافه کرده که موقعى که به ایستگاه راه آهن رسید، دو مأمور پلیس‌ را دیده که به دنبال یک دیوانه مى گشتند که از دیوانه خانه ای در آلستر دروف Alsterdorf گریخته بوده است .
خوب بعد؟
صبح روز بعد، کله سحر ، برادرم براه مى افتد تا دوباره به پادگان اس‌ اس‌ برود ـ پادگان ‍را مى جوید و او را فورى به عنوان سرباز قبول مى کنند: زیرا که قدش‌ 1 متر و 85 سانتى ‍متر بوده، موهاىش‌ بلوند و چشمانش‌ آبى . بدین ترتیب او سرباز هنگ اس‌ اس‌ ، هنگ جمجمه مردگان ، در واحد تانک های زره پوش ‍شد. او فقط 18 سال داشت. این هنگ، در میان تمام هنگ هاى نازى به هنگ سربازان نخبه شهرت داشت. مانند هنگ رایش‌ سوم و گارد محافظ آدولف هیتلر. هنگ جمجمه مردگان در سال 1939 از میان سربازان نگهبان اردوگاه داخاو Dachau تشکیل شد . سمبل و نشانه ای که سربازان این هنگ حمل مى کردند، نه تنها نشانى بود که آنها مانند ‍سایر سربازان و هنگها بر روى کلاه خود حمل مى کردند، بلکه این نشان و سمبل را بر روى لبه یقه خود نیز داشتند. نکته عجیب اینجا بود، که برادر من گاهى در درون خانه ناپیدا مى شد. گم مى شد. نه به این دلیل که او مى ترسید که تنبیه شود، بلکه همین طور بدون دلیل گم مى شد . ناگهان غیب مى شد و همین طور یک دفعه هم پیداش‌ مى شد. مادرم از او مى پرسید که کجا بوده و او چیزى نمى گفت. این درست موقعى بود که او کاملاٌ ضعیف شده بود. کم خونى و طپش‌ قلب امراضى بودند که دکتر مورت هورست Morthorst تشخیص‌ داده بود. در این زمان هیچ کس‌ نتوانست او را قانع کند که بیرون از خانه بازى کند. او از خانه خارج نمى شد، به مغازه هم نمى رفت ، که به وسیله یک راه پله از خانه ما جدا مى شد. ‍
او حتى به تعمیرگاه هم نمى رفت. تعمیرگاهى که پدر آن را آتلیه مى نامید. او در خانه مى ماند. در خانه اى که جمع و جور بود و چهار اطاق ، یک آشپزخانه، یک توالت و یک انبار داشت . به محض‌ اینکه مادر از اطاق خارج مى شد و دوباره به اطاق بر مى گشت، کارل هاینتس‌ ناپدید شده بود. مادر صدایش‌ مى کرد، زیر میز ها را نگاه مى کرد . درون کمد ها را مى نگریست . مثل اینکه آب شده و در زمین فرورفته بود. این هم از اسرار او بود. تنها خصلت عجیبى که او داشت ، همین بود.
مادر، بعد ها ، براى ما تعریف کرد که هنگامیکه پنجره هاى خانه را رنگ مى زدند، چهارپایه اى چوبى در خانه پیدا کرد که شبیه لبه پنجره بوده است. از آنجائى که آپارتمان ما در طبقه همکف بود، این چهارپایه شبیه لبه پنجره به نظر مى رسید. وقتى که چهارپایه را برداشتیم، زیر آن یک تیرکمان، یک چراغ قوه، دفتر و کتاب هاى زیادى دیدیم. کتابهائى که تصویر حیوانات را داشتند و زندگى حیوانات را توضیح مى دادند و تفسیر ‍مى کردند . حیواناتى از قبیل شیر ، ببر و گوزن . مادر عنوان کتابهاى دیگر را فراموش‌ ‍کرده بود. مثل اینکه کارل هاینتس آنجا مى نشسته و مطالعه مى کرده است . او همیشه گوش‌ مى داد ‍، همینکه صداى قدم هاى پدر یا مادر را مى شنید، غیبش‌ مى زد. مادر هنگامى پناهگاه برادرم را کشف کرد، که او در ارتش‌ خدمت مى کرد. تنها بارى که او به مرخصى آمد، مادر هم فراموش‌ کرده بود که جریان پناهگاه را از او بپرسد.
مى گفتند که در دوران کودکى رنگ پریده بـوده است . به همین دلیل هم مى رفت ، غایب مى شد و یک مرتبه دوباره مى آمد و در کنار میز با دیگران غذا مى خورد، گوئى که هیچ اتفاقى نیفتاده است. وقتى هم از او مى پرسیدند که کجا بوده است؟ فقط جواب مى داد : زیر زمین. گرچه این حرفش‌ زیاد هم بى ربط نبوده است. باوجودیکه رفتارش‌ عجیب و غریب بود، ولى مادر او را به حال خودش‌ مى گذاشت. جاسوسى او را نمى کرد، و به پدر هم چیزى از این بابت نمى گفت .مادر مى گفت ، که او کمى خجل بود. هرگز دروغ نمى گفت ‍و با شرافت بود. پدر مى گفت که مهمتر از همه ، این است که او شجاع بود. حتى در دوران کودکى .
بله، او را چنین ترسیم مى کردند. حتى بستگان دور او را چنین می نگریستند. گرچه اینها همه اظهارات شفاهى هستند ، ولى همه براى اوست .


ادامه دارد . . .

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٦
تگ ها :

رندگینامه مترجم - شاپور چهارده چریک


رندگینامه مترجم :

نام:شاپور

نام خانوادگی : چهارده چریک

تاریخ تولد: چهارم فروردین ماه 1336 خورشیدی – 1957 میلادی

محل تولد: شهرک هفتکل در جنوب ایران


تحصیلات: دوره ابتدائی را در دبستان "امید" و دوره متوسطه را در دبیرستان رودکی هفتکل، که به قول عده ای بعد از مدرسه دارالفنون یکی از قدیمترین مراکز آموزشی کشور می باشد، طی کردم. بعد از طی دوران سربازی که مصادف با انقلاب اسلامی بود، در سال 1358، برای ادامه تحصیل به آلمان آمدم. وقتی که این تاریخ را به یاد می آورم، از خودم خجالت می کشم. اوائل "برای چند سال" به آلمان آمدم، و قصدم این بود که بعد از اتمام تحصیل به ایران برگردم. "چند سال" شد "چند دهه" و حالا دارم به 30 سالگی اقامتم در آلمان نزدیک می شوم.

در بدو ورود به آلمان برای آموختن زبان آلمانی به "انستیتو گوته" در شهر Lüneburg (لونه بورگ) رفتم. در این انستیتو بیش از یک سال زبان آلمانی آموختم و سپس به شهر Bremen (برمن) رفته و در کلاس های زبان دانشگاه شرکت کردم ، بعد از چند ماه به عللی به شهر Oldenburg (اولدنبورگ) رفتم و به آموزش زبان آلمانی ادامه دادم.

بعد از چهار سال آموزش زبان آلمانی از مدرسه عالی معماری در شهر Hildesheim (هیلدس هایم) پذیرش گرفته و به تحصیل در رشته معماری پرداختم. شاید یکی از دلایلی که مرا مجبور به تحصیل در این رشته کرد، سوابق کاری خود و خانواده ام بوده که همگی در رشته معماری و ساختمان فعالیت می کردیم. بعد از دو سال و طی کردن نیمی از دوران تحصیل در این رشته، دریافتم که این رشته مرا قانع نمی کند. از این شهر دوباره به شهر قدیمی خود یعنی Oldenburg (اولدنبورگ) رفتم و در دانشگاه این شهر در رشته علوم اجتماعی به تحصیل پرداختم که در سال 1990 میلادی با مدرک فوق لیسانس (کارشناسی ارشد) از این رشته فارغ التحصیل شدم. ولی دغدغه زبان و ادبیات آلمانی مرا رها نمی کرد. دوباره به انستیتو گوته در شهر برمن Bremen مراجعه کردم. انستیتو گوته و دانشگاه مونیخ در یک همکاری علمی و ادبی در رشته زبان آلمانی خدماتی عرضه می کردند و در آنجا موفق شدم که دیپلم بزرگ آلمانی را دریافت کنم.

بعد از اتمام تحصیل و اخذ دیپلم زیان و بعد از اینکه از این باب خیالم کمی راحت تر شد، به دادگاه شهر Oldenburg (اولدنبورگ) مراجعه کردم و به عنوان مترجم امور پناهندگی و خانوادگی ؛ شروع به کار کردم. چند صباحی در همین شهر دفتر ترجمه و کلاس زبان فارسی برای آلمانی ها و کلاس زبان آلمانی برای خارجی ها را دائر کردم.

سالیان اخیر را فقط به ترجمه متون ادبی گذرانده ام و کتابهای زیر را ترجمه کرده ام، که قعلاٌ در صدد چاپ آنها هستم.


ترجمه ها:

  • تاریخ ادبیات آلمان ، از قدیمترین ازمنه تا سال 2000 میلادی

  • اصول و فنون ترجمه

  • وضع ترجمه و مترجمین در ایران امروز

  • نقدی بر فاوست (Faust) اثر گوته (Goethe) و ترجمه های فارسی آن آثار آقایان مبشری و به آدین

  • نقدی بر گلیه مرد اثر بزرگ علوی و ترجمه آن، کاری مشترک از شاگردان بزرگ علوی

  • نقدی بر ترجمه آثار هرمان هسه ، هاینریش بل، نیچه، گوته، گونتر گراس

  • نقدی بر ترجمه غزلیات حاقظ و مقایسه ترجمه های مختلفی از این غزلیات

  • صد صورت، زندگینامه بیش از یکصد شاعر و نویسنده آلمانی

  • زندگینامه زنان شاعر و نویسنده آلمانی

  • مصاحبه با "بابا نوئل" اثر اریش کستنر Erich Kästner

  • ترجمه حکایاتی از "برادران گریم" Gebrüder Grimm

  • تاروت چیست؟

  • هفت مقاله در باره : 1- جن و پری 2- زندگی بعد از مرگ 3- شاکرا 4- فالگیری! علم یا خرافات؟

5-تقویم و گاهشماری- تقویم های گوناگون (ایرانی – اسلامی- مسیحی- کلیمی)، 6- آیا اعداد نقشی در

زندگی ما ایفا می کنند؟ 7- کابالا چیبست؟

  • دفتر شعری نیز دارم با عنوان "عجب حکایتی است!؟"


شروع کار من به ترجمه اوائل به صورت تفننی بود، بعد ها به صورت نوعی معالجه و درمان درآمد (چون هنگام ترجمه همه چیز و متاسقانه گاهی همه کس را از یاد می بردم) و اینک نوعی اعتیاد شده است. "ترجمه های بد" مترجمان ایرانی مرا به ترجمه واداشت، که چند و چون آن را در کتابهائی که در بالا ذکر کردم، نوشته ام. در دوران دانشجوئی به علت نیازی که به ادبیات فارسی و آلمانی و فرهنگ لغات داشتم ، مجبور بودم که به کتبی که در بازار یا در کتابخانه موجود بود مراجعه کنم، و همیشه هم ناراضی برمی گشتم. نهایتاٌ اینکه به خودم گفتم:

"بهترین نقد از یک ترجمه (بد)، ترجمه دوباره آن اثر است". بدینگونه بود که شروع کردم به ترجمه. البته اگر بخواهم تمامی ترجمه های بد را از نو ترجمه کنم، باید عمری چند هزارساله داشته باشم، که گرچه بدم نمی آید، ولی خوشبختانه میسر نیست.علاقه و توجه و نیازی که به ادبیات داشتم، بعد از آموختن زبان آلمانی دو چندان شد. اوائل فقط این آثار را می خواندم ولی بعد ها توجه ام به این نکته جلب شد که که آثاری که از زیان فارسی به آلمانی ترجمه شده اند را با اصل این آثار که به زبان آلمانی بودند مقایسه کنم. نتیجه این کار چند نقدی است که بر ترجمه های فارسی آثار ادیبان آلمانی نوشته ام. تا اینکه ترجمه ی "فاوست" اثر گوته ”Goethe“ که کاری بود از آقای مبشری به دست من رسید. هنوز از خواندن آن فارغ نشده بودم که دوستی ترجمه دومی از همین کتاب را که اثری از آقای "به آذین" بود به من هدیه کرد. از همین جا بود که به فکر مقایسه ترجمه هائی اقتادم که توسط دو یا چند مترجم ترجمه شده اند. مانند : فاوست گوته، بوف کور هدایت، ترجمه غزلیات حافظ،، رباعیات خیام و .... این کار یک منفعت دیگر هم دارد که بیشتر به درد کار دانشجویان رشته ترجمه یا علاقمندان ترجمه انطباقی می خورد و آن اینکه ما باید دو یا چند ترجمه مختلف از یک اثر را به فال نیک بگیریم. زیرا که آثاری که برای دومین بار از طرف مترجم دیگری ، ترجمه می شوند، بسیار کم هستند و دانشجویان رشته ترجمه باید یاد بگیرند که چطور و چگونه باید ترجمه بکنند و مهم تر از همه اینکه باید یاد بگیرند که چگونه ترجمه نکنند. یعنی ما باید ترجمه های خوب و بد را نه تنها به خوانندگان این آثار، بلکه به دانشجویان رشته ترجمه هم معرفی کنیم تا این دانشجویان بیاموزند که چگونه "نباید" ترجمه کنند. از زمانیکه ایرانیان به خارج کشور می آیند، همیشه 3 گروه بوده اند ، که با زبان و ترجمه مستقیم یا غیر مستقیم در رابطه بوده انددیپلمات ها ، تجار، دانشجویان.
ولی در این 20 – 30 سال گذشته به علت اینکه تعداد ایرانی هائی که به خارج از کشور آمدند، فزونی گرفت و تعداد آنهائی که به دانشگاه رفتند و درس خواندند و کتاب نوشتند، نیر زیاد شد، مترجمان زیادی نیز پرورش یافتند که تعدادی از آنها واقعاٌ از مترجمین خوب و زبده ایرانی هستند. مقایسه کنید کیفیت کتب، خصوصاٌ کتب علمی و فرهنگنامه ها و لغتنامه ها را با 30 یا 40 سال پیش. ولی متاسفانه مترجمانی نیز هستند که جوان و خام و تازه کار هستند ، و گاهی دیده شده که مترجم جوانی، اولین کارش را با آثار ادبی جهانی شروع کرده و به جای ترجمه ی این کتاب، به آن نجاوز کرده است. من واقعاٌ در به در به دنبال یک واژه ی دیگری می گشتم که از لفظ "تجاوز" استفاده نکنم، ولی واژه ای که عمق فاجعه را به خوبی نشان دهد، نیافتم. این کار، وجهه ای برای این مترجم نیست، گذشته از آن، به شخصیت نویسنده نیز لطمه ی بزرگی وارد می کند.


شاپور چهارده چریک – هانوفر – 14 آگوست 2006

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱٩
تگ ها :

وبلاگ شاپور چهارده چریک

 وبلاگ  شاپور چهارده چریک در باره تاریخ و ادبیات آلمان

چَهارده چریک  نام بخشی از ایل قشقایی است که بیشتر در استان فارس، بخشی از کهگیلویه و بویراحمد و شمال خوزستان پراکنده اند.

