در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

یک شعر از: گونتر کونرت

یک شعر از: گونتر کونرت (تولد: 6  مارس 1929 در برلین)

Ein Gedicht von: Gunther Kunert (* 6. März 1929 in Berlin)

ترجمه: شاپور چهارده چریک

Shapur_14@yahoo.de

Als unnötigen Luxus

Herzustellen verbot, was die Leute

Lampen nennen,

König Tharsos von Xantos, der

von Geburt

Blinde.

تزئینات زاید

ساختنش را ممنوع کرد

چیزی که مردم

چراغ می‌نامندش

تارسوس پادشاه گزانتوس ،

آن کور مادرزاد.

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٤
تگ ها :

شعری از والتر فون در فوگل وایده

شعری از والتر فون در فوگل وایده

(تولد حدود 1170م. در اطریش سفلی، وفات حدود 1228 م. در ورتسبورگ)

Ein Gedicht von: Walter von der Vogelweide

(* um 1170 vermutlich im Niederösterreich, † ca. 1228, in Würzburg)

ترجمه: شاپور چهارده‌چریک

Shapur_14@yahoo.de

Muget ir schouwen was dem meien Wunder ist beschert?

Seht an pfaffen, seht an leien, Wie daz allez vert.

Groz ist sin gewalt: Ine weiz obe er zouber künne:

sawr er vert in siner wünne, dan ist niemen alt.

Uns wil schiere wol gelingen. wir suln sin gemeit,

Tanzen lachen unde singen, Ane dörperheit.

We wer waere unfro?

Sit di vogele also schone Singent in ir besten done,

Tuon wir ouch also!

Wol dir, meie , wie du scheidest

Allez ane haz!

Wie du walt und ouwe kleidest,

Und die heide baz!

Diu hat varwe me. “du bist kurzer, ich bin langer”,

Also stritents uf dem anger,

Bluomen unde kle.

Roter munt, wie du dich swachest!

La din lachen sin.

Scham dich daz du mich an lachest

Nach dem schaden min.

Ist daz wol getan? Owe so verlorner stunde,

sol von minneclichem munde

Solch unminne ergan!

daz mich, frowe, an fröiden irret,

daz ist iuwer lip.

An iu einer ez mir wirret,

Ungenaedic wip.

Wa nemt ir den muot?

Ir sit doch genaden riche: Tout ir mir ungenaedecliche,

So sit ir niht gout.

Scheidet frowe, mich von sorgen,

Liebet mir die zit: Oder ich muoz an fröiden borgen.

Daz ir saelic sit!

Muget ir umbe sehen?

Sich fröit al diu welt gemeine;

Möchte mir von iu ein kleine

Fröidelin geschehen!

آیا می‌توانید بگوئید، كه ماه می چه محسناتي دارد؟

به روحانيون بنگريد و به غير روحانيون،

كه آنها چگونه سرحال و چاق دماغ هستند.

قدرت بزرگي دارد این ماه: من نمي دانم ،

 شايد او مي تواند سِحر كند، جادو کند.

هنگامي كه او ما را با خوشحالي مي نگرد ، 

هيچ كس پير نيست.

حال ما نيز نكو مي گردد و ما هم خوشحال خواهيم شد.

ما خواهيم رقصيد و خواهيم خنديد و خواهيم سرود،

 بدون خشونت كشت و زرع‌مان.

كيست كه نخواهد خوشحال باشد،

هنگامي كه پرندگان زيباترين آوازهايشان را مي خوانند.

ما نيز با آنها هم آوا شويم.

خوش به حالت ماه می!

كه همه را بدون نفرت با هم آشتي مي دهي.

تو جنگل و دمن را مي پوشاني و زيباتر: هامون و صحرا را.

صحرايت زيباترين رنگها را دارد.

تو كوچكتري ، من بزرگتر: اينگونه در صحرا با هم در جَدَلند گل و شبدر.

آهای قرمز لبان! چگونه مي توانيد اين گونه بي عدالت باشيد و بخنديد.

شرمتان باد، كه مرا به خاطر غم هايم به سخره گرفته‌اید. اين شایسته نيست.

افسوس! حيف از زمان و وقت! اگر دهاني به اين زيبائي، بي عشقي را تبليغ كند.

اين كه من، بانوي من خوشحال نيستم ، به شما هم مربوط است.

فقط شما مرا نگران مي كنيد، زيرا كه شما ظالم هستيد.

 چرا مرا تضعيف مي كنيد.

شما كه هميشه شجاع بوديد.

اگر دين خود را نسبت به من ادا نكنيد، كردار نيكي انجام نداده ايد.

مرا برهانيد ، بانوي من ، اينك از غم و رنجم.

و اين فصل را به من نيك كنيد.

يا اينكه من خوشحالي خود را در جائی دگر جويم؟

نمي خواهيد اين سعادت را نصيب من كنيد؟

نمي خواهيد شما هم مثل سايرين به اطراف خود بنگريد، 

تمام جهان مملو از خوشبختي است.

بگذاريد ارزني هم از اين خوشبختي نصيب من گردد.

بگذارید!

 

 

 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٤
تگ ها :

دو شعر از: برتولت برشت

دو شعر از: برتولت برشت

ترجمه: شاپور چهارده‌چریک

Shapur_14@yahoo.de

Die Lösung

Nach dem Aufstand des 17. Juli

Ließ der Sekretär des Schriftstellerverbands

In der Stalinallee Flugblätter verteilen

Auf denen zu lesen war, daß das Volk

Das Vertrauen der Regierung verscherzt habe

Und es nur durch verdoppelte Arbeit

zurückerobern könne. Wäre es da

Nicht doch einfacher, die Regierung

Löste das Volk auf und

Wählte ein anders?

راه حل

بعد از جنبش ١٧ يولي

به دستور دبير کانون نويسندگان

در خيابان استالين اعلا ميه هائي پخش كردند

كه در آنها نوشته شده بود كه ملت

اعتماد دولت را به سخره گرفته است

و حالا بايد زحمتي مضاعف بكشد

تا آن را دوباره كسب كند.

آيا بهتر نيست

كه دولت ، ملت را منحل كرده

و به جاي آن ملت ديگري را انتخاب كند؟

Der Radwechsel

Ich sitze am Straßenrand

Der Fahrer wechselt das Rad.

Ich bin nicht gern, wo ich herkomme.

Ich bin nicht gern, wo ich hinfahre.

Warum sehe ich den Radwechsel

Mit Ungeduld?

تعويض چرخ

كنار خيابان نشسته ام

و راننده چرخ ماشين را تعويض مي كند.

من تعلق خاطر ندارم به مكاني كه از آنجا مي آيم

و تعلق خاطر ندارم به مكاني كه مي روم.

پس چرا تعويض چرخ را با اين همه

نگرانی می‌نگرم؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٥:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٤
تگ ها :

شعری از اریش فرید

شعری از اریش فرید

Gedicht von: Erich Fried

ترجمه: شاپور چهارده‌چریک

Shapur_14@yahoo.de

 

Gedicht gegen die Apo

Die Nationalsozialisten

haben uns beigebracht

wie wichtig es war

sich sozialisten zu nennen

ganz ähnlich lehren uns heute

die Nationaldemokraten

wie wichtig es ist

zu betonen man sei Demokrat

Die Sozialdemokraten

kämpfen seit eh und je für

demokratischen Sozialismus

das sagt schon ihr Name

Und die Christdemokraten sind demnach

so christlich wie demokratisch

und die FDP

ist auch demokratisch und frei

wer soviel demokratie

und Christentum und Sozialismus

und Freiheit nicht würdigen kann

der verdient was ihm blüht.

شعري بر عليه آپو[1] 

ناسيونال سوسياليستها

به ما آموختند

كه چقدر اهميت دارد

كه ما سوسياليست باشيم

امروزه نيز دموكرات هاي ملي

به ما مي آموزند

كه چقدر اهميت دارد

كه ما دموكرات باشيم

سوسيال دموكرات ها

از قديم و نديم

براي سوسياليسم از نوع دموكرات آن 

مي جنگند

اين را مي توان از نامشان دريافت

و دموكرات هاي مسيحي كه

هم مسيحي هستند و هم دموكرات

و ليبرال ها نيز

هم دموكرات هستند و هم آزاد

كسي كه قدر اين همه دموكراسي

و مسيحيت و سوسياليسم

و آزادي را نداند

كلا هش پس معركه است.

 

 



[1] مي باشد كه به معناي اوپوزيسيون خارج از مجلس مي باشد AusserParlamentarische Opposition مخفف Apo

 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٤
تگ ها :

اشرف مخلوقات - داستانی کوتاه - ۱

اشرف مخلوقات

Shapur_14@yahoo.de

سال 1360. من چند سالی است که در آلمان هستم. آمده‌ام اینجا که اول زبان آلمانی را فرا‌گیرم و بعد از یک دانشگاه پذیرش گرفته و تحصیل کنم. در این مدت تقریبا زبان آلمانی را آموخته و با دانشگاه‌های زیادی هم مکاتبه کرده‌ام. چند تن از دوستانم هم از ایران مرتب تلفن می‌زنند و نامه می‌نویسند که برای آنها هم کاری کنم. مثل اینکه من رئیس اداره‌ی اقامت یا امور خارجی‌ها هستم. یا کاری از دستم بر‌می‌آید و انجام نمی‌دهم  هر چه هم به آنها می‌گویم که من نمی‌توانم برای آنها کاری کنم، به خرجشان نمی رود.سمج‌تر از همه، بهروز است. وقت و بی‌وقت تلفن می‌کند. ماهی یکی دو تا نامه می‌نویسد. به این هم قانع نیست و در ایران بسنده‌ی اوقات خانواده‌ام می‌شود و آنها را از لحاظ اخلاقی تحت فشار می‌گذارد که آنها به من فشار بیاورند تا کار بهروز را اینجا ردیف کنم.

امروز ساعت چهار صبح به وقت آلمان، دوباره تلفن کرد. من گیج خواب بودم. اصلا متوجه نشدم که چی گفت. فقط چون می‌دانستم که راجع به آمدنش به آلمان حرف می‌زند، گوشی تلفن را گذاشتم بغل گوشم توی رختخواب و همانجا خوابم برد. نمی‌دانم که این مکالمه چه مدت طول کشید. یک‌دفعه متوجه شدم که صدای بوق ممتد تلفن توی گوشم می‌پیچد. گوشی را سرجایش گذاشته و دوباره خوابیدم. بعدازظهر روز بعد خودم به بهروز در تهران تلفن کردم. اول ازم دلخور بود که چرا دیشب به حرفش گوش ندادم. گفتم: «آخه بهروز جهان ساعت چهار صبح بود. من خسته بودم، خوابیده بودم.«

گفت: «آخه مگر کوه کندی، که خسته‌ای؟«

گفتم: «مگر آدم فقط با کندن کوه خسته می‌شود؟«

نتیجه این مکالمه این شد که من به طور جدی بروم دنبال کاربهروز و یک دعوتنامه برایش بفرستم، تا بهروز به آلمان بیاید. می‌دانستم که اهل درس‌خواندن و دانشگاه‌رفتن نیست. ولی هرچه ازش می‌پرسیدم، جواب درست و حسابی بهم نمی‌داد. می‌گفت: «خوب بالاخره یه کاری می‌کنم دیگه، بیکار که نمی‌شینم.«

از روز بعد افتادم دنبال دعوتنامه و بیمه مسافرتی. برای دعوتنامه فرم مخصوصی وجود دارد که باید پر‌کنم و ببرم اداره اقامت و آنها باید این دعوتنامه را تائید کنند و بعد آن را به همراه بیمه‌نامه‌ای که از یک اداره بیمه به اسم بهروز و با اعتبار سه ماهه صادر کرده‌اند، برای بهروز بفرستم.

خلاصه همه این کارها را در ظرف یک هفته انجام دادم و دعوتنامه و بیمه‌نامه را فرستادم ایران. دو هفته بعد بهروز دوباره تلفن کرد و گفت که مدارکش رسیده است و از همین فردا به سفارت آلمان خواهد رفت تا ترتیب اخذ ویزایش  را بدهد. برایش آرزوی موفقیت کردم و گفتم: پول با خودت بیار. وضع مالی من اینجا زیاد خوب نیست و ارز هم از ایران نمی‌گیرم و با بدبختی و مصیبت زندگی می‌کنم.

چند هفته گذشت. در این مدت باز هم بهروز مرتب تلفن می‌کرد و گژارش کارهایش را به من می‌داد. بعد ازدو ماه ، یک بار تلفن کرد و گفت: «گرفتم. ویزا را گرفتم. بلیط هم خریدم. روز فلان، ساعت فلان در فرودگاه فرانکفورت هستم.«

یک‌دفعه نگران شدم. پیش خودم گفتم: «خوب من با این بابا اینجا چکار کنم؟«

اون حتما می‌خواد بره بیرون بگرده، تفریح کنه، زبان یاد‌بگیره، با مردم آشنا شه، و همه‌ی این کارهایش را هم حتما من باید برایش انجام دهم. من هم به علت ضعف مالی شب‌ها در یک کیوسک شبانه کار می‌کردم. از ساعت ده شب تا شش صبح. هفته‌ای چهار شب. از پنجشنبه تا یکشنبه.

اطاق کوچکی در یک واحد مسکونی داشتم، که 14 متر مربع بود. یک میز و یک صندلی و یک کمد لباس و یک تلویزیون کوچک و مقداری اسباب و اثاثیه آشپزخانه و چند دست لباس. این همه‌ی دارائی یک جوان ایرانی بود در غربت. دوش و حمام هم توی راهرو بود و هر وقت که می‌خواستیم دوش بگیریم، باید اول چند تا سکه می‌انداختیم توی دستگاه تا آب گرم شود و ما دوش بگیریم. ماشین لباسشوئی هم که توی زیرزمین بود، همینطور پولی بود.

خلاصه صبر کردم تا بهروز برسه اینجا، بعد برایش فکری بکنم. روز موعود نزدیک می‌شد. تا اینکه یک شب رفتم پیش صاحب کیوسکی که توش کار می‌کردم و از صاحب‌کارم ماشینش را عاریه گرفتم تا صبح روز بعد برم رودگاه فرانکفورت و بهروز را به خانه بیاورم.

ماشین را گرفتم و آمدم خانه. ساعت 11 شب رفتم توی رختخواب. چون صبح زود باید بیدار می‌شدم. من چون در شمال آلمان زندگی می‌کنم، باید 4-5 ساعت تا فرانکفورت رانندگی کنم. آن سالها، پروازهای ایران به آلمان فقط از طریق فرانکفورت انجام می‌شد و مثل امروز نبود که هم از هامبورگ و برلین و فرانکفورت و دوسلدورف و مونیخ پرواز به ایران یا از ایران انجام گیرد.   رسیدم به فرانکفورت و رفتم فرودگاه. هنوز یک ساعت وقت داشتم. توی یک کافه تریا نشستم و قهوه‌ای سفارش دادم. چند سال بود که بهروز را ندیده بودم. ما در ایران همکلاس بودیم. رفیق بودیم. فامیل بودیم. خیلی شیطونی‌ها با هم کردیم. مردم را اذیت کردیم. سر‌به‌سر همسایه‌ها گذاشتیم. بهروز ولی پا را از این هم فراتر گذاشت و با خلافکارهای شهر رابطه برقرار کرد. گاهی بنگ می‌کشید. گاهی مشروب می‌خورد. با پاسبانهای محل دعوا و مرافعه می‌کرد. با بچه‌های شیطون از محلات دیگرزدوخورد می‌کرد. همیشه یک جای صورتش زخمی بود. همیشه جا ‌ایش باندپیچی شده بود. قد کوتاهی داشت. صورتش استخوانی و چشمانش تیز و کوچک. ابروهای زنانه و نازکی داشت. صورتش مثل صورت "جک پالانس" هنرپیشه آمریکائی بود. به همین علت بچه های محل گاهی سر‌به‌سرش میگذاشتند و او را "جک" صدا می‌کردند. بهروز هم همیشه در جواب آنها می‌گفت:«دسته جک."

این افکار مرا به ایران برد. ایران سالهای 1354 تا 1356. چنان غرق این افکار شده بودم که دلم گرفت و هوای ایران تمام وجودم را اشغال کرد. هوائی شدم. دلم می‌خواست بروم ایران. دلم می‌خواست همین الآن در ایران باشم، فرقی نمی‌کرد کجای ایران. به ده‌کوره‌های ایران هم راضی بودم. کردستان، خوزستان، سیستان و بلوچستان، فقط  الآن در ایران باشم. با مردم فارسی صحبت کنم. فارسی بگم، فارسی بشنوم، سنگگ بخورم، حلیم و کله‌پاچه بخورم. صدای بوق ماشین‌ها را بشنوم، بوی گازودیل اتوبوس‌ها و کامیونها را استنشاق کنم. صدای مادرم را بشنوم، بوی دامنش را دوباره در ریه‌هایم داخل کنم، دستش را ببوسم و مثل سابق یک قوری چای درست کنیم و در سایة درخت کناری[1] که پدر بزرگم موقعی که پدرم متولد شده، وسط حیاط  خانه‌مان کاشته ، بنشینیم و چای بخوریم و از قدیم‌ صحبت کنیم. آره از قدیم.

یکی از دوستانم می‌گفت: «می‌دونی فرق جوانها و پیرها در چیه؟«

و خودش جواب می‌داد:« جوانها همیشه از آینده صحبت می‌کنند و پیرها از گذشته، از قدیم.«

آخ که چقدر باید باید منتظر بشم تا چنین روزهائی دوباره برسند. دلم یک ذره شده برای ایران.

گاهی سرم را بلند می‌کنم و به تابلوی اعلان ورود هواپیماها نگاه می‌کنم. هنوز بیش از بیست دقیقه وقت هست. سیگاری روشن می‌کنم و باز در افکارم غرق می‌شوم. . .

همینکه اسم "ایران ایر" را روی تابلو می‌بینم، بلند می‌شوم و به طرف خروجی مسافرین می‌روم. چند تا هواپیما با هم نشسته‌اند و سالن خیلی شلوغ است. سعی می‌کنم قیافه‌ی بهروز را جلوی چشمانم مجسم کنم. آخرین باری که دیدمش، شبی بود که داشتم می‌امدم آلمان. رفته بودم که ازش خداحافظی کنم. بیچاره مادرش چقدر گریه کرد. بهروز هم مثل همیشه مست بود و نشئه.

 بیش از نیم ساعت طول می‌کشد تا بهروز را دیدم. با نگاهم تعقیبش می‌کردم که مبادا گمش کنم. همینکه از سالن آمد بیرون، از پشت چشمانش را با دو دستم پوشاندم و گفتم: «بی‌حرکت.«

بهروز به شوخی گفت: «کو حرکت.«

برگشت و یکدیگر را در آغوش گرفتیم و بوسیدیم. سلام و احوالپرسی. از پدر و مادرش پرسیدم، از خانواده‌اش و از دوستان مشترکمان پرسیدم. سراغ مادرم را گرفتم. گفت:« دیشب رفتم پیش‌اش. چشماش پر اشک شده بود. دلش هم نازک شده، خیلی پیر شده و زانوهاش هم اذیتش می‌کنه. مرتب سراغ تو را می‌گیره. می‌گه پدر شاهین مرد و شاهین نه تونست پدرش را قبل از مرگ ببینه و نه تونست موقع خاکسپاریش بیاد ایران.  حالا می‌ترسم من هم بمیرم و پسرم نتوه بیاد روی خاکم.«

گفتم: «خسته‌ای؟ بریم یک چای یا قهوه بخوریم؟.«

گفت: «آره، قهوه بخوریم. مدتهاست قهوه‌ی خوب نخوردم.«

باز برگشتیم به همان کافه تریا و این بار دو استکان قهوه سفارش دادم.

مردی که پشت پیشخوان ایستاده و قیافه‌ای شبیه به مردان شرقی دارد، از من می پرسد: «برادرت است؟

- «نه. دوستم است. تازه از ایران رسیده.«

- آه. پس شما ایرانی هستید؟

- «بله«

- «من دو تا همکار ایرانی دارم. محسم و امیر.«

- میگویم:« محسم نیست، شاید محسن باشد.

- میگوید:« درست نمی‌دانم. شاید«

قهوه ها را برداشته و به طرف بهروز می‌روم. لاغرتر شده، صورت استخوانی‌اش تکیده و چشمانش از حدقه درآمده است.

میگوید:« شنیده‌ام، فری (فرشته) هم آلمان است؟«

- بله، فری هم در همین شهیر که من زندگی می‌کنم، زندگی میکند.«

- مرگ من!

- باور کن.

- اصلا می بینیش؟

- بله، گاهی.

سراغ منو می‌گیره.

- نه تا حالا که چیزی نگفته.

- همین روزها می‌تونی ببینیش.

قهوه‌اش را به آرامی می‌خورد و سیگاری روشن می‌کند. کمی ناآرام است. این پا و آن پا می کند. سراغ توالت را از من می‌گیرد.

با هم بلند می‌شویم و به طرف توالت‌ها می‌رویم. توالت  را نشانش می‌دهم و خودم بر‌می‌گردم.

قهوه‌ام را که کمی خنک‌تر شده، سر‌می‌کشم و اطرافم را نگاه می‌کنم.

بیش از 15 دقیقه طول می‌کشد تا بهروز از توالت برگردد.

می‌گویم:«گیر افتادی؟«

لبخندی می‌زند و چیزی نمی‌گوید.

کمی همانجا می‌نشینیم و از گذشته‌ها، از ایران، از تهران، از خانواده و دوستان صحبت می‌کنیم.

می‌گویم: راه زیادی در پیش داریم، باید 450 کیلومتر رانندگی کنیم. پاشو بریم.

می‌گوید: «مرگ من، چه خوب، پس صفا دیگه.«

چمدان بزرگش را برمی‌دارد و پشت سر من حرکت می‌کند. به پارکینگ فرودگاه می‌رویم. کارت پارکینگ را در دستگاه وارد می‌کنم و پول آن را می‌پردازم و به طرف ماشین می‌رویم و سوار می‌شویم.

  بین راه باز هم از ایران صحبت می‌کنیم. باز هم از خانواده و دوستان و خاطرات گذشته.

