در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

زنگ تفریح

زنگ تفریح

 

 

 

کلم بزرگ[1]

نویسنده: کریستف فون اشمید[2]

 

دو جوان به نام‌های ژوزف و بندیکت[3] از کنار مزرعه‌ای می‌گذشتند. آنها هر دو کارگر یدی بودند. در مزرعه کلم‌های بزرگی روئیده بود.

ژوزف به بندیکت گفت: به به، ببین، چه کلم‌های بزرگی.

بندیکت که گاهی لاف می‌زد، گفت: این‌ که چیزی نیست، من در سفرهایم کلمی دیم که از این خانه هم بزرگتر بود.

ژوزف که مسگربود، در جواب بندیکت گفت: اوه، چه خوب، ولی من روزی در ساختن دیگی دخالت داشتم، که به اندازه  این کلیسا بود.

بندیکت گفت: اه خدای من. ولی دیگی به این بزرگی به چه دردی می‌خورد؟

ژوزف گفت: برای اینکه کلم تو را در آن بپزند. 

 

 

 

 

در باره کنراد فردیناند مایر[4]

کنراد فردیناند مایریکی ازمعروفترین شعرای سوئیس، در سال 1880 هنگامی که در اوج شهرت خود بسر می‌برد، سفری به شمال آلمان کرده و وارد میهمانخانه‌ای شده  و خواست اطاقی اجاره کند. باربر هتل نگاهی به چمدان آقای مایر انداخت و دید که روی چمدان وی اسم مایر نوشته شده است و رو کرد به آقای مایر و گفت: متاسفم، اطاق خالی نداریم.  کنراد فردیناند مایر به باربر هتل گفت، ولی من مایر نویسنده سوئیسی هستم، شاید حالا اطاقی برای من پیدا کنید.  باربر بالاخره اطاقی برای آقای مایر پیدا کرد و روز بعد، هنگامی که آقای مایر میهمانخانه را ترک می‌کرد، انعام قابلی به باربر داد و باربر نیز تعظیم کرد و گفت: موقعی که ما فهمیدیم که شما آقای مایر نویسنده سوئیسی هستید ..... و البته این برای ما افتخار بزرگی است که ..... ضمنا ما کلیه آثار شما را هم در هتل داریم. لطفا تشریف بیاورید و خودتان ببینید. باربر آقای مایر را به درون دفتر هدایت کرده و مجموعه‌ای را به او نشان داد که روی آن نوشته بود: دایرة‌المعارف مایر در 24 جلد[5].

 



[1]  Der große Kohlkopf

[2]  Christoph von Schmid (1768-1854)

[3]  Josef und Benedikt

[4]  Conrad Ferdinand Meyer

 [5] البته دایرة‌المعارف مایر هیچ ربطی به کنراد فردیناند مایر ندارد. فقط تشابه اسمی است.

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٧
تگ ها :

چهار داستانک از یوحان پتر هبل

نسخه‌ی عجیب و غریب

نویسنده: یوحان پتر هبل[1]

 

وقتی که آدم مجبوره بره داروخانه و بگذاره نسخه‌ای را برایش بپیچند، کار زیاد جالبی نیست. ولی سالها پیش اتفاق جالبی افتاد.

روزی، مردی از یک ده دورافتاده با یک گاری که دوتا گاومیش آن را می‌کشیدند، جلوی داروخانه شهر ایستاد و با دقت در اطاقی از چوب کاج را از گاری پایئن آورده و آن را به درون داروخانه برد.

صاحب داروخانه با چشمانی از حدقه درآمده گفت: "با این در اطاق چه کار می‌خواهید بکنید؟ نجاری دو تا مغازه با ما فاصله دارد."

مرد در جواب صاحب داروخانه گفت: "دکتر برای معالجه زن بیمار من به خانه ما آمده بود و می‌خواست برایش داروئی تجویز کند. در تمام خانه نه قلمی و کاغذی یافت شد و نه جوهری. فقط یک تکه گچ پیدا شد که آقای دکتر هم با آن گچ نسخه‌اش را روی در اطاقمان نوشت. حالا هم شما زحمت کشیده و لطفا این نسخه را برای من بپیچید.

صاحب داروخانه گفت: "درسته، امیدوارم که این دارو کمک مؤثری باشد.خوش به‌حال کسی که در تنگ و تفاق می‌تواند به خودش کمک کند.

   

 

دو ضرب‌المثل

نویسنده: یوحان پتر هبل

 

من دو ضرب‌المثل می‌شناسم، که هر دو حقیقت دارند، چون آنها همدیگر را نقض می‌کنند. دو برادر فقیر بودند، که یکی از آنها نه حوصله و نه جرأت آن را داشت که چیزی بخرد، زیرا که پولش کفایت این کار را نمی‌داد. او همیشه می‌گفت: بی‌مایه فطیر است[2] .

چنین نیز شد. او در تمام زندگی‌اش برادر "بی‌مایه و فطیر" خوانده می‌شد. زیرا که برای او این کار ارزش آن را نداشت که او نخست با کمی پس‌انداز کار را شروع کرده و به ترتیب چیز‌های بزرگتری خریده و به پروت و مکنت برسد.

برادر جوان‌تر ولی چنین نمی‌پنداشت. او همیشه می‌گفت: "چیزی که نیست،می‌تواند به وجود بیاید[3]." او ثروت کوچکی را که از پدر و مادرش به او به ارث رسیده بود،‌ در دست داشت و آن را با پس‌انداز‌های خودش به تدریج بزرگتر و بزرگتر کرده بود. او زرنگ بود و کار هم می‌کرد و ضمنا در گوشه عزلت زندگی می‌کرد. اوائل خیلی سخت بود و کارها به کندی پیش می‌رفت. ولی تکیه‌کلام او:  "چیزی که نیست،می‌تواند به وجود بیاید" به او جرأت و امید می‌داد. ولی به مرور کارها رونق گرفت.  او از طریق پشت‌کار بی‌حد خود و  رحمت الهی مرد ثروتمندی شد و اینک فرزندان برادر "بی‌مایه و فطریش" را نگهداری می‌کند، که چیزی برای خوردن ندارد.

 

 

 

                                    تازه چه خبر[4]

نویسنده: یوحان پتر هبل

 

مرد ثروتمندی در "شوابن‌لند[5]" پسرش را به پاریس فرستاد تا زبان فرانسوی بیاموزد و قدری از آداب و رسوم خوب فرانسویان را. یک سال بعد یا اندکی بیشتر، نوکر او هم از خانه پدرش به پاریس می‌آید. وقتی که پسر ارباب، نوکرش را می‌بیند، با تعجب همراه با خوشحالی فریاد می‌زند: "آهای هانس[6]، مثل اینکه تو را خدا از آسمان برای من فرستاده است. از خانه چه خبر؟  خبر تازه چی داری؟"

نوکر گفت: "آقای ویلهلم ، خبری تازه‌ای نیست جز اینکه ده روز پیش کلاغ زیبای شما مرد.همان کلاغی که یک سال پیش میرشکار به شما هدیه داد."

ویلهلم جواب داد: "آه، حیوان بیچاره. مگر چه مرضی گرفته بود؟"

"شاید موقعی که اسبهای زیبای ما  یکی بعد از دیگری سقط کردند، از آت و آشغال و مردار آن‌ها خورده باشد. من که گفتم."

ویلهلم پرسید:  "چه می‌گوئی؟ اسبهای زیبای پدرم، آن خنگ‌های قشنگ و هویجی،  همه مرده‌اند؟ چطور چنین اتفاقی ممکن شد؟"

هانس گفت: "شاید موقع آب آوردن، زحمت زیادی کشدند، موقعی که خانه و کاشانه ما در آتش سوخت و از بین رفت. زحمات آنها هم نتیجه‌ای نداد.

ویلهلم خیلی ترسیده بود، با صدای بلند گفت: "خدای من! خانه‌ی زیبای ما هم در آتش سوخت؟ کی؟"

هانس در جواب اربابش گفت: "شاید کسی متوجه آتش مشعل در جوار تابوت پدر خدابیامرزت نشده بود. زیرا که پدرت شبانه و در پناه آتش مشعل دفن شد. یک چنین جرقه‌ای کار دست آدم می‌دهد."

چه اخبار ناخوش‌آیندی! این صدای ویلهلم بود که پر از درد به گوش می‌رسید. "پس پدرم هم درگذشت؟" "چه بر سر خواهرم آمد؟"

هانس گفت: "شاید پدر خدا بیامرزت با خرسندی مرد، وقتی که  شنید که دوشیزه خواهرت بدون شوهر یک بچه بدنیا آورده است. یک پسر.

ولی غیراز اینها دیگر خبری نیست.

 

 

 

 

کشتی نوح

نویسنده: یوحان پتر هبل

 

روزی گروهی از مردم دور هم نشسته بودند، پیر و جوان. بین جوان‌ترها یکی بود به نام آقای "فون اوستن[7]"  که هنوز این کلمات زرین "عیسی سیراخ[8]" را نشنیده بود که می‌گوید: "یک جوان می‌تواند یک بار یا دو بار سخن بگوید، بشرط اینکه از او چیزی بپرسند. و هنگام سخن گفتن، باید کوتاه  سخن بگوید". این جوان زیاد حرف می‌زد و با کلمات نسنجیده‌ی خویش، سخن بزرگ‌تر‌ها را قطع می‌کرد.

این‌چنین بود که حرف این جمع به تدریج به نوح و کشتی او کشیده شد. مرد جوان گفت: " برای من خیلی عجیب است که در یک چنین جعبه‌ای که فقط سیصد "الن[9]" طول، پنجاه الن عرض و سی الن ارتفاع داشته است، این همه حیوان گنجیده باشند. حالا فکر علوفه این حیوانات را هم بکنید! او به مکتب رفته و به چنین چیزی اعتقاد ندارد.

جمع مردم مدتی به این سحنان گوش دادند، تا اینکه پیرمردی از جای برخاسته و چند پک به پیپ‌اش زد و گفت: "آقای فون اوستن! من مایلم مطلبی را به شما بگویم. موقعی که نوح کشتی‌اش را به فرمان الهی ساخت، هم او دستور داد تا همه حیوانات جمع شوند، هم حیوانات نر و هم ماده. او شتر را از جنوب فراخواند و گفت" شتر بیا"، شتر هم آمد و وارد کشتی شد. او خرس را از شمال فراخواند و گفت: "خرس بیا". خرس هم بدون غرزدن آمد و سوار کشتی شد. از غرب ببر را فراخواند" ببر بیا" ، ببر هم آمد و بدون استقامت سوار شد. نهایتا خر شرقی را هم از سرزمین تارتارها فراخواند[10] و گفت: "خر بیا!" خر ولی خیلی کله شق بود و جواب داد: "این جعبه برای من خیلی عجیب است. فقط سیصد الن طول دارد و پنجاه الن عرض و سی الن ارتفاع. باید علوفه را نیز به آن اضافه کرد. شتر و خرس و ببر حیوانات احمقی هستند. ولی شما که تحصیل‌کرده هستید آن را غیرقابل باور می‌‍ندارید.  نوح برخواست (پیر مرد هم برخواست) و به طرف خر رفت (پیر مرد هم به طرف آقای اوستن رفت) و قشنگ‌ترین گوشش را گرفته و سه بار کشید (پیرمرد هم همین‌کار را کرد)، و گفت: خر فکر می‌کند ولی او نه! او فقط همین‌طور به درون کشتی می‌رود.  بدین ترتیب همه حیوانات در کشتی جا گرفتند – و خرها در طوفان نوح غرق نشدند- بلکه هنوز هم باقی هستند و خار می‌خورند.

بدین ترتیب مرد جوان ساکت شده و آهسته در رفت. 



[1]  Johann Peter Hebel (1760 – 1826)

[2] Wo nichts ist, kommt nichts hin

[3] Was nicht ist, das kann werden.

[4] Ein Wort gibt das andere

[5] یکی از ایالات آلمان، با مرکزیت اشتوتگارت .

[6] اسم نوکر هانس بوده است.

[7] Herr von Osten – اوستن به معنی شرق است.

[8] یکی از کتب یهود به قلم عیسی پسر سیراخ  که آن را در سال 180 قبل از میلاد نوشته است.

[9] الن (به معنی آرنج)  واحدی قدیمی در آلمان بوده که اندازه آن تقریبا برابر دو فوت بوده است.

[10]  {به اسم آقای اوستن (شرق) توجه کنید. م.}

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٧
تگ ها :

بازی خطرناک - اثر تئودور فونتانه

بازی خطرناک[1]

نویسنده: تئودور فونتانه[2]

 

ما، در "سوینه‌مونده[3]" محل‌های مختلفی برای بازی کردن داشتیم.  ولی از همه بیشتر محلی را دوست داشتیم که درست بغل "بول ورک" قرار داشت، یعنی درست آنجائی که خیابان جلو خانه‌ی ما تقاطع پیدا می‌کرد. تمام این محل مثل یک نقاشی قشنگ بود، خصوصا در زمستان، که کشتی‌های لنگرانداخته با دکل‌های لخت، قرار داشتند، معمولا هم سه تا کشتی پشت سر هم می‌ایستادند، که تا اواسط رودخانه را هم اشغال می‌کردند.

ما اجازه داشتیم که اینجا در کنار "بول‌ورک" روی طنابهای کشتی‌ها، که نزدیک زمین قرار‌داشتند، بازی کنیم و هنر بندبازی خودمان را عرضه کنیم، ولی یک چیز برای ما قدغن بود: اینکه روی کشتی‌ها بریم، یا از نردبانهای طنابی کشتی بالا بریم و خودمان را به سبد بالای دکل کشتی برسانیم. چه اقدام عاقلانه‌ای.

 

ولی هرچه این ممنوعیت عاقلانه‌تر جلوه می‌نمود، خواست ما نیز قوی‌تر می‌شد، که این ممنوعیت را زیر پا بگذاریم و هنگام بازی "دزد و مسافر" که ما این همه  دوست داشتیم، زیر پا گذاشتن این ممنوعیت، برای ما کاملا بدیهی بود. اینکه ما را بگبرند یا غافل‌گیر کنند، نیز خارج از احتمال بود. والدین ما یا در حال "بازی" بودند، یا مهمان داشتند. خوب، به پیش. و اگر کسی ما را لو می‌داد، حالش بدتر از حال ما می‌شد.

اوضاع چنین بود، حتی در این روز یکشنبه در ماه آوریل سال 1831. باید همین ماه بوده باشد، چون هوای سرد و صاف آن روز را من هنوز خیلی خوب به یاد  دارم. بر روی عرصه کشتی‌ها اثری از زندگی نبود، و در "بول‌ورک" هم  موجود زنده‌ای دیده نمی‌شد.

من که قویترین و مسن‌ترین آنها بودم، معمولا نقش "دزد" را بازی می‌کردم و هشت یا ده نفر دیگر از بچه‌ها هم  از میدان کلیسا به دنبال من افتاده بودند تا مرا بگیرند. بازی همیشه از این میدان شروع می‌شد. فقط یکی از بچه‌ها – فریتس ارلیش[4]- از پس من بر‌می‌آمد.

