در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

نظری به تاریخ آلمان- ۱

نظری اجمالی به تاريخ آلمان

شاپور چهارده‌چریک

Shapur_14@yahoo.de

 

مقدمه:

تاريخ آلمان ، لا اقل در هزار سال اخير هميشه پر جنب و جوش و پر از جنگ و ستيز و نبرد بوده است . آيا اين جنگ و ستيز ها خود ضديت با همسايگان نيست؟ آيا جنگ اصولاً ضديت نيست؟ ضديت  با بشریت و انسانیت، ضدیت با دين، ضديت با اقتصاد ضديت با سياست، ضديت با فرهنگ و هنر.

آلماني كيست؟ چه مي گويد؟ چه مي خواهد؟ روابط آلماني ها با همسايگان دور و نزدیکشان چگونه بوده است؟ هیتلر و رایش سوم چگونه ممکن شدند؟ آیا هیتلر را باید آخرین حلقه‌ی زنجیره‌ی آلمانی دانست؟ ضديت با يهوديان و كشتار دسته جمعي آنها چگونه ممكن بوده است؟ خارجي ستيزي و ضديت با كليميان از كجا نشئت گرفته است ؟

اين قوم هميشه بايد مخالفي مي داشته تا با آن به جنگ و نبرد بپردازد و اگر مخالفي خارجي پيدا نمي‌كردند، خود آنها به جان هم مي افتادند و با هم نبرد مي كردند. آلماني ها نظامي پرستند و خلق و خوي نظامي دارد. به قدرت رسيدن هيتلر اين موضوع را براي ما روشن مي كند كه اولاً آلماني ها مي‌خواستند شرف و افتخار و عزت از دست رفته شان را (كه با جنگ‌های قدیمی و خصوصا در جنگ اول جهاني از دست داده بودند) آن شرف و افتخار گذشته و مفقود شده و ربوده شده را بدست آورند و ثانياً نبودن روشنگري و آگاهي در آلمان باعث شد تا هيتلر به قدرت برسد. فراموش نکنیم که هیتلر کودتا نکرد، هیتلر را مردم آلمان انتاب کردند.  روشنگري و آگاهي بعد از انقلا ب كبير فرانسه با جنگ و زور وارد آلمان شد و با جنگ و زور هم از آلمان خارج شد. هيتلري كه خود را با عيسي مسيح مقايسه مي كرد و معتقد بود: اعتقاد مقدس به آلمان ، اعتقاد به قوم برگزيدگان (منظور نژاد آرياست) ، نفرت از دشمن (منظور قوم يهود است) ، هيتلر ناجي ماست. موارد زيادي هست كه نشان مي دهند ، هيتلر چگونه آرمان هاي خود را با عیسی مسيح مقايسه مي كرده است. از ميان همة آن مدارک و اسناد، يك املا را انتخاب كرده‌ام، كه در زمان نازي ها در شهر مونيخ به دانش آموزان ديكته شده است:

 

عیسی مسيح و آدولف هيتلر

"همانطور كه مسيح بشريت را از گناه و جهنم نجات داد ، هيتلر هم ملت آلمان را از فساد نجات داد. مسيح و هيتلر هر دو آزاد شدند. مسيح به صليب كشيده شد، ولي هيتلر صدر اعظم آلمان شد. پيروان مسيح وي را انكار كردند و تنها گذاشتند ولي ١٦ تن از نزديكان هيتلر زندگي خود را فداي وي

نمودند. انصار مسيح راه وي را ادامه دادند و به ثمر رساندند. ما اميدواريم كه هيتلر هم بتواند كار خود را به ثمر برساند. مسيح در فكر آسمان بود ولي هيتلر در فكر خاك آلمان است."

تحقيقات علمي اخیر نشان مي دهند كه هيتلر كه خود را ناجي آلماني ها مي دانست، همجنس باز بود . با وجود اين تعدادي از اطرافيانش را به جرم همجنس باز بودن به جوخه هاي اعدام فرستاد.

