در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

زندگى افکار و آثار (زیبیله برگ) - 3

اولین رمان »زیبیله برک« »چند نفر در جستجوى خوشبختى هستند و از خنده روده بر

شده اند Ein Paar Leute suchen das Glueck und lachen sich tot«ـ نام دارد.

نظر خوانندگان:

»رافائلا Raphaela« یکى از خوانندگان کتاب فوق مى نویسد: کتاب بى مزه ایست ـ با این عنوان عجیب و غریب: »چند نفر در جستجوى خوشبختى هستند و از خنده روده بر شده اند Ein Paar Leute suchen das Glueck und lachen sich totـ کى این کتاب ها را مى خواندـ نویسنده این کتاب حتماٌ در اواخر سالهاى دهه شصت متولد شده است ـ )اشاره ایست به نهضت دانشجویان و آزادى جنسى در اواخر دهه شصت و تعلیم تربیت ضد اقتدارى کودکان این نسل_ مترجم) ـ نویسنده کتاب که از یافتن شغل مناسب مأیوس‏ شده و طبق اطلاعاتى که مؤسسه انتشاراتى ایشان در اختیار خوانندگانش‏ گذاشته، بیشتر به پر کردن پوست حیوانات اشتغال داشته است .»آندره یاس‏ Andreas « خواننده دیگر، با نظر »رافائلا» موافق نیست و در جوابش‏ مى گوید: در جستجوى خوشبختى، بله ، ولى این کتاب به هیچ وجه بى مزه نیست ـ شاید نوعى تراژدى است ـ براى اینکه مأیوس‏ کننده و بدون راه حل است ـ بیشتر به شعر شبیه است تا به رمان ـ من تصویر خودم را در پاره اى از حکایاتش‏ مى بینم و فکر مى کنم که دیگران نیز مانند من گاهى در این گونه مخمصه ها قرار مى گیرند ـ