من با آخرین توان به "بول‌ورک" رسیدم و چون چاره‌ی دیگری نداشتم، از روی یک راهرو چوبی سفت و محکم گذشته و وارد عرصه‌ی کشتی دیگری شدم. گروه به دنبال من روان بود. نتیجه این شد که من مجبور شدم از اولین کشتی به روی دومین و از دومین کشتی به روی سومین کشتی بپرم.  اینجا برای من آخر خط بود. من اگر نمی‌خواستم که خودم را به دشمنانم تسلیم کنم، چاره‌‌ای نداشتم جز اینکه روی کشتی آخری خودم را پنهان کنم، یا لااقل جائی بروم که دیگران نتوانند به من دسترسی پیدا کنند. و من یک چنین جائی را پیدا کردم و از آن بالا رفتم. این جا، اطاقکی بود که به اندازه قد یک انسان بالا بود و کنار یکی از کابین‌های کشتی قرار داشت. در این اطاقک، به جز آشپزخانه کشتی، چیزهای یگری هم وجود داشت. پله‌های زیادی این دیوار، کار مرا آسان کردند. خوب حالا من رسیده‌ام بالا و آنجا ایستاده‌ام. فعلا که نجات پیدا کردم. نگاهی به تعقیب‌کنندگانم انداختم. حس پیروزی من زیاد دوام نیاورد. زیرا پله‌هائی که من از آنها استفاده کرده بودم، برای دیگران هم کمک بزرگی بودند. طولی نکشید که "فریتس ارلیش" هم آن بالا کنار من ایستاد.

اگر فکری نمی‌کردم، بازی را باخته بودم. با تمام قوا، و تا آنجائی که اطاقک آشپزخانه اجازه می‌داد، با سرعت اولیه که درون اطاقک به خود گرفتم، ازدرون   اطاقک آشپزخانه و آبی که میان دو کشتی بود به روی کشتی دوم پریدم و مانند کسی که تمام ارواح او را ترک کرده باشند،  شروع به دویدن به طرف ساحل کردم. از اینجا تا میدان بازی جلوی خانه‌مان، دیگر برای من چیزی نبود، که بازی را برنده شوم.

ولی  خوشحالی من دیری نپائید. در همین لحظه‌ای که من از کشتی پائین پریدم و زمین سفت ومحکم را زیر پایم حس کردم،  تقریبا همزمان با این پرش، از کشتی سوم و کشتی دوم صدای جیغ و فریادی شنیدم و در میان این جیغ‌و‌فریاد‌ها هم گاهی اسم خودم را می‌شنیدم. من چاره‌ای نداشتم جز‌اینکه بپندارم، که اتفاقی افتاده است. و همینطور که سریع از  راهرو چوبی به طرف ساحل آمده بودم، همینطورهم سریع از همین مسیر به عقب برگشتم.

کاملا به موقع رسیدم. "فریتس ارلیش" که مرا تعقیب می‌کرد، می‌خواسته که به دنبال من، او هم از روی کشتی بپرد و از آنجائیکه کوتاه پریده بود، توی آبی که میان کشتی سوم و کشتی دوم بوده، افتاده بود. بیچاره حالا آنجا گیر‌افتاده بود و با  ناخن به سوراخ‌وسمبه‌های کشتی چنگ می‌انداخت، تا شنا می‌کرد. اصلا به این مسئله فکر هم نمی‌کرد که شنا کند. از بس که آب سرد بود. اگر می‌خواستیم او را از بالا بیرون بکشیم، که کار غیر‌ممکنی بود. بالاخره دنباله‌ی طنابی را که از یکی از نردبانهای طنابی آویزان شده بود گرفتم، و با هزار فن و فوت،  خودم را از دیواره‌ی کشتی به پائین آویزان کردم، تا "فریتس" پای چپم را که از آن یکی درازتر شده بود، بگیرد.  دست راستم را بالا سفت و محکم گرفته بودم. به فریتس گفتم: "دستم را بگیر."  این بچه‌ی خوب دریافته بود، که اگر دست مرا محکم بگیرد، هر دوی ما به درون آب سقوط خواهیم کرد. فقط نک چکمه‌ی مرا گرفت. باوجودیکه این "گرفتن" برایش کافی نبود، که او را از آب بیرون بکشد، ولی برایش کفایت می‌کرد، که او را روی آب نگه دارد. او همینطور ماند تا کارگران ساحل به دادش رسیدند و  یک قلاب قایق برایش پائین فرستادند. بعد هم دیگران یک قایق را آزاد کردند و با آن به درون آبی که میان دو کمشتی بود رفتند تا فریتس را نجات دهند.

ولی من! در همین لحظه که قلاب نجات برای "فریتس" پائین فرستاده شد، کسی که هویتش برای من آشکار نشد، از پشت یقه مرا گرفت و با یک تکان مرا به روی عرصه کشتی انداخت.

ازطعنه و نیش‌زدن‌هائی که معمولا در این مواقع زیاد هستند، این بار خبری نبود. "فریتس ارلیش" را که آب از سر‌و‌رویش می‌چکید، به خانه‌ای که در آن نزدیکی قرار داشت بردند. ما هم با سروصدای معمول راه خانه را در پیش گرفتیم.  من با این همه، از آینده می‌ترسیدم. ولی ترس من دلیلی نداشت. بلکه برعکس. 

صبح روز بعد، هنگامی‌که من عازم مدرسه بودم، پدرم را درون هال دیدم. او دست مرا محکم گرفت. باز هم همسایه‌مان آقای "پیتسکر[5]" مرا لو داده بود. ولی این بار از دید مثبتی این کار را کرده بود.

پدرم گفت: "جریان را شنیدم..."

"آخر مگر تو نمی‌توانی به حرف‌های من گوش بدی، ولی خوبه. برای اینکه تو کار خوبی کردی. من همه چیز را می‌دانم. از "پیتسکر" همسایه‌مان شنیدم.

"و بدینوسیله من آزاد شدم."

من چقدر به این اتفاق فکر می‌کنم. نه به این علت که کار قهرمانانه خودم را بستایم، نه. بلکه  به این علت که از پدرم قدردانی کنم.

 



[1] Gefährliches Spiel

[2] Theodor Fontane (1819-1898)

[3]  Swinemünde

[4]  Fritz Ehrlich

[5]  Pietzker

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٧
تگ ها :

یک داستان مهیج - اثر گوته

یک داستان مهیج [1]

نویسنده: یوحان ولفگانگ فون گوته[2]

 

نزد یکی از دوستان خوب و صمیمی من،که خانواده پرجمعیتی داشت و در یک قصر قدیمی می‌زیست، دختر یتیمی زندگی می‌کرد. وقتی که این دخترک چهارده ساله شد، غالب اوقات خود را با خانم خانه به سر می‌برد و کارهای او را انجام می‌داد.

همه از او راضی بودند و او نیز آرزوئی نداشت، جز اینکه همه به او توجه کنند و وفادار باشند تا او نیز بتواند به حامیان خود خدمت کند. دخترک با تربیت بود و خواستگارانی نیز داشت. هیچ کس باور نمی‌کرد که یکی از این خواستگاران بتواند او را خوشبخت کند. خود او نیز هیچ کاری نمی‌کرد که بتواند وضعیتش را تغییر دهد.

یک دفعه، موقعی که دخترک درون خانه اینطرف و آنطرف می‌رفت تا کارهایش را انجام دهد، زیر قدم‌هایش ضرباتی شنیده می‌شدند.  اوائل همه فکر می‌کردند، که این کار اتفاقی است. ولی از آنجائی که این ضربات قطع نشدند و تقریبا هر قدمی که دخترک بر‌می‌داشت، با این ضربات بدرقه می‌شد، ترس او را برداشت. طوری که دیگر جرأت خارج شدن از اطاق خانم را نداشت. زیرا که او فقط در این اطاق آرامش داشت.

همه‌ی مردم صدای این ضربات را می‌شنیدند. هر کسی که با او همقدم می‌شد یا نزدیک او راه می‌رفت، صدای این ضربات را می‌شنید.

اوائل همه این جریان را یک شوخی می‌پنداشتند، ولی به ندرت متوجه شدند که این اتفاق امری نامأنوس است. آقای خانه، که خود آدم سرزنده‌ای بود، خواستار تحقیق در این امر شد.

صدای ضربات قدم‌های دخترک فقط موقعی به گوش می‌رسید، که دخترک راه میرفت. یعنی نه موقعی که او پایش را روی زمین می‌گذاشت، بلکه موقعی که او پایش را از زمین بر‌می‌داشت تا راه برود، صدای تق و تق بلند می‌شد. این صدا‌ها گاهی ناموزون و گاهی قوی‌می‌شدند. بخصوص موقعی که دخترک عرض یک سالن را طی می‌کرد.

روزی که پدر‌خانواده چند کارگر در خانه داشت، دستور داد تا آنها پشت سر دخترک چند کریدور را بکنند. زیرا که در این روز صدای تق و تق از هر روز دیگر بلندتر شده بود.

چیزی پیدا نشد، به جز چند موش بزرگ، که شکار آنها سروصدای زیادی در خانه ایجاد کرد.  آقای خانه که دیگر تسلیم شده و کاملا درهم و برهم بود،فکر جدیدی به سرش زد. او بزرگترین شلاقش را برداشته و قسم خورد که اگر این صدا‌ها را بار دیگر بشنود، دخترک را تا دم مرگ کتک بزند.

از آن روز به بعد، دخترک بدون اعتراض در خانه راه می‌رود، و از آن روز به بعد هم  کسی صدای ضربات را نشنید.

     



[1]  Eine Gespenstergeschichte

[2]  Johann Wolfgang von Goethe (1749-1832)

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٧
تگ ها :

حکایات لسینگ

حکایات لسینگ

 

حکایت اسب چموش و گاو وحشی

جوانی بر پشت اسب چموشی نشسته بود و به سرعت باد می تاخت. گاوی وحشی او را مخاطب قرار داده و گفت: "حیف از تو! اگر من جای تو بودم، نمی گذاشتم جوانی نورس بر من تسلط یابد!"

اسب در جواب گفت: "ولی حالا که نیستی!" این چه شهرتی برای من دارد، که جوان نورسی را بر زمین کوبم؟

 

 

حکایت میمون و روباه

میمونی به روبهی گفت: "حیوانی نیست که من نتوانم  از او تقلید کنم."

روبه در جوابش کفت: "ابله ترین حیوانات هم به خود اجازه نمی دهند، از تو تقلید کنند."

نویسندگان عزیز کشورم! آیا باید واضح تر صحبت کنم؟

 

 

حکایت خر و شیر

خری شیری را در جنگلی همراهی می‌کرد، که خر دیگری را دید.

خر دوم گفت: "سلام،  برادر."

خر اول در جواب گفت: " چه گستاخ"

خر دوم گفت: چرا؟ چرا این سلام مرا به گستاخی تعبیر می کنی؟" فکر می کنی که تو بالاتر یا بهتر از یک خر هستی، چون داری شیری را مشایعت می کنی."

 

حکایت خر و گرگ

خری گرگ گرسنه ای را دید. خر لرزان گفت: به من رحم کن. من حیوانی ضعیف و بیمار هستم.  به پایم بنگر که چگونه خاری در آن فر رفته است و مرا آزار می دهد.

واقعا. من برای تو متاسفم. من در نزد وجدان خودم خجولم و باید که تو را از این درد و رنج و محنت برهانم.

هنوز گرگ کلمه آخر را بر زبان نرانده بود که به خر حمله کرده و او را از هم درید.

 

 

حکایت روباه

روبهی که تحت تعقیب بود به بالای دیواری پرید تا خود را نجات دهد. روباه برای پائین آمدن از دیوار از گیاه خارداری که در سایه دیوار رشد کرده بود آویزان شد. ولی خار این گیاه درد شدیدی در او ایجاد کرد.

روباه گفت: "ای امدادگران لعنتی. " اینها نمی توانند به کسی کمک کنند، مگر زمانی که لطمه ای هم به او بزنند. "

 

حکایت موش و مور

 موشی به مورچه ای گفت: ای فلک زده ها! آیا این زحمتی که شما سراسر تابستان می کشید، هیچ ارزش آن را دارد، که شما این مقدار کم آذوقه ای را که جمع آوری می کنید، ذخیره نمائید؟ شما باید انبار آذوقه مرا ببینید.

مورچه در جواب موش گفت: "گوش کن، اگر انبار آذوقه تو بزرگتر از گرسنگی تو باشد پس آدمیان حق دارند که آشیانه تو را ویران کنند، انبار تو را تهی کرده و حق تو را کف دستت بگذارند و جان تو را تهدید کنند.

 

حکایت گوزن و روباه

گوزنی به روباه گفت: "وای بر حال و احوال ما حیوانات ضعیف، شیر و گرگ با هم متحد شده اند."

روباه پرسید: "شیر با گرگ متحد شده است؟"

آها! شیر می غرد و گرگ زوزه می کشد. به همین دلیل شاید شما بتوانید گاهی از دست آنها فرار کرده و خود را نجات دهید. ولی وای به حال ما حیوانات اگر این شیر خود را با (لوکس)  متحد کند، که بی سر و صدا شکار می کند.  

 

حکایت پسرک و مار

پسرکی در حال بازی با ماری اهلی بود. پسرک به مار می گفت: "عزیزم، من نمی توانستم با تو اینگونه رفتار کنم، اگر دندانهای سمی تو را نکشیده بودند. شما مارها بدطینت ترین و ناسپاس ترین حیوانات روی زمین هستید. شاید در جائی خوانده باشی که چه بلائی بر سر مردی آمد که یکی از شما را، که شاید جد و نیای تو بوده،و از فرط سرما، در گوشه ای زیر خار و خاشاک خزیده بود، بیرون آورده و زیر سینه ی گرم خود قرار داد. مار تاره گرم شده بود، که ناجی خود را گار گرفت و باعث مرگ این مرد خوش طینت شد.

مار گفت: " ولی من تعجب می کنم، که مورخین شما، چقدر به نفع شما انسانها نوشته اند. مورخین مارها این جریان را طور دیگری نوشته اند. این مرد خوش طینت می پنداشته که مار واقعا یخ زده و مرده است. از آنجائی که این مار خوش خط و خال نیز بوده است، مرد خوش طینت آن را برداشته تا در خانه پوست زیبایش را بکند.

پسرک در جواب مار فقط گفت: خاموش. خفه شو. کدامین انسان یا حیوان قدر ناشناسی است که نداند

چگونه باید خود را معذور بداند.

ناگهان پدر پسرک، که به این گفتگو گوش می داد، گفت: "درسته پسرم، ولی اگر تو موقعی از یک ناسپاسی بزرگ چیزی شنیدی، همه جوانب را باید در نظر بگبری، قبل از اینکه تو انسانی را با یک چنین سخنی برنجانی. نیکوکاران به  ندرت (به شرافت انسانی قسم) به هیچ وجه خود را ناسپاس نشان نمی دهند. ولی پسرم! نیکوکارانی که کمی هم به منافع خود توجه می کنند،  ناسپاسی را به جای توجه کشت می کنند.   

 

حکایت شیر و خر

هنگامی که شیر، سلطان جنگل  به همراه خری به بیشه ای رفتند، تا خر با صدای انکر الاصواتش حیوانات را فراری دهد، تا شیر آنها را شکار کند، کلاغ دانائی شیر را مخاطب قرار داده و گفت:

"به به، چه جماعت زیبائی! خجالت نمی کشی، که خری را به جرگه ی خویش راه داده ای؟

شیر کفت: "هر گاه که به کسی نیازی دارم، او را در جرگه ام وارد می کنم."

بزرگان همه اینگونه می اندیشند، هنگامی که کسی کوچکتراز خود را می نوازند.

