در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

نمایشنامه راهب و سارق - اثر: هاینریش بل

نمایشنامه رادیوئی

راهب و سارق[1]

نویسنده: هاینریش بل

مترجم: شاپور چهارده چریک

 

شخصیت‌های داستان:

اویگن[2]

مولتس-میلوتین[3]

دربان

بونتس[4]

آگنس[5]

رایموند[6]

کتابدار

اسقف

کشیش

باسکولایت بیوه[7]

میهمانخانه دار

یک زن

یک مرد

مرد دیگر

مأمور گمرک

مأمور دیگر گمرک

مست

مست دیگر

(بیرون)

اویگن: خیلی چیز های عجیب وغریب برایم اتفاق افتاده است. اگر بخواهم همه‌ی آنها را تعریف کنم, خیلی طول می کشد. ولی یک کمی از آنها را تعریف می‌کنم: من تا پانزده‌سالگی از گاو‌های پدرم مواظبت می‌کردم. گاو‌ها را به "بایتا[8]"  می‌بردم. بایتا یک منطقه‌ی وسیع و بی‌آب‌و‌علفی در کوهستان بود که فقط به ندرت و این‌جا و آنجا علف در آن می‌روئید و به همین علت هم پستان گاوها پر شیر نمی شد. مردم آنجا نیز فقیر بودند. آنجا هر ظرف پر شیرگرانبهاست. هر کیلو پنیر پول نقد است. سالهائی بود که من با شروع زمستان آن بالا در بایتا چمباتمه می‌زدم، تک و تنها، یک پسر بچه، در یک  کلبه‌ای که از تخته و سنگ درست شده بود، باد زوزه می‌کشید و دود آتش‌ام را به درون چشمهایم می‌کرد. ولی در آن بالا یکی بود، که از من هم فقیرتر بود. مولتس، پسر سارق، که هم سن‌و‌سال من بود. گاهی از سرما یخ‌زده و پاره‌و‌پوره پیش من می‌آمد و من دیگر از او ترسی نداشتم. با وجودی که او پسر مونتس سارق بود. پائیز در بایتا سخت بود و درآمد یک سارق نیز اندک.

   

(تغییر فضا؛ صدای تق‌و‌تق سوختن هیزم به‌گوش می‌رسد.)

اویگن: مولتس، تو امروز خیلی ساکتی، چیزی برایم تعریف نمی‌کنی.

 

مولتس: بعدا، اویگن، من حالا خیلی گرسنه‌ام.

 

اویگن: از کجا می‌آئی؟

 

مولتس: از شهر.

 

اویگن: گرسنه از شهر؟ من فکر می‌کردم در شهر ...

 

مولتس: بله، من در شهر بودم. پدرم مرا به شهر فرستاد، برای اینکه در شهر بازار مکاره بود. خودت می‌دانی که بازار مکاره برای یک سارق چه معنی‌ای دارد، البته اگر شانس داشته باشد. بله دیگه، خودت که همه چیز را می‌دانی. بعضی اوقات یک کشاورز پول‌داری سر راه آدم قرار می‌گیرد.  

 

اویگن: بیا، ظرفت را بده، فکر کنم، سوپ حاضر شده باشد. (سوپ را در ظرفی می‌ریزد) – نان هم می‌خواهی؟

 

مولتس: اگر تکه‌ای اضافه داری.

 

اویگن: بیا بگیر ...

 

(تغییر فضا – بیرون)

اویگن:  قدیم‌ها مولتس داستانهائی تعریف می‌کرد، که من همه چیز را فراموش می‌کردم: گاوها را، سرما را، زوزه‌ی باد را. او این داستانها را از پدرش و پدر پدرش شنیده بود. داستانهائی از بازار مکاره و داستانهای سارقین. او ولی در این شب چیزی نمی‌گفت. او بعد از غذا سیگاری برای خودش پیچید، کیسه‌ی توتونش را به من هم داد. ما ساکت بودیم و به آتش خیره شده بودیم و به صدای باد گوش می‌دادیم. من در این مواقع  می‌دانستم که مولتس آواز خواهد خواند. مولتس اغلب در چنین مواقعی  که ما با هم می‌نشستیم ،آواز می‌خواند... 

 

مولتس: (آواز می‌خواند):

خرمن ثروتمندان را کوبیدیم

وکوزه‌ی شرابشان را پر کردیم

آنها کفش داشتند و ما گالش ‌پوشیدیم

ولی عطش ما را کسی فروننشاند.

 

اویگن: مولتس ولی چرا  برای من چیزی تعریف نمی‌کنی...

 

مولتس:  من از دست پدرم ناراحتم. ما با هم به شهر رفتیم، به بازار مکاره، همه چیز عالی پیش می‌رفت، ما تا شب دو سکه طلا، مقادیر زیادی قروش و فنیگ، دو پوست میش، و یک قابلمه بزرگ پر از دنبه برای زمستان به دست آوردیم. ولی پدر من... 

 

اویگن: پدر تو چی ...

 

مولتس: همه آنها را به این زنیکه داد. به این آگنس. حالا برای زمستان هیچ چیز نداریم. این بازار مکاره هم آخرین بازار قبل از زمستان بود. تو .... می‌دانی که زن گناهکار کیست؟

 

اویگن: (با تامل) زنی که ... کشیش می‌گوید ... زنی که با مردان...

 

مولتس: بله البته با مردان... اینها گناهکار هستند...

(تغییر فضا، بیرون)

اویگن: این شب، آخرین شب با مولتس بود. من دیگر او را ندیدم. ولی پدرش را به کرات می‌دیدم، بونتس پیر را.  و از آن موقع تا حالا پنجاه سال گذشته است. شب بعد پدرم مرا به دهکده آورد و من این زمستان را هم مانند زمستانهای دیگر گذراندم: به حیوانات علف می‌دادم، موقع دوشیدن آنها کمک می‌کردم، موقع درست کردن پنیر کمک می‌کردم و شبها در اطاقک مخصوص ریسیدن می‌نشستم. مانند زمستانهای قبل، به کشیش در کارهای کلیسا کمک می‌کردم، موقع عبادت خادم کلیسا می شدم، سرود مذهبی می‌خواندم، مواقع تقدیس کمک و همکاری می‌کردم. و همین کشیش بود که پدرم را به فکر انداخت که من برای راهب شدن ساخته شده‌ام. کشیش به من لاتین آموخت، تاریخ کلیسا را به من یاد داد و دو سال تمام دیگر مجبور نبودم که با گاوها به بایتا بروم. وقتی که من شانزده ساله شدم، به صومعه‌ی بزرگی در شهر آمدم. که بزرگ آن کشیشی بود به نام  پاول. من آنجا (با تامل و آهسته)  بله من آنجا به زودی شهرتی به عنوان عالم ربانی کسب کردم. هنوز بیست ساله نشده بودم و هنوز کشیش نشده بودم،  که پدر پاول روزی مرا صدا زده و گفت که در کارهایش به او کمک کنم. و اینجا بود که بونتش، پدر مولتس را دوباره دیدم.

 

(تغییر فضا، درون)

دربان: برادر اویگن، کسی اینجاست که می‌خواهد فوری با پدر پاول صحبت کند.

 

اویگن: ولی تو که به او گفتی که ....

 

دربان: من به او گفتم که پدر پاول به مسافرت رفته تا از صومعه‌‌ای بازدید کند. ولی این مرد می‌خواهد حتما با نایب پدر پاول صحبت کند. حتما، او می‌گوید که خیلی ضروری است.

 

اویگن: او کیست، او را می‌شناسی؟

 

دربان: برادر همه او را می‌شناسند، او سارقی است به نام بونتس.

 

اویگن: بونتس؟ من فورا می‌آیم. من ... الآن خودم را به او می‌رسانم...

 

(تغییر فضا، بیرون)

اویگن: من مدت مدیدی بود که دیگر به بایتا فکر نکرده بودم، به مولتس فکر نکرده بودم، و همینطور به کلبه و به زوزه‌ی باد. ولی حالا ناگهان مزه‌ی توتون را – توتون سارقین را – ته گلویم می‌چشیدم، من به دنبال برادر دربان راه افتادم از او جلو زده و قبل از او در اطاق گفتگو بودم. من موقعی که بونتس را دیدم، یکه خوردم. او پیر شده بود، خیلی پیر. . .

 

(تغییر فضا، درون)

بونتس: (برافروخته) پدر، من از شما خیلی ممنونم که آمدید.

 

اویگن: من هنوز پدر روحانی نشده‌ام، بونتس. من برادر اویگن هستم و چند روزی کارهای پدر پاول را انجام می‌دهم.

 

بونتس: فرقی نمی‌کند، برادر. – بفرمائید، من این پول را از شما دزدیده بودم. از صندوق صدقات صومعه. بگیرید. فورا.  