میگوید:«چقدر سراغ ایرانو میگیری؟ اگه اینقدر دلت واسه ایران تنگه، چرا یه سر نمیری؟«

- «آخه نمی‌شه، به همین سادگی هم نیست. وضع مالی خرابه، بلیط گرونه، تکلیف دانشگاهم هنوز معلوم نیست، می‌خوام اول برم دانشگاه ثبت نام کنم، بعد با دست کمی پرتر برم. حالا برم بگم چی؟ دلم تنگه، درسته، ولی تحمل می‌کنم.«

بین راه جائی توقف می‌کنیم تا بنزین بزنیم.

بهروز می‌گوید:« عجب جای باصفائیه. همینجا بریم شام بخوریم. من توی هواپیما از فرط اضطراب و دلهره نتونستم چیزی بخورم، حالا گرسنه‌ام شده.«

قبول می‌کنم.

خودم هم گرسنه هستم. اول باک ماشین  را پرمی‌کنم و بعد می‌رویم توی مهمانخانه.

بهروز می‌پرسد:«بیا اینجا ترجمه کن. نکنه گوشت خوک به خوردمون بده.«

به ویترین غذاها نگاه می‌کنم و بعد از چند لحظه می‌گویم:« مطمئن ترین چیز، مرغ سوخاری است با سیب ِمینی سرخ‌کرده و نوشابه. قبوله.«

میگوید:« چاره چیه.«

غذا را در سکوت کامل می‌خوریم. نه من چیزی می‌پرسم و نه بهروز چیزی تعریف می‌کند.

بعد از غذا بلند می‌شویم و سوار ماشین شده و حرکت می‌کنیم.

نیمه شب رسیدیم خانه.

همه خوابیده‌اند. همه جا ساکت و آرام است. تن صدایم را پائین آورده و تقریبا زیر لبی به بهروز می‌گویم:« هیس، آهسته حرکت کن، که مردم را بیدار نکنی. فردا اعتراض می‌کنند.«

بهروز می‌گوید:« چه جای ترسناکیه اینجا!«

- «نه اینطور هم نیست. حالا شبه مردم خوابیده‌اند. چراغ‌ها را خاموش کرده‌اند، اینطور به نظر می‌آد. صبر کن تا فردا، حتما از این شهر خوشت خواهد آمد.«

به درون اطاق می‌رویم. بهروز چمدانش را جلوی کمد لباس می‌گذارد و درش را باز می‌کند و مقداری پسته و گز و سوغات دیگری از ایران و چند تا کتاب برای من، که قبلا بهش سفارش آنها را کرده بودم و لباس‌های خودش را از چمدان بر می‌دارد و چمدان را دوباره بسته و آن را گوشه‌ی اطاق می‌گذارد.

تا سحر با هم حرف می‌زنیم. حدود ساعت چهار صبح می‌گویم: «بهروز من خسته ام. باید بخوابم.«

تو بخواب روی تخت، من می‌خوابم روی زمین.

بهروز قبول نمی‌کند.

می‌گویم: «حالا وقت جر و بحث نیست. یک شب تو بخواب روی تخت، من می‌خوابم روی زمین، بعد شب بعد عوض می‌کنیم. و من می‌خوابم روی تخت. ضمنا من شب های پنجشنبه و جمعه و شنبه و یکشنبه هم سرکارم و این شب ها را تو می‌توانی روی تخت بخوابی. این شب هائی که من کار می‌کنم، ساعت شش و نیم صبح بر‌می‌گردم خانه.

پتوئی روی زمین پهن می‌کنم و ملافه و بالشت را بر‌می‌دارم و دراز می‌کشم. حسابی خسته‌ام. امروز نزدیک به 1000 کیلومتر رانندگی کردم . به بهروز شب به خیر گفته و رویم را با پتو می‌پوشانم.

روز بعد حدود ظهر از خواب بیدار می شویم. صبحهانه‌ای خورده و به بهروز پیشنهاد می‌کنم که به شهر برویم. من باید ماشین صاحب کارم را پس بدم و خرید کنم.

اول ماشین را پس می‌دهم. بهروز را هم به صاحب کارم معرفی می‌کنم. بعد از چند دقیقه از کیوسک خارج  شده و با اتوبوس به شهر می‌رویم. خرید می‌کنیم.

بهروز می‌گوید:« کاش خرید را بعدا می‌کردیم و می‌توانستیم کمی در شهر بگردیم!؟«

می‌گویم:« برویم خانه، وسایل را بگذاریم و دوباره برگردیم.«

- «حالشو داری«

- «آره«

  دوباره برمی‌گردیم شهر. در خیابانهای مرکز شهر راه می‌رویم. مغازه‌ها و بوتیک‌ها را به بهروز نشان می‌دهم.

بعد از چند ساعت دوباره برمی‌گردیم خانه.

از بهروز می‌پرسم:« قصد داری اینجا چکار کنی؟«

می‌گوید: «هنوز نمی‌دانم.«

- «خوب هنوز فرصت داری که فکر کنی. فکر نکنی می‌خوام از اینجا فراریت بدم، ولی این صاحبخانه‌های آلمانی وقتی یک خونه یا اطاق را به کسی اجاره می‌دهند، اگر کس دیگری در این اطاق با مستاجرزندگی کند، ناراحت می‌شوند. یا مشکوک می شوند.

سه روز از آمدن بهروز می‌گذرد. در این مدت با چند تن از دوستانم آشنا شده است. به آنها هم سفارش کرده‌ام که موقعی که من کار می‌کنم، بهروز را تنها نگذارند.

از پنجشنبه تا یکشنبه را کار کردم. شب‌ها ساعت 9 از خانه می‌روم بیرون، تا بروم سر‌کار حدود 45 دقیقه طول می‌کشد. بعد کیوسک و صندوق آن را تحویل می‌گیرم و تا صبح کار می‌کنم. حدد ساعت شش و نیم صبح بر‌می‌گردم خونه. معمولا بهروز این ساعت صبح در رختخواب دراز کشیده و خواب است. من هم پتویم را پهن می‌کنم و می‌خوابم. حدود ساعت 1 یا 2 بعد ازظهر از خواب بیدار می‌شویم. صبحهانه‌ای درست می‌کنیم و می‌خوریم. گاهی با هم به شهر یا پارک یا نزد دوستان می‌رویم. بهروز روز به روز با افرا د بیشتری آشنا می‌شود و با همه صحبت می‌کند، می‌پرسد. در جستجوی راهی است تا مشکل اقامت و کار و این مسائل را حل کند. گاهی از بچه‌های ایرانی سراغ اطاق خالی را می‌گیرد که اجاره کند.

حمید، یکی از ایرانی‌های مقیم این شهر می‌گوید:« بهترین راه این است، که تو در کلاس زبان دانشگاه ثبت‌نام  کنی. هم این کلاس ها مجانی است و هم اگر در کلاس‌های زبان دانشگاه ثبت‌نام کنی، می‌توانی به عنوان دانشجو در خوابگاه دانشجویان اطاقی کرایه کنی. کرایه این اطاق هم بسیار ناچیز و ارزان است.«

  این فکر حمید، بهروز را خوشحال می‌کند. از روز بعد به فکر رفتن به دانشگاه است تا در کلاس زبان ثبت‌نام کند و اطاق بگیرد.

بعد از یک هفته کار ثبت نام بهروز در کلاس زبان هم انجام شده و ورقه‌ای به او داده‌اند که وی مجاز است در خوابگاه دانشجویان اقامت کند.  ضمنا با این ورقه هم می‌تواند ویزا و اقامتش را تمدید کند .

بهروزبسیار خوشحال است. با دمش گردو می‌شکند. امروز از من سراغ فری را می‌گرفت. گفتم:«من نمی‌دانم کجا زندگی می‌کند. گاهی در شهر یا در دانشگاه او را می‌بینم«

یک ماه از آمدن بهروز گذشته است.

دیروز به من ‌گفت: «بیا با من بریم اداره بیمه. من باید بیمه درمانی بشوم. هم  دانشگاه از من این ورقه را خواسته است، که تا شروع کلاس زبان از اول ماه دیگه، باید این ورقه را از اداره بیمه بگیرم و هم خودم باید بروم پیش دکتر. چند روز است احساس می‌کنم، حالم زیاد خوب نیست.«

قبول می‌کنم و قول می‌دهم که پس‌فردا (دوشنبه) با هم به اداره بیمه برویم.

بهروز گاهی اوقات آدم عجیبی می‌شود. عوض می شود. طرز حرف زدنش، افکارش، رفتارش، شوخی‌هاش، نگاه‌هاش، همه چیزش عوض می‌ ‌شود. علت آن برای من هنوز معلوم نیست. ولی چیزی بهش نمی‌گویم و قصد دارم کمی بیشتر او را تحت مراقبت قرار دهم، تا شاید به علت آن پی ببرم.


[1] Konar

 قبول می‌کند .

 

 ۱

داستانی کوتاه از: شاپور چهارده‌چریک 


ادامه دارد  

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢۱
تگ ها :

تاریخ ادبیات کودکان و نوجوانان آلمان - ۳

۳

 بدین ترتیب اصول دین، سرودهای مذهبی و متونی از انجیل چهارچوب آموزش مذهبی لوتر را پایه ریزی می کردند. بعدها نیز اصول اولیه نگارش و حساب ساده سرانگشتی به این اصول افزوده شدند. این مطالب اصول اولیه ادبیات کودکان و نوجوانان را در دوره‌ی اصلاحات لوتری پایه‌ریزی کردند. لوتر ولی معتقد بود که تعلیم و تربیت، وظیفه دیگری نیز دارد: تعلیم و تربیت باید تک تک افراد را وادارد تا وظیفه شناسی شغلی و طبقاتی خود را حفظ کرده و از آن پاسداری کند. یعنی تک تک افراد موظفند تا در خانواده و اجتماع در مسائل زناشوئی و غیره وظیفه‌ی خود را انجام دهند.  تعلیم و تربیت باید کودکان آینده را با وظایف طبقاتی خود آشنا کند. کودکان باید در رابطه با طبقه خود آمادگی کسب کنند و طبقه‌ی خویش را حفظ کنند. طبقه را با آغوش باز پذیرا شوند و از آن محافظت کنند.

نه تنها متون مذهبی و اصول دین مسیحیت، بلکه درام های آموزشی نیز نمونه‌هائی برای محافظت از طبقه آماده و حاضر دارند: "حوا"، نمونه‌ی کامل یک بانوی خانه‌دار است و "توبیاس"، نمونه‌ی کامل یک مرد مذهبی مسیحی. "اسحق" هم که از پدرش پیروی کرد، نمونه‌ی کامل حرف‌شنوئی و فرمانبرداری است.  این ادبیات کودکان و نوجوانان "پروتستانتیستی" سه علامت مشخصه دارد:

اول اینکه، از توجه به وضع آموزشی عمومی ، که همانا آموزش مذهبی مردم بوده، کتبی بوجود آمد که ،غالبا مذهبی بودند، و مردم غالبا بی‌سواد. در میان این مردم بی‌سواد کودکانی نیز بودند که گروه دیگری را نشکیل می‌دادند. یک گروه در میان گروه های دیگر.  دوم اینکه، استفاده از ادبیات در چهارچوب خانه اتفاق می‌افتد که امری است جدید و تا مدتها نیز همچنان جدید باقی خواهد ماند. پدر یا ولی یا بزرگ خانواده وظیفه‌ی خواندن و تفسیر ادبیات را عهده‌دار می‌شود. یعنی ادبیات دوره‌ی اصلاحات، برای این خلق نشده‌اند، که کودکان و نوجوانان خود به خواندن بپردازند، بلکه باید کسی برای آنها بخواند.

سوم اینکه، باید این متون طوطی وار حفظ و از بر شوند و تکرار گردند . از برکردن و حفظ کردن متون به عقیدة‌ی آنها به کودکان و نوجوانان و حتی بزرگسالانی که بیسواد هستند و خود نمی توانند از روی کتاب بخوانند، باید این امکان را بدهد، تا پایه‌ی اصول دینی خود را تقویت کنند. از منظر تاریخی نیز این نکته نقش مهمی را ایفا می‌کرد، زیرا که اصول و قواعد رفورماتوریستی لوتر باید از طریق تکرار و شفاهی در ذهن و مغز مردم رسوخ می‌کرد، و مردم یا طرفداران لوتر را برای نبرد و مبارزه با کلیسای قدیم (کاتولیکی رم) آماده می‌کرد. تکرار کردن متون و از برکردن آنها بوسیله‌ی تکرار کردن نیز هدفی مشابه داشت. زیرا که مطلبی که یک بار از بر شده باشد و مرتب تکرار گردد ، بهتر در مغز انسان جای می‌گیرد و بیرون راندن آن مشکل خواهد بود. از طرف دیگر، تکیه بر موضوعات رفورماسیون از راه تکرار کردن و از بر کردن متون مذهبی امکان پذیرتر می گردید.  عمومی شدن نهضت لوتری، تشکیل یک کادر مجرب رهبری را الزامی می‌کرد. بدون این کادر رهبری، نه امکان تضمین این ایدئولوژی جدید وجود داشت، و نه تضمین  قدرت رژیم جدید دنیوی. برای رسیدن به این هدف، باید نخست یک نظام آموزشی جدید طراحی و ساخته می‌شد. برای نیل به این هدف، اهداف آموزشی هومانیستی با اهداف مذهبی لوتر در هم آمیخته شدند . ایده آل‌های لوتردر راه تعلیم و تربیت، مشخص بودند. مهمترین نماینده‌ی این افراد، "فیلیپ ملانشتون"[1] بود، که گذشته از مذهبی بودنش، به سه زبان انجیلی (یونانی، لاتین و آلمانی- مترجم) صخبت می‌کرد، در علوم زمان خود تحصیل کرده بود و قدرت تشخیص داشت و فن بلاغت را خوب میإانست.

آگاهی و بینش ملانشتون نشان می‌داد که وی در علوم دیگری یعنی ریاضیات و تاریخ نیز دستی داشته است. این مسائل ، برای ادبیات کودکان و نوجوانان در این دوره، بدین معنی بود که عناصر لاتین دوباره قوی‌تر می‌شوند، و دوباره گروه ک.چکی بدین آموزش و تعلیم و تربیت دست پیدا خواهند کرد. یعنی همان گروه "الیته" ای که قبلا وجود داشت، دوباره پدیدار میگردد. "گئورگ رولنهاگن"[2] در مقدمه‌ی کتابی که در سال 1576 نوشته و یکی از درام‌های آموزشی بوده  و "توبیاس[3]" نام داشته ، یادآور می‌گردد که: «این نوع ادبیات برای جوانانی نوشته می‌شود که  هسته مرکزی افرادی را تشکیل می‌دهند که برای تحصیلات عالیه انتخاب شده‌اند و در همه‌ی ادارات جای کارمندان کنونی را خواهند گرفت.«  مرکز ثقل این نوع ادبیات، دوباره از ادبیات مذهبی به فن بلاغت کشیده شد، ولی سعی می‌شد تا آموزش عمومی را با عناصر مذهبی در‌هم آمیزند و علوم طبیعی  و ریاضی را نیز مد نظر داشته باشند. این سعی و کوشش‌ها حتی در اواخر قرن 16 میلادی که عناصر لاتین در ادبیات کودکان و جوانان نیز رو به کاهش گذاشت و زبان آلمانی رفته رفته جای زبان لاتین را گرفت،  همچنان به قوت خود باقی ماندند. در این دوره کتابها نخست به صورت ترجمه از زبان لاتین انتشار یافتند و به شدت نیز کتبی به زبان آلمانی منتشر شدند.  "شورای مذهبی 1563"[4] ، که برای خاتمه دادن به اختلافات کاتولیک‌ها و پروتستانها در همین سال تشکیل شد، زیربنا و شرایط را برای پاره‌ای تغییرات و تحولات در مذاهب کاتولیک و پروتستان و نیز راه را برای تولید ادبیات کودکان و نوجوانان کاتولیک  هموار کرد.  علی الخصوص تصمیماتی که برای آموزش و تعلیم و تربیت روحانیون گرفته شد، و نیز تصمیمی که برای ایجاد یک سمینار مخصوص پسران گرفته شد، و نیز اصول شورای مذهبی، برای بوجود آمدن ادبیات کودکان و نوجوانان کاتولیک، از اهمیت خاصی برخوردار بودند.  پرچمدار این نهضت، انجمنی بود به نام "انجمن عیسی"[5] که با رفورماسیون و نهضت "مارتین لوتر" ضدیت و مخالفت داشت و خود در صدد ایجاد یک نظام آموزشی جدید بود.  این انجمن به سرعت رو به رشد نهاد و در سال 1599 میلادی در تصمیماتی که به نام "شرایط تحصیل" منتشر کرد، کلا به انجمنی پروتستان به نام"مکتب علمای پروتستان"[6]  شباهت زیادی داشت و همانند "ملانشتون"(که بالاتر اشاراتی به وی کردیم – مترجم)  این گروه هم هومانیسم را پذیرا شدند.   هدف آنها تعلیم و تربیتی بود که انسانی باهوش و مطمئن و هدفمندی تربیت کنند که قانع بوده و نهایتا به اصول مسیحیت معتقد باشد. مسیحی‌ای که همواره خود را تعلیم میدهد و تربیت می‌کند و تمام هم و غم خود را در اختیار کلیسا و مردان کلیسا قرار می‌دهد. تنبیه درونی، افتادگی، شنوائی ، آموزش خواسته‌ها، خودسازی، و به رسمیت شناختن مقامات کلیسا و پیروی از آنها از اصولی هستند که در ادبیات جدید کودکان و نوجوانان داخل شده است. این ادبیات نیز غالبا و اکثرا به زبان لاتین است، و دربرگیرنده‌ی متون مذهبی و فن بلاغت برای آموزش نوباوگان و جوانان. مهمترین آثار این "عیسویان" در زمینه‌ی درام‌های آموزشی بود.  از میان هزاران نسخه‌ای که این نویسندگان "عیسوی" نوشتند، فقط تعداد اندکی به زیور چاپ آراسته شدند، و از میان این گروه کوچک نیز به ندرت نام و نشان نویسنده‌ای در منابع ذکر شده است. این هر دو خود نشاندهنده‌ی آن است، که فعالیت ادبی در این دوره با فعالیت مذهبی و طریقتی در معابد رابطه‌ی تنگاتنگی داشته و درخدمت آن بوده است و تنها هدف آنان، تقویت "دین راستین" و گسترش آن بوده است.

در سال 1545 ، پاپ پل سوم، رهبر کاتولیک‌های جهان سومین شورای کاتولیک‌ها را در شهر "ترینت"[7] گشوده و کلیسا را به کلیسای "شهادت" تبدیل کرد. این روند و نیز روند "مذهب"ی کرئن کلیسا، نهایتا باعث شد تا کلیسا  دچار تغییرات بنیادین گردد و ناقوس قرون وسطا برای خاتمه به صدا درآید.  دو سال قبل از آن، یعنی در سال 1543 "کوپرنیکوس"[8] شش کتاب خود را در نجوم و در باره‌ی گردش اجسام سماوی منتشر کرده بود. با این نظریه‌‌ی "کوپرنیکوس" نظریه‌ی غالب در کلیسای مسیحی که زمین را مرکز عالم می‌دانست و گردش اجسام را به دور زمین تز اصلی و محوری خود، که از دگماتیسم و پیش‌داوری مردان کلیسا در این مورد حکایت دارد، لرزشی بر پایه‌های این نظریه‌ی مذهبی افتاد. اکتشافات جدید و انقلابی در علم فیزیک، در طب، کشف ستاره‌های جدید و قاره ‌های جدید، توسعه و تکمیل شیوه های جدید محاسبه، توسعه و اختراعات جدید در اپتیک (دوربین) و در مکانیک (ساعت جیبی، ماشین تراش) ، تقویم جدید (گرگوریانی در سال 1582 میلادی) ، همه و همه، مسیری را نشان می‌دهند که علوم جدید از نیمه‌ی دوم قرن 16 میلادی طی می‌کنند.  موفقیت‌های اقتصادی شاید اهمیت کمتری داشته باشند، ولی نمی‌توان آنها را نادیده گرفت: قهوه و سیب زمینی وارد اروپا می‌ شوند. افتاح اولین بانک (جیرو بانک) حساب سپرده در ونیز، کشف و استخراج ذغال سنگ در ناحیه‌ی رور در آلمان.  این اختراعات و ابداعات حتی قبل از جنگهای سی ساله (1618 تا 1648) باعث شدند تا جامعه مسیر دیگری را طی کند، ولی در مدارس و مکاتب اثری از خود باقی نگذاشتند. فن بلاغت به حد و مرز نهائی خود رسیده و خشک و بی معنی شده بود و از واقعیت‌های اجتماعی و فرهنگی و سیاسی فاصله گرفته بود.  آموزش در مدارس نیز به همین منوال با متون قدیمی تدریس می کرد و نظریاتی را اشاعه میداد که از دوران آنتیک (عتیق) عاریه گرفته بود و منابعی که این آثار از آنها نشئت می‌گرفتند خود بی‌معنی شده بودند و برای توضیح جهان و مسائل و مشکلات آن، خود به تب و تاب افتاده بودند و راهی نداشتند.  در این میان انتقادات مربیان و کاردانان در امر تعلیم و تربیت فزونی گرفت. قبل از همه نیز "ولفگانگ راتکه"[9] و "یوحان آموس کومنیوس"[10] . این دو انتقاد می‌کردند که فرزندان ما از تعلیم و تربیت واقعی بی بهره‌اند. کودکان ما فقط با حرف زیاد پر می‌شوند، و از عمل خبری نیست. بخصوص "یوحان آموس کومنیوس" خواستار آن بود که بین اصول لازم و موارد غیرضروری در تعلیم و تربیت باید فرق گذاشت و کودکان را با "شناخت و بینش" اجسام آشنا کرد. یعنی معانی مستقیم اجسام و اشیا را به کودکان آموخت. وی معتقد بود که فقط از این طریق می‌توان "واژه" ها را برای کودکان توضیح داد. وی به این نظریه معتقد بود، زیرا که می‌گفت: از آموختن همه "واژه" ها تشخیص کامل ممکن می‌گردد، و جهانی را که خداوند آفریده برای بشر توضیح می‌دهد. زیرا که هر چیزی را مکانی است، لایتغیر ، و از این راستا عمل صریح و درست ممکن می‌گردد. آموزش میبایستی طبق نظریه "کومنیوس" از موارد ساده شروع شده و ه ندریج سخت‌تر و مسکل‌تر گردد.   از موارد آشنا شروع شده و به موارد ناآشنا خاتمه یابد.  همه‌ی موارد باید نخست در زبان مادری تدریس گردند . زبانهای بیگانه باید طوری آموخته شوند، که بتوان به این زبانها صحبت کرد، یعنی از روی متون و نه آنطور که تا آنزمان مرسوم بود، اول از دستور زبان بیگانه شروع شود.  حفظ کردن و ازبرخواندن از برنامه آموزشی خارج شد، زیرا که عقل را فلج می کند. آموزش باید به صورت بازی و تفریحی انجام گیرد.  باوجودیکه اینگونه آموزش، نتوانست پایه‌های آموزش بلاغتی را تکان دهد، ولی باوجود این توانست بر ادبیات کودکان و جوانان در نیمه‌ی دوم قرن 17 تاثیرات بسزائی برجای گذارد. چهار فاکتور را میتوان در این رابطه نام برد:

اول اینکه عنصر لاتین در این دوره و دوران آتی به تدریج اهمیت خود را از دست می‌دهد و فقط در مدارس و مکاتب به عنوان زبان علمی کمابیش به زندگی خود ادامه می‌دهد، در حالی که اینک اغلب کتبی که برای کودکان و نوجوانان نوشته‌ می‌شود، به زبان آلمانی نگاشته می شوند. دوم اینکه، با گسترش رشته‌هائی از قبیل تاریخ، جغرافیا، علوم طبیعی، تکنیک و غیره بنای علمی به نام علم الاشیا نهاده می‌شود. سوم اینکه، در این دوره برای اولین بار سعی و کوشش می‌شود تا مفاد درسی را با سن و سال کودکان و گنجایش فراگیری کودک هماهنگ کنند و مفاد درسی را رده‌بندی کرده و در مدارس از آسان شروع کرده و ر فته رفته به مفاد سخت‌تر برسند و آموزش را با تفریح و بازی برای کودکان ادغام کنند. چهارم اینکه، اهمیت تعلیم و تربیت رئال اینک منعکس می‌شود. آموزش اشیا به وسیله زبان و نیز بوسیله تصاویر اهمیت ویژه‌ای می‌یابد.

