در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

صدای پای مرگ - داستانی کوتاه؟

صدای پای مرگ

شاپور چهارده‌چریک

در فغانم از دل دير آشناي خويشتن

                                خو گرفتم همچو ني با ناله هاي خويشتن

جز غم و دردي كه دارد دوستي ها با دلم

                               يار دلسوزي نديدم در سراي خويشتن

من كيم؟ ديوانه اي كز جان خريدار غم است

                              راحتي را مرگ مي داند براي خويشتن

شمع بزم دوستانم ، زنده ام از سوختن

                               در وراي روشني بينم فناي خويشتن

آن حبابم كز حيات خويش دل بر كنده ام

                               زانكه خود بر آب مي بينم بناي خويشتن

غنچة پژمرده اي هستم كه از كف داده ام

                                در بهار زندگي عطر و صفاي خويشتن

آرزوهاي جواني همچو گل بر باد رفت

                                آرزوي مرگ دارم از خداي خويشتن

همدمي دلسوز نبود مَهسَتي را همچو شمع

                                خود ببايد اشك ريزد ، در عزاي خويشتن

                        (مهستي گنجه اي)

ماه هاست ، در حقیقت سالهاست دلمرده و غمگينم. هيچ چيز و هيچ كس نمي تواند خوشحالم كند . مدتهاست خنده از روي لبانم رخت بر بسته و افسرده شده ام . امراض زيادي دارم . ناراحتي قلب ، عمل قلب ، ناراحتي روده و معده و تيروئيد و جگر . انحراف ستون فقرات و كمر درد ناشي از آن . هر كدام از اين امراض خود به تنهائي كفاف آن را مي دهد تا زندگي را براي كسي تلخ كند و من همه‌ی آنها را يكجا دارم، پس چندان هم بي چيز و فقیر نيستم!؟ منی که این همه چیز دارم! آنقدر به مرگ فكر مي كنم كه صداي پاي مرگ را پشت سر خود حس مي كنم . مانند آن است كه كفشهای آهنين بر پا دارد . با قدم هاي شمرده و محكم راه مي رود . از صداي پايش چنين بر مي آيد كه جثه‌ی سنگين و ثقيلي داشته باشد . شايد بد تركيب و بد هيبت هم باشد . صداي پايش از فرسنگ ها به خوبي قابل تشخيص است . به هن و هن افتاده است . نفس هايش نمدار و مرطوب است . نفسش مانند صداي فش و فش مار، زنگ خاصي دارد . اين بار مرا هدف قرار داده است . هر وقت كه تنها هستم يا تنها قدم مي زنم و راه مي روم ، حس مي كنم كه او پشت سرم راه مي آيد . در اين مواقع بر مي گردم و پشت سرم را نگاه مي كنم .امروز نيز صداي پاي مرگ را پشت سرم شنيدم . اين صداي پا را من به خوبي تشخيص مي دهم . ولي امروز به جز پير مردي كه عصائي در دست داشت و كلا هي بر سر ، هيچ كس ديگري را پشت سرم ندیدم  از ديدن پير مرد ، لبخندي مي زنم و پيش خود مي گويم ، اگر عزرائيل هم مانند اين پير مرد باشد ، خود در حال مرگ باشد، كه من به خوبي از پس آن بر مي آيم.  بعد پيش خود مي گويم ، عزرائيل چنان مكار و حيله گر است كه خود را به هيبت پيرمردان درآورده است، تا مرا فریب دهد.  ولي به خودم نهيب مي‌زنم و مي گويم : چه عزرائيل زهوار در رفته اي. باز به راهم ادامه مي دهم . نمي دانم به كجا مي روم. اصلاً نمی‌دانم چرا می‌روم. همينطور بدون هدف و مقصد خاصی راه می‌روم . بعد از چند دقيقه نفس سرد و مرطوبي را پشت گردنم حس مي كنم . پنداري كسي دهانش را به گردنم نزديك مي كند ، آنقدر نزديك كه صداي نفس كشيدنش را پش سر خود حس مي كنم . بي اختيار دست چپم را بلند كرده و پشت گردنم مي گذارم تا بخاري را كه از تنفس مرگ برخاسته و بر روي گردنم نشسته ، پاك كنم . به خود مي گويم ، اين صداي نفس كشيدن مرگ است . باز بر مي گردم و پشت سرم را نگاه مي كنم. كوچه كاملاً تهي است . هيچ كس در كوچه ديده نمي شود . نه ازپير مرد كلا هي خبري است ، نه از عزرائيل مکار و مرگ زودرس. نفس عميقي مي كشم و گوشه اي مي نشينم ، تا خستگي راه را از تنم بدر كنم. اين روزها از راه رفتن خسته مي شوم . خيلي زود خسته مي شوم . موقعي كه در بيمارستان بودم ، دكتر متخصص قلب از من پرسيد :" از مرگ مي ترسي؟" در جوابش گفتم : "نه ، ديگر از مرگ نمي ترسم. قبلاً از مرگ می‌ترسیدم، ولی حالا دیگر نمی‌ترسم.  بعد از اينكه من 4 بارسكته كردم و حدود 3 دقيقه کاملاً مرده بودم ، چون فعالیت‌های تنفسی و خونی قلبم به یکباره به صفر رسیده بود. این از منظر طب یعنی مرگ.  از اين لحظه به بعد ديگر از مرگ ترسي ندارم . دكتر از اين جواب من كمي تعجب كرد و به فكر فرو رفت .من از دكتر پرسيدم كه آيا او از مرگ مي ترسد؟ جواب مرا نداد و فقط سرش را تكان داد كه يعني نه. ولی از لحن جواب دادنش فهمیدم، که او هم از مرگ می‌ترسد. مرگ چند سال است كه مرا همراهي مي كند . تنها كسي كه براي من وقت كافي دارد، مرگ است . شب و روز مرا همراهي مي كند . هيچ كس را نمي توانم  در این چند سال گذشته، در زندگی‌ام بیابم، كه به اندازه‌ی  مرگ براي من وقت صرف کرده باشد و مدام همراهيم نمايد. حتي پدر و مادر و زن و فرزند كسي هم آنقدر وقت ندارد كه كسي را دقيقه به دقيقه وثانيه به ثانيه مانند مرگ همراهي كند . تنها همسفر من مرگ است . من با او حرف مي زنم ، اختلا ط مي كنيم ، با هم شوخي مي كنيم ، سر به سر هم مي گذاريم .گوئی با هم رفیق و صمیم شده‌ایم، آنقدر صمیمی که هیبت زشت و کریه‌اش را فراموش کرده‌ام، یا برایم عادی شده است. آنقدر با هم صميمي هستيم كه يكديگر را با اسم كوچك صدا مي زنيم . او مرا "شاهين" خطاب مي كند و من هم او را "مرگ علی" مي نامم. هر گاه كه بخواهم نازش كنم، او را "مرگ من" ، يا "مرگكم" خطاب مي كنم.

يك روز مرگ به من گفت: بالا خره جانت را مي گيرم . نفست را مي گيرم .

من هم در جوابش گفتم: اگر مي تواني ، بگير . فعلاً كه نمي تواني . فعلاً من از تو قوي تر هستم . به همين علت هم تا كنون زنده ام و تو نتوانسته اي مأموريتت را انجام دهي .

امروز ٢٠ مارس ٢٠٠٤ ، مصادف با اول فروردين ١٣٨٣ مي باشد . تنها و مريض ، خسته از هر كي كه بود و هر چي كه هست ، افسرده ، غمگين و سر در گم دربرابر تلويزيون نشسته ام و افكار زيادي به ذهنم هجوم مي آورند . مي خواهم بروم ، نمي دانم به كجا ؟ مي خواهم بمانم ، نمي دانم چرا؟ ميان رفتن و ماندن مردد هستم . از يكجا ماندن خسته ام. خسته شده‌ام از این زندگی نکبت‌بار و روزمره. دوست دارم مانند مسافري كه راهش تمامي ندارد ، همه روزه راه بروم ، بدون اينكه به مقصد يا هدفي برسم. دوست دارم مانند رودخانه‌ای روان باشم، بدون اینکه "روان شدنم" را پایانی باشد.  افرادي كه با من مراوده دارند هر كدام به نوعي سعي در كشاندن من به سوي خودشان دارند . نمي دانم علت اين امر چيست؟ نه مال و ثروتي دارم كه به آنها برسد ، نه آدم خوش برخورد و بذله گوئي هستم . آدمي هستم اخمو ، ترش روی، كم صحبت و پر توقع. كسي هستم كه از همه جا بريده ام و به تنهائي خو گرفته‌ام . من نمي دانم كه چي چيزي مرا دراین سرزمین نفرین شده  نگه مي دارد . چه چيزي مرا به اين سرزمين نفرين شده وابسته كرده است. این کشور  سرزميني لعنتي و نفرين شده است .هر كس كه بيش از ده سال در اين كشور اقامت داشته باشد ، مريض مي شود ، رواني مي شود، بیمار می‌شود،  كارش به بيمارستان، سپس به تيمارستان و نهایتاً به قبرستان  كشيده خواهد شد . كودكان ، سالخوردگان ، خارجي ها ، معيوبين، معلولین، زنان، و هر گروه ديگري كه به نوعي با موازين اين جامعه مغايرت داشته باشند ، در اين سرزمين نفرين شده ، پذيرفته نمي شوند . در اينجا هميشه بايد جنگيد . ما خارجي ها هميشه بايد با آنها بجنگيم . آنها ما را حتي به عنوان انسان نيز نمي پذيرند . جنگ اول ما با آنها نيز به همين علت است . ما بايد با آنها بجنگيم تا ثابت كنيم كه ما هم انسان هستيم و از حقوق يكساني بهره مند . جنگ دوم ، جنگ كار و شغل است . جنگ سوم ، جنگ مكان و مسكن . جنگ چهارم ... جنگ پنجم ... جنگهای بعد و بعد و بعد . از اين نوع جنگ ها دراین کشور زياد است . آخرين جنگ ، جنگ زن و دختر است . آنها مي گويند ، شما خارجي ها كار ما را از دستمان مي قاپيد، ما خودمان به اندازه كافي بي كار داريم . آپارتمانها و خانه‌هاي ما را اشغال مي كنيد. زنان و دختران ما را از چنگمان در مي آوريد . خلا صه در این کشور براي ما  تنها چيزي كه رونق دارد ، بازار جنگ است و بس. و من از اين جنگ كردن ها و نبرد ها خسته شده ام . دوست دارم در راهي نبرد كنم ، كه فايده اي داشته باشد . نه اينكه بجنگم تا ثابت كنم كه من هم انسان هستم كه حق و حقوقي دارم كه اين حق و حقوق را براي خود طبيعي مي دانم .دوست دارم برگردم ايران ، ولي مي ترسم كه آنجا هم نتوانم دوام بياورم و مجبور باشم ايران را دوباره ترك كنم . تا موقعي كه اينجا هستم ، به اين دلخوشم كه اگر از این کشور خسته شدم ، بر مي گردم ايران . ولي اگر رفتم ايران و از آنجا هم خسته و دلسرد شدم ، تكليف چيست و آنموقع بايد به كجا پناه ببرم .افكار سياه و ناراحت كننده اي به مغزم هجوم مي آوردند ، صداهائي را مي شنوم كه وجود خارجي ندارند ، كساني را مي بينم كه سالهاست مرده اند ، مرده هائي را مي بينم كه راه مي روند ، خريد مي كنند ، حرف هائي مي زنم كه كسي غير از خودم نمي فهمد . گاهي از جائي عبور مي كنم كه ساليان سال راه من بوده و من هر روز اين راه را مي رفتم ، ولي گاهي در كوچه‌ی خودمان راهم را گم مي كنم. ماشينم را جائي پارك مي كنم و ساعت ها دنبالش مي گردم. اين راه را بايد بروم. شاید بايد بميرم تا زنده بمانم . با مرگ من كالبد من از بين مي رود ، چون اين كالبد مادي است و هر چيز مادي محكوم به فناست . پس انسان بايد بميرد تا روحش آزاد گردد . جسم يا كالبد ما روح لطيف و حساس ما را زنداني كرده است .

واقعاً چه بر سر ما مي آيد ، وقتي كه ما مي ميريم ؟ مرگ اصلاً چيست؟ آيا وقتي كه ما مرديم ، همه چيز به پايان مي آيد؟ ما انسان ها اگر بخواهيم در كشوري يك ماه اقامت كنيم يا به مرخصي برويم ، از ماه ها پيش در بارة آن محل يا كشور اطلا عات موثقي كسب مي كنيم و مدتها تلا ش و كوشش مي كنيم تا همه‌ی جوانب كار را ترتيب دهيم . از بليط هواپيما تا هتل خوب و مناسب ، اماكن تفريحي و . . . همه را خوب و دقيق كشف مي كنيم .ولي در بارة محلي كه يك روز خواسته يا ناخواسته به آن سفر خواهيم كرد ، هيچ نمي دانيم . و هيچ نمي‌خواهيم بدانيم . چون از مرگ مي ترسيم . اين ترس و واهمه‌ی ما از مرگ، ناشي از ناآگاهي ماست . هر چيز غريب و بيگانه اي در دل انسان ترس و وحشت ايجاد مي كند . مرگ هم از همين مقوله است . ما از مرگ مي ترسيم، چون اطلا عي از آن نداريم . همين ترس از مرگ هم باعث مي شود تا ما به دنبال آن نباشيم تا اطلا عي راجع به آن كسب كنيم . ما همه دير يا زود خواهيم مرد. پس اين عمل ، كاريست منطقي ، اگر ما الآ ن بخواهيم اطلا عاتي راجع به محلي كه بعداً به آن خواهيم رفت ، كسب كنيم . ما بايد بدانيم به كجا مي رويم ، آن سرزمين موعود كجاست؟ وقتي كه ما مرديم ، از اين جسم كنوني ، جسمي كه از گوشت و پوست و استخوان و رگ و پي درست شده ، در مي آييم. ولي به صورت روح به زندگي ادامه مي دهيم . در طول زندگي ام بارها از خود پرسيده ام ، زندگي چيست ؟ مرگ كدام است؟  همه‌ی ما بايد بميريم و خدا را شكر كه اقلاً در اين يك كار ديگر نمي شود پارتي بازي كرد و رشوه داد. مشغله با مرگ و فكر كردن راجع به آن ، اگر حاصلي نداشته باشد ، ولي يك موضوع و مسئله را براي من حل كرد و آن از بين بردن ترس از مرگ بود . مرگ ديگر براي من ابداً ترس و وحشتي ندارد . مرگ براي من مضحكه اي بيش نيست . دلقكي است كه بايد به آن خنديد، آن را مسخره كرد . الآ ن ديگر نه تنها از مرگ نمي ترسم بلكه آن خوف و وحشتي كه مرگ و حتي فكر كردن به مرگ در ديگران ايجاد مي كند ، در من از بين رفته است . من اكنون مرگ را نه به صورت يك هيولا ، كه به صورت يك دلقك مي نگرم. به او ريشخند مي زنم ، او را مسخره مي كنم . دستش مي اندازم ، ارج و قربش را پائين مي آورم . و بدين ترتيب نوعي آرامش و خونسردي به من دست مي دهد تا بتوانم به زندگيم ادامه دهم. اوائل كه از مرگ مي ترسيدم ، هر موقع كه به مرگ فكر مي كردم ، عرق سردي بر پشتم مي نشست . گاهي دهانم از وحشت خشك مي شد . صدائي ديگر از گلويم در نمي آمد. ولي حالا با كمال شجاعت نه تنها راجع به آن حرف مي زنم ، كه مايلم هر چه بيشتر راجع به آن تحقيق كنم و بنويسم . و اين خود نوعي ادامه دادن به زندگي است .كسي كه روزي متولد شده ، بايد هم روزي بميرد. در آن هم شكي نيست . پس اين كار ، كاري طبيعي است كه ما بدانيم ، به كجا مي رويم ؟ همانطور كه مايليم بدانيم ، از كجا آمده ايم؟ ، بايد هم بدانيم كه به كجا مي رويم؟ اين “ آن دنيائي"  كه مي گويند ، كجاست ؟ چه سرزميني است ؟ ما در آنجا چگونه زندگي خواهيم كرد ؟ چه خواهيم خورد؟ چه خواهيم نوشيد؟ چه خواهيم پوشيد؟ با چه كس يا كساني زندگي خواهيم كرد؟ آيا زاد و ولدي هم در كار هست يا نه؟ آيا ما در آنجا هم مكان و مسكني خواهيم داشت؟ خواهيم خوابيد ؟ كار خواهيم كرد؟ آيا در آنجا هم حق و حسابي در كار هست؟ آيا در آنجا هم ارباب و نوكري هست؟ آيا در آن دنيا هم مانند اين دنيا زورگويان قويترند؟ آيا در آن دنيا هم همه جا بايد پارتي داشت تا كار كسي پيش برود؟ آيا اصلاً خدائي در كار هست كه آنطور كه در كتب آسماني نوشته اند از ما بازخواست كند؟ چه كسي مي تواند به اين سؤالات  جواب دهد؟ مردگان ديگر بر نمي گردند كه به ما گزارش دهند كه در آن دنيا چگونه بايد زيست ؟ پس ما بايد به آن دنيا برويم .من در خانواده اي به دنيا آمدم كه سيزده تا بچه داشت . از اين سيزده نفر چهار نفر در دوران كودكي فوت كردند و نه نفر ديگر هنوز در قيد حيات هستند كه با زن و شوهر و بچه‌هایشان جمعيتي نزديك به هفتاد نفر را شامل مي شوند. ناراحتي من بيشتر از اين بابت بود كه در بيمارستان دكتر از من پرسيد ، اگر اتفاقي براي شما افتاد ، به چه كسي بايد خبر دهيم . من كمي مكث كردم و سپس گفتم: به دخترم . با وجوديكه مي دانستم از دست اين دختر بچه هم كاري ساخته نيست . در خانة ما هميشه تعداد زيادي حضور داشتند. دوست ، آشنا ، غريبه ، ميهمان . هميشه سفرة ما گسترده بود و هر چه داشتيم با آنها مي خورديم . حالا ولي در جائي گير افتاده ام ، و در بيمارستاني بستري هستم كه هيچ كس به عيادتم نمي آيد . حتي اگر بميرم ، كسي نيست كه جسد مرا تحويل بگيرد . چه مصيبتي از اين بالا تر. اگر در ايران بودم ، لا اقل تعدادي از همين دوستان و آشنايان به عيادتم مي آمدند و لا اقل اگر مردم ، همين ها مي توانستند مرا كفن و دفن كنند . ولي حالا كسي

را ندارم و از اين دو تا بچه (پسرم و دخترم) هم كاري ساخته نيست .در بيمارستان و هنگامي كه كسي را عمل كنند از او مي پرسند كه اگر از زير عمل سالم بيرون نيامديد و به رحمت ايزدي پيوستيد ، چه كس يا كساني را بايد خبر كنيم .حالا می گویم : فقط مرده شور را خبر كنيد و به او بگوئيد كه جسد مرا نشويد ، بلكه جسدم را بسوزاند و خاكسترم را بر روي آبهاي دريا بپاشد. باشد كه بدين طريق روح بي قرار من ، آرامش يابد. شايد روح من بتواند بدينطريق به آن آرامشي كه سالها آرزويش را مي كشيد ، برسد . بي اختيار به ياد اين بيت از شعر مهستي گنجه‌ای افتادم :

همدمي دلسوز نبود مَهسَتي را همچو شمع 

                                 خود ببايد اشك ريزد ، در عزاي خويشتن

تنها زيستن و تنها مردن براي كسي كه در خانواده اي بزرگ بدنيا آمده و زندگي كرده ، خيلي گران تمام مي‌شود . در حالي كه هنوز هم براي خيلي ها كارهاي زيادي مي كنم ، ولي كارهاي خودم مانده ، كارهاي خودم را همه نيمه تمام رها كرده ام .گاهي اوقات به فكر خودكشي مي افتم . ولي از آنجائي كه خودكشي را نوعي قتل مي دانم از فكر كردن به آن زياد دلخوش نيستم . ولي گاهي اوقات درد چنان به من فشار مي آورد كه ديگر طاقتم طاق مي شود . هيچ مسكن و قرص و دارو مواد مخدري هم اين درد لعنتي را تسكين نمي دهد . در اين مواقع به خودكشي و خلا صي فكر مي كنم . نا اميدي. رهائي و آزادي ، آزادي از اين درد لا مذهب طاقت فرسا . وقتي كه قلب انسان خون باشد و درد كند . وقتي كه اعضاي بدن انسان ، خصوصاً دست و پا و نيمة صورت از كار بيفتد ، انسان ديگر انسان نيست . موقعي كه انسان حتي براي انجام دادن جزئي ترين كارها ، از قبيل رفتن به توالت و طهارت و شستن خود و حمام كردن و غذا خوردن به كسي احتياج داشته باشد ، اين كه ديگر نشد زندگي. مرگ صد بار به اين زندگي شرف دارد .موقعي كه پدر من فوت كرد ، من در ايران نبودم . ولي براي من تعريف كردند كه او قبل از مرگش گفته بود ، اگر روزي نتواند كارهاي شخصي خودش را انجام دهد ، ديگر حاضر نيست كه زنده بماند . اتفاقاً ايشان هم سكته كردند. طوري كه ديگر قادر نبود حتي خود را نظافت و طهارت كند. در همان روز از دكترمعالجش اجازه گرفته و به خانه آمد و تمام افراد فاميل را دور خود جمع كرد و از آنها خداحافظي كرده و دوباره به بيمارستان برگشت و نيمساعت بعد فوت كرد .به ياد دارم موقعي كه من در ايران بودم و به دبيرستان مي رفتم ، در نزديكي خانة ما مرده شور خانه اي بود كه من در ايام تابستان براي درس خواندن به آنجا مي‌رفتم . اين كار چند حسن داشت. اولاً جاي خنكي بود . سايه و آب داشت. دوماً چون مرده شور خانه بود و هميشه يك تابوت در آن وجود داشت ، مردم و خصوصاً بچه ها كمتر به آنجا مي آمدند و هميشه خلوت بود و كسي براي من مزاحمت ايجاد نمي كرد . گاهي اوقات كه خسته بودم ، در تابوت دراز مي كشيدم و استراحت مي كردم و چرتي مي زدم .يك روز ظهر كه هوا خيلي گرم بود و من هم خسته بودم، در تابوت دراز كشيدم و خوابم برد . يكي از دوستان من به نام منصور كه همكلا س من بود و از مرگ و تابوت و مرده شورخانه و هر چيز كه به نوعي با مرگ در رابطه بود ، ترس و واهمة عجيبي داشت ، و چون مي دانست كه من هر روز در ساية مرده شورخانه درس مي خوانم ، از چند قدمي مرا صدا زد . من هم كه مي خواستم كمي سر به سرش بگذارم ، جوابش را ندادم و همچنان در تابوت ماندم . منصور كه كتابها و وسائل مرا از دور مي ديد و مي دانست كه من بايد آنجا باشم ، چند بار مرا صدا كرد ولي جوابي نشنيد . منصور چند قدم به مرده شورخانه نزديك تر شد و باز مرا صدا كرد، من هم يك مرتبه از توي تابوت بيرون پريدم و دستهايم را بالا برده و نعره اي كشيدم . منصور هم از ترس فرار را بر قرار ترجيح داد و ديگر آنجا نيامد . حالا كه دارم راجع به مرگ مي نويسم ، اين وقايع يواش يواش به ذهنم هجوم مي آورند . من آنها را تقريباً فراموش كرده بودم .امروز يك شنبه و سي ام فروردين ١٣٨٣ است . باز هم قلب من دبه در آورده است و ناراحتم مي كند . آنقدر درد دارم كه مجبورم به بيمارستان مراجعه كنم . به بخش اورژانس مي روم و خودم را معرفي مي كنم و همانجا از هوش می‌روم . فوراً چند دكتر و پرستار به بالين من مي آيند و مرا با آمبولا نس به بيمارستان ديگري منتقل مي كنند . در بين راه مي شنيدم كه يكي از پرستاران به دكتر گفت: آقاي دكتر ، اين مرده ، ديگه به خودتون زحمت نديد و دستگاهها را خاموش كنيد . هر چه سعي كردم صدائي يا صوتي از دهانم خارج كنم و دكتر و پرستار را متوجه گردانم كه من هنوز نمرده ام، موفق نشدم . بعد از چند ثانيه دكتر پلك هاي مرا بالا كشيد و به پرستار گفت: "نه هنوز نمرده" . زود باش و آن قطرة مخصوص سكته را به من بده." پرستار هم فوراً يك قطره از توي يكي از كشوهايي كه در آمبولا نس بوده درآورد و مقداري از اين قطره را در دهان من ريختند . وقتي كه به بيمارستان دوم رسيديم ، من فقط توانستم به مدت كوتاهي چشمانم را باز كنم. دكتري كه همراه من آمده بود ، شانه ام را فشار داد و گفت : ما سعي خودمون را كرديم ، از حالا به بعد فقط خدا مي تونه كمكت كنه . بعد هم از من و سايرين خداحافظي كرد و رفت .

در بيمارستان مرا مورد معاينه قرار مي دهند و من هم به زحمت مي توانم به آنها بگويم كه تا حال چند بار سكته كرده ام و يكي از پرستاران به شوخي مي گويد ، ولي تا حالا كه نمرده اي و مرگ را شكست داده اي .همان روز دوباره مرا عمل مي كنند . ولي يكي از رگ هاي قلبم چنان سفت و سخت گرفته كه دكتر ها قادر به باز كردن آن نيستند . دوباره مرا به اتاقم منتقل مي كنند و چند روز را نبايد از تختخوابم بيرون بيايم . خوراك و پوشاك و دستشوئي و نظافت و همة اين كارها را بايد در تختخواب انجام بدهم . چه كار زشتي . و چه شغل مهم و پر مسئوليتي دارند ، پزشكان و پرستاران . من به نوبة خودم از آنها قدرداني مي كنم . تاكنون نمي دانستم كه در بيمارستانها چه مي گذرد.وقتي كه حالم كمي بهتر شد ، دكتر به من گفت كه ما متأسفانه ديگر كاري براي شما نمي توانيم انجام بدهيم. بايد با اين بيماري ساخت . سيگار نكشيد ، غذاهاي چرب و شيرين نخوريد ، ورزش كنيد .من هم كه از همه جا نا اميد و مأيوس بودم ، فقط گفتم : چشم آقاي دكتر . حتماً آقاي دكتر ، بله آقاي دكتر .يعني راحتم بگذار و برو .

يك روز پنج شنبه بود كه از بيمارستان مرخص شدم . تنها ، ناراحت ، افسره و غمگين ، راهي خانه شدم . كدام خانه؟ كدام زندگي؟ دلم نمي خواست به خانه برگردم ، ولي كيف سنگيني كه در دستم بود ، عذابم مي داد. ناچار راهي خانه شدم . به محض خروج از بيمارستان ، اولين كاري كه كردم ، خريدن يك پاكت سيگار بود. در ايستگاه اتوبوس يك سيگار روشن كردم و با ولع چند پك كشيدم . ناگهان سرم گيج رفت ، ولي سيگار را تا آخر كشيدم . بعد از چند دقيقه هم اتوبوس آمد و من به خانه برگشتم.اين بار پنجم است كه من به علت بيماري قلبم در بيمارستان بستري شده ام . روزي از دكتر معالجم پرسيدم ، راستي چرا ما دو تا گوش و دو تا چشم داريم . ولي فقط يك قلب ، و آن يك قلب هم در سينه‌ی من معيوب است.

دكتر گفت: من نمي دانم ، اين را از خدا بپرس.در جوابش گفتم: من سالهاست كه با خدا حرف مي زنم ، با او راز و نياز مي كنم ، دعا مي كنم ، نماز مي خوانم ، ولي او هرگز با من سخني نگفته است . گوئي او كريا لا ل است .از دست اين نارفيقان هم كلي ناراحت هستم . كساني كه خود را دوست و رفيق و همزبان مي دانستند ، همه براي پيشبرد كار خودشان رفاقت مي كنند .روزگاري بود كه در خانة من به روي همه باز بود . هر شب اين به اصطلا ح دوستان در خانة من جمع مي‌شدند و تا پاسي از شب گذشته ، غذا مي پختيم ، مي‌خورديم ، مي نوشيديم، ساز مي زديم و آواز مي‌خوانديم. روزي نبود كه در خانة من ده يا پانزده نفر ميهمان نباشند . من هم از همة آنها پذيرائي مي كردم . و اين كار هر روزشان بود . حالا كه بيمار م و ديگر نمي توانم از آنها مثل سابق پذيرائي كنم ، ديگر اثري از آنها نيست . اصلاً حالي هم از من نمي‌پرسند ، ببينند كه آيا من مرده ام ، زنده ام ، چه بر سرم آمده ، كجا رفته ام و چه كرده ام . اگر هم روزي به طور اتفاقي در شهر يا كوچه و بازار آنها را ببينم ،

راهشان را كج مي كنند و مي روند .من احمق بودم و ساده و كودن كه فكر مي كردم ، افراد فرصت طلبي مانند حسن و حسين و علي و غيره از دوستان من هستند . آنها فقط مصالح خودشان را درنظر مي گرفتند و اينكه چگونه مي توانند از زندگي خودشان لذت ببرند؟ چه كسي حداكثر احترام را به آنها مي گذارد و قدم آنها را گرامي مي دارد؟ چه كسي بهتر از من ، چه كسي احمق تر از من و چه كسي ساده تر از من؟ حالا كجا هستند ، اين دغل دوستان؟ چرا ديگر پيدايشان نيست . چرا ديگر سراغ شاهين را نمي گيرند . آيا آدمي بايد هميشه به آنها سرويس بدهد؟ بايد هميشه به آنها خدمت كرد ، تا از دوستي شان بهره مند گشت؟ رشوه دادن و پارتي بازي ، حتي در مورد دوستي! عطاي چنين دوستاني را بايد به لغايشان بخشيد . من به چنين دوستاني نيازي ندارم. همان بهتر كه تنها باشم ، همان بهتر كه هيچ كس در پيرامون من باشد .  آري ، از كه مي پرسم ، كه دور روزگارانرا چه شد . براي پرسش كردن هم اصول و فنوني وجود دارد. آدمي بايد بداند كه از چه كسي بپرسد . چنان خسته ام از اين جهان و آدميانش. آن چنان دلسرد و دلمرده هستم كه نمي دانم كجا روم ، چه كنم؟چاره از كجا جويم؟ به قول مولا نا از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست. گاهي اتفاق مي افتد كه چندين روز متوالي از خانه بيرون نمي روم . يكجا مي نشينم و فقط مي نويسم ، يا ترجمه مي كنم . يا ساز مي زنم و يا اينكه آواز مي خوانم . از روزی که گلویم را عمل کرده‌ام، صدایم را هم از دست داده‌ام، این مصیبت بزرگی است، که آدمی نتواند حرف بزند. گاهی که فشار به آدم می‌امد، فریادی می زدم، حالا که صدا ندارم، فریاد هم نمی‌توانم بزنم. گاهي نيمه هاي شب از خواب مي پرم و ديگر خوابم نمي برد . افكار زيادي به ذهنم هجوم مي آورند ، آنقدر زياد كه قلب مريض و خستة من آنها را تحمل نمي‌كند و در اين مواقع قلبم درد مي كند . نفسم مي گيرد . ضربان قلبم نامنظم مي شود و باز هم به طرف گنجة داروهايم مي روم و چند قرص مخصوص قلب مي‌خورم تا كمي آرام بگيرم ..روزي كه من در بيمارستان بستري شدم ، تنها كساني كه به عيادتم آمد ، دخترم بود و پسرم و نوه ام . كه تقريباً هر روز به بيمارستان مي آمدند . دخترم يك روز به من گفت كه مادرش (زن سابق من) مي گويد از شاهين بپرس كه آيا مي خواهد كه من به عيادتش بروم . بي شرمي را بنگريد . روزي بود كه ما عاشق و معشوق بوديم . ما ده سال با هم زندگي كرديم . دو تا بچه داريم . خلا صه ما دشمن هم كه نبوديم . فقط نتوانستيم با هم زندگي كنيم . هراتفاقي كه براي او مي افتاد ، من اولين نفري بودم كه به كمكش مي شتافتم .به ياد دارم روزي كه با شوهر جديدش به مرخصي رفته بودند و كسي نبود كه از سگش نگهداري كند ، از من خواست كه روزي يك دفعه به خانة آنها بروم و براي سگش نان و آب تازه تهيه كنم . خانة آنها بيرون شهر بود و تا خانة من بيش از بيست كيلومتر راه بود و من هر شب از ساعت ١٨ تا شش صبح كار ميكردم و صبح زود اولين كاري كه مي كردم اين بود كه به خانة اين زن بروم و غذا و آب براي سگش ببرم .حالا كه من در بيمارستان افتاده ام براي من پيغام مي فرستد كه آيا لا زم است كه او به عيادت من بيايد . من هم به دخترم گفتم، به مادرت بگو ، زحمت نكش ، اين همه راه نيا ، نكند خداي ناكرده خسته شوي . من به عيادت او نيازي ندارم . مرا راحت بگذارد. من چيزي از او نمي خواهم . بيشرمي برخي از اين بندگان خدا را بنگريد . اين است زندگي من . آيا چنين چيزي را مي شود زندگي ناميد؟ آيا مرگ به اين زندگي شرف ندارد؟ آيا اينك نبايد از خود پرسيد كه چرا از مرگ مي ترسيم ؟ آيا نبايد از زندگي ترسيد و از زندگان؟ مرگ و مرده كه ترس و واهمه اي ندارد . اين زندگي است كه آدمي را نفله و داغون مي كند ، نه مرگ . مرگ يك باراتفاق مي افتد و تا ابديت طول مي كشد . ديگر نه دردي وجود دارد ، نه غمي، نه ياران حق ناشناسي ، نه رنجي ، نه نامهرباني . آرامشي ابدي در انتظار ماست . آرامشي هميشگي. تنها نگراني من اين است كه اين ياران حق ناشناس و زورگويان و قلدران و قلندران و جامه دران ، ما را در آن دنيا هم تنها نگذارند . مي ترسم كه در آن دنيا هم به نوعي مجبور باشم با آنها زندگي كنم و آنگاه بايد كه تا ابد با آنها باشم . ديگر آنجا گريزي از دست آنها نيست . واي چه مصيبتي! چه مصيبتي بزرگتر از اين كه انسان از دست دغل دوستان بگريزد و در جهان باقي ، در آن دنيا هم نتواند از دست آنها خلا ص شود .مانند صادق هدايت كه در كتاب بوف كور نوشت :در زندگي زخمهائي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا ميخورد و ميتراشد. اين دردها را نميشود بكسي اظهار كرد، چون عموماً عادت دارند كه اين دردهاي باورنكردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر كسي بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي مي كنند آنرا با لبخند شكاك و تمسخر آميز تلقي بكنند - زيرا بشر هنوز چاره و دوائي برايش پيدا نكرده و تنها داروي فراموشي بتوسط شراب و خواب مصنوعي بوسيلة افيون و مواد مخدر است - ولي افسوس كه تأثير اينگونه داروها موقت است و بجاي تسكين پس از مدتي بر شدت درد ميافزايد. آيا روزي به اسرار اين اتفاقات ماوراءطبيعي، اين انعكاس ساية روح كه در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداري جلوه مي كند كسي پي خواهد برد؟حالا من هم نمي توانم راجع به اين مسائل با كسي صحبت كنم . چون كسي نيست كه درد و غم و رنج آدمي را جدي بگيرد و به درد دل و حرفهايش گوش دهد .به همين علت هم مي نويسم ، چون كسي را ندارم كه برايش درد دل كنم . كسي نيست كه گوش به حرفهاي دل دردمند من بدهد . تنها يار و رفيق و مونس من فعلاً همين يك دستگاه كامپيوتر است كه هر چه بخواهم به او مي گويم و او با گشاده روئي گوش فرا مي دهد .

مگر صادق هدايت نبود، كه درد داشت ، رنج داشت، ناراحت و ناراضي بود . مگر جامعة ايران آنروز هدايت را آزاد گذاشت ، مگر دولتمردان آن روز رهايش گذاشتند ، همة درها و راهها را به رويش بستند . مگر كسي پيدا شد كه به حرفهاي هدايت گوش دهد و سعي كند مرحمي بر زخم دلش بگذارد . مگر همين مردم و دوستان هدايت نبودند كه بعد از خودكشي وي در پاريس فرياد زدند و گفتند ، ما نمي دانستيم كه در درون هدايت چه مي گذرد . اگر اين حضرات واقعاً دوست هدايت بودند ، مي بايستي كه بدانند در درون وي چه مي گذرد . اين روزها چنان از لحاظ رواني و روحي داغون شده ام كه ديگران هم برايم اظهار نگراني مي كنند . دوستي كه ندارم (چون اين دغل دوستان همه از دور و برم گريختند ) ولي همسايگان ، همكاران و پزشك معالجم مرتب مرا تحت فشار مي گذارند كه به يك روانپزشك مراجعه كنم . من هم هميشه از دست آنها در مي‌روم و تا حالا توانسته ام بارم را تنها بكشم . ولي خودم هم يواش يواش نگران مي شوم . گاهي با خودم بلند بلند حرف مي زنم. گاهي بي مورد مي خندم . اشكم هميشه روان است . از لحاظ روحي وضع متعادلي ندارم . دستم مي لرزد ، افسرده ام ، غمگينم . و نمي دانم كه آيا كسي مي تواند به من كمك كند يا نه. نمي دانم

اصلاً دلم مي خواهد كه كسي به من كمك كند . گل بود ، به سبزه نيز آراسته شد . ناراحتي قلب و روده و معده و تيروئيد كم بود، ناراحتي اعصاب هم بدانها اضافه شد . من تا كنون چندين بار با ديگران به روانپزشك مراجعه كرده ام ، ولي هميشه يا به عنوان همراه يا مترجم آنجا بوده ام و از روش كار آنها كاملاً خوب آگاهم و به همين علت هم نمي خواهم به اين زودي نزد روانپزشك بروم . چون هنوز كار حاد نشده و خودم مي توانم خودم را درمان كنم .

داروهاي مخصوص قلبم تمام شده و پول هم ندارم كه دارو و دوا بخرم . ضربان قلبم نامرتب شده و طپش قلب دارم . اگر دارو نخرم ، كار قلبم خرابتر از آنچه هست ، خواهد شد . مرتب با خدا دعوا دارم كه چرا مرا آفريده است . چرا مرا خلق كرده است . اگر مرا نمي آفريد كه كسي به او خرده نمي گرفت . كسي به او معترض نمي شد كه چرا مرا نيافريده است . كار اين دنيا بدون وجود من هم روبراه خواهد شد . كاشكي به جاي من اسب زيبائي آفريده بود . هميشه دوست داشتم و دارم كه در زندگي آينده ام ، اسب باشم . اسبی سرکش و توسن. اسبی که هیچ کس نتواند از او سواری بگیرد.  كاش مي توانستم خودم از پيش اين را تعيين كنم . اسب پر توان ، با قدرت ، و با نيرو است . حيوان زيبائي است . منفعتش به مردم مي رسد . مردم ولي از وجود من چه نفعي مي برند . باز هم مي گوئيد زندگي زيباست ؟ زيبائي زندگي عايد كساني مي شود كه از آن لذت مي برند . نه كسي كه بايد مرارت ببيند . مرارت زندگي نصيب من شده است و مرا خسته كرده است . خسته ام . خسته از زندگي و مردمان اين دوره و زمانه .

شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد

                               فريبنده زاد و فريبا بميرد

شب مرگ تنها نشيند به موجي

                              رود گوشه اي دور و تنها بميرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آنشب

                               كه خود در ميان غزلها بميرد

گروهي برآنند كه اين مرغ زيبا

                              كجا عاشقي كرد ، آنجا بميرد

شب مرگ از بيم آنجا شتابد

                              كه از مرگ غافل شود تا بميرد

من اين نكته گويم كه باور نكردم

                             نديدم كه قوئي به صحرا بميرد

چو روزي ز آغوش دريا برآمد

                            شبي هم در آغوش دريا بميرد

تو درياي من بودي آغوش وا كن

                           كه مي خواهد اين قوي زيبا بميرد

                      (دكتر حميدي)

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۳٠
تگ ها :

آسمان هفتم - داستانی کوتاه از شاپور چهارده‌چریک

آسمان هفتم

شاپور چهارده‌چریک

در يكي از سفرهايي كه به ايران كردم با محمد خان آشنا شدم. محمد خان آدم بسيار جالبي است. حدود ٦٥ سال سن دارد، قد بلند و باريك اندام، با موهاي مجعد و صورتي كه آثار بيماری آبله را به خوبي نشان ميدهد . پدر محمد خان ازخوانين بزرگ ايل قشقايي بوده و مال و ثروت بسياری برای دو پسر خود علي خان و محمد خان به ارث گذاشته است . محمد خان پنج سال از برادرش علي جوانتر است .او بيشتر دنبال قمار و زن و ماشين و شب زنده داري است تا يك زندگي در “محيط گرم خانوادگي” . محمد خان گويا از همان بچه گي و دوران نو جواني آدم تخس و بدجنسي بوده است. تعريف هايي كه بعضی‌ها از دوران نو جوانی او مي كنند، آدم را گاهي به تعجب وا مي دارد. بايد آدم شير دلي هم بوده باشد، چون بعضي كارهايي كه او كرده شجاعت لا زم دارند. باب آشنايي ما از آنجا شروع شد كه من در سال ١٣٦٣ در بحبوحه‌ی جنگ ايران و عر اق مسافرتي به ايران داشتم و قرار من بر اين بود كه بعد از يك هفته اقامت در تهران و انجام كارهاي ضروري به طرف اهواز حركت كنم. بالا خره كارها را ترتيب دادم و بليطي تهيه كرده و عازم ايران شدم .

