در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

نمایشنامه‌ی یک ساعت توقف-اثر: هاینریش بل

نمایشنامه‌ی رادیوئی: یک ساعت توقف

اثر: هاینریش بل

 

شخصیت‌های داستان:

دونات کرانتوکس[1]

باربر

راننده تاکسی

گارسن

آنه

صدای برونو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

1

 

(این صحنه در یک گوشه‌ی خلوت در یک ایستگاه راه‌آهن اتفاق می‌افتد. جلوی باجه، گاهی و از راه دور صدای ترن‌هائی شنیده‌می شوند که یا وارد ایستگاه می شوند، یا آن را ترک می‌کنند. صدایی از بلندگوی راه‌آهن ورود و خروج قطار‌ها را اعلام می‌کند. صدای پا شنیده‌می شود. صدای باز یا بسته شدن باجه‌های فروش بلیط.)

 

باربر: بالاخره بار‌تان را تحویل دهم یا ...

 

کرانتوکس: صبر کنید.

 

باربر: آقا، هنوز تصمیمتان را نگرفته‌اید؟

 

کرانتوکس: نه.

 

باربر: قطار بعدی ساعت سیزده و نه دقیقه حرکت می‌کند. این یک ساعت اقامت را باید بپذیرید.

 

کرانتوکس: من حساب این را نکرده بودم، که قطار اینجا توقف کند. دراین‌صورت می‌توانستم مسیر دیگری را انتخاب کنم. حالا مجبورم که اینجا قطارم را عوض کنم.

 

باربر: آقا، واقعا این‌قدر بده است؟ شما تا آتن حتما سه روز در بین راه خواهید بود. حالا به همین یک ساعت بستگی دارد؟

 

کرانتوکس: به این یک ساعت نه، ولی به این شهر بستگی دارد.

 

باربر: شاید شما مایل باشید که از شهر دیدن کنید، شهر بدی نیست. اماکن دیدنی، خرابه‌های تاریخی، ساختمانهای جدید، کلیسا‌ها، مجسمه‌های یادبود – و آدم‌های مهربان. تقریبا داشتم دلخور می‌شدم، ولی (با خستگی) من به این زودی دلخور نمی شوم.

 

کرانتوکس: من این شهر را می‌شناسم.

 

باربر: شما تا حالا اینجا بوده‌اید؟

 

کرانتوکس: بله.

 

باربر: دراز‌مدت؟

 

کرانتوکس: هفده سال.

 

باربر: نه.

 

کرانتوکس: من که دارم به شما می‌گویم: من هفده سال اینجا زندگی کردم. قبول ندارید؟

 

باربر: طبیعی است که به حرف شما اعتقاد دارم. ولی به نظر من خیلی نامحتمل می‌رسد. هفده سال، خیلی است. و شما (کمی مکث می‌کند) من حدس می‌زنم، که شما نباید پیرتر از چهل سال باشید.

 

کرانتوکس: حدس شما تقریبا درست است. من چهل‌و‌سه سال دارم. چرا نباید هفده سال اینجا زندگی کرده باشم.

 

باربر: شما مثل یک خارجی هستید.

 

کرانتوکس: من یک خارجی هستم.

 

باربر: شما زبان آلمانی را خوب صحبت می‌کنید.  تقریبا ... فکر کنم ... خوب ...

(حرفش را قطع می‌کند).

  

کرانتوکس: شما چه فکر می‌کنید؟

 

باربر: به نظر من، شما تقریبا کمی به لهجه‌ی ما صحبت می‌کنید. شاید هم فقط دارم خیال می‌کنم. 

 

کرانتوکس: شاید هم صحت داشته باشد.

 

باربر: باری به هر جهت، بالاخره بارتان را به قسمت نگهداری از بارها تحویل بدهم، یا اینکه مایل هستید که بالا روی سکو منتظر ورود قطارتان باشید؟

 

کرانتوکس: دلم می‌خواست که با قطار بعدی به یک ایستگاه دیگر بروم و آنجا منتظر ورود قطار آتن بمانم.

 

باربر: این‌چنین خاطره‌ی بدی از شهر ما دارید؟

 

کرانتوکس: خاطره‌های بد و خوب.

 

باربر: آقا، خاطرات خوبتان را تجدید کنید.

 

کرانتوکس: الآن (مکث کوتاه) ساعت یازده و پنجاه‌و‌هفت دقیقه است. تا ساعت سیزده‌و‌نه دقیقه، کمی بیشتر از یک ساعت وقت داریم. (با صدای متغیر و کمتر سرد) اینجا جنگ بود؟

 

باربر: بله. دوازده سال قبل هم به پایان رسید. آخرین جنگ. (خسته) من گاهی جنگ‌ها را با هم قاطی می‌کنم.

 

کرانتوکس: من آنقدر از اینجا دور بودم، که جنگ فقط گاهی به صورت شایعه  تا پیش من می‌رسید: بمب، گرسنگی، مرگ ، قتل.  اینجا خیلی ویرانی به بار آمد؟ 

 

باربر: نسبتا. ولی شما آثار زیادی از این ویرانی‌ها نخواهید دید. موقعی که شما اینجا بودید، کجا زندگی می‌کردید؟

 

کرانتوکس: سوفین اشتراسه[2].

 

باربر: اوه، آدم‌‌حسابی‌ها. آن قسمت زیاد خراب نشده بود. پشت سوفین‌پارک، درست است؟

 

کرانتوکس: آیا پارک هنوز وجود دارد؟

 

باربر: بله، تازه وستعتش هم داده‌اند.

