در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

زندگینامه گوتهولد افرایم لسینگ

زندگینامه گوتهولد افرایم لسینگ

از : تاریخ ادبیات جهان

نویسنده: کارل بوسه[1]

مترجم: شاپور چهارده چریک

مقدمه مترجم:

 

تعداد نویسندگان و شاعران آلمانی، که شهرت آنها را بتوان با  شهرت  "لسینگ"  مقایسه کرد، از تعداد انگشتان یک دست هم کمتر است.  هم‌عصران "لسینگ" او را تحسین و تائید می کردند، "گوته و شیلر" تمجید و تحسین را به حد اعلی رسانده و او را یکی از خدایان می‌نامیدند. "کریستیان هاینریش اشمید[2]"(1766-1847)  او را "شکسپیر ما" می نامید. "هاینریش هاینه[3]" (1797-1856) او را "آرمینیوس ادبیات[4]" می‌نامید. القاب زیادی به "لسینگ" داده شده است، از قبیل : ارسطوی ما، پدر ادبیات آلمانی، انقلابی واقعی، و ...  ولی بهترین تمجید و تحسین را از "لسینگ" همانا "فریدریش انگلس"(1820-1895)  به عمل آورد. "انگلس" که در صدد تحسین از "دوبرولیوبوف[5]" و "چرنیشفسکی[6]" نویسندگان انقلابی روسیه بود، این دو تن را "دو لسینگ سوسیالیستی" نامید.

"فرانتس مهرینگ[7]" (1846-1919) مورخ آلمانی کتابی دارد به نام "اسطوره لسینگ[8]" یا "کتاب لسینگ". تاریخ نگاری ادبیات مارکسیستی در حقیقت با این کتاب و با این مورخ  شروع می‌شود. در جوامع ادبی سوسیالیستی "لسینگ" نقش اساسی و اصلی را بازی می‌کرد و شاید هم هنور این نقش را بازی کند. پدران سوسیالیست (مارکس و انگلس و دیگر بزرگان سوسیالیسم) هر گاه که بخواستند به کسی ارج و احترام بگدارند و او را بزرگ بخوانند،او را با "لسینگ" مقایسه می کردند، مانند مثالی که بالا زدیم.

"گوتهولد افرایم لسینگ" کیست؟ این لسینگ کیست، که  نمایشنامه‌هایش بعد از گذشت 225 سال هنوز در رادیو‌ها و تلویزن‌ها و تئاتر‌های آلمان و دیگر کشورها نمایش داده می شوند.  این "لسینگ" کیست که از همان دوران جوانی‌اش در اوایل قرن هجدهم تا کنون همه او را به فرزانه بودن قبول دارند. برای اینکه بدانیم این "لسینگ" کیست، 227 سال به عقب بر‌می‌گردیم.

 "گوتهولد افرایم لسینگ" در تاریخ 22 ژانویه 1729 در شهر "کامنتس" در ایالت "ساکسن" آلمان متولد شد و در 15 فوریه 1781 در سن پنجاه‌ودوسالگی در شهر "براونشوایگ" آلمان در گذشت. 

اصل و نسب "لسینگ" از نژاد "اسلاو" بوده ولی این خانواده به کلی در فرهنگ و ادب نژاد ژرمن حل شده و "ژرمانیزه" شده بودند، طوری که دیگر شاید روا نباشد که آنها را "اسلاو" بدانیم و بهتر است که گفته شود، که آنها از نژاد ژرمن بودند. درام‌ها ، مقالات  و نوشته‌های تئوریک "لسینگ" بر ادبیات آلمان تاثیرات بسزائی گذاشتند. "گوتهولد افرایم[9]" دومین پسر خانواده‌ی پرجمعیت و چهارده نفر‌ی "لسینگ" بود.

پدرش "یوحان گوتفرید لسینگ[10]" (1693-1770)  کشیش پروتستان و نویسنده مقالات مذهبی متعددی بود. مردان این خانواده از قرن شانزده میلادی به بعد همه کشیش بوده‌اند.

مادر وی "جاستین سالومه فلر" (1703-1777)[11] نام داشت، که دختر یک فقیه از رده‌های میانی بوده است. این خانواده با این پیشینه، طبیعتا فرزندانشان را نیز مذهبی تربیت می کردند. و اینگونه بوده است تعلیم و تربیت "گوتهلود افرایم لسینگ".     

 "لسینگ" نخست در سال 1737 میلادی به مدرسه لاتین رفت و در تاریخ 22 ژوئن 1741 مدرسه لاتین را ترک کرده و به "مدرسه سلطنتی سنت افرا[12]" در شهر "مایسن[13]" رفت. "لسینگ" برای تحصیل در این مدرسه یارانه دریافت می کرد. وی در تاریخ 20 سپتامبر 1746 در دانشگاه لایپزیگ که آن زمان یکی از مهمترین مراکزعلمی و ادبی آلمان بشمار می رفت به تحصیل در رشته فقه و طب پرداخت، ولی در سال 1748 تحصیل را نیمه کاره گداشته و در ماه سپتامبر همان سال به برلین نقل مکان کرده و در سال 1750 در برلین ولتر را ملاقات کرد.

هنگامی‌که "لسینگ" در ماه نوامبر 1748 وارد برلین شد، پشیزی پول نداشت و وضع لباس و پوشاک‌اش آنقدر نامناسب و رقت‌بار بود، که هر بیننده‌ای را متاثر می کرد. وی از همان ابتدا شروع به کار کرد و به عنوان مترجم شروع به  ترجمه کرد وچندی بعد به کمک  پسر عمویش "مولیوس" فصل‌نامه ای به نام "مقالاتی در باره‌ی تاریخ و تئاتر[14]"  را منتشر کرد، که هر سال چهار شماره از آن چاپ و منتشر می‌شد. آشنائی "لسینگ" با "ولتر" نیز به همین دوره بر می‌گردد. "لسینگ" برای "ولتر" شکوائیه‌ای را به آلمانی ترجمه کرد، که "ولتر" علیه یک نفر آلمانی یهودی تبار به نام "هیرش[15]" نوشته بود.

"لسینگ" از همان ابتدای تحصیل اوقات خود را بیشتر با فلاسفه می گذراند تا با فقها.  یکی از معاشرین و دوستان بسیار نزدیک "لسینگ" پسر عمویش "کریستلوب مولیوس[16]" (1722-1754) بود، که با وجود سن کمی که داشت باعث آشنا شدن "لسینگ" با بزرگان فرهنگ و ادب در برلین شد و یکی از علل آن که مولیوس به شهرت بیشتری نرسید،(عده‌ای مولیوس را نابغه‌ی ناکام آلمانی می نامند) این بود که وی در سن 32 سالگی درگذشت.

"لسینگ"  از سال 1751 تا 1753 در برلین در روزنامه "برلینر پرویلیگیرتن تسایتونگ"[17] به شغل ویراستاری مشغول بود که گاهی نیز مقالاتی راجع به کتب نو و جدید می نوشت و آنها را به خوانندگان معرفی می کرد. این روزنامه بعد ها نام خود را عوض کرده و به روزنامه "فوسیشه تسایتونگ[18]" شهرت یافت. موقعی که این روزنامه به این نام شهرت یافت، "لسینگ" گاهی ضمیمه‌ای به آن اضافه می کرد، به نام "جدیدترین اخبار در باره طنز و لطیفه[19]" . "ولتر" و "لسینگ" مصاحبات و مباحثات  زیادی با هم داشتند که ناشی از اختلاف نظر آنها در باره‌ی امور علمی بود. 

"لسینگ" در تاریخ 29 آوریل 1752 در شهر "ویتنبرگ[20]" - که دو قرن قبل از لسینگ، "مارتین لوتر" در آنجا تزهای 95 گانه‌ی خود را عرضه کرد.  م.ـ موفق به کسب درجه علمی "ماگیستر[21]" شد، که تقریبا با "دکترای"  امروزه مطابقت دارد.

مهم‌ترین دلیل "فرارلسینگ" از لایپزیگ این بود که وی با یک اکیپ هنری که همه هنرپیشه تئاتر بودند، آشنا شده بود و برای سهولت کارهایشان ضمانت مالی این گروه را عهده‌دار شده بود. این گروه هنری که "گروه نویبرین[22]" نام داشت، بالاخره ورشکست شده و لسینگ به علت فشاری که طلبکاران به او به عنوان ضامن گروه می‌آوردند، مجبور به ترک لاپیزیگ  شده و به "ویتنبرگ" پناه آورد.

 

"لسینگ" در سال 1752 و بعد از اتمام تحصیل‌اش در "ویتنبرگ" دوباره به برلین برگشت و با "کارل ویلهلم راملر (1725-1798)[23]" شاعر و فیلسوف آلمانی، آشنا شد و همچنین با "فریدریش نیکولای (1733-1811)[24]" شاعر و نویسنده و منتقد و مورخ آلمانی که بعد‌ها دوستی عمیقی با لسینگ برقرار کرد. "لسینگ" در این دوره همچنین با "اوالد کریستیان فون کلایست (1715-1759)[25]" شاعر و افسر آلمانی و نیز با "یوحان گئورگ زولتسر (1720-1779)[26] فیلسوف سوئیسی آشنا شد. آشنائی "لسینگ" با "موزس مندلسون (172901786)[27]  به دوستی عمیقی مبدل شد، که تا مرگ "لسینگ" در سال 1781 دوام داشت.

"لسینگ" در سال 1755 کتاب "خانم سارا سیمپسون[28]" را در شهر "پتسدام" هنگامی که در انزوا می زیست، نوشت و در همین سال، یعنی  1755 دوباره به "لایپزیگ" برگشت و یک سال بعد به سفری علمی و تحقیقاتی در هلند، انگلستان و فرانسه به عنوان همراه با  "یوحان گوتفرید وینکلر[29]" پرداخت که چندین سال طول کشید. "وینکلر" که تاجر بود و از نظر مالی و پولی مشکلی نداشت، مخارج این سفر علمی را تامین کرد.   این سفر به علت "جنگهای هفت ساله[30]" که از سال 1756 تا سال 1763 دوام داشت، زودتر از موعد مقرر پایان یافت.

هنگامی که "لسینگ" مجبور شد که سفر علمی خود را ناتمام بگذارد، فرصتی برایش پیش آمد تا با مشاهیر آن عهد از قبیل "یوحان ویلهلم گلایم" (1719-1803)[31] شاعر و نویسنده  و همچنین با "کلوپ اشتک" (1724-1803) شاعر " و "کنراد اکهف" (1720-1787) هنرپیشه آشنا شود.

 

"لسینگ" یک بار دیگر در سال 1758 به برلین بازگشت و به کمک "فریدریش نیکولای" و "موزس مندلسون" نشریه‌ای به نام "نامه‌هائی درباره‌ی ادبیات جدید[32]" را منتشر کرد، که از سال 1759 تا سال 1765 منتشر می شد. "لسینگ" در این مدت، گاهی یک تنه همه‌ی کارهای این نشریه را از نوشتن مقالات تا تصحیح و ویراستاری و صفحه‌بندی آن را انجام می داد و هر چه درآمد داشت، صرف این روزنامه ها و نشریات می شد. علت انتشار چنین نشریه‌ای  نیز جو وطن‌دوستی و غالبا ناسیونالیستی حاکم در برلین و اغلب شهرهای آلمان بود.

"لسینگ" زندگی بسیار ساده‌ و فقیرانه‌ای داشت. شاید همین امر باعث شد تا وی به مدت 5 سال، یعنی از سال 1760 تا 1765 به عنوان منشی "ژنرال تاونتسین[33]" به کار گماشته شود. این شغل نیز باعث شد تا "لسینگ" با خیال راحت‌تر به تحقیقات و نوشتن‌اش ادامه دهد و بتواند به خانواده‌اش که دائم در فقر مالی به سر می برد کمک کند. علت دیگر نیز آن بود، که در آن زمان نویسندگی به عنوان شغل به رسمیت شناخته نمی شد و نویسندگان از طریق شغلشان نمی‌توانستند مخارج زندگی‌شان را تامین کنند و نویسندگی همیشه به عنوان یک شغل جانبی شناخته می‌شد. غالب نویسندگان آلمانی در این دوره یا دارای شغل دومی غیر از نویسندگی بودند، (مانند گوته که وزیر بود) تا بتوانند مخارج زندگیشان را تامین کنند، یا اینکه مانند لسینگ در فقر و فلاکت زندگی می‌کردند. باید توجه داشت که افکار و آثار "لسینگ" تحول عظیمی در ادبیات آلمان در نیمه دوم قرن هجدهم میلادی پدید آورد وبا این وجود "لسینگ" همیشه گرسنه و برهنه بود. همین امر "لسینگ" را نهایتا از نویسندگی خسته کرده و وی را به طرف "ژنرال" کشاند تا در یک محیط کاملا نظامی به عنوان منشی برای وی انجام وظیفه نماید."لسینگ" در این مدت گاهی با افسران به بازی با ورق می پرداخت.   ولی  با اینحال وی نتوانست به کلی نویسندگی را کنار بگذارد، بلکه از این شغل و درآمد حاصل از آن برای رفاه خود و خانواده و انتشار کتبش استفاده کرد. شیرین‌ترین ثمر این دوره همانا نمایشنامه "مینا فون بارنهلم" می باشد.

"لسینگ" در سال 1765 یک بار دیگر به برلین می‌رود تا به عنوان کتابدار کتابخانه سلطنتی به کار گمارده شود. وی در همین دوران نیز کتاب "لااوکون" را می‌نویسد. ولی همه زحمات "لسینگ" برای کسب این شغل بی‌فایده است. زیرا که "فردریک کبیر[34] " پادشاه وقت  پروس با این پیشنهاد مخالف است. علت این مخالفت نیز "ولتر" می‌باشد. 

طوری که منابع آلمانی نوشته‌اند، "فردریک کبیر" و "لسینگ" می‌توانستند همدیگر را تکمیل کنند. ولی "ولتر"  یک فرانسوی "بی‌کفایت" و "خرافاتی" کتابدار کتابخانه سلطنتی "فردریک کبیر" می‌شود و "لسینگ" دست خالی باز می‌گردد.

شاید سرنوشت بازی دیگری با "لسینگ" در پیش داشت. زیرا که کمی بعد از این جریان، پیشنهادی به "لسینگ" می‌شود تا به "تئاتر هامبورگ" رفته و شغل "دراماتورگی" این تئاتر نوبنیاد  را عهده‌دار شود. حقوقی که برای وی تایین شد، "800 تالر[35]"[36]  در ماه بود.

"لسینگ" در اوایل سال 1767 به هامبورگ می‌رود، تا در تئاتر تازه تاسیس شده این شهر، کار کند.  "لسینگ" دو سال، از سال 1767 تا سال 1769 در این سمت باقی می‌ماند. ولی نه شهر هامبورگ و نه شغل "لسینگ" در تئاتر هامبورگ توانستند وی را در این شهر نگه‌دارند. باوجودی که وی به شهر هامبورگ اظهار علاقه می‌کرد.  تئاتر هامبورگ ورشکست می‌شود و "لسینگ" دوباره بی‌کار.  وی  دوباره ناامید هامبورگ را ترک می‌کند. ولی اقبال و شانس "لسینگ" را تنها نگذاشتند.

گرچه وی نتوانست کتابدار کتابخانه سلطنتی "فردریک کبیر" گردد، ولی به پیشنهاد "ولیعهد براونشوایگ" شغل کتابداری "کتابخانه سلطنتی براونشوایگ" به وی واگذار می‌شود. حقوق و مواجبی که برای "لسینگ" دراین سمت در نظر گرفته می شود، 600 تالر می‌باشد. گذشته از این یک خانه و مخارج گرم‌نگه‌داشتن آن (بخاری و پخت‌وپز) نیز با کارفرما می‌باشد. "لسینگ" در ماه آوریل 1770 وارد براونشوایگ می شود، تا کارش را در کتابخانه شروع کند.

"گوشه‌انزوای کتابخانه براونشوایگ" ولی مانع از آشنائی او با خانم "اوا کونیگ" نمی‌گردد. "اوا کونیگ" در این زمان 34 سال دارد و "لسینگ" 41 سال. "اوا کونیگ" بیوه‌ی یک تاجراهل هامبورگ بوده است.

ولی تا ازدواج این دو نفر 6 سال دیگر سپری می‌شود. شش سالی که برای "لسینگ" گذشته از یک دوره‌ی کوچک، که وی کتاب "امیلیا گالوتی" را به پایان رساند، شش سال پر از انتظار و تلخ بوده است. زیرا که "اوا کونیگ" نخست باید ارث و میراث و کارهای شوهروفات یافته‌اش را به انجام برساند، تا زندگی فرزندانش را تامین کند.

