در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

آیفون - اثر: هاینریش بل

آیفون  (1962)

 

 

 

شخصیت‌های این داستان:

فرانتس رهباخ، پدر، اواخر چهل

ماریانه رهباخ، همسر فرانتس، اوائل چهل

فرانتس رهباخ، پسر، تقریبا ده ساله

روبرت کهلر، اواخر چهل

 

 

ملاحظات: 

در این دیالوگ باید، به جز صحنه‌هائی که که در آنها فرانتس رهباخ با همسر یا پسرش صحبت می‌کند، از امکانات فنی استفاده کرد، مانند تغییرات صوتی، خش و خش دستگاه، که به هنگام صحبت کردن در یک دستگاه آیفون ایجاد می شود،

و غیره تا به این صحنه‌ها یک رنگ و روی غیر رئالیستی داد. و سایر صحنه‌ها باید رنگ و روی سطحی داشته باشند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

1

 

( زنگ در خانه به صدا در می‌آید، یک‌بار، دو‌بار، نه زیاد بلند)

رهباخ: تو که گفتی که من خانه نیستم.

 

فرانتس: بله، من به او گفتم. (سکوتی کوتاه)

 

رهباخ:  (با آه و ناله) مثل اینکه دارد می‌رود. خدا را شکر. فرانتس، بیا  این را بگیر، یک سکه‌ی بسیار زیبا برایت آورده‌ام. این تصویر فیلیپ دوم است. زمینه‌ی طلائی این سکه چقدر زیباست و تصویر سیاه این پادشاه روی آن. تو که می‌دانی فیلیپ دوم کی بود، و چه اهمیتی داشت؟

 

فرانتس: بله پدر- - چه سکه‌ی زیبائی.

 

رهباخ: بیا این هم یک سکه‌ی زیبای دیگر از سوئیس. با یک سنگ قیمتی روی آن. این سنگ را می‌شناسی؟

 

فرانتس: بله، این سنگ توپاس[1] است، پدر. زیباست...

 

رهباخ: ببین چه ساختار زیبائی دارد! عالی است. اینها یک سری کامل هستند، من ببینیم که آیا (زنگ در دوباره به صدا در می‌آید. یک بار، خیلی آرام.) – مثل اینکه آدم سمجی است. آدم‌های وجود دارند که نمی‌دانند که ما هم گاهی به استراحت احتیاج داریم. (با عصبانیت) آنها اصلا درک نمی‌کنند. (زنگ در، یک بار).

 

فرانتس: من بروم؟

 

رهباخ:  بله، برو و بگو که من خانه نیستم، ولی محکم بگو.

 

فرانتس: (فرانتس می‌رود و در را کمی باز می‌گذارد. صدای او از هال به گوش می‌رسد که درون آیفون صحبت می‌کند). من که به شما گفتم، که پدرم در خانه نیست. (صدای نامفهومی از آیفون بگوش می‌رسد، فرانتس کمی نامطمئن است.) او نمی‌خواهد صحبت بکند. (صدای ضعیفی از دستگاه آیفون شنیده می شود). خیلی خوب، ببینم چه کار می شود کرد. (فرانتس بر‌می گردد و از جلوی در شروع به صحبت کردن با پدرش می‌کند). من به او گفتم ...

 

رهباخ:  (با صدای ضعیف و درگوشی) دستگاه را خاموش کردی؟

 

فرانتس: بله، او گفت...

 

رهباخ:  (با خشم) تو محکم نبودی، اول می‌گوئی که پدرم خانه نیست، بعد می‌گوئی که او نمی‌خواهد صحبت کند. از صدای تو می شد دریافت که داری دروغ می‌گوئی. خودتو جمع کن، با صدای محکم و مطمئن صحبت کن.

 

فرانتس: او گفت، اگر اسمش را به تو بگوید، تو در خانه خواهی بود.

 

رهباخ:  اسمش؟

 

فرانتس: او گفت که اسمش روبرت است.

 

رهباخ:  (با هیجان) روبرت – روبرت – اسم خانوادگی‌اش را نگفت؟

 

فرانتس: نه اسم خانوادگی‌اش را نگفت. او گفت همین کافی است که به تو بگویم، که روبرت آمده و می‌خواهد با تو صحبت کند.