هواپيما به فرودگاه مهرآباد نزديك می‌يشود و صداي خانمي از بلندگوي هواپيما مسافران را دعوت به نشستن و خاموش كردن سيگار مي كند.

بالا خره هواپيما در مهرآباد به زمين نشست. بعد از انجام مراسم مربوطه در فرود گاه و ديدار و رو بوسي با اخوي قدم زنان به طرف اتومبيل ايشان كه در گوشه اي پارك بود به راه افتاديم. .

در حين صحبت از ايشان پرسيدم : " امشب بايد در كدام هتل بخوابيم؟"

اخوی جواب داد‌: " اين مدت را ما مي توانيم در آپارتمان دوستش حسن بگذرانيم . خود حسن آقا براي يكماه در مأموريت است و كليد آپارتمان نزد برادر حسن آقا است كه هم اكنون در خانه منتظر ما مي باشد.

در بين راه با ناباوري تمام اطرافم را نگاه مي كنم و از اينكه دوباره در ايران هستم و مي توانم با فاميل و دوست و آشنا و كوچه و خيابان‌ها ديداري تازه كنم ، خوشحال بودم . در ناحيه اي در شمال تهران از اتومبيل پياده شده و زنگ در آپارتمان حسن آقا را به صدا در مي آوريم . جوان متوسط القامه ای با چهره‌ی كاملاً برنزه در را به روی ما مي گشايد .

اخوي ايشان را با نام مسعود معرفي كردند و ما وارد آپارتمان شديم . آپارتمان چهار خوابه با حمام و توالت فرنگي مجزا و بالكن بزرگ . حدود ١٤٠ یا ١٥٠ متر مربع. كاملاً مجهز و شيك. قفسة بزرگي مملو از كتاب در يك گوشه اطاق نشيمن حالت مخصوصي به اين اطاق داده و توجه هرتازه واردي را به خود جلب مي كند.

طفلك مسعود خان زحمت زيادي كشيده بود و دو نوع غذاي لذيذ ايرانی تهيه ديده بود با مخلفات كامل. بعد از غذا از هر دري سخني رانديم .

حدود ساعت ١١ شب زنگ در آپارتمان حسن آقا به صدا در آمد و مسعود خان گفت : "اين حتماً محمد خان است  چون ديروز از شيراز تلفن كرده و خبر داده كه امروز به تهران مي آيد  و با رويي بشاش به طرف در مي‌رود تا آنرا به روي محمد خان باز كند. مردی بلند قد و لا غراندام وارد شده و بعد از سلا م و احوالپرسي مسعود خان را در آغوش مي‌كشد و دو گونه‌ی او را مي بوسد .

در همين اثنا مسعود خان با صداي بلند رو به من كرده و مي گويد: "محمد خان ، ازدوستان بسيار نزديك بنده و داش حسن مي باشند." ايشان در حق ما خيلي بزرگواري كرده اند. و شروع مي كند به تعريف و تمجيد از محسنات محمد خان.

بعد از چند دقيقه محمد خان به اطاق ديگري مي رود تا كت و شلوارش را در آورده و لباس راحتي به تن كند. مسعود خان از همان توي آشپزخانه داد مي زند: "محمد خان ، شام حاضر است. قورمه سبزي يا چلو قيمه؟"

محمد خان كه گويا قدري گرسنه مي باشد بلا درنگ در جواب ايشان مي گويد: "ازهر دوتاش می‌خوام ".

بعد از چند دقيقه محمد خان وارد آشپزخانه شده و صندلي را به طرف ميز كشيده و مشغول خوردن غذا مي شود.

بعد از صرف شام و تشكر از مسعود خان و نوشيدن چای ، سيگاري روشن كرده و در كنار بخاری براي خود جايی درست مي كند تا هم بتواند تلويزيون را تماشا كرده و هم جاي گرم و نرمي داشته باشد. از حركات و گفتار محمد خان پيداست كه هنوز احساس آرامش نمي كند. قدري بی‌قرار است و مرتب مي پرسد، خوب ديگه چه خبر؟ بدون اينكه شخص بخصوصي را مخاطب قرار بدهد .

مسعود خان كه گويا ايشان را بهتر و بيشتر مي شناسد مي گويد: "- محمد خان اگر شما خسته هستيد مي توانيد در يكي از اطاقها استراحت كنيد ."

محمد خان در جواب مي گويد: " خستگي من با استراحت بر طرف نمي شود . سپس رو به من كرده و بي مقدمه مي پرسد: "در آلمان به چه كاري مشغول هستيد؟"

و من در مضيقه گير كرده ام كه چه بگويم . بالا خره بعد از كمی مكث چون جواب ندادن به سئوال ايشان را بي ادبي مي دانستم گفتم :" من در دانشگاه هامبورگ شيمي مي خوانم ".

- "هواي آلمان چطور است؟"

-" سرد و غالباً باراني ".

ـ "برف هم مي بارد؟"

ـ" بله"

ـ" آلماني ها چطور آدمهائی هستند؟ منظورم اين است كه با ايراني ها چطور رفتار مي كنند؟ تلويزيون ايران گاهي تصاويري نشان ميدهد كه آلماني ها به جان خارجي ها افتاده اند و هر از چندي خانه و كاشانة خارجيان را به آتش مي كشند و در اين آتش سوزي ها تا كنون چندين نفر جان خود را باخته اند. آیا این اخبار و گزارشها صحت دارند؟"

ـ" درست است. كاملاً همينطور است كه مي فرماييد. "

ـ" چرا؟ مگر ارث پدري شان را از خارجي ها طلبكارند. "

من بلا فاصله درك مي كنم كه اين محمد خان چند ان هم آدم پرت و بي هوشي نيست كه بعضي ها تصور مي كنند. بلكه بر عكس ، آدمي است كه از سياست و اقتصاد و دين و اجتماع خود و دیگران هم چيزي مي داند.

در حين صحبت بي مقدمه رو به من مي كند و مي پرسد: " در آلمان ترياك هم هست؟"

ـ من شخصاً خبر ندارم ولي گاهي در جرايد درج مي شود كه در فلا ن شهر چند نفر را گرفته اند كه مقدار زيادي ترياك به همراه داشته اند. مثلاً چند هفته قبل در شهر هامبورگ سه شهروند ايراني را به جرم داشتن ٢٨٠ كيلو از اين ماده حبس كره اند."

ـ" پس گير مياد؟"

ـ" بله. براي كسي كه دنبالش باشه گير مياد. در این کشور پول حاکم است، اگر پول داشته باشی، همه چیز گیرت میاد. "

محمد خان، بعد از مكث كوتاهي و نگاه به مسعود خان و اخوي از من مي پرسد: "ـمي بخشيد كه اين سؤال را از شما مي كنم . اگر شما مخالفتي نداريد ما بساطي راه بيندازيم و دودي بگيريم ."

ـ" خواهش مي كنم. به خاطر من خودتان را عذاب ندهيد . كاملاً راحت باشيد. "

محمد خان سپس رو به مسعود خان كرده و سراغ منقل را مي گيرد . مسعود خان در جواب ايشان می‌گوید:" بايد توي انباري باشه. آخرين دفعه اي كه از اون استفاده شده شش ماه پيش بود كه شما اينجا بوديد . از آن موقع تا حالا ديگر كسي از آن استفاده نكرده است." و بلند مي شود تا منقل را از انباري آورده و به محمد خان بدهد .

بعد از چنددقيقه مسعود خان با يك منقل و مقداري ذغال در بغل باز مي گردد.

محمد خان هم جاي گرم و نرم خود را ترك گفته و به طرف آشپزخانه براه مي افتد .

محمد خان كار روشن كردن ذغال و راه انداختن منقل را خود شخصا به عهده گرفته است. در اين مدت هم مسعود خان بيكار ننشسته و بقيه اسباب لا زم را تهيه ديده است. قاليچه كوچك و نسبتاً كهنه اي را در محل قرار گرفتن منقل پهن كرده و چاي درست كرده است. قند و شكر ومقداري شيريني و عسل هم در كنار آن جاي داده است.

بعد از يك ربع ساعت محمد خان با منقل پر از ذغال سرخ و سوزان وارد اطاق شد و ضمن جا دادن آن در جلوی بخاری و روي قالي كهنه، مي گويد: " اگر ذغال خوب نگرفته و دود كند آدم سر درد مي گيرد . به همين خاطر بايد فقط ذغال سرخ در منقل باشد."

خاكستر نرم و تميزي كه در منقل بود، توجه مرا بخود جلب نمود. زير چشمي مواظب محمد خان بودم تا ببينم مي‌خواهد با اين خاكستر نرم چکار كند.

محمد خان هم خاكستر را كنار زده و ذغال ها را روي هم انباشت و دوباره خاكستر را به روي آنها ريخت. از اين كار محمد خان تعجب كرده و از او پرسيدم: " محمد خان، ذغالها خاموش نمي شوند، اگر خاكستر به روي آنها ريخته شود."

ـ " نه، اتفاقاً برعكس ، ذغالي كه زير خاكستر باشند، هميشه سرخ و خار باقي مي ماند."

ـ چرا اين خاكسترها اينقدر نرم و تميزند؟"

ـ "مثل اینکه شما ایرانی نیستید، یا آدم تریاکی در خانه نداشته‌اید. براي اينكه من هميشه خاكستر ها را الك مي كنم، که هم نرم مي شه و هم تميز. "

بعد از نيمساعت كه محمد خان چانه اش گرم شده و حال خود را كرده است،  شروع مي كند به شوخي كردن با مسعود خان .به شوخي نيمه جدي رو به من كرده و مي گويد: "  اين لا مذهب دواي همه‌ی دردهاست . ولي خودش دوايي ندارد."

ـ "مگر شما هر روز تریاک مي كشيد؟ "

ـ" بله ، هر روز و روزي چند دفعه. "

چيزي كه مرا به تعجب واداشته است رك گويي و بي پروا صحبت كردن ايشان در اين مورد است.

از او مي پرسم:  " چند سال است كه شما ترياك مي كشيد ؟"

ـ "بیست و چند سال است."

ـ" چطور شد كه شروع كرديد به تریاک کشیدن؟

محمد خان لبخندي می‌زند ، نفسي تازه كرده  ومی پرسد : " واقعاً مشتاقید كه بدونید، من چطور شروع كردم به ترياك كشيدن ؟"

ـ" بله، واقعاً."

ـ داستان درازي است. اگر حوصله داری برات تعريف كنم.

در جوابش گفتم: "آره حتماً . واقعاً دلم مي خواهد بدانم كه شما چطور ترياكي شديد؟

محمد خان گفت : "من قديما فقط عرق مي خوردم ، منظورم اينه كه مشروب الكلي مي خوردم و از ترياك و هر چه مواد مخدر و افیونی بود بدم مي آمد. آدم هاي ترياكي را افراد لش و بي خاصيتي مي دانستم و هيچ دوست نداشتم كه با آنها معاشرتي داشته باشم. همه‌ی دوستان من هم مثل من فكرمي‌كردند و ترياك يا چيزهاي ديگر اصلاً براي ما مطرح نبود . هر شب با دوستان عرقی يا شرابی تهيه مي كرديم و ورقي با هم مي‌زديم ، خوش بوديم و سعي می‌كرديم كه به ما خوش بگذره. من كاملاً مثل شاه عباس بودم كه از ريش و ترياك متنفر بود .بعد از سالها عرق خوري يك شب ما به يك جشن عروسي در يكي از دهات شيراز دعوت شديم و دوستان پيغام و سفارش كردند كه حتماً بايد به اين جشن عروسی رفت ، چون در دهات است و نزديكيهاي شيراز و عروسي برادر يكي از دوستان حسن آقا مي باشد. عروسی قشقائی‌ها واقعاً دیدنی است و تماشائی. ساز و دهل با هم می‌نوازند، زن و مرد و پیر و جوان و خرد و کلان، همه دست به دست هم داده و حلقه‌ی بزرگی در وسط میدان درست می‌کنند، و با هم می‌رقصند. خلاصه ما را قانع کردند، که به این عروسی برویم . ما هم بلند شديم و راه افتاديم با چند تا از دوستان كه به شيراز برويم . در بين راه هر كسي چيزي تهيه كرد. حدود ٢٠ پاكت سيگار خريديم ومقداري شيريني و ميوه وهمچنين دو كادو براي عروس و داماد .تقریباً شش ساعت در راه بوديم تا حدود نيمه شب به ده مذبور رسيديم . ما چون همه شب زنده داريم و روزها معمولاً مي خوابيم با آنكه خسته و كوفته بوديم ، قالي‌ای پهن كرده و دور هم نشستيم . همه شروع كردند به مشروب خوردن ولي من بر خلاف همیشه ، هيچ علا قه و كششي نسبت به الكل و نوشابه‌های الکلی  نداشتم. از همه اسرار و از من انكار . من اصلاً خودم هم تعجب مي كردم. خلا صه من به سايرين گفتم كه از طرف من هيچ مشكلي نيست و آنها مي‌توانند كارشان را بكنند . و شروع كرديم با پدر داماد به صحبت و گفتگو .

بعد از مدتي سخن به ترياك كشيده شد و پدر داماد پيشنهاد كرد كه : " حالا كه شما مشروب نمی‌خوريد ، اجازه بدهيد با هم دودي بگيريم ."

 من هم به خاطر احترام به ميزبان و هم به خاطر اينكه از ديگران عقب نباشم با بي ميلي تمام قبول كردم. طوري كه گفتم ، باشه براي يك بار هم كه شده آزمايش بكنم . پير مرد بيچاره بساط را حاضر كرد و ما را هم به جلو دعوت كرد.

من چون براي اولين دفعه اين چپق را ،منظورم وافوره، در دست داشتم و طبعاً به كشيدن با آن عادت نكرده بودم ، براي من مشكل مي نمود كه با آن عمل كنم. خود پير مرد وافور را به دهن من گذاشته و به من گفت كه اول فوت كن و من هر موقع اشاره كردم، شما مي توانيد بكشيد . من هم به همان شيوه عمل كردم. بعد از چند پك حالت تهوع به من دست داده و از ادامه عمل خودداري كرم. حسنقلي خان پدر داماد يك استكان چای غليظ با نبات به من داده و گفت : "شما چون دفعة اولتان است بايد كم بكشيد وگرنه حالتان را به هم ميزند ."

من هم اطاعت كردم. بعد از كشيدن سيگاري دوباره مايل بودم كه از آن مقداري بكشم . اين بار ولي نه حالم بهم خورد و نه از آن بدم آمد. فقط كم كم مي كشيدم و مرتب شيريني و چاي مي خوردم . به همين منوال دو سه ساعتي را گذرانديم تا حدود ساعت نه صبح كه همه قصد خواب داشتند. آنهايي كه مشروب خورده بودند همه مست و شنگول بودند و يكي دو نفر هم روي فرش دراز كشيده و گويا به خواب رفته بودند. فقط من نه تنها احساس خستگي نمي كردم بلكه سرحال و كيفور هم بودم و هيچ دلم نميخواست كه بخوابم و اصلاً خوابم نمي آمد. بعد از نيمساعت مذاكره و مبادله بالا خره همه قانع شدند كه ديگر نزديك ظهر است و بايد خفت ."

در يك اطاق بسيار بزرگ براي ما كه چند نفر بوديم رختخواب پهن كرده بودند. همه در رختخواب دراز كشيده بودند و با وجودي كه هيچ كس تقريباً نخوابيده بود ولي حرفي هم زده نمي شد.يك نفر از آنها پاشده و چراغ را هم خاموش كرد. يك احساس سبكي و سبكبالي به من دست داده بود كه شايد قابل توضيح و تشريح نباشد. احساس مي كردم كه روي ابرها در حال پرواز هستم. و همه چيز را از بالا مي ديدم . در همين حال كه در آسمان پرواز مي‌كردم حس كردم كه سه زن زیباروی پری پیکر، با سرعت در حالي كه دستها را به طرف جلو دراز كرده و شكل يك شناگر در حال شيرجه رفتن را به خود گرفته اند از من سبقت گرفتند و

همين طور كه از من فاصله ميگرفتند سر ها را به طرف من برگردانده و گفتند: " ما تا چند دقيقه ديگر بر مي گرديم"   و مرا مات و مبهوط در آن آسمان بيكران تنها گذاشتند و رفتند.

هر سه ي آنها لباس حرير بدن نمايي به تن داشتند كه در حال پرواز مثل پرچم در هوا موج مي زد. قيافة آنها بيشتر به پري يا ملكه شباهت داشت تا به انسان ، ولي به زبان ما صحبت مي كردند . من با خود فكر كردم كه آنها كيستند؟ مرا از كجا مي شناسند و چرا چند دقيقه ديگر بر مي گردند؟ هنوز دنبال جوابي براي سئوال هايم بودم كه حس كردم هوا و ابرها در حال تكان خوردن هستند و مثل اينكه كسي به من نزديك مي شود . همه جا را مه يا ابر غليظي گرفته بود و همه چيز سبك و آرام و رويايي بود. بعد ازمدت كوتاهي يكي از زنان نزد من برگشته و گفت:"آن دوي ديگرنيز به زودي مي آيند.خواستم كه از او اسمش را بپرسم ولي هر چه تقلا كردم صدايي از گلويم خارج نشد. مثل كسي كه در درياچه ای افتاده و به فن شنا آشنايي ندارد و مرتب به زير آب مي‌رود . من فكر مي كردم كه در حال سقوط هستم و به سرعت به زمين نزديك مي شوم . از ترس آنكه مبادا به كره زمين برخورد بكنم ، از هوش رفتم و ديگر ندانستم چه شد. بعد از مدتي در حالي به هوش آمدم كه هنوز در آسمان بودم ولي اين بار به قول معروف در آسمان هفتم. روي تخت بزرگي دراز كشيده بودم  كه به وسيله چهار پرنده زيبا و بزرگ مثل سيمرغ حمل مي شد و سرم را در دامن همان پري يا ملكه اولي گذاشته بودم  كه قبل از همه بسوي من آمده بود وآن دوي ديگر نيز در حالي كه مرا نوازش مي‌کردند با صداي ظريف و نحیفی با هم صحبت مي کردند . صداي موسيقي غريبي در فضا مي پيچید . من

فكر مي كردم كه ملا ئك كنسرت مي دهند . تجسم مي كنم كه تعداد زيادي از اين پريان در حالي كه سوار بر قاليچه اي مانند قاليچة حضرت سليمان هستند كه مي تواند پرواز كند، هر كدام سازي در دست داشته و در حال نواختن يك سرود دسته جمعي آسماني هستند. عجب موسیقی ای بود.

يكي از آن دو به ديگري مي گفت :

ـ" بالا خره به هوش آمد؟ اين آدمهاي كره‌ی خاكي اصلاً تاب و توان زندگي آسماني را ندارند. مرتب از هوش مي روند و تقريباً هميشه در حال اغماء به سر مي برند."

ـ من تمام قواي خود را در حنجره ام جمع كردم تا از آنها اسمشان را بپرسم . بالا خره با صدايي كه بيشتر به يك ناله و ضجه شبيه بود ، تا صدای مرد جا‌افتاده‌ای مثل من،  از يكي از آنها پرسيدم: " شما كي هستيد ؟ اسم شما چيه ؟ ما كجا هستيم ؟ بقية دوستان من كجا هستند؟عروسي چي شد؟ "

دخترك كه موهايي طلا ئي داشت و حرير صورتي بسيار نازكي به تن کرده بود ، با ابروهاي داس مانند و دهاني تنگ ولبان سرخ ، انگشت اشاره اش را روي لبهاي من گذاشته و گفت: " اسم كه مهم نيست . من ٢٠ تا اسم دارم. در هر منطقه و ناحيه ای مرا به يك اسم مي شناسند. من هر شب اسم ديگري را براي خودم انتخاب مي‌کنم.

مثلاً امشب اسم من آيدين است. يا ديشب مرا به اسم اورانوس صدا مي كردند. آن ديگري که موهاي سياه داشت و خودش را مانند زنهاي شرقي آرايش كرده بود ، حريرسبز بدن نمايي به تن داشت كه تمام پستي و بلندي هاي بدنش را به تماشا مي گذاشت. پستانهايش مانند دو تا ليمو كه از درخت آويزان باشند و همراه باد به حركت درآيند مرتب موج مي زدند و با هر نفسي كه مي كشيد بالا و پائين مي رفتند . عطری بسيار خوشبو از تمام بدنش به مشام من مي رسيد كه من تا آنموقع اصلاً اين نوع عطري را نبوئيده بودم. همراه آهنگ موسيقي اعضاي بدن خود را مي چرخاند. گوئي مي رقصيد. قلب من به شدت مي تپيد،نفس درسينه ام حبس شده و دنبال راه خروج مي گشت.

پیش خود گفتم: "عجب غلطی کردم، از این لعنتی کشیدم.آخه مردک تو که تریاکی نیستی، چرا این کار را کردی، مشروبت را می‌خوردی، مثل سالیان پیش، دم صبح هم می‌رفتی و می‌خوابیدی. حالا هم به این درد سر دچار نمی‌شدی." 

زن سوم كه حرير آبي رنگي بتن داشت، از آن دوي ديگر زيبا تر و جذاب تر بود. با موهايي به رنگ طلا ، لبان سرخ و چشمان آبي به رنگ حريري بدن‌نمائی كه به تن داشت. بوي عطر معطري فضا را پوشانده و ابر ها و مه اطراف مرتب غليظ تر مي شدند .

يكدفعه احساسي به من دست داد كه فكر مي كردم كسي يك قلا ب ماهي گيري در حلق من فرو كرده و دارد جانم را از تنم ، از حلقومم بیرون می‌کشد. فكر مي كردم كه اگر دهانم را ببندم از اين وضع راحت خواهم شد. يا اگر دستم را روي دهانم بگذارم از اين وضع خلا ص مي شوم و نمی‌گذارم که جانم از تنم بیرون رود. ولي با اين حركات،

حالت نفس تنگي به من دست مي دهد و دوباره دستم را بر مي دارم. فشار دروني بقدري زياد است كه من ناچارم دوباره دستم را جلوي دهانم بگيرم تا شايد بتوانم جانم را نجات بدهم . دست هاي من به شدت مي لرزند. با دست راستم به كمك دست چپم مي آيم . با هر دو دست خود ،دهانم را گرفته ام. هر سه‌ی این زنها مرا در ميان مي گيرند و من احساس مي كنم كه بدنم سست مي شود . سستي و رخوت جالبي به من دست می‌دهد.

به خودم دلداري داده و مي گويم :" اينها كه اينقدر نسبت به من مهربان هستند پس ترس من از چيست ؟ آنها كه قصد جان مرا نكرده اند. پس ترس در اينجا معنا يي ندارد. بايد من هم مثل آنها بشوم تا مثل آنها احساس كنم. تا موقعيت آنها را درك كنم. و مثل اينكه اين دلداري موثر افتاد چون الآ ن يواش يواش دارم به حالت عادي بر مي‌گردم.  ضربان قلبم و تنفسم عادي شده و ما مي توانيم خيلي راحت با هم صحبت كنيم ولي من اصلاً نه مي خواهم اسمشان را بدانم و نه مي خواهم بدانم كجا هستم. فكر مي كنم آن بهشتي كه در روي زمين به بشر مژده داده می‌شود،  همين است كه امشب يقه مرا گرفته. اين پريان عطر بخصوصي دارند كه انسانهاي خاكي را مدهوش مي كند. بعد از مدتي گفتم كه من تشنه هستم و مايلم كه غذايي ميل كنم. يكي از پريان در چشم برهم زدني سفره‌ی رنگيني چيد و ما به تناول مشغول شديم.

بد از غذا شربت بسيار خوشمزه و گوارايي به من نوشاندند كه من تاكنون نديده و ننوشيده بودم .مدتها با هم مشغول بوديم . غذا و نوشابه به حد وفور، همراه با موسيقي ملكوتي و آسماني. لذتي كه من آنشب بردم نه تا آن لحظه برای من پيش آمده بود و نه بعد از آن هم پيش آمد.

بالا خره بعد از مدتي يكي از پريان گفت كه:

ـ" ما فقط امشب را مي توانيم با تو بگذرانيم و الا ن كه ما از هم جدا شديم ديگر نمي توانيم همديگر را ببينيم و من هم اصلاً نبايد ديگر به اين اتفاق و اين برخورد فكر كنم. همه چیز را فراموش کن. بعد از مدتي از هم خداحافظي كرديم و گفتند كه مرا روي زمين در خانه اي كه بوده ام فرو مي گذارند و همین کار را هم کردند.

محمد خان مثل اينكه تازه از خواب بيدارشده باشد،  چشمهايش را مي مالد و بعد از نوشيدن يك استكان چای، سيگاري روشن مي كند و ادامه مي دهد : " بله چنين بود اولين دفعه اي كه من ترياك كشيدم . و از اون شب تاحالا ،كه بيش از بيست و اندی سال مي گذرد، شب و هر روز تریاک می‌کشم و نشئه مي كنم تا مگر اين سه پري را دوباره ملا قات كنم. ولي انگار نه انگار كه پري يا ملكه اي در كار بوده و هيچ خبري ازشان نيست . متأسفانه من به حرف اين پريان گوش ندادم، وقتي كه به من گفتند، امشب را فراموش كن چون ديگر تكرار نمي شود، من بايد مي فهميدم كه منظور آنها از اين حرف اين است كه حالا كه امشب ترياك كشيده اي ديگر از فردا دنبال آن را رها كن و دورش نگرد. ولي من حرف آنها را جدي نگرفتم. حالا عزيز من، از من به شما نصيحت تا مي توانيد دور اين پری‌ها و ملا ئك را خيط بكشيد .از تریاک هم دوری کنید، تا به درد من مبتلا نشوید.

محمد خان كه گويا از تعريف كردن خسته شده بود، دوباره وافورش را بدست گرفته و مشغول كشيدن ترياك شد.

 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۳٠
تگ ها :

فاوست کیست - قسمت ۱

فاوست کیست[1]؟

نویسنده: گرد اِِِِِِِورِسبِرگ[2] 

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

Shapur_14@yahoo.de

نگارش و ترجمه سطور زير را از آن جهت مفيد دانستم كه تراژدی فاوست اثر "گوته" شاعر آلماني تا كنون ،تا آنجائي كه من اطلا ع دارم، دو بار به فارسي ترجمه شده است ، بدون اينكه اطلا عاتي از زندگي و احوال "فاوست" به فارسي ترجمه یا نگاشته شده و در دسترس خوانندگان فارسي زبان قرار گرفته باشد.

اولين ترجمه "فاوست" را از فرانسه به فارسي آقاي "اسدالله مبشري" انجام داده اند و دومين ترجمه را آقاي "به‌آذين"، كه اين هم از زبان فرانسه به فارسي ترجمه  شده است. گرچه از مقایسه‌ی این دو ترجمه چنین حاصل می شود که آقای "به‌آذین" حداقل از ترجمه آقای "مبشری" خبر داشته و احتمالا آن را خوانده است، زیرا که پاره‌ای از اشتباهاتی که در ترجمه‌ی آقای "مبشری" دیده می‌شوند، عیناً در ترجمه آقای "به‌آذین" نیز وارد شده و این خود گواهی بر اطلاع آقای "به‌اذین"، از ترجمه آقای "مبشری" می‌باشد. ولی ایشان (آقای به آذین) حتی یک کلمه در باره‌ی ترجمه‌ی آقای "مبشری" و زحمتی که ایشان در این راه کشیده‌اند،  ننوشته‌ است، گوئی که ایشان برای اولین بار این کتاب را به فارسی ترجمه می‌کنند.

این مقاله فرصت و حوصله‌ی پرداختن به نقد این دو ترجمه را ندارد، ولی در آینده‌ای نه چندان دور این دو ترجمه را با هم مقایسه خواهم کرد و نتیجه‌ی آن را به نظر خوانندگان مشتاق در همین سایت خواهم رساند.

بعد از جستجو در اینترنت به منایع دیگری (یعنی به ترجمه‌های دیگری از فاوست به فارسی)  نیز دسترسی پیداکردم، که در پی‌نویس زیر به آنها اشاره کرده‌ام، ولی هنوز موفق به دریافت یا قرائت آنها نشده‌ام.[3]

 

خواندن سطور زير براي درك متون "فاوست" شايد خالي از فايده نباشند. دكتر "يوحانس فاوست[4]" كه به احتمال قريب به يقين نام حقيقي وي دكتر "گئورگ فاوست[5]"مي باشد ، در سال ١٤٨٠ ميلا دي در منطقة "وورتمبرگ [6]" درآلمان متولد شده و در سال ١٥٣٦ يا ١٥٤٠ ميلا دي نيز در منطقة "برايزگاو[7]"  درگذشته است . دكتر "فاوست" پزشك و منجم بوده است و مطالعاتي نيز در باب فلسفه داشته است. وي زندگي پرماجرائي داشته و هميشه در سير و سفر بوده است . گويا با هومانيست هاي آن دوره نيز روابطي داشته است.

"فاوست" هنوز در قيد حيات بود كه حكاياتي در بارة وي و اعمال عجيب و غريبش نقل مي شد . بالا خص در بارة سحر و جادو ي "فاوست" تعريف هاي زيادي شده است و بدين ترتيب نام "فاوست" با حكايات عجيب و غريب عجين شده، حكاياتي كه وي را با مردگان و احضار روح آنها مرتبط مي سازد. مرگ ناگهاني "فاوست" ، ( عده اي معتقدند كه وي به قتل رسيده است) ، به اين حكايات و ترويج آنها دامن زد. چه عده اي معتقد بودند كه شيطان وي را ربوده يا كشته است.

حكايات دكتر "فاوست" براي اولين بار در سال ١٥٨٧ ميلا دي ( تقريباً پنجاه سال بعد از مرگ فاوست) از طرف نويسنده اي به نام "اشپيس[8]" در كتابي گردآوري شده و در شهر "فرانكفورت" انتشار يافت. اين كتاب بيشتر جنبة فولكلوريك داشت.

اولين درام در بارة "فاوست" در سال ١٦٠٤ ميلا دي از طرف "سي . مارلو[9]" با عنوان "تراژدي دكتر فاوست[10]" انتشار يافت. شرح احوال "فاوست" از طرف كمدين هاي انگليسي كه در قرون وسطي در آلمان فعاليت مي كردند ، و اجراي آن در روي سن و صحنه بسيار مورد توجه مردم در آن زمانها قرار گرفت و با اقبال نيكي مواجه شد. بعد ها خيمه شب بازان نيز از احوال دكتر "فاوست" در نمايشات خود استفاده كردند . در دوره اي از تاريخ ادبيات آلمان كه به دورة "طوفان و طغيان[11]" معروف است ، شماري از اديبان آلماني حكايات دكتر "فاوست" را مورد مطالعه قرار دادند ، از قبيل "مولر نقاش"، "گوته"، "اف ام كلينگر" . "گوته" حكايات فاوست را در سالهاي ١٧٧٢ تا ١٧٧٥ ميلا دي در كتابي به نام "اور فاوست" ، (فاوست اوليه)[12] مورد مطالعه قرار داده و در سال ١٨٨٧ نيز آن را انتشار داد . "گوته" بعد ها تغييراتي در آن داده و نهايتاً كتاب فاوست را در سال ١٧٩٠ انتشار مي دهد . درام فاوست اثر "گوته" ، كتابي است كه در آن درام فاوست به درام انسان ها تبديل مي گردد . "گوته" تا پايان عمرش بر روي كتاب فاوست كار كرده و مرتب آن را تكميل و تكميل تر مي كرد . بارها آن را تغيير داده و از نو مي نويسد . "گوته" قسمت اول "فاوست" را (نسخة نهائي آن را) در سال ١٨٠٨ و قسمت دوم آن را در سال ١٨٣٢ (مدتی قبل از مرگش)  تكميل مي كند .

در قرن نوزدهم نيز نويسندگاني مانند "گرابه[13]" و "له ناو[14]"، حكايات و احوال "دكتر فاوست" را مورد مطالعه قرار مي دهند . در قرن بيستم نيز مشاهيري مانند "والري[15]" و "توماس مان" تحقيقاتي در بارة "دكتر فاوست" كرده و كتبي در اين باره نوشتند.

در رشتة موسيقي نيز قطعات و سمفوني هاي زيادي در بارة "دكتر فاوست" ساخته و نواخته شده است كه معروفترين آنها را همانا "واگنر"  و "ليست[16] "ساخته و پرداخته اند. در باله و اپرا نيز از حكايات "دكتر فاوست" استفاده ها شده است. كوتاه گويم، تقريباً در تمام فنون هنري ، از نقاشي و موسيقي و باله و اپرا و اپرت و ادبيات (نظم و نثر) آثاري در بارة "دكتر فاوست" يافت مي شود. "فاوست" شخصيتي تاريخي است، كه تاريخ پيدايش آن را تا "دورة رفورماسيون" و اواخر قرن ١٦ مي توان تعقيب كرد . دورة رفورماسيون دوره اي بود كه همه سعي و كوشش مي كردند تا از آزادي بي قيد و شرط فردي خود در تحقيقات علمي و ادبي حداكثر استفاده را كرده و آن را با فلسفة اخلا قي اين دوره پيوند زنند . در اين دوره اغلب مردم به يك نوع حكومت جهاني معتقد بودند كه نيكي ها و پليدي ها را كنترل مي كند.

محققين اين دوره به تحصيل در بارة جهان آنتيك (عتيق) پرداخته و خوشي هاي زندگي را تبليغ مي كنند و پيش شرطي نيز براي آگاهي و بينش قائل نيستند . اين نوع طرز فكر ، با جهانبيني مسيحي مغايرت دارد . در جهان بيني مسيحي ، زندگي خاكي و زميني انسان، فقط يك نوع زندگي گذري بوده كه انسان را براي زندگي ابدي در جهاني ديگر آماده و حاضر مي كند . اين دو نوع طرز فكر به مجادله و نبرد با هم مي پردازند . اين جنگ و نبرد چنان

با اين دوره و زمانه، يعني دورة رفورماسيون در هم آميخته، كه هيچكدام از دوره هاي پيشين نمي تواند جانشيني براي آن پيدا كند . بدين ترتيب حكايت "فاوست" را فقط مي توان در پاره اي از اجزاي آن با داستانها و حكايات فانتزي ديگر مقايسه كرد .

نكات مماس آن با اساطير يوناني - رومي بسيار نادر است . اساطير يوناني- رومي جهان را به دو قطب منفي و مثبت ، يا خوب و بد تقسيم نمي كنند ، بدين ترتيب نيز انسان را بر سر دو راهي قرار نمي دهند كه يكي از آنها را انتخاب كند . جنگ بين خوبي و بدي يا نيكي و پليدي نيز اتفاق نمي افتد . بهشت و حهنمي هم در كار نيست. ولي در جهان آنتيك و فلسفة آنتيك آدمي مي توانسته در مقابل قدرت خدايان عرض اندام كند . همين مقابله با قدرت خدايان را مي توان عنصر خاص "فاوست" دانست. اين عنصر در زمان پيدايش "فاوست" ولي فقط يك محصول جانبي بوده است . از نظر فولكلوريك مي توان گفت كه مردم مايلند كه "فاوست" را با نيروهاي بزرگ و قدرتهاي عظيمي مقايسه كنند ، كه مي خواهند آسمان را مورد هجوم و حمله قرار دهند . . اين نيروها در اساطير يوناني به جاي "تيتانها[17]" آمده اند.[18] با اين احوال مي توان گفت كه تشابهي كه ميان اديان و حكايت "فاوست" وجود دارد ، همانا استفاده كردن از ميوة ممنوعه، يا كلاً هر چيز ممنوع مي باشد . اين موضوع را "كتاب اول فاوست" گوشزد مي كند. در اين كتاب "پرومته[19]"  تك و تنها در مقابل خدايان ظاهر مي شود . او از انسان دفاع مي كند ، از انسان محافظت مي كند . اين كار شجاعانة او تنبيه و جريمة سختي را براي وي به ارمغان مي آورد . رابطة "فاوست" و افكار قديمي و اولية "يهودي- مسيحي" را به وضوح مي توان مشاهده كرد . در مشرق زمين تقريباً در همه جاي آن مي توان در مقابل ، خوبي و نيكي ، يك عنصر زشتي و پليدي را مشاهده كرد . اين عنصر پليدي در اساطير مصري قديم همانا "تيفون[20]" مي باشد . در نزد هندي ها "سيوا (شیوا)[21]" ، در نزد  آتش پرستان "آهي[22]"، در نزد ايرانيان "اهريمن[23] و اورمزد". اورمزد و اهريمن را هفت عنصر ديگر مشايعت مي كنند . اين افكار و فلسفه ها را يهوديان موقعي كه در بابل بسر مي بردند از مردمان ديگر دريافت كردند . سردستة نيروهاي آسماني را مي توان با فرشتگان يا ملا ئك مقايسه كرد . سردستة نيروهاي منفي را نيز مي توان با جهنميان مقايسه كرد . هر موجود زميني را ارواح محافط و فرشتگان حفاظت مي كنند ، مانند فلسفة ايرانيان. و هر انسان يا موجود خاكي نيز مي تواند در تير رس نيروهاي منفي و پليد قرار گيرد . سردستة اين نيروهاي منفي و پليد را "سامائل[24]"  يا "آسمودي[25]" مي نامند . كتاب تلمود (تلموذ) در اين باره بحث هاي زياد و مفصلي دارد . در اينجا رابطه اي ايجاد مي شود مابين سليمان (پادشاه دانا و عاقل) و ارواح خبيث. سليمان در صدد آن است كه به عنوان اَبَر مرد از دانائي و بينش ابدي برخوردار گردد . بدبيني و شك وي بعد ها در نقش سليمان واعظ ظاهر مي شود . سليمان همه چيز را باطل و ناقص مي داند . همين افكار نيز موجب مي شوند تا وي در ابدي بودن و هميشگي بودن خدايان نيز شك كند و اعتماد به آنها را تقريباً از دست بدهد . اسطورة سليمان ولي وي را بالا تر مي برد ، به او اجازه مي دهد تا معبد اورشليم را بنا كرده و كار آن را به پايان برساند . "سنگ دانائي[26]" را جستجو كند و طالب آن گردد . دارا بودن اين سنگ انسان را از عطش بي پايان قدرت و دانش و لذت مبرا مي كند . سليمان اين سنگ را از دست ابليس بدر مي آورد . ابليس (آدرامِلِخ)[27] سليمان را در خواب مورد حمله و هجوم قرار مي دهد و سنگ را به دريا مي اندازد و سليمان را ٥٩٦ مايل به قعر صحرا پرت مي كند و خود به پيكر سليمان درآمده و حكومت مي كند . ابليس را ٥٠٠ عشيقه يا زن خليله بدرقه مي كنند . جادوگران مايلند كه سنگ را دوباره به دست آورند. ابليس به وسيلة جادو فراخوانده مي شود . آنها با خون خود فرماني را مي . نويسند و به "شديم[28] "(ارواح) نيز خون انسان را مي نوشانند . زيرا كه خون به مانند بندي است كه انسان را با جهاني كه از خدا جدا شده پيوند مي زند[29] اين افكار كه ارواح به دو دسته ارواح نيك و ارواح خبيث تقسيم مي شوند و درهاي نيك و بد مي توان از وجود آنها استفاده كرد ، و كلاً جهان شياطين و ملا ئك يكجا وارد دين مسيحيت مي شود . در همان اوائل كه مسيحيت هنوز نوپا بوده ، خدا هميشه و همه جا در جمع ملائك ظاهر مي شده است . هميشه هفت ملكه خدا را بدرقه مي كرده اند كه هركدام كار و عمل خاصي داشته اند . مثلاً رافائل مسئول پرستاري كردن از بيماران بوده، گابريل (جبرائيل) مسئول جنگ بوده، ميكائيل مسئول دعا و نيايش بوده، ملا ئكي كه از درگاه خدا رانده شدند به سرپرستي شيطان عمل مي كنند . اين فرشتگان رانده شده در جسم و روح انسان حلول مي كنند و سعي مي كنند كه انسان را به بيماري مبتلا كنند . آنها انسان را در چنگ خود دارند ، تا زماني كه خدا به آنها اجازة اين گونه اعمال را مي دهد . از اين جهان بيني اين عقيده منتج مي شود كه ارواح خبيثه نيز داراي مراسمي هستند كه شباهت زيادي به مراسم مذهبي دارند و از مراسم مذهبي تقليد شده اند و اين ارواح خبيث نيز مانند فرشتگان اللهي مي توانند در پاره اي كارها به انسان كمك كنند يا اينكه انسان مي تواند آنها را به نوعي تحت تأثير قرار دهد . در "كابالا (قبله)" كه خود عرفان كليمي مي باشد و عناصري از فلسفه و عرفان ايراني نيز در آن رسوخ كرده، و فلسفة نوافلا طوني و عرفان عربي - اسلا مي و اساطير رومي- يوناني ، اين فكر ريشه گرفته كه انسان مي تواند به كمك ارواح به قدرت برسد و جادو و جادوگري و جادوگران مي توانند به وي در اين مورد كمك كنند . جادوگري نيز به هيچ وجه ممنوع نبوده و ضرر و زيان جاني نيز ندارد . "آوگوستينوس" كه در نيمة دوم قرن چهارم ميلا دي مي زيسته ، به دو نوع جادو معتقد بوده، يكي جادوي سفيد و ديگري جادوي سياه، كه از جادوي سفيد براي اعمال نيك و از جادوي سياه براي اعمال پليد استفاده مي شده است و ضمناً به دو نوع از ارواح نيز معتقد بوده است ، ارواح نيك و ارواح خبيث و پليد . احضار روح نيز از اعمالي بوده كه ضرر و زياني به كسي نمي زده است. احضار ارواح اصلي كه طبق عناصر چهارگانه به چهار گروه تقسيم مي شوند و عبارتند از:

1- ارواح آبي : نيمفن[30] - نيكسن[31] - اوندينن[32] 

2- ارواح هوائي : سلفن[33] - سولفيدن[34] - الفن[35] 

3- ارواح زميني : پيگ مآن[36]- ويشتل منر[37]- كوبولد ها[38]- آلپ ها[39]- دروایدها[40]– الف هاي سياه[41]- اينكوبي ها[42] 

4- ارواح آتشي : سالا ماندر[43] 

براي احضار ارواح نام برده اوراد و ادعية خاصي وجود دارد كه با خواندن آنها اين ارواح ظاهر مي شوند . ارواح ديگري نيز وجود دارند كه بسيار كمياب و نادر هستند و يا اينكه احضار آنها بسيار مشكل است و اين خود تشريفات خاصي دارد . يا اينكه احضار شيطان يا ارواح جهنمي ديگر كه بسيار سخت و مشكل هستند و نيروي خاصي را طلب مي كنند . استفادة دائمي از خدمات شيطاني به وحدت جسم و جان نياز دارد و جسم و جان بايد به عنوان مزد به شيطان سپرده شوند . اين داد و ستد به وسيلة قراردادي نوشته و امضاء مي شود كه در نوشتن آن بايد از خون انسان به جاي جوهر استفاده شود . محلي كه شيطان ظاهر مي شود معمولاً يك چهار راه است كه انتخاب اين محل با صليب در رابطه است ، كه صليب در حقيقت يك چهار راه را نمودار مي كند . جادوگر يا احضار كنندة روح در محل چهارراه قرار مي گيرد و دايره اي به دور خود مي كشد كه ارواح از ورود به اين دايره منع شده اند و اجازة ورود به اين دايره را ندارند . شيطان در يك هيبت وحشتناك ظاهر مي شود . ظاهري سياه و هيكلي بزرگ و هراسناك دارد، بيشتر به يك سايه شبيه است . هيبت و ظاهر او چنان خوفناك و وحشت انگيز است كه حتي جنگجويان نيز طاقت نگريستن به چهرة او را ندارند . بعد از عقد و امضاي قرارداد ، شيطان تغيير هيبت داده و غالباً به هيبت سگي در مي آيد كه جادوگر يا احضاركنندة روح را مشايعت و همراهي مي كند و خدمات خود را يا براي مدتي معين و محدود ويا دائمي به جادوگر اهدا مي كند . در جامعه قديمي مسيحي شخصي بوده به نام "سيمون ماگوس[44]". در كتب مسيحي و خاصه در تاريخ حواريون فصل هشتم و نهم حكايت وي و چگونگي گرويدن وي به دين مسيحيت به وسيلة يكي از حواريون به نام فيليپ تعريف شده است . در قرن دوم ميلا دي به حكايت "سيمون ماگوس" مواردي افزوده شد، از جمله "مسيحيان يهودي[45]" كه به آنها "پترينر[46]" مي گفتند و در دوران اولية مسيحيت ، اين لقب به مسيحياني اطلا ق مي شد كه از جوامع يهودي آمده بودند و در حقيقت مسيحي شده بودند ولي هنوزبه قوانين و قواعد و دستورات دين قديمي خود يعني يهوديت معتقد و پايبند بودند.