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٧
تگ ها :

شوهر سخت‌گیر - اثر یوحان کریستف گوتشد

شوهر سخت‌گیر[1]

نویسنده: یوحان کریستف گوتشد

 

شارل هشتم پادشاه فرانسه یکی بهترین افراد دربارش را به آلمان فرستاد تا پاره‌ای از امور مملکتی را انجام دهد. سفر خیلی سریع انجام شد، و فرستاده‌ی دربار حتی شب‌ها نیز استراحت نمی‌کرد، تا دستور اربابش را هرچه زودتر انجام دهد.

شبی، دیروقت به قصر یکی از بزرگان رسید و خواهش کرد که  شب را در آنجا بسر برد. خیلی زحمت کشید، تا او را به درون خانه راه دادند.  ولی وقتی که آن بزرگ شنید که او فرستاده‌ی پادشاه می‌باشد، به استقبال او رفته و از رفتار نامناسب اطرافیانش عذرخواهی کرد و اضافه کرد که به خاطر چند نفر از بستگانش بدطینت‌اش، از طرف همسرش نیز به او توصیه می‌کند که مواظب خودش باشد. بعد هم میهمان‌اش را به درون خانه خوانده و حق میهمان‌نوازی  را ادا کرد.

هنگام غذا‌خوردن، میزبان این غریبه را به درون سالنی زیبا و کاغذ‌دیواری شده برد. میز چیده شد و به زودی زیباترین زن دنیا در پشت کاغذ دیواری‌ها ظاهر شد؛ ولی با سری تراشیده و طبق رسوم آلمانی‌ها با لباس سیاه عذاداری.

آفتابه و لگن آوردند. وقتی که میهمان و میزبان دست خود را شستند، آفتابه و لگن را به این بانو دادند. او نیز دست خود را شسته و بدون اینکه حرفی بزند یا کسی از او چیزی بپرسد، به انتهای میز رفته و آنجا نشست.   

غریبه به زن نگاه می‌کرد و پیش خود گفت که او باوجود زیبائی خیره‌کننده‌اش، چقدر رنگ‌پریده و ناراحت است. 

بعد از این‌که او چند لقمه غذا خورد ، چیزی برای نوشیدن خواست.

یکی از مستخدمین نوشابه‌ای برای او آورد، ولی در یک ظرف بسیار زیبا، که جمجمه‌ی یک انسان بود، که سوراخ چشمهایش را با ورقه‌های نقره‌ای تزئین کرده بودند.

او دو یا سه جرعه از این جام نوشید. بعد از اینکه سیر شد، برخاسته و دوباره دست‌هایش را شسته و در مقابل میزبان تعظیمی کرده و به پشت کاغذ دیواری رفت، بدون اینکه کلمه‌ای بر زبان آورد.

مرد غریبه از دیدن این صحنه خیلی ناراحت شده و به فکر فرورفت. میزبان از این امر آگاه شده و پرسید: "می‌بینم  چیزی که شما در سر میز من مشاهده کردید، شما را متعجب کرده است. ولی از آنجائی که شما به نظر من مرد سرزنده‌ای هستید، نمی‌خواهم چیزی را از شما پنهان کنم، تا شما مرا انسان ظالمی نپندارید.

 این خانمی که شما مشاهده کردید، همسر من می‌باشد. من او را چنان دوست داشتم، که مردی می‌تواند همسرش را دوست داشته باشد. برای اینکه بتوانم او را تصاحب کنم، ترس را از وجودم راندم و او را برخلاف عقیده‌ی والدینش به اینجا آوردم.

او نیز چنان عشق و علاقه‌ای به من نشان می‌داد، که من نه یک بار بلکه هزاران بار جانم را فدایش می‌کردم. ما مدت مدیدی چنان در صلح و صفا با هم زندگی کردیم، که فکر می‌کردم من خوشبخت‌ترین مرد اروپا هستم. 

موقعی که من در سفر بودم، و در این سفر وظایفی داشتم که به شرف و افتخار من مربوط بودند، او نیز کار خود را کرده و همه چیز را فراموش کرده و بی‌وجدانی پیشه کرد و عاشق جوانی شد که من او را سالیان سال پرورده بودم.  

 من به محض اینکه از سفر برگشتم، دریافتم که او عاشق شده است، ولی نمی‌توانستم آن را بپذیرم. تا اینکه به تجربه به من ثابت شد و چشم و گوش من باز شد. بدینوسیله تمام عشق و علاقه من به خشم و شک و تردید بدل گشت.

برای اینکه این را به ثبوت برسانم، چنین وانمود کردم که می‌خواهم بار دیگر به سفر بروم، ولی خودم را در یکی از اطاق‌ها پنهان کردم. در همان اطاقی که اینک او زندگی می‌کند و این اطاق همان اطاقی است که او ازعاشق‌اش در آن پذیرائی می‌کرد و این مرد با چنان آزادی و فراغت به سراغ او می‌رفت، که این آزادی و فراغت فقط از عهده‌ی من که شوهرش بودم، بر‌می‌آمد. وقتی که او می‌خواست به درون تختخواب زن بخزد، من نیز از پناهگاه خود بیرون آمده و او را در آغوش زنم گرفتم و با چاقوئی او را درجا کشتم. می‌خواستم زنم را هم بکشم، ولی جرم او بزرگتر از آن است که با چنین مرگی جبران شود. بدین‌ترتیب برای او جریمه‌ی دیگری را در نظر گرفتم، که به نظر من سخت‌تر از مرگ است. من او را در اطاقی زندانی کردم، که او می‌خواست درون آن از بزرگترین امیال زندگی‌اش لذت ببرد. در این اطاق او با معشوقی محشور است، که از من بیشتر دوستش داشت. من جسد بی‌جان این جوان را در کمدی آویزان کردم و زنم را به عنوان نگهبان این جسد گرانبها تعیین کردم. برای‌اینکه او هرگز معشوق‌اش را فراموش نکند، دستور داده‌ام تا حتی موقع غذا‌خوردن و پای میز، جمجمه‌ی این مرد بدجنس را به عنوان ظرف آبخوری روی میز قرار دهند. بدین‌ترتیب او اولا همیشه کسی را که به وسیله‌ی گناه خویش، به دشمن مبدل کرده، پیش رو دارد، و ثانیا جسد کسی را که دوستیش را به دوستی با من ترجیح داد، می‌بیند."

میزبان سعی می‌کرد، عمل‌اش را توجیه کند و به میهمان‌اش توضیح کافی بدهد.

میزبان چنین ادامه داد: "موهایش را به این علت تراشیده‌ام، که زن خطاکاری مثل او ارزش داشتن چنین زینتی را ندارد و سر کچل‌اش نشان می‌دهد که او به وسیله‌ی خطائی که انجام داده هرگونه شرم و حیا و شرف و افتخاری را از دست داده است.

آیا شما می‌خواهید زحمت بکشید و او را در اطاق خودش ملاقات کنید: چیزی که شما با چشمان خودتان ‌ببینید، هر توضیحی را که من بخواهم در این مورد به شما بدهم، زائد می‌کند.

مرد غریبه خواست دیگری به جز این نداشت. این همه مسائل عجیب‌وغریبی که او اینجا دیده بود، اینک آرزوی دیگری نداشت به‌جز اینکه توضیح کامل و قانع‌کننده‌ای در باره‌ی حقیقت ماجرا و قضایا بشنود. او به دنبال میزبان راه افتاد. آنها وارد اطاق بسیار زیبائی شدند و زن را در جلوی شومینه‌ای نشسته دیدند.

میزبان پرده‌ای را کنار کشید، که پشت آن جسد بی سر عاشق جوان به دیوار آویزان بود. همانطور که قبلا توضیح داده بود.

مرد غریبه  تعجب کرد، ولی با ولع بیشتر به زن نگاه می‌کرد، که در این میان به لحاظ ادب و احترام به پا خاسته بود ولی از شرم و حیا سرش را به زیر افکنده بود.

خیلی دلش می‌خواست که با او صحبت کند، ولی این کار را نکرد. از ترس از میزبانش، حرفی نزد.

میزبان که خواست او را دریافته بود، پرسید: "مایلید که با او صحبت کنید، تا بفهمید که او چه زبانی دارد و از چه واژه‌هائی استفاده می‌کند؟"

او بیش از این اجازه به چیزی نیاز نداشت و شروع به سخن گفتن کرد: "مادام! اگر شما این همه صبر و حوصله دارید که شکنجه‌گران شما هم به آن اذعان می‌کنند، پس شما خوشبخت‌ترین زن  دنیا هستید."

زن با چشمانی پر اشک و صورتی پررنج، که انسان را به تفکر وامی‌داشت، جواب داد: "سرور‌من، من اقرار می‌کنم که کار خلافی که من انجام داده‌ام، چنان بزرگ است، که اگر تمام رنج و زجری که آقای من –من ارزش آن را ندارم که ایشان را همسر خویش بنامم – به من وارد کند، باز هم در مقابل این پشیمانی چیزی نخواهد بود. 

هیچ چیز مرا بیش از این آزار نمی‌دهد که می‌دانم که من لطیف‌ترین  و مهربان‌ترین انسان روی زمین را آزرده‌ام. او هنگامی‌که داشت این کلمات را ادا می‌کرد، چنان اشک  می‌ریخت، که قطرات اشک گونه‌هایش را خیس کرده بود و گریه‌ی تلخش راه سخن گفتن‌اش را سد کرده بود.

غریبه‌ی حساس چنان تحت تأثیر قرار گرفته بود که او نیز اشک می‌ریخت و اگر میزبان بازوی او را نگرفته و او را از اطاق خارج نکرده بود، عواطفش کاملا تحت تأثیر محیط قرار می‌گرفت. شاید بهتر بتوان به این مسئله اندیشید تا بتوان آن را تعریف کرد که او آن‌شب با چه افکاری دست‌و‌پنجه نرم کرد.

صبح روز بعد که غریبه می‌خواست دوباره به سفرش ادامه دهد و برای خداحافظی به نزد میزبانش رفته بود، نتوانست خودداری کند و راجع به زنش صحبت نکند و از او راجع به این موضوع خواهش نکند.  او به میزبانش گفت: "سرور من! علاقه‌ای که من به شما دارم و احترامی که شما به من نهاده‌اید، مرا وامی‌دارند که من افکارم را آزادانه به شما بگویم تا به کس دیگر.

من فکر می‌کنم  بهتر باشد که شما با همسرتان مهربان‌تر رفتار کنید. شما می‌بینید که او از کار اشتباهی که کرده، چقدر پشیمان است. من نمی‌خواهم اشتباه او را توجیه کنم یا به جای او عذر‌خواهی کنم، برای اینکه خشم شما را بیشتر سبب نشوم. ولی به این موضوع هم فکر کنید، که شما هنوز جوان هستید و ورثه‌ای هم ندارید. حیف نیست که یک چنین خانه‌ی بزرگی و یک چنین ملک شوالیه‌‌ای، مثل ملک شما،به دست افراد غریبه‌ یا ورثه‌ای بیفتد که به شما ریشخند کند؟

این اشتباه زنتان را ببخشید. شاید او عجله کرده باشد، و حتما این عمل را دوباره تکرار نخواهد کرد. او مزه‌ی عشق شما را حتما بعد از این جریمه‌ی سنگین بهتر خواهد چشید.

باوجودی‌‌که میزبان تصمیم گرفته بود که زنش را تا آخر عمر در این وضع غمگین نگه دارد، با این وجود سخنان فرستاده‌ی ملوکانه هم تأثیری در تصمیم وی نگذاشت.  او مدت مدیدی در تفکرات خود غوطه‌ور شد، بدون‌اینکه کلمه‌ای سخن بگوید. بالاخره هم به این نتیجه رسید، که سخنان میزبان‌اش زیاد هم بی‌ربط نیست. به همین علت هم به او  قول داد که به زنش ترحم کند، به شرطی که او یک مدت دیگر در همین وضع به سر برد.

غریبه راه سفرش را ادامه داد. کارهای مملکتی‌اش را انجام داده و بعد از مدتی دوباره در دربار پادشاه فرانسه ظاهر شد.

او حتی به پادشاه هم این ماجرا را در جوار ماجراهای دیگر تعریف کرد که در قصری که شبی را در آن بسر برده بود و مقداری از آن ماجرا را خودش دیده و مقدار دیگر را شنیده بود.

فرستاده‌ی پادشاه چنان از زیبائی این بانوی بیچاره برای پادشاه تعریف کرد، که  او نقاش دربار را به جانب او فرستاد تا تصویر او را کشیده و با خود به دربار شارل آورد.

با وجودیکه میزبان مجبور بود که از زندان خودساخته‌اش نگهبانی کند، ولی طبق دستور پادشاه، اجازه داد که نقاش پادشاه وارد زندان شده و تصویر زن محبوس را در لباس سیاه عزاداری ترسیم کند.

شاید این فکر، که حتی دربار پادشاه هم از این قضیه خبردار است، در بخشودن زن که مدتی بعد به وقوع پیوست، بی‌تأثیر نبوده است.

هر دوی آنها گذشته را فراموش کردند. استخوانهای مرد عاشق دفن شدند. جام جمجمه نیز همچنین و تمام آثاری که به نوعی با این جریمه در رابطه بودند، از بین برده شدند. آنها دوباره با وفاداری کامل شروع کردند به دوست داشتن یکدیگر. مثل اینکه این جریان فقط به استحکام عشق آنها کمک کرد. کوتاه گویم، آنها مثل اینکه تازه ازدواج کرده باشند و این امکان را داشتند که با هم اولاد‌دار باشند و با هم پیر و سفید موی شوند و تقریبا  با هم و در یک زمان در در کهولت و سیراب از زندگی چشمهایشان را برای ابد ببندند.

 

  



[1]  Der strenge Ehemann

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٧
تگ ها :

ظهور ارواح - اثر هاینریش فون کلایست

ظهور ارواح[1]

نویسنده: هاینریش فون کلایست[2]

 

اوائل پائیز1809 در حوالی ناحیه‌ای به نام شلان[3] (شهرکی در چهار مایلی پراگ به طرف ساکسن) شایعه‌ی وجود ارواح پراکنده شده بود که پسرک کشاورزی از "اشتره‌ دوکلوک[4]" (دهکده‌ای بین راه شلان و پراگ) آن را منتشر کرده بود. این شایعه بالاخره چنان عمومی و پرسروصدا شد، که نهایتا یکی از ادارات دولتی در شلان یک کمیته تفحص حقوقی برای تحقیق در این باب تشکیل داده و کمیسیونی را مسئول اجرای آن کرد، که از اسناد و مدارک این کمیسیون و گفتار شفاهی مردم ناحیه داستان زیر را الهام گرفته‌ام.

"ژوزف[5]" پسرک کشاورزی  از ناحیه‌ی "اشتره‌ دوکلوک"  که حدود یازده سال سن داشت، معمولا شب‌ها با عموی پیر و خواهر و برادرانش دور از پدر‌و‌مادرش در آلونکی می‌خوابید. ژوزف،هم نزد خانواده‌اش و هم در تمام روستا به حماقت معروف بود.

یک شب کسی او را چنان تکان داد، که او از خواب بیدار شد. همینکه ژوزف ترسان و لرزان چشمانش را باز کرد، پیکری را دید، که آهسته از قسمت تحتانی رختخوابش دور شده و در تاریکی اطاق غیب شد.  

ژوزف که خواب را دوست داشت، خیلی ناراحت شد، که چرا کسی او را چنین اذیت کرده است و معتقد بود که این پیکر، عمویش بوده است که می‌خواسته با او شوخی کند و شروع می‌کند با صدای بلند به اعتراض و داد‌و‌بیداد کردن، که چرا عمویش چنین شوخی‌هائی با او می‌کند.

