در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

گفتگوی شبانه با یک انسان پست - ف. دورنمات

 

گفتگوی شبانه با یک انسان پست[1]  

اثر: فریدریش دورنمات

 

شخصیت‌های داستان

یک مرد

دیگری

 

 

 

 

شیشه‌ی پنجره‌ای می‌لرزد.

 

مرد آرام و با صدای بلند: لطفا بیائید تو.

 

سکوت.

 

مرد: بیائید تو. فایده‌ای ندارد، که روی لبه‌ی پنجره با این ارتفاع زیاد بنشینید. گرچه شما از آنجا بالا آمدید. من می‌توانم شما را ببینم. آسمان، آن بیرون، پشت سر شما با تاریکی خود روشن‌تر از ظلمت این اطاق است.

 

شیئی روی زمین می‌افتد.

 

مرد:شما چراغ قوه‌تان را روی زمین انداختید.

 

دیگری: لعنت.

 

مرد: فایده‌ای ندارد که روی زمین دنبال آن بگردید. من چراغ را روشن می‌کنم.

 

صدای کلید برق به گوش می‌رسد.

 

دیگری: خیلی ممنون، آقا.

 

مرد: خوب، که این شما هستید. موقعیت چقدر فرق می‌کند، وقتی که ما بتوانیم همدیگر را ببینیم. شما مرد مسنی هستید!

 

دیگری: انتظار مرد جوان تری را داشتید؟

 

مرد: البته چنین انتظاری را داشتم. چراغ قوه‌تان را بردارید. سمت راست صندلی افتاده است.

 

دیگری: ببخشید.

 

صدای شکستن گلدانی به گوش می‌رسد.

 

دیگری: لعنت، من این بار یک گلدان چینی را به زمین انداختم.

 

مرد: یک خم شراب یونانی را.

 

دیگری: شکست؟ من متاسفم.

 

مرد: مهم نیست. من اصلا فرصت آن را هم ندارم که فقدانش را حس کنم.

 

دیگری: این کار من نیست که از در و دیوار مردم بالا بروم و به وارد خانه آنها شوم. کاری که در این موارد از چنین آدمی توقع داریم، لعنت- من از این دست و پا چلفتی ام معذرت می‌خواهم، آقا.

 

مرد: خوب، اتفاق می‌افتد.

 

دیگری: من فکر می‌کردم-

 

مرد: شما فکر می‌کردید که من درون اطاق دیگری خوابیده‌ام. می‌فهمم. شما واقعا هم نمی‌توانستید بفهمید که من در این موقع شب، در این تاریکی و ظلمت، هنوز هم پشت میز تحریرم نشسته باشم.

 

دیگری: انسانهای معمولی در این موقع شب درون رختخوابشان دراز کشیده‌اند.

 

مرد: در مواقع عادی.

 

دیگری: همسر شما؟

 

مرد: نگران او نباشید، همسر من مرده است.

دیگری: شما بچه دارید؟

 

مرد: پسر من در یکی از این اردوگاه‌های اجباری است.

 

دیگری: دخترتان؟

 

مرد: من دختری ندارم.

 

دیگری: شما کتاب می‌نویسید؟ اطاقتان پر از کتاب است.

 

مرد:من نویسنده هستم.

 

دیگری: کسی هم کتابهایی را که شما می‌نویسید، می‌خواند؟

 

مرد: کتابهای مرا همه جا می‌خوانند، هر جا که ممنوع باشند.

 

دیگری: و جائی که ممنوع نباشند؟

 

مرد: از آنها متنفر می‌شوند.

 

دیگری: شما منشی هم دارید؟

 

مرد: مثل اینکه در مجامع شما راجع به درآمد نویسندگان شایعه‌های زیادی رواج دارد.

 

دیگری: خوب، مثل اینکه فعلا به جز شما کس دیگری در خانه نیست.

 

مرد: من تنها هستم.

 

دیگری: خوبه. ما به آرامش نیاز داریم. شما باید این را دریابید.

 

مرد: البته.

 

دیگری: شما کار خوبی کردید که برای من مشکلی ایجاد نکردید.

 

مرد: شما آمده‌اید که مرا بکشید؟

 

دیگری: به من این دستور را داده‌اند.

 

مرد: شما به دستور دیگران آدم می‌کشید؟

 

دیگری: این شغل من است.

 

مرد: من همیشه می‌دانستم که در این کشور آدم‌کش‌های حرفه‌ای هم وجود دارند.

 

دیگری: همیشه همینطور بوده است. آقا. من هم جلاد این کشور هستم. 50 ساله که جلاد این کشورهستم.

 

سکوت.

 

مرد: آهان، پس جلاد تو هستی؟

 

دیگری: انتظار کس دیگری را داشتید؟

 

مرد: نه، واقعا نه.

 

دیگری: شما چقدر با خضوع سرنوشت‌تان را تحمل می‌کنید!

 

مرد: تو از واژه‌های خاصی استفاده می‌کنی.

 

دیگری: برای اینکه من امروز با آدم‌های تحصیل‌کرده سرو‌کار دارم.

 

مرد: خوبه که تحصیل دوباره چیز خطرناکی می شود. نمی‌خواهی بنشینی؟

دیگری: من کمی روی لبه میز تحریر شما می‌نشینم، البته اگر برای شما شرم‌آور نباشد.

 

مرد: فکر کن خانه خودت است. اجازه دارم عرق تعارف‌ات کنم.

