در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

حکایات تیل اولن اشپیگل

حکایات تیل اولن اشپیگل

یک کتاب جالب و خواندنی از تیل اولن اشپیگل از سرزمین براونشوایگ

 

 

Till Ulenspiegel

Hermann Bote

 

هرمان بوُته

ترجمه: شاپور چهارده‌چریک

 

 

مقدمه مترجم

 

"تیل اویلن اشپیگل[1]", یا "دیل اولن اشپگل[2]" یا "تیل اولن اشپیگل[3]"آنطور که در متون قدیمی[4] و به زبان آلمانی سفلی نوشته شده است، داستان زندگی تیل اولن اشپیگل است که در سال 1510/1511 میلادی نوشته شده است.

 داستان اولن اشپیگل معروفترین کتاب ایالت نیدر‌ساکسن در شمال آلمان است که تا کنون به بیش از 280 زبان ترجمه شده است.  اهمیت این کتاب در چیست؟ اگر از شوانک صحبت کنیم, که نویسندگان دیگری نبز بوده اند که تقریبا با هرمان بوته هم‌دوره بودند و شوانک نوشتند, ولی آثار آنان محبوبیت و شهرت این کتاب را هیچ‌وقت کسب نکردند،  مانند هانس زاکس[5] و سباستیان برانت[6]  و دیگران که نامشان را فقط کسانی می‌دانند که با تاریخ ادبیات آلمان رابطه‌ای داشته باشند. ولی نام تیل اولن اشپیگل را کودکان دبستانی هم می‌دانند و داستانهایش را می‌خوانند.

اهمیت این کتاب در چند نکته نهفته است:

  • یکی زمان نگارش و چاپ کتاب،  اوائل قرن 16 میلادی.
  • دیگر زبان رک و صریح نویسنده آن.
  • مراعات نکردن این نکته که ممکن است کسی از حقیقت برنجد.
  • به قاضی بردن اشراف آلمانی و روحانیون مسیحی. 
  • زیر سؤال بردن نظام ارباب-رعیتی حاکم بر آلمان آن زمان.
  • زیر سؤال بردن کلیسا به عنوان یک سازمان منسجم
  • ترجمه آن به زبانهای مختلف
  • الهام گرفتن نویسندگان دیگر از شخصیت اولن اشپیگل برای خلق آثارشان.

 

 

در قرن 16 این کتاب فقط در آلمان 35 مرتبه تجدید چاپ شد و همان موقع یکی از پرفروش‌ترین کتابهای مغرب زمین شد. جای خالی این کتاب در ایران به خوبی حس می‌شد.

 

در زبان فارسی دو کتاب راجع به افسانه‌های اولن اشپیگل وجود دارد که حکایات اولن اشپیگل نیستند. این دو کتاب از زبان فرانسوی به فارسی ترجمه شده‌اند و نویسنده هر دو کتاب "شارل دو کوستر[7]" بلژیکی می‌باشد. یکی از این دو کتاب را مرحوم به‌آذین[8] و دیگری را آقای گل‌کار[9] ترجمه کرده‌اند. این دو کتاب رمان هستند و در قرن 19 نوشته شده‌اند. شارل دکوستر که خود در قرن 19 زندگی می کرد, از حکایات اولن اشپیگل در خلق رمانش استفاده کرده است.  پس این دو کتاب ربطی به "حکایات و افسانه‌های اصلی اولن اشپیگل" ندارند، که من اینجا ترجمه کرده‌ام, و اوائل قرن 16 نوشته  شده اند. 

 

حکایات اولن اشپیگل یک نوع "شوانک[10]" است و بارزترین و معروفترین نوع کلاسیک "شوانک" همین کتاب اولن اشپیگل است، که از منظر ادبی به "حکایت" ما، در زبان فارسی شباهت زیادی دارد. همین شباهت مرا واداشت تا عنوان "حکایت" را برای آن انتخاب کنم.

 

نام "تیل" از نام "تیل‌دریک[11]" مشتق شده که این هم از نام "دیتریش[12]" مأخوذ است. نام خانوادگی تیل، "اولن اشیپگل یا اویلن اشپیگل" می‌باشد، که از واژگان "اوله  یا اویله"  به معنی "جغد" و "اشپیگل یا اشپگل" به معنی "آئینه" می‌باشند. نظریه دیگری معتقد است که "اویله" به معنی نوک برج می‌باشد. اکنون چه رابطه‌ای بین نام تیل و نوک برج وجود دارد، هنوز بدرستی معلوم نیست.