    


[1] Philipp Melanchton

[2] Georg Rollenhagen

[3] Tobias

[4] Tridentinischer Konzil

[5] Gesellschaft Jesu

[6] Protestantische Gelehrtenschule

[7] Trient

[8] Kopernikus

[9] Wolfgang Ratke

[10] Johann Amos Comenius

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢۱
تگ ها :

تاریخ ادبیات کودکان و نوجوانان آلمان - ۲

۲

قرون وسطا، انسان را قبل از هر چیز، عضوی از کلیسا می‌دید و عیسی مسیح را مالک انسان می‌دانست و در تعلیم و تربیت نیز قبل از هر چیز "نجات" کودک و انسان را می‌دید. "هومانیست‌ها" این نوع دید و برخورد با انسان را  تغییر دادند. هومانیست‌ها فرد را در مرکز تفکرات و توجهات خود قرار دادند. برای هومانیست‌ها، فرد فقط عضوی از یک نظام کامل ، یا قطعه‌ای از یک سیستم نبود، بلکه فرد خود برای خود نوعی سیستم کامل است، "جهان اصغر" یا "میکرو کوسموس". فردی که کفایت و استعداد آن را دارد که به جانب خرد ناب پیش رود.  هدف تعلیم و تربیت جدید نیز این بود که انسان را به جانب خرد پیش ببرد. انسان مفرد یا فرد را به جانب نوعی خودمختاری در تشخیص و عمل تشویق کند و پرورش دهد. هومانیست ها به این روش جدید اهمیت بسیار زیادی می‌دادند. بدینوسیله می‌بایستی که تمام خواص مثبتی که در درون هر کودکی وجود دارد، به شکوفائی و اوج خود برسد و بدینویسله کودک را به پیروی از آداب و معاشرت و خرد وادار نماید.

نقشه و برنامه‌ی نظام آموزشی جدید نیز این بود که ساختارزندگی شخصی و آزادی که از خرد پیروی می‌کند، تحریک شده و شکل گیرد. بلی این بود نقشه و برنامه‌ی نظام جدید آموزشی، که هومانیست‌ها چهار چیز را به این نظام پیوند می‌دادند و می گفتند که یک سخنور کامل باید این چهار عنصر را در خود داشته باشد: زندگی با آداب و معاشرت، دانائی ، سخنوری و شجاعت که باید این چهار عنصر را با هارمونی و هماهنگی در خود بپروراند.

 هومانیست‌ها اینک دیگر به دستور زبان یا گرامراهمیتی نمی‌دهند، بلکه هوش و حواس خود را متوجه فن بلاغت یا سخنوری کرده‌اند، "رتوریک"[1]. این لفظ که ریشه لاتین و یونانی دارد به معنای بلاغت یا سخنوری است و همین علم در درجه اول در میان علوم در نزد هومانیست‌ها قرار دارد.  فن بلاغت رفته رفته به پایگاهی برای علوم دیگر و تعلیم تربیت تبدیل شد.  به همین علت نیز تاریخ ادبیات کودکان و ادبیات کودکان به طور اعم تا اواخر قرن هجدهم میلادی به اصول و موازین علم رتوریک یا بلاغت پایبند بوده است. تثلیث کلاسیک، یعنی "قواعد، مثال و پیروی"[2]  نوعی فورمول استاندارد برای خلق آثار ادبی برای کودکان و نوجوانان بود.

آثار و فعالیت‌های هومانیست‌ها، که با مخالفت و مقابله‌ی شدید ادیبان اسکولاستیک  در دانشگاه‌ها و مراکز علمی و ادبی روبروشد، بالاخره در این نبرد پیروز شده و همین پیروزی نیز باعث گشت تا الفبا و شیوه‌ی سخنوری کودکان نیز دچار تغییروتحول گردد. این تغییروتحول با این مسئله در ارتباط بود، که هومانیست‌ها تعلیم و تربیت کودک را به حوایج و احتیاجات کودک ، مااند بازی کردن و ادا درآور و پیروی کردن و نمونه‌برداری کردن میدان داده و آن را از نکات مهم تعلیم و تربیت می‌شمردند و می‌خواستند که از این مسائل بهره‌برداری مثبت نمایند. نمونه‌ی این بهره‌برداری‌ها را می‌توان در افکار و آثار "اراسموس رتردامی"[3]  دید: «وی در بازی کودکان نوعی فعالیت را مشاهده می‌کرد، که طبق حوایج کودک انجام می‌پذیرد. به همین علت نیز توصیه می‌کند که کودکان نوعی فرم برای زندگی کردن نیاز دارند که با سن و سال آنها مناسب باشد ، مثلا توضیح دادن به کمک تصاویر یا آموختن در کلاس اول مدرسه و مکتب از طریق حروف الفبائی که از چوب ساخته شده‌اند و غیره، در امور فلسفی نیز، کمک گرفتن از امثال و حکم قصه ها، سرو و آواز، و بازی‌های خاص کودکانه. این نه چوب و ترکه  مربی است ، که خواست و میل کودک را می‌شکند، بلکه معلم و مربی باید با نرمی و عطوفت و مهربانی اعتماد کودک را به خود جلب کند.  "اراسموس" از معلمین و مربیان می‌خواهد که خود را کاملا در اختیار کودک قرار دهند.  استعداد و امکانات کودک را به خوبی تشخیص دهند و با این افکار مواد درسی و آموزشی را تعیین کند.  اگر مربی از این جهت حرکت کند، چگونگی عمل‌اش به خوبی معلوم و مشهود می‌گردد.

ادبیات کودکان و نوجوانان از لحاظ محتوا نیز دچار تغییرو تحول گردید. گرچه در قرون وسطا ،که زبان لاتین هنوز جائی از اعراب داشت، حکایات تمثیلی، دستور زبان یا کتاب تنبیه و تربیت کودکان دچار تغییراتی شده بود، یا اینکه در حاشیه‌ي کتب لاتین یادداشت‌هائی به زبان آلمانی نوشته می‌شدند، یا اینکه فهرستهائی از کتب لغت و فرهنگهای مختلف در تعلیم و آموزش مورد استفاده قرار می‌گرفتند، ولی این متون از بنیاد با بی‌مهری مواجهه گردیدند و فقط در علوم دینی و آموزش کلیسائی مورد استفاده بودند.  فقط با ظهور هومانیسم بود که آثار غیر‌مذعبی نیز در آموزش وارد شده و توانستند مورد استفاده قرار گیرند. یا آثاری از قبیل کتب "ترنتس"[4] ، یا "اوید"[5]  یا "ورجیل"[6] که به علت لاتین بودنشان و به علت دارابودن سبک خاصشان اینک مورد تقلید و رونویسی قرار‌می‌گرفتند. هومانیست‌ها هم زمان با این اقدامات، برای تمرین و ممارست کودکان در رشته‌هائی از قبیل فن بلاغت،و آمادگی کودکان در رشته هائی از قبیل زبان لاتین و درام خوانی و درام نویسی دست به ابتکار جالب دیگری نیز زدند، که تا اواخر قرن 17 میلادی از مهمترین و پرکیفیت‌ترین رشته‌های درسی بوده است: تنظیم و نشر ادبیات دوران عتیق و بعد ها نیز تدوین متونی در علوم طبیعی جغرافیا، تاریخ و منابع تاریخی، تنظیم متونی برای تدریس در مدارس، از قبیل نگارش، حساب، اندازخ‌گیری اجسام. مهمتر از همه نیز تنظیم و ثبت روابط و ضوابط اجتماعی در رفتارشناسی بود.  این همه مواد و مفاد و متون جدید در علوم مختلف و زبان و نرم های متفاوت نشان می‌دهد که هومانیست‌ها با آثار خود در زمینه های ادبی، فرهنگی، علمی و تعلیم و تربیتی، منافع طبقه‌ی جدید  بورژواهای شهرنشین را پیش رو داشتند. در صورتی‌که تعلیم و تربیت سنتی در قرون وسطای لاتین، و نگارش ادبیات کودکان و آموزش کودکان در وحله‌ی اول در خدمت کلیسا بوده و منظور و مقصودش از تعلیم و تربیت، همانا تعلیم و تربیت کشیشان و روحانیون در خدمت کلیسا بوده است.                           

تغییر دید و نظر هومانیست‌ها و معطوف کردن توجه آنها به مسائل و مشکلات در حال حاضر جامعه، با تغییر وتحولاتی در رابطه است که اختراع چاپ و تولید کتاب در اختیار آنها قرار داد. این اختراع در ثلث دوم قرن 16 میلادی به نتیجه دلخواه رسید. اختراع دستگاه چاپ خود نوعی انقلاب فرهنگی بود. اینک این امکان وجود داشت که کلمه‌ی نوشته شده، بی‌اندازه و به طور دلخواه تکثیر گردد، یا بصورت کتاب، یا اعلامیه، یا روزنامه یا به صور دیگر. و بدین ترتیب به صورت نوعی وسیله ارتباطی اجتماعی تبدیل گردد. این توسعه چاپی، طبعا اثراتی هم بر ادبیات کودکان و نوجوانان باقی گذاشت. حتی خود هومانیست‌ها نیز به تولید انبوه ادبیات کودکان و نوجوانان همت گماشتند. ولی این کتب نخست فقط به زبان آلمانی بودند و طبعا فقط کسانی می‌توانستند از این نوع ادبیات استفاده کنند، که به زبان لاتین آشنائی داشتند، یا در این رشته تحصیل می‌کردند. بدین ترتیب، ادبیاتی که هومانیست‌ها به زبان لاتین تولید کردند، ادبیاتی بود که فقط به گروه کوچک و خاصی تعلق داشت، که آن را "الیته"[7] می‌گفتند، این گروه شانس خود را در این دیده بود که تا حد ممکن دانش اندوزد تا بتواند در جامعه پیشرفت کند.

توسعه‌ی دیگری که ادبیات کودکان و نوجوانان با آن مواحهه شد، نهضت "مارتین لوتر" بود. "لوتر" خواستار آن بود، که افراد جامعه، همه از یک نظام آموزشی پایه‌ای بهره‌مند شوند. این نهضت خواسته های خود را در دوره‌ای شروع کرد، که به آن "دوره‌ی اصلاحات"[8] گویند.

خواسته‌های "لوتر" در رابطه با آموزش عمومی برای خلق، بر خلاف خواسته‌های هومانیست‌ها، غالبا رنگ و بوی مذهبی و مسیحی داشت. لوتر در این مرحله تنها بر روی خواسته‌های خود ایستاده است.

هومانیست‌ها بر این عقیده بودند که عنصر "پلیدی و زشتی" در درون هر انسانی و طبعا در درون کودکان را باید در برنامه‌ای تعلیمی و تر بیتی وارد نموده و آنرا بررسی کرد. ولی "لوتر" بر این عقیده بود که "پلیدی و زشتی" در نهاد و طبیعت انسان نهفته است. و بدین ترتیب تعلیم وتربیت انسان باید کلیة روابط و ضوابط خود را با طبیعت پلید  بشری قطع نماید و بدین ترتیب انسان باید تربیتی کاملا متضاد و مخالف با نهاد بشری را از سر گیرد. هدفی که چه کودکان و چه بزرگسالان باید از آن پیروی کنند، خواسته ومیل شخصی برای قبول مسیحیت است.  تمام فعالیت و خواسته‌های "لوتر" برای ایجاد نوعی آموزش پایه‌ای در سایه‌ی این هدف قرار داشت و در خدمت آن بود. هدف نهائی این نوع تعلیم و تربیت نیز آن بود که انسان را وادار به پیروی  فردی و قرائت فردی کتاب مقدس (انجیل) نماید. آموزش عمومی فقط در زبان مادری خلاصه شده و به آموزش متون مذهبی اکتفا می‌کند.   



[1] Rhetorik, von griechisch-lazeinisch Rhetor= Redner

[2] 1) praecepta, 2)exempla, 3) imitatio

[3] Erasmus von Rotterdam

[4] Terenz

[5] Ovid

[6] Vergil

[7] Elite

[8] Reformationszeit

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢۱
تگ ها :

تاریخ ادبیات کودکان و نوجوانان آلمان

تاریخ ادبیات کودکان و نوجوانان آلمان

این کتاب ترجمه‌ایست از:

Geschichte der deutschen

Kinder- und Jugendliteratur[1]

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

Shapur_14@yahoo.de

فصل اول: قرون وسطا و اوائل عهد جدید

"جفری شوالیه"، یکی از اشراف فرانسوی در نیمه دوم قرن چهاردهم، در یکی از کتابهایش به نام: "شوالیه‌ای در برج"[2] چنین می‌نویسد: "به این جهت, کار خوبی است که کودکان را در دوران جوانی‌شان به مدرسه بفرستیم/ تا کتاب سفیدپوستان را بخوانند/  و آموزش مذهبی دیده و خویشتن و جسم و جان خویش رانجات دهند."[3]

"جفری شوالیه" که به محافظه‌کار بودن معروف بوده و افکار و آمال ارتجاعی و پسمانده و عقب‌مانده داشته، در این باب (آموزش کودکان) نظر دیگری را ابراز می‌دارد. وی در پاره‌ای موارد  از شوالیه‌های زمان خود پیشی گرفته و معتقد بوده که آموزش و تحصیل را نباید فقط برای مردان بدانیم و دوشیزگان و زنان را از آن محروم کنیم و آموزش و تحصیل بانوان را به چشم "بی‌فایده" بنگریم. "جفری شوالیه"، که خود پدر سه دختر بود و آموزش آنها برایش اهمیت داشته، آموزش، حتی آموزش پایه‌ای یا مقدماتی بانوان را از مسائل مهم تلقی می‌کرد. او معتقد بود که بهتر است که بانوان باسواد شوند تا بتوانند کتاب مقدس را بخوانند و نجات یابند. با قرائت کتاب مقدس نمونه‌هائی که در این کتاب به عنوان مثال آورده می‌شوند، بهتر در اذهان آنها خواهد ماند و تبعیت از این موارد و مثال‌ها برای آنها نوعی خدمت بشمار می‌رود. "جفری شوالیه" برای دخترانش کتاب کوچکی نوشته بود، که در این کتاب ذکر کرده بود که آنها چگونه می‌توانند با شرف و افتخار زندگی کرده و به شهرت و مکنت رسیده و در امورخیریه شرکت کنند. نمونه‌هائی از اعمال نیک افرادی که دخترانش می‌توانستند از آنها پیروی کنند، یا نمونه‌هائی از بانوان نجیب، یا نمونه‌هائی از زنانی که می‌توانستند باعث گمراهی آنها شوند، به عنوان مثال نوشته شدند، تا دخترانش بیاموزند، که چگونه باید به اعمال نیک همت گماشت و از اعمال شر گریخت. این کتاب اول بار در سال 1493 در بازل (سوئیس) از طرف "مارکوارت فون اشتاین"[4] یکی از اشراف محلی "مومپل باخ"[5] به زبان آلمانی ترجمه گردید. "جفری شوالیه" می‌خواست که با نگارش این کتاب، نه تنها دخرانش را در سربه‌زیری و خداپرستی  تربیت کند، بلکه تعلیم و تربیتی را به دخترانش بیاموزد که مطابق با طبقه اجتماعی و جایگاه اجتماعی خود و خانواده‌اش باشد.  این نمونه و مثال به وضوح نشان می‌دهد، که نگارش ادبیات کودکان، "اختراعی" نیست که ما در دوران روشنگری یا عهد جدید ، یا در عهد "تعلیم و تربیت" به آن همت گماشته باشیم. ریشه‌های این نوع ادبیات را می‌توان تا قرون وسطا دنبال کرد.

گذشته از این، می‌توان از این نمونه آموخت که ادبیات کودکان در قرون وسطا غالبا دارای عناصر مذهبی بوده و بیشتر برای آموزش نوشته می‌شدند. "آموزه" های این کتب نیز بیشتر با مثال زدن و نمونه آوردن به نتیجه و هدف خود نائل می‌شد، (یعنی آموزش در بطن آموزه‌ای که باید از آن چیزی آموخت)، مانند مثال زدن، استفاده از داستان و قصه و تمثیل و حکم و ضرب‌المثل و غیره.

ما احتمالا امروزه کتابی مانند کتاب "شوالیه‌ای در برج" را برای خواندن به فرزندانمان توصیه نخواهیم کرد. نه فقط به علت آموزه‌های اخلاقی این نوع کتابها،که مثال‌های سرسری و سطحی را نمونه آورده‌اند، بلکه بیشتر به علت "تعلیم و تربیت تادیبی" است، که اینگونه کتابها مبلغ آن هستند: تنبیه‌های خوف‌ناک در جهنم، منتظرآنها (زنان) هستند، خصوصا اگر آنها به امیال و آمال جنسی (زنانه) خود گوش فرا دهند و به آنها عمل کنند.

"جفری شوالیه" برای اینکه به دخترانش نشان دهد، که این تنبیهات چگونه هستند، مثلا می‌نویسد که این عمل واقعا اتفاق افتاده و شیطان زنی را که به تمیز کردن اعتیاد داشته و دامن‌اش آتش گرفته بود و فریاد می‌کشیده است، کشان کشان به درون جهنم برده است، یا از زنی سخن به میان می‌اورد، که شیطان با سوزن داغی، گونه‌ها، ابروها و پیشانی‌اش را تا مغز استخوانش سوراخ کرده و سوزانده است، به این علت که این زن خود را آرایش می‌کرده است.  این نوع ادبیات کودکان، امروزه دیگر کاربردی ندارد و برای کودکان و نوجوانان مناسب نیست. به همان مقیاس نیز تصورات قرون وسطائی از "کودک" و "نوجوان" با تصورات مدرن ما از "کودک" و "نوجوان" مغایرت دارد. به همین دلیل نیز باید ریشه‌های این نوع ادبیات را - خاصه در دوران قبل- همیشه با پس‌زمینه تاریخی آن و در ارتباط با تعاریف "کودک"، "نوجوان" و "تعلیم و تربیت" بررسی کرد.

ما امروزه با تعاریف مشخصی که از واژه‌های "کودک" و "نوجوان" داریم، به ندرت می‌توانیم با ادبیات کودکان و نوجوانان در قرون و اعصار گذشته مصالحه نمائیم. این مورد را می توان اینگونه نشان داد، که در قرون و اعصار گذشته، حتی در اوائل عهد جدید، این "واژه"ها هنوز وجود نداشتند. این دو واژه (یعنی کودک و نوجوان) مترادف استفاده می‌شدند. در اواسط قرن 18 میلادی، به مرور شروع کردند که این دو مرحله‌ی زندگی را از هم تفکیک کنند و این واژه‌ها را دقیق‌تر تعریف کنند. در ادبیات این دوران موقعی که از "نوجوانان" سخن به میان می‌آید، می‌توان کودکان سه تا شش ساله را منظور کرد، ولی به همان قیاس می‌توان از بزرگسالان بیست ساله نیز حرف زد.