»رافائلا« مى گوید: این کتاب اولین رمان خانم »برگ« است و سعى مى کند که از مهره ها و اتفاقات رئالیستى استفاده کندـ شاید نوجوانان 14 _ 15 ساله را تحت تأثیر قرار دهد، ولى براى افراد مسن تر خجالت آور است که چنین چیزى را بخوانندـ تم رمان و مسائلى هم که در آن مطرح مى شوند، همه و همه از جهان نوجوانان نشئت گرفته اند. مانند فصول مختلف کتاب که غالباٌ اسم قهرمان آن را یدک مى کشند و مملو از بحران هاى دوران جوانى هستند ـ این فصول و حکایات گرچه پشت سر هم قرار دارند، ولى رابطه معنوى آنها از هم گسسته است ـ مسائل و مشکلات روزمره اى که در رمان ترسیم مى شوند، باعث مى شوند که خواننده پاره اى از خود را در آنها ببیند و ضمناٌ باعث سهولت در خواندن کتاب گرددـ به همین علت این کتاب به آسانى و سهولت قابل خواندن است. در مقاله قبلى که راجع به زندگى و آثار بنیامین فون اشتوکرات _ باره Benjamin von Stuckrad-Barre نوشتم، نظر خوانندگان آثار ایشان نیز در این مقاله آورده شدـ اتفاقاٌ یکى از انتقادات خوانندگان ایشان هم همین نکته بود که نویسندگان نسل جوان، بیشتر براى نوجوانان مى نویسند تا جوانان ـ مسائل و مشکلات نوجوانانى که مرحله بلوغ را مى گذرانند با مسائل و مشکلات جوانانى که این دوره را پشت سر گذاشته اند و شاید با وجود صغر سن و جوان بودن، پدر یا مادر نیز باشند، با هم اختلاف دارند و یکى نیستندـ لاجرم نویسنده اى که براى نوجوانان مى نویسد، نمى تواند احوال جوانان را به خوبى درک کرده و در آثارش‏ منعکس‏ نماید.»آندره یاس« در خاتمه مى افزاید که : «گرچه این رمان به سهولت قابل خواندن است، ولى هضم آن براى همه آسان نیست« ـ خودخواهى و خودپسندى، کمبود یا نبود حس‏ ادراک براى جنس‏ مخالف ، به بازى گرفتن احساسات دیگران، خلا در احساسات مهره هاى رمان، ترس‏ از ایجاد رابطه، به انجام نرسیدن اشتیاقات ، ترس‏ از مناسبات جدید و مدرن در جامعه ، براى همه به خوبى و سهولت قابل هضم نیست .»رافائلا« مى گوید: این کتاب فقط براى نوجوانان مفید نیست ـ من معتقدم که ما در اینجا با »ادبیات« سر و کار داریم ـ و محتواى کتاب به درد کسانى نیز مى خورد که مراحل نوجوانى را پشت سر نهاده و در بحران میانه زندگى قدم گذاشته اند. در سال 2001 رمانى با نام: »اول، اخبار ناخوشایند« Das Unerfreuliche zuerstرا منتشر کرد. اگر بخواهم محتواى این کتاب را در چند سطر معرفى کنیم، باید بگویم کتابى است براى پسران، برادران و مردان و شوهران ـ حکایاتى در باره زندگى و افکار و اعمال مردان ـ هنگام قرائت این کتاب سعى کنید که روز خوبى باشد، اوقاتتان تلخ نباشد، با کسى بگو مگو نکرده باشیدـ هنگامى که احساس‏ خوبى داشتید، اقدام به خواندن آن کنیدـ منتقدین بر این عقیده اند که جاى این کتاب در قفسه هاى کتابفروشى ها، نه در میان رمانهاست، بلکه جایگاه واقعى این کتاب درست تنگاتنگ کتب طبى و نوشتارهائى که براى سلامتى بیماران تهیه شده است، مى باشد ـ هنگام خواندن آن نیز اینگونه است که شما کتاب را در دست مى گیرد، اول تورقى مى کنید، چند مطلب نظرتان را جلب مى کند، همانند یک فرهنگنامه یا فرهنگ بیماریهاى واگیر وقتى که یک مطلب را خواندید و کلى ترسیدید، دوباره ورق مى زنید و چند صفحه بعد دوباره مطلبى نظرتان را جلب مى کند ـ اگر این کتاب یک کتاب طبى و براى سلامتى انسان نوشته شده بود، مثلاٌ ترک اعتیاد یا ترک مشروب یا دورى از چربى و شیرینى، خواننده فوراٌ به بیمارستان یا تیمارستان یا به زایشگاه یا یک گاه دیگر مراجعه مى کرد و فوراٌ سیگار و تریاک و مشروب و چربى و شیرینى را از خود دور مى کردـ ولى چنین نیست ـ این کتاب در مورد »مردان« نوشته شده است ـ آیا مى توان »ترک مرد» کردـ آیا مردان همانند یک بیمارى یا اپیدمى هستند؟ این کتاب در باره زندگى نکردن مردان است ـ اینکه مردها بلد نیستند، وارد نیستند و نمى دانند چگونه باید زندگى کنند ـ زندگى کوچک و خرد و تنبلى و کودنى ـ همانطور که خانم »برگ« با افسوس‏ و با تکان دادن سر این جملات را بر زبان مى آورد و مانند »ماشین دودى هاى قدیمى« دود مى کند و سیگار را با سیگار روشن مى کند. این رمان، سومین اثر »زیبیله برگ« مى باشد که مهره هاى اصلى آن با خوشبختى و سعادت میانه اى ندارند و افسار زندگى از دستشان در رفته است و اگر هم سعادت نصیب آنها شود ، همانند بازى قدیمى خودمان یعنى »قابلمه بازى« که کودکان با چشم بسته و با یک قاشق یا چوبدستى روى قابلمه مى کوبند و معمولاٌ قابلمه در دسترس‏ نیست و چوب به پاى پدر یا مادر مى خورد و همه فریاد مى زنند : داغ داغ داغ، سرد سرد سرد ، چپ چپ چپ ، راست راست راست تا بالاخره بعد از مدتى ـ ـ ـ بله ـ سعادت نصیب ما هم مى شود و قاشق ما به ته دیگ مى خورد ـ جائى که سرد تر از همه جاست .مهره هاى این رمان دل آدمى را به درد مى آورند ـ همه مقصرند ـ عده اى بیشتر و عده اى کمتر!! عده اى هم کاملاٌ بى گناهند ـ ولى خواننده با همه این مهره ها احساس‏ همدردى مى کند ـ حتى با مردى که زنش‏ را چنان کتک زده که زن بیچاره مرده است و مرد بلافاصله بعد از ارتکاب جرم، مبل اطاق نشیمن را دوباره سرجایش‏ قرار مى دهد و سعى مى کند برنامه هاى تلویزیونش‏ را دوباره تنطیم کند و به تماشاى آن بنشیندـ ـ خواننده با سرباز وظیفه هم احساس‏ همدردى مى کند ، سربازى که انسان را مى کشد ، زیرا که شغل دیگرى نیاموخته است و بلافاصله این جمله از »کورت توخولسکى« در اذهان زنده مى شود که : »سرباز قاتل بالقوه است« ـ احساس‏ همدردى با مدیر شرکت که از فرط بدبختى و بیچارگى خویش‏ به درون هواپیما مى خزد و فکر مى کند که وى را مسموم کرده اند ـ احساس‏ همدردى با دائم الخمرى که مى گوید: »من سى سال زندگى کردم، طورى که گوئى بسیار بد خفته بودم« .