 

اویگن: چرا آن را بازمی‌گردانی؟

 

بونتس: من معتقدم ... من ... من آن را بازنمی‌گرداندم، ولی ... برادر ... (حرفش را قطع می‌کند و بقیه جمله را با سرعت می‌گوید.) این زن گناهکار، این آگنس، من می‌خواستم با این پول نزد او بروم... ولی او ...

 

اویگن: او تو را پس زد؟

 

بونتس: بله برادر اویگن. (با تامل) ولی موقعی که او دریافت که این پول از کجا آمده، از دادن عشق‌اش به من دریغ کرد.

 

اویگن: مردم می‌گویند که تو یک سارق هستی، حقیقت دارد، یا مردم دروغ می‌گویند؟

 

بونتس: آقا، مردم دروغ نمی‌گویند، من یک سارق هستم.

 

اویگن: چند سال است که سارق هستی؟

 

بونتس: سی سالی می شود، آقا.

 

اویگن: تو چند سال داری؟

 

بونتس: چهل سال،آقا.

 

اویگن: تو از ده سالگی سارق شده‌ای؟

 

بونتس: بله آقا، ما همه سارق هستیم. شما بایتا را می‌شناسید؟

 

اویگن: نه، من بایتا را نمی‌شناسم.

 

بونتس:من آنجا متولد شده‌ام. آقا. ولی دهکده‌ای که من در آن متولد شدم، دیگر وجود ندارد. فقر آن را خورده و از بین برده است. باد و برف آن را نابود کردند. موقعی که من پنج ساله بودم، مادرم مرا می‌فرستاد تا گندم کشاورزان در مزارعشان را درو کنم. سه ساعت راه بود، آقا. و من فقط آنقدر گندم با خودم می‌آوردم، که برای دو روز سوپ مان می‌رسید. وقتی که من هشت ساله بودم، باید برای اولین بار کمک می‌کردم تا شبانه گاو یک کشاورز را در مزرعه سلاخی می‌کردیم. هوا سرد بود و من کشیده‌های زیادی خوردم، برای اینکه پدرم مشغول کندن پوست گاو بود و من خسته بودم و مرتب خواب می‌رفتم . در دوازده سالگی برای اولین بار کیسیه‌ی پول یک کشاورز را زدم. و در سیزده‌سالگی مجبور شدم که از مرز گذشته و به "موردین" بروم  و در مشک‌های بزرگ شراب قرمز قاچاق کنم. پدرم به من اجازه داد که از این شراب بنوشم. و این شراب به مذاق من خوش آمد، آقا. خیلی هم خوش آمد.     

 

اویگن: و تو همیشه گرسنه بودی؟

 

بونتس: همیشه، و هیچ کس کار کردن را به من یاد نداد. کار، همیشه دزدی کردن بود، قاچاق بود، و شراب، خوش مزه بود.

 

اویگن: حالا هم گرسنه هستی؟

 

بونتس: بله.

 

اویگن: بیا این "دوکاتن[9]" را بگیر، این سکه از همان پولی است که سرقت کرده بودی.  برادری که جلو دروازه است، به تو نان خواهد داد. و هر وقت که گرسنه شدی، اول بیا پیش من و دست از دزدی بردار. تو گفتی که پیش آگنس گناهکار هم بودی؟

 

بونتس: بله آقا. اگر این زنان گناهکار نبودند، سارق فقری مثل من از کجا می‌دانست که عشق چیست؟

 

اویگن: تو همسر نداری؟

 

بونتس: من یکی داشتم آقا، ولی زنان ما مصرف شده‌اند. تا بیست ساله شوند، همیشه بیمار هستند. زن من خیلی زود مرد و من زن دومی نگرفتم. برای اینکه برای یک سارق خوب نیست که مزدوج باشد. 

 

اویگن: دیگر پیش این زن گناهکار مرو و دزدی هم مکن.

 

بونتس: برادر، من از شما خیلی ممنونم. من ... – من سعی می‌کنم...

 

اویگن: (حرف او را قطع می‌کند.) و – پسرت مولتس کجاست؟

 

بونتس: شما پسر من مولتس را می شناسید؟

 

اویگن: بله، من بایتا را هم می شناسم. مرا ببخش که تو را فریفتم. من با مولتس خیلی وقت‌ها درون کلبه‌‌‌ام نشستم.

 

بونتس: شما اویگن هستید. ..بله طبیعی است...  مولتس گاهی از شما برای من تعریف می‌کرد... (برافروخته) شما می‌دانید که ما هرگز از کشاورزان دهکده شما چیزی ندزدیدیم. از پدر شما هم همینطور.

 

اویگن: می‌دانم. – ولی مولتس چی شد؟

 

بونتس: ما از او خبری نداریم، آقا. او یک که از مرز گذشت و به "موردین" رفت، دیگر بازنگشت. دو سال قبل، او حتما به زندان افتاده است.

(تغییر فضا، بیرون)

اویگن: بعد که پدر پاول برگشت، ما بونتس را به صومعه آوردیم. او به دربان در خرد کردن هیزم کمک می‌کرد، بخاری‌های اطاق میهمانها را روشن می‌کرد و موقع پخت نان هم کمک می‌کرد. ولی او پیر و بیمار بود. موقعی که او مرد، من گریه کردم، و دوباره مزه‌ی توتون سیگار را در ته گلویم حس کردم، همان توتونی که با مولتس با هم کشیده بودیم و پدر سیمون مشغول خواندن دعای میت روی قبر باز بونتس بود و همه‌ی برادران از اشک ریختن من متعجب شده بودند. از این ماجرا هم چهل‌و‌پنج سال می‌گذرد. پدر ماکاریوس مرد، پدر سیمون هم مرد و برادران مرا به عنوان بزرگ صومعه انتخاب کردند. من تازه کشیش شده  و بیست‌و‌پنج‌ساله بودم و آگنس گناهکار همچنان مردان را منحرف می‌کرد. صدای انحراف وی در تمام دنیا پیچیده بود. جلو دروازه‌ی صومعه ما زنانی نشسته و گریه می‌کردند، که شوهرانشان از آگنس فریب خورده بودند، کودکانی که پدرانشان سهمیه ارث آنها را به آگنس داده بودند. من از خدا طلب بخشش می‌کردم و از برادرانم می‌خواستم که برایم دعا کنند. روزی لباس مردان دنیا دیده را پوشیده و به دیدن آگنس رفتم و از زیبائی او یکه خوردم.  

 

(تغییر فضا، درون)

اویگن: خوب معلوم است که اطاق تو دورافتاده و پنهان است، ولی مطابق سلیقه من نیست. این اطاق باید بیشتر پنهان شود و دورافتاده‌تر باشد.

 

آگنس: من به تو اطمینان می‌دهم که ما از دید مردم کاملا مصون هستیم.

 

اویگن: بله، باور می‌کنم، ولی این برای من کافی نیست. آیا می‌توانی مرا به اطاقی ببری، که آنجا از دید خدا هم مصون باشیم.

 

آگنس: (آهسته و نگران) تو از من چه می‌خواهی؟

 

اویگن: تو چطور جرات می‌کنی کاری را در پیشگاه خداوند انجام دهی که از انجام دادن آن در انظار مردم بیم داری.

 

(تغییر صدا-بیرون)

اویگن: آگنس پیش پای من زانو زد و گریست و در همان روز تمام جواهراتش را در بازار سوزاند، در حضور همه توبه کرد و دارائی‌اش را بین فقرا تقسیم کرد. او دور خود دیواری کشید و درون آن حجره نشست و درون آن می‌زیست. ما برای او نان و آب می‌بردیم و از دریچه آنها را به او می‌دادیم و دعاهای پایان‌ناپذیرش را می‌شنیدیم:

 

آگنس: خدایا، تو که مرا آفریدی، به من رحم کن!‍

 

اویگن: ما سالها صدای او را شنیدیم.ولی آگنس هم مرد و برادر ما لئون هم بستر وی را دید، که در آسمان برایش مهیا کرده بودند.  من تقریبا پنجاه سال صومعه را رهبری کردم، صومعه‌ای در بایتا ساختم و برادران دیگر را به آنجا فرستادم تا به سارقین بیاموزند که چگونه باید کشاورزی و دامپروری کرد. همیشه وقتی که من به بایتا فکر می‌کنم یا این کلمه را می شنوم، در ته گلویم مزه‌ی توتون ملایم سارقین را حس می‌کنم. من تمام روز و نیمی از شب را به درس و دعا مشغول بودم. صومعه‌های زیادی در ولایت‌مان ساختم. گذاشتم درخت‌های جنگل‌ها را  ببرند و به جای آنها دهکده بسازند. باطلاق‌ها را خشکاندم. مردم از ولایات دور می‌امدند تا مرا زیارت کنند و وعظ‌های مرا بشنوند، همه‌ی آنها می‌گفتند که من آدم مقدسیس هستم. آنها همیشه این را می‌گفتند . سی سال تمام این را گفتند، آنقدر گفتند که من هم خودم بدون اینکه متوجه شوم، باور کرده بودم که آدم مقدسی هستم. من خود را در میان مردم و حتی در میان برادرانم تنها حس می‌کردم، فقط به خاطر تعریف‌و‌تمجیدی که از من می‌کردند. تا اینکه یک روز که نمی‌دانم چه روزی بود، شروع به دعا و نیایش کردم: بار‌الهی، در این جهان انسانی را به من بنمایان، که شبیه خودم باشد. من سالها این دعا را خواندم، هر روز، و اشتیاق من برای دیدن این انسان بیشتر می شد و شهرت تقدیس من هم هر روز بیشتر می شد و هر روز خیل عظیمی از مردم به صومعه ما می‌آمدند تا مرا ببینند و موعظه‌های مرا بشنوند. و من هر روز بیشتر احساس تنهائی می‌کردم، تا اینکه خداوند دعای‌های مرا اجابت کرد: ‌

 

(تغییر فضا- ضربه‌ای به در حجره‌ای می‌خورد.)

