در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

ترجمه رمان (به عنوان مثال برادر من) فصل سوم

من گویا چیزى بوده ام ، كه مردم امروزه بچه ننه مى نامندش‌ . من عطر زنان را دوست داشتم، من بوى صابون و عطر را دوست داشتم .موقعى كه برادرم پیش پدرم بود و بیشتر به او وابسته بود ، من چیزی مى خواستم و مى  جستم ،- كه این هم از احساسات دوران كودكى  من است من نرمى پستان و میان ران را می جستم .خوب، خواهرمان هم بود.او كه دو سال از كارل هاینتس‌ و هجده سال از من مسن تر بود،از پدر هیچ موقع نه اظهار توجه اى دید و نه عشقى دریافت کزد، در عوض كلى بد اخلاقى و كج خلقى از اودید . ولی همیشه پدر به او مى گفت بد اخلاق  و همیشه از هم فاصله مى گرفتند .

كارل هاینتس‌، پسر بزرگ ، چرا همیشه او ، و بعد پدر سكوت مى كرد . آدم مى توانست درصورتش‌ این خطوط را بخواند كه از شدت درد و فكر زیاد، در هم رفته بود ، كه دلش‌ مى ‍ خواست چه كسى را به جاى پسر بزرگش‌ از دست بدهد.برادر من ، پسرى بود كه دروغ نمى گفت، همیشه با شرافت بود، گریه نمى كرد، همیشه شجاع بود، همیشه به حرف بزرگترها  گوش‌ مى داد ، پسرى نمونه .

من و برادرم

در باره برادرم نوشتن، یعنى از پدرم هم سخن گفتن و از شباهت هاى آنها - آنها را مى توان از شباهتهاى بین ما برادران دریافت ـ باید از طریق نوشتن راهى براى نزدیك شدن به آنهاجست و این بدان معناست كه مواردى كه در ذهن ما مانده حل و فصل شوند . خود را از نویافتن ، این هر دو مرا در سفرى كه در پیش‌ دارم ، همراهى مى كنند . وقتى كه من به حدی  مى رسم كه مثلاٌ در یك جائى باید از یك مرزى بگذرم و باید چند تا فورم پركنم ، هر جا كه اسم خودم را مى نویسم، اسم آنها را هم به عنوان جزئى از اسم خودم قیدمى كنم . در مربع هاى كوچكى كه برای قید اسم در فورم ها وجود دارد با حروف بزرگو تك تك مى نویسم، نام : اووه هانس‌ هاینتس‌ Uwe  Hans  Heinz .

از آرزوهاى برادرم یكى هم این بود كه پدرخوانده من باشد و اسم خویش‌ را بر من بنهد.پدرم هم معتقد بود كه من باید اسم او را به عنوان اسم  دوم انتخاب كنم  تا حداقلاسم ها ٌ زنده و پابرجا بماند . هانس‌ اسم پدرم است. در همان سال 1940 معلوم بود كهاین جنگ به زودى تمام نخواهد شد و احتمال مرگ بیشتر مى شد. مادرم ، در جواب این سؤالكه چرا كارل هاینتس‌ خود را به هنگ اس‌ اس‌ معرفى كرد، بعضى چیزها را توضیح می داد .از بسكه ایده آلیست بود . او نمى خواست از دیگران عقب بماند ، نمى خواست خود را پنهان كند ، آنها و همچنین پدرم فرق عمده اى مى گذاشتند بین نیروهاى اس‌ اس‌  و اس‌ اس‌ هاى مسلح . حالا ، بعد از خاتمه جنگ ، بعد از اینكه این تصاویر وحشتناك و فیلم هائى كه از آزاد سازى این اردوگاه ها نشان داده شده اند ، دانستیم، كه جریان از چه قرار بوده است ـ مردم به آنها گروه كثیف و جنایتكار، می گفتند. واین برادر من هم، در همین نیروهاى اس‌ اس‌ مسلح خدمت مى كرد . اس‌ اس‌ معمولى یا اس‌اس‌ عمومى ، یك واحد رزمى و نظامى كاملاٌ معمولى بود . جنایتكار ولى آن دیگران خطاب مى شدند ، که به آنها اس‌ دى S D  می گفتند. ، آنها مأمور حمله بودند. خاصه آنهائى كه آن بالا بالا ها نشسته اند ، از ایده آلیست بودن این بچه سواستفاده كردند.اول به او مى گفتند بچه قرتى ، بعد سر از گروه جوانان هیتلرى درآورد . مارش‌ هاى آنچنانى، سرودهاى رزمى خواندن، آواز خواندن، همه دامى بیش‌ نبودند .

 در این دوران بچه هائى یافت مى شدند كه والدین خود را لو مى دادند.ولى قدیم ها این برادر بزرگتر- بر خلاف تو - اصلاٌ مایل نبود كه با سربازهاحتا بازى كند . مادر مى گفت، من مخالف بودم كه كارل هاینتس‌ خود را به هنگ اس‌ اس‌معرفى كند .

