در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

برخورد با پدیده‌ای به نام مارتین هایدگر - 2

قسمت دوم

 

درقسمت اول این مقاله به ابعاد اجتماعی زندگی "هایدگر" پرداختیم. در این قسمت به "افسانه‌ها" و "حکایاتی" که در رابطه با شهرت جهانی این فیلسوف نامی است می‌پردازیم و واقعیتی به نام رابطه‌ی وی با "ناسیونال سوسیالیسم". مدافعین "هایدگر" می‌گویند که رابطه‌ی وی با "ناسیونال سوسیالیست‌ها" در سال 1933 خطای یک  جوان دانشگاهی و ندانم‌کاری او و زودگذر بوده است. جوانی که در عرصه‌ی سیاست خام و بی‌تجربه بوده و همین امر باعث افتادن وی به این چالش‌ها شده است. همین مدافعین می‌گویند که "هایدگر" در مدتی کوتاه و حداکثر چند ماهه خطای خود را شناخته و از سمت خویش به عنوان "رهبر دانشگاه فرایبورگ" استعفا داده و هرگز دیگر در مجالس و برنامه‌های "ناسیونال سوسیالیست‌ها" شرکت نکرده است. همانا ادامه می‌دهند که "هایدگر" سعی و کوشش فراوان می‌کرده تا از دانشگاه در مقابل "نازی‌ها" دفاع کرده و استقلال دانشگاه را محفوظ نگه‌دارد و حتی برای حفاظت از دانشجویان یهودی با "نازی‌ها" برخورد کرده است. نهایتا اینکه این مدافعین می‌افزایند که "هایدگر" از لحاظ نفسانی و شخصیتی انسان ضعیفی بوده است و این ضعف نفسانی و شخصیتی "هایدگر" را باید از فعالیت‌های فلسفی وی مجزا کرده و جداگانه مورد بازبینی و تجزیه و تحلیل قرار داد. این بدان معناست، که هر نوع تجزیه و تحلیل فلسفی، که در رابطه با "هایدگر" رخ دهد و شخصیت و افکار وی را به "ناسیونال سوسیالیسم" ربط دهد، مجاز نیست. این بینش بدانجا ختم می‌شود که هیچ نوع رابطه‌ای نمی‌توان بین افکار فلسفی هایدگر خصوصا در گل سرسبد افکارش، یعنی کتاب "هستی و زمان" (1927) با نظام   ناسیونال سوسیالیستی ایجاد کرد. تغییر مشی و بینش هایدگر، که بعدا روی داد، باعث شد تا این مدافعین وی باز هم به همین شیوه استدلال کنند و بگویند که این تغییر مشی و منش و شیوه‌ی هایدگر فقط نوعی عکس‌العمل درونی بوده است، که با سیاست اصلا و ابدا رابطه‌ای نداشته و فقط به افکار فلسفی وی مربوط بوده است. این نوع استدلال را شاید بتوان به نوعی برج و بارو مقایسه کرد، که مدافعین هایدگر بر روی دیوارهای آن ایستاده‌اند و مبارزانه سعی می‌کنند تا از افتادن توپ و شلیک گلوله به درون این برج جلوگیری کنند و اگر نمای این دیوار – که همان افسانه‌ی جوان بودن و خام بودن هایدگر است- ترک بردارد، دیوارهای آن هنوز بر سر جای خود قرار دارند. یعنی حلقه‌ی درونی این برج- افکار و اعمال و گفتار هایدگر به عنوان "رهبر دانشگاه" – در مبارزه با نازی‌ها!!! اگر هم مدافعین وی در این مرحله شکست بخورند، باز هم یک خط دفاعی برایشان باقی مانده که همانا استقلال فکری و فلسفی هایدگر است. مدافعین هایدگر سعی می‌کرد تا اسنادی جمع‌اوری کنند تا نشان دهند که هایدگر با "ضدفاشیست‌ها" نشست و برخاست می‌کرد.  جنبش مدافعین هایدگر و دفاع کردن از هایدگر را می‌توان تا زمان حیات خود نشان داد. این دفاعیه را می‌توان در بیوگرافی خودنوشته‌ی هایدگر، که وی در سال 1945 نوشته و به کمیسیون "نازی زدائی" تقدیم کرده بود، خواند. وی در این بیوگرافی می‌نویسد: "من در سال 1933 در سالن دانشگاه به اتفاق آرا (با 2 رای ممتنع) به عنوان رئیس دانشگاه انتخاب شدم و نه آنطورکه شایع کرده‌اند، که وزیر فرهنگ نازی‌ها مرا برای تصدی این پست انتصاب کرد.  [انتصاب وی بعدا رخ داد. موقعی که وی به عنوان رهبر دانشگاه فرایبورگ انتصاب شد. ولی هایدگر به این نکته اشاره‌ای نمی‌کند.م.]  این انتخاب هم نتجه‌ی فشاری بود که از طرف همکارانم به من می‌شد. [...] بدین ترتیب من موافقت کردم و حاضر شدم که در این انتخابات شرکت کنم. قبل از این انتخابات، من نه دارای پست و مقام دانشگاهی بودم، و نه تمایلی به داشتن چنین پست و مقامی داشتم. من تاکنون در هیچ حزب سیاسی فعالیت نکرده‌ام. [این هم تمام حقیقت نیست. همانطور که ما می‌دانیم و در قسمت اول این مقاله هم نوشتیم، هایدگر در سالهای اولیه دهه 20 قرن بیستم، رهبر یک نهضت دست راستی کاتولیکی بوده است.] ضمنا من نه رابطه‌ای شخصی و نه رابطه‌ای شغلی با "ناسیونال سوسیالیست‌‌ها" یا ارکان دولتی داشتم. من راضی و خشنود نبودم که مقام ریاست دانشگاه را بپذیرم و فقط به خاطر حفاظت از منافع دانشگاه این کار را انجام دادم. هایدگر در این نوشته، بعد از اینکه توضیح می‌دهد که وی چگونه به عنوان رئیس دانشگاه انتخاب شد، به چگونگی عضویت خویش در حزب "ناسیونال سوسیالیست کارگران آلمان" می‌پردازد. وی این قسمت را طوری می‌نگارد، که گوئی انتخاب ایشان به عنوان "رهبر دانشگاه" روابط دانشگاه را با "نازی‌ها" بهبود بخشیده و باعث تسهیلات شده است.  