نقطة مقابل "مسيحيان يهودي" را "مسيحيان كافر" مي ناميدند. مسيحيان كافر كه به آنها "پاولينر[47]" مي گفتند ، اين لقب به مسيحياني اطلا ق مي شد كه از جوامع يهودي نيامده بودند ، غيره ، هر كس ديگري كه مسيحي مي شد ولي يهودي نبود به اين لقب خوانده مي شد. گروهي نیز بوده اند كه به آنها "كلمنتينن[48]" مي گفتند ، و" پتروس[49]" رهبر و مغز متفكر آنها بوده است . اين گروه از عارفان بوده اند . بسياري از متفكرين معتقدند كه منظور از "سيمون ماگوس"، همانا "پاولوس[50]" يكي از حواريون و مدافعين سرسخت مسيحيت كه خود از جوامع يهودي مي آمد و يهودي بود ، كه مي خواستند آن را در مقابل "سيمون پتروس[51]" علم كنند . "سيمون" خواستار آن است كه تفكر كفر آميز و فلسفة كفار را در مسيحيت وارد كند ، او سعي مي كند از جادو و جادوگري و معجزه كمك بگيرد و ضمناً نيروهاي "نرون" نيز وي را تعقيب مي كنند و خواستار دستگيري وي هستند . ولي "پتروس" وي را رسوا مي كند و دستش رو مي شود .



[1] Faust

[2]Eversberg Gerd: Materialienband zu Johann Wolfgang von Goethes Faust I und II

[3] 

فاوست ‏مجموعة قصصي ، ترجمه به فارسي شاپور رزم آرا و فريدون بدرة . طبع 1336 ‏ش . في 112 ص .

 فاوست ‏أصل به آلمانی ، ترجمه به فارسي عباس بني صدر . طبع تهران 1317 ش . ‏في 130 ص:

فاوست ‏گوته ، ترجمه به فارسي حسين كسمائي . طبع تهران.

[4] Dr. Johannes Faust

[5] Dr. Georg Faust

[6] Würtemberg

[7] Breisgau

[8] J. Spies

[9] C. Marlowe

[10] The tragical history of Doctor Faustus 

[11]Sturm und Drang

[12] Urfaust

[13] Grabbe

[14] Lenau

[15] Valery

[16] Liszt

[17] Titane                                                                                                                                                                                                              

[18] 

در ميتولوژي يونان اورانوس (آسمان) و گِآ (زمين) - شش پسر و شش دختر غول مانند داشته اند كه

آنها را تيتان مي ناميدند . پسران تيتان عبارت بودند از

 : Klymene - Theia - Eurybie- Thetys - Phoibe – Rheia 

 و دخترانش عبارت بودند از: Kronos - Iapetos- Hyperion - Krios - Koios - Okeanos

[19] Prometheus

[20] Typhon

[21] Civa - shiva

[22] Ahi

[23] Ahriman

[24] Samael

[25] Asmodi

[26] 

گويند Stein der Weisen یا  lapis philosophorumیا  ultima materia نتيجة

كاركيمياگران است و آن بدين ترتيب است كه سنگ دانائي يا  است كه در كيمياگري ماده اي

بدست آورند كه فلزات ساده و معمولي را به فلزات عالي (مانند طلا و نقره و غيره) تبديل كنند .

اين پروسه  مقوله اي بس طولا ني و مشكل است و ٧ مرحله دارد: ١- مادة اوليه را به صورت

مايع در مي آورند. ٢- سپس آن را در دل خاك  پنهان كنند تا سياه شود (اصطلا حاً كلا غ خوانده

مي شود). ٣- سپس دوباره تغيير رنگ داده سفيد مي شود (كلا غ به كبوتر تبديل مي شود) ٤-

روح ماده كه هنگام مايع عجين كنند . ٥- ماده به رنگ قرمز در مي آيد . اينك به وسيلة این سنگ ،

ماده‌ی خارج شده بايد دوباره برگردانده شود . و سپس آن را با نوعي شير تبدیل کنند. روح ماده

دوباره سفت و سخت شود . ٧- ماده اي كه اينك بدست مي آيد سنگي است كه به آن سنگ دانايان

 يا دانائي گويند . پاراسلزوس و ديگران از آن استفاده ها كرده اند .

به نقل از: Lexikon der magischen Künste .

 

 

[27] Adramelech

[28] Schedim

[29] 

 در حكايت فاوست نيز قراردادي وجود دارد كه بايد با خون نوشته و امضا شود و در صفحات آتي به آن خواهيم پرداخت.

 

[30] Nymphen

[31]Nixen

[32] Undinen

[33] Sylphen

[34] Sylphiden

[35] Elfen

[36] Pygmäen

[37] Wichtelmänner

[38] Kobolde

[39] Alpe

[40] Druiden

[41] Schwarzelfen

[42] Incubi

[43] Salamander

[44] Simon Magus

[45] Judenchristen

[46] Petriner

[47] Pauliner

[48] Clementinen

[49] Petrus

[50] Paulus

[51] Simon Petrus

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٦:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۳٠
تگ ها :

فاوست کیست - قسمت ۲

حكايت "سيمون ماگوس" بدين ترتيب تا قرون وسطي و حتي بعد از آن نيز تا عهد جديد سينه به سينه نقل شده است . "سيمون ماگوس" با "هلنا"  ازدواج مي كند . "هلنا"  را در زبان يوناني "سلن[1] " مي ناميده اند. "سيمون ماگوس" و "هلنا" به وسيلة دگرديسي عناصر صاحب پسري مي شوند. اين دگرديسي نيز بدين ترتيب بوده كه عنصر آتش به عنصر هوا تبديل شده، عنصر هوا به عنصر آب تبديل شده ، عنصر آب به خون تبديل شده و خون نهايتاً به گوشت تبديل شده و پسر آنها بدين ترتيب بوجود آمده است . يعني "هومون كولوس[2]."  فاوست نيز كه از نيروهاي معجزه آميز و اللهي استفاده مي كند ، با "هلنا " زندگي مي كند، و پسري از وي دارد ، بنابراين طبيعي است اگر حكايت "سيمون ماگوس" و "حكايت فاوست"  در هم آميخته شوند ، يا با هم در رابطه باشند .

در گروه معروف به "كلمنتينن"  نيز اسامي "فاوستوس" ، "فاوستينوس" و نيز "فاوستينيانوس[3]" وجود داشته اند .

دانشمندان زيادي موافق يا مخالف اين تئوري ها ، كتب زيادي نوشته اند، كه در يك فرصت مناسب تري به همة آنها خواهم پرداخت. معروفترين آنها "تسان[4]"  نام دارد . وي نمايندة گروهي است كه مايلند اين حكايت را به عرفان و معرفت پيوند بزنند . "كونو فيشر[5] " نيز دلا يل و برهان وي را با دليل و مدرك رد كرده است . گروه ديگري سعي دارند كه حكايت "فاوست" را به "تسوپريان[6] " ربط دهند . "سوپريان"  جادوگري بوده است كه مرد جواني به نام

"آگلا يداس[7]"  از وي خواهش مي كند كه جادوي مهر و محبت براي يك زن مسيحي به نام "يوستينا[8]"  بخواند. زيرا كه "آگلا يداس"  عاشق "يوستينا"  بوده و وي نيز به مرد جوان روي خوش نشان نمي داده است . "يوستينا"  كه مسيحي بوده ، يك گردنبند به شكل صليب به گردنش آويزان كرده بود، که تمامي سحر و جادوي  "سوپريان"  در برابر اين صليب را بي ثمر مي کرده است. "سوپريان" مي بيند كه تمام سحر و جادوي وي در برابر صليب بي اثر مانده، فرار مي كند و خود بعد ها به مسيحيت روي مي آورد . در مقابل اين عدة قليل كه از اوائل مسيحيت خبر مي دهند ، عدة بسيار بيشتري وجود دارند كه از قرون وسطي گزارش مي دهند . اين گزارش ها در رابطه با سحر و جادو و شيطان و ارواح مي باشند . از عده اي از روحانيون قرون وسطي ، منجمله از چند تن از پاپ هاي كاتوليك نيز در اين رابطه نام برده مي شود. قبل از همه "پاپ سيلوستر دوم "، "پاپ گرگور هفتم" ، "پاپ پل دوم" ، و "پاپ الكساندر ششم" . در جوار اين روحانيون نيز تني چند از مردم معمولي كه با سحر و جادو در رابطه بوده اند ، نام برده شده است كه معروفترين آنها "مرلين[9]" جادوگر معروف بوده و همچنين "روبرت[10]" معروف به  "روبرت شيطان" . و نيز "تانهويزر[11]" و "راجر بيكو[12]" .  از كساني كه معروف خاص و عام شدند و از سحر و جادو در راه درست!  استفاده مي كردند (جادوي سفيد) ، "آلبرتوس ماگنوس" را بايد نام برد . وي كه يك روحاني بلند پايه در شهر "رگنسبورگ"  در آلمان بوده، و گويا در سال ١٢٤٨ در مقابل چشمان "ويلهلم فون هلند"   يك باغ سرسبز و خرم را ظاهر مي كند . ديگري نيز "يوحان تويتونيكوس[13] " نام داشته است . از ديگر مرداني كه بايد در اين رابطه از آنها نام برد ، يكي "يوحانس تريتميوس[14] " (١٥٤١ - ١٤٩٣) مي باشد ، كه آنطور كه مخبرين قرون وسطي گزارش داده اند ، وي شخصيت عجيب و غريبي بوده و در برابر "قيصر ماكسيميليان"  پيكر همسرش را ظاهر مي نمايد . ديگري "پاراسلزوس[15] " است. شيطان را دوست خود مي ناميده و هر نيمه شب ارواح زيادي را ظاهر مي نموده است . وي فيلسوف و پزشك خاذقي بوده و استفاده از شيمي در داروسازي نيز از ابداعات وي مي باشد . ما طب مدرن را مديون زحمات وي هستيم . اين مردان همه در قرون وسطي زندگي مي كرده اند . در اين دوره یعنی از 1483 تا  ١٥٤٦  جهان  به شيطان اهميت بيشتري مي داده اند و شيطان نيز در اين دوره از قدرت بيشتري برخوردار بوده است . این جهان براي "مارتين لوتر" مالا مال از شيطان بوده است. هر چيز زيان آوري به يك نوع شيطان خاصي ارتباط داده مي شده است . پاره اي از اين شياطين عبارت بودند از : "شيطان لعن  و نفرين" ، "شيطان ازدواج" ، "شيطان شكار" ، "شيطان مشروب خوري" ، "شيطان جادوگري" ، "شيطان خانه" ، "شيطان لباس" ، "شيطان شلوار" و غیره . در سال ١٥٦٩ تمامي كتب و رسالا ت مربوط به شياطين در يك جلد جمع آوري شدند ، و اسم اين كتاب را گذاشتند "تئاتروم ديابولوروم[16]" . علت جمع آوري اين رسالا ت و مقالا ت نيز آن بوده است كه مردم (يعني مسيحيان) بدانند و بخوانند كه آنها نه با پادشاه و ملكه و خان و رئيس بلكه با قوي ترين پادشاه و ملكة آنها يعني شيطان بايد نبرد كنند . "مارتين لوتر" معتقد بود كه هر چيز بد و پليد و پلشت از شيطان مأخوذ مي شود و سرچشمه مي گيرد . بدين ترتيب اعتقاد قديمي به شيطان در قرون وسطي و دورة رفورماسيون تقويت مي شود . استفاده يا بهتر است گفته شود كه سوء استفاده از اين اعتقاد در جهت منافع شخصي و پست را گروهي ترويج كردند كه به آنها "شاگردان سیار[17]" مي گفتند . اين گروه كه غالباً دانشجويان دانشگاه هاي مختلف بودند ، هنوز از تحصيل فارغ نشده ، يا اينكه ترك تحصيل كرده ، وارد بازار مي شدند و با نيمچه اطلا عي كه از خواندن و نوشتن و انجيل داشتند، شروع به ترويج شيطان پرستي و استفاده از روش هاي گوناگون در سحر و جادومی‌كردند . اكثراً نيز از كتب قديمي استفاده مي كردند و يا اينكه خود اوراد و ادعيه و فورمولهاي گوناگوني را اختراع مي كردند ، تا به كمك آنها بتوانند به احضار روح و احضار شيطان و ارواح خبيث ديگر بپردازند . تا شايد از اين طريق بتوانند امرار معاش كنند يا به شهرت كاذب برسند . "هانس  زاکس"  از نويسندگان و شاعران دورة رفورماسيون ، كتابي  دارد با عنوان "شاگردان متحرك شيطان[18] " كه در آن به تصوير و  توصيف و تفسير حيله و مكري كه "شاگردان سیار" در حرفة خود استفاده مي كردند و همچنين عزت و احترام و ترسي كه مردم از آنها داشتند پرداخته است . گذشته از اين دلا يل و مدارك زيادي در دست است كه نشان مي دهند كه مردم از همة طبقات و اقشار اجتماعي داراي اين افكار و نظرات بوده اند . "حكايت فاوست" داراي چنين زمينه اي است . شاگردان "پاراسلزوس" نيز يادگاري در اين زمينه از خود باقي گذاشتند .

 

 در تاريخ ١٦ آوگوست ١٥٦١ "گسنر[19] " طبيعي دان معروف ، به پزشك مخصوص "فرديناند اول"  چنين نوشت :" شما به نجوم و فال گيري در انواع و اقسام آن از قبيل گئومانتي[20] ، نكرومانتي[21] و غيره مي پردازيد ، كه عملي است عبث و بيهوده و بي فايده . به عقيدة من دانش و اطلا عات شما از "دروايد ها"   سرچشمه مي گيرد . درو ايد ها روحانيون سلتي بودند كه ساليان سال در مكانهاي زيرزميني از طرف شياطين و ارواح خبيث تدريس مي شدند . همانطور كه در دورة ما نيز در محلي به نام "سالا مانكا"  هنوز اتفاق مي افتد . در اين مكتب نيز گروهي كه به نام "شاگردان سیار"  معروف شدند ، پرورش يافتند . در ميان اين "شاگردان سیار" شخصي بود به نام "فاوست"  كه از مرگ وي هنوز مدت زيادي نمي گذرد . شهرت وي حتي بعد از مرگش نيز از ميان نرفته است . اين شهرت و معروفيت خاص "فاوست"  است ، كه نام و شهرت وي را به گونه‌اي ابدي كرده است و ناميرا . در جوار شهرت وي بايد به عمل شجاعانة وي نيز اشاره كرد . شايد هم به فاكتوري به نام اتفاق بتوان اشاره كرد ، كه چگونگي  مرگ وي نيز در رابطة وي با شيطان دخيل و سهيم بوده است.

 

شخصيت تاريخي فاوست

در بارة شخصيت تاريخي "فاوست" گفته ها و نوشته ها بسيار زياد است . يكي از مشكلا ت اصلي در رابطه با تحقيق در مورد شخصيت تاريخي "فاوست" كمبود منابع دست اول و تاريخي مي باشد . گذشته از اين ، بعد از مرگ "فاوست" نيز بلا فاصله حكايات و داستانها و افسانه هاي زيادي در مورد وي ساخته و پرداخته شده و از لحاظ ادبي نيز بدان پرداختند و همين موضوع خود نيز سبب گشت تا حقيقت و افسانه و فانتزي شاعرانه در هم آميزند و تفكيك آنها نيز اينك مشكل شده است.

يكي از آخرين تحقيقات در اين مورد كتابي است به نام "فاوست ، آثاري از يك زندگي مرموز" به قلم "گونتر ماهال[22] " - برن ١٩٨٠ - . به نويسندة اين اثر در چند جا از طرف محققين ديگر هشدار داده شده است و نكاتي كه وي در آنها به خطا رفته نيز گوشزد داده شده است . كتاب ديگر از "فرانك بارون"  است با عنوان : "فاوست ، تاريخ ، افسانه ،شعر"  - مونيخ ١٩٨٢ -   

نظرات ضد و نقيضي كه در مورد "فاوست" وجود دارند را مي توان در يك سؤال خلا صه كرد: آيا منظور از "فاوست" همان "گئورگ فاوستوس  فون هلم اشتاد[23] " مي باشد ، يا منظور از "فاوست"، شخصی است به نام

" يوحان فاوستوس فون كنيت لينگن[24]"  ؟ در تحقيق در مورد "فاوست" ، هميشه تكيه بر روي نام دوم بوده است ، بدون اينكه نام اول را به كلي فراموش كنند . باوجوديكه سؤالا تي از قبيل : فاوست كيست؟ در كجا و در چه زماني متولد شده؟   آيا تحصيل هم كرده؟ اگر جواب آري است، در كدام شهر و كدام دانشگاه؟ پاية تحقيق در مورد "فاوست" را تشكيل مي دهند ، ولي بايد سعي كرد كه نظراتي كه در مورد وي در زمان حياتش ابراز شده‌اند  را باز سازي كرده و جمع آوري نمائيم تا اين موزائيك به تدريج تكميل گردد. و بدين ترتيب اين امكان مهيا مي گردد كه ما بدانيم چرا چند شخصيت با مشخصات مختلف به اين اسم خوانده مي شوند. اگر ما ادعا مي كنيم كه منظور از شخصيت تاريخي "فاوست" ، همانا كسي است با نام "گئورگ فاوستوس فون هلم اشتاد"  و "يوحان فاوستوس فون كنيت لينگن"  را ساخته و پرداختة افسانه ها مي دانيم، اين يك تصميم سرسري نيست ، بلكه از روي اسناد و مدارك و وقايع تاريخي و  تاريخ آنها چنين ادعائي مي كنيم ، كه با منابع تاريخي بدون شك و ترديد در رابطه هستند. (بارون ص ٧) . اسم اين شخصيت "فاوستوس" مي باشد. و "فاوستوس" به زبان لا تين يعني "خوشبخت" . اين شيوه به شيوة علماي قرون وسطي و دورة رفورماسيون شبيه است كه اسم خود را به لا تين مي نوشتند و بدين ترتيب برنامه اي براي خود ثبت مي كردند . برنامه و هدف "فاوستوس" نجوم و ستاره شناسي است و تبليغ براي حرفة خويش. گذشته از اين ، مي توان به اين نكته هم اشاره كرد كه "فاوست" نه تنها از سنت علما استفاده مي كرد، بلكه خود را انديشمند و هومانيست نيز مي دانست . "بارون"  معتقد است كه از تجزيه و تحليل نام ها چنين بر مي آيد كه اين مرد خود را "گئورگ" مي ناميده است. در حكايات بعدي نام وي را به "يوحان" تغيير داده اند . محل تولد وي نيز دهكدة "هلم اشتاد"  در ٢٠ كيلومتري شهر "هايدلبرگ"  بوده است . القاب و عناويني كه وي به خود نسبت داده ، شاهد اين مدعاست كه وي تحصيلا ت دانشگاهي داشته و لا اقل تا مرحلة ماگيستر (استادي، مدركي دانشگاهي بوده است) نيز تحصيل كرده است .  "بارون"  ضمناً بر اين عقيده است كه تغيير نام وي از "گئورگ "به "يوحان" خود دليل ديگري است كه اين شخصيت تاريخي با شيطان و شيطان پرستي و سحر به تحصيل و جادو در رابطه بوده است . ولي با وجود اين رابطه اي نمي توان ميان وي و هومانيست هاي ديگري كه در دانشگاه هايدلبرگ يا تعلم اشتغال داشته اند ، نشان داد.

آخرين خبر و مدركي كه از "گئورگ هلم اشتتر" در دست است ، مدركي است كه نشان مي دهد كه وي از كتابخانة دانشگاه هايدلبرگ در رشتة فلسفه استفاده كرده است . ما مي توانيم حدس بزنيم كه وي دو سال بعد از خاتمة تحصيل در دانشگاه هايدلبرگ باقي مانده و خدمت كرده است. زيرا كه دكتر هائي كه تحصيلا تشان در دانشگاه خاتمه مي يافت، مجبور بودند كه دو سال در دانشگاه باقي بمانند و به تدريس دانشجوهاي جوانتر بپردازند .

"يوحانس فيردونگ" (منجم و ستاره شناس مخصوص دربار فيليپ پرنس فالتس) از شهر "هاس فورت"  هايدلبرگ آمد . ما از اظهارات "تريتميوس" مي دانيم كه "يوحانس فيردونگ" ، "فاوست" را در اين زمان شخصاً نمي شناخته است و بدين ترتيب مي توانيم حدس بزنيم كه "گئورگ هلم اشتتر"، كه به احتمال قريب به يقين همان "فاوست" شخصيت تاريخي است ، در اين زمان به خدمتش در دانشگاه هايدلبرگ خاتمه داده و شهر را ترك كرده است . (بارون ص ٢٠) منابع مختلف نشان مي دهند كه "فاوست" در شهرهاي مختلف اقامت داشته و در اين شهر ها به عناوين مختلف از جمله جادوگر و ساحر و ستاره شناس و فال گير به كار اشتغال داشته است . او به جرگة هومانيست ها تعلق نداشته است. باوجوديكه در بارة او هم نكات مثبت و هم نكات منفي زيادي نقل شده است . ولي با اطمينان ميتوان گفت كه كارهاي جادوگري وي در نزد مردم و براي آنها اعجاب انگيز و تحسين كننده بوده است . "فاوست" براي اسقف كليساي "بامبرگ" نيز طالع بيني كرده است و در آنجا با عزت و احترام بسيار روبرو شده است . "فرانتس فون زيكينگن"  توقعات زيادي از "فاوست" داشته ولي هيچكدام از آنها نيز برآورده نشده است. دربارة مرگ "فاوست" نيز مطلب دقيقي گفته نشده است . تاريخ مرگ وي نيز به وضوح معلوم نشده است، و حدس زده مي شود كه مابين سالهاي ١5٣٦ و ١5٣٨ بوده باشد . شخص "فاوست" نيز ميان زندگي كولي وار و تحصيلات دانشگاهي خود نيز ضديتي نمي ديده است . از منابع تاريخي مي توان چنين دريافت كه تحصيلا ت دانشگاهي "فاوست"  براي خود وي و در آن زمان (يعني نيمة قرن شانزدهم) كاري بوده است بسيار قابل تحسين . ولي وي ديگردنبال تحصيل خود را نگرفته است . "تريتميوس" وي را ولي عالمي قابل توصيف كرده است . "فاوست"  يك منجم و ساحر خانه بدوش بوده است ، كه با جار و جنجال نظر ها را به طرف خود معطوف مي كرده است .

دلا يلي در دست است كه نشان مي دهند كه "بگاردي"  حق داشته است كه مدعي شود كه "فاوست" با حقه و كلك بسياري از مردم را به بيراهه كشانده است . ولي "فاوست" به اسراري آگاهي داشت كه نه تنها دوستانش ، بلكه دشمنانش نيز وي را جدي مي گرفتند . "فرانتس فون زيكينگن"، "گئورگ شنك فون ليمپورگ"  (اسقف كليساي بامبرگ) ، "فيليپ فون هوتن " و "دانيال اشتي بار" از جمله كساني هستند كه دانش و اطلا عات "فاوست" را تأييد كرده و جدي گرفته اند . ضمناً "فاوست" خود را هميشه فيلسوف مي ناميده است . پس مي توان "فاوست" را از جمله كساني دانست كه در زمينة رنسانس نجوم فعاليت مي كردند . نجوم و ستاره شناسي از جمله علومي بودند  كه خاصه در قرون وسطي با جديت و پشتكار بسيار دنبال مي شدند ، زيرا كه اين علوم از علوم قديمه و آنتيك بشمار مي رفته اند . همين امر نيز موجب شهرت "فاوست" ، و ديگر مشاهير اين دوره مانند "پاراسلزوس"، "آگريپا" و "تريتميوس" شده است . از عالم بودن "فاوست"  ، كه از او هيچ مقاله يا رساله اي باقي نمانده است ، سندي هم در دست نيست  و البته او قابل مقايسه با "پاراسلزوس" و ديگر علما نيست كه در تاريخ علوم عقلي و طبي و امثالهم از خود كتب و اسنادي به يادگار گذاشته اند . ولي نكتة مهم اين است كه "فاوست" و "پاراسلزوس" و "آگريپا" و "تريتميوس" باعث رونق و گرمي بازار سحر و جادو در قرون وسطي شدند .



[1] Selene

[2]

در ادبيات و كيمياگري به نطفه اي گفته مي شود كه به روش مصنوعي در رحم مادر كاشته شده باشد- لقاح مصنوعي يا Homunculus

 

[3] Faustus , Faustinus Faustinianus 

[4] Zahn

[5] Kuno Fischer

[6] Cyprian

[7] Aglaidas

[8] Justina

[9]Merlin

[10] Robert

[11] Tannhäuser

[12] Roger Baco

[13] Johann Teutonicus

[14] Johannes Trithemius

[15] Paracelsus

نام كامل و حقيقي وي Philipus Aureolus Theophrastus Bambastus von Hohenheim فيليپوس آوراولوس تئوفراستوس بامباستوس فون هوهن هايم مي باشد. که به پاراسلزوس معروف گشت.

[16]

Theatrum Diabolorum . در زبان يوناني به معناي شيطاني است . منظور از نام اين كتاب نيز تئاتر يا نمايش شيطاني مي باشد.

 

[17] Fahrende Schüler

شاگردان سیار معمولاً دانسجوياني بودند كه هر روز در يك شهر يا روستا بسر مي بردند و به همين علت به آنها شاگردان سیار یا متحرك گفته مي شد .

 

[18] Farhrend Schüler mit dem Teufelsbannen

[19] Gesner

[20] فالگيري با خاك يا زمين - كشيدن تصاوير مختلف بر روي زمين و تفسير آنها ،

[21] نوعي فالگيري است كه از مردگان و ارواح سؤال مي شود.پرسش از مردگان و دريافت پاسخ به وسيلة فالگي

[22] Faust. Die Spuren eines geheimnisvollen Lebens ,Günter Mahal

[23] Georg Faustus von Helmstadt

[24] Johann Faustus von Knittlingen

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۳٠
تگ ها :

فاوست کیست - قسمت ۳

اسناد معاصران فاوست در باره وی

 ١ - يوحانس تريتميوس[1] (١5٠٧)

"يوحانس تريتميوس" در نامه اي به "فيردونگ" راجع به "فاوست" چنين نوشته است : "اين انساني كه شما از وي صحبت مي كنيد ، و پادشاه "نكرومانتي" را مي شناخته (يعني شيطان را) ، انسان كلا ش و حقه باز و سياه كاري است كه مستوجب آن است كه به او شلا ق زده شود ، تا ديگر دست به اين اعمال نزده و كليساي مقدس ما را ديگر بيش از اين آلوده نكند . اين اسامي و القابي كه وي از آنها نام مي برد ، چيزي نيست جز مشتي خرافات و حماقت كه از ارواح خبيث سرچشمه گرفته است . اين چنين انساني نه فيلسوف ، كه يك احمق و ابله است . و چنين است كه او اين لقب را به خودش داده است : "استاد گئورگ فاوست" - سرچشمة نكرومانتي - نجوم - دومين نفر در سحر و جادو - شيرومانت[2] - آئرومانت[3] - پيرومانت[4] - دومين نفر درهيدرومانتي[5] - ببينيد انسان به چه كارهائي دست مي زند. چه حماقتي باعث شده كه او خود را سرچشمة نكرومانتي بداند . كسي كه حقيقتاً از همة علوم زمان خود بي اطلا ع است ، بايد خود را يك احمق بداند نه يك استاد. اينگونه اعمال او براي من چندان هم ناآشنا نيست. سال قبل، وقتي كه از "مارك براندنبورگ" بر مي گشتم، او را در نزديكي شهر "گلن هاوزن" ديدم. مردم در يك مسافرخانه پاره اي از شاه كارهاي گستاخانة او را براي من تعريف كردند . وقتي كه مطلع شد كه من هم در همان مسافرخانه اقامت دارم، وسايلش را برداشته و به سرعت آن محل را ترك كرد . مردم سعي كردند كه او را پيش من بياورند ، ولي او حاضر به ملا قات با من نبود . به ياد داريد كه او چند ورق از نوشته هاي ديوانه وارش را براي ما فرستاده بود؟ در همان شهر چند نفر از علما براي من تعريف كردند كه او گفته بود ، اگر تمام دانش و اطلا عات بشري در بارة افلا طون و ارسطاطاليس نيز از بين بروند ، او مي تواند با دانش و حضور ذهني كه دارد تمام اين دانش بشري را دوباره به روي كاغذ بياورد، مانند يك نفر كه عبري مي داند، مانند عزرا. بعد ها كه در "اشپاير" بودم، شنيدم كه او هم به شهر "وورتسبورگ" آمده است و باز هم همان حرفها را زده و تعريف و تمجيد ها را از خودش كرده و اضافه كرده است كه عيسي مسيح كار شاقي نكرده و من مي توانم تمامي كارهائي را كه عيسي مسيح كرده، انجام دهم. موقع فاشينگ هم به شهر "كرويتسناخ " آمده بود و باز هم همين حرف ها و اراجيف را تكرار كرده و گفته است كه در علم كيمياگري از همة آنهائي كه قبلاً زندگي مي كرده اند و يا كساني كه الآ ن زنده هستند ، سر است و او مي تواند هر كاري را كه مردم از او طلب كنند ، انجام دهد. در همين زمان كرسي استادي يك مدرسه خالي شده بود و به توصية دوست شما آقاي "فرانتس فون زي كين گن" ، كه از عرفاي بزرگ ماست. او را در اين مقام استخدام كردند . ولي بعد از مدتي چنان بلا ئي بر سر تعدادي از پسر بچه ها آورد كه چه بگويم. بعد ها كه فهميد اگر او را دستگير كنند ، تنبيه خواهند كرد، متواري شد. اين ها مطالبي است كه من دربارة او مي دانم. دربارة كسي كه تو مشتاقانه انتظارش را مي كشي.

 

٢- موتيانوس روفوس[6] (١5١٣)

 نامة زير را "موتيانوس روفوس" به "هنريكوس  اوربانوس" نوشته است[7] :

"هشت روز قبل شخصي كه خود را "شيرومانت" مي ناميد ، وارد شهر شد . اسم او "گئورگيوس فاوستوس هلمي تئوس هدلبرگنيس"  بود . يك احمق و ابله بزرگ . هنر او هم مانند هنر ديگر فال گير ها و رمال ها مي باشد . چنين ظاهري ساده تر از يك عنكبوت ، كه مردمان ابله و ساده را چنين مات و مبهوت كرده است . علماي ما بايد با او مخالفت كنند ، نه اينكه به نابودي فيلسوفي مانند "رويشلين"  همت گمارند . در يك ميهمانخانه شنيدم كه با

مردم حرف مي زد . من حماقت هاي او را ناديده گرفتم و او را تبيه نكردم. به من چه كه يك مرد ابله چه مي گويد.

 

3- گئورگ شنك فون ليمپورگ[8] (1520)

"گئورگ شنک فون ليمپورگ"  كه اسقف كليساي "بامبرگ" بوده است ، در اين مورد چنين نوشته است :

" به او (دكتر فيلسوف فاستوس) مقداري پول (گولدن) دادم . از بركت خداي خود. يكشنبه بعد از جلسات اسكولاستيكها به من پس خواهد داد."

 

٤- كيليان لا يب[9] (١5٢٨)

"گئورگيوس فاوستوس هلم اشتد"  در روز 5 ژوئن گفته است:

"اگر خورشيد و سيارة مشتري در يك زاوية مشخص قرار گيرند ، در اين زمان پيامبران زيادي متولد خواهند شد ، (شايد منظورش خودش باشد) . او به ما اعتماد مي داد كه وي مفسر و مربي گروه كوچكي است به نام "هاله‌اشتاين[10]"   كه وابسته به گروه بزرگتري به نام "يوهانيتر[11]"  مي باشد كه در نواحي . مرزي "كرنتن" فعاليت مي كند .

 

5- اينگول اشتاد[12] (1528)

"به اين رمال بگوئيد كه بار و بنه اش را ببندد و به شهر ديگري برود و پولش را هم همانجا خرج كند . در يك روز چهارشنبه از سال ١5٢٨ به مردي كه اسمش "دكتر يورگ فاوستوس[13]" بود و از شهر هايدلبرگ مي آمد گفتم كه او پولش را بايد در جائي دیگر خرج كند و از او خواهش كردم كه بزرگان ما   را آسوده بگذارد[14].  

 

 

٦- نورنبرگ[15] (١5٣٢)

"دكتر فاستوس"  درخواست و اجازة ورود به شهر كرده است، كه با اين خواهش وي مخالفت شد."

امضا : شهردار شهر[16]" .  

 

٧- يوآخيم كامر آريوس[17] (١5٣٦)

" يوآخيم كامرآريوس"  در يك نامه به "دانيل اشتي بار[18] " مي نويسد:

" چندي پيش شب بدي داشتم. ماه و مريخ در حوت مقابل هم قرار گرفته بودند . دوست تو "فاوست"  بالاخره كار خودش را كرد و مرا نسبت به اين امور علا قمند كرد . كاشكي به تو هم چيزي در اين مورد مي آموخت ، نه اينكه چيزهاي بي معني به تو بياموزد، چيزي كه من به آن خرافات مي گويم.. . ولي حرف حساب او چيست؟ نه راستي او چه مي گويد؟ من مي دانم كه تو اين گونه امور را با دقت مطالعه مي كني. آيا سزار پيروز خواهد شد ؟ ولي او بايد پيروز گردد [19].

 

٨- فيليپ بگاردی[20] (١5٣٩)

" مرد شجاع و نام آوري پيدا خواهد شد ، كه من مايل نيستم نام او را در اينجا قيد كنم . او هم مايل نيست كه غايب باشد ، و نه اينكه مي خواهد ناشناس باقي بماند . سالها قبل در تمام مملكت سير و سفر مي كرد ، او اسم خود را به همه مي گفت ، و بزرگترين هنر او نه تنها در علم دارو شناسي ، بلكه در علومي از قبيل شيرومانتي ، نيگرو مانتي ، ويزيونومي ، ويزيون در كريستال (اینها همه روش‌های مختلف فالگیری و رمالی هستند- مترجم)  و بسيار علوم و هنر هاي ديگر نيز صاحب نظر بود . او نه تنها معروف و مشهور بود ، بلكه خود را استاد نيز مي دانست . او هيچ وقت حاشا نكرد كه اسم او همان "فاوست" است ، و خود را فيلسوف نيز مي دانست . بسياري از مردم ولي از دست او به من شكايت كردند كه وي به آنها خيانت كرده است . عدة آنها بسيار زياد بود . . . اعمال و هنر او ولي به نظر من بسيار كوچك و خائنانه آمد.



[1] Johannes Trithemius

[2] دست خواني يا در حقيقت كف بيني - خواندن خطوط دست و تفسير آنها ،

[3] آئرومانتي - جادوگري از طريق هوا

[4] به معناي آتش اخذ شده است . در اين روش معمولاً جادوگر از آتش استفاده مي كند .

[5] فالگيري با آب كه روش هاي زيادي دارد ،

[6] Mutianus Rufus

[7] 

 اصل اين نامه در كتابخانة دانشگاه فرانكفورت تحت شمارة . Cod. lat. oct. 8, fol ثبت شده است

 

 

[8] Georg Schenk von Limpurg

اصل اين نامه در آرشيو شهر بامبرگ تحت شمارة 1741ثبت شده است.

 

[9]Kilian Leib

گزارش جوي كيليان لا يب ، اصل اين مدرك در كتابخانة مركزي مونيخ تحت شمارة73  ثبت شده است

 

 

[10] Hallestein

[11] Johanniter

[12] Ingolstadt

[13] Dr. Jörg Faustus

[14]

 اصل اين نامه در آرشيو شهر اينگول اشتاد تحت شمارة 49 ثبت شده است.

 

[15] Nürnberg

[16] 

صل اين نامه در آرشيو شهر نورنبرگ تحت شمارة 810 ثبت شده است.