عموی ژوزف، پیرمردی مفلوج، هم از این سروصدا بیدار شد و با عصبانیت دلیل این سروصدا را پرسید. ژوزف هم او را بازخواست می‌کرد، که چرا سربه‌سر او گذاشته و مانع از خوابش شده است. سرباز پیر دلخور شد، و بعد از چند بار توضیح و لعن و نفرین، که او از هیچ چیز خبر نداشته است. ولی گوش ژوزف بدهکار نبود. پیرمرد بلند شد و برای اینکه دلایل خویش را تاکید کند، عصایش را برداشته و آن را به سر و روی جناب پسر برادرش خورد کرد.

ژوزف فریاد می‌کشد، خواهر و برادران او نیز از خواب برخاسته و آنها هم شروع به دادوفریاد می‌کنند. والدین آنها ترسیده و وارد آلونک می‌شوند. آنها فکر می‌کردند که جائی آتش گرفته یا کسی به قتل رسیده است. ولی همینکه می‌فهمند که ژوزف دارد کتک می‌خورد، دوباره آرام می‌شوند. آنها دلیل این جاروجنجال را جویا می‌شوند. ژوزف گریان داستان خودش را تعریف می‌کند. عموی پیر او را دروغگو خطاب کرده و لعن و نفرین می‌کند.  جریان برای والدین روشن نیست. برای تحقیق و تفحص هم وقت نیست. از آنجائی‌که ژوزف از داستان خودش دست بر نمی‌داشت، والدین با عمو برای اینکه کار را کوتاه کنند، موافقت کردند که همگی به سر ژوزف بیچاره ریخته و او را کتک بزنند و بعد هم او را به رختخوابش بفرستند.

شب بعد هم همین اتفاق افتاد. ژوزف را دوباره از خواب بیدار کردند،او پیکری را دید و فکر کرد که عمویش است. او این بار مطمئن‌تر شده بود، که کار، کار عمویش است و به همین علت اعتراض شدید‌تری کرد. عموی پیرش هم دوباره از خواب بیدار شد و او را کتک زد و والدین ژوزف آمدند و آنها هم با عموی پیر شروع به کتک زدن ژوزف کردند و دوباره او را خوردوخمیر به درون رختخوابش فرستادند.

شب سوم هم همین حکایت تکرار شد، و دیگر از کتک خبری نبود. درون سر ژوزف رفته رفته این فکر قوت می‌گرفت، که افراد ضعیف تا ابد بدون حق و حقوق هستند. او سکوت می‌کند و سعی می‌کند با صورت رنجورش دوباره بخوابد و به خواب می‌رود.

ژوزف روزبعد، ‌هنگام غروب از مزرعه به خانه بازگشت و به مادرش گفت، که حدود ظهر مرد غریبه‌ای  به جانب او آمده که پالتوی سفیدی به تن داشته و صورتش رنگ‌پریده بوده است و اوائل او قصد فرار از دست این مرد داشته ولی او همچنان صحبت می‌کرد و به من گفت که اگر به حرفش گوش بدهم و از اوامرش اطاعت کنم، جایزه‌ای به من خواهد داد. موقعی که من آرام گرفتم، غریبه به من گفت که من مدت مدیدی است که منتظر تو نشسته‌ام و این من بودم که سه شب گذشته در آلونک شما ظاهر شدم و حالا آمده‌ام که خدمتی برای تو انجام بدهم که از ضمانت اجرای آن هرگز پشیمان نخواهی شد.

او باید صبح روز بعد با یک بیل به مزرعه رفته و جائی را که مرد غریبه نشانم خواهد داد، بکنم و در آنجا با استخوان انسان مواجهه خواهم شد، که پنج حلقه‌ی آهنین به آنها بسته شده است.  این استخوانها، استخوانهای بدن این مرد غریبه هستند، و بدین طریق روح او هم پانصد سال است که در این وادی حیران است. اگر استخوانها را یافته و درآورم، باید زمین را عمیق‌تر بکنم تا پنج صندوقچه‌ی خاکی و دربسته را بیابم که بعدا به تو خواهم گفت که جریان این صندوقچه‌ها چیست. بعد از اینکه غریبه این حرفها را به من زد، غیب شد و من نمی‌دانم که او کجا رفت.

مادر ژوزف با دهان باز داشت به حرفهای او گوش می‌داد و ژوزف را با تعجب برانداز می‌کرد، همان ژوزفی که حتی نمی‌توانست چند تا کلمه پشت سر هم بدون غلط به زبان آورد، و حالا داشت به زبان شیوا "بوهمی[6]" داستانی را تعریف می‌کرد. مادر ژوزف باوجودیکه از این داستان ترسیده بود، ولی از آنجائی که  زن فهمیده‌ای بود، بوی گنج از این صندوقچه‌ها به مشامش رسیده بود. بدین خاطر هم تصمیم گرفت که با ژوزف‌اش این ماجرا را به پایان برساند.

صبح روز بعد، مادر و پسر که تسلیحات کندن زمین را نیز به‌همراه داشتند، به راه افتاده و به مزرعه ر فتند.  مرد غریبه قبل از آنها آنجا ظاهر شده بود.

هنوز به دهکده نرسیده بودند که ژوزف گفت: "های! مادر! نگاه کن! مرد غریبه آنجاست!"

مادر پرسید: "کجاست" و با رنگ پریده صلیبی بر روی سینه‌اش رسم کرد.

ژوزف جواب داد: "همینجا، جلوی ما، او به من گفته بود، که خواهد آمد تا ما را هدایت کند."

مادر چیزی نمی‌دید. روح مرد غریبه که فقط برای ژوزف قابل رؤیت بود، همینطور جلوی آنها حرکت می‌کرد.

این سفر همچنان ادامه داشت، تا اینکه آنها به دامن دشتی رسیدند، که  راه صحرائی بدانجا ختم می‌شد.

ژوزف همانجا ایستاد و به مادرش گفت: "مادر! ما باید اینجا را بکنیم! مرد غریبه گفته که همین‌جا را بکنیم."

مادر که عرق ترس پیشانی‌اش را خیس کرده بود، بیل را برداشته و شروع به کندن زمین کرد. تقریبا دو وجب کنده بود که بیل‌اش به استخوان مرده‌ها اصابت کرد.

ژوزف به مادرش اطمینان داد؛ که مرد غریبه با مهربانی تمام به کار آنها نگاه می‌کند.

مادر ژوزف ولی اعتقادی به مهربانی این مرد پانصد ساله نداشت و مرتب سرودهای روحانی و دعا و انواع سحر و جادو را همینطور درهم و برهم می‌خواند.

استخوانهای مرده‌ها مرتب زیاد می‌شدند. قارچ روی آنها را پوشانده بود و همینکه به مجاورت هوا می‌آمدند، مثل خاکستر در هم می‌ریختند. به دست و پای این اسکلت‌ها، یعنی به مچ دست‌ها و پا حلقه‌های آهنی بسیار قوی بسته شده بودند.

ژوزف ناگهان با صدای بلندی گفت: "مادر! این آقا مایل هستند که شما قدری بیشتر به سمت راست رفته و آنجا را بکنید. آنجائی که او دارد با شمشیرش نشان می‌دهد. او می‌گوید که آنجا جمجمه‌ای پنهان است"

مادر شنید و اطاعت کرد و بعد از اینکه چند بار با بیل آنجا را زیرورو کرد، ناگهان جمجمه‌ی مرده‌ای را از زیر خاک درآورد، که بر پیشانی‌اش حلقه‌ی آهنین و بزرگی بسته شده بود.

کار مادر تمام بود. با هر استخوانی که او از زیر زمین درمی‌آورد، ترس و ناآرامی درونی‌اش هم فزونی می‌گرفت. او با ناراحتی به دنبال جمجمه‌ می‌گشت. همینکه چشمش به جمجمه افتاد، عنان اختیار از کف‌اش بدر آمد. بیل را به گوشه‌ای پرت کرده و با فریاد به سوی دهکده روان شد.

 ژورف مادرش را درک نمی‌کرد. او اصلا احساس خوبی نداشت. وقتی که او می‌خواست از مرد غریبه بپرسد، که جریان چیست، او غیبش زده بود. همینطور که ژوزف سرش را تکان می‌داد، پنج حلقه را با بیل برداشته، مقداری هم با خاکستر استخوانها بازی کرد و بعد هم روانه ده شد. دادگاه بعدا این پنج حلقه را مصادره کرده و هنوز هم می‌توان آنها را در دادگاه تماشا کرد.

وقتی که کمیسیون، تحقیق در باره‌ی این موضوع را مختومه اعلام کرد، بدون‌اینکه مسئله را حل کرده باشد، یکی از کارمندان عالرتبه که به وسیله این حلقه‌ها تحریک شده بود، اعلام کرد، که به دنبال این حلقه‌ها خواهد گشت: به دلایل اداری دنبال این حلقه‌ها می‌گردیم.

افرادی که این قبر را دیده بودند در ماه نوامبر 1809 گزارش کردند که این قبرها عمق زیادی داشتند. ادامه‌ی کار از دست کارگران معمولی و روزمزد بر‌نمی‌آمد. به همین علت کارگران معدن را خبر کردند تا کار را ادامه دهند. زیرا که از این بیم داشتند که تهمت کم‌کاری به آنها زده شود.

کارگران معدن قبر را گسترش دادند و کریدورهائی زیر زمین تعبیه کردند. نه  زیاد. زیرا که می‌خواستند که اصوت در زیر زمین پژواک ایجاد کنند. آنها کندند و کندند. ولی بی‌فایده. از صندوقچه‌ها خبری نبود. تا اینکه به مصالح ساختمانی رسیدند و دوباره امیدوار شدند. مصالح ساختمانی دقیقا معاینه شد. دوباره تمام شد. امید هم با مصالح رفت. در گذشته هر کجا که می‌رفتی، می‌گفتند که هر گنجی  نفس خاص خودش را دارد، که باید به آن احترام گذاشته شود. این گنج‌ها به دست هر زن خامی نمی‌افتد، بلکه به دست آدم محرم و خاصی خواهد افتاد، که قطعا ژوزف را هم فراخواهد خواند تا هنگام جستجوی گنج او را یاری کند.

در ماه دسامبر که کارها خوب پیش رفته بود، به تن ژورف بیچاره لباسهای گرمی پوشانده و او را به محلی بردند و یک بیل هم به دستش دادند تا اینجا و آنجا گودالی بکند. آنها امیدوار بودند که این حقه کارساز باشد. ولی مثل اینکه روح مرد غریبه بیشتر با استخوانها رابطه داشته تا با صندوقچه‌ها. زیرا که حضور ژوزف هم چیزی را عوض نکرد.  سرمای زیاد بالاخره باعث شد تا کار کندن قبر پایان پذیرد. در بهار آینده قرار شد که کار کندن قبر دوباره شروع شود، ولی از انجام آن صرفنظر شد.

گذشته از این، روح مرد غریبه به ژوزف خیانت نکرد. گرچه او به ژورف قول نداده بود که او به گنجی دسترسی پیدا خواهد کرد. ولی همه‌ی این موضوع باعث شد تا مردم از دور و نزدیک به دیدن ژوزف بیایند و برای کسی که موفق شده بود، یک روح را ببیند، هدایائی بیاورند.



[1]  Geistererscheinung

[2]  Heinrich von Kleist (1777-1811)

[3]  Schlan

[4]  Stredokluk

[5]  Joseph

[6]  Böhmisch

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٧
تگ ها :

داستان گم شدن یک تصویر در آئینه - اثر هوفمان

داستان گم شدن یک تصویر در آئینه[1]

نویسنده: ا. ت. آ. هوفمان

 

بالاخره این‌چنین شد، که "اراسموس اشپیکهر[2]" آرزوئی را که سالیان سال در دل داشت، برآورده کرد.  وی با دلی شاد و کیسه‌ای پر از پول درون واگن نشست تا موطن شمالی خود را ترک کرده و به "ولشلند[3]" سفر کند.

زن خانه‌دار و‌ مهربان و متدین او هزاران قطره اشک ریخت.  او بعد از اینکه دهان و بینی  "راسموس[4]" کوچولو را پاک کرد، او را از زمین بلند کرده و درون واگن گذاشت، تا پدرش بتواند موقع خداحافظی وی را ببوسد.

زن‌خانه‌دار همچنان که گریه می‌کرد، گفت: "خدا نگهدار، اراسموس اشپیکهر عزیز و گرامی. من به خوبی از خانه‌ات مراقبت می‌کنم. فقط خوب به من فکر کن و به یاد من باش. به من وفادار باش و کلاه سفری‌ات را هم گم مکن، موقعی که از واگن به بیرون نگاه می‌کنی. چون این عادت توست.

اشپیکهر قول مساعد داد.

اراسموس در فلورانس زیبا، تعدادی از هم‌میهنانش را یافت، که سرشار از نیروی جوانی و زندگی بودند و غرق در لذایذ زندگی‌ای شده بودند، که این مملکت به طور وافر در اختیار آنها قرار داده بود.

اراسموس خود را به عنوان رفیق خوبی به آنها معرفی کرده بود و آنها همه کاری با هم می‌کردند. خصوصا اینکه اراسموس روحیه و استعداد خاصی در کارهای تفریحی داشت و این کار او باعث تسریع این امور می‌شد.

بدین ترتیب بود که این افراد جوان (اراسموس 27 ساله را نیز باید جزء آنها دانست)، شبی در یک باغ منور جشنی بر پا ساختند. هر کدام از آنها به جزء اراسموس یک زن دوست داشتنی را به همراه خود آورده بودند. مردان در لباس قدیمی آلمانی و زنان در دامن‌های رنگارنگ ظاهر شدند. هر کسی به طور خاصی و با فانتزی مخصوصی لباس پوشیده بود. آنها به گل‌های الوان و متحرکی شبیه بودند.  

وقتی که کسی به زبان ایتالیائی و همراه با ماندولین آوازی می‌خواند، مردان حاضر در مجلس همراه با جرینگ جرینگ لیوان‌هایشان سرودی به زبان آلمانی می‌خواندند.

ایتالیا سرزمین عشق است. باد شامگاهی همانند آه مشتاقانه‌ای می‌وزید. مانند عشاقی که در میان انبوه عطر نارنج و یاسمن باغ‌ها را درمی‌نوردیدند و با بازی زنها ادغام می شدند. زنانی که وجودشان به اپرای کوچک و ظریف  مضحکی می‌مانست. بازی‌ای که خاص  زنان ایتالیائی است.

امیال‌ها پرسروصداتر و شلوغ‌تر شدند. فریدریش که از همه شلوغ‌تر بود، بلند شد. یک دستش را بر روی شانه‌ی مترس‌اش نهاده بود، و با دست دیگرش لیوانی را که شرابی سیسیلی در آن ریخته بود، بلند کرده و گفت: "کجا می‌توان یک چنین مجلسی مملو از امیال آسمانی و خوشبختی را جست، غیر از اینجا. نزد شما. نزد شما زنان خوب و شیرین‌زبان ایتالیائی. شما خود عشق هستید. فریدریش صورتش را به طرف اشپیکهر برگردانده و ادامه داد: ولی تو اراسموس، مثل اینکه این‌ها همه برایت بی‌اهمیت هستند. زیرا برخلاف قول و قراری که قبلا گذاشتیم، هیچ مترسی را با خودت به اینجا نیاوردی، بلکه امروز هم چنان گرفته و غمگین و در خود فرورفته‌ای که اگر شجاعانه آواز نمی‌خواندی و مشروب نمی‌خوردی، من فکر می‌کردم که تو یک‌باره به یک انسان خسته کننده و مالیخولیائی مبدل شده‌ای.