و هنگامیکه از "کودک" سخن می‌گویند، لاجرم این "کودک"، همان "کودک"ی نیست، که ما امروزه از او سخن می‌گوئیم.  گروهی از نویسندگان قدیم، "کودک" یا "بچه" را ، بچه‌های خدا می‌داند، که با غسل تعمید، مسیحی می شوند. یا "بچه ذهنی"، که منظور از این "بچه"، افرادی هستند که نمی‌توانند از حق خود دفاع کنند و به وکیل و سنگو نیاز دارند. هنگامی‌که یک کشیش از "بچه" هایش سخن می‌گفت، منظورش همه‌ی افرادی بودند که در ناحیة مذهبی تحت سرپرستی وی زندگی می‌کردند، که به این نوع بچه‌ها، "بچه‌های پاستور" یا "بچه‌های اعتراف‌کننده" می گفتند و نهایتا هنگامی‌که یک استادکار از بچه‌هایش حرف می ِزد، منظورش هم بچه‌های تنی خودش بود و هم کارگران و پادوهایش. همانگونه که مشاهده می‌کنیم، تعاریف خیلی از هم فاصله دارند و هنگامی‌که ما در این کتاب از "کودک" و "نوجوان" صحبت می‌کنیم، منظورمان مرحله‌ای از زندگی انسان است، که با دوران بزرگسالی مغایرت دارد، گرچه از لحاظ سنی حد و مرزی برای آن تعیین نکرده‌ایم. این مسئله، که در این قرون، دوران "کودکی" و "نوجوانی" در هم ادغام شده بودند، نشان می‌دهد، که تا اوائل عهد جدید دوران "کودکی" و "نوجوانی" به عنوان دوران مستقلی وجود خارجی نداشتند و به عنوان دوران "آمادگی" برای زندگی بزرگسالی تعریف می‌شدند. به همین علت نیز "ادبیات کودکان و نوجوانان" این دوره فقط مدل‌هائی از "نقش پذیری و اجرای آن" در خانواده و جامعه را نشان ‌می‌دهند، ولی با "نقش‌پذیری کودکان و نوجوانان در سنی معین برای تجربه‌ای معین در جامعه" اصلا کاری ندارد و به آن اشاره‌ای هم نمی‌کند. اگر هم در رابطه با "کودکان و نوجوانان"  و نقش آنها در جامعه اشاره‌ای شده است، به وظیفه آنها در دوران کودکی نه به عنوان مرحله‌ای از زندگی مستقل اشاره شده، بلکه به روابط فامیلی آنها اشاره می‌شود. این مسئله به وضوح در مورد اخطارها و گوشزدها و مثالهائی که برای پیروی کودکان از فرامین ده‌گانه به خصوص در ارتباط با اجرای فرمان چهارم ، وجود دارد، مشاهده می‌شود. 

"مریان"[6]  در حاشیه‌ی کتاب "تابولا سه‌به‌تیس"[7]   کودکان را در مرحله‌ای که می توان آن را "مرحله‌ی گذار" نام گذاشت، نشان می‌دهد. مرحله‌ي گذر، میان زمین – زمینی که از آن آمده‌اند- و زندگی‌ای که باید به آنجا بروند و بر روی آن نیز برچسبی با این حروف چسبانده‌اند: "ورود به زندگی"[8] . این مثال نیز به خوبی نشان می‌دهد، که در قرون و اعصار گذشته، به زندگی "کودکان و نوجوانان" به عنوان نوعی زندگی مستقل اهمیت نمی‌داده‌اند، بلکه این زندگی را نوعی "آمادگی" برای زندگی بعدی و بزرگسالی می‌دانسته‌اند. این نوع زندگی در آن دوران، حق موجودیت مستقل نداشته است. "کودک" در آن دوران، به عنوان یک موجود مستقل یا یک انسان مستقل دیده نمی‌شده است، مانند دیدی که ما امروزه به کودکان داریم. کودک را همیشه در مقایسه با بزرگسالان تعریف می‌کردند و او را موجودی می‌دانستند که هنوز "بزرگ" نشده است. با بزرگ شدن کودک، نیز حق موجودیت‌اش در جرگه‌ی انسان‌های بزرگ و مستقل افزایش می‌یافت و در دوران کودکی آماده‌ی ورود به این طبقشه یا قشر می‌شد.     

روند ادبیات قدیمی کودکان و نوجوانان

کتبی که برای کودکان و نوجوانان نوشته شده بودند، حتی در زبان قدیمی آلمانی به وفور یافت می‌شوند. این آثار در وحله‌ی اول حاشیه‌نویسی به زبان آلمانی بر کتب لاتین را شامل می‌شود، که در همان زمانها این حواشی‌ها را جمع‌آوری کرده و در فرهنگ‌لغاتی تدوین کردند و در مدارس و مکاتب مذهبی، که غالبا وابسته به کلیسا یا معبدی بودند، در امر آموزش و تحصیل از آنها استفاده کردند. در قرون اولیه‌ي وسطا، نیز کتبی که مختص کودکان و نوجوانان باشد، نادر است. دلیل آن نیز این است، که تربیت در آن عهد، به معنای تعلیم یا آموزش عمومی و مقدماتی و پایه‌ای محسوب نمی‌شده است. بلکه وارد نمودن کودکان و نوجوانان به یک زندگی خاص یا فرم خاصی از زندگی را مد نظر داشته است. 

مربی  وظیفه نداشته است که دانش و بینش خود را به کودکان و نوجوانان انتقال دهد، بلکه بیشتر از او خواسته می‌شده است، که خود شخصا نمونه و الگو‌ای برای کودکان باشد و زندگی واقعی خویش را سرمشق زندگی آینده‌ی کودکان و نوجوانان قرار دهد. زیرا که وی مسئول جسم و جان کودکانی بوده، که به وی سپرده می‌شدند.  شیوه‌ی انتقال دانش و جذب دانش نیز دو روش داشته است: یکی درس[9] بوده، که غالبا از خواندن و قرائت متون مذهبی و آموزشی پیروی می‌کرده است. دیگری محاوره‌ای[10] بیش نبوده است. هر دوی این روش‌ها نیز به صورت شفاهی بوده است، زیرا که به کتابت آن نیازی احساس نمی‌شده است.  در دوره‌ی رنسانس  کارولینگری [11] ، که نظام "هفت هنر آزاد"[12] در نظام آموزشی راه یافته و پایه‌ای برای آموزش شد ، که خود به دو دسته تقسیم  می‌گردید:

 دسته اول را  "تری ویوم" [13] (یا رشته های سه گانه) می‌نامیدند، که عبارت بودند از: دستور زبان (گرامر)[14] ، که به مهمترین رشته‌ی تحصیلی تبدیل شده بود، و نیز "دیالکتیک"، که منطقی فکر کردن را تبلیغ می‌کرد، و نیز فن بیان (بلاغت).

دسته دوم، که آن را "کوادری ویوم"[15] (رشته های چهارگانه) می‌نامیدند، که عبارت بودند از:  "آریتمتیک"[16] یا ............  ، "گئومتری"[17] .....، موسیقی و نجوم.

 با دخول این روش در نظام آموزشی جدید، که در دوره‌ی رنسانس انجام گرفت؛ انقلابی نیز در کمیت و کیفیت کتب آموزش برای مدارس و بویژه برای دانش‌اموزان روی داد، که هم شامل کتب لاتین می شد و هم کتب دوزبانه لاتین-آلمانی. در این دوره کتب آموزشی که قبلا شامل  حواشی و حاشیه‌نویسی بودند، گذشته و وارد مرحلة‌ی تولید کتب کودکان و نوجوانان و شاگردان مدارس و مکاتب شد، که اکثر آنها در رشته‌های چهار‌گانه نوشته شده بودند. در این اصلاحات آموزشی "کلمه" یا "حرف و سخن" هنوز قدرت خود را از دست نداده است و گرچه کتابت پیشرفت کرده، ولی امور شفاهی هنوز کمافی‌السابق دارای اعتبار می‌باشند و غالب رشته‌های تحصیلی هنوز به صورت مصاحبه یا مکالمه‌ی شفاهی انجام می‌گیرند. حتی کتب و ادبیات لاتین مدارس، که این یک بیشتر تحت سلطه‌ی "اسکولاستیک"[18] بوده و بعدها نیزادیبان و منشیان آنها به نگارش همین مکالمات شفاهی همت گماشتند.  ادبیات کودکان به زبان آلمانی، گرچه در مقام مقایسه با کتب و ادبیات لاتین، هنوز گروه کوچکی بوده، مقارن سال 1200 میلادی ،در دوره پادشاهان اشتاوف‌ها[19]( به جدول سلسله‌ها و پادشاهان آلمان مراجعه کنید- مترجم) پا به عرصه وجود می‌نهد. در دوره‌ی "اشتاوفها" از قدرت و گسترش زبان لاتین،به عنوان زبان علمی و عقلی کاسته می شود و یک نوع ادبیات خاص بوجود می‌اید، که بیشتر با عتاصر پهالوانی و گلادیاتوری و نیز در رابطه با دربار اشتاوفها  بوجود می‌اید، که می‌توان آن را ادبیات طبقه‌ی خاصی نامید.   این نوع ادبیات از اواخر دوران "سالیر‌ها"[20] (سلسله‌ای که قبل از اشتاوفها در آلمان حکومت می‌کرد- مترجم)، در پستوها و پسزمینه‌های آن قابل مشاهده بود. در این دوره کارمندان و جنگجویان سواره نطام (کارکنانی که آزاد یا آزاده نبودند) با بقایای اشراف کهن درهم آمیختند و قشر جدیدی را ساختند که از لحاظ منزلت، ازاشراف کهن پائین‌ترو نازل‌تر بودند. بدین ترتیب در جوار اشراف و خوانین، قشر دیگری نیز بوجود آمد که به آنها "ریتر"[21]( و این واژه خود از لفظ "رایتر"[22]  یعنی "سوارکار" اخذ شده است – مترجم). اینک دیگر "تولد" تعیین کننده اشرافیت نبود. بلکه "اشراف" می‌توانستند "اشرافیت" را بیاموزند. ایده‌‌ال‌های "ریتر"ها ، یعنی پهلوانان و سوارکارن و گلادیاتورها، امور و آموزه‌های اشرافی، رفتار درباری، استاندارهایی بودند که نشان‌دهنده‌ی طبقه و مقام اجتماعی بودند واینک نوعی خدمت به "بانوان" نیز به آن اضافه می‌شود، که همه‌ی این امور دیگر در انحصار طبقة‌ی اشراف کلاسیک نیست، بلکه می‌توان آن را کسب کرد یا خرید. یا بوسیله‌ی زحمات شخصی و فردی، بوسیله‌ی تمرین و ممارست. این "قشر" جدید اینگونه فکر می‌کرد.  این افکار طبیعتا در آثار آموزشی نیز رسوخ کرده و نوباوگان و جوانان را تحت تاثیر خود قرار می‌دهد و غالبا به روش نصیحت کردن عمل می‌کند. چون هنوز هم پند و اندرز و اخطار به زبان شفاهی غمل می‌کند و یکی از بزرگترین ارکان تعلیم و تربیت است.  جملات قصاری از قبیل:

«به نصیحت دانایان گوش کن!« بالای هر سردری نانوشته قابل خواندن است.

این گونه نصایح نیز به سخن ها و گفته‌های پدران کلیسا و خصوصا شخص "توماس فون آکوین" [23]  برمی‌گردد که معتقد بودند: «هر انسانی این استعداد و امکان را به طور طبیعی در خود دارد که بیاموزد و دانش و بینش  اندوزد. این وظیفه‌ی مربی اوست، که این استعداد را در دانش آموز بیدار کند و بوسیله‌ی نصایح درست دانش‌آموز را به راه راست هدایت کند.«

        پی‌نویس‌ها:


[1] Geschichte der deutschen Kinder- und Jugendliteratur, Hrsg: Reiner Wild, J.B. Metzler-Verlag, 1990

[2] Geoffroy Chevalier de Latour:  Der Ritter vom Turm

[3] Deshalb so ist es gar ein gut ding/ das man Kynder jn jrer jugent zur schule tuge/ die bücher der wyßen zu lernen/ vnnd jrs heilen zu sehen vnd zu liebe, so meinte in der zweiten Hälfte des 14. Jahrhunderts der französische Adelige Geoffroy Chevalier de Latour (Der Ritter vom Turm).

[4]  Marquart vom Stein

[5] Mömpelbacher Landvogt

[6] Merian

[7] Tabula Cebetis

[8] Introitus ad vitam , Eintritt zum Leben. 

[9] Lectio

[10] Confabulation, Gespräch

[11]Karolingischen Renaissance  (برای آگاهی از دوره های ادبی در ادبیات آلمان و نیز دوره های سیاسی  به جدول پادشاهان آلمان که در آخر این فصل آمده، مراجعه کنید- این جدول از کتاب: تاریخ ادبیات آلمان، نوشته   وولف ووخرفنیگ است که نگارنده به فارسی ترجمه کرده‌ام.)

[12] Sieben freie Künste

[13] Trivium

[14] Grammatik

[15] Quadrivium

[16] Aritmethik

[17] Geometrie

[18] Scholastik

[19] Stauferzeit

[20] Salierzeit

[21] Ritter

[22] Reiter

[23] Thomas von Aquin

 ادامه دارد ...

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٠
تگ ها :

گفتم: مگر ورزشکاران نمی‌میرند؟

گفتم: مگر ورزشکاران نمی‌میرند؟

گفت: چرا! ورزشکاران هم می‌میرند، ولی سالم‌تر می‌میرند!

داستانی  کوتاه از: شاپور چهارده‌چریک

Shapur_14@yahoo.de

حالم هیچ خوب نیست. از صبح تا حالا که ساعت چهار بعدازظهره، همینطور با خودم کلنجار می رم، که برم پیش دکتر یا نه. یبوست عجیبی دارم، که نپرس. یک هفته است که بوی خلا به دماغم نخورده. چند روز پیش که رفته بودم  پیش دکتر، چند تا کپسول برای زخم معدم نوشت و چند شیاف هم برای یبوستم.

بالاخره خودم را قانع کردم، که اول کپسول‌هامو بخورم، بعد هم از شیافی که چند روز پیش از داروخانه گرفته بودم، و روزانه از آنها استفاده می کردم،کمک بگیرم  و یک ساعت دیگه صبر کنم. اگر این اقدامات نتیجه ای ندادن، قبل از ساعت شش بعدازظهر، یعنی قبل از اینکه دکترها مطبشان را تعطیل کنند، برم پیش دکتر به اصطلاح خانوادگی‌ام. من تنها زندگی می‌کنم.  

دکتر خانوادگی من، یکی از دوستان دوران دانشگاهم بود. من جامعه شناسی می‌خواندم و او اقتصاد صنعتی. ولی عقل و شعور او مثل اینکه بیشتریا بهتر از عقل و شعور من بود. 4 ترم اقتصاد خوند، بعد دید نه، این رشته‌ی پول‌سازی نیست، ول کرد و رفت هامبورگ و اونجا شروع کرد به تحصیل در رشته طب و بعد از چند سال هم پزشک شد و برگشت به شهر خودش. من هم تحصیلات دانشگاهی‌ام را تمام کردم و شدم راننده تاکسی. یک راننده تاکسی تحصیل کرده و دانشگاه دیده. بچه هائی که با من آمدن آلمان و درس را ول کردند و مستقیم رفتن تو بازار کار، حالا هرکدومشون چند تا تاکسی، یا مغازه و خونه دارن. من حالا بعد از اتمام دانشگاه، تازه شدم راننده تاکسی. دلم هم خوشه دانشگاه رفتم. بگدریم، بریم سراغ شیاف.

به زور از جام بلند شدم. عینک و عصام را هم  گم کردم. بدون عینک هم نمی‌تونم دنبالشون بگردم. شاید جائی پامو بذارم روشون و از صدای شکستن شیشه  عینک یا دسته عصا، پیداشون کنم.

کسیه‌ي دواهامو برداشتم: «اووهه، چقدر قرص و کپسول توشه!«

چشمامو از هم وا می‌کنم، تا بهتر بتونم قرص ها و کپسول‌ها را از هم تشخیص بدم.

اول کپسولم را خوردم. آنقدر بزرگ و دراز بود، که نزدیک بود توی گلوم گیر کنه. یک لیوان بزرگ هم آب پشتش خوردم. ولی چقدر مزه‌ بدی میده. کپسولی که دیروز خوردم اصلا نه بو داشت، نه مزه. گفتم:«نکنه فاسد شده.«

 بعد که خواستم از شیافم استفاده کنم، دیدم این شیافه، قیافه‌ش به شیاف نمی‌خوره، بیشتر به کپسول شباهت داره  تا شیاف. یک دفعه متوجه شدم، که دهانم  واقعا بو و مزه‌ی صابون می‌ده. با ناراحتی از جام بلند شدم و رفتم جلوی آپارتمان همسایه‌ام ، سخی. یک جوان پیر افغانی، که در زمان حکومت "ببرک کارمل" در آن کشور در ارتش خدمت می کرده، خودش می گفت:« سرهنگ ارتش بوده«

 ما هم می‌گیم:« خوب، حتما بوده دیگه.«

 زنگ در آپارتمانشو فشار میدم. میاد جلو در و درو باز می‌کنه و با لهجه‌ي شیرین هراتی می‌گه: - «آ، سلام. بیا تو.«

-« نه، ممنون، حالم هیچ خوب نیست. اومدم چیزی ازت بپرسم.«

- «می‌خوای ببرمت بیمارستان.«

- «نه، ممنون. فقط روی این پاکت یا کاغذ توشو بخون ببین چی نوشته، چونکه من عینکمو گم کردم وبدون عینک هم چشمم نمی‌بینه.«

سخی شروع می کنه به خوندن: «این شیاف برای استفاده از ...«

حرفشو قطع می‌کنم. می‌گم: «ممنون، خوبه فهمیدم این شیافه. ببخشید مزاحمتون شدم. خداحافظ.«

دوباره برمی‌گردم به آپارتمان خودم. عارقی می‌زنم، که انگار یک سطل آب صابون خورده‌ام. حس می‌کنم از دهانم حباب صابون یا کف صابون بیرون می‌آید. پیش خودم فکر می‌کنم: «خوب حالا که این شیاف را خوردم، پس حتما باید این کپسول را هم ...

« ای بابا، مگه می‌شه.«

 کورمال کورمال با انگشتام  کپسول را لمس می‌کنم. دوباره به خودم می‌گم: «ولی شانس آوردی که به اندازه‌ی کپسوله بزرگ نیست.« 

حالم بدتر شده. به طرف میز تلفن میرم و یک تاکسی سفارش می‌دم. لامصب، تاکسی اینجا چقدر گرونه. اون موقع که خودم تاکسی می‌روندم، می‌گفتم ارزونه، حالا که باید پولشو از جیب خودم بدم، می‌گم گرونه.

ده دقیقه بعد تاکسی جلو در خونه ایستاده و بوق می‌زنه. آدرس مطب دکتر را به راننده تاکسی دادم  و ساکت سرجام نشستم و دهانم را بستم، که مبادا بوی شیاف یا صابون از دهانم به مشام راننده تاکسی بخوره. خدا خیرش بده، اون هم واقعا سریع و از توی کوچه پس‌کوچه ها منو برد مطب دکتر.

نرسیده به مطب، کرایه را حاضر کرده بودم، که فوت وقت نشه. راننده تا دم در مطب ترمز کرد، یک ده یوروئی گذاشتم کف دسش و فوری پیاده شدم. حس می کردم اسهال گرفته‌ام. تا رفتم توی مطب، قبل از اینکه منشی بگه:« کارت بیمه تو بده«

 با خجالت گفتم:« شما اجازه بدین من اول از توالتتون استفاده کنم، چون من یک شیاف رو به جای کپسول خورده‌ام و با وجودیکه یک هفته بود که یبوست داشتم، حالا فکر می‌کنم، که اسهال گرفته‌ام.«

 به طرف توالت میرم ...

بله، گلاب تو روتون، چه اسهالی.

بعد از حدود پانزده دقیقه از توالت آمدم بیرون، حالم همچنان به هم می‌خوره. به منشی جریان را می‌گم و ازش خواهش می‌کنم که منو خارج از نوبت بفرسته پیش دکتر.

قبول می‌کنه و می‌گه:« برو توی اطاق معاینه شماره 2، تا دکتر بیاد.«

چند دقیقه بعد هم خود منشی اومد تو اطاق و نبض و ضربان قلب و فشارخونم را هم گرفت و رفت. همینطور پیش خودم فکر می‌کردم که به دکتر چی بگم.

بگم که شیاف خوردم! بهم نمی‌خنده! مسخرم نمی‌کنه! باز به خودم می‌گم: ای بابا، چه فکر و خیالاتی داری، هرچی باشه دکتره، محرمه اسرار مردمه. باید بهش بگم.

در باز میشه و دکتر میاد تو.

بعد از سلام و احوالپرسی می‌گه:« شنیدم شیاف خوردی؟«

میگم: «بله آقای دکتر اشتباهی، به جای کپسول. ولی یبوستم خوب شده، یه چیزی هم بهتر از خوب. یعنی حالا اسهال گرفتم.«

می‌گه: «باید معدت رو شستشو بدم. منو می بره تو یه اطاقی که نه به دستشوئی شباهت داره، و نه به اطاق معاینه. یعنی هم میز و صندلی توشه، هم وان و دستشوئی و توالت.

میگه:« این محلول را باید بخوری.«

 هنوز یه جرعه از این محلول نمی دونم چی را نخوردم که باز گلاب تو روتون، این دفعه چه تگری زدم. هر چه تو معدم بود، اومد بیرون. همونجا روی صندلی نشستم تا دکتر دوباره اومد و منو با خودش برد توی اطاقی که قبلا بودم.

گفت: «آقای ... شما باید خیلی مواظب سلامتیتون  باشید. شما هم ناراحتی قلبی دارید، یعنی چند بار سکته کرده‌اید و هم ناراحتی کمر و معده و جگر. سیگار نکشید. شما باید پیاده روی کنید،شما  باید ورزش کنید.«

می‌گم: «آقای دکتر، مگر ورزشکاران نمی‌میرند؟«

لبخندی می زنه و می‌گه:« چرا، اونا هم می‌میرند، ولی سالم‌تر می‌میرند.«

از اون روز به بعد تصمیم گرفتم، که دیگه ورزش هم نکنم.

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٠
تگ ها :

یکی شعر دیگر : مرگ قو

مرگ قو

"تو گفتی که چون قوی زیبا بمیرد"

"فریبنده زاد و فریبا بمیرد"

"شب مرگ تنها نشیند به موجی"

"رود گوشه ای دور و تنها بمیرد"

همه عمر تنها بماندم چو قویت

کشیدم مصیبت که تا بلکه رویت

ببینم، ندیدم مگر تار مویت

کشیدم پر و پرکشیدم به سویت

شدم گوشه‌ای دور و تنها نمردم

همه خویشتن را به تقدیر سپردم

"گروهی بر آنند که این مرغ زیبا"

"کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد"

"در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب"

"که خود در میان غزل ها بمیرد"

اگر مرگ این مرغک تیره بخت

نه؛ بل عاشق غمزده پیر و سخت

به ماوای عشق و مکان بسته بود

زگردونگری ، دربدر خسته بود

در این گوشه من هم غزل خوانم هر شب

که شاید میان غزل ها بمیرم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرگ قو از آثار استاد حمیدی است.

