در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

زندگینامه ماکس فریش-2

چند سال بعد، در جریان کشتار کودکان و نوجوانان معیوب و معلول آلمانی به وسیله رژیم نازی‌ها،  این واژه یعنی "اویتانازی[1]"  -مرگ خوب یا مرگ زیبا" مفهوم دیگری یافت.

 

"ماکس" در تابستان سال 1934 با "کته روبن زون[2]" آشنا شده و عاشق وی شد. این رابطه فقط 5 سال دوام داشت. "ماکس" از "کته روبن زون" درخواست کرد تا با وی ازدواج کند ولی "کته" آن را نپذیرفت و رابطه‌ی آنها بدین وسیله پایان پذیرفت. "کته روبن زون" یهودی و اهل برلین بود. والدین "کته" در سال 1939 به آمریکا مهاجرت کردند، و اگر فقط چند ماه دیرتر اقدام به این کار می کردند، با جلادن نازی روبرو می شدند، که بدون شک سرنوشت آنها نیز به سرنوشت میلیونها یهودی می‌پیوست.

 

"ماکس فریش" برای اولین بار در سال 1935 به "رایش آلمان" سفر کرد و نظریاتش را در کتاب "دفتر خاطرات کوچک یک سفر آلمانی[3]" به رشته تحریر درآورد. وی در این کتاب از سیاست یهودی ستیزی نازی‌ها انتقاد می‌کند، ولی در جای دیگری از تبلیغات ناسیونال سوسیالیست‌ها نیز جانبداری می‌کند.

 

"فریش" در دهه‌ی 30 قرن گذشته، هنوز از عواقب سیاست‌های  ناسیونال سوسیالیست‌ها چیزی نمی‌دانست و در دهه‌ی 40 آگاهی و شعور‌ سیاسی‌اش در این باره رشد و نمو کرد. شاید این را بتوان به جوانی و خامی وی در دهه 30 ارتباط داد. زیرا که وی متولد 1911 بوده و در اوائل دهه 30 بیش از 20 سال نداشته و در این سن و سال نمی‌توان از وی انتظار داشت که آگاهی و شعور سیاسی یک شخص پخته و دنیا‌دیده را  داشته باشد. از طرف دیگر این رشد و نمو دیرینه  با دانشگاهی که وی در آن تحصیل می‌کرد، ارتباط دارد. دانشگاه زوریخ به داشتن دیدگاه محافظه کارانه اساتید و پروفسورهایش شهرت داشته و تعدادی از همین اساتید و پروفسورها،  سیاست‌های هیتلر و رایش سوم و نیز سیاست‌های موسولینی را نیز تآئید می‌کردند. تآثیر این اساتید بر روی دیدگاه‌های "ماکس فریش" از طرف منتقدان ادبی آلمان بارها مورد بحث و تبادل نظر قرار گرفته است.

 

 در سال 1937 دومین رمان "ماکس فریش" به چاپ می‌رسد. این رمان که "جوابی از سکوت[4]" نام دارد، زندگی "ماکس فریش" را تغییر داد. وی باز هم به مسئله‌ی "کار مردانه" پرداخت و شیوه‌ی زندگی بورژوازی مآب را پذیرفت. خود وی نظر نابود کننده‌ای در باره‌ی این رمان داشت. وی بعد از نوشتن این رمان تمام آثاری را که تا این زمان نوشته بود، سوزانده و از بین برد. عنوان و شغل "نویسندگی" را که در گذرنامه‌اش ثبت شده بود، پاک کرد، از نویسندگی دست شست و به کمک دوست قدیمی‌اش "ورنر کونینکس" و نیز یک بورس تحصیلی شروع به تحصیل در رشته معماری کرد.

 

وی که می‌خواست دست از نویسندگی  برداشته و معمار شود، یک سال بعد، جایزه‌ی ادبی "کنراد فردیناند مایر[5]" را برنده شد و بدین ترتیب دوباره به رده‌ی نویسندگان پیوست. این جایزه که 3000 فرانک سوئیس بود، برای وی پول زیادی بود. سهمیه سالیانه بورس تحصیلی وی در همان سال 4000 فرانک سوئیس بود.