 

دیگری: ممنون. باشد برای بعد. قبل از کار من چیزی نمی‌نوشم، برای اینکه دستم نلرزد.

 

مرد: درسته. ولی بعد از کار باید خودت از خودت پذیرائی کنی. من این عرق را فقط به خاطر تو خریده بودم.

 

دیگری: مگر شما می‌دانستید که به مرگ محکوم شده‌اید.

 

مرد: در این کشور همه چیز محکوم به مرگ است. چاره‌ای هم نداریم، مگر اینکه از پنجره به آسمان نگاه کنیم و منتظر باشیم.

 

دیگری: منتظر مرگ؟

 

مرد: منتظر قاتل. پس چی فکر کردی؟ ما می‌توانیم در این کشورلعنتی همه چیز را محاسبه کنیم، زیرا که فقط ساده‌ترین و پیش‌پا افتاده‌ترین چیز‌ها قابل محاسبه هستند. همه امور چنان روند منطقی به خود می‌گیرند، که فکر می‌کنی درون یک چرخ گوشتی افتاده‌ای. وزیر به من حمله کرد، ما می‌دانیم، که این کار چه معنائی دارد. سخنرانی‌های این جناب عواقب خوشی ندارند. دوستان من ولی مصمم بودند که زندگی کنند و خودشان را عقب کشیدند. زیرا که هر کسی که به ملاقات من بیاید، محکوم به مرگ می شود. دولت مرا به حبس بی‌توجهی محکوم کرده است. ولی یک بار مجبور شد که این دیوار‌های تنهائی مرا فروریزد و انسانی را به ملاقات من بفرستد. گرچه این انسان هم فقط مرگ را با خود آورده است. من منتظر این انسان بودم. انسانی که چنین فکر می‌کند. مانند قاتلین واقعی من. من می‌خواستم یک بار- برای آخرین بار- به این انسان بگویم، که من در طول زندگی‌ام برای چه چیزی نبرد کردم. من می‌خواستم به او نشان بدهم، که آزادی چیست. من می‌خواستم به او ثابت کنم، که یک مرد آزاد نمی‌لرزد. و حالا تو آمده‌ای.   

 

دیگری: من جلاد.

 

مرد: جلادی که صحبت کردن با او فایده‌ای ندارد.

 

دیگری: شما مرا تحقیر می‌کنید.

 

مرد: چه کسی توجه‌ای به تو می‌کرد؟ به تو پست‌ترین و حقیر‌ترین انسان بین انسانها.

 

دیگری: آیا شما به یک قاتل احترام می‌گذاشتید؟

 

مرد: من او را مانند یک برادر دوست می‌داشتم و با او همانند برادرم نبرد می‌کردم و می‌جنگیدم. در ساعت پیروزی مرگم، روح من بر او غلبه می‌کرد. ولی حالا یک کارمند را به سراغ من فرستاده‌اند که از پنجره‌به درون خانه‌ام آمده است. او می‌کشد، و روزی هم برای همین کارش به او یک بیمه بازنشستگی تعلق خواهد گرفت تا سیر مانند یک عنکبوت روی مبل‌اش به خواب رود . جلاد خوش‌آمدی!

 

دیگری: ممنون.

 

مرد: تو این پا و آن پا می‌کنی. این کار قابل فهم است. یک جلاد نمی‌تواند خوب جواب بدهد. از آشنائی با شما خوشوقتم.

 

دیگری: شما نمی‌ترسید؟

 

مرد: نه. چطور می‌خواهی اعدام را اجرا کنی؟

 

دیگری: بی سروصدا.

 

مرد: می‌فهمم. باید رعایت خانواده‌هائی را بکنی که در این ساختمان زندگی می‌کنند.

 

دیگری: من چاقوئی به همراه آورده‌ام.

 

مرد: آها، تقریبا به روش جراحی. آیا من باید زجر بکشم؟

 

دیگری: طولی نمی‌کشد. فقط چند ثانیه.

 

مرد: تو خیلی‌ها را با این روش کشته‌ای؟

 

دیگری: بله، خیلی‌ها را.

 

مرد: من خوشحالم که دولت اقلا یک کاردان را به سراغ من فرستاده است نه یک مبتدی را. من باید کار بخصوصی بکنم؟

 

دیگری: اگر شما بتوانید یقه پیراهنتان را باز کنید.

 

مرد: اجازه دارم قبل از شروع کار، سیگاری روشن کنم؟

 

دیگری: البته، این کار به شرافت من ربط دارد. من این اجازه را به همه می دهم. دیگران می‌توانند صبر کنند.

 

مرد: سیگاری از نوع کامل[2]، تو هم یکی می‌کشی.

 

دیگری: بعد از کار.

 

مرد: البته. تو همه کارت را بعد از انجام وظیفه‌ات می‌کنی.  به خاطر لرزش دستت. پس من سیگارت را کنار عرق‌ات می‌گذارم.

 

دیگری: شما خیلی مهربان هستید.

 

مرد: با سگ‌ها باید همیشه مهربان بود.

 

دیگری: بیا این هم آتش.

مرد: متشکرم. خوب. حالا یقه پیراهنم را هم باز کردم.

 

دیگری: برای شما خیلی متاسفم. آقا.

 

مرد: من هم می‌دانم که تاسف‌بار است.

 

دیگری: شما باید خیلی خوش‌حال باشید که همه این کارها امشب خصوصی هستند.

