در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

برخورد با پدیده‌ای به نام "مارتین هایدگر" -

برخورد با پدیده‌ای به نام "مارتین هایدگر"

 

فیلسوف جاسوس یا جاسوس فیلسوف

 

 

نویسنده: آلکس اشتاینرAlex Steiner

 

ترجمه و تلخیص: شاپور چهارده‌چریک

 

Shapur_14@yahoo.de

 

 

مارتین هایدگرMartin Heidegger (1889-1976) از جانب بسیاری از مردم جهان به عنوان یکی از غول‌های فلسفه در قرن بیستم نگریسته می‌شود.  وی در سال 1929 میلادی با انتشار کتاب فلسفی‌اش "هستی و زمان[1]" به شهرت جهانی رسید. "یورگن هابرماس[2]" معتقد بود که کتاب "هستی و زمان" اثر "هایدگر"، مهم‌ترین اثر فلسفی جهان، بعد از کتاب "پدیدار‌شناسی[3]" هگل می‌باشد. موفقیت "هستی و زمان" کاملا مشهود بود و اثری که این کتاب برجای گذاشت، کامل و بارز. بسیاری از نهضت‌های فلسفی جهان در 70 سال گذشته، یا از آثار "هایدگر" الهام گرفتند، یا به طور مستقیم از این اثر تاثیر پذیرفتند. به عنوان مثال می‌توان از اگزیستانسیالیسم، هرمنویتیک، پدیدار شناسی، فمینیسم‌اکولوژیک و پست مدرنیسم و بسیاری روندهای دیگر در روانشناسی، فقه و ادبیات نام برد.

 