اراسموس در جواب فریدریش گفت: "من باید به تو اعتراف کنم که من بدین گونه نمی‌توانم شادی کنم.  تو می‌دانی که من در خانه‌ام یک زن‌ خانه‌دار خوب و متدین دارم، که از اعماق قلبم دوستش دارم و فکر می‌کنم که این کار من به او نوعی خیانت باشد که من در یک بازی حتی برای یک شب، اوقاتم را با یک مترس بگذرانم. برای شما‌ها جوانان مجرد، چیز دیگری است، ولی برای من، یک پدر خانواده‌ و متاهل چیز دیگری است. "

جوانان شروع به خندیدن کردند. زیرا هنگامی‌که اراسموس کلمه‌ی "پدرخانواده" را بر لب می‌آورد، سعی داشت تا چهره‌ی شاد و بشاش و جوانش را با خطوط و چین و چروک پر کند و این کار او زحمت مضحکی بیش نبود.       

مترس فریدریش درخواست کرد تا گفتار اراسموس از آلمانی به ایتالیائی ترجمه شود. بعد با چهره‌ای بسیار جدی رو به اراسموس نموده و با انگشت بلند کرده‌اش با صدائی ضعیف ولی تهدید‌کننده گفت: "تو یک آلمانی سرد سرد هستی! مواظب خودت باش. تو هنوز ژولیتا را ندیده‌ای"

درهمین موقع سروصدائی در نزدیکی در ورودی باغ به گوش رسید و از دل شب سیاه تصویر زیبای زنی در روشنائی شمع‌ها ظاهر شد.

لباس سفیدی که او به تن داشت و به سختی سینه‌ها، شانه‌ها  و کمرش را پوشانده بود، آستین‌های پری داشت که تا آرنج‌اش را با نوارهایش می‌پوشاند و چین‌های دامن‌اش تا زمین می‌رسید. موهایش را در جلو پیشانی‌اش فرق باز کرده بود و در پشت سرش آنها را ذبا رشته‌های زیادی بافته و آویز ان کرده بود. زنجیر طلائی که او به گردن آویخته و دستبند‌های گرانقیمتی که او به دستهایش بسته بود، زیبائی کهن و دوشیزه‌وارش را تکمیل‌تر می‌کردند و به این می‌مانست که  تصویری زنانه  از "روبن" یا "میریس"  در حال راه رفتن است.

دوشیزگان حاضر در مجلس با تعجب صدا می‌زدند: "ژولیتا!"

"ژولیتا" که زیبائی فرشته‌گونه و خیره‌کننده‌اش همه را تحت تأثیر خود قرار داده بود، با صدایی شیرین و گیرا شروع به سخن‌گفتن کرد: "بگذارید من هم در این جشن زیبای شما مردان آلمانی زرنگ و جوان سهیم و شریک باشم. من می‌خواهم پیش آن یکی که کاملا بی حوصله و بدون عشق اینجا آمده است، بروم."

این بگفت و به طرف اراسموس به راه افتاد و روی مبلی که در کنار اراسموس خالی مانده بود، نشست. زیرا که همه فکر می‌کردند که اراسموس هم زنی را به همراه خود خواهد آورد.

زنها با هم صحبت می‌کردند: "آه، ببینید که ژولیتا امروز چقدر زیبا شده است!"

مردها می‌گفتند: " اراسموس را امروز چه می‌شود. او امروز زیباترین زن را برنده شده و ما را به تمسخر گرفته است.

اراسموس در اولین نگاهی که به صورت "ژولیتا" انداخت، آن گونه حیرت کرد، که خودش هم ندانست که چه چیزی در اعماق وجودش چنین تکان خورد.

هنگامی‌که "ژولیتا" به او نزدیک شد، نیروی بیگانه‌ای در او پدید آمده و چنان سینه‌اش را فشرد که نفس‌اش بند آمد.      

هنگامی‌که مردان جوان زیبائی  و عزت نفس "ژولیتا" را می‌ستودند، اراسموس نیز با نگاهی خیره و لبان نیمه‌باز به ژولیتا می‌نگریست و اراده‌ی آن را نداشت که حتی یک کلمه بر زبان آورد.

ژولیتا جامی پر از می را برداشته و بلند شد. او جام می را با مهربانی به اراسموس تعارف کرد. اراسموس نیز جام می را گرفت. در همین موقع انگشتانش، انگشتان ظریف ژولیتا را لمس کرد. اراسموس شروع به نوشیدن کرد. آتش به درون رگهایش ریخت.

ژولیتا به شوخی پرسید: "دوست دارید که من مترس شما باشم؟"

ولی اراسموس ، همااند مجانین، خود را در مقابل ژولیتا بر زمین افکند و دستهایش را بر روی سینه‌اش نهاده و گفت: "آری! تو مترس من هستی. من همیشه تو را دوست داشتم. تو را، ای تصویر فرشتگان! من همیشه تو را در درون رؤیاهایم می‌جستم. تو خوشبختی من هستی. تو شادی منی. تو زندگی فوقانی منی.

همه فکر می‌کردند، که علت این کار اراسموس، نوشیدن شراب است، زیرا که هیچ کس از او تاکنون چنین حرکتی را ندیده بود. او انسان دیگری شده بود. "آری، تو، تو تمام زندگی منی. تو در درون من شعله‌ای روشن کرده‌ای. بگذار در تو خلاصه شوم. فقط در تو خلاصه شوم. من می‌خواهم تو شوم. آری. اراسموس چنین می‌گفت.

ولی ژولیتا به آرامی او را در آغوش گرفت. اراسموس بعد از اینکه کمی آرامتر شد، در کنار ژولیتا نشست و بازی امیال، که توسط ژولیتا و اراسموس متوقف شده بود، دوباره ادامه یافت.

وقتی که ژولیتا آواز می‌خواند، به این می‌مانست که اصوات آسمانی از اعماق سینه‌اش می‌جوشند و بیرون می‌آیند و این اصوات در درون همه شور و شوقی را باعث می‌شوند، که تا کنون هیچ کس آن را تجربه نکرده بوده، بلکه همه فقط آرزوی آن را داشتند.  صدای پر و اعجاب‌انگیزش به صافی بلور بود وگرمی خاصی داشت که همه را گرفتار خود می‌کرد.

مردان جوان مترس‌های خود را محکم در آغوش گرفته بودند و چشمان پر از آتش آنها به هم خیره شده بود. قرمزی مرموزی طلوع صبح را مژده می‌داد، که ژولیتا خبر داد، که جشن را به پایان برسانند. چنین نیز شد. اراسموس به ژولیتا پیشنهاد کرد، که او را بدرقه کند. ژولیتا قبول نکرد و در عوض، نشانی خانه‌ای را داد که او می‌توانست ژولیتا را بعدها در آنجا ملاقات کند.

موقعی که مردان جوان آلمانی آخرین سرود دسته جمعی آن شب را می‌خواندند، ژولیتا به آرامی از باغ خارج بیرون آمده و غیب شد.

فقط دیده شد که ژولیتا به دنبال دو نفر از مستخدمین مشعل بدست راه پر از شاخ و برگ باغ را طی می‌کرد. اراسموس جرأت تعقیب کردن او را نداشت.

مردان جوان، دست مترس‌های خود را گرفته و با قلبی مالامال از میل راه خانه را در پیش گرفتند. کاملا درهم و در اعماق وجودشان گرفتار اشتیاق و رنج عشق.  اراسموس نیز در قفای آنها به راه افتاد، و پیشخدمت کوچک او نیز مشعلی را برایش کرد.

بدین ترتیب او نیز از طریق خایابان متروکه‌ای راه خانه‌اش را در پیش گرفت. زیرا که دوستانش نیز ترکش کرده بودند. طلوع خورشید به آرامی بالاتر می‌آمد. مستخدم مشعل‌اش را با سنگهای خیابان خاموش کرد. ولی ناگهان در درون جرقه‌های مشعل پیکر عجیب و غریب  و لاغر و بلند مردی ظاهر شد، با دماغ عقابی و چشمان براق و گوشه‌‌های دهانی که به گونه‌ی بدطینتی آویزان شده بود. مرد دامن قرمزی پوشیده بود که دکمه‌های براق فلزی داشت و می‌خندید و با صدای نامطبوعی می‌گفت: " ها ها ها ها. شما حتما از یک کتاب مصور قدیمی بیرون آمده‌اید، با این پالتو و جلیقه‌ و ریش و سبیلی که دارید قیافه جالبی  برای خودتان درست کرده‌اید  آقای اراسموس. ولی آیا می‌خواهید که مردم در این خیابان شما را مسخره کنند؟ بهتر نیست که به لباس چرمی خود بازگردید؟

اراسموس با عصبانیت در جواب مرد گفت: "لباس من به شما چه ربطی دارد و می‌خواست که این مرد قرمز رنگ را به کناری زده و راه خود را ادامه دهد.

مرد در جواب اراسموس با صدای فریاد مانندی گفت: "خوبه، خوبه! زیاد عجله نکنید. الآن نمی‌توانید پیش ژولیتا بروید.

اراسموس فورا به طرف مرد برگشت و با صدای متوحشی گفت: "از ژولیتا چی گفتی؟ و یقه‌ی مرد قرمز رنگ را گرفت.

مرد قرمزرنگ فوری به سرعت تیر برگشت و تا اراسموس به خودش آمد که چه شده، غیبش زد.

اراسموس با تعجب سرجای خودش خشکش زده بود، با یک دکمه‌ی براق فلزی که در دستش باقی مانده بود و به مرد قرمزرنگ تعلق داشت که اراسموس از لباس او کنده بود.

مستخدم اراسموس گفت: "این مرد سینیور دکتر داپرتوتو[5] بود. او از شما چه می‌خواست؟

ولی اراسموس آگاه بود که اتفاقات عجیبی در شرف تکوین هستند و عجله داشت که وارد خانه‌اش بشود.

ژولیتا با مهربانی و خضوع  خاص خود به پیشباز اراسموس رفت. او در مقابل خاطرخواهی اراسموس انظباط ملایمی از خود نشان می‌داد. فقط گاهی چشمانش برق عجیبی می‌زدند و اراسموس حس می‌کرد که عرق سردی از اعماق وجودش بدن او را به لرزه در‌می‌آورد هنگامی که ژولیتا با نگاه عجیبی به او خیره می‌شد.

ژولیتا هرگز به اراسموس نگفت که او را دوست دارد. ولی نحوه‌ی برخورد او با اراسموس، او را واداشت تا بپذیرد که هر روز انوار محکمتری به دست و پای او بسته می‌شود. یک زندگی آفتابی و نورانی در انتظار او بود. او دیگر دوستانش را به ندرت می‌دید، زیرا که ژولیتا وی را به مجامع دیگر و بیگانه‌ای می‌برد.

اراسموس یک بار فریدریش را دیده بود. او دیگر اراسموس را رها نکرد. و هنگامی‌که اراسموس در گفتگوهایشان به یاد وطن و خانه‌اش افتاد، مطیع و نرم شده بود. فریدریش در همین لحظه گفت: " اشپیکهر، آیا می‌دانی که تو دوستان خطرناکی یافته‌ای؟ تو که باید دریافته باشی که ژولیتا یکی از خطرناک‌ترین مترس‌ هاست که تا کنون وجود داشته‌اند. مردم همیشه داستانهای اسرار‌آمیز و عجیب‌و‌غریبی پیرامون این شخص تعریف می‌کنند، که رنگ و بوی خاصی به این شخص می‌دهند. من از رفتار تو در‌می‌یابم، که ژولیتا قدرت عجیبی روی مردم دارد، که توان مقابله با آن نیست. تو  عوض شده‌ای. ژولیتا تو را اغوا کرده است. تو دیگر به زن خانه‌دار و متدینت فکر نمی‌کنی. "   

در این لحظه اراسموس با هر دو دستش، صورتش را پوشاند و با   صدای بلندی شروع به گریه کردن کرد. او اسم زنش را بر زبان می‌اورد و گریه می‌کرد.

فریدریش دریافت، که یک نبرد سخت و درونی آغاز شده است و چنین گفت: "اشپیکهر! بگذار زود از این سرزمین سفر کنیم. 

بله فریدریش، حق به جانب توست. من هیچ نمی‌دانم که چرا ناگهان چنین افکار تیره و تاری  به سرم می‌رند. من باید بروم. همین امروز باید بروم.

هر دوی آنها به سرعت از خیابان عبور کردند. سینیور داپرتوتو هم  عرض همان خیابان را طی می‌کرد و به روی اراسموس می‌خندید و می‌گفت: " آخ، عجله کنید، عجله کنید. ژولیتا منتظر شماست. با قلبی پر از اشتیاق و چشمانی پر از اشک. آخ، عجله کنید، عجله کنید. "

اراسموس مانند افراد برق‌گرفته شده بود.

فریدریش گفت: "این پسره! این شارلاطان حال مرا به هم می‌زند و حالا هم دارد مرتب پیش ژولیتا رفت‌و‌آمد می‌کند تا این معجونهایش را به او بفروشد.

اراسموس گفت: "چی گفتی؟ این پسره می‌ره پیش ژولیتا. پیش ژولیتا؟

صدای نازک و ظریفی از بالکن خانه‌ای به گوش می‌رسید: "پس شما کجائید، همه منتظر شما هستند، هیچ به من فکر نکردید؟"

این صدای ژولیتا بود. آن خانه هم خانه‌ی او بود. این دو رفیق بدون اینکه به این مسئله فکر کنند، جلوی خانه‌ی ژولیتا ایستاده بودند. اراسموس با یک پرش ناگهانی، به درون خانه پرید.

فریدریش آهسته گفت: "دیگه کار از کار این انسان گذشته و نمی‌توان او را از این وضع نجات داد، و از خیابان گذشت و رفت.

ژولیتا تا کنون چنین مهربان نبود. او همان لباسهای شب مهمانی را به تن داشت. صورتش می‌درخشید و زیبائی  و جوانی‌اش را بهتر نشان می‌داد. اراسموس همه‌ی آن چیزهائی را که با فریدریش در‌میان گذاشته بود، به کلی فراموش کرده بود. او اینک بیشتر از هر زمانی و بدون اینکه بتواند در برابر آن مقابله کند، این احساس خوشبختی و سعادت را داشت. ولی ژولیتا هم تا کنون چنان عشق‌اش را به او نشان نداده بود. مثل‌اینکه ژولیتا فقط به او توجه می‌کرد و او را می‌دید و برای او زنده بود.

قرار بود در یک ویلا که ژولیتا آن را برای تابستان اجاره کرده بود  جشنی گرفته شود. همه به آنجا می‌رفتند.  در این جمع یک جوان ایتالیائی بود، که واقعا کریه‌المنظر بود و عادات ناپسندتری داشت. او توجه زیادی به ژولیتا می‌کرد و بدین ترتیب حسادت اراسموس را تحریک می‌کرد،که داشت خشمگین از دیگران فاصله می‌گرفت و تک و تنها در یکی از خیابانهای مشجر باغ بالا و پائین می‌رفت.

