در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

زندگینامه ماکس فریش-1

 

گوشه‌هائی از زندگی ماکس فریش

 

"ماکس فریش" در تاریخ 15 می 1911 در شهر زوریخ/سوئیس به دنیا آمد. ماکس پسر دوم خانواده بود. پدرش،"فرانتس برونو فریش[2]" معمار بود. نام مادر وی، "کارولینا بتینا ویلدرموت[3]" بود، که بعد از ازدواج با "فرانتس برونو فریش" به کارولینا بتینا فریش" تغییر یافت. "ماکس" یک خواهر ناتنی به نام "اما الیزابت[4]" و یک برادر تنی به نام "فرانتس[5] " داشت. پدر"ماکس" دو بار ازدواج کرده بود. خانواده "فریش"، یک خانواده‌ی عادی و معمولی بود. ولی هنگامیکه پدر در جریان جنگ جهانی اول شغلش را از دست داد، وضع مالی آنها وخیم‌تر شد. ماکس نسبت به پدرش عاطفه‌ای نداشت. ولی مادرش را خیلی دوست داشت.

 

"ماکس" سالهای 1924 تا 1930 را در دبیرستان گذراند. در همین دوره نیز شروع به نوشتن کرد. اولین آثارش در همین دوره نوشته شد و "ماکس" سعی زیادی می‌کرد، تا این آثار را در دبیرستان به روی صحنه ببرد. ولی موفقیتی در این راه نداشت. ماکس تقریبا تمام آثار این دوره را بعد از عدم موفقیتش در دبیرستان سوزانده و از بین برد. 

 

"ماکس" در دبیرستان با "ورنر کونینکی[6]" آشنا شد. پدر "ورنر" صاحب یک مؤسسه انتشاراتی بود و خود "ورنر" در ادبیات دارای معملوماتی عالی بود، که همین نکته باعث تعمق دوستی آنها شده  و "ماکس فریش" از این دوستی بهره‌ها برد. 

 

طبق خواسته والدین "ماکس"، که می‌خواستند فرزندانشان شغل آبرومندی داشته باشند و شغلشان را خودشان انتخاب کنند، "ماکس" نیز طبق این خواسته در دانشگاه زوریخ در رشته "آلمان‌شناسی" ثبت نام کرد. تحصیل در دانشگاه زوریخ برای "ماکس فریش" محسنات زیادی داشت. "ماکس" از طرفی در این دانشگاه با اساتید و پروفسورهای زیادی آشنا شد که باب آشنائی وی را با مؤسسات انتشاراتی و روزنامه‌ها باز کردند،  مانند، "روبرت فایزی[7]" که نویسنده و استاد دانشگاه بود و در رشته ادبیات تخصص داشت. یا "تئوفیل اشپواری[8]" که وی نیز در همان دانشگاه تدریس می کرد. وی از طرف دیگردریافت که تحصیل در دانشگاه، آن چیزی را که او در تعقیبش بود، به وی نمی‌داد، که همانا الفبای نویسندگی و اسباب و آلات و فن این هنر بود.

 

"ماکس فریش" در همان دانشگاه زوریخ در جوار تحصیل در رشته "آلمان‌شناسی"، در رشته "روانشناسی جنائی[9]" نیز ثبت نام کرده بود. انتظارات وی از تحصیل در این رشته آشنائی با "موجودیت انسان" بود.

 

اولین مقالاتی که از "ماکس فریش" در روزنامه "نویه زوریخر تسایتونگ[10]" چاپ شد، متعلق به سال 1931 بود. پدر "ماکس" در سال 1932 درگذشت و وی ناچار شد تمام هم و غم خود را در کار "خبرنگاری" تمرکز دهد، تا زندگی خود و مادرش را اداره کند. "فریش" در همین سال مقاله‌ای نوشت با عنوان "من چیستم؟[11]"

که رئوس شغل وی را در سالهای آتی نشان داد و ضمنا شروع کارش به عنوان "نویسنده و خبرنگار" نیز بود.

 

"ماکس" در ضمن کار تا سال 1934 برای روزنامه‌های مختلف مقاله می‌نوشت و در همین دوره به ادامه تحصیلش در دانشگاه نیز ادامه می‌داد. وی در این دوره بیش از یکصد مقاله نوشته است که همه آنها به زندگی خصوصی‌اش مربوط بوده و ضمنا سیاسی نیز نبوده‌اند. وی در این مقالات سعی وافری دارد تا نکات تاریک زندگی خصوصی‌اش را روشن کرده و آنها را برای خود هضم کند. مانند جدائی از دوست دختر دوران دبیرستانش "الزه شبست[12]"، که "ماکس" عاشقانه دوستش داشت. تعداد اندکی از این مقالات بعدها در آثارش چاپ شد.  "ماکس" که معتقد بود، "اتوبیوگرافی" اش به "مرز بی‌مرزی" نزدیک می‌شود، در سال 1932 با کار بدنی در ساختمان‌سازی و جاده‌سازی سعی در مقابله با این روند داشت.   

 

"ماکس فریش" از فوریه تا اکتبر سال 1933  به یک سفر خارجی رفت. وی خرج سفر را نیز با نوشتن مقالات ادبی و ورزشی برای روزنامه‌ها تامین می‌کرد. مثلا مقاله‌ای در باره‌ی مسابقات "هاکی روی یخ" در پراگ، که برای روزنامه "نویه زوریخر تسایتونگ" می‌نوشت.  

"ماکس" در این سفر از پراگ، بوداپست، بلگراد، سارایوو، دوبروونیک، زاگرب، استانبول، آتن، باری و رم دیدن کرد.  وی در سال 1934 اولین رمانش را نوشت، که اتفاقات این سفر دور و دراز را در این رمان به رشته نگارش درآورد. نام این رمان، "یورگ شاین‌بارت، سفر تابستانی سرنوشت‌ساز[13]"  نام داشت. منتقدین معتقدند، که قهرمان رمان، یورگ شاین‌بارت، خود "ماکس فریش" می‌باشد، که در این رمان سعی می‌کند تا اتفاقاتی که در این سفر برایش رخ داده‌اند، را از طریق نوشتن برای خود بازگو کرده و آن را بپذیرد. "یورگ شاین‌بارت" قهرمان رمان، به این نتیجه می‌رسد، که فقط از طریق یک کار مردانه، می‌تواند مردانگی‌اش را به ثبوت برساند و تصمیم می‌گیرد تا دختر صاحب پانسیونی را که وی در آن اقامت دارد، نجات دهد. "نجات از زندگی" و "کمک کردن به مردن" وی. شاید این امر کمی عجیب به نظر برسد، که آیا می‌شود به کسی کمک کرد تا خود را از زندگی نجات دهد و بمیرد. برای کسی که به مرض لاعلاجی مبتلاست، شاید راهی به جز مرگ وجود نداشته باشد.



[1] Max Frisch (1911-1991)

[2] Franz Bruno Frisch

[3] Karolina Bettina Wildermuth

[4] Emma Elisabeth (1899-1972)

[5] Franz (1903-1978)

[6] Werner Coninx

[11] Was bin ich?

[12] Else Schebesta

[13] Jürg Reinhart. Eine sommerliche Schicksalsfahrt

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٩
تگ ها :