آثار "هایدگر"، متفکرین و فلاسفه‌ی مختلفی از قبیل "هربرت مارکوزه[4]" ، "ژان پل سارتر[5]"، "ژاک دریدا[6]"، "پاول تیلیش[7]" و بسیاری دیگر را تحت تاثیر خود قرار دادند. کارنامه‌ی شگفت‌انگیز این فلیسوف دانشگاه "فرایبورگ"، تحت تاثیر حادثه‌ی خارق‌العاده‌ای تیره و تار گردید. بعد از به قدرت رسیدن هیتلر در سال 1933میلادی، " هایدگر فیلسوف" به "هایدگر نازی" تبدیل گردید، با شماره‌ی عضویت 3125894 در حزب "ناسیونال سوسیالیسم". در این باره کتب و مقالات و گزارشهای بسیاری تهیه و منتشر شده است. ولی گاهی اسناد جدیدی عرضه می‌گردند، که باید در دسترس مشتقان قرار گیرد. این مقاله در سه قسمت تهیه شده و قسمت اول آن، ابعاد اجتماعی زندگی  هایدگر را مد نظر دارد. در قسمت‌های دوم و سوم به ابعاد سیاسی و فلسفی آن نیز خواهیم پرداخت.  بحث و جدل در باره‌ی گذشته‌ی "هایدگر" دیگر از حیطه‌ی نگارش مجلات و روزنامه‌ها و نشریات علمی و فلسفی خارج گشته و به نشریات مصور و هفتگی کشانده شده است. سال گذشته "تلویزیون بی بی سی" یک رپورتاژ دنباله دار در باره‌ی 3 فیلسوفی که دوره و زمان ما را تحت تاثیر قرار دادند، پخش کرد. این سه فیلسوف عبارت بودند از: "نیچه" ، "هایدگر" و "سارتر". قسمتی که در باره‌ی "هایدگر" بود، به گذشته‌ی وی در حزب "ناسیونال سوسیالیسم" نیز اشاره داشت. اخیرا مقالاتی نیز در باره‌ی روابط "مارتین هایدگر" و همکارانش "کارل یاسپرس" و "هانا آرنت" منتشر شده است. همه‌ی این کتب و مقالات و رپورتاژها باعث شدند تا نظر مردم نیز به گذشته‌ی "هایدگر"، که یکی از معروفترین فلاسفه‌ی جهان بشمار می‌رود، معطوف گردد. عده‌ای معتقد بودند، که دوام کوتاه بینی در باره‌ی "هایدگر" مستقیما با پنهان‌کاری شخص "هایدگر" چه در دوره‌ی "نازیسم" و چه بعد از آن، ارتباط دارد و این پنهانکاری از طرف شاگردان و مدافعین "هایدگر" هنوز هم اعمال می‌شود.  قبل از اینکه ما به این پنهان‌کاری‌ها بپردازیم، به حقایقی می‌پردازیم که در روابط "هایدگر" با نازیها نهفته است. این حقایق از موقعی که کتاب "هایدگر و ناسیونال سوسیالیسم[8]" اثر "ویکتور فاریاس[9]" در سال 1987 چاپ و منتشر شد، دیگر غیر قابل انکار هستند. "ویکتور فاریاس" اهل شیلی است و یکی از شاگردان و دانشجویان "هایدگر" بوده است. وی 10 سال در این زمینه تحقیق و جستجو کرده، تا تمامی اسناد و مدارک مهمی را که نشاندهنده‌ی روابط "هایدگر و نازی‌ها"  میان سالهای 1933 و 1945 هستند، گردآوری نماید. بسیاری از این اسناد و مدارک در آرشیوهای آلمان شرقی (سابق) و برلین غربی بدست آمدند. کتاب "فاریاس" گل سرسبد همه‌ی آنهاست. از زمانی که این کتاب چاپ شده ، کتب بسیار دیگری نیز در تبعیت از این کتاب و محتوای آن در باره‌ی "روابط هایدگر با ناسیونال سوسیالیسم" چاپ و منتشر شده است. خلاصه‌ای از این کتب در مقاله‌ای با عنوان "هایدگر و نازی‌ها[10]" در وب نوشته شده است. مارتین هایدگر در دهکده‌ی "مسکیرش[11]" در جنوب آلمان بدنیا آمد و همانجا نیز بزرگ شد. این ناحیه از لحاظ اقتصادی چندان شکوفا نبود. کشاورزان و فرهنگ کشاورزی و کارگاه‌های کوچک تولیدی حرف اول را می‌زدند. سیاست این منطقه نیز با فرهنگ کاتولیکی و قومی در هم آمیخته و معجون غریبی را بوجود آورده بود، که روابط تنگاتنگی با ناسیونالیسم ، یهودی ستیزی و خارجی‌ستیزی داشت. فرهنگ مدرن و آرزوها و امیالی که با این فرهنگ در هم آمیخته بودند، از قبیل لیبرالیسم  یا  سوسیالیسم برای مردم این ناحیه گناه کبیره محسوب می‌شدند. حتی حزب سوسیال دموکرات آلمان و رشد سریع آن در سراسراین کشور، برای این ناحیه و مردمش دشمن شماره یک محسوب می‌شد. بدین ترتیب این ناحیه در دهه‌ها‌ی آتی به یکی از سنگرهای اصلی "ناسیونال سوسیالیسم" تبدیل شد. خانواده‌ی "هایدگر" از اقشار پائین "طبقه‌ی متوسط" این ناحیه محسوب می‌شد. مادرش از یک خانواده‌ی دهقانی و پدرش کارگر یدی بود. "هایدگر" در دوران تحصل خود، بورسی از دولت دریافت می‌کند تا به ادامه تحصیل در شهر "کنستانتس[12]" بپردازد.  مدرسه‌ای که "هایدگر" در آن تحصیل می‌کرد، مدرسه‌ای مذهبی و متعلق به کلیسای کاتولیک آن محل بود. در این مدرسه قرار بر این بود که وی را به عنوان "کشیش" آموزش داده و بپرورانند.  این مدرسه و مدارس شبیه آن در این ناحیه بسیارند و برای جلوگیری و مبارزه با لیبرالیسم، پروتستانتیسم و مظاهر مدرنیسم ساخته شده‌ بودند. "هایدگر" هنگامیکه مدرک پایان تحصیلاتش را در این مدرسه کسب می‌کند، و هنگامیکه قرار بوده "کشیش: شود، از قبول مسئولیت کشیشی امتناع کرده و به تحصیلات دانشگاهی می پردازد. هایدگر در این دوره در مناقشات فرهنگی و حزبی منطقه‌ی سکونتش دخالت و شرکت داشته است. وی هنگامی‌که بیست سال بیشتر نداشته، رهبری یکی از نهضت‌های دانشجوئی زمان خویش را عهده‌دار بوده است، که به دفاع از اهداف پوپولیسم کلیسای کاتولیک مجاهدت می کرده است.   