 

رهباخ:  روبرت – این همان روبرت کهلر نیست؟ روبرت کهلر که ... (او بر‌می‌خیزد و به سرعت به درون هال می‌رود، و با صدای آمیخته با ترس درون آیفون صحبت می‌کند)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

2

 

رهباخ:  شما کی هستید؟

 

کهلر: (با خنده) من ربرت هستم.

 

رهباخ: روبرت کهلر؟

 

کهلر: (با خنده) من نمی‌دانم که تو چند تا روبرت می شناسی و آیا صدای من ...

 

رهباخ: (با هیجان) روبرت فورا بیا بالا. – تو باید بیائی بالا، نه، من می‌آیم پائین. تمام این مدت را کجا پنهان شده بودی؟ -- من آمدم.

 

کهلر: (به سردی) اگر بیائی پائین، من می‌روم. همان بالا بمان.

 

رهباخ: (سردرگم) خوب، پس بیا بالا.

 

کهلر: (ملایم‌تر)  من بالا نمی‌آیم. من نمی‌خواهم تو را ببینم. من فقط می‌خواهم با تو صحبت کنم.

 

رهباخ:  چرا نمی‌خواهی مرا ببینی؟

 

کهلر: (با خنده) من نمی‌خواهم صورتی را ببینم، که آخرین بار هفده سال قبل دیدم...

 

رهباخ: ولی... روبرت...

 

کهلر: دست بردار، من نمی‌خواهم، همین شنیدن صدایت به اندازه کافی زجر‌آور هست، تا چه رسد به دیدنت...(می‌خندد)

 

رهباخ: من نمی‌دانم که چه لطمه‌ای می‌توانم به تو زده باشم. طوری که تو با من صحبت می‌کنی. من خوشحالم که می‌توانم تو را ببینم. – ما فکر می‌کردیم، تو مفقود‌الاثر شده‌ای. ما همه جا را گشتیم و گشتیم، ولی اثری از تو نیافتیم. روبرت، چرا نمی‌آئی بالا؟ بیا. تو که می‌دانی: من هر چه که دارم، مال تو هم هست.

کهلر: (می‌خندد) همه چیز؟

 

رهباخ: بله، همه چیز. چرا تو مرتب می‌خندی؟

 

کهلر: خنده مهمترین خوراک من است. (می‌خندد) خنده نان من است، شراب من است ...

 

رهباخ: این که خیلی ناجور است، که ما اینجا بایستیم و از طریق این دستگاه با هم صحبت کنیم ...

 

کهلر: (با صدای بلند تر و مداوم‌تر می‌خندد)من فکر می‌کنم که این دستگاه‌ها خیلی عالی هستند. از طریق آنها می‌توان با کسی صحبت کرد، بدون اینکه صورتش را ببینی.

 

رهباخ: که تو آن پائین ایستاده‌ای و اجازه نمی‌دهی که من پائین بیایم. تلفن کردم که کم‌تر زجر‌آور بود، روبرت، چرا   ؟

 

کهلر: تلفن کردن به پول احتیاج دارد. (می‌خندد)

 

رهباخ: به پول نیاز داری؟

 

کهلر: (با خنده) این حرف تو طوری به نظر می‌رسد، مثل اینکه تو نمی‌توانی تصور کنی، که آدم به پول نیاز دارد.(ادای رهباخ را در می‌آورد) به پول احتیاج داری؟ به هوا احتیاج داری؟ شاید به چند جفت جوراب احتیاج داشته باشی؟ بله فرانتسة من هم به چند جفت جوراب و هم به مقداری پول نیاز دارم.

 

رهباخ: خدای من، این‌قدر وضعت خراب است؟ روبرت بگو .. دیگر: تمام این مدت را چه‌کار کردی؟ کجا بودی؟ حال و احوالت چطور بود؟ آخرش را کجا بودی.ما به مردهائی مانند تو نیاز داریم. مردهاوی که...

 

کهلر: شما به مردهائی مانند من نیاز دارید؟ شما کی هستید؟ (می‌خندد) که به مردهائی مانند من نیاز دارید... 

 

رهباخ: خوب، منظور من این است که—دولت و جامعه، و هیچ خجالت هم نمی‌کشم که بگویم تمام انسانیت به مردهائی مانند تو نیاز دارند. ما، ما... (کهلر از صمیم قلب و مدت مدیدی می‌خندد)

 

رهباخ:  فقط می‌توانی بخندی... روبرت؟

 

کهلر: بله فقط خنده فرانتس. (ادای رهباخ را در می‌آورد)ما به مردهائی مانند تو احتیاج داریم. (به سردی) من هیچ کسی را نمی‌شناسم، که به من احتیاج داشته باشد.