 

کرانتوکس: کافه و تراس‌رقص هم هنوز وجود دارند؟

 

باربر: بله. مایل نیستید که آنها را ببینید؟ (کرانتوکس سکوت می‌کند، و او بعد از مکث کوتاهی ادامه می‌دهد) جنگ دوازده سال است که خاتمه یافته است و شش سال هم طول کشید. هفده سال هم اینجا زندگی کردید. چه زمانی بود؟

 

کرانتوکس: من اینجا متولد شده‌ام.

 

باربر: حتما مهاجرت کردید.

 

کرانتوکس: بله.

 

باربر: شما یهودی هستید؟

 

کرانتوکس: نه.

 

باربر: به خاطر – مسائل سیاسی؟

 

کرانتوکس: نه.

 

باربر: ببخشید، پس برای چه از اینجا رفتید؟

 

کرانتوکس: من گاهی از خودم می‌پرسیدم، که چرا از اینجا رفتم. خیلی چیز‌ها بودند. شاید به خاطر یک دختر.

 

باربر: آه، ناراحتی‌های عشقی؟

 

کرانتوکس: نه. (هر دو سکوت می‌کنند و بعد کرانتوکس ادامه می‌دهد) نمی‌فهمید؟

 

باربر: نه. اگر شما در سوفین‌اشتراسه متولد شده‌اید- پدرتان ثروتمند بود؟

 

کرانتوکس: بله، پدرم ثروتمند بود.

 

باربر: خیلی‌ها از اینجا مهاجرت می‌کنند، چونکه پدرشان فقر است.

 

کرانتوکس: بله، ولی پدر من ثروتمند بود.

باربر: من که نمی‌فهمم.

 

کرانتوکس: آن موقع، فکر می‌کردم، که می‌دانم، که چرا از اینجا رفتم. ولی دلایل رفتنم را دیگر دقیقا به یاد ندارم. شاید فقط می‌خواستم که از اینجا بروم. در هر صورت یک دلیل وجود داشت. من فقط می‌خواستم بروم.

 

باربر: شما چیزی از یک دختر نگفتید؟

 

کرانتوکس: بله، و از پول. این را نگفتم؟ ها؟ من پول با خودم بردم. 

 

باربر: خیلی؟

 

کرانتوکس: نه خیلی زیاد.

 

باربر: دختر چی شد؟

 

کرانتوکس: بله. او مرا دوست داشت. من او را دوست داشتم. پدر من ثروتمند بود. پدر او هم ثروتمند بود.

 

باربر: آها.

 

کرانتوکس: دختر زیبائی بود. من هم جوان خوش‌ برو‌روئی بودم.

 

باربر: و بعد هم ول کردی و رفتی؟

 

کرانتوکس: بله. نه به خاطر دختره. یا به خاطر پول.

 

باربر: پس به خاطر چی؟

 

کرانتوکس: خیلی چیز‌ها با هم قاطی شدند. می‌فهمید؟  این دختر، مادرم، شبهای تابستان. (خسته، کمی عصبی) . مضحک است که من می‌گذارم شما از من این سؤال‌ها را بپرسید و من چیزهائی برای شما تعریف می‌کنم، که تا کنون برای کس دیگری تعریف نکرده‌ام.  شما ساعتی چقدر دریافت می‌کنید؟ 

 

باربر: بستگی دارد، کار سخت پولش هم بیشتر است تا کار آسان.

 

کرانتوکس: این کار اینجا، کار اسان است؟

 

باربر: نمی‌دانم. ولی به هر حال، کار سخت نیست، ضمنا جالب هم هست.

 

کرانتوکس: خوب، (می‌خندد)، ساعتی چند می گیری؟

 

باربر: پنج مارک آقا. زیاد است؟

 

کرانتوکس: نه، موافقم. سیگار می‌کشید؟

 

باربر: با کمال میل.

 

کرانتوکس: بفرمائید، یکی بردارید. (پاکت سیگار باز‌می‌شود، صدای روشن کردن کبریت شنیده می شود)

 

باربر: چه سیگار عجیبی. خوبه، آمریکائی است؟

 

کرانتوکس: بله، آمریکای جنوبی.

 

باربر: شما آنجا زندگی می‌کنید؟

 

کرانتوکس: فقط ده سال اخیر را.

 

باربر: شما از جنگ چیزی حس نکردید؟ هیچ چیز؟

 

کرانتوکس: هیچ. فقط گاهی چیزی می شنیدیم. به ندرت چیزی در روزنامه‌ها می‌خواندیم. خیلی کم. گرسنگی، بمب، قتل، در میهمان‌خانه‌ی دهکده‌مان نقشه‌‌‌ای از اروپا روی دیوار نصب کرده بودند، در مقیاس کوچک، و صاحب میهمان‌خانه هم پرچم‌های کوچکی روی آن فرو می‌کرد، ولی زیاد دقت نمی‌کرد. دویست کیلو‌متر برایش زیاد مهم نبود. روی این نقشه، ورشو از مسکو زیاد فاصله نداشت، پراگ، وین، بوداپست، مثل شهرهای همسایه، همه در جوار هم قرار داشتند. و ما می‌توانستیم ببینیم: که جنگ داشت مثل یک بیماری وسعت می‌گرفت. ولی این بیماری خیلی دور بود. امکان واگیر نداشت. حیوانات مهم‌تر بودند. قیمت گوشت گاو بالا رفته بود. حتی ذرت هم حالا دیگر با‌ارزش شده بود. قبل از جنگ کسی ذرت نمی‌خرید. پوست، کاه، همه این‌چیزها دلار می‌آوردند.    