نیروهای ارتجاعی و ضدخارجی در این ناحیه به خصوص بعد از انقلاب روسیه و جنگ اول جهانی تقویت شدند. جنگ اول جهانی و عواقب آن که در قرارداد ورسای به ثبت رسیده بود، برای این نیروهای مرتجع و ناسیونالیستی نه تنها به معنای شکست نظامی، که به مفهوم از دست دادن پاره‌ای از نواحی و پیوستن آنها به خاک کشور فرانسه محسوب می‌شد. انقلاب روسیه باعث خشنودی طبقه‌ی کارگر آلمان شد، ولی همین انقلاب باعث ترس و وحشت نیروهای ارتجاعی و ناسیونالیستی جنوب آلمان گردید.  یکی از نهضت‌های این دوره، نهضتی بود که به وسیله‌ی فیلسوفی به نام "اسوالد اشپنگلر[13]" که خود از "فریدریش نیچه" تاثیر پذیرفته بود، هدایت می‌شد.  ما می‌دانیم که "هایدگر" در دوران جوانی‌اش با نهضت‌های ناسیونالیستی دمخوربوده است.  اسناد و مدارک موجود نشان می‌دهند که "هایدگر" در سال 1932 سمپاتی‌ خود را نسبت به "نازی‌ها" به طور مشهود نشان داده است و بلافاصله بعد از به قدرت رسیدن هیتلر به حزب "ناسیونال سوسیالیسم کارگران آلمان" پیوسته است. "هایدگر" از سال 1933 تا 1945 حتی حق عضویت خود را به طور مرتب به حزب ‌ "ناسیونال سوسیالیسم کارگران آلمان" پرداخت می‌کرده است.   وی در ماه آپریل سال 1933 (یعنی 3 ماه بعد از به قدرت رسیدن هیتلر) به عنوان رئیس دانشگاه فرایبورگ انتصاب شد. هایدگر اولین سخنرانی خجالت‌اورش را به عنوان رئیس این دانشگاه، در تاریخ 27 مای 1933 برای حضار قرائت کرد. وکلا و مدافعین وی بعد ها گفتند که او این خوشامدگوئی و این سخنان را بر لب آورده است تا از استقلال دانشگاه علیه حمله و هجوم قوای نازی دفاع کند. زیرا که نازی‌های مرتجع خواهان آن بودند که علم و دانش و دانشگاه‌ها را به زیر یوغ خود بکشند. واقعیت ولی این است، که این سخنرانی "هایدگر" به دانشجویان چنین می‌گفت که "برای دفاع از اهداف نازی‌ها دست به اسحله بردارید و مسلح شوید و از رژیم ناسیونال سوسیالیستی دفاع کنید". این سخنرانی هایدگر، به نازی‌ها خوشامد می‌گفت و "رژه‌ی" آنها را قدمی صالح در راه آینده‌ی تاریخ آلمان می‌دانست.  هایدگر استحقاق هویت خود و ملت آلمان را در "کشورش" میدانست.  حتی نشانه‌هائی از ایدئولوژی فاشیسم در دترمینانت جانورشناسی وی وجود دارد، آنجائی که هایدگر در نگهداری از نیروهای خاکی و خونی مردمش سخن می‌گوید. "هایدگر" در تاریخ 30 ژوئن1933 در برابر خیل عظیمی از دانشجویان در شهر هایدلبرگ سخنرانی دیگری ایراد می‌کند، تا نظر خود را در باره‌‌ی "نقش دانشگاه در نظام جدید ناسیونال سوسیالیسم" به تصویر کشیده و برای دانشجویان بازگو نماید. وی در این سخنرانی به واژگانی از قبیل "خون" ، "نژاد" و "شنوائی ‌مطلق در برابراوامررهبر" می‌پردازد و توصیه می‌کند تا دانشگاه‌ها را به واحدهائی در "مجامع خلقی" ادغام کرده و به دولت وابسته کنند. دانشگاه باید از روش مستقل خود در تحقیقات و پژوهش چشم‌پوشی کند، زیرا که دانشگاه و حد و مرز تحقیقات دانشگاهی به کلی از زاویه‌ی دید خارج شده‌اند و پیشرفت‌های بین‌المللی دانشگاه‌ها از نظر هایدگر "فقط یک کلاهبرداری علمی" بیش نیست.  وی معتقد بود که "ما باید نبردی تند و تیز طبق خواسته‌های نظام ناسیونال سوسیالیستی  را ترتیب دهیم، که اهداف هومانیستی مسیحی آن را در نطفه خفه نکند". "کار برای دولت" خطری برای هیچ‌کس ایجاد نمی کند، بلکه خطر از جانب "بی‌تفاوتی و مقاومت" ایجاد می‌شود. به همین علت فقط باید قوای واقعی امکانات ورود به راه راست را دارا باشند، نه قوای نیمه واقعی.  "هایدگر" معتقد بود، که تحصیل دانشگاهی باید دوباره به نوعی "شجاعت" تبدیل گردد، "نه محافظت از ترسوها". کسی که از این نبرد سربلند و موفق بیرون نیاید، روی زمین می‌ماند. "هایدگر"بعد از جنگ دوم جهانی، سعی وافر داشت تا تصویری معصوم و بی‌گناه از خود ارائه دهد و ادعا می‌کرد که، وی از دانشگاه و اهداف دانشگاه در مقابل نازی‌ها دفاع کرده است تا آنها (نازی‌ها) از دانشگاه برای نیل به اهداف و مقاصد خویش سواستفاده نکنند. از بدشانسی هایدگر ولی اینگونه سخنرانی‌ها، خود سند و مدرکی هستند که علیه این ادعاها را به ثبوت می‌رسانند. اسناد و مدارکی که از زمان تصدی وی به عنوان رئیس دانشگاه  بدست آمده، موارد زیر را اثبات می‌کنند: هایدگر در تاریخ 21 آوگوست 1933 "اصل رهبر" را به اجرا گذاشت. "اصل رهبر" ماده‌ای بود که طبق آن رئیس دانشگاه من‌بعد نه از طریق انتخابات دانشگاهی (آنطور که معمول بود)، بلکه از طرف وزیر فرهنگ حزب "ناسیونال سوسیالیسم"  منتصب می‌شد. از طریق این ماده، رئیس دانشگاه‌های رهبر، قدرت و اقتدار خود را در دانشگاه‌ها اعمال می‌کرد.