ژولیتا به دیدار اراسموس رفت. "ترا چه می‌شود؟" مگر تو کاملا مال من نیستی؟ " ژولیتا با این کلمات و با بازوان لطیفش اراسموس را در آغوش گرفت و بوسه‌ای بر روی لبانش نشاند. اشعه‌های آتش همه‌ی وجودش را فرا گرفتند و او در خشمی عاشقانه معشوق خویش را در آغوش کشیده و فریاد زد: نه! من نمی‌گذارم. حتی اگر در آتش دوزخ بسوزم!

ژولیتا در این هنگام لبخند عجیبی بر لب داشت و اراسموس باز هم با همان نگاه عجیب و غریبی روبرو بود، که عرق سردی بر پشت او می‌نشاند.

آن دو دوباره وارد جمع شدند. جوان بدمنظر ایتالیائی اینک جای اراسموس را گرفته بود. اینک او بود که از حسادت رنج می‌برد. به همین علت انواع کلمات رکیک را نثار آلمانی‌ها و خصوصا نثار اشپیکهر می‌کرد. اشپیکهر دیگر طاقتش طاق شده بود. به طرف جوان ایتالیائی رفته و به او گفت: ساکت شوید، با این کلمات تندی که علیه آلمانی و علیه من به کار می برید، در غیر اینصورت شما را به این برکه خواهم انداخت، تا فن شنایتان را آزمایش کنید.

در همین موقع دشنه‌ای در دست جوان ایتالیائی ظاهر شد. اشپیکهر خشمناک گلوی او را گرفته و او را به زمین کوبیده و لگد محکمی به گردن او زد. جوان ایتالیائی خرخرکنان با زندگی وداع کرد.

همه به اراسموس حمله کردند. او از حالت عادی خارج بود. او احساس می‌کرد که به او حمله شده است.

هنگامی که او به خود آمد، احساس می‌کرد که از بیهوشی عمیقی  برخاسته است و درون کابین کوچکی جلوی پای ژولیتا قرار دارد، و ژولیتا سرش را به طرف او خم کرده و او را درون بازوانش گرفته است.

ژولیتا با صدای نرم و لطیفی به او می‌گفت: تو ای آلمانی بدجنس!  تو چنان مرا ترساندی! من تو را از این خطر نجات دادم. ولی تو دیگر نه در فلورانس امنیت داری و نه در ایتالیا. تو باید از اینجا بروی. تو باید مرا ترک کنی، باوجودیکه من تو را اینقدر دوست دارم.

حتی فکر کردن به جدائی از ژولیتا قلب اراسموس را به درد می‌آورد. اراسموس با صدای فریادمانندی گفت: بگذار من همین‌جا بمانم. من در این راه حاضرم بمیرم. مگر مرگ به جز زندگی کردن بدون تو نیست؟

در این هنگام چنین به نظر او آمد که انگار کسی با صدای لطیف و ملایم نام او را صدا می‌زد. آخ! این صدا، صدای زن خانه‌دار آلمانی متدین بود.

اراسموس خاموش شد. ژولیتا نیز در همین هنگام به طور عجیبی از او پرسید: "تو حتما به زنت فکر می‌کنی؟ آخو اراسموس، تو هم به زودی مرا فراموش خواهی کرد.

اراسموس در جواب ژولیت گفت: "کاشکی من می‌توانستم برای همیشه مال تو باشم.  آن دو در این هنگام جلوی آئینه‌ی بزرگ و قشنگی ایستاده بودند، که به دیواره‌ی کابینت متصل بود و در دو طرف آن شمع‌های بزرگی روشن بودند.  ژولیتا ،اراسموس را محکم و عمیق به آغوش خود کشید و گفت: " تصویر درون آینه‌ات را برای من باقی بگذار، تو ای همیشه عاشق. این تصویر باید تا ابد برای من بماند.

اراسموس با تعجب از ژولیتا پرسید: "منظورت چیست؟ تصویر من درون آئینه؟ و به آئینه نگاه کرد، که تصویر او و ژولیتا را در یک پز شیرین عاشقانه منعکس می‌کرد و ادامه داد: " تو چگونه می‌توانی تصویر مرا درون آئینه ، تصویر منعکس شده‌ی مرا برای خودت نگه داری؟ تصویری که همیشه مرا همراهی می‌کند و بر روی هر آب پاکی، بر روی هر سطح صیقل یافته‌ای منعکس می‌شود.

ژولیتا گفت: " تو حتی این رؤیا را، رؤیای منیت‌ات را هم به من نمی‌بخشی، که از درون آئینه به من چشمک می‌زند. توئی که می‌خواستی مال من و زندگی من باشی؟ تو حتی تصویرت را هم به من نمی‌بخشی تا با من در طول زندگی فقیرانه‌ام طی طریق کند، زندگی‌ای که بدون تو خالی و بدون عشق خواهد بود. زیرا که تو خواهی گریخت. قطرات سوزان اشک از چشمان زیبای ژولیتا جاری شدند.

اراسموس که از درد کشنده‌ی عشق دیوانه شده بود، فریاد زد: "آیا من باید تو را ترک کنم؟" اگر من باید تو را ترک کنم، پس بگذار تا این تصویر منعکس شده‌ی من در درون آئینه از آن تو باشد، برای همیشه و تا ابد. هیچ قدرتی ، حتی شیطان هم نخواهد توانست آن را از تو جدا کند تا تو مرا دوباره با روح و جان در آغوش بگیری.

بوسه‌های ژولیتا همانند آتش دهان او را سوزاندند. ولی وقتی که او این جملات را بر زبان آورد، ژولیتا او را رها کرده و آغوشش را برای آئینه گشود. اراسموس شاهد بود که چگونه تصویر منعکس شده‌ی او در آئینه، بدون اینکه به حرکات او اعتنائی بکند، از درون آئینه بدر آمده و به درون آغوش ژولیتا خزید و با وی در یک عطر غریبانه‌ای محو شد.

اصوات زشتی شنیده می شدند، صدای خنده می‌آمد، همراه با مضحکه‌ی شیطانی. نبرد مرگ، تمام وجودش را فراگرفته بود. آهسته به روی زمین درغلطید. ولی ترس مهیبی. . . این ترس او را از بیهوشی بدر‌آورد. در ظلمت تاریکی به طرف در خروجی رفت. پله‌ها را تا پائین طی کرد. مردم جلوی خانه او را گرفته و سوار واگنی کردند که به سرعت از آنجا دور شد.

مردی که پیش او نشسته بود، به زبان آلمانی به او گفت: همان مردم هم این کار را می‌کردند. ولی حالا کارها به خوبی پیش خواهد رفت. به شرطی که شما خودتان را در اختیار من قرار دهید. ژولیتا وظیفه‌ی خودش را انجام داد و شما را به من معرفی کرد. شما هم جوان خوب و مهربانی هستید و شوخی‌های خوبی می‌کنید. ما، من و ژولیتا از این کارهای شما لذت می‌بریم.

این به مثابه یک لگد آلمانی به گردن من بود. طوری که زبان آموروسو کبود شده و از دهانش درآمده بود. موقعیت کاملا مضحکی بود. او آنجا دراز کشیده بود و آخ و اوخ می‌کرد و نمی‌توانست حرکت کند. ها ها ها ها.

 صدای این مرد چقدر مسخره بود. اسباب و وسایل‌اش هم آنقدر مخوف بود، که کلمات‌اش را همانند خنجری در سینه‌ی اراسموس فرو می‌کرد.

شما هر کسی که می‌خواهید باشید. فقط خفه شوید. سکوت کنید. از این کار بدی که من انجام داده و از آن پشیمانم، دیگر حرف نزنید.

مرد در جواب اراسموس گفت: "پشیمانید، پشیمانید!" شما حتما پشیمانید که با ژولیتا آشنا شده و از عشق شیرین او سیراب شدید.

اراسموس جواب داد: "آخ! ژولیتا! ژولیتا!

مرد در جواب اراسموس گفت: "بچگی نکنید. شما آرزودارید و خواستارید، ولی همه چیز باید کمافی‌السابق باشد. این که شما مجبور شدید ژولیتا را ترک کنید، بسیار دردناک است. ولی اگر شما اینجا پیش من بمانید، من می‌توانم شما را هم از خنجر تعقیب‌کنندگانتان و هم از تیغ دادگستری نجات دهم". این فکر که بتوان پیش ژولیتا ماند، تمام وجود اراسموس را تسخیر کرد. او فقط پرسید: "چگونه می‌توان این کار را کرد؟"

مرد گفت: "من معجونی بسیار خوبی را می‌شناسم، که شما را از چشم تعقیب‌کنندگا‌نتان ناپدید می‌کند. کوتاه بگویم، این معجون چنین تأثیر می‌گذارد که شما هر دفعه با صورت دیگری در جلوی چشم تعقیب کنندگانتان ظاهر می‌شوید و بدین ترتیب آنها شما را هرگز نخواهند شناخت.  به محض اینکه روز شد، از شما خواهش می‌کنم که به مدت زیادی دقیقا در یک آئینه نگاه کنید. آنگاه من با تصویر منعکس شده‌ی شما در آئینه عملیاتی انجام خواهم داد، بدون اینکه این تصویر را زخمی یا مخدوش کنم. آنگاه شما دوباره متولد خواهید شد و بدین ترتیب خواهید توانست دوباره با ژولیتا زندگی کنید. بدون خطر و مملو از عشق و دوستی.

اراسموس فریاد زد: "مهیب است. وحشتناک است!"

مرد مؤدبانه پرسید: "چه چیز وحشتناک است، آقای محترم."

اراسموس گفت: "من ...من  تصویر درون آئینه‌ام را فراموش کرده‌ام.

مرد فوری گفت: فراموش کرده‌اید؟ نزد ژولیتا جا گذاشته‌اید؟ هاهاها.

براوو عزیزم. اینک شما می‌توانید از میان راهروها و جنگل‌ها و شهرها و روستاها گذرکنید و دنبال همسرتان بگردید تا هم او را و هم راسموس کوچولو را پیدا کنید و دوباره پدر خانواده‌تان شوید. ولی چگونه می‌توانید این کار را بدون تصویرتان انجام دهید. این کار برای همسرتان اهمیتی ندارد، زیرا که او شما را جسما دارد. ولی ژولیتا شما را فقط از طریق تصویرتان در آینده، از طریق من رؤیائی شما خواهد داشت.

اراسموس فریاد زد: "خفه شو، مردک احمق."

در همین موقع قطاری نزدیک می‌شد. قطاری با مشعل. برق مشعل‌ها  به درون واگن‌ها منعکس می‌شد. اراسموس به صورت همراهش نگاه کرد و ناگهان دکتر داپرتوتو را شناخت. اراسموس با یک حرکت از واگن بیرون پریده و به طرف قطار دوید. زیرا که صدای باس فریدریش را از دور تشخیص داده بود. دوستان اراسموس در راه بازگشت از یک میهمانی روستائی بودند. اراسموس فورا همه چیز را برای فریدریش تعریف کرد. فقط از گفتن این نکته پرهیز کرد، که او تصویر منعکس شده در آئینه‌اش را گم کرده است. فریدریش به همراه اراسموس به شهر رفتند و همه چیز لازم را تهیه کردند. اراسموس  هنگام طلوع آفتاب بر اسب تیزچنگی سوار شده  و از شهر فلورانس فاصله گرفته بود.

اشپیکهر ماجراهای زیادی را نوشته، ماجراهائی که در طی سفرش برای او اتفاق افتاده‌اند. ولی عجیب‌ترین ماجرا، اتفاقی است که گم شدن تصویرش را عجیب‌تر جلوه می‌دهد.

اراسموس وارد یک شهر بزرگ شده بود و آنجا رحل اقامت افکند، زیراکه اسب خسته‌اش به استراحت نیاز داشت. او در این شهر بدون قصد بر روی میز مهمانخانه‌ای نشست که میهمانان زیادی داشت. او اصلا توجه‌ای نداشت که بر دیوار مقابل او آئینه‌ای آویزان است.    

شیطان در جلد پیشخدمتی پشت یک صندلی ایستاده بود. به او گفتند که آنجا در تصویری که درون آن آئینه منعکس شده، یک صندلی خالی مانده و تصویر کسی که روی صندلی نشسته در آئینه دیده نمی‌شود.  پیشخدمت این حرف را به کسی که بغل دست اراسموس نشسته بود گفت.  فورا همهمه‌ای در میان مشتریانی که پشت میزها نشسته بودند شروع شد. مردم به اراسموس نگاه می‌کردند. بعد به آئینه نگاه می‌کردند. اراسموس هنوز متوجه نشده بود که این همهمه و سروصدا به خاطر اوست. تا اینکه مردی بر پا خاست، دست اراسموس را گرفته و به طرف آئینه برده و آئینه را به او نشان داده و خود نیز در آن نگریست، و بعد هم رو به مردم کرده و با صدای بلندی گفت: "واقعا درسته، این مرد بدون تصویر است. تصویر او در آئینه منعکس نمی‌شود. او را از دربیرون کنید.

اراسموس از شدت غصب و شرم به درون اطاق خود رفت. هنوز چند لحظه‌ای نگذشته بود که ماموران پلیس به او اطلاع دادند که او ظرف مدت یک ساعت به همراه تصویر‌کامل‌اش یا باید خود را به مقامات بالاتر معرفی کند و یا اینکه شهر را ترک کند.

او با عجله از آنجا خارج شد، از عامه مردم  فراری بود، بچه‌های کوچه و خیابان او را دنبال کرده بودند و پشت سرش فریاد می‌زدند: "نگاه کنید، به این مرد سوارکار نگاه نکنید، مردی که تصویر‌اش را به شیطان فروخت، دارد درمی‌ورد.

او بالاخره از شهر خارج شد. اینک، هر جا که وارد می‌شد، می‌گفت که او از آینه و هر آنچه که تصویر را منعکس کند، متنفر است و خواهش می‌کرد تا تمامی آئینه‌ها را از دیوارها بازکنند و کنار بگذارند. از آن روز به بعد همه او را "ژنرال سوواروف[6]" صدا می‌زدند. زیرا که سوواروف هم همین‌کار را انجام داده بود.    

هنگامی‌که اراسموس به شهرزادگاهش و خانه‌اش رسید، همسر و فرزند او- راسموس کوچولو- با شادمانی به استقبال او رفتند. او بزودی دریافت که در محیط آرام و صمیمی خانه و خانواده می‌تواند به خوبی از دست‌دادن تصویر آئینه‌اش را تحمل کند.

روزی اراسموس که اینک ژولیتا را کاملا از مخیله‌اش بیرون و او را فراموش کرده بود، با فرزندش راسموس  بازی می‌کرد.  راسموس کوچولو دست‌هایش را به دوده‌ی اجاق آلوده بود و با همین دستهای آلوده به دوده، دستی به صورت پدرش کشید.

راسموس کوچولو به پدرش گفت: "آخ، پدر جان نگاه کن و ببین که من صورتت را سیاه کردم. نگاه کن. و قبل از اینکه اراسموس به خود آید، راسموس کوچولو دوید و یک آینه برداشته و نزد پدرش آمد و همینطور که به آئینه نگاه می‌کرد آن را به پدرش داد.

راسموس کوچولو ناگهان فریادکنان آئینه را رها کرده و به سرعت از اطاق خارج شد. طولی نکشید که زن‌ اراسموس وارد اطاق شد. از قیافه‌اش می‌شد فهمید که نگران و مظرب است.