»زیبیله برگ Sybille Berg« مى گوید: اینطور نیست که افراد بدبخت و بى چاره نظر مرا بیشتر جلب مى کنند یا برایم جالب تر هستند تا افراد خوشبخت و با سعادت، ولى من به هر کجا که مى نگرم، فقط افراد افسرده و ناکام، مریض‏ و بدبخت و بیچاره مى بینم ، بخصوص‏ در آلمان ـ» به همین علت هم خانم برگ ترک یار و دیار کرد و نخست به سوئیس‏ رفت و بعد از آن هم به اسرائیل ـ وى در جاى دیگرى مى گویدکسى که تلویزیون را خاموش‏ کرده و روزنامه و کتاب را به گوشه اى انداخته و بر روى پلکان خانه نشسته است، خوشیخت است وزوج جوانى که در هنگ کنگ دست در دست هم در خیابانها قدم مى زند، خوشبخت است ـ» موقعى که خانم » ریبیله برگ« در سوئیس‏ زندگى مى کرد، در باره سوئیس‏ مى گفت: »زندگى در آنجا ، به این مى ماند که آدم وارد یک وان آب گرم شودـ آنقدر خوب است ـ هواى آنجا خوب است ـ انسانها نسبت به هم مهربانند ـ و اگر گاهى حالم زیاده از حد خـوب باشد )که به ندرت پیش‏ مى آید)، به تماشاى شوهاى بعد از ظهر تلویزیونى مى نشینم. افسردگى از سراپاى این خانم زیبا و نویسنده جوان آلمانى مى بارد ـ در باره زندگى پیشداورى مى کند ـ مى گوید: »زندگى چیزى ملال آورى است و زود به آخر مى رسد و انسان بسیار خرابکارى مى کند ـ بخصوص‏ مردها ـ«مى گوید: »براى این کتاب ، یعنى رمان »»اول اخبار ناخوشایند« Das Unerfreuliche zuerst« تحقیق زیادى لازم نبود ـ کافى بود که درون ترن نشسته و به گفتگوى تلفنى مدیرانى که با این ترن مسافرت مى کردند، گوش‏ بدهم ـ کافى است که جلوى کیوسکى بایستى و مجلات را نظاره کنى و دریابى که هنوز کسى مجله »پلى بوى« را توقیف نکرده است ـ کافى است که در فصل تابستان به منظره ناخوشایندى مانند مردانى که ناخن انگشتان پایشان زرد شده و بوى تند عرق بدنشان مشام را مى آزارد، برخورد کنى ـ کافى است که هنگام خرید کتابى، براى این مردان جمللاتى شبیه به این جمله در درون کتاب بنویسى : »احساس‏ همدردى مى کنم با همه مردان جهان« ـ مصحح و ویراستار من هم در مؤسسه انتشاراتى یک مرد است ـ وى هیچگونه مخالفتى با این جملات من ندارد ـ زیباروى، سرخ موى ادیب اضافه مى کند: گاهى اوقات که روز خوبى دارم ، احساس‏ همدردى بیشترى مى کنم با مردانى که هنوز با یک نیمه مغزشان فکر مى کنندـ« ـ اگر راستش‏ را بخواهید این احساس‏ را ایشان با همه انسانها دارند، حتى با خودش‏ ـ این احساسات بیشتر شبیه به احساسى است که ما انسانها با حیوانات داریم، هنگامیکه یک لنگه ابروى خود را بالا مى کشیم و مى گوئیم: »بیچاره خره ـ چه بار سنگینى به دوش‏ مى کشد. یا مى گوئیم : سگ بیچاره ، چقدر بى هدف در این هواى گرم باید براى تکه نانى بدود« ـ