 

"هایدگر" در تاریخ 1 اکتبر 1933 به هدف خود رسید و به عنوان "رهبر دانشگاه فرایبورگ" انتصاب شد. این انتصاب برای هایدگر، به مثابه شکستن کمر غول، و یکی از مهمترین اهداف وی محسوب می‌شد. "هایدگر" اینک بزرگترین و مهمترین و معروفترین فیلسوف رژیم نازی در آلمان بود. او تصور می‌کرد، که فیلسوف دربار هیتلری است.

 

 

هایدگر در تاریخ 4 سپتامبر 1933 در جوابیه‌ای که به دانشگاه مونیخ نسبت به انتصاب وی به عنوان رئیس دانشگاه مونیخ نوشت، چنین اظهار داشت: من هنوز آزاد هستم ولی فقط این را می‌دانم که باید از همه‌ی امور شخصی خود چشم پوشی کنم و فقط این وظیفه را مد نظر قرار دهم که چگونه می‌توانم به اهداف آدولف هیتلر خدمت کنم. هایدگر پا را از این هم فراتر نهاد و در تاریخ 3 نوامبر 1933 به عنوان "رهبر دانشگاه" قانونی را در دانشگاه تصویب کرده و گسترش داد، که طبق آن" قانون نژادی نازی‌ها" باید در مورد دانشجویان دانشگاه نیز اعمال شود. هسته اصلی این قانون استفاده از تسهیلاتی بود که فقط دانشجویانی که به  هنگ "اس اس" یا گروه "اس آ" یا سایر گروه‌های نازی وابسته بودند، اجازه‌ی استفاده از آن را داشتند. دانشجویان یهودی یا دانشجویان مارکسیست یا دانشجویانی که از نژاد "آریائی" نبودند، حق استفاده از هیچگونه تسهیلاتی را نداشته و کمک مالی به آنها تعلق نمی‌گرفت. هایدگر در تاریخ 13 دسامبر 1933 در نامه‌ای از دانشگاهیان آلمان درخواست کرد تا کتابی "با سخنرانی‌های موافق هیتلر" چاپ کرده و در سطح جهان منتشر کنند. وی در پایان این نامه قید کرده بود: "لازم به تذکر نیست، که افراد "غیر آریائی" از نوشتن نام خود در این لیست صرف‌نظر کنند." هایدگر در تاریخ 22 دسامبر 1933 به وزیر فرهنگ استان "بادن" نامه‌ای نوشته و در آن متذکر شده بود، که برای انتصاب یک کرسی پروفسوری  باید این نکته را مد نظر داشت، که کدامین نامزد به اهداف "ناسیونال سوسیالیست‌ها"  و نظام تربیتی آنها نزدیکتر است، و هم او باید انتخاب گردد. این اسناد و مدارک ضمنا نشان می‌دهند که هایدگر که خود در مجامع عمومی اهداف نازی‌ها را می‌ستود، مخفیانه به تخریب سابقه و عزت و آبروی همکاران و دانشجویانی همت‌می‌گمارد، که آریائی نبودند یا یهودی بودند. از میان خیل عظیمی از اسناد و مدارک، به موارد زیر اشاره می‌کنیم:"هرمان اشتاودینگر[14]" پروفسور شیمی در دانشگاه فرایبورگ، که بعدا در سال 1953 جایزه‌ی نوبل شیمی را دریافت کرد، از طرف هایدگر تحت نظارت بوده و هایدگر جاسوسی او را می‌کرده است. وی علت این کار را صلح‌دوستی و مخالفت وی با جنگ در دوران جنگ اول جهانی عنوان کرده است. هایدگر این اطلاعات را در تاریخ 10 فوریه 1934 در اختیار وزیر فرهنگ قرار داده است. ماموران دولت نیز به "هرمان اشتاودینگر" خبر داده‌اند که وی از کار برکنار خواهد شده و باید از بیمه‌ی بازنشستگی خود نیز صرف‌نظر کند. هایدگر چند هفته بعد از این جریان از وزیر فرهنگ درخواست می‌کند تا جریمه‌ی ملایمتری برای "هرمان اشتاودینگر" در نظر بگیرد. این درخواست هایدگر از وزیر فرهنگ، نه به وجدان بیدار هایدگر زبطی دارد و نه به رئوف بودن و مهربانی او. این کار فقط یک اقدام تاکتیکی از طرف هایدگر بوده، زیرا که وی از این امر هراس داشت، که اخراج یک شخصیت جهانی‌ مانند پروفسور "هرمان اشتاودینگر" ، در سطح بین‌المللی رسوائی و بدنامی به بار خواهد آورد.هایدگر به وزارت فرهنگ نامه‌ای نوشته و در آن قید کرده بود که خواهش وی در مورد بازنشسته کردن "هرمان اشتاودینگر" در نظرات شخصی وی (هایدگر) تغییری ایجاد نکرده و او فقط خواهان آن است که معاضدت و درگیری با خارج را تقلیل دهد. وزارت فرهنگ نیز "هرمان اشتاودینگر" را مجبور کرد، تا خود وی شخصا درخواست اخراج نماید. این درخواست 6 ماه روی میز وزیر فرهنگ باقی ماند. در این 6 ماه وی تحت پیگرد و جاسوسی قرار گرفت و بعد از 6 ماه چون موارد جدیدی به آنها اضافه نشد، "هرمان اشتاودینگر" دوباره به شغل‌اش بازگشت. مورد دیگر، مورد "ادوارد باومگارتن[15]" بود، که روحیه‌ی اپورتونیستی و انتقامجوئی "هایدگر" را به وضوح نشان می‌دهد.  "ادوارد باومگارتن" در رشته فلسفه (فلسفه‌ی آمریکائی) تحصیل ‌کرده بود و در دهه‌ی 20 قرن گذشته، گاهی در دانشگاه "ویسکونزین" تدریس می‌کرد. او به آلمان بازگشت ، تا در کلاس‌های "هایدگر" شرکت کرده و از مکتب وی استفاده نماید. این دو، یعنی "هایدگر" و "ادوارد باومگارتن" با هم دوست شدند و در سال 1931 با هم اختلاف نظر پیدا کرده و نزاعی لفظی بین آنها به وقوع پیوست، که بیشتر جنبه‌ی شخصی و خصوصی داشت. هایدگر با نظریات "ادوارد باومگارتن" در مورد "پراگماتیسم آمریکائی" مخالف بود. "ادوارد باومگارتن" فرایبورگ را ترک کرده و به دانشگاه گوتینگن رفت تا در آنجا فلسفه‌ی آمریکائی را تدریس کند.  حس جاسوسی و خرابکاری هایدگر یک بار دیگر گل کرده و وی در تاریخ 16 دسامبر 1933 نامه‌ای به یکی از سران نازی و پروفسور دانشگاه گوتینگن به نام "دکتر فوگل[16]" نوشت. متن این نامه چنین بود: " دکتر ادوارد باومگارتن از لحاظ فکری و سببی به مکتب لیبرال دموکراسی ماکس وبر بستگی دارد. وی در مدت اقامتش در فرایبورگ، همه کاری کرده است، به جز خدمت به ناسیونال سوسیالیسم. من متعجبم که او چگونه در دانشگاه گوتینگن تدریس می‌کند. من نمی‌توانم حتی فکرش را بکنم که او چگونه به کرسی استادی دست یافته است. موقعی که باومگارتن از همه جا مایوس شده و دستش از همهجا کوتاه شد، اجبارا با "فرنکل یهودی[17] " روابط حسنه‌ای برقرار کرد، که خود این شخص نیز قبلا در گوتینگن تدریس می‌کرده و اینک از آنجا اخراج شده است. " دکتر فوگل، که این نامه را دریافت کرد، آن را مملو از نفرت و غیر قابل استفاده می‌بیند و از استفاده از این نامه امتناع می‌کند. جانشین دکتر فوگل ولی این نامه را برای وزیر فرهنگ آلمان در برلین می‌فرستد. وزیر فرهنگ نیز "باومگارتن" را اخراج کرده و به وی توصیه می‌کند که آلمان را ترک کند.  بخت و اقبال با "باومگارتن" بود. یکی از منشی‌های وزارتخانه که از دوستداران باومگارتن بود، کپی نامه‌ی "هایدگر" را به "باومگارتن" می‌دهد. فقط از طریق همین منشی بود، که این مدرک تا کنون باقی مانده است.  ما نمی‌دانیم که هایدگر در این مدت چند تا از این نامه‌های زهر‌آگین نوشته است. بعد از اینکه "باومگارتن" به سران نازی مراجعه کرده و جریان را با آنها در میان گذاشت، شغلش را دوباره به دست آورد. این مورد و موارد شبیه آن در سال 1946 در نهضت "نازی زدائی" در آلمان برملا شدند. مورد "ماکس مولر[18]" را نیز می‌توان به موارد دیگر افزود. "ماکس مولر" که بعد از جنگ دوم جهانی به عنوان یکی از مهره‌های اصلی کلیسای کاتولیک رشد کرده بود، از سال 1928 تا سال 1933 یکی از بهترین دانشجویان مارتین هایدگر بود. "ماکس مولر" ضمنا با "ناسیونال سوسیالیسم" نیز مخالف بود. بعد از اینکه "هایدگر" در تاریخ 1 مای 1933 به عضویت حزب "ناسیونال سوسیالیسم" درآمد، "ماکس مولر" دیگر به کلاسهای وی نرفته و او را ترک می‌کند. "هایدگر" از موقعیت خود به عنوان "رهبر دانشگاه" استفاده کرد، تا "ماکس مولر" را از رهبری دانشجویان خلع کند. ولی این هنوز خاتمه داستان نیست. در سال 1938- هایدگر دیگر در این سال رهبر و رئیس دانشگاه نبود- باوجود این وی در کارهای دانشگاهی دخالت می‌کرد. در این سال نیز وی دخالت می‌کند تا "ماکس مولر" را از پذیرش در دانشگاه به معنوان مدرس کنار گذارند و او را استخدام نکنند.  هایدگر به دانشگاه نامه‌ای می‌نویسد و در آن قید می‌کند که "ماکس مولر" نسبت به رژیم افکار و دید منفی دارد. همین یک جمله پایان کار و فعالیت دانشگاهی "ماکس مولر" بود. "ماکس مولر" به دیدار "هایدگر" رفته و از وی خواهش می‌کند تا این جمله را از نامه‌اش خط  بزند. هایدگر ولی از این کار امتناع می‌کند و در عوض به نصیحت و پند و اندرز می‌پردازد و کاتولیک بودن "ماکس مولر" را دستمایه قرار می‌دهد و می‌گوید "شما به عنوان یک شخص کاتولیک باید بدانید که حقیقت را بگوئید". در پایان این بخش، رابطه‌ی هایدگر را با معلم‌اش "ادموند هوسرل[19]" مورد بازبینی قرار می‌دهیم. "ادموند هوسرل"، فیلسوفی بود که مکتب فلسفی "پدیدارشناسی" را بنا نهاد و در سطح بین‌المللی دارای شهرت و اعتبار بود. شهرت و اعتباری که از شهرت و اعتبار خود هایدگر کمتر نبود. "ادموند هوسرل" ولی یهودی بود. "قانون نژادی" نازی‌ها "ادموند هوسرل" را نیز راحت نگذاشت و اجازه‌ی استفاده کردن از کتابخانه‌ی دانشگاه فرایبورگ را از"ادموند هوسرل" گرفتند و دیگر وی را به کتابخانه‌ی دانشگاه راه ندادند. هایدگر در این ماجراها فقط نقش خود