"لسینگ" در این دوره، در این سال‌های تلخ و پرانتظار، که در مقام مقایسه با سالیان قبل، فعالیت علمی و ادبی کمتری داشته، در هوای پر از گردوغبار کتابخانه کار می‌کرده، بدهکار بوده، و در انتظار ازدواج و عروسی با "اوا کونیگ" نشسته بود، گاهی به زندگی با دیده شک و تردید می‌نگریسته و از زندگی خسته شده بود.  "لسینگ" که تا 40 سالگی بیمار نشده بود، اینک مریض می شود. بیماری قلبی، رماتیسم، سرگیجه، و نوعی بیماری چشمی او را رنج می‌دهند. او که همیشه شجاعانه در برابر این همه ناملایمتی‌های زندگی، خصوصا در حوزه مالی ایستادگی کرده و همیشه خار مغیلان بر پا داشته، ضعیف و ضعیف‌تر می شود و نیروی محرکه‌اش را از دست می‌دهد.  حتی سفر به ایتالیا، که "لسینگ" چند دهه انتظار آن را می‌کشید، نتوانست وی را در این لحظات شاد و آرام کند. زیرا که وی به عنوان "همراه ملوکانه"  به این سفر رفته بود، و طبعا آزادی‌های لازمه را نداشته است، تا هر آنچه را که او خود می‌خواست، انجام دهد و همه برنامه‌ی سفر آنها طبق پروتکل انجام می شده است.

بالاخره در تاریخ 8 اکتبر1776 "گوتفرید افرایم لسینگ" با "اوا کونیگ" بیوه بازرگانی به نام "کونیگ" اردواج کرد.

 

 

 

 

اوا کونیگ[37]

"اوا کونیگ" کیست؟

"اوا کونیگ"  در سال 1736 متولد شده و در سال 1778 درگذشت. وی همسر بازرگانی بود به نام "انگلبرت کونیگ[38]"، که بعد از فوت این بازرگان و 5 سال نامزدی با لسینگ،  در سال 1776 به عقد "گوتهولد افرایم لسینگ" درآمد. "لسینگ" آن زمان مشهورترین نویسنده‌ی آلمان بود. "اوا لسینگ" کمتر از 2 سال با "لسینگ" زندگی کرد و در روز 10 ژانویه 1778 در "ولفن بوتل" در‌گذشت. سرنوشت "اوا لسینگ" بسیار غم‌انگیز بود. شاید بتوان گفت، غم‌انگیز‌ترین آنها در تاریخ ادبیات زنان آلمان.  زندگینامه‌ی "اوا کونیگ" یا "اوا لسینگ" را فقط می‌توان از طریق زندگینامه‌ی دو شوهر معروف وی دریافت. این نیز در تاریخ ادبیات آلمان، یا در تاریخ ادبیات زنان آلمان تازگی ندارد، و زنان زیادی در آلمان به سرنوشت وی دچار شدند و فقط اگر همسر معروفی داشتند، که کسی زندگینامه‌شان را بنویسد، (مانند انگلبرت کونیگ و لسینگ"،   چند سطر یا چند صفحه‌ای نیز در باره‌ی همسران آنها می‌نوشتند. در مورد "اوا لسینگ" نیز بدینگونه بود. تا "پاول رابه[39]" عزم را جزم کرده و زندگی‌نامه‌ی وی را نوشته و بدین طریق وی را از سایه‌ی دو شوهر معروف و نامی بدرآورده و زحمات وی را مورد قضاوت حقیقی و واقعی خوانندگان قرار داد.

"پاول رابه" می‌نویسد: "اوا لسینگ" هیچ چیزی از همسرش "گوتهولد افرایم لسینگ" کم‌تر نداشت. وی هم‌پایه‌ی همسرش بود. و اضافه می‌کند که سرنوشت وی یکی از تراژیک‌ترین سرنوشتهای زنان در تاریخ ادبیات جهان است و علت آن را نیز به جز مرگ زودهنگام و غم‌انگیز وی، این نکته می‌داند که این بانوی بزرگ همیشه در سایه‌ی شوهرانش قرارگرفته و ارزش واقعی افکار و آثار و فعالیت‌های وی به خوبی شناخته نشده است.

باری، شاید روا باشد که در اینجا چند سطری راجع به وی نگاشته شود، هرچند که ما هم با این کار خود، وی را در سایه‌ی شوهرانش قرار می‌دهیم.

"اوا کونیگ" هنگامی‌که همسر "انگلبرت کونیگ" بود، هفت فرزند از وی داشت. یکی از دوستان بزرگ و نزدیک این خانواده، "گوتهولد افرایم لسینگ" بود. این دوستی و رفت‌و‌آمدها چنان قوت گرفت، که به رسم و آئین مسیحی‌ها، "لسینگ" پدرخوانده‌ی آخرین فرزند "اوا و انگلبرت کونیگ" شد. هنگامی‌که "انگلبرت کونیگ" در سال 1769 در بستر مرگ  خوابیده بود، از "لسینگ" خواهش کرد، که مواظب همسر و فرزندانش باشد.  "اوا" بعد از مرگ شوهرش، که تاجر "ابریشم و مخمل" بوده، تمام کارهای تجاری و بانکی و خصوصی شوهرش را عهده‌دار شده و شرکت شوهرش را با موفقیت کامل اداره می‌کند. "لسینگ" در این سالها رفته رفته به عنوان "فرد معتمد و مورد اطمینان" "اوا کونیگ" در‌می‌آید و این رابطه نیز رفته رفته به عشق تبدیل می‌شود. این دو در سال 1771 نامزد می‌شوند. ولی تا ازدواج آنها 5 سال پر از رنج و دوری برای این دو رقم زده می‌شود و آنها در سال 1776 با هم ازدواج می‌کنند.  هنگام ازدواج، "اوا" 40 سال داشته و "لسینگ" 47 سال. یک سال بعد از ازدواج برای آنها سال خوبی بود. آنها همانند دونده‌هائی بودند، که قبل از شروع به دوندگی ریه‌های خود را از هوای پاک و تمیز پر‌می‌کنند.

در روز کریسمس 1777 (24 دسامبر) "اوا کونیگ" که اینک خانم "لسینگ" یا "اوا لسینگ" خوانده می شد، پسری به دنیا آورد. شرایط وضع حمل چنان سخت و ناهموار بود، که این طفل نوزاد بعد از 24 ساعت درگدشت و "اوا لسینگ" نیز بالاخره دو هفته بعد از این وضع حمل در تاریخ 10 ژانویه 1778 درگذشت. خانم و آقای "لسینگ"  جمعا 21 ماه با هم زندگی کردند. 

"لسینگ" در تاریخ 31 دسامبر 1777، یک هفته بعد از فوت فرزندش و 10 روز قبل از فوت خانم‌اش نامه‌ای به پروفسور "اشنبورگ[40]"  نوشت، که برای خوانندگانی که بعد‌ها درکتابها این نامه را خواندند، باورنکردنی و غم‌ناک و غم‌انگیز در ادهان‌شان باقی ماند. "لسینگ" دراین نامه می‌نویسد:

" ... خوشبختی من در این مورد (منظورش تولد و مرگ فرزندش است) کوتاه‌مدت بود. مرگ این کودک مرا غمگین کرد. مرگ این پسر! مرگ این پسر! گوئی که او همه چیز را دریافته و فهمیده بود. آری او فهمیده بود. باور نمی‌کنید که این کودک فهم و شعور داشت؟ و همین چند ساعت پدر شدن من مرا یک دنیا شاد و خوشحال کرد؟  باور بفرمائید، من می‌دانم که از چه چیزی صحبت می‌کنم. آیا این فهم و شعور نیست که این این طفلک را به زور گاز و انبر به دنیا آوردند؟ آیا این فهم و شعور نیست، که او این همه کثافت را در یافته بود؟ و او این را درک کرده و راهی یافته بود تا چند ساعت بعد  با زندگی خداحافظی کند؟ خوب، گرچه او مادرش را هم به همراه خود خواهد برد، و البته امیدی هم برای زنده بودن و زنده نگه‌داشتن او نیست.  من هم امید داشتم که زندگی‌ام مانند زندگی دیگران خوب و خوش باشد. ولی این زندگی حالم را به هم زد.

"آدولف آشتاهر[41]" ادیب و نویسنده‌ آلمانی قرن 19 در باره‌ی "لسینگ" می‌نویسد: " دوره‌ی آخر زندگی لسینگ به نوعی طنز سیاه آمیخته است. گوئی که تمام آرزوهای لسینگ فقط به این علت برآورده می شوند تا زندگی او را تلخ‌تر کنند. در همان سالی که همسرش فوت کرد، لسینگ نیز در بگو‌مگو‌های حرفه‌ای وارد شده و بحث‌های زیادی شرکت می‌کند. در میان "مقالاتی در باره تاریخ و ادبیات" که در کتابخانه براونشوایگ (ولفن بوتل[42]) نوشته بود، قطعه‌ای وجود داشت به نام  "قطعه‌ی ولفن بوتل[43]" که در اصل متعلق به یک محقق و پرفسور هامبورگی به نام "هرمان ساموئل رایماروس[44]"  بود، که یک قرن قبل از "لسینگ" می زیست و یک "دایست[45]" بود و "دایست" ها به خدا اعتقاد دارند.  ولی در این مقاله "رایماروس" هم وجود مسیح و هم "وحی الهی" را نفی کرده بود و اینک "لسینگ" این قطعه‌ی کوچک یا مقاله را چاپ کرده است.

بعد از چاپ و انتشار این قطعه، هم "ارتودوکس‌ها" و هم "لیبرال‌ها" هر دو گروه به "لسینگ" حمله کردند. بخصوص بزرگترین رقیب و دشمن وی، که کشیشی بزرگی بود به نام "گوتسه[46]" به وی حملات زیادی می‌کرد. بدخواهان و دشمنان "لسینگ" بالاخره بدگوئی او را نزد بزرگان و شاهزادگان کردند و "لسینگ" "ممنوع‌الکلام" شد، یعنی اجازه‌ی خطابه و سخن‌گوئی و سخنرانی را از کسی که در تمام عمرش کتاب نوشته و درس‌داده و سخن‌گفته،  گرفتند.

"لسینگ" علیه این مکاران و حیله‌گران وارد کارزار شد و میدان جنگ را به منظقه‌ای کشاند، که دیگران یعنی دشمنانش اطلاعات کمتری از این میدان داشتند. این میدان جنگ و نبرد، عرصه‌ی تئاتر بود. "لسینگ" در این میدان وعظ و خطابه می‌کرد. سخن‌رانی می‌کرد. می‌نوشت. نتیجه‌ی این جنگ و نبرد کتابی شد به نام "ناتان دانا[47]"، که قطعا می‌توان  آن را از مهمترین کتب "لسینگ" بشمار آورد. این کتاب در سال 1779 به چاپ رسید.

"لسینگ" بعد از نگارش و چاپ این کتاب، چند کار کوچک تر انجام داد، ولی گوئی که دیگر بعد از درگذشت همسر و فرزندش، کمرش خم شده و نیروئی برایش باقی نمانده است، باوجودی‌که هنوز جشن تولد پنجاه‌سالگی‌اش را نگرفته است. او به مرض خواب دچار می‌گردد. "بیدارترین مرد آلمان" در میان جمع، در خانه و خیابان به خواب می‌رود. گوئی خواب او را به همسر و فرزند از دست رفته‌اش نزدیک می‌کند. تعدادی از دوستان هامبورگی‌اش وی را در سال 1780 و یک سال قبل از مرگش ملاقات کردند. آنها می‌گفتند، که به نظر می‌رسید که "لسینگ" همیشه در خواب است و نمی‌تواند بیدار بماند. اوائل سال 1781 برای چند هفته بینائی‌اش را از دست داد. گاهی کلمات را اشتباه انتخاب می‌کرد. قدرت نوشتن که مدتها بود که او را ترک کرده بود. گوئی که چشم و گوش و زبان و قلم‌اش دیگر گوش به فرمان او نیستند.

"لسینگ" این بزرگ‌مرد ادبیات جهانی ،بالاخره در روز 15 فوریه 1781 در سن 52 سالگی چشم از جهان فروبست و آلمان با مرگ وی یکی از بزرگترین ادیبان و یکی از بدشانس‌ترین آنها را از دست داد.

ادیبی که تمام عمر به انتظار خوشی و خوشحالی خانوادگی و اجتماعی نشست. ادیبی که دلش می‌خواست که زن و فرزندانش او را دوره کنند و او با آنها بگوید و بخندد و زندگی کند و کتاب بنویسد. ولی این آرزوی او، همانند آرزوهای دیگرش برآورده نشد. "گوتهولد افرایم لسینگ" میراث ادبی و علمی بزرگی بر جای گذاشت.

جدول زمانی زندگی "لسینگ" و زمانه‌ی او

غرض از نوشتن این سطور اطلاعاتی است که من (مترجم) در باره‌ی اوضاع سیاسی جهان، و همچنین اوضاع سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و ادبی آلمان در قرن 18 میلادی جمع‌آوری کرده‌ام تا آنها را در اختیار خوانندگان فارسی‌زبان قرار دهم، تا درک پاره‌ای از متون این کتاب برایشان مقدور گردد. مثلا موقعی که از جنگهای هفت‌ساله در این کتاب صحبت می شود، باید خواننده‌ی فارسی‌زبان این اطلاعات را در اختیار داشته باشد، تا بداند که این جنگ چند سال طول کشید و چرا به وقوع پیوست و کدام کشور‌ها در آن دخالت داشتند و نتیجه آن چه شد. زیرا که این جنگ نه تنها در زندگی "لسینگ" که در زندگی همه شعرا و نویسندگان اروپائی در قرن هجدهم اثر گذاشت و "لسینگ" به علت شروع همین جنگ مجبور به قطع سفر علمی‌اش شده و به آلمان بازگشت.

نوشته شود که در قرن 18 در ایران چه کسی در راس قدرت بود، کدام پادشاه؟ احتمالا نادر شاه افشار (1688- 1747)

تولد "لسینگ" در آلمان مصادف است با نبرد نادرشاه علیه شاه طهماسب دوم صفوی در ایران. به عبارت دیگر مرگ "لسینگ" که در سال 1781 اتفاق افتاد 6 سال بعد از پایتخت شدن تهران در سال 1786 میلادی به دست آقا محمد خان قاجار بود. پس زندگی "لسینگ" میان این دو واقعه‌ی تاریخی قرار داشته است. یعنی اواخر دوره صفوی، تمام دوره افشاریه و اوایل دوره قاجار در ایران.

"لسینگ" حتی شعری دارد در باره‌ی نادر شاه، که این شعر به "سرود لسینگ" معروف شده است و از این قرار است:

Das Lessing-Lied:

 Was frag´ ich nach dem Großsultan

Und Mahomets Gesetzen

Was geht der Perser Schlacht mich an

Mit allen seinen Schätzen

Was sorg´ ich ihrer Kriegsart

Und ihrer Treffen halben

Kann ich nur meinen lieben Bart

Mit Spezereien salben

 

سرود لسینگ

چه می‌پرسم من از آن خان و سلطان

چه می‌پرسم من از یار مسلمان

چه می‌پرسم من از جنگ‌های ایران

چه می‌پرسم من از گنج‌های ایران

چه می‌پرسم من از لشکرکشی‌ها

چه می‌پرسم من از آدم کشی‌ها

دگرباره همی گویم از این پس

نمایم ریش خود چرب و همین بس

 



 

 

 

 

 

 

 

سال

واقعه

1725

یوحان گوتفرید لسینگ، (پدرگوتهولد افرایم  لسینگ) در این سال با "جاستین سالومه فلر" (مادر لسینگ) ازدواج کرد.

1727

دوروته‌آ سالومه لسینگ[48]، خواهر لسینگ متولد می شود.

1729

در تاریخ 22 ژانویه 1729،گوتهولد افرایم  لسینگ در شهر "کامنتس" متولد شد.

1732

"یوحانس تئوفیلوس[49]" برادر لسینگ متولد می شود.

1732

دولت بریتانیا مهاجرت به آمریکا را برای کارگران انگلستان ممنوع می کند.

1733

پدر بزرگ لسینگ، (پدر مادرش) آقای "فلر" که بزرگترین کشیش شهر کامنتس بوده است،می میرد و پدرش اینک کشیش شده و نقش پدربزرگ را به عنوان کشیش بزرگ عهده‌دار می شود.

1733

"کریستف مارتین ویلاند[50] " متولد می شود. وی در سال 1813 درمی‌گذرد.

1735

پدربزرگ لسینگ (پدر پدرش) که شهردار شهر کامنتس بوده، در می گذرد.