[17] Joachim Camerarius

[18] Daniel Stibar

[19] 

صل اين نامه مفقود شده و غير قابل دسترسي است .ا

 

[20] Philipp Begardi

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٥:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۳٠
تگ ها :

پسر بچه نمونه - داستانی از اریش کستنر

یک پسر بچه نمونه[1]

 

اثر: اریش کستنر Erich Kästner

 

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

 

موقعی که دو تا همکلا سی قدیمی به طور اتفاقی در خیابان همدیگر را ببینند، لزوماً دستی به روی شانة هم می گذارند و رهسپار نزدیک ترین رستوران می شوند. آنجا می نشینند - طور دیگری قابل تصور نیست - پاها را از هم وا کرده و آبجو و زیره سفارش می دهند ، و (مثل گروه کُر) از هم می پرسند: “ خوب رفیق عزیز ، حالا چه کار کنیم؟ “

بعد، تقریباً بدون حسادت، حقوق ماهیانه شان را ، تعداد بچه هایشان را ، وضعیت سهام هایشان را ، اولین موهای سفید سرشان را و سن زنشان را با هم مقایسه می کنند. و در چند دقیقه تمام مسائل یکدیگر را می دانند . حتی اگر یکی از آنها تا همین چند دقیقه پیش حتی اسم دیگری را نمی دانست. و حالا که هر کدام از آنها دریافته است که آن دیگری تا این زمان، زندگی اش را طبق برنامه پیش برده و هیچ چیزدیگری نمی تواند مانع از پیشبرد زندگیش

شود -حالا که آنها به سلا متی هم نوشیدند و به علا مت تصدیقِ حرفِ دیگری، سرشان را تکان دادند- حالا ، گاهی با سروصدا و گاهی با چشمک و در گوشی، می گویند: “ می دانی چیه؟ “

و به این می ماند، که عرق سردی بر پشتشان بنشیند، از گردن تا کمرشان ، مثل اینکه شکم و سبیلشان ذوب شده، مثل این است که تمام اعضای بدنشان آب رفته و کوچک شده است، مثل این است، که دوباره مثل سابق در کلا س درس سفید رنگی نشسته اند . و اتفاق می افتد - هنگامی که خانم پشت بار ، با آن سینه های بزرگش، با به صدا درآوردن زنگی، گارسون را پیش می خواند - که دوباره با شنیدن صدای آن زنگ، تنشان به لرزه در می آید ، مثل اینکه زنگ تفریح دوباره تمام شده، و معلم هر آن می تواند وارد کلا س درس شود.

مدتی به همین منوال می گذرد. تا یکی از آنها سکوت را بشکند و بپرسد: “ راستی،بر سر هنیگ[2]  چه آمد؟ آن پسر نمونه را می گویم؟ “

دیگری سری تکان می دهد و می گوید: “ چه باید بر سر او آمده باشد . حسابدار کوچکی شده است . در همین شهر است . گاهی او را می بینم . . . ما حتی به همدیگر سلا م هم نمی کنیم. . . “ بعد دو باره سکوت می کنند . زیره می خورند، صورتشان را در هم می کشند و به هم سیگار برگ تعارف می کنند .

اولی آهی می کشد و می گوید: “ خوب ، که اینطور ، این هم از پسر نمونة ما. “ و دومی دوباره زیره سفارش می دهد و می گوید : “ پول این را من می دهم. “ بچه ها شدیدتر دوست دارند، و شدید تر هم متنفر می شوند . آنها شادکامی های کم تری دارند و دردشان هم مقدس تر است، تا ما . و آنها می توانند تحقیرکنند- طوری که ما بزرگتر ها نمی توانیم - و به ندرت کسی را چنین تعقیب می کنند : و معمولاً متوجه کسی هستند، که ما او را پسر نمونه می نامیم . همان خردسالا ن وجود هستی ، همان کودکان بزرگ ، همان کسانی که روح شان دچار کم خونی است، چون زود بزرگ می شوند . و ما هم این چنین کودکان را نادیده می گیریم . زندگی بعدی آنها ، که بی اهمیت و بی رونق شده است، این حق را به ما می دهد . باوجود این ، این کار ما از گناهان کبیره حساب می شود. زیرا که ما در اینجا شاهد یک تراژدی گنگ هستیم . ما خمیازه می کشیم، اینجاست که ما باید تتمة اعتقاد خود را به خوبی سرنوشت از دست بدهیم -ولی ما تمسخر می کنیم!

به همین علت، این داستان پسرک نمونه، یک داستان اخلا قی است ، که می خواهد به ما چیزی را بیاموزد، که ما آن را درست تشخیص نداده ایم. فهمیدن و آموختن، یعنی با قلب در کاری شرکت کردن.

“مادرش بیوه ، ولی هنوز جوان بود، زنی که انتظاراتش در زندگی برآورده نشده بود . او بیمار بود، بیماری مادرش ، “ دل شکستگی “ بود. اگر این پسر هم در زندگی اش وجود نداشت، بدون شک تا حالا مرده بود. همین پسر باعث شده که او- مادرش- تا کنون زنده بماند، دقیقتر بگویم ، وجود داشته باشد. مادر برای شرکت های بزرگ دوزندگی می کرد. لباس خواب، لباس زیر، پیراهن، دامن . چه با چرخ خیاطی ، چه با دست. حقوق او را ساعتی حساب می کردند. از صبح زود تا آخر شب، گاهی اوقات نیز تمام شب را به دوزندگی مشغول بود. او زندگی نمی کرد، فقط دوزندگی می کرد.”

این اشتباه است، که ما راجع به او از یک سنگر پهلوان صفتی حرف بزنیم . اصلاً اشتباه است، که وجود او را با چنین شعارهائی آلوده کنیم، او می دوخت، به جای اینکه زندگی کند. برای اینکه بتواند برای بچه اش، کفش و لباس و نان و گوشت بخرد، برای اینکه بتواند از پس خرج تعلیم و تربیت فرزندش و سفرهایی که از طرف مدرسه برای آنها ترتیب داده می شد، بر آید، و برای اینکه بتواند فرزندش کتاب “ اختراعات و اکتشافات “ و یک سورتمه بخرد، او کار می کرد، تا فرزندش را تربیت کند . و واقعاً هم او را تربیت کرد.

با اینکه ، این کار برای یک مادر خیلی طبیعی است، که زندگی اش را فدای زندگی فرزندش کند ، با وجود این گاهی کودکان فکر می کنند ، که کسی وجود دارد، که خوشبختی خود را با خوشبختی بچه هایش عوض می کند .

بچه ای که در اینجا راجع به او صحبت می شود، موقعی با چنان چشمهائی به مادرش خیره شده و او را نگریست، که از آن زمان تا کنون، او به پسر نمونه تبدیل شده است .

یکی از بعد از ظهرها ، پسر نمونه، پله های خانه را طی کرده و بالا رفت، و شنید که مادرش دارد راهرو را تمیز می کند و آواز می خواند . می خواست با صدای بلند مادرش را صدا بزند، ولی فقط یک حرف از دهانش بیرون آمد، یک دفعه پایش لیز خورده و او زمین خورد، بعد چانه اش با لبة سکو برخورد کرد و زبانش را چنان گاز گرفت، که تا نیمة آن پاره شد . دکتر می گفت: او را باید به کلینیک ببرند ، و مادرش می گفت، او باید چند هفته در بستر بماند .

او خود چیزی نمی گفت. او نمی توانست حرف بزند . ولی صبح روز بعد ، مثل همیشه راهی مدرسه شد . چهار هفته تمام، حتی یک کلمه هم حرف نزد . زبانش درد می کرد، و مانند کوهی در درة خونین دهانش برجای مانده بود . او حتی نمی توانست غذا بخورد و به همین علت یک شیشه شیر با خود به مدرسه می آورد ، که موقع زنگ تفریح به زحمت مقداری از آن می نوشید . شاگردان دیگر به او می خندیدند و آموزگاران به او توصیه می کردند، که در خانه بماند . ولی از موقعی که او به عنوان پسر نمونه انتخاب شده بود، حتی یک روز هم غیبت نمی کرد . از آن زمان تا کنون هم او همیشه بهترین شاگرد کلا س بوده است .

مادرش بعد از نهار او را به طرف در خانه می برد و به او اجازه می داد که یا در حیاط خانه و یا در زمین ورزش ، بازی کند . او بیشتر اوقات، با این کار مخالفت می کرد و در خانه نزد کتابهایش می ماند . و گاهی که به زمین بازی می آمد، مثل یک آدم غریبه ، در میان بچه های پر سروصدا و عرق ریز ، باقی می ماند . به

سرعت خود را کنار می کشید، تا شوق و شعف دیگران را مکدر نسازد . همیشه هم به ساعت نگاه می کرد، تا زمان رفتنش را که مادرش از قبل تعیین کرده بود، از دست ندهد .

مادر لباس می دوخت، و او درس می خواند . مادرش می گفت: “ تو نباید اینقدر درس بخوانی! و او در جواب مادرش می گفت: “ تو نباید اینقدر کار بکنی! “

خوب دیگر، او لباس می دوخت، و پسرش درس می خواند .

آنها مانند اینکه در تونلی بودند ، از جوار زندگی می گذشتند. شادمانی آنها موقعی بود، که مادر تسویه حساب می کرد، و حقوقش را می گرفت و پولهایش را در یک جعبة کهنة مقوائی نگه می داشت و با خشنودی سرش را تکان می داد که پولش تا عید پاک می رسد، و یا هنگامی که پسرش کارنامه اش را با درنگ از کیف مدرسه اش بیرون می کشید. آن موقع آنها به هم لبخند می زدند و همدیگر را می بوسیدند .- لبخند به زودی سپری می شد، ولی کار همچنان ادامه داشت .

همه چیز مطابق معمول مانده بود . - پسر نمونه مدرسة ابتدائی را به پایان رساند . یک شب، در کنار پنجره، بغل دست مادرش نشسته بود، و داشتند فکر می کردند که حالا چه باید بکنند. مادر از همیشه جدی تر بود، موقعی که به هم “ شب بخیر “ گفتند و همدیگر را بوسیدند، مسلم شده بود، که پسرک نمونه باید به

دبیرستان برود . سالهای متوالی با جدیت گذشتند، تا اینکه او دگر باره شب با مادر بر لب پنجره نشست . با همان لبخند و بوسة شب بخیر. بدین ترتیب پسر نمونه وارد دانشگاه شد. از مادرش دوری گزید ، در شهری غریب .

در ترم اول، دو تا از پروفسورها را دچار حیرت کرد . در ترم دوم، همه می گفتند که او آیندة خوبی خواهد داشت . او با سر حرف آنها را تأیید کرد و جریان را در نامه ای برای مادرش نوشت و به درسش ادامه داد .

مادر همچنان به دوختن لباس ادامه می داد، اینک بیشتر از سابق، حتی شبها . و پول حاصل از کارش را برای پسرش می فرستاد، هر چقدر که او لا زم داشت . گاهی هم یک اسکناس ده مارکی در پاکت نامه ای می گذاشت، و روی آن چنین می نوشت : “ پسرم! با این پول می توانی یک شب خوشگذرانی کنی. این را فراموش نکن. “

پسر لبخند می زد، تا جلوی ریزش اشکش را بگیرد و به کارش ادامه می داد .

در ترم پنجم، مطلبی را برای تز دکترای خود انتخاب کرد و با دختر جوانی آشنا شد . - که همین کار باعث نابودی وی شد- نابودی او، تقصیر دختر نبود . او توقعات زیادی نداشت و خوب رشد کرده بود ، دختر او را دوست داشت، و هیچ کاری او را خوشحال نمی کرد، مگر اینکه ساکت و آرام در اطاق پسرک قدم بزند، موقعی که او مشغول درس و کار خویش بود.

پسر دیگر طاقتش طاق شده بود، ولی تقصیر پسرک هم نبود، که او ساعتها در محلا ت بیگانه قدم می زد و مانند شب نشینان تا صبح سحر زیر پنجره ها می‌ایستادو به آسمان نگاه می کرد. یا اینکه مدتها چشمهایش را می بست و به درون خود خیره می شد و می ترسید، رنگش می پرید و مثل گچ سفید می شد .

پسرک دریافت: او همیشه خسته است . همیشه خالی است . او اینک می دانست، که کفارة دوران کودکی اش را پس می دهد . بیست سال زودتر از آنچه که می‌بایست، شروع کرده بود، که از خود مسئولیت نشان بدهد. و بیست سال دیر تر از آنچه که می بایست، شروع کرده بود، که به آرزوهایش گوش فرا دهد .

او هنگامی به این راز پی برد، که یک راه حل بیشتر نداشت : که آخر و عاقبت خود را از مادرش پنهان کند . مادری که هنوز در شهر موطنش روی یک چرخ خیاطی خم شده و دارد لباس می دوزد و گاهی به در کریدور نظری می اندازد، زیرا که به نظرش می آید که نامه ای به درون صندوق پستی اش افتاده است .

پسرک نمی توانست این تغییر و تحولا ت را مدت زیادی از مادرش پنهان کند . ولی مادرش نیز غیر مترقبه در گذشت . بدون اینکه آنها یک بار دیگر بتوانند همدیگر را ببینند. با مرگ مادر، تنها ستارة بخت اش نیز افول کرد . پسرک گم شد . بدون رد و اثری. پروفسور ها سرشان را تکان می دادند و می گفتند : “

این پسر ولی خیلی با استعداد بود. “ و دخترک گریه می کرد و منتظر او بود . او دیگر هرگز نامه ای برای دخترک ننوشت . کاشکی ما می دانستیم، که این داستان کوتاه چگونه ادامه خواهد یافت. اینجا انتهای این داستان است . داستان پسری نمونه، که مورد تحقیر و تمسخر قرارگرفته بود .داستان پسری نمونه، که مرد نشد، زیرا که کودکی نکرد.

 

 



[1] Ein Musterknabe

 

[2] Hennig

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :

هفت هديه - داستانی کوتاه از اریش کستنر

هفت هديه[1]

اثر: اریش کستنر Erich Kästner

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

 

سرماية كارل فقط شصت و پنج فنيگ بود. او اين مقدار پول را يواش يواش پس انداز كرده بود. زيرا كه او مسئول جمع آوري و پس دادن شيشه هاي خالي به  مغازه اي كه اجناس مستعمرات[2] را مي فروخت، بود. و پولي را كه از اين بابت به دست مي آورد، پس انداز مي كرد. به همين علت نيز خواستار آن بود، كه مصرف آبجو در خانواده بالا رود . گاهي نيز هنگام صرف شام مي پرسيد: “ بابا ، امروز مثل اينكه اشتياقي به نوشيدن آبجو نداري؟ “

ولي آقاي “بولن زنگر[3] " - پدر كارل - ميل داشت كه قهوه بنوشد. ” گذشته از اين آقاي بولن زنگر به هيچ وجه متوجه مقاصد ديپلماتيك پسرش از پرسيدن چنين سؤالي نبود. بدين ترتيب كارل كوچولو ، با وجوديكه مخارجش را به حدا قل رسانده بود، ولي هنگامي كه روز تولد مادرش فرا رسيد، شصت و پنج فنيگ بيشتر پول نداشت. ولي به هر صورت، در چشم كارل، كه بيشتر به سوراخ قلكي شباهت داشت، شصت و پنج فنيگ سرماية كمي نبود .

موقعي كه مادر كارل به خريد رفت، كارل خودش را به خواب زده بود. او نمي خواست به مادرش تبريك بگويد، قبل از اينكه هديه اي براي جشن تولد او خريده باشد . موقعي كه مادر در را پشت سر خود بست و رفت، كارل از رختخواب بيرون پريد، به سرعت دستي به سرو گوش خود كشيده و پول پس انداز شده را از جيب چپ شلوار خوبش بيرون آورد و با عجله از خانه بيرون رفت. ديگر فكر كردن نداشت . او چندين روز بود كه مي دانست، چه چيزي را بايد به “ مادرش هديه كند . سر “خيابان جردن[4]” جلوي “مغازة خياطي "كونه [5]" ايستاد، پولش را يك بار ديگر شمرد، از پله هاي مغازه بالا رفت، و با قيافه اي جدي وارد مغازه شد .

آقاي كونه مشغول خواندن روزنامة صبح بود. او روزنامه را كنار گذاشت، عينكش را روي پيشاني اش گذاشت و گفت: “ چه خدمتي مي توانم براي شما انجام دهم، آقاي بولن زنگر كوچك؟ “

كارل در جوابش گفت: “ من يك قرقره ابريشم سفيد و يك قرقره ابريشم سياه مي خواهم. “

آقاي كونه نيز در جعبه اي را باز كرد، و دو قره ابريشم را روي پيشخوان مغازه گذاشت.

“ خوب ، يك بسته سوزن فرنگي و يك بسته سوزن خياطي هم لا زم دارم ، ولي بشرطي كه سوراخ هاي سوزن خياطي زياد كوچك و ريز نباشد. “ كارل بيهوده زحمت مي كشيد، كه اندازة سوراخ سوزن خياطي را به كمك انگشتانش نشان دهد.

آقاي كونه گفت: “ بسيار خوب، اين ها را انتخاب كنيد. و بلا فاصله نيز دو بسته آبي رنگ با خط نقره اي محتوي سوزن ها را در نيز كنار ابريشم هاي سفيد وسياه گذاشت. “

“ شايد، يك بسته نخ رفوي سياه و يك بسته هم سفيد به اجناس اضافه كنيد. “

آقاي كونه با جديت پرسيد: “ شايد؟ “

كارل در جواب او گفت: “ نه، بلكه واقعاً . “ آقاي كونه نيز از جعبة ديگري نخ هاي رفو را در بيرون آورد .

كارل گفت:” خوب اين شش تكه جنس چقدر مي شوند؟ “

آقاي كونه هم مشغول جمع زدن قيمت اشياء شد: “ ده، پانزده، بيست و پنج “ آقاي كونه داشت همينطور زير لب چيزي مي گفت، عينكش را از روي پيشاني برداشته و روي دماغش گذاشت، ظاهراً براي اينكه بتواند دقيق تر حساب كند، و بالا خره گفت: “ جمعاً پنجاه فنيگ “

كارل حساب كرد: “ خوب ، پانزده فنيگ ديگر برايم باقي مانده است، خوب پس يك دوجين هم دكمة درشت به من بدهيد. “

آقاي كونه نيز يك بسته دكمه را آورده و در كنار اجناس ديگر گذاشت و گفت:

“ حالا مي شود، شصت و پنج فنيگ “

كارل با اشتياق به نخ و سوزن و دكمه و ابريشم ها نگاه مي كرد، بعد پولش را شمرد - سكه ها هنوز گرم بودند -و سپس گفت: “ آقاي كونه، من يك خواهش بزرگي از شما دارم. اگر ممكن است، لطفاً براي حمل اين اشياء، يك كارتون كوچك به من بدهيد، مي دانيد، اين ها هديه هستند. “

آقاي كونه گفت: “ آها، اتفاقاً اين هدايا ، هداياي بسيار مفيدي نيز هستند. “ سپس خم شده و چند جعبة مقوائي با اندازه هاي مختلف را از زير ميز بيرون آورد و گفت: يكي از اين ها به درد شما مي خوردو سپس هفت تكه هدية خريداري شده را نخست در كاغذ ابريشمي پيچيد و بعد آن ها در درون يكي از جعبه ها جا داد.

كارل در جواب گفت: “ بسيار زيباست، اينطور نيست؟ “ بعد هم جعبه را برداشت، از آقاي كونه خداحافظي كرده و سرش را به علا مت احترام خم كرده ورفت.

آقاي كونه سرفه اي كرد. البته مي خواست بخندد. ولي خنده به سرفه تبديل شد و او دوباره روزنامه اش را برداشت.

مادر كارل، موقعي كه در را به روي او باز مي كرد، گفت: “ تو اصلاً معلوم هست كجائي؟ “

كارل جعبه را به طرف مادرش گرفت و گفت: “ بفرمائيد، تولدت مبارك. “

مادر در جواب او گفت: “ من واقعاً از تو ممنونم، پسرم. اصل كار اين است، كه ما سالم بمانيم.“

“ بله كاملاً درست است، حالا در جعبه را باز كن. “

“ صبر كن، اول بيا توي خانه. “

آنها وارد اطاق شدند . هنگامي كه مادر مشغول باز كردن هديه بود، كارل گفت:

“ مي داني مادر، اول مي خواستم كه به تو گل ميخك هديه كنم. ولي تو همه ساله از خاله برتا ١ و آقاي شوريگ[6]  به مناسبت جشن تولدت، گل دريافت مي كني.

بعد فكر كردم، كه شايد درست تر باشد، كه . . . بعد مي ترسيدم از اين كه نكند باب طبعت نباشد . . . آقاي كونه مي گفت كه . . . “

مادر با خوشحالي دست هايش را به هم زد و گفت: “ اين كه بسيار عاليست. او جعبه را باز كرده بود و به هفت چيزي كه درون جعبه بودند ، زل زده بود . “

بعد هم اجناس را يكي يكي با دقت و احتياط از درون جعبه بيرون آورد، مثل اينكه نخ رفو، و سوزن ها و دكمه ها و نخ هاي ابريشم، از جنس بلور باشند.

كارل با شجاعت گفت: “ تعجب كردي؟ به نظر من كه خيلي عملي و مفيد هستند. “ بعد با ناباوري گفت: “ واقعاً خوشحال شدي ، درست مثل موقعي كه من به تو گل ميخك هديه مي كردم؟ “ مادر با لطافت گوش هاي او را گرفته، و بوسه اي بر گونه هايش نشاند و گفت: “ خيلي هم بيشتر ، عزيز كوچكم. “

بعد از ظهر، خاله برتا و خانم نانواي محل اشميت به خانة ما آمدند . آنها به مادر گل هديه دادند . خانم نانوا، گذشته از گل، يك كيك بزرگ سيب نيز آورده بود . آقاي شوريگ، نيز براي عرض تبريك آمده بود . او يك بطر مالاگا[7] به همراه خود آورده بود . بعد با زن ها شروع به نوشيدن قهوه كرد، و بعد از مدت كوتاهي نيز رفت. او مي گفت: كه در مدرسه بايد درس بدهد، محاسبة سود و ربا. آقاي شوريگ هنگامي كه رفت، خاله برتا گفت: “ او انسان جذابي است.

خانم اشميت مي گفت: من قهوه ميل دارم. و خانم بولن زنگر، مادر كارل، به آشپزخانه رفت، تا دوباره قهوه درست كند. كارل نيز به همراه او رفت. “

بعد از مدت كوتاهي، كارل قوري بدست بازگشت، پشت درِ بسته ايستاد، و گوش فرا داد كه اين دو خانم چگونه با هم بحث مي كنند.

خاله برتا[8] مي گفت: “ اين ها چه هداياي بي خودي هستند، كه اين پسرك به مادرش داده است؟ “

خانم اشميت مي گفت: “ من هم فكر مي كنم، هداياي بي مزه اي هستند. “

“ اگر ما به مادرانمان چنين چيزي را هديه مي كرديم، روزگارمان سياه بود. “

“ اين هدايا بدون احساس و عشق هستند. “

 “ بله، كاملاً درست است. من نمي فهمم كه چگونه خواهرم از اين هدايا خوشحال مي شود.“

“ خداي من، خوب چه كار كند، از كجا معلوم است، كه او اصلاً خوشحال شده باشد. “

كارل كوچولو در كريدور تاريك ايستاده بود . قوري قهوه مي لرزيد، مثل اينكه احساس سردي داشت. مادر در همين لحظه از آشپزخانه بيرون آمد. نزديك بود با هم تصادم كنند، مادر با تعجب گفت: “ اينجا چكار مي كني؟ “

“ در را نمي توانم باز كنم، قوري خيلي سنگين است. “ بعد به اتفاق هم وارد اطاق شدند.

خانم اشميت گفت: “هورا ، قهوة تازه هم آمد . بعد روي مبل نشست و با صداي بلند ، به بوئيدن قهوه پرداخت. “

شب هنگام، موقعي كه مادر ، كارل را به رختخوابش مي برد، از مادرش پرسيد: “ خيلي ناراحتي كه پدر روز تولد تو را فراموش كرده است؟ “

مادر گفت: آخ ، نه ، و همينطور كه داشت روي پتو دست مي كشيد و آن را صاف مي كرد، لبخندي بر لبانش نشست.

- نه ، زياد اهميتي ندارد ، خوب پدرت اينطور است ديگر.

كارل گفت: ولي اگر پدر طور ديگري بود، بهتر بود. اينطور نيست؟

مادر بر روي لبة تختخواب نشست و به پسرش گفت: ولي من هم تو را دارم. عزيزم.

كارل گفت: “ خوب، اين كه طبيعي است. “ بعد هر دو سكوت كردند . مادر فكر مي كرد، كه كارل خوابيده است، و آهسته و بدون سروصدا از جا برخاست. در

همين هنگام، كارل دست مادرش را گرفت و گفت: “ مادر، تو واقعاً از هداياي من خوشحال شدي؟ از نخ رفو، از سوزن ها، از دكمه ها؟ “

مادر گفت: “ بله درست است، “ “ قول شرف مي دهم. “



[1] Die sieben Sachen

[2] Kolonialwarenladen

[3] Bollensänger

[4] Jordanstraße

[5] Kühne

[6] Schurig

[7] Malaga

[8] Berta

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :

ميلياردر ناموفق - داستانی کوتاه از اریش کستنر

ميلياردر ناموفق[1]

اثر: اریش کستنر Erich Kästner

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

 

وقتي كه در شهرهاي بزرگ برنامه اي در شرف تكوين است، مسابقة شنا، يا بوكس يا فوتبال، فوراً دست فروش ها در محل حاضر مي شوند: روزنامه فروش ، شيريني فروش ، سوسيس فروش ، و ساير اصناف. جديدترين مورد را ما تازگي ها در حين يك مسابقة فوتبال شاهد بوديم. هزاران نفر تماشاچي به ايستگاه راه آهن محل هجوم آوردند ، تا از اينجا دوباره به خانه هايشان برگردند. .

ما همه در صفوف طولا ني جلوي گيشه هاي فروش بليط قطار منتظر بوديم. بالا خره نوبت به من رسيد. كسي جلوي گيشه به من تنه زد و من با صداي بلند به طرف مسئول فروش بليط فرياد زدم: چهار تا درجه سه. يك دفعه متوجه شدم كه كسي به كفش هاي من ور مي رود. معلوم بود كه كسي كفش هاي مرا تميز مي كند. ولي كي؟كجا؟ من به اطراف نگريستم ، ولي هيچ كجا نتوانستم واكس زني را پيدا كنم. گذشته از اين، در اين محل نيز جائي براي چنين كسي وجود نداشت. بالا خره، جائي كه كفش ها را تميز كنند، بايد كسي هم باشد كه اين كار را انجام دهد.

من خم شدم، تا به اسرار اين پديده پي ببرم. پسرك كوچكي را ديدم، كه زير باجة فروش بليط كز كرده بود و لگد هزاران نفر را نوش جان مي كرد، و به زحمت ديده مي شد. اين پسر كوچك، كفش بانوان و چكمه هاي آقاياني را كه از تماشاي مسابقه بر مي گشتند، و پاپوش آنها كثيف شده بود، با يك دستمال تميز مي كرد. صدها نفر به جلو باجة فروش بليط آمدند و با كفش هاي تميز دوباره آنجا را ترك كردند. .

من بليط قطار را خريدم. از باقيماندة پول قطار، انعام كوچكي به پسرك دادم و به جستجوي همسفرانم پرداختم. من براي آنها از پيشامد و پسرك واكسي تعريف كردم و آنها نزديك تر آمدند تا او را بنگرند. .

يكي از همسفرانم گفت: عجب بچة زرنگي است. اگر هر نفر فقط پنج فنيگ به او بدهد، فقط در مدت نيم ساعت ... و شروع كرد به حساب كردن كه چه پول زيادي نصيب او خواهد گشت. او شنيده بود كه امروز مسابقة فوتبال است و به همين جهت اين محل را انتخاب كرده است. جائي كه همة تماشاچيان پشت سر هم بايد از آنجا عبور كنند.نفر

دوم گفت: ميلياردرهاي ديگر هم به همين طريق شروع به كار كردند..

نفر سوم گفت: من شرط مي بندم، كه اين پسر امروز هيچ درآمدي نخواهد داشت. باجه با چنان سرعتي در حال فروش بليط است و مردم چنان عجله دارند كه به قطارشان برسند و هيچ كس نيز نگاه نمي كند كه در آن تاريكي چه بلا ئي بر سر كفش يا چكمه اش مي آيد. فقط نگاه كنيد.!

ما به دقت نگاه مي كرديم. نفر سوم حق داشت. فقط تك و توك مردم، متوجه پسرك واكسي شدند و همة آنهائي هم كه او را مي ديدند ، به او پولي نمي دادند..

پسرك به سرعت مشغول كار خود بود. ولي كاري بدون مزد و مواجب. او حتماً خود را خيلي زرنگ حساب مي كرد كه آمده بود زير باجة فروش بليط تا كفش هاي مردم را واكس بزند. و من هم مي پنداشتم كه او پسر زيركي است ...

نفر اول گفت: اين پسرك ميلياردر نخواهد شد.

نفر دوم گفت: من هم چقدر دلم مي خواست كه او به هدفش برسد.

و ما با عجله خود را به سكوي ايستگاه راه آهن رسانديم.



[1] Der mißglückte Milliarder

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :

مصاحبه با بابانوئل - داستانی کوتاه از اریش کستنر

مصاحبه با بابانوئل[1]

اثر: اریش کستنر Erich Kästner

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

کارهای  قبل از كريسمس.

دوباره زنگ زدند. اين دفعة نهم بود كه در يك ساعت گذشته زنگ در خانه را به صدا در مي آوردند! مثل اينكه عاشقان زنگ در خانه ، امروز همه از خانه هايشان بيرون آمده بودند . غرغركنان، تا جلوي در عقب عقب رفتم و در را باز كردم. فكر مي كنيد، چه كسي بيرون در ايستاده بود؟ سنت نيكولا س ٢ ، شخصاً . در لباس معروف و تاريخي اش.

من گفتم: “ آه! نيكولا وس عجول[2]! “

“ نيكولا وس در جواب من گفت: “ نيكولا وس مقدس[3] ، خواهش مي كنم. با "ه".

قدري دلخور به نظر مي رسيد. موقعي كه من نوجوان بودم، او را هميشه نيكولا س عجول صدا مي زدم. به نظر من اين اسم براي او برازنده تر بود.

“پس اين شما بوديد؟ “

“يادتان مي آيد؟”

“ طبيعي است!”

“ آن موقع شما پسر بچة زيبا و شيطوني بوديد.!”

“ من هنوز هم كوچك مانده ام، “

“ پس حالا اينجا زندگي مي كنيد.“

“ بله، درست است. “

ما هر دو با كم روئي لبخند مي زديم و به زمانهاي قديم فكر مي كرديم.

من گفتم: “ كمي اينجا پيش ما مي مانيد! “ “ يك استكان قهوه با ما بخوريد. “ واقعاً برايش متأسف شدم.

ديگر چه بگويم؟ او پيش ما ماند . اول چكمه هايش را جلوي در پاك كرد. بعد كيسة مخصوص هدايا را جلوي در بغل رخت كن گذاشت. عصايش را به قلا ب

آويزان كرد، و ما به نوشيدن قهوه پرداختيم.

“ سيگار برگ دوست داريد؟ “

“ بدم نمي آيد. “

من جعبة سيگار برگ را آوردم. فندك هم به او دادم. بعد به كمك چكمة چپش ، چكمة راست را از پايش در آورده و نفس راحتي كشيد. بعد گفت: “ مي دانيد، به خاطر كف پايم است، كه تخت شده است. خيلي اذيتم مي كند. “

“ آه. پس واي به احوال شما . آن هم با اين شغلي كه شما داريد. “

“ كار ما هم كمتر شده است. سابق بر اين سرِ ما خيلي شلوغ بود. براي پاهايم بهتر است. اين نيكولا وس هاي قلا بي هم كه مثل قارچ از زمين مي رويند. “

“ يك روزي خواهد آمد كه بچه ها ديگر شما ها را، يعني نيكولا وس هاي واقعي را نمي شناسند. “

“ بله، قبول مي كنم. اين پسر ها به شغل من خيلي ضرر و زيان مي زنند! بسياري از آنها كه پالتوي قرمزي مي پوشند و ريش قلا بي مي گذارند، و اداي مرا در

مي آورند، كمترين استعدادي در اين كار ندارند. آنها از رشتة خود هم بي اطلا عند. “

بعد گفتم، حالا كه داريم راجع به شغل شما صحبت مي كنبم، من سؤالي در اين مورد از شما دارم، كه از دوران بچگي تا كنون برايم لا ينحل مانده است. آن موقع

خجالت مي كشيديم، اين سؤال را جائي مطرح كنم. ولي امروز مي توانم. براي اينكه من خبرنگارم.

در جوابم گفت: “ اشكالي ندارد، بپرس، و برايش خودش قهوه ريخت. چه مي خواستي از من بپرسي، كه از دوران بچگي تا كنون نپرسيده اي“

با كمي درنگ گفتم: “ خوب، شغل شما ، يك شغل فصلي و سرپائي است، اينطور نيست؟ در ماه دسامبر سر شما خيلي شلوغ است. تمام فعاليت شما به همين چند هفته محدود است. مي شود گفت، كه اين چند هفته، قلة كار شماست. و حالا . . . ام م م م م م م ..... مي خواستم بدانم كه شما بقية سال را چه مي كنيد؟“

نيكولا وس پير و مهربان، چند لحظه اي به صورت من زل زده و همينطور به من نگاه مي كرد. به نظر مي رسيد كه تا حالا كسي چنين سئوال حساسي را از او نپرسيده است.

اگر نمي خواهيد جوابي به اين سؤال ....

غرغركنان گفت: “ چرا، چرا كه نه؟ “

يك جرعه از قهوه اش را نوشيد ، پكي به سيگار برگش زده و دود آن را مانند حلقه اي بيرون فرستاد. “ در ماه نوامبر، به خاطر تهية مقدمات و وسائل كار، سرمان خيلي شلوغ است. در بعضي از كشورها يك دفعة شكلا ت كمياب مي شود. هيچ كس هم نمي داند، چرا؟ يا كشاورزان از فروش سيب گلا بي خودداري مي كنند . بعد هم نوبت مأموران گمرك است، كه دبه در بياورند . اگر كار به همين منوال پيش برود، من مجبور خواهم شد كه سالهاي آيندة ماه اكتبر را هم براي تهية مقدمات كار در برنامة كاري ام قرار دهم. تا حالا از ماه اكتبر استفاده مي كردم، كه خودم را از مردم كنار بكشم و كمي استراحت كنم، و به ريشم فرصت بدهم كه رشد كند . “

“ شما فقط در فصل زمستان ريش مي گذاريد. “

“ معلوم است، من كه نمي توانم تمام سال را مثل يك بابا نوئل زندگي كنم. شما حتماً فكر مي كنيد كه من پالتوي قرمزم را هم تمام سال به تن مي كنم. يا كيسة مخصوص هدايا و عصايم را در ٣٦٥ روز سال به همراه دارم؟ خوب ديگر. در ماه ژانويه بيلا ن سال را حاضر مي كنم. ! خيلي وحشتناك است، كريسمس قرن به قرن گران تر شده است. بعد نامه هائي را كه در ماه دسامبر دريافت كرده ام، مي خوانم، قبل از هر چيز نامه هاي بچه ها را دوست دارم. خيلي وقت آدم را مي گيرد، ولي از واجبات است، چونكه غير از اين، رابطة ما با مشتريهايمان قطع مي شود.“

“ درست است. “

“ در اوائل ماه فوريه هم ريشم را اصلا ح مي كنم. “

در همين لحظه، دوباره زنگ در خانه را به صدا در آوردند.

“ لطفاً مرا ببخشيد؟ “

او فقط سرش را تكان داد.

بيرون، جلوي در يك گدا ايستاده بود، با كارت پستالهاي رنگارنگ، و داستان دراز و ناراحت كننده اي براي من تعريف كرد. كه قسمت اول آن را من گوشهاي گرفته ، گوش كردم. بعد هر چه پول خورد، به همراه داشتم، به او دادم و ما با هم خداحافظي كرديم و براي هم سال خوشي را آرزو كرديم. باوجوديكه من خيلي خودداري كردم، ولي او چند تا از كارتها را به من هديه كرد. موقع رفتن هم به من گفت، كه او گدا نيست. من هم غرور او را تحسين كردم و دنبال ماجرا را نگرفتم، بعد هم راهش را گرفت و رفت.

وقتي كه به اطاق نشيمن برگشتم، نيكولا س داشت، چكمة هايش را مي پوشيد.

گفت: “ من بايد بروم. خيلي كار دارم. اون چيه توي دست شما؟ “

“ كارت پستال، يك گدا جلوي در، اينها را به من داد. “

“ بدهيد به من. من مي توانم آنها را آب كنم. خيلي هم ممنونم از ميهمان نوازي شما. اگر من بابانوئل نبودم، به شما خيلي حسوديم مي شد. “

ما به كريدور رفتيم، و او وسائلش را برداشت .

من گفتم: “ حيف شد، شما همة فعاليت ساليانه تان را براي من تعريف نكرديد. “

او شانه هايش را بالا انداخت و گفت: “ چيز زيادي براي گفتن باقي نمانده است. در ماه فوريه، خودم را براي فاشينگ آماده مي كنم، در فصل بهار هم به بازارهاي مختلف سر مي زنم. بادكنك يا اسباب بازي مكانيكي ارزان قيمت مي فروشم. در فصل تابستان نجات غريق هستم و شنا درس مي دهم. گاهي اوقات هم بستني مي فروشم. بعد

هم كه پائيز مي آيد. ولي حالا واقعاً بايد بروم. “

“ ما با هم دست داديم و خداحافظي كرديم. من از پنجره او را از پشت سرش نگاه مي كردم. با گامهاي بزرگ در برف به راهش ادامه داد. سر خيابان “ اونگر" يك نفر منتظرش بود، كه شباهت عجيبي به گدائي داشت، كه جلو در به من كارت پستالها را داده بود . آن دو در پيچ خيابان از نظر ناپديد شدند . يا من اشتباه كردم؟ ربع ساعت بعد، دوباره زنگ در خانه را نواختند . اين بار، پادوي مغازة سركوچة ما، “ آقاي تسيمرمان” آمده بود دم در. چه پسر مؤدبي بود. من مي خواستم فوراً صورتحساب را بپردازم، ولي هر چه گشتم، كيف پولم را نيافتم. او هم با قيافة پدرانه اي گفت: “ فعلاً كه عجله اي نيست، آقاي دكتر.

من در جواب گفتم: “ شرط مي بندم، كه حتماً روي ميز تحرير است. ولي خوب باشد، من فردا پول شما را مي پردازم. ولي كمي صبر كنيد، من سيگار برگي خوبي دارم و براي شما يكي مي آورم. “ جعبة سيگار برگ را هم به زودي پيدا نكردم. يعني بعد هم پيداش نكردم. نه سيگار ها را و نه كيف پولم را، پيدا نكردم. قوطي سيگار نقره اي ام را هم پيدا نكردم. دكمه سردست هاي من با سنگهاي قيمتي ، هم نه سر جاي خودشان بودند، نه جاي ديگر. در هر صورت در آپارتمان من نبودند . من نمي توانستم اين را براي خودم توجيه كنم، كه اين وسائل كجا بودند؟ ولي باوجود اين شب آرام و خوبي داشتم. هيچ كس ديگري زنگ در خانه را نزد. واقعاً كه شب خوبي بود . فقط من چيزي كم داشتم. ولي چي؟ آها، يك سيگار برگ؟ معلومه! خوشبختانه فندك طلا ئي من هم غيب شده بود . ولي من بايد عنوان بكنم، كه اگر من آتش داشتم، ولي سيگاري در خانه نداشتم كه بكشم، بيشتر حالم گرفته مي شد!

 



[1]Interview mit dem Weihnachtsmann

[2] Eiliger Nikoaus

[3] Sankt Nikolaus, Heiliger Nikolaus

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :

گوستاو متقلب - داستانی کوتاه از اریش کستنر

گوستاو متقلب[1]

اثر: اریش کستنر Erich Kästner

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

گوستاو از روي دست لئون نوشته بود. موقع امتحان حساب.- اگر جواب هاي لئون درست بود، اين جريان هم به جائي درز نمي كرد. ولي آنها همه اشتباه  کرده بودند: 3498 نقسیم بر 179 . 

جوابي كه لئون نوشته بود، خيلي عجيب بود: 99/199 . این جوابی بود که لئون نوشته بود.

گوستاو هم، كه از درس حساب فقط از روي دستِ كسي نوشتن را ياد گرفته بود،او هم طبيعتاً در جواب نوشته بود:

99/199 .  درست مثل لئون.

آقاي "ه" ، معلم كلا س هم، موقعي كه داشت اوراق امتحاني را تصحيح مي كرد، به اين مسئله پي برده بود. اگر گوستاو به اين كار خود اقرار كرده بود، باز هم جريان دنباله پيدا نمي كرد. ولي گوستاو دروغ مي گفت و سفت و سخت ادعا مي كرد كه تقلب نكرده است. گوستاو ولي چنان بي ادب و خلا ف كار بود كه ادعا

مي كرد : شايد لئون از روي دست او نوشته است.