نامگذاری

به نقل از: از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

برای پرس‌وجوی «چهارده چریک»

درباره این نام گفته‌اند که در زمانهای گذشته (شاید در دوره قاجار) جنگی میان ایل قشقایی و دولت مرکزی درگرفت که چهارده تن از جنگجویان یکی از طایفه‌ها یا تیره‌های ایل قشقایی, نیروهای دولتی را شکست دادند. علت نامیدن این طایفه یا تیره به (چهارده چریک) نیر همین است. در کتاب فارسنامه ناصری نیز اشاراتی به این تیره شده و محل زندگی این تیره در نقشه‌ای مشخص شده است

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱۸
تگ ها :

ادبیات نوین آلمان و نویسندگان جوان آلمانی


ادبیات نوین آلمان و نویسندگان جوان آلمانی- Benjamin von Stuckrad-Bar

مترجم: شاپور چهارده چریک

مدتهاست که در آلمان و کشورهای آلمانی زبان سخن از "ادبیات نوین آلمانی"  و "نویسندگان جوان آلمانی" است. یکی از همین نویسندگان جوان در مصاحبه ای گفته بود: "در آلمان نه تنها ادبیات نوین خلق می شود، بلکه این ادبیات خوانندگان بسیاری نیز دارد".  این نوع ادبیات ، ادبیاتی نیست که بتوان آن را "غذای ساده" نامید، (یا آنطور که این نویسنده آنرا بیان کرده : ادبیات برای زنان خانه دار – که من از این اصطلاح دوری می جویم. – مترجم- "  ولی ادبیات از نوع کلاسیک هم نیست.  بلکه این نوع ادبیات، ادبیات جوانان است. برای جوانان. شاید یکی از علل معروفیت آن، این باشد که "ادبیات نوین آلمان" نبض زمانه را جسته و یافته و در دست دارد. ولی قضاوت نهائی در باره ی این "ادبیات نوین" و "نویسندگان جوان" آن را باید به دست زمان سپرد. یکی از خصلت های "ادبیات"  یا "آثار ادبی" این است که این آثار به دست نسل های آینده برسد و همچنان مطرح باشد. فقط موقعی که گرد زمان بر موهای سیاه این ادبیات بنشیند و نسلهای آینده این آثار ادبی را بخوانند در باره ی این آثار به بحث و تبادل نظر بنشینند؛ می توان گفت که اثری "ادبی" خلق شده است. در مورد ادبیات نوین آلمان هنوز نمی توان نظری نهائی و قطعی داد. ما فعلاٌ می توانیم فقط این نویسندگان جوان و آثارشان را معرفی کنیم.
در مورد نویسندگان جوان آلمان باید گفت که این نویسندگان با وجود صغر سن؛ حرفی برای گفتن دارند و ظاهراً حرفشان نیز شنونده و خواننده ی خود را می یابد. این حرف یک ادعا نیست؛ زیرا که آمار فروش کتب این نویسندگان ؛ ما را مجبور به پذیرش این سخن می کند.  به ندرت در آلمان این مقدار کتاب از نویسندگان جوان به فروش رسیده است؛ که در این سالها شاهد آن بوده ایم.
در رأس نویسندگان جوان آلمان در ده سال گذشته باید از  "بنیامین فون اشتوکراد-باره "
 Benjamin von Stuckrad-Barre نام برد.

بنیامین فون اشتوکراد-باره "  Benjamin von Stuckrad-Barre


زندگی نامه :  "بنیامین فون اشتوکراد-باره "  Benjamin von Stuckrad-Barre  در سال 1975 میلادی در یک خانواده ی مذهبی در حومه ی شهر برمن Bremen   در شهرکی به نام روتنبورگ/ وومه Rotenburg (Wümme)  زاده شد. پدرش کشیش بود. وی فرزند چهارم خانواده است.  بنیامین فون اشتوکراد-باره Benjamin von Stuckrad-Barre کار نویسندگی را در هجده سالگی یعنی از سال 1993 شروع کرد. وی در سال 1994 در شهر گوتینگن Göttingen در دبیرستان "ماکس پلانک  Max-Planck"  موفق به دریافت دیپلم شد. بنیامین فون اشتوکراد-باره  بعد از دریافت دیپلم به هامبورگ رفت تا در دانشگاه این شهر در رشته ادبیات آلمان Germanistik به تحصیل بپردازد. ولی بعد از مدت کوتاهی ترک تحصیل کرده و به مشاغل گوناگونی می پردازد. بعد از اینکه وی دوره کوتاهی به عنوان کارآموز در موسسات مختلفی کار کرد؛ از قبیل رادیو شمال آلمان NDR و روزنامه TAZ ؛ مدتی نیز در روزنامه   رولینگ استون Rolling Stone به عنوان سردبیر مشغول به کار شد. در تلویزیون نیز برای شومن های آلمانی متن می نوشت. در همین مدت نیز به عنوان نویسنده آزاد در روزنامه های معروف آلمان از قبیل "فرانکفورتر آلگماینه تسایتونگ FAZ " دی تاگس تسایتونگ TAZ " یا "اشترن  Stern و نشریات دیگر مشغول کار بود.
اسم بنیامین فون اشتوکراد-باره "  Benjamin von Stuckrad-Barre در حقیقت از سال 1998 میلادی و بعد از نگارش اولین رمانش ؛ یعنی Soloalbum (آلبوم تنها) در مجامع ادبی بر سر زبانها افتاد. از روی  این رمان در سال 2003 نیزفیلمی ساخته شد.  موفقیتی که کتابها و سایر نگارشهای  بنیامین فون اشتوکراد-باره Benjamin von Stuckrad-Barre داشتند؛  سبب شدند تا وی به عنوان معروفترین و محبوبترین نویسنده نسل جوان آلمان در دهه 90 گردد.  عوامل دیگری که باعث شدند تا شهرت وی گسترش یابد ؛ یکی همکاری با موزیسینی به نام  "کریستوف شلینگن ریف Christoph Schlingensief بود؛ که در کانال تلویزیونی MTV  برنامه ای  ادبی با عنوان " Lesezirkel " عرضه کردند .
بعد از اینکه معلوم شد که وی سالیان دراز به مصرف مواد مخدر اعتیاد داشته است؛ از محبوبیتش در آلمان کاسته شد. وی در نشریات عنوان کرد که کار زیاد و خستگی مفرط دلایل روی آوردن وی به مواد مخدر بوده است. ولی این توضیحات در بین مردم بیشتر به بهانه ای شبیه بودند تا دلایل اصلی و حقیقی اعتیاد وی.
در سال 2003 "هرلینده کولبل Herlinde Koelbl" یکی از فیلمسازان آلمانی فلیم مستندی می سازئ با عنوان "شهرت و شهوت Ruhm und Rausch "  ؛ که در این فیلم وی زندگی و زجری که "بنیامین فون اشتوکراد-باره Benjamin von Stuckrad-Barre" از مواد مخدر می برده را برای تماشاچیان نمایان می سازد.  در این فیلم ما با نویسنده جوان و معروف آلمانی مواجهه نمی شویم؛ بلکه با یک نفر روبرو می شویم که زندگیش را یاخته و در آپارتمانش در درون کثافت و نکبت زندگی می کند . به شدت مأیوس و نومید است و به شدت نیز می کوشد تا دیو اعتیاد را مهار کرده و با درد و رنج آن بسازد.
بنیامین فون اشتوکراد-باره Benjamin von Stuckrad-Barre    به "هرلینده کولبل Herlinde Koelbl" سازنده فلیم اجازه داده بود تا از وی و از درد و رنج روحی و جسمی اش در هنگام ترک اعتیاد فیلم برداری کند و تمام جزئیات این قسمت نکبت بار زندگی اش را زنده نگه دارد. این فیلم ساز مجاز بوده است تا از خصوصی ترین  لحطات زندگی نویسنده فیلمبرداری کند.
بنیامین فون اشتوکراد-باره Benjamin von Stuckrad-Barre بعدها به کلن و زوریخ می رود(2002) و سپس به فوسن  Füssen و قرانکفورت  می آید (2005). 
در زوریخ (سوئیس) برای تلویزیون سوئیس برنامه ای می سازد با عنوان "اشتوکراد در نزد سوئیسی ها"  Schweizern Stuckrad bei den  که هجو و طنز درونمایه اصلی آن بود.
وی از تاریخ 25 آپریل 2006 در رادیو محلی هسن برنامه ای برای جوانان اجرا می کند. هدف از اجرای این برنامه طیق اظهارات وی " ایجاد یک فرهنگنامه" است که در آن وقایع و افراد و اتفاقات "واقعا مهم" به ثبت می رسند.

 

 

آثار: آثار "بنیامین فون اشتوکراد-باره "    عبارتند از:

سال انتشار عنوان کتاب ترجمه عنوان
1998 Soloalbum
آلبوم تنها
1999 Remix 1 رمیکس 1
1999  Livealbum آلبوم رنده
2000  Blackbox
جعبه سیاه
2002 Deutsches Theater تئاتر آلمانی
2001 Transkript آوانگاری
2004  Remix 2 رمیکس 2
2005 Was wir wissen ما چه می دانیم

عنوان اغلب کتابهای "بنیامین فون اشتوکراد-باره " به نوعی با موسیقی در رابطه هستند. علت آن نیز این است که وی مدتی به عنوان خبرنگار موسیقی کار کرده است و در تلویزیون نیز برنامه های مختلفی در رابزه با موزیک اجرا کرده است. مانند:  Soloalbum یا آلبوم تنها که معمولاٌ موریسین هائی که از گروهشان جدا شده اند و خود به تنهائی اقدام به ضبط و پخش موزیک می کنند ، از این عنوان استفاده می کنند. یا Remix رمیکس که به رده ای از موسیقی اطلاق می شود که در آن اقدام به بازخوانی یا بازنوازی موسیقی دیگران می شود که با موریک اصلی تفاوتهائی داشته باشد. همینگونه است نیز عنوان Livealbum یا آلبوم زنده. به همین علل نیز به این نویسنده لقب " نویسنده پاپ" که منظور از پاپ نیز موسیقی پاپ می باشد، داده شده است.
عناوین دیگری که به وی داده اند: ستون نویس، مجری برنامه های تلویزیونی، نثرنویس موریسین، و عناوینی از این قبیل.

رمان "آلبوم تنها" اولین اثر "بنیامین فون اشتوکراد-باره" می باشد. وی که در سن 23 سالگی این رمان را نوشته است؛ از طرف مطبوعات آلمان لقب های مختلفی دریافت داشته است؛ از قبیل : نویسنده جوان ؛ جوان مستعد؛ با کفایت و ...  رمان که به صورت اول فرد مفرد (من) نوشته شده است؛ داستان رندگی یک جوان را بررسی می کند. قهرمان داستان که دوست دخترش وی را ترک کرده ،به جهانی پناه می برد، که در این جهان فقط نظر و عقیده شخص خودش مطرح است.  نویسنده ، خوانندگانش را به جهان جشن ها و پارتی ها می برد، به جهانی که در آن گفتگوها و مکالمات ظاهری و گاهی تمسخرآمیز است.  نوشیدن آبجو و گوش کردن به موریک پاپ انگلیسی زمینه اصلی این نوع پارتی هاست. قهرمان داستان عکس های عریان و نیمه عریان زنان و دخترانی را که در معروفترین روزنامه آلمانی (بیلد تسایتونگ) منتشر می شوند، دوست دارد. از دانشجویان نفرت دارد. یکی از دوست دخترهای قبلی اش سکسی و کمی احمق است.  دیگری بسیار زیباست. سومی با وجودیکه دانشجوست، فقط با وی چند بار همبستر شده است و بی نهایت زشت است ولی به نوعی سکسی نیز می باشد.

خوشبختانه "بنیامین فون اشتوکراد-باره" مانند قهرمان رمانش نیست. وی که برای "هارااد اشمیت" یکی از شومن های آلمانی جک های جدید می سازد و برای این منظور تمام مجلات مهم و غیر مهم آلمانی را ورق می زند، در این باره می گوید: این کار من هم به نوعی مانند کار رفتگران و جاروکار ها می باشد.
"بنیامین فون اشتوکراد-باره" خوشحال است که دیگر مجبور نیست به عنوان خبرنگار موسیقی کار کند. در جواب "چرا" ؟ می گوید: خبرنگاران مجبورند که برای هر سوالی یک جواب حاضر داشته باشند. و این وحشتناک است.
تجربیاتی که وی در هامبورگ ، هنگامی که در مجله "رولینگ استون" کار می کرد،  جمع آوری کرده، همگی در این رمان به نوعی کاربرد داشته اند. یا به عنوان طنز و یا به عنوان جبر و خباثت در شغل موریک.
عده ای می گویند که جک ها و لطیفه هائی که "هارالد اشمیت" در شوی تلویزیونی خود در باره مردم لهستان بر زبان می آورد، همه ساخته و پرداخته این نویسنده جوان می باشد و به همین علت وی را  (هارالد اشمیت را) متهم به نژادپرستی کرده اند.
یکی دیگر از فعالیت های وی نقدهای تلویزیونی است. در همین رابطه نیز وی گفته ها و نوشته های زیادی از بزرگان علم و ادب و جامعه جمع آوری کرده و در کتبش از آنها استفاده می کند و می گوید که این "کلمات قصار" برای خوانندگانش بسیار مهم می باشند و ارزش خاصی دارند. ولی برای خود این شخصیت ها ، این کلمات همیشه جالب نیستند. 
از لحاط سبک ادبی، رمان "آلبوم تنها" را می توان میان "High Fidelity"  اثر  Nick Hornby (نیک هورنبی)  و "فازر لاند "Faserland اثر "کریستیان کراخت Christian Kracht " جای داد.
وی معتقد است که جریانات و اتفاقاتی که در این رمان رخ می دهند ربطی به زندگی خصوصی من ندارند.