زن پرسید:"راسموس چی داره می‌گه؟"

اراسموس با لبخندی مصنوعی گفت: "اینکه من تصویر آئینه‌ام را گم کرده‌ام؟ درسته عزیزم؟"

 و سعی داشت که به زنش بفهماند که این مسئله که کسی می‌تواند تصویر درون آئینه‌اش را گم کند یا از دست بدهد، سخنی عبث است. ولی کل مسئله این است که هر تصویری فقط یک گمانه یا گمان بیش نیست. یک نگرش خودخواهانه. و یک چنین تصویری فقط منیت مرا به دو نیمه می‌کند، یکی حقیقت است و دیگری مجاز.

در همین حال که اراسموس داشت صحبت می‌کرد، زنش به سرعت دستمالی را که روی یکی از آئینه‌های درون اطاق نشیمن انداخته بود، برداشت و به آئینه نگاه کرد. ولی مثل اینکه برق او را گرفته باشد، روی زمین ولو شد.

آشپیکهر او را از روی زمین بلند کرد. همینکه او دو باره به خود آمد،  با غیض اشپیکهر را به عقب رانده و گفت: "برو! برو! مرا ترک کن! تو ای انسان وحشتناک.  تو شوهر من نیستی. نیستی! نه! تو شوهر من نیستی! تو یک انسان جهنمی هستی. یک روح خبیث و جهنمی، که می‌خواهد خوشبختی مرا از من بگیرد. که می‌خواهد مرا فاسد کند. برو! مرا ترک کن. تو قدرت آن را نداری که مرا تسخیر کنی. تو ای لعنتی. برو."

صدای او  درون اطاق و سالن می‌پیچید. کسانی که درون خانه بودند، به کمک او شتافتند. اراسموس با شک و تردید و خشم خانه را ترک کرد. همانند کسی که اجبار به دویدن داشته باشد، او هم از میان کوچه‌ها و خیابانهای خلوت پارک شهر گذشت و رفت.

کالبد ژولیتا در مقابل چشمانش جان گرفت. زیبائی فرشته‌مانند او چشمانش را خیره کرد. اراسموس فریاد زد: "آهای ژولیتا! داری از من انتقام می‌گیری؟ انتقام این‌که من تو را ترک کرده و رفتم. انتقام این‌که به جای خود من، تو فقط تصویر درون آئینه‌ام را دریافت کردی؟ هان! ژولیتا! من می‌خواهم با دل و جان مال تو باشم. او-زنم- مرا بیرون کرد. همان زنی که من تو را قربانی او کردم، مرا بیرون کرد. ژولیتا! ژولیتا! من می‌خواهم از صمیم قلب، از ته وجودم، با تمام زندگی‌ام از آن تو باشم.

"بله شما می‌توانید. عزیزم. کاملا "

این صدای  "سینیور دکتر داپرتوتو" بود که ناگهان در دامنی به سرخی مخملک و با دکمه‌های فلزی براق کنار اراسموس ظاهر شده بود.

 این کلمات "سینیور دکتر داپرتوتو"  برای اراسموس به منزله‌ی مرحمی بودند شقابخش. به همین علت هم اراسموس به چهره‌ی زشت و قبیح "داپرتوتو" نگاه نمی‌کرد. او ایستاد و با صدای زار و نزاری از داپرتوتو پرسید: " من چطوری می‌توانم او را دوباره بیابم. اونی که من برای همیشه  از دستش دادم."

داپرتوتو گفت: "به هیچ وجه چنین نیست." او از اینجا زیاد دور نیست و اشتیاق دیدار ارزشمند شما را دارد. آقای گرامی.

همانطور که شما می‌دانید، یک تصویر آئینه‌ای فقط یک  خیال بی‌ارزش است.

ضمنا او این تصویر را  صحیح و سالم و شاکرانه به شما باز خواهد گرداند، به شرطی که شما از صمیم قلب و از ته وجود و با تمام زندگی به او تعلق بگیرید.

اراسموس به داپرتوتو گفت: " مرا پیش او ببر. او کجاست؟

داپرتوتو اضافه کرد، یک شرط دیگر هم هست. قبل از اینکه شما خود را در اختیار ژولیتا قرار دهید و در عوض تصویر آئینه‌تان را از او پس بگیرید، باید یک شرط دیگر را اجرا کنید.

هیچ کسی نمی‌تواند در باره‌ی "درو[7]" همان قضاوت‌های قدیمی را بکند. زیرا که شما به وسیله‌ی رشته‌های خاصی به هم متصل هستید، که اول باید این رشته‌ها را از هم باز کرد. درو، این زن خوب و مهربان با بچه‌اش راسموس باید کشته شوند.

اراسموس وحشیانه پرخاش کرد: " این کار یعنی چه؟

داپرتوتو اضافه کرد: "جدا کردن این رشته را می‌توان انسانی‌تر هم اجرا کرد. شما در فلورانس هم تجربه کردید که من داروها و معجونهای خاصی دارم. اینجا هم برای این کار معجون خاصی در دست دارم، که فقط چند قطره از آن کافیست، که شما را به ژولیتا برساند.  و هر کس دیگری از آن استفاده کند بدون هیچ درد و رنجی  بر روی زمین درخواهد غلطید. البته مردم این در‌هم‌غلطیدن را مرگ می‌نامند و گویا تلخ هم هست. ولی آیا بادام هم تلخ نیست؟ و مرگ فقط در این قطره‌ی تلخ نهفته است که درون این شیشه‌ کوچک وجود دارد؟ بعد از موت، خانواده گرامی شما بوی بادام تلخ را استنشاق خواهند کرد. بفرمائید، این بطری کوچک را بگیرید.

و بطری کوچکی به طرف اراسموس دراز می‌کند. در این بطری مقداری ماده سمی به نام سیانور وجود داشت، که استفاده مقدار کمی از آن حتی به مقدار یک انس هم می‌تواند کشنده باشد. (آرشیو طبی هورنس. 1813. صفحه 510).

اراسموس فریاد زد: "چه انسان مخوفی!" من باید زن و بچه‌ام را مسموم کنم؟

مرد سرخ گفت: "حالا کی از سم صحبت کرده؟" در این بطری کوچکی که در دست دارید، یک معجون خانگی و خوشمزه وجود دارد. معجون‌های دیگری هم وجود دارند. من فقط می‌خواستم که شما آزادی انتخاب داشته باشید. ولی بوسیله‌ی این معجون می‌خواهم که کاملا طبیعی و انسانی عمل کنم. خوب من این کار را دوست دارم. بیا بگیر. با خیال راحت بگیر. دوست من!

اراسموس خود هم نمی‌دانست که این بطری کوچک چگونه به دست او آمد. بدون فکرو خیال راه خانه را در پیش گرفت و وارد اطاقش شد.

زن اراسموس تمام شب را با هزاران فکر و خیال سپری کرد. او مرتب ادعا می‌کرد، که این مرد، شوهر او نیست، بلکه یک روح جهنمی است، که وارد جسم شوهرش شده است.

همین‌که اراسموس وارد خانه شد، همه پا به فرار گذاشتند. فقط راسموس کوچولو جرأت کرد به نزد او بیاید و بچه‌گانه بپرسد که چرا او تصویر درون آئینه‌اش را به همراهش نیاورده است. مادر از این بابت خیلی ناراحت است.

اراسموس به طرز وحشیانه‌ای به بچه نگاه می‌کرد، در حالی که بطری کوچکش را هم همچنان در دست داشت. راسموس کوچولو کبوترش را بغل کرده بود. در این موقع کبوتر با منقارش به بطری سیانور نزدیک شد و چند بار به دهانه‌ی بطری نک زد و ناگهان سرش را پائین انداخت و مرد.

اراسموس با ناراحتی بلند شد و گفت: "ای خائن."  "تو نمی‌توانی مرا به این کار جهنمی وادار کنی."

اراسموس بطری را طوری از درون پنجره به بیرون پرتاب کرد، که بطری با سنگفرش حیاط برخورد کرده و هزار تکه شد. ناگهان بوی بادام همه جا را فرا گرفت و تا درون اطاق نیز پر کشید. راسموس کوچولو ترسیده و فرار کرد. اشپیکهر تمام روز را با هزاران درد و رنج سپری کرد تا نیمه شب فرارسید.

تصویر ژولیتا در درون اشپیکهر هر چه بیشتر و بهتر شکل می‌گرفت و تکمیل می‌شد.

یک بار در حضور اشپیکهر گردنبدی از ژولیتا پاره شد. از آن گردنبند‌هائی که مهره‌های کوچک و قرمز داشتند، که زنان مانند مروارید به گردن می‌انداختند. اراسموس موقع جمع‌آوری مهره‌های گردنبند، یکی از آنها را در جیبش نهاد. برای اینکه این مهره‌ها بر گردن ژولیتا بودند و او از آنها مراقبت می‌کرد. اراسموس این مهره‌ی پنهان کرده را حالا در آورده بود. او در حالی که مهره را نگاه می‌کرد تمام حواس خود را متوجه معشوقه‌ی گم شده‌اش کرده بود. ناگهان عطری فضا را پر کرد، که او معمولا این عطر را هنگامی استنشاق می‌کرد که نزد ژولیتا بود.

"آخ ژولیتا" کاش می‌توانستم تو را فقط یک بار ببینم و بعد غیب شوم در فنا و نیستی."

وی هنوز این جملات را بر زبان نرانده بود که درون هال صدای خش و خشی توجه‌اش را جلب کرد. صدای پائی به گوشش رسید. کسی در می‌زد. اراسموس از بیم و امیدی که داشت نفس‌اش را حبس کرده بود. او در را باز کرد. ژولیتا با همان زیبائی و خضوع قدیمی وارد اطاق شد. اراسموس که از عشق‌اش به ژولیتا مجنون شده بود، وی را در آغوش گرفت.

ژولیتا با صدای ضعیف و لطیفی گفت: "خوب عشق من، من حالا اینجا هستم." ولی ببین من چگونه تصویر درون آئینه‌ات را سالم و کامل برایت حفظ کرده‌ام. ژولیتا دستمال را از روی آئینه برداشت و اراسموس توانست با شوق تصویر خودش را در آئینه ببیند که داشت به ژولیتا ور می‌رفت. ولی این تصویر وابستگی به اراسموس نداشت و هیچ‌کدام از حرکات او را منعکس نمی‌کرد. لرزه به اندام اراسموس افتاد. زبان زباز کرده و گفت: "ژولیتا، من بالاخره از عشق تو جنون می‌گیرم.

تصویر مرا به من بازگردان و در عوض خود مرا با روح و جان تسخیر کن.

ژولیتا گفت: "یک مطلب دیگر هم بین ما دو نفر هست. اراسموس عزیز. خودت هم می‌دانی. مگر داپرتوتو این را به تو نگفت.

اراسموس حرفش را قطع کرد: "خدای من، ژولیتا" اگر من فقط از این طریق می‌توانم مال تو باشم، پس بهتر است که بمیرم.

ژولیتا گفت: "مواظب باش که داپرتوتو تو را در این مورد اغفال نکند.

طبیعتا اینطور است، که یک سوگند و یک فتوا چنین قدرتی دارند. ولی تو خودت باید رشته‌هائی را که به دست و پایت بسته شده‌اند، پاره کنی. و برای این کار راه بهتری وجود دارد، تا این پیشنهاد داپرتوتو.

اراسموس با دست‌پاچگی پرسید:" این راه کدام است؟"

ژولیتا دستش را بر گردن اراسموس انداخته و سرش را بر سینه‌ی وی نهاد و به آهستگی نجوا کرد: "تو باید اسمت را "اراسموس اشپیکهر"  بر روی ورقه‌ی کوچکی بنویسی و این کلمات را به آن اضافه کنی:" من به دوست خوبم داپرتوتو قدرت تسلط بر زن و فرزندم را می‌دهم که او هر کاری خواست طبق اراده‌ی خودش با آنها انجام دهد و رشته‌ای را که مرا وابسته کرده پاره کند. زیراکه من از این لحظه به بعد با تمام جسم و جانم و با روح نامیرایم به ژولیتا تعلق دارم، ژولیتائی که من وی را به عنوان همسرم انتخاب کرده‌ام و سوگند خاصی خورده‌ام که مرا تا ابد به او پیوند بزند."

تمام عصب‌های اراسموس تحریک شده بودند. بوسه‌های آتشین لبهایش را می‌سوزاندند و ورقه‌ی کاغذی را که ژولیتا به او داده بود، در دست نگه می‌داشت. داپرتوتو با هیکل مهیبی ناگهان پشت سر ژولیتا ظاهر شد و پری فلزی به سوی اراسموس دراز کرد. در همین لحظه یکی از مویرگ‌های دست چپ اراسموس پاره شد و خون از آن فوران کرد.     

مرد سرخ فریاد زد: "پر را در خون فروکرده و بنویس، بنویس.

ژولیتا نیز فریاد می‌زد: "بنویس، بنویس، ای که تا ابد مال منی بنویس. ای تنها عشق من بنویس.

اراسموس پر را در خون کرده و شروع به نوشتن کرد. در همین لحظه در باز شده و پیکر سفیدی در چهارچوب در ظاهر شد که با نگاهی خیره به اراسموس می‌نگریست و با صدای گرفته و پر از دردی به او می‌گفت: "اراسموس، اراسموس، تو چه می‌کنی؟ به نام ناجی‌مان، دست بردار از این عمل سهمگینت.

اراسموس در این پیکر سفید چهره‌ی زن خانه‌دارش را تشخیص داده، پر و کاغذ را به گوشه‌ای پرت کرد.

جرقه‌‌ای از چشمان ژولیتا متصاعد شد. صورتش را از شدت درد در‌هم پیچید. تمام بدنش مثل آتش می‌سوخت: " دست از من بردار، ای اوباش جهنمی. تو نمی‌توانی حتی قسمتی از روح مرا هم تسخیر کنی.

اراسموس گفت: "به نام نامی ناجی‌مان، دست از من بردار، ای مار.   

 جهنم از درون تو می‌جوشد. و با ادای این کلمات با مشت محکم به سینه‌ی ژولیتا کوبید که هنوز سعی داشت اراسموس را در آغوش خود نگهدارد.

در اطاق صداهای عجیب و غریبی به گوش می‌رسیدند. ژولیتا و داپرتوتو در مه غلیظ و بدبوئی که از دیوارهای اطاق متصاعد می‌شد و چراغها را خاموش می‌کرد، غیب شدند.

بالاخره اولین اشعه‌های طلوع آفتاب از پنجره وارد اطاق شدند. اراسموس مستقیم به طرف زنش رفت، که کاملا مطیع و آرام بود.

راسموس کوچولو کاملا سرزنده روی تختخواب خودش نشسته بود. 

زن اراسموس دستش را به طرف شوهر خسته‌اش دراز کرد و چنین گفت:"من اینک همه چیز را می‌دانم. می‌دانم که تو در ایتالیا چه کشیده‌ای و برای تو از صمیم قلب متاسفم. قدرت دشمن ما بسیار زیاد است و اکنون که تنهاست و باید بار تمام مصیبت‌ها و بلایا را به تنهائی بر دوش بکشد، به همین علت هم دوباره دزدی خواهد کرد و او نتوانست با این میل مبارزه کند که تصویر کاملا مساوی و برابر تو را به این شیوه‌ی ناجوانمردانه بدزدد.

حالا به این آئینه‌ای که آنجا آویزان است نگاه کن، شوهر عزیز و مهربانم. اشپیکهر لرزان این کار را کرد و با قیافه‌ای درب‌و داغان به آئینه نگریست. آئینه کاملا براق ولی خالی از هر تصویری بود. تصویر اراسموس اشپیکهر در آئینه منعکس نمی‌شد.

