در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

زندگینامه ارنست تئودور آمادئوس هوفمان - 2

"هوفمان" در تاریخ 20 ژوئن 1798 امتحانات نهائی رشته حقوق را از سر گذراند و با نمره‌ی بسیار عالی قبول شد.  این نمره‌ی خوب تمام دروازه‌های شغلی را به روی "هوفمان" بازکردند. او تصمیم گرفت که به برلین برود، زیرا که عمو و دخترعمویش مینا (نامزد هوفمان) نیز به لحاظ شغلی به این شهر نقل مکان کرده بودند و او را نیز به همراه خود به برلین بردند. در برلین امتحانات دوم و سوم خود را برگذار کرده و در همین شهر نیز با "ژان پل[1]" آشنا شد.

"هوفمان" در ماه می سال 1800 به عنوان دستیار دادگاه در شهر "پوسن[2]" که آن موقع جزء رایش پروس بود، به کار گمارده شد. این شهر از طرف دولت و ارتش پروس اداره می شد.  آلمانی ها همه همدیگر را در این شهر می‌شناختند، ولی فکر نکنید که همدیگر را دوست هم داشتند. فقط همدیگر را می شناختند.

"هوفمان" در این شهر با یکی از شهروندان مؤنث لهستانی به نام "ماریا تکلا میشالینا رورر-ترژینسکا[3]" آشنا شده و نامزدی خود با دختر عمویش را به هم زده و با این دوشیزه‌ی لهستانی در سال 1802 ازدواج کرد.

در این شهر، نیز مانند تعدادی از شهرهای آلمان و پروس همه ساله کارناوال را جشن می‌گرفتند. در جشن امسال (1802) ناگهان تعداد مرد نقاب‌پوش در محل کارناوال حاضر شده و پوسترهائی را پخش می‌کردند، که در آنها افسران ارشد و اشراف شهر را در حالت‌های مضحک و تمسخرآفرین نشان می‌داند. این جریان آنقدر طول کشید، تا افسران و اشرافی که کاریکاتور آنها را کشیده بودند، خود به عینه یک ورق از این کاریکاتورها را در دست گرفته و به تماشای آن پرداختند.

کاریکاتور هوفمان به قلم خودش

 

نقاشان و طراحان این کاریکاتورها هرگز دستگیر نشدند، ولی افسران و اشراف پروس معتقد بودند که در پشت این ماجرا تعدادی از کارمندان جوان دولت نهفته بودند که "هوفمان" نیز گویا با آنها همکاری داشته است. زیرا که وی نقاش و کاریکاتوریست ماهری بود و همین امر سبب شده بود که مردم حدس بزنند، که "هوفمان" نیز با آنها همکاری کرده است. "هوفمان" که می‌بایستی در همان سال عضو شورای دولت شود، (و در خفا امیدوار بود که شاید به برلین یا نزدیک برلین منتقل شود) ، گرچه این ارتقا را دریافت کرد، ولی یک اقدام تنبیهی را هم دریافت کرد و آن انتقال به یک شهرک کوچکتر از "پوسن" بود که در منتهی‌علیه شرقی آلمان قرار داشت و اسمش نیز "پلوتسک[4]" بود.   "هوفمان" در سال 1804 داوطلبانه به "ورشو" منتقل شد.

سالهای "پلوتسک" و "ورشو" کاملا در اختیار موسیقی و آهنگسازی قرارداشتند. جالب اینجاست که با وجودیکه "هوفمان" زیاد به آهنگسازی می‌پرداخت، ولی موسیقی هرگز به کار داوری و قضاوت او خللی وارد نکرد. "هوفمان" در "ورشو" که بعد از سومین تقسیم این شهر در سال 1795 اکنون قسمتی از کشور "پروس" محسوب می‌شد، در آهنگسازی شهره شده بود. یکی از آهنگهائی که او همیشه اجرا می‌کرد و یکی از سمفونی‌های او در همین شهر به طور زنده اجرا شدند.   

"هوفمان" و شرکاء شرکتی دایر کرده بودند، که برنامه‌های موسیقائی را اجرا و افراد ناوارد به موسیقی را در این هنر تعلیم می‌دادند. وی در همین دوره در شهر "ورشو" با "ادوارد هیتسیگ[5]" آشنا شد. "هیتسیگ" هم حقوقدان بود و همکار "هوفمان" و هم اینکه بعدها یکی از مهمترین مشاورین "هوفمان" شد.

 

 

مجسمه "هوفمان"  در مقابل تئاتر "هوفمان" در شهر بامبرگ

 

دوستی و نزدیکی دولت پروس با دولت روسیه علیه ناپلئون، منجر به جنگ میان دول پروس و فرانسه شد. کشور پروس از طرف قوای فرانسه اشغال شد. در تاریخ 28 نوامبر 1806 قوای فرانسه وارد وارشو شدند و بدین ترتیب کارکنان دولتی پروس به یکباره از کار بیکار شدند، زیرا که قوای دولتی کار کارکنان دولت را عهده‌دار شدند. ارتش فرانسه به همین یک کار قناعت نکرد. نظامیان فرانسه، کارمندان و کارکنان دولت پروس را بر سر دوراهی قرار دادند. آنها یا می‌بایستی سوگندوفاداری برای ناپلئون یاد ، و یا اینکه ظرف یک هفته ورشو را ترک می‌کردند. "هوفمان" تصمیم گرفت که شهر را ترک کند.