 نظریه دیگر معتقد است که نام "اولن اشپیگل" از یک بازی که در قرون وسطی معمول بوده، مأخوذ شده است. طبق این نظریه "اولن" به معنای پاک کردن، تمیز کردن و شستن است و اشپیگل" گذشته از آئینه به معنای نشیمنگاه است.

 

 

 

 

بنابر‌این "اولن اشپیگل" یعنی تمیز کردن و شستن و پاک کردن نشیمنگاه. امروزه هنوز در زبان آلمانی پوست روشن نشیمنگاه حیواناتی از قبیل آهو و گوزن و امثالهم  "اشپیگل" نامیده می‌شود. پس "اولن اشپیگل" می‌تواند معنی دیگری هم داشته باشد، که عبارت است از "نشیمنگاهم را پاک کن" که این خود نیز با دشنامی در زبان آلمانی مترادف است که امروزه هنوز هم استعمال می‌شود[13].، (و این آخری به گفتار و کردار و پندار تیل اولن‌اشپیگل نزدیک‌تر است) که یوحان ولفگانگ فون گوته در کتاب "گوتس فون برلیشینگن[14]" آن را اینگونه نوشته است[15].

آورده‌اند که او خود را گاهی به حماقت یا دیوانگی می‌زده است تا حرف دلش را بازگو کند و از زمانه‌ی خود انتقاد نماید. اصطلاح "من آئینه شما هستم[16]" هم به "اولن اشپیگل" نسبت داده می شود، که منظور از این جمله این بوده است که من آئینه‌ای مقابل صورت شما می‌گیرم تا شما بتوانید خودتان را در آن ببینید.

اگر بخواهیم از فرهنگ و ادبیات خودمان مثالی بیاوریم، ملا‌نصر‌الدین بهترین نمونه‌ای است، که می‌توان او را با "تیل اولن اشپیگل" مقایسه کرد. 

 

تیل اولن اشپیگل کیست؟

اولن  اشپیگل در سال 1300 در "کنایت‌لینگن" در ولایت ساکسن- همانطور که در حکایت اول هم نوشته شده – به دنیا آمد. اولن اشپیگل فقط از لحاظ ظاهر یک دلقک و خل و دیوانه است. ولی از نظر باطن بر بسیاری از مردم زمان خود برتری و ارجحیت دارد. نام پدرش "کلاوس" و نام مادرش "ان ویتکن" بوده است. وی در سال 1350 درگذشت.

در حکایات اولن اشپیگل نکات زیادی از زندگی وی روشن می شود. طوری که نوشتن زندگینامه وی در اینجا، به این حکایات لطمه زده و جذابیت آنها را می‌گیرد. بنده مایلم که فقط چند نکته را اینجا اضافه کنم و خوانندگان عزیز را به خواندن این حکایات دعوت می‌کنم. 

زندگی اولن اشپیگل، یک زندگی عادی و معمولی نبود. مرگ و دفن وی نیز عادی نبوده است، زیرا که وی را ایستاده دفن کردند. قضیه از این قرار بوده است، که هنگامی‌که اولن اشپیگل وفات یافت، و مردم می‌خواستند وی را دفن کنند، تابوت وی را طبق سنت مسیحیان روی طنابی قرار دادند تا آن را به درون قبر بگذارند. در این هنگام طناب در قسمتی که پاهای تیل قرار داشته پاره شده و تابوت به درون قبر افتاد. طوری که انگار تابوت و میت درون آن روی پا ایستاده بودند. در این هنگام مردم گفتند، بگذارید همین‌طور بماند. او در تمام زندگی‌اش یک انسان عادی و معمولی نبود. مرگ و دفنش نیز باید غیر عادی باشد.

بدین ترتیب وی را ایستاده دفن کردند. دوستان و اطرافیانش روی سنگ قبرش چنین نوشتند: این سنگ را از روی این قبر برندارید. اینجا اولن اشپیگل آرمیده است. سال وفات 1350.

داستان اولن اشپیگل را هرمان بوته نوشت. ولی او حقیقت و افسانه را در‌هم‌آمیخت. 