 

مرد: من هم حس می‌کنم که شما نوعی امتیاز برای من قائل هستید.

 

دیگری: برای اینکه شما نویسنده هستید.

 

مرد: چطور؟

 

دیگری: برای اینکه شما طرفدار آزادی هستید.

 

مرد: فقط همین.

 

دیگری: شما امشب تنها کسی هستید که من باید بکشم.

 

مرد: یک جلاد از آزادی چه می‌فهمد.

 

دیگری: هیچ چیز، آقا.

 

مرد: بله دیگر.

 

دیگری: شما سیگارتان را زیرپا له کردید.

 

مرد: من کمی عصبی هستم.

 

دیگری: آیا می‌خواهید حالا بمیرید؟

 

مرد: فقط یک سیگار دیگر، اگر اجازه بدهید.

دیگری: بله، بکشید. غالبا یک سیگار می‌کشند و بعد از آن هم سیگار دیگری می‌کشند. حالا سیگارهای آمریکائی و انگلیسی می‌کشند، قبلا سیگارهای فرنسوی و روسی می‌کشیدند.

 

مرد: بله، می‌توانم فکرش را بکنم. دو سیگار قبل از مرگ و یک گفتگو با تو. من نمی‌خواهم اینها را از دست بدهم.

 

دیگری: با وجودیکه شما مرا تحقیر می‌کنید.

 

مرد: تحقیرشدن هم روزی عادی می شود. ولی آن وقت دیگر وقت مردن است. 

 

دیگری: بفرمائید، این هم آتش برای سیگاردوم‌تان، آقا. 

 

مرد: متشکرم.

 

دیگری: هر کسی در این مواقع کمی ترس دارد.

 

مرد: بله، کمی.

 

دیگری: ما از زندگی با کمال بی‌میلی دست می‌کشیم.

 

مرد: اگر دیگر بی‌عدالتی نباشد، می‌توان به سهولت از زندگی دست شست. ولی تو هم ازعدالت چیزی نمی‌فهمی.

 

دیگری: نه، از این هم نه.

 

مرد: می‌بینی، من هم علیه این را ادعا نکردم.

 

دیگری: من فکر می‌کنم، عدالت چیزی است مربوط به شما، آن بیرون. کسی هم از آن چیزی نمی‌فهمد. شما همیشه یک عدالت دیگری را علم می‌کنید. من 50 سال است که درون زندان زندگی می‌کنم. این اواخر گاهی مرا بیرون زندان می‌فرستند. آن هم فقط شب‌ها. گاه گاهی یک روزنامه می‌خوانم. گاه گاهی هم رادیو را روشن می‌کنم. آن وقت هم از سرنوشت‌های شتابان چیزی در‌می‌یابم. از صعود و نزول بلاانقطاع قدرتمندان و ثروتمندان، از غرش گذران ارابه‌هایشان، و از میان رفتن بی سرو‌صدای ضعیف‌ها. ولی برای من همه چیز ثابت است. همان دیوار‌های خاکستری همیشگی، همان بارش همیشگی رطوبت، همان لکه‌ی براق همیشگی بر سقف اطاق، که تقریبا مانند نقشه اروپا ست، رفت و آمدهای همیشگی صبح‌گاهی درکریدور تاریک که به حیاط زندان ختم می شوند، اجسام ثابت در پیراهن و شلوار همیشگی، که به طرف من آورده می‌شوند، و درنگ همیشگی آنها، وقتی که مرا می‌بینند، ضربه زدن‌های همیشگی در مورد گناهکارها و بی‌گناهان، ضربه بزن، ضربه بزن، مانند یک چکش، مانند یک تبر، تبری که آدم از آن سؤال نمی‌کند.     

 

مرد: ولی به هر جهت تو فقط یک جلاد هستی.

 

دیگری: باشد، من فقط یک جلاد هستم.

 

مرد: برای یک جلاد چه چیز مهم است؟

 

دیگری: روشی که چگونه یک نفر می‌میرد، آقا.

 

مرد: منظور تو این است، که روشی که یک نفر چگونه سقط می‌کند.

 

دیگری: این دو با هم کلی اختلاف دارند.

 

مرد: اختلاف آنها را برای من بازگو کن.

 

دیگری: مطلبی که شما می‌گوئید، همان هنر مردن است.

 

مرد: این به ظاهر تنها هنری است که ما امروز با آن آشنا خواهیم شد.

 

دیگری: من نه می‌دانم، که آیا می‌شود این هنر را به دیگران یاد داد، و نه می‌دانم که آیا می‌شود این هنر را آموخت. من فقط می‌دانم که بعضی‌ها این هنر را کسب کرده‌اند و خیلی‌ها آن را کسب نکرده‌اند. هم اساتید بزرگ این هنر سراغ من می‌آیند و هم کودن‌ها. ببینید آقا، شاید این همه برای من آسان‌تر قابل هضم بود، اگر من اطلاعات بیشتری از انسانها داشتم. که آنها در زندگی چگونه بوده‌اند، تا قبل از اینکه به نزد من آورده شوند و در همه این زمانها چه کارهائی می‌کردند: ازدواج چیست؟ بچه‌دار شدن یعنی چه؟ کار کردن چیست؟ شرف و افتخار داشتن یعنی چه؟ ماشینی را روشن کردن یعنی چه؟ بازی کردن چگونه است؟ نوشیدن چه مزه‌ای دارد؟ گاوآهن را چگونه به کار می‌گیرند؟ سیاست چگونه است؟ خود را فدای یک ایده یا سرزمین پدری کردن یعنی چه؟ به دنبال قدرت بودن، یا هر کار دیگری که انسانها می‌کنند. اینها شاید آدم‌های خوبی باشند یا آدم‌های بد، افراد عادی یا ولخرج، اینطور که انسانها آموخته‌اند که زندگی کنند، یعنی آنطور که موقعیت‌شان به آنها اجازه می‌دهد. نژاد، مذهب، پول، پولی که آدم‌ها در اختیار دارند، یا اینکه گرسنگی آنها را به چه کارهائی وادار می‌کند. بدین علت هم من تمام حقایق را در مورد انسانها نمی‌دانم، بلکه فقط حقیقت خودم را می‌دانم.  