هایدگر ادامه می‌دهد:" مدت کوتاهی بعد از اینکه من به عنوان رئیس دانشگاه انتخاب شده بودم، رئیس حزب ناحیه ما به اتفاق دو نفر دیگر به ملاقات من آمدند و مرا تحت فشار قرار دادند تا طبق خواسته‌ی  وزیر فرهنگ به عضویت حزب "ناسیونال سوسیالیسم" در‌آیم. وزیر فرهنگ معتقد بود که بدین طریق روابط من نسبت به حزب سهل‌تر می شود. بخصوص که من در این مسائل تجربه‌ی زیادی نداشتم و رابطه‌ای هم با این ارگانها نداشتم. من، بعد از تفکر زیاد بالاخره موافقت کردم که به خاطر محافظت از منافع دانشگاه به عضویت حزب در‌آیم، به شرط آن که من پست و مقامی در حزب تصاحب نکنم و یا کار کردن در حزب و برای حزب را قبول نکنم. چه در حین انجام وظیفه به عنوان رئیس دانشگاه و چه بعد از آن. [هایدگر ولی توضیح نمی‌دهد که چرا وی عضویت‌اش در حزب را تا سال 1945 هر سال تمدید می‌کرد. حتی بعد از اینکه او دیگر رئیس دانشگاه نبود] هایدگر بعد از نوشتن این سطور، سعی می‌کند تا مخالفت خود را با "نازی‌ها" عنوان کند و چنین می‌نویسد: "بعد از کناره‌گیری من از سمت رئیس دانشگاه، برای من روشن شد، که اگر من به تدریس در دانشگاه همچنان ادامه دهم، مخالفت من با نظام "ناسیونال سوسیالیستی" همچنان رشد خواهد کرد. [...] از آنجائی که این نظام رفته رفته بی‌تحرک‌تر می‌شد و از تفاسیر فلسفی فاصله می‌گرفت، [...] و من هم یک فیلسوف بودم، همین فیلسوف بودن من دلیل مخالفت من با این نظام است. من در مجامع عمومی نیز نشان می‌دادم که هیچ تعلقی به این نظام ندارم، زیرا که من اصلا در گرد‌هم‌آئی آنها شرکت نمی‌کردم و علائم و مدال‌های آنها را نیز حمل نمی‌کردم. از سال 1934 به بعد نیز از بالا آوردن دست و نشان دادن سلام هیتلری (هایل هیتلر) قبل از شروع درس خودداری کردم. [ما از کتاب فاریاس و مدارکی که در آن علیه این نظر چاپ شده می‌دانیم، که این ادعا فقط یک دروغ است و بس. ] مخالفت فکری من با این نظام، چیز خاصی در این 11 سال گذشته نبود. هایدگر سعی می‌کند تا نشان دهد که او ندانسته و ناآگاهانه و فقط در یک زمان کوتاه در یک نظام که اسم آن را "ناسیونال سوسیالیسم فلسفی" می‌نهاد دخالت و شرکت کرده است و بعدها از این نظام فاصله گرفته و مخالفت فکری و ذهنی با این نظام را آغاز کرده است. هایدگر سعی می‌کند تا به بدین طریق دیواری دور افکار فلسفی خویش کشیده و آن را از زندگی اجتماعی و فعالیتش در حزب و برای حزب جدا کند. روش و متدی که هایدگر چه قبل از سال 1933 و چه بعد از آن، از آنها استفاده می‌کرد، سکوت کردن و دروغ گفتن و بهانه آوردن و جملات نیمه‌تمام ساختن بود. در فلسفه‌ی هایدگر، "سکوت کردن" تنها به زبان نیاوردن الفاظ  نیست. بلکه شیوه‌ی خاصی از "زندگی کردن در این جهان" است. همینطور باید این "سکوت کردن" وی را در عمل  به نوعی اختفا و پنهانکاری در رابطه با شواهد و مدارک در سالهای فعالیت وی در نظام "ناسیونال سوسیالیستی" دید.بسیاری از نامه‌ها و نوشته‌های شخصی هایدگر برای روشنفکران و دانشگاهیان تا سالیان سال غیر قابل دسترس بودند. این اسناد و مدارک هم از طرف خانواده‌ی وی و هم از طرف مدافعین و خصوصا دانشمندانی که سعی در دفاع کردن از وی داشتند، مخفی نگه داشته می‌شدند. گذشته از این، دانشگاهیان در سالهای بعد از جنگ نیز زیاد تمایلی به نگارش کتاب در باره‌ی هایدگر و افشا کردن وی و روابطش با نظام ناسیونال سوسیالیستی نداشتند. "گیدو شنیبرگر[1]" اولین دانشمندی بود، که تحقیق در این باب را آغاز کرد و مشقات آن را نیز به جان خرید. وی کتابی در این باره نوشت، ولی در آلمان آن روزها، هیچ مؤسسه‌ی انتشاراتی حاضر به چاپ کتاب وی نشد و نتیجه اینکه وی خود راسا اقدام کرده و در سال 1962 کتاب را چاپ و منتشر کرد. هایدگر حتی از تحریف تاریخ و زندگی خویش نیز ابائی نداشت. بهترین مثال و نمونه در این باره چاپ جدید کتابش در باره‌ی "متافیزیک" در سال 1935 می‌باشد.   