 

رهباخ:   روبرت، ولی تو مرا می‌شناسی.

 

کهلر: (با خنده) من تو را می‌شناختم.  چند وقت پیش هم تو را دیدم. (با خنده) در یک روزنامه. فرانتس. در یک روزنامه عکسی از تو را دیدم.  در یکی از پارک‌ها، و در یکی از زباله‌دانی‌ها روزنامه‌ای را بیرون کشیدم و عکسی از تو را دیدم، فرانتس. تو در جائی یک سخنرانی‌ راجع به مختصات یک جامعه ایراد کرده بودی. (با صدای بلند می‌خندد، از صمیم قلب و طولانی)

 

رهباخ: روبرت، من فکر می‌کنم تو باید به من یک چیز را توضیح بدهی. ما با هم دوست بودیم. ما دوران تلخی را با هم سپری کردیم. (با هیجان) تو جان مرا نجات دادی، روبرت. نخند، خواهش می‌کنم نخند.

 

کهلر: خوب، من حالا دیگر نمی‌خندم، باوجودیکه... فکر کنیم که:  من جان تو را

نجات داده باشم. و ما با هم دوست بودیم. و ما دوران تلخی را با هم سپری کرده باشیم. – خوب. پس چرا دیگر یک توضیح به تو بدهکار هستم.  چنین به نظر می‌رسد، که گویا یک ناجی (می‌خندد)، شاید حق به جانب تو باشد. و چرا نباید بخندم. برای من خیلی سخت است، که نخندم. فرانتس، آیا خنده‌ی من تلخ است؟‌

 

رهباخ: نه، عجیب هم همین است، خنده‌ی تو خیلی هم شاد است. 

 

کهلر: (می‌خندد) من هم شاد هستم. این شادی هنگامی می‌پرد، که من خیلی چیز‌ها را ببینم. این برای من شادی نبود، که صورت تو را در روزنامه ببینم. از من دلخور نشو: ولی تو گاهی به درون آئینه نگاه می‌کنی.  تا وقتی که من با چشمهای خودم تو را نبینم، فکر می‌کنم که به تکنیک عکسبرداری و چاپ بستگی داشته است. ولی نمی‌خواهم این را یک بار هم که شده امتحان کنم. (می‌خندد و سینه‌اش را صاف می‌کند)، ما داشتیم راجع به پول صحبت می‌کردیم.

 

رهباخ: به چقدر پول احتیاج داری؟

 

کهلر: چقدر داری؟

 

رهباخ: اینجا؟ در خانه؟

 

کهلر: (می‌خندد) مگر جای دیگری هم پول داری؟(بسیار می‌خندد) اسکناس؟ یک حساب بانکی؟ فرانتس.

 

رهباخ: عذر می‌خواهم، ولی این دیگر خیلی بچگانه است. فکر می‌کنی که من پولهایم را درون خانه می‌گذارم.

 

کهلر: اینقدر زیاد است؟ چقدر است؟

 

رهباخ: منظورت چیست؟ کلا؟

 

کهلر: بله، کلا. برای اینکه همه‌اش مال من است، خوب باید بدانم که چه مقدار است. (می‌خندد) من که حق دارم، یک ورقه از موجودی حساب بانکی‌ام داشته باشم.

 

رهباخ: اگر من صدایت را نمی‌شناختم، شک می‌کردم، که آیا تو همان روبرتی هستی که من می شناختم.  

 

کهلر: (می‌خندد) حالا دیگر خیلی بی‌انصافی می‌کنی. فرانتس. مگر تو نبودی که می‌گفت: من هر چه دارم، مال تو است. یا منظورت این نبود.

 

رهباخ: منظورم همین بود.

 

کهلر: خوب بگو. من به پول احتیاج دارم و آمده‌ام که از تو خواهش کنم که به من مقداری پول بدهی. (با صدای ضعیف). من به آن نیاز دارم، فرانتس.

 

رهباخ: (صمیمی) من الآن می‌آیم پائین. من تمام پولی را که در خانه دارم برایت می‌آورم. به لباس هم نیاز داری؟ گرسنه‌ هستی؟ من الآن می‌آیم پائین.