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۸
تگ ها :

یکی شعر دیگر : مرغ و بیضه - ناتمام

مرغ و بیضه

بیا گویم برایت داستانی

که تا تکلیف مرغ و بیضه دانی

در ایامی که من بیکاره بودم

همه شب تا سحر آواره بودم

در این ایام، ما را همدمی بود

خدا رحمش کند، خوب آدمی بود

ولیکن هر شب و هر روز مست بود

خدارحم نامش و خداپرست بود

ز تریاک و هروئین، شیره و بنگ

چنان می زد که می شد گیج و دلتنگ

دکانش جای مرغ و بیضه ها بود

خودش منگ و خورشتش بیضه ها بود

دکان و دستگاهش پاتوق ما

کباب ماکیانش قاتق ما

یکی از روزها آمد جوانی

فروشد تخم مرغی بر فلانی

خدارحم آمد و گفتار سر کرد

همه فکر و خیال از سر بدر کرد

یکی از شانه ها را او نشان کرد

تو گوئی این فلانی جان فشان کرد

جوانک گفت کین تخم ها شکسته

دلم از دست این غم پینه بسته

بگیر این سطل را با تخم مرغش

گذاشت آنجا و شاگردش ببردش

 

........ ناتمام ..... بقیه هفته آینده

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۸
تگ ها :

یکی شعر دیگر : کاشکی

کاشکی

کاشکی برگ گلی بودم من

کاشکی دانه و بذری

کاشکی شاخه‌ی خشکی

کاشکی برگ درختی

کاشکی نهر حقیری

کاشکی باد سحر بودم من

کاشکی قطره‌ی باران

کاشکی ابر بهار

 

کاشکی سایه‌ی یک سرو بلند بودم من

کاشکی خال لب دخترکی بودم و خندان و ظریف

کاشکی جام می عربده جوئی بودم

کاشکی مزرعه‌ای بودم و مملو از عشق

کاشکی مصرعی از بیت و غزل بودم من

کاشکی گوشه‌ای در شور و سه گاه

کاشکی ساز شکسته

کاشکی خواب یکی لعبتک ناز و لطیف

کاشکی ... کاشکی ...

 

کاشکی هیچم از این عقل و بصر بهره نبود

تا اگر چند صباحی که در این دور کهن

سر به سر در طرق زهره و مریخ نهادم

به من واله و شیدا نتوان نکته و ایراد گرفت.

کاشکی!

 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۸
تگ ها :

یکی شعر دیگر : غم سه شنبه ها

غم سه شنبه ها

برایم بخواندی تو از سوزهایت

ز ایام هفته و آن روزهایت

سه غم شنبه ها و غم شنبه هایت

دو چشم بدخشان و آن انبه هایت

سه غم شنبه هایت، غم روزهایت

دل غمگسار و غم سوزهایت

 

سه غم شنبه هایت، تب و تاب هایت

شراب دو لعلت، لب ناب هایت

سه غم شنبه هایت، سه غم شنبه هایت

فغان از تو و این سه غم شنبه هایت

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۸
تگ ها :

یکی شعر دیگر : سال بد

سال بد

سال بد، سال بلا

سال وفات اعتنا

سال برگشتگی بخت و هجوم و ابتلا

سال باریدن سنگ از اون بالا

سال خشکیدگی برگ و گل اقاقیا

سال برچیدگی ساز و نوای عاشقا

سال بد؛ سال هجوم

سال فلان نحس و شوم

سال گم کردن حویش و بام و بوم

سال بعد و سال بد

سال بد؛ سالهای بد

سالی که همیشه وقت

قمرش در عقربه

سالی که کبیسه بود

نه، نه، خبیثه بود

سال بد ز بخت من

سیزده ماهه شده

سال نیک من کجاست؟

خواسته های من بجاست؟

چه کنم، کجا برم؟

شده این حکایتم

قصه‌ی باد و گون

گرچه خود ندیده ام

"لیک من شنیده‌ام

شب تیره - هرچه هست –

آخر از تنگه های

سحرگه گذر کند"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این سال بد؛ سال 2004 میلادی بود.

 

 

 

بخش آخر، اشاره به یکی از شعرهای شاملو دارد. 

 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۸
تگ ها :

یکی شعر دیگر : رسوای صبح

رسوای صبح

صبح امروز که من از خواب پا شدم

                                     دست و رو ناشسته من رسوا شدم

دست بر زانو نهادم: یا علی

                                   زانوانم خم شد و گفتم: ولی

کو عصای دست من تا برکشم

                                 پرده‌ي زندان و زندانبان کشم

خیزم و جهدی کنم تا بلکه شاید

                                کام خود گیرم از این روز، هر چه باید

پرده  را یکسو کشیدم با عصایم

                                آن عصا را تکیه دادم من به پایم

دیم این نیلوفرین چرخ فلک

                              باز هم امروزه کارش حقه و دوز و کلک

آسمانش تیره و خورشید محو و رو گرفته

                              پیش حود گفتم چرا این آسمان ماتم گرفته؟

قلب من ماتم گرفته، آسمان را چیست غصه

                             تا برایش بازگویم من از این قصه، از این غصه

دیدم از این کفتگو، چیزی نصیب من نمی‌گردد

                            فلک را دیدم و، دیدم که بیچاره چه می گردد

عصا را باز برداشتم، که پرده بر رخش بندم

                            بمانم همچنان درگیر و خسبم من، که در بندم

چنین روزی که خورشیدش خجالت می‌کشد از ما

                           همان بهتر که در بستر، خیال گرم و نرمش را

درون قلب بیمار و خیال خام خود گیرم

                            خجالت می‌کشم از خود، که من پیرم، که من پیرم!

 

  

نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۸
تگ ها :

یکی شعر دیگر : خندان لب و خونین دل

خندان لب و خونین دل

خندان لب و خونین دل ، مانند شرابی تلخ

                                    عمری که به سر آمد، چه در رم و چه در بلخ

شیرینی این دنیا بر کام دلم سم شد

                                      تفسیرم اگر خوانی، دل خون شد و قد خم شد

سرو من اگر باشی، من خاک رهت گردم

                                      ای نرگس شیرازی، قربان قدت گردم

صد بار سلام کردم، یک بار درود نامد

                                              بشکست دل تنگم، ای ساغر دل سنگم

بسیار سفر کردم، تا پخته شوم روزی

                                             در عاقبت دنیا، دیدم کلک و دوزی

خندان لب و خونین دل، مانند شرابی تلخ

                                           آرام ندارم من، نه در رم و نه در بلخ

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۸
تگ ها :

یکی شعر دیگر : پیر مرد و لعبت

پیر مرد و لعبت

پیر مردی لعبتی دید و سر راهش گرفت

                                لعبتک گفتا: که تو پیری و فرتوت و خرفت

گفت من پیرم ولی در چنته دارم اندکی

                                گر تو خواهی ما توانیم خوش بمانیم چندکی

دخترک گفتا که من از بهر چه یارت شوم؟

                               پیر گفتا: خوف آن داری که من بارت شوم

دخترک در فکر شوخی و مزاح راهش بداد

                               پیرمرد گفتا: رسیدستم خداوندا به داد

نم نمک آن لعبتک طی طریق می‌کرد همی

                               پیر‌مرد هم لنگ لنگان در پسش با کوله‌بار پرغمی

این یکی آن گفت و آن یک این شنید

                              تا که مهتاب سماوی چهره‌اش را برکشید

پیر مرد گفتا که رخصت ده، مشرف شو به ما

                              دخترک گفتا که فرصت ده مفصل شو زما

پیر مرد گفتا که از عمرم ندارم من خبر

                              دخترک گفتا که "آن"  را دار و "این" را و شرر

لاجرم آن پیر مکار خرفت

                             دخترک را نزد در، در بر گرفت

از لبانش بوسه ای بربود و گفت:

                           آدمی یک چیز خواهد ، جان من، یک چیز: جفت

 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۸
تگ ها :

تک بیتی ها - شاپور چهارده‌چریک

تک بیتی‌ها

 

دوران طفولیت و خردی  سرگشت 

                                             نوبت که به ما رسید، بخت هم برگشت

 

* * *

خدا گر ز حکمت ببندد دری

                                       ز رحمت زند قفل محکمتری

 

 

  

نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۸
تگ ها :

خندان خندان - یکی شعر دیگر از: شاپور چهارده‌چریک

خندان خندان

آب از سر ما گذشت                       -  خندان  حندان

شادی و سرور ما                          -  گریان  گریان

غم در غم ما نهفته                         -  چندان  چندان

خاموشم و من همیشه                      -  گویان  گویان

من در پی یار و یار                       -  جویان  جویان

عطر تن او همیشه                         -  بویان  بویان

وادی خیال خود                            -  پویان  پویان

چشم و دل بدگمان                          -   بندان  بندان

من عاشق و عشق من                     -  چندان  خندان

کز خنده‌ي او منم                           -  گریان  گریان

از بهر دل سوخته‌ی (شاهین)ی

یک سوسن و سایه‌اش                     -  رویان رویان

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۸
تگ ها :

صدای پای مرگ - ۲

۲

هر وقت که به این جمله‌ی :«  «تو اصلاٌ حرف نمی‌زنی« فکر می‌کنم، بلندگوها را جلوی چشمهایم می بینم و صدای آنها را در گوشهایم می شنوم. صدای این بلندگوها طنین دارند، زنگ دارند، سوت می‌زنند، گوش را اذیت می کنند.    

  زنگ تلفن مطب؛ رشته‌ی افکارم را می‌درد. صدای منشی جدید دکتر را می‌شنوم، که برای مخاطبش طوطی‌وار مطالبی را تکرار می‌کند: «یا امروز تشریف بیاورید، یا روز شنبه. ولی اگه امروز بیاین، بهتره، چون مطب هم امروز شلوغ نیست.« بعد از اینکه طرف مخاطب چیزی می گوید و منشی جدید چیزی می‌نویسد؛ گوشی تلفن را می‌گذارد. 

در اطاق معاینه دوباره باز می‌شود و دکتر, مادر‌و‌دختر را از اطاق بیرون می‌فرستد و یکی از مردان را به درون می‌خواند. منشی دکتر مجله ای را ورق می‌زند. با دست راستش مقنعه‌اش را که کمی عقب رفته و چند تار مویش را نشان می دهد، جلو کشیده و دوباره به ورق‌زدن‌اش ادامه می‌دهد، بدون اینکه به ما دو نفری که در اطاق انتظار نشسته‌ایم، اعتنائی کند.

باز در خودم  فرو‌می‌روم. بی‌اختیار از جایم بلند می شوم، به منشی جدید می گویم: «من کار دارم، باید برم«. و بدون اعتنا به اعتراضات منشی مطب را ترک می‌کنم و از پله‌های ساختمان پائین آمده و وارد خیابان می‌شوم. نفس بلندی می کشم. این نفس بیشتر به "آه" شبیه است، تا "نفس". چند لحظه همانجا می‌ایستم. دورو‌برم را نگاه می کنم. به خودم می‌گویم:«باید برم خونه و با ساغر صحبت کنم.« یک تاکسی می گیرم, آدرس را به راننده میگویم و شیشه ی پنجره را پائین می‌کشم. این احساس خفگی، درنیامدن نفس، سنگینی سینه، ضربان نامنظم قلب، درد شدید در ناحیه سینه و قلب مرا کلافه می کند.

با خودم فکر می‌کنم :« چرا حقیقت را به ساغر نگفتم.« و فورا این فکر در من قوت می‌گیرد که آیا او می‌تواند مرا متهم به دروغگوئی کند. بعد خودم را با این جمله آرامش می‌دهم: «من که چیزی نگفتم، اصلا این چند سال گذشته به ندرت با هم حرف می‌زدیم. او که نمی تواند مرا متهم به کاری کند که نکرده‌ام. من که اصلا با او حرف نمی‌زدم، پس چگونه می‌توانم دروغ گفته باشم.

تاکسی با سرعت حیابان‌ها را طی می‌کند.  نیم ساعت بعد، جلوی در خانه ایستاده‌ام. باز هم این پا و آن پا می‌کنم. بالاخره به خودم جرات می دهم و کلید را در قفل خانه کرده و در را باز می‌کنم. ساغر با لبخندی بر لب به طرفم می‌‌‌آید و می‌‍پرسد: «خوب! چی شد. صحبت کردن سخت تره یا درد‌کشیدن.«

تمام توان و نیرویم را در دهانم جمع می کنم، تا بلکه این‌بار بتوانم حرف بزنم. با کمی خجالت می‌گویم: «من باید با تو حرف برنم. «

ساغر به شوخی یا به جدی گفت: « مرگ من. زبان دراوردی، مثل اینکه رفتن پیش دکتر کار خودش را کرده. زبانت باز شده، خوب چرا زودتر از اینها نرفتی پیش دکتر«

گفتم:‌ «شوخی نکن، مسئله خیلی جدی‌یه، می‌خوام چیزهائی رو بهت بگم، که تا حالا بهت نگفتم«

گفت: «برو تو اطاق نشیمن تا من بیام«

ذر اطاق نشیمن را بازکردم و رفتم تو. خانه و اطاق برایم بیگانه بودند. مثل اینکه اولین باری است که وارد این خانه می شوم. همه چیز برایم تازگی دارد. چه اطاق تمیز و شسته و رفته ای. خیلی بزرگ نیست، ولی با سلیقه تزئین شده، شاید 20 متر مربع یا کمتر باشد. روبروی در ورودی شومینه ای هست، که مبلی که جلوی آن قرار دارند، از زیبائی‌اش کاسته‌است. یک مبل بزرگ چهار نفره درست جلوی شومینه گذاشته ‌اند. سمت چپ و راست آن هم مبل های کوچکتری قرار دارند. یک میز بزرگ وسط اطاق و میزهای کوچکتری نیز بین مبل‌ها وجود دارند. پرده ها با مبل ها و رنگ اطاق همخوانی دارند. اطاق زیاد شلوغ نیست. تابلوئی بزرگی که منظره‌ی دهکده‌ای احتمالا اروپائی را نشان می‌دهد؛ به دیوارنصب شده است. روی شومینه‌ی خاموش چند تا عکس قاب‌گرفته  گذاشته‌اند. یکی تصویر پیرمردی است عینکی، که پدرسالاری از صورتش می بارد، دیگری یک خانواده پرچمعیت را نشان می دهد. سومی تصویر جوانی است در لباس سربازی با کلاه قرمز. جوان سرباز چنان سفت و محکم سرجایش ایستاده و سرش را بالا گرفته، سینه را سپر کرده، دستها را مانند سربازها در امتداد جیب شلوارش آویزان کرده، پا ها را جفت کرده و طوری ایستاده و نگاه می کند، که گوئی یک‌تنه صد نفر را حریف است.     

  روی میز بزرگی که وسط اطاق قرار دارد و رومیزی قشنگی به رنگ دیوار و پرده ها نیز روی آن کشیده اند، سه تا شمع در حال سوختن و آب شدن هستند. اشک شمع ها قطره قطره در حال ریختن است و شمع را به صورت یک کوه یا صخره در‌اورده است.

ساغر وارد اطاق می‌شود و می‌گوید: «چرا هنوز سرپائی؟ مگر نگفتی می‌خوای با من حرف بزنی؟ خوب بشین، من چای گذاشتم. «

می نشینم. کمی آرام‌تر شده‌ام.  احساس خفگی از میان رفته و می‌توانم راحت و آرام نفس بکشم.    

 ادامه دارد... 

  

نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۸
تگ ها :

صدای پای مرگ - داستانی کوتاه - ۱

صدای پای مرگ

داستانی کوتاه از: شاپور چهارده‌چریک

از تاکسی پیاده شدم. در تاکسی را درست نبسته بودم. موقعی که کرایه تاکسی را پرداخت می‌کردم، راننده با لحن التماس کننده‌ای گفت: «داش دست درد نکنه، این درو درست ببند. وگرنه تق و تق‌اش گوشمو کر می کنه.«

در را باز کرده و دوباره بستم. سلانه سلانه به طرف مطب دکتر به راه افتادم. مردد بودم، که برم پیش دکتر یا نه. از رفتن واهمه‌ای نداشتم، از گفتن می ترسیدم. 

پیش خودم فکر می‌کردم : «خوب، برم چی بگم؟

 که ناگهان حرفهای خانم‌ام در ذهنم زنده شدند، که صبح، موقع صبحانه به من گفته بود: «... آره، برو بگو آقای دکترمن مریضم. به من کمک کن. همین. بعدش هم دکتر ازت می پرسه، آقای .... چه مشکلی دارید؟ اینجاست که باید شروع کنی به حرف زدن. اگه حرف نزنی که دکتر نمی‌تونه کمکت کنه...

حرفشو قطع کردم و گفتم: «آخه عزیزم، تو که می دونی مشکل من یکی و دوتا نیست.«

گفت:«آره می دونم. اولین و بزرگترین مشکل تو اینه، که با کسی حرف نمی زنی، حتا با من که زنت‌ام، حرف نمی زنی. نه تنها از مشکلاتت و بیماری‌ات حرفی نمی زنی، بلکه از هیچ چیز دیگه هم حرف نمی زنی. تو اصلا حرف نمی زنی.  دومین مشکلت هم، همین مشکل بیماری‌ته، که راجع به اون هم  نه با من و نه با دکترت حرف نمی زنی.«

موقعی که داشت جمله‌ی «تو اصلا حرف نمی زنی« را بر لب می آورد، این جمله چنان پژواکی در ذهن و مغز من ایجاد کرده بود، که به این می مانست، که در دره ای صدها بلندگوی هزار واتی و قوی تعبیه کزده باشند، که فقط یک جمله را تکرار می کردند:  «تو اصلا حرف نمی زنی« . «تو اصلا حرف نمی زنی«. «تو اصلا حرف نمی زنی«.

سرم را به شدت تکان دادم، که شاید از دست این افکار و خصوصا این پژواک لعنتی رها شوم. ضعیفترشد، ولی قطع نشد.

از خودم می پرسم: «واقعا من اینطورم که ساغر میگه؟

اگه اینطور باشم که خیلی ناجوره. فکرشو بکنید، شما با کسی زندگی می کنید که اصلا حرف نمی زنه. گنگ نیست، ولی حرف هم نمی‌زنه. 

پیش خودم گفتم: وقتی رفتم خونه، باید از ساغر بپرسم : «پس ما چطور با هم ارتباط برقرار می کنیم. اگه من حرف نمی زنم؛ پس کارهای روزانه و روزمره و امور زندگی را چطور تنظیم می کنیم  و...  ناگهان کسی به من تنه محکمی زد، یا من به او تنه زدم، خلاصه هر چی بود، این تنه کار خودشو کرد و من از دست این افکار و این پژواک لعنتی راحت شدم. چند ثانیه ای گیج و منگ بودم. نمی‌دانستم کجا هسنم؟ کجا می روم؟ بعد از مدت کوتاهی تابلوی مطب دکتررا دیدم و دانستم که کجا هستم.

از پله ها رفتم بالا. در مطب را به آرامی باز کردم و وارد اتاق منشی شدم. خانمی، حدود چهل یا چهل‌و‌پنج ساله پشت میز بزرگ و مرتبی نشسته بود، من تا حالا او را اینجا ندیده بودم. گرچه بیش از شش سال است که به این مطب می آیم. منشی قدیمی، خاتم "اسبق" بود، که بسیار متین و با وقار و آرام و دوست‌داشتنی بود. ولی الآن اینجا نیست.

پرسیدم: «خانم اسبق تشریف ندارند؟«

«ایشان در مرخصی هستند. من فعلا برای چهار هفته جای ایشان هستم. امری داشتید؟ «

این منشی جدید خانمی بود، که صورت بسیار زیبائی داشت. گرچه گذر زمان در برابر او هم ساکت و آرام ننشسته و رد پای خودش را بر این صورت زیبا و پوست لطیف برجای گداشته بود. خانم منشی همینطور که با ناحن‌های بلند و قهوه‌ای‌رنگش بازی می‌کرد،یک بار دیگر آخرین کلامش را تکرار کرد: «بفرمائید.«

یک‌بار دیگر همان افکار قدیمی به مغزم هجوم آوردند. همان حرفهائی که ساغر به من زده بود، دوباره در سرم جان گرفتند و طنین بلند‌گوها را دوباره در گوشهایم شنیدم. خواستم برگردم، فرار کنم. برگشتم پشت سرم را نگاه کردم، یک خانم مسن با یک دختر جوان، که ظاهرا مادر و دختر بودند و دو مرد میانسال در اطاق انتظار نشسته بودند. از این تصمیم‌ام خجل و شرمنده شدم. مستاصل و درمانده شده بودم. نمی دانستم چه‌کار باید بکنم. از تصمیم‌گیری عاجزبودم. تا‌کنون خودم را چنین عاجز و درمانده ندیده بودم. مثل اینکه دست و پایم را بسته بودند و دهانم هم که به قول ساغر، سالهاست که بسته است.

بالاخره با صدائی که بیشتر به زجه و ناله می ماند، تا صدای یک مرد چهل ساله، گفتم: «می‌خواستم  . . . آقای دکتر را ببینم.... من ...  از بیماران ایشان هستم. خانم "اسبق" مرا می‌شناختند. اسم من .... است.«

منشی چیزی را دررایانه نوشت و سپس رو کرد به من و گفت: 3000 تومان لطفا.