نسخه‌ی دیگری از این کتاب در سال 1953 چاپ شد، که فصل کوچک و مجزا و حقیری به آن اضافه شده با عنوان "حقیقت درونی نظام ناسیونال سوسیالیستی". بعد از چاپ و انتشار این کتاب، فریادها به آسمان بلند شد. پاره‌ای از خود می‌پرسیدند، که چرا هایدگر این کتاب را نوشته  است. هایدگر در جواب آنها می‌گفت، برای من کاملا سهل و آسان بود که این نوشته را تغییر دهم و به جای آن مطلب دیگری را بنویسم. ولی من این را نمی‌خواستم، زیرا که این جملات را در کلاس درس دانشگاه ابراز کرده بودم و از لحاظ تاریخی به دروس دانشگاه تعلق دارند. ولی ما می‌دانیم که هایدگر متنی را که در سال 1935 نوشته بود و برای تجدید چاپ کتابش تدارک دیده بود، عوض کرد و آن را تغییر داد. آنجائی که هایدگر از "حقیقت درون و بزرگی این نهضت" صحبت می‌کند، در چاپ 1935 این کتاب "از حقیقت درون و بزرگی ناسیونال سوسیالیسم" صحبت کرده است. دستیار هایدگر، که به وی در نگارش و چاپ کتابش کمک می‌کرد، این جمله را خوانده و همانطور بدون تفسیر در پانویس کتاب ذکر می‌کند و به هایدگر پیشنهاد می‌کند که این جمله را حذف کند.  هایدگر در جواب می‌گوید که او هرگز این کار را نخواهد کرد. ولی خود هایدگر چند هفته بعد این جمله را تغییر می‌دهد، بدون اینکه آن را با دستیارش در میان بگذارد. او این جمله را چنین تغییر می دهد که به جای  اینکه بنویسد "از حقیقت درون و بزرگی ناسیونال سوسیالیسم" ، می‌نویسد "از حقیقت درون و بزرگی این نهضت" و توضیحاتی در پرانتز در باره‌ی فن‌اوری و تکنیک نیز به آن اضافه می‌کند. هایدگر تا لحظه‌ی مرگش بر این باور باقی ماند، که او هرگز متن حاضر را تغییر نداده و آن را عوض نکرده است و در مصاحبه‌ای که وی در سال 1966 با مجله‌ی آلمانی "اشپیگل" انجام داد، نیز آن را یکبار دیگر بر زبان آورد، که او هرگز متن کتابش را تغییر نداده است. هایدگر بعد‌ها سعی کرد تا دستنویس یا پیشنویس کتاب سال 1935 را به عنوان مدرک نشان دهد و ثابت کند که او این جمله را تغییر نداده است. پیشنویس پیدا شد، ولی فاقد صفحه‌ی مذکور بود.  مدافعین و طرفداران هایدگر نیز از دروغ گفتن و مکر و حلیه در دفاع از فیلسوفشان ابائی نداشتند. آنها تا لحظه‌ای که کتاب با‌ارزش و مفید "فاریاس" منتشر شد، سعی می‌کردند تا هرگونه تحقیق و تفحص در باره‌ی افکار هایدگر و رابطه‌ی آن با نظریات سیاسی را رد کرده و آن را تخطئه کنند. یکی از این مدافعین مضحک که باعث شد تا شخص هایدگر و افکار او در دهه‌ی 60 درجامعه‌ی آمریکا مطرح شود، شخصی بود به نام "پاول د من[2]"  در دهه‌ی 80 ثابت شد که خود آقای "پاول د من" نیز انسان پاک و منزه و مبرائی نبوده است. او یکی از مهره‌های "نازی" در بلژیک ،موقعی که این کشور را نازی‌ها اشغال کرده بودند، بوده است و چندین مقاله علیه یهودیان در یکی از نشریات ادبی که از طریق نازی‌ها از لحاظ مالی تامین می‌شد، نوشته بوده است. بعد از اینکه رفتار و فعالیت‌های "پاول دمن" در جنگ دوم جهانی معلوم شده و دستش روشده بود، روابط وی با فعالیت‌هایش و افکارش در رابطه با "ضدیت با ساختار[3] " مد نظر قرار گرفت. یکی دیگر از مدافعین سرسخت و سمج هایدگر، مترجم فرانسوی آثار هایدگر بود، که "ژان بوفره[4]" نام داشت. وی یکی از مبارزین قدیم "رزیستانس[5]" بود. "ژان بوفره" در سال 1982 درگذشت و قبل از مرگش چند جلد از مکاتباتش را با هایدگر منتشر کرد. او بیش از 35 سال به دفاع از هایدگر در فرانسه پرداخت. این واقعیت که "ژان بوفره" در مبارزات ضد "نازی" در "رزیستانس" شرکت داشته، به کلام او در دفاع از یک "نازی قدیمی"(یعنی هایدگر) اعتبار خاصی می‌بخشید.   