رایموند: پدر اویگن، می‌توانم وارد شوم؟

 

اویگن: خیلی ضروری است؟

 

رایموند: بله، خیلی ضروری است. لااقل من اینطور عقیده دارم.

 

 

اویگن: عقیده داری؟

 

رایموند: بله.

 

 

اویگن: پس بیا تو.

 

(در حجره‌ای باز می شود)

اویگن: تو خیلی برافروخته‌ای.

 

رایموند: من یک خواب دیده‌ام.

 

اویگن: با خواب و رؤیاها باید خیلی محتاط بود، همه‌ی آنها الهی نیستند.

 

رایموند: در خواب مطلبی به من گفته شده، که به تو بگویم.

 

اویگن: به من؟

 

رایموند: بله پدر، من در خواب مردی را دیدم، مردی در جاده‌ای سفید و طولانی، ولی این مرد صورت نداشت. من او را مخاطب قرار دادم ولی او سکوت کرد. . . و ناگهان به طرف من برگشت و گفت: به پدر اویگن بگو، مردی که در جستجویش هستی میلوتین نام دارد و در دهکده‌ای به نام بگونا[10] زندگی می‌کند.

 

اویگن: (برافروخته) او نگفت که کیست؟

 

رایموند: او چیزی نگفت پدر، خیلی از او پرسیدم. او صورت نداشت و چیزی نگفت. من فقط می‌دانم که لباسی به تن داشت، که ما هم به تن داریم. وقتی که صحبت‌اش تمام شد، بیدار شدم و فورا پیش تو آمدم.

 

اویگن: تو روز روشن خوابیدی و خواب هم دیدی؟

 

رایموند: بله—در حجره‌ی خودم. من خیلی خسته بودم و روی زمین به خواب رفتم. تقاص آن را هم پس می‌دهم. من دو شب تمام خوابم را فدا می‌کنم، برای اینکه در روز روشن خوابیدم.

 

اویگن: بله تو باید تقاص آن را پس بدهی، که من از خدا سؤالی پرسیدم و جواب آن را در خواب به تو داد.

 

رایموند: پدر اجازه بده سؤالی بپرسم. تو دنبال مردی می‌گردی که میلوتین نام دارد؟

 

اویگن: من در این جهان دنبال کسی می‌گردم که شبیه خودم باشد. من از خدا خواهش کردم که او را به من بنمایاند و حالا به وسیله‌ی تو فهمیدم که اسم او میلوتین است و در دهکده‌ای به نام بگونا زندگی می‌کند.

 

رایموند: اگر او شبیه توست، پس او هم باید مرد مقدسی باشد.

 

اویگن: از تقدس من صحبت نکن. از تو خواهش می‌کنم که کتابدار را صدا کن. من بگونا را نمی‌شناسم و تا حالا جائی را به این اسم نشنیده‌ام.

 

(تغییر فضا- بیرون)

اویگن: من در قلبم احساس شادی می‌کردم. من این مرد را دوست دارم، بدون اینکه او را شناخته باشم. برادرم میلوتین را. من به طرف کتابدار رفته و با او به کتابخانه رفتیم و تمام کتابها را گشتم...

 

(تغییر فضا- کتابخانه)

اویگن: بگنیش – بگنو – بگوویا – بگروت – بگونا[11] -- (با شادی و شعف) بگونا اینجاست پدر، اینجا. بین شهرهای آنتونیا و توگرا است. آنجائی که معادن آهن فراوان دارد.

 

اویگن: تا آنجا چند مایل است؟

 

کتابدار:خیلی پدر، دویست مایل. آیا تو قصد داری که تنها به آنجا بروی؟

 

اویگن: من باید به آنجا بروم، برادر. برایم بنویس که از کدام راه بروم و کدامین صومعه‌ها سر راه من قرار دارند که بتوانم آنجاها بخوابم.

 

کتابدار: من همه را برایت خواهم نوشت، پدر.

 

(تغییر فضا – بیرون)

اویگن: وقتی که راه افتادم، برادرانم گریه می‌کردند. آنها مرا تا دروازه‌‌ی شهر همراهی کردند و خیل عظیمی از مردم به دنبال ما به راه افتادند. من از همه برادرانم طلب بخشش کردم حتی از پست‌ترین آنها که پسر کشاورزی بود که هنوز دیاکون[12] هم نشده بود. خیلی از آنها مایل بودند که مرا همراهی کنند. ولی من می‌خواستم که تنها باشم و تنها به بگونا بروم. من می‌خواستم که تنها با برادر میلوتین روبرو شوم. من او را دوست داشتم، بدون اینکه او را شناخته باشم. او را دوست داشتم و هر روز برای رحمتی که خداوند نصیب من کرده بود، شکر می‌کردم که برادر میلوتین را به من نمایاند. خبر رفتن من از خودم جلوتر رفته بود و مردم همه جا کنار جاده‌ها ایستاده بودند و می‌خواستند که من آنها را تبرک کنم. مردمی که در دهکده‌ها سکونت داشتند و آنهائی که بر روی این جاده‌های خاکی رفت‌و‌آمد می‌کردند.

 

(تغییر فضا- در هوای آزاد)

زن: پدر اویگن، ما را تبرک کن.

 

اویگن: دخترم، از کجا می‌آئی؟

 

زن: ما از موردین می‌آئیم، پدر.

 

اویگن: و شما قصد دارید که اینجا را ترک کنید؟

 

زن: ما به وطن خودمان بر‌می‌گردیم.

 

اویگن: وطن‌تان کجاست؟

 

زن: بایتا، آن بالا در کوهستان.

 

اویگن: ولی بایتا سرزمین فقیری است.

 

زن: بله، بایتا فقیر است، ولی هیچ چیز هم به اندازه کار کردن در معادن آهن بد نیست. کلبه‌های کثیفی که ما مجبور به سکونت در آنها بودیم، و آوازخواندن‌های مست‌ها، که شب‌ها همه‌جا رفت‌و‌آمد می‌کنند. 

 

اویگن: شما مدت زیادی است که بین راه هستید؟

 

زن: روزهای زیادی است، پدر.

 

اویگن: آیا شما از دهکده‌ای گذر کردید به نام بگونا؟

 

مرد: بله ما از آنجا گذر کردیم و یک شب را هم آنجا خوابیدیم. آنجا هم مثل همه دهکده‌های دیگر در نواحی معادن آهن است.

 

اویگن: شما آنجا مردی را ندید به نام میلوتین؟

 

مرد: نه پدر. او چه کاره است، پدر و در بگونا چه می‌کند؟

 

اویگن: نمی‌دانم، شاید او هم یک روحانی باشد.

 

مرد: ما کشیش بگونا را ندیدیم، پدر. فقط خانه‌اش را دیدیم. او خانه‌ی زیبائی دارد، در جوار کلیسا. آنجا یک پزشک، رئیس معدن و داروگر هم  سکونت دارند. شما به سهولت آنجا را خواهید یافت، پدر. آیا، او میلوتین نام دارد، یا نه، این را نمی‌دانم.

 

(تغییر فضا- بیرون)

اویگن: شب‌هنگام برای اولین بار پایم را به سرزمینی گذاشتم، که بگونا در آن قرار دارد. مآمورین گمرک کشور خودمان لباس‌های تمیزی به تن داشتند. آنها از اداره گمرک بیرون آمدند و پیش پایم زانو زدند و طلب بخشش کردند. صد قدم آن‌طرف‌تر اداره‌ی گمرک مملکت موردین قرار داشت. مآمورین گمرک آنها فقیرتر بودند و قرقر می‌کردند و آدم را پس می‌زدند. فقط یکی از آنها که من چیزی از او پرسیدم، مهربان‌تر بود و با مهربانی هم جواب مرا داد.