آخرین دفعه‌ای که اینجا بودم ـ حدود ده ماه پیش- 2000 تومان حق ویزیت داده بودم. حالا باید 3000 تومان می دادم. از این بالارفتن بی‌رویه قیمت‌ها و نبود اصول و موازین اقتصادی در جامعه ،حتی در مطب دکترها ناراحت شدم. ولی چه کاری از دست من بیچاره ساخته است. "منی" که اصلا حرف هم نمی زنم، چطور باید از حق خودم دفاع کنم. با کدام زبان؟ به کدام زبان؟ اصلا حق من چیه؟ من کیم؟ داشتم دیوانه می‌شدم. حق ویزیت را پرداحتم.

منشی گفت:«بفرمائید بنشینید تا نوبتتان شود.«

 نفسم در‌نمی‌آمد. مثل اینکه کسی دستش را بیخ گلویم گذاشته بود و فشار می‌داد. با نگرانی خود را به ردیف صندلی‌هائی که دو مرد ، ظاهرا از بیماران این مطب، روی آن نشسته بودند رساندم و خودم را روی یکی از صندلی‌های کنار پنجره ولو کردم. چنان هنی گفتم، که مرد جوانتری که آنجا نشسته بود برگشت و نگاهم کرد. فکر می‌کردم اگر کنار پنجره بنشینم، نفسم آرام خواهد شد. از پنجره بیرون را نگاه می کردم. هوا گرفته و نیمه‌ابری بود. خیل عظیم مردمی را می دیدم که با عجله و شتاب در رفت‌و‌آمد بودند. ماشین‌ها هم همینطور. از پشت شیشه‌ی پنجره که به بیرون نگاه می کنی، مثل این است که در خیابانها‌ی این شهر لعنتی اصلا چیزی به نام "مقررات راهنمائی و رانندگی" وجود ندارد. راهنمائی که نمی‌کنند، رانندگی هم شده هردم‌بیل، هر کسی، هر طور که دلش خواست رانندگی می کند،از هر جا که دلش خواست، می‌راند، نه آنطور که مقررات می‌گویند. خیابان یک‌طرفه معنی و مفهومی ندارد. دوباره مردم را نگاه می کنم، از خودم می پرسم: «این مردم کار‌و‌زندگی ندارند، که اینطور هزارهزار در حیابانها می‌گردند؟ بعد به خودم جواب می‌دهم:«خوب، حتما کار و زندکی‌شون همینه، شاید دارند الآن کار می‌کنند.

  صدای باز شدن در اطاق معاینه را می‌شنوم. دکتر است که دارد از بیماری که تا حالا پیشش بوده، خدا‌حافظی می کند. چشمش که به من می‌افتد، سرش را به علامت سلام کمی  خم می‌کند، بدون اینکه چیزی بگوید. من هم با سر جوابش را می‌دهم. بعد رومی‌کند به مادر و دختر و می‌گوید: «نوبت شماست! بفرمائید تو.«

مادرودختر بلند شدند و رفتند توی اطاق معاینه. من دوباره به خیابان خیره شدم. فکر و خیال ولم نمی‌کرد. یادم آمد، که ساغر چندی پیش به من گفته بود: «تو اصلاٌ با ما حرف نمی‌زنی، ولی گاهی با خودت حرف می زنی، که ما متوجه نمی‌شیم که چی می‌گی.  گاهی هم می‌خندی، یا لبخند می‌زنی. به خودت چی‌میگی؟ یا به چی می‌خندی؟ خوب، به ما هم بگو تا ما هم بخندیم. اگر همین حرف‌ها را  به ما هم بگی،  که ما دیگه مشکلی نداریم. ولی تو اصلا حرف نمی‌زنی.

ادامه دارد . . .

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٧
تگ ها :

چه شد؟ - شعری از شاپور چهارده چریک

چه شد؟

یاری اندر کس نمی بینیم، یاران را چه شد     

                                   خوش سخن ها را چه پیش آمد ادیبان را چه شد؟

این کویرخشک و بی آب و علف

                                     ابر‌ و  باد  و  ماه  و  باران  را  چه  شد؟

آب تهران تیره گون شد، قطره‌ی زمزم کجاست 

                                   گل ندیدیم در گلستان ادب ،گل را چه شد؟         

کس نمی گوید کتابی داشت، پر بار و حجیم

                                   شاعران و منشیان و خوش نویسان را چه شد؟

ناشران، اینک به فکر جیب و کیف  و کیسه اند 

                                   بار الهی، این خلایق را مگر وجدان چه شد؟

مردی از قوم  قلم ها و دوات هم بر نیامد سالهاست 

                                   تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟

شهر یاران بود و خاک خوشنویسان این دیار

                                   این همه از ما رمیدند و مگر ما را چه شد؟

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند؟ 

                                    فیق ما قیف و زبان قفل و قلندررا چه شد؟

صد هزاران عقل کل و صد هزاران جان به کف 

                                     عندلیبان هم  زبان اندر قفا آن را چه شد؟

شهرۀ شهر و سخنور هم مگر چیزش بسوخت 

                                       کس ندارد ذوق سفتن ، این ادیبان را چه شد؟

شهر شعر و وادی نثر و بیابان غزل 

                                       راه سخت و پر مشقت،  رهرو آن را چه شد؟

ای چریک بی تفنگ و ابله و خام و چموش 

                                     از که می پرسی که دور خوشنویسان را چه شد؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با الهام از این غزل حافظ:

 یاری اندر کس نمی بینیم، یاران را چه شد 

                                             دوستی کی آخر آمد، دوستداران را چه شد؟

                                                                 

 

 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٦
تگ ها :

تاریخ ادبیات آلمان در قرون وسطا - ۲

روابط ژرمن ها با اقوام و ملل ديگر ، منجمله اقوام و مللي كه از لحاظ تمدن و فرهنگ پيشرفته تر از ژرمن ها بودند ، اين قوم را با خط رونن آشنا كرد . اولين نمونه هاي شعر ژرمني ، دعا و مناجات و سحر و جادو هستند . دو نمونه از سحر و جادوي قديمي ژرمني وجود دارند كه در قرن دهم به صورت مكتوب درآمده اند (و احتمالاً نيز در همين قرن سروده شده اند) و به نام "اوراد و ادعیه مرزبورگ"[2] معروف هستند. در این دوره و در این متون، به نیروی سحر و جادو و دعا و ورد اعتقاد کامل داشته اند. این اشعار از دو قسمت تشکیل شده اند: یکی اعتقاد داشتن به کمک خدایان است (در باب گشودن غل و زنجیر) و دیگری دریافت کمک از نیروی سحر و جادو در مواقع بدبختی و مصیبت است (مثلا برای بهبودی و سلامت اسبی بیمار و رنجور).

این ادعیه و اوراد بعد ها در دین مسیحیت نیز راه یافته و مورد استفاده قرار گرفتند.  

تاسيتوس[3]  - مورخ نام دار رومي-   گزارش مي دهد كه بعد از مهاجرت اقوام و قبيله هاي مختلف ژرمن[4] ، نوعي شعربوجود آمد كه بيشتر با عناصر پهلواني و تقدير و تشكر در رابطه بوده است . در شمال ، يا دقيقتر گفته شود در ايسلند ، به علت اينكه مسيحيت بعد ها به آنجا رسيد ، در حدود سال  ١٢٢٠ ميلا دي اين گونه سرود ها و اشعار را در كتابي به نام "ادا"[5] جمع آوري كردند.

(1179- 1241). وي  Snorri Sturluson  (ادا) كتابي است مذهبي از اسنوري استورلوسون كتاب ادا در (Prosa- Edda) از شعراي به نام ايسلند بوده است كه كتاب ادا را به نثر نگاشته   نوشته شده است. اسكالدن را مي توان به شاعر و مغني يا Skalden حقيقت براي اسكالدن خوانده  مي شدند ، Skops سرودخوان ترجمه كرد، كه به جاي آوازه خوان هاي ژرمني كه   از قرن ٩ تا ١٤ ميلا دي در دربار پادشاهان نروژ رواج داشت. Skalden فعاليت مي كردند .. شعر اسكالدن در قرن ١١ ميلا دي به نقطة اوج خود رسيده است .در جنوب فقط قسمتي از يك سرود مكتوب به دست آمده است كه نشان مي دهد كه اين سرود نیز بعد ها نوشته شده است. این سرود، همان سرود معروف" هیلده براند" است. سرودهای دیگری نیز وجود دارند که قدمت چندانی ندارند، مانند " سرود نیبلونگن"[6] یا "سرود گودرون"[7] که عده ای آن را "سرود کودرون"[8] نیز نوشته اند.

       پيروزي لودويگ سوم ، پادشاه فرانك شرقي بر نورمان ها سروده و نوشته شده است . از خصوصيات بارز اشعار قديمي ژرمني، همانا قافيه ها هستند . قافيه بندي و قافيه سازي دراين اشعار يكي از مهمترين اركان مي باشد . تكيه بر روي قافيه هاي برابر و هم صوت بسيار

. Maus و Mann مهم بوده و به آنها توجه زيادي مي شده است . مانند مثالي از سرود هيلده براند مي آوريم تا مسئله روشن گردد:

we´laga nu wa´ltant got / we´wurt ski´hit.

Wehe jetzt waltender Gott, wehschicksal.

معني: بِوَز ، اينك اي خداي پويان ، بِوَز اي سرنوشت .

حروفي كه با علا مت آپوستروف مشخص شده اند ، حروفي هستند كه در زبان آلماني تكيه بر روي آنهاست . اين حروف خود معمولاً حامل پيام هستند . اين گونه اشعار داراي دو تكيه گاه بوده و دو مصرع كوتاه را به هم مي پيوندند ، كه هر كدام نيز داراي دو تكيه گاه هستند كه معروف مي باشند و Vierhebige Langzeilen بدين ترتيب اين اشعار به اشعار ٤ پاره . بدين ترتيب حوضة فعاليت وسيعتري را در اختيار سراينده قرار مي دهد .

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۳
تگ ها :

تاریخ ادبیات آلمان در قرون وسطا - ۱

فصل دوم: قرون وسطا و رفورماسیون

مهمترین آثار این دوره:

نام نويسنده

عنوان كتاب

سال

 

نگارش کتاب هیلده براند

بعد از سال 800 م.

 

اوراد و ادعيۀ مِرزِبورگ (كتاب سحر و جادو)

Aufzeichnung der Merseburger

Zaubersprüche

قرن دهم

 

نگارش كتاب اِدا

Aufzeichnung der Götter- und

Heldenlieder in der Edda

بعد از سال 1220 م.

دوران قبل از قرون وسطي را دوران بي خطي مي نامند . اشعاري كه در اين دوران سروده شده اند ، تقريباً همه شفاهي هستند . در اين دوران نوعي خط ، يا بهتر است گفته شود علا ئمي وجود داشتند كه براي دعا و فال و بيرون راندن ارواح خبيث از پیکر افراد و امثالهم و همچنین برای نگارش ستونها و کتیبه ها  استفاده مي شده و اين نوع خط را "رونن"[1]  مي گفتند .

رونن براي نگارش متون بلند يا نظم و نثر خط مناسبي نبود وبيشتر براي علا مت گذاري يا نوشتن

 كتيبه ها و اين قبيل امور به كار مي رفت. هنوز هم حصوصا در کشورهای اسکاندیناوی از این ستونها یافت می شود. خط رونن در این نواحی ، یعنی اسکاندیناوی بیش از سایر نواحی ادامه داشته است.

ادبیات روحانی در قرون وسطا - مهمترین آثار

 

 

توضیحات

نام نويسنده

عنوان كتاب

سال

٦٠٠٠ بيت شعر قافيه دار كه زندگي عيسي مسيح را به تصوير مي كشد.

نويسنده ناشناس

 

هلياند 

 Heliand

نيمۀ اول قرن نهم

 

اوتفريد فون وايسن بورگ

Otfried von Weißenburg

هارموني انجيل ها 

Evangelienharmonie

 861 – 871

اكهارد فون سنت گالن

Ekkehard von St. Gallen

والتایوس

Waltharius

بعد از سال 900

 

روزويتا فون گاندرس هايم

Hrotsvith von Gandersheim

درام هاي مختلف

Dramen

960 – 970

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۳
تگ ها :

تاریخ ادبیات آلمان - عهد عتیق - دنباله مطلب - ۲

هومر در قرن هشتم قبل از ميلا د ايلياد (ايلياس) را سروده است. اين كتاب جريانات مربوط به پرنس ترويا ، به وسيلة Menelaos همسر پادشاه يونان ، منه لا ئوس Helena و همچنين ربودن هلنا Hektor پاريس و آوردن وي به ترويا، همچنين پهلوان و قهرمان ترويا ، كه نامش هكتور

در ميتولوژي يونان هنرمند و كارگر و سازندة مخترعي است كه در جزيرة Daidalos  دايدالوس لا بيرينتي به عنوان منطقة مسكوني و محل Minos كرت در يونان به دستور پادشاهي به نام مينوس محبوس و Ikaros مي سازد و سپس به اتفاق پسرش اكاروس Minataurus سكونت ميناتاوروس زنداني مي شود . او موفق به فرار از زندان گشته و به وسيلة ماشين پروازي كه براي خود و پسرش در Ikaria اختراع كرده جزيره را ترك مي كند ، ولي ماشين پروازش در نزديكي جزيرة ايكاريا درياي اژه سقوط مي كند .

بعد از خاتمۀ جنگ رو به Odysseus بتوانند شهر را از محاصره بدر آورند . اوديسويس

جانب خانه مي آورد ، ولي راه را گم كرده و ده سال همچنان حيران و سرگردان به دنبال

راه خانه مي گردد . چگونگي بازگشت وي به خانه و ماجراهاي اين ١٠ سال را هومر در

به ثبت رسانده است . Odysseus كتاب ديگري به نام اوديسويس

Mythos در حدود ٧٥٠ قبل از ميلا د( ميث هاي ) Hesiod شاعر ديگري به نام هسيود

خدايان را به تصوير كشيده است . انسان در حدود سال ٦٠٠ قبل از ميلا د از ميث ها و

خدايان دست كشيده و شروع به پرورش شخصيت خود مي كند . زيباترين اشعار يوناني

سروده Sappho  و ساپفو Alkaios اين دوره همانا اشعار غنائي است كه بوسيلة آلكايوس

شده اند . اين دو تن شاعران يوناني در اشعار خود احساسات و تجربيات شخصي خود را

شاعر ديگري است كه در افسانه هاي Aesop به تصوير كشيده و تشريح كرده اند . ازوپ

تمثيلي زيادي كه نوشته ، داستانهاي زيادي از زبان حيوانات نقل كرده است . وي سعي و

كوشش زيادي كرده است تا ناملا يماتي كه گريبان مردم را مي گيرد ، مانند خشونت ، قتل

و غارت و به استعمار كشيدن مردم را از زبان حيوانات تعريف كند .

همانطور كه در بالا گفته شد ، عقل و روح انسان رفته رفته از ميتولوژي جدا گرديد و چون آزاد و رها گشت ، شروع به جستجو و كاوش كرد . عقل انسان بعد از كاوش و

جستجوهاي زيادي به طبيعت و علوم طبيعي معطوف گشت . تالس  شايد اولين

نفري نبود كه از خود سؤال كرد : منبع طبيعت كجاست؟ طبيعت از كجا آمده است ؟ و به

كجا مي رود؟ كه بعد از قرن ها هنوز پايان نيافته و همچنان خستگي ناپذير ادامه دارد .

فلا سفة زيادي نظريات خود را در لفافۀ تئوري هاي فلسفي پيچيدند و آن را به جهانيان عرضه كردند:

 جهان را در رياضيات و در پس اعداد مي ديد . براي وي  Pythagoras فيثاغورث

معتقد بوده  Heraklit جهان فقط از عدد و شماره تشكيل شده است . هراكليت

Demokrit است كه جهان در حال جاري شدن است ، همانند يك رودخانه . دموكريت

بعد ها تز انقلا بي خود را عرضه مي كند ، كه معتقد بود جهان (در حقيقت همه

چيز) فقط از اتم تشكيل شده است . ايندوره در حقیقت  فاز اول ادبيات يونان .

فاز دوم ادبيات يونان از سال ٥٠٠ تا ٣٠٠ قبل از ميلا د را شامل مي شود . بعد از خاتمة

 يعني نواحي كه  Hellas دوران جنگ با ايران ، آتن رهبري عقلي و فكري در هلا س

يونانيان بر آن حكومت مي كردند را عهده دار شد.

 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۳
تگ ها :

تاریخ ادبیات آلمان - عهد عتیق

فصل اول : عهد عتیق ؛ از قرن نهم قبل از میلاد تا قرن پنجم میلادی

 

مهمترین آثار این دوره عبارتند از:

 

نام نویسنده

 

عنوان کتاب

 

سال

 

هومر

 

Homer

 

ایلیاد یا ایلیاس

 

Iliad

قرن هشتم قبل از میلاد

 

آیشیلوس

 

Aischylos

 

Die Perser    پارس ها               

 

Orestie                      اورستی

 

هفت تن بر علیه تِبِن

 

Sieben gegen Theben

۵٢۴/۵٢۵ ق.م. - ۴۵۶ ق.م

 

سوفوکِلِس

 

Sophokles

 

 

 

 

Antigone         آنتی گون 

 

پادشاهی به نام اودیپوس

 

König Oidipus

 

Elektra الکترا

 

اودیپوس در کولونوس

 

Oidipus auf Kolonos

496 ق.م. – 406 ق.م.

 

اویریپیدس

 

Euripides

 

 

 

 

Medea مِدِآ -

 

Die Phönizierinnen زن های فنیقی

 

ای فی گنی در تاوروس

 

Iphigenie in Taurus

480 ق.م. – 406 ق.م.

 

آریستوفانس

 

Aristophanes

 

 

 

 

Die Acharner                   آخارنر

 

Die Wolken                        ابرها

 

Die Vögel                       پرندگان

 

Lysistrat                     لوسیسترات

 

Die Frösche               ها  قورباغه

حدود ۴۴۵ - تا حدود

 

٣٨۵ ق.م

 

مناندر

 

Menander

دشمن انسان

 

Der Menschenfeind

342 – 290 ق.م.

تئو کریت

 

Theokrit

ایدول (غزل روستائی)

 

Die Idylle

نیمه اول قرن سوم ق.م.

 

پلاوتوس

 

Plautus

 

 

 

 

Amphituro  آمفی ترو                   Aulularia                          قابلمه

 

Mostellaria                      ارواح

 

Miles Gloriosus   سرباز شجاع          

250 – 184 ق.م.

 

ترنتس

 

Terenz

 

Eunuchus                     خواجه ها

 

Phormio فورمیو                         

 

Adelphoe                            آدلفو

حدود 195 – 159 ق.م.

 

Vergil ورجیل -

Aeneis  آ ا نیس                          

70 – 19 ق.م.

هوراتس

 

Horatz

 

Oden قصاید                              

 

Ars Poetica  اشعار                    

 

Satire                   فکاهیات (طنز)

65 – 8 ق.م.

 

منظور از عهد عتیق(یا آنتیک) محدودۀ زمانی است که از قرن نهم قبل ازمیلا د تا قرن پنجم میلادی را شامل می شود . اصولاً منابع یونانی و رومی و طرز فکریونانیان و رومیان ، و همچنین دین یهود و مسیحیت سرچشمة تمدن و فرهنگ مغرب زمین بشمار می روند .

 

 

بلی سرچشمۀ این تمدن ، ولی نهرهائی نیز بودند که وجود آنها را نمی توان انکار کرد.

 

یونانیان قدیم همیشه در تلا ش بودند تا جنگ آوری و جنگجوئی خویش را به نوعی به

 

اثبات برسانند . از همینجا نیز تصویرو تصورات انسان ایده آل (یونانی) ساخته می شود که نه تنها ازلحاظ جسمی ، بلکه از لحاظ ذهنی و عقلی هم همیشه سالم و تندرست باید باشد و همیشه باید در موقعیتی باشد تا بتواند خوب و بد را تشخیص دهد . این هدف ، بعد ها در تعلیم و تربیت یونانیان جاسازی شد . در ابتدا با میتولوژی یونان مواجهه هستیم . این میتولوژی سعی می کند تا موجودیت خدایان و پهلوانان و قهرمان را توضیح دهد .. مثلاً حکایت ایکاروس قرنهای متوالی باعث شکوفائی فانتزی انسان گشته و اشعار زیادی در این مورد سروده شده است .

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۳
تگ ها :

اولین نویسنده مرد آلمانی کیست؟

اولین نویسنده مرد آلمانی کیست؟

در تاریخ ادبیات آلمان، دوران قبل از قرون وسطي را دوران بي خطي مي نامند . اشعاري كه در اين دوران سروده شده اند ، تقريباً همه شفاهي هستند ، و همین امر

 ، یعنی شفاهی بودن آنها نیز باعث از بین رفتن قسمت بزرگی از آنها شده است. 

 در اين دوره نوعي خط ، يا بهتر است گفته شود علا ئمي وجود داشتند كه براي 

ورد و دعا و فال و بيرون راندن ارواح خبيث از پیکر افراد  و نیز برای حکاکی

بر روی کتیبه ها و ستون ها و امثالهم از آن استفاده می شده است و اين نوع خط را 

رونن"[1] مي گفتند .خط رونن براي نگارش متون بلند يا سرودن نظم یا نگارش نثرخط مناسبي نبود وبيشتر براي علا مت گذاري يا نوشتن كتيبه ها و ستونها و اين قبيل امور به كار مي رفت.روابط ژرمن ها با اقوام و ملل ديگر ، منجمله اقوام و مللي كه از لحاظ تمدن و فرهنگ

 پيشرفته تر از ژرمن ها بودند ، اين قوم را با خط رونن آشنا كرد . اولين نمونه هاي شعر ژرمني ، دعا ومناجات و سحر و جادو هستند . دو نمونه از سحر و جادوي قديمي ژرمني وجود دارند كه درقرن دهم به صورت 

مكتوب درآمده اند (و احتمالاً نيز در همين قرن سروده شده اند) و به نام

مهمترین آثار ادبی این دوره عبارتند از :

توضیحات

نام نويسنده

عنوان كتاب

سال

٦٠٠٠ بيت شعر قافيه دار كه زندگي عيسي مسيح را به تصوير مي كشد.