همین آقای "بوفره" مدتها طرفدار "روبرت فوریسون[6]" بود که "هولوکاست" را شدیدا انکار می‌کرد. "بوفره" نیز نه تنها "هولوکاست" را انکار می‌کرد، بلکه وجود اطاق‌های گاز را نیز انکار می‌کرده است. وی در نامه‌ای که به د"فوریسون نوشته، چنین اظهار داشته است: "من معتقدم که من هم راهی شبیه به راه شما را پشت سر نهاده‌ام  و به همین علت هم مردم به من مشکوک شده‌اند. من هم همان شک و تردید‌های شما را ابراز کرده‌ام [یعنی انکار اطاق‌های گاز]. تنها شانس من این بود، که من این مطالب را شفاها ابراز کردم. "بوفره" تا سال 1980  افشا نشد . تا اینکه "فوریسون" در این سال نامه‌هایش را چاپ کرد. هایدگر و طرفداران و مدافعینش همیشه در صدد بودند تا اسناد و مدارکی از فلاسفه‌ی یهودی، که تحت تعقیب رژیم نازی بودند، ارائه دهند. به همین علت نیز دست به دامن "هانا آرندت[7]" شدند، تا وی مقاله‌ای برای جُنگی که به هنگام جشن تولد 80 سالگی "هایدگر" نوشته شده بود، چاپ و منتشر گردد. این مقاله "مارتین هایدگر 80 ساله شد" نام داشت و اشارات پنهانی به فعالیت‌های سیاسی هایدگر دارد: "خوب حالا ما همگی می‌دانیم که حتی هایدگر نیز یک بار وسوسه شد تا تغییر مکان داده و خواستار آن بود که به دنیای "فعالیت‌های زندگان" وارد گردد. – آن موقع این اصطلاحات را بکار می‌بردند- و چیزی که به جهان مربوط است، این جهان حال هایدگر را بیشتر به هم زده، تا افلاطون. زیرا که جابر زمان ما و قربانیانش، نه در ورای دریاها بلکه در خانه بود. [این اشاره‌ ایست به افلاطون و محل اقامتش "سیراکوس" .افلاطون امیدوار بود که "دیونیسوس" را  معتقد کند که با هوش و دانائی و خرد حکومت کند. بعد از این ماجرا افلاطون به آتن برگشت و گفت که او در این تلاش یعنی " عملی کردن تئوری‌هایش " شکست خورده است]. چیزی که به او [هایدگر] مربوط است، باید گفت که او جوان بود، و شُکی که این ماجرا به او وارد کرد، یعنی این 10 ماه 35 سال قبل، او را وادار کرد که به خانه‌اش برگردد و یادبگیرد که تجربیاتش را در افکارش بکار گیرد. ما، اینجا جمع شده‌ایم تا از هایدگر قدردانی کنیم. حتی اگر خانه‌ی خود ما در مرکز جهان قرار گرفته باشد، نمی‌توانیم انکار کنیم که هم افلاطون و هم هایدگر، موقعی که به جباران و رهبران پناهنده می شوند، برای دخالت در امور انسانی بوده است.  این هم نه به دوره و زمانه بستگی دارد و نه به شخصیت صدمه دیده‌ی شخص. بلکه چیزی است که فرانسوی‌ها آن را "دفورماسیون پروفسیونل[8]" می‌نامند. کشش نسبت به جباران زمان، در وجود همه‌ی متفکران و فلاسفه‌ی بزرگ دیده شده است. [کانت در این میان یک استثنا می‌باشد]. [...].گفتار "هانا آرندت" در باره‌ی هایدگر فقط یک بیشرمی است. "هانا آرندت" از هایدگر، یک قربانی می‌سازد. هایدگر خطاگر و ضارب بود، نه قربانی. [...]شواهدی در دست است، که نشان می‌دهند که هایدگر نه تنها کتاب "نبرد من" هیتلر را خوانده بود، بلکه آن را خوب می دانست. "توم روکمور[9]" به وضوح نشان داده است، که سخنرانی هایدگر هنگام انتصاب وی به عنوان رئیس دانشگاه فرایبورگ، چندین بار از واژه‌ی "نبرد" استفاده شده است. هایدگر در این سخنرانی "نبرد" از دیدگاه هیتلر را مد نظر داشته، که به عقیده‌ی هیتلر این نبرد به عزت و حرمت و سرنوشت  ملت آلمان بستگی تام و تمام داشته است. "هانا آرندت" در این مقاله سعی می‌کند تا از انتقاد‌کنندگان هایدگر انتقاد کند و افسانه‌ای که خود هایدگر آن را ساخته و پرورش داده بود، و این افسانه همانا "تلافی کردن" و "از دل مردم در آوردن" خطای خود بود. "هانا آرندت" در این مورد می‌گوید: "هایدگر" خیلی زود و سریع متوجه "اشتباهات" خود شد. خیلی زودتر از افرادی که امروز او را محاکمه می‌کند.  او ریسک بزرگی کرد، ریسکی که در آلمان آن زمان در مجامع علمی و ادبی و دانشگاهی به این حد معمول نبود. "هانا آرندت" در سال 1971، سالی که  این دفاعیه‌ی شرم‌آور را برای هایدگر نوشت، می‌بایستی که خیلی بیشتر در باره‌ی هایدگر بداند و خیلی بیشتر نیز می‌دانست، خیلی بیشتر از نکاتی که در این دفاعیه‌ی شرم‌اور بر زبان آورد. مثلا "هانا آرندت" حتما از جریان تجدید چاپ کتاب هایدگر در سال 1953 و "حقیقت درون نظام ناسیونال سوسیالیستی" را می‌دانست. "هانا آرندت" به وسیله‌ی دوستی و رفت‌و‌آمدی که با "کارل یاسپرس" داشت، از رفتار شرم‌آور هایدگر با "کارل یاسپرس" و خانم یهودی او حتما اطلاع داشت. هایدگر بعد از انتصابش به سمت رئیس دانشگاه فرایبورگ، تمام روابطش را با کارل یاسپرس و خانم او که یهودی بود، قطع کرد. بعد اغز خاتمه جنگ و نابودی رژیم هیتلری، باز هایدگر به فکر ترمیم این رابطه افتاد. باوجودیکه آنها گاهی با هم مکاتبه داشتند، ولی هرگز موفق به ترمیم این رابطه نشدند، زیرا که هایدگر با آن مخالف بود و ضمنا راضی هم نمی شد که دست از طرفداری و حمایت از رژیم ناسیونال سوسیالیستی بردارد. ریسکی که "هانا ارندت" از آن در مقاله‌اش در باره‌ی هایدگر صحبت می‌کند، هم یکی دیگر از اختراعات خود هایدگر است. هایدگر می‌گفت، که او با رژیم "مخالفت عقلی" داشت.  