 

باربر: و حالا که اینجا هستید، ناراحت شده‌اید که باید یک ساعت اینجا اقامت کنید.

 

کرانتوکس: من دلم می‌خواست که از این شهر بروم.

 

باربر: شما از مادرتان و آن دختر صحبت کردید. آنها می‌دانستند که شما برای همیشه رفتید؟

 

کرانتوکس: من با هیچ کس راجع به آن صحبت نکردم.

 

باربر: شاید هنوز زنده باشند.

 

کرانتوکس: احتمالا. (آهسته) خیلی‌ها در جنگ مردند و بوسیله‌ی ...؟ (مکث می‌کند)

 

باربر: (او هم آهسته می‌گوید) بله، خیلی‌ها در جنگ مردند و بوسیله‌ی ... (او هم مکث می‌کند)

 

کرانتوکس: (با همان صدا) شما، شما کسی را از دست دادید؟

 

باربر: پسرم را، او کشته شد.

 

کرانتوکس: در جنگ کشته شد؟

 

باربر: اینطور می‌گویند. ولی من آن را اینطور نمی‌دانم.

 

کرانتوکس: چند سال داشت؟ شاید هم سن بوده باشد.

 

باربر: او از شما جوانتر بود. او الآن چهل ساله می شد.

 

کرانتوکس: مانند برادر جوان من.

 

باربر: شما خواهر و برادر هم داشتید؟

 

کرانتوکس: بله سه تا. دو برادر و یک خواهر، ولی ... (مکث)

 

باربر: چی؟

 

کرانتوکس:  ولی من مایلم که فقط از احوال یکی از آنها آگاه شوم که آیا او هنوز زنده است؟ از احوال کرومن[3]. او کوچکترین فرزند بود. من آن موقع، به خاطر او تقریبا اینجا مانده بودم.   

 

باربر: کرومن؟

 

کرانتوکس: ما او را کرومن می‌نامیدیم، ولی اسم واقعی او هریبرت[4] بود. او از این اسم خوشش نمی‌آمد. کرومن جلوی پله‌ها ایستاده بود، که من رفتم. او هم  می‌خواست سوار اتومبیل شود. من همیشه او را با خودم می‌بردم، ما سوار اتومبیل می‌شدیم و جاده‌ها را طی می‌کردیم. تا آنجا که می‌توانستیم  به سرعت می‌راندیم. من، و در جوار من کرومن. کرومنی که همیشه می‌گفت سریع‌تر، سریع‌تر. ولی  آن شب او را با خودم نبردم.   

 

باربر: او چند سال داشت؟

 

کرانتوکس: او چهارده سال داشت و من هفده سال.

 

باربر: او گریه می‌کرد؟

 

کرانتوکس: نه. من فقط گفتم: کرومن امشب نمی‌شود، امشب نه.

 

باربر:  شما در هفده‌سالگی اتومبیل داشتید؟

 

کرانتوکس: اتومبیل مادرم بود. (آهسته و قاطع)  من آن را  ازیک سراشیبی  در  آردنن[5] پائین انداختم . مثل بیسکویت پهن شده بود و از رنگ قشنگ و قرمزش چیزی باقی نمانده بود.                                                                   

 

باربر: یک دختر، اتومبیل، پول، برادرت.

 

کرانتوکس: بله، بله، ولی به خاطر اینها از اینجا نرفتم. نه به خاطر اینها.

 

باربر: پس به خاطر چی؟

 

کرانتوکس: (می‌خندد) شما طوری سؤال می‌کنید، که یک پدر می‌تواند سؤال کند. ولی پدر من اینطور سؤال نمی‌کرد.

 

باربر: (آهسته) نمی‌خواهید بدانید، کی زنده است؟

 

کرانتوکس: فقط از کرومن.

 

باربر: والدین شما زنده بودند، وقتی که شما رفتید؟

 

کرانتوکس:  مادرم چهل و پنج سال داشت، که من از اینجا رفتم. حالا (مکث کوتاه)، حالا هفتاد و یک ساله می‌شد.

 

باربر: شما مایل نیستید که مادرتان را ببینید؟

 

کرانتوکس: نه.

 

باربر: مادرتان، آقا. فکرش را بکنید. بگذارید من بارتان را تحویل بدهم و به دیدار مادرتان بروید.

 

کرانتوکس: آهسته. صبر کنید.

 

باربر: پدرتان چی؟

 

کرانتوکس: او حالا هفتاد و سه ساله می شد.

 

باربر: (با عصبانیت) می شد، می‌شد، شاید هم شده! و از – و از بیست‌و‌شش سال پیش تا حالا منتظر شماست.

 

کرانتوکس: او حتما منتظر است، اگر هنوز زنده باشد.

 

باربر:اگر، می‌شد، باشد، من که شما را نمی‌فهمم.

 

کرانتوکس: شاید بعدا مرا درک کنید. من همه چیز را فراموش کرده بودم. همه چیز و همه کس را. حتی کرومن را. آنه را. اسم این شهر را. موقعی که دوباره اسم این شهر را شنیدم، این‌چیزها یادم آمد.