 

مرد: حقیقت جلادانه خودت را به من نشان بده.

 

دیگری: اوائل همه چیز را خیلی ساده می‌انگاشتم. من بیشتر از یک حیوان نبودم. یک نیروی مزخرف که فقط یک وظیفه داشت. جلادی کردن. آن موقع فکر کردم: تنها چیزی که انسانها می‌توانند از دست بدهند، زندگی است. چیزی دیگری به جز زندگی وجود ندارد. کسی که این زندگی را از دست بدهد، آدم بیچاره‌ای است. به همین علت هم جلاد شدم، قدیم‌ها، 50 سال پیش. برای اینکه بتوانم زندگی خودم را دوباره به دست آورم. آن موقع؛ با وجود هیکل بزرگی که من داشتم مانند یک حیوان، دادگاهم را باختم. و آنها از من خواستند که متقابلا جلاد شوم. زندگی را باید کسب کرد، به دست آورد. من جلاد شدم. همانطور که بیرون از زندان کسی نانوا یا ژنرال می‌شود، تا زندگی کند. و زندگی همان زندگی بود، زندگی جلادی. آیا این با صداقت نیست؟

 

مرد: البته.

 

دیگری: هیچ چیز برای من طبیعی‌تر از آن نبود، که کسی با من مقابله کند، موقعی که او به مرگ محکوم می شد. موقعی که بین او و من یک نبرد وحشیانه‌ای آغاز می شد، تا اینکه من موفق می شدم سر او را روی میز جلاد بگذارم. به این ترتیب آن وحشیانی که در جنگل زندگی می‌کردند و فقط از روی خشم آدم می‌کشتند، کشته شدند، یا اینکه کسی سرقت همراه با قتل انجام داده بود تا برای دوست دخترش دامن سرخ رنگی بخرد. من آنها و چیز‌هائی را که آنها دوست داشتند، درک می‌کردم، و آنها را دوست داشتم، زیرا که خودم هم یکی از همین‌ها بودم. جنایت در عمل آنها بود و عدالت در جلادی من. این حساب روشن بود: آنها می‌مردند، و سالم می‌مردند. 

 

مرد: من این را نمی‌فهمم.

 

دیگری: و دیگرانی نیز بودند که به روش دیگری می‌مردند. باوجودیکه به نظر من مردن با مردن فرق نمی‌کرد. آنها مرا تحقیر می‌کردند و با غرور می‌مردند، آقا. آنها قبل از مردنشان در باره آزادی و عدالت سخنرانی‌های بزرگی می‌کردند، دولت را به سخره می‌گرفتند، و چنان به ثروتمندان یا ظالمان حمله می‌کردند، که عرق سردی به پشت آدم می‌نشست. من فکر می‌کنم که آنها برای این چنین مردند که فکر می‌کردند حق به جانب آنهاست. شاید هم حق با جانب آنها بوده باشد. و حالا می‌خواستند نشان بدهند که در مقابل مرگ کاملا بی‌تفاوت هستند. این‌جا هم حساب کاملا ساده و روشن بود: جنگی بین آنها و من وجود داشت. آنها در خشم و تحقیر شمردن  مردند و من با خشم ضربه را بر آنها وارد کردم. من معتقدم که عدالت در دست هر دو بود. آنها به بزرگی مردند.    

 

مرد: آنها با سادگی و گوش به فرمان مردند، کاشکی همه اینطور بمیرند. 

 

دیگری: بله آقا. همین امر هم بسیار عجیب است. امروزه دیگر اینطور نمی‌میرند.

 

مرد: چطور مگر خائن.امروزه هر کسی که به دست تو کشته شود یک یاغی است.

 

دیگری: من هم معتقدم که بسیاری می‌‌خواهند اینگونه بمیرند.

 

مرد: هر کسی می‌تواند هر طور که بخواهد بمیرد.