کتاب دیگر"بنیامین فون اشتوکراد-باره" کتابی است 300 صفحه ای با عنوان "تئاتر آلمانی". جلد کتاب به نقاشی کودکان کودکستان شباهت دارد، که با عجله و شتاب چیزی روی کاغذ نوشته یا به قول خودشان نقاشی کرده اند. محنوای کتاب، چهل متن را در بر می گیرد، که پاره ای از آنها در مجلات و روزنامه های معتبر آلمانی از قبیل: فرانکفورتر آلگماینه تسایتونگ FAZ ، اشترن Stern ، ولت ام زونتاگ Welt am Sonntag، نیز به چاپ رسیده اند و تصاویر بسیاری که خود نویسنده به وسیله دوربین دیجیتال عکسبرداری کرده است ، که از خود نویسنده متاٌسفانه  عکسی در میان این تصاویر دیده نمی شود.
محتوای کتاب در رابطه با کشور آلمان و مبارزات انتخاباتی در آلمان ، مجمع عمومی سهامداران شرکتها، مسابقات اتومبیل سواری   Formel 1 ، و همچنین دررابطه با موسیقیدانان و مآموران مبارزه با مواد مخدر است. اغلب منتقدین در نوشته های خود تاکید کرده اند که مختوای این کتاب نیز با زندگی خصوصی نویسنده ارتباطی ندارد. ولی نگاهی گذرا به عناوین کتاب، خواننده را قانع خواهد کرد، که اگر محتوای کتاب به زندگی خصوصی نویسنده ربطی نداشته باشد، ولی شاید با زندگی اطرافیان و دوستانش در رابطه باشد. زیرا که  "بنیامین فون اشتوکراد-باره"  شخصا هم با موزیک و هم با مواد مخدر (کوکائین) ارتباط تنگاتنگ داشته و نگارش کتابی در این مورد نمی تواند اتفاقی باشد.
این کتاب، کتابی است که  در حین سفر نوشته شده است. "بنیامین فون اشتوکراد-باره" هنگام نوشتن این کتاب، به مساقرتی طولانی در آلمان دست زد، که از شمال به جنوب و از شرق به غرب آلمان رسید و دستآورد آن نیز همین کتاب است. وی گاهی در جزایر شمالی آلمان بود، و گاهی در برلین، گاه در شهر"براونشوایگBraunschweig" از نحوه نوشتن روزنامه دانش آموران دیدن می کرد. اغلب اوقات نیز همینطور بدون هدف در آلمان از شهری به شهر دیگر می رفت. وی در هنگام سفر با مردم به یحث و گقتگو می پرداخت و چشم و گوشش را باز می کرد تا از مشکلات و نارسائی ها ی مردم باخبر شود. و در همین رفت و آمد ها و گفتگوها نیز عکسبرداری می کرد.
پاره ای از منتقدین ادبی عقیده دارند که این کتاب از لحاظ محتوا، بهترین کتاب "بنیامین فون اشتوکراد-باره" است که تا کنون چاپ و منتشر شده است. و ضمنا از اغلب کتبی که در سالیان اخیر منتشر شده اند نیز بهتر بوده و حرفی برای گفتن داشته است. متن کتاب به زبانی ساده ولی زیبا نوشته شده است. ولی این کتاب و محتوای آن با "ادبیات" اصلا کاری ندارد. کتاب "تئاتر آلمانی" اثر "بنیامین فون اشتوکراد-باره" ، کتابی است ژورنالیستی و در حفیفت مجموعه ای است از رپورتاژهای خبرنگاری. این موضوع را هم همیشه باید مد نظر داشت، که "بنیامین فون اشتوکراد-باره" در حقیقت و در اصل "رپورتر" یا حبرنگار است. (زجوع کنید به زندگینامه وی در بدو این بحث).
اینکه من نوشتم، کار "بنیامین فون اشتوکراد-باره" و خصوصا کتاب "تئاتر آلمانی" وی کاری است "ژورنالیستی" و نه "ادبی" ، به این لحاظ است که اولا "ژورنالیست ها" یا خبرنگاران" به ندرت ذر پی خلق آثار ادبی هستند و دوماٌ همانطور که از واژه "خبرنگار " بر می آید، کار خبرنگار، نگارش خبر است. سوماٌ طول عمر یک اثر "ژورنالیستی" یا خبرنگاری ، معمولاٌ یکی دو روز بیش نیست، در صورتی که طول عمر آثار ادبی قاعدتاٌ ار دهه ها تا سده ها و گاه به هزاره ها می رسد. (مقایسه کنید با آثار ادبی و کلاسیک جهان) .
ولی با وجود این ، کتاب "تئاتر آلمانی" ، کتابی است که با دیدی تیز و باز نوشته شده است، همانطور که از یک 
"خبرنگار " مسئول انتظار می رود. نحوه جمله بندی ها و فورموله کردن اقکار به غایت دقیق و منظم، غالباٌ نوشته ها و تصاویر چنان دقیق هستند که نیازی به تفسیر وجود ندارد . انسانها و موقعیت ها خود به سخن می آیند. و چنین کاری از هر کسی ساخته نیست. 
مثلاٌ در این کتاب نوشته ای وجود دارد در باره "هلموت کاراسک Helmut Karasek" یکی از نویسندگان و منتقدین ادبی آلمان. "بنیامین فون اشتوکراد-باره" این منتقد ادبی را در خانه وی ملاقات می کند. حتی وی را تا محل اجرای یک برنامه ادبی در تلویزیون آلمان نیز همراهی کرده و تا آخر برنامه نیز آنجا می ماند. تا جائی که در پایان برنامه به نوشیدن شراب می پردازند. حتی جریان ریختن شراب "هلموت کاراسک Helmut Karasek" بر روی کتابچه ای نفیس را هم در کتابش به تصویر می کشد و حرفی که "هلموت کاراسک Helmut Karasek " بعد از این عمل شرم آور انجام داده را نیز می نویسد ، که با لکنت زبان مستانه می گوید: "ببینید، دیگر چیزی دیده نمی شود" .

این کتاب، کتاب پنجم "بنیامین فون اشتوکراد-باره" می باشد. در این کتاب وی میدان را از منتقدینش گرفته و به آنها مجال خودنمائی نمی دهد. زیراکه وی این بار (اقلاٌ آنچه مربوط به کتبش می باشد) از دفعات قبل بهتر و کاملتر و رساتر عمل کرده است.  اینکه "بنیامین فون اشتوکراد-باره" می تواند بنویسد، شکس نیست. (به مقالاتش در روزنامه رولینگ استون در هامبورگ و کتابهایش مراجعه کنید). این مقالات نشاندهنده ایده ها و اقکار  وی می باشند. ولی پاره ای از منتقدین وی نظریات خود را اینگونه بیان می کنند: چه می گوئی؟ اگر "بنیامین فون اشتوکراد-باره"نویسنده است، پس من هم نویسنده ام. فقط معروفیت وی را ندارم. در اینگونه اظهار نظر ها غالباٌ حسادت و بدخواهی  نیز نقشی بازی می کنند و دائماٌ این سوال را پیش می کشند که ایا اینگونه کتب اصلاٌ با "ادبیات" در رابطه هستند؟
کتاب "تئاتر آلمانی" به هدف خود رسید. منظور "بنیامین فون اشتوکراد-باره" از نوشتن این کتاب به تصویر کشیدن جامعه آلمان بوده است به همین علت هم وی عنوان کتابش را "تئاتر آلمانی" انتخاب کرده است. انسانها، موقعیت ها، اقکار، اعمال، ظاهر و باطن، جلوه، صورتگری، نمایش و .... همه و همه در این کتاب به تصویر کشیده می شوند.
نویسنده که از شمال تا جنوب، ار شرق تا غرب آلمان سفر می کند و همه چیز زا می بیند و با مردم به گفتگو می نشیند، و بدین ترتیب کتابی می نویسد که نمایانگر واقعیات جامعه کنونی آلمان است. جام جهان نماست. آئینه ای است تمام و کمال از مردمی که در این جامعه زندگی می کنند.
"کورت توخولسکی  Kurt Tucholsky"  به اتفاق عکاسی به نام "جان هرتفیلد John Heartfield" در سال 1929 نیز چنین کاری را انجام دادند. "کورت توخولسکی  Kurt Tucholsky"  نوشته هایش را مقدم بر کشوری می دانست که در آن زندگی می کرد و آن را دوست داشت ، ولی از آن نفرت هم داشت. وی نوشته هایش را با تصاویری که  "جان هرتفیلد John Heartfield" عکسبرداری کرده بود، در هم ادغام کرده و کتابی خلق کرد با عنوان:  "Deutschland، Deutschland über alles". ، آلمان ، آلمان ، والاتر از هر چیز.". وقتی که کتاب
"کورت توخولسکی  Kurt Tucholsky"  چاپ شد، وی 39 سال داشت و این کتاب یکی از آخرین آثار وی بود و
"کورت توخولسکی  Kurt Tucholsky"به اواخر دوران شهرتش رسیده بود. 

همین امر، یعنی نگارش کتاب "تئاتر آلمانی"   و مقایسه آن با  کتاب"کورت توخولسکی  Kurt Tucholsky" سبب شد که عده ای به "بنیامین فون اشتوکراد-باره Benjamin von Stuckrad-Barre  " عنوان جدیدی بر سایر القابش اضافه کنند: "بنیامین فون اشتوکراد- توخولسکی Tucholsky Benjamin von Stuckrad- ".

مقایسه این دو نویسنده به مرز جنون و دیوانگی نزدیکتر است تا به مرز کتاب و ادبیات. ولی بگذارید یک بار این کار را انجام دهیم: هر دوی این نویسندگان، ظرفداران و مخافین زیادی دارند. یعنی یا باید آنها را دوست داشت، یا از آنها دوری جست. مسانه ای وجود ندارد. هر دو ایجاد قطب می کنند. اینکه "بنیامین فون اشتوکراد-باره Benjamin von Stuckrad-Barre  " نیز مانند  "کورت توخولسکی  Kurt Tucholsky" می تواند نتیجه مشاهداتش را بر روی کاغذ بیاورد و آنها را فورموله کند، شکی نیست. هر دوی این نویسندگان می توانند با تعداد اندکی کلمه، موقعیت هائی را تشریح کنند، که دیگران برای همین کار به خورجینی از واژگان قانع نیستند.  ولی با همه این ها،
"بنیامین فون اشتوکراد-باره Benjamin von Stuckrad-Barre" را نمی توان با "کورت توخولسکی
  Kurt Tucholsky" مقایسه کرد. زیراکه "بنیامین فون اشتوکراد-باره Benjamin von Stuckrad-Barre
 شفافیت، اصلیت، نفوذ کلمه و نحوه نگارش "کورت توخولسکی  Kurt Tucholsky را دارا نیست. پس مقایسه این دو ، همانطور که در سطور بالا نوشتم: به مرز جنون و دیوانگی نزدیکتر است تا به مرز کتاب و ادبیات.

 

نظر مطبوعات در باره رمان و فیلم "آلبوم تنها"
:
Tagesspiegel vom 11.08.2002
در رمان Soloalbum اثر "بنیامین فون اشتوکراد-باره" قهرمان داستان که دوست دخترش وی را ترک کرده، به وسیله فاکس از این جداوی مطلع می گردد. در فیلمی که از روی این رمان ساخته شد، از قاکس دیگر خبری نیست و SMS این مهم را عهده دار می شود.


TAZ vom 26.03.2003
فیلمی که از روی رمان Soloalbum اثر "بنیامین فون اشتوکراد-باره" ساخته شده است ، در حول زندگی جوانی می چرخد که با دوست دخترش خوب رفتار نمی کند، روی قرارملاقاتی که با دوست دخترش دارد ظاهر نمی شود، به جشن تولد وی نیز نمی رود، با وجودی که دوست دختر دارد، ولی با زنان دیگر نیز روابطی برقرار می کند. هنگامی که دوست دخترش وی را ترک می کند، در می یابد که چقدر به دوست دخترش نیاز دارد و تا چه اندازه به وی وابسته است.  وی بعد از اینکه از طرف دوست دخترش ترک می شود، نخست سعی می کند که با این جدائی بسازد و نهایتاٌ اینکه سعی مجدد می کند تا دل دوست دختر (سابقش) را دوباره به دست آورد. این فیلم گاهی بسیار سخت و شدید و
گاهی بسیار روان و سلیس می شود.


ZEIT vom 27.03.2003
واقعیت در این فیلم حتی به صورت کاریکاتور هم ظهور نمی کند: دفتر مجله ای که در این فیلم نشان داده می شود و در آن گویا مجله ای در باره موزیک ساخته و پرداخته می شود، بزرگتر از دفاتر واشنگتن پست است. این دفتر مطبوعاتی چنان بزرگ نشان داده می شود که تمامی نشریات موسیقی . هنر و گرافیتی در کشورهای آلمانی زبان در آن جا می گیرند. 


Berliner Zeitung vom 27.03.2003
بن قهرمان داستان، ظاهراٌ به همه چیز کار دارد، الا به رابطه اش با دوست دخترش. هنگامی که "کاتارینا" دوست دختر بن، در رستورانی نشسته و منتظر اوست، او نیز در یک پارتی به جوک های احمقانه ازاطرافیانش گوش می دهد. علت رفتن به ذستوران جشن تولد دوسن دخترش می باشد. با وجودی که کاتارینا تلفن همراه دارد، ولی بن به او زنگ نمی زند. خوشیختی بن با یک SMS به پایان می رسد و زمان رنج کشیدن وی شروع می شود.  رمانی که 
"بنیامین فون اشتوکراد-باره" به آن عنوان " آلبوم تنها" را داده است.

 

Welt vom 27.03.2003
 (آلبوم تنها) از زمانی صحبت می کند که در آن زندگی ساده و آسان و آینده زیبا بود. جوانان در این رمانه نیازی نداشتند که به غم و غصه بپردازند. فقط کافی بود که به خطوط و نوارهای لباس ورزش شان وبه  یخ درون لیوان مشروبشان بیندیشند.  برای جوانهای آن دوران همه چیز رو براه بود. پول کافی و شغل مناسب، مثل ریگ در کنار ساحل ، همه جا یافت می شد.     


http://www.literaturkritik.de/buch/buchh/neu/themen/jungeLit/index.php
by kultur-wissenschaft.de und Britta Brockmueller، Ina Bubik، Nina Massek

http://www.stuckradbarre.de/

  

جعبه سیاه Blackbox
http://www.hainholz.de/wortlaut/stuckra1.htm

یکی از دوستانم کتاب " جعبه سیاه Blackbox " اثر "بنیامین فون اشتوکراد-باره Benjamin von Stuckrad-Barre" را روی میز تحریر من دید و گفت: آه، کتاب جدید "بنیامین فون اشتوکراد-باره Benjamin von Stuckrad-Barre" است. جالب است. کتاب را می گویم. این بار رنگش سیاه است. شاید آقای نویسنده این مرتبه نیهیلیست شده است. شاید هم رنگ سیاه ، علامت آن باشد که نویسنده یا کتاب دارند از بین میروند. بگذارید خدمتی به آقای "بنیامین فون اشتوکراد-باره Benjamin von Stuckrad-Barre" کرده و از نظرسطحی  جالب بمانیم. البته، یکی از خواص "غذای ماکدونالدی" این است که آدم زود گرسنه می شود. . اگر مرتب از این نوع غذا مصرف کنیم، اسهال می گیریم.  بدینگونه است اثر جدید "بنیامین فون اشتوکراد-باره Benjamin von Stuckrad-Barre" . هیچ چیزی از آن در بدن نمی مانند، مانند کسی که اسهال گرفته باشد، همه اش از بدن دفع می گردد. آثار این نویسنده نمی توانند دارای محتوا باشند. همانند "بیگ مک BigMäc  " (نوعی غذای ماک دونالدی). اگر کسی به این نوع خوراکی عادت نداشته باشد، حتماٌ استفراغ خواهد کرد.   
استعفای "بنیامین فون اشتوکراد-باره Benjamin von Stuckrad-Barre از روزنامه Frankfurter Allgemeinen Zeitung (فرانکفورتر آلگماینه تسایتونگ) را نیز باید چنین توضیح داد که بی مایگی را نمی توان تا ابد پنهان نگه داشت. "بنیامین فون اشتوکراد-باره کورمال کورمال به راهش ادامه می دهد، ولی گویا در میان این همه رنگ های مختلف، وی فقط سیاه و سفید را تشخیص می دهد. سوپ بدمزه ای که وی پخته، و در آن داوماٌ دم از من و منم می زند، من .... کردم، من .... کردم ، آخ .....
برای نوجوانانی که دوره بلوغ را می گذرانند، شاید این گونه کتب مفید باشند. ولی افرادی که این دوره را پشت سر گذاشته اند، فایده ای در این گونه کتابها نمی بینند. برای "بنیامین فون اشتوکراد-باره" که در سال 1975 میلادی متولد شده است، باید یواش یواش این سوال مطرح گردد که   آیا وی خیال ندارد دوران کودکی و نوجوانی را پشت سر بگذارد و بزرگ شود و به عنوان نویسنده در مجله " براوو BRAVO" (مجله ای برای نوجوانان – مترجم) کار کند. به نظر من ،از منظر ادبی، آقای "بنیامین فون اشتوکراد-باره" کار خطرناکی انجام می دهد که در نوشته هایش منم می زند و هر کسی را که جوان، قوی و زیبا نیست، محکوم می کند و این "ضعف ها" را به عنوان جزئی از زندگی مظرح می کند.
"استتیک" یا زیبائی شناسی  جزئی از ادبیات امروز به شمار می رود. نویسندگانی مانند "برت استون الیس Bret Easton Ellis " به امکانات هنری و خطرات  این امور آگاهند و آگاهانه از این موارد در ادبیات پوپولار برای یافتن هویت استفاده می کنند.
  "بنیامین فون اشتوکراد-باره" همه چیز را در هم می آمیزد و آنچه اصلاٌ ربطی به هم ندارد را در کنار هم قرار می دهد و بدین ترتیب مردم را "تحریک" می کند. این روش البته روش جدیدی نیست ، گذشته از این توقعات آقای   
"بنیامین فون اشتوکراد-باره" نیز بسیار زیاد و بالاست: او خود نوشته هایش را داستان، قصه، حکایت، شعر و درام  می نامد. ولی هر چه هست، این آثار بسیار سطحی هستند. طور دیگری نیز نمی تواند باشد.