 

"ماکس فریش" با شروع جنگ دوم جهانی در سال 1939، به واحد توپخانه ارتش سوئیس پیوست و تا سال 1945، جمعا 650 روز برای ارتش خدمت کرد. وی در این زمان نیز دوباره شروع به نوشتن کرد. وی در سال 1939 و همزمان با جنگ دوم جهانی، سری مقالات "دفتر خاطرات یک سرباز[6]" را در نشریه "آتلانتیس[7]" به چاپ رساند. این مقالات یک سال بعد تحت عنوان "ورق‌هائی از کیسه‌ی نان[8]" منتشر شد. "ماکس فریش" در این کتاب نظری غیر انتقادی نسبت به زندگی سربازان و همچنین نقش سوئیس در جنگ دوم جهانی داشت، که تا سال 1974 نیز این نظر را ارائه می‌کرد. وی در سال 1974 این نظریه خویش را اصلاح کرد و در کتابی با عنوان "کتابچه‌ی خدمت[9]" منتشر کرد.

 

"فریش" در دانشگاه فنی زوریخ در رشته معماری تحصیل کرده و در سال 1940 از آنجا فارغ‌التحصیل شد. یکی از دوستان و همشاگردی‌های وی به نام "ویلیام دونکل[10]"  که در دانشگاه زوریخ با وی تحصیل می‌کرد، بعد از اتمام تحصیلات معماری در دفتر خویش "فریش" را استخئام کرد. همین شغل سبب شد تا "فریش" در اواخر سال 1940 بتواند آپارتمانی مستقل اجاره کند.

 

"ماکس فریش" در همین دفتر با "گرترود آنا کونستانسه فون ماین‌بورگ[11]"  آشنا شده و در تاریخ 30 ژولای 1942 با وی ازدواج کرد. نتیجه‌ی این ازدواج دو دختر به نام‌های "اورزولا[12]"  متولد 1943 و "شارلوته[13]" متولد 1949 و یک پسر به  نام "هانس پتر[14]" متولد 1944 می‌باشد.

 

"فریش" در سال 1942 مسابقه‌ی معماران زوریخ برای ساختن یک استخر روباز را برنده شد که در آن 82 معمار شرکت کرده بودند. این استخر که آن روزها "لتسیگ رابن[15]" نام داشت، بعد‌ها به نام "استخر ماکس فریش" نام گذاری شد. این استخر تنها مناقصه بزرگی بود که "ماکس فریش" انجام داد.  وی در پی برنده شدن این مناقصه یک دفتر معماری برای خود افتتاح نموده و دو نفر نقشه کش را نیز استخدام کرده و رأسا اقدام به کار معماری کرد. 

 

"فریش" در سال 1947 با "برتولت برشت[16]"، شاعر و نویسنده نامی آلمان و نیز با "فریدریش دورنمات[17]" نویسنده آلمانی‌زبان سوئیسی آشنا شد.  وی در سال 1951 بورسیه‌ای از "نهاد راکفلر" دریافت کرده و برای یک سال به آمریکا رفت.

 

در سال 1954 رمان "اشتیلر[18]" وی چاپ و منتشر شد. این رمان جزو کتابهای پرفروش آلمانی شده و نام وی را در اقصی نقاط دنیا به عنوان یک نویسنده آلمانی به گوش خوانندگان رساند. وی بلافاصله بعد از این موفقیت، یعنی در سال 1955 دفتر معماری‌اش را بسته و از خانواده‌اش جدا شده و زندگی در یک آپارتمان کوچک را به زندگی در کنار زن و فرزندانش ترجیح می‌دهد، تا به کار نویسندگی خویش ادامه دهد.   