 

دیگری: ولی نه در مورد این مرگ، آقا. اینجا باید تماشاچی هم وجود داشته باشد. قبلا هم همینطور بود، در دولت‌های قبلی.  آن موقع اعدام کردن جشنی بود که همه با لباس مرتب آنجا ظاهر می شدند. قاضی و مدعی‌العموم آنجا حاضر بودند، یک وکیل آنجا بود و یک کشیش، تعدادی خبرنگار و پزشک و عده‌ای آدم فضول و کنجکاو. همه لباس بلند و سیاهی پوشیده بودند، مانند مراسم رسمی دولتی.  گاهی هم عده‌ای طبال می‌اوردند تا مراسم اعدام را بزرگ و مجلل جلوه دهند. در این مواقع برای محکوم به صرفه است که سخنرانی آتشینی بکند. مدعی‌العموم در این موارد بسیار ناراحت می شد و مرتب لبش را گاز می‌گرفت. ولی امروزه همه چیز عوض شده است. محکوم فقط  پیش من می‌میرد.  دیگر کشیش هم آنجا نیست. دادگاهی هم قبلا تشکیل نشده است.  از آنجائی که محکومین مرا تحقیر می‌کنند، دیگر بحث و حرفی هم نیست، و مردن هم دیگر درست انجام نمی شود، برای اینکه حساب و کتابها درست نیست و محکوم کم می‌آورد. بدین ترتیب آنها مانند حیوانات می‌میرند، بی‌تفاوت. این هم که دیگر هنری نیست. گاهی هم که دادگاهی تشکیل می شود، برای اینکه دولت به آن نیاز دارد، و قاضی و مدعی‌العموم هم آنجا ظاهرمی ‌شوند، محکوم دیگر انسان شکسته‌ای است، و آنها هر کاری که بخواهند با محکوم می‌کنند. این مرگ، مرگ غمناکی است. بله زمانه عوض شده است، آقا.

 

مرد: زمانه عوض شده، حتی جلاد هم این را فهمیده است!

 

دیگری: من فقط از این متعجبم که امروزه در دنیا چه خبر است.

 

مرد: جلاد از بند رسته است. دوست عزیز. من هم می‌خواستم مانند یک قهرمان بمیرم. ولی حالا با تو تنها هستم.

 

دیگری: تنها با من در سکوت شب.

 

مرد: من هم راه دیگری ندارم، مگر اینکه مثل حیوان بمیرم.

 

دیگری: مردن دیگری هم وجود دارد، آقا.

 

مرد: خوب، تعریف کن ببینم، در این دوره و زمانه چطور می‌شود مرد، که مثل مردن حیوانات نباشد.

 

/////////////////////////////////////////////////

 

 

دیگری: در صورتی که انسان با سرشکستگی و تسلیم بمیرد، آقا.

 

مرد: معرفت و دانائی تو، برای همان جلاد‌ها خوب است! پسر هیچ کس نباید در این دوره و زمانه سرشکسته باشد! هیچ کس هم نباید با سرشکستگی بمیرد. این صفت امروزه دیگر بی‌معنی شده است. انسان باید تا آخرین نفس در برابر جنایات علیه بشریت اعتراض کند.  

 

دیگری: این کار، کار انسانهای زنده است. ولی کار کسانی که باید بمیرند، چیز دیگری است.

 

مرد: کار انسانهایی که باید بمیرند نیز همین است. من، در این ساعت شب و در این اطاق، در صورتی که دوروبرم را کتابهایم  و امور عقلی‌ام پر کرده‌اند، باید منتظر مرگ خود قبل از طلوع آفتاب به دست تو باشم. بدون تفهیم اتهام، بدون دادگاه، بدون وکیل، بدون رای دادگاه، حتی بدون کشیش که برای هر جانی و قاتلی حاضر است، در خفا، همانطور که به تو دستور داده‌اند، بدون اینکه انسانها از این کار آگاه شوند، حتی آدم‌هائی که در این خانه خوابیده‌اند، نباید آن را دریابند. و تو احمق حالا صحبت سرشکستکی و تسلیم را می‌کنی. این روسیاهی زمانه است، که از قاتل دولتمرد و از جلاد قاضی می سازد و عادلین را وادار می‌کند که مانند جنایتکاران بمیرند. تو گفتی که جانی نبرد می‌کند. حرف خوبی زدی، جلاد. من هم با تو نبرد می‌کنم.   

 

دیگری: فایده‌ای ندارد که با من به نبرد برخیزی.

 

مرد: این که نبرد فقط با یک جلاد معنی و مفهوم دارد، این دوره و زمانه را به بربریت تبدیل کرده است.

 

دیگری: شما دارید به طرف پنجره می‌روید.

 

مرد: امشب مرگ من نباید بی سروصدا باشد، همانند افتاده سنگی در آب، بی‌صدا و بدون فریاد. باید به نبرد من گوش فرا داد. من می‌خواهم از درون این پنجره‌ی بازبه طرف خیابان فریاد بزنم، به درون این شهر زیر یوغ  رفته!   

مرد فریاد می‌زند: آهای مردم گوش کنید، اینجا یکی دارد با جلادش نبرد می‌کند! اینجا دارند یکی را مانند حیوان سلاخی می‌کنند! آهای مردم، از رختخوابهایتان بیرون بیائید! بیائید و ببینید که ما امروز در چه کشوری زندگی می‌کنیم!

 

سکوت.

مرد: تو از من جلوگیری نمی‌کنی؟

 

دیگری: نه.

 

مرد: من باز هم فریاد می‌زنم.

 

دیگری: بفرمائید.

 

مرد  کمی نامطمئن: تو نمی‌خواهی با من نبرد کنی؟

 

دیگری: نبرد موقعی آغاز می شود، که دستهای من تو را احاطه کرده باشند.

 

مرد: می‌بینم! گربه دارد با موش بازی می‌کند! کمک!

 

سکوت.

 

دیگری: خیابان آرام به نظر می‌رسد.

 

مرد: مثل اینکه من فریاد نکرده باشم.

 

دیگری: کسی نمی‌آید.

 

مرد: هیچ کس.

 

دیگری: حتی مردم این خانه هم چیزی نمی‌شنوند.