"جعبه سیاه Blackbox " که جعبه ایست که در هواپیماها تعبیه می شود و به علت رنگ سیاهش به این نام معروف شده و عنوان کتاب دیگری از این نویسنده می باشد، سازنده نیست. فهرست این کتاب بیشتر به صفحه اول کامپیوتر شبیه است که در آن ارقام و فایل هائی پشت سر هم از جلو چشم کاربران می گذرد. و آنجائی که وی مانند یک مسلسل نتواند حرفش را یزند، عوامل دستور زبانش هم در هم می آمیزد و جملاتش بی معنی می شوند.
صابون آقای "بنیامین فون اشتوکراد-باره" به تن همه مالیده می شود و هر کسی قاچی از هندوانه وی کسب می کند: نشریات، دانشجویان، دانش آموزان، آموزگاران.
همین امر، یعنی نوشتن در مورد مسایل روز، باعث شده تا وی معروف گردد. هر کسی از خودش مطلبی در این کتاب می خواند، یا همسایه اش را در آن می بیند. 
طول عمر چنین مطالبی نیز معلوم است. به محض اینکه اینگونه آثار چاپ شوند، تاریخ مصرفشان گذشته است.
 مطلبی که با نوعی "اخلاق" شروع شده، به زودی خسته کننده و کشنده می شود.
چنین مطالبی اگر در صفحات ادبی روزنامه ها نوشته شوند، شاید جالب باشند، ولی اگر همین مطالب را در کتابی بنویسند، به علت حجم کتاب و تعداد صفحات آن، دیگر آمورنده و جالب نخواهد بود، بلکه خسته کننده و کشنده می شوند. نوشتن مطالب طنز و هجو ادبی کار این نویسنده نیست، بلکه نگارش جوک برای پارتی های آبجوخوری به قلم این "نویسنده ی بعد از این"  نزدیک تراست.
در پایان باید گفت که   "شخصیت های داستانهای "بنیامین فون اشتوکراد-باره" همیشه دور خودش می چرخند. "خودمحوری و خود را در محور و میدان همه چیز دیدن" محور کارهای این نویسنده است. و همیشه در اذهان مهره های رمانهایش نفوذ کرده و بدین ترتیب این حکایات را کسل و خسته کننده می کند.
همانگونه که مناظر اطراف به هنگام عبور با اتومبیل ، از جلو پنجره می گذرند، مطالب این کتاب نیز با همان سرعت از اذهان خوانندگان می گریزد.
زیگموند فروید می گوید: هر کودکی مراحل چندی را طی می کند تا "انسان" شود. در میان این مراحل، مرحله ایست که آن را "نارسیسم Narzissmus "  گویند، و این مرحله ، از مراحل مهم توسعه و رشد کودکان است.
نارسیست پسرک جوانی است که عاشق و شیدای تصویر خویش در آینه است و از آنجائی که وی نمی تواند تصویر خویش در آینه را به چنگ آورد و به آن دست یابد، شک و تردید وی در مورد دستیابی به "هویت" خویش افزون شده و این حکایت در حقیقت  اسطوره ایست در مورد یافتن هویت که نتیجاتاٌ بدون موفقیت می ماند.  
  "بنیامین فون اشتوکراد-باره" باید هنوز از نویسندگانی مانند "برت استون الیس Bret Easton Ellis " و کارگردانانی مانند "کونتین Quentin" یا "تارسم سینگ Tarsem Singh  درس ها بیاموزد.

در باره : "بنیامین فون اشتوکراد-باره Benjamin von Stuckrad-Barre"
آیا شما نویسنده ای با نام: "بنیامین فون اشتوکراد-باره Benjamin von Stuckrad-Barre" را می شناسید؟
در میان دوستان و آشنایان من تعداد اندکی هستند که وی را می شناسند و آنها اینک همه بالای 30  سال هستند.
خوانندگان آثار وی همه جوان یا نوجوان هستند. هر وقت که  "بنیامین فون اشتوکراد-باره Benjamin von Stuckrad-Barre" جلسه ای ترتیب می دهد تا قطعاتی از کتاب جدیدش را بخواند، غالباٌ دختران جوان در این جلسات شرکت می کنند.
نمی دانم چه کسی به "بنیامین فون اشتوکراد-باره Benjamin von Stuckrad-Barre" لقب "نویسنده پاپ" را داده است و اضافه کرده است که "نویسنده پاپ" کسی است که شایعات در باره آنها بیشتر از مقالاتی است اینگونه نویسنده ها می نویسند. و باز اضافه می کند که جلسات معرفی کتاب جدید این نویسندگان، بیشتر جلساتی هستند که ساخته شده و به یک شوی تلویزیونی شباهت دارند و برای این نویسندگان این جلسات همانقدر ارزش دارند که نوشتن کتابشان. شاید بی جهت نباشد که عناوین کتاب "بنیامین فون اشتوکراد-باره Benjamin von Stuckrad-Barre" غالباٌ با موزیک در رابطه اند.   ،Remix Live-Recordings  ، Soloalbum،  Livealbum .
گویا کتاب جدید وی ربطی به موزیک ندارد. برای اینکه بدانم چنین هست یا نه، به تئاتر شهر اشتوتگارت می روم، جائی که "بنیامین فون اشتوکراد-باره Benjamin von Stuckrad-Barre کتاب جدیدش را معرفی می کند.
خود نویسنده 25 سال دارد (این مقاله مربوط به چند سال پیش  است- مترجم). و خوانندگان کتابهایش نیز در همین حدود هستند. این خوانندگان با خوانندگان معمولی فرق دارند. بی سواد نیستند و مانند خوانندگان معمولی هنگامی که نویسنده ای در جلسه ای کتاب جدیدش را معرفی می کند، اینطرف و آنطرف نمی روند.
گذشته ار اینکه تمام دخترها با دوست پسرشان آمده اند، یک موضوع دیگر نظر مرا جلب می کند: این ها همه افراد "معمولی و عادی " هستند. جوانانی که به خوبی با والدینشان کنار می آیند . احتمالاٌ با آنها زندگی می کنند.
اینها جوانانی نیستند که خشتک شلوارشان ، هنگام راه رفتن زمین را جارو می کند.  کلاه بیس بال به سر ندارند، به موهایشان ژل نزده اند، لباس سیاه به تن ندارند، و احتمالاٌ همه آنها دیپلم دارند.
سالن بزرگ تئاتر شهر اشتوتگارت تا آخرین صندلی مملو از جمعیت است. آخرین باری که من چنین جمعیتی را برای معرفی کتاب در یکجا جمع دیدم، برنامه ای بود که برای "متکس گولد Max Goldt" ترتیب داده بودند.
بعد از مدت کوتاهی "بنیامین فون اشتوکراد-باره Benjamin von Stuckrad-Barre وارد سن شد. کیف بزرگی در دست داشت که مملو از کتاب و سی دی بود. کیف را روی میزی که با پارچه سیاهی آن را پوشانده بودند، گذاشت.
در سمت راست این میز، تجهیزات فنی قرار داشت. دستگاه سی دی و میکروون و این قبیل آلات، که "بنیامین فون اشتوکراد-باره Benjamin von Stuckrad-Barre  در حین اجرای برنامه اش از آنها هم استفاده می کرد و هنگام تنفس از سی دی های موسیقی که به همراه خویش آورده بود استفاده می کرد تا تفننی ایجاد کرده باشد.
این شب و برنامه این شب بی شباهت به برنامه ای که همکلاسی های قدیمی که بعد از سالها همدیگر را دیده اند، نیست.
در این شب، بینندگان و تماشاگران و خوانندگان احتمالی آثار "بنیامین فون اشتوکراد-باره Benjamin von Stuckrad-Barre موارد زیادی را دیدند. نویسنده نخست چند کلمه حرف زد و سپس چندین "دیاز" نشان داد.  بعد از آن ، از کتاب جدید "هلموت برگر Helmut Berger  " !  فصولی را خواند و ناگهان به مجری برنامه موزیک VIVA زنگ زد و تماشاگران که فکر می کردند آقای نویسنده با این مجری تلویزیونی یک مکالمه خصوصی برگذار می کند، همه سراپا گوش بودند. آها، بعد از این اتفاقات چند کلمه هم از کتاب جدید خودش را خواند.
روشی که "بنیامین فون اشتوکراد-باره Benjamin von Stuckrad-Barre از آن استفاده می کند، جدید نیست، ولی کارآئی خوبی دارد . 
او مرتب بدگوئی شهر "ارلانگن  Erlangen" را می کند . شهری که شب قبل در آنجا برنامه داشته و این کار وی موجب خشنودی تماشاگران و بینشگران برنامه امشب وی می گردد. زیرا که اغلب آنها اهل اشتوتگارت هستند.
وی در کتاب جدیدش از ثروتمندان و زیبارویان سخن می گوید و امشب آنها را به سخره می گیرد. همین کار وی سبب می شود تا تماشاگران نسبت به وی اعتماد کنند . محتوای کتاب جدیدش هم با اعمال روزمره مردم سروکار دارد. اعمالی که تماشاگران امشب هم به راحتی می توانند آنها را درک کنند.
دختر جوانی که که کنار من نشسته، در حالی که آقای نویسنده قطعاتی از کتاب جدیدش می خواند، مرتب فریاد می زند: آره درسته، دقیقاٌ همینطوره، آره می دونم، می شناسم. و این در حالی است که آقای نویسنده ، از عادات توالت رفتن قهرمان رمانش فطعاتی می خواند.
چنین بود، شبی که آقای "بنیامین فون اشتوکراد-باره Benjamin von Stuckrad-Barre کتاب جدیدش
"جعبه سیاه Blackbox" را به خوانندگانش مغرقی کرد.

کتابهای مورد علاقه "بنیامین فون اشتوکراد-باره Benjamin von Stuckrad-Barre

کنوت هامسون:  مرموز     Knut Hamsun: "Mysterien 

گوتفرید بن: مجموعه اشعار     Gottfried Benn: "Sämtliche Gedichte"

برت استون الیس: زیر صفر Bret Easton Ellis: "Unter Null"


پیوند های اینترنتی درباره :  Links zu Benjamin von Stuckrad-Barre و منابع:

http://www.stuckrad-barre.de
http://www.regjo.de/kultur/aktuell/stuckrad.htm
Interview
 
http://literaturkritik.de
 http://195.180.6.57/
http://www.hainholz.de/wortlaut/stuckra1.htm
http://www.literaturkritik.de/buch/buchh/neu/themen/jungeLit/index.php
by kultur-wissenschaft.de und Britta Brockmueller، Ina Bubik، Nina Massek
http://www.stuckradbarre.de/

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱۸
تگ ها :

مروری بر رمان «هنگام پوست کندن پیاز» / گ. گراس

مروری بر رمان «هنگام پوست کندن پیاز» / نوشته گونتر گراس

 

مترجم: شاپور چهارده چریک
shapur_14@ yahoo.de

 


 

قبل از اینکه کتاب جدید  گونتر گراس Günther Grass ،  با عنوان هنگام پوست کندن پیاز    Beim Häuten der Zwiebel  ، که در واقع در برگیرنده خاطرات و شاید آخرین گفتار یا گفتارهاى وى باشد، به بازار عرضه گردد، بحث و جدل فراوانى از طرف خوانندگان و خاصه از طرف همکاران  «گراس»  و ادیبان و نویسندگان چه آلمانى وچه غیر آلمانى و نیز طرفداران و مخالفین وى در سطح جهانى در گرفت. عده اى به مخالفت با  گراس‏ شتافتند و عده دیگرى نیز از وى حمایت کردند.  

 

 

 

 

 

از آنجائى که در سایت‌ها و نشریات ایرانى و فارسى زبان نیز به این مسئله پرداخته شده  و گفتنی‌ها در این مورد بر زبان و قلم آورده شده، من دیگر در اینجا به تفصیل به این مسئله نمى پردازم، فقط گاهى نکاتى را که به نظرم مهم می‌آیند عنوان می‌کنم و به معرفى کتاب «هنگام پوست کندن پیاز» مى پردازم.

 

من قصد نداشتم که این مسئله را    -ماجراى گراس‏ در ارتش‏ نازى   -اینجا یک بار دیگر بگشایم . ولى نمى توان از کتاب جدید  گراس  حرف زد و از این ماجرا نگفت، زیرا که محتویات این کتاب با این ماجرا در هم آمیخته اند.  

 

این کتاب در هفته اول ورودش‏ به بازار کتاب، در زمره پرفروش‏ ترین کتاب‌ها بوده است.  علت این امر بدون شک در وهله اول شخصیت، نوع نگارش‏، دید و معروفیت گراس‏ و نیز محتواى این کتاب بوده است. در وهله دوم نیز اخبار و رویدادهاى چند هفته گذشته در مورد عضویت گراس‏ در هنگ اس‏ اس‏ بوده است، عده اى نیز گفته اند که گراس‏ به این علت، چند روز قبل از معرفى کتاب جدید اش‏، عضویت اش‏  در هنگ اس‏ اس‏ را تأئید کرده، که می‌خواسته فروش‏ کتابش‏ را تضمین کند. 

 

 مشخصات کتاب:

 

عنوان کتاب:  هنگام پوست کندن پیاز

 

عنوان اصلى به زبان آلمانى Beim Häuten der Zwiebel  

 

نویسنده : گونتر گراس‏ Günther Grass

 

مؤسسه انتشاراتى : اشتایدل  Steidl-Verlag

 

تعداد صفحات : 480 ص‏

 

قیمت : 24 یورو

 

 

عجیب نیست، که مردم در جوامع خود غالباٌ نویسنده‌ها را به عنوان معلم اخلاق انتخاب می‌کنند و وقتى که پاى این معلمین اخلاق لغزید، انتقام وحشتناکى از آنها می‌گیرند و هیچ خطائى را بر آن‌ها نمى بخشند، گوئى خود این مردم هرگز خطا نمی‌کنند. این معلمین اخلاق و مجسمه‌هاى خیالى که ما مردم از آنها در ذهن خود ساخته و پرداخته ایم، نیز یکشبه می‌لرزند و فرو می‌ریزند و نیز به این جهت هم فرو نمی‌ریزند که ما اشتباهاتى در آثار آنان تشخیص‏ داده باشیم، این مجسمه‌هاى خیالى به این جهت در ذهن ما مردم فرو می‌ریزند، که شخص‏ نویسنده در جائى مطلبى را عنوان کرده است  که ما را خوش‏ نیامده و به این منظور نیز نوشتن 480 صفحه و کندن پوست پیاز و ریختن اشک لازم نیست. یک جمله،  یا گاهى حتى یک کلمه کفایت می‌کند تا مجسمه اى در ذهن میلیونها انسان ویران شود و نویسنده اى بى آبرو گردد.

 

از عبدالحسین زرین‌کـوب خواندم که می‌گفت: بشر جایزالخطا نیست، بلکه ممکن الخطاست )نقل به معنى( یعنى، جایز نیست که انسان خطا و اشتباه کند، بلکه ممکن است و این امکان براى تک تک ما انسان‌ها وجود دارد و مختص‏ نویسنده اى مانند گراس‏ نیست که در سالیان گذشته همین مردم و نویسندگان و خبرنگاران و افراد مهم وى را بالاى منبر و محراب می‌نشاندند و با وى عکس‏ مى گرفتند و مقالات و کتبش‏ را به یکدیگر هدیه می‌دادند و کتاب‌هایش‏ را تبلیغ و ترجمه می‌کردند.  گرچه در این میان نه جایزه ادبى نوبل از وى پس‏ گرفته می‌شود و نه ارزش‏ ادبى کتبش‏ از بین مى رود، که بودند و هستند ادیبان و سیاستمداران و مقامات کشورى و خاصه لشکرى آلمانى که در ارتش‏ نازى خدمت کردند و بعدها در آلمان نه تنها به نان و آب و مقام و مرتبه رسیدند،  بلکه کسى آنها را بازخواست و بازجوئى نکرد.