1735

برادر دیگر لسینگ "گوتفرید بنجامین لسینگ" متولد می شود.

1735

جان وایت[51] انگلیسی اولین دستگاه  ریسندگی را اختراع می کند. از همین زمان نیز انقلاب صنعتی شروع می شود.

1736

"اوا کاتارینا هاهن[52]"  که بعد ها با لسینگ ازدواج می کند، در 22 مارس این سال متولد می شود. وی در سال 1778 درگذشت.

1737

تاسیس دانشگاه گوتینگن[53]

1739

برادر دیگر لسینگ "گوتلوب ساموئل لسینگ[54]" متولد می‌شود.

1740

برادر دیگر لسینگ، "کارل گوتهلف[55]" متولد می شود. وی بعدها وظیفه انتشار کتب لسینگ را به عهده می‌گیرد و زندگینامه لسینگ را نیز می نویسد.

1740

"ماریا ترزیا[56]" ملکه اطریش حکومت را بدست می گیرد (1740 – 1780) و فردریک دوم  پادشاه پروس(1740-1786) می شود.  

1740

دولت پروس تصمیم می‌گیرد که از اعمال شکنجه خودداری کند. در همین سال نیز تعقیب زنان و شنکنجه و زندانی و سوزاندن آنها به عنوان جادوگر و ساحره در اطریش خاتمه می یابد. جنگ اول "شلزین[57]" شروع می شود و تا سال 1742 ادامه می‌یابد.

1741

لسینگ در تاریخ 22 ژوئن 1741 در شهر مایسن" وارد مدرسه سلطنتی "سنت افرا" می‌گردد و اولین نوشته‌های ادبی‌اش را به روی کاغذ می‌آورد . برادر دیگر لسینگ به نام "اردمان سالومو تراوگوت لسینگ[58]" متولد می شود.

1742

اثر موسیقائی "گئورگ فریدریش هندل[59]"(1685-1759) به نام مسیح برای اولین بار اجرا می شود.

1743

دومین جنگ "شلزین[60]" که تا سال 1745 ادامه می یابد.

1744

"یوحان گوتفرید هرد[61]ر" متولد می‌شود. وی در سال 1803 درگذشت.

1745

جنگ میان دول پروس و اطریش.

1746

پایان دوره مدرسه "سنت افرا" برای لسینگ. در این سال لسینگ در دانشگاه لایپزیگ ثبت‌نام می‌کند. آغاز دوستی با پسر عمویش "مولیوس". لایپزیگ در این سال 26000 نفر سکنه داشته، و یکی از مهمترین مراکز علمی و ادبی و فرهنگی آلمان و اروپا بشمار می رود.

1746

"یوحان کریستف گوتشد[62]" (1700-1766) در لایپزیگ به تحقیق و تفحص در متون ادبی و فلسفی می‌پردازد. "آبراهام گوتهلف کستنر[63]"(1719-1800)   یکی از معلمین لسینگ است، که به وی ریاضیات می‌آموزد.  معلم دیگر لسینگ، "یوحان آوگوست ارنستی (1707-1781)[64]"   بود، که وی زبان‌شناسی و فقه را مدیون این معلم بود. 

1746

"یوحان سباستیان باخ"(1685-1750)[65] از سال 1723 مدیر و رئیس مدرسه "توماس[66]" در لایپزیگ می باشد. لایپزیگ در آن زمان نه تنها یکی از مهمترین مراکز علمی و ادبی بود، بلکه تنها مرکزی بود که افرادی مانند "گوتشد"، "باخ" "لسینگ" "کستنر" "ارنستی" و دیگر بزرگان علم و ادب به آنجا رفت‌و‌آمد داشتند. "لسینگ" در نامه‌ای به مادرش می‌نویسد: "در لایپزیگ" می‌توان تمام جهان را در ابعاد کوچک‌تر مشاهده و تجربه کرد. "مهرینگ" در همین رابطه گفته بود "تمام جهان در نهایت توسعه و پیشرفت خود را می توانیم در لایپزیگ مشاهده کنیم.

1747

"لسینگ" در این سال نمایشنامه‌ی "دانشمند جوان" را نوشته و اولین مقالاتش را در نشریات منتشر می‌کند.

1748

در این سال نمایشنامه‌ی "دانشمند جوان" بوسیله‌ی گروه هنری "نویبرین" برای اولین بار به روی صحنه می رود.

1748

"دانیل چودوویکی"(1726-1803)[67] نقاش و صورتگری که آثار "لسینگ" را بعدها مصور کرد، یا روی سینی مسین حکاکی کرد، با "لسینگ" آشنا می‌شود.

1749

"لسینگ" نمایشنامه‌های "یهودی‌ها" و "روح آزاد" را می نویسد و به همکاری خود با روز نامه "فوسیشه تسایتونگ" تا سال 1755 ادامه می‌دهد. لسینگ در این سال اولین مقالات انتقادی خود را می‌نویسد .

1749

در انگلستان قانونی وضع می شود، که سازمان کارگران نساجی و کارگران فلزکار اجازه ندارند در هم ادغام شوند. این اولین حرکت پرولتاریا برای تجمع و حرکت منسجم است.

1749

"ی.حان ولفگانگ فون گوته" در 28 آگوست این سال در شهر فرانکفورت متولد می شود. وی در مارس 1832 در شهر وایمار درگذشت.

1750

"لسینگ" در این سال به کمک پسر عمویش "مولیوس"  فصلنامه‌ی "مقالاتی در باره‌ی تاریخ و تئاتر " را تاسیس و منتشر می‌کند.‌

1750

"ولتر" (1694-1778) وارد برلین می‌شود.

1751

"لسینگ" برای ادامه تحصیل و کسب مدرک "دکترا" به "ویتنبرگ" می‌رود.

1752

"لسینگ" موفق به کسب درجه "دکترا" شده و سرپرستی قسمت ادبی روزنامه‌"فوسیشه تسایتونگ" به وی واگدار می‌شود.

1752

"لسینگ" ترجمه‌ی"مقالات کوتاه ولتر" را از فرانسه به آلمانی تمام کرده و این کتابچه را منتشر می‌کند.

1753

از سال 1753 تا 1755 شش قسمت از نوشته‌های "لسینگ" منتشر می شوند. قسمت اول شامل اشعار، قسمت دوم شامل "نامه‌های انتقادی"، قسمت سوم شامل "نجات" قسمت چهارم تا ششم شامل درام‌های وی می‌باشند. "لسینگ"در همین اوان نیز با "فریدریش نیکولای" صاحب یک موسسه انتشاراتی و کتابفروش آشنا می‌شود، که این آشنائی به دوستی عمیقی مبدل می‌گردد، خاصه اینکه این دو نفراز لحاظ کاری و شغلی نیز با هم مراوداتی داشته‌اند.  مقاله‌ی "خرد مسیحیت" نوشته می‌شود.

1754

"لسینگ" در این سال مجله‌ی "کتابخانه‌ی تئاتر[68]" را منتشر می‌کند. این مجله تا سال 1758 دوام می‌اورد. وی در این سال با فیلسوف آلمانی و یکی از رهروان روشنگری در آلمان، یعنی با "موزس مندلسون" (1729-1786) آشنا می‌شود و علیه نظریات "ساموئل گوتهولد لانگه[69]" سخنرانی می‌کند. "مولیوس"پسر عمو و همکار و همرزم "لسینگ" در این سال در لندن وفات می‌کند و "لسینگ" نوشته‌های "مولیوس" را منتشر می‌کند.

1755

"لسینگ" در ماه‌های ژانویه و فوریه کتاب "میس سارا سیمپسون"  را می‌نویسد و این نمایشنامه در ماه ژوئن همان سال در حضور شخص "لسینگ" در شهر "فرانکفورت/ اودر" به روی صحنه می‌رود. "لسینگ" در این سال با سعرائی از قبیل "یوحان ویلهلم لودویگ گلایم" و نیز با "کریستیان اوالد فون کلایست" آشنا می گردد.

1755

"ژان ژاک روسو"(1712-1778)[70] یکی از مهمترین کتبش را به نام"در باره‌ی منشا و مبدا و اساس نابرابری بین انسانها[71]" منتشر می‌کند. "موزس مندلسون" در سال 1756 این کتاب را به آلمانی ترجمه کرد.

1756

"لسینگ" اولین طرح کتاب "امیلیا گالوتی" را می‌نگارد. قسمتی از درام "رم آزاد شده" نگاشته می شود. "لسینگ" در این سال به "براونشوایگ" و "هامبورگ" و از آنجا به آمستردام (هلند) سفر می‌کند و با شروع جنگ به لایپزیگ بر‌می‌گردد. 

جنگهای هفت‌ساله که بالاتر بدان اشاره کردیم، در این سال شروع شده و تا سال 1763 ادامه داشته است. در این جنگ، که در آن تقریبا تمام کشورهای اروپائی دخالت داشتند، فردریک دوم سعی می‌کرد که نه تنها اراضی و ممالکی را که در جنگهای قبلی تصرف و تصاحب کرده بود، نگه دارد، بلکه سعی داشت تا مناطق دیگری را نیز به آنها بیفزاید.

در این سال در لندن اولین نمایشگاه صنعتی بر پا می‌گردد.

در روسیه اولین تئاتر ملی به وسیله‌ی "ولکف[72]" و "دیمتریفسکی[73]" تاسیس می شود.

"ولفگانگ آمادئوس موتسارت"[74] در 27 ژانویه این سال به دنیا می‌آید. وی در تاریخ 5 دسامبر 1791درگدشت[75].

1757

انگلستان شروع به تصرف هند کرده و سعی در مستعمره کردن این کشور دارد.

1758

"لسینگ" دوباره به برلین بر می‌گردد.

1759

"لسینگ" در نشریه‌ای به نام "نامه‌هاوی در باره‌ی ادبیات جدید" همکاری می‌کند. بعضی حکایات و مثل ها و اشعارش را می‌سراید. ضمنا "لسینگ" مشغول نوشتن کتابی در باره‌ی "فاوست" می‌باشد، که متاسفانه ناتمام باقی ماند. گوته، سالیان بعد و هنگامی که "لسینگ" دیگر در قید حیات نبود، تراژدی فاوست را نوشت و تا آخر عمرش بر روی این کتاب کار کرد.

 

"فریدریش شیلر[76]"(1759-1805) در تاریخ 10 نوامبر این سال در "مارباخ[77]"متولد می‌شود. وی در تاریخ 9 مای 1805، در وایمار درگذشت.

رمان "ولتر" با نام "کاندید" در این سال منتشر شد.

 

1760

"لسینگ" در نوامبر این سال به عنوان "منشی" به نزد "ژنرال تاونتسین[78]" می‌رود و مشغول به کار می‌گردد.

"اردمان تراوگوت لسینگ" برادر لسینگ در این سال در‌می‌گذرد.

"کریستوف مارتین ویلاند[79]"(1733-1813) در این سال آثار شکسپیر (1564-1616) را به آلمانی ترجمه می‌کند.

در همین سال آثار "روسو" مانند "قرارداد اجتماعی" یا "درباره‌ی تربیت" منتشر می شوند.

1763

اولین طرح کتاب "مینا فون بارنهلم[80]" یکی از مهمترین آثار "لسینگ"بوسیله‌ی وی ریخته می‌شود.

جنگ انگلستان و فرانسه برای نفوذ در آمریکای شمالی به نفع انگلستان خاتمه می‌یابد.

قرارداد "هوبرتوسبورگ[81]" به جنگ‌های هفت ساله خاتمه می‌دهد.

منطقه "شلزین[82]" دوباره و نهایتا به دولت پروس واگذار می‌گردد. نتیجه آن می‌شود که اتحاد سیاسی آلمان به خطر می‌افتد و دوگانگی بین دول و ملل اطریش و آلمان پدید می‌آید.

1764

"لسینگ" بیمار شده و از شهر "برسلاو[83]" می‌رود. برادر دیگر "لسینگ"به نام "گوتفرید بنجامین" در‌می‌گذرد.

"یوحان یوآخیم وینکلمان[84]" کتاب پر ارزشی به نام "تاریخ هنر در عهد عتیق" که مهمترین اثر وی می‌باشد را منتشر می‌کند.

ماشین بخار در همین سال از طرف "جیمز وات[85]" انگلیسی اختراع می‌شود.

اولین نمایشگاه کتاب در شهر لایپزیگ افتتاح می شود.

1766

"لسینگ" دوباره به برلین برگشته و شروع به نوشتن کتابهایش می‌کند. کتاب"لاکون یا حد و مرز نقاشی و شعر[86]" و نیز ادامه نوشتن "مینا فون بارنهلم".

"یوحان کریستف گوتشد" که در سال 1700 متولد شده بود، در این سال در‌می‌گذرد.

1767

"لسینگ" در بهار این سال به هامبورگ می‌رود و در تئاتری که تازه در این شهر افتتاح شده به عنوان "مدیر دراماتورگی" شروع به کار می‌کند. کتاب "مینا فون بارنهلم" منتشر شده و در ماه سپتامبر همین سال در تئاتر هامبورگ در حضور شخص "لسینگ" برای اولین بار نمایش داده می شود. این نمایشنامه سپس در شهرهای وین و لایپزیگ نیز نمایش داده می‌شود.

1768

در 25 نوامبر این سال تئاتر هامبورگ برای آخرین بار درهایش را به روی تماشاچیان باز‌می‌کند. نمایشنامه "مینا فون بارنهلم" در بزرلین نمایش داده می‌شود. "لسینگ" روابطی با خانواده "کونیگ[87]" (که بعدها دختری از این خانواده را به عقد خود درآورد) و همچنین با خانواده "رایماروس[88]برقرار می‌کند. فیلسوف و زبانشناسی به نام "کریستیان آدولف کلوتس[89]" به شدت به "لسینگ" حمله زبانی کرده و نظریات وی را نقد می‌کند.

1769

"لسینگ" هامبورگ را ترک می‌کند.

"یوحان گوتفرید هردر[90]" یکی از بزرگان ادبیات آلمان کتاب "جنگل‌های انتقادی[91]" را منتشر می‌کند، که در آن زبان به انتقاد از لسینگ می‌گشاید.

"هردر" کتاب "گزارش سفر من در سال 1769" را منتشر می‌کند، سفری که او را به شهر "ریگا" کشاند. افکار  و آثار"هردر" مژده‌ی رسیدن "دوره‌ی ادبی "طوفان و هجوم[92]" را می‌دهند.

1770

شروع  کار "لسینگ" به عنوان کتابدار کتابخانه دوک بزرگ براونشوایگ "کارل فون براونشوایگ[93]" در تاریخ 7 مای این سال. پدر لسینگ در تاریخ 22 آگوست این سال وفات یافت.  ملاقات "هردر" و لسینگ" .

"لودویگ فان بتهوون[94]" موسیقی‌دان بزرگ در تاریخ 16 دسامبر این سال متولد می شود. وی در تاریخ 22 مارس 1827 درگذشت.

1771

"لسینگ" در این سال با "اوا کاتارینا کونیگ[95]" نامزد کرده و در همین سال سفری به هامبورگ و برلین می‌کند. وی در این سال نیز به عضویت گروه "فراماسون[96]" در‌می‌آید و مقالات مختلفی می‌نویسد.

"کلوپ اشتوک" کتاب "اودن[97]" را انتشار می‌دهد که در سالها و دهه‌های آینده شاعران زیادی را تحت تاثیر قرار می‌دهد.

1772

"لسینگ" کتاب "امیلیا گالوتی[98]" را چاپ کرده و این نمایشنامه را در "براونشوایگ" به روی صحنه می‌برد.

"کارل ویلهلم جروسالم" یکی از دوستان "لسینگ" در این سال خودکشی می‌کند.

کشور لهستان برای اولین بار در سال 1772 بین روسیه، اطریش و پروس تقسیم می‌شود. تقسیم دوم در سال 1793 و تقسیم سوم در سال 1795 انجام می‌گیرد.

در فرانسه "تفتیش عقاید[99]" طبق قانون ملغی می‌گردد.

در شهر گوتینگن "گروهی به نام "اتحادیه گوتینگنی[100]" که از طرفداران کلوپ اشتوک بودند علیه ترویج فرهنگ فرانسوی در جامعه و خصوصا در دربار فعالیت می‌کنند و خواستار تجدد در ادبیات آلمان هستند.

"هردر" کتابی می‌نویسد به نام " منشا زبان[101]".

1773

"لسینگ" سلسله مقالاتی به نام "تاریخ ادبیات[102]" می‌نویسد که به نام "نسخه ولفن بوتل" معروف می‌شوند.