 

مرد: هیچ صدای پائی نیست.

 

سکوت.

 

دیگری: شما می‌توانید باز هم فریاد کنید.

 

مرد: فایده‌ای ندارد.

 

دیگری: هر شب، کسی مثل شما به درون خیابان‌های این شهر فریاد می‌زند، و هیچ کس به کمک‌اش نمی‌آید.

 

مرد: مردم امروزه در تنهائی می‌میرند، زیرا که ترس‌شان زیاد است.

 

سکوت.

 

دیگری: نمی‌خواهید دوباره سر جایتان بنشینید؟

 

 

مرد: چاره دیگری ندارم.

 

دیگری: شما  که دارید عرق می‌خورید.

 

مرد: آرامش می‌دهد، موقعی که کسی دارد خودش را برای نبردی آماده می‌کند.

مرد بخار دهانش را بیرون می‌دهد.

 

دیگری: شما ناامید شده‌اید.

 

مرد: من بخار عرق را توی صورت تو می‌دمم و تو آرام می‌مانی. هیچ چیز تو را تکان نمی‌دهد.  

 

دیگری: من که امشب نباید بمیرم، آقا.

 

مرد: جلاد همیشه زنده است. من تا کنون با سلاحی می‌جنگیدم که لیاقت یک مرد را داشته باشند، با سلاح عقل. من یک دون کیشوت بودم، که با یک شعر خوب به نبرد علیه ددمنشی برخاسته بود. مضحک است!  ولی حالا که خسته و کوفته شده‌ام، حالا که لت و پار شده‌ام، باید با دندانهایم بجنگم. چه کار آتیه‌داری! چه کمدی جالبی! من برای آزادی می‌جنگم، در صورتی که اسلحه‌ای ندارم، تا ترتیب این جلاد را در خانه خودم بدهم. آیا اجازه دارم سیگار دیگری بکشم؟  

 

دیگری: نیازی نیست که از من اجازه بگیرید، آقا، اگر هنوز مایلید که با من بجنگید.

 

سکوت.

 

مرد با صدای آرام: من دیگر نمی‌توانم نبرد کنم.

 

دیگری: نیازی هم ندارید.

 

مرد: من خسته‌ام.

 

دیگری: همه یک موقعی خسته می‌شوند. آقا.

 

مرد: ببخش، که بخار عرق را توی صورتت دمیدم.

 

دیگری: می‌فهمم.

 

مرد: تو باید با من صبر و حوصله داشته باشی. مردن هنر سختی است.

 

دیگری: شما می‌لرزید و چوب کبرت در دست شما  مرتب می شکند. من به شما آتش می‌دهم.

 

مرد: مانند دو سیگار قبل.

 

دیگری: دقیقا.

 

مرد: ممنونم. همین یکی. بعد دیگر مشکلی برایت ایجاد نمی‌کنم. من تسیلم تو شده‌ام.

 

دیگری: مانند سرشکستگان. آقا.

 

مرد: منظورت چیست؟

 

دیگری: هیچ چیز به اندازه درک سرشکستگان مشکل نیست. آقا. همین‌که تا بیائیم آنها را درک کنیم، مدت زیادی طول می‌کشد. اوائل آنها را تحقیر می‌کردم، تا اینکه دریافتم که آنها در مردن استاد هستند. اگر کسی بخواهد مانند یک حیوان بی‌تفاوت بمیرد، تسلیم من می شود و می‌گذارد که من ضربه‌ام را بزنم، بدون اینکه مقاومتی بکند. سرشکستگان هم همین کار را می‌کنند، ولی بازهم مورد آنها مورد دیگری است. آنها از خستگی تسلیم نمی شوند. اوائل فکر می‌کردم که این کار آنها به ترس آنها بستگی دارد. ولی اتفاقا این سرشکستگان هستند که نمی‌ترسند. تا اینکه بالاخره دریافتم، که سرشکستگان بزهکارانی بودند که مرگ خود را نوعی جریمه و تنبیه می‌پنداشتند. عجیب این نکته بود، که بی‌گناهان نیز بیدن صورت می‌مردند، آنهائی که من می‌دانستم که ضربه‌ی من عادلانه نبود.

 

مرد: من نمی‌فهمم.

 

دیگری: برای من هم قابل فهم نبود. آقا. سرشکستگی بزهکاران برای من روشن بود، ولی اینکه یک آدم بی‌گناه هم چنین بمیرد، برای من قابل هضم نبود. و بالاخره آنها همینطور مردند، مثل اینکه جنایتی در مورد آنها صورت نگرفته است و مثل اینکه مرگ آنها عدالت محض بوده است. گاهی واقعا می‌ترسیدم که ضربه را وارد کنم، و آن موقع از خودم متنفر می شدم، موقعی که این کار را می‌کردم، برای اینکه مرگ آنها چنین بی‌معنی و غیر قابل فهم بود. ضربه‌ای که من وارد می‌کردم بی‌معنی بود.  

 

مرد خسته و غمگین: احمق بودند. آنها همه احمق بودند. این گونه مردن چه فایده‌ای دارد؟ وقتی که جلوی جلاد ایستاده‌ای، دیگر چه فرقی می‌کند، که چه ژستی بگیری؟ بازی را باخته‌ای.

 

دیگری: من اینطور فکر نمی‌کنم.

 

مرد: تو خیلی متواضعی، جلاد. ولی امروزه تو بزرگترین فاتح هستی.

