در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

زندگینامه ارنست تئودور آمادئوس هوفمان - 3

وقتی هم بود، که از "هوفمان" درخواست کار می‌کردند. مثلا موقعی که در "درسدن" و "لایپزیگ" شرکتی به ریاست "ژوزف سکوندا[1]" تشکیل شده بود و

جای متصدی موزیک  در این شرکت خالی بوده و آنها دنبال یک نفر می‌گشتند، که تصدی این پست را قبول کند، به "هوفمان" این پیشنهاد را دادند که او هم فورا پذیرفت و بامبرگ را به مقصد "درسدن" و لایپزیگ" ترک گفت.

 در این میان "هوفمان" به عنوان نویسنده در آلمان دست کم معروف شده بود و این موضوع او را خرسند می‌کرد. داستانهای "قطعات فانتزی[2]" و "دیگ طلائی[3]" کاملا موفق بودند. رمانهای "اکسیر شیطان[4]" و "قطعات شبانه[5]" نیز از کارهای موفقیت‌آمیز "هوفمان" به حساب می‌آیند. این موفقیت‌های نسبی، باعث شدند تا "هوفمان" به عنوان نویسنده‌ی کتابهای جیبی شهرت پیداکند و درآمدی نیز از این راه داشته باشد، که با وجود وضع نامناسب مالی "هوفمان" کمک خوبی به وی از لحاظ مالی می‌کرد. مطلبی که باعث غرور "هوفمان" شد، این موضع بود که وی "اپرا"ئی نوشته بود به نام "اوندینه[6]" که در تئاتر ملی برلین هم نمایش داده شد. همین موضوع وی را بسیار خوشحال کرد.

در این میان "هوفمان" با نویسندگانی از قبیل : "کارل ویلهلم کونتسا[7]

"فریدریش د لا موته فوک[8]"، "کلمنس برنتانو[9]"، "ادآلبرت فون خاسیمو[10]" و با

 

 هنریشه‌ای به نام "لودویگ دورینت[11]" دوستی و آمد و شد داشت.

 "هوفمان" در سال 1816 به عنوان عضوی از شورای دادگاه انتصاب شد. شغل جدید وی دارای حقوق و مواجب مکفی  و ماهانه بود. ولی او هنوز هنر را عاشقانه دوست داشت و خود را نامزد مشاغلی مانند رهبری ارکستر می‌کرد . ولی جواب نامه‌هایش همه منفی بودند.  

سالهای آتی نیز برای "هوفمان" از منظر نویسندگی سالهای موفقیت‌آمیزی بودند. وی در این سالها کتبی از قبیل: "برادران سراپیون[12] و نیز"نظریات گربه‌ی نری به نام مور"و همچنین کتابی با عنوان "زاخس کوچولو، معروف به صنوبر[13]" را نوشته و وارد بازار ادبیات آلمان کرد.

در تاریخ 23 مارس 1819 اوضاع سیاسی قدری تغییر کرد. نویسنده‌ای به نام "آگوست فون کوتسبو[14]" که نشریه‌ای به نام "هفته‌نامه ادبی[15]" استخراج می‌کرد، مقالاتی علیه نهضت دانشجوئی آن زمان می‌نوشت. این شخص مدتی بعد از طرف کسی به نام "کارل لودویگ زند[16]" به قتل رسید. بعد از این قتل دولت کمیسیونی به نام "کمیسیون ایمدیات[17]" تشکیل داده و "هوفمان"  نیز عضوی از این کمیسیون شد. وظیفه‌ی این کمیسیون تشخیص خطراتی بود که  پروس و آلمان را تهدید می‌کردند. گرچه وی خود را با نظریات دانشجویان و گرو‌های دیگری که ضد دولت بودند، وفق نداد، شاید هم لزومی برای این کار وجود نداشت، ولی او توانست با خلوص نیت وظیفه شغلی خود را انجام دهد. این کمیسیون ولی یک وظیفه‌ی دیگری نیز داشت و آن تشخیص این امر بود، که آیا دلایلی که برای حبس ناراضیان عنوان شده بودند، برای ابقای این ناراضیان در حبس کفایت می‌کردند یا نه. ضمنا شخص "هوفمان" برای پدر ژیمناستیک آلمان که "یان" نام داشت، مسئولیت داشت. زیرا که وی نیز در این زدوبندهای سیاسی دخالت می‌کرد.بعد از مدتی این کمیسیون چنین رای داد، که دلایلی که برای بازداشت این افراد عنوان می‌شوند، نه برای حبس و نه برای شکایت کردن کفایت نمی‌کنند. زیرا که آنها نه قانون را زیرپا گذاشته بودند و نه کاری غیرقانونی انجام داده بودند. افراد زیادی فقط به این دلیل که با افراد یا سازمانهای سیاسی همفکری و هم‌نظری کرده بودند، گرفتار زندان و حبس شده بودند.