"گوته" کتاب "گوتس برلیشینگن[103]" را منتشر می‌کند.

1774

"گوته" کتاب "ورتر جوان[104]" را منتشر می‌کند. 

1775

"لیسنگ" به برلین و درسدن و وین یک مسافرت ادبی ترتیب می‌دهد.

در آمریکای شمالی "نهضت استقلال‌طلبی" 13 مستعمره‌ی انگلیسی تحت فرمان "جرج واشینگتن[105]" علیه دولت انگلستان به وقوع می‌پیوندد که تا سال 1783 نیز دوام دارد.

شورای مرکزی استان هسن (در آلمان) 12800 نفر را به عنوان مزدور به دولت انگلستان می‌فروشد تا در آمریکا به جبهه جنگ‌های داخلی فرستاده شوند.

دولت انگلستان جمعا 30000 مزدور را از آلمان می‌خرد تا آنها را در جبهه‌های جنگ‌های داخلی علیه استقلال طلبان وارد کند.

در وایمار "کارل آگوست" امور را به دست می‌گیرد و از "گوته" نیز دعوت می‌کند تا در دولت وی نقشی به عهده گیرد. "گوته" نیز قبول کرده و به وایمار می‌رود.

1776

"لسینگ" در این سال در ولفن بوتل کار می‌کند. وی در تاریخ 8 اکتبر این سال با "اوا کاتارینا کونیگ" (نامزدش) ازدواج می‌کند و در همین سال نیز مجموعه مقالات فلسفی دوست و همکارش "جروسالم" را که در سال 1772 خودکشی کرده بود، منتشر می‌کند.

کنگره‌ای متشکل از 13 ایالت آمریکا، بیانیه‌ی استقلال این ایالات را که "توماس جفرسون[106]" پیشنهاد کرده بود، قبول می‌کند. در این بیانیه حقوق بشر نیز گنجانده شده است.

"فریدریش ماکسیمیلیان کلینگر[107]" نمایشنامه‌ای را به نام "طوفان و هجوم" منتشر می‌کند که نام این کتاب به یک نهضت ادبی که نهایتا به دوره‌ی ادبی "طوفان و هجوم[108]" معروف می‌گردد، نهاده می‌شود.

1777

"لسینگ" اولین مقالات در باره کتاب "تربیت انسان[109]" را منتشر می‌کند.

در تاریخ 7 مارس این سال مادر "لسینگ" در‌می‌گذرد.

در کریسمس سال 1777 اولین فرزند "لسینگ" که پسر بود متولد می‌شود، ولی بعد از 24 ساعت این کودک می‌میرد.

1778

در تاریخ 8 آگوست این سال "اوا کونینگ" که بعد از ازدواجش با "لسینگ" به نام خانم "اوا لسینگ" معروف شد، در‌می‌گذرد.

"لسینگ" به هامبورگ می‌رود. مقالات و کتب زیادی می‌نویسد، منجمله 5 مقاله در باره‌ی "فراماسونری".

"ولتر" و" ژان ژاک روسو" هر دو در این سال درگذشتند.

1779

"لسینگ" کتاب "ناتان دانا[110]" را منتشر می‌کند.

"گوته" نسخه‌ی نثر نمایشنامه "ای فی گنی[111]" را منتشر کرده و به روی صحنه می‌برد.

1780

"لسینگ" کتاب "تربیت انسان" و چند کتاب دیگر را به اتمام رسانده و منتشر می‌کند. فیلسوف و نویسنده‌ی آلمانی "قریدریش هاینریش یاکوبی[112]" در ولفن بوتل به ملاقات "لسینگ" می‌رود.

در اطریش "ژوزف دوم[113]" سلطنت می‌کند.

1781

در این روز، راس ساعت 7 شب، "گوتهولد افرایم لسینگ" در براونشوایگ در‌می‌گذرد.

کتاب "تئاتر آقای دیدروت[114]" بعد از وفات "لسینگ" برای بار دوم چاپ و منتشر می‌شود.

 

 

 

آثار "لسینگ"

was ein Buch sei bekümmert mich immer weniger; was es mir bringt, was es in mir aufregt, das ist die Hauptsache. (Goethe an Zelter)

این سؤال که کتاب چیست، برای من مهم نیست، مهم این است که محتوای آن چیست و  چه چیزی را در درون من زنده می‌کند. (گوته به تسلتر)

 

·        دانشمند جوان (1748)

·        روح آزاد (1749)

·        یهودی‌ها (1749)

·        ساموئل هنسه (1749)

·        کتابخانه تئاتر (1754)

·        مقالات مختلف (1753-1755)

·        نامه‌ها (1753)

·        نجات (1754)

·        خانم سارا سیمپسون - تراژدی (1755)

·        وادمکوم (1754)

·        نامه‌های ادبی (1759)

·        مقالاتی در باره افسانه‌ها (1759)

·        فیلوتاس – تراژدی (1759)

·        لا اوکون (1766)

·        نامه‌هایی با محتوای عتیقه (1768-1769)

·        چگونه قدیمی‌ها مرگ را ساختند (1769)

·        مینا فون بارنهلم – نمایشنامه (1767)

·        دراماتورگی هامبورگی (1767-1768)

·        امیلیا گالوتی (1772)

·        دربارةی ثبوت روح و نیرو (1778)

·        اعتراض (1778)

·        حکایت (1778)

·        آنتی گوتس (1778)

·        ناتان دانا (1779)

·        ارنست و فالک (1778)

·        تربیت انسان (1780)

 

 

حکایات لسینگ

Das Roß und der Stier 

Auf einem feurigen Rosse flog stolz ein dreister Knabe daher. Da rief ein wilder Stier dem Rosse zu: "Schande! Von einem Knaben ließ ich mich nicht regieren!" 
"Aber ich", versetzte das Roß. "Denn was für Ehre könnte es mir bringen, einen Knaben abzuwerfen?" 
 
 

حکایت اسب چموش و گاو

جوانی بر پشت اسب چموشی نشسته بود و به سرعت باد می تاخت. گاوی وحشی او را مخاطب قرار داده و گفت: "حیف از تو! اگر من جای تو بودم، نمی گذاشتم جوانی نورس بر من تسلط یابد!"

اسب در جواب گفت: "ولی حالا که نیستی!" این چه شهرتی برای من دارد، که جوان نورسی را بر زمین کوبم؟

 

 

Der Affe und der Fuchs  

"Nenne mir ein so geschicktes Tier, dem ich nicht nachahmen könnte!" so prahlte der Affe gegen den Fuchs. Der Fuchs aber erwiderte: "Un du, nenne mir ein so geringschätziges Tier, dem es einfallen könnte, dir nachzuahmen." 
Schriftsteller meiner Nation! - Muß ich mich noch deutlicher erklären? 

 

حکایت میمون و روباه

میمونی به روبهی گفت: "حیوانی نیست که من نتوانم  از او تقلید کنم."

روبه در جوابش کفت: "ابله ترین حیوانات هم به خود اجازه نمی دهند، از تو تقلید کنند."

نویسندگان عزیز کشورم! آیا باید واضح تر صحبت کنم؟

 

Der Esel mit dem Löwen 

Als der Esel mit dem Löwen des Äsopus, der ihn statt seines Jägerhorns brauchte, nach dem Walde ging, begegnete ihm ein anderer Esel von seiner Bekanntschaft und rief ihm zu: "Guten Tag, mein Bruder!" - 
"Unverschämter!" war die Antwort. - 
"Und warum das?" fuhr jener Esel fort. "Bist du deswegen, weil du mit einem Löwen gehst, besser als ich, mehr als ein Esel?" 

 

حکایت خر و شیر 

خری شیری را در جنگلی همراهی می کرد، که خر دیگری را دید. 

خر دوم گفت: "سلام،  برادر."

خر اول در جواب گفت: " چه گستاخ"

خر دوم گفت: چرا؟ چرا این سلام مرا به گستاخی تعبیر می کنی؟" فکر می کنی که تو بالاتر یا بهتر از یک خر هستی، چون داری شیری را مشایعت می کنی."

 

Der Esel und der Wolf 

Ein Esel begegnete einem hungrigen Wolfe. "Habe Mitleid mit mir", sagte der zitternde Esel, "ich bin ein armes krankes Tier; sieh nur, was für einen Dorn ich mir in den Fuß getreten habe!" 

"Wahrhaftig, du dauerst mich", versetzte der Wolf. "Und ich finde mich in meinem Gewissen verbunden, dich von deinen Schmerzen zu befreien." 

Kaum ward das Wort gesagt, so ward der Esel zerrissen. 

 

حکایت خر و گرگ

خری گرگ گرسنه ای را دید. خر لرزان گفت: به من رحم کن. من حیوانی ضعیف و بیمار هستم.  به پایم بنگر که چگونه خاری در آن فر رفته است و مرا آزار می دهد.

واقعا. من برای تو متاسفم. من در نزد وجدان خودم خجولم و باید که تو را از این درد و رنج و محنت برهانم.

هنوز گرگ کلمه آخر را بر زبان نرانده بود که به خر حمله کرده و او را از هم درید.

 

 

Der Fuchs

Ein verfolgter Fuchs rettete sich auf eine Mauer. Um auf der andern Seite gut herabzukommen, ergriff er einen nahen Dornstrauch. Er ließ sich auch glücklich daran nieder, nur daß ihn die Dornen schmerzlich verwundeten. "Elende Helfer", rief der Fuchs, "die nicht helfen können, ohne zugleich zu schaden!"

 

حکایت روباه

 

روبهی که تحت تعقیب بود به بالای دیواری پرید تا خود را نجات دهد. روباه برای پائین آمدن از دیوار از گیاه خارداری که در سایه دیوار رشد کرده بود آویزان شد. ولی خار این گیاه درد شدیدی در او ایجاد کرد.

روباه گفت: "ای امدادگران لعنتی. " اینها نمی توانند به کسی کمک کنند، مگر زمانی که لطمه ای هم به او بزنند. "

 

 

Der Hamster und die Ameise 

"Ihr armseligen Ameisen", sagte ein Hamster. Verlohnt es sich der Mühe, daß ihr den ganzen Sommer arbeitet, um ein so Weniges einzusammeln? Wenn ihr meinen Vorrat sehen solltet! - -" 

"Höre", antworibete eine Ameise, "wenn er größer ist, als du ihn brauchst, so ist es schon recht, daß die Menschen dir nachgraben, deine Scheuern ausleeren und dich deinen räuberischen Geiz mit dem Leben büßen lassen!" 
 

حکایت موش و مور

 موشی به مورچه ای گفت: ای فلک زده ها! آیا این زحمتی که شما سراسر تابستان می کشید، هیچ ارزش آن را دارد، که شما این مقدار کم آذوقه ای را که جمع آوری می کنید، ذخیره نمائید؟ شما باید انبار آذوقه مرا ببینید.

مورچه در جواب موش گفت: "گوش کن، اگر انبار آذوقه تو بزرگتر از گرسنگی تو باشد پس آدمیان حق دارند که آشیانه تو را ویران کنند، انبار تو را تهی کرده و حق تو را کف دستت بگذارند و جان تو را تهدید کنند.

 

 

Der Hirsch und der Fuchs 

Der Hirsch sprach zu dem Fuchse: "Nun weh uns armen schwächeren Tieren! Der Löwe hat sich mit dem Wolfe verbunden." 

"Mit dem Wolfe?" sagte der Fuchs. "Das mag noch hingehen! Der Löwe brüllt, der Wolf heult und so werdet . ihr euch noch oft beizeiten mit der Flucht retten können. Aber alsdenn, alsdenn möchte es um uns alle geschehen sein, wenn es dem gewaltigen Löwen einfallen sollte, sich mit dem schleichenden Luchse zu verbinden." 
 

حکایت گوزن و روباه 

گوزنی به روباه گفت: "وای بر حال و احوال ما حیوانات ضعیف، شیر و گرگ با هم متحد شده اند."

روباه پرسید: "شیر با گرگ متحد شده است؟"

آها! شیر می غرد و گرگ زوزه می کشد. به همین دلیل شاید شما بتوانید گاهی از دست آنها فرار کرده و خود را نجات دهید. ولی وای به حال ما حیوانات اگر این شیر خود را با لوکس متحد کند، که بی سر و صدا شکار می کند.  

 

 

 

Der Knabe und die Schlange  

Ein Knabe spielte mit einer zahmen Schlange. "Mein liebes Tierchen", sagte der Knabe, "ich würde mich mit dir so gemein nicht machen, wenn dir das Gift nicht benommen wäre. Ihr Schlangen seid die boshaftesten, undankbarsten Geschöpfe! Ich habe es wohl gelesen, wie es einem armen Landmanne ging, der eine, vielleicht von deinen Ureltern, die er halb erfroren unter einer Hecke fand, mitleidig aufhob und sie in seinen erwärmenden Busen steckte. Kaum fühlte sich die Böse wieder, als sie ihren Wohltäter biß; und der gute freundliche Mann mußte sterben."  "Ich erstaune", sagte die Schlange, "wie parteiisch eure Geschichtschreiber sein müssen! Die unsrigen erzählen diese Historie ganz anders. Dein freundlicher Mann glaubte, die Schlange sei wirklich erfroren, und weil es eine von den bunten Schlangen war, so steckte er sie zu sich, ihr zu Hause die schöne Haut abzustreiten. War das recht?"  "Ach, schweig nur", erwiderte der Knabe. "Welcher Undankbare hätte sich nicht zu entschuldigen gewußt!"  "Recht, mein Sohn", fiel der Vater, der dieser Unterredung zugehört hatte, dem Knaben ins Wort. "Aber gleichwohl, wenn du einmal von einem außerordentlichen Undanke hören solltest, so untersuche ja alle Umstände genau, bevor du einen Menschen mit so einem abscheulichen Schandflecke brandmarken lässest. Wahre Wohltäter haben selten Undankbare verpflichtet; ja, ich will zur Ehre der Menschheit hoffen - niemals. Aber die Wohltäter mit kleinen eigennützigen Absichten, die sind es wert, mein Sohn, daß sie Undank anstatt Erkenntlichkeit einwuchern." 
 

حکایت پسرک و مار 

پسرکی در حال بازی با ماری اهلی بود. پسرک به مار می گفت: "عزیزم، من نمی توانستم با تو اینگونه رفتار کنم، اگر دندانهای سمی تو را نکشیده بودند. شما مارها بدطینت ترین و ناسپاس ترین حیوانات روی زمین هستید. شاید در جائی خوانده باشی که چه بلائی بر سر مردی آمد که یکی از شما را، که شاید جد و نیای تو بوده،و از فرط سرما، در گوشه ای زیر خار و خاشاک خزیده بود، بیرون آورده و زیر سینه ی گرم خود قرار داد. مار تاره گرم شده بود، که ناجی خود را گار گرفت و باعث مرگ این مرد خوش طینت شد.

مار گفت: " ولی من تعجب می کنم، که مورخین شما، چقدر به نفع شما انسانها نوشته اند. مورخین مارها این جریان را طور دیگری نوشته اند. این مرد خوش طینت می پنداشته که مار واقعا یخ زده و مرده است. از آنجائی که این مار خوش خط و خال نیز بوده است، مرد خوش طینت آن را برداشته تا در خانه پوست زیبایش را بکند.

پسرک در جواب مار فقط گفت: خاموش. خفه شو. کدامین انسان یا حیوان قدر ناشناسی است که نداند

چگونه باید خود را معذور بداند.

ناگهان پدر پسرک، که به این گفتگو گوش می داد، گفت: "درسته پسرم، ولی اگر تو موقعی از یک ناسپاسی بزرگ چیزی شنیدی، همه جوانب را باید در نظر بگبری، قبل از اینکه تو انسانی را با یک چنین سخنی برنجانی. نیکوکاران به  ندرت (به شرافت انسانی قسم) به هیچ وجه خود را ناسپاس نشان نمی دهند. ولی پسرم! نیکوکارانی که کمی هم به منافع خود توجه می کنند،  ناسپاسی را به جای توجه کشت می کنند.   

 

     

 

 

Der Löwe mit dem Esel  

Als des Äsopus Löwe mit dem Esel, der ihm durch seine fürchterliche Stimme die Tiere sollte jagen helfen, nach dem Walde ging, rief ihm eine naseweise Krähe von dem Baume zu: "Ein schöner Gesellschafter! Schämst du dich nicht, mit einem Esel zu gehen?" - "Wen ich brauchen kann", versetzte der Löwe, "dem kann ich ja wohl meine Seite gönnen." 

So denken die Großen alle, wenn sie einen Niedrigen ihrer Gemeinschaft würdigen. 