 

شوانک چیست؟

شوانک قطعه‌ای ادبی است (معمولا به نثر) که یک برخورد و ملاقات (نه همیشه دوستانه و مهربان)  معمولا مضحکی را در زندگی مردم عادی ترسیم می‌کند. در یک شوانک دو مهره نقش اصلی را دارند: یکی "شالک[17] "(که آن را می توان به رند[18] ترجمه کرد) که نقش اول را بازی می‌کند، مانند همین تیل اولن‌اشپیگل، و قربانی که هر کسی می‌تواند باشد شالک قربانی را به بازی می‌گیرد.  ارباب و نوکر، دانشجو و دهاتی، و قاضی و سارق، و ....  نقش‌هائی هستند که در یک شوانک غالبا ترسیم می‌شوند، که معمولا نیز اولی بر دومی (ظاهرا یا واقعا) برتری و رجحان دارد. از لحاظ محتوا مسئه و مشکلی بین این دو نفر وجود دارد که هر دو سعی می‌کنند آن را لسانی حل کنند، و به همین لحاظ نیز مسائلی که ممکن است از لحاظ اجتماعی تابو یا قدغن باشند نیز در یک شوانک گنجانده می‌شود، از قبیل مسائل جنسی و سکسی و اعمال بدن و فحش و دشنام و ناسزا و غیره. موقعیت مضحکی که در یک شوانک پیش می‌آید، با شوخی و بذله‌گوئی و هجو و غیره اندکی مغایرت دارد و غالبا از بطن موقعیت بیرون کشیده می‌شود و به ندرت زمینه‌ای روشنفکرانه دارد.  از منظر زبانی باید گفت که شوانک همیشه راه راست و بدون پیچ و خم را طی می‌کند و نویسنده‌ی شوانک غالبا دانسته و آگاهانه کار را به جای باریک می‌کشد ، سفسطه می‌کند، اغراق می‌کند، تا از آن نتایج دلخواهش را بگیرد، که این نتیجه نیز همیشه غافلگیر‌کننده و با نوعی طنز (تلخ) درآمیخته است.  شوانک در همه‌ی فرهنگ‌ها موجود است و خاص قوم ژرمن یا زبان آلمانی نیست. حکایات سعدی، اشعار مولانا، خاصه غزلیات حافظ را می‌توان نوعی شوانک نامید، که در آن‌ها معمولا یک مرد رند و درویش، سرور یا سلطانی را خطاب قرار می‌دهد.

 

شوانک آلمانی ریشه‌ در داستانهای دروغین لاتین در قرون 10 و 11 میلادی و نیز در خطابه‌های مذهبی قرون وسطی و قصص حیوانات دارد.   شوانک در قرن 13 میلادی خود رأسا به یک شاخه‌ی ادبی تبدیل شده بود. "اشتریکر[19]"  از شعرای نیمه اول قرن 13 که اولین شاعرآلمانی است که قصه را در غالب شعر عرضه می‌کند و خالق 16 اثر شوانک است، یک رمان شوانک‌ دارد که قهرمان آن یک شخص روحانی به نام "آمیس[20]" بوده است.

"هانس زاکس[21]" از ساختار شوانک برای آثار دراماتیک خود بهره برد. برای او شوانک فقط یک قطعه ادبی-آموزشی نیست، بلکه شوانک در بوجود آمدن شعور و آگاهی مردم قرون وسطی نقش اساسی  را عهده‌دار است.  مجموعه آثاری مانند "تیل اویلن اشپیگل"  یا "لاله بوخ[22]" (1597) که نویسنده آن همچنان مجهول مانده و بعد‌ها بسیار مورد توجه جوانان قرارگرفتند، از معروفترین شوانک‌های آلمانی هستند.

دوستی از من پرسید، ما چرا باید متون کهن و قدیمی آلمانی را بخوانیم؟ افکار این نویسنده‌ها هم مانند آثارشان کهنه و قدیمی و فرسوده و پوسیده هستند؟

در جوابش گفتم: ممکن است حق به جانب تو باشد. ممکن است افکار این نویسنده‌ها کهنه و پوسیده باشد، ولی ما چاره‌ای جز خواندن و آشنا شدن با آنها را نداریم، به چند دلیل:

  • یکی اینکه غربی‌ها و خاصه آلمانی‌ها هم نه سال‌های متوالی بلکه سده‌های متوالی متون ادبی فارسی را خواندند و کار به جائی رسیده بود که برای ما تاریخ ادبیات فارسی نوشتند.
  • دوم اینکه اگر ما متون کهن و به قول شما کهنه و پوسیده –مانند همین داستان تیل اولن اشپیگل یا آثار "اوتفرید فون وایسن‌بورگ" اولین شاعر و نویسنده مرد آلمانی، یا آثار "خانم آوا" و "رزویتا فون گاندرس‌هایم"، که اولی، اولین شاعر زن آلمانی بوده و دومی، اولین نویسنده زن آلمانی، و دیگران را نخوانیم، نخواهیم توانست آثار متأخرین مانند لسینگ، گوته، شیلر، و ... را درک کنیم. زیرا که این آثار در روند تاریخ ادبیات آلمان بر روی هم بنا شده‌اند، یعنی جوانتر‌ها آثارشان را بر روی بنیان ادبی پیر‌ترها بنا نهاده‌اند.
  • سوم‌اینکه، ما باید سعی کنیم به‌طور سیستماتیک با تاریخ ادبیات آلمان آشنا شویم. اول باید تاریخ ادبیاتشان را بخوانیم، آن را درک کرده و سپس ترجمه کنیم. ما هنوز تاریخ درخوری ازادبیات آلمان را به زبان فارسی ترجمه نکرده‌ایم. هنوز دوره‌های مختلف ادبیات آلمان را نمی‌شناسیم. هنوز فرق بین دوره کلاسیک و رمانتیک و آلمان جوان و قبل از مارس را نمی‌دانیم. هنوز نمی‌توانیم لیست نسبتا درخوری از مهمترین شعرا و نویسندگان آلمان تهیه کنیم، هنوز فکر می‌کنیم که آلمان فقط ده-بیست نویسنده بیشتر ندارد، گوته و شیلر، گراس و بل و هسه و مان و یکی دو نفر دیگر. لیستی که من خود تهیه کرده‌ام از دوازده هزار نفر (12000) فراتر می‌رود و هنوز کامل نیست.  زیرا که همانطور که بالاتر عنوان کردم، تاریخ ادبیات‌شان را خوب نشاخته‌ایم.
  • چهارم اینکه، چرا ترجمه‌هائی که ما تا کنون از متون آلمانی تهیه کرده‌ایم، ترجمه‌های درخوری نبوده‌اند. در مصاحبه‌هائی که با مترجمین ایرانی انجام شده، تقریبا همه متحدالقول گفته‌اند که از وضع ترجمه و مترجمین در ایران راضی نیستند.چون کار ترجمه ما سیستمایک نیست, بلکه ذوقی و سلیقه ای و شخصی است.

 

 

 

 

زندگینامه هرمان بوُته، نویسنده کتاب اولن اشپیگل

 

هرمان بوته فرزند یک آهنگر اهل براونشوایگ[23] بود. وی در سال 1467 در همین شهر بدنیا آمد. به علت نقص عضوی که داشت (یک پایش کوتاه‌تر از پای دیگرش بود) نتوانست شغل پدرش (آهنگری) را ادامه دهد و برای اولین بار نامش در دفتر دیوانی شهر براونشوایک تحت سال 1473/1471 ثبت شده است.  وی در سال 1488 کارمند اداره گمرک شد. در همین سال در شهر براونشوایگ چند نهضت سیاسی به وقوع پیوست، که هرمان بوته اشعاری سیاسی در مورد این نهضت‌ها سرود، که باعث تبعید وی شدند. او مجبور به ترک شهر براونشوایگ شد و  سال‌های تبعید را که تا سال 1493 ادامه داشت، به شغل قضاوت (قاضی دون‌پایه) مشغول  گردید. از سال 1493 تا 1496 به عنوان مباشر در یک شرکت آبجوسازی کار کرد و در سال 1497 دوباره به شغل قدیمی خود در اداره گمرک برگشت. وی در سال 1513 دوباره به علل سیاسی بازداشت و از شغل‌اش اخراج گردید. حکم اعدامی که علیه وی صادر شده بود، در آخرین لحظات به زندان خانگی تبدیل گردید. وی احتمالا چهار سال آخر عمرش را به عنوان مدیر یک شرکت یا کوره آجرپزی گذراند و  در سال 1520 درگذشت.