ولی چرا کسی مثل "هانا آرندت" که به لیبرال بودن و ضدفاشیست بودن معروف است، از کسی مثل هایدگر دفاع می‌کند و سعی دارد تا آبروی از دست رفته‌ی وی را دوباره احیا کند؟ در این مورد فقط می‌توان حدس و گمان زد. "هایدگر" معلم "هانا آرندت" بود. شاید وفاداری به این معلم را بتوان یکی از دلایل وی عنوان کرد. "هانا آرندت" خود از طرف نازی‌ها تحت تعقیب بود و مدتها زندانی بود ، بعد‌ها، در دوره‌ی جنگ، در فرانسه دستگیر شده ولی توانست با مصیبت از دست نازی‌ها در رفته و به خارج پناه ببرد. او سالها در خارج از آلمان زندگی کرد. ولی هنوز رگه‌هائی از این وفاداری نسبت به معلم‌اش را حس می‌کرد. هنگامیکه کتاب "فاریاس" منتشر شد، شوک بزرگی به طرفداران هایدگر در فرانسه وارد آمد. بعد از انتشار کتاب "هایدگر و ناسیونال سوسیالیسم" فقط ظرف 9 ماه، 6 کتاب تحقیقی در باره‌ی هایدگر و رابطه‌اش با نازی‌ها در فرانسه چاپ و منتشر شد. این امر البته زیاد تعجب‌اور نبود. زیرا که هایدگر بعد از جنگ در فرانسه به شهرت و محبوبیت بسیاری رسیده بود. هایدگر در فرانسه بر افکار "ژان پل سارتر" و مکتب "اگزیستانسیالیسم[10]" و مکاتب دیگر از قبیل "اشتروکتورالیسم[11]" تاثیر بسزائی گذاشته بود. حتی پست مدرنیسم "ژان فرانسوا لوتارد[12]"  و "ژان بودریلار[13]" تفسیر خاص خود را از رابطه‌ی هایدگر با ناسیونال سوسیالیسم مطرح کردند. بطور کلی می‌توان گفت، که تاثیر کتاب "فاریاس" در فرانسه را می‌توان به 3 دسته تقسیم کرد: دسته‌ی اول، دفاع بی قید و شرط از هایدگر. این دسته را شخصی به نام "فرانسوا فدیر[14]" رهبری و هدایت می‌کرد، که از شاگردان "بوفره" بود و بعد از مرگ وی نقش رهبری این گروه را عهدار شد. "فدیر" هنوز هم انکار می‌کند که هایدگر با نازی‌ها روابطی داشته است و مدعی است که مدت ریاست دانشگاه فرایبورگ و روابط وی با نازی‌ها یک خطای جوانی بیش نبوده و تاثیری در افکار هایدگر نداشته است. بعد از انتشار کتاب "فاریاس" دیگر اظهارات "فدیر" و همراهانش برای همگان روشن شده و به جز مدافعین افسانه‌های هایدگر، کس دیگری را قانع نمی‌کنند.  دسته‌ی دوم، گروه "دریدا[15]"  و طرفدان وی می‌باشند. این گروه معتقدند، که بله مشکلی در راه فلسفه‌ی هایدگر وجود دارد و آن مشکل، این است که این فلسفه به هایدگر اجازه داده که قدم در راه نازی‌ها بگذارد و با آنها دمخور شود. ولی "دریدا" نیز سعی می‌کند تا کتاب "فریاس" را مورد هجوم قرار دهد و اضافه می‌کند که آخرین دلیل هایدگر برای جانبداری از رژیم نازی در سال 1933، این واقعیت است، که او [هایدگر] به اندازه‌ی کافی از افکار دوران قبل از خود (مانند راسیونالیسم و هومانیسم) زیاد فاصله نگرفته بود و در این راه استقلال چندانی نداشته است. به نظر "دریدا" فلسفه‌ی هایدگر، بعد از اینکه از متافیزیک فاصله گرفت، به دلیل "بازگشت" وی در سال 1935 به بهترین فلسفه‌ی ضدفاشیستی تبدیل شده است. این بینش گمراه‌کننده، به وسیله‌ی یکی از دانشجویان "دریدا" به نام "لاکو لابارت[16]" چنین خلاصه شد: ناسیونال سوسیالیسم، یک نوع هومانیسم است. یعنی زمینه‌ی اصلی و فلسفی سنت هومانیسم، در نهایت در امر کنترل انسانها، در خدمت توتالیتاریسم جامع قرار دارد. این گونه تفکر، از مشخصات اصلی گروه "دریدا" و "لابارت" و دیگران می‌‌بآشد. این فکر، که ناسیونال سوسیالیسم، در حقیقت نوع یا فرم دیگری از اونیورسالیسم می‌باشد، این اواخر از جانب دو فیلسوف آمریکائی به نام‌های "آلن میلشمان[17]" و "آلن روزنبرگ[18]" به بحث گذاشته شد. "لاکو لابارت" به این روش پناه می‌برد تا از هایدگر دفاع کند. او بر خلاف "هایدگریان[19]" معتقد است، که افکار هایدگر با افکار ناسیونال سوسیالیست‌ها مغایرتی نداشت. "لاکو لابارت" ولی سعی می‌کند تا هایدگر را نجات دهد، موقعی که می‌گوید: "هایدگر از سال 1935 به بعد و هنگامی که هم متافیزیک و هم هومانیسم را پشت سر گذاشت، دیگر وصله‌ی