 

 

حکایت شیر و خر

هنگامی که شیر، سلطان جنگل  به همراه خری به بیشه ای رفتند، تا خر با صدای انکر الاصواتش حیوانات را فراری دهد، تا شیر آنها را شکار کند، کلاغ دانائی شیر را مخاطب قرار داده و گفت:

"به به، چه جماعت زیبائی! خجالت نمی کشی، که خری را به جرگه ی خویش راه داده ای؟

شیر کفت: "هر گاه که به کسی نیاز دارم، او را در جرگه ام وارد می کنم."

بزرگان همه اینگونه می اندیشند، هنگامی که کسی کوچکتراز خود را می نوازند.

 



[1] Carl Busse: Geschichte der Weltliteratur

[2] Christian Heinrich Schmidt

[3] Heinrich Heine

[4] آرمینیوس که از سال 17 قبل از میلاد تا سال 21 بعد از میلاد می زیست شکست سختی به دولت روم داد و 3 هنگ آنان را تارومار کرد.

[5] Dobroljubow

[6] Tschernyschewski

[7] Franz Mehring

[8] Lessing-Legende

[9] Gothold Ephreaim Lessing

[10] Johann Gottfried Lessing

[11]Justine Salome Feller

[14] Beiträge zur Historie und Aufnahme des Theaters

[15] Hirsch

[16] Christlob Mylius

[17] Berlinische Privilegierten Zeitung

[18] Voss’sche Zeitung

[19] Das Neueste aus dem Reiche des Witzes

[20] Wittenberg

[22] Neuberin

[25] Ewald Christian von Kleist

[26] Johann Georg Sulzer

[27] Moses Mendelssohn

[28] Miss Sara Sampson

[30]  در "جنگهای هفت ساله" دول پروس و بریتانیای کبیر در یک طرف و اطریش، فرانسه و روسیه در طرف دیگر قرار داشتند. بریتانیا و فرانسه برای اعمال قدرت و در دست داشتن بازار در آمریکای شمالی و هند در این جنگ دخالت داشتند. 

 

[31]Johann Wilhelm Ludwig Gleim 

[32] Briefe, die neuste Literatur betreffend

[33] General Tauentzien

[34] Friedrich der Große, der alte Fritz genannt. (1712-1786) König der Preußen.

[35] Thaler , Taler

[36] "تالر" واحد پولی بوده که در اغلب کشورهای اروپائی بعد از سال 1484 میلادی رواج داشت.

[37] Eva König von Paul Raabe, Ellert & Richter Verlag,

[38] Engelbert König

[39] Paul Raabe

[40] Eschenburg

[41] Adolf  Stahr (1805-1876)

[42] Wolfenbüttel

[43] Wolfenbüttler Fragmente

[44] Hermann Samuel Reimarus  (1694-1768)

[45] Deist, von Deismus

[46] Goeze

[47] Nathan der Weise

[48] Dorothea Salome Lessing

[49] Johannes Theophilus Lessing

[50] Christoph Martin Wieland

[51] John Wyatt

[52] Eva Katharina Hahn

[53] Universität Göttingen

[54] Gottlob Samuel Lessing

[55] Karl Gotthelf Lessing

[56] Maria Theresia

[57] Erster Schlesischer Krieg

[58] Erdmann Salomo Traugott Lessing

[59] Georg Friedrich Händel

[60] Zweiter Schlesischer Krieg

[61] Johann Gottfried Herder

[62] Johann Christoph Gottsched

[63] Abraham Gotthelf Kästner

[64] Johann August Ernesti

[65] Johann Sebastian Bach

[66] Thomasschule

[67] Daniel Chodowiecki

[68] Theatralische Bibliothek

[69] Samuel Gotthold Lange

[70] Jean-Jaques Rousseaus

[71] Über den Ursprung und die Grundlagen der Ungleichheit unter den Menschen

[72] Wolkow

[73] Dmitrejewski

[74] Wolfgang Amadeus Mozart

[75]می باشد. Johannes Chrysostomus Wolfgangus Theophilus Mozart اسم کامل وی

[76] Friedrich Schiller

[77] Marbach

[78] General Tauentzien

[79] Christoph Martin Wieland

[80] Mina von Barnhelm

[81] Hubertusburg

[82] Schlesien

[83] Breslau

[84] Johann Joachim Winkelmann (1717-1768)

[85] James Watt (1736-1819)

[86] Lakoon oder über die Grenzen der Malerei und Poesie

[87] König

[88] Reimarus

[89] Christian Adolf Klotz (1738-1771)

[90] Johann Gottfried Herder (1744-1803)

[91] Kritische Wälder

[92]          دوره‌ی ادبی "طوفان و هجوم" از سال 1766 تا سال 1785 بطول انجامید.

[93] Karl von Braunschweig

[94] Ludwig van Beethoven (1770-1827)

[95] Eva Katharina König, geborene Hahn

[96]       لسینگ عضو گروه فراماسیون بوده و نوشته‌هائی نیز در این مورد دارد.

[97] Oden von Klopstock

[98] Emilia Galotti

[99] Inquisition

[100] Göttinger Heinbund

[101] Abhandlung über den Ursprung der Sprache

[102] „Zur Geschichte der Literatur“ Wolfenbütteler Beiträge“

[103] Götz von Berlichingen

[104] Die Leiden des jungen Werthers

[105] George Washington (1732-1799)

[106] Thomas Jefferson (1743-1826)

[107] Friedrich Maximilian Klinger (1752-1831)

[108] Sturm und Drang

[109] Erziehung des menschlichen Geschlechts

[110] Nathan der Weise

[111] Iphigenie

[112] Friedrich Heinrich Jakobi (1743-1819)

[113] Joseph II

[114] Das Theater des Herrn Diderot

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳٠
تگ ها :

زندگینامه ارنست تئودور آمادئوس هوفمان

زندگینامه ارنست تئودور آمادئوس هوفمان

 

"ارنست تئودور آمادئوس هوفمان[1]" که اسم واقعی اش  " ارنست تئودور ویلهلم هوفمان" می باشد، در تاریخ 24 ژانویه 1776 در شهر "کونیگزبرگ[2]" متولد شد. "هوفمان" یکی از معروفترین نویسندگان دوره‌ی ادبی "رمانتیک" است.

 وی که سومین فرزند از چهار فرزند وکیلی به نام "کریستف لودویگ هوفمان[3]"  و "لوفیسا آلبرتینا"[4] بوده ، گذشته از نویسندگی، در موسیقی، حقوق، آهنگسازی، رهبری ارکستر، نقاشی و کاریکاتور نیز استاد بوده است.  علت نامیدن وی به "ارنست تئودور آمادئوس" نیز عشق و علاقه‌ی وافر وی به "ولفگانگ آمادئوس موتسارت[5]" موسیقیدان نامی بوده است. وی به همین علت در سال 1804 سومین نام خود را از "ویلهلم" به "آمادئوس" تغییر داد، ولی این تغییر رسمی و اداری نبوده، بلکه شخصی و خصوصی بوده است.

 در شهر "بامبرگ[6]" در آلمان هر دو سال یک بار جایزه‌ی ادبی "ارنست تئودور آمادئوس هوفمان" به یکی از چهره‌های ادبی آلمان اهدا می‌شود.

"هوفمان" از سال 1808 تا 1813 را در شهر "بامبرگ" در آلمان زندگی کرد. وی مدیریت موسیقی تئاتر بامبرگ را بر عهده داشت.

والدین "هوفمان" دو سال بعد از تولد او از هم جدا شدند. بعد از جدائی والدین وی، حضانت او را عمویش "یوحان لودویگ دورفر[7]" به عهده گرفت، ولی وی همچنان نزد مادر و مادربزرگش زندگی می‌کرد.

اجداد :هوفمان" هم از جانب مادر و هم از جانب پدر همه وکیل و قاضی بوده‌اند.

"ا.ت.آ. هوفمان[8]"  در سال 1767 با دختر عمویش "لوایزه آلبرتینا درفلر[9]" ازدواج کرد.  بعد از جدائی والدین "هوفمان" او نزد مادرش ماند و برادر بزرگترش به نزد پدر رفت. یکی دیگر از برادرهای هوفمان در سنین کودکی درگذشت. آنها به خانه‌ی پدری برگشتند  و "هوفمان" با دو خواهر و یک برادر، که بعدها درگذشت، با مادر و مادربزرگ زندگی کردند.  این روابط گسسته‌ی خانوادگی در نوشتارهای "هوفمان" نیز اثر گذاشتند. برای مقایسه به داستان "زندمان[10]" مراجعه کنید. در این داستان، که شخص اول آن "کوپلیوس[11]" نام دارد و وکیل است، و روابطش با خانواده‌اش از هم گسسته و با شکست مواجهه شده، عینا شبیه به پدر "هوفمان" می‌باشد، که وی نیز وکیل بوده و از خانواده جدا شده و روابط خانوادگی‌اش بسیار سست و لرزان و گسسته بوده است.

از خواهرها و برادر "هوفمان" هیچکدام ازدواج نکردند. آنها همه خود را موظف می‌دانستند تا از برادر کوچکشان "هوفمان" مراقبت و نگهداری کنند. زیرا که مادر آنها بعد از طلاق وضع مالی مناسبی نداشت و به سختی روزگار می‌گذراند.

 

"هوفمان" مدرسه ابتدائی را در همان شهر "کونیگزبرگ" گذراند. "هوفمان" دوستی داشت  به نام "تئودور گوتلیب فون هیپل[12]" که با او در سال 1786 آشنا شده بود. "تئودور گوتلیب فون هیپل" دوستی بود که "هوفمان" را راهنمائی می کرد، به او اخطار می‌داد و تقریبا مانند یک برادر بزرگتر از او مراقبت می‌کرد. حتی در سالهائی که از منظر مسافتی فاصله‌ای بین آنها افتاده بود، این دوستی و رفاقت همچنان به قوت خود باقی ماند و آنها مرتب برای هم نامه می‌نوشتند. گرچه "هوفمان" گاهی از این گله و شکایت می‌کرد، که دوستش از او فاصله گرفته است. گرچه این دو دوست هم‌سن و سال بودند، ولی "فون هپل" توانست تحصیل در رشته حقوق را زودتر از "هوفمان" به پایان برساند. گذشته از این پدر "فون هیپل" درگذشت و در سال 1796 زمین‌های زیادی  در شهرکی به نام "لایستناو[13]"  در "پروس" به او به ارث رسید. این دوستی بین سالهای 1809 تا 1813 تقریبا قطع شد، ولی هر موقع که "هوفمان" به کمک احتیاج داشت، می‌توانست از دوست دیرینه‌اش کمک بگیرد.  از آنجائی که "هوفمان" وضع مالی مناسبی نداشت, غالبا "فون هیپل" به او کمک می‌کرد.   و هم او بود، که هنگام مرگ "هوفمان" در کنار بستر او نشست و چنین نوشت:

" ... به هنگام مرگ او بیشتر از هر موقع احساس کردم ، که من دوستی داشتم که از دست دادم. بدون اینکه زیاد با هم مکاتبه کرده باشیم، یاد گرفته بودم، که او را نزدیک به خود و جداناشدنی از خود بدانم و از آینده‌ای صحبت کنیم که در یک دهکده  شروع شد . در نزد او نیز این افکار چنین بود، ولی مرگ او این افکار را به هم ریخت."   

 

چیزی که بدون شک در افکار "هوفمان" تأثیر عمیقی گذاشت، روح زمانه‌ی دوره‌ی ادبی "طوفان و هجوم (تقریبا از 1765 تا 1785) بود. یکی از خصیصه‌های این دوره این بود، که مردم کوچه و بازار در آلمان کتاب را به عنوان نمادی ادبی کشف کردند و شروع به خواندن کتاب کردند. کتاب دارای ارج و قرب شد.

بسیاری از کتبی که در قرن 18 در اروپا چاپ و منتشر شدند، مانند "رنج‌های ورتر جوان[14]" اثر گوته یا آثار "روسو" و دیگران جز کتبی بودند که می‌توان به آنها  آثار سازنده گفت و ارزشمند هستند. رمانهای سرگرم‌کننده در این دوره وارد جامعه شدند. تجربه کردن از طریق خواندن رمان، فانتزی مردم را تحریک می‌کرد. مردم این دوره زیاد کتاب می‌خواندند و نویسندگان این دوره نیز زیاد کتاب می‌نوشتند. هر کس خود را رماین‌نویس می‌نامید و ناشری پیدا می‌کرد، می‌توانست کتابش را چاپ و منتشر کند. "شیلر" گله می‌کرد، که نویسندگان این دوره فقط جوهر مصرف می‌کنند.

  "گوته" نیز با شیلر هم آهنگ شده و می‌گفت: "ما نمی دانیم که چه تعداد از مردم کتاب می نویسند و نیز نمی دانیم که از این تعداد کتابی که نوشته می شوند, چه تعداد چاپ می‌شود."

"فریدریش شلگل[15]" نیز گله می‌کرد، که ما من‌بعد دیگر خواننده نخواهیم داشت، بلکه فقط نویسنده خواهیم داشت".

"آگوست لافونتین[16]" یکی از نویسندگان قرن 18 نیز به شوخی می‌گفت: من سریع‌تر می‌توانم بنویسم تا بخوانم. به همین علت نیز من همه کتابهائی را که خودم نوشته‌ام نمی‌شناسم."

از تمام وقایع و اتفاقاتی که در قرن 18 به وقوع پیوستند، شاید بتوان یکی را از همه مهم‌تر دانست، که هم در زندگی "هوفمان" و هم در زندگی سیاسی و اجتماعی مردم دیگر تأثیر به سزائی برجای گذاشت. نهضت فراماسیون‌‌ها.

فراماسیونرها در قرون گذشته در اروپا نفوذ بسیار داشتند. حتی قبل از "هوفمان" یعنی یک دوره قبل که "لسینگ" هنوز زنده بود، او نیز با این نهضت مواجهه شده بود و کتابی نیز با همین عنوان دارد، که حرف‌ها و سخن‌های دو نفر فراماسیونر را برملا می‌کند.

کتابی که روی "هوفمان" تأثیر بسزائی گذاشت، "ژنیوس[17]" نام داشت و اثر "کارل فریدریش آگوست گروسه[18]" بود که در باره‌ی "فراماسیونرها" و لژیون‌های مخفی نوشته شده بود.

از خود "هوفمان" نیز نقل قول می‌کنند که وی نیز دو رمان در باره‌ی "فراماسیونر‌ها و لژهای مخفی" نوشته بوده، که هر چه به دنبال یک ناشر می‌گردد تا آنها را چاپ و منتشر کند، هیچ ناشری حاضر به این کار نشده و "هوفمان" نیز آنها را درون کشوی میزش گذاشته و بعدها مفقودالاثر شده‌اند.

ولی کتابی از "هوفمان" باقی مانده به نام "برادران سراپیون[19]" که آن هم در باره‌ی همین موضوع فراماسیونرها نوشته شده است.

همانطور که قبلا گفتیم، اجداد "هوفمان" از طرف پدر و مادر همه حقوق‌دان بودند. خود وی نیز در سال 1792 در شهر "کونیگزبرگ" در همین رشته شروع به تحصیل کرد.  در جوار تحصیل، قصه و داستان هم می‌نوشت، نقاشی هم می‌کرد، موسیقی هم می‌نواخت و در رشته موسیقی درس نیز می‌داد. یکی از شاگردان وی در رشته موسیقی خانم جوانی بوده به نام "دورا هات[20]"، که 9 سال از "هوفمان" مسن‌تر بوده ، شوهر و پنج بچه هم داشته است. ولی از زندگی و شوهرش رضایتی نداشته است. "هوفمان" یک دل، نه، صد دل عاشق این زن می‌شود. ولی جرأت بیان کردن آن را نداشته است. "هوفمان" دو سال بعد ، در سال 1794 این ماجرا را برای دوستش "فون هیپل" بیان می‌کند. "فون هیپل" به "هوفمان" توصیه می‌کند، که دنبال این ماجرا را ول کرده و خود را از مخمصه نجات دهد. زیرا که نفر دومی نیز عاشق این زن بوده، که "هوفمان" هم او را می‌شناخته است. "دورا" در این میان بچه‌ی ششم‌اش را نیز به دنیا آورده بوده است. جریان از کنترل "هوفمان" و رقیب‌اش خارج می‌شود و همه‌ی جامعه‌ی آن روز شهر "کونیگزبرگ" از این ماجرا خبردار می‌شوند.  

بنا به توصیه‌ی "فون هیپل" قرار بر این گذاشته می شود، که "هوفمان" شهر "کونیگزبرگ" را ترک گفته و به شهر دیگری، به "گلوگاو[21]" برود. او بعد از ورود به این شهر، تحت تسلط یکی از عموهایش قرار گرفت، که چند سال بعد، با دختر همین عمو "مینا"ازدواج کرد.