آقاي معلم هم از لئون پرسيد: جريان چه بوده است؟ لئون هم فقط گفت كه، او از روي دست كسي ننوشته است. او ديگر چيزي بروز نداد . او طبيعتاً مي دانست كه گوستاو دروغ گفته است و موقع امتحان ، ورقة امتحاني لئون را از چنگش ربوده و از روي آن نوشته است. ولي نمي خواست كه اين مطلب به جائي درز پيدا كند.

آقا معلم، از هر حيله اي كه مي دانست استفاده كرد. ولي همة زحماتش بي نتيجه ماند. لئون همچنان سكوت مي كرد. در اينموقع آقاي ه. گفت: “ من تا فردا به تو فرصت مي دهم، كه راجع به اين جريان فكر كني. اگر تا آنموقع همچنان به سكوتت ادامه دهي، بعد خواهيم ديد، كه چه بايد بكنيم ! “ موقعي كه آقاي "ه" داشت كلا س درس را ترك مي كرد، بسيار ناراحت بود. - گوستاو همة همشاگرديهايش را دور خود جمع كرده بود. ناگهان يقة كت لئون را گرفته و گفت:“ اگر به من نارو بزني و خيانت كني، دمار از روزگارت در مي آورم. “ و آرتور هم گفت : “ اگر او خيانت كند، آدم بزدل و ترسوئي است. “ اغلب همشاگرديها نيز حرف او را تصديق كردند.

شما مي توانيد درك كنيد، كه لئون چه احساسي داشت؟ اگر از گوستاو حمايت مي كرد، انسان دروغگوئي بيش نبود. و او خوب مي دانست كه هيچ چيزي بدتر و بي شرافت تر از دروغگوئي نيست. و اگر هم حقيقت را به معلم مي گفت، همشاگرديهايش او را آدم بزدل و ترسو و خيانتكاري مي پنداشتند و آنها هرگز قبول نمي كردند كه لئون فقط به خاطر علا قه به حقيقت ، اين كار را كرده است. بلكه آنها مي گفتند كه لئون خواسته است كه خودش را پيش آقا معلم لوس يا عزيز كند. يا به علت ترس از تنبيه ، اين كار را كرده است. - شايد زياد هم به بيراهه نرفته بودند . لئون واقعاً مي ترسيد. او مي ترسيد، كه اگر دروغ بگويد، از طرف مدرسه نامه اي به خانه شان فرستاده شود كه در آن نوشته شده، كه گوستاو دروغ گفته است. اين نامه نبايد هرگز به در خانة آنها فرستاده شود. مادر لئون بيمار بود و گذشته از اين پسر، ديگر كسي را نداشت. خوب ، جوانها، شما مي توانيد درك كنيد كه لئون چه حالي داشت؟

لئون در خانه سيب زميني و تخم مرغ سرخ كرده را برداشت و به طرف رختخواب مادر بيمارش برد و با هم شروع به خوردن كردند. لئون مي توانست همه چيز درست كند و بپزد. بيفتك ، ماكاروني، شيربرنج، قهوه، وحتي شنتيتسل ، كه بايد قبل از پختن در آرد مخصوصي قرار بگيرد. لئون با كمال ميل اين غذا ها را آماده مي كرد، زيرا كه براي مادر بيمارش غذا مي پخت. لئون خوردن هم بلد بود. خوب غذا مي خورد. ولي امروز غذا به مذاقش سازگار نبود. مادر لئون متوجه شده بود، كه امروز چيزي غير عادي به نظر مي رسد و از لئون علت آن را پرسيد. ولي لئون مسخره بازي در آورد تا مادرش را نگران نكند. بعد هم از مادرش اجازه خواست تا به پارك كودك رفته و بازي كند. ولي خيلي دلش مي خواست كه در خانه و نزد مادرش بماند!

او در پارك ايستاده و فكر مي كرد. آيا واقعاً راه ديگري وجود ندارد. او از ميان “ دروغ گوئي " و " خيانت “ بايد يكي را انتخاب مي كرد. آيا راه سومي وجود نداشت؟

گوستاو، آرتور و ديگر بچه هاي كلا س از كنار او گذشتند و به ميدان فوتبال رفتند. آنها اصلاً به او اعتنائي نكردند. او از پشت سر به آنها نگاه مي كرد. آيا واقعاً اين يك خيانت بود، اگر او حقيقت را مي گفت؟ براي اينكه او از دروغ متنفر بود، و مي ترسيد كه معلم نامه اي به خانه آنها بفرستند. آيا اين يك خيانت بود، اگر او يك نفر متقلب مثل گوستاو را تنبيه مي كرد؟ اگر لئو.ن به خاطر گوستاو دروغ مي گفت، كه اوضاع بد تر مي شد و گوستاو هم

تنبل تر.

لئون آن شب خوابش نمي برد. توي رختخواب غلط مي زد، درست مثل افكارش كه در درون سرش غلط مي خوردند. بعد ، دوباره مدت زيادي ساكت و آرام در رختخواب دراز كشيد، بالا خره تصميم گرفت كه به معلم چيزي نگويد، هر چي مي خواد ، بشه! زيرا كه اين فكر او را آزار مي داد ، كه ديگران او را ترسو و

بزدل خطاب كنند.

صبح روز بعد، براي اولين بار، لئون از رفتن به مدرسه بيم و هراس داشت. به خود مي گفت، كاشكي من همين الآ ن مريض مي شدم! ولي بعد ، خودش را جمع و جور كرد، و به مدرسه رفت.

گوستاو با خشم به او نگاه مي كرد. ديگران هم به او به توجه بودند . آقا معلم هم ، باوجوديكه در اين مورد حرفي نمي زد، ولي در نگاهش چيزي بود كه لئون را نگران مي كرد. لئون احساس سردي مي كرد. رنگش پريده بود. حالت ترحم آميزي داشت.

وقتي كه ساعت آخر داشت به پايان مي رسيد، آقا معلم به همه گفت، كه در كلا س بمانند. لئون را خطاب قرار داد و گفت: “ خوب ، شروع كن! “ لئون از جا برخاست، ولي ساكت ماند. آقاي ه . در ميان نيمكت ها قدم مي زد. بالا خره كنار آرتور ايستاد - مثل اينكه تصادفي آنجا ايستاده باشد- و گفت: “ اگر تو ، به جاي اينكه كنار لئون نشسته باشي، بغل دست گوستاو نشسته بودي، مي گذاشتي كه گوستاو از روي دست تو بنويسد؟ “

آرتو جواب داد: “ حساب من كه از حساب گوستاو خيلي بد تره ! “ بچه ها همه شروع كردند به خنديدن . معلم دوباره پرسيد: “ به نظر تو شجاعت كار خوبي است؟ “ بله ؟

“ اگر تو جاي گوستاو بودي ، شجاعت بيشتري به خرج مي دادي؟ مگر نه اينطور است، كه گوستاو ترسو است؟ “ گوستاو از سرجايش بلند شد و گفت: “ من كه ترسو نيستم! “

“ آقاي ه . گفت : چرا، گوستاو ، چرا ، تو ترسو و بزدل هستي، تو خيلي هم ترسو هستي. ولي لئون شجاع است. من از امروز به بعد . . . گوستاو با عجله حرف آقا معلم را قطع كرده و گفت: “ من تقلب كردم. ولي ترسو نيستم. “ آقاي ه . ، معلم كلا س گفت: “ خوب اين حالا شد يك چيزي. ولي تو بايد زرنگ تر بشوي ، و مغرور تر ، كه از همساية بغل دستت دزدي نكني. بعد هم چند مرتبه با دستش به روي شانه هاي لئون كوبيد و گوستاو را روي يك نيمكت نشاند، تك و تنها . يك نيمكت فقط براي گوستاو.

 



[1] Gustav hat abgeschrieben

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :

گذر عمر - داستانی کوتاه از اریش کستنر

گذر عمر[1]

اثر: اریش کستنر Erich Kästner

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

 

تا آنجا كه امكان داشت، مجبور بود كار كند. هر روز صبح . . خيابانها هنوز خالي و خلوت بود و از تب و تاب شب قبل نيز خبري نبود. قدم هايش بر روي سنگفرش خيابان تلق تلق صدا مي كرد. پشت پنجره هاي خسته و خاكستري ساعت هاي شماطه دار زنگ مي زدند. (آنها بيدار مي شدند. با چشمهاي خمار و صورتهايي كه هنوز غايب بودند) .  درخت هاي پارك يخ زده بودند. پرندة كوچكي بال و پرش را تكان مي داد و هنوز جرأت چهچهه زدن نداشت. و ماه رنگ پريده ، در آسماني مأيوس ولي بي نهايت در حال دور زدن بود. كاميوني از روي دست انداز ها مي گذشت ، بيشتر به يك تابوت شبيه بود. سگ كوچكي درون كاميون ايستاده بود. سگ خشمگين به نظر مي رسيد، خشمش ولي در حقيقت از ترس بود. ناگهان كارخانه اي ظاهر شد. كارخانه اي كه او را غورت داد. او و هزاران نفر ديگر را.

عصر به خانه برگشت. با زانواني لرزان. قمقمة فلزي قهوه در دستش سنگيني مي كرد. - درختهاي پارك يخ زده بودند. در تل خاكي اسباب بازي شكسته اي به چشم مي خورد. چند زن وراج روي نيمكت ها نشسته بودند. - خيابانها در سايه هاي سياه محو مي شدند. كركره هاي ويترين هاي مغازه يكي بعد از ديگري پائين كشيده مي شدند. آخرين بچه ها نيز به درون خانه ها فرا خوانده مي شدند. . . در ميهمانخانه يك جعبة جادوئي در حال آوازخواني بود. يكي از خدمه هاي زن در حال بردن آبجو به آنطرف خيابان بود. . .

روز به روز . گاهي اوقات برف مي باريد ، گاهي اوقات درختها الوان بودند ، مانند يك دسته گل وحشي . ولي چشم هايش هميشه مي سوخت. و هميشه عجله داشت. بدون اينكه برگردد و پشت سرش را نگاه كند. سال به سال.

فقط يك شنبه ها روز تعطيل و استراحت او بود. در اين روز ، او كنار پنجره مي نشست و به خورشيد نگاه مي كرد. - و اگر خانمش اعتراض مي كرد، براي اينكه او دوباره ويلون كهنه اش را برداشته و مي نواخت، مي توانست دوباره لبخندي بر لب آورد. زيرا كه در اين لحظه او احساس خوشبختي مي كرد. او نوازندة خوبي نبود. دستهايش سفت و سخت شده و به لرزش افتاده بودند. اين نواختن ولي براي خودش لذت بخش بود. هميشه هم همان چند ترانه را مي نواخت ، كه در جواني آموخته بود. اين ترانه ها چه حرفهائي براي گفتن داشتند! خانمش ديگر به اين نغمه ها گوش نمي داد. زيرا كه او واقعاً بد مي نواخت. ولي او در حين نواختن هميشه لبخند مي زد. . .

از درخت عمرش برگها بر زمين افتاده بود. و او هنوز در كارخانه كار مي كرد! براي او فقط همين يك شنبه ها مانده بود. -- بچه اش مراسم مذهبي بلوغ را گذرانده بود، خانمش وفات يافته بود. اين همه ، چيزي را تغيير نداد. موهايش به سپيدي مي گرائيد . دخترش ازدواج كرد. اين همه ، چيزي را تغيير نداد. او همچنان در كارخانه كار مي كرد. و آنها همچنان چشم انتظار. مانند سابق. . .

اما يك روز ، او را از كارخانه بيرون راندند. - به او گفتند: ما ديگر نمي توانيم شما را مشغول كنيم، حتي اگر بخواهيم. - آن روز براي اولين بار در پارك روي نيمكتي نشست. درست در ميان زنان وراج. خورشيد مي درخشيد. بچه ها سروصدا مي كردند و مي خنديدند. او همه چيز را انگار از پشت ديوار قطوري مي شنيد . سنگي به او اصابت كرد . او به خانه رفت. . .

دخترش داد مي زد: “ حالا چگونه مي خواهي زندگيت را اداره كني؟ “ دامادش داشت سوت مي زد و به درون صندوق ذغال سنگ تف مي كرد. - وقتي كه او را

صدا مي زدند: “ بيا ! بيا،تو بايد چيزي بخوري! “ از سرجايش تكان نمي خورد، و همچنان كنار پنجره مي ايستاد و به بيرون، به خيابان نگاه مي كرد. به درون مغازة قصابي. . .

يك روز صبح ، ويلون اش را زير كت اش پنهان كرد . هيچ كس نبايد آن را مي ديد. هيچ كس نبايد به او نيشخند مي زد. . . بعد در جائي از پله ها بالا رفت. در يك محلة ديگر ، بسيار دورتر از محلة خودشان. به ديوار مرطوبي تكيه داد . و ترانه هاي دوران جواني اش را نواخت. ترانة مورد علا قه اش ، ترانه اي بود به نام : “ ياد دوران جواني” . اين ترانه، اولين ترانه اي بود كه او آموخته بود. شست سال پيش. و هنوز هم نمي توانست آن را خوب بنوازد. و دستهايش مي لرزيد. او مي ترسيد. . . نواي سازش ، بلند و تيز در ميان راهرو كثيف پيچيد. كسي در خانه اش را بست. بچه ها كنجكاوانه از روي نرده ها به پائين نگاه مي كردند . و دستهاي او همچنان مي لرزيد.

گاهي كسي يك بشقاب سوپ برايش مي آورد. يا تكه اي نان ، كه آن را در ميان روزنامة كهنه اي پيچيده بود. يا اينكه بچه اي را از خانه اي بيرون مي فرستادند ، بچه با تأني و درنگ به طرف او مي آمد و قدري پول به او مي داد . گاهي نيز فحش و ناسزا نثارش مي كردند . درست مثل خانواده اش. بعد دوباره با صورتي

گرفته و غمگين ويلون اش را زير كت اش پنهان مي كرد. پله ها را پائين مي آمد . و از پله هاي ديگري بالا مي رفت. وارد كريدور ديگري مي شد. پله ، بالا ، پله پائين، كريدور ، همينطور تا شب. . . گاهي نيز در پاركها مي پلكيد. سردش مي شد . حتي زير تابش خورشيد. در خانه ، پولش را از چنگش در مي آوردند. و

آن را به حساب كراية اطاقش مي گذاشتند !

اين كار نفعي براي او نداشت، كه هر روز ترانه هاي دوران كودكي و جواني اش را با ويلون بنوازد. او موقعي كه به خانه بر مي گشت، به مادرش فكر مي كرد. رختشوئي براي ديگران. اين ويلون را مادرش به او هديه داده بود. مادرش . . .

اين اواخر اغلب اوقاتش را در پارك مي گذراند. خود را پسر كوچكي مي ديد . نمي خواست برود. از صبح تا شب روي نيمكت پارك مي نشست. همة مردم او را مي شناختند . بعد دوباره راهي خانه مي شد . در خانه ديگر از او راجع به پول نمي پرسيدند . و ديگر از او نمي پرسيدند كه آيا او گرسنه است.-

يك روز هنگام ظهر از روي نيمكت پارك برخاست. به خانه رفت. ديگران سرِ كار بودند. او گرسنه بود و خواست كه چيزي بخورد . كمد آشپزخانه قفل بود . او كنار پنجره نشست و گريست. گريه كردن اصلاً درد ندارد . . . بعد پولهايش را شمرد. او مي دانست كه تقريباً ٥٠٠ مارك پول دارد . اسكناس يك ماركي ، دوماركي و پنج ماركي. حتي يك اسكناس صد ماركي هم بين پولهايش وجود داشت. به يادش آمد، كه دخترك كوچك و بلوندي اين اسكناس را به او داده بود.

دخترك خيلي خجالتي بود. او پول را روي ميز گذاشت. روي گوشة روزنامه با عدم اطمينان چنين نوشت: “ كراية اطاق ! پدر. “ نور خورشيد با پرده ها بازي مي كرد .و شمعداني ها در پنجره هاي خيابان شكفته بودند . و بعد خود را در اطاق خواب حلق آويز كرد . با دستگيرة در. . .

مادرم از او برايم تعريف ها كرده بود . روي پله هاي ما هم ايستاده و ويلون نواخته بود . ترانة “ ياد دوران جواني “ را  نواخته بود. همة مردم محل او را مي شناختند.

 



[1] Ein Menschenleben

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :

صفحه گرامافون - داستانی کوتاه از اریش کستنر

 

صفحه‌ی گرامافون[1]

اثر: اریش کستنر Erich Kästner

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

 

"آرتور و پوپشن" ، خانمش، درون مغازه بودند . آنها براي پدر "آرتور" يك كلا ه حصيري خريدند . زيرا كه كلا ه حصيري در ماه دسامبر بسيار ارزان است.

پوپشن هم روي ليستي كه در دست داشت، علا متي گذاشت. يك كار ديگر را هم به پايان رسانديم!

دستهاي شوهرش - آرتور- پر بود از بسته هاي مختلف و اوقاتش هم كمي تلخ به نظر مي رسيد. پوپشن به شوهرش گفت: “ اگر فقط يك هديه براي عمه "اولگا"[2] بخرم ،ديگه كاري ندارم. و به مشاهدة پيشخوان مغازه پرداخت. “

بعد هم گفت: “ آدم بايد به عمه هائي كه پير و ثروتمند هستند، توجه كند.“

آرتور در جوابش گفت: “ چرا يك كلا ه حصيري به او هديه نمي دهيم؟“

پوپشن فقط سرش را تكان داد.

“يا يك لنگر. “

پوپشن در جوابش گفت: “ مگر ديوانه شده اي. “ و به جستجويش ادامه داد.

آرتو گفت: “ نظر تو راجع به يك ريش تراش طلا ئي چيه؟ “

“ براي عمه اولگا ؟“

آرتور جرأت آن را نداشت كه سرش را به عنوان تصديق تكان دهد، فقط خودش و بسته ها را به جلو مي كشيد.

يك دفعه گفت: “ صبر كن! “ و تابلوئي را نشان داد. پوپشن هم به خواندن آن تابلو همت گماشت : “ حرف بدي نيست. “ و بعد همانطور كه روي تابلو نوشته شده بود، در بعدي را زدند . دوشيزه خانمي بيرون آمد و گفت: “ بفرمائيد؟ “

پوپشن گفت: “ ما مي خواهيم يك صفحة مخصوص گرامافون  بخريم، كه صداي خود ما را روي آن ضبط كرده باشند. “

آرتور هم دنبالة صحبت او را گرفت و گفت:

“ براي عمه اولگا . “ دوشيزة فروشنده گفت: “ من خريد اين صفحه را واقعاً به شما توصيه مي كنم. لطفاً قدري نزديك تر بيائيد. شما مي توانيد براي ٢ دقيقه صحبت كنيد. اين صفحه را مي توان ٥٠٠ تا ٦٠٠ بار شنيد. ما اينجا دو تا ميكروفون داريم. لطفاً كنار هم بايستيد، يك صفحة متوسط، سه و نیم  مارك است. الآ ن شروع مي كنيم. “ / آقا  سمت چپ خانم سمت راست.

آرتور با كم روئي پرسيد: “ ولي ما نمي دانيم، كه چه بايد بگوئيم. “

دوشيزة فروشنده پيشنهاد كرد: “ برايش خوشبختي آرزو كنيد، سلا متي و طول عمر ، كه شما متأسف هستيد از اينكه نمي توانيد حالا پيش او باشيد. “

پوپشن گفت: “ اين روش ، البته محسناتي هم دارد. ما ديگر مجبور نيستيم كه توي چشمهاي اين پير خرفت نگاه

كنيم “

آرتور با خوشحالي گفت: “ عمه اولگا، ولي عمة تو است، نه عمة من. “

دوشيزه فروشنده در اطاق مجاور كار مي كرد . زن و شوهر جلوي ميكروفون قرار گرفتند، و براي عمه اولگا آرزوي خوشبختي و سلا متي و سعادت نمودند

در شب کریسمس  عمه اولگا شخصاً نزد آقاي “ گروبر  “ شهردار محل آمد. مردم به او خوش آمد گفتند. سالن پر از آدم بود . عمه اولگا نيز به حضار درود فرستاد و موقعي كه داشت بسته ها را با انگشتش به خانم شهردار نشان مي داد، گفت:  “ خانم شهردار ، شما حتماً گرامافون داريد، و من گرامافون ندارم. دختر خواهرم از برلين براي من يك صفحة گرامافون فرستاده است، كه من مايلم به آن گوش كنم. دختر خواهرم و شوهرش خودشان روي اين صفحه صحبت كرده اند و صداي خودشان را ضبط كرده اند. “

“ امروزه چه اختراعاتي وجود دارد، يكي بعد از ديگري وارد بازار مي شود. “

شهر دار گفت: “ با كمال ميل .“ بعد گرامافون را آورد و آن را كوك كرد. عمه اولگا در اين اثنا، بسته را باز كرده و صفحه را روي گرامافون گذاشته و خودش نيز نشست و دستمالش را در پشت مبلي پنهان كرد. همه نفس را در سينه حبس كرده بودند . آقاي شهردار سوزن جديدي را روي گرامافون نصب كرد، و آن را روي صفحه قرار داد و بعد گرامافون را روشن كرد. آهسته آهسته خودش را به مبل ، كنار خانم دكتر ريمر  رساند . همه دور هم

نشسته بودند و گرامافون را در ميان گرفته بودند . سوزن تق و تق كنان به راه افتاد و صداي صفحه بلند شد:

پوپشن گفت: “ اين روش ، البته محسناتي هم دارد. ما ديگر مجبور نيستيم كه توي چشمهاي اين پير خرفت نگاه كنيم. ... چچچچچچ ... عمه اولگا، ولي عمة تو است، نه عمة من. ...چچچچچچچ ... عجله كن، دو كلمه حرف حسابي هم بزن. سسسسسس . چي بگم. بگم مگر خيال دارد صد سال عمر كند؟ توي ده ، روي اون همه پول نشسته، اين شخص غر غرو. سروران من، اجازه بدهيد، لطفاً آهسته و شمرده صحبت كنيد. ...كرررررر ...

عمة عزيز! ما، پوپشن و آرتور هستيم ، از برلين. به مناسبت فرارسيدن عيد كريسمس به شما تبريك مي گوئيم. ما خيلي دلمان مي خواست، كه الآ ن پيش شما باشيم. خوب ، شايد در تعطيلا ت مدارس ، موقعي كه ما به شهر بينتس ٢ مي آئيم ، ... چچچچچچ... اين كار را هم بكنيم. پوپشن مي گويد، اين واقعاً براي ما خيلي آزاردهنده است، كه نتوانسته ايم شما را در اين چند ماهه زيارت كنيم... تسسسسس ... لطفاً اينقدر به ميكروفون نزديك نشويد. سروران من. كمي عقب تر ، لطفاً .

..كرررررر... وضع سلا متي شما چطور است؟ عمه جان . خيلي مواظب خودتان باشيد . آرتور معتقد است، كه ما بايد به شما يك كيك درختي هديه مي كرديم. ولي با اين وضع هضم و جذبي كه شما داريد، اصلاً صلا ح نيست، گذشته از آن، وضع مالي ما هم زياد خوب نيست. ...هيسسسس... اين دو دقيقه هنوز تمام نشده؟ من نمي دانم به اين شخص ديگر چه بگويم؟ بگو كه يك هزاري براي ما بفرسته، قبل از اينكه در پول خودش خفه بشه.

عمة عزيز! كاشكي تو هم اين شب عزيز و مقدس را در جوار دوستان و آشنايانت سر بكني. عجيب نيست، كه ما اينجا توي يك ميكروفون صحبت مي كنيم، و شما آنجا مي توانيد به آن گوش كنيد. شما مي توانيد اين صفحه را ٥٠٠ تا ٦٠٠ بار گوش كنيد . قيمت آن هم ... هيس! قيمتش را نگو. به او اصلاً چه ارتباطي داره. كه قيمتش چند است. ...چچچ... خدا كنه، اين چيزها را ضبط نكرده باشه. نه! چيزهائي كه ما يواشكي به هم مي گيم، ضبط نمي شه.

لعنت به اين زمان، اين وقت هنوز تمام نشده. اصلاً او گرامافون دارد؟ كريسمس بعدي حتماً سري به شما مي زنيم. ما همين الآ ن داريم ذوق كريسمس بعدي را مي كنيم، تا صورت زيبا و دوست داشتني شما را دوباره ببينيم. هيسسس ... آرتور نخند ديگه...

عمه اولگا ، كه تا اين لحظه مانند افراد فلج در گوشه اي نشسته بود، از جاي برخاست. صفحه را با عصبانيت از روي گرامافون برداشت و روي زمين انداخت. شهردار و خانمش و ديگران با صورتي گرفته و ناراحت هنوز سرجاي خود نشسته بودند. چند جوان داشتند هنوز مي خنديدند . خانم دكتر ريمر، مايل بود كه به اين پيرزن كمي تسلي بدهد .

عمه اولگا هم فرياد كنان گفت: “ راحتم بگذاريد. “ و به دنبال كلا هش مي گشت.

شهردار گفت: “ خوب ، حالا كجا مي خواهيد برويد؟ اينجا بمانيد ، به خانه مي رويد، كه چه كار كنيد، همينجا بمانيد.“

عمه اولگا گفت: “ مي روم خانه، كه وصيت نامه ام را تغيير دهم. و بعد در را پشت سرش بست. “

 



[1] Grüße auf der Platte  عنوان اصلی این داستان چنین است:    

[2] Olga

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :

شعبده بازی در مغازه - داستانی کوتاه از اریش کستنر

شعبده بازي در مغازه[1]

اثر: اریش کستنر Erich Kästner

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

 

 

در برلين در خيابان موتسارت[2] ، يكي از عجيب ترين مغازه هائي وجود دارد، كه من تا كنون  ديده ام . اگر آدم شانس داشته باشد، مي تواند در پشت ويترين، مردی را مشاهده كند، كه دستمال هاي سبز ابريشمي را به تخم مرغ تبديل مي كند . يا اينكه او دو ظرف مسي را از برنج پر مي كند، آنها را روي هم قرار مي دهد، و بعد با لبخندي دوباره آنها را از هم جدا مي كند، وبعد مي بينيم كه در يكي از ظروف مسي، چيزي وجود ندارد، و در ظرف ديگر فقط آب هست. آب واقعي، آب خيس، آبي كه آدم مي تواند آن را بريزد . اين آقاي خندان هم همين كار را مي كند . وآدم هائي كه جلو ويترين مغازه مي ايستند، لبخند مي زنند و تعجب مي كنند. لبخند را بزرگتر ها مي زنند و تعجب را كودكان مي كنند . بالا ي ويترين مغازه يك تابلو نصب شده است. از آنجائي كه ما عادت داريم، تابلوها را بخوانيم، كه مثلاً فلا ن مغازه نانوائي يا قصابي است، بالا ي اين مغازه چنين نوشته بودند: مغازة شعبده بازي.

مغازة شعبده بازي ؟

بله.

امروزه ديگه كي به جزء مغازة نانوائي و لباسشوئي و جواهر فروشي، و فروشگاه و بانك ، ديگر به مغازة شعبده بازي نيازي دارد؟ كه در آن خريد بكند؟ بله، خريد كه بايد كرد، وگرنه، آن آقا ئي كه پشت ويترين چشم بندي مي كند، اين مغازه را باز نمي كرد، يا حداكثر بعد از يك هفته دوباره آن را تعطيل مي كرد ! نه، مغازه تعطيل نشد ، و آن آقا هم ورشكست نشد . او چگونه از عهدة اين كار بر مي آيد؟ با سحر و جادو يا با چشم بندي؟

كاشكي مي شد يك بار از او پرسيد . .

اين آقا، مرد بسيار خوش برخوردي است و اسم او نيز “تريكس[3]” مي باشد، (شايد اين اسم از لفظ Trick به معني شگرد و طرفه اخذ شده است ، ولي شيوة نگارش آن متفاوت مي باشد). اين مطلب، كه مغازة اين آقا در يك شهر بزرگ، در كنار اتوبوس ها و شعبات بانك، در كنار دفاتر فروش بليط بخت آزمائي و كافه ها تا كنون پابرجا مانده است، دلا يل مختلفي دارد، اين حرف را خود آقاي “ تريكس “ مي گويد . اولاً او در اين مغازه فقط وسائل چشم بندي نمي فروشد، بلكه وسائل و هداياي ديگر مثل اسباب بازي هاي مخصوص شوخي نيز مي فروشد . او سيگار برگ هائي مي فروشد، كه در دهان منفجر مي شوند، يا برچسب هائي كه مي توان آنها را روي روميزي گذاشت و مادر چنين مي پندارد كه جوهر خودنويس روي روميزي ريخته، برس هائي از ريشة گياهان كه هنگامي كه كسي دستش را با آن تميز مي كند، موسيقي مضحكي را مي نوازد، يا اينكه ترقه هاي مخصوصي كه مردان در كيف پولشان مي گذارند و هنگامي كه به اطاق بغلي مي روند و زنانشان كيف پولشان را بر مي دارند و آن را مي گشايند، مثل ترقه منفجر مي شود و مردان به محض شنيدن اين صدا مي گويند: آها!

 

خوب چنين چيزهائي را مي شود اينجا خريد، از ٢٣ فنيگ به بالا . ولي آقاي “ تريكس “ دلا يل ديگري را بر مي شمارد، كه چرا او هنوز ورشكست نشده است.

او نمايندة واقعي يك “ كارخانة شعبده بازي” است! و از سراسر دنيا شعبده بازان به اينجا مي آيند و قبل از اينكه در كاباره ها و واريته ها حضور پيدا كنند و مردم را سحر كنند ، وسائل كارشان را اينجا در نزد آقاي تركس مي خرند. بالا خره نه فقط بيل باغبان و ماشين راننده تاكسي خراب مي شوند و به وسائل يدكي احتياج دارند، بلكه وسائل و ابزار كار شعبده بازان هم فرسوده و خراب مي شوند . يك چيز ديگر هم هست: هميشه چشم بندي هاي جديد تري

عرضه مي شوند، و شعبده بازي هم روز به روز تكميل تر مي گردد . وسائل جديد تري هم به بازار عرضه مي گردند ، كه بايد خريده شوند . بالا خره شعبده بازان هم با زمان به جلو مي روند ! پيشرفت در مقابل سحر و جادو كه توقف نمي كند! مردم در مقابل پولي كه خرج مي كنند ، بايد سرگرم شوند . بدين ترتيب “ كارخانة شعبده بازي” هم سرگرم توليد محصولا ت خويش مي باشد.

 

ساحرين و شعبده بازان به اين كارخانه مراجعه مي كنند و مي پرسند كه چه وسائل جديدي براي هنر توليد كرده اند . و بعد هم سردستة شعبده بازان ، يعني  آقاي تريكس وسائل جديد را به آنها نشان مي دهد . بعد قيمت وسائل را مي پرسند و او هم قيمت آنها را به شعبده بازان مي گويد . سپس وسائل فروخته شده را بسته بندي مي كند و ورقة توضيحات را نيز در درون بسته مي گذارد . شعبده بازان سپس به شهرهائي مانند “ كاسل ١ “ و “ لينتس ٢ “ مي روند و شروع مي كنند به شعبده بازي.

آقاي “ تريكس “ شعبده باز ماهري است. او پشت پيشخوان مغازه اش ايستاده و ما به او خيره مي شويم . ولي ما نمي بينيم، كه او چگونه كار مي كند . ما نمي توانيم مچش را بگيريم. و او خوشحال مي شود .

وقتي يكي از همكارانش ، بشقابي را به زير مي اندازد، يا اصلاً وقتي كه يكي از شگردهايش خوب اجرا نمي شود، تماشاچيان نسبت به او تأسف مي خورند و او غمگين مي شود .

كسي مي گويد : اگر يكي از كارهاي ما ، خوب اجرا نشود، مردم به ما مي خندند. اين فرد يكي از شعبده بازان معروف است . او گروه هاي زيادي دارد كه درسراسر كشور برنامه اجرا مي كنند و خودش در برلين نشسته و مرتب شعبده هاي جديد تري را اختراع مي كند.

حق به جانب اوست . شعبده باز نمي تواند عذر خواهي كند . او نبايد اشتباه كند! زيرا كه او اسراري دارد . او سري دارد كه پنهان مي كند . تمام هنر او همين ولي باز تر كار مي كند . وهم و خيال هم به كمك آنها مي آيد . و اگر كسي در اين ميان اشتباهي مرتكب شود، تماشاچيان از نظر اخلا قي او را تنبيه مي كنند .

رئيس شعبده بازان مي گويد: “ آخ! مردم بي التفات هستند . آنها تعجب كردن و معجزه را فراموش كرده اند . “ باز هم حق به جانب اوست. مردم در اين يك دهة گذشته چيز هائي ديده اند، كه شعبده بازي و چشم بندي را ، كاري بچه گانه مي دانند . گذشته از اين ، تمام هنر مردم در اين نهفته است، كه كاري را پنهان كنند، در صورتي كه هنر يك شعبده باز در اين نهفته است، كه كاري را تا آنجا كه ممكن است، به وضوح انجام دهد .

اينجا فقط يك كار مي توان كرد: شعبده بازي را به عنوان كاري با شرف لغو كرده و شوخي را به عنوان شغل وارد زندگي مردم كرد. زيرا كه خنده در اين چند سال گذشته ، زياد در زندگي مردم دخيل نبوده است . خنده را دوباره بايد وارد جهان كرد . به جاي اين كار ، هميشه دستگاه هاي پيچيده تري مي سازند.

كارهاي دستي ، حتي در اين مورد هم ، تابع تكنيك شده است . و شعبده بازان به خطا مي روند، اگر اعتقاد داشته باشند كه هر چه دستگاه هاي آنها پيچيده تر باشد ، شعبدة آنها موفق تر خواهد بود . بلكه برعكس! هر چه ساده تر، بهتر. شعبده باز بايد از هيچ سحر كند .

اين چنين مواردي را ما با شعبده بازان مطرح مي كنيم. آنها موارد مهم و آدرس ما را يادداشت مي كنند. ما بايد در مورد شعبده هاي آتي به آنها دستورات روانشناسي عمومي بدهيم. در همين موقع مرد جواني وارد مغازه شد . نه، او هنوز مرد جواني نشده، بلكه خود را به هيبت آنها درآورده است. او پسري است كه در سالهاي اول دبيرستان

مي باشد . او مي خواهد كه يك چشم بندي يا شعبده را بخرد . شايد به اين علت كه در زنگ تفريح در مدرسه اش ، همشاگرديهايش را سرگرم كند . دستيار استاد، او را راهنمائي مي كند . او مي خواهد قيمت اين شعبده اي را كه با جلد فلزي اجرا مي شود، و در آن مي توان شمع هاي فروزان را از نظر ناپديد كرد، بداند . فروشنده مي گويد، قيمت آن پنج مارك است. اوه، براي او خيلي گران است.

آقاي “ تريكس “ با حالتي دوستانه خود را وارد جريان مي كند ، و به پسرك توصيه مي كند ، كه شعبدة ديگري را كه با بند پاره شده اجرا مي شود، بخرد . و فوري آن را براي خريدار اجرا مي كند . او ورق كاغذ صورتي رنگي را چند تكه مي كند، بعد آن تكه ها را به صورت گلوله در مي آورد، و بعد اين گلولة كاغذي را دوباره باز مي كند، و كاغذ صورتي دوباره كامل و صاف پديدار مي شود، اصلاً مثل اينكه اين كاغذ پاره و چند تكه نشده بود . ما در بيست سانتي متري او ايستاده ايم و به دستها و انگشتان او خيره شده ايم . او فقط يك ورق كاغذ در دست دارد و اين ورق را نيز پاره مي كند . چيزي بر روي زمين نمي افتد ، بدون اينكه ما متوجه آن نشويم . و اين ورق كاغذ دوباره كامل مي شود و ما متعجب.

قيمت اين شعبده فقط يك مارك است . براي يك مارك، مي توان آن را خريد و ديگران را به تعجب واداشت . شاگرد دبيرستان، به كيف پولش زل زده است.

ولي آقاي تريكس مي خندد. اين امر او را خوشحال مي كند ، كه توانائي او ما را مسحور كرده است . او اينك ديگر قابل كنترل نيست . شروع مي كند، به شعبده بازي و چشم بندي و اين كار او پاياني ندارد .

او ميخ بزرگي را بر روي انگشتش مي كوبد، بدون اينكه يك قطره خون از انگشتش بچكد . او سيگاري را در يك گوشش فرو مي برد و از گوش ديگرش بيرون مي كشد . او چند حلقة فلزي را كه هيچ جاي بازي ندارند، در هم مي كند، و بدين ترتيب زنجيري درست مي كند و دوباره حلقه هاي فلزي را از هم مي گشايد .

(قيمت ١٠ مارك) . او مي تواند تخم مرغ غيب كند . او در ظرفي آب مي ريزد، و آب غيب مي شود . (او مي تواند همه چيز را غيب كند! اگر اين كار را ادامه دهد، تا يك ساعت ديگر مغازه اش خالي مي شود.)

معمولاً كاري مي كند، كه ما آن را از واريته هاي مختلف مي شناسيم. با اين تفاوت كه او اينك درست مقابل ما ايستاده و ما نمي توانيم مچش را بگيريم ! مطلب مهم هم همين است. او مي گفت، كه درس هم مي دهد . درس شعبده بازي. اين مي تواند كاري باشد، ساعتي ١٠ مارك . گذشته از اين، “ كارخانة شعبده بازي “ اش كتابخانه اي دارد به نام “ كتابخانة ساحر “ ، كه مشاقان مي توانند در آن به تحقيق در امر شعبده بپردازند. شاگرد دبيرستاني، اين شعبده باز فقير و بيچاره تصميمش را گرفت . شعبده بازي اي كه با كاغذ صورتي انجام مي گرفت، را خريد . در يك پاكت دربسته دستورات لا زمه را نيز بدست او مي دهند . او ١٠ تا سكة ١٠ فنيگي را روي پيشخوان مي گذارد، خداحافظي مي كند و مي رود. آقاي تريكس بايد دوباره به درون ويترين برود ، تا براي شعبده بازي هايش تبليغ كند. ما با او دست مي دهيم، و غيب مي شويم، عجب شعبده بازي تردستي .



[1] Der Zauberer hinter dem Ladentisch

[2]Motzstraße

[3] Trix

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :

دوئل عروسکها - داستانی از اریش کستنر

دوئل عروسک ها[1]

 

قصه ای برای دخترهای کوچولو

اثر: اریش کستنر Erich Kästner

 

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

 

 

شب بود. خانم “بولن زنگر[2]” که با “ ارنا[3]” ی کوچولو در رختخواب دراز کشیده بود، چراغ را روشن گذاشته بود. عروسک ها در اطاق نشسته بودند، وخوابشان نمی برد. . .

“مارگوت[4]” گفت: “ این چراغ مرا دیوانه می کند! “ مارگوت عروسکی بود از جنس چینی، که درونش تهی بود. شوهر مارگوت، عروسکی بود به نام آقای “ادوارد[5] “ . ادوارد عاشقانه به چشمان گرد مارگوت نگاه می کرد. ادوارد برخاست، دهکدة “ رشته کوه های ارتس[6]” را به طرفی هل داد، به زیرچراغ خزید، و سعی کرد با فوت کردن، چراغ را خاموش کند .

این کار نشد، گرچه او داشت می ترکید. “ کی کی[7]  “ عروسک نخی و کهنه ، با گونه های قرمز ، به این کار ادوارد خندید . خندیدن کی کی باعث شد، که او به سرفه بیفتد.

خوب شد، که “ کوکو[8]  “ سرباز شجاع و شوهر کی کی ، آنجا بود ، و با دستهای بزرگش به پشت کی کی زد و او را نجات داد.

ادوارد به کی کی گفت: “ از خنده نمیری ، غاز بی مزه! و صدای او طوری بود مثل اینکه کسی جلوی دهانش را گرفته باشد، چونکه او نمی توانست دهانش را باز کند.

کی کی مثل یک گوجه قرمز شده بود . و چند تا بشقاب عروسکی به طرف ادوارد پرت کرد . کلا ه ادوارد طوری شده بود، مثل اینکه غلطکی از روی آن عبور کرده است.

و بعد به طرف سرباز شجاع حمله کرد . با دست و پای پارچه ای چنان می کوشید و فریاد می زد ، که حتی مگس هائی که روی سقف خانه نشسته بودند، صدای او را می شنیدند . بعد هم به او گفت: اگر همین الآ ن انتقام مرا نگیری ، تو را دیگر سرباز شجاعی به حساب نمی آورم، بلکه تو را مرد بی عرضه ای می دانم. این حرف برای کو کو گران تمام شد. او سه بار سرفه کرد، خود را در مقابل ادوارد قرار داده و گفت: تو می توانی زنت را بیدار کنی. او اصلاً همیشه وقتی که دستش را تکان می دهد، جیغ می کشد. و اگر من یک صندلی عروسکی به طرف سرش پرت کنم، سرش می شکند، چونکه از جنس چینی است. ها ها ها.