 

چند مورد در این میان هنوز بخوبى روشن نگردیده است:

 

 -1 چرا عضویت گراس‏ در هنگ اس‏ اس‏  بعد از گذشت 60 سال افشا گردید؟ و چرا حالا؟ مگر سازمانهاى جاسوسى آلمان کار نمی‌کنند؟ مگر هر کدام از افرادى که در آلمان زندگى می‌کنند، پرونده اى در سازمان جاسوسى ندارند؟

 

-2 هنگامیکه گراس‏ کتاب « بیهوشى موضعى»  را به خوانندگانش‏ معرفى می‌کرد، یکى از حضار بلند شد و گفت)  Ich grüße meine Kameraden :درود بر همرزمان من(، که قطعاٌ منظورش‏ گراس‏ بود که با وى در یک واحد خدمت می‌کرده و او گراس‏ را شناخته بود و سپس‏ در حضور مردم و در میان سالن و جمعیت سیانور خورد و خودکشى کرد. گراس‏ چند روز بعد از این فاجعه به دیدار خانواده آن مرد رفت , روزنامه‌ها و رادیو تلویزیون نیز این مسئله را دنبال کردند، ولى به زودى سروصداى آن را خواباندند تا مبادا گزندى به ادبیات و جامعه و ادیب آنها وارد گردد. چرا ارگانهاى ذیربط این مسئله را دنبال نکردند. همانهائى که هر دم از کاهى  کوهى می‌ساختند.

 

 -3 وقتى که گراس‏ در تاریخ 11 آگوست 2006 در مصاحبه‌اى با فرانکفورتر آلگماینه تسایتونگ FAZ   به عضویت خود در هنگ اس‏ اس‏ اقرار کرد، یکى دو روز بعد، حتى روزنامه یومیه اى مانند بیلد تسایتونگ Bildzeitung تمام اسناد و مدارک دال بر عضویت گراس‏ در هنگ اس‏ اس‏ را چاپ کرد. این اسناد و مدارک کجا بودند که کسى و یا سازمانى دسترسى به آنها نداشتند به جز روزنامه نامبرده و به موقع از کیسه‌هاى خود این اسناد و مدارک را بیرون کشیدند.

 

 -4 مگر گونتر گراس‏ سال‌ها پیش‏ از این در یک جمع خصوصى به عضویت خود در هنگ اس‏ اس‏  اعتراف نکرده بود؟ چرا دنبال آن گرفته نشد؟

 

 -5 مگر در همین آلمان افرادى از قبیل ریچارد وایتسکر Richard Weizäcker رئیس‏ جهور اسبق آلمان، فرانتس‏ یوزف اشتراوس‏ Franz-Josef Strauss  وزیر دفاع اسبق آلمان و بعداٌ  استاندار استان بایرن، هلموت اشمیت Helmut Schmidt صدر اعظم اسبق آلمان و بسیارى دیگر در ارتش‏ نازى خدمت نکردند و به درجات رفیع نرسیدند؟ با آنها چه کردند؟

 

بارى برگردیم به معرفى کتاب ، که هر چه در این خلا بیشتر نیشتر فروکنیم، گند آن بیشتر بالا مى آید.

 

کتاب «هنگام پوست کندن پیاز» زندگى گونتر گراس‏ را از سال 1939 تا سال 1959 به تصویر مى کشد. آغاز کتاب با شروع جنگ دوم جهانى قرین می‌گردد. گراس‏ در سال 1939 بیش‏ از 12 سال نداشته است. جنگ لهستان، در کتاب « طبل حلبى» به زیبائى به تصویر کشیده شده است، تا آنجا که بتوان در جنگ و کشتار از زیبائى ادبى سخن گفت. رمان طبل حلبى بزرگترین اثر گونتر گراس‏ محسوب می‌شود. جریانات کتاب هنگام پوست کندن پیاز درست هنگامى خاتمه مى یابد، که رمان طبل حلبى منتشر می‌شود، یعنى در سال 1959. این کتاب را باید در رده اتوبیوگرافى یا زندگینامه خودنوشته محسوب کرد. ضمناٌ این کتاب در همان هفته اول که وارد بازار شد، یکى از پرفروش‌ترین کتاب‌هاى آلمان گشت. هنگامى که کسى در سال‌هاى شاید آخر عمر )«گراس»، 78 سال دارد و برایش‏ آرزوى سلامتى و طول عمر مى کنم( مطلبى را مى نویسد که مربوط به 65 سال پیش‏ است، و مرتب می‌گوید: تا آنجائى که من به یاد دارم، تا آنجائى که به خاطر دارم...،  و بیشتر از شاید استفاده می‌کند تا باید، دیگر شاید نتوان میان سندیت و سماجت ادبى حد و مرزى قائل شد. ولى این مسئله براى گراس‏ مانعى در خلق کردن یک اثر ادبى نیست و او خود به این مطلب به خوبى آگاهى دارد. عنوان کتاب، همان‌طور که چندین بار به آن اشاره شده است، «هنگام پوست کندن پیاز» نام دارد ولى حتى شخص‏ گونتر گراس‏ هم که یک آشپز خوب و با سلیقه و با تجربه است و براى دوستانش‏ مرتب آشپزى می‌کند، تا کنون چنین پیاز تند و تیزى را در دست نداشته است که اشکش‏ را سرازیر کند.

 

گراس‏ معتقد است که قوه حافظه بشرى، همانند پوست پیاز است که لایه به لایه روى هم قرار گرفته و باید لایه روئى برداشته شود تا نوبت به لایه زیرى برسد تا نهایتاٌ دست ما به مغز پیاز برسد، که محکم‌ترین لایه پیاز است. همانگونه که ما هنگام پوست کندن پیاز، اشک می‌ریزیم،  قوه حافظه و خصوصاٌ روند یادآورى ما انسان‌ها نیز همین‌گونه است. اشک ما را در می‌آورد. عده اى در این هنگام چشم‌ها را بسته و صورت خود را در هم می‌کشند، زیرا که دردآور است. او اضافه می‌کند که من خیلى زود از کندن پوست پیازها دست کشیدم،  طورى که اینک به هنگام کندن پوست پیاز نداى آن را در گوش‌هایم می‌شنوم، هنوز هم از آن وحشت دارم. آیا این من هستم که نمی‌خواهم آنچه را که روى پوست پیاز نوشته شده است، بخوانم. این شاید کمى مسخره به نظر آید، ولى گراس‏ خود از دست خود گله و شکایت دارد، زیرا که او خود را بر روى میز محاکمه نشانده است.   

 

گراس‏ دو گونه تصویر از خود ارائه می‌کند: یکى تصویر تجربى اوست و دیگرى تصویر هنرى او. تصویر تجربى او دائم در حال فرار و گریز است و بهانه می‌گیرد. قوه حافظه او در مورد تصویر تجربی‌اش‏ گراس‏ را یارى نمی‌کند، دائم کم می‌آورد و فراموش‏ می‌کند یا از بازگو کردن پاره‌اى موارد و مطالب می‌گریزد و دم نمی‌زند.

 

تصویر هنرىاش‏ یا تصویر شاعرانه و ادبی‌اش‏،  آن تصویر دگر را  -تصویر تجربى را  -مرتب به دام می‌اندازد و مچش‏ را مى گیرد و رسوایش‏ مى کند و با ترکه او را فلک مى کند . پیاز تندى را جلوى چشمهایش‏ مى گیرد تا اشکش‏ را در آورد.

 

شاید این هم تصادفى نباشد که گراس‏ هنگامیکه از سربازان وظیفه صحبت می‌کند، همیشه در ضمیر سوم شخص‏ مفرد از آنها نام می‌برد. گراس‏ هم اینک نوعى درام می‌نویسد که در آن خود دو نقش‏ را ایفا می‌نماید: یکى تجربى است و دیگرى هنرى. یکى سرباز جوانى است که با دیگران همقدم شده و دیگرى نویسنده معروفى است که مى خواهد گذشته‌اش‏ را هضم کند و بفهمد و از ادبیات و خصوصاٌ نوشتن کمک می‌گیرد. یکى پس‏ می‌زند و دیگرى تجزیه و تحلیل می‌کند. یکى گناهگار است و دیگرى بی‌گناه و شاید بی‌گناهی‌اش‏ از ادبیاتش‏ نشئت گرفته باشد. گراس‏ نمى خواهد گذشته‌اش‏ را بزک کند. ولى به نقش‏ ادبیات به عنوان فیلتر یا کاتالیزاتور در صاف کردن و تمیز کردن و پالایش‏ کردن حافظه و گذشته‌اش‏ ایمان دارد. 

 

 در این میان گونتر گراس‏ تنها نیست ـ اووه تیم  Uwe Timm یکى از بزرگترین نویسندگان آلمانى است که چندین سال از گراس‏ جوان تر است. 

 

 

کارل هاینتس  Karl-Heinz ‏ برادر اووه تیم که شانزده سال از اووه مسن تر بود و داوطلبانه وارد ارتش‏ نازى شده و در مخوفترین هنگ این ارتش‏، که نام عجیب و گویاى جمجمه مردگان Totenkopfdivision  را بر خود نهاده بودند و تصویر یک جمجمه را سمبل هنگ و واحد نظامى خود کرده بودند، شد. کارل هاینتس‏, Karl Heinz  در سال 1943 در یک بیمارستان صحرائى در اوکراین درگذشت. اووه تیم در یک اتوبیوگرافى با عنوان به عنوان مثال برادر من

 

 Am Beispiel meines Bruders که در سال 2003 منتشر شد، سعى کرد که از طریق ادبى به پدر و برادرش‏ نزدیک شده و زندگى آنها را تجزیه و تحلیل نماید و جوابى براى چراهاى خود و دیگران بیابد. 

 

شاید حرف آخر گراس‏ را بتوان چنین نوشت:

 

در مورد من هم چنین بود . من هم مدت‌ها وقت صرف کردم تا توانستم حرف بزنم و بگویم  ولى من براى خودم چیزى نمی‌خواهم. بنگرید ! چگونه اشک از چشمانم جارى است ـ و نگاهش‏ به انبوه پیازى که بر روى میز آشپزخانه اش‏ نهاده است، خیره می‌شود.

 

 

منابع:

 

http://www.sueddeutsche.de/kultur/artikel/94/83011/

 

http://www.welt.de/data/2006/08/16/999933.html

 

http://www.welt.de/data/2006/08/16/999933.html

 

http://www.wdr.de/themen/kultur/literatur/guenter_grass/

 

http://www.stern.de/unterhaltung/buecher/:Grass'-Beim-H%E4uten-Zwiebel-in-Meisterwerk/567814.html

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱۸
تگ ها :

مروری بر زندگی و آثار اووه تیم

 مروری بر زندگی و آثار اووه تیم (Uwe Timm)

شاپور چهارده چریک

اووه تیم  Uwe Timmدر تاریخ سى ام مارس‏ 1940 میلادى در شهر هامبورگ متولد شد. 

 

اسم کامل او اووه هانس‏ هاینتس‏ تیم Uwe Hans Heinz Timm مى باشد، ولى اسامى اول و دوم معمولاٌ فقط در شناسنامه قید مى شوند و ظاهراٌ کاربرد چندانى ندارند. خانه پدرى اووه در خلال جنگ دوم جهانى و در سال 1943 صدمه زیادى دیده و او در سه سالگى به همراه خانواده اش‏ به شهر کوبورگ Coburg در جنوب آلمان مى رود و نزد عموى بزرگش‏ فرانتس‏ شرودر Franz Schroeder که پوست حیوانات تزئین مى کرده و از فروش‏ آنها امرار معاش‏ مى کرده، زندگى مى کنند. ظاهراٌ این عموى اووه از معدود کسانى بوده که در آلمان آن‌موقع داراى یک دوچرخه بوده است. خاطرات این دوران بعد ها در وى زنده شده که به نگارش‏ کتاب « مردى سوار بر دوچرخه بلند» اقدام مى کند. تجسم کنید کودک سه ساله اى را که مرد بزرگى را بر روى دوچرخه اى نظاره مى کند و از پائین به بالا مى نگرد. این مرد و این دوچرخه در نظر این کودک بسیار بزرگ و بلند ظاهر مى شوند. 

 

او که آخرین فرزند خانواده بود، همیشه تحت لواى پدر مقتدر و برادرش‏ کارل هاینتس‏    Karl-Heinz بودـ کارل هاینتس‏ شانزده سال از اووه مسن تر بود.  او داوطلبانه وارد  ارتش‏ نازى شده و در مخوف‌ترین هنگ این ارتش‏ ، که نام عجیب و گویاى «جمجمه مردگان»  را بر خود نهاده بودند و تصویر یک جمجمه را سمبل هنگ و واحد نظامى خود کرده بودند، خدمت کرد.کارل هاینتس‏ برادر اووه در سال 1943 در یک بیمارستان صحرائى در اوکراین درگذشت. اووه تیم در یک اتوبیوگرافى با عنوان «مثال برادر من» 

 

Am Beispiel meines Bruders  که در سال 2003 منتشر شد، سعى کرد که از طریق ادبى به پدر و برادرش‏ نزدیک شده و زندگى آنها را تجزیه و تحلیل نماید. 

 

جالب اینجاست که این روزها که اخبار و نوشته ها راجع به گونتر گراس‏ و عضویت او در هنگ مخوف اس‏ اس‏ در تمام نشریات منعکس‏ شده و از رادیو و تلویزیون پخش‏ مى شود، شخص‏ گراس‏ در مصاحبه اى با روزنامه فرانکفورتر آلگماینه تسایتونگ FAZ چنین گفت:  من معتقدم   که قوه حافظه بشرى، همانند پوست پیاز است -  اشاره به کتاب جدیدش‏ با عنوان « هنگام کندن پوست پیاز» دارد که لایه به لایه روى هم قرار گرفته و باید لایه روئى برداشته شود تا نوبت به لایه زیرین برسد، تا نهایتاٌ دست ما به مغز پیاز برسد، که محکمترین لایه پیاز است. همانگونه که ما هنگام کندن پوست پیاز، اشک مى ریزیم، قوه حافظه و خصوصاٌ روند یادآورى ما انسان‌ها نیز همین‌گونه است، اشک ما را در می‌آورد. عده اى در این هنگام چشم‌ها را بسته و صورت خود را در هم می‌کشند، زیرا که دردآور است. او اضافه مى کند که من خیلى زود از کندن پوست پیازها دست کشیدم، طورى که اینک به هنگام کندن پوست پیاز نداى آن را در گوش‌هایم مى شنوم،  هنوز هم از آن وحشت دارم. آیا این من هستم که نمی‌خواهم آنچه را که روى پوست پیاز نوشته شده است، بخوانم؟ این شاید کمى مسخره به نظر آید، ولى گراس‏ خود از دست خود گله و شکایت دارد، زیرا که او خود را بر روى میز محاکمه نشانده است. 