 

کهلر: اگر بیائی پائین، من می‌روم و تو دیگر هیچ‌وقت چیزی از من نخواهی نشنید. می‌خواهی که من بروم؟

 

رهباخ: من می‌خواهم تو را ببینم. پس چطور باید پول و لباس و غذا به تو بدهم، اگر پائین نیایم، یا تو بالا نیائی.

 

کهلر: (می‌خندد) ببخش که من می‌خندم. ولی یک راه و روش قدیمی و کارساز وجود دارد: از پنجره بیندازش بیرون.

 

رهباخ: از پنجره بیندازم بیرون؟ این کار را با یک سکه برای یک ساز زن خیابانی انجام می‌دهند.

 

کهلر: (می‌خندد) یا اینکه برای تو خیلی بد است که از پنجره بیرون بیاندازی. می‌توانی آنها را درون یک جعبه بگذاری، محکم ببندی. البته من نمی‌دانم که تو چه مقدار...

 

رهباخ: من تقریبا پانصد مارک در خانه دارم. من می‌توانم به تو یک چک هم بدهم.

 

کهلر: پانصد مارک. من مدتهاست که اینقدر پول در دستم نداشته‌ام.  

 

رهباخ: من به تو سه‌هزار مارک می‌دهم. چهار – ولی اینها را من نقد اینجا ندارم. یک چک...

 

کهلر: من با یک چک هیچ کاری نمی‌توانم بکنم.

 

رهباخ: تو می‌توانی به بانک بروی.

 

کهلر: (می‌خندد) به محض اینکه من وارد یک بانک شوم، دربان آژیر خطر را به صدا در‌می‌آورد. (می‌خندد).

 

رهباخ: وضع ظاهرت چگونه است؟

 

کهلر: (می‌خندد) نمی‌توانی تصور بکنی، که وضع یک نفر چگونه باید باشد، که به محض ورود به یک بانک، دربان آنجا آژیر خطر را به صدا در‌می‌آورد. (می‌خندد).

 

رهباخ: اینقدر نخند.

 

کهلر: خنده‌ی مرا به من واگذار. اینقدر تلخ است؟ اینقدر مبتذل و پست است. یا ملامت کننده؟

 

رهباخ: نه، نه. فقط (مکث می‌کند)

 

کهلر: فقط چی؟ چیست؟ (می‌خندد)

 

رهباخ: فقط غیر‌مسئولانه است. (کهلر با صدای بلند و مدتی می‌خندد)

 

رهباخ: بله، کلمه درست همین است. غیر‌مسئولانه.

 

کهلر: (می‌خندد) بهتر است که تو پول را همین الآن به من بدهی، در‌ غیر اینصورت ممکن است به سرت بزند که دادن پول به من هم غیر‌مسئولانه بوده است.

 

رهباخ: تو (مکث می‌کند) تو در شغل خودت دیگر کار نمی‌کنی؟

 

کهلر: تو کارمند اداره‌ی خیریه هستی؟

 

رهباخ: نه، من دوست تو هستم.

 

کهلر: (می‌خندد) هلن هم همین سؤال را از من پرسید.

 

رهباخ: (از صمیم قلب می‌خندد) تو پیش هلن بودی؟

 

کهلر: حالا تو داری می‌خندی ...

 

رهباخ: هلن خیلی مضحک شده است. (می‌خندد) خیلی عجیب شده است. من با نظم و ترتیب مخالفتی ندارم، ولی هلن از این نظم و ترتیب یک دین و مذهب ساخته است. کی پیش او بودی؟

 

کهلر: من از پیش او دارم می‌آیم اینجا. او متاسفانه آیفون ندارد، و بدین‌ترتیب من مجبور شدم که آخرین سکه‌هایم را درون دستگاه تلفن بیندازم.

 

رهباخ: او هیچ چیز به تو نداد؟

 

کهلر: هیچ. او فقط گفت، مردی با هوش و ذکاوت من و از این قبیل حرف‌‌ها. بعد هم مصرانه می‌خواست بداند که من تمام این مدت را کجا بودم. (با صدای بلند می‌خندد) و آیا من (می‌خندد) پیش‌رفتی داشته‌ام.