اوائل نویسنده کتاب تیل اولن اشپیگل ناشناس بود. ولی اکنون معلوم گشته که هرمان بوته نویسنده این کتاب است. گرچه هنوز هستند کسانی که به نویسنده بودنش در این مورد شک و تردید دارند.

در قرن 19 حدس می‌زدند که "توماس مورنر[24]" نویسنده این کتاب ‌باشد. ولی تحقیقات بعدی نشان دادند که این حدس درست نبوده است. 

"یولیا بوخ‌لو[25]" در سال 2005 تز دکترای خود را در دانشگاه برلین در همین مورد نوشت. قبل از وی نیز در سال 1973 "پتر هونگر[26]" به روش "آکروستی‌خان[27]" ثابت کرد که نویسنده کتاب "هرمان بوته" می‌باشد[28]. بدین ترتیب که وی تمام حکایات اولن اشپیگل را با حساسیت و دقت بررسی کرد و به این نتیجه رسید که اگر اولین حروف حکایت 91 تا 96 را پشت سر هم بنویسند، واژه لاتین زیر حاصل می‌گردد: „ERMANB“ . که این واژه طبق نظر محقق آن آقای "پتر هونگر" نشان دهنده اسم نویسنده کتاب، یعنی هرمان بوته Hermann Bote می‌باشد.

تصاویر این کتاب را احتمالا "هانس بالدونگ گرین[29]" نقاش آلمانی کشیده است. عده‌ای نیز بر این عقیده‌اند که این تصاویر را نقاشان مختلفی از قبیل "هانس بالدونگ گرین" که بالاتر نام بردیم و "هانس لوی –پسر[30]" نقاش و گرافیکر سوئیسی و شاگردانشان رسم نموده‌اند و دلایلی که برای اثبات این ادعا عرضه می‌کنند، خواننده را قانع می‌کند، مثلا تصاویر مختلف و متغیری از اولن اشپیگل، سبک‌های مختلفی که در نقاشی این تصاویر به کار رفته و موارد دیگر.

این کتاب دارای 96 حکایت است، که تقریبا هر حکایت هم یک نقاشی دارد که صحنه‌هائی از همان حکایت را به تصویر می‌کشد. تصاویر حکایات شماره 16 و 52 شبیه به هم هستند، همچنین تصاویر شماره 36 و 67 و نیز تصاویر حکایات 45 و 82 و همچنین تصاویر حکایات شماره 50 و 55 و تصاویر حکایات شماره 54 و 78 و نیز تصاویر حکایات شماره 60 و 61 نیز دو به دو با هم برابر و شبیه هستند. جمعا در این کتاب 81 تصویر وجود دارد.

کتاب اولن اشپیگل در سال 1510/1511 نوشته شد، ولی در سال 1515 در چاپخانه گرینینگر[31] در اشتراسبورگ به چاپ رسید، که یکی از معروفترین و معتبرترین چاپ‌خانه‌های آن زمان اروپا بود. از شهر براونشوایک در آلمان (جائی که حکایات کتاب اتفاق افتاده) تا اشتراسبورگ در فرانسه (جائی که کتاب چاپ شده) تقریبا 600 کیلومتر است. که با منظور کردن این نکته که وضع راه‌ها و وسائل ایاب‌و‌ذهاب نویسنده باید چندین روز و شاید چندین هفته فقط برای رفت‌و‌آمد به فرانسه در نظر بگیرد تا کتابش را آنجا چاپ کند. شاید یکی دیگر از علل معروفیت اولن اشپیگل در فرانسه نیز همین نکته باشد، که این کتاب اول‌بار در اشتراسبورگ چاپ شد، گرچه اشتراسبورگ در طی زمان بارها توپ بازی بین آلمان و فرانسه بوده است، و گاهی به این کشور و گاهی به آن کشور تعلق داشته است.  کتاب اولن اشپیگل 70 سال بعد از اختراع دستگاه چاپ توسط "یوحانس گوتنبرگ [32]" چاپ شد. به همین علت شاید کیفیت چاپ متن و تصاویر کتاب اولیه زیاد قانع‌کننده نبوده باشد.

حکایات اولن اشپیگل با "بازی با کلمات" رابطه تنگاتنگی دارند. مثلا در حکایت دهم، که از "هنپ" و "زنپ" (یعنی شاهدانه و خردل) صحبت می‌شود، و این که اولن اشپیگل فکر می‌کند که "هنپ" همان "زنپ" است، و این خود باعث دردسر بزرگی برای اولن اشپیگل و اربابش می‌گردد که حکایت آن را باید خواند. در جاهای دیگر نیز این امر باعث اشکالات و اشتباهات زیادی شده، که خواندن آنها بسیار جالب است.