رئیس پلیس، افسری به نام "کارل آلبرت فون کامپتس[18]" امیدوار بود که کمیسیون سرسختانه علیه افراد دستگیرشده اقدام کند. یکی از این افراد دستگیر شده شخصی بود به نام "گوستاو آسوروس[19]". وی فقط به این علت دستگیر شده بود، که در دفترخاطراتش چند کلمه نوشته بود:" از لحاظ قتل، تنبل".  همین امر نیز سبب شده بود تا رئیس پلیس وی را حبس کند.

راجع به این موارد در کمیسیون صحبت می‌شد. و "هوفمان" نیز این مورد و رفتار رئیس پلس را در این مورد در کتابی به نام "استاد فلو[20]" به تمسخر گرفته بوده است. همین امر نیز موجب شد که "هوفمان" به دردسر بیفتد.

  در ماجرای چهارم و پنجم "استاد فلو" قهرمان داستان آقای "پرگرینوس توس" که از بانوان می‌ترسد، مظنون است که زنی را کشته است. ولی از آنجائی که در شهر هیچ زنی غایب نیست و غیب نشده، پس قتلی هم صورت نگرفته است. در همین حال شخص دیگری در داستان پیدا می‌شود، که شباهت عجیبی به رئیس پلیس "کارل آلبرت فون کامپتس" دارد و معتقد است که اگر جانی و قاتلی را دستگیر کنیم، قتل و جنایت به خودی خود کشف می‌شود. "هوفمان" اضافه می‌کند، که فکر کردن به خودی خود خطرناک است، در نزد افراد خطرناک، فکر کردن هم خطرناکتر می‌شود.

"هوفمان" در یک میکده، این جریانات و وقایع کتابش را برای دوستانش تعریف می‌کند.دوستانش نیز ماجرا را اینجا و آنجا بازگو می‌کنند، تا اینکه قضیه به گوش رئیس پلیس می‌رسد. رئیس پلیس به او مشکوک می‌شود. گرچه "هوفمان" نیز هشیار بوده، و سعی کرد فصول چهارم و پنجم کتاب "استاد فلو" را که نزد چاپخانه بوده، دوباره به دست آورد و این فصول را از آن خارج سازد تا باعث دردسرش نشود، ولی دیگر دیر شده بود و رئیس پلیس دستور جمع‌آوری کتابها را صادر کرده بود.  

یکی از وزیران کابینه ی پروس به نام "فریدریش فون شوکمان[21]" در تاریخ 4 فوریه 1822 نامه ای به صدراعظم پروس "کارل آگوست فورست فون هاردنبرگ[22]" نوشته و در آن از "هوفمان" به عنوان یک کارمند کارشکن و خطرناک نامبرده بود و از کابینه خواسته بود که اقدامات انظباطی علیه "هوفمان" اعمال شود. ضمنا جریان کاریکاتورها را گوشزد کرده و آن را به گردن "هوفمان" انداخته بود. ولی "فون هیپل" دوست "هوفمان" پارتی او شده و باعث شده بود، تا اقدامات انظباطی علیه "هوفمان" به تعویق بیفتد. زیرا که "هوفمان" در این میان چنان بیمار شده بود، که گاهی آثاری از فلج دست و پا آذارش می‌داده است. این بیماری که گویا با نخاع وی در رابطه بوده، چنان پیشرفته بود، که "هوفمان" دیگر قادر به استفاده کردن از دستهایش نبود، و غالب گفته‌ها و نوشته‌هایش را دیکته می‌کرد و دیگران برایش می‌نوشتند. وی همچنین تعدادی از داستانهایش را نیز به همین طریق دیکته کرد، از قبیل داستان "پنجره‌ی گوشه‌ای پسر عمو.

همین بیماری نخاع و فلج اعضای بدن"هوفمان" نیز نهایتا موجب مرگ وی شد. وی در تاریخ 25 ژوئن 1822 در سن 46 سالگی درگذشت.

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٩
تگ ها :