 

اویگن: برادر من اینجا صومعه‌ای را می‌جویم، که بتوانم شب را آنجا بگذرانم و چیزی برای خوردن دریافت کنم. اینجا در این حوالی باید صومعه‌ای باشد.

 

اولین مامور گمرک : چیزی برای خوردن نداری؟

 

اویگن: نه.

 

اولین مامور گمرک : هممم. صومعه، فکر کنم در توگرا یک صومعه باشد. ولی تا آنجا سی مایل راه است. شاید بهتر باشد که به اولین دهکده بروی، نزد کشیش آنجا.

 

اویگن : ولی برادر کتابدار من برایم نوشته است که ده مایل بعد از مرز در جائی به نام سنت هلنا، یک صومعه وجود دارد.

 

اولین مامور گمرک : بله، یک وقتی بود. ولی راهبان آنجا سالها پیش از آنجا رفتند. آنها به پایتخت بازگشتند. اسقف آنها را بازخوانده بود.

 

اویگن : تا اولین دهکده چند مایل راه است، تا خانه کشیش؟

 

اولین مامور گمرک : پنج مایل، پدر، بیا تکه‌ای نان از من بگیر، تو باید بیش از یک ساعت راه بروی. حتما امروز چیزی نخورده‌ای.

 

اویگن: نه.

 

اولین مامور گمرک:  بیا این نان را بگیر، جرعه‌ای هم شراب، اگر مایل باشی.

 

اویگن: بله، با کمال میل.

 

اولین مامور گمنرک: بیا بنشین، این هم شراب.

 

(از درون ساختمان گمرک سرود سربازی به گوش می‌رسد.) 

اویگن:  تا حالا اسم دهکده‌ی بگونا به گوشت خورده است؟

 

اولین مامور گمرک : ما اینجا یکی را داریم که مدتها آنجا ژاندارم بوده است.

آهای سیمون، (بلندتر) سیمون، بیا اینجا.

 

(آوازخوانی قطع می شود) 

دومین مامور گمرک : (از درون ساختمان گمرک) بله، چیه. دوباره زنی که یک مشک شراب به شکمش بسته است؟

 

اولین مامور گمرک :  بیا بیرون.

 

دومین مامور گمرک : (در حال آمدن) چیه، چی شده0 شب بخیر.

 

اولین مامور گمرک : مگر تو در بگونا ژاندارم نبودی؟

 

دومین مامور گمرک : بله، پنج سال تمام. خدا را شکر که از آنجا رفتم. یک بیابان برهوت، آنجا هیچ خبری نبود، به جز دعوا بر سر زنان و مستی. 

 

اولین مامور گمرک : پدر، آنجا دنبال چه کسی می‌گردی؟

 

اویگن: دنبال مردی که اسمش میلوتین است.

 

دومین مامور گمرک : میلوتین؟ نه، نمی‌شناسم. این اسم اصلا اینجا وجود ندارد. اینجا خیلی‌ها رفت‌و‌آمد می‌کنند، ولی کسی به اسم میلوتین را تا حالا ندیده‌ام. او چه‌کاره است؟ در معدن کار می‌کند؟

 

اویگن : من هم نمی‌دانم، شاید او کشیش باشد، یا یکی از برادران در صومعه‌ی بگونا

 

دومین مامور گمرک : نه، من کشیش را می‌شناسم، اسم او هوبرت است  و در بگونا هم صومعه‌ای وجود ندارد. آنجا کسی به اسم میلوتین وجود ندارد. ولی از زمانی که من از آنجا رفتم تا حالا غریبه‌های زیادی به آنجا آمده‌اند.

 

 

اولین مامور گمرک : امیدوارم که تو این همه راه را بی‌خود نیامده باشی. برادر. چند روز است که بین راه هستی؟

 

اویگن : دو هفته است که از صومعه‌ی خودم در سونتور[13] حرکت کرده‌ام.

 

اولین مامور گمرک : تو از صومعه سونتور می‌آئی؟

 

اویگن : بله.

 

اولین مامور گمرک : اسم تو چیست؟

 

اویگن : اسم من اویگن است.

 

اولین مامور گمرک : اویگن—اویگن – شنیدید، پس تو پدر اویگن از صومعه‌ی سونتور هستی؟

 

اویگن : بله.

 

اولین مامور گمرک : اووه. ما خیلی چیز‌ها درباره تو شنیده‌ایم. که تو آگنس گناهکار را توبه دادی و اینکه تو برادرانت را به اطراف و اکناف جهان فرستادی تا به فقرا کمک کنند. حالا که تو پدر اویگن هستی، بفرما، ما را تبرک کن.

 

اویگن: من شما را تبرک می‌کنم، برادران و از بهر نان و شراب هم تشکر می‌کنم.

 

(تغییر فضا – بیرون)

اویگن : چند لحظه‌ای با ماموران گمرک صحبت کردم و بعد راه افتادم. پاسی از شب گذشته بود، و تا صومعه راه زیادی در پیش داشتم. ولی موقعی که می‌خواستم راه بیفتم، درشکه‌ای جلوی اداره گمرک توقف کرد. درون آن درشکه اسقف کلیسای موردین نشسته بود. او از نیت من آگاه شده بود و به پیشباز من آمده بود. 

 

(تغییر فضا – در هوای آزاد)

اسقف : تبرک برادرانه‌ات را نصب من کن، اویگنیوس. شهرت تقدس تو از صومعه سونتور تا پایتخت کشور موردین نفوذ کرده است. من از نیت تو آگاه شدم و خوشحالم که می‌توانم به استقبال تو  در ناحیه مرزی استان خودمان بیایم. تمام کشور از حکت و دانائی و عزت نفس و زندگی تو در راه خدا آگاه است. و داستان آگنس گناهکار در تمام مدارس و مکاتب برای کودکان گفته می شود. 

 

اویگن : مرا خجالت ندهید، عالیجناب. من کوچک‌ترین خادم در میان خادمین خدا هستم.

 

اسقف : (با هیجان) مردم می‌گویند که تو این راه را آمده‌ای که کسی را ببینی که به تو شباهت دارد و شبیه توست.

 

اویگن : قبل از این که این قصه به گوش شما برسد، کمی تغییر داده شده است، عالیجناب. من از خدا خواستم، که کسی را به من نشان بدهد، که از همه بیشتر به من نزدیک‌تر باشد. و خدا هم  جواب مرا در خواب به برادر رایموند داده بود و اسم و محل اقامت او را نامیده بوده است.

 

اسقف : اجازه هست که من آن را بدانم؟

 

اویگن : اسم او میلوتین است و محل اقامتش دهکده‌ای به نام بگونا در ولایت شما موردین.

 

اسقف : میلوتین؟ من این اسم را تاکنون نشنیده‌ام.—بگونا هم که از اینجا زیاد فاصله‌ای ندارد مثل سونتور شما. ولی اسم تو اینجا برای همه آشناست. ولی اسم میلوتین را تا کنون نشنیده‌ام. بگونا هم شهرت مذهبی ندارد. بگونا یک دهکده‌ی زشت و کثیفی است، که در آن بی‌قانونی و مستی حکومت می‌کند.

 

اویگن : تو هم آنجا را می شناسی، عالیجناب؟

 

اسقف : بله، می‌شناسم. هوبرتوس یکی از برادران قدیمی من آنجا کشیش است. گاهی آنجا به دیدارش می‌روم. ولی برای تو اعتراف می‌کنم، که من نه زیاد و نه با کمال میل، دعوت او را می‌پذیرم. اقوام بیگانه‌ی زیادی آنجا سکونت دارند، که از همه اکناف و اطراف آمده‌اند، تا در معادن آهن آنجا کار کنند. آنها در کلبه‌های کثیف سکونت می‌کنند و حتی در بزرگترین اعیاد کلیسا  هم از نوشیدن عرق‌های  ارزان و مصاحبت با روسپیان دست برنمی‌دارند. تو مطمئنی که اسم دهکده‌ای که به تو گفته شده، بگونا می‌باشد؟  

 

اویگن : من مطمئنم، ولی شاید دهکده‌ی دیگری با این اسم وجود داشته باشد.

 

اسقف : این امکان وجود دارد. اگرهم وجود داشته باشد، کتابدار من آن را می‌یابد. به محض اینکه به محل اقامت من رسیدیم، می‌گویم آن را پیدا کنند. ولی چیز دیگر. من برای تو غفلتا چیز دیگری در نظر گرفته‌ام. سه نفر در موردین وجود دارند که شهرت یافته‌اند که قدیس هستند و من گفته‌ام که آنها را به محل اقامتم بیاورند تا تو بی‌خود راه زیادی نروی. خواهی دید که ما این میلوتین را بزودی خواهیم یافت. 