 

 

 

 

سؤالاتی که در تحقیقات فعلی و آتی در باره کتاب تیل اولن اشپیگل باید روشن شوند، عبارتند از:

  • آیا هرمان بوته نویسنده این کتاب است؟
  • آیا یک گروه از "راین‌لاند" نویسندگی این کتاب را عهده دار بودند؟
  • تصاویر این کتاب کار کیست؟ آیا هانس بالدونگ گرین یا هانس لوی –پسر ، و دیگران نقاش تصاویر این کتابند.
  • جستجو به دنبال تیل تاریخی – آیا تیل اولن اشپیگل واقعا یک شخصیت تاریخی و حقیقی بوده است یا اینکه ساخته و پرداخته نویسنده است؟
  • آیا می‌توان حکایات کتاب را به زندگی واقعی تیل اولن‌اشپیگل ربط داد؟
  • نقش کمیک در داستان اولن اشپیگل چیست؟
  • ساختار اجتماعی حکایت‌های تیل اولن اشپیگل و قربانی‌های او (افرادی که تیل اولن اشپیگل به بازی می‌گیرد)
  • نقش گناه یا تقصیر قربانی‌های تیل اولن اشپیگل
  • نقش اسکاتولوژی[33] در داستان تیل اولن اشپیگل
  • رفتار تیل اولن اشپیگل با زبان – تیل معمولا کلمات را آگاهانه و دانسته اشتباه تلفظ می‌کرد.
  • نقش دلقک‌ها، دیوانه‌ها  و مجانین" در قرون وسطی و در ادبیات رااجع به دلقک‌ها

 

این کتاب دارای نودوشش حکایت است که من تعدادی از آنها را برای شما انتخاب

کرده ام.

 

حکایت سیزدهم می‌گوید که چگونه اولن اشپیگل برای یک کشیش مسیحی کار می‌کرد و چگونه او جوجه‌‌کباب‌های سیخ کرده‌ی کشیش را می‌خورد.

 

در ولایت براونشوایگ در زمین های موقوفه‌ی ماگده‌بورگ، دهکده‌ای وجود داشت به نام "بودن‌اشتد[34]". اولن اشپیگل به این دهکده آمد و به خانه کشیش رفت. کشیش او را به عنوان نوکر استخدام کرد ولی هیچ شناختی از او نداشت. کشیش به اولن اشپیگل گفت که زندگی و کار خوبی پیش او خواهد داشت. غذا، از بهترین نوع، حداقل مانند پیشخدمت زنی که آنجا کار می‌کرد. و اضافه کرد، هر کاری که تو باید انجام بدهی، می‌توانی با نصف‌کار انجام دهی. اولن اشپیگل گفت بله، همین کار را خواهم کرد.

اولن اشپیگل دید که آشپز کشیش فقط یک چشم دارد.

پیشخدمت فوری سر دو تا مرغ را برید و آنها را برای کباب کردن به سیخ کشید و به اولن اشپیگل گفت که بیا و پیش اجاق بشین و مرغ‌ها را مرتب برگردان. اولن اشپیگل حاضر شد تا این کار را انجام دهد و مرغ‌ها را روی آتش برگرداند.

وقتی که مرغ‌ها حاضر شدند، اولن اشپیکل فکر کرد: وقتی که کشیش مرا استخدام کرد، به من گفت که من هم می‌توانم مثل او و آشپزش غذا‌ها و نوشابه‌های خوب بخورم و بنوشم. ممکن است که این امر با این مرغ‌ها جامه عمل نپوشد، و بعد هم حرف‌هائی که کشیش گفت، درست از آب درنیاید و من هم از این مرغ‌های بریان نخورم. پس من باید آنقدر زرنگ باشم و از این غذا بخورم تا حرف‌های کشیش درست از آب در‌آیند. او یکی از مرغ‌ها را از سیخ در‌اورد و بدون نان خورد.  

  وقت غذا، آشپز یک چشم کشیش به طرف اجاق آمد تا مرغ‌ها را روغن‌ بمالد و دید که فقط یک مرغ بر سیخ است. از اولن اشپیگل