[1] Ernst Theodor Amadeus Hoffmann

[2] Königsberg

[3] Christoph Ludwig Hoffmann (1736 – 1797)

[4] Lovisa Albertina (1748 – 1796)

[6] Bamberg

[7] Johann Ludwig Doerffer

[8]  Ernst Theodor Amadeus Hoffmann  مخفف   E.T. A. Hoffmann

[9] Luise Albertine Doerffer

[10] Der Sandmann

[11]Coppelius

[15] Friedrich Schlegel

[16] August Lafontaine (1758–1831)

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٩
تگ ها :

زندگینامه ارنست تئودور آمادئوس هوفمان - 2

"هوفمان" در تاریخ 20 ژوئن 1798 امتحانات نهائی رشته حقوق را از سر گذراند و با نمره‌ی بسیار عالی قبول شد.  این نمره‌ی خوب تمام دروازه‌های شغلی را به روی "هوفمان" بازکردند. او تصمیم گرفت که به برلین برود، زیرا که عمو و دخترعمویش مینا (نامزد هوفمان) نیز به لحاظ شغلی به این شهر نقل مکان کرده بودند و او را نیز به همراه خود به برلین بردند. در برلین امتحانات دوم و سوم خود را برگذار کرده و در همین شهر نیز با "ژان پل[1]" آشنا شد.

"هوفمان" در ماه می سال 1800 به عنوان دستیار دادگاه در شهر "پوسن[2]" که آن موقع جزء رایش پروس بود، به کار گمارده شد. این شهر از طرف دولت و ارتش پروس اداره می شد.  آلمانی ها همه همدیگر را در این شهر می‌شناختند، ولی فکر نکنید که همدیگر را دوست هم داشتند. فقط همدیگر را می شناختند.

"هوفمان" در این شهر با یکی از شهروندان مؤنث لهستانی به نام "ماریا تکلا میشالینا رورر-ترژینسکا[3]" آشنا شده و نامزدی خود با دختر عمویش را به هم زده و با این دوشیزه‌ی لهستانی در سال 1802 ازدواج کرد.

در این شهر، نیز مانند تعدادی از شهرهای آلمان و پروس همه ساله کارناوال را جشن می‌گرفتند. در جشن امسال (1802) ناگهان تعداد مرد نقاب‌پوش در محل کارناوال حاضر شده و پوسترهائی را پخش می‌کردند، که در آنها افسران ارشد و اشراف شهر را در حالت‌های مضحک و تمسخرآفرین نشان می‌داند. این جریان آنقدر طول کشید، تا افسران و اشرافی که کاریکاتور آنها را کشیده بودند، خود به عینه یک ورق از این کاریکاتورها را در دست گرفته و به تماشای آن پرداختند.

کاریکاتور هوفمان به قلم خودش

 

نقاشان و طراحان این کاریکاتورها هرگز دستگیر نشدند، ولی افسران و اشراف پروس معتقد بودند که در پشت این ماجرا تعدادی از کارمندان جوان دولت نهفته بودند که "هوفمان" نیز گویا با آنها همکاری داشته است. زیرا که وی نقاش و کاریکاتوریست ماهری بود و همین امر سبب شده بود که مردم حدس بزنند، که "هوفمان" نیز با آنها همکاری کرده است. "هوفمان" که می‌بایستی در همان سال عضو شورای دولت شود، (و در خفا امیدوار بود که شاید به برلین یا نزدیک برلین منتقل شود) ، گرچه این ارتقا را دریافت کرد، ولی یک اقدام تنبیهی را هم دریافت کرد و آن انتقال به یک شهرک کوچکتر از "پوسن" بود که در منتهی‌علیه شرقی آلمان قرار داشت و اسمش نیز "پلوتسک[4]" بود.   "هوفمان" در سال 1804 داوطلبانه به "ورشو" منتقل شد.

سالهای "پلوتسک" و "ورشو" کاملا در اختیار موسیقی و آهنگسازی قرارداشتند. جالب اینجاست که با وجودیکه "هوفمان" زیاد به آهنگسازی می‌پرداخت، ولی موسیقی هرگز به کار داوری و قضاوت او خللی وارد نکرد. "هوفمان" در "ورشو" که بعد از سومین تقسیم این شهر در سال 1795 اکنون قسمتی از کشور "پروس" محسوب می‌شد، در آهنگسازی شهره شده بود. یکی از آهنگهائی که او همیشه اجرا می‌کرد و یکی از سمفونی‌های او در همین شهر به طور زنده اجرا شدند.   

"هوفمان" و شرکاء شرکتی دایر کرده بودند، که برنامه‌های موسیقائی را اجرا و افراد ناوارد به موسیقی را در این هنر تعلیم می‌دادند. وی در همین دوره در شهر "ورشو" با "ادوارد هیتسیگ[5]" آشنا شد. "هیتسیگ" هم حقوقدان بود و همکار "هوفمان" و هم اینکه بعدها یکی از مهمترین مشاورین "هوفمان" شد.

 

 

مجسمه "هوفمان"  در مقابل تئاتر "هوفمان" در شهر بامبرگ

 

دوستی و نزدیکی دولت پروس با دولت روسیه علیه ناپلئون، منجر به جنگ میان دول پروس و فرانسه شد. کشور پروس از طرف قوای فرانسه اشغال شد. در تاریخ 28 نوامبر 1806 قوای فرانسه وارد وارشو شدند و بدین ترتیب کارکنان دولتی پروس به یکباره از کار بیکار شدند، زیرا که قوای دولتی کار کارکنان دولت را عهده‌دار شدند. ارتش فرانسه به همین یک کار قناعت نکرد. نظامیان فرانسه، کارمندان و کارکنان دولت پروس را بر سر دوراهی قرار دادند. آنها یا می‌بایستی سوگندوفاداری برای ناپلئون یاد ، و یا اینکه ظرف یک هفته ورشو را ترک می‌کردند. "هوفمان" تصمیم گرفت که شهر را ترک کند.

"هوفمان" بعد از ترک ورشو، تصمیم گرفت که از خدمت دولتی خارج شده و به هنر روی آورد و هنرمند شود. "هوفمان" در سال 1807 زن و فرزند دوساله‌اش "سیسیلیا[6]" را دوباره به شهر قدیمی‌اش "پوسن" فرستاد و خود به برلین رفت.

"هوفمان" در برلین اوائل خیلی بدشانسی آورد. آهنگ‌هائی که او ساخته بود، طرفدار نداشت و هیچ کس حاضر به گوش دادن به آنها هم نبود. گرچه وی بعد از نامه‌نگاری‌های زیاد یک جواب مساعد از شهر بامبرگ دریافت کرده بود، که از اول پائیز 1808 در تئاتر این شهر سمت ریاست را عهده‌دار شود، ولی اینک که اوئل بهار بهار بود، "هوفمان" از لحاظ مالی تحلیل می‌رفت. بدین منظور نامه‌ای به دوست قدیمی‌اش "فون هیپل" نوشت:

"من دارم تا حد نابودی کار می‌کنم، طوری که سلامت خودم را هم به خطر انداخته‌ام، ولی تاکنون نتیجه‌ای حاصل نشده است. اصلا مایل نیستم که وضع مالی خرابم را برایت بازگو کنم. پنج روز است که به جزء نان چیزی برای خوردن ندارم. وضع مالی من تا کنون، اینطور خراب نشده بود.اگر برایت امکان دارد که به من کمک کنی،خواهش می‌کنم که مبلغ 20 "فریدریش‌دور[7]"برایم بفرست. در غیر اینصورت نمی‌دانم که باید چه بکنم."

 

"فون هیپل" برای "هوفمان" پول فرستاد. ضمنا با همکاری "فرای‌هر فوم اشتاین[8]" قرار بر این نهاده شد، که تمام کارکنان دولت که از کار برکنار شده بودند، مقداری پول نقد دریافت کنند.

"هوفمان" به همراه همسرش اواخر تابستان 1808 به شهر بامبرگ کوچ کرد. زیرا که دخترشان "سیسیلیا" در این زمان فوت کرده بود.

اولین تجربه‌ی هنری "هوفمان" موفق نبود. نه از لحاظ ارکستر و نه از لحاظ آوازخوانی. شاید همین امور باعث شدند تا بدخواهان بدگوئی وی را کنند و "هوفمان" به زودی سمت ریاست تئاتر را از دست بدهد و بیکار گردد.

موسیقی تئاتر هوفمان هم زیاد موفق نبود، ولی این حسن را داشت که باعث شد تا وی با سردبیر "نشریه موسیقائی لایپزیگ" آشنا گردد و بتواند من‌بعد برای این نشریه نقد مسیقی بنویسد، زیرا که وی قبلا داستان "ریتر گلوک[9]" را در لایپزیگ چاپ کرده بود. "هوفمان" در همین زمان نیز یکی از مهره‌های داستانهایش را به نام "یوحانس کرایسلر[10]" کشف کرد و در "روزنامه موسیقی لایپزیگ" با این اسم و این کاریکاتور گاهی نقدموسیقائی و هنری می‌نوشت. بعد ها نیز "روبرت شومان[11]" موزیسین معروف از این فیگور در موسیقی‌اش بهره برد. همین مهره‌‌ی "کرایسلر" بعدها نیز هم در رمان "نظریات گربه‌ای به نام مور[12]" و هم در داستان "کرایسلری‌ها" به خوانندگانش نیز معرفی شد.

"هوفمان" از سال 1810 دوباره به تئاتر بامبرگ برگشت. این مرتبه ولی شغل وی دستیار رئیس، متصدی امور دراماتورژی و نیز نقاش تئاتر بود. در اوقات فراغتش نیز به علاقمندان موسیقی درس می‌داد. "هوفمان" در همین دوره دوباره عاشق می‌شود، عاشق یکی از دانشجویان جوانش که نزد وی موسیقی می‌آموخت. اسم این دختر "ژولیا مارک[13]"  بود. سروصدای این عشق و عاشقی چنان درآمد، که مادر "ژولیا" چاره را در این دید، که دخترش را به عقد مرد دیگری درآورد تا سروصدا را بخواباند.



[5] Eduard Hitzig

[6] Cäcilia

[7] Friedrichsdorواحد پولی بوده است  

[9] Ritter Gluck

[10] Johannes Kreisler

[13] Julia Marc

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٩
تگ ها :

زندگینامه ارنست تئودور آمادئوس هوفمان - 3

وقتی هم بود، که از "هوفمان" درخواست کار می‌کردند. مثلا موقعی که در "درسدن" و "لایپزیگ" شرکتی به ریاست "ژوزف سکوندا[1]" تشکیل شده بود و

جای متصدی موزیک  در این شرکت خالی بوده و آنها دنبال یک نفر می‌گشتند، که تصدی این پست را قبول کند، به "هوفمان" این پیشنهاد را دادند که او هم فورا پذیرفت و بامبرگ را به مقصد "درسدن" و لایپزیگ" ترک گفت.

 در این میان "هوفمان" به عنوان نویسنده در آلمان دست کم معروف شده بود و این موضوع او را خرسند می‌کرد. داستانهای "قطعات فانتزی[2]" و "دیگ طلائی[3]" کاملا موفق بودند. رمانهای "اکسیر شیطان[4]" و "قطعات شبانه[5]" نیز از کارهای موفقیت‌آمیز "هوفمان" به حساب می‌آیند. این موفقیت‌های نسبی، باعث شدند تا "هوفمان" به عنوان نویسنده‌ی کتابهای جیبی شهرت پیداکند و درآمدی نیز از این راه داشته باشد، که با وجود وضع نامناسب مالی "هوفمان" کمک خوبی به وی از لحاظ مالی می‌کرد. مطلبی که باعث غرور "هوفمان" شد، این موضع بود که وی "اپرا"ئی نوشته بود به نام "اوندینه[6]" که در تئاتر ملی برلین هم نمایش داده شد. همین موضوع وی را بسیار خوشحال کرد.

در این میان "هوفمان" با نویسندگانی از قبیل : "کارل ویلهلم کونتسا[7]

"فریدریش د لا موته فوک[8]"، "کلمنس برنتانو[9]"، "ادآلبرت فون خاسیمو[10]" و با

 

 هنریشه‌ای به نام "لودویگ دورینت[11]" دوستی و آمد و شد داشت.

 "هوفمان" در سال 1816 به عنوان عضوی از شورای دادگاه انتصاب شد. شغل جدید وی دارای حقوق و مواجب مکفی  و ماهانه بود. ولی او هنوز هنر را عاشقانه دوست داشت و خود را نامزد مشاغلی مانند رهبری ارکستر می‌کرد . ولی جواب نامه‌هایش همه منفی بودند.  

سالهای آتی نیز برای "هوفمان" از منظر نویسندگی سالهای موفقیت‌آمیزی بودند. وی در این سالها کتبی از قبیل: "برادران سراپیون[12] و نیز"نظریات گربه‌ی نری به نام مور"و همچنین کتابی با عنوان "زاخس کوچولو، معروف به صنوبر[13]" را نوشته و وارد بازار ادبیات آلمان کرد.

در تاریخ 23 مارس 1819 اوضاع سیاسی قدری تغییر کرد. نویسنده‌ای به نام "آگوست فون کوتسبو[14]" که نشریه‌ای به نام "هفته‌نامه ادبی[15]" استخراج می‌کرد، مقالاتی علیه نهضت دانشجوئی آن زمان می‌نوشت. این شخص مدتی بعد از طرف کسی به نام "کارل لودویگ زند[16]" به قتل رسید. بعد از این قتل دولت کمیسیونی به نام "کمیسیون ایمدیات[17]" تشکیل داده و "هوفمان"  نیز عضوی از این کمیسیون شد. وظیفه‌ی این کمیسیون تشخیص خطراتی بود که  پروس و آلمان را تهدید می‌کردند. گرچه وی خود را با نظریات دانشجویان و گرو‌های دیگری که ضد دولت بودند، وفق نداد، شاید هم لزومی برای این کار وجود نداشت، ولی او توانست با خلوص نیت وظیفه شغلی خود را انجام دهد. این کمیسیون ولی یک وظیفه‌ی دیگری نیز داشت و آن تشخیص این امر بود، که آیا دلایلی که برای حبس ناراضیان عنوان شده بودند، برای ابقای این ناراضیان در حبس کفایت می‌کردند یا نه. ضمنا شخص "هوفمان" برای پدر ژیمناستیک آلمان که "یان" نام داشت، مسئولیت داشت. زیرا که وی نیز در این زدوبندهای سیاسی دخالت می‌کرد.بعد از مدتی این کمیسیون چنین رای داد، که دلایلی که برای بازداشت این افراد عنوان می‌شوند، نه برای حبس و نه برای شکایت کردن کفایت نمی‌کنند. زیرا که آنها نه قانون را زیرپا گذاشته بودند و نه کاری غیرقانونی انجام داده بودند. افراد زیادی فقط به این دلیل که با افراد یا سازمانهای سیاسی همفکری و هم‌نظری کرده بودند، گرفتار زندان و حبس شده بودند.

رئیس پلیس، افسری به نام "کارل آلبرت فون کامپتس[18]" امیدوار بود که کمیسیون سرسختانه علیه افراد دستگیرشده اقدام کند. یکی از این افراد دستگیر شده شخصی بود به نام "گوستاو آسوروس[19]". وی فقط به این علت دستگیر شده بود، که در دفترخاطراتش چند کلمه نوشته بود:" از لحاظ قتل، تنبل".  همین امر نیز سبب شده بود تا رئیس پلیس وی را حبس کند.

راجع به این موارد در کمیسیون صحبت می‌شد. و "هوفمان" نیز این مورد و رفتار رئیس پلس را در این مورد در کتابی به نام "استاد فلو[20]" به تمسخر گرفته بوده است. همین امر نیز موجب شد که "هوفمان" به دردسر بیفتد.

  در ماجرای چهارم و پنجم "استاد فلو" قهرمان داستان آقای "پرگرینوس توس" که از بانوان می‌ترسد، مظنون است که زنی را کشته است. ولی از آنجائی که در شهر هیچ زنی غایب نیست و غیب نشده، پس قتلی هم صورت نگرفته است. در همین حال شخص دیگری در داستان پیدا می‌شود، که شباهت عجیبی به رئیس پلیس "کارل آلبرت فون کامپتس" دارد و معتقد است که اگر جانی و قاتلی را دستگیر کنیم، قتل و جنایت به خودی خود کشف می‌شود. "هوفمان" اضافه می‌کند، که فکر کردن به خودی خود خطرناک است، در نزد افراد خطرناک، فکر کردن هم خطرناکتر می‌شود.