زن گفت: "این بار خیلی خوب است که آئینه تصویر تو را منعکس نمی‌کند. زیرا که تو الآن خیلی لوس و بیمزه‌ای، اراسموس عزیز.

ولی تو خودت باید این مسئله را درک کنی، که تو بدون تصویر  مضحکه‌ای بیش نیستی و بدین‌ترتیب  یک پدر منظم  خانواده نخواهی بود، که زن و بچه‌هایش برایش احترام قائل باشند. حتی راسموس کوچولو هم به تو می‌خندد و می‌خواهد برایت با ذغال سبیل بکشد، برای اینکه تو این را متوجه نشده‌ای.

پس فقط یک کم دور دنیا بگرد و سعی کن، اگر موقعیت پیش آمد، تصویرت را از شیطان بازپس بگیری. و اگر تصویرت را از شیطان پس گرفتی، من هم به تو خوش‌آمد خواهم گفت. زن گفت: مرا ببوس.

اشپیکهر او را بوسید. زن سپس گفت: "سفرت بخیر."

تو هم پدری، گاهی چندتا شلوار نو برای راسموس کوچولو بفرست، زیرا که او زیاد روی زمین می‌سرد و شلوارهایش پاره می شوند و اگر از شهر نورنبرگ گذشتی، چند تا هم از آن بیسکویت‌های هوزار بخر و یک  کیک فلفلی هم به آنها اضافه کن.

خداحافظ اراسموس عزیز. زن به طرف دیگر برگشت و به خواب فرورفت.

اراسموس هم راسموس کوچولو را بلند کرده و به سینه‌ی خود فشرد.

راسموس ولی فورا گریه کرد. اشپیکر او را بر زمین نهاده و به سفر رفت. او در این سفر دور و دراز یک بار با شخصی به نام پتر شله‌میل[8] آشنا شد، که سایه‌اش را فروخته بود. آنها می‌خواستند با هم شریک شوند. بدین ترتیب که اراسموس اشپیکهر سایه بیندازد و پتر شله‌میل تصویرش را در آئینه منعکس کند. این شراکت ولی صورت نگرفت.       

 



[1]  Die Geschichte vom verlornen Spiegelbilde

[2]  Erasmus Spikher

 [3]  در ازمنه گذشته در آلمان و اطریش به ایتالیا "ولشلند" می‌گفتند

[4]  Rasmus

[5]  Dapertutto

[6]  General Suwarow

[7]  Dero

[8]  Peter Schlemihl

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٧
تگ ها :

هیئت ورثه - اثر ا. ت. آ. هوفمان

هیئت وراث[1]

نویسنده: ا. ت. آ. هوفمان[2]

 

در نزدیکی ساحل دریای شرق، قصرخانوادگی بارون فون آر قرار دارد. این ناحیه بسیار خشک و بی‌روح است.  به ندرت؛ اینجا و آنجا  در این سرزمین ماسه ای  شاخه ی علفی دیده می شود و به جای یک باغ باصفا، که معمولا خانه‌‌ی ارباب‌ها را تزئین می کند، درست پشت دیوار لخت و پتی‌ای که به طرف ده کشیده شده، یک جنگل کاج و کچل وجود دارد، که غم تاریک و همیشگی‌اش حتی چهره‌ی شاداب بهار را هم غمگین جلوه می‌دهد و در آن به جای چهچه‌ی پرندگان رنگارنگ که تازه پرواز و چهچه آموخته‌اند، فقط قار قار کلاغ‌ها و جیغ زدن‌های مرغ طوفان را می‌توان شنید.

یک ربع ساعت که از آنجا دور شوید، طبیعت ناگهان تغییر چهره می‌دهد. مثل اینکه معجزه‌ای رخ داده باشد، ناگهان وارد مزارع سرسبز و گندم‌زارهای فراوان و جمنزار‌های سبزوخرم می‌شوید و روستائی را می‌بینید بزرگ و غنی که یک خانه‌ی بزرگ هم در آن دیده می‌شود که به مباشر اقتصادی تعلق دارد

جائی که نوک درخت های زیزفون تمام می‌شوند، پایه‌های دیوار یک قصر به چشم می‌خورند، که یکی از ارباب‌ها در ازمنه‌ی گذشته شروع به ساختن آن کرده بود. نوادگان این ارباب که روی اجناس خود  در "کورلند[3] "نشسته‌اند، از ادامه‌ی ساختن این قصر دست برداشتند و حتی بارون آر هم که به قصر خود در ده برگشته بود، تمایلی به ساختن این قصر نداشت، زیرا که طبع تاریک و بری از انسان این بارون اقامت در همان قصر فرسوده را ترجیح می‌داد.  

او این قصر کهنه و فرسوده را تا جائی که امکان داشت، دوباره مرمت کرد و به آنجا نقل مکان کرده و خود را در آن حبس کرد. او در این خانه یک مباشر و چند خدمه داشت.

مردم  در ده او را به ندرت می‌دیدند. ولی او مرتب در ساحل دریا اسب‌سواری یا پیاده‌روی می‌کرد. مردم تعریف می‌کردند، که ما از دور می‌دیدیم که او با امواج دریا  و صدای فش فش آب صحبت می‌کرد و بعد دوباره به حرف دریا و صخره گوش فرا می‌داد، مثل اینکه ارواح دریائی جواب او را می‌دادند. بارون در صدر یک رصدخانه کابینه‌ای ساخته بود با دوربین و وسائل کامل نجومی، که روزها از آنجا دریا را می‌نگریست که کشتی‌ها چگونه مانند مرغان دریائی در افق رفت‌و‌آمد می‌کنند.

او شب‌های پرستاره را نیز با همین ادوات و آلات فضائی یا آنطور که مردم می‌گفتند، با ادوات نجومی به آسمان می‌نگریست و مباشرش وی را در این کار یاری می‌کرد.

تا موقعی که این بارون زنده بود، این افسانه هم وجود داشت که او به علم‌غیب واقف است، یا آنطور که مردم می‌گفتند، او هنر سیاه دارد و موقعی که او در "کورلند" بوده و با علم غیب یا هنر سیاه عملیاتی انجام می‌داده که زیاد موفقیت‌آمیز هم نبوده، خاندان یکی از ارباب‌ها را چنان ناراحت و نگران کرده، که آنها این بارون را از "کورلند" فراری دادند و او اینک اینجاست.

کوچکترین یادآوری به او در باره‌ی اقامتش در "کورلند" او را از کوره به در می‌کرد. زیرا که او تقصیر تمام ماجراهایی را که در "کورلند" اتفاق افتادند، به گردن بازماندگانش می‌انداخت. همانهائی که این قصر خانوادگی را با دنائت ترک کردند و رفتند.

او برای اینکه بتواند سرکرده‌ی خانواده‌شان را در آینده به این قصر وابسته کند، هیئتی از وراث را تشکیل داد. این ارباب تشکیل این نهاد وراثت را با دلخوشی تمام تأئید کرد. زیرا که بدینوسیله یکی از خانواده‌های بانفوذ که گذشته‌‌اش به شوالیه‌ها می‌رسید، می‌توانست برای دفاع از سرزمین خودش وارد کارزار گردد.

نه پسر "رودریش[4]"، که "هوبرت[5]"  نام داشت، و نه رئیس کنونی هئیت وراث، که همانند پدربزرگش "رودریش" نام داشت، تمایلی به سکونت در این قصر کهنه و فرسوده را نداشتند و در "کورلند" ماندند. باید اذعان کرد که آن دو نفر جوان‌تر و سرزنده‌تر از این بارون سیاه‌دل هستند و سکونت خسته‌کننده در این قصر برایشان جذبه‌ای ندارد.

"بارون رودریش" به دو خواهر پیر و مجردش پدرش که بضاعت مالی چندانی نداشتند و فقیرانه زندگی می‌کردند، اجازه داده بود که در خانه‌ی اربابی زندگی کنند.  این دو نیز به همراه کلفت سالخورده شان اینک در اطاق های مجاور زندگی می کردند. به‌جز این دو نفر و آشپز که اطاق بزرگی در مجاور آشپزخانه تصرف کرده بود، یک شکار‌چی پیر و فرتوت هم میان آطاق‌های بلند و سالن بزرگ آنجا رفت و آمد می‌کرد که کارهای مباشر قصر را نیز انجام می‌داد. بقیه خدمه در ده و در جوار خانه مباشر اقتصادی زندگی می‌کردند.

 

فقط اواخر پائیز که اولین برف شروع به بارش می‌کرد، و شکار گرگ جای خود را به شکار خوک می‌داد، زندگی در این قصر متروکه و بی‌روح دوباره شروع می‌شد. بارون رودریش به همراه همسر و اقوام و دوستان و اطرافیان زیادش که او را به هنگام شکار همراهی می‌کردند، دوباره از "کورلند" به اینجا می‌آمدند.

اشراف همسایه، که خود نیز شکارچی ماهری بودند و در شهر نزدیک زندگی می‌کردند، نیز به آنجا می‌آمدند. طوری که ساختمان اصلی و اطاقهای مجاور ظرفیت گنجایش آنها را نداشتند. در همه اجاق‌ها و شومینه‌ها آتش می‌سوخت. از صبح سحر تا نیمه‌های شب چند نفر فقط سیخ‌های کباب را بر روی آتش برمی‌گرداندند. از پله‌ها صدها نفر با قیافه‌های مضحک بالا و پائین می‌رفتند.  ارباب و نوکر در گوشه‌ای، در گوشه‌ی دیگر چند نفر با جام‌های بلند کرده آواز‌های شکارچیان را می‌خواندند. در گوشه‌ای  صدای پای رقصنده‌هائی می‌آمد، که با صدای موسیقی می‌رقصیدند. همه جا سروصدا و همهمه بود.

بدین ترتیب این چهار تا شش هفته‌ای که زندگی دوباره به این قصر کهنه و فرسوده بر‌می‌گشت، این قصر نیز بیشتر به یک خوابگاه پر‌رفت‌و‌آمدی شباهت داشت، که در کنار جاده‌ای واقع شده باشد، تا به یک خانه‌ی اربابی.

"بارون رودریش" از این زمان حتی‌الامکان استفاده می‌کرد تا به کارهای جدی‌اش رسیدگی کند. او از میهمانان جدا می‌شد تا وظایف و تکالیف "رئیس هیئت وراث" را انجام دهد.

او نه تنها به صورت‌حسابهای دخل رسیدگی می‌کرد، بلکه هر کسی که پیشنهادی برای اصلاح کاری داشت، به او می‌گفت و او گوش می‌داد، یا اینکه اگر کسی از زیردستانش گله و شکایتی داشت، به او رجوع می‌کرد. او سعی می‌کرد به همه چیز نظم و ترتیب دهد و همه را به حق و حقوقشان برساند . تا جائی که از دستش می‌آمد.

در اجرای این کارها وکیلی به نام "وی" که کارهایش را از پدرش به ارث برده بود و وکالت خانواده‌ی بارون آر را به عهده داشت، نیز کمک می‌کرد. "وی" نیز همیشه هشت روز قبل از ورود بارون آر به دهکده، به سراغ "املاک هئیت وراث" می‌آمد.

در سال هزاروهفتصدونودوچند[6]؛ نیز زمان آن رسیده بود که آقای "وی" سری به املاک "بارون آر" بزند. هرچند هم پیرمردی مثل  "وی" که با داشتن هفتاد سال هنوز سرزنده بود، ولی قبول داشت که اگر دستی وی را در این کار همراهی کند، جای دوری نخواهد رفت. به همین علت به شوخی به من گفت:

پسر عمو، (او به من همیشه پسرعمو می‌گفت، چون ما هم اسم بودیم، گرچه من پسر برادرش بودم ) من فکر کردم،برای تو بهتر است که کمی باد ساحلی به سر و گوشت بوزد. با من به طرف املاک بارون بیا. گذشته از این تو می‌توانی به من در کارهایم کمک کنی. این کارها گاهی بدطینتی می‌خواهد. در ضمن هنر شکارت را هم همانجا آزمایش کن و ببین که تو چگونه یک روز صبح بعد از اینکه پروتوکل‌ات را نوشتی،  صبح روز بعد باید در چشمان حیوان عظیم‌الجثه و پرموئی مثل گرگ، یا خوک نگاه کنی و یا اینکه با یک تیر  او را به زمین بزنی.

  

 

    

  

 

 

 

 

 

 

 



[1]  Das Majorat

[2]  E . T. A. Hoffmann

[3]  Kurland

[4]  Roderich

[5]  Hubert

[6] هوفمان خود نوشته است در سال -179  

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٧
تگ ها :

در باره داستانهای رادیوئی

داستانهای رادیوئی تاریخ خاص خود را دارند و نمی‌توان آنها را با ژانرهای دیگر ادبی از قبیل داستان یا داستان کوتاه یا حتی نمایشنامه تئاتر که نزدیکی و قرابت زیادی با نمایشنامه‌های رادیوئی دارد، درهم ادغام کرد.

داستانهای رادیوئی، همانطور که از نامشان پیداست هم با داستان و هم با رادیو ارتباط دارند. اولین داستان رادیوئی جهان، داستانی بود به نام "کمدی یک خطر[1]" که رادیو بی‌بی‌سی در تاریخ 15 ژانویه 1924 آن را پخش کرد و اولین داستان رادیوئی آلمانی نیزده ماه بعد یعنی در24 اکتبر همان سال پخش شد.

 در 30 اکتبر 1938 در نیویورک واقعه‌ای رخ داد، که شاید با موضوع بحث ما بطور مستقیم رابطه‌ای نداشته باشد، ولی ابراز آن هم شاید خالی از فایده نباشد. در این روز داستانی از رادیو پخش می‌شد با نام جنگ جهان‌ها[2]، که هم عنوان این داستان رادیوئی و هم موقعیت زمانی پخش آن، باعث شدند که تعداد زیادی از شنوندگان رادیو نیویورک که از شنیدن آن ناراحت شده بودند و می پنداشتند که واقعا جنگی بین جهان‌ها رخ داده  و مریخی‌ها به زمین حمله کرده‌اند، به دفتر رادیو و به شهرداری نیویورک و اداره پلیس تلفن می‌کردند و علت جنگ را می‌پرسیدند.

 

نوع‌شناسی داستانهای رادیوئی

 

داستانهای رادوئی انواع و اقسام مختلف دارند.

  • قسم اول داستانهای رادیوئی هستند که شاید بتوان آنها را داستانهای رادوئی با صوت اصلی نامید. در این نوع داستان رادیوئی فقط اصواتی پخش می شوند که به طور مستقیم و اصل صبط شده‌اند . منظور از اصوات هر گونه موسیقی و صدا و صوتی است که در این داستان به کار می‌رود.
  • قسم دوم داستان کوتاه رادیوئی است. طول این نوع داستان کوتاه رادیوئی معمولا از 3 دقیقه تجاوز نمی‌کند و در این قسم داستان رادیوئی، گرچه داستان کوتاه رادوئی نامیده می‌شود، ولی در حقیقت داستان تعربف نمی شود، زیرا که در 3 دقیقه نمی‌توانی داستانی تعریف کرد. اینجا از شنیده‌ها سخن گفته می شود. آنچه ما شنیده‌ایم و بر ما اثر گذاشته است. از احساسات و عواطف گفته می شود. گاهی هم موسیقی در این داستان کوتاه گنجانده می شود یا موسیقی با متن در هم آمیخته می شود.
  •     

 

 

 

 

 

 

 



[1] A Comedy of danger, by Richard Haughes

[2] The War of the Worlds, by H.G.Wells

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٦
تگ ها :