 

مختصري در بارة تاريخ آلمان

 آلماني ها خود را به زبان آلماني "دويچه[1] " مي نامند . دويچه يعني آلماني. اين واژه از زبان قديمي آلماني عاريت گرفته شده و اوايل چنين نوشته مي‌شد"دیویچ"[2]: كه اين واژه از واژة ديگري، یعنی "تويچ [3]" آمده كه صفتي بوده است كه به مردم عامي مي داده اندو گويا از لفظ "ديوت[4] " به معني مردم يا خلق اخذ شده است . اين واژه بعد ها تغيير ماهيت داده است و به "دويچ[5]" تبديل شده است. در آن زمانها ، زبانهاي لا تين و يوناني در اروپا و آلمان ارواج بسيار داشته اند و تحصيل كردگان و شعرا و نويسندگان به اين زبانها آشنا بوده اند و واردكردن لفظ "دويچ" یعنی "عامی"  براي اين بوده است كه مردمي كه به زبانهاي لا تين يا يوناني آشنا نبودند ، مشخص گردند و از نویسندگان و شعرا و اشراف تمیز داده شوند. اين واژه براي اولين بار در زمان كارل كبير (قرن نهم ميلا دي) مورد استفاده قرارگرفت . آلماني ها خود را از نژاد آريائي مي دانند. اروپاي ميانه در سالهاي اولية مسيحيت داراي مردمي بود كه به تيرة ژرمن ها و خصوصاً شاخة غربي آنها وابسته بودند. اين تيره ها و مردم به دلايل سياسي ، جغرافيائي نژادي و مذهبي مختلف مجبور به مهاجرت شدند. اين اقوام و تيره ها از قرن ششم تا هشتم ميلا دي بخصوص از طرف كارل كبير(768-814)  كه از طرف پاپ به عنوان پادشاه انتخاب شده بود ، در هم ادغام شده و همه اجبارا به دین مسيح برگردانده شدند. بعد از مرگ كارل كبير و تقسيم امپراطوري او بين بازماندگانش، از استانهاي "زاكسن، شوابن، بايرن و لوترينگن" ، "دولت فرانك شرقي" بوجود آمد . در سال ٩١٩ ميلا دي شاهزاده "هاينريش" به عنوان "هاينريش اول" پادشاه آلمان شد . با تاجگذاري وي در حقيقت تاريخ آلمان هم زاده مي شود. از اين تاريخ به بعد آلمان به عنوان يك كشور يا دولت وارد تاريخ مي شود.  "اوتو اول" جانشين "هاینریش" شد كه بعد از چند جنگ در سال ٩٦٢ از طرف پاپ به عنوان پادشاه روم تعيين گرديد. از اين تاريخ به بعد امپراطوري آلمان در تمام مغرب زمين معروفترين و مقتدرترين دولت آن زمان محسوب مي‌شد.

"اوتو اول" سيستمي بوجود آورده بود كه روحانيت مسيحي را جذب دولت خود كند . اين سيستم به

"سيستم كليساي دولتي[6] " معروف شد . در اين سيستم روحانيت مسيحي به عنوان "خوانين" به مردم معرفي مي شدند. "خان اعظم" یا "بیشوف‌إها و کاردینال‌ها"  كه اينك هم داراي قدرت مذهبي بودند و هم داراي قدرت سياسي و گذشته ازاين داراي مال و اموال بسيار زيادي نيز شدند. به همين علت نيز از سال ١٠٢٤ تا ١١٢٥ دولت با جنبش ها و اغتشاشات زيادي دست به گريبان بود، زيرا كه مردم با ابن روش و "سيستم كليساي دولتي" موافق نبودند.