 

(تغییر فضا- فضای آزاد)

اویگن : ما این سه  قدیسین را در محل اقامت اسقف ملاقات کردیم. ولی هیچ‌کدام از آنها، آنی نبود که من به دنبالش می‌گشتم. اسقف از بابت خیلی متعجب شده بود.

 

(تغییر فضا- درون)

اسقف : تو مرا خیلی به اشتباه انداخته‌ای. اویگن. خواهی دید که هیچ کس این میلوتین تو را نمی‌شناسد. و اگر قدیسین ما را اینگونه خجلت‌زده کنی، مردم دلخور خواهند شد. 

 

اویگن : (ناگهان)من آنها را خجالت نمی‌دهم. عالیجناب. من از خدا خواستم که کسی را که به من از همه بیشتر شباهت دارد نشان بدهد. من که از خدا نخواستم که قدیسین شما را به من بنمایاند. من از خدا نخواستم که فرد قدیسی را به من نشان دهد، بلکه انسانی را که  در این جهان از همه بیشتر به من شباهت داشته باشد.

 

اسقف : (خندان) و کسی که به تو شباهت داشته باشد، باید قدیس باشد...

 

اویگن : بیشتر و بیشتر، هر چه از سونتور فاصله می‌گیرم، هر چه راهم درازتر  و سخت تر می‌شود، به همان اندازه هم به این نکته شک می‌کنم، که من یک قدیس باشم. من شوق دیدار این مرد را دارم، که اسمش میلوتین است و در دهکده‌ی بگونا زندگی می‌کند. 

 

اسقف : ولی آنجا وی را نخواهی یافت.

 

اویگن : پس از تو خواهش می‌کنم، که مرا به کتابخانه‌ات ببری. شاید دهکده‌ی دیگری با این اسم بیابیم.

 

(تغییر فضا- هوای آزاد)

اویگن : تا پاسی از شب گذشته در کتابخانه بودیم. ساعت دو بود که من خسته و کوفته به صومعه‌ی برادرانم  رفتم تا بخوابم، قلبم سنگین شده بود: ما دهکده‌ی دیگری نیافتیم که بگونا نام داشته باشد، باوجودیکه در کتابخانه اسقف جدیدترین نقشه‌ها  و دایرة‌المعارف‌ها وجود داشتند. هیچ‌کدام از این کتب و نقشه‌ها اثری از یک بگونای دیگر نداشت. صبح روز بعد، قبل از عزیمت‌ام، و هنگامی که داشتم از برادرانم خداحافظی می‌کردم، در صورت بعضی از آنها اثری از تمسخر می‌دیدم، که قلبم را غمگین می‌کرد. در بین راه از جاده‌ی اصلی فاصله می‌گرفتم، شباهنگام در صومعه‌ها نمی‌خوابیدم، بلکه به دهکده‌هائی می‌رفتم، که سر راهم قرار داشتند. خسته و غمگین بودم، که کسی راه خانه‌ی کشیش را به من نشان داد.   

 

(تغییر فضا- درون- صدای در زدن به گوش می‌رسد)

 

کشیش: (از درون خانه) بله، کیست.

 

اویگن: یک راهب راهی.

 

کشیش: راهب راهی چه کاری دارد. از کی تا حالا یک راهب راهی به دهکده‌ی ما می‌آید؟ من فقط اراذل و اوباش و مست‌ها را می‌شناسم. اسمت چیست؟

 

اویگن: اسم من اویگن است.

 

کشیش: پس بگو که تو پدر اویگن قدیس هستی از صومعه ی سونتور. صحبت او همه جا هست، او اینجا‌ها بین راه است.

 

اویگن: من پدر اویگن هستم، از صومعه‌ی سونتور.

 

کشیش: یا تو بزرگترین کلاهگذاری هستی که تاکنون اینجا آمده است – یا ، بله، در اینصورت خدا از گناهان من بگذرد.

 

اویگن: خدا شما را تنبیه نخواهد کرد.

 

کشیش: خوب، بیا تو. (صدای در. سکوتی در تشویش) پدر مرا ببخش. اگر شما بدانید که اینجا شب‌ها چه خبر است و چه افرادی اینجا‌ها رفت‌و‌آمد می‌کنند... مرا ببخش. ولی در خانه‌ی کشیش را قبل از همه می‌کوبند. تشریف بیاورید تو، افتخار بدهید پدر. از اینطرف، به اطاق مطالعه برویم. باید بدانید که از زمانی که من اینجا هستم تا کنون، یعنی در بیست سال گذشته که کشیش این محل بوده‌ام، برایم پیش نیامده است که راهبی در خانه مرا زده باشد.  درشتی مرا ببخشد پدر. من از قبل از ملاقات برادرانم خبر دارم و اگر شبانگاهان مرا به بالین بیماری بخوانند، از صدای آنها می شناسم که آیا آنها از افراد محلی هستند یا غریبه‌اند و قصد دارند سرم کلاه بگذارند. مردم این محل را باید شناخت:  آنها کار دیگری به جز مشروب‌خواری و زن‌بارگی و قمار ندارند. تمام آخر هفته کاری به جز دعوا و مرافعه ندارند. ولی موقع مردن عجله دارند. آن وقت مثل گوسفند هستند. راستی کجا می‌روید؟ ما شنیدیم که شما اینجا هستید و دنبال کسی می‌گردید.

 

اویگن: من دارم به بگونا می‌روم.

 

کشیش: بگونا، دو دهکده‌ با اینجا فاصله دارد. تا آنجا چهار ساعت راه دارید. ولی شما آنجا چه‌کار دارید؟

 

اویگن: من به دنبال مردی به نام میلوتین می‌گردم.

 

کشیش: از بستگان شماست؟

 

اویگن: نه.

 

کشیش: شما که به دنبال یکی از برادرانتان نمی‌گردید؟

 

اویگن: نه.

 

کشیش: ولی ... چگونه بگویم... می‌توانید برای من توضیح دهید که شما چرا به دنبال او می‌گردید؟

 

اویگن: خداوند نام او را به من گفته است، من برای این کار خیلی دعا کردم.

 

کشیش: نمی‌فهمم. من این را واقعا نمی‌فهمم.

 

اویگن: (خیلی خسته) من ماه‌ها به درگاه خداوند دعا کردم تا اسم کسی را که در این جهان از همه بیشتر به من شباهت دارد، به من بگوید. او هم به من ...

 

کشیش: (خنده‌ی پرطنین) اسم مردی را به شما گفته که در بگونا زندگی می‌کند. من نمی‌خواهم شما را ناراحت کنم، پدر، نمی‌خواهم خداوند را برنجانم، ولی حرف مرا گوش کنید و به من اعتماد کنید. شما را فریب داده‌اند. در بگونا حتی یک نفر هم نیست، که به شما پدر مقدس شبیه باشد یا حتی کوچکترین شباهتی به شما داشته باشد. باور کنید. ما اینجا انسانهای خشنی هستیم. من حقیقت را به شما می‌گویم. من بگونا را می شناسم.

 

اویگن: شما خیلی به آنجا می‌روید؟

 

کشیش: خیلی؟ من هر سه هفته یک‌بار به آنجا می‌روم. حد‌اقل هر سه هفته یک‌بار. همینطور هم در ضمن کار‌هایم گاهی سری به آنجا می‌زنم و من بیست سال است که ساکن اینجا هستم. همین کافی نیست؟ به شما توصیه می‌کنم، برگردید. شما را فریب داده‌اند. چی گفتید؟ اسمش چی بود؟

 

اویگن: (خیلی بریده بریده) میلوتین.

 

کشیش: من کسی را با این اسم در بگونا نمی‌شناسم. گاهی این اسم به گوش ما می‌رسد. این یک اسم "گروزی[14]" است و تعداد گروزی‌ها هم اینجا زیاد نیست.

 

اویگن: من هم یک گروزی هستم.

 

کشیش: می‌دانم. در تمام ناحیه‌ی "اشپرنگل[15]" که تحت امر من هستند، فقط پنج نفر گروزی زندگی می‌کنند. آنها... خوب ... زیاد هم متدین نیستند. در بگونا فقط چند تن هستند که متدین می‌باشند. و از مردم بگونا هم فقط 20٪ به کلیسا می‌روند که این برای بگونا درصد بالائی محسوب می شود. چند تن هم در بگونا هستند که واقعا متدین هستند. بالاخره من آنها را می شناسم. یکی زن رئیس دوم است، که اسمش "آنه‌ماری" می‌باشد که هر روز به کلیسا می‌رود، کلا آدم خوبی است و قلب صافی دارد. بعد از او معلم دهکده است، که اسمش "هانتس" است. او هم آدم خوبی است و کمابیش بوی تقدس از او بر‌می‌خیزد و نهایتا کشیش آنها. ولی اسم هیچ‌کدام از آنها میلوتین نیست. کلا گروزی‌ها اینجا شهرت خوبی ندارند. من این حرفها را به شما می‌توانم بگویم، شما رنجیده نمی شوید: آنها خیلی تنه لش هستند، در بسیاری از آنها آثار سوء‌تغذیه دیده ‌می شود. از کار سخت گریزان هستند و بدین ترتیب زیر پا می‌مانند. از رفتن به بگونا صرف‌نظر کنید.