"ماکس فریش" از سال 1958 تا 1963 با نویسنده‌ی نامی آلمان، "اینگه‌بورگ باخمان[19]" زندگی کرد. وی یک‌ سال بعد از آشنا شدن با "اینگه‌بورگ باخمان" و در سال 1959 از همسرش رسما جدا شده و به ایتالیا رفته و در شهر رم ساکن شد. "فریش" سالهای اولیه اقامتش در رم را همچنان با  "اینگه‌بورگ باخمان" زندگی می‌کرد و در سال 1963 که از "اینگه‌بورگ باخمان" جدا شد، تا سال 1965 همچنان در رم ماند.  وی در سال 1962 که 51 سال داشت، با دانشجوی جوانی به نام "ماریانه اولرز[20]" آشنا شد، که 28 سال از او جوانتر بود. آن دو نخست چند سال با هم زندگی کرده و نهایتا در سال 1968 با هم ازدواج کردند. این ازدواج نیز مانند روابط قبلی "فریش" دوامی نیاورده و این دو در سال 1979 از هم جدا شدند.  "فریش" در سال 1974 و هنگامی‌گه در نیویورک اقامت داشت، و هنوز با همسرش زندگی می‌کرد، با یک زن جوان آمریکائی به نام "آلیس لاک-کاری[21]" آشنا شد. "فریش" یک آخر هفته را با این زن جوان به سر برده و چگونگی این آشنائی و رابطه را در داستانی به نام "مونتاوک[22]" که نام محلی است در زبان سرخپوستان آمریکا، شرح می‌دهد. "مارسل رایش-رانیتسکی[23]"  منتقد نامی آلمان این داستان را یکی از مهمترین آثار ادبی آلمان و کشورهای آلمانی‌زبان می‌داند، زیرا که وی معتقد است که این اثر بی‌غل و غش بوده و احساسات واقعی نویسنده را نشان می‌دهد. این دو قرار گذاشتند که بعد از این آخر هفته نه به هم تلفن کنند و نه نامه‌ای بنویسند. هر دو به قول و قرار خود عمل کردند. تا اینکه در سال 1980 یک بار دیگر همدیگر را ملاقات کردند و این آشنائی مجدد باعث شد تا آنها تا سال 1985 با هم زندگی کنند.

 

"ماکس فریش" در سال 1990 دریافت که ادارات دولتی وی را کنترل می‌کردند. علت این کنترل کردن، ماجرائی بود به نام "فیشن[24]" که در آن بیش از 900000 نفر از شهروندان سوئیس استراق سمع و کنترل می‌شدند. این ماجرا که در اواخر جنگ سرد، بین شرق و غرب اتفاق افتاد رسما جلوگیری از نفوذ کمونیستها و کمونیزم در کشور سوئیس اجرا شد.

 

"ماکس فریش" در تاریخ 4 آوریل 1991 به علت ابتلا به سرطان درآپارتمان خویش در زوریخ درگذشت. در مراسم دفن وی که در تاریخ 9 آوریل انجام شد، "پتر بیشزل[25]" شاعر و نویسنده آلمانی و نیز یکی از دوستانش و هم‌زی وی که "کارین پیلی‌اود هاتزکی[26]" نام داشت، سخنرانی کردند. در این مراسم، از کشیش مسیحی خبری نبود، زیرا که "ماکس فریش" به هیچ مذهبی اعتقاد نداشت. 



[1]Euthanasie

[2] Käte Rubensohn

[3] Kleines Tagebuch einer deutschen Reise

[4] Antwort aus der Stille

[5] Conrad-Ferdinand-Meyer-Preis

[6] Aus dem Tagebuch eines Soldaten

[11]Gertrude Anna Constanze von Meyenburg

[12] Ursula

[13] Charlotte

[14] Hans Peter

[20] Marianne Oellers

[21] Alice Locke-Carey

[23] Marcel Reich-Ranicki

[24] Fichenskandal auch Fichenaffäre

[26] Karin Pilliod-Hatzky

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٩
تگ ها :