 

باربر: زندگی سختی داشتید، بیرون از اینجا؟

 

کرانتوکس: من زندگی راحتی داشتم. من مجبور بودم که کار کنم، ولی کار کردنم ارزش آن را داشت. من همیشه پول داشتم، پول دارم. من شانس آوردم. من در همه کارهایم موفق بودم. من می‌خواستم گارسونی باشم، مثل گارسون‌های دیگر. کارگری مثل کارگرهای دیگر. ولی اگر گارسون می شدم، به زودی مدیر می‌شدم، اگر کارگر بودم، به زودی مباشر می شدم. و اگر مباشر می شدم، به زودی قطعه‌ای زمین برای خودم دست‌و‌پا می‌کردم. من حتی حمالی هم کردم، باربری، مثل شما. ولی فقط برای یک روز.  

 

باربر: شما واقعا باربر بودید؟

 

کرانتوکس: فقط یک روز. من فقط سه تا مشتری داشتم. برای اولین مشتری‌ام، یک نامه‌ی سفارشی را به اداره‌ی پست بردم و رسید آن را به سالن انتظارات برده و به او دادم. برای دومین مشتری، یک چمدان، یک کیف و یک جعبه‌کفش را حمل کردم. و برای سومین مشتری، باید به یک خانم تلفن می‌کردم. اسم این خانم شایلا بود. من باید صدایم را تغییر می‌دادم، خودم را هاری معرفی می‌کردم و از او یک قرار ملاقات می‌گرفتم. شایلا یک قرار ملاقات به من داد. ولی من روی قرار حاضر نشدم. این آقا مرا خدمتکار مخصوص خودش کرده بود، بعد منشی او شدم. بعد دوست او شدم. ولی اینها برای من خسته‌کننده بودند و من از آنجا رفتم. ما در زمین‌های این آقا بودیم و آنجا مردم طوری با هم صحبت می‌کردند، که انگار دارند کتاب می‌خوانند. آن موقع گاهی به خانه فکر می‌کردم.   

 

باربر: والدین شما آقا، فکر کنید، فکر کنید. پدر بودن یا مادر بودن ساده نیست.

 

کرانتوکس: بچه بودن هم ساده‌تر از آن نیست. برادر بودن هم. کرومن هنوز پانزده سالش نشده بود، که من رفتم. من هفده سال داشتم، آنه شانزده سال. (آهسته) راستی، قبرستان مرکزی شهر هنوز وجود دارد. قبرستان قدیمی، بیرون شهر؟

 

باربر: بله هنوز وجود دارد.

 

کرانتوکس: تغییری نکرده است؟

 

باربر: تغییری نکرده است؟ منظورتان چیست؟ حالا آنجا مرده‌های بیشتری دفن شده‌اند، تا آن موقع که شما رفتید. مایلید به آنجا بروید؟

 

کرانتوکس: بله. بار مرا تحویل بدهید. ما یک تاکسی می‌گیریم.

 

باربر: ما؟

 

کرانتوکس: من مالیم که با شما به آنجا بروم. دوست ندارم آنجا تنها باشم.

 

باربر: من همینطور همراه شما بیایم. با همین اونیفورم؟

 

کرانتوکس: مگر من شما را برای یک ساعت به خدمت نگرفتم؟

 

باربر: طبیعی است. کار است.

 

کرانتوکس: معلوم است. بیائید.

 

باربر: خوب، اگر شما اصرار می‌کنید.

 

کرانتوکس: من اصرار می‌کنم.

 

باربر: خوب، برویم. (صدای پا، آنها به جائی نزدیک می شوند که پرسروصداست. بعد دوباره صدای آنها واضح‌تر می‌شود، و انها می‌ایستند.)

 

 

2

(صداهای یک اتومبیل در حال راندن. سروصدای‌های خیابان)

باربر:چرا اول به قبرستان می‌روید؟

 

کرانتوکس: برای اینکه قبرستان‌ها مطمئن‌ترین دفتر آدرس هستند. حداقل برای آنهائی که در سوفین‌اشتراسه زندگی می‌کردند. آنها آنجا دفترآدرسی از سنگ دارند.  یک کارت ویزیت از مرمر سفید، که به ستون یادبودی تکیه داده است. در بدو ورود به قبرستان خانوادگی. (به جلو، به طرف راننده خم می شود) می‌توانید کمی آهسته‌تر برانید؟

 

راننده: هر طور میل شماست، آقا.

 

کرانتوکس:  واقعا، خیلی چیز‌ها اینجا جدید است، و باوجود این تغییری نکرده است. این مدرسه را می‌بینید، من شش سال آنجا درس خواندم.

 

باربر: دبیرستان گوته، بله، پسر من هم آنجا بود. او شاگرد خوبی بود. او می‌خواست دکتر شود، و دکتر خوبی هم می شد.

 

کرانتوکس: متولد چه سالی بود؟

 

باربر: 1917

 

کرانتوکس: کرومن هم متولد 17 بود. او هم در دبیرستان گوته بود. اسم پسرتان چه بود؟

 

باربر: برونو، برونو پلانر.[6] اسم شما چیست؟

 

کرانتوکس: اسم من حالا کرانتوکس است. قدیم اسمم دونات بود. نه، من هرگز اسم پسرت را از کرومن نشنیدم.

 

باربر: دونات، سوفین‌اشتراسه، پس پدر شما خیلی ثروتمند بوده است.

 

کرانتوکس: بله او خیلی ثروتمند بود. پسر شما هرگز چیزی از کرومن تعریف نکرد.