ناسیونال سوسیالیسم از این زمان به بعد به او نمی‌چسبد. این افکار و نظرات ولی از جانب "دکونستروکسیونیست‌ها[20]" نیز ابراز شد. آنجائی که می‌گویند، "تولد دیگر" هایدگر از سال 1935 به بعد از افکار فاشیستی تهی بوده است. گذشته از این، آثار هایدگر در این دوره، برای اولین بار این امر را ممکن می‌گردانند، تا ما "هولوکاست را فکر کنیم". به گفتار "آلن میلشمان" و "آلن روزنبرگ" گوش می دهیم: "هنگامیکه لایه‌هائی از افکار هایدگر، این امکان را به ما می‌دهند، تا تجربه‌ی نابودی را کسب کنیم، و به ما اجازه می‌دهند تا "آوشویتس" را فکر کنیم، هولوکاست هم به ما کمک می‌کند، تا نفوذناپذیری افکار بعدی هایدگر را تجربه کنیم."   "مخالفان و شاکیان هایدگر" نیز به عنوان طرفداران "توتالیتاریسم" معرفی شدند و هایدگر یک بار دیگر به عنوانی قربانی معرفی گردید. همانطور که "هانا آرندت" این کار را کرد.  از آلمان، ناشر کتابهای هایدگر "هانس گئورگ گادامر[21]"  در بحث‌ها و جدل‌های فرانسویان دخالت کرد. "گادامر" نیز دست به دامن مقاله‌ی "هانا آرندت" شد، و گفت: "هایدگر متفکری بود، که افکار پلیدی در سر نداشت، ولی زودباور و خام بود. گروه سوم، کسانی بودند، که بر خلاف نظریات "دریدا" و "لابارت" و دیگران، رابطه‌ی هایدگر با فاشیسم را می‌پذیرفتند. معروفترین آنها "پیر بوردیو[22]" است. وی کتابی تحقیقی  و جامع در باره‌ی هایدگر نوشته است[23]، خیلی قبل از اینکه کتاب "فاریاس" منتشر شود. این کتاب، بعد از انتشار کتاب "فاریاس" با اضافات و تصحیح شده، تجدید چاپ شد. وی در این کتاب سعی می‌کند تا افکار فلسفی و نظرات سیاسی هایدگر را در مقابل هم قرار داده و آنها را تجزیه و تحلیل نماید. "بوردیو" بر خلاف "دریدا" سعی نمی‌کند تا متون هایدگر را از چهارچوب اصلی آن بریده و خارج کرده و مثله کند، تا به نتیجه‌گیری دلخواه برسد. یکی از عجیب‌ترین مدافعین هایدگر، "ارنست نولته[24]"  می‌باشد. "ارنست نولته" که آلمانی ، مورخ و دوست خانوادگی هایدگر می‌باشد، بیوگرافی "مارتین هایدگر" را در سال 1992 نوشته است. وی قبل از انتشار این بیوگرافی، به عنوان مورخی "رویزیونیست" در باره‌ی "هولوکاست" و یکی از مدافعین و طرفداران "ناسیونال سوسیالیسم " شهرت یافته بود. ولی با وجود این عده‌ای معتقدند، که باید او را به حال خود گذاشت، زیرا که او با همه‌ی این احوال، از بسیاری از مدافعین فرانسوی هایدگر درست‌کارتر و منسجم تر می‌باشد. افکار و روابط هایدگر با "ناسیونال سوسیالیسم" برای  "ارنست نولته" اصلا مشکلی ایجاد نمی‌کند. او نه تنها رابطه‌ی درونی هایدگر و "ناسیونال سوسیالیسم" را تائید می‌کند، بلکه "ناسیونال سوسیالیسم" را نیز در مقابل خطراتی که آلمان را از جانب روسیه و انقلاب روسیه تهدید می‌کردند، مورد حمایت قرار می‌دهد. "ارنست نولته" "ناسیونال سوسیالیسم" را جوابی دندان شکن به "بلشویسم" می‌داند و هایدگر و افکار و نظراتش نیز به عقیده‌ی وی ،لازم و واجب بود.  "ارنست نولته" پا را از این هم فراتر نهاده و "هولوکاست" را به عنوان "روشی تدافعی" قابل دفاع می‌بیند. زیرا که دشمنی و کدورتی که بین یهودیت جهانی و رژیم ناسیونال سوسیالیستی وجود داشت، "هولوکاست" را لازم و ضروری کرده بود. دفاعیه‌ی "ارنست نولته" در این سؤال نهفته است، که در کتابش نوشته: "آیا ناسیونال سوسیالیست‌ها عملی "آسیائی" انجام دادند، آیا هیتلر عملی آسیائی انجام داد، برای اینکه آنها خود را قربانیان بالفعل و بالقوه‌ی عملی آسیائی می‌دیدند؟ آیا "آرشیپل گولاگ[25]" بر "آوشویتس" مقدم‌تر نیست؟ قراینی بین هایدگر در دوران جوانی به عنوان یک مسیحی و "نولته" وجود دارد. مدافعین اصلی هایدگر سعی می‌کنند تا دخالت‌های هایدگر در سیاست را کم‌رنگ‌تر از آنچه هست، جلوه دهند، تا بعدا بتوانند خطی میان افکار فلسفی و فعالیت‌های سیاسی هایدگر بکشند. ولی "نولته" عکس آن را عمل می‌کند. وی معتقد است که هایدگر نه فقط از همان اوائل یک متفکر سیاسی بوده، بلکه انتخاب درستی نیز کرده است. [منظورش حزب ناسیونال سوسیالیست می باشد]. او ادامه می‌دهد: "تا موقعی که هایدگر با این راه حل بزرگ [کمونیسم] مقابله و مبارزه کند، مانند هزاران کس دیگر، حق به جانب اوست، [...]