 

دیگری: من فقط می‌توانم به شما بگویم، که من از آنهائی که بی‌گناه مردند و سرشکسته مردند، چه آموختم. آقا.

 

مرد: آها. تو از آنهائی که بی‌گناه کشتی، چیز آموختی؟ این کار را من کار عملی می‌گویم.

 

دیگری: من مرگ هیچ کدام از آنها را فراموش نکرده‌ام.

 

مرد: پس باید حافظه‌ی بسیار بزرگی داشته باشی.

 

دیگری: من به هیچ چیز دیگری فکر نمی‌کنم. 

 

مرد: از بی‌گناهان و سرشکستگان چه آموختی؟

 

دیگری: که من در برابر چه چیزی می‌توانم پیروز ‌شوم و چه چیزی قابل پیروز شدن نیست.

 

مرد: قدرت تو دارد به آخر می‌رسد؟

 

سکوت.

 

مرد: خوب، تو تردید داری؟ اگر ما به این نتیجه رسیده باشیم، که جلادها هم  فلسفه‌بافی می‌کنند، پس باید گوش داد.

 

دیگری: آقا، قدرتی که به من داده شده است، و من آن را با دستهایم اجرا می‌کنم، یا با تبر نقره‌ای نیم‌دایره در حال فرود، یا با برق چاقوی درنده در دل شب سیاه، یا بند ظریفی که به گردن کسی می‌اندازم، فقط  قسمت کوچکی از قدرت آنهائی است که بر روی این زمین به انسانها تجاوز می‌کنند. خشونت‌ها همه به هم شباهت دارند و بدین ترتیب قدرت من هم قدرت قدرتمندان است. موقعی که من می‌کشم، آنها بوسیله من می‌کشند. آنها آن بالا هستند و من این پائین. بهانه‌های آنها متفاوت است، از بهانه‌های عقلائی و دست بالا گرفته تا پست ترین آنها. من ولی بدون بهانه‌ام. آنها دنیا را تکان می‌دهند، من ولی محور ساکن هستم، محوری که چرخ وحشتناک آنها به دور آن می‌چرخد. آنها حکومت می‌کنند و چهره‌ی ساکت من شاهد وحشت آنهاست. خشونت آنها، در دستهای سرخ من فرم نهائی خود را پیدا می‌کند، همانند عفونتی که در کیسه‌ای جمع می شود. من اینجا هستم، برای اینکه هر خشونتی پلید است و طوری که من اینجا در پناه نور چراغ روی لبه‌ی میز تحریر قربانی خودم نشسته‌ام، و زیر پالتوی کهنه‌ام خود را به دسته‌ی چاقوئی تکیه داده‌ام، تحقیر می شوم. این رسوائی و ننگ از زورگویان این زمین گرفته شده و بر روی شانه‌های من نهاده شده است، تا من رسوائی و ننگ همه‌ی آنها را بر دوش بکشم. مردم از من وحشت دارند. ولی از قدرتمندان نه تنها وحشتی ندارند، بلکه آنها را تحسین هم می‌کنند. مردم به آنها حسادت می‌کنند و آنها از گنجینه‌هایشان لذت می‌برند. زیرا که قدرت اغواگر است، چنان که آنجا که باید تنفر ایجاد کند، عشق پدید می‌اورد. بدین ترتیب یاوران و یاور یاوران خود را به قدرتمندان ملحق می‌کنند و مانند سگان به دنبال نواله‌ی قدرتمندان می‌دوند، نواله‌ای که قدرتمندان جلوی آنها پرت می‌کنند، تا بهره‌ای ببرند. بالائی‌ها از قدرتی که پائین‌دستی‌ها به آنها تفویض کرده‌اند، زندگی می‌کنند و بالعکس. شبکه‌ی سیاهی از خشونت و ترس از حرص و طمع، همه را احاطه می‌کند تا اینکه جلادی زاده می‌شود. جلادی که همه از او ترس دارند، بیشتر از من. ظلم، ظلمی که همیشه صفوف بیشتری را به کلبه‌های نابودی می‌فرستد. نابودی بی‌معنی  که چیزی را عوض نمی‌کند، بلکه فقط نابود می‌کند. زیرا که خشونت از خشونت زاده می شود، ظلم از ظلم. همیشه از نو. مانند پله‌های جهنم.          

 

مرد: سکوت کن!

 

دیگری: شما می‌خواستید که من حرف بزنم، آقا.

 

مرد با ناامیدی: چه کسی می‌تواند از دست تو در برود!

 