را به عنوان یکی از سرکرده‌های رژیم نازی بازی نمی‌کرد. دلایل و شواهدی در دست هست، که نشان می‌دهند که هایدگر با تمام وجود و با خاطری آسوده رسالت خویش را انجام می‌داد. طبق گواهی بیوه‌ی "ارنست کاسیرر[20]"  شخص هایدگر از یهودیان متنفر یوده و یهودی‌ستیز بوده است. در سالهای اخیر دلایلی و مدارکی بدست آمده، که نشان می‌دهند که یهودی‌ستیزی هایدگر با پایان جنگ و منهدم شدن رژیم نازی از بین نرفت. یکی از این شاهدان "راینر مارتن[21]" نام  دارد. وی گواهی می‌دهد که شاهد گفتگوئی بوده است که در اوائل سال 1950 صورت گرفته، و در آن هایدگر فیلسوف از اینکه یهودیان در دانشکده‌های فلسفه بازهم نفوذ کرده‌اند، نگرانی خود را ابراز داشته است. وکلای هایدگر، منجمله "رودیگر زافرانسکی[22]" سعی و کوشش فراوان کردند، تا نقش هایدگر را در سرنوشت "هوسرل" تقلیل دهند. این وکلا معتقد بودند که هایدگر هرگز ‌نامه‌ای را امضا نکرده است، که در آن نوشته شده باشد، که "هوسرل" نباید به مجامع دانشگاهی راه یابد. ولی این گفتار هرگز نقش هایدگر را در اجرای فرامین و قوانین یهودی ستیز کم‌رنگ یا بی‌رنگ نمی‌کند. این قوانین و فرامین، قوانینی بودند، که هایدگر به خوبی آنها را می‌شناخت و نقش تخریب کننده‌ی آنها را در زندگی دوستان و همکارانش به خوبی می‌توانست تصور کند.  یکی از شنیع‌ترین و زشت‌ترین اعمال "هایدگر" این بود که وی در سال 1941 و هنگامیکه وی در صدد چاپ جدید کتابش "هستی و زمان" بود، همان کتابی که وی قبلا آن را به معلم سابقش  "هوسرل" تقدیم کرده بود، هنگام چاپ جدید این کتاب، این جملات و کلمات را که وی به "هوسرل" تقدیم کرده بود، از کتابش پاک کرد، و کتاب را بدون این کلمات به چاپ رساند. هایدگر همیشه می‌گفت که او بعد از 30 ژوئن 1934 روابطش را با رژیم هیتلری به هم زد. این واقعه در تاریخی به وقوع پیوست، که در تاریخ معاصر آلمان آن را "شب قمه‌های بلند[23]" می‌نامند. این فاجعه، نمایشی خونین بود که از طرف نیروهای وفادار به هیتلر صورت پذیرفت و سه روز ادامه داشت، سه روزی که منجر به قتل صدها تن از اعضای "اس آ[24]" منجمله "ارنست روم[25]" گردید. هایدگر همه جا می‌گفت، که با این واقعه وی از رژیم برید!!!  در یک جلسه‌ی درس فلسفه در باره‌ی متافیزیک یک سال بعد از این واقعه، هایدگر بار دیگر صورت واقعی خود را نشان داد و از "خقیقت درون و بزرگی رژیم هیتلری" صبحت کرد. این نکته نیز حقیقت دارد که هایدگر به مرور زمان از بعضی از اعمال و دیدگاه‌های نازی‌ها دوری گزید. در کتاب "فاریاس" به دلایل آن بر‌می‌خوریم. هایدگر در سال 1934 در مقابل حزب حاکم "ناسیونال سوسیالیم" آلترناتیوی ایده‌آل از ناسیونال سوسیالیسم ایجاد کرده بود، که خواهان آن بود که آن را جایگزین حزب حاکم "ناسیونال سوسیالیسم" کند. طبق نظر "فاریاس" مارتین هایدگر، این ناکجاآباد فلسفی و ذهنی ناسیونال سوسیالیستی را با فاکسیون "ارنست روم" که بالاتر از او نام بردیم، مقایسه می‌کرد. تزهائی وجود دارند که روابط هایدگر را نسبت به "ارنست روم" مطالعه می‌کنند. ولی این نکته نیز حقیقت دارد، که "مارتین هایدگر" تا آخرین روز زندگی‌اش به فرم مشخصی از "ناسیونال سوسیالیسم" معتقد بود، که طبق گفته‌های خودش با "حقیقت درون و بزرگی این نهضت" رابطه داشته است. حقیقت دیگری نیز در زندگی هایدگر وجود دارد، که حتی وکلا و مدافعین وی نیز نمی‌توانند آن را انکار کنند. هایدگر دوستی داشت به نام "اویگن فیشر[26]" وی در سالهای اولیه‌ی حکومت نازی‌ها به عنوان مغز متفکر "جدائی نژادی" در آلمان فعال بود. وی مدیر مؤسسه‌ای بود که آن را "مؤسسه‌ی بهداشت نژادی[27]" می‌نامیدند. مقر این مؤسسه در برلین بود. فعالیت اصلی این مؤسسه تبلیغ نظریات و تئوری‌های نژادی و جدائی نژاد‌ها و پاک نهداشتن نژاد و خون آریائی از "عناصر ناپاک" بود. یکی از پژوهشگران این انستیتو "دکتریوزف منگله[28]" معروف بود.  "اویگن فیشر" را می‌توان پدر تئوری "راه حل نهائی[29]" نامید.  در تاریخ 20 ژانویه 1942،پانزده  تن از سران رژیم نازی تحت فرماندهی "راینهارد هایدریش[30]" در برلین در کنار دریاچه‌ی "وان زی" جمع شدند تا تکلیف یهودیان را یکسره کنند. این کنفرانس به کنفرانس "وان زی" معروف شده و "راه حل نهائی" مسئله یهود در این کنفرانس به بحث گذاشته شد.