آیا این ادیب و نویسنده و مترجم آلمانى از خود پرسیده است که این مردستیزى از کجا سرچشمه مى گیرد؟ منبع و مبدأ آن کجاست ؟ بهتر نیست که ایشان اول خود را مداوا و معالجه کنند تا بعداٌ به فکر خوانندگان و مردم عادى بیفتند و چکیده مغزشان را به خرد آنها بدهند. در اوایل این بحث نوشتیم که ایشان دوره ى کودکى و نوجوانى خود را در آلمان شرقى )سابق) گذراند که به قول منتقدین آثار ایشان ،دوره بسیار سختى بوده است ـ ولى همین عده از نوشتن علل و سختى این دوران حرفى به میان نمى آورندـ چرا این دوره از زندگى خانم »زیبیله برگ« سخت بوده است؟ سخت یعنى چى؟ چونکه ایشان تحت لواى کمونیسم و »والتر اولبریشت Walter Ullbrichtو اریش‏ هونکر Erich Honecker « زندگى کرده است، به ایشان سخت گذشته است؟ یا منظور از سخت ، سامان روحى و روانى ایشان بوده است؟ »زیبیله برگ Sybille Berg« مى گوید وقتى که هوا بد است ، تنفر در من بوجود مى آید«. و دلم مى خواست که همه افرادى را که دنیا را ویران مى کنند، تنبیه مى کردم و اضافه مى کند، اگر من مى توانستم یک اسلحه باشم ، دلم مى خواست که »موشک انداز« شوم ـ شبیه اسلحه اى که »آرنولد شوارتسن اگر Arnold Schwarzenegger « در فیلمهایش‏ بر دوش‏ دارد ـ یک اسلحه اى که خوب در دست جاى بگیرد ـ زیاده از حد توجه ها را به خود جلب نکند و در عین حال کارساز باشد ـ با وجودى که وى جثه بزرگى ندارد ، و لاغر است ، بسیار لاغرـ هنگام گفتگو گاهى زانوهایش‏ را به طرف بدنش‏ مى کشد ـ گوئى که به دنبال تکیه گاهى مى گردد ـ هنگامى که در شهر )غالباٌ در شهرهاى بزرگ آلمان) قدم زنان و متفکر راه مى رود، فقط به یک چیز مى اندیشدچقدر از تکامل انسان گذشته است ، ولى نتیجه این تکامل فقط ذباله بوده است و بس«ـ منتقدى که این جمله را از وى نقل کرده معتقد است که هنگامى که وى این جمله را بر زبان مى آورد، به فحش‏ و توهین شباهتى ندارد، بلکه بیشتر به »تشخیص« مى ماند تا »توهین«ـ ما مى گوئیم: »خدا کند اینگونه باشد«ـ که ما به تشخیص‏ ایشان محتاجیم ـ و خوشبختیم که ایشان اینگونه تشخیص‏ داده اند ـ ولى باز هم ایشان معترض‏ هستندـ خوشبختى به عقیده ایشان »واژه اى است که ما اشتباهاٌ یا سهواٌ به کار مى بریم، زیرا که انسان خوشبخت وجود ندارد«ـ رضایت و عشق نیز در زمره واژه هائى هستند که سندیت ندارندـ عاشق وجود ندارد ـ انسان راضى و خوشبخت و خوشحال نیز به همین منوال کم پیداست ـ مى گوید: »اول دو عضو وجود دارند، که با هم جور هستند، این یک امر شیمیائى است ـ بعد مسئله تولید مثل پیش‏ مى آید، که زیست شناسى است و گذراـ در بهترین مورد یک دوستى عمیق بر جاى مى ماند و بس‏ ـ« او خود مى گوید که در زندگیش‏ فقط لحظات خوش‏ وجود داشتند ، نه خوشبختى محض‏ ـ ولى نمى داند که آخرین لحظه خوشبختى اش‏ کى بوده است . طرفداران و هواداران خانم »برگ« در اینترنت سایت خاصى دارند که در این سایت نظر و آرا و احساسات خود را راجع به نویسنده محبوبشان بیان مى کنند و غالباٌ نگران وضعیت روحى و روانى ایشان هستند ـ ولى ایشان مى گویند که من نمى فهمم چرا؟ چرا طرفداران من نگران من هستند؟ من که در سن 22 سالگى آگاهانه و دانسته بر علیه خودکشى قیام کردم ـ در آنزمان من در یک اطاق 6 مترى مى نشستم که کرایه اش‏ را اداره امور اجتماعى مى پرداخت ـ آن زمان من به این علت خودکشى نکردم، که هنوز خوشبختى را حس‏ نکرده بودم و مى خواستم که خوشبخت باشم ـ مى خواستم که این حس‏ را در درون خود داشته باشم که بگویم: من »خوشبختم« ـ همان موقع فهمیدم که این زندگى بى خود و بى ارزش‏ خواهد بود، اگر نتوانم از طریق نوشتن امرار معاش‏ کنم ـ