دیگری: آقا، من شاید بتوانم پیکر شما را نابود کنم، زیرا که پیکر شما با خشونت خرد می‌شود، زیرا هر چیزی که خاک شود، نابود شدنی است. ولی برای چیزی که شما نبرد کردید و جنگیدید، در ید قدرت من نیست، زیرا که آن چیز خاک شدنی نیست و به خاک تعلق ندارد. این چیز، همان چیزی است که من جلاد پست و حقیر از بی‌گناهان آموختم، بی‌گناهانی که به ضرب تبر من کشته شدند و مقاومتی نکردند. که کسی در ساعت مرگ  ناحق خویش، غرور و ترس و حتی  حق و حقانیت خود را  کنار می‌گذارد تا بمیرد، مانند کودکی بمیرد و حتی این دنیا را لعنت هم نکند، این پیروزی است. پیروزی‌ای که بزرگتر ازهمه‌ی  پیروزی‌های تمام قدرتمندان است. افتادن آهسته و بی‌سروصدای سرشکستگان، در صلح‌‌جوئی آنها، که حتی مرا هم مانند دعائی دربرگرفته است، در عظمت مرگ آنها، که با هرعقل و خردی در تضاد است، همه‌ی این چیز‌ها، که در این دنیا پشیزی نمی‌ارزند به جز یک نیشخند، شاید هم کمتر به اندازه بالا انداختن شانه‌ها، همه‌ی این چیز‌ها، بی‌قدرتی ظالمان را نشان می‌دهد و بی‌موجودیتی مرگ و واقعیت حقیقت را، اموری که من به آنها واقف نیستم، و هیچ نوکری هم نمی‌داند و هیچ زندانی هم این حقایق را در خود محبوس نمی‌کند. من به این‌ها واقف نیستم، فقط می‌دانم که هر خشونت‌گری در زندان تاریک و بدون‌پنجره‌ی منیت خویش محبوس است. آقا، اگر انسان فقط از جسم یا پیکر ساخته شده بود، برای قدرتمندان  خیلی ساده بود. آنها می‌توانند سرزمین‌های خود را بسازند، مانند یک دیوار، تکه به تکه، تا دنیائی بوجود آید، از سنگ. ولی هرطور که بسازند، هرقدر که کاخ‌های آنها عظیم و وسائل آنها قوی باشد، و هر قدر هم نقشه‌های آنها شجاعانه باشد، هر قدر هم که آنها زرنگ و مکار باشند، در پیکر آنهائی که برای قدرتمندان ساختمان ساختند، در این ماده‌ی ضعیف دانشی نهفته است، که جهان چگونه باید باشد، و درک و معرفتی که جهان چگونه است، حافظه‌ای که خدا انسان را برای چه آفریده است، و اعتقادی که این جهان باید نابود گردد تا نوبت به عدل الهی برسد. این شیوه  تفکرقدرتی دارد، عظیم تر از اتم، که انسان را همیشه تحت تاثیر قرار می‌دهد، مانند تکه‌ای خمیرترش در خمیردانی بزرگ، که همیشه برج‌های خشونت را در هم می‌نوردد و قدرت آنها را به خاک تبدیل می‌کند، خاکی که از دست بچه ای به روی زمین ریخته می‌شود.         

 

مرد: حقایق قلابی، اینها چیزی نیستند، به جز یک مشت حقایق قلابی.

 

دیگری: امروزه فقط حقایق قلابی است که بازار گرمی دارند. آقا.

 

سکوت.

 

مرد: سیگار من تمام شد.

 

دیگری: یکی دیگر؟

 

مرد: نه، نه دیگر.

 

دیگری: عرق؟

 

مرد: اون هم نه.

 

دیگری: خوب حالا؟

 

مرد: پنجره را ببند. بیرون اولین مترو دارد حرکت می‌کند.

 

دیگری: پنجره بسته است آقا.

 

مرد: من می‌خواستم به قاتلم حرف‌های قلمبه  بزنم، و حالا جلادم به من حرفهای ساده زد. من برای یک زندگی بهتر روی این زمین جنگیدم. برای اینکه مردم  استعمار نشوند، مانند یک گاوی که آن را جلوی گاو آهن می‌بندند: برو، کار کن، نانی برای ثروتمندان دربیاور. برای اینکه آزادی باشد، تا ما نه تنها هشیار و زیرک باشیم مانند یک مار، بلکه بتوانیم مانند یک کبوتر ظریف هم باشیم. تا کسی در گوشه و کناری کشته نشود، یا در مزرعه‌ای بر روی زمین خاکی از بین نرود، یا حتی در دست‌های سرخ تو کشته نشود. تا کسی این ترس، این ترس بی‌شرف را نداشته باشد، که همه از شغل تو دارند. این نبرد، نبردی بود در مسیر بدیهیات. این زمانه، زمانه‌ی غمناکی است، اگر کسی برای بدیهیات بجنگد.  ولی وقتی که پیکر گنده‌ی تو بتواند از آسمان تهی از درون پنجره به اطاق من وارد شود، پس باید دوباره سرشکسته شد، پس دوباره با چیزی سروکار داریم که بدیهی نیست: طلب بخشش کردن برای گناهانی که انجام داده‌ایم، و برای آمرزش روح‌مان. بقیه دیگر کار ما نیست، بقیه را دیگر از دست ما ربوده‌اند، جنگ و نبرد ما، جنگ و نبرد خوبی بود. ولی شکست ما بهتر بود. کارهائی که ما انجام دادیم، به هدر نرفته است. این جنگ و نبرد همیشه از نو از سر گرفته می‌شود. همیشه، در یک جائی، از طرف کسی و هر ساعت دوباره. جلاد ،برو، چراغ را هم خاموش کن. اولین اشعه روز دست تو را به کار خواهد انداخت.    

 

دیگری: هر طور که شما مایل باشید، آقا.

 

مرد: اینطور بهتر است.

 

دیگری: شما بلند می‌شوید.

 

مرد: من دیگر حرفی برای گفتن ندارم. من حاضرم. چاقویت را بردار.

 

دیگری: شما در آغوش من هستید، آقا؟

 

مرد: بله، ضربه را بزن.

 

 

 

 

 

 



[1] Nächtliches Gespräch mit einem verachteten Menschen

[2] Camel  نوعی سیگار است.

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳٠
تگ ها :