پدرم ،او چى ؟ پدرم ، كه خود هم در جنگ جهانى اول داوطلبانه به جبهه جنگ رفته بود، و در یك واحد توپخانه صحرائى خدمت مى كرده ، متولد سال 1899 بود .عجیباینجاست كه من از این دوره خدمت پدرم هیچ چیزى به یاد ندارم. او  درجه دار بود و خیلى مایل بود كه افسر شود . ولى بعد از اینكه جنگ را باختیم، دیگر این كار میسرنشد . او هم مانند هزاران نفر دیگر ، در یك گروه نظامى دیگر ،در یک گروه آزاد نظامى  داخلشده و در بالكان بر علیه بلشویك ها جنگید. ولى من نمى دانم كه كجا ؟ چرا؟ و چه  مدت ؟

از آنجائى كه خانه ما در یك بمباران هوائى در سال 1943 ویران شد و تمامى اسناد و نامه ها در آتش‌ سوزى از بین رفتند ، دیگر نمى توان به اصل مطلب پى برد.فقط چند قطعه عكس‌ از این دوران برجاى مانده، كه پدر را نسان مى دهند ،  در یكى ازعكس‌ ها كه پشت آن نوشته 1919، گروهى مرد جوان در اونیفورم  دیده مى شوند ، بعضى ازآنها چکمه به پا دارند  و بعضى دیگر گاماش(نوعی پاپوش) آنها روى پله اى سنگى نشسته اند ، كه احتمالاٌ به بناى یك مجسمه یادبود تعلق دارد ـ او و یك نفر دیگر، در جلوى ردیف نشسته  ، دراز كشیده اند ، آن وقتها این طور عكس‌ گرفتن مد شده بود ، دست چپش را به زمین تكیه داده و مى خندد ـ یك جوان خوش‌ قامت و بلوند ،این سربازهاى جوان ، كه هنوز ریش‌ در نیاورده اند ، با فرقى كه با حساسیت زیاد بر سركشیده اند ، مى توانند دانشجو باشند، بعضى هم واقعاٌ دانشجو بودند ، یكى از آنها به طور مشهود انگشترى بر انگشت كوچك  و انگشترى بر انگشت حلقه دارد ، آن دیگرى انگشترى همانند مهر بر انگشتش‌ دارد ، بى خیال آنجا نشسته و مى خندند ، احتمالاٌ آن یك كه جلوپدرم دراز كشیده، لطیفه اى گفته است ، عكس‌ دیگرى او را با هم رزمانش‌ نشان مى دهد.عكس‌ هائى كه از زندگى سربازى گرفته شده است ، عكس‌ دیگرى او را در حالى نشان می دهد ، كه تازه جاى خوابى كه براى خود از چوب درست كرده بود، خراب شده و او روى آن ایستادهاست . او لباس‌ خواب به تن دارد ، كلاهش‌  کج شده و روى گوشش‌ افتاده ، آه زندگىسرباز ها چقدر زیباست، ها ها ها ، ها ها ها.

آلونک هایی که با کاه پوشیده شده اند، رختخوابهاى پوشیده از كاه ، كشاورزان در لباس‌ روسى ، سربازها هنگام دریافت غذا ، یك درشكه مملو از كلاه خود، از همان كلاه خودهاى بزرگ سربازان آلمانى در جنگ اول جهانى ، با دو سوراخ هوا كه  در دوطرف آن تعبیه شده وبیشتر به یك زگیل شبیه هستند ، این زندگى، نوعى زندگى بود كه جوانان هجده ، نوزده ساله آن موقع طالب آن بودند.  ‍ماجراجوئى، دوستان دوران خدمت ، هواى تازه ، عرق و زن . و قبل از همه چیز ، نداشتنكار منظم ـ این مطالب از این عكس‌ ها گزفته شده اند. چنین است كه اگر كسى شغل پدر مرا بپرسد، نمى توانم به او جواب قانع کننده ای بدهم : خشك كننده پوست حیوانات ، سرباز ، پوستین دوز .

براى بچه اى كه من بوده باشم، خیلى تعریف مى كرد . وقت صرف این كار مى كرد ، او راوىجهانبود . مثلاٌ هنگام مشاهده تابلوهاى نقاشى كه به عنوان نقاشى روى جلد پاكت سیگاردر بازار بود، مثلاٌ عكس‌ فریتس‌ پیر ، كه زیر پلى نشسته و نفسش‌ بندآمده، هنگامیكه از روى پل نیروهاى دشمن یعنى هوزار ها در گذرند ،یا عكس‌  سیدلیتس‌ Seydlitz در جنگ روسباخ Rossbach كه پیپش‌ را موقع حمله به هوا مى اندازد، یا جسد كارل دوازدهم پادشاه سوئد را که افسرانش‌ از میدان جنگ بیرون مى برند ، طبق شایعات ،گویا كه وى را سربازان خودش‌ كشته باشند ، داستان و حكایت .