 

رهباخ: تمام این مدت را کجا بودی؟

 

کهلر: فرانتس، گوش کن، اول پول را بینداز پائین. خوب.

 

رهباخ: تو—تو زندان بودی؟

 

کهلر: (می‌خندد) ولی نه تمام مدت.

 

رهباخ: از "اوسبرگن" به کجا رفتی؟ آن موقع...

 

کهلر: من رفتم پیش فرانسوی‌ها—فرانتس گوش بده، اول جعبه را حاضر کن.

 

رهباخ: آنها با تو مهربان بودند؟ منظورم این است که، آنها با تو... ؟

 

کهلر: آنها خیلی خوب بودند، خیلی. فورا فهمیدند که من چه دردی دارم. (می‌خندد) آنها مرا شهردار محل کردند. وکالت‌نامه دادند، آزادی دادند. غذا، نوشابه. ولی من که شهردار نیستم. من نقاش هستم. نقاش بودم.

 

رهباخ: دیگر نقاشی نمی‌کنی؟

 

کهلر: (می‌خندد) نه. تابلو نمی‌کشم، فقط نقاشی می‌کنم.

 

رهباخ: من هم نمی‌توانم نقاشی‌هایت را ببینم؟

 

کهلر: تو هم می‌خواهی بدانی که آیا من استعداد دارم؟ آیا امیدی به من هست؟ (می‌خندد) نه، من فقط تحت شرایط خاصی نقاشی می‌کنم.

 

رهباخ: می‌فهمم. وسیایل نداری، آتلیه نداری.

 

کهلر: وسایل، آتلیه. (می‌خندد) نه، نه. – از لحاظ آب و هوائی، من به آب و هوای خاصی نیاز دارم.

 

رهباخ: می‌فهمم. آفتاب، گرما، شاید جنوب؟

 

کهلر: تو هیچ چیز را نمی‌فهمی، فرانتس. من فقط گاهی با انگشت اشاره‌ی دست راستم، چیزی روی شیشه‌های بخار بسته می‌کشم. و شیشه بخار بسته هم که همیشه نیست، فقط صبح زود هست. (می‌خندد) یا در حمام. ولی حمام... (ضروری‌تر است) . چرا پول را نمی‌اندازی پائین؟ آیا همه‌اش مال من هست یا نیست؟ آیا تو دوست من هستی یا نیستی؟ هستی؟

 

رهباخ: (بعد از سکوت کوتاهی)، بله هستم. (فکر می‌کند) خوبة من پول را برایت می‌اندازم پائین، صبر کن.

 

کهلر: من صبر می‌کنم.

 

رهباخ: بعد از اینکه پول را پائین انداختم، بر‌می‌داری و فورا می‌روی؟ (آهسته). بعد از اینکه از پنجره بیرون انداختم؟

 

کهلر: (می‌خندد) فرانتس تو واقعا داری مرا خسته می‌کنی. پول را بینداز پائین، بعد خواهی دید که آیا من هنوز اینجا می‌مانم یا نه.  یا اینکه شرایطی هست؟ شرایطی نیست نه؟

 

رهباخ: آیا تو پیش "گئورگ" هم بودی؟

 

کهلر: نه، فکر می‌کنی که او چیزی به من خواهد داد؟

 

رهباخ: من همیشه راجع به تو صحبت می‌کنیم، روبرت. او خوشحال خواهد شد، که تو را ببیند. چرا زودتر نیامدی؟

 

کهلر: مانع آمدنم شده بودند (می‌خندد)، مراجع بالاتر.(برای اولین بار رگه‌هائی از تلخی شنیده می شوند). پول را می‌اندازی پائین یا نه؟

 

رهباخ: (با بی‌حوصلگی) بله، فورا. عجله داری؟

 

کهلر: من خیلی عجله دارم فرانتس. نشنیدی؟

 

رهباخ: صبر کن (او به اطاق بر‌می‌گردد)

 

 

 

3

 

 

فرانتس:  بابا، این مرد کیه؟

 

رهباخ:  به حرف‌های ما گوش دادی؟

 

فرانتس: در باز بود، من گوش ننشستم، فقط شنیدم.

 

رهباخ: همه چیز را؟

 

فرانتس: همه آن چیزهائی را که تو گفتی. این مرد واقعا روبرت کهلر است؟ همان مردی که از او بریمان تعریف‌ها کردی؟

 

رهباخ: بله، این مرد همان است.