. ولی موقعی که هایدگر راه حل کوچک [نازیسم] را انتخاب کرد، شاید بتوان او را فاشیست نامید، ولی نمی‌توان گفت که او از همان اول ناحق بوده است. "نولته" در جای دیگری می‌نویسد: "هایدگر متفکری بود که با جهان بیگانه بود، متفکری که فقط مدت کوتاهی در سیاست دخالت کرد، سیاستی که او ‌شناختی از آن نداشت. این تصاویر را اول بار "هانا آرندت" ترسیم کرد، ولی "نولته" این تصاویر را معکوس جلوه می‌دهد. "نولته" نمی‌خواهد که حرف آخر را به "هانا آرندت یهودی" واگذار کند. او در باره‌ی روابط هایدگر و هیتلر می‌نویسد: "البته نمی‌توان نادیده گرفت، که این کار یک گردش از حوزه‌ی فلسفه به حوزه‌ی سیاست نیست، بلکه یک امید فلسفی آن را پایه نهاده است. روابط سیاست و تاریخ در زندگی هایدگر و برای تفکر وی  یک چیز جزئی نیست، بلکه یک امر مهم تلقی می‌شده است.  یعنی افکار هایدگر و رفتار وی دارای خمیرمایه‌ای یکسان بوده‌اند. یعنی هایدگر فقط یک نازی نبود، بلکه یک نازی کاملا معمولی بود، آنطور که "توماس شیهان[26]" اظهار می‌داشت. در پایان این بخش به اظهارات "رودیگر زفرانسکی[27]" جوانترین بیوگرافیست هایدگر، و کتاب وی با عنوان" بیوگرافی هایدگر- استادی از آلمان – هایدگر و زمانه‌ی او[28]" نظری می‌اندازیم. در این کتاب هم نظریات شیزوفرنی زیادی به خرد خواننده داده می‌شود. نظریاتی که از هایدگر دو شخص متفاوت می‌سازد، یکی انسانی به نام هایدگر و دیگری فیلسوفی به نام هایدگر. نویسنده‌ی این کتاب، نخست آرای غیر قابل انکاری که در باره‌ی هایدگر وجود دارند، را می نگارد، چون انکار آنها دیگر فایده‌ای ندارند. سپس به بررسی نظریات فلسفی و از دید وی مثبت هایدگر را ادامه می‌دهد، که قسمت اعظم کتاب را نیز در بر می‌گیرد.   "رودیگر زفرانسکی" که بطور واضح از الفاظ و واژگان "لابارت" و دیگران فاصله می‌گیرد، ولی این کفایت و درایت را نیز در خود نمی‌بیند، که شخصی را که زندگی‌اش را می‌نگارد، دقیق مورد بررسی قرار داده و در باره‌ی او قضاوت کند. این نقیصه و کوتاهی، که ضمنا علامت مشخصه‌ی بیوگرافی‌نویسان متجدد و مورخین جدید نیز می‌باشد، در این دوره و زمانه‌ی تار و درهم فرهنگی، به عنوان نکته‌ای مثبت نگریسته می‌شود. [...] باوجودی که اسناد و مدارک در این باره زیاد هستند، ولی نویسنده هنوز مطلب را درک و فهم نکرده است.  این کتاب نیز مانند دیگر کتب، سعی در ماستمالی کردن جریان دارد و در پایان نیز با آن گروه همصدا می‌شود، که می‌گویند، هایدگر این نکته را برای ما روشن کرد، که "آوشویتس را فکر کنیم". او می‌نویسد: "اگر هایدگر امتناع کرد که در مقابل آنهائی که او را به عنوان قاتل بالقوه می‌دانستند، از خود دفاع کند، این بدان معنی نیست، که او نمی‌خواست، "آوشویتس را فکر کند". هنگامیکه هایدگر از اراده‌ی معطوف به قدرت امروزه صحبت می‌کند، اراده‌ای که طبیعت و انسان را به عنوان نوعی ماده در دادوستد‌های خود می‌بیند، "آوشویتس" گفته یا ناگفته، همیشه مد نظر است. "آوشویتس" برای او [هایدگر] و همچنین برای "آدورنو[29]" نمونه‌ای از جنایات مدرن محسوب می‌شود. ما چاره‌ای نداریم، جزاینکه این کار "زفرانسکی" یعنی کنار هم قرار دادن "هایدگر" و "آدورنو" را تفسیر کنیم. "آدورنو" به "هایدگر" با دیده‌ی بیتفاوتی و کم محلی نگاه می‌کرد. او  از الفاظی که هایدگر به کار می‌برد، چندان دلخوش نبود. او این کار هایدگر را "شارلاتانیسم فلسفی" می‌نامید، که خود را به عنوان فلسفه‌ای عمیق و کاری آرایش و عرضه می‌کرد. کتاب "زفرانسکی" فقط تلاشی مذبوحانه در راه دفاع از هایدگر و روابطش با ناسیونال سوسیالیسم بیش نیست. ولی افرادی که این کتاب را معرفی کردند ، غالبا آن را مثبت ارزیابی کردند. یکی از این افراد "ریچارد رورتی[30]"   است، که می‌نویسد: "هایدگر گوئی کور بود، که زجری که دوستان و همکاران یهودی‌اش می‌کشیدند را نمی‌دید. هایدگر ولی بعد از یک سال پر زحمت و ساماندهی کارها،[منظور یک سال ریاست دانشگاه می‌باشد] متوجه شد، که سران نازی او را تحویل نمی‌گیرند. همین کافی بود تا به او ثابت کند که او اهمیت زیادی برای ناسیونال سوسیالیسم قائل بوده است. پس خود را کنار کشید و به کلبه‌اش پناه برد. هایدگر بعد از جنگ جهانی دوم گفت، آمریکائیسم، تکنولوژی مدرن، سهولت زندگی و فراموشکاری هستی، (او معتقد بود که این 4 اسم برای یک پدیده در نظر گرفته شده‌اند) قابل بازگشت نیستند. [...].   