 

اووه تیم این کار را نه با خود بلکه با پدر و برادرش‏ انجام داد. نکته جالب دیگر این جاست که ادیبانى همانند گراس‏ و اووه تیم از ادبیات و خصوصاٌ نگارش‏ کتاب کمک می‌گیرند تا گذشته خود یا پدر و برادر و بستگان و کل جامعه خویش‏ را نه تنها براى خود، بلکه براى جامعه اى که در آن زندگى می‌کنند، روشن کنند. رجوع کنید به کتاب اووه تیم تحت عنوان « به عنوان مثال، برادر من»  هر دوى این نویسندگان هم گراس‏ و هم اووه تیم از ادبیات و خاصه از نوشتن کمک می‌گیرند تا گذشته خود، بستگان و کل جامعه را تجزیه و تحلیل ادبى نمایند. هنگامی‌که کتاب اووه تیم « به عنوان مثال، برادر من» در آلمان چاپ و منتشر شد، عده اى نالیدند، عده اى گریختند، عده اى چشم و گوش‏ خویش‏ را بستند و عده اى هم در چشمان گذشته خویش‏ نگریستند و سعى در یافتن جواب داشتند. جواب براى چراها و سؤال‌هائى که خاصه از طرف فرزندانشان از آنها پرسیده مى شد: چرا؟ چرا با رایش‏ سوم و هیتلر همکارى کردید؟ چرا چشم و گوش‏ خود را بستید تا نه چیزى ببینید و نه چیزى بشنوید؟ مگر ممکن است که در همسایگى و چند قدمى شما قومى را نابود کنند، بکشند، شکنه دهند، تجاوز کنند و شما بگوئید ما چیزى نمى دانستیم، ما چیزى ندیدیم، ما چیزى نشنیدیم. نه،  شما چشم و گوش‏ خود را بستید تا نه چیزى ببینید و نه چیزى بشنوید. شما هم به اندازه آن شکنجه گران و قاتلان و تجاوزکاران مقصرید. این بچه‌هائى که این گونه والدین خود را استنطاق می‌کردند، بعضاٌ همان کودکانى بودند که در دهه شصت متولد شدند یا در این دهه کودک و نوجوان بودند. همان کسانى که اووه تیم تاریخ‌شان را نوشته و سرنوشت‌شان را در همه آثار خویش‏ منعکس‏ کرده و مى کند. 

 

اووه از کودکى به داستان علاقه‌مند بود و به داستان‌هاى پدربزرگش‏ با علاقه و ولع گوش‏ مى داد.  اووه هر موقع که می‌توانست به سوى عمه اش‏ که در ناحیه بندر شهر هامبورگ زندگى می‌کرد، می‌رفت و در آشپزخانه عمه اش‏ که محل رفت و آمد روسپیان بود، اولین داستان‌ها و قصه‌هایش‏ را نوشت. آن موقع در دبستان درس‏ مى خواند. شغلى که اووه بعد ها آموخت، پوستین دوزى بود. یعنى او از پوست حیوانات براى مشتریانش‏ لباس‏، کت و پالتو و مانتو مى دوخت.  وى بعد از فوت پدرش‏ سه سال شرکت پدر را اداره کرد و بعد از آن در سال 1963 در کالج شهر براونشوایگ Braunschweig دیپلم دبیرستان را اخذ کرده و سپس‏ در شهرهاى پاریس‏ و مونیخ به تحصیل در رشته هاى فلسفه و ادبیات آلمان پرداخت. 

 

یکى از همکلاسی‌هاى اووه تیم در کالج براونشوایگ بنو اونه زورگ - Benno Ohnesorg -  نام داشت که بعد ها در سال 1968 در تظاهراتى که در آلمان علیه محمد رضا پهلوى، شاه سابق ایران، سامان داده شد، از طرف پلیس‏ آلمان در یک تیراندازى کشته شد. شاید یکى از علل روى آورى اووه تیم به جریانات اواخر دهه شصت در آلمان کشته شدن دوست و همکلاسى سابقش ‏« بنو اونه زورگ»  و تضاهرات و اعتصابات و آشوب‌هاى این دوران باشد که وى سعى در درک و نگارش‏ و تفسیر و تجزیه و تحلیل ادبى آنها دارد. رساله دکتراى وى در باره آلبر کامو مى باشد. اووه بعد از اخذ درجه دکترا در فلسفه به تحصیل در رشته جامعه شناسى و اقتصاد پرداخت. 

 

اووه تیم در سالهاى 1967-1968 عضو گروه دانشجویان سوسیالیست آلمان بود و از لحاظ سیاسى بسیار فعال. او دانشجو بود که جریانات اواخر دهه شصت به وقوع پیوستند. این جریانات عبارت بودند از آشوب‌ها و اغتشاشات دانشجوئى و نهضتى که بعدها به نام نهضت ضد اقتدارى یا «آنتى آوتوریته»  معروف شدند. اووه تیم از سال 1972 تا 1982 در انتشار فصلنامه اى درباره نویسندگان و شاعران آلمانى همکارى داشت. 

 

بالاتر اشاره کردم که اووه تیم به هنگام آشوب و اغتشاشات اواخر دهه شصت، دانشجو بود. وى در سال 1974 میلادى جریانات این دوره را در اولین رمانش‏ با عنوان « تابستان داغ»

 

 - Heisser Sommer - تجزیه و تحلیل مى کند. در جامعه آلمان هنگامیکه اتفاقى در شرف وقوع است، مثلاٌ جریانات سیاسى، صحبت از آن مى شود که مثلاٌ ما تابستان داغى در پیش‏ داریم. این اصطلاح از همین کتاب اووه تیم اقتباس‏ شده است که اینک در اجتماع رایج شده و در نهضت‌هاى سیاسى و اجتماعى به کار گرفته مى شود. 

 

اووه تیم را باید یکى از مهمترین نمایندگان ادبى دوره یا نهضت اواخر دهه شصت نامید که بالاتر اشاراتى به آن شد. اتفاقات و جریانات این دوره همانند خط سرخى در تمام آثارش‏ مشاهده مى شود. در رمان گریز کربل-Kerbels Flucht- که وى در سال 1980 نوشته و منتشر کرد، زندگى جوانى دانشجو به تصویر کشیده می‌شود که ضمناٌ براى امرار معاش‏ و مخارج تحصیل اش‏ راننده تاکسى نیز هست ـ این جوان دانشجو و راننده تاکسى با جامعه خویش‏ مشکل دارد و نمى تواند اتفاقاتى را که در این جامعه به وقوع می‌پیوندند براى خود تعریف و تفسیر و هضم کند. اووه تیم رمان دیگرى دارد به نام « قرمز» که در سال 2001 منتشر شده است. این رمان،  فقط یک رمان نیست، تاریخچه 30 سال اخیر آلمان است و گذشته از ارزش‏ ادبى، ارزش‏ تاریخى نیز دارد. 

 

اووه تیم فقط به مسائل آلمان یا جامعه خویش‏ علاقه نشان نمى دهد. جوامع دیگر نیز برایش‏ مهم هستند. تحقیقاتى که وى در مورد جوامع دیگر - جوامع غیر اروپائى داشته، وى را تا نامیبیا، پرو و جزایر دوردست بردند. اووه تیم تا آفریقا می‌رود تا تحقیق کند که چرا آلمان‌ها به افریقا رفتند و چرا آلمان‌ها در افریقا توانستند مستعمره ایجاد کنند. وى این اتفاقات را در رمان دیگرى به نام « مورنگا -Morenga- » می‌نگارد. مورنگا تصفیه حساب با گذشته است  تصفیه حساب با گذشته آلمان؛ مخالفت با جنگ و کشتارى که آلمان‌ها در آن نواحى براه انداختند. مخالفت با کلنیالیسم و جنگ‌هاى مستعمراتى. مخالفت با جنگى است که آلمان‌ها در سال 1904 در آفریقاى جنوب غربى به راه انداختند ، کشورى که  آلمان‌ها آن را به نام آفریقاى جنوب غربى آلمانى مى خواندند.     

 

محل وقوع رمان « درخت مار Der Schlangenbaum   »  در آمریکاى لاتین است که در سال 1986 نوشته شده است. رمان «پرنده، انجیر را مخور»  -Vogel, friss die Feige nicht- » محصول 1989 که در آن اووه تیم نتیجه دو سال اقامتش‏ را در رم،  پایتخت ایتالیا می‌نگارد. وى امروز گاهى در مونیخ و گاهى در برلین زندگى مى کند. وى از سال 1971 به بعد  به عنوان نویسنده آزاد فعالیت می‌کند و از سال 1994 عضو ثابت انجمن قلم و آکادمى زبان و شعر در آلمان می‌باشد.   

 

اووه تیم اقامتهاى طولانى نه تنها در آفریقا، بلکه در آمریکاى لاتین ، رم و نیویورک داشته است. تخصص‏ اووه تیم در جستجو و یافتن و نگارش‏ موارد خاص‏ در زندگى روزمره است. نقطه شروع و حرکت کارهایش‏ واقعیت است. مثلاٌ : یادآورى دوران کودکى اش‏ در رمان« مردى سوار بر دوچرخه بلند -Mann auf dem Hochrad- » محصول 1984 ، یا در رمان « کشف سوسیس‏ آلمانى -Entdeckung der Currywurst- » که در سال 1993 به رشته تحریر درآورد و تاکنون به بیست زبان ترجمه شده است ـ کشف سوسیس‏ آلمانى بعداٌ توسط نویسندگانى به نام هاى یوحانس‏ کتسلر  Johannes Kaetzler و گرهارد زایدل Gerhard Seidel به عنوان نمایشنامه نوشته و در تئاتر اجرا شد. 

 

داستان « سیب زمینى در شب یوحنا -Johannisnacht-» که به سال 1996 نگاشته شده است ، یا بررسى هاى عمومى و سیاسى-اجتماعى ، شبیه آنچه در رمان قرمز -Rot- یا در رمان «شکارچى انسان   -Kopfjaeger- » که در سال 1991 منتشر شد، مورد بررسى قرار می‌گیرند. با همه این تفاصیل، اووه تیم در صدد آن نیست که واقعیت را، همان‌طور که اتفاق افتاده است، یک به یک تعریف کند، وى مى گوید: راوى یا نقال و قصه گو، نه تنها واقعه اى را بازگو یا تعریف مى کند، بلکه این راوى یا قصه گو به شیوه اى نو حکایت می‌کند و طورى دیگر. یعنى ، طورى که می‌توانست اتفاق افتاده باشد. این راوى واقعیت دیگرى را بیان مى کند. 

 

اووه تیم، پدر چهار فرزند است و همسرش‏ داگمار پلوتس‏ Dagmar loetz  نیز مترجم است. وى چهار کتاب هم براى کودکان و نوجوانان نوشته است. می‌توان گفت که وى هر کدام از این چهار کتاب را به یکى از فرزندانش‏ هدیه کرده است. یکى از این چهار کتاب،  خوک دونده اى به نام رودى روسل  -Rennschwein Rudi Ruessel-  نام دارد ، که در سال 1989 نوشته شده است. این کتاب هم یکى از مهم‌ترین و معروف‌ترین آثار وى به شمار مى رود، که نه تنها جایزه ادبى ادبیات کودک را به خود اختصاص‏ داد، بلکه از روى آن فیلمى هم ساخته شده است . اووه تیم در سالیان اخیر با نگارش‏ کتاب دیگرى براى کودکان و نوجوانان با عنوان داستان « بوبى شولتس‏ Bubi Scholz Story- - » به عنوان فیلم نامه نویس‏ معروفیت دیگرى را نصیب خود کرد و مطرح‌تر شد. کتاب سوم ایشان براى کودکان و نوجوانان «یک مشت علف Eine Hand voll Grass- - » نام دارد. 

 

اووه تیم جوایز زیادى را برنده شده است که مهم‌ترین آنها عبارتند از:

 

- جایزه ادبى شهر برمن Bremen براى نگارش‏ رمان مورنگا 

 

- جایزه ادبى شهر مونیخ  در سال 1989 

 

- جایزه ادبیات کودکان و نوجوانان در سال 1990 براى نگارش‏ کتاب خوک دونده اى به نام رودى روسل  Rennschwein Rudi Ruessel-

 

- جایزه فیلم استان بایرن در سال 1996 -براى فیلم خوک دونده اى به نام رودى روسل  -Rennschwein Rudi Ruessel- که از روى همین کتاب ساخته شده بود ـ 

 

- جایزه بزرگ آکادمى هنرهاى زیبا در مونیخ - در سال 2001 

 

- جایزه ادبى توکان در مونیخ در سال 2001 براى نگارش‏ رمان قرمز 

 

- جایزه ادبى شهر مونیخ - در سال 2002 

 

- جایزه ادبى شوبارت  Schubart-Literaturpreis در سال 2003 

 

- جایزه ادبى اریک رگر Erik- Reger-reis در سال 2003 

 

- جایزه ادبى یاکوب واسرمان Jakob-Wassermann-reis

 

آثار ادبى اووه تیم را مى توان به چند دسته تقسیم کرد:

 

-1 اشعار   -Gedichte

 

- اشعار 1971 

 

 - اشعار 1977 

 

-2 رمان 

 

- تابستان داغ - 1974 

 

- مورنگا - 1978 

 

- گریز کربل- Kerbels Flucht- 1980 

 

-مردى سوار بر دوچرخه بلند - Der Mann auf dem Hochrad - 1984

 

- درخت مار - Der Schlangenbaum - 1986

 

 - پرنده، انجیر را مخور- Vogel, friss die Feige nicht - 1989

 

- شکار انسان - Der Kopfjaeger - 1991

 

- گنج جزیره پاگن - Der Schatz auf agensand - 1995

 

- نه فردا ، نه دیروز - Nicht morgen, nicht gestern - 1999

 

- یک مشت علف - Eine Hand voll Grass - 2000

 

- قرمز - Rot - 2001

 

- به عنوان مثال، برادر من - Am Beispiel meines Bruders - 2003

 

دوست و غریبه - Der Freund und der Fremde - 2005

 

 

 

-3 ادبیات کودکان و نوجوانان 

 

- موش‏ رهبر Die Zugmaus - 1981 - از 7 سالگى 

 

- خوک دونده اى به نام رودى روسل- Rennschwein Rudi Ruessel- رمان کودکان-1989 - از 10 سالگى 

 

- داستان بوبى شولتس‏ Bubi-Scholz-Story - 1997

 

- یک مشت علف Eine Hand voll Grass- - 2000

 

 

 

-4 فیلم هائى که تا کنون از روى آثار اووه تیم ساخته شده اند:

 

- گریز کربل- Kerbels Flucht- 1980  - کارگردان : اگون گونتر Egon Guenther

 

- مورنگا - Morenga - براى تلویزیون - کارگردان :اروین کویش‏ - Erwin Keusch

 

- هواپیما - Der Flieger - براى تلویزیون - کارگردان : اروین کویش‏ Erwin Keusch

 

- خوک دونده اى به نام رودى روسل- Rennschwein Rudi Ruessel- رمان کودکان-1989 کارگردان : پتر تیم eter Timm

 

- داستان بوبى شولتس‏ Bubi-Scholz-Story - کارگردان: رولاند زوزو ریشتر - Roland Suso Richter  - 1997

 

- یک مشت علف - Eine Hand voll Grass - 2000 -کارگردان: رولاند زوزو ریشتر - Roland Suso Richter  - 2000

 

 

 

-5 مصور 

 

- مستعمرات آلمان - Die deutschen Kolonien -1981 کتابى مصور در باره تاریخ مستعمرات آلمان در آفریقا 

 

 

 

 

 

-6 داستان 

 

- هربرت یا آمادگى براى المپیاد -  Herbert oder die Vorbereitung auf die Olmpiade- 1972

 

- خوک صحرا - Die Steppensau - 1972

 

- استراق سمع - Lauschangriff - 1984

 

- گنجشک دزدان دریائى - Die iratenamsel - 1983 

 

 

 

-7  سخنرانى در باره داستان و حکایات 

 

- روایت پایانى ندارد- Erzaehlen und kein Ende - 1993

 

 

 

کتب و نوشته‌هاى اووه تیم تا سال 2005 میلادى 68 عنوان را شامل مى شوند. 