 

باربر: من هرگز اسم دونات را از دهان او نشنیدم. او دوستان زیادی را به خانه می‌آورد، ولی کرومن، دونات، هریبرت، هرگز. نه... (با صدای بلندتر) ما به قبرستان رسیدیم آقا. پسر مرا هرگز دفن نکردند. آنها او را روی زمین رها کردند. در جائی نزدیک لنینگراد. آنها او را روی زمین رها کردند. یک نامه‌ی ناتمام هم پیش او پیدا کردند.

 

برونو: (سروصداهای اتومبیل و خیابان برای مدتی که برونو صحبت می‌کند، تمام شوند)

پدر گرامی! مادر عزیز! بلدونگ[7] مرد.  او را به خاطر دارید؟ پسرک بلوند و کوچکی که من گاهی به او در زبان آلمانی کمک می‌کردم. پدرش سر کوچه‌ی وولنر دکه‌ای داشت. بلدونگ مرد. دیروز او را کشتند. او در جنگ نیفتاد[8].  چرا اجازه دادید که برای ما تعریف کنند که مردگان در جنگ می‌افتند. چنین به نظر می‌رسد، که آنها همه در حال رفتن یا دویدن کشته شده‌اند. ولی کشته‌هائی که من دیدم، همه در حالت دراز‌کشیده، کشته شدند. آنها نیفتادند. اینجا نیفتادند. بلدونگ مرد. من دیگر تحمل ندارم. من نمی‌توانم. اگر سرمای اینجا مرا نکشد، نفرت مرا خواهد کشت. نفرت. شاید هم هر دو باهم.من نخواهم افتاد. و شما ... (سروصداها مانند قسمت بالا)  

 

باربر: ما به قبرستان رسیدیم. (اتومبیل توقف می‌کند)

 

کرانتوکس: (به جلو خم می‌شود) اینجا منتظر ما باشید.

 

راننده: قبرستان دو راه خروجی دارد، آقا.

 

کرانتوکس: طبیعی است. بیا، این ده مارک، کافی است.

 

راننده: متشکرم، کافی است. من منتظر شما می‌مانم.

(ناگهان سکوت، شاید  صدای خواندن پرندگان، صدای پای کرانتوکس و باربر روی زمین نرم)

 

 

3

باربر: شما راه را دقیقا می‌شناسید؟

 

کرانتوکس: من راه را دقیقا می شناسم. هیچ چیز عوض نشده است. یک روز قبل از اینکه من از اینجا بروم، این راه را طی کردم. عمه آندره‌آ[9] را دفن می‌کردند.  نگاه کنید، اینجا قبر خانوادگی "فون هوم[10]" است، آنجا قبر خانوادگی "فرولکام[11]" آنجا هم قبر خانوادگی"کروملاخ[12]".

 

باربر: تمام سوفین‌اشتراسه.

 

کرانتوکس: بله، آنها اینجا دوباره به هم می‌رسند. اینجا هم کارت ویزیت‌شان را که از مرمر سفید ساخته شده است، به سنگهای خاکستری تکیه می‌دهند. (محکم‌تر) آیا آنها در زیر زمین هم با هم به همسرشان خیانت می‌کنند؟ آیا آنها در زیر زمین هم، آخر هفته‌ها، زنهایشان را با هم عوض می‌کنند. آیا آنها آنجا هم بچه‌هایشان را آزار و اذیت می‌کنند. با هم صحبت می‌کنند که الآن نوبت کیست که چیزی را به چیز دیگری تبدیل کند یا به عضویت کدام حزب درآیند. آیا آنها در آنجا، در زیر زمین هم...

 

باربر: (حرف او را محکم قطع می‌کند) اموات، آقا، اموات را راحت بگذارید و به والدینتان فکر کنید.

 

کرانتوکس: من داشتم همین الآن به والدینم فکر می‌کردم.

 

باربر: آقا، آرامش آنها را به هم نزنید.

 

کرانتوکس: من که نمی‌توانم آرامش خاک را به هم بزنم. اینجا کسی فریاد می‌زند؟ (بلندتر) اینجا کسی فریاد می‌زند؟ من چیزی نمی‌شنوم. کسی از خودش در مقابل اتهامات من دفاع می‌کند؟ آها. ما رسیدیم. (هر دو می‌ایستند)

 

باربر: آندره‌ا دونات، متولد 12 آوریل 1882، تاریخ وفات 16 ژولای 1931. شما 31 ژولای از اینجا رفتید؟

 

کرانتوکس: بله، به خواندنتان ادامه دهید. همه اسامی را بخوانید.

 

باربر: (آهسته ولی قابل فهم) هوگو دونات، متولد 1786، تاریخ وفات، 1832. ورنر دونات، متولد 1801، تاریخ وفات، 1873. گوتفرید دونات، متولد 1836، تاریخ وفات، 1905. اریش دونات، متولد 1881، تاریخ وفات، 1943.

 

کرانتوکس: پدر مرده، مادر هم مرده.

 

باربر: ادیت دونات، اسم خانوادگی شیمیلینگ، متولد 1886، تاریخ وفات 1944. اسامی زنهای دیگر و بسیاری بچه‌های دیگر را نخوانم؟

 

کرانتوکس: نه، فقط اسامی کسانی را بخوانید که بعد از 1931 مرده‌اند.

 

باربر: هریبرت دوناد، متولد 1917، درجه‌دارکشته‌شده در جنگ 1941 در بیلیوگورشه. 