پاره اى از مقالاتى که خانم »برگ« در روزنامه ها و مجلات مى نوشت ، سروصداى زیادى کردند و معروف شدندـ مانند مقالات زیر:

_ چرا من به یک پالتوى پوست نیاز دارم؟ در نشریه »سایت Zeit » چاپ شد.

_ چرا تئاتر ها را مى توان بست؟ در نشریه »سایت Zeit » چاپ شدـ

_ مقاله : جنگ کزوزو )Kosovokrieg) در نشریه آله گرا Allegra چاپ شدـ

از سایت هاى زیر در این مقاله استفاده شده است:

http://www.sibylleberg.ch

http://www.sibylleberg.de

http://www.literaturkritik.de/

http://www.perlentaucher.de/buch/17128.html

http://www.landestheater-tuebingen.de/

http://www.single-generation.de/schweiz/sibylle_berg.htm

http://www.literaturlandkarte.de/sybille+berg.html

http://www.kietzspeicher.de/

http://www.faz.net

http://www.welt.de/

http://www.xara.org/berg/berg.html

http://tages-anzeiger.ch/

http://www.wss-stuttgart.de/

http://www.lit-ex.de/lit2-9.htm

http://carpe.com/buch/t_berg_sibylle_sex.htm

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٦
تگ ها :