نويسنده ناشناس

هلياند 

 Heliand

نيمه اول قرن 9 

شامل 7416 بیت

اوتفريد فون وايسن بورگ

Otfried von Weißenburg

هارموني انجيل ها 

Evangelienharmonie

 861 – 871

اكهارد فون سنت گالن

Ekkehard von St. Galle

والتایوس

Waltharius

بعد از سال 900

 

روزويتا فون گاندرس هايم

Hrotsvith von Gandersheim

درام هاي مختلف

Drame

960 – 970

نمونه هائی از خط رونن




                             علت نامیدن این خط به فوتهارک، از پشت سر

هم قرار دادن معادل لاتین آنهاست، که این معادله

زیر  علائم رونن نوشته شده اند.

خط قدیمی رونن

خط رونن انگلوساکسن ها



[1] Runenschrift

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٢
تگ ها :

اولین شاعر مرد آلمانی کیست؟

اولین شاعر مرد آلمانی کیست؟

Nicolaus Heutger  نویسنده:

مترجم: شاپور چهارده چریک

Shapur_14@yahoo.de

جواب این سؤال به صورت مختصر و مفید این است: اولین شاعر آلمانی که از وی در متون کهن ادبی نام برده شده ، ادیبی است به نام "اوتفرید فون وایسنبورگ" [1]، متولد 790 میلادی، وفات 875 میلادی.  "اوتفرید فون وایسنبورگ" در شهر "فولدا" به مدرسه ای که وابسته به معبد "هرابانوس ماوروس"[2]  بود، می رفت. "هرابانوس ماوروس" استاد "اوتفرید فون وایسنبورگ" بود و در همین معبد ، که بعد ها نام این استاد را بر آن گذاشتند، تدریس می کرد.

"اوتفرید فون وایسنبورگ" که کشیش مسیحی بود، از سال 828 میلادی  به بعد در شهر "وایسنبورگ" در ناحیۀ "الزاس"[3] سکونت گزید. اسم فامیل وی نیز از محل سکونتش، یعنی "وایسنبورگ" مشتق شده است. از فعتلیت های علمی و ادبی وی ، به جز نگارش، ترمیم و بسط کتابخانۀ معبد می باشد.  مدارک زیادی در دست است، که "اوتفرید فون وایسنبورگ" را به عنوان معلم یا استاد معرفی می کنند. منجمله در کتابخانۀ شهر "ولفنبوتل" [4] اسناد و مدارکی دال بر فعالیت وی در این زمینه وجود دارند . وی یکی از پیروان طریقت " بندیکنیتر" [5]  بوده و در سال 870 میلادی دیوان شعری به لهجۀ "راین فرانکی جنوبی"[6]  نگاشت  و نام آن را "هارمونی انجیل ها"[7] نهاد . محققین قدیمی آلمان، یعنی محققینی که غالبا در قرن 19 میلادی می زیستند، نام این کتاب را "کریست"[8] یعنی مسیحی گذاشتند. ولی امروزه همان نام اول، که در حقیقت نام اصلی و حقیقی این کتاب است، مورد پذیرش همگان قرار گرفته است. این اشعار شامل 7416 بیت می باشند. این کتاب، در مدح "انجیل" نوشته شده ، ولی تفسیر آن نیست. "اوتفرید فون وایسنبورگ" در تفسیر انجیل غالبا از نظرات استادش "هرابونوس ماوروس" استفاده می کرده است. اشعار "اوتفرید فون وایسنبورگ"  رندگی عیسی  مسیح و چهار انجیل را به زبان شعر بیان می کنند. شاعر از تجربیات عرفانی و اخلاقی اش در سرودن این اشعار بهره گرفته است. تکیه بر "خداوند" در اشعار "اوتفرید فون وایسنبورگ" قوی تر است تا اشعار شعرای دیگری که چنین اشعاری سروده اند.

"اوتفرید فون وایسنبورگ" شیوۀ جدیدی را در سرودن اشعار اختراع کرد که به آن "قافیه پایانی"[9] می گویند.  در کتاب "هارمونی انجیل ها" که احتمالا بین سالهای 861 تا 871 میلادی نوشته شده است، سنت " شش پاره "[10] که ارمغان زبان لاتین بود، با شیوۀ نوینی که "اوتفرید فون وایسنبورگ" آن را اختراع کرده بود و به آن نام "چهاره پاره پایانی[11]" داده بود، در هم ادغام شدند. این روش در آن زمان جنجال بزرگی را سبب شد و نام "اوتفرید فون وایسنبورگ" سرایندۀ آن را بر زبانها جاری ساخت، زیرا که این اتفاق برای اولین بار در زبان شعری یا حماسه سرائی به زبان آلمانی اتفاق می افتاد.

با وجود این، نشر و پخش این کتاب در آن زمان زیاد موفق نبوده است. در وین نسخۀ تصحیح شده ای از این کتاب، که به دست سرایندۀ آن اصلاح شده، هنوز موجود است و تحت شماره 2687 ثبت شده است. [12] 

اولین ناشر این کتاب، کشیشی مسیحی یا بهتر است گفته شود کشیشی پروتستان به نام "فلاسیوس"[13] بود، که مورخ مسیحی بود.  کتاب "هارمونی انجیل ها" مهمترین و معتبرترین کتابی است که به زبان "آلمانی سلیس قدیمی" نوشته شده است.

زبان آلمانی "اوتفرید فون وایسنبورگ" در این کتاب هنوز به عناصر دیگری آلوده نشده و تقریبا پاک و دست نخورده باقی مانده و مالامال از احساسات رقیق و شاعرانه است، با وجودیکه "اوتفرید فون وایسنبورگ" به زبان لاتین آشنائی  کامل داشته و تفسیرهائی که وی به زبان لاتین بر کتب دیگران نوشته، دلیل این مدعاست. همین تفسیرها نیز خود گوشه ای از فعالیت های وی را نشان می دهند. "انجیل متا"[14]  بسیار مورد علاقۀ وی بوده است.  



[1] Otfried von Weißenburg

[2] Hrabanus Maurus

[3] Elsaß

[4] Wolfenbüttel

[5] Benedikttiner

[6] Südrheinfränkischer Mundart

[7] Evangelienharmonie

[8] Krist

[9] Endreimvers

[10] Hexameter

[11] Vierhebiger Endreim

[12] Wiener Codex Vindobonensis 2687 der Österreichischen Nationalbibliothek

[13] Flacius

[14] Matthäusevangelium

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٢
تگ ها :

دلم می خواست . . . - شعر ی از شاپور چهارده چریک

دلم می خواست

دلم می خواست همچون باز و شاهین   

                                              در اوج آسمان باشم نه پائین             

دلم می خواست همچون شیر جنگی

                                            درون بیشه ای باشم خدنگی

دلم می خواست همچون ماه و خورشید 

                                            در این عالم از آن بالا درخشید

دلم می خواست مثل چشمه ساران 

                                          ببارم بر سر و رویش چو باران

دلم می خواست مثل باد و بوران                       

                                         به خود پیچم شوم توفان و کوران

دلم می خواست باروتی شوم من                         

                                          ز دست انفجارش گم شوم من

دلم می خواست مثل آن کمانگیر                         

                                        توانم بود و می بودم جهانگیر

دلم می خواست مثل ذره و خاک                         

                                         روم تا گم شوم در این جهان پاک

دلم می خواست کاشکی دل نداشتم                        

                                          ز دستش این همه مشکل نداشتم

آلمان -  بهار 2004

 

 

 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۱
تگ ها :

تاریخچۀ ضرب المثلهای آلمانی-4

 

مثلا ضرب المثل زیر را از لحاظ املا و انشا و محتوای آن اصلا نمی توان درک کرد:

 

Der Teufel scheißt immer auf den größten Haufen

 

شیطان همیشه جائی می ریند که گه زیادی جمع شده است.

 

یا ضرب المثل:

 

Die Arbeit ist keine Hase. Sie läuft dir nicht davon.

 

کار ، خرگوش نیست، که از دست تو فرار کند.که قطعناً منظوری را با شوخی و طنز در هم آمیخته است. نویسندگان و دانشمندان و افرادی که ضرب المثل ها را جمع آوری و تدوین می کردند، در دهه ها و سده های گذشته دانسته یا ندانسته دست به نوعی سانسور زده و تعداد قابل ملا حظه ای از ضرب المثلهای آلمانی را کنار گذاشتند . غالباً نیز به این دلیل که این ضرب المثلها قابلیت نوشتن یا جمع آوری شدن را نداشته اند .وشتر Wächter  مثلاً در سال ١٨٨٣ تعدادی از ضرب المثل های آلمانی را به دلیل اینکه آنها کفر آمیز بودند یا قابل نگارش نبودند، از رده خارج کرد و آنها را بدست فراموشی سپرد. در فرهنگ کورته Körte که از سال ١٨٣٧ تا کنون بارها جدید چاپ شده بود، به ضرب المثل هائی اشاره می کند، که از لحاظ زبانی سالم نبوده “ و باعث گمراهی فرزندان بشر! می گشتند.

 

در سطور بالا از ،فرهنگ نویس معروفی مانند “ واندر K.F.W. Wander 

 

نام بردیم و فرهنگ پنج جلدی اش را معرفی کردیم) ،وی  در بارة شیوة نوشتن پاره ای از ضرب المثل ها انتقاد خود را به روی کاغذ آورده و می نویسد:

 

" در پاره ای از فرهنگ ها ، آنجائی که از کلمات رشت و رکیک استفاده می شده است، به گداشتن چند نقطه (...) اکتفا می کردند . گوئی که رعایت اخلاق در نوشتن همین چند نقطه خلاصه می شود. کار بغضی از نویسندگان نیز چنات مضخک شده که هنگام نوشتن بعضی اصطلاحات و واژگان ، به نوشتن اولین حرف آن واژه و گداشتن چند نقطه بعد از آن اکتفا می کنند .

 

"بیندر" یکی دیگر از فرهنگ نویسان ، حتی موثع نوشتن کلمه شیطان یا Teufel ، فقط به نوشتن حرف اول آن اکتفا می کردند و بعد از آن چند تا نقطه می گذاشتند ،   این یعنی چه؟ این شیطان ناقص با ما چه کار می تواند بکند؟ 

 

نمونه هاوی از ضرب المثل های آلمانی:

 

Wer anderen eine Grube gräbt, fällt selbst hinein.

 

چاه کن، حود همیشه ته چاه است.

 

Wo Aas ist, da sind Fliegen.

 

جائی که مردار باشد، مگس هم هست.

 

Geduld baut, Ungeduld bricht ab.

 

صبر و حوصله سازنده است ، بی صبری و کم طاقتی ویران کننده.

 

Wenn´s Unglück sein soll, kann man sich den Finger in der Nase abbrechen.

 

اگر خوش شانس نباشی، انگشتت در درون دماغت هم می شکند.

 

Ohne Aber ist nichts in der Welt.

 

در این جهان هیچ چیز بدون اما و اگر نیست.

 

Wäre nicht das Aber, jedes Pferd hätte seinen Haber.

 

اگر همین اما و اگر وجود نداشت، هر اسبی صاحب خودش را داشت.

 

Liebe und Verstand gehen selten Hand in Hand.

 

عشق و خرد بندرت دست در دست هم می گذارند

 

Für den Fleißigen hat die Woche sieben Heute, für den Faulen sieben Morgen

 

هر هفته، برای یک آدم زرنگ هفت تا امروز دارد ، ولی برای یک آدم تنبل هفت تا فردا.

 

Ein alter Irrtum hat mehr Freunde als eine neue Wahrheit.

 

یک اشتباه تاریخی دوستداران بیشتری دارد تا یک حقیقت جدید.

 

An drei Dingen erkennt man den Weisen:

 

1- Schweigen, wenn Narren reden;

 

2- denken; wenn andere glauben;

 

3- handeln; wenn Faule träumen

 

در سه چیز می توان خردمندان را تشخیص داد::

 

1- سکوت ، موقعی که ابلهان سخن می گویند،

 

2- اندیشه، موقعی که دیگران خیال می کنند،

 

3- عمل ، موقعی که تن پروران در خوابند.

 

 

 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۱
تگ ها :

تاریخچۀ ضرب المثلهای آلمانی-3

 

 

۳ 

 اگه نولف ناشری به نام   Egenolff در سال ١۵۴٨ میلا دی آثار یوحانس آگریکولا و سباستین فرانک را در هم ادغام کرده، و فهرستی نیز به آنها افزود ومطالب این کتابها را طبق سلیقه و ذوق خوانندگان آن روز تهیه و تنظیم کرده و آن را با عنوان “ ضرب المثل ها ، سخنوری زیبا  و دانائی  Sprichwörter, schöne weise Klugreden. چاپ کرد . این کتاب در نزد خوانندگان با اقبال بسیار بزذگی برخورد کرد و تا اواخر قرن ١٧ نیز به مراتب تجدید چاپ شد . این کتابها باعث شدند تا یک سلسله از فرهنگ های نفیس و با ارزش وجامع در مورد ضرب المثل های آلمانی نوشته شوند ، که این مسابقه تا اواخر قرن ١٩میلا دی نیز ادامه داشت ، و در کتاب حاضر نیز از ضرب المثل هائی که در کتب نامبرده آمده اند، استفاده ها شده است.

 

 

در این راستا باید از دو اثر دیگر نیز نام برد که در سنت جمع آوری و تدوین ضرب المثل های آلمانی در قرن 17 میلادی نقش بسزائی ایفا کردند. یکی اثری است با نام "دانائی آلمانی" Der Teutsche Weisheit       ،از دانشمردی به نام "فریدریش پترز" دیگری اثری

است با نام که در سال ١۶٣٠ میلا دی نوشته شده، که شامل ٢٣٠٠٠ ضرب المثل  می شده است. هر دوی این آثار، به منابع قبل از خود نیز اشاره کرده و منابع دیگری که در تنظیم و تدوین کتاب دخیل بوده اند را نیز نام برده اند ، که در پاره ای موارد به تجارب شخصی نویسنده یا ناشر،و نیز مکالمات روزمرة مردم نیز اشاراتی کرده اند . به مرور زمان، و آرام آرام، همچنان که جامعه و ادبیات و فرهنگ آلمان در طول قرون و اعصار پیشرفت می کردند، و از قرون وسطی به طرف دوران روشنگری، و اقتدار وخرد و راسیونالیسم پیش می رفت، به همان مقدار نیز از ارزش و اعتبار ضرب المثلنیز کاسته می شد . تا جائی که دیگر ضرب المثل در جامعه چندان رونقی نداشت و آن را نشانه و سمبلی از “ آلا مد بودن“ یا امل بودن می پنداشتند و حداکثر در هنگام بازی و سرگرمی و یا موقعی که می خواستند به کسی “ تعارف“ کنند، از ضرب المثل استفاده می کردند. حتی دوره ای بود، که در آن با ضرب المثل مبارزه می کردند و استفاده از ضرب المثل را نشانة “ قدیمی بودن و کهنه و امل بودن“ می دانستند. همة این زحمات و کوشش ها و برخوردها نتوانستند که سنت شفاهی ضرب المثل را در آلمان از بین ببرند . مردم روستاها و دهات و قصبات بیشتر از مردم شهر نشین، باعث گسترش و ماندگار شدن ضرب المثل ها شدند . در شهر ها نیز کارگران یدی این نقش را تقبل کردند و باعث رونق بازار ضرب المثل گردیدند . به همین علت نیز اولین فرهنگ ضرب المثلهای آلمانی که در قرن ١٩ میلا دی به چاپ رسید، از این امر با نوعی دهن کجی به نام “دانش کوچه و بازاری“ نام می برد. 

Florilegium Politicum ازکریستف له مان 

 

در طول قرون و اعصار گذشته، انواع و اقشام مختلف ضرب المثل های آلمانی وارد بازار گردید. فرهنگ ضرب المثل های واگنرکه در سال 1813 به چاپ رسید، همچنین فرهنگ "کورته"  و نیز فرهنگ "آیزه لاین" و فرهنگ "سیم روک" به نوغ الفبائی آن، یعنی با استفاده از حزوف الفبا برای ترتیب موارد ضرب المثل ها روی کردند.آنها گدشته از این، به چاپ و نکثیر فرهنگ های کوکی برای استفاده دانش آموزان و دانشجویان اقدئام کردند ، که گاهی در دروس اخلاق و دینی هم استفاده می شدند. 

 

تعدادی از نویسندگان نامی و نویسندگان رئالیستی آلمان از قبیل، هبل - و کلایست تئودور اشتورم  ، ،گوتهلف در آثار خود، از اصطلا حات و ضرب المثل های زیادی استفاده می کردند، که همین خود موجب رجوع خوانندگان به فرهنگ های مختلف اصطلا حات و ضرب المثلها می گردید و همین امر بعد ها باعث گردید تا رشته ای در زبان شناسی که به شناسائی ضرب المثلها و اصطلا حات می پردازد و در زبان آلمانی به آن می گویند، تأسیس گردد. “Parömiologie .

 

یکی دیگر از افرادی که باید در این باب نامیده شود، “ کارل فریدریش ویلهلم واندر

 

می باشد . وی از دانشمندان و مربیانیKarl Friedrich Wilhelm Wander”می باشد که به علت اختلا فاتی که با زمامداران دولت پروس در باب رفورم نظام آموزشی پیدا کرد، از خدمت در آموزش و پرورش اخراج گردید. وی صاحب ونویسندة “فرهنگ پنج جلدی ضرب المثل های آلمانی با عنوان می باشد، Deutsche Sprichwörterlexikon in 5 Bd.(1867-1880) که در نوع خود بی نظیر و کامل می باشد و شامل250 هزار ضرب المثل می باشد.

 

نظرات انتقادی در بارة کاربرد و استفاده از ضرب المثل در سنوات گذشته زیاد بوده Karl Friedrich Wilhelm Wanderاند . “ کارل فریدریش ویلهلم واندردر سال ١٨٧٢ در این مورد می نویسد: “ استفاده از ضرب المثل هائی از قبیل:

 

Der Klügere gibt nach.

 

آنکه عاقل تر است، کوتاه می آید

 

Man muß mit den Wolfen Heulen.

 

انسان باید با گرگ ها زوزه بکشد.

 

 

 

Was nicht zu ändern ist, ist nicht zu änder.

 

امری را که نمی شود تغییر داد، نمی شود تغییر داد.

 

 

 

 

 

کارل کراوس  نیز در مورد استفادة نابجا از ضرب المثل ها اخطار می دهد و می نویسد: استفادة نابجا از ضرب المثل هائی، مانند ضرب المثل زیر

 

Liebe deinen Nächsten, wie dich selbst. Denn jeder ist sich selbst, der Nächste.

 

یعنی : انسان باید نزدیک ترین کسانش را مثل خودش دوست داشته باشد. زیرا که نزدیک

 

ترین کس به انسان، خود انسان است. وی در این باره می گوید: اینگونه ضرب المثلها باعث به بیراهه کشانده شدن مردم می شود. به موقع هشدار داد که خوردهHerbert Jhering و نیز “ هربرت یرینگ بورژواهای نادان می توانند دراستفاده کردن از ضرب المثل به بیراهه کشانده شوند، اگر چشم ها و گوشهایشان باز نباشد . و هم او بود که در سال ١٩٣٢ موقعی که نازیسم و فاشیسم دست در دست هم با هم معاشقه می کردند و اروپا و جهان را به آتش می کشاندند، هشدار می داد که استفاده از جملا ت و ضرب المثل هائی مانند:

 

 

 

Das Hemd ist uns näher als der Rock.

 

پیراهن ما به ما نزدیک تر است، تا دامن ما.

 

 

 

Was ich nicht weiß, macht mich nicht heiß.

 

مطلبی را که من نمی دانم، برایم اهمیتی هم ندارد.

 

 

 

این گونه ضرب المثلها آب به آسیاب نازی ها و فاشیست ها ریختن است. وی در یک مقاله با عنوان “ اصطلا حات کوچک” در سال ١٩٣٢ نوشت : اصطلاحات کوچکی وجود دارند که ظاهرا و اصولا بی خطر هستند. ولی همین اصطلاحات به ظاهر کوچک و بی ارزش کوقعی خطرناک می شوند که افراد نابابی نوغی جهان بینی را در ورای آنها مشاهده می کنند و این اصطلاخات کوچک را با آن جهان بینی در هم می آمیزند.  از بررسی تاریخ اجتماعی و تاریخ ادبیات آلمان می دانیم که نازی ها نیز چنان کزدند و ضرب المثل های زیادی را نیز تحریف کردند . ضرب المثل ها مکاتب فلسفی نیستند. ضرب المثل گرچه وسعت عام یافته و در تمامی سرزمینهای یک زبان و فرهنگ گسترش می یابد، مع الوصف نمی توان پذیرفت که ضرب المثل دارای اعتباری عام باشد . بلکه فقط و فقط تجربه ای عام است . هر ضرب المثلی را باید به تنهائی مورد بررسی قرار داد. ضرب المثل ها غالباً با هم مغایرت دارند . هر ضرب المثلی مانند کودکی است که در عصر و زمانة خاصی متولد شده است. هر ضرب المثلی نیز از زاویة دید طبقه ای خاص، یا قشری معین ، یا حتی صنف بخصوصی ، یا گروه اجتماعی معینی گفته یا نوشته شده است . هر ضرب المثلی که از پس قرون و اعصار گذشته و به دست ما رسیده است، نشان می دهد که این ضرب المثل دارای خواص معینی نیز می باشد. وگرنه در پس این قرون و اعصار از بین رفته بود، همانطور که ضرب المثل هائی در گذشته بوده اند، که خاصیت آن را نداشته اند که به دست ما برسند و از بین رفته اند . مردم قطعناً امروزه، دانش و بینش خود را از ضرب المثلها دریافت نمی کنند، بلکه از ضرب المثل استفاده می کنند، تا نظر و رأی خود را تحکیم کرده و زیر آن خط تأکید بکشند.

 

 

 

در پاره ای از ضرب المثل ها، مانند:

 

Schuster, bleib bei deinen Leisten.

 

کفاش، تو کار خودت را بکن.

 

Die dümmsten Bauern haben die dicksten Kartoffeln.

 

احمق ترین کشاورزان، بزرگترین سیب زمینی ها را دارند.