 

اویگن: (خسته) من به جواب خداوند اعتماد می‌کنم.

 

کشیش: (خیلی دوستانه) من به حرف شما اعتقاد دارم، پدر، و نمی‌خواهم شما را برنجانم من حتی لیاقت بوسیدن پای شما را هم ندارم من از قدیسین نیستم، ولی اگر خداوند بخواست به شما کسی را معرفی کند که حداقل شباهتی را به شما داشته باشد، نه، من فکر می‌کنم که شیطان شما را به تمسخر گرفته است.

 

اویگن: شما مطمئن هستید که بگونا را می شناسید؟

 

کشیش: واقعا؛ من بگونا را می‌شناسم. نه اینکه بگویم تک تک آدم‌های آنجا را می‌شناسم، نه، ولی انسانهای متدین آنجا را می‌شناسم. من آنسانهای متدین آنجا را در دایره‌ای به قطر بیست مایل می شناسم. (می‌خندد) آنها زیاد نیستند که نشود آنها را شناخت.

 

اویگن: ولی شما نمی‌توانید به من بگوئید، که آیا آنجا کسی به نام میلوتین هست؟

 

کشیش: نمی‌توانم بگویم. اگر هم آنجا کسی با این اسم باشد، حتما یکی از همین گروزی‌هاست و گروزی‌ها، به دل نگیر،خودتان خواهید دید.

 

(تغییر فضا- فضای آزاد)

اویگن: من آن شب کم خوابیدم. قلبم مالامال از غم بود. بسیار نا‌امید بودم و بدنم از فرط خستگی کوبیده شده بود. از خداوند طلب بخشش و روشنی و تسلی خاطر می‌کردم. من خود را روی کف اطاق انداخته و گریستم و برای چند دقیقه به خواب رفتم. وقتی که بیدار شدم، آفتاب داشت پشت کوهها پنهان می شد. در همین چند لحظه خودم را در جاده‌ای سفید و بی‌انتها یافتم که انگار از درون مه می‌گذشت. پهلوی من کسی داشت راه می‌رفت، که صورت نداشت. به نظرم چنین آمد که دارد به من لبخند می زند. من او مخاطاب قرار دادم، ولی او به من جواب نداد. ما در جوار هم به راه رفتن در جاده‌ی سفید و بی‌انتها ادامه دادیم. ناگهان او به طرف من برگشت و صورت بونتس سارق را به خود گرفته بود. ولی این صورت، با صورتی که من از بونتس سارق می شناختم، خیلی تفاوت داشت. من روی پاشنه‌هایم جلوی بونتس نشستم. جلوی او زانو زدم. در همین لحظه ستونی از مردان را دیدم که داشتند با عجله به طرف ما می‌آمدند.  سردسته آنها اسقف موردین بود که در صورتش هیچ اثری از بزرگ‌منشی دیده نمی شد. صورتش از فرط ترس باریک و رنگش پریده بود. او هم جلوی بونتس زانو زد. جدیتی که در صورت بونتس دیدم، مرا ترساند.

 

(تغیر فضا- در هوای آزاد)

اسقف: به من رحم کن، از من بگذر.

 

بونتس: تنها رحمتی که برای تو دارم، همانا رحمت الهی است.

 

اسقف: این رحمت را به من التفات کن.

 

بونتس: من این رحمت را نمی‌توانم به تو التفات کنم. هفت نفر در زندگی تو، به تو پناه آوردند، ولی تو از اهدای عشق‌ات به آنها خودد اری کردی. اولین آنها کودک شیر‌خواره‌ی یک زن روسپی بود. این کودک به مرض سفلیس مبتلا شده بود و مادرش او را در بیرونی کاخ تو گذاشت و رفت. تو صورتت را درهم کشیدی و بالاخره او را به یک بیمارستان دادی. او هم آنجا درگذشت.

دومین نفر، دزدی بود که دسته‌ی طلائی شمشیر یکی از افسران گارد محافظت را دزدیده بود. موقعی سربازان واحد نگهبانان او را به حال مرگ کتک می‌زدند، تو از این کار آنها جلوگیری نکردی. سومین نفری که تو از اهدای عشق‌ات به او خودداری کردی، زنی بود به نام "یادویگا[16]" که خانه‌دار منزل تو بود. . .

 

اسقف: او یکی از مردان کلیسای مرا اغوا کرده بود.

 

بونتس: موقعی که یادویگا حامله شد و آن مرد کلیسا هم خواستار وی شد، تو آن مرد را به ناحیه‌ی دوری منتقل کردی و یادویگا را نیز از خانه‌ات اخراج کردی. تو یادویگا را به کوچه‌ها و خیابانها کشاندی، اندکی بعد هم یادویگا به لشکری که از آنجا می‌گذشت، پیوست و کوتاه مدتی بعد از آن هم درگذشت. در یک جائی، در کنار جاده.

چهارمین نفر...

 

اسقف: ملاحظه‌ی مرا کن، ملاحظه ی مرا کن!

 

بونتس: من اینجا نیامده‌ام که در باره‌ی تو قضاوت کنم. فقط می‌خواهم به حافظه‌ات یاری رسانم. آن طفل شیرخوار در باره‌ات قضاوت خواهد کرد، آن دزد در باره‌ات قضاوت خواهد کرد...  یادویگای روسپی ... یولیوس دیاکون و آن سه تن دیگر حکم تو را صادر خواهند کرد. آنها را اینک حتما به خاطر می‌آوری؟

 

اسقف: من یولیوس دیاکون را به این جهت تنبیه کردم، که او خطابه‌ی بالا بلندی در باره‌ی این آیه نوشته بود :"فقرا و مستضعفان خبر خوشی دریافت خواهند کرد." چیزی که او عنوان کرده بود، به نظر من خیلی خطرناک آمد.

 

بونتس: خیلی چیز‌ها به نظر تو خطرناک می‌آمد، که خطری نداشتند، و خیلی چیز‌ها به نظرت بی‌خطر می‌آمدند، که خطرناک بودند. احتیاط در باره خداوند مطلب دیگری است و کسانی که در باره‌ات حکم داده و قضاوت خواهند کرد، با رحم و مروت هستند. به راهت ادامه بده. آن هفت تن منتظرت هستند.  

 

(تغییر فضا – در هوای آزاد)

اویگن: بدین ترتیب من در خواب خیلی‌ها را دیدم، که از جلوی چشمان بونتس گذشتند: پادشاهان، راهبان، سربازان، تجار، افراد لت و پار، که بونتس تمام گناهان آنها را قبل از اینکه از جلوی چشمانش محمو شوند، به یادشان می‌آورد.

وقتی که گدز این ستون به پایان رسید، صورتم را مقابل صورت جدی بونتس گرفتم. من می‌ترسیدیم، ولی بونتس لبخند می‌زد و می‌گفت:

 

بونتس: نگذار گمراهت کنند، اویگن کوچک من. مردی که تو در جستجویش هستی، میلوتین نام دارد و در دهکده‌ای به نام بگونا زندگی می‌کند. فرداشب او را خواهی دید.

 

اویگن : من از خواب بیدار شدم و در قلبم آن شادی را حس کردم، که برای اولین بار از میلوتین چیزی شنیدم. از کف اطاق بلند شدم. با آب زلال خود را شستم. زانو زده و از خداوند برای منور شدنم ، که در خواب نصیبم کرده بود، قدردانی کردم. خانه کشیش خلوت و آرام بود. تشکرات خود را روی کاغذی نوشتم و آهسته و آرام خانه را ترک کردم. بین راه به مردی برخوردم، که او هم قصد رفتن به بگونا را داشت.

 

مرد: حیف شد، در دهکده‌ی ما مردی زندگی می‌کند، که آبجو به بگونا می‌برد. او می‌توانست شما را به همراه خودش ببرد. شما راهب هستید؟

 

اویگن : بله.

 

مرد: یک کشیش؟

 

اویگن : بله.