از ١١٣٨ تا ١٢٥٤ ميلا دي سلسلة "هوهن اشتاوفن[7] " در راس قدرت بود. اين سلسله سرزمين‌هاي زيادي را غصب كرده و به خاك آلمان افزود، مهمترين آنها عبارتند از : مكلنبورگ، براندنبورگ، پومرن و شله زين[8] ". گذشته از اين، جنگجويان آلمان، پروس شرقي را به عنوان كلني يا مستعمرة خويش درآوردند . همين جنگجويان نيز در تمامي جبهة جنگ شركت و دخالت داشتند . حتي در فلسطين كه برعليه مسلمانان مي جنگيدند. مهمترين پادشاه سلسلة "هوهن اشتاوفن" ،"فريدريش اول" بود كه به علت داشتن "ريش سرخ رنگش" به "بارباروسا"  (سرخ ريش[9]) معروف شد . بعد از او پسرش "هاينريش ششم" پادشاه شد كه در زمان او نيز آلمان از لحاظ مسافت گسترش زيادي كرد. "فريدريش دوم" كه به علم و هنر علا قه داشت سعي كرد تا در ايتاليا كشوري مدرن با دستگاهي بزرگ و كارمندان زياد تأسيس كند. ولي سعي او به جائي نرسيد، زيرا كه دولتمردان و شهر هاي ايتاليا خصوصاً روم در اين زمينه مخالفت هاي زيادي كردند. همين لشكركشي به ايتاليا و سعي وكوشش در ايجاد كشوري مدرن و زدوخوردهائي كه در اين زمينه شد، آلمان را بي نهايت تضعيف كرد. ضعف دولت مركزي باعث شد تا خوانين محلي به خود آمده و كشورهاي كوچك يا شهرهاي كشورمانندي را ايجاد كنند، که همان دولتشهران هستند. از اين تاريخ به بعد شهرهاي زيادي وجود داشتند كه به طريق ملوك الطوايفي اداره مي شدند و هنوز هم در آلمان شهر هاي هامبورگ و برمن به اين روش اداره مي‌شوند. از سال ١٢٧٣ ميلا دي كه "رودلف فن هابسبورگ [10]" از سلسلة "هابسبورگ" به قدرت رسيد تا سال ١٨٠٦ ميلا دي اين سلسله در آلمان حكومت كرد (به استثناء دورة كوچكي) . تمام هم و غم اين سلسله مانند سلسله هاي ديگر به اين نكته معطوف بود كه قدرت خود را استحكام بخشند. نواحي و ايالاتي كه سلسلة "هابسبورگ" در آنها حكومت مي كردند عبارت بودند از: اطريش، مجارستان، بوهمن ، نواحي كوچكي در ايتاليا ، نواحي ديگري در جنوب آلمان، سوئيس ، لوترينگن و بعد ها هم اسپانيا به آنها اضافه شد.

"جنگ هاي سي ساله" كه از سال ١٦١٨ تا ١٦٤٨ ادامه داشت، آلمان را به نابودي كشاند. خوانين محلي داراي قدرت مي شدند و آلمان به عنوان كشوري بزرگ و مستقل رفته رفته قدرتش را از دست مي داد. فرانسه در اين ميانه به تدريج جاي آلمان را مي گرفت و به مهمترين و قويترين كشور اروپا تبديل مي شد . "پرنس اويگن [11]" موفق شد تا "لوئي چهاردهم" را شكست داده و تركان عثماني را از منطقة بالكان بيرون راند. اطريش و مجارستان رفته رفته عزت گذشته را باز يافتند ولي ديري نپائيد كه ناپلئون به آنها چيره گشت .

 در سال ١٨٠٦ ميلا دي "فرانتس دوم" سلطنت را ترك گفت و ديري نپائيد كه دولت پروس نيز شكست خورد. ولي ستارة ناپلئون نيز دوام نياورد و در سال 1813/1814 ميلا دي افول كرد.   

ملت آلمان آرزوي اتحاد سياسي و حقوق سياسي را داشت. به همين علت در كنفرانس وين در سال 1814/1815 نیز یک اتحاد سیاسی تشکیل شد، که  در آن ٣٩ شهر يا دولتشهر شركت کردند. در سال ١٨٣٤ يك اتحادية گمركي براي دولت هاي محلي آلماني تشكيل شد، كه در آن فقط اطريش شركت نداشت . جنگ قدرت بين اطريش و پروس همچنان ادامه داشت تا اينكه دولت پروس كه با ايتاليا متحد شده بود ، اطريش را از لحاظ سياسي شكست داد. در اين نبرد سياسي شخصيتي كه از خود لياقت بسيار نشان داد "بيسمارك" بود،که بعد ها به لقب" صدر اعظم آهنين" آلمان معروف شد.

در سال ١٨٧٠ جنگي بين فرانسه و پروس اتفاق افتاد كه در آن دولت پروس از تمامي دول محلي كمك گرفته و نهايتاً پيروز شد. "بيسمارك" در سال ١٨٩١ يك اتحادية سياسي آلماني با نام "دولت متحدة آلمان" تشكيل داد و پادشاه پروس، پادشاه آلمان شناخته شد. در زمان "بيسمارك" اقتصاد و تجارت آلمان شهرت جهاني كسب كرد  و در اقصي نقاط دنيا معروف شد. بعد از "بيسمارك"، "ويلهلم دوم"، پادشاه آلمان خود سياست خارجي را بدست گرفت ولي موفقيتي كه "بيسمارك" در اين زمينه داشت، نصيب "ويلهلم دوم" نشد.