در کتاب "زفرانسکی" دلیل و مدرکی برای کناره‌گیری هایدگر از فعالیت‌های سیاسی بعد از ریاست دانشگاه ارائه نمی‌شود. نظر "زفرانسکی" در باره‌ی هایدگر این است، که هایدگر به مروز زمان و بعد از کناه‌گیری از ریاست دانشگاه، تا سال 1945 میلادی قدم به قدم و به آرامی از ناسیونال سوسیالیسم فاصله گرفت، بدون اینکه روابطش را با آنها کلا قطع نماید.  اینک ولی ثابت شده که هایدگر در فرانسه مدافعین دیگری نیز داشته است. "رورتی" روندی را معرفی می‌کند، که در سالهای اخیر بین آمریکائی‌های پراگماتیک طرفدارنی دارد.  آنها پراگماتیسم را با فلسفه‌ی اروپائی پیوند زده‌اند و خود "روتری" را می‌توان سخنگوی آنها دانست. "روتری" نیز سعی دارد تا طرفداران و مدافعین هایدگر را برای این روند به جانب خود بکشد. وی در کتابی که در سال 1989، یعنی مدتها بعد از کتاب "فاریاس" منتشر شد، نوشت: "که هایدگر به طور اتفاقی نازی بود. و در پی‌نویس همان صفحه به نقد این جمله پرداخته و می‌نویسد: "اغلب افکار او [هایدگر] ضد دموکراتیک بودند. ولی خیلی از آلمانی‌ها هم در این دوره نیز در مقابل دموکراسی و افکار مدرن شک و تردید داشتند، ولی نازی نشدند. هایدگر ولی نازی شد. دلایل آن هم یکی این بود که هایدگر یک اوپورتونیست بی شرم و حیا بود و دیگر اینکه هایدگر از لحاظ سیاسی بسیار چیزها را نادیده می‌گرفت. خیلی بیش از اغلب روشنفکران آلمان، که همین تردیدها را داشتند.  با وجودیکه "روتری" گاهی از واژه‌های تند برای ترسیم شخصیت هایدگر استفاده می‌کند، مانند اپورتونیست بی شرم و حیا، و از این قبیل، ولی کتابش در کل به کاریکاتور یک فیلسوف خام و نادان و ابله شبیه است، که اداره ی امور از کفش بدر رفته است. تا کنون با نظرهای مختلفی در باره‌ی هایدگر آشنا شدیم. از بیانیه و سخنرانی خود هایدگر در مراسم آغاز به کارش به عنوان رئیس یا رهبر دانشگاه فرایبورگ، که خود نیز نوعی دفاعیه بود، مدافعین ارتدکس هایدگر در فرانسه، نظر دوستان هایدگر مانند "هانا آرندت" و همچنین نظریات فاشیستی "نولته" در بیوگرافی هایدگر. مقدار اسنادی که در باره‌ی روابط هایدگر و ناسیونال سوسیالیسم، هر ساله منتشر می‌شوند، و بلا‌انقطاع نیز تکرار می‌گردند، نشان می‌دهند که ما در اینجا با یک مسئله‌ی عینی و علمی سروکار نداریم، بلکه مقصود و منظور خاصی روبرو هستیم. بحث در فرانسه در باره‌ی هایدگر تا یکی دو سال بعد از انتشار کتاب "فاریاس" همچنان ادامه داشت و اینک به سردی گرائیده است و کمتر در این باره مطلبی شنیده می‌شود. از اوائل دهه‌ی 90 در آمریکا و انگلستان و کشورهای انگلیسی زبان بحث در این باره شدت بیشتری گرفته است. از سال 1997 تا کنون چندین کتاب نیز در این باره منتشر شده است. در این میان باید از کتاب "ژولیان یانگ[31]" با عنوان "هایدگر، فلسفه، نازیسم[32]"  نام برد، که وی نیز سعی دارد تا شرف و عزت هایدگر را نجات دهد. نویسنده در مقدمه‌ی این کتاب نوشته است: "هدف از نگارش این کتاب "نازی زدائی" هایدگر می باشد.     

 



[1] Guido Schneeberger

 

[2] Paul De Man

 

[3] Dekonstruktion

 

[4] Jean Beaufret

 

[5]Resistance

 

[6] Robert Faurisson

 

[7] Hannah Arendt

 

[8] déformation professionelle

 

[9] Tom Rockmore

 

[10] Existentialismus

 

[11] Strukturalismus

 

[12] Jean-François Lyotard

 

[13] Jean Baudrillard

 

[14] François Fedier

 

[15]Derrida

 

[16] Lacoue-Labarthe

 

[17] Alan Milchman

 

[18] Alan Rosenberg

 

[19] Heideggerianer

 

[20] Dekonstruktionisten

 

[21] Hans-Georg Gadamer

 

[22] Pierre Bourdieu

 

[23] Die politische Ontologie Martin Heideggers

 

[24] Ernst Nolte

 

[25] Archipel GULag

 

[26] Thomas Sheehan

 

[27] Rüdiger Safranski

 

[28] Ein Meister aus Deutschland - Heidegger und seine Zeit, von Rüdiger Safranski

 

[29] Adorno

 

[30] Richard Rorty

 

[31] Julian Youngs

 

[32] Heidegger, Philosophy, Nazism

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٩
تگ ها :