 

مرد: به ندرت یک راهب به اینجا می‌آید. ما همیشه فقط کشیش محل را می‌بینیم. (بعد از قدری سکوت)  ما او را دوست نداریم، او هم ما را دوست ندارد. وقتی که یکی از این رئیس و رؤسا اینجا می‌آید، او کلاهش را بر‌می‌دارد و تا کمر خم می‌شود. وقتی که استاد‌کاری اینجاست، او کلاهش را برداشته و نیم‌خیز می‌شود. پیش مغازه‌دار‌ها، فقط کلاهش را باد می‌دهد، و موقعی که کسی مثل ما می‌آید، حتی دستش را هم به لبه‌ی کلاهش نمی‌گذارد، بلکه با تندی نگاهمان کرده و فریاد می‌زند: باز هم مست کردی، هان! تا حالا پیش آمده که یک کشیش به این رئیس و رؤسا بگوید، باز هم مست کردی، هان! آنها هم مست می‌کنند و این را کشیش هم می‌داند. ولی شما در بگونا چه می‌کنید؟

 

اویگن : به دنبال مردی به نام میلوتین می‌گردم. او را می شناسید؟

 

مرد: میلوتین؟ میلوتین؟

 

تغییر فضا – اول آهسته، بعد بلند‌تر، سروصدای یک میکده و درون آن صدای ضعیف یک زن خدمتکار)

 

زن‌خدمتکار:  میلوتین! آهای میلوتین، بیدار شو!

 

میلوتین- مولتس: ها، چیه؟

 

زن‌خدمتکار:  چیزی بنواز، مرد. من به تو پول نمی‌دهم که بخوابی. مردم باید چیزی بنوشند. برو آوازی بخوان.

 

میلوتین : (ساز می‌نوازد و آواز می‌خواند)

من یک گروزی هستم

و بیش از ظرفیتم شراب می‌نوشم

من چیزی نیاموخته‌ام به‌جز

نواختن ساز و بریدن جیب مردم

و کشتن گاو‌ها در مراتع

گاهی گندمی می‌چینم و

آن را می‌جوم، وقتی گرسنه باشم

مریم مقدس مرا ببخش!

 

زن‌خدمتکار:  از مریم مقدس دست بردار. هیچ کس موقع شنیدن این ترانه میل به نوشیدن مشروب ندارد. ترانه‌ی شادی بخوان.

 

میلوتین : (آواز می‌خواند)

موقعی که یوخن بروت از شب‌کاری برگشت

دو ساعت قبل از پایان شیف‌اش بود.

همسرش درون بستر بود، بستر

ولی او تنها نبود

برادر یوخن با او درون بسترش بود

آنها با هم بودند

چنین است اگر زنان

قلبشان را زیاده از حد بگشایند

آنها باید نرم و لطیف

میان بازوان یک مرد باشند

 

صدای مردم: دوباره! دوباره!ا

 

میلوتین : مرد همسرش را نزد

دادوفریاد هم نکرد

به نرمی به او گفت: برخیز

خنجر از میان برکشید و

درون قلبش فرو برد.

چنین است اگر زنان

قلبشان را زیاده از حد بگشایند

آنها باید نرم و لطیف

میان بازوان یک مرد باشند

 

صدای مردم: (خنده‌های بلند، تشویق)  یک آبجو به میلوتین بده، یک لیوان عرق برای میلوتین بیار. همه دعوت من هستند. میلوتین ترانه کشاورز فقیر را بخوان/ بخوان دیگه.

 

میلوتین : (ترانه کشاورز فقیر را می‌خواند)

خرمن ثروتمندان را کوبیدیم

وکوزه‌ی شرابشان را پر کردیم

آنها کفش داشتند و ما گالش ‌پوشیدیم

ولی عطش ما را کسی فروننشاند.

 

(صدای در) (ناگهان همه ساکت می شوند- سکوتی نفس‌گیر)

 

زن‌خدمتکار: (با خجالت) پدر، دنبال چیزی می‌گردید؟

 

اویگن: (خیلی آرام) من پیش کشیش بودم، پیش شهردار بودم، تقریبا همه‌ی خانه ها را گشتم. ولی کسی اطلاعی از مردی که من به دنبالش می‌گردم، نداشت. (آرام‌تر) حالا تازه یادم می‌آید، که مولتس هم یک میلوتین بود. مادران دردیار ما به پسران کوچکشان، که هنگام غسل تعمید اسم میلوتین را برایشان انتخاب کرده‌اند،  مولتس می‌گویند.

 

(همه ساکت می‌شوند) 

میلوتین: (آهسته نزدیک‌تر می‌آید) تو که از قدیم می‌دانستی که اسم من مولتس است. ولی من اینجا خودم را میلوتین معرفی کردم. به دنبال من می‌گردی؟

 

اویگن: بله. من خیلی راه آمده‌ام تا با تو صحبت کنم.

 

میلوتین: همین الآن، اویگن؟

 

اویگن: همین الآن، اگر ممکن باشد.

 

میلوتین: نمی‌شود، اویگن. آنها نمی‌گذارند که من بروم. آنها به من پول می‌دهند تا برایشان آهنگ بنوازم و آواز بخوانم. اگر من آواز نخوانم، مردم هم مشروب نخواهند نوشید.

 

اویگن: تا کی باید اینجا آواز بخوانی؟

 

میلوتین: تا اینکه آخرین مشتری هم برود. خیلی طول می‌کشد، اویگن. آنها امروز حقوق گرفته‌اند. تو خیلی عجله داری؟

 

اویگن: حالا دیگر نه. من صبر می‌کنم. از نیمه شب هم دیرتر خواهد شد؟

 

میلوتین: بله، خیلی بعد از نیمه شب، اویگن کوچک من.

 

اویگن: چرا به من می‌گوئی "اویگن کوچگ" مثل پدرت. آن وقت‌ها.

 

میلوتین: این را من به همه کسانی می‌گویم، که مثل خودم بد نیستند.

 

مست اول: خوب دیگه، میلوتین، آواز بخوان. فردا هم می‌تونی اعتراف کنی.

 

مست دوم: این دو نفر را راحت بذار. مگر نمی‌بینی که آنها مدتهاست که همدیگر را می شناسند.

 

میلوتین: بهتر است که تو بروی، اویگن. اینجا جتی تو نیست. برو توی اطاق من و منتظر باش. یا اینکه جای دیگری داری؟

 

اویگن: من جای دیگری ندارم. تو کجا زندگی می‌کنی؟

 

میلوتین: من پیش بیوه‌زنی به نام "باسکولایت[17]" زندگی می‌کنم. برو آنجا و سراغ اطاق مرا بگیر. او تو را به درون اطاق من هدایت می‌کند. حتما آنجا منتظر من باش.

 

اویگن: من حتما منتظرت خواهم شد.

 

زن‌خدمتکار: آهای میلوتین، بیا بخوان، بخوان دیگه. تمام ترانه‌هائی را می‌دانی، بخوان. مردم می‌خواهند چیزی بنوشند.

 

میلوتین: من یک گروزی هستم

و بیش از ظرفیتم شراب می‌نوشم ... (آهسته به پایان برسد و آهسته‌تر شود)

(تغییر فضا- بیرون)

اویگن: اطاق مولتس خیلی ساده بود: تختخوای درون آن بود، به جای میز یک صندوق داشت، صندلی نداشت، یک میخ به دیوار کوبیده بود، برای ویلن‌اش و در جوار میخ تصوصری از مریم مقدس آویزان کرده بود. این تصویر یک بار از وسط پاره شده بوده و مولتس آن را با نوار چسبی چسبانده بود. من آن را برداشته و بوسیدم، زیرا که این تصویر متعلق به برادرم مولتس بود. مولتس کوچک. همان مولتسی که با من آن بالا در بایتا چمباتمه می‌زد. نه اسقف، نه کشیش، نه آن مردمان متدین او را نشناختند. باوجودیکه این‌ها همه برای من غریبه بودند، ولی آنها مرا به یاد حجره‌ام در صومعه‌ی سونتور می‌انداختند. ووقتی که چند دقیقه آنجا ماندم، واقعا تصور می‌کردم، که درون حجره‌ی خودم در صومعه‌ی سونتور نشسته‌ام.

 

تغییر فضا – میکده- اینجا صدای آواز یک گروه کر شنیده می شود که آهسته ولی گویا آوازی می‌خوانند، در همین موقع صدای زن‌خدمتکار میکده  با شدت شنیده می‌شود)

زن‌خدمتکار: بیائید، من اینجا مقداری غذا پخته‌ام. شما حتما گرسنه‌اید... اول خوب غذایتان را بخورید، من نمی‌دانم شما از میلوتین چه می‌خواهید. نمی‌خواهم هم بدانم. ولی یک چیز به شما بگویم: کاری باهاش نداشته باشید. او تا حالا کار بدی انجام نداده است. آخ، چه می‌گویم، کار بد کدام است. این مرد خود یکی از قدیسین است. نه، من هیچ خجالت نمی‌کشم، که این را بگویم. اگر می‌خواستم، چیز‌هائی می‌گفتم، که تا حالا به هیچ کس نگفته‌ام...

 

اویگن: این چیز‌ها را به من بگوئید.