"هوفمان" در یک میکده، این جریانات و وقایع کتابش را برای دوستانش تعریف می‌کند.دوستانش نیز ماجرا را اینجا و آنجا بازگو می‌کنند، تا اینکه قضیه به گوش رئیس پلیس می‌رسد. رئیس پلیس به او مشکوک می‌شود. گرچه "هوفمان" نیز هشیار بوده، و سعی کرد فصول چهارم و پنجم کتاب "استاد فلو" را که نزد چاپخانه بوده، دوباره به دست آورد و این فصول را از آن خارج سازد تا باعث دردسرش نشود، ولی دیگر دیر شده بود و رئیس پلیس دستور جمع‌آوری کتابها را صادر کرده بود.  

یکی از وزیران کابینه ی پروس به نام "فریدریش فون شوکمان[21]" در تاریخ 4 فوریه 1822 نامه ای به صدراعظم پروس "کارل آگوست فورست فون هاردنبرگ[22]" نوشته و در آن از "هوفمان" به عنوان یک کارمند کارشکن و خطرناک نامبرده بود و از کابینه خواسته بود که اقدامات انظباطی علیه "هوفمان" اعمال شود. ضمنا جریان کاریکاتورها را گوشزد کرده و آن را به گردن "هوفمان" انداخته بود. ولی "فون هیپل" دوست "هوفمان" پارتی او شده و باعث شده بود، تا اقدامات انظباطی علیه "هوفمان" به تعویق بیفتد. زیرا که "هوفمان" در این میان چنان بیمار شده بود، که گاهی آثاری از فلج دست و پا آذارش می‌داده است. این بیماری که گویا با نخاع وی در رابطه بوده، چنان پیشرفته بود، که "هوفمان" دیگر قادر به استفاده کردن از دستهایش نبود، و غالب گفته‌ها و نوشته‌هایش را دیکته می‌کرد و دیگران برایش می‌نوشتند. وی همچنین تعدادی از داستانهایش را نیز به همین طریق دیکته کرد، از قبیل داستان "پنجره‌ی گوشه‌ای پسر عمو.

همین بیماری نخاع و فلج اعضای بدن"هوفمان" نیز نهایتا موجب مرگ وی شد. وی در تاریخ 25 ژوئن 1822 در سن 46 سالگی درگذشت.

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٩
تگ ها :

زندگینامه ارنست تئودور آمادئوس هوفمان - 4

سنگ قبر هوفمان – ادارات دولتی مانع از آن شدند که نام "ارنست تئودور آمادئوس هوفمان" بر روی سنگ قبر نوشته شود، به این دلیل که نام حقیقی "هوفمان" ارنست تئودور ویلهلم" بوده است.

 

نظر هم‌دوره‌های "هوفمان" در باره‌ی او و "آثارش" ضو و نقیض هستند. "یوحان ولفگانگ فون گوته (1749-1832) " اصلا با "هوفمان و آثارش" تا موقعی که او زنده بود،آشنا نشد، گرچه او هم 10 سال بعد از فوت "هوفمان درگذشت.

 "یوزف فون ایشندورف" (1788-1857)، نظر مساعدی نسبت به "هوفمان و آثارش" نداشت. "ژان پل" (1763-1825) نیز احترام زیادی برای او قائل نبود. "ویلهلم گریم" (1786-1859) گرچه داستان "گردوشکن و پادشاه موش‌ها[1] " اثر "هوفمان" را بسیار قبول داشت، ولی درباره‌ی مجموعه‌ی آثار وی چنین اظهار عقیده کرده بود:

"این هوفمان با این همه لطیفه و روحی که در همه‌ی آثارش به کار می‌برد، حال مرا به هم می زند."

"هاینریش هاینه[2] (1797-1856)  و آدآلبرت خامیسو[3] (1781-1838)، مانند "بالزاک[4]" ،"جرج ساند[5]" و "گوتیر[6]" احترام زیادی به وی می‌گذاشتند.

"هوفمان" از لحاظ شعری و ادبی بر "ویکتورهوگو" ، "چارلز بودلر"، گی دو موپاسان" ، "الکساندر پوشکین" و "فیودور داستایوفسکی" اثر گذاشته است.

"ریچارد واگنر" از متون "هوفمان" برای استفاده از آثار موسیقائی خود الهام‌ها گرفته است. گویا "واگنر" در خلق "مایسترسینگر[7]" و "تان هویزر[8]" از رمان "برادران سراپیون" اثر "هوفمان" الهام گرفته است.

از نویسندگان جوان‌ آلمان ، "اینگو شولتسه[9]" و اووه تل‌کامپ[10]"  اذعان داشته‌اند، که ازسبک ادبی "هوفمان" پیروی کرده‌اند یا می کنند.

 

آثار هوفمان:

  • قطعات فانتزی  شامل:
  • شوالیه ای به نام گلوک
  • کرایسلری‌ها
  • دون خوان
  • خبری از جدیدترین سرنوشت سگی به نام برگانزا
  • مغناطیسی
  • دیگ طلائی
  • ماجراهای شب سیلوستر
  • اکسیر شیطان ، 1815
  • گردوشکن و پادشاه موش‌ها 1816
  • کودک بیگانه

 

  • قطعات شبانه، 1817 ، شامل:
  • زندمان
  • سوگند
  • ایگناز دنر
  • کلیسای عیسوی‌ها در گ.
  • ورثه
  • خانه‌ی مخروبه
  • تقدیس
  • قلب سنگی
  • رنج عجیب و غریب یک مدیر تئاتر، 1819
  • "زاخس کوچولو، معروف به صنوبر،1819
  • شانس بازیکن،1819
  • برادران سراپیون، 1819 ، شامل:
  • معادن فالون
  • دوگه و دوگارسه
  • استاد مارتین کوفنر  و شاگردانش
  • دوشیزه‌ی اسکودری
  • پرنسس برامبیلا، 1820
  • نظریات گربه‌ی نری به نام مور، 1820
  • اشتباهات، 1820
  • اسرار، 1821
  • شبیه ، 1821
  • استاد فلو ، 1822
  • پنجره‌ی گوشه ای پسر عمو 1822
  • میهمان ترسناک

 

 

آثار موسیقائی هوفمان

·        مسا، در دی مول 1805

·        تروا کانسونته، 1807

·        6 کانسونی پر 4 ووچی، 1808

·        میسررره، 1809

·        سرود کوتسه‌بو، 1811

·        رسیتاتیو اد آریا، 1812

·        کانسونته ایتالیانا ، 1812

·        دوئتی ایتالیانا، 1812

·        آواز شبانه، موسیقی ترکی، سرود شکارچی و غیره، 1819-1821

 

 

آثار هنری برای تئاتر

·        ماسک، 1799

·        موزیسین‌های شنگول، 1804

·        موسیقی برای قطعه‌ای دراماتیک از زاخاریاس ورنر، 1805

·        عشق و حسادت، 1807

·        موسیقی بالت ، 1808

·        معجون عمر ابدی ، 1808

·        دیدار، 1809

·        ملودرام، 1809

·        موسیقی برای قطعه‌ای از \ژولیوس سابینوس"، 1810

·        ساول، پادشاه اسرائیل، 1811

·        آورورا، اپرا، 1812

·        اوندینه، 1814

·        عاشق بعد از مرگ، ناتمام

 

موسیقی سازی

·        روندو برای پیانو، 1794 -1795

·        اوورتورا، 1801

·        5 سونات برای پیانو، 1805 – 1808

·        فانتزی بزرگ برای پیانو (ازبین رفته)

·        سنفونی اس دور، 1806

·        کوینتت چنگ، 1807

·        گراند تریو، 1807

·        والس برای روز کارولین، 1812 (ازبین رفته)

·        والس سراپیون ، 1818-1821 (ازبین رفته)

·        فانتزی گم شده ، که در سال 1814 در لایپزیگ منتشر شد.

 

قطعاتی که دیگران از روی آثار هوفمان یا برای آثار هوفمان ساخته شده‌اند

·        پیوتر چایکوفسکی از قصه‌های هوفمان خصوصا قصه‌ی "گردوشکن و پادشاه موش‌ها" برای نوشتن باله‌ای به نام "گردوشکن" استفاده کرد.

·        "لئو دلیبس" از داستان "زندمان" اثر "هوفمان" استفاده کرد تا باله‌ای به نام "کوپلیا" را خلق کند، که اول بار در پاریس اجرا شد.

·        آهنگسازی به نام "ژاک اوفن‌باخ" اپرائی درباره‌ی "هوفمان" ساخت به نام "داستانهای هوفمان" که این اثر هم اول بار در پاریس به سال 1881 اجرا شد.

·        روبرت شومان موسیقیدان معروف، در سال 1838 قطعه‌ای برای پیانو نوشت به نام "کرایسلریانا" که از یکی از داستان‌های "هوفمان"  با همین نام اقتباس شده بود.

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٩
تگ ها :

زندگینامه ماکس فریش-1

 

گوشه‌هائی از زندگی ماکس فریش

 

"ماکس فریش" در تاریخ 15 می 1911 در شهر زوریخ/سوئیس به دنیا آمد. ماکس پسر دوم خانواده بود. پدرش،"فرانتس برونو فریش[2]" معمار بود. نام مادر وی، "کارولینا بتینا ویلدرموت[3]" بود، که بعد از ازدواج با "فرانتس برونو فریش" به کارولینا بتینا فریش" تغییر یافت. "ماکس" یک خواهر ناتنی به نام "اما الیزابت[4]" و یک برادر تنی به نام "فرانتس[5] " داشت. پدر"ماکس" دو بار ازدواج کرده بود. خانواده "فریش"، یک خانواده‌ی عادی و معمولی بود. ولی هنگامیکه پدر در جریان جنگ جهانی اول شغلش را از دست داد، وضع مالی آنها وخیم‌تر شد. ماکس نسبت به پدرش عاطفه‌ای نداشت. ولی مادرش را خیلی دوست داشت.

 

"ماکس" سالهای 1924 تا 1930 را در دبیرستان گذراند. در همین دوره نیز شروع به نوشتن کرد. اولین آثارش در همین دوره نوشته شد و "ماکس" سعی زیادی می‌کرد، تا این آثار را در دبیرستان به روی صحنه ببرد. ولی موفقیتی در این راه نداشت. ماکس تقریبا تمام آثار این دوره را بعد از عدم موفقیتش در دبیرستان سوزانده و از بین برد. 

 

"ماکس" در دبیرستان با "ورنر کونینکی[6]" آشنا شد. پدر "ورنر" صاحب یک مؤسسه انتشاراتی بود و خود "ورنر" در ادبیات دارای معملوماتی عالی بود، که همین نکته باعث تعمق دوستی آنها شده  و "ماکس فریش" از این دوستی بهره‌ها برد. 

 

طبق خواسته والدین "ماکس"، که می‌خواستند فرزندانشان شغل آبرومندی داشته باشند و شغلشان را خودشان انتخاب کنند، "ماکس" نیز طبق این خواسته در دانشگاه زوریخ در رشته "آلمان‌شناسی" ثبت نام کرد. تحصیل در دانشگاه زوریخ برای "ماکس فریش" محسنات زیادی داشت. "ماکس" از طرفی در این دانشگاه با اساتید و پروفسورهای زیادی آشنا شد که باب آشنائی وی را با مؤسسات انتشاراتی و روزنامه‌ها باز کردند،  مانند، "روبرت فایزی[7]" که نویسنده و استاد دانشگاه بود و در رشته ادبیات تخصص داشت. یا "تئوفیل اشپواری[8]" که وی نیز در همان دانشگاه تدریس می کرد. وی از طرف دیگردریافت که تحصیل در دانشگاه، آن چیزی را که او در تعقیبش بود، به وی نمی‌داد، که همانا الفبای نویسندگی و اسباب و آلات و فن این هنر بود.

 

"ماکس فریش" در همان دانشگاه زوریخ در جوار تحصیل در رشته "آلمان‌شناسی"، در رشته "روانشناسی جنائی[9]" نیز ثبت نام کرده بود. انتظارات وی از تحصیل در این رشته آشنائی با "موجودیت انسان" بود.

 

اولین مقالاتی که از "ماکس فریش" در روزنامه "نویه زوریخر تسایتونگ[10]" چاپ شد، متعلق به سال 1931 بود. پدر "ماکس" در سال 1932 درگذشت و وی ناچار شد تمام هم و غم خود را در کار "خبرنگاری" تمرکز دهد، تا زندگی خود و مادرش را اداره کند. "فریش" در همین سال مقاله‌ای نوشت با عنوان "من چیستم؟[11]"

که رئوس شغل وی را در سالهای آتی نشان داد و ضمنا شروع کارش به عنوان "نویسنده و خبرنگار" نیز بود.

 

"ماکس" در ضمن کار تا سال 1934 برای روزنامه‌های مختلف مقاله می‌نوشت و در همین دوره به ادامه تحصیلش در دانشگاه نیز ادامه می‌داد. وی در این دوره بیش از یکصد مقاله نوشته است که همه آنها به زندگی خصوصی‌اش مربوط بوده و ضمنا سیاسی نیز نبوده‌اند. وی در این مقالات سعی وافری دارد تا نکات تاریک زندگی خصوصی‌اش را روشن کرده و آنها را برای خود هضم کند. مانند جدائی از دوست دختر دوران دبیرستانش "الزه شبست[12]"، که "ماکس" عاشقانه دوستش داشت. تعداد اندکی از این مقالات بعدها در آثارش چاپ شد.  "ماکس" که معتقد بود، "اتوبیوگرافی" اش به "مرز بی‌مرزی" نزدیک می‌شود، در سال 1932 با کار بدنی در ساختمان‌سازی و جاده‌سازی سعی در مقابله با این روند داشت.   

 

"ماکس فریش" از فوریه تا اکتبر سال 1933  به یک سفر خارجی رفت. وی خرج سفر را نیز با نوشتن مقالات ادبی و ورزشی برای روزنامه‌ها تامین می‌کرد. مثلا مقاله‌ای در باره‌ی مسابقات "هاکی روی یخ" در پراگ، که برای روزنامه "نویه زوریخر تسایتونگ" می‌نوشت.  

"ماکس" در این سفر از پراگ، بوداپست، بلگراد، سارایوو، دوبروونیک، زاگرب، استانبول، آتن، باری و رم دیدن کرد.  وی در سال 1934 اولین رمانش را نوشت، که اتفاقات این سفر دور و دراز را در این رمان به رشته نگارش درآورد. نام این رمان، "یورگ شاین‌بارت، سفر تابستانی سرنوشت‌ساز[13]"  نام داشت. منتقدین معتقدند، که قهرمان رمان، یورگ شاین‌بارت، خود "ماکس فریش" می‌باشد، که در این رمان سعی می‌کند تا اتفاقاتی که در این سفر برایش رخ داده‌اند، را از طریق نوشتن برای خود بازگو کرده و آن را بپذیرد. "یورگ شاین‌بارت" قهرمان رمان، به این نتیجه می‌رسد، که فقط از طریق یک کار مردانه، می‌تواند مردانگی‌اش را به ثبوت برساند و تصمیم می‌گیرد تا دختر صاحب پانسیونی را که وی در آن اقامت دارد، نجات دهد. "نجات از زندگی" و "کمک کردن به مردن" وی. شاید این امر کمی عجیب به نظر برسد، که آیا می‌شود به کسی کمک کرد تا خود را از زندگی نجات دهد و بمیرد. برای کسی که به مرض لاعلاجی مبتلاست، شاید راهی به جز مرگ وجود نداشته باشد.



[1] Max Frisch (1911-1991)

[2] Franz Bruno Frisch

[3] Karolina Bettina Wildermuth

[4] Emma Elisabeth (1899-1972)

[5] Franz (1903-1978)

[6] Werner Coninx

[11] Was bin ich?

[12] Else Schebesta

[13] Jürg Reinhart. Eine sommerliche Schicksalsfahrt

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٩
تگ ها :

زندگینامه ماکس فریش-2

چند سال بعد، در جریان کشتار کودکان و نوجوانان معیوب و معلول آلمانی به وسیله رژیم نازی‌ها،  این واژه یعنی "اویتانازی[1]"  -مرگ خوب یا مرگ زیبا" مفهوم دیگری یافت.

 

"ماکس" در تابستان سال 1934 با "کته روبن زون[2]" آشنا شده و عاشق وی شد. این رابطه فقط 5 سال دوام داشت. "ماکس" از "کته روبن زون" درخواست کرد تا با وی ازدواج کند ولی "کته" آن را نپذیرفت و رابطه‌ی آنها بدین وسیله پایان پذیرفت. "کته روبن زون" یهودی و اهل برلین بود. والدین "کته" در سال 1939 به آمریکا مهاجرت کردند، و اگر فقط چند ماه دیرتر اقدام به این کار می کردند، با جلادن نازی روبرو می شدند، که بدون شک سرنوشت آنها نیز به سرنوشت میلیونها یهودی می‌پیوست.