 

 

 

*** 

 

 

 

 ولفگانگ بالک Wolfgang Balk ناشر و مدیر مؤسسه انتشاراتى دس‏ تى وى DTV-Verlag در روز سى ام ماه مى 2005 ، به بهانه جشن تولد 65 سالگى اووه تیم  از وى راجع به چگونگى نویسنده شدنش‏ پرسید و اووه تیم در جواب گفت: من در مدرسه مشکل بزرگى با املا و انشا داشتم ـ شاید بتوان گفت که از روى لج بازى نویسنده شدم ـ چـنکه سعى مى  کردم لغات و واژه ها را صحبح بنویسم - و راجع به شیوه یا تکنیک نگارش‏ اش‏ از وى مى پرسد : آیا شما از قبل به آنچه که مى خواهید بنویسید مى اندیشید، یا اینکه موقع نوشتن داستان را پرورش‏ مى دهید و تکمیل مى کنید؟ اووه تیم در جواب مى گوید :  البته چهار چوب داستانها و رمانهایم را از قبل مى سازم و سپس‏ مى نویسم ، ولى چند و چون و ریزه کارى ها و دیالوگ ها یا مونولوگ ها هنگام نوشتن مشخص‏ مى شود

 

 

 

از سخنان اووه تیم:

 

 

 

گفتار و نوشتار این امکان را به انسان مى دهد که هم در زمانه و هم با خویشتن خویش‏ بهتر کنار بیایم.

 

 

 

 

  

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱۸
تگ ها :

اولین شاعر و نویسنده زن آلمانی کیست؟

مترجم : شاپور چهارده چریک
Shapur-14@yahoo.de

اولین شاعر و نویسنده زن آلمانی کیست؟


" رزویتا فون گاندرس هایم یا خانم آوا "؟
1- رزویتا فون گاندرس هایم  Roswita von Gandersheim

نویسندگان:
SCHAUBER
H. DÖBLER
Tanja Wehr
Fidel Rädle

در تاریخ ادبیات آلمان ، هنگامی که از بانوان ادیب آلمانی سخن گفته می‌شود، قبل از همه از ادیبی به نام "رزویتا فون گاندرس هایم Roswita von Gandersheim " نام برده می‌شود .
رزویتا فون گاندرس هایم کیست؟ در چه دوره‌ای می‌زیست؟ و چه آثاری از خود به یادگار گذاشت؟
"رزویتا" بیش از هزار سال پیش زندگی می‌کرده است . "رزویتا فون گاندرس هایم" ، که اسم وی را به شیوه‌های گوناگونی نوشته‌اند، از قبیل : ""Hrotsvit", "Hrosvith", "Hroswitha و غیره، در تاریخ 5 سپتامبر  935 یا 937 یا 938 میلادی در شهرک "گاندرس هایم"، که امروزه یکی از شهرهای استان نیدرساکسن در شمال آلمان می‌باشد، بدنیا آمد .  تاریخ تولد و وفاتش هنوز به درستی مشخص نیست و هر مورخی تاریخی را ذکر می‌کند و در این مورد هنوز اختلاف هست . تاریخ وفاتش را نیز در سال 973 یا 978 و پاره ای نیز در سال 1010 میلادی نوشته‌اند .  معنی اسم رزویتا "مشهور و نامی" است . در ممالک کاتولیک روز پنجم سپتامبر را به نام روز "رزویتا" نام‌گذاری کرده‌اند .
اسناد و مدارک زیادی در مورد زندگی و احوال "رزویتا" موجود نیست. معتبرترین منابع، همانا کتب و نوشته‌های خود "رزویتا" است، که به زبان لاتین می‌باشند .  رزویتا هنوز جوان بود که در صومعه "گاندرس هایم" که با دربار پادشاهان اوتون Ottonen رابطه تنگاتنگی داشت، به عنوان راهبه پذیرفته شد . "رزویتا"  عارف بود و به عرفان و مذهب عشق می‌ورزید . 
سلسلۀ اوتونها  - علت نامیدن این سلسله به اوتون‌ها از اسامی سه تن از پادشاه این سلسله به نام‌های اوتو اول ، اوتو دوم و اوتو سوم گرفته شده - که به آنها Liudolfinger نیز گفته می‌شود و "رزویتا" از آن‌ها بسیار تعریف و تمجید می‌کرد – شاید به این علت که توجه پادشاهان این سلسله را به شهر زادگاهش یعنی "گاندرس هایم" جلب کند، - این سلسله از سال 919 تا 1024 میلادی حکومت کرد. معروفترین پادشاهان این سلسله "هاینریش اول" ، "اوتو اول" یا "اوتو کبیر" و فرزندانش "اوتو دوم" که به "اوتو قرمز" معروف بود و نیز "اوتو سوم"  و آخرین پادشاه این سلسله نیز "هاینریش دوم" بود، که به "هاینریش مقدس" معروف گردید .
صومعه "گاندرس هایم" - که مقبره " لیودولف اول Liudolf I "  - پدرخوانده این سلسله که در سال 866 میلادی وفات یافت و اسم – Liudolfinger نیز از همین‌جا مشتق شده  است - کمتر مورد توجه پادشاهان سلسله اوتون بود. "اوتو اول" نیز هیچ وقت به "گاندرس هایم" قدم نگذاشت. ولی پادشاهان بعدی مانند "اوتو دوم" و "اوتو سوم"، بسیار به "گاندرس هایم" توجه داشتند. احتمالاً "رزویتا" خود به طبقه اشراف آن عهد تعلق داشته است . یکی از دلایل این امر تحصیل و آموزش زبان لاتین و بحث و گفنگوهای وی با نویسندگان و دانشمندان و فیلسوفان زمان خود می‌باشد، که این امر از مردم عادی که نه از تحصیل بهره‌ای داشتند و نه به زبان لاتین آشنائی، و نه در موقعیتی بودند که بتوانند بنویسند و بخوانند و با بزرگان نشست و برخاست داشته باشند ، بر نمی‌آمد. "رزویتا"  نزد معلمینی چون "ریکاردیسRikkardis " ، که وی هم بانوئی ادیب و دانشمند و اهل قلم بوده  ، و نیز "گربرگ Gerberg " که خواهرزاده "اوتو کبیر" بوده، تعلیم و آموزش دیده بود .
"رزویتا فون گاندرس هایم"  آثار خود را به سه دسته تقسیم می‌کرد:

1 – کتاب بزرگان که دربرگیرنده آثار زیر بود:
• ماریا Maria
• آسنسیو Ascensio یا گانگولف مقدس
• پلاگیوس Pelagius
• تئوفیلوس Theophilus
• باسیلیوس Basilius
• دیونیسوس Dionysius
• آگنس Agnes

2- درام ها
قبل از اینکه درام‌های رزویتا منتشر شوند، در مدارس و مکاتب آلمان از درام‌ها و نوشته‌های "ترنتس Terenz "(190 – 159 ق. م.) استفاده می‌شد . "ترنتس" که شاعری کمدی سرا بوده، در قرون وسطا نیز طرفداران زیادی داشته است . وی کتب زیادی داشت که در پاره‌ای از آنها زنان را "ضعیفه‌های بی‌شرم" می‌نامید. "رزویتا" در جواب درام‌های "ترنتس"، درام‌هائی نوشت، که در آن‌ها زنان را انسان‌هائی پاکدامن و بااخلاق و مقدس معرفی کرد . ولی درام‌های "ترنتس" – بعد از این‌که درام‌های رزویتا منتشر شدند – دیگر برای تعلیم و آموزش مناسب تشخیص داده نشدند و از این به بعد از درام‌های "رزویتا" در مدارس و مکاتب استفاده می‌شد . "رزویتا" بدین ترتیب نه تنها از منظر ادبی با "ترنتس" و دیگر نویسندگان مبارزه می‌کرد، بلکه با سران کلیسا نیز به نوعی درافتاده بود. زیرا که کشیشان و پاپ‌های قرون وسطا هم زن را نوعی "وسیله" و "عنصری شیطانی" می‌دانستند. ولی  "رزویتا" با نگارش درام‌هایش تصویر دیگری از زن ارائه می‌کرد که با تصویر پدران کلیسا تفاوتی عمیق و عمده داشت . تصویری که "رزویتا" از زن ارائه می‌داد او را از "ضعیفۀ بی‌شرمی که "ترنتس" در کتبش راجع به آن‌ها می‌نوشت، یا از "وسیله و عنصر شیطانی" کلیسا به  "زن مقدس مسیحی" یا "وسیلۀ رحمت الهی"  ارتقا می‌داد. می‌توان گفت که درام‌های "رزویتا"، آلترناتو مذهبی و مسیحی نسبت به درام‌های "ترننتس" بوده است . یعنی به جای خواندن درام‌های عشقی و اروتیک "ترنتس" باید متون مذهبی "رزویتا" خوانده و در مکاتب تدریس می‌شدند .
درام‌های "رزویتا" عبارتند از :
• گالیکانوس Gallicanus
• دولسیتیوس Dulcitius
• کالیماخوس Calimachus
• ابراهیم Abraham
• پافنوتیوس Pafnutius
• ساپین تیا Sapientia

3- دفتر سوم ، شامل دو کتاب تاریخی است:
• تاریخچه سلسله اوتون ها Gesta Ottonis که از سال 919 تا 965 را شامل می‌شود .
• تاریخچه صومعه "گاندرس هایم" ، که وی در آن زندگی و تحصیل کرده بود . Primordia coenobii Gandeshemensis

"رزویتا" همه آثارش را در ده سال ، یعنی از سال 960 تا 970 میلادی نوشته و بعد از 970 دیگر کتابی منتشر نکرده است . در کتابی که راجع به "پلاگیوس" نوشته ، اول بار او به شیطان و روابط شیطان و انسان اشاره کرده است . گفته می‌شود که گوته (1749 – 1832) احتمالاً با کتب "رزویتا" – خصوصاً کتاب "پلاگیوس" آشنائی داشته و شاید هم ایده کتاب "فاوست Faust " را که در آن "مفیستوفلس" را به جان انسان می‌اندازد،  ازهمین‌جا و از کتاب‌های "رزویتا" گرفته باشد .
"رزویتا" را می‌توان اولین نویسنده زن آلمانی و کشورهای مسیحی بعد از دوران آنتیک نامید . وی اولین و تنها زن ادیب آلمانی است که  از قرن چهارم تا قرن دهم میلادی آثار ادبی و فلسقی و عرفانی نوشت.  در این میان عده‌ای از "خانم آوا" نام می‌برند، که من در همین مقاله راجع به ایشان نیز توضیحاتی خواهم داد . ولی از آنجائی که "خانم آوا" در سال 1060 میلادی متولد شده و در سال 1127 میلادی نیز درگذشته است، قطعاً نمی‌توان وی را به عنوان اولین زن نویسنده آلمانی معرفی کرد. ولی به لحاظ سبک و شیوۀ نگارش "خانم آوا" می‌توان وی را به عنوان اولین شاعرۀ آلمانی زبان دانست. "رزویتا" بیشتر به نثر می‌نوشت. ولی "خانم آوا" منظومه نگار بوده است. 
آثار "رزویتا" مدت مدیدی به دست فراموشی سپرده شدند.  در سال 1501 میلادی این کتاب‌ها با تصاویری از آثار آلبرشت دورر Albrecht Dürer تزئین و منتشر شدند . از این تاریخ به بعد اسم "رزویتا" باز بر روی زبانها افتاد و همگان توانستند آثارش را بخوانند . 
"رزویتا" نسبت به موضوع کتاب‌هایش بسیار گشاده رو بود . وی در مورد انتخاب موضوع کتاب‌هایش چنین می‌نویسد:
"البته من گاهی خجالت می‌کشیدم یا می‌ترسیدم بنویسم. گاهی از خجالت سرخ می‌شدم، یک سرخی سوزانی تمام وجودم را می‌گرفت . من باید در ذهنم موضوعی را پرورش می‌دادم و با قلم می‌نوشتم، موضوعی که مربوط به پسرهای جوان بود، با آن حرف‌های خجالت آورشان . من حتی موقع شنیدن این حرف‌ها گوش‌هایم را می‌گرفتم . . . ولی کسی که می‌خواهد راجع به اخلاق بنویسد، باید آن روی سکه را هم ببیند ."

موضوع کتاب‌های "رزویتا" ، غالباً امور مذهبی، اساطیر باستانی و مذهبی و شرح زندگی قدیسین و درام‌های مسیحی بود. گذشته از این، وی در کتبش از نوعی اروتیک و خشونت خاص قرون وسطائی نیز استفاده می‌کرد:
"سه زن عریان، تازیان زده می‌شدند . ضربۀ تاریانه‌ها چنان بود، که اعضای بدن آن‌ها را از هم جدا می‌کرد. این اعضای جدا شده را بر روی منقل گداخته‌ای کباب می‌کردند و سپس آ‌ن‌ها را درون ماهی‌تابه‌ای که با قیر مذاب و موم ذوب شده پر شده بود، می‌گذاشتند تا اینکه با شمشیری سر آن‌ها را از تن‌شان جدا کردند .    
"رزویتا" به کمک این‌گونه متون سعی می‌کرد تا مردم را از گناه بازداشته و راه آن‌ها را به سوی مسیحیت هموار کند . نوشتن این متون بدان معناست، که بدن و جسم را می‌توان سوزاند و نابود کرد و از بین برد، ولی روح را می‌توان نجات داد، اگر انسان دیدن‌دار و به مذهب – البته مسیحیت – معتقد باشد .  نوشته‌های "رزویتا" را می‌توان بر علیه عشق جسمی‌ای که در آن روزگار شایع شده بود ، دانست . 
اوتو دوم، پادشاه اوتون، برای "رزویتا" احترام خاصی قائل بود. "رزویتا" را در آن روزگاران "صدای شفاف گاندرس هایم" می‌نامیدند .
"رزویتا" اولین و تنها زنی بود که درآلمان آن موقع یعنی بین قرن چهارم و دهم میلادی شعر می‌سرود و کتاب می‌نوشت و با فیلسوفان بحث می‌کرد. 
"رزویتا" زن را موجودی علیل و ذلیل و خوار و در مقابل مرد ناتوان و ناامید نمی‌دانست. او زن را شخصیتی  می‌دانست که از لحاظ اخلاقی بر مرد ارجحیت دارد. زن برای "رزویتا" ناجی  است. زن برای او مقدس است. با نجیب است . با شعور است.
 شاید از همین‌جاست که تعدادی معتقدند که"رزویتا" از "فیثاغورثیان می‌باشد.  
شخصیت، زندگی و آثار "رزویتا" در "گاندرس هایم" تأثیر بسزائی در این ناحیه برجای گذاشت، خاصه بر زنان. چه در این نواحی و در این صومعه بعد از "رزویتا" زنان دیگری پیدا شدند که تا اواخر قرن هجدهم میلادی یادگارهای زیادی از خود باقی گذاشتند.
"رزویتا" ارادۀ بسیاری قوی‌ای داشت . او می‌خواست که افکارش را بنویسد و آن‌ها را به عنوان کتاب منتشر کند و از پس این کار نیز به خوبی برآمد. زیرا که در آن روزگاران -هزار و اندی سال پیش- اصلاً معمول و طبیعی نبود که زنی آموزش ببیند، زبان لاتین را فراگیرد، کتاب و شعر بنویسد و با مردان نشست و برخاست داشته باشد. ولی "رزویتا" توانست همۀ این کارها را انجام دهد و موفقیت نیز کسب کند . موفقیتی که برای وی نه تنها آبرو و حیثیت اجتماعی و ادبی به همراه داشت، بلکه نشان‌دهندۀ ارادۀ قوی وی نیز بود. از این لحاظ شاید بتوان وی را با عارف مصری "رابعه " مقایسه کرد.
اسم "رزویتا" با نهادهای چندی در هم آمیخته است . هر سال "حلقه رزویتا" به یکی از چهره‌های هنری در آلمان اهدا می‌شود .
"جایزه ادبی رزویتا" از سال 1973 هر ساله به یکی از چهره‌های مؤنث ادبی که به زبان آلمانی آثاری منتشر کرده باشد، اهدا می‌گردد . از میان نویسندگانی که تاکنون موفق به کسب این جایزه ادبی شده‌اند، می توان از "ماری لوئیزه کاشنیتسMarie Luise   Kaschnitz " و "ایلزه آیشینگر "Ilse Aichinge"  و "سارا کیرش Sarah Kirsch " و همچنین از "کارولا اشترن  Carola Stern " نام برد .