پدر بخوبى با تاریخ آشنا بود ـ او مى توانست خیلى خوب و زنده این اتفاقات را تعریف كند ، ولى به محض‌ اینكه من به جائى رسیدم كه مى توانستم از او سؤالاتى را بپرسم، دیگراز هم فاصله گرفتیم ، آن موقع من شانزده سال داشتم ، بدین ترتیب جنگى بین ما درگرفت، ‍كه روز به روز زشت تر مى شد ، او كه همیشه فكر مى كرد،  حق به جانب اوست، و من كه فكر مى كردم، سكوت باید كرد ، علت آن نیز زندگى یكسان و روزمره ما بود، من اجازه نداشتم شلوار جین بپوشم، اجازه نداشتم به موسیقى جاز گوش‌ بدم، شبها باید ساعت 10 در خانهمى بودم ، ممنوعیت ها، و فعالیت های مجاز ، همه چیز از قبل تعیین شده بود.  این یك نظامى بود كه چند و چون آن براى من واضح و آشكار نبود ، گذشته از آن در خودش‌ خیلى موارد ضد و نقیض‌داشت . نه تنها به این دلیل كه من بزرگتر شده بودم و حالا مى توانستم با یك دید انتقادى او را بنگرم، بلكه به این خاطر كه شرایط و موقعیت هاى زندگى تغییر كرده بودند ، رفتارش‌دیگر شبیه به آن سالهاى اوایل دهه پنجاه نبود ، آن موقع كیفش‌ كوك بود، او به هدفش‌رسیده بود ، این سه ، چهار سال اول ده پنجاه ، كه بهترین سالهاى او محسوب مى شوند، مى توانست نشان دهد كه او چه دارد و كیست؟  این سالها را ما در آلمان سالهاى معجزهاقتصادى مى نامیم . آها، راحت شدیم ، بالاخره به هدف رسیدیم، پدرخانه را سامان داد، ، یك اتومبیل نو خرید ازمارك آدلر ، سبز رنگ ، مدل 1939 ، چهار در ، اولین سرى اتومبیل هاى دنده گیربكسى .آن زمان در هامبورگ آنقدر اتومبیل كم بود، كه پاسبانهائى كه اونیفورم سفید بر تن داشتند و سر چهار راه هاى دام تور Dammtor  مى ایستادند تا رفت و آمد اتومبیل ها را كنترلكنند، به صاحبان اتومبیل ها سلام مى كردند ، پدر ،موقع كریسمس‌ ، سیگارهائى كه مادر آنهارا در یك كاغذ طلائى پیچیده و با نوار نقره اى رنگى آنها را تزئین كرده ، و شاخه اىاز درخت كاج هم در آن فروكرده بود، به پاسبانها هدیه مى داد .او با اتومبیلش‌ در شهرحركت مى كرد، بى محض‌ اینكه پاسبانى را مشاهده مى كرد كه بر روى چهار راهى بر بالاىچهارپایه اى ایستاده، درست كنار او توقف مى كرد، و پاكت سیگار را به او هدیه مى کرد و كریسمس‌ را تبریك مى گفت . در عوض‌ پاسبانها تمام سال به او سلام مى كردند ودستشان را تا لبه كلاه بالا مى آوردند.

پدرخیلی مایل بود که به او سلام نظامى بدهند.  در كوبورگ Coburg شهرى كه مادر و مرا بعد ازویران شدن خانه فرستاده بودند، وقتى بود كه از خدمت در جبهه مرخصى گرفته و به خانه آمد و مرا با خودش‌ به پادگان برد. آن موقع مادرم زیر بغل پالتوى من دو تا وصله به رنگ نقره اى دوخته بود ، نرسیده به پادگان، مرا جلو انداخت ، نگهبانها تفنگ ها را بالا آورده و لبخندى زدند ، من تازه یاد گرفته بودم كه پاشنه هایم را به هم بكوبم  و اداى خدمتكارها را دربیاورم . بعد ها كه من بزرگتر شدم، دوستان و فامیل برایم تعریف مى كردند كه این حركات من شیرین و بامزه بودند . من خوب ادا در مى آوردم ، بله این من پنج ساله بودم ، كه یك پالتوى خاكسترى پوشیده و پاشنه ها را بهم مى كوبیدم و قصد خدمت داشتم . پدر هم كه همیشه بوى چرم عرق كرده مى داد ، یك روز اونیفورم پوشیده ،همانند مرد غریبى آمد و در رختخواب مادرم خوابید.ـ این اولین خاطره من از پدرم مى باشد .

 

. . . ادامه دارد . . .

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢
تگ ها :