 

طبق مدارک و شواهد موجود، هایدگر تا سال 1960 روابط حسنه‌ای با "اویگن فیشر" داشته و آن را نگهد اشته بود و حتی گاهی برای "فیشر" هدایای کریسمس و درود و سلام خاص می‌فرستاد. آیا شایسته نیست که فرض کنیم، هایدگر به علت روابط خاص و حسنه‌اش با "اویگن فیشر" از کشتار یهودیان، حتی قبل از اینکه این کشتار عملی شوند، می توانسته به وسیله‌ی "فیشر" از این فاجعه خبردار شده باشد. منابع خبر می‌دهند که هایدگر بعد از جنگ دوم جهانی، هرگز نه در مجامع عمومی و نه در محافل خصوصی، طرفداری از رژیم ناحق نازی را نه به باد انتقاد گرفته و نه هرگز آن را گناه یا جرم تلقی کرده است. باوجودیکه دوستان نزدیک وی، از قبیل "کارل یاسپرس" و همچنین "هربرت مارکوزه" چندین بار به وی تذکر داده و از او خواسته بودند، که حالا که جنایات این رژیم به همگان ثابت شده، علیه این رژیم چیزی بگوید، یا اقدامی کند. هایدگر هرگز به انجام چنین کاری راضی نشد. وی فقط در یک سخنرانی در تاریخ اول دسامبر 1949 اشاره‌ی کوتاهی به "هولوکاست" کرده و گفت: "کشاورزی اینک موتوریزه شده و تبدیل به صنعت تغذیه شده است. در اصل ولی همان اجساد در اطاق‌های گاز و اردوگاهای نابودکننده هستند، همان تحریم و گرسنگی دادن به کشورها، همان تولید بمب‌های هیدروژنی." هایدگر در این مقایسه، که مشکلات کشاورزی را با "هولوکاست" مقایسه می‌کرد، و در حقیقت می‌خواست از شدت این جنایت یعنی "هولوکاست" بکاهد و این چیزی نیست جز اینکه "هایدگر" قربانی‌های یهودی را در رژیم نازی نادیده می‌گرفت. (ما یک بار دیگر به این موضوع اشاره خواهیم کرد، موقعی که فلسفه هایدگر را مورد بازبینی قرار دهیم). "هایدگر" بعد از جنگ دوم جهانی تصمیم به سکوت کردن گرفت. تصمیمی که قطعا به نفع نازی‌ها بود.  فرصت‌های معدودی نیز بودند، که هایدگر در آنها چیزی می‌گفت و موضوع یا مسئله‌ای را دنبال می‌کرد.  اولین باری که هایدگر نظرش را در این مورد عنوان کرد، سندی بود که وی برای کمیسیون "نازی زدائی" در آلمان نوشت. که منافع آن نیز بیشتر به شخص هایدگر معطوف بود. (تفسیر آن را نیز در قسمت دوم این مقاله بررسی خواهیم کرد). مهمترین نظریات هایدگر در باره‌ی فعالیتهای وی در دوران قبل از جنگ دوم جهانی و دوره‌ی نازی‌ها، مصاحبه‌ای بود که مجله‌ی آلمانی "اشپیگل" در سال 1966 با وی انجام داد. هایدگر در این مصاحبه نیز زرنگی خاص خود را نشان داده و خواستار آن بود که این مصاحبه بعد از مرگ وی انتشار یابد. هایدگر در سال 1976 درگذشت و راه برای انتشار این مصاحبه باز شد. قسمت اعظم این مصاحبه در باره‌ی فن‌اوری و خصوصا فن‌اوری بی حد و مرز و تهدید انسان به وسیله‌ی فن‌اوری می‌باشد. هایدگر در جائی می‌گوید: "این موضوع برای من مسئله‌ی مهمی شده است، که کدام نظام سیاسی، به درد این دوره و زمانه‌ی فنی و تکنولوژی‌خواه می‌خورد. جواب این سئوال برای من هنوز معلوم نیست. من هنوز قانع نیستم و نمی‌دانم، که آیا دموکراسی جواب من برای این سئوال می‌باشد. 