 

این گوته ضرب المثل ها، مانند دو ضرب المثلی که در بالا قید شدند، با صنف خاصی در رابطه هستند (اینجا با کفاش و کشاورز) و هیچ کس نیز این ضرب المثل ها را به صنف یا طبقه و قشر دیگری ربط نمی دهد.کلا می توان گفت که حدای ضرب المثل ، خدای واقعی نیست. همینطور شیطان در ضرب المثل ها نیز شیطان نیست. پادشاه، پادشاه نیست و فقیر نیز در ضرب المثل ها فقیر واقعی نیست. بلکه این ها را می توان تصاویز زبانی، یا زبان تصویری و تمثیلی دانست.

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۱
تگ ها :

تاریخچۀ ضرب المثلهای آلمانی-2

۲

ضرب المثل هائی که از قرن ١١ تا ١۵ میلا دی جمع آوری شدند، به وضوح نشان می دهند که این ضرب المثل ها از یک منبع خاص و واحدی تغذیه نمی شدند . بلکه عناصری از فرهنگ و زبان فولکلوریک و همچنین واژگان یا جملا ت علمی ای که راه  به زبان و فرهنگ عامه گشوده بودند، و نیز ضرب المثل های عاریه ای ، که از زبان دیگری به عاریه گرفته شده بودند، تغذیه می شدند .

 

ضرب المثل هائی، مانند :

 

Eine Hand, wäscht die andere

 

یک دست، دست دیگر را می شوید.

 

که این ضرب المثل ها از دوران آنتیک سرچشمه گرفته اند. 

 

همچنین ضرب المثل هائی از قبیل:

 

Den Seinen gibt der Herr im Schlaf.

 

خدا مال خودش را در خواب می بخشد: 

 

و نیز:

 

Hochmut kommt vor dem Fall.

 

غرور قبل از سقوط (شکست) ظاهر می شود.

 

که این ضرب المثل ها نیز از انجیل عاریه گرفته شده اند. 

 

ضرب المثل های دیگری از قبیل:

 

Lügen haben kurze Beine.

 

دروغگو کم حافظه است.

 

و همچنین

 

Der Krug geht solange zum Wasser, bis er bricht.

 

کوزه آنقدر به طرف چشمه می رود، تا بشکند.

 

دوم اینکه، نه هر زمیۀ همواری لا جرم باید به عاریه گرفتن ضرب المثل ختم شود. روابط زندگی متشابه، به تجارب و ارزشیابی متشابه می انجامد. تصاویر ساده و متشابه نیز در سراسر کرۀ زمین وجود دارد.

 

 گ. ان. پرمیاکوف  در اثر با ارزش خود ثابت کرده است،که حتی در میان اقوام و مللی که تحقیقاً هیچ ارتباط فرهنگی با هم نداشته اند، ضرب المثل های متشابه زیادی وجود دارد با همۀ این تفاصیل، تعداد کثیری از اصطلا حات و ضرب المثل های آلمانی از دورۀ عتیقه (یا آنتیک) سرچشمه گرفته اند . عامل انتقال نیز گاهی کلیسا و گاهی هومانیسم بوده است . در اواخر قرن ١۵ و اوائل قرن ١۶ میلا دی دانشمندان هومانیست اروپا، نخست متوجه مجموعه ضرب المثل های بومی شدند ، که یا به زبان لا تین نوشته شده  بودند، و یا از زبانهای دیگر به زبان لا تین ترجمه شده بودند . از قبیل: بِبِل

 

Tunnicius  در سال ١۵٠٨ میلا دی ، یا Proverbia Germanica کتاب Monosticha  در سال ١۵١۴ . ولی دانشمندان هومانیست خصوصاً متوجه کتب فرهنگ جامع و کامل ضرب المثل های آنتیک یونان و روم شدند . منجمله کتاب زیر

 

. Adagiorum collectanea - . از اراسموس رتردامی .  در سال 1500  مجموعة ضرب المثل اراسموس رتردامی  توجه همگان را در اروپا به خود جلب کرده بود. قرون 15 و 16 میلادی را می توان دوران شکوفائی ضرب المثل های آلمانی دانست. در این قرون و حتی تا میانه قرن 17 میلادی ضرب المثل های آلمانی گسترش و شکوفائی خاصی یافتند . و به ضرب المثل ها در این قرون به عنوان نوعی دانش و بینش نگریسته می شد و در نوشته ها، مباحثات، منابر، کتب و مکاتبات از آنها استفاده بسیاری می شد. نویسندگان و سعرائی از قبیل سباستیان برانت، هانس ساکس ، توماس مورنر و بسیاری دیگر درِ ادبیات آلمانی را برای ضرب المثلهای آلمانی گشودند و باعث شدند تا این ضرب المثل ها وارد ادبیات آلمان و بدین طریق وارد زنذگی مردم شوند با گشوده شدن این درب ضرب المثل ها  وارد ادبیات آلمان گردند. افراد معروفی مانند مارتین لوتر، و نیز نویسندگانی که هنوز معروف نشده بودند، درروند نهضت پروتستانتیسم و جنبش کشاورزان در آلمان، در قرن ١۶ میلا دی ، ازضرب المثل در بیانات و سخنرانی ها و نوشته های خود استفاده ها کردند و از قدرت کلا م و اجمالی بودن آن بهره ها بردند ، تا حرف و مطلب خود را به مردم کوچه و بازار برسانند . مارتین لوتر حتی مجموعة کوچک و دست نوشته ای از ضرب المثلهای معروف و برا ، برای خود ترتیب داده بود که از آنها در سخنرانی ها و مکاتبات و 1534 انجیل  کتبش استفاده می کرد . هنگامی که مارتین لوتر در سال های 1522 تا را ترجمه می کرد ، باعث گردید تا بسیاری از ضرب المثل های مذهبی و کلیسائی، که قبل از مارتین لوتر نیز وجود داشتند و از آنها استفاده می شد، اینک با ترجمة انجیل رنگ بین المللی و فرا ملی به خود گرفته و در سراسر اروپا پخش گردند . این ضرب المثلها ، همانهائی هستند که ما از آنها با نام سرگردان (یا عاریه ای) نام برده ایم زیرا که بسیاری از این ضرب المثلها در سنت شفاهی اقوام بنی اسرائیل و نیز در نزد یونانیان و رومیان وجود داشته اند و بعد ها با ترجمة آلمانی مارتین لوتر از انجیل، نیز وارد فرهنگ و زبان آلمانی شدند. در زمان لوتر، موقع آن فرارسیده بود، که ضرب المثلهای آلمانی ، به زبان آلمانی وبدون وابستگی به زبان لا تین نگاشته و ثبت شوند .  این کار را شخص دانشمندی به نام یوحانس آگریکولا  در سال ١۵٢٩ میلا دی با اثری به نام

 

 (سیصد ضرب المثل عمومی) شروع کرد.Drey hundert Gemeyner Sprichwörter   

 

وی در همین سال، یعنی در سال 1529 میلادی جلد دومی به ـنها افزود با عنوان:

 

 (قسمتی دیگر) . در سال 1534 میلادی نیز مجموعه کامل تر دیگریDas Ander Teil

 

با عنوان هفتصد و پنجاه ضرب المثل آلمانی Sybenhundert und fünzig Teutsche Sprichwörter

 

را به دست چاپ سپرد. در سال 1548 نیز مجموعه خود را کامل تر کرده وچاپ کرد. نهضت پروتستانتیسم، عوامل ملی و مذهبی و نگرانی برای زبان آلمانی، اخلا ق کاری و وجدان بیدار یوحانس آگریکولا وی را تشویق به نوشتن چنین کتبی می کرد .

 

 دومین نفر در این رابطه، سباستیان فرانک می باشد، وی مجموعة دیگری از ضرب المثل های آلمانی را با عنوان “ ضرب المثل ها Sprichwörter در سال ١۵۴١ میلا دی به دست چاپ سپرد ، که در همان سال نیز جلد دومی به آن افزود . این دو مجلد، شامل بیش از ٧٠٠٠ ضرب المثل آلمانی بودند . از این دو مجلد ضرب المثل آلمانی استقبال شایانی بوجود آمد و خوانندگان زیادی را جلب کرد.   

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۱
تگ ها :

تاریخچۀ ضرب المثلهای آلمانی- ۱

تاریخچۀ ضرب المثلهای آلمانی در ادبیات آلمان

 

فرهنگ های مختلف ضرب المثلهای آلمانی

 

کهن ترین ضرب المثل های آلمانی

 

ترجمه: شاپور چهارده چریک

 

 

از مؤسسة انتشاراتی Beyer´s Sprichwörterlexikon مطالب این مقاله از فرهنگ

 

اخذ شده و ترجمه گردیده است. . C.H.Beck

 

ضرب المثل ها همیشه زنده اند. شاید عمل و تعداد آنها نسبت به ازمنه گدشته تغییر کرده باشد، شاید هم مردم دیگر ضرب المثل ها را به مثابه پند و اندرز گرانقیمت نمی پذیرند و شاید هم ضرب المثل، به مثابه نوعی علم ارتباطات یا به عنوان حامل تجربه اجتماعی و تجربه اخلا قی و تجربه عام، دیگر کاربردی که در ازمنة قدیم داشته، اینک از دست داده باشد. ولی امروزه نوعی آزادی در رابطه با ضرب المثل ها مشاهده می شود . کسی که از ضرب المثل استفاده می کند، چه جدی، چه شوخی، چه کامل و چه ناقص، خواهان آن است که به حرف و سخن و گفتة خویش ، تحکم بیشتری ببخشد. عنصری که در ضرب المثل ها آشیانه کرده، نیرو و قدرت خاصی به این ضرب  المثل ها می بخشد، که موجب می شود که ضرب المثل، هم از طرف مردم کوچه و بازارو هم از طرف روشنفکران و متفکران و مطبوعات و رادیو و تلویزیون و . . . مورد استفاده قرار گیرد.

 

هر شخصی دارای گنجینه ای از ضرب المثل ها و اصطلا حات زبان مادری اش می باشد. ما حتی گنجینه ای از اصطلا حات و ضرب المثل های مختلف در زبانهای بیگانه ای که فرا گرفته ایم، داریم. اصولاً اصطلا حات و ضرب المثل ها جایگاه ویژه ای در هر زبان دارند و جزء لا ینفک هر زبانی می باشند.  در سالیان گذشته چندین مجلد از اصطلا حات و ضرب المثل های آلمانی وارد بازار شده اند، که باوجودیکه این رشته از لحاظ علمی و زبانی در سالیان و دهه های گذشته رشد قابل توجه و شایانی داشته است، ولی این فرهنگ ها به مراتب کوچک تر و کم حجم تر شده اند . گرچه زبان آلمانی از لحاظ اصطلا حات و ضرب المثل ها، یکی از زبانهای غنی می باشد. گدشته از این، نگارش فرهنگ ضرب المثل ها و جمع آوری و تدوین آنها در این زبان، نیز دارای سنتی کهن و پایه ای علمی می باشد. بیش از یکصد سال پیش فرهنگ صرب المثل "واندر" [1]

 

وارد بازار گردید که در این کتاب ضرب المثل های آلمانی را از قرن 16 تا 19 میلادی جمع آوری و تدوین کرده بودند . این فرهنگ بر پایه "فرهنگ صرب المثل" ی که در سال 1813 میلادی از طرف واگنر و بعد ها نیز از طرف "واندر" تدوین شدند، ترتیب یافته است، که حاوی  بیش از ١۵٠٠٠ ضرب المثل می باشد، که در بیش از ۵٠٠٠ مورد ، مدون گردیده است . بدین ترتیب خواننده این امکان را دارد، که در اسرع وقت، مطلب مورد نظرش را بیابد.   

 

ضرب المثل چیست؟

 

  ضرب المثل را در زبان آلمانی Sprichwort گویند و این لفظ از دو واژه تشکیل شده است  یکی sprich که خود از فعل sprechen یعنی صحبت کردن اخد شده و دیگری Wort یعنی کلمه و واژه.  منظور ازضرب المثل، جملا ت یا کلماتی هستند، که بیش از اندازه، یا زیاد مورد استفاده قرار می گرفته اند. این لفظ در حدود سال ١٢٠٠ میلا دی مرسوم گردید و توانست الفاظ قدیمی تر ازخود را که قبلا مورد استفاده بودند،از قبیل:

 

 را منسوخ کند.   sprochen Wort ، biscaft، spel، wurt

 

 درتاریخ ادبیات آلمان، تعاریف زیادی برای ضرب المثل نوشته اند[2]  . این تعاریف ولی در چند نکته زیر مشترک هستند:  کارآکتر جمله بندی، مردمی بودن ، خصوصیت سادگی و سادگیِ از بر کردن آن و تجربه عام. پس به طور کلی می توان گفت، که ضرب المثل ها جملا تی هستند که طبق تجربه عام بوجود آمده اند و عموماً نیزدر تجربه ای عام را با جملاتی ساده ولی محکم بازگو می کنند. گرچه ضرب المثل ها معمولا جملاتی کوتاه هستند، مع الوصف گاهی دارای باری به شدت ادیبانه یا شاعرانه نیز می باشند و گاهی یک ضرب المثل کوتاه می تواند به اندازه یک کتاب گویا باشد. برای کسی که از یک ضرب المثل استفاده می کند، مهم نیست که این ضرب المثل از مدام شهر یا کشور یا قاره باشد، مهم آن است که این ضرب المثل گویا باشد و نیز اینکه محتوای آن چه باشد. معمولاً نیز این ضرب المثل ساخته و پرداخته شده و صیقل داده می شوند و باز هم به نقاط دیگر حمل می شود. به همین علت هم گاهی در ادبیات به ضرب المثل هائی بر می خوریم، که مثلاً از آفریقا یا آسیا یا نقاط دیگر سرچشمه گرفته اند، ولی نمونه این ضرب المثل ها را در زبان مادری خود نیز داریم. و این همان تجربه عام است . معلوم نیست که اولین ضرب المثل های آلمانی از کی و از کجا و به وسیلة چه شخص یا اشخاصی جمع آوری و تدوین شدند. ولی قدیم ترین ضرب المثل آلمانی را ، در سرود معروف   که در قرن ٩ میلا دی نوشته شده، می توان یافت .  سرود هیلده براند، بعد از سال ٨٠٠ میلا دی در معبد فولدا کشف شد و قدیمی ترین سرودی است که در زبان آلمانی به صورت مکتوب موجود می باشد . این سرود که فقط قسمت هائی از آن تا به امروز باقی مانده در بارۀ هیلده براند  و پسرش هادوبراند میباشد. این سرود در قرن نهم میلا دی نوشته شده است.

 

این  ضرب المثل چنین است:

 

 „Mit geru scal man geba infaban, ort widar orte.

 

(D.h.: Mit dem Speer soll der Mann Gabe empfangen, Spitze gegen Spitze.)

 

یعنی: مرد باید با نیزه مردانگی خود را ثابت کند، سرنیزه در مقابل سرنیزه.

 

در این ضرب المثل به خوبی می توان عناصر ژرمنی از قبیل جنگ طلبی، ثبوت مردانگی با سرنیزه و خشونت را مشاهده کرد.  به این موارد باید اضافه کرد که ضرب المثل های آلمانی در قرون وسطا ، یا دقیق تر گفته شود تا اواخر قرن 15 میلادی معمولاً به طریق غیر مستقیم نقل قول می شدند . این نقل قول های غیر مستقیم، بعد ها از طرف شعرا و نویسندگان آلمانی جمع آوری و تدوین شدند، اشپر فوگل ،  یا در آثار بزرگتری  مانند کتاب هوگو فون تیم برگ، یا در کتبی مانند کتاب با ارزش “ فرای دانک و کتاب رنر کهن ترین اثرِحاوی ضرب المثل های آلمانی که تا کنون کشف شده است، کتابی

 

که ترجمة آلمانی آن چنین است : : “ Fecunda ratisاست با عنوان لا تین

 

کشتی باری) ، که در حدود سال  ١٠٢٣ ) “ Das vollbeladene Schiff

 

“ Egbert von Lüttich میلا دی از طرف شخصی به نام “ اگبرت فون لوتیش نوشته شده است. در این کتاب موارد دیگری غیر از ضرب المثل های آلمانی نیز وجود دارد، ولی ضرب المثل های آلمانی در این کتاب به زبان لا تین نوشته شده اند. از چنین کتبی در مکتب ها و مدارس وابسته به کلیسا برای آموزش نوباوگان استفاده می شده است. گذشته از این، محتوای این کتب در راه تکثیر اخلاق نیز مفید بوده اند.  



[1]   Wander

 

[2]   Wolfgang Mieder: Deutsche Sprichwörter und Redensarten, Stuttgart 

 

    K.F.W. Wanders: Deutsches Sprichwörterlexikon, (1867-1880) 1979

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۱
تگ ها :

تخم مرغ فروش - داستانی کوتاه

تخم مرغ فروش

نویسنده : شاپور چهارده چریک

صبح که از خواب بیدار شدم، مادرم گفت: اول برو مغازه نوروز و 10 تا تخم مرغ بخر، بعدش هم برو نانوائی عباسقلی 5 -6 تا هم نون بخرو زود برگرد.

خیابانها شلوغ بودند. همه جا اعتصاب و تظاهرات و بگیر و ببیند بود. اوئل سال 1357 ، شاید اواخر فروردین  یا اوائل اردیبهشت ماه بود. من هنوزخواب آلود بودم . از خانه آمدم بیرون و به طرف مغازۀ نوروز حرکت کردم.

این مغازه جائی بود که ما بچه ها زیاد از آن خوشمان نمی آمد و شخص نوروز هم کسی بود که همیشه 10 – 12 نفر از لات و لوت های محل دورش بودند. ولی از آنجائی که افرادی که به مغازه نوروز می آمدند هر کدام اسطوره ای بودند ، معمولا آنجا شلوغ می شد و نوعی پاتوق بود. نوروز و اصغر هم می شدند لوتی و انتزش.

نوروز تریاکی بود. مغازه اش که آلونکی بیش نبود، پشت خانه اش که آن هم مخروبه ای بیش نبود، قرار داشت و همیشه بوی تریاک ار آنجا به مشام می رسید.  

وقتی که من به جلو مغازه نوروز رسیدم، او داشت با یک نفر بحث می کرد. چون آنها مرا جدی نمی گرفتند، سعی هم نمی کردند که حرفشان را از من پنهان کنند یا درگوشی و آهسته با هم حرف بزنند.

نورور با همان لهجه خاص تریاکی ها که فرقی بین سین و شین و صاد  نمی گذارند و هر سه را یک جور تلفظ می کنند ، گفت: آخه لامشب ، کجای دنیا دیدی که چش مشقال تل را 150 تومن بدن. بعدش هم می گی این یه مشقاله.  نگو این یه مشقاله، مشقال یه واحده، انداژۀ معینی داره، بگو اینو بهت می دم 150 تومن، ولی نگو یه مشقاله. من که خر نیشتم، من خودم دشتم تو کاره، هم می خرم، هم می خورم،  هم می کشم، هم می فروشم. ولی این یه مشقال نیشت.

طرف مقابل هم با قسم و آیه می خواست نوروز را فانع کند، که این مقدار تریاک، یک مثقال است.  

بالاخره معامله آنها صورت نگرفت و طرف مقابل گذاشت و رفت. نوروز عصبی بود. ناراحت بود. خمار بود. مرتب خمیازه می کشید، آب بینی  اش سرازیر شده بود. با سر آستین اش آب دماغش را پاک کرد و رو کرد به من و گقت: چی می خوای.

گفتم تخم مرغ.

کفت ندارم. من که تخم نمی ژارم. شبر کن تا خدیجه عرب بیاد ، اگر برام تخم گداشته بود، چندتاشو بهت می دم.

هنور این حرف نوروز تمام نشده بود، که صدائی با لهجه غلیظ عربی گفت: سلام علیکم.

نوروز گفت: نگفتم. اسم سگ بیار و چوب به دست بگیر.

 نوروز شاگردی داشت به نام اصغر که بچه محل ما بود. نوروز اصغر را صدا زد و گفت: اشغر، این ژن عربه دو شطل تخم مرغ  اورده که می گه چند تاش شکشته و ترک داره.  هرکی تخم مرغ خواشت ، توی هر شونه چند تا تخم مرغ شکشته بدار تا این تخم مرغ شکشته ها هم تموم بشه ونشست جلوی مغازه اش.

من با وجودیکه تخم مرغ هایم را خریده بودم، ولی مغ الوصف آنجا ماندم تا ببینم این ماجراها به کجا ختم می شوند. نوروز طوری  جلوی مغازه اش نشسته بود، که انگار روی توالت نشسته است. دو دستش را به صورت ضربدر روی زانوهایش گذاشته بود و سرش مرتب پائین و پائین تر می آمد تا به زانوهایش می خورد و از این برخورد ناگهان نوروز بیدار می شد. دور و برش را نگاهی می کرد و دوباره چرت می زد.

در این میان افراد زیادی وارد مغازه شدند و هرکسی خریدش را کرده و رفت.

بعد از مدتی اصغر آمد و با صدای بلندی گفت: نوروز ، نورور.

نوروز که حالش هم زیاد تعریفی نداشت و خمار بود، گفت: چیه، دوباره چی شده، کجا آتیش گرفته که منو اینطور شدا می ژنی.

اصغر کفت: نورور، تخم مرغ شکسته ها تموم شد، حالا چه کار کنم.

نوروز گفت: آخه پدر سگ، مادر به خطا ؛ این هم شد شوال که چرت پارۀ منو پاره تر کردی.

حالا اگه کسی تخم مرغ خواست، چند تا تخم مرغ بشکن ، بذار تو جعبه و بده دستش.  

من از این جواب نوروز چنان پوزخندی زدم، که نوروز ناراحت شد. از من پرسید: مگه نو تخم مرغ هاتو نگرفتی، برو دیگه. و من تاره یادم آمد که هنور نان هم نخریده ام.  

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۱
تگ ها :

سلسله های پادشاهان آلمان - ۵

سلسله هاي پادشاهي آلمان

سال

پادشاهان

نام سلسله

٨٧٦ - ٨٤٣

لودويگ دوم ، معروف به لودويگ آلماني

Ludwig der Deutsche

Karolinger

٨٨٠ - ٨٧٦