 

"ماکس فریش" برای اولین بار در سال 1935 به "رایش آلمان" سفر کرد و نظریاتش را در کتاب "دفتر خاطرات کوچک یک سفر آلمانی[3]" به رشته تحریر درآورد. وی در این کتاب از سیاست یهودی ستیزی نازی‌ها انتقاد می‌کند، ولی در جای دیگری از تبلیغات ناسیونال سوسیالیست‌ها نیز جانبداری می‌کند.

 

"فریش" در دهه‌ی 30 قرن گذشته، هنوز از عواقب سیاست‌های  ناسیونال سوسیالیست‌ها چیزی نمی‌دانست و در دهه‌ی 40 آگاهی و شعور‌ سیاسی‌اش در این باره رشد و نمو کرد. شاید این را بتوان به جوانی و خامی وی در دهه 30 ارتباط داد. زیرا که وی متولد 1911 بوده و در اوائل دهه 30 بیش از 20 سال نداشته و در این سن و سال نمی‌توان از وی انتظار داشت که آگاهی و شعور سیاسی یک شخص پخته و دنیا‌دیده را  داشته باشد. از طرف دیگر این رشد و نمو دیرینه  با دانشگاهی که وی در آن تحصیل می‌کرد، ارتباط دارد. دانشگاه زوریخ به داشتن دیدگاه محافظه کارانه اساتید و پروفسورهایش شهرت داشته و تعدادی از همین اساتید و پروفسورها،  سیاست‌های هیتلر و رایش سوم و نیز سیاست‌های موسولینی را نیز تآئید می‌کردند. تآثیر این اساتید بر روی دیدگاه‌های "ماکس فریش" از طرف منتقدان ادبی آلمان بارها مورد بحث و تبادل نظر قرار گرفته است.

 

 در سال 1937 دومین رمان "ماکس فریش" به چاپ می‌رسد. این رمان که "جوابی از سکوت[4]" نام دارد، زندگی "ماکس فریش" را تغییر داد. وی باز هم به مسئله‌ی "کار مردانه" پرداخت و شیوه‌ی زندگی بورژوازی مآب را پذیرفت. خود وی نظر نابود کننده‌ای در باره‌ی این رمان داشت. وی بعد از نوشتن این رمان تمام آثاری را که تا این زمان نوشته بود، سوزانده و از بین برد. عنوان و شغل "نویسندگی" را که در گذرنامه‌اش ثبت شده بود، پاک کرد، از نویسندگی دست شست و به کمک دوست قدیمی‌اش "ورنر کونینکس" و نیز یک بورس تحصیلی شروع به تحصیل در رشته معماری کرد.

 

وی که می‌خواست دست از نویسندگی  برداشته و معمار شود، یک سال بعد، جایزه‌ی ادبی "کنراد فردیناند مایر[5]" را برنده شد و بدین ترتیب دوباره به رده‌ی نویسندگان پیوست. این جایزه که 3000 فرانک سوئیس بود، برای وی پول زیادی بود. سهمیه سالیانه بورس تحصیلی وی در همان سال 4000 فرانک سوئیس بود.

 

"ماکس فریش" با شروع جنگ دوم جهانی در سال 1939، به واحد توپخانه ارتش سوئیس پیوست و تا سال 1945، جمعا 650 روز برای ارتش خدمت کرد. وی در این زمان نیز دوباره شروع به نوشتن کرد. وی در سال 1939 و همزمان با جنگ دوم جهانی، سری مقالات "دفتر خاطرات یک سرباز[6]" را در نشریه "آتلانتیس[7]" به چاپ رساند. این مقالات یک سال بعد تحت عنوان "ورق‌هائی از کیسه‌ی نان[8]" منتشر شد. "ماکس فریش" در این کتاب نظری غیر انتقادی نسبت به زندگی سربازان و همچنین نقش سوئیس در جنگ دوم جهانی داشت، که تا سال 1974 نیز این نظر را ارائه می‌کرد. وی در سال 1974 این نظریه خویش را اصلاح کرد و در کتابی با عنوان "کتابچه‌ی خدمت[9]" منتشر کرد.

 

"فریش" در دانشگاه فنی زوریخ در رشته معماری تحصیل کرده و در سال 1940 از آنجا فارغ‌التحصیل شد. یکی از دوستان و همشاگردی‌های وی به نام "ویلیام دونکل[10]"  که در دانشگاه زوریخ با وی تحصیل می‌کرد، بعد از اتمام تحصیلات معماری در دفتر خویش "فریش" را استخئام کرد. همین شغل سبب شد تا "فریش" در اواخر سال 1940 بتواند آپارتمانی مستقل اجاره کند.

 

"ماکس فریش" در همین دفتر با "گرترود آنا کونستانسه فون ماین‌بورگ[11]"  آشنا شده و در تاریخ 30 ژولای 1942 با وی ازدواج کرد. نتیجه‌ی این ازدواج دو دختر به نام‌های "اورزولا[12]"  متولد 1943 و "شارلوته[13]" متولد 1949 و یک پسر به  نام "هانس پتر[14]" متولد 1944 می‌باشد.

 

"فریش" در سال 1942 مسابقه‌ی معماران زوریخ برای ساختن یک استخر روباز را برنده شد که در آن 82 معمار شرکت کرده بودند. این استخر که آن روزها "لتسیگ رابن[15]" نام داشت، بعد‌ها به نام "استخر ماکس فریش" نام گذاری شد. این استخر تنها مناقصه بزرگی بود که "ماکس فریش" انجام داد.  وی در پی برنده شدن این مناقصه یک دفتر معماری برای خود افتتاح نموده و دو نفر نقشه کش را نیز استخدام کرده و رأسا اقدام به کار معماری کرد. 

 

"فریش" در سال 1947 با "برتولت برشت[16]"، شاعر و نویسنده نامی آلمان و نیز با "فریدریش دورنمات[17]" نویسنده آلمانی‌زبان سوئیسی آشنا شد.  وی در سال 1951 بورسیه‌ای از "نهاد راکفلر" دریافت کرده و برای یک سال به آمریکا رفت.

 

در سال 1954 رمان "اشتیلر[18]" وی چاپ و منتشر شد. این رمان جزو کتابهای پرفروش آلمانی شده و نام وی را در اقصی نقاط دنیا به عنوان یک نویسنده آلمانی به گوش خوانندگان رساند. وی بلافاصله بعد از این موفقیت، یعنی در سال 1955 دفتر معماری‌اش را بسته و از خانواده‌اش جدا شده و زندگی در یک آپارتمان کوچک را به زندگی در کنار زن و فرزندانش ترجیح می‌دهد، تا به کار نویسندگی خویش ادامه دهد.   

"ماکس فریش" از سال 1958 تا 1963 با نویسنده‌ی نامی آلمان، "اینگه‌بورگ باخمان[19]" زندگی کرد. وی یک‌ سال بعد از آشنا شدن با "اینگه‌بورگ باخمان" و در سال 1959 از همسرش رسما جدا شده و به ایتالیا رفته و در شهر رم ساکن شد. "فریش" سالهای اولیه اقامتش در رم را همچنان با  "اینگه‌بورگ باخمان" زندگی می‌کرد و در سال 1963 که از "اینگه‌بورگ باخمان" جدا شد، تا سال 1965 همچنان در رم ماند.  وی در سال 1962 که 51 سال داشت، با دانشجوی جوانی به نام "ماریانه اولرز[20]" آشنا شد، که 28 سال از او جوانتر بود. آن دو نخست چند سال با هم زندگی کرده و نهایتا در سال 1968 با هم ازدواج کردند. این ازدواج نیز مانند روابط قبلی "فریش" دوامی نیاورده و این دو در سال 1979 از هم جدا شدند.  "فریش" در سال 1974 و هنگامی‌گه در نیویورک اقامت داشت، و هنوز با همسرش زندگی می‌کرد، با یک زن جوان آمریکائی به نام "آلیس لاک-کاری[21]" آشنا شد. "فریش" یک آخر هفته را با این زن جوان به سر برده و چگونگی این آشنائی و رابطه را در داستانی به نام "مونتاوک[22]" که نام محلی است در زبان سرخپوستان آمریکا، شرح می‌دهد. "مارسل رایش-رانیتسکی[23]"  منتقد نامی آلمان این داستان را یکی از مهمترین آثار ادبی آلمان و کشورهای آلمانی‌زبان می‌داند، زیرا که وی معتقد است که این اثر بی‌غل و غش بوده و احساسات واقعی نویسنده را نشان می‌دهد. این دو قرار گذاشتند که بعد از این آخر هفته نه به هم تلفن کنند و نه نامه‌ای بنویسند. هر دو به قول و قرار خود عمل کردند. تا اینکه در سال 1980 یک بار دیگر همدیگر را ملاقات کردند و این آشنائی مجدد باعث شد تا آنها تا سال 1985 با هم زندگی کنند.

 

"ماکس فریش" در سال 1990 دریافت که ادارات دولتی وی را کنترل می‌کردند. علت این کنترل کردن، ماجرائی بود به نام "فیشن[24]" که در آن بیش از 900000 نفر از شهروندان سوئیس استراق سمع و کنترل می‌شدند. این ماجرا که در اواخر جنگ سرد، بین شرق و غرب اتفاق افتاد رسما جلوگیری از نفوذ کمونیستها و کمونیزم در کشور سوئیس اجرا شد.

 

"ماکس فریش" در تاریخ 4 آوریل 1991 به علت ابتلا به سرطان درآپارتمان خویش در زوریخ درگذشت. در مراسم دفن وی که در تاریخ 9 آوریل انجام شد، "پتر بیشزل[25]" شاعر و نویسنده آلمانی و نیز یکی از دوستانش و هم‌زی وی که "کارین پیلی‌اود هاتزکی[26]" نام داشت، سخنرانی کردند. در این مراسم، از کشیش مسیحی خبری نبود، زیرا که "ماکس فریش" به هیچ مذهبی اعتقاد نداشت. 



[1]Euthanasie

[2] Käte Rubensohn

[3] Kleines Tagebuch einer deutschen Reise

[4] Antwort aus der Stille

[5] Conrad-Ferdinand-Meyer-Preis

[6] Aus dem Tagebuch eines Soldaten

[11]Gertrude Anna Constanze von Meyenburg

[12] Ursula

[13] Charlotte

[14] Hans Peter

[20] Marianne Oellers

[21] Alice Locke-Carey

[23] Marcel Reich-Ranicki

[24] Fichenskandal auch Fichenaffäre

[26] Karin Pilliod-Hatzky

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٩
تگ ها :

زندگینامه ماکس فریش-3

جوایزی که ماکس فریش دریافت کرد

  • 1935 جایزه اثار منفرد[1]، برای رمان "یورگ شاین‌بارت، سفر تابستانی سرنوشت‌ساز.

 

  • 1938 جایزه "کنراد فردیناند مایر" در شهر زوریخ

 

  • 1940 جایزه اثار منفرد[2]، برای "ورق‌هائی از کیسه نان"

 

  • 1945 "جایزه بنیاد ولتی برای درام[3]"، برای کتاب سانتا کروز

 

  • 1954 "جایزه ویلهلم رابه[4]" در شهر براونشوایگ

 

  • 1955 "جایزه مجموعه آثار" از بنیاد شیلر سوئیس

 

  • 1955 "جایزه شلویسنر-شولر" از رادیو هسن

 

  • 1958 "جایزه گئورگ بوشنر"

 

  • 1958 "جایزه ادبی شهر زوریخ"

 

  • 1962 دکترای افتخاری دانشگاه ماربورگ در آلمان

 

  • 1962 "جایزه بزرگ ادبی شهر دوسلدورف" در آلمان

 

  • 1965 "جایزه اورشلیم برای آزادی فرد در جامعه"

 

  • 1965 "جایزه یادی از شیلر" در استان بادن وورتمبرگ، آلمان

 

  • 1973 "جایزه بزرگ شیلر" از بنیاد شیلر در سوئیس

 

  • 1976 "جایزه صلح مؤسسات انتشاراتی‌ آلمان"

 

  • 1979 "بخشش افتخاری وام ادبی استان زوریخ" (موافقت نکرد)

 

  • 1980 دکترای افتخاری دانشگاه بارد، آمریکا

 

  • 1982 دکترای افتخاری دانشگاه سیتی در نیویورک، آمریکا

 

  • 1984 دکترای افتخاری دانشگاه بیرمنگهام، انگلستان

 

  • 1984 جایزه هنری و ادبی  فرانسه

 

  • 1985 "جایزه کام اون ولث" شیکاگو

 

  • 1986 جایزه ادبی دانشگاه اوکلاهما- آمریکا

 

  • 1987 دکترای افتخاری دانشگاه فنی برلین- آلمان

 

  • 1989 جایزه هاینریش هاینه در شهر دوسلدورف- آلمان

 

برای قدردانی از و ارج نهادن به "ماکس فریش" شهر زوریخ از سال 1998 جایزه "ماکس فریش" را بنیاد نهاد.

  

آثار ماکس فریش

·        "یورگ شاین‌بارت، سفر تابستانی سرنوشت‌ساز- رمان 1934

·        "جوابی از سکوت"- داستان 1937

·        "ورق‌هائی از کیسه‌ی نان" 1940

·        مشکلات -  رمان 1943

·        سفر پکن – 1945

·        دفتر خاطرات با ماریون – 1947

·        دفار خاطرات سالهای 1946 تا 1949

·        اشتیلر – رمان – 1954

·        احتیاط! سوئیس –  گفتگوئی با بورخارد و کوتر – 1955

·        هومو فابر – گزارش – 1957

·        گیرم اسم من گانتن باین است –رمان – 1964

·        عموم به عنوان همسر، سخنرانی‌ها و مقالات- 1967

·        یادی از برشت – 1968

·        ویلهلم تل برای مدارس – 1971

·        دفتر خاطرات سالهای 1966 تا 1971

·        کتابچه خدمت – 1974

·        مونتاوک – داستان – 1975

·        ما امیدواریم. . . سخنرانی‌ها – 1976

·        انسان در هولوزن ظاهر می شود – 1979

·        بلاوبارت – داستان – 1982

·        درخواست‌های روزانه – سخنرانی‌ها، گزارشات، مقالات-1983

·        سوئیس بدون ارتش؟ 1989

·        سوئیس به عنوان وطن؟ 1990

نمایش نامه ها

·        سانتا کروز – 1946

·        آنها حالا دوباره آواز می‌خوانند- 1946

·        دیوار چین – 1946

·        وقتی که جنگ تمام شد- 1949

·        گراف اودرلاند – 1951

·        دون ژوان  یا عشق به هندسه  - 1953

·        ریپ فان وینکله – 1953

·        آقای بیدرمان و آتش سوزان – 1955

·        بیدرمان و آتش سوزان – 1958

·        آندورا – 1961

·        زوریخ – 1967

·        بیوگرافی – 1967

·        تابلوهای سه‌گانه – 1978

 

 

 

مجموعه آثار

·        قطعات – 1962 شامل سانتا کروز و دون ژوان

·        مجموعه آثار – 1976 شامل:

جلد 1: شامل آثار سالهای 1931 تا سال 1944

جلد 2: از سال1944 تا  1949 و سانتاکروز

جلد 3: شامل آثار سالهای 1949 تا سال 1956

جلد 4: شامل آثار سالهای 1957 تا 1963

جلد 5: شامل آثار سالهای 1964 تا 1975

جلد 6: شامل آثار سالهای 1968 تا 1975

جلد 7: شامل آثار سالهای 1976 تا 1985

 

 

 

آثار ماکس فریش، که بعد از مرگش منتشر شدند

·        حالا نوبت دیدن است- نامه‌ها، یادداشت‌ها و اسناد سالهای 1943 تا 1963

·        نامه‌های ماکس فریش به فریدریش دورنمات – 1998

·        نامه‌های ماکس فریش به اووه جانسون – 1999

·        ضمنا من همیشه کاملا تنها هستم. نامه‌های ماکس فریش به مادرش – گزارشات ورزشی و مقالات ادبی – 2000

·        گزارشات خبری ماکس فریش از 1931 تا 1939

 

 

از سخنان ماکس فریش

 

·        بهترین و مطمئن‌ترین استتار همانا حقیقت لخت و پتی است، زیرا که هیچ‌کس آن را قبول نمی‌کند.  

 

·        حسادت، ترس از مقایسه است.

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٩
تگ ها :