فرانسه، انگلستان و روسيه به دلایل سیاسی و اقتصادی و نظامی، اتحاديه اي بر عليه آلمان تشكيل دادند و قتل وليعهد اطريش در "سارايوو" فقط از لحاظ ظاهر باعث شد كه جنگ اول جهاني 1914-1918  به وقوع بپيوندد . در اين جنگ آلمان به كمك اطريش و مجارستان در يك طرف و متفقین در طرف ديگر مي جنگيدند. بعد از شكست آلمان در جنگ جهاني اول، "ویلهلم دو" پادشاه آلمان ازسلطنت خلع شد  آلمان به يك كشور جمهوري دموكراتيك تبديل شد. مردم به اين جمهوري عنوان "جمهوري وايمار[12]" را دادند ، زيرا كه قانون اساسي اين جمهوري در شهر "وايمار"  در شرق آلمان، به تصويب رسيده بود. اوضاع خراب اقتصادي در آلمان، فشار خارجي، در دسترس نبودن مشاركت مردمي براي ايجاد يك دموكراسي واقعي و علل ديگري زمينه را براي حكومت نازي ها در آلمان مساعد كردند. "ناسيونال سوسياليسم" يا به اختصار نازيسم در سال ١٩٣٣ با هيتلر به قدرت رسيد. هيتلر در سال ١٩٣٨اطريش و "زودتن لند[13] " را به آلمان ملحق كرد و در سال ١٩٣٩ چكسلواكي را اشغال كرد و به اين ترتيب جنگ دوم جهاني شروع شد كه در آغاز آن آلمان موفقيت هائي در اين زمينه داشت ولي به تدريج شكست فاحشي خورد. با شكست آلمان نازي در جنگ دوم جهاني، بالا خره دموكراسي پيروزشد ولي كشور آلمان به ٤ ناحية نظامي تقسيم شد كه در آن، كشور هاي پيروز شده در جنگ، یعنی انگلستان ، فرانسه ، روسيه و آمريكا هر كدام نواحي خاص خود را داشتند و آلمان را بدين ترتيب تحت كنترل خود درآوردند. در سال ١٩١٤ م مسافت آلمان برابر بود با پانصدوچهل و يك هزاركيلومتر مربع. بعد از قرار داد ورساي و شكست آلمان مسافت اين  کشور به  چهارصدوهفتادهزاروپانصدوچهل وچهار كيلومتر مربع تقليل يافت. بعد از شكست آلمان در جنگ دوم جهاني و كاپيتولاسيون آلمانها در ماه ماي سال ١٩٤٥ تغييرات زير در جغرافياي سياسي آلمان به وقوع پيوستند:

١- نواحي پروس شرقي تحت كنترل لهستان يا اتحاد جماهير شوري (سابق) در آمدند . اين نواحي در سال ١٩٣٩ م داراي مسافتي برابر با 114549  كيلومتر مربع و تعداد جمعيت آن برابر با 7559700

نفر بود.

٢- در غرب آلمان نواحي كوچكي به بلژيك و هلند تعلق گرفتند و استان "سارلند [14]" داراي دولت خودمختاري شد كه از لحاظ سياسي تحت كنترل فرانسه بود. در سال ١٩٥٠ مسافت آن برابر بود با ٢٥٦٨ كيلومتر مربع و تعداد نفوس آن برابر با يك ميليون نفر بود. در سال 1957 طبق یک همه‌پرسی، این استان نهایتا به آلمان ؛ربی واگذار شد.

٣- بقية خاك آلمان كه داراي مسافتي برابر با ٣٥٣٣٥٦ كيلومتر مربع بود از بعد از جنگ دوم جهاني به جمهوري فدرال آلمان (غربي) و جمهوري دموكراتيك آلمان (آلمان شرقي) معروف شد كه آن زمان اين دو كشور جمعاً داراي جمعيتي برابر با 68 میلیون نفر بودند. شهر برلین دارای شرايط ويژه اي بود. باوجوديكه برلين در خاك آلمان شرقي قرار داشت ولي به دو قسمت شرقي و غربي تقسيم شد كه قسمت غربي آن وابسته به آلمان غربي و قسمت شرقي آن پايتخت آلمان شرقي شد.