ادبیات راجع به "رزویتا فون گاندرس هایم Roswitha von Gandersheim " و منابع :
• Hrotsvithae opera, hg. von Paul von Winterfeld, MGH SS rer. Germanicarum, 1902 online
• Hrotsvithae opera, hg. von Karl Strecker, 1930
• Hrosvit: Opera Omnia, hg. von Walter Berschin (Bibliotheca Scriptorum Graecorum et Romanorum Teubneriana). München/Leipzig 2001 ISBN 3-598-71912-4
• Fidel Rädle, Hrotsvit von Gandersheim. In: Die deutsche Literatur des Mittelalters. Verfasserlexikon 4 (1983) Sp. 196-210
• R. Düchting, in: Lexikon des Mittelalters Bd. 5, 148-149
• 
http://www.fh-augsburg.de/~harsch/hro_intr.html Lateinische Teilausgabe in der Bibliotheca Augustana
• Faksimile bei Gallica: MGH Scriptores in folio Bd. 4 mit den beiden historischen Werken (veraltete Ausgabe)
• Übersetzter Textauszug aus den Gesta Ottonis
• Übersetzung der Dramen
• Lebensgeschichte im "Portal zur Geschichte" Bad Gandersheim
• 
http://home.infionline.net/~ddisse/hrotsvit.html Sehr gute Seite aus "Other Women's Voices" mit Links (engl.)
• Eintrag (mit Literaturangaben) im Biographisch-Bibliographischen Kirchenlexikon (BBKL)
• Artikel Roswitha in der Allgemeinen Deutschen Biographie (ADB) Bd. 29, S. 283-294 veraltet
• 
http://www.storiamedievale.net/personaggi/rosvita.htm Artikel (italien.) mit Bildern

 

2- خانم آوا Frau Ava
نویسندگان:
  Lene Mayer-Skumanz
Kurt Schocks

اطلاعات ما راجع به "خانم آوا" نیز همانند "رزویتا" اندک است. وی نیز مانند "رزویتا فون گاندرس هایم" در یکی از آثارش (که بعداً راجع به آن بیشتر صحبت خواهیم کرد) اندکی راجع به خویشتن نوشته است. "خانم آوا" که از وی در تاریخ ادبیات آلمان و کشورهای آلمانی زبان نیز به همین شیوه و با همین صفت یاد می‌شود (یعنی "خانم آوا Frau Ava "،  در سال 1060 میلادی  متولد شده (محل تولد وی معلوم نیست و اگر تاریخ مرگ رزویتا فون گاندرس هایم را سال 1010 میلادی فرض کنیم – که در آن اختلاف عقیده هست - 50 سال بعد از مرگ رزویتا به دنیا آمده است)  و درتاریخ هفتم فوریه 1127 میلادی در شهرک "کلاین وین Kleinwien " در نزدیکی "گوتوایگ Göttweig " در اطریش در گذشته است. وی را "آوا از گوتوایگ Ava von Göttweig" و نیز "آوا از ملک Ava von Melk " نیز نامیده‌اند .
"ملک Melk " محلی بوده در ساحل رودخانه دانوب ، که صومعه معروفی داشت و "خانم آوا" بعد از فوت همسرش به عرفان پناه برده و در این صومعه ، گوشه نشین شد. 
خانم "آوا" را اولین زن شاعر آلمانی نامیده‌‌اند . وی دو پسر داشت : "هارتمان Hartmann " و "هاینریش Heinrich" که به احتمال قریب به یقین از روحانیون بوده‌اند. این دو برادر مادرشان را در نگارش اشعارش کمک و یاری می‌کردند.  "خانم آوا" در شعری با عنوان "روز قیامت Das jüngste Gericht " از پسرانش نام می‌برد. زبانی که در این شعر به کار گرفته شده، زبان آلمانی میانه نامیده می‌شود و با زبان آلمانی امروزه یا آلمانی سلیس کمی فرق دارد.

این شعر بدینگونه است:

Dizze buoch dihtôte zweier chinde muoter.
diu sageten ir disen sin. michel mandunge was under in.
der muoter wâren diu chint liep, der eine von der werlt sciet.
nu bitte ich iuch gemeine, michel unde chleine,
swer dize buoch lese, daz er sîner sêle gnâden wunskende wese.
unde dem einen, der noch lebet unde der in den arbeiten strebet,
dem wunsket gnâden und der muoter, daz ist AVA.

ترجمه شعر بالا به آلمانی سلیس چنین است:

Dieses Buch erzählt von der Mutter  zweier Kinder
Dir sagten sie , dass Michael Mandungen darunter war
Der Mutter liebte ihre Kinder. Von denen eines starb.
Nun bitte ich euch beide, Michel und der Kleine
Wer dieses Buch liest, dass er seiner Seele Gnade wünsche
Und dem Einen, der noch lebt und der in der Arbeit strebt
Dem wunscht Gnaden und der Mutter, sie heisst AVA


ترجمه فارسی این شعر نیز بدین‌گونه است:

این کتاب متعلق به مادر دو بچه است
که یکی از آنها میشل ماندونگن نام داشت
این حرف را به تو می‌گویم :
یکی از بچه هایم دار فانی را وداع گفت.
از شمائی که این کتاب را می‌خوانید
درخواست می‌کنم که برای شادی روحش دعائی بخوانید
و آن دگر که هنوز زنده است و به کار مشغول
برای او نیز دعائی بخوانید
این آرزوی مادری است به نام آوا.


"خانم آوا" در اشعارش  از تفسیرهای "بدا Beda " ، "هرابانوس ماوروس Hrabanus Maurus "  و "آلکوئین Alkuin " استفاده می‌کرد.  اشعار "خانم آوا" با موضوع "صعود و نزول کلیسای مسیحی" رابطه تنگاتنگی دارند و با این موضوع رشد کرده‌اند. یکی از خصوصیات شعری "خانم آوا" در این نکته خلاصه می‌شود، که وی از بسیاری از نمونه‌ها و موضوع‌هائی که در آن زمان مورد توجه خوانندگان بوده و تا عصر حاضر نیز مورد توجه قرار گرفته‌اند، استفاده کرده‌است . این موضوعات را می‌توان در شعر آلمانی چنین خلاصه کرد : مانند گاومیش و خری که در جلوی گاری بسته شده‌اند یا گاوآهنی را می‌کشند.
که وی این نمونه‌ها را به  اشعار انجیلی خویش وارد کرده‌است. این نمونه‌ها در خود انجیل بدین‌گونه توصیف نشده‌اند .
هنگامی‌که از "خانم آوا" صحبت می‌شود، سخن از "آوا" ئی به میان می‌آید که بعد از فوت شوهرش در یک صومعه مربوط به طریقه "بندیکتینر Benediktinerabtei "  در "گوتوایگ" یا در بنیادی به نام "ملک Melk " زندگی می‌کرده است.  این دو شخصیت احتمالاً یک نفر و همان "خانم آوا" می‌باشند.
در شهرک "کلاین وین" هنوز یک برج مسکونی وجود دارد که آن را "برج آوا" می‌نامند. کلیسای "سنت بلازین St. Blasien " در محلی قرار دارد، که در زمان حیات "خانم آوا" عبادتگاهی وجود داشت .

آثار "خانم آوا" :
• یوحنا Johannes
• زندگی عیسی Leben Jesu و خلاصه نامه ای در بارۀ "هفت نعمت روح القدس" . این کتاب به نسخه  "فورآوور Vorauer Handschrift " معروف است.
• دجال Antichrist (ضد مسیح)
• روز قیامت Das jüngste Gericht
کتاب‌های"زندگی مسیح" ، "دجال" و "روز قیامت"  که با تصاویر زیبائی تزئین شده، و پاره‌ای از حروف اول کلمات آن به شکل حیوان کشیده شده‌اند، به نسخه  "فورآوور Vorauer Handschrift " معروف هستند و به خط آن دوره (قرن 12 میلادی) نوشته شده‌اند .
این آثار احتمالاً میان سال‌های 1120 و 1125 میلادی نوشته شده‌اند.

جایزه آوا

از سال 2003 جایزه‌ای ادبی به نام "جایزه ادبی خانم آوا" هر دو سال یک بار به یکی از زنانی که  به زبان آلمانی آثارش را منتشر کرده باشد، اهدا می‌گردد.  برای این جایزه ، یکی از پیکرتراشان اطریشی به نام "لئو فیسترر Leo Pfisterer " مجسمه‌ای ساخته است، که با این جایزه به یکی از بانوان ادیب اهدا می‌گردد. یکی از خصوصیات این جایزه این است که برنده به همراه پیکرۀ "آوا"  باید سفری ادبی به شهرهای اطریش در پیش گرفته و کتابش را به خوانندگان اطریشی معرفی کند و به همین منظور "انجمن خانم آوا" مخارج این سفر ادبی را تا  10000 یورو تقبل می‌کند ولی وجه نقدی به همراه این جایزه در اختیار برنده قرار نمی‌دهد. محل اهدا جایزه نیز کلیسای "سنت بلازین" در "کلاین وین" می‌باشد.  این جایزه تا کنون دو بار اهدا شده است. اول بار آن را خانم "ایرما کراوس Irma Krauß " در سال 2003 میلاید و دوم بار آن را خانم "الیزابت ابنبرگر Elisabeth Ebenberger " در سال 2005 میلادی برنده شده‌اند .
در دوره‌ای که "خانم آوا" زندگی می‌کرد، معمول بود که ادیبان و دانشمندان اروپائی به زبان لاتین آشنائی داشته باشند و آثار علمی یا ادبی خود را به این زبان بنگارند. در تاریخ ادبیات آلمان دوران قبل از قرون وسطی را "دوران بی خطی" می‌نامند و تقریباً تمام اشعار این دوره را اشعار شفاهی تشکیل می‌دهند. یکی از خصوصیات "خانم آوا" این است، که وی زبان آلمانی را برای نگارش اشعارش انتخاب کرد. البته وی چارۀ دیگری هم نداشت، زیرا که به زبان لاتین آشنائی نداشت و دو پسرش "هارتمان و هاینریش" نیز نقش مترجم وی را عهده دار شده بودند و اشعار دیگر شاعران و خصوصاً انجیل را برایش ترجمه می‌کردند. یکی از دلایلی که بالاتر عنوان کردیم که پسران "خانم آوا" احتمالاً روحانی بوده اند،همین نکته است .
خانم "لنه مایر Lene Meyer" رمانی دارد در بارۀ "آوا" ، اولین شاعرۀ آلمانی با این مضمون که "خانم آوا" در سال 1100 میلادی به همراه کنیز پیری در برج صومعه "فلادنیتس تال Fladnitztal " سکونت می‌گزیند. وی بلافاصله تحقیقات خود را برای نگارش کتاب "زندگی عیسی" شروع می‌کند. وی که به زبان لاتین آشنائی نداشته، اشعارش را به زبان آلمانی میانه می‌سروده است و در کتاب‌هایش به نقش زنانی که در پیرامون "عیسی مسیح" زندگی می‌کردند، اشاره می‌کند. این موضوع به این نکته بستگی دارد، که در پیرامون خود وی (آوا) و در زندگی دوستان و افراد فامیلش نیز این زنان بودند که چرخ زندگی روزمره را می‌چرخاندند.  در اطراف برج محل زندگی "آوا" وقایع زیادی اتفاق می‌افتند، پسرش "هاینریش" که در همین صومعه درس می‌خوانده، عاشق دختر جوانی به نام "آلرونا Alruna " می‌شود. ولی "آلرونا" نیز پسری به نام " خازیلی Chazili " را دوست دارد. پیر زنی به نام "نانا Nanna" ساحره است و سحر و جادو می‌کند. عاشق "گیزیلیا Gisilia " وی را ترک می‌کند.  "آوا" مجبور می‌شود که  نوشتن را فعلاً به کناری بگذارد و به زندگی اطرافیانش سروسامانی بدهد.
"خانم آوا" احتمالاً یکی از پسرانش را از دست داده است. زیرا که در شعر بلند "روز قیامت" از خوانندگانش درخواست می‌کند که برای شادی روح پسرش دعائی بخوانند . ولی کدام پسرش؟ "هارتمان یا هاینریش"؟ این نکته برای خوانندگان همچنان ناگفته باقی می‌ماند. قطعه مربوطه چنین است:
"...swer dize buoch lese,
daz er sîner sêle gnâden wunskende wese..."
( "Das Jüngste Gericht")
 
      کسی که این کتاب را می‌خواند
برای رحمت روحش دعائی بخواند.
(از کتاب  روز قیامت)

در دورۀ "خانم آوا" چنین معمول بوده که زنان بعد از فوت شوهرشان به صومعه می‌رفته اند تا باقی عمر را در رفاه نسبی و آرامش درونی بگذرانند. شاید یکی از علل رفتن "خانم آوا" به  صومعه "گوتوایگ" یا "ملک" گذشته از فوت همسرش، از دست دادن یکی از فرزندش باشد. گرچه در هیچ کتاب یا منبعی به این موضوع اشاره نشده است، ولی احتمال آن وجود دارد.  همانطور که خانم "مایر" در رمانش اشاره کرده است، این احتمال هم وجود دارد که وی کلیۀ آثارش را در همین صومعه نوشته باشد. یکی به دلیل در دسترس بودن کتابخانۀ صومعه، دو دیگر به این علت که پسرانش هر دو احتمالاً روحانی بودند و سوم اینکه خود وی سالیان زیادی در همین صومعه زندگی می‌کرد. تواریخ زیادی از "خانم آوا" نام می‌برند، که این خود نشانۀ معروفیت وی در قرون وسطی می‌باشد .
اسم وی و پاره ای اطلاعات دیگر راجع به خانواده‌اش را در شعر "روز قیامت" می‌توان خواند.

ادبیات راجع به "خانم آوا" و منابع:
• Lene Mayer-Skumanz: Frau Ava. - Wien : Dachs-Verl., 2002
• Kurt Schochs (Hrsg.): Die Dichtungen der Frau Ava. - Graz : ADEVA, 1986.
• Fundgruben für die Geschichte deutscher Sprache und Literatur, Hrsg.: H. Hoffmann, Breslau 1830
• Deutsche Gedichte des 11. und 12. Jahrhunderts, Hrsg.: J. Diemer, Wien 1849
• Die Gedichte der Ava, Hrsg.: P. Piper, ZfdPh 19, 1887
• Die Dichtungen der Frau Ava, Hrsg.: F. Maurer, Tübingen 1966
• Biographisch-Bibliographisches Kirchenlexikon Band I (1990) Spalte 306 Autor: Friedrich Wilhelm Bautz.
http://www.buchkritik.at/meldung.asp?IDX=411
http://news.lesen.ch/autoren/autor.cfm?ID=381
www.rowolt.de
http://www.literature.at/elib/www/wiki/index.php/Ava,_Frau
http://www.bautz.de/bbkl/a/ava_d_ae.shtml
www.literature.at/elib/www/wiki/index.php/Das_J%C3%BCngste_Gericht
http://www.uschtrin.de/pr_ava.html


  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱۸
تگ ها :