مارگوت به طرف ادوارد نگاهی کرد، ادوارد هم گرمش شده بود، هم سرد. بعد مارگوت گفت: من خیلی متأسفم مرد، ولی تو مجبوری با او دوئل بکنی.

ادوارد با ناباوری پرسید: من چکار باید بکنم؟

مارگوت گفت: تو باید دوئل بکنی.

ادوارد در جواب او گفت: دوئل کردن که دیگه مدرن نیست.

سرباز شجاع داشت سبیلش را تاب می داد. پاشنه های کفشش را به هم کوبید و گفت:

دوئل کردن را برای من قدغن کرده اند . اگر اینطور نبود، با کمال میل دوئل می کردم.

کی کی کنار مارگوت نشست. چیزی در گوش او گفت، و بعد با صدای بلند اعلا م کرد:

- فایده ای نداره، شما باید حتماً با هم دوئل بکنید. شما باید جواب این توهین ها را با خون خود بدهید!

کو کو ، مرتب داشت بالا و پائین می رفت، و یک دم می گفت: زنها ، زنها! ادوارد هم پشت سر او راه می رفت و می گفت ، که او قسم خورده که با هرکس و ناکسی دوئل نکند.

بالا خره این دو عروسک مرد خسته شدند و روی پتوی مخصوص “ اشپرونگلی[9] “ نشستند. اشپرونگلی اسم سگ واقعی و سفید رنگ خانه است، که همیشه در حال خواب بود. حالا هم خوابیده و اصلاً چیزی نمی شنود. ادوارد و کو کو مدتها آنجا نشستند و فکر کردند . بالا خره ادوارد به زبان آمد و گفت: رفیق ، چی شد، بالا خره دوئل می کنیم یا نه. این زنها ما را راحت نمی گذارند . سرباز شجاع هم حالا آمادة دوئل بود. بعد از جا برخاستند، توپ

های جنگی را برداشتند، و آنها را پر کردند . توپ ادوارد سمت چپ بود سگ بود و توپ کو کو سمت راست سگ. مارگوت و کی کی هم نزدیک شوهران خود نشسته بودند ، تا این جنگ تن به تن را مشاهده کنند . ادوارد تا نزدیک سگ پیش رفت، از بالا ی سر سگ به بیرون نگاه کرد و گفت: ما اول باید زنهایمان را تنبیه کنیم، قبل از اینکه به خاطر آنها جان خودمان را به خطر بیندازیم. سرباز شجاع خندید و سرش را به علا مت تصدیق تکان داد .

بعد دیگه از سمت چپ و راست سگ، فقط صدای کتک زدن و گریه کردن به گوش می رسید.

سرباز شجاع بالا خره گفت: شما حاضر هستید؟

ادوارد هم در جوابش گفت: بله، من حاضرم.

شلیک اول، حاضر ، حمله.

بعد هم صدای شلیک دو گلوله به گوش رسید. چنان سروصدا داشت، مثل اینکه کسی با انگشتانش بشکن می زد.

ادوارد بعد از حملة اول، پرسید: شما هنوز زنده هستید؟

بله، من زنده ام، ولی شلیک توپ شما ، کی کی مرا به کشتن داد .

شما چطور ، شما هم زنده اید؟

ادوارد در جواب او گفت: بله، زنده ام. و متشکرم از شما. بعد به طرف مارگوت نگاه کرد. مارگوت هم در شلیک اول کشته شده بود. هزار تا تکة چینی در اطراف اطاق پراکنده شده بودند .

بعد از اینکه این دو دوئل کننده، تکه پاره های زنان عروسکی شان را جمع کردند، در پشت سر سگ با هم ملا قات کردند، و همینطور که داشتند پشت گوششان را می خاراندند، با یکدیگر حرف هم می زدند .

سرباز شجاع به ادوارد گفت: بفرمائید ، این هم از طبیعت جنگ طلب شماست. حالا ما بدون همسرانمان چکار بکنیم.

ادوارد گفت: بهتر است که ما این جنگ را تا آخر ادامه دهیم. بعد هم هر کدام از آنها به طرف توپ مربوطه اش رفت و پشت آن قرار گرفت. شلیک دوم زیاد موفق نبود، کو کو ، سرباز شجاع، به آشپزخانة عروسکی شلیک کرده بود، ادوارد هم به طرف گلة گوسفندان تیراندازی کرده بود . ولی شلیک سوم، جان هر دوی آنها را گرفت و آنها فوری مردند .

صبح روز بعد خانم “بولن زنگر” وارد اطاق شد، و از تعجب سر جایش میخکوب شده بود . تماشای این صحنه که هر چهار تا عروسک، یعنی مارگوت وکی کی و کو کو و ادوارد ، همه مرده بودند . از دهکدة “ رشته کوه های ارتس “ فقط خاک اره هائی که توی حیاط ریخته بودند، باقی مانده بود .

آشپزخانة عروسک ها را اصلاً نمی شد بازشناخت. گلة گوسفندان عروسک ها هم مثل آش شله قلمکار شده بود . خانم بولن زنگر ، با دست به صورت خود زد و از تعجب ، نمی توانست کلا می بر زبان آورد. ناگهان چشمش به اشپرونگلی ، سگ خانه افتاد و فکر کرد، که او این کار را کرده است .

اشپرونگلی ، مثل همیشه خوابیده بود، او هم گوشهای سگ را چنان کشید، تا او را از خواب بیدار کرد. اشپرونگلی که از همه جا بی خبر بود، و متعجب از این ، که او چرا باید تنبیه شود، چند خمیازه کشیده و چند بار چشمهایش را به هم زد و بیدار شد . ولی بیچاره اشپرونگلی خیلی تنبیه شد .

خانم بولن زنگر خطاب به سگ گفت: اگر یک بار دیگر به وسائل ارنای من دست بزنی، پدرت را در می آورم. و چند بار دیگر او را تنبیه کرد.

اشپرونگلی دید که خانم خانه دست از تنبیه بر نمی دارد و پا به فرار گذاشت. از خانه بیرون رفت، چند بار بدنش را خاراند و گفت: “این انسانها عجب مخلوقات عجیب و غریبی هستند. “



[1] Ein Puppenduell

 

[2] Frau Bollensänger

 

[3] Erna

 

[4] Margott

 

[5] Eduard

 

[6] Erzgebirge

 

[7] Kiki

 

[8] Koko

 

[9] Sprüngli

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :

دانش کتابها - داستانی کوتاه از اریش کستنر

دانش كتابها[1]

اثر: اریش کستنر Erich Kästner

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

 

در سالهاي آخر دبيرستان ، پروفسوري داشتيم كه زبانهاي جديد را به ما تدريس مي كرد. اين پروفسور فقط محسنات داشت. اين حرف كمي اغراق آميز به نظر مي رسد، ولي حقيقت دارد. - در هر حال من فكر مي كنم كه ما بايد چند نكته را در بارة اين پروفسور غير عادي بدانيم. حتي معجزه هم بايد اثبات شود.

خوب، اين پرفسور ساليان سال در تركيه زندگي كرده بود ، و به همين علت ما به او لقب شيخ “ را داده بوديم. در اسكاتلند، تعليم و تربيت كسي به نام “ شفتسبوري[2]” را عهده دار شده بود، در دانشگاه هاروارد به خوبي از او ياد مي كردند، وپاريس را هم مثل كشور خودش خوب مي شناخت. به اين دلا يل ، مي توان او را مرد دنيا ديده اي به حساب آورد. در مورد علا يق و برآورده كردن انتظارات ،نيز يد طولا ئي داشت. زيرا كه گاهي مطالبي در اين مورد بر زبان مي آورد. . .

او به عنوان معلم زاده نشده بود، بلكه با زحمت و كوشش به اين درجه رسيده بود. او زندگيش را به عنوان قلك يا صندوق ذخيره نمي ديد، بلكه با آن قمار مي‌كرد.

مي توانيد حالا تصور كنيد، كه اين “ شيخ “ دنيا ديده چگونه آدمي بود؟ هنوز نه؟ خوب ، چند مطلب ديگر در مورد او بايد گفت: قيافة او قابل توصيف نيست،او كوچكترين فرد در كلا س بود. او براستي انسان پر شور و حرارتي بود، كه مثل يك توپ پر باد، در كلا س درس اينطرف و آنطرف مي پريد. او نه تنها كوچكترين فرد در كلا س درس بود، بلكه جوانترين فرد هم بود. او مي توانست هنگام دكلمه كردن، چشمهايش را بچرخاند. مثل ايوب ، هنگامي كه از كاري ناراضي بود، به ريشش ور مي رفت. و او چقدر به ريشش ور مي رفت! يا اينكه او در كنار يكي از كساني كه در كلا س براي گفتن داشتند مي ايستاد، دستش را روي دوش او مي گذاشت، و به او چيزي مي گفت، كه ما هرگز آن را فراموش نمي كرديم.

حالا نوبت آن رسيده كه يكي از اين حرفها را اينجا بازگو كنيم. - در ساعاتي كه ما كتابهاي “مريمه[3]” يا كتابهاي “مرديت[4]” يا كتابهاي “ديكنز[5]” و “ورلا ين[6]" را مطالعه مي كرديم، در يكي از همين ساعات بود، كه “ شيخ “ ناگهان و غير مترقبه گفت: “ نگذاريد شما را به گمراهي بكشانند! ما ، انسانهاي معمولي ، زندگي را نه از طريق

تجربه، بلكه از لا ي اوراق كتابها فرا گرفته ايم. . . حتي اگر ما زمين را به خوبي كف دست مان بشناسيم! حتي اگر ما علا يق و اشتياقاتمان را به شدت در اختيارداشته باشيم! - حتي يك كتاب از يك شاعر يا نويسنده، براي ما ارزش بيشتري دارد ، تا سفرهاي اكتشافي كاپيتان “جيمز كوك ٧ ” ، يا چند عشق كه سرانجامشان همه مرگ و مير است. من در اينجا نمي خواهم كه اشتياق شما به زندگي را مسخره كنم، بلكه فقط مي خواهم كه ارزش رمانهاي بزرگ را براي شما بازگو نمايم. باور كنيد، من نه تنها رمانهاي زيادي خوانده ام، رمانهائي از قبيل ديكسي ، گيزه، و غيره. “

هيچكس از ما انتظار نداشت، كه ما به حرفهاي “ شيخ “ اعتماد كنيم، خود او از ما ايراد مي گرفت، و به سردي و بي تفاوتي ما دشنام مي داد.

اين ها همه گذشته است. هنگامي كه ما دانشجو بوديم، و موقعي كه چند نفر از ما دور هم جمع مي شديم، برايش كارت پستال مي فرستاديم. و بعد؟ حالا معلوم شده، كه انسان موجود شاكري نيست. ولي حق به جانب او بود. حق به جانب “ شيخ “ بود.

خوب معلوم است، كه براي تعدادي از ما ، وقت زيادي باقي نمي ماند، كه به قرائت رمان بپردازيم. تعدادي از ما ، كه در جنگ كشته شدند . چند تا هم درداوس ١” از بين رفتند، طوري كه حتي “ پنويما توراكس ٢” هم نتوانست به آنها كمك كند. يكي در حين بازي هوكي ، پايش زخم شد و به علت اينكه نتوانسته بودند، زخم هايش را درست مداوا كنند، درگذشت. يكي از زرنگ ترين بچه هاي ما، با اسلحه خودكشي كرد. - ولي بقيه زنده ماندند .

زشت و زيبا در جوار هم، طوري كه سرنوشت مي خواست، و اسم آن را تجربه نهادند . حقايق تلخ دوباره كشف مي شدند . ميادين عمومي با سماجت طي مي شدند ، آمريكا و خيانت در زندگي زناشوئي ، عشق و تغيير شغل، ثروت و ورشكستگي ، اين ها همه تجربه شدند . انسان، همانگونه كه غذا مي خورد، زندگي را تجربه مي كرد . اين نوع غذا ، فقط گاهي خوشمزه بود . ولي هميشه هضم و دفع مي شد. بدون اينكه زياد وقت صرف آن شود . اختياري در كار نبود، و ضمني اجرا مي شد.

آيا همه همينگونه نبودند؟ چه كسي جرأت آن را دارد كه بگويد، آنچنان از زندگيش فاصله گرفته است، كه زندگي را همانند مناظر طبيعي اطرافش مي بيند. چه كسي هدف و مقصود و منظور وقايع و اتفاقات بي پاياني را مي داند. كه براي ما اتفاق مي افتند ، و زندگي ما را تشكيل مي دهند؟ هر كدام از ما همانند ايستگاهي هستيم براي صدها هزار وقايع و اتفاقات و تجارب مختلف. زندگي به صورت نامرئي در پشت صحنة واقعيت اتفاق مي افتد. فقط انسان هاي معدودي مي دانند كه براي ديگران چه اتفاقي مي افتد و از اين عده نيز گروه كوچكي هستند كه شاعر و نويسنده نام دارند و در ازمنة قديم به آنها نيز شاعر مي گفتند.

در نوشته هاي آنها، مي توان به مفهوم وقايعي پي برد، كه به ظاهر بدون رابطه و معني و مفهوم هستند. در اين نوشته ها هر مطلبي مفهومي دارد، گر چه به ظاهر بدون معني و مفهوم باشد. اتفاق گاهي به صورت سرنوشت ظهور مي كند. در ميان انبوهي از هرج و مرج، قانون زاده مي شود، موارد خاص نيز به صورت سمبل

در مي آيند.”

كسي كه چنين كتابي را مي خواند، به خوبي حس مي كند، كه چگونه چشم بندش به آرامي فرو مي افتد. او بينا مي شود. او تا كنون فقط مجري فرامين اعمال و اميالش بوده است و اينك ناظر با احساس آنهاست. او تا كنون به عنوان مخلوق زندگي مي كرد، و اينك خلقت را درك مي كند .

شيخ “ زمين را خوب مي شناخت، همچنين بدبختي و خوشبختي را. و همة آن اموري را كه به تنهائي از پس آنها بر نمي آمد، مديون شعرا و نويسندگان بود. قناعت با وجود خوشبختي ، شادي با وجود درد . شفافيت با وجود ماجراجوئي. - به همين علت نيز به ما توصيه مي كرد، چيزي كه ما نمي توانستيم قبول كنيم:

كه زندگي در كتابها نقش بسته است. كه زندگي ما را ديگران مي نويسند و مي خوانند . حالا ما به اين حرف او اعتقاد داريم.

 



[1] Weisheit der Bücher

[2] Shaftesbury

[3] Prosper Merimee

[4] Georg Meredith

[5] Charles Dickens

[6] Paul Verlain

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :

پتر - داستانی کوتاه از اریش کستنر

پتر[1]

اثر: اریش کستنر Erich Kästner

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

موقعي كه “ آرنو[2] ” از “پتر“ خداحافظي كرد، پتر گفت: “ من خيلي مشتاقم بدانم، كه امروز براي نهار چي داريم. “ آرنو گوشهايش را تكان مي داد، مثل هميشه، وقتي كه احساس ناخوش آيندي داشت. و بعد گفت نمره  [3]4 من در درس ديكته، که مرا سير كرده بود و اشتهایم را کور کرد. “ پدرم ، مرا بدجوري كتك خواهد زد، اگر اين نمره را ببيند .

پتر ضربه اي به روي كيف آرنو زده و لبخندي بر لب آورد . آرنو با خشم نگاهي به پتر كرد و شكلكي در آورد و به راهش ادامه داد.

پتر سوت زنان پله ها را طي كرد . سه بار زنگ زد و زير لب گفت: ننه جون ، فكرش را بكن، من در ديكته نمرة ١ گرفته ام . بعد براي اينكه مطمئن شود، دو بار ديگر هم زنگ زد و بعد تصميم گرفت كه به كسي نگويد كه آرنو در درس ديكته ٤ گرفته است . باوجوديكه تبليغ خوبي براي خودش مي توانست باشد.

او شش مرتبه ، با فواصل كوتاه در زد و بعد يك بار ديگر زنگ در خانه را به صدا در آورد. گوشش را به در فشرد، در درون خانه لنگه پنجرة اي كه باز مانده بود، صدا مي كرد . صبرش به سر آمد، دهانش را جمع كرده و جلوي سوراخ كليد گذاشت و صدا زد : “ ماما ! ماما ! ما- ما!“

ولي از مادرش خبري نبود . با مشت هايش به صندوق پستي خانه مي كوبيد و زنگ در خانه را مانند زنگ تلفن به صدا در مي آورد، مثل موقعي كه تلفن تنها در خانه اي باشد. بعد نا آرام و بي قرار شد . ترسيد، و با چكمه اش لگدي به در خانه زد .

هيچ جنبشي در خانه نبود. اينها كجا رفته اند؟ شايد موقع تميز كردن پنجره . . . ، ولي مردم و رهگذران كه متوجه مي شدند ، ولي بوي مطبوع كيك تخم مرغي همه جا را پر كرده بود . حالا در اين موقع، اصلاً ميل نداشت كه كيك تخم مرغي بخورد.

يك بار ديگر زنگ در خانه را بصدا در آورد، ولي كاملاً با احتياط، مثل اينكه نمي خواست كه مزاحم كسي بشود. بعد روي پله ها نشست . نفس عميقي كشيد مشت هايش را زير چانه اش گذاشت و به طرف سوراخ كليد نگاه كرد . مثل اينكه نگاه سحر آميزي داشته باشد.

بعد مأمور پليسي سر رسيد . لا مذهب ! داشت سبيل هايش را مي تاباند . دفترچه اش را از ميان دكمه هاي اونيفورم اش بيرون كشيد، و پرسيد: “ شمارة اين خانه چيست؟ “

“ پتر جواب داد: “ ٤٨

مأمور پليس، نوك مدادش را در دهانش فرو كرد و گفت: “ كه اينطور، هوم ، خوب ، خوب، شش ضربدر هشت، مي شود: چهل و هشت. “ و بعد شروع كرد به ورق زدن دفترچه اش. سپس شانه هايش را بالا انداخت و گفت: “ گزارشي در اين مورد به ما نرسيده است. “

اشك در چشمهاي پتر جمع شده بود.

مأمور پليس به پتر گفت: “ گريه نكن. بعد دستش را در جيبش فرو كرده و ماشين كوچكي از آن بيرون كشيده و جلوي دهانش قرار داد و شروع كرد به فوت كردن . قيافه اش مثل كسي شده بود، كه شيپور مي زند ، با لپ هاي باد كرده. اين ماشين كوچك، مرتب بزرگ و بزرگتر شد، تا اينكه ديگر روي پله ها جائي براي آن نبود . بعد كه ماشين به اندازة كافي بزرگ شد، مأمور پليس در آن را باز كرده و در درون ماشين نشست و به پتر گفت: خوب! حالا مي رويم كه مامانت را پيدا كنيم. “ پتر نيز به درون ماشين پريد. موتور روشن شد و آنها پله ها را طي كردند. شوخي نمي كنم. روي پيچ ها ، ماشين مشكل ايجاد مي كرد . - پائين تر خانم فنيگ ورت[4] را ديدند، كه داشت از زير زمين خانه خارج مي شد، و سطلي پر از ذغال سنگ را حمل مي كرد . او آنقدر ترسيد، كه سطل از دستش افتاد . از تعجب چشمهايش گرد شده بود . پتر مجبور شد كه خود را پنهان كند.

آنها با ماشين از چند خيابان گذشتند . پتر به دقت به همة مردم نگاه مي كرد . بعضي وقت ها فكر مي كرد، كه واقعاً مادرش را ديده است . ولي آن زن مادر پتر نبود . هر وقت كه مأمور پليس بوق مي زد، زنها كلا هايشان را بر مي داشتند، تا پتر بهتر بتواند آنها را شناسائي كند.

مأمور پليس گاهي مي پرسيد: “ هنوز مادرت را پيدا نكرده اي؟ “

پتر هم در جوابش مي گفت: “ نه، هنوز نه. “

بعد عمه “هاوبولد[5]” را ديدند . ولي او هم از مادر پتر خبري نداشت و عذرخواهي كرد كه عجله دارد و بايد به مطب دانپزشك برود ، تا ميخچه هايش را بكشد.

براي اينكه اين ميخچه ها آنقدر درد مي كنند، كه آدم تحمل كشيدن درد آن را ندارد.

چند بار هم با ماشين صاف و مستقيم وارد مغازه هائي شدند ، كه مادر پتر معمولاً در آنجاها خريد مي كرد . ولي مادر پتر ، نه در شركت تعاوني و مصرف بود،

نه در مغازة قصابي “آوگوستين[6]” بود، و نه در مغازة نانوائي “ زيشه[7]  “ . مأمور پليس موقعي كه مي خواست به كسي سلا م كند، دست راستش را بالا مي آورد و آن را لبة كلا هش مي گذاشت . و پتر هم از او ياد گرفته بود، و او هم اينطور سلا م مي كرد . فروشنده هاي زن، در شركت تعاوني و مصرف، مي خواستند كه به همراه ما بيايند . ولي انباردار گفت: اگر آنها بروند، او گريه مي كند . و زنها هم آنجا ماندند .

وقتي كه به خيابان برگشتند، مأمور پليس دستمالش را به پتر داد ، سبيلهايش را آويزان كرد و با قيافه اي غمگين گفت: “ ما حالا به كلا نتري مي رويم، شايد مادرت را آنجا تحويل داده باشد . “ دندة ماشين را عوض كرد و گذاشت توي دنده ٣ ، و بعد به سرعت ، مثل توي فيلم ها، به طرف كلا نتري حركت كردند.

دربان با صداي بلند گفت: “ هورا ! “ و آنها به سرعت برق و باد از كنار دربان گذشتند . از پله ها بالا رفتند . از چند تا راهرو گذشتند و وارد اتاقي شدند ، كه روي در آن نوشته بود : “ دفتر اشياء گم شده! “

در درون اين اتاق، مأموري نشسته بود ، كه دسته كليد بزرگي در دست داشت و از ما پرسيد:

“ چرا در جلوي اتاق، روي كفش پاك كن، چرخ هاي ماشين را پاك نكرديد؟ و اينجا چكار داريد؟“

وقتي كه مأمور پليس و پتر توضيح دادند كه آنجا چكار دارند، او از جا برخاست، و با دسته كليد بزرگش به طرف چند تا كمد بزرگ رفته و در آن ها باز كرد .

اين كمد ها خيلي عجيب و غريب بودند ! اين كمد ها ، كشوهاي بزرگي داشتند ، كه در درون آنها، مردها ، و زنها ، و پسرها و دختر ها را گذاشته بودند . اين مردها و زنها و بچه ها منتظر بودند، تا افراد خانوادة آنها، بيايند و آنها را به خانه ببرند . پسر كوچكي بود، كه بيش از يك هفته آنجا منتظر پدر و مادرش نشسته بود و چشمهايش پر از اشك بود . او حتي اسم خودش را هم فراموش كرده بود . هيچ فايده اي ندارد، آدم بايد اسم خودش را ياد بگيرد . پتر جلوي كمد ها قدم مي زد و به دنبال مادرش مي گشت . پتر در يكي از كشوها، بچه هاي كوچكي را مي ديد، كه روي صندلي هاي كوچكي نشسته بودند و خامه مي خوردند . او پروفسوري را ديد، كه خيال مي كرد كه او چتر است . مرد ديگري آنجا بود، كه ريشش را اصلا ح كرده بود، و موقعي كه به خانه رفته بود، زنش او را نشناخت و

از خانه بيرون كرد و گفت: او شوهرش من نيست . و حالا اينجا منتظر نشسته تا ريشش دوباره رشد كند و او بتواند به خانه برگردد . بچه هائي آنجا بودند، كه پولشان را گم كرده بودند و جرأت آن را نداشتند كه به خانه هايشان برگردند . ولي كلاً اين كمد ها، كمدهاي عجيب و غريبي بودند . و مادر پتر هم آنجا نبود . مأمور پليس هم به پتر گفت: ديگر كاري از دست او بر نمي آيد و مي خواست كه پتر را به خانه ببرد.

در بين راه از جلوي ساختمان درازي عبور كردند كه سقف و پنجره نداشت . پتر از مأمور پليس پرسيد، كه اين ساختمان چيست؟ مأمور پليس نه به اطرافش نگاه كرد، و نه جواب پتر را داد، فقط دور زد و برگشت و از ميان در ورودي اين ساختمان وارد محوطة بازي شد. آنها پياده شدند و پتر تابلوئي را ديد كه روي آن نوشته بود:

“ پادگان مخصوص والدين بد.“

پتر مي خواست فوراً برگردد، ولي مأمور پليس گفت: گاهي هم اتفاق مي افتد، كه اشتباهاً والدين خوب را هم اينجا مي آورند. ما مي توانيم زود از ميان اين ساختمان عبور كنيم.

اول مدير ساختمان آنها را به قسمت “ موارد ساده “ برد . در اين قسمت مردها و زنها با لباسهاي بچه گانه و زلف و كلا ه ملوانان سكونت داشتند . آنها داشتند از كاغذ روزنامه كشتي و كلا ه درست مي كردند. ديگران داشتند مي چرخيدند . اگر كسي كارش را خوب انجام نمي داد، او را روي يك صندلي مي بستند، و برق به او وصل مي كردند، تا بگويد: “ آخ ! “ بقيه هم مي بايستي كه مرتب بنشينند و بلند شوند، ديگران هم بايستي شعري از “شيلر” با نام

 “ سرود ناقوس[8]  “ را  آنقدر تكرار مي كردند، كه بدون اينكه اشتباه كنند، يا تپق بزنند، اين شعر را بتوانند بخوانند. مدير ساختمان مي گفت، يكي از والدين الآ ن سه شب و سه روز است كه بدون وقفه دارد اين شعر شيلر را تمرين مي كند . بعضي ديگر داشتند جدول ضربدر را از اول به آخر ، و همچنين از آخر به اول تمرين مي كردند، يا

اينكه مي بايستي كه ٣٠ كيلو پودينگ ٣ بخورند.

مدير ساختمان مي گفت: “ ما با اين والدين اينجا همانطور رفتار مي كنيم، كه آنها در خانه با بچه هايشان رفتار كرده اند ، و اجازه ندارند كه به خانه هايشان برگردند، تا اينكه اصلا ح شوند و تعهد كتبي بدهند كه من بعد والدين خوبي باشند. “

پتر در قسمت “ موارد سخت “ ، دوست قديمي اش ، “ آرنو” را ديد . مثل اينكه كتك خورده بود و با انگشت به طرف پدرش اشاره مي كرد . پدر آرنو، با شورت ، جلوي يك كورة مغناطيسي ايستاده بود و داشت نگاه مي كرد، كه چگونه دستش كه با آرد مخصوصي مخلوط شده بود، در اين كوره مي پخت . اين مرد خشن ، اينك با رنگ پريده آنجا ايستاده بود و به دستش كه شباهت عجيبي به كباب پيدا كرده بود، نگاه مي كرد . پتر از نگاه كردن به اين منظره دلخوش نبود.  ولي مدير ساختمان مي گفت : كه همين ، حق پدر آرنو است . و اضافه كرد، كه ما روشهاي زيادي را با مردم امتحان كرده ايم، ولي كباب كردن دست، از همه مفيد تر بوده است و مي گفت كه اين روش ، مخصوص پدر و مادر هاي خيلي بد و غضبناك است ، كه فكر مي كنند ، بايد بچه هايشان را اذيت كنند . ولي بهتر است كه شما هرچه زودتر از اينجا برويد . زيرا كه الآ ن دادو فرياد او بلند خواهد شد . پتر مثل ديوانه ها از ساختمان بيرون دويد و به خيابان رسيد.

مأمور پليس گفت: او ديگر نمي داند كه چه بايد بكند . پتر را دوبارة روي پله هاي خانه شان نشاند، باد اتومبيل را خالي كرد، وقتي كه اتومبيل دوباره كوچك شد، آن را در جيبش گذاشت و رفت.

پتر كوچولو دوباره روي پله هاي خانه شان نشسته بود و خوشحال به نظر نمي رسيد . بوي خوش كيك تخم مرغي از سوراخ كليد به دماغ پتر مي رسيد ، و شكم او را مثل يك سگ هار، به قار و قور انداخته بود . پتر هم بيشتر و بيشتر غمگين و ناراحت مي شد . هيچ جا نتوانسته بود مادرش را پيدا كند . مادرش كجا بود؟

به نظرش مي رسيد، كه ساعت هاست كه انتظار مادرش را مي كشد . . .

بعد صداي در خانه از پائين به گوشش رسيد، و او فكر كرد كه مادرش آنجاست. صداي قدم هاي سنگيني به گوش رسيد، مثل اينكه كسي يك پيانو را به دوش گرفته و حمل مي كرد . بعد سرو كلة پستچي پيدا شد . پستچي كارتون بسيار بزرگي را كنار در گذاشت و پرسيد: “ مادرت خانه است؟ “

پتر در جواب پستچي گفت: “ نه ، خانه نيست. اين چيست، كه براي ما آورده ايد؟“

پستچي نمي دانست ، كه در درون كارتون چيست. باوجوديكه خيلي دلش مي خواست ، كه بداند . روي جعبه، با خط درشت و رنگي نوشته بودند : “ احتياط ! موجود زنده! “

پتر چاقوي جيبي اش را درآورده و بند كارتون را بريد . پستچي خيلي مايل بود كه بماند و ببيند كه در درون جعبه چيست؟ ولي راه زيادي در پيش داشت و مي بايستي كه برود .

پتر در جعبه راباز كرده و چيزي جز پشم شيشه به چشمش نخورد . با هر دو دستش به درون كارتون حمله كرده و محتويات آن را به روي پله انداخت. وقتي كه براي بار دوم به درون جعبه دست برد، دماغ كسي به دستش آمد . و او كلي ترسيد . بعد پشم شيشه شروع به حركت كرد . چيزي در درون جعبه مي لوليد، نفس مي كشيد، و بعد از درون كارتون بيرون آمد . اين مادر پتر بود !

پتر از تعجب بر جايش ميخكوب شده بود . مادر پتر ولي از خوشحالي مي خنديد . براي اينكه توانسته بود پتر را غافلگير كند . به آرامي از جعبه بيرون آمده و جلوي پتر ايستاد.

مادر پتر ، دستي به زير دماغ پتر كشيد و گفت : مثل اينكه مي خواهي همينجا، روي پله ها بخوابي.

پتر از تعجب گفت : “ عجب حكايتي است! بالا خره آمدي ! من همه جا را زير پا گذاشتم . در شركت تعاوني و مصرف بودم، در مغازة آگوستين بودم، در مغازة نانوائي بودم، در دفتر اشياء گم شده بودم، “ بعد متوجه شد، كه جعبه و پشم شيشه غيب شده اند و ديگر روي پله ها نيستند . سرش را تكان داد و گفت : ماما! تا حالا كجا بودي؟

- من پيش خانم “روسلر[9]” بودم. او مي خواهد لباس آبي مرا كمي تغيير بدهد . و اضافه كرد: امروز كيك تخم مرغي درست كرده ام.

پتر با غرور و افتخار در جواب مادرش گفت: بويش همه جا را پر كرده است . با آلو ؟

مادر پتر گفت: “ نه، با مرباي بِه. “

“ آه ، خيلي عاليست ، چي مي خواستم بگويم. آها ، مادر ، من در ديكته ١ (يك) گرفتم. “

“ تو پسر زرنگي هستي. آرنو چند گرفت؟“

“ تو كه آرنو را مي شناسي. آرنو ٤ گرفت. “

مادر گفت: “ بيچاره آرنو . و در را باز كرد. “



[1] Peter

[2] Arno

[3] در آلمان نظام نمره دادن به دروس اينطور است، كه نمرة ١ (يك) عالي ترين نمره است - مثل ٢٠ در ايران- و نمرة ٦ بدينرين نمره - مثل صفر ( ٠) در ايران.

 

[4] Frau Pfennigwert

[5] Tante Haubold

[6] Augustin

[7] Ziesche

[8] Lied von der Glocke

[9] Rösler

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :

بيست امضاء - داستانی کوتاه از اریش کستنر

بيست امضاء[1]

اثر: اریش کستنر Erich Kästner

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

چند روز پيش با هنرپيشه اي به نام آقاي ه . در باغ يكي از كافه هاي شهر برلين نشسته بودم. درست مجاور خيابان. آقاي ه.. بسيار محبوب بود. مردم اين سعادت را به هم خبر مي دادند ، كه قهوه خوردن آقاي ه. را تماشا كنند.در خيابان ازدحام شده بود.

دو پسر بچه به ميز ما نزديك شده و ورق كاغذ سفيدي را روي ميز مرمرگذاشتند و يكي از آنها خودنويسي را در دست گرفته بود. ديگري گفت: " بفرمائيد ،آقاي"ه"  لطفاً يك امضاء به ما بدهيد!”

آقاي "ه". اسمش را نوشت و امضاء كرد. دو پسر بچه به راهشان ادامه دادند. يك دقيقه بعد ، يكي از آنها دوباره برگشت و كاغذ و خودنويسش را روي ميز ما گذاشت و به آقاي "ه" گفت: “ لطفاً يك امضاء ديگر به ما بدهيد. اين يكي ، براي يك خانم است، متوجه منظور من كه هستيد.“

آقاي "ه" يك بار ديگر اسمش را نوشته و امضاء كرد. و بدين ترتيب قضيه مي بايست فيصله پيدا كرده باشد.

روز بعد ، كه من تنها در كافه نشسته بودم، سر و كلة دو پسر جوان نيز دوباره پيدا شد. يكي از آنها گفت:

“ صبح بخير، امروز تنها نشسته ايد؟ از آقاي "ه" خبري نيست؟ “

من گفتم: “ من دقيقاً نمي دانم (با وجوديكه كه دقيقاً مي دانستم كه آقاي "ه" تا بيست دقيقة ديگر اينجا خواهد آمد.) “

پسر بچة دوم گفت: “ بله، او خواهد آمد. ما نيز دوباره بر مي گرديم. “ ما چند تا امضاء از او مي خواهيم.

من گفتم: “ خدا يا! شما كه ديروز دو تا امضاء از آقاي "ه" گرفتيد. “

پسر بچة اولي گفت: “ خوب، مگر چه مي شود. ما تا حالا بيست تا امضاء از آقاي "ه" گرفته ايم. “

در جواب آنها گفتم: “ آخر، براي چه؟ مگر شما اين امضا ها را مي فروشيد؟ “

يكي از آن دو گفت: “ نه، فعلاً نه “

پسر بچة دوم در ادامة حرف اولي گفت: “ بعد ها اين كار را خواهيم كرد.“

گفتم: “ چرا بعد؟ “

يكي از آن دو گفت: “ جريان از اين قرار است، كه ما اين امضاها را جمع مي كنيم ، و بعد ها اگر اتفاقي براي آقاي "ه" بيفتد، ما اين امضا ها را به قيمت گزافي مي‌فروشيم. “

پسر بچة دوم ، حرف پسر بچة اولي را ادامه داد: “ مثلاً اگر آقاي "ه" امروز بميرد، ما براي هر امضاء 50 مارك دريافت خواهيم كرد. ما تا كنون بيست امضا ازآقاي "ه" گرفته ايم. “

پسر بچة اولي گفت: “ موقعي كه آقاي "راستلي[2]"  فوت كرد، مشتري ها براي هر امضاء وي، 30 مارك به ما پرداختند. متأسفانه ما فقط هشت تا امضاء از او داشتيم.“

پسر بچة دومي گفت: “ خوب، ما ديگر بايد برويم. خداحافظ. و اين دو پسر بچة با فطرت كافه را ترك كردند. “

وقتي كه اين ماجرا را براي آقاي "ه" تعريف كرديم، گفت: “ ديگر امضاء به آنها نخواهم داد. اگر آنها 30 تا امضاء از من داشته باشند، حتماً مرا به كشتن مي‌دهند“



[1] Zwanzig Autogramme

[2] Rastelli

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :

این نیز بگذرد - داستانی کوتاه از اریش کستنر

اين نيز بگذرد[1]

اثر: اریش کستنر Erich Kästner

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

گاهي اوقات اصلاً لا زم نيست كه آدم كاري انجام دهد، تا آسمان به زمين آيد. در اين مواقع فقط كافي است كه آدم يك حركت بيجا انجام دهد. فقط يك حركت. و همه چيز به هم مي ريزد. بعد كه دوباره همه چيز را درست كرديم، مي توانيم به اين مسائل بخنديم. مي توانيم! ولي گاهي حتي اين كار را نيزانجام نمي دهيم. زيرا كه خاطرات اين اعمال را نمي توان با لبخند به كناري زد. گاهي كه يك عروسك مي شكند، يا از بين مي رود، براي اين بچه دنيا به

آخر مي رسد. (البته فقط عجالتاً ) .

ماجراي “اشتاين تال[2] و خانمش چنين بود: آنها شش ماه بود كه ازدواج كرده بودند، در جائي دو اطاق اجاره كرده بودند، و هر دو اداري بودند. آقاي اشتاين تال حسابدار فروشگاه گولد مان بود. خانم اشتاين تال در يكي از شعبات بانك آلمان در قسمت ثبت موجودي هاي بانكي كار مي كرد. بدين ترتيب آنها مي توانستند بسيار خوب و با شرف زندگي كنند. فقط اگر اين آرزوي آنها كه مي خواستند مبلمان مخصوص خودشان را داشته باشند، وجود نداشت. آنها بعد از ازدواج ، ماه عسل چهارده روزه شان را در استان بايرن در كوه هاي آلپ بسر بردند و بعد از ماه عسل شروع كردند به تزئين اطاق هايشان، كه آنها بدون مبلمان اجاره كرده بودند . بدين ترتيب آنها مجبور شدند كه ماهانه 50  مارك[3] به شركت “گرست مان" كه اطاقهايشان را كاغذ ديواري كرده بود ، بپردازند، به آقاي فريچه ، كه اطاقهايشان را رنگ زده بود، ماهي بيست مارك، به شركت هِشت ٥ كه وسائل خانه را حمل كرده بود، ماهي هفتاد مارك، و به مغازة پرده فروشي در “كوچة زايلر” كه پرده ها ي خانه را در اختيار آنها گذاشته بود، نيز ماهي سي مارك بپردازند.

بدين ترتيب آنها بعد از يك گردش كوتاه در ماه دسامبر در قسمت قديمي شهر، گرفته و ناراحت به خانه برگشتند، و اينگونه بود كه خانم جوان ، كه كنار پنجره ايستاده بود، گفت: “ ميداني، من فكر نمي كنم كه ما بتوانيم براي خودمان هديه اي براي كريستمس بخريم.”

آقاي اشتاين تال با قيافه اي گرفته و غمگين گفت : “ اين اولين كريستمس ما ، بعد از ازدواجمان است” ، ولي او نيز نميدانست كه چه خواهد شد.

" اين چيز ها كمكي به ما نخواهد كرد. ما در سال آينده اين را جبران مي كنيم.”

خانم اشتاين تال در جواب شوهرش گفت: “بسيار خوب.”

“ به من قول بده، كه تو حتي يك هديه هم نخري. “

“ ولي بشرطي كه تو هم به من چنين قولي بدهي.”

“ بديهي است. “ بدين ترتيب آقا و خانم اشتاين تال با هم توافق كردند. عصر ها كه آقاي اشتاين تال از اداره به خانه بر مي گشت و از خيابانها عبور مي كرد، جرأت آن را نداشت كه به ويترين مغازه ها نگاه كند و حتي يك لحظه هم جلوي ويترين مغازه ها توقف نمي كرد. آقاي اشتاين تال نمي توانست براي خانمش هديه اي بخرد. حتي اجازة آن را هم نداشت.

ولي يك درخت كوچك كريسمس ، كه بايد باشد. مقداري شكلا ت و چند رشته نوار نقره اي هم به درخت آويزان كرده بودند. وقتي كه شب كريسمس روي مبل سبز و كوچكشان نشسته بودند، مبلي كه هنوز حتي پول آنرا پرداخت نكرده بودند، احساس عجز و بدبختي به آقا دست داد. خانم اشتاين تال چند شمع روشن كرد، شمع هائي كه مغازه دار گفته بود، كه اشك نمي ريزند. آقاي اشتاين تال گرفته و ناراحت به خانمش نگاه مي كرد و لبخند مي زد. بعد دستي به پشت خانمش كشيد و با گفت: “ شايد بهتر مي بود كه تو با مرد ثروتمندي ازدواج مي كردي . اين درست است كه ما مبل داريم، شكم مان را هم پر كرده ايم، ... ولي باوجود اين، خيلي مايل بودم كه به مناسبت كريسمس بتوانم هديه اي براي تو بخرم. در خيابان ساحلي، در مغازة بلوزفروشي پراخت ،چند تا بلوز قشنگ...”

خانم اشتاين تال در اين اثنا به اطاق ديگر رفته و آقاي اشتاين تال را تنها گذاشته بود. آقاي اشتاين تال خودش را مخاطب قرار داده و گفت: “ خر پير!

حالا رفته به اطاق ديگر و روي لبة رختخواب نشسته و گريه مي كند.”