 

بعد از اینکه "هایدگر" نظرات ضدتاریخی خود را در باره‌ی تکنولوژی به عنوان نفرین به هستی انسان کنار هم چید، به نقش "ناسیونال سوسیالیسم" اشاره کرد و گفت: "به نظر من نقش تفکر در این نکته خلاصه می‌شود که در حدود و ثغور خود کمک و یاری کند تا انسان کلا روابطی با تکنیک برقرار کند. نظام ناسیونال سوسیالیستی در این جهت قدم برداشت، ولی این مردم مردمی نبودند که قدرت تفکر داشته باشند تا رابطه‌ای واقعی نسبت به آنچه امروزه اتفاق می‌افتد و در این دویست سیصد سال گذشته نیز اتفاق افتاده است، برقرار کنند. این نکته غیر قابل انکار است، که مارتین هایدگر در لحظه‌ی مرگش نیز نظام ناسیونال سوسیالیستی را به عنوان نهضتی سیاسی می‌دید، که در جهت درست قدم بر‌می‌داشت. وی علت انحراف این نظام را در این نکته می‌دانست، که رهبران آن به اندازه کافی رادیکال و تندرو  در باره‌ی نقش تکنولوژی در زندگی انسان فکر نمی‌کردند.       

 

 

 



[1] Sein und Zeit

 

[2] Jürgen Habermas

 

[3] Phänomenologie

[4] Herbert Marcuse

 

[5] Jean-Paul Satre

 

[6] Jaques Derrida

 

[7] Paul Tillich

 

[8] Heidegger und der Nationalsozialismus

 

[9] Victor Farías

 

[10] Heidegger and the Nazis

 

[11] Messkirch

 

[12] Konstanz

 

[13] Oswald Spengler

 

[14] Hermann Staudinger

 

[15] Eduard Baumgarten

 

[16] Dr. Vogel

 

[17] Fränkel

 

[18] Max Müller

 

[19] Edmund Husserl

 

[20] Ernst Cassirer

 

[21]Rainer Marten 

 

[22] Rüdiger Safranski

 

[23] Nacht der langen Messer

 

[24] S.A.

 

[25] Ernst Röhm

 

[26] Eugen Fischer

 

[27] Instituts für Rassenhygiene

 

[28] Dr. Joseph Mengele

 

[29] Endlösung

 

[30] Reinhard Heydrich (Chef des Reichssicherheitshauptamtes)

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٧
تگ ها :