"هوفمان" بعد از ترک ورشو، تصمیم گرفت که از خدمت دولتی خارج شده و به هنر روی آورد و هنرمند شود. "هوفمان" در سال 1807 زن و فرزند دوساله‌اش "سیسیلیا[6]" را دوباره به شهر قدیمی‌اش "پوسن" فرستاد و خود به برلین رفت.

"هوفمان" در برلین اوائل خیلی بدشانسی آورد. آهنگ‌هائی که او ساخته بود، طرفدار نداشت و هیچ کس حاضر به گوش دادن به آنها هم نبود. گرچه وی بعد از نامه‌نگاری‌های زیاد یک جواب مساعد از شهر بامبرگ دریافت کرده بود، که از اول پائیز 1808 در تئاتر این شهر سمت ریاست را عهده‌دار شود، ولی اینک که اوئل بهار بهار بود، "هوفمان" از لحاظ مالی تحلیل می‌رفت. بدین منظور نامه‌ای به دوست قدیمی‌اش "فون هیپل" نوشت:

"من دارم تا حد نابودی کار می‌کنم، طوری که سلامت خودم را هم به خطر انداخته‌ام، ولی تاکنون نتیجه‌ای حاصل نشده است. اصلا مایل نیستم که وضع مالی خرابم را برایت بازگو کنم. پنج روز است که به جزء نان چیزی برای خوردن ندارم. وضع مالی من تا کنون، اینطور خراب نشده بود.اگر برایت امکان دارد که به من کمک کنی،خواهش می‌کنم که مبلغ 20 "فریدریش‌دور[7]"برایم بفرست. در غیر اینصورت نمی‌دانم که باید چه بکنم."

 

"فون هیپل" برای "هوفمان" پول فرستاد. ضمنا با همکاری "فرای‌هر فوم اشتاین[8]" قرار بر این نهاده شد، که تمام کارکنان دولت که از کار برکنار شده بودند، مقداری پول نقد دریافت کنند.

"هوفمان" به همراه همسرش اواخر تابستان 1808 به شهر بامبرگ کوچ کرد. زیرا که دخترشان "سیسیلیا" در این زمان فوت کرده بود.

اولین تجربه‌ی هنری "هوفمان" موفق نبود. نه از لحاظ ارکستر و نه از لحاظ آوازخوانی. شاید همین امور باعث شدند تا بدخواهان بدگوئی وی را کنند و "هوفمان" به زودی سمت ریاست تئاتر را از دست بدهد و بیکار گردد.

موسیقی تئاتر هوفمان هم زیاد موفق نبود، ولی این حسن را داشت که باعث شد تا وی با سردبیر "نشریه موسیقائی لایپزیگ" آشنا گردد و بتواند من‌بعد برای این نشریه نقد مسیقی بنویسد، زیرا که وی قبلا داستان "ریتر گلوک[9]" را در لایپزیگ چاپ کرده بود. "هوفمان" در همین زمان نیز یکی از مهره‌های داستانهایش را به نام "یوحانس کرایسلر[10]" کشف کرد و در "روزنامه موسیقی لایپزیگ" با این اسم و این کاریکاتور گاهی نقدموسیقائی و هنری می‌نوشت. بعد ها نیز "روبرت شومان[11]" موزیسین معروف از این فیگور در موسیقی‌اش بهره برد. همین مهره‌‌ی "کرایسلر" بعدها نیز هم در رمان "نظریات گربه‌ای به نام مور[12]" و هم در داستان "کرایسلری‌ها" به خوانندگانش نیز معرفی شد.

"هوفمان" از سال 1810 دوباره به تئاتر بامبرگ برگشت. این مرتبه ولی شغل وی دستیار رئیس، متصدی امور دراماتورژی و نیز نقاش تئاتر بود. در اوقات فراغتش نیز به علاقمندان موسیقی درس می‌داد. "هوفمان" در همین دوره دوباره عاشق می‌شود، عاشق یکی از دانشجویان جوانش که نزد وی موسیقی می‌آموخت. اسم این دختر "ژولیا مارک[13]"  بود. سروصدای این عشق و عاشقی چنان درآمد، که مادر "ژولیا" چاره را در این دید، که دخترش را به عقد مرد دیگری درآورد تا سروصدا را بخواباند.



[5] Eduard Hitzig

[6] Cäcilia

[7] Friedrichsdorواحد پولی بوده است  

[9] Ritter Gluck

[10] Johannes Kreisler

[13] Julia Marc

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٩
تگ ها :