 

فرانتس: چرا نمی‌آید بالا؟

 

رهباخ: نمی‌خواهد.

 

فرانتس: خوب چرا تو نمی‌روی پائین؟

 

رهباخ: او نمی‌خواهد که من پیشش بروم.

 

فرانتس: چرا؟

 

رهباخ: (عصبی) چرا؟ چرا؟ من چه می‌دانم. چرا.

 

فرانتس: اصلا نمی شود او را در پائین دید.

 

رهباخ: سعی کردی که او را ببینی؟

 

فرانتس: بله. من از پنجره پائین را نگاه کردم. او باید خودش را به در چسبانده باشد.

 

رهباخ: فرانتس، برو بخواب، خیلی دیر شده است.

 

فرانتس: مامان گفت که من می‌توانم بیدار بمانم تا او به خانه بازگردد.

 

رهباخ: (با عصبانیت)  خوب، پس بیدار بمان. (صدای پای رهباخ در اطاق شنیده می شود. او کمد‌ها را باز می‌کند، صدای کاغذ به گوش می‌رسد)

 

فرانتس: بابا، چه کار داری می‌کنی؟

 

رهباخ: من برایش پول می‌اندازم پائین.

 

فرانتس: از پنجره به بیرون؟

 

رهباخ: بله.

 

فرانتس: از پنجره به بیرون ...

 

 

4

 

رهباخ: (رهباخ به طرف هال می‌رود و در آیفون صحبت می‌کند) روبرت؟

 

کهلر: بله.

 

رهباخ: من پرت‌اش می‌کنم پائین.

 

کهلر: به من قول بده، که موقعی که من پاکت را از روی زمین بر‌می‌دارم، نگاه نکنی. (رهباخ سکوت می‌کند)

 

کهلر: قول می‌دهی؟

 

رهباخ: تو فکر می‌کنی که از کنجکاوی من است. خیلی بیشتر از این حرف‌هاست، روبرت.

 

کهلر: (ملایم) می‌دانم، فرانتس، می‌دانم که خیلی بیشتر از این حرفهاست. ولی باور کن که بهتر است که ما همدیگر را نبینیم.

 

رهباخ: (بعد از چند لحظه سکوت) خوب، من نگاه نمی‌کنم. (رهباخ به اطاق بر‌می‌گردد. پنجره را باز‌می‌کند. صدای افتادن پاکت به گوش می‌رسد. رهباخ به درون هال باز‌می‌گردد)

 

رهباخ: روبرت؟

 

کهلر: بله، ممنون، من پاکت را برداشتم. (می‌خندد) ممنون فرانتس. (صدای باز‌کردن و دریدن کاغذ از طریق آیفون به گوش می‌رسد. صدای مچاله کرده کاغذ. و بعد ناگهان با صدای بلندی می‌خندد) این که پانصد مارک نیست، فرانتس. دقیقا دویست‌و‌ده مارک است. در شمردن اشتباه کردی یا نمی‌دانستی که فقط اینقدر پول در خانه داری؟ اگر همه‌اش مال من باشد، پس تو همه‌اش را به من بدهکاری، منهای دویست‌و‌ده مارک. این ده مارک دیگه چی بود. (می‌خندد) چرا دویست مارک ندادی؟ پانصد مارک—ممنون فرانتس. این خیلی پول است. ولی در رابطه با کل پول، خیلی کم است.

 

رهباخ: حالا تو بی‌انصاف نیستی؟

 

کهلر: من فقط دقیق هستم. من که نگفتم همه‌ی پول مال من است. (مکث کوتاه، سکوت)هنوز آنجا هستی فرانتس؟

 

رهباخ: من خوشحالم که تو اینجا هستی.

 

کهلر: من منتظر بقیه پول هستم. بقیه‌ی پانصد مارک فرانتس. فکر این را بکن که من نمی‌توانم پیش گئورگ بروم.

 

رهباخ: چرا نمی‌توانی؟

 

کهلر: تو به او تلفن می‌کنی، به او خبر می‌دهی، حتی شاید به او هشدار بدهی، (با صدای لرزان) که روبرت دوباره پیدا شده، با سر و وضع اشفته. فاسد، با گذشته‌ای تاریک. او محتاج پول است. او جائی در کمین من خواهد نشست و مرا پیدا خواهد کرد. (می‌خندد) به او بگو می‌آیم، ولی نه امروز. یک روزی. و او را با روش از پنجره بیرون انداختن آشنا کن. گوش کردی؟  (رهباخ سکوت می‌کند) هنوز آنجائی، فرانتس.