ناگهان احساس كرد كه دستهاي زنش جلوي چشمهايش قرار گرفته است. يكه خورد، ترسيد، و قلبش به طپش افتاد.

ناگهان صداي خانمش را شنيد، كه مي گفت: “ ولي نبايد از من ناراحت بشوي. تو نبايد از من ناراحت شوي. من نتوانستم كه جلوي خودم را بگيرم ودستهايش را از روي صورت شوهرش برداشت. روي ميز يك كراوات با خطوط سبز و سياه قرار داشت و در يك جعبة ديگر، با روپوشي از مخمل دو دكمه سردست برق مي زدند...

اين دقايق بسيار سخت گذشتند. آقاي اشتاين تال حتي يك كلمه هم بر لب نياورد. صورتش، كه همين چند لحظه پيش خوشحالي را نشان مي داد، درهم كشيده شد، و ترس و شك بر او غالب شد.

آقاي اشتاين تال از جايش برخاست، هدايايش را چنان با غيظ به كناري زد، كه از روي ميز به زير افتادند. كلا ه و پالتويش را برداشت . هنگامي كه آقاي اشتاين تال لباس پوشيده برگشت، خانمش را ديد كه بر روي فرشي كه هنوز پولش را پرداخت نكرده بودند، چمباتمه زده و دارد به دنبال دكمه سردست هاي شوهرش مي گردد.

هر دوي آنها به شدت احساس بدبختي مي كردند! آقاي اشتاين تال احساس بي چارگي مي كرد، به اين علت كه به قولي كه به خانمش داده بود، وفادارمانده بود، و خانم اشتاين تال به علت اينكه براي شوهرش چند هدية كوچك براي كريسمس خريده بود. هيچكدام از آنها نمي دانستند، كه چه بايد بكنند. ولي به هم سركوفت هم نمي زدند. زيرا آنها مي دانستند كه هر كدام از آنها قصد بدي از كاري كه كرده بودند، نداشتند.

آنها فقط بشدت غمگين بودند . آنچنان غمگين، كه فقط بچه مي توانند اينطور غمگين باشند.

مي توان گفت كه آسمان بر سر آنها خراب شده و همه چيز را خورد و خمير كرده بود.

مدتها اوضاع به همين منوال مي گذشت. آقاي اشتاين تال شال و كلا ه كرده و جلوي در مي ايستاد و خانم اشتاين تال روي فرش نشسته و چنان مي گريست كه كراوات را خيس مي كرد.

بعد ها خانم اشتاين تال به خود جرأت داده و سرش را كمي بلند كرد و با صداي ضعيفي گفت: هنوز هم از دست من ناراحتي؟

در اين حال آقاي اشتاين تال كه هنوز شال و كلا ه كرده بود، در جوار همسرش زانوزده و با نيمچه لبخندي گفت: “نه”.

بعد از اين ماجرا آنها شروع كردند كه آسمان را دوباره وصله و پينه كنند . اين ماجرا يك ماجراي بسيار غمگين و در عين حال يك جشن كريسمس خوشحال كننده بود.



[1] Auch das geht vorüber

[2] Steinthal

[3] واحد قدیمی پول آلمان

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :

این هم مشکل خود را دارد - اریش کستنر

این هم مشکل خود را دارد[1]

اثر: اریش کستنر Erich Kästner

 

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

 

ادوارد خوشبخت است . او در یک اداره کار می کند. و خدای مهربان هم به او قدری عقل و شعور عنایت فرموده است . او ثروتمند است. پدرش او را ر کلا س‌های درجه یک ثبت نام می کرد . او متأهل است و زنش را هم بسیار دوست دارد ، البته تا آنجائی که برایش مقدور باشد.

خانمش زیباست و او را هم دوست دارد . اسم خانم ادوارد، مارگیت  است . ادوارد به غیر از مارگیت زن دیگری را دوست ندارد ! ولی ، چرا فقط یک زن را . او مادرش است . او فکر می کند: عشقی که او به زنش دارد و عشقی که نسبت به مادرش دارد، دو چیز متفاوت هستند . پس: آدم هم می تواند زنش را دوست داشته باشد، و هم مادرش را. هم زمان.

خورشید می درخشد . پرندگان آواز می خوانند . علف ها رشد می کنند ، طوری که انگار می توان رشد کردن آنها را دید. گل های دوست داشتنی هم همینطور .

مارگیت و ماما، ادوارد را در میان خود گرفته اند و در پارک قدم می زنند . همه چیز مرتب و مهیاست .

مارگیت، ناگهان جلوی درختی می ایستد و به سبزه ها و علف ها خیره می شود . شاخه های سبز. نظرش را جلب می کنند .

 

مارگیت ناگهان فریاد می زند" . یک گل ماگنولیا "

مادر لبخندی می زند و می گوید: “ عزیزم، این یک درخت گلا بی است. ماگنولیا، هیچ وقت این قدر بزرگ نمی شود.

" مارگیت با اسرار می گوید: “ چرا ، مامان، در شهر "بلا زه ویتس " ، در جوار ادارة پست یک درخت ماگنولیا هست، که هر سال شکوفه می زند ، و به بزرگی همین درخت هم هست. "

مادر می گوید:" عزیزم، مارگیت، " و به صدایش صلا بت و سنگینی خاصی می بخشد و ادامه می دهد:" آخر عزیزم، ماگنولیا بوته است، درخت نیست. "

" ولی در بلا زه ویتس، در جوار ادارة پست . . . مارگیت حرفش را قطع می کند و دیگر ادامه نمی دهد .

مادر می گوید: " خیلی خوب ، دیگر بس است. "

سکوت بر قرار می شود. خورشید همچنان می درخشد. ولی در چشمهای این دو زن سردی خاصی نشسته است . پرندگان آواز می خوانندو گل ها شکوفه کرده‌اند .

چه زحمت بیهوده ای . . .

ادوارد مارگیت را دوست دارد . و همچنین مادرش را . این رابطه ولی مشکلا ت خاص خود را دارد . . .

ادوارد با احتیاط درِ اطاق مادرش را می زند . . . “ بیا تو ! “

مادر در کنار پنجره نشسته است . بر روی صندلی غم هایش.

ادوارد شروع می کند : “ مادر جان! من می خواهم از تو خواهش کنم، که در مقابل مارگیت، کمی صبور تر باشی. “ مادر ، متفکر ، از پنجره به بیرون نگاه می‌کند . ادوارد دنبالة حرفش را می گیرد: “ دیدی که ، همه چیز به خوبی داشت پیش می رفت. “

مادر گفت: “ اون ولی یک درخت گلا بی بود، ادوارد. “

ادوارد افزود: “ بله ، البته. ولی . . . “

مادر گفت: “ و هیچ گیاه ماگنولیائی ، اینقدر بزرگ نمی شود. “

ادوارد گفت: “ ولی مارگیت در شهر بلا زه ویتس . . . “

مادر حرف ادوارد را قطع می کند و می گوید: “ می بینی، خوب وقتی که ماگنولیائی به این بزرگی وجود نداشته باشد، پس مارگیت هم نمی تواند، چنین گیاهی را دیده باشد. او ولی آدم کله شقِ بی حیائی است. “

ادوارد گفت: “ ولی. . . “

مادر حرفش را قطع کرد و گفت: “ ولی ، بی ولی ! به اندازة کافی ناراحت کننده است، که ما باید اجازه دهیم ، این ... این ... آدم جوان به ما درس بیاموزد. “

ادوارد یک بار دیگر سعی کرد به سخنش ادامه دهد: “ ولی مادر . . . “

مادر جواب داد: “ ولی بی ولی! عشق چشم های تو را کور کرده است. و تو نمی بینی که زنت چقدر پست می تواند باشد. و تو هم از او حمایت می کنی. ولی من دیگر اجازه نمی دهم، که او به کارش ادامه دهد. آخر این کار به کجا ختم می شود! من باید خودم را پنهان کنم. آره!

. . . مادر گفت: “ بهترین کار این است، که من از اینجا بروم! “

آخر مادر... “

مادر گفت: “ ادوارد! خواهش می کنم. این بهترین کار است که من از اینجا بروم. “

مادر ادامه داد: “ اعصاب آدم خورد می شود! من هم نمی توانم دعوا را تحمل کنم. آرامش موقعی بر می گردد که من زیر خاک باشم. “

ادوارد هم اعصابش خورد است . او بدون سر و صدا از اطاق مادرش خارج می شود.

مشکل است . . .

آرایش بهارة مارگیت رسیده است . مارگیت خوشبخت است . زیرا که ادوارد گفته بود، که در مقام مقایسه با مارگیت ، داگوور[2]  یک ده بیش نیست.

ادوارد به درون اطاق فریاد می زند: “ خوب مادر، این هم از لباس جدید مارگیت. “ مارگیت به طرف آینه خم می شود . موهایش را مرتب می کند و حرفی را که باید بگوید، مزه مزه می کند . . .

مادر می گوید: “ خیلی زیباست؟

مارگیت با صدای گرفته ای می گوید: “ ولی؟

مادر می گوید: “ زیاده از حد بلند نیست؟

مارگیت می گوید: “ اینطور فکر می کنید. “

مادر می گوید: “بله، من اینطور فکر می کنم.”

مارگیت می گوید: “ ولی من اینطور فکر نمی کنم. “

مادر می گوید: “ حتی من به خودم اجازه نمی دهم، که لباسی به این بلندی را بپوشم. “

مارگیت با سردی می گوید: “ ولی کسی شما را مجبور نکرده که چنین لباس بلندی را بپوشید. هنوز متوجه نیستید که این لباس برای من دوخته شده است. “ و اطاق را ترک می کند تا به تمرین پیانو بپردازد.

مادر می گوید: “ چه بی ادب! “

ادوارد در جواب مادرش می گوید: “ من همین الآ ن باید با او صحبت کنم.“ و با خشم اطاق را ترک می کند.

ادوارد، مارگیت و مادرش را دوست دارد. ولی این رابطه مشکلا ت خاص خود را دارد. . .

ادوارد با ملا یمت به در اطاق موسیقی می کوبد.

بیا تو! “

مارگیت پشت پیانو نشسته است.

ادوارد چنین می گوید : “ مارگیت، عزیزم! من می خواهم از تو خواهش کنم، که در مقابل مادر، کمی صبور تر باشی. “

مارگیت از نواختن پیانو دست می کشد و خاموش می نشیند.

ادوارد حرفش را ادامه می دهد : “ دیدی که ، همه چیز به خوبی داشت پیش می رفت. “

مارگیت با خشم گفت: “ ادوارد، ولی این لباس بلند نیست. مادر تو از طرف من مجاز است، که لباس بالا زانو بپوشد. “

ادوارد گفت: “ ولی مادر من فقط گفت، که حتی زنان مسنی مثل او . . . “

مارگیت گفت: “ می بینی! خوب حالا که لباس های بلند مد شده است، حتی زنان پیر هم می توانند لباس بلند بپوشند . حتی مادر تو. ولی او زن سمج و خیره سری است. “

ادوارد گفت: “ ولی! “

مارگیت گفت: “ ولی، بی ولی! من به خوبی می دانم که آخر و عاقبت این کار به کجا ختم می شود. احترام به بزرگتر ها ، چشم تو را کور کرده است ، طوری که نمی بینی که مادرت چقدر بد جنس می تواند باشد. تو هم از او حمایت می کنی. ولی من دیگر اجازه نمی دهم، که او به کارش ادامه دهد. آخر این کار به کجا ختم می شود! من باید خودم را پنهان کنم. آره!

بهترین کار این است، که من به خانة بابام برگردم.

آخر مارگیت... “

مارگیت گفت: “ ادوارد! خواهش می کنم. این بهترین کار است که من از اینجا بروم. “

مارگیت ادامه داد: “ اعصاب آدم خورد می شود!

ادوارد هم اعصابش خورد است . او بدون سر و صدا از اطاق موسیقی خارج می شود.

مشکل است . . .

ادوارد به تنهائی در باغ خانه اش قدم می زند و فکر می کند . ناگهان می ایستد. فکرش نیز همین کار را می کند . ادوارد خشمگین ، با پاشنة کفشش سوراخی در شن های باغچه ، که به کمک چنگگ صاف کرده بودند، ایجاد می کند. آها! چه خوب ، آرامش می دهد . و چون از این کار تسکین می یابد، سوراخ دومی نیز ایجاد می کند . و سوراخ سوم . . . و به تماشای این سه سوراخ می پردازد.

ناگهان، این فکر به سرش می زند: سه سوراخ، یکی مارگیت است، دومی مادر است و سومی خود ادوارد . عالیست! او به هندسة ترسیمی می پردازد: ادوارد مارگیت را دوست دارد، و برعکس. درست است! ادوارد مادر را دوست دارد، و برعکس. درست است! مادر مارگیت را دوست دارد؟ و بر عک... - - - آها !

اینجاست که حاجی حال ندارد!

چرا آنها همدیگر را دوست ندارند؟ این دو موجود دوست داشتنی؟ ادوارد با ناراحتی سوراخ چهارمی نیز در شن های باغچه ایجاد می کند . . . ناگهان همة محاسبات درست می شوند. . . این خط، ادوارد به این نقطة چهارم خیره شده است . این سوراخ سیاه و تاریک! این سوراخ بدون نام و نشان ، اینطور نیست؟

هنوز تعمید نشده، هنوز تعمید نشده . . . ادوارد ناگهان شروع می کند به دویدن روی شن های باغچه.

ادوارد موقع صرف قهوه بی نهایت کیفور و سرحال است . دستی بر روی شانة مادر می زند.

مادرش می گوید: “ آها! دیگه چی شده! “

و نان مارگیت را خودش شخصاً درست می کند.

مارگیت می گوید: “ تو مثل اینکه طوریت شده است؟

ادوارد به دروغ می گوید: “ آه خدای من! چیزی نیست. فقط فکر بکری به سرم زده است.“

مادر در جوابش می گوید: “ این فکری که می گوئی بکر است، هنگام اجرا دچار اشکال می شود. “

ادوارد در جواب مادرش می گوید: “ ولی اجازه بده، مادر! این که کار ساده ای است. و شروع می کند، از اول همه چیز را تعریف کند.“ برای رد گم کردن می گوید: “ چه خوب می شد، اگر ما بچه ای داشتیم؟

مارگیت با شوق می گوید: “ آره، عالیست. “

و مادر هم مثل اینکه در اینگونه موارد خانوادگی مخالفتی ندارد .

مادر می گوید: “ یک پسر. . . “

مارگیت هم در جوابش با قاطعیت می گوید: “ نه، یک دختر . . . “

ادوارد با ناباوری آنها را به صبر و حوصله دعوت می کند .

مارگیت در رؤیاهایش فرو رفته و می گوید: “ اگر بچة ما پسر باشد، باید اسمش را "راینر[3]"  بگذاریم!“

مادر با ناراحتی می گوید: “ راینر؟ این دیگر چه اسمی است؟ این که نشد اسم. اسم بچه باید "هوبرت[4]"  باشد.“

مارگیت با غروری مادرانه گفت: “ من اسم بچه ام را خودم انتخاب می کنم. آنطور که مایل باشم.“

ادوارد می گوید: “ مردم در چنین مواردی معمولاً نظرات پدربزرگ ها و مادربزرگ ها را محترم می شمارند. ولی بچه هنوز که به دنیا نیامده است. “

مارگیت می گوید: “ ولی موقعی که بچه بدنیا آمد . . . “

ادوارد با خشم فریاد می زند: “ آنموقع اسمش را راینر و هوبرت می گذاریم. “

مادر می گوید: “ من هرگز چنین چیزی را تحمل نمی کنم. “

مارگیت هم با گریه می گوید: “ من هم همینطور. “

ادوارد با عصبانیت به دور میز می گردد و می گوید: “ خوب ، اسم پسر اولمان را راینر و پسر دوم را هوبرت می گذاریم. “

مادر نیز با عصبانیت در جوابش می گوید: “ تو مختاری که برای بچه های خیالی ات هراسمی را که مایل باشی انتخاب کنی.“

مارگیت نیز در جواب مادر فریا می زند: “ بچه های من خیالی نیستند، می فهمید؟ “ و صندلی را به کناری پرت کرده و ایوان را ترک می کند .

ادوارد با قیافه ای غمگین به مادرش می گوید: “ مادر، ولی تو نباید اینطور بد راجع به پسرهای من صحبت کنی. تو که هوز آنها را نمی شناسی، که راجع به آنها

قضاوت کنی. . . و با این حرفها مارگیت را هم ناراحت می کنی. . . “

مادر در جواب ادوارد می گوید: “ آخ ، اینها همه اش بچه بازی است. “ و به طرف باغ می رود.

ادوارد پسرهای آتی اش را دوست دارد. مادر آنها را هم دوست دارد . مادر بزرگشان را هم دوست دارد . ولی همة اینها مشکلا ت خاص خود را دارند . . .

 



[1] Aber das hat seine Schwierigkeiten عنوان اصلی این داستان کوتاه  ، که از کتاب " مصاحبه با بابا نوئل ترجمه شده، چنین است:   

 

[2] Dagover

 

[3] Rainer

 

[4]Hubert 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :

متن سخنرانی اریش کستنر

 

متن سخنرانی اریش کست نر به مناسبت آغاز کار مدارس آلمان در سال ١٩۴٩

 

 

بچه های عزیز!

شما الآ ن در کلا س درستان نشسته اید ، به ترتیب نام خانوادگی ، یا به ترتیب قد . روی این نیمکت های سفت و سخت . امیدوارم که فقط به سردی هوا بستگی داشته باشد، که اینطور کز کرده و به قارچ شباهت پیدا کرده اید . بعضی از شما ها آنقدر بی قرار هستند، که مثل اینکه روی اجاق برقی نشسته اند . بعضی دیگر مثل اینکه به نیمکت هایشان چسبیده اند . بعضی از شما پوز خند می زنند ، و بعضی دیگر به تخته سیاه خیره شده اند ، مثل اینکه به آیندة سیاهی چشم دوخته باشند . شما واهمه دارید، و نمی توان گفت که احساس شما، به شما دروغ می گوید . ساعت موعود فرارسیده است . خانواده های شما، با نگرانی از شما دست می کشند، و شما را به آغوش دولت می سپارند . اینک زندگی شما با ساعت عجین می شود . و این زندگی ، با خود زندگی پایان می یابد. این زندگی ، که شبکه ای از اعداد و ارقام و پاراگراف و قانون و درجه و برنامه را در بر گرفته، اینک شما را نیز دربر می گیرد . از موقعی که شما اینجا نشسته اید، به طبقة خاصی تعلق دارید . مهمتر اینکه، به پائین ترین طبقه ها، متعلق هستید . شما هنوز نبرد طبقاتی و آزمایش و امتحان را در پیش رو دارید. شما هنوز میوه های کال و نارسی هستید، که باید به درختان تنومندی تبدیل شوید . تا امروز بچه های سرزنده و بیداری بودید که از فردا باید شما را بیدار کنند ، تا به مدرسه بروید . همانطور که با ما این کار را کردند. از درخت زندگی به کارخانة کنسروسازی تمدن وارد می شوید . این راهی است که پیش روی شماست . پس تعجبی ندارد که خجالت شما بزرگتر از کنجکاوی شماست.

آیا ثمری دارد که شما را در یک چنین راهی نصیحت کنند؟ نصیحت از طرف مردی که نصایحش شاید بی مزه باشند. ولی بگذارید این پیر مرد حرفش را بزند . این پیر مرد هنوز فراموش نکرده است و فراموش نخواهد کرد ، روزی را که خودش ، مثل شما روی یکی از این نیمکت ها نشسته بود . در کلا سی خاکستری رنگ و بیش از حد بزرگ . او هنوز فراموش نکرده است که قلبش آن زمان چگونه بی پروا می کوبید . بدین ترتیب به اولین نصیحت نزدیک می شویم، که مثل تابلوئی پیش روی شما می درخشد: نگذارید بچگی شما را از دستتان بربایند!

 

خوب نگاه کنید، بسیاری از مردم دست از بچگی شان بر می دارند، درست مثل لباس کهنه ای که دیگر مایل به پوشیدنش نیستند . مثل شماره تلفنی قدیمی ، که دیگر صحت ندارد . زندگی برای این مردم، به خیاری شباهت دارد که مرتب از سر آن خورده و کوتاه می شود. و چیزی که خورده شود، دیگر وجود ندارد . در مدرسه شما را مجبور می کنند که از مدرسة ابتدائی به دورة میانی و سپس به دبیرستان وارد شوید . وقتی که وارد کلا س های بالا تر می شوید، شاخه های پائینی را اره می کنند و می بُرند. و دیگر راهی برای بازگشت وجود ندارد . ولی آیا در زندگی نباید راهی برای بالا رفتن و راهی هم برای پائین آمدن وجود داشته باشد؟ مانند یک خانه که راه پله دارد؟ چه نفعی دارد که آدم طبقة اول خانه ای را داشته باشد، زیبا و محکم، ولی بدون طبقة هم کف و بدون زیر بنا و بدون زیر زمین؟

خوب! بسیاری از مردم اینطور زندگی می کنند! آنها روی پله ای ایستاده اند، بدون اینکه این پله به خانه ای وارد شود . و فکر می کنند که انسانهای مهمی هستند . همین انسان ها، موقعی بچه بودند، بعد بزرگ شدند. ولی حالا چه هستند؟ فقط کسانی که بزرگ شوند، و بچه گی خود را فراموش نکنند و همچنان بچه بمانند ، انسان هستند . کسی چه می داند، که آیا شما منظور مرا می فهمید ، یا نه. توضیح ساده ترین مطالب، بسیار مشکل است . بسیار خوب ، چیز مشکلی را انتخاب می کنیم، شاید درک آن ساده تر باشد .

 

صندلی معلم ، نه تاج و تخت است و نه کرسی و منبر!

صندلی معلم به این دلیل بالا تر قرار نگرفته است، که شما او را عبادت کنید. زیرا به این دلیل، که شما بهتر بتوانید یکدیگر را ببینید. معلم ، نه دانای کل است و نه خداوندگار عالم . او همه چیز را نمی داند . و نمی تواند که همه چیز را بداند . اگر بعضی مواقع چنین می نمایاند، که او همه چیزرا می داند، شما کوتاه بیائید ، ولی حرف او را قول نکنید، که او همه چیز را می داند . ولی اگر معلم شما ، به شما بگوید ، که او همه چیز را نمی داند،

او را دوست داشته باشد . زیرا که این صداقت او، موجب گشته است، که شما او را دوست داشته باشد . و از آنجائی که برای این گونه معلم ها، ازاین پیش آمد ها ، زیاد رخ نمی دهد ، حتماً دوست داشتن شما را ارج می نهد . یک مطلب دیگر هم برای گفتن دارم: معلم ، شعبده باز نیست. بلکه باغبان است . او همانند یک باغبان که از گل هایش مراقبت و نگهداری می کند، از شما مراقبت و نگهداری خواهد کرد . ولی رشد و توسعة شما، بدست خود شماست.

 

 

مراعات و ملا حظة کسانی را بکنید ، که مراعات شما را می کنند!

این حرف خیلی طبیعی و بدیهی به نظر می رسد. ولی بسیار مشکل به نظر می رسد . موقعی که من به مدرسه می رفتم، یک همشاگردی داشتم، که پدرش ماهی فروش بود . این بیچاره، که اسمش “ برویر[1] “ بود . آنقدر بوی ماهی می داد، که حال ما به هم می خورد. بوی ماهی ، تا توی لباس و موی سرش رخنه کرده بود . با شستن و پاک کردن و تمیز کردن هم از بین نمی رفت . همه از او کناره می گرفتند . همه او را مسخره می کردند. او همیشه تنها بود و در کلا س درس هم تنها در یک گوشه می نشست. مثل اینکه به مرض سل یا وبا مبتلا شده باشد. او خیلی خجالت می کشید. ولی حتی خجالت کشیدن او هم دردش را دوا نمی کرد. حتی امروز، بعد از ۴۵ سال که من به این اسم “ برویر“ فکر می کنم، مو بر اندامم سیخ می شود. بلی، بعضی اوقات بسیار سخت است، مراعات کسی را کردن. و همیشه هم این امر ممکن نمی شود . ولی همیشه باید سعی کرد . از نو ، دوباره .

 

 

زیاده از حد زرنگ نباشید!

وقتی که این نصیحت را به شما می کنم، مایلم که تنبل ها گوششان را بگیرند و این حرف مرا نشنیده گیرند . این نصیحت فقط برای دانش آموزان زرنگ است . و برای این دانش آموزان هم خیلی مهم است . زندگی فقط انجام دادن تکالیف مدرسه نیست . انسان باید همیشه یاد بگیرد .

 

 

خرکاری ، فقط برای خران است . من ازتجربه های شخصی خودم صحبت می کنم. موقعی که من کوچک بودم و به مدرسه می رفتم، داشتم خرکاری می کردم . با وجودیکه زیاد سعی کردم، و خر نشدم، خودم را هم به تعجب واداشته است . سرِ انسان، تنها عضو فعال بدنش نیست . اگرکسی عکس این قضیه را ادعا کند، دروغ می گوید . اگر کسی به دروغ گوش کند و آن را قبول کند ، کار خودش را خراب می کند . شما باید بازی کنید ، بپرید ، ورزش کنید ، نرمش کنید ، برقصید ، آواز بخوانید . اگر شما فقط از سرتان استفاده کنید ، روزی فرا خواهد رسید که باوجودیکه شما خیلی چیز ها را فراگرفته اید و می دانید، ولی به آدم معیوبی شباهت پیدا می کنید.

 

 

به کودن ها نخندیدو آنها را مسخره نکنید!

 

کودنها، به میل خودشان کودن نشدند . و برای این هم کودن نشدند، که شما به آنها بخندید و آنها را مسخره کنید . اگر کسی کوچک تر و ضعیف تر از شماست، او را آزار و اذیت نکنید . کتک نزنید . اگر کسی این حرف را درک نکند، من دیگر با او کاری ندارم. فقط به او اخطار می دهم. هیچ کس آنقدر ضعیف نیست، که ضعیف تر از او پیدا نشود. هیچ کس هم آنقدر قوی نیست، که قوی تر از او پیدا نشود .دست بالا ی دست بسیار است.

 

گاهی اوقات به کتب درسی خود با شک و تردید نگاه کنید!

این کتب در صحرای سینا چاپ نشده اند و حقیقت محض نیستند . این کتب درسی، از کتب قدیمی بوجود آمده اند، و کتب قدیمی هم از کتب قدیمی تر بوجود آمده اند . این را سنت می نامند . مثلاً جنگ مثل قدیم ها در کتب شعر با نیزه و شمشیر و سپر و زوربازو انجام نمی گیرد . دربعضی کتابها، هنوز از جنگ به شیوة قدیم صحبت می شود، باوجودیکه دیگر اینطور نیست . به داستانها و افسانه ها هم زیاد اعتماد نکنید، مخصوصاً داستانها و افسانه هائی که می گویند، انسان همیشه خوب است ، و پهلوانان بیست و چهار ساعته شجاع و نترس اند . به این چیزها زیاده از حد توجه نکنید و آنها را یاد نگیرید . در غیر اینصورت، بعد ها که وارد زندگی شدید و عکس این موارد به شما ثابت شد، تعجب خواهید کرد .

 

یک چیزدیگر: معادلا ت مربوط به حساب کردن سودپول و ربا را هم فراموش کنید . حتی اگر در برنامة درسی تان منظور شده باشد . موقعی که من پسر کوچکی

بودم و به مدرسه می رفتم، به ما یاد می دادند که چگونه می توانیم حساب کنیم که سود پولی که جد ما مثلاً در سال ١۵٢۵ در بانک داشته، حالا چقدر شده است؟ حساب سخت و مشکلی بود . بعد ها در سال ١٩٢۵ ترکیب موازنات بانکی به هم خورد و تورم ایجاد گشت و پول بی ارزش شد.

 

 

حالا عزیزان من، شما اینجا نشسته اید، به ترتیب نام خانوادگی، یا به ترتیب قد، و می خواهید به خانه هایتان برگردید . بروید، عزیزان من، به خانه هایتان بروید . اگر چیزی را خوب درک نکردید، از والدینتان بپرسید.

والدین گرامی! اگر شما هم چیزی را خوب درک نکردید، از بچه هایتان بپرسید!



[1] Breuer

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :

لیست آثار کستنر

لیست آثار کستنر به زبان آلمانی

1. Herz auf Taile

2. Lärm im Spiegel

3. Emil und die Detektive

4. Ein Mann gibt Auskunft

5. Pünktchen und Anton

6. Fabian

7. Gesang zwischen den Stühlen

8. Das fliegende Klassenzimmer

9. Drei Männer im Schnee

10. Das lebenslängliche Kind

11. Emil und die drei Zwilinge

12. Lyrische Hausapotheke

13. Die verschwundene Miniatur

14. Bei Durchsicht meiner Bücher

15. Zu treuen Händen

16. Der tägliche Kram

17. Das doppelte Lottchen

18. Die Schule der Diktatoren

19. Der kleine Grenzverkehr

20. Die Konferenz der Tiere

21. Kurz und bündig

22. Die kleine Freiheit

23. Die 13 Monate

24. Als ich ein kleiner Junge war

25. Notabene 45

26. Das Schwein beim Frisör

27. Der kleine Mann

28. Friedrich der Große und die deutsche Literatur

29. Der Zauberlehrling

30. Mein liebes, gutes Muttchen

31. Interview mit dem Weihnachtsmann

لیست آثار کستنر به فارسی

١. قلبم ريخت - دفتر شعر

٢. آشوب در آئينه - دفتر شعر

٣. اميل و كارآگاه - داستان كودكان

٤. مردي اطلا ع مي دهد

٥. پونكتشن و آنتون - داستان كودكان

٦. سي و پنجم ماي

٧. فابيان - هجو و طنز

٨. آواز ميان صندلي ها

٩. كلا س پرنده - داستان كودكان

١٠ . سه مرد در ميان برفها

١١ . بچة ابدي - داستان كودكان

١٢ . اميل و سه تا دوقلو - داستان كودكان

١٣ . داروخانة ادبي دکتر اريش كست نر

١٤ . مينياتور مفقود شده

١٥ . بررسي كتابهايم - دفتر شعر

١٦ . برسد به دست آدم با وفائي - نمايشنامه

١٧ . دردسر روزانه

١٨ . لوتشن مضاعف - داستان كودكان

١٩ . در مكتب ديكتاتورها -

٢٠ . روابط كوچك مرزي

٢١ . كنفرانس حيوانات - داستان كودكان

٢٢ . مختصر و مفيد

٢٣ . آزادي كوچك - كاباره

٢٤ . سيزده ماه

٢٥ . موقعي كه من پسر بچة كوچكي بودم - داستان كودكان

٢٦ . نوتابن ٤٥ - دفتر خاطرات

٢٧ . خوكي در آرايشگاه - داستان كودكان

٢٨ . مرد كوچك - داستان كودكان

٢٩ . فردريك كبير و ادبيات آلمان

٣٠ . پادوي شعبده باز - داستان كودكان

٣١ . مادر عزيز و مهربانم

٣٢ . مصاحبه با بابانوئل - داستان كودكان

٣٣ . گئورگ و اتفاقات

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :

زندگینامه اریش کستنر

زندگینامه اریش کستنر

اریش کستنر در تاریخ 23 فوریه 1899 در شهر درسدن بدنیا آمد و در تاریخ 29 ژوئن 1974 در مونیخ دیده از جهان فرو بست. اریش کستنر به علت فعالیت‌های سیاسی مجبور بود که نوشته‌هایش را غالبا با اسم مستعار منتشر کند، اسامی مستعاری که وی استفاده می‌کرد، عبارت بودند از:  Melchior Kurtz ملشیور کورتس، Robert Neuner، روبرت نوینر و عیره.

پدر كست نر به شغل زين دوزي اشتغال داشت. خود وي نخست در سمينار مخصوص تعليم و تربيت معلم شركت كرد ، ولي در سال ١٩١٧ و در بحبوحه‌ی  جنگ اول جهاني به عنوان سرباز به جبهه هاي جنگ فرستاده شد. در جبهه‌ی جنگ به بيماري قلبي دچار گشته و در حالي كه به شدت ضعیف و بيمار شده بود، به خانه بازگشت. بعد از بازگشت از جبهه هاي جنگ نخست در يك بانك شروع به كار كرد و سپس دبير يك نشريه نشد، ولي وي به اين هم قانع نبود و تصميم گرفت كه به تحصيل در رشته‌ي آلمان شناسي بپردازد. وي در شهرهاي برلين، رُستُك و لايپزيگ به تحصيل پرداخت و در سال ١٩٢٥ موفق به اخذ درجه دكترا در رشتة فلسفه شد. اريش كست نر در اواخر دهه ٢٠ قرن بيستم، مقالا ت تند و انتقاد آميزي براي يك روزنامه در شهر لا يپزيگ مي نوشت، كه نگارش اين مقالا ت و افكار تند و افراطي چپ وي نهايتاً سبب گشتند تا وي شغل خود را از دست داده و از سال ١٩٢٧ به بعد به عنوان نويسنده‌ی آزاد فعاليت خود را در برلين ادامه دهد. با شروع حكومت جبر و ظلم هيلتري ، ممنوع القلم و تبعيد شده و كتابهايش را در جريان كتابسوزان بزرگي از بين بردند و آتش زدند . ولي وي در آلمان ماند و كتابهايش را در خارج از آلمان منتشر مي كرد. وی بعد از خاتمه جنگ دوم جهاني و خودكشي هيتلر و تشكيل جمهوري فدرال آلمان، دوباره فعالیتش را در وطن‌اش از سرگرفت و از سال 1945 تا 1948 مسئولیت قسمت ادبي روزنامه "نویه سایتونگ"   در شهر مونيخ را به عهده گرفت. اريش كست نر در سال ١٩٤٦ روزنامه اي مخصوص جوانان به نام "پنگوئن" را انتشار می‌داد و در همین دوران نیز در شهر مونیخ با برنامه‌های سیاسی و کاباره‌های سیاسی نیز همکاری می‌کرد. اريش كستنر مدتي نيز پرزيدنت انجمن قلم در آلمان (غربي) بود و عضو فعال آكادمي زبان و شعر و همچنين آكادمي علوم و ادبيات  در آلمان (غربي) بشمار مي رفت. وي در آكادمي هنرهاي زيبا در استان بايرن  نيز فعال بود. در سال 1956 جايزه ادبي شهر مونيخ به وي تعلق گرفت و در سال 1959 جايزه صليب بزرگ آلمان (غربي) را از آن خود کرد. اريش كستنر در سال 1957 موفق به دريافت جايزة ادبي "گئورگ بوشنر"  گرديد. وي معلم اخلا ق و منقد و منتقد جامعة خويش بود. اريش كستنر ، خود را نوه روشنگري آلمان مي دانست. سه اصل زير براي اريش كست نر داراي اهميت ويژه اي بود: احساسات متين ، افكار روشن و سادگي كلا م.

اريش كستنر به شعر و خصوصاً به ليريك - اشعار غنائي- و داستان نويسي علا قه بسيار داشت و كار ادبي اش را با حكايت ها و داستانهاي ساده و كوتاه شروع كرده و خصوصاً در كاباره سیاسی به فعاليت شديدي بر عليه فاشيسم، نازيسم، ميليتاريسم و ديكتاتوري پرداخت. شيوة نگارش خود را نيز به صحبت ها و اصطلا حات روزانه و روزمره ولي با لحني بسيار انتقادي بسط داد . كستنر با وجوديكه از اين زبان استفاده مي كرد، ولي در پشت پرده‌ی زبان، به مسائل تعليمي و تربيتي و انتقادي و هومانيستي مي پرداخت.اريش كستنر در زمينه نگارش رمان، شعر ، داستانهاي كودكان، درام نويسي و فيلم نامه نويسي آثار با ارزشي از خود به يادگار گذاشته است.اريش كست نر فقط براي بزرگسالا ن نمي نوشت. داستانهائي كه وي براي كودكان و نوجوانان نوشته، مانند “اميل و كارآگاهان" به بيش از ٣٠ زبان ترجمه شده و چندين فيلم سينمائي از روي آن ساخته شده است. ادامه اين داستان، كتاب ديگري است با نام “ اميل و سه دوقلو" . يكي از ناشران آثار اريش كستنر ، در بارة وي چنين مي نويسد: "اريش كست نر ، در 60 سالگي گفته بود: “ نه هر چه كه كودكان تجربه مي كنند ، صلا حیت و شايستگي آن را نيز دارد كه كودكان آن را بخوانند  .اين سخنان مردي بود پخته، سرد و گرم روزگار چشيده و نويسنده اي معروف . هنگامي كه كست نر اين سخنان را بر لب مي آورد، شهامت و شجاعت آن را نيز داشت كه از دوران پر درد و رنج طفوليت و خردي خود نيز سخن بگويد. ولي گوئي كه او از خود سخن نمي گفت، بلكه از يك آرتور يا آنتون يا اميل نامي حرف مي زد.يادآوري دوران طفوليت و سخن گفتن در بارة اين دوره براي اريش كستنر ، مانند بسياري از داستانها و قصه هايش ، خود كتاب زندگي است كه بايد در جوار كتب ديگرش خوانده شود. گرچه كستنر در يكي از كتابهايش با نام “ موقعي كه من پسر بچة كوچكي بودم “ظاهراً به وقايع سالهاي ١٨٩٩تا ١٩١٤ اشاره دارد ، ولي اين سالها براي وي سالهاي مهمي بودند. كستنر بزرگ مي شد و رشد مي كرد، بدون اينكه مجبور باشد، به مذهبي يا ديني

بگرود. دنياي وي ، دنيائي بود، كه او در آن هميشه حق به جانب بود . كستنر از همان دوران كودكي و جواني، انسان با شعور و فهميده اي بود و تا دوران كهولت نيز همچنان فهميده و متین و باشعور باقي ماند."خِرَد و مادر اريش كست نر ، وي را ساختند”. اين حرف را “هرمان كستن” يكي از دوستان و نزديكان اريش كستنر ، در باره‌ی وي گفته است. دوران طفوليت و كودكي اريش كستنر از تاريخ 23 فوریه 1899، ساعت ٤ صبح، شروع شده است. اين دوران براي وي، حدود پانزده سال به طول انجاميد و در ناریخ 1 آوگوست 1914 نیز پایان یافت.  در اين روز ، پادشاه آلمان جنگي را شروع كرد، كه براي اولين بار جهان را تهديد به نابودي مي كرد. ما از اين زندگي ، چه درس عبرتي را مي توانيم بياموزيم؟ از يك زندگي ، كه از وراي جنگ و نبرد ملل و دول جان سالم بدر برده است. هر آنچه بايد از اين زندگي آموخت، خود مطلبي است كه در اشعار و سروده ها و قصه ها و داستانهاي اريش كستنر منعكس گرديده است. اريش كستنر روز به روز و سال به سال ، همه اين وقايع و اتفاقات را به رشته تحرير در آورده ، تا حتي كوچكترين مطلب نيز از قلم نيفتد. اين خود يك موضوع و مطلب اخلا قي است. گرچه اخلا ق در كتب و نوشته هاي وي رنگي از طنز و هجو دارد.مادر كستنر خياط بود. بعد ها نيز شغل آرايشگري را فراگرفت، و در هر دو حرفه فعاليت مي كرد. زيرا كه درآمد يك شغل كفاف زندگي را نمي كرد. پدر وي نيز به شغل زين دوزي (زين و يراق اسب) اشتغال داشت. وي نيز به اندازه اي مقروض و بدهكار بود كه مجبور به بستن مغازه اش گرديد و به عنوان كارگر براي ديگران كار مي كرد. اين ظاهر امر است. داستاني است كه همه در بارة زندگي و والدين اريش كستنر تعريف مي كنند، تا مادرش را نگران نكنند و زندگي اريش كستنر را به خطر نيندازند.حقيقت امر اين است كه پدر واقعي اريش كست نر شخصي بود به نام دكتر اميل سيمرمان  Dr.Emil Zimmermann

دكتر سيمرمان ، عضو مجمع يهوديان شهر درسدن بود   اریش  كست نر ، كه كتابهايش را نازي ها در تاريخ ١٠ ماي ١٩٣٣ به آتش كشيدند ، پسر يك يهودي بود، كه در آلمان نازي زندگي مي كرد. اين اطلا عات را شخصي به نام” ورنر شنايدر” در اختيار ناشر كتابهاي اريش كستنر - يعني فرانتس يوزف گورتس - گذاشته بود.اريش كستنر هنگامي كه از خاطرات دوران كودكي خود تعريف مي كند ، و نيز در نامه هائي كه به مادرش نوشته بود، از اين آقاي دكتر هميشه با عنوان “ يك شخص مورد اطمينان و دوست نزديك خانواده و عمو” اسم مي برد. آقاي دكتر نيز دورادور مواظب حركات و اعمال و كردار و گفتار اريش كستنر بود . اين “ عمو دكتر ” نه تنها وظيفه و نقش پدري اريش كستنر را به عهده مي گيرد، بلكه موقعي كه مادرش قصد خود كشي داشته - وگويا وي چندين بار دست به خودكشي زده يا تهديد به خودكشي كرده بوده است - نيز از “ عمو دكتر ” اش كمك و ياري گرفته است. اريش كستنر در دفتر خاطراتش چنين مي نويسد: " مادرم زندگيش را فداي من كرده است. فقط من . و به همين علت نيز به نظر ديگران و در رابطه با ديگران كمي سرد و خودخواه و خودپسند وغيرقابل تحمل به نظر مي آيد. او به من همه چيزش را اهدا كرد، هر چه كه بود و هر چه كه داشت. و براي ديگران چيزي نمانده بود، جز دستاني تهي، مغرور و با شرف. ولي باوجود اين انساني فقير. و اين مسئله او را متأسف و ناراحت مي كرد و باعث مي شد كه وي رنجور گردد. " در اين مواقع مادر از همه جا مأيوس و ناراحتش ، وي را ترك مي كرد. مادر با عجله و شتاب نامه كوچكي براي پسرش مي نوشت و در آن نامه از پسرش خداحافظي مي كرد. گوئي كه آن دو ديگر هرگز یکديگر را نخواهند ديد و بعد از خانه خارج مي شد و به خيابانها و پل ها و رودخانه ها پناه مي آورد. پسر موقعي كه به خانه مي آمد و نامه را مي خواند و از قصد مادرش مطلع مي شد، وي نيز در جستجوي مادر به خيابانها و پل ها و رودخانه روي مي كرد، در جستجوي مادرش، و هميشه نيز وي را مي يافت. مادرش غالباً بر لب رودخانه يا بر روي پل ايستاده بود، با رنگي پريده و بدون حركت به آب رودخانه خيره شده، مانند آن بود كه از حركت آب رودخانه انتظار داشت تا وي را از اين همه رنج و غم و محنت بازرهاند و نجاتش دهد. چند بار نيز نتوانست مادرش را بيابد. اريش كستنر ادامه مي دهد : در اين مواقع مأيوس و نوميد می‌شدم. من مي توانستنم قايق هائي را ببينم كه قايقرانان از درون آنها با چنگگ هاي بزرگي در درون آب به دنبال گمشده اي مي گشتند. و من مأيوس و نوميد به خانه مي آمدم و از فرط خستگي به رختخوابم پناه مي بردم و خواب مرا درمي ربود. و اين بار مادر بود كه مرا نجات مي داد". ما اين تصاوير را از زندگي اريش كستنر خوب مي شناسيم. او به كرات به اين موضوع و اين تصاوير در كتابهايش پرداخته است ، موقعي كه از سرنوشت كودكاني صحبت مي كند ، كه ترس و واهمه دارند كه مادرعزيزشان را براي هميشه از دست دهند.اريش كست نر ، در كتاب ديگري با عنوان : “يك پسر نمونه"  می‌نویسد: "مادرش بيوه زني بود بيمار، كه انتظاراتش در زندگي برآورده نشده بود . او بيمار بود، بيماري مادرش  “ دل شكستگي “ بود. اگر اين پسر هم درزندگي اش وجود نداشت، بدون شك تا حالا مرده بود. همين پسر باعث شده كه او- مادرش- تا كنون زنده بماند. دقيقتر بگويم ، نفس بکشد.  مادربراي شركت هاي بزرگ دوزندگي مي كرد. لباس خواب، لباس زير، پيراهن، دامن. چه با چرخ خياطي ، چه با دست. حقوق او را ساعتي حساب مي‌كردند. از صبح زود تا آخر شب، گاهي اوقات نيز تمام شب را به دوزندگي مشغول بود. او زندگي نمي كرد، فقط دوزندگي مي كرد." طبيعي است، كه اريش كستنر در اين داستان از خاطرات دوران كودكي خود استفاده ها كرده است. دوران كودكي اش در شهر درسدن آلمان. در همين دوران بود كه اريش كستنر ، مجبور بود كه شوهر مادرش را ناديده بگيرد، پدر واقعي خود را انكار كند. دلا يل آن هنوز به روشني درك نشده است. همين مسائل باعث شدند كه اريش كستنر احساس كند، كه او يتيم بزرگ شده، يا پدرش را از دست داده است. در صورتي كه او دو پدر داشته است. يكي پدر واقعي خودش ، كه او را عمو دكتر صدا مي كردند، و ديگري شوهر مادرش . و همين امر باعث شد تا او روابط احساسي عميقي با مادرش برقرار كند.

