در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

حکایات تیل اولن اشپیگل- 2

حکایت دومی‌گوید که چگونه کشاورزان از دست اولن اشپیگل جوان گله و شکایت می‌کردند، که او آدم بی‌عرضه‌ و بی‌فایده‌ای است، و اینکه او چگونه سوار بر اسب پشت سر پدرش نشسته بود و  بی‌سرو‌صدا ماتحت‌اش را به دیگران نشان می‌داد.

 

موقعی که اولن‌اشپیگل چندان بزرگ شده بود که می‌توانست سرپا‌ ایستاده و راه برود، با دیگر پسر‌ها زیاد بازی می‌کرد، زیرا که او خیلی هشیار و سرزنده بود.  مثل یک میمون روی بالش‌ها و در میان علفزار‌ها بالا و پائین می‌پرید. تا اینکه او سه ساله شد.

بعد او چنان فضول و تخس شد، که همه‌ی همسایه‌ها متحد‌القول با هم نزد پدرش رفته و از دست او شکایت کردند، که پسرش خیلی فضولی و بدجنسی می‌کند.

پدر اولن اشپیگل او را فرخواند و گفت: "چگونه است که همه‌ی همسایه‌ها می‌گویند که تو فضول و تخس و بدجنس هستی؟"

اولن اشپیگل گفت: "پدر جان،  من که به کسی کاری ندارم و این را می‌توانم به تو ثابت کنم. برو و سوار اسب‌ات شو، من نیز آرام و بی‌سرو‌صدا پشت سرت  خواهم نشست و تمام کوچه‌ها را با تو خواهم گشت. مردم باز هم راجع به من دروغ خواهند گفت و لیچار خواهند بافت. خوب دقت کن!

 

پدر همین‌کار ر کرد و او را پشت سرش سوار بر اسب کرد. اولن اشپیگل نشیمن‌گاهش را که سوراخی نیز داشت بلند کرده و ما‌تحت‌اش را به مردم نشان داده و دوباره نشست.

همه‌ی همسایه‌ها او را با انگشت نشان داده و می‌گفتند: "خجالت بکش! واقعا که. ای  ناقلای بدجنس!

اولن‌اشپیگل گفت: " پدرگوش می‌دی. می‌بینی که من ساکت و آرام پشت سر تونشسته‌ام و به هیچ کس هم کاری ندارم. ولی مردم باز هم می‌گویند که من بدجنس و ناقلا هستم.

پدر ولی این کار را انجام داد: او "اولن اشپیگل" پسر دلبندش را جلوی خودش روی اسب سوار کرد. "اولن اشپیگل" هم مرتب یا دهانش را باز می‌کرد، یا به مردم ریشخند می‌کرد و یا اینکه زبانش را برای مردم در‌می‌اورد.

مردم هم می‌گفتند،: "ببینید، چه بچه‌ی بدجنس و ناقلائی است."

پدر "اولن اشپیگل" گفت: "تو حتما در یک ساعت نحس متولد شده‌ای.با وجودیکه تو آرام و ساکت سر جایت نشسته‌ای و به کسی هم کاری نداری، ولی مردم می‌گویند که تو بدجنس و ناقلا هستی. "  

 

 

حکایت سوم می‌گوید که چگونه کلاوس اولن اشپیگل از روستای کنایت‌لینگن به جوار رودخانه زاله نقل‌مکان می‌کند، همان جائی که مادر تیل متولد شده بود و کلاوس پدرش، درگذشت و  تیل اولن اشپیگل راه رفتن روی طناب را آموخت.

 

 بعد از این جریانات پدر تیل اولن اشپیگل و خانواده‌ی او از آنجا به سرزمین  ماگده‌بورگ، در ساحل رودخانه زاله نقل‌مکان کردند. مادر تیل اولن اشپیگل اهل همین سرزمین ماگده‌بورگ بود. چندی بعد کلاوس اولن اشپیگل پیر درگذشت. مادر و پسر در روستا ماندند و هرچیزی که به دستشان می‌رسید، می‌خوردند. مادر فقیر و بی‌چیز شد. اولن اشپیگل باوجودیکه شانزده سال داشت، ولی مایل به فراگرفتن حرفه‌ای نبود. او فقط ورجه وورجه می‌کرد و چند چشمه تردستی آموخت. 

مادر اولن اشپیگل در خانه‌ای زندگی می‌کرد، که در حیاط آن به طرف رودخانه زاله باز می‌شد. در همین زمان هم تیل اولن اشپیگل یاد‌می‌گرفت، که چگونه می‌توان روی طناب راه رفت. او این کار را از پشت‌بام خانه آغاز کرد، زیرا که جلوی مادرش نمیخواست این‌کار را انجام دهد. زیرا که مادر دیوانگی‌هایی را که  پسرش روی طناب انجام می‌داد، تحمل نمی‌کرد، و مرتب او را تهدید به کتک‌زدن می‌کرد.

 

یک مرتبه که او روی طناب بود، مادر غافلگیرش کرده و یک چوبدستی برداشته و می‌خواست او را از آن بالا به زیر بکشد. ولی او از دستش در‌رفته و از پنجره فرار کرده و به پشت‌بام پناه برد و همانجا نشست، تا دست مادرش به او نرسد.

این‌کارهای اولن‌ اشپیگل آنقدر طول کشید، تا او کمی مسن‌تر شد. او باز هم شروع کرد به راه رفتن روی طناب و طناب را از پشت خانه‌ی مادرش به آنطرف رودخانه کشید و سر دیگر آن را به خانه‌ی دیگر بست و محکم کرد. خیلی‌ها، پیر و جوان، طنابی را که اولن اشپیگل می‌خواست روی آن راه برود دیده بودند و همه آنجا جمع شده بودند تا ببینند که اولن اشپیگل چگونه می‌خواهد روی این طناب راه برود. همه کنجکاو شده بودند و می‌خواستند  بدانند که این چه بازی عجیب‌و‌غریبی است که او شروع کرده است.

 

موقعی که اولن اشپیگل روی طناب ورجه‌وورجه می‌کرد، مادرش متوجه شد، ولی دیگر نمی‌توانست او را قانع کند. مادر اولن اشپیگل فقط توانست آهسته و پنهانی به خانه‌‌ای که سر طناب به آن وصل بود رفته و طناب را از وسط ببرد. تیل به درون رودخانه زاله افتاد و یک آب‌تنی درست و حسابی کرد و همه او را هو کردند. کشاورزان به او خیلی خندیدند. جوان‌ها به او می‌خندید و می‌گفتند: "ها ها ها ها، تو فقط آب‌تنی کن. خیلی وقت بود که بدنت آب ندیده بود."

این‌کار، اولن اشپیگل را خیلی ناراحت کرد. افتادن در آب برایش زیاد مهم نبود، ولی مسخره کردن و ریشخند جوانها او را آزارمی‌داد. او دراین فکر بود که چطور می‌تواند  انتقام این کار را از آنها بگیرد.  پس باید عواقب این کار را هم حتی‌الامکان تقبل می‌کرد.    

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٦
تگ ها :