 

رهباخ: (آرام) بله، من دارم به اوسبرگن فکر می‌کنم. چه کارهائی که ما با هم نکردیم. چه زجر‌هائی که نکشیدیم، چه صحبت‌هائی که با هم نکردیم. تو جان مرا نجات دادی و جان خودت را به خطر انداختی. تو شبها یواشکی از مخفیگاه بیرون می‌رفتی که دارو تهیه کنی، دکتر بیاری، شیر بیاری، و حالا...؟

 

کهلر: من همان ربرت سابق هستم. تغییری نکرده‌ام، (می‌خندد) حتی شهردار هم بوده‌ام. آنها خیلی نسبت به من مهربان بودند. و شما نتوانستید مرا پیدا کنید. من اسمم را عوض کرده و خودم را کهل می‌نامیدم، فریدریش کهل. هر اسمی یک اعلامیه است. فرانتس. یک صورت هم یک اعلامیه است. یک عکس. هر چیزی که بشود دوباره آن را شناخت یک اعلامیه است. (می‌خندد) آنها مرا از طریق همین اعلامیه‌ها جستجو کردند و یافتند. می‌خواهی بدانی چرا؟ باور نخواهی کرد، اگر برایت تعریف کنم. فکرش را نکن و بقیه‌اش را بینداز پائین، فرانتس. (با فریاد) چرا بقیه را پرت نمی‌کنی پائین؟

 

رهباخ: سر من فریاد نکش! تو که می‌دانی من هیچ‌وقت نتوانستم سر کسی فریاد بکشم.

 

کهلر: (آهسته) مرا ببخش.

 

رهباخ: من دیگر هرگز تو را نخواهم دید؟

 

کهلر: هروقت که به پول نیاز داشته باشم، برمی‌گردم. ولی نه به این زودی.

 

رهباخ: تو می‌دانی که من به تو مدیونم.

 

کهلر: شاید به همین علت، بقیه‌اش؟ نه، تو به من مدیون نیستی. فرانتس. من شب‌ها با فراغ‌بال از مخفیگاه خودمان خارج می شدم، تا زن‌های دیگری به جز هلن را ببینم.  (می‌خندد) تا زندگی‌ام را نجات بدهم. (صدای متعجب زنی شنیده می‌شود و روبرت پا به فرار می‌گذارد)

 

رهباخ: روبرت، روبرت، صبر کن. من بقیه‌اش را فورا برایت پرت می‌کنم پائین. روبرت.

 

 

5

 

(در خانه باز می شود و خانم رهباخ با عجله وارد هال می شود و با شدت در را پشت سرش می‌بندد. نفس نفس می‌زند)

رهباخ: چه خبره، ماریانه، او را دیدی؟

 

ماریانه: (با هیجان) بله، من او را دیدم. خودش بود؟

 

رهباخ: (با تعجب) منظورت چیست؟

 

ماریانه: همان مردی که تو از او داستانها برایمان تعریف کردی؟

 

رهباخ: (با تعجب) قیافه‌اش چطوری بود؟

 

ماریانه: نمی‌توانم بگویم که قیافه‌اش چطور بود، من فقط او را دیدم، او را ...

 

رهباخ:  (با خنده) خوب بعد ...؟

 

ماریانه: نخند فرانتس—بیش از این نمی‌توانم بگویم. من او را دیدم. تو داشتی از بقیه‌اش حرف می‌زدی؟

 

رهباخ: من برایش پول انداختم پائین (مکث)

 

ماریانه: همه‌اش را؟

 

رهباخ: نه، -- من می‌خواستم یک چک به او بدهم.

 

ماریانه: (می‌خندد) یک چک؟

 

رهباخ: چرا می‌خندی؟ من به تو هم چک می‌دهم.

 

ماریانه: بله، به من. مرا ببخش. – تو نمی‌توانی بدانی... (می‌خندد) یک چک... به او...

رهباخ: چه‌کار باید بکنم؟

 

ماریانه: صبر‌کنی، تا او دوباره بیاید.

 

 



[1] Topas

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳٠
تگ ها :