كسي كه باعث شد تا اريش كستنر به نگارش كتاب كودكان روي آورد، خانمي بود كه ناشر چند جلد از كتابهاي وي بوده است. اين خانم ادب دوست "یودیت جاکوبسون" بوده، كه همسر "زيگفريد جاكوبسون"  بوده است. اريش كست نر از سال ١٩٢٦ به بعد براي اين نشريه "ولت بونه"  مقالا ت و داستانهاي زیادی نوشت. كه گاهي كودكان نيز در اين داستانها نقشي به عهده داشتند و اريش كستنر نيز در باره كودكان مطالب زيادي مي دانست. يوديت جاكوبسون مي نويسد، يك بار به اريش كستنر گفتم كه شما در باره كودكان مطالب بسيار زيادي مي دانيد. به خود شجاعت دهيد و اين يك قدم را برداريد. فقط يك قدم. براي يك بار هم كه شده ، ديگر “در باره “ بچه ها ننويسد، بلكه “ براي “ بچه ها بنويسيد. اريش كستنر شاعر ، اريش كست نرمنقد و منتقد ، مي توانست مقالا ت تند و انتقادي بنويسد ، او مي توانست از سلا حي به نام طنز يا هجو به خوبي استفاده كند .به مسائل ايدولوژيكي بپردازد عليه حماقت عمومي يا حماقت عموم قلمفرسائي كند. ولي اريش كستنروقتي كه براي بچه ها كتاب مي نوشت، آدم

ديگري مي شد، گوئي كه خميرمايه اين اريش كستنر با خمير مايه اريش كستنر هاي ديگر تفاوت داشت: اريش كستنر بچه ها ، انسان خوش خلق و خوش اخلا قي بود كه هميشه سرحال بود و لبخند بر لب داشت، انساني بود پدرمأب كه هميشه مي دانست كه دنياي بزرگسالا ن چقدر تاريك و پرمخاطره است.فرانتس يوزف گورتس مي نويسد: وقتي كه از او ( اريش كستنر) پرسيدم ، چرا در جوار طنز تلخ اش ، به داستانهاي كودكان و نوجوانان نيز مي‌پردازد؟ چنين پاسخ شنیدم:حملا تي كه من (يعني اريش كستنر) با نيزه اي كه همان قلم ام باشد ، بر عليه تنبلي قلوب و كودني مغز ها تا كنون تدارك ديده ام، چنان روح و روان مرا خسته مي كنند كه هر آينه كه فرصتي بدست مي آورم تا اسبم را به آغل برده و علوفه اي جلويش بگذارم  ، اين احساس به من دست مي دهد كه بايد براي بچه ها داستان و قصه بنويسم. اين كار بيش از حد به من آرامش مي دهد. زيرا كه من مي دانم و معتقدم كه كودكان با نيكي فاصله دارند. و اين وظيفة ماست كه به آنها آموزش دهيم كه چگونه دستگيره‌ی دری را كه به اطاق نيكي باز می‌شود با دقت و فراست بچرخانند.“

اريش كستنر ، موقعي كه نقش پدران در خانواده را در كتابهايش ترسيم مي كند، نقشي كم رنگتر يا كم ارزش تر را براي آنها رقم مي زند. وي در يكي از كتابهايش با عنوان "هفت مطلب" در بارة پدران چنين مي نويسد: شب هنگام به مادرش ، كه او را به رختخواب مي برد، گفت: خيلي ناراحتي كه پدر جشن تولدت را فراموش كرده است؟

مادر گفت: آخ ، نه ، و همينطور كه داشت روي پتو دست مي كشيد و آن را صاف مي كرد، لبخندي بر لبانش نشست. نه ، زياد اهميتي ندارد ، خوب پدرت اينطور است ديگر.

پسر گفت: ولي اگر پدر طور ديگري بود، بهتر بود. اينطور نيست؟

مادر بر روي لبه‌ی تختخواب نشست و به پسرش گفت: ولي من هم تو را دارم. عزيزم.

بلي، اريش كست نر آرزو داشت كه پدرش “ طور ديگري” باشد.

آيا اين جملا ت به شكوه و شكايت و دادخواست شباهتي ندارند؟

رابطة اريش كست نر با مادرش بسيار عميق بود. اين روابط در نامه هائي كه آنها گاهي روزانه براي هم مي نوشتند، به خوبي به تصوير كشيده شده است.

مراسلا ت اريش كستنر و مادرش ساليان دراز ادامه داشت. اين رابطه دراز ، شايد نوعي جانشين براي خوشبختي هرگز كسب نكردة مادرش که "ایدا" نام داشت،  گشته بود. خوشبختي اي كه "ايدا" كستنر در زندگي زناشوئي اش هرگز بدست نياورد. و براي اريش كستنر نيز اين رابطه از نوعي بود كه براي آن هرگزجانشيني وجود نداشت.

: اريش كست نر در كتاب " گذر عمر" چنين مي نويسد:  و بعد در اطاق خوابش خود را حلق آويز كرد." در اين كتاب، داستان زندگي پيرمردي به تصوير كشيده مي شود ، كه همه چيزش را در زندگي از دست داده و باخته است و فقط خاطرات گذشته برايش باقي مانده و يك ويلون كه مادرش به او هدیه كرده بود، زماني كه او پسر بچة كوچكي بوده است. از آن زمان تا كنون ، بيش از 60 سال گذشته است. او اينك نزد دخترش زندگي مي كند و احساس مي كند كه سربار زندگي آنها شده است. او حتي از پرداخت كراية اطاقش نيز عاجز است.

و بعد ادامه مي دهد : " يك روز حدود ظهر از روي نيمكتي كه روي آن نشسته بود ، برخاست و به خانه رفت. بقيه، همه سر كار بودند. او گرسنه بود و مي‌خواست كه چيزي بخورد. كمد آشپزخانه قفل بود. بعد روي لبه پنجرة آشپزخانه نشست و گريست. گريه آزارش نداد. . . بعد پولش را شمرد . . . و بعد خود را حلق آويز كرد. مثل اينكه با اين كارش تمام گناهش را پاك مي كرد. “ در زندگي اين پيرمرد، مردي كه زندگي خود را از دست رفته مي داند ، آثاري از شخصيت و اعمال و كردار و گفتار "اميل كستنر" - پدرش - ديده مي شود. اميل كستنر نيز در زندگي واقعي ، به اين مرحله رسيده بود و فشار اقتصادي كمر خانواده اش را خم كرده بود. او نيز يك باراز شدت گرفتاري و بدهكاري مغازه اش را كه در آن زين و يراق اسب مي ساخته، تعطيل كرده بود.

اريش كستنر در سال ١٩٢٠ در سن بيست سالگي اولين اثرش را چاپ و منتشر كرد. اين داستان " پادگان كودكان" نام داشت. داستان، حكايت نوجواني است ، كه در دبيرستان تنبيه شده و بايد در ساختمان دبيرستان بماند، او زنداني شده است. در خانه ، مادرش با مرگ دست به گريبان است. او از زندان مدرسه فرار مي كند و به خانه مي رود. ورود او به خانه با آخرين لحظات عمر مادرش در هم عجين مي شوند. ماد مي ميرد و او دوباره به دبيرستان بر مي گردد و يكي از همشاگردي هايش را، كه باعث زنداني شدن او شده بود، خفه مي كند.

این داستان، از معدود داستانهاي اريش كستنر است ، كه او در مجموعة آثارش چاپ كرده و به قول معروف بدون آخر و عاقبت خوش پایان می‌یابد. این از آن جهت نیست، كه او با داستانهائي از اين دست مخالف باشد، نه. بلكه بيشتر از اين جهت كه اريش كستنر به عنصر “ خوبي و نيكي” در وجود انسان معتقد است وداستانهائي از اين دست با تصويري كه او از انسان در سر داشت، مغايرت داشتند.در زماني كه نازي ها در آلمان حكومت مي كردند- ار سال ١٩٣٣ تا سال 1945 - اريش كست نر اجازة فعاليت نداشت. به همين علت وي نيز به ابتكاري دست زده، و آثارش را با اسم مستعار چاپ و منتشر مي كرد.

كه پيش تر از وي نام بردم. "هرمان كستن"  در باره‌ی كستنر مي گفت:  او آن كسي باقي ماند، كه از اول هم بود. او با خودش ، با آثارش و اعتقاداتش ، يك دست و يك رنگ باقي ماند. او بالغ مي شد، بدون اينكه مجبور به انجام آن چيزي شود، كه نمي خواست. اين بلوغ را مي توان در آرامش و متانت وجودش نيز درك كرد. آرامش و متانتي كه وي با آن براي كودكان داستان مي نوشت و قصه مي گفت. اين آرامش و متانت در صورت او نيز منعكس مي شد. گاهي نيز چنين به نظر مي رسيد ، كه او بايد فرم و زبان خاصي براي نگارش داستان هايش پيدا مي كرد. آنطور كه از آثارش بر مي آيد، اين كار براي او به نظر سخت و حاد نمي آمد. آثاري كه از اريش كستنر به يادگار مانده، مدتهاست كه در زمرة “ ادبيات كلا سيك كودكان” وارد گرديده است.از آنجائي كه اصطلا ح “ ادبيات كلا سيك كودكان” ما را دچار نگراني مي كرد، از اين روي داستانهاي اين دفتر را "داستانهاي كودكان براي بزرگسالا ن " ناميديم.بهتر آن است، كه رشتة سخن را يك بار ديگر به دست خودِ اريش كستنر بدهيم:

"چه كسي جرئت آن را دارد ، كه ادعا كند، كه او آن قدر از خويشتن خويش فاصله گرفته است، كه زندگي اش را همانند مناظر طبيعي اطرافش مي بيند؟ چه كسي هدف و مقصود و منظور وقايع و اتفاقات بي پاياني را مي داند. كه براي ما اتفاق مي افتند ، و زندگي ما را تشكيل مي دهند؟ هر كدام از ما همانند ايستگاهي هستيم براي صدها هزار وقايع و اتفاقات و تجارب مختلف. زندگي به صورت نامرئي در پشت صحنة واقعيت اتفاق مي افتد. فقط انسان هاي معدودي مي دانند كه براي ديگران چه اتفاقي مي افتد و از اين عده نيز گروه كوچكي هستند كه شاعر و نويسنده نام دارند و در ازمنة قديم همه‌ی آنها را  نيزشاعر مي‌نامیدند. در نوشته هاي آنها، مي توان به مفهوم وقايعي پي برد، كه به ظاهر بدون رابطه و معني و مفهوم هستند. در اين نوشته ها هر مطلبي مفهومي دارد، گر چه به ظاهر بدون معني و مفهوم باشد. اتفاق گاهي به صورت سرنوشت ظهور مي كند. در ميان انبوهي از هرج و مرج، قانون زاده مي شود.”

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :

سیاه ، قرمز، طلائی- از : فردیناند فون فرایلیگرات

Schwarz, Rot, Goldسیاه ، قرمز، طلائی   

از : فردیناند فون فرایلیگرات

                     Von: Ferdinand  von Freiligrath                          

 

 

 

 ترجمه شاپور چهارده چریک

Shapur_14@yahoo.de

این شعر، یکی از زیباترین اشعار انتقادی و انقلابی "فردیناند فون فرایلیگرات" می‌باشد، که در باره‌ی پرچم سه رنگ آلمان سروده شده است. رنگهای پرچم آلمان عبارتند از: سیاه و قرمز و طلائی. که شاعر این سه رنگ را به باروت و خون و آتش تشبیه کرده است. این شعر در سال 1848 و هنگامیکه آتش انقلاب تقریبا تمام اروپا را فراگرفته بود، سروده شده است.

 

 

 

In Kümmernis und Dunkelheit,
da mußten wir sie bergen!
Nun haben wir sie doch befreit,
befreit aus ihren Särgen!
Ha, wie das blitzt und rauscht und rollt!
Hurra, du Schwarz, du Rot, du Gold!

 

Pulver ist schwarz,
Blut ist rot,
golden flackert die Flamme!

 

از بدبختی و ظلمت

 

بیرونشان آوردیم

 

و اینک توانستیم آزادشان کنیم

 

آزاد از تابوتشان!

 

ها , بشنوید و ببینید چگونه میغرد و مینالد و میخزد

 

هورا, تو سیاهی ، تو سرخی و تو طلائی

 

باروت سیاه است,

 

خون قرمز است,

 

آتش رگه‌هائی از رنگ طلائی دارد!

 

Das ist das alte Reichspanier,
das sind die alten Farben!
Darunter haun und holen wir
uns bald wohl junge Narben!
Denn erst der Anfang ist gemacht,
noch steht bevor die letzte Schlacht!

 

Pulver ist schwarz,
Blut ist rot,
golden flackert die Flamme!

 

ایننان قدیم رایش است

 

این رنگها نیز رنگهای قدیمی است!

 

تحت لوای این سه رنگ

 

زخم های جدیدی بر پیکرمان وارد خواهد شد!

 

و این تازه شروع کار است

 

و حملات دیگری در انتظار ماست

 

باروت سیاه است,

 

خون قرمز است,

 

آتش رگه‌هائی از رنگ طلائی دارد!

 

 Ja, die das Banner ihr gestickt,
ihr Jungfern unverdrossen,
derweil am Feuer wir gebückt
uns Flintenkugeln gossen:
nicht, wo man singt nur oder tanzt,
geschwungen sei's und aufgepflanzt! -

 

Pulver ist schwarz,
Blut ist rot,
golden flackert die Flamme!

 

 

 

آری، آنهائی که این پرچم را تافتند

 

بکارت بر سرش بنهادند

 

ما همزمان در کنار آتش

 

گلوله هایمان را میساختیم.

 

در کنار آتش از ساز و آواز خبری نبود

 

از تب و تاب خبری نبود

 

باروت سیاه است,

 

خون قرمز است,

 

آتش رگه‌هائی از رنگ طلائی دارد!

 

 Denn das ist noch die Freiheit nicht,
die Deutschland muß begnaden,
wenn eine Stadt in Waffen spricht
und hinter Barrikaden:
"Kurfürst, verleih! Sonst - hüte dich! -
sonst werden wir großherzoglich!"

 

Pulver ist schwarz,
Blut ist rot,
golden flackert die Flamme!

 

زیرا که این هنوز آزادی‌ای نیست

 

که در انتظار آلمان است.

 

اگر شهری به زبان اسلحه سخن بگوید

 

و در پشت سنگرها

 

شاهزاده! ببخش ، یا زبان در کام گیر

 

در غیر اینصورت ما نیز شاهزاده‌گی خواهیم کرد

 

باروت سیاه است,

 

خون قرمز است,

 

آتش رگه‌هائی از رنگ طلائی دارد!

 

 

 

Das ist noch lang die Freiheit nicht,
die ungeteilte, ganze,
wenn man ein Zeughaustor erbricht,
und Schwert sich nimmt und Lanze;
sodann ein weniges sie schwingt und -
folgsamlich zurück sie bringt!

 

Pulver ist schwarz,
Blut ist rot,
golden flackert die Flamme!

 

زیرا که این هنوز آزادی نیست

 

آزادی تام و تمام

 

وقتی که پرچین‌ها شکسته می‌شوند

 

تا به شمشیر و نیزه برسند

 

و آنها را برتابند و

 

بعد از عمل برگردانند

 

باروت سیاه است,

 

خون قرمز است,

 

آتش رگه‌هائی از رنگ طلائی دارد!

 

 

 

 

 

Das ist noch lang die Freiheit nicht,
wenn ihr an Brockhaus' Glase
ausübt ein klirrend Strafgericht
ob einer Dresdner Nase!
Was liegt euch an dem Sosius?
Drauf - in die Hofburg Stein und Schuß!

 

Pulver ist schwarz,
Blut ist rot,
golden flackert die Flamme!

 

زیرا که این هنوز آزادی نیست

 

وقتی که شما  خانه‌ای شیشه‌‌ای را

 

به دارالمجازاتی مبدل می‌کنید

 

آیا آن که اهل درسدن است

 

برایش چه فرقی می‌کند که سوسیالیست باشد

 

بیرون، در برج و قلعه سنگ و تمام.

 

باروت سیاه است,

 

خون قرمز است,

 

آتش رگه‌هائی از رنگ طلائی دارد!

 

 

 

Das ist noch lang die Freiheit nicht,
wenn man, statt mit Patronen,
mit keiner andern Waffe ficht
als mit Petitionen!
Du lieber Gott: Petitioniert!
Parlamentiert, illuminiert!

 

Pulver ist schwarz,
Blut ist rot,
golden flackert die Flamme!

 

زیرا که این هنوز آزادی نیست

 

اگر به جای فشنگ

 

از اسلحه‌ی دیگری استفاده شود

 

تا با اعلامیه‌ای

 

تو ، خدای من، تو هم

 

اعلامیه‌ای ، تو هم پارلمانی‌ای

 

تو هم روشن ضمیری.

 

باروت سیاه است,

 

خون قرمز است,

 

آتش رگه‌هائی از رنگ طلائی دارد!

 

 

 

Das ist noch lang die Freiheit nicht,
sein Recht als Gnade nehmen
von Buben, die zu Recht und Pflicht
aus Furcht nur sich bequemen!
Auch nicht: daß, die ihr gründlich haßt,
ihr dennoch auf den Thronen laßt!

 

Pulver ist schwarz,
Blut ist rot,
golden flackert die Flamme!

 

زیرا که این هنوز آزادی نیست

 

هنگامیکه تو حقت را باید گدائی کنی.

 

گدائی از پسرکانی که حق و وظیفه را

 

از ترس ساده می‌انگارند

 

حتی از کسانی که نفرت دارید

 

و باوجود این تاج و تخت را بر آنها می بخشید

 

باروت سیاه است,

 

خون قرمز است,

 

آتش رگه‌هائی از رنگ طلائی دارد!

 

 

 

Die Freiheit ist die Nation,
ist aller gleich Gebieten!
Die Freiheit ist die Auktion
von dreißig Fürstenhüten!
Die Freiheit ist die Republik!
Und abermals: die Republik!

 

Pulver ist schwarz,
Blut ist rot,
golden flackert die Flamme!

 

آزادی، ملت است

 

که همه با هم برابرند

 

آزادی حراجی است

 

ازسه کلاه  شاهانه

 

آزادی جمهوریت است

 

باز هم جمهوریت

 

باروت سیاه است,

 

خون قرمز است,

 

آتش رگه‌هائی از رنگ طلائی دارد!

 

 

 

Die eine deutsche Republik,
die mußt du noch erfliegen!
Mußt jeden Strick und Galgenstrick
dreifarbig noch besiegen!
Das ist der große letzte Strauß -
Flieg aus, du deutsch Panier, flieg aus!

 

Pulver ist schwarz,
Blut ist rot,
golden flackert die Flamme!

 

یک جمهوری آلمانی

 

باید به سویش بشتابی

 

هر طنابی و هر طناب داری را

 

با سه رنگ آن به پیروزی برسانی

 

این شترمرغ بزرگی است

 

بپر، تو ای شترمرغ  آلمانی، بپر

 

باروت سیاه است,

 

خون قرمز است,

 

آتش رگه‌هائی از رنگ طلائی دارد!

 

 

 

Zum Kampfe denn, zum Kampfe jetzt!
Der Kampf nur gibt dir Weihe!
Und kehrst du rauchig und zerfetzt,
so stickt man dich aufs neue!
Nicht wahr, ihr deutschen Jungfräulein?
Hurra, das wird ein Sticken sein!

 

Pulver ist schwarz,
Blut ist rot,
golden flackert die Flamme!

 

پیش بسوی نبرد، به پیش!

 

فقط نبرد تو را تقدیس می‌کند

 

و بازگشتت پر از دود و پیکرت پاره پاره است

 

چنین است که تو را دوباره وصله و پینه می کند

 

آهای دوشیزگان آلمانی، آیا این حرف حقیقت نیست؟

 

هورا ، چه جشن با شکوهی!

 

باروت سیاه است,

 

خون قرمز است,

 

آتش رگه‌هائی از رنگ طلائی دارد!

 

 

 

Und der das Lied für euch erfand
in einer dieser Nächte,
der wollte, daß ein Musikant
es bald in Noten brächte!
Heißt das: ein rechter Musikant!
Dann kläng es hell durchs deutsche Land:

 

Pulver ist schwarz,
Blut ist rot,
golden flackert die Flamme!

 

           London, 17. März 1848

 

 

 

و کسی که این سرود را برای شما سرود

 

در یکی از همین شبها

 

خواستش این بود که مرد باهنری

 

آن را با سازش بنوازد.

 

و اسمش را بگذارد: نوازندة ی چیره دست!

 

تا طنین صدایش در تمام سرزمین‌های آلمان بپیچد

 

باروت سیاه است,

 

خون قرمز است,

 

آتش رگه‌هائی از رنگ طلائی دارد!

 

لندن ، 17 مارس 1848

 

 

 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٥
تگ ها :

زندگی ،افکار و آثار هیلده دومین

زندگی ،افکار و آثار "هیلده دومین Hilde Domin"

 

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

Shapur_14@yahoo.de

 

"هیلده دومین" در تاریخ 27 ژولای 1909 در یک خانواده متمول یهودی در شهر کلن بدنیا آمد. وی در سال 1999  در مصاحبه‌ای گفت: سال تولد من در حقیقت 1912 است. معلوم نیست چرا در تمام اسناد و مدارک سال 1909 قید شده است. اسم خانوادگی هیلده دومین، "لوون‌اشتاین[1]" می‌باشد. وی با باستان‌شناس معروفی به نام "اروین والتر پالم[2]" ازدواج کرد. علت نامیدن وی به "هیلده دومین" این است که وی یک سال قبل از اینکه نازی‌ها در آلمان حکومت را در دست گیرند،یعنی در سال 1932  به همراه شوهر آینده‌اش "پالم" آلمان را به مقصد ایتالیا ترک کرد. در ایتالیا نیز با به قدرت رسیدن "فاشیست‌ها" عرصه بر آنها تنگ‌تر شد و آنها مجبور به ترک ایتالیا شده و به جزیره‌ی "سانتا دومینگو[3]" که امروزه جمهوری دومینیکان[4]" نامیده می‌شود، پناه بردند. نام "دومین[5]" از همینجا مشتق شده است.  "هیلده دومین" شعر زیر را در رابطه با اسمش سروده است: 

 

 

 

Ich nannte mich
ich selber rief mich
mit dem Namen einer Insel.

 

es ist der Name eines Sonntags
einer geträumten Insel.

 

Kolumbus erfand die Insel
an einem Weihnachtssonntag.

 

Sie war eine Küste
etwas zum Landen
man kann sie betreten
die Nachtigallen singen an Weihnachten dort.

 

Nennen Sie sich, sagte einer
als ich in Europa an Land ging,
mit dem Namen Ihrer Insel.

 

 

 

 

من خود را جزیره‌ای می‌نامیدم

 

و اسم خود را از اسم جزیره‌ای

 

عاریه گرفتم.

 

این اسم، اسم یک روز یکشنبه است

 

اسم جزیره‌ای رؤیائی.

 

کلمبو این جزیره را

 

در یکشنبه‌ی کریسمس کشف کرد.

 

این جزیره ساحلی بود

 

جائی برای نشستن

 

می‌توان به آنجا قدم گذاشت

 

بلبلان در جشن کریسمس در آنجا آواز می‌خوانند.

 

موقعی که من به اروپا برگشتم

 

کسی به من گفت

 

اسم خودتان را از اسم جزیره‌تان

 

ماخوذ کنید.

 

 

 

اسم جدید "هیلده دومین" در حقیقت "تولد دیگر" اوست. او در "سانتا دومینگو"  نخست به عنوان مترجم شروع به کار کرد و از سال 1948 به بعد نیز به عنوان استادیار در رشته زبان و ادبیات آلمانی در دانشگاه آن کشور فعالیت خود را ادامه داد.

 

"هیلده دومین" در سن 41 سالگی و بعد از مرگ مادرش شروع به نوشتن کرد. خود او می گفت: "من قصد نوشتن نداشتم. نه وقتش را داشتم و نه حوصله‌اش را. من کارهای عکاسی و نگارش متون کتب شوهرم را انجام می‌دادم و این کار تمام وقت مرا پر می‌کرد. شوهرم "اروین" با زبانهای آلمانی، ایتالیائی، انگلیسی، فرانسه و اسپانیائی آشنائی داشت و به تمام این زبانها نیز کتاب و مقالات علمی می‌نوشت.  ولی وقتی مادرم درگذشت، احساس کردم که باید بنویسم. من نیز به علت آشنائی با این زبانها، به یک "آرتیست زبانی" تبدیل شده‌ام. من اوائل قصد انتشار مطالبم را نداشتم."  نه، واقعا این قصد را نداشتم. ولی شعر شانس زنده ماندن را در من بیشتر می‌کرد. شعر بقای انسان را سهل‌تر می‌کند و بدین ترتیب شعر دارای وظیفه‌ای عملی است. وظیفه‌ای که از طرف نگانده یا سراینده آن، قوانین ثابت و معینی ندارد و هر خواننده از نو این قواعد و قوانین را برای خود کشف می‌کند. "دومین" اضافه می‌کند: "شعر برای دیگران سروده نمی‌شود. بلکه برای خود سراینده است. شعر سرودن، یعنی نوشتن  اموری که کسی را رنج می‌دهد، اذیت می‌کند، یا شاد و خوشحال می‌کند. این اشعار هدف بخصوصی ندارند. به نظر من این خیلی مهم است، که شعر هدف معینی نداشته باشد. ولی بعد از اینکه شعر سروده شد، هدف یا قصدی برایش در نظر گرفته می‌شود. مانند شعر زیر از "هیلده دومین" با عنوان"کی می‌تونه":

 

Wer es könnte

 

Wer es könnte
die Welt
hochwerfen
daß der Wind
hinduchfährt.

 

کی می‌تونه

 

کی میتونه جهان را

 

پرتاب کنه تا بالا

 

شاید یه روزی بادی

 

گذشت از او با شادی 

 

 

 

"هیلده دومین" در مورد زبان و کلمه می‌گوید: "تمامی واژه‌گان دارای معانی مختلفی هستند. به همین علت نیز خواننده‌ی یک شعر، می تواند این شعر را مرتب برای خود تازه کند. هر بار با یک معنی دیگر. یعنی خواننده یک شعر غریبه و بیگانه را به شعری برای خود تبدیل می‌کند، در غیر اینصورت اصلا خواندن اشعار دیگران معنی و مفهومی نخواهد داشت". وی اضافه می‌کند:

 

" کلمه مستقل است. زنده است. فوری برمی‌خیزد و براه می‌افتد."

 

برای "هیلده دومین" ادبیات از "زندگینامه" خالق اثر نشئت می‌گیرد. غیر از این نیز ممکن نیست. "وطن، از دست دادن وطن، و این پرسش که کی می‌توان دوباره در وطن از دست داده زندگی کرد و نیز دوران پناهندگی‌اش، هسته اصلی فعالیت‌های ادبی "هیلده دومین" را تشکیل می‌دهند.

 

"هیلده دومین" در سال 1966 کتابی با عنوان"تفسیر مضاعف[6]" منتشر کرد. این کتاب، دستچینی بود از شعر نو شاعران زیادی که این اواخر منتشر شده بودند. در این جنگ، در جوار تفسیر هر شعری که خود شاعر این تفسیر را نوشته بود، تفسیری هم از یکی از مفسران ادبی را  قید کرده بودم تا نشان دهم که "شعر" مقوله‌ای است که میان سراینده و خواننده قرار دارد. شعر همانند یک موجود زنده و مستقل است، و تفاسیر زیادی را موجب می‌شود.  معنی شعر با شعر در حال حرکت است. فقط با این اختلاف که معنی شعر مرتب در حال تغییر و تحول است. "دومین" در باره‌ی انتشار این کتاب می‌گوید:" مؤسسه انتشاراتی فیشر از چاپ این کتاب خودداری کرد. زیرا که این برای اولین بار در سطح جهانی بود که اشعاری با دو تفسیر مختلف، یکی از شاعر و سراینده‌ی شعر و دیگری از یک مفسر ادبی، چاپ و منتشر می‌شد. من در این کتاب این سؤال را طرح کرده بودم که کدام تفسیر بهتر است؟ تفسیری که خود شاعر از شعرش دارد یا تفسیر مفسیر ادبی؟

 

شاید باور نکنید، ما همیشه بر این باوریم که شخص شاعر شعر خود را بیشتر می‌شناسد و بهتر تفسیر می‌کند. ولی اینگونه نیست. تفاسیری که یک نفر دیگر بر شعری بنویسد، بهتر است تا تفسیری که خود شاعر نوشته باشد. برای اینکه شاعر در بطن متن‌اش زندگی می‌کند. شاعر در درون شعرش است و از شعرش فاصله نمی‌گیرد تا آن را از یک فاصله‌ی معینی بنگرد و برانداز کند.  مگر در موارد نادری، مانند تفسیر‌هایی که"انتسنسبرگر[7]"  یا " فرانتس موهن[8]" بر اشعار خود نوشته‌اند. شاعر به علت اینکه در درون شعرش زندگی می‌کند، نمی‌تواند از درون آن، بیرون‌اش را بنگرد. سؤال نیز این است، که شاعر چقدر باید از "من" اش، از خودش فاصله بگیرد تا قدرت قضاوت در مورد خودش را داشته باشد. پس تفاسیر زیادی از یک شعر می‌توانند وجود داشته باشند و وجود دارند و هرکدام از آنها نیز یک تقرب به شعر محسوب می‌شود. شاعر یا سراینده این همه امکان را یکجا در اختیار ندارد، ویک تصور خاصی از شعر خود دارند.

 

 

 

Ich gehe vorüber –
aber ich lasse vielleicht
den kleinen Ton meiner Stimme,
mein Lachen und meine Tränen
und auch den Gruß der Bäume im Abend
auf einem Stückchen Papier.

 

Und im Vorbeigehn,
ganz absichtslos,
zünde ich die ein oder andere
Laterne an
in den Herzen am Wegrand.

 

من اجالتا درگذرم

 

ولی شاید

 

تن کوچک صدایم

 

خنده‌ها و اشک‌هایم

 

سلام شبانه بر درختهایم

 

بر روی تکه‌ای کاغذ

 

بر جای مانند.

 

شاید در حال گذار

 

کاملا بدون قصد ومنظور

 

چراغی را درون قلبی

 

در کنار راهی

 

روشن ‌کنم.

 

 

 

 

 

اثر شعر را خواننده تعیین می‌کند. تاثیر شعر بدون غرض، این است که هر بار که از نو خوانده شود، از نو تعریف می‌شود.

 

"هیلده دومین" در تاریخ 22 فوریه 2006 در سن 97 سالگی در شهر "هایدلبرگ" در آلمان درگذشت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چند شعر از هیلده دومین:

 

Dein Mund auf meinem

 

Dein Mund auf meinem.
Ich verlor allen Umriß.
Tausend kleine Blüten
öffneten ihre Kelche
auf meinem Körper.

 

Du küßtest mich zärtlich
und gingst.

 

Trockene Scham wie ein Feuer
stand rot mir
auf Bauch und Brüsten.

 

لب بر لب

 

 

لب تو بر لب من

 

من از خود بیخود شدم

 

هزاران گلبرگ کوچک

 

بر پیکر من

 

دهان باز کردند.

 

تو مرا با لطافت بوسیدی و

 

رفتی.

 

شرم و حیائی خشک و سوزان

 

در تمام وجودم

 

بر شکم و سینه ام

 

نشست.

 

 

 

  

 

Alle meine Schiffe

 

Alle meine Schiffe
haben die Häfen vergessen
und meine Füße den Weg.
Es wird nicht gesät und nicht geerntet
denn es ist keine Vergangenheit
und keine Zukunft,
kaum eine Bühne im Tag.
Nur der kleine
zärtliche Abstand
zwischen dir und mir,
den du nicht verminderst.

 

تمام زورق‌هایم

 

ساحل را گم کرده‌اند

 

و پاهای من راه را.

 

دیگر نه بذری می‌کارند و

 

نه درو می کنند،

 

زیرا که نه گذشته‌ای وجود دارد

 

و نه آینده‌ای،

 

از نقش روز خبری نیست،

 

فقط  فاصله‌ای کوچک و ظریف

 

میان تو و من باقی‌مانده

 

که آن را کم‌تر نمی‌کنی.

 

 

 

Aussat

 

In das Blumenbeet
meiner Hüften
will ich deine Augen säen
ehe die goldenen Blätter fallen
und uns zudecken.

 

Damit sie im Frühling
mit den Narzissen und Hyazinthen
die neuen Lider öffnen.

 

 

کشت

 

در باغچه‌ی

 

باسن‌ام

 

چشمان تو را خواهم کاشت

 

قبل از اینکه برگهای طلائی

 

بریزند و ما را بپوشانند.

 

تا در بهار آتی

 

با نرگس‌ها و سنبل‌ها

 

پلک گشایند.

 

 

 

Ein Gedicht...

 

Ein Gedicht ist ein gefrorener Augenblick, 
den jeder Leser für sich wieder ins Fließen, 
ins Hier und Jetzt bringt.

 

یک شعر

 

شعر لحظه‌ای است یخزده

 

که آن را هر خواننده‌ای برای خود

 

دوباره مذاب می‌کند و به اینک و الآن بر‌میگرداند.

 

Es kommen keine..

 

Es kommen keine nach uns,
die es erzählen werden,
keine, die was wir
ungetan ließen
in die Hand nehmen und zu Ende tun.

 

دیگر نمی‌آیند ...

 

دیگرکسی به سراغ ما نمی‌آید

 

که بازگو کند،

 

دیگرکسی به سراغ ما نمی‌آید

 

که کارهای نیمه تمام ما را

 

در دست گیرد و به انجام رساند.

 

 

 

 

 

Fragment

 

Ein jeder geht eingehüllt
in den Traum von sich selber.
In manchen Träumen ist Raum
für den Zweiten
wie in einem Doppelbett.
Fast in allen.

 

 

 

قطعه

 

هر کسی در خواب و رؤیای خویش

 

غوطه می‌خورد و غرق می‌شود.

 

در پاره‌ای از خواب‌ها

 

جا برای نفر دومی نیز هست

 

همانند یک تختخواب دونفره

 

تقریبا همه جا.

 

 

 

Jagd

 

Ich bin dein Jagdtier.
Du bist der Jäger.
Jage mich
und lasse nicht einen
von deiner Meute zuhaus.
Befiehl daß die Hörner blasen
damit wir erfahren
was für ein Wild
aus dem Gebüsch tritt.

 

من صیدم و

 

تو صیاد

 

صیدم کن

 

و مگذار یکی

 

از دامهایت را در خانه

 

فرمان ده , تا نقاره ها بنوازند

 

تا ما دریابیم

 

کدام صید از پس بوته ها بدرآمده.

 

 

 



[1] Löwenstein

 

[2] Erwin Walter Palm

 

[3] St. Domingo

 

[4] Dominikanische Republik

 

[5] Domin

 

[6] Doppelinterpretationen

 

[7] Enzensberger

 

[8]Franz Mohn 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٥
تگ ها :

شعری از "گئورگ هروگ"

شعری از "گئورگ هروگ"

ترجمه شاپور چهارده‌چریک

Shapur_14@yahoo.de

Auf dem Stein an seinem Grabe steht geschrieben:

Hier ruht,
wie er’s gewollt
in seiner freien Erde

GEORG HERWEGH
(31. Mai 1817 - 7.April 1875)

Von den Mächtigen verfolgt,
Von den Knechten gehaßt,
Von den Meisten verkannt,
Von den Seinen geliebt.

بر سنگ قبرش چنین نگاشته است:

آرامگاه ابدی

گئورگ هروگ

 (31 می 1817 – 7 آوریل 1875 )

طبق خواسته‌ی خودش

در زمین آزادش.

قدرتمندان تعقیبش کردند،

نوکر صفتان از او متنفر بودند،

اکثرا نشناختندش،

فقط اطرافیانش ستودندش.

Mann der Arbeit, aufgewacht!

Und erkenne Deine Macht!

Alle Räder stehen still!

Wenn Dein starker Arm es will.

Brecht das Doppeljoch entzwei!

Brecht die Noth der Sklaverei!

Brecht die Sklaverei der Noth!

Brod ist Freiheit, Freiheit Brod!

Georg Herwegh, 1863

مرد کاری بیدارشو!

و قدرت خود را بازشناس!

چرخ ها ساکت خواهند شد!

اگر بازوی مقتدرت  خواهان آن باشد.

یوغ مضاعف را بشکنید!

لزوم برده داری را ریشه کن کنید!

برداری لزوم را در هم شکنید!

نان آزادی است و آزادی نان!