 

رايش سوم و به قدرت رسيدن هيتلر

تعريف رايش سوم:

چرا آلماني ها به حكومت دوران هيتلر رايش سوم مي گفتند؟ اين ترمينولوژي از كتاب "فان دن بروك[15]" با عنوان "رايش سوم[16] " كه در سال ١٩٢٣ نوشته شده، عاريه گرفته شده است. رايش به معني سرزمين و حكومت و امپراطوري است . فلسفة سوم بودن اين رايش به اعتقاد ( فان دن بروك) برمي گردد كه مي گويد : سه رايش به وجود خواهند آمدند . اولين آنها دولت روم بود (رايش اول) ، دومين آنها دولت بيسمارك بود (رايش دوم) و سومين آنها حكومت هيتلر است (رايش سوم) . فلسفة اين رايش هم بر روي عناصر نژادي بنا نهاده شده بودند . هيتلر از اين اسم و عنوان موقتاً استفاده كرده و سپس آن را رها كرد ولي همين كافي بود تا به حكومت دوران هيتلر رايش سوم گفته شود. امروزه اين واژه مترادف است با حكومت نازي ها در آلمان است.

با وجود چند جانبه بودن برنامه "حزب ناسيونال سوسياليستي كارگران آلمان[17]" که این حزب نه ناسيونال بود و نه سوسياليستي و نه اينكه با كارگران آلمان رابطه اي داشت. تنها موردي كه براي هيتلر و دار و دسته اش مهم بود، به قدرت رسيدن آنها بود، که از طریق این حزب اعمال شد.  شعارهاي ضد و نقيضي كه آلمانها و خصوصا اطرافیان هیتلر مي دادند،وظیفه‌ی اغفال مردم را عهده‌دار شده بود،  مع الوصف افكار ثابت و مشخصي در سر هيتلر جريان داشت. اين افكار ثابت و مشخص را مي توان به عنوان ماية اصلي كردار سياسي هيتلر، در تمام مراحل سياسي زندگي وي نشان داد. اين افكار از هيچ جريان علمي سرچشمه نگرفته بلكه از طبيعت بيمارگونه اي جوشيده و به بيرون چکیده است . اين افكار نظرياتي بودند كه هيتلرآنها را واقعيت مي پنداشت و نظام سياسي خويش را نيز بر مبناي همين نظريات ساخته و پرداخته است. اين نظريات و افكار نيز خمير ماية كتاب اول هيتلر با نام (نبرد من ) مي باشند . شخص ديگري با نام "آلفرد روزنبرگ[18]" كتابي نوشت با عنوان : "اسطوره هاي قرن بيستم[19]" . "روزنبرگ" دلش مي خواست كه كتابش ارگان رسمي "حزب ناسيونال سوسياليستي كارگران آلمان" گردد . که اينطور نشد.

ولي اين كتاب به نام كتابي معروف شد كه قسمت عظيمي از جهان بيني هيتلر را تجزيه و تحليل كرده بود و از سال ١٩٣٣ به بعد نيز به كرات چاپ و تكثير شد . كتاب دومي هم از "آدولف هيتلر" بعد از وقايع سال ١٩٤٥ بدست آمده كه در زمان حيات هيتلر هرگز چاپ و تكثير نشد. در اين كتاب هم

افكار و عقايد و جهان بيني ناسيونال سوسياليستي وي به رشتة تحرير درآمده است . نكات مهم اين كتاب عبارتند از:

• تبليغ آگاهي و شعور نژادي

• ضديت با كليميان يا كليمي ستيزي

• تصورات ضد مسيحي

• ملي گرائي خشن

در تأييد اين انديشه ها و اميال ، مداركي پيدا شد كه بعد از سال ١٩٣٣ و خصوصاً در زمان جنگ دوم جهاني بدست آمدند و نشان مي دهند كه هيتلرنقشه هاي وسيعي داشته است تا بتواند پايه هاي يك نظام امپراطوري ژرمن را بنا نهد و برلین را پایتخت خود کرده و اسم این شهر را "گرمانیا" یا همان "ژرمانیا" بنهد. وی معماری به نام "آلبرت اشپر" را مامور این کار کرده بود.



[1] Deutsche

[2] diutisc

[3] tiutsch

[4] diot

[5] deutsch

[6] Reichskirchensystem

[7] Hohenstaufen

[8] Mecklenburg , Brandenburg , Pommern und Schlesien 

[9] Barbarossa

[10] Rudolf von Habsburg 

 

[11] Prinz Eugen 

[12] Weimarer Republik 

[13] Sudetenland 

 

[14]Saarland

[15] A.Moeler van den Bruck 

[16] Drittes Reich

[17] NSDAP

[18] Alfred Rosenberg 

[19] Mythus des 20. Jahrhunders 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۳
تگ ها :