 

کرانتوکس: بله، کرومن هم مرده است. من با اولین نگاه فهمیدم. درجه‌دار دونات. بگوئید ببینم، آیا این اصلا معنی و مفهومی دارد که او درجه‌دار بوده است؟

 

باربر: نه، اصلا معنی ندارد. هیچ.

 

کرانتوکس: من باید او را به همراه خودم می‌بردم، همانطور که قبلا تصمیم گرفته بودم. من از کوبلنتس برگشتم و تا بوپارت هم رفتم، ولی دوباره برگشتم. در تریر برای دومین بار برگشتم، نصف موزل را هم رفتم و باز برگشتم. من کرومن را با خودم نبردم. درجه‌دار دونات، کشته شده در جنگ در نزدیکی بیلیوگورشه. کرومن. به همین علت اسم این شهر اینقدر برایم بی‌اهمیت است: برای اینکه کرومن دیگر زنده نیست، این شهر برای من خالی است، باوجودیکه این همه آثار رومیان، و رمانتیک و گوتیک و باروک در این شهر وجود دارند. برای اینکه کرومن دیگر زنده نیست. کرومن هم می‌خواست پزشک شود، پزشک میسیونر‌ها. ولی این زمین لعنتی، او را بیش از بیست‌و‌چهار سال نتوانست تحمل کند. (آهسته) می‌دانید، ثروتمند بودن چه معنائی دارد، از صدوپنجاه‌ سال پیش تا کنون ثروتمند بودن یعنی چه؟ ثروتمند از ازل تا ابد. این مانند رنگ پوست است، که شما دیگر نمی‌توانید آن را عوض کنید. می‌دانید یعنی چه، موقعی که شما سیزده سال دارید و مادرتان را به هنگام خیانت کردن غافلگیر می‌کنید؟

 

باربر: (به نرمی) نه. من نمی‌دانم. من فقط می‌دانم که فقیر بودن چه معنائی دارد. فقیر از ازل تا ابد. آیا شما این را می‌دانید؟

 

کرانتوکس: نه. من همیشه مایل بودم که این را بدانم، ولی هیچ وقت این را تجربه نکردم. گاهی گرسنه بودم، حالم خوب نبود. ولی همیشه رنگ پوستم نجاتم می‌داد.

 

باربر: آقا، بعد از سال 1931 خیلی‌ها مردند.

 

کرانتوکس: آنه دونات؟

 

باربر: کی؟

 

کرانتوکس: زن کرومن.

 

باربر: کرومن مزدوج بود؟

 

کرانتوکس: موقعی که من رفتم، او چهارده ساله بود... آنه دونات را پیدا نمی‌کنید؟

 

باربر: نه.

 

کرانتوکس: پس هنوز زنده است.

 

باربر: کی؟

 

کرانتوکس: آنه. دیگر کی بعد از سال 1931 مرده است؟

 

باربر: فریدریکه شمیلینگ، نام خانوادگی دختری‌اش دونات است، متولد سال 1912، تاریخ وفات 1942.

 

کرانتوکس: آخ، فریتسی. خواهرم. او را این شمیلینگ به کشتن داد. خواهرم او را نمی‌خواست. او نمی‌خواست ازدواج کند. او به ندرت از اطاقش خارج می شد. به مدرسه نمی‌رفت، به کلیسا نمی‌رفت، موقع غذا خوردن هم نمی‌آمد. او درون رختخوابش دراز می‌کشید، و به چیزی می‌اندیشید که خودش هم آن را نمی شناخت. او زیبا بود. سفید مثل مرمر، با موهای سیاه و چشمان عسلی. این دنیا را دوست نداشت و به دنیای دیگر اعتقاد نداشت. او فقط نان و روغن نباتی می‌خورد و لیموناد لیموی رقیق شده می‌نوشید. تنها کسی که او تحمل می‌کرد، کرومن بود. کرومن هم خیلی وقت‌ها پیش او بود. بعد‌از ظهر‌ها؛ عصر‌ها، گاهی تمام شب را. کرومن پهلوی تختخوابش می‌نشست و دست او را در دستش می‌گرفت. او با کرومن صحبت نمی‌کرد و وقتی که کرومن می‌خواست برو، مچ دست او را محکم می‌گرفت. آیا او خودش را می‌شست یا لباسهایش را عوض می‌کرد، من خبر ندارم. فریتسی، او گریه نمی‌کرد، نمی‌خندید، چیزی نمی‌خواند. آنها بالاخره او را به این شمیلینگ دادند. به همین علت هم مرد. سی ساله شد. کس دیگری هست؟ 

 

باربر: فریدریکه دونات، متولد 1936، تاریخ وفات 1944.  

 

کرانتوکس: بعد از اینکه من رفتم، متولد شده است. قبل از اینکه من برگردم هم وفات یافته است.  فریدریکه دونات، هشت ساله، این فقط می‌تواند دختر ورنر باشد. (آهسته)  برادرم  ورنر برای من همیشه بیگانه بود. مثل اینکه به زبان دیگری صحبت می‌کرد. هیچ کلمه‌ی مشترکی پیدا نمی‌کردیم. برای هم بیگانه ماندیم. مانند مردانی که جلوی باجه‌ی بانک به هم می‌رسند و یک لحظه با نگاهی پرسان همدیگر را نگاه می‌کنند، بعد سرشان را تکان می‌دهند و از هم جدا می‌شوند. غریبه. ادامه بدهیم. قبرستان خانوادگی "فون دم هوگل" همیجا پشت این پیچ است. 