 

زن‌خدمتکار: او همه چیزش را به کودکان هدیه می‌دهد. شما موقعی که به دنبال میلوتین می‌گشتید، از کودکان چیزی نپرسیدید، درست است؟ هر بچه‌ای می‌توانست به شما بگوید، که او کجا زندگی می‌کند. بعضی‌ها او را احمق می‌دانند، چونکه او همه چیزش را هدیه می‌دهد. و هر موقع که وقت داشته باشد، با بچه‌ها به گردش می‌رود. ولی من به عقاید خودم معتقدم: که او یک انسان نیمه مقدس است. کشیش ما خوشش نمی‌آید، که او با بچه‌ها باشد، چونکه او مدتها در زندان بوده است.

 

اویگن: او در زندان بوده است؟

 

زن‌خدمتکار: شما این را نمی‌دانستید؟ ده سال در زندان بوده و ده سال هم در معدن کار کرده است و بیست سال هم است که برای ما اینجا کار می‌کند... 

 

اویگن: با این احوال کسی او را نمی شناخت؟

 

زن‌خدمتکار: کسی او را نمی شناخت؟ من که دارم می‌گویم، فقط چند نفر در دهکده هستند، که او را نمی شناسند. و شما را هم به خانه همین چند نفر فرستاده‌اند.  فکر نکنم، که کشیش اسم او را بداند.

 

اویگن: او اسمش را نمی‌داند. او فقط گفت، که همه اراذل‌و‌اوباش را به اسم نمی‌شناسد.

 

زن‌خدمتکار: کشیش ولی به شما نگفت، که یکی از همین اراذل و اوباش، یعنی میلوتین پسر مرا به دانشگاه فرستاد. یولیوس مرا. 

 

اویگن: یولیوس؟

 

زن‌خدمتکار: (گریان) او آخر و عاقبت خوشی نداشت. او با اسقف بگومگو داشت، به خاطر خطابه‌هایش. بعدا هم رفته رفته به فساد کشیده شد. من دیگر چیزی از او نشنیدم. مثل اینکه رفته سربازی، باوجودیکه دیاکون شده بود. آخ. من خیلی چیزها می‌توانم برایتان تعریف کنم. اینجا همه این چیز‌ها را می‌دانند: خانمی که با درشکه آمد و اینجا، همینجا در همین اطاق پیش پای میلوتین زانو زد و از او تشکر کرد.

 

اویگن: من از این جریان چیزی نشنیدم.

 

زن‌خدمتکار: آنها نمی‌خواهند این را بپذیرند. در همین اطاق پیش پای میلوتین زانو زد و از او تشکر کرد، برای اینکه او ...

 

اویگن: مگر میلوتین برای این زن چه‌کار کرده بود؟

 

زن‌خدمتکار: میلوتین قدیم سارق بوده است. شما شاید این را بدانید. و این زن اسیر دست یک گروه از سارقین شده بود، که میلوتین هم عضو آنها بوده است. موقعی که می‌خواستند با این زن کاری بکنند، میلوتین این زن را از رسوائی نجات داده است. گویا زن جوان و زیبائی هم بوده است. میلوتین زن را مخفیانه آزاد می‌کند و پول زیادی هم به او می‌دهد. موقعی که زن اینجا بود، همه خوشحال بودند: زن همه آن پول را به میلوتین پس داد. و میلوتین؟ فکر می‌کنید، میلوتین با این پول چه‌کار کرد؟ او همه آن پول را به یکی از فقرای دهکده هدیه داد. بله، میلوتین چنین کارهائی انجام می‌داد. من که گفتم، او تا به حال کار بدی نکرده است. میلوتین آدم خوبی است.

 

(تغییر فضا – بیرون)

اویگن: موقعی که من منتظر میلوتین بودم، خیلی به این جمله فکر کردم: خیلی‌ها در نفرت زندگی می‌کنند، درصورتی که فکر می‌کنند، مأوا در عشق دارند. و خیلی‌ها فکر می‌کنند، که در نفرت زندگی می‌کنند، در صورتی که در عشق می‌زیند.

میلوتین نیامد و من به خواب رفتم. بعد از  اینکه از یک خواب عمیق و طولانی بیدار شدم، خورشید به درون اطاق می‌تابید و میلوتین جلوی من روی لبه‌ی تختخواب نشسته بود ...

 

(تغییر فضا – درون)

میلوتین: (آهسته) تمام شب را داشتم به این موضوع فکر می‌کردم، که تو چرا این سفر دور‌و‌دراز را انجام داده‌ای تا مرا ملاقات کنی...

 

اویگن: من از خدا خواستم، تا آن انسانی را به من بنمایاند، که در این جهان از همه بیشتر به من شباهت دارد. و او نام تو را به من گفت.

 

میلوتین: (با عصبانیت) فکر می‌کنم، داری مرا مسخره می‌کنی...

 

 اویگن: مرا ببخش، من این را نمی‌گویم که ...

 

میلوتین: ساکت شو. تو لازم نیست که به من چیزی بگوئی. برای من فرقی هم نمی‌کند، که تو چرا اینجا آمده‌ای. من خوشحالم که تو اینجائی. من واقعا آرزو داشتم که تو را بار دیگر ببینم. قدیما آن بالا، در بایتا اوقات خوشی داشتیم. شب‌ها، وقتی که با هم می‌نشستیم. ببین، این را می‌شناسی؟

 

اویگن: توتون تو...

 

میلوتین: توتونی که در بایتا می‌کشیدیم... هنوز هم مایلی...؟ یک سیگار برایت بپیچم؟

 

اویگن: از آن وقت تا کنون، دیگر هیچ سیگار نکشیدم.

 

میلوتین: پس حالا یکی با من بکش. مایلی؟

 

اویگن: بله، یکی به من بده.

 

میلوتین: خوش‌مزه است؟

 

اویگن: بله. خوش‌مزه است.

 

(تغییر فضا – بیرون)

اویگن: بله، این سیگار به من مزه می‌داد. سیگاری که بعد از پنجاه سال، یک بار دیگر و برای آخرین بار در زندگی‌ام کشیدم. باز هم همان طعم ملایم توتون سارقین را ته گلویم حس کردم. من دیگر با مولتس زیاد صحبت نکردم. او خسته بود و دراز کشید و به خواب رفت. من هم به قدم‌زدن در این دهکده‌ی کثیف پرداختم و با مردم صحبت می‌کردم. قلبم غمگین شد. مردم بگونا مولتس را دوست داشتند. باوجود این اسمش از این ده کوچه‌ی بگونا که فقرا در آن سکونت داشتند، به بیرون درز نکرده بود. ولی مرا که همه می‌شناختند، کسی دوست نداشت. من می‌خواستم که برادرم میلوتین را به صومعه‌ی خودمان ببرم. ولی مردم غروب جلوی خانه جمع شدند و بچه‌ها با لباسهای مندرس‌شان از تختخواب‌های کثیف‌شان بیرون آمده و جلوی خانه‌ی باسکولایت بیوه جمع شدند. مولتس لبخندی زد و از این بابت عذر‌خواهی کرد. من هم از آن دهکده رفتم و از طریق خیابانهای جانبی به "گروزستان" برگشتم. موقعی که برگشتم، حتی در صورت برادرانم در صومعه‌ی سونتور نیز تمسخر نقش بسته بود. زیرا این شایعه که مرا فریب داده‌اند، قبل از من به آنجا رسیده بود. ولی هیچ کس درک نمی‌کرد، که مرا فر یب نداده بودند. من به یکی از صومعه‌هایمان در آن بالا، در بایتا رفتم و به کنج عزلت نشستم و به زوزه‌ی باد گوش دادم. همانطور که در ایام جوانی‌ام، زوزه می‌کشید و پستانهای لاغر گاو‌ها را تماشا می‌کردم و بقیه زندگی‌ام را به دعا و نیایش می‌گذراندم و به این جمله می‌اندیشیدم:  

خیلی‌ها در نفرت زندگی می‌کنند، درصورتی که فکر می‌کنند، مأوا در عشق دارند. و خیلی‌ها فکر می‌کنند، که در نفرت زندگی می‌کنند، در صورتی که در عشق می‌زیند.

 

 



[1] Mönch und Räuber

[2] Eugen

[3] Mulz Milutin

[4] Bunz

[5] Agnes

[6] Raimund

[7] Witwe Baskoleit

[8] Baitha

[9] Dukaten نوعی سکه

[10] Beguna

[11] آنها به دنبال اسم بگونا در کتب و نقشه‌ها می‌گردند و این اسامی، اسم شهرها و دهاتی است که با (ب) شروع می‌شوند.

[12] دیاکون پائین‌ترین رده‌ی مذهبی و روحانی  در کلیسای کاتولیک است.

[13] Suntor

[14] Grusen

[15] Sprengel

[16] Jadwiga

[17] Baskoleit

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳٠
تگ ها :