 

باربر: شما نمی‌خواهید برای اموات مرده‌تان یک دعا بخوانید، یا یک دسته گل؟

 

کرانتوکس: گل؟ من باید به این فکر می‌کردم. من ترتیب‌اش را می‌دهم. اما دعا؟ من امیدوارم که مرده‌ها برای من دعا بخوانند: کرومن، فریتسی، فریدریکه‌ی کوچولو.

 

باربر: در آسمان جای آنها را با بزرگ‌منشی تقسیم می‌کنند. دعا کنید. (مکث کوتاه، باربر بعد با خشم) خوب، دعا بخوانید. (سکوت، آواز پرندگان)

 

کرانتوکس: برویم. (چند قدم) من نگاه نمی‌کنم. من اینجا روی این ستون می‌نشینم. اسم کسانی را برای من بخوانید که بعد از 1931 مرده‌اند. 

 

باربر: شما در ماه ژولای رفتید؟

 

کرانتوکس: بله، چرا؟

 

باربر: دوروته‌آ فون دم هوگل، اسم دختری‌اش شمیلینگ، متولد مارس 1890، تاریخ وفات اوت 1931.

 

کرانتوکس: آخ، مادر آنه. بخوانید.

 

باربر: کارل فون دم هوگل، متولد 1916، کشته شده در جنگ با درجه سرگردی، در آرمینس در سال 1940.

 

کرانتوکس: این برادر آنه است. این زمین لعنتی او را هم نتوانست بیش از بیست‌و‌چهار سال تحمل کند. موقعی که من رفتم، او پانزده سال داشت. 1931: او با یک پرچم سرخ مانند خون در شهر رژه می‌رفت. سرودهائی در باره‌ی خون و انتقام می‌خواند. شما معتقد هستید، که سرگرد بودن او هیچ معنی و مفهومی دارد.

 

باربر: هیچ، اصلا معنی و مفهومی ندارد، آقا.

 

کرانتوکس: بخوان.

 

باربر: ویلهلم فون دم هوگل، متولد 1885، تاریخ وفات 1942.

 

کرانتوکس: پدر آنه. بخوان.

باربر: هیچ‌کس، دیگر کسی بعد از 1931 نمرده است. 

 

کرانتوکس: او زنده است.

 

باربر: شما می‌توانید تلفن کنید.

 

کرانتوکس: بله. حالا ساعت چند است؟ (مکث کوتاه) ساعت دوازده‌و‌بیست‌و‌پنج دقیقه است. وقت چقدر کند می‌گذرد. ما به ایستگاه راه آهن بر‌می‌گردیم. در دفتر تلفن نامش را جستجو می‌کنیم.شاید هم چیزی بخوریم. آنه. پس او زنده است. پدر و مادرش مرده‌اند. فریتسی و کرومن هم همینطور. فقط ورنر زنده است. شاید آنه هم زنده باشد.

 

باربر: دیگر کسی نیست، آقا، که شما مایل باشید سراغی از او بگیرید، که آیا ...؟

همشاگردی‌هایتان، دوستانتان، معلم‌هایتان؟

 

کرانتوکس: چند تائی هستند. اگر اسمشان را بیاد بیاورم و اگر وقت داشته باشم. سی‌و‌پنج دقیقه‌ی دیگر قطار من حرکت می‌کند.

 

باربر: شما نمی‌خواهید اقامت‌تان را تجدید کنید؟

 

کرانتوکس: (به تندی) به هیچ وجه. برویم.

 

باربر: آقا، شما نمی‌خواهید دعائی بخوانید؟ نمی شود به قبرستان آمد ولی دعائی برای اموات نخواند. (سکوت، آواز پرندگان، بعد صدای پای کرانتوکس و باربر)

 

کرانتوکس: شمیلینگ، اسم دختری‌اش فرولکام ، فرولکام اسم دختری‌اش شمیلینگ، دونات، اسم دختری‌اش شمیلینگ، شمیلینگ، اسم دختری‌اش دونات، فون دم هوگل، اسم دختری‌اش فون دم هوگل. فقط چهار اسم‌اند، که دویست سال است که با هم قاطی شده‌اند. آنها با هم ازدواج می‌کنند، و در هم ادغام می‌شوند. 

 

باربر: شما به این دلیل از اینجا رفتید؟

 

کرانتوکس: به این دلیل هم.

 

باربر: پس دختره چی؟

 

کرانتوکس: او باید حالا چهل‌و‌دو سال داشته باشد. او بعد از فوت کارل، حتما شرکت‌اش را تصاحب کرده است. شرکت سیم و فرش. (سروصدای خیابان، بعد بلند‌تر)

 

کرانتوکس: شما واقعا منتظر شدید؟

 

راننده: البته. آقا. شما تا کنون پنج مارک و بیست فنیگ روی تاکسی‌متر دارید. کجا برویم؟

 

کرانتوکس: برگردیم به راه‌آهن.

 

 

4

 

(سروصدای اتومبیل در حال حرکت، سروصدای خیابان)

باربر: شما نمی‌خواهید به ملاقات برادرتان بروید.

 

کرانتوکس: برای چی؟ ما همان موقع هم نسبت به هم بیگانه بودیم. فکر می‌کنید، حالا نسبت به هم نزدیک‌تر شده باشیم. در بیست‌و‌شش سال فاصله.

 

باربر: او دختر کوچکش را از دست داده است، برادرش را، خواهرش را، پدر‌و‌مادرش را، شما را. شما باید به دیدنش بروید. آقا. برادر شماست.

 

کرانتوکس: شما برادر داشتید؟

 

باربر: سه تا برادر. (مکث کوتاه) ویلهلم در نزدیکی لوتیش کشته شد، 1914، اوتو در سال 1942 مرد.

 

کرانتوکس: موقع بمب‌باران؟

 

باربر: نه، او سکته قلبی کرد.

 

کرانتوکس: برادر سوم؟

 

باربر: او زنده است. ولی ما همدیگر را درک نمی‌کنیم. او در دانشگاه تحصیل کرده  است. او به خاطر من خجالت می‌کشد. چنان خجالت می‌کشد، که هیچ وقت از ایستگاه راه آهن نمی‌گذرد. می‌ترسد که مبادا با من روبرو شود. می‌فهمید. شما تا حالا به خاطر انسان دیگری خجالت کشیده‌اید؟ 

 

کرانتوکس: نه. حتی به خاطر ثروتمندانی هم که می شناختم، خجالت نکشیدم. حتی به خاطر مادرم هم خجالت کشیدم.

 

باربر: به خاطر مادرتان؟

 

کرانتوکس: او با مردان دیگری رابطه داشت، در خانه خودمان. با هنرمندان. پدرم هم باعث تعادل می شد. او هم با هنرمندان زن رابطه داشت.

 

باربر: خدایا!

 

کرانتوکس:  خدایا! کرومن از این جریانات با خبر بود. او این چیز‌ها را می‌دید. می‌شنید. حتی می‌شد این چیز‌ها را بوئید. خدایا!

 

باربر: شما چی، شما با هیچ‌کس  رابطه نداشتند؟

 

کرانتوکس: نه.

 

باربر: هرگز؟

 

کرانتوکس: هرگز. حتی با شایلا هم رابطه نداشتم، که بعد‌ها با او آشنا شدم. من خودم آنجا زن داشتم. (به راننده) می شود از سوفین‌اشتراسه بروید؟

 

 

راننده: هر طور میل شماست. آقا. (اتومبیل از یک پیچ می‌گذرد)

 

باربر: شما مزدوج بودید؟

 

کرانتوکس: بله، ولی من زنم را پس فرستادم، به او پول دادم، او می‌خواست (با نفرت) آزادی‌اش را داشته باشد. من هم آزادی‌اش را به او دادم.

 

باربر: بچه نداشتید؟

 

کرانتوکس: نه. آها. سوفین‌اشتراسه. واقعا. هیچ عوض نشده. فقط چارچوب پنجره‌ها به جای اینکه از چوب باشد، حالا از مس ساخته شده است. مثل اینکه ثروتمند‌تر از قدیم شده‌اند. آنجا را نگاه کنید. دستگیره‌های درب حصار خانه‌ی فرولکام. آیا آنها از طلا هستن؟   

 

باربر: بله از طلاست، آقا.

 

کرانتوکس: خانه ما، آنجاست. طبق سلیقه‌ی ورنر است، محکم، با سلیقه، نامحسوس. ولی ثروتمند- آنجا، آنجا، آنجا آنه زندگی می‌کرد. او هنوز زنده است.

 

راننده: نگهدارم، آقا.

 

کرانتوکس: نه، به راندتان ادامه بدهید.

 

باربر: او هنوز زنده است، از کجا می‌دانید؟

 

کرانتوکس: من از گلها می‌فهمم. از شمعدانی‌ها. او از شمعدانی‌ها خیلی تعریف می‌کرد. ولی هیچ کس در خانه به او اجازه نمی‌داد که او این گل را بکارد. به خاطر بویش. آنها می‌گفتند که شمعدانی مال امل‌هاست. مگر ندید که پنجره‌ها پر از شمعدانی بودند.

 

راننده: حالا برویم به راه‌آهن؟

 

کرانتوکس: بله، برویم به راه‌آهن.

 

باربر: شما واقعا می‌خواهید با قطار سیزده‌و‌نه دقیقه بروید؟

 

کرانتوکس: بله. شاید هم قبل از حرکت چیزی بخوریم. می‌توانید برای من یک دفترچه تلفن پیدا کنید؟

 

باربر: می‌توانیم جلو بوفه یکی عاریه بگیریم.

 

کرانتوکس: خیلی خوب.

 

راننده: ما رسیدیم، آقا. هفت مارک و هشتاد فنیگ.

 

کرانتوکس: بقیه‌اش را برای خودتان نگهدارید.

 

راننده: ممنون آقا، خیلی ممنون.

 

کرانتوکس: خدا‌حافظ

(کرانتوکس و باربر پیاده می شوند، و به سروصدای ایستگاه راه آهن نزدیک می شوند، سروصدا‌ها مانند صحنه 1 )

 

 



Donat Chrantox [1]

[2] خیابان سوفین

[3] Krumen

[4] Heribert

[5] رشته‌کوهی که بلژیک و لوکزامبورگ و فرانسه را به هم پیوند می‌زند. 

[6] Bruno Planner

[7] Beldong

[8] در زبان آلمانی کشته‌شدگان در میدان جنگ را افتادگان می‌گویند.

[9] Andrea

[10] von Hum

[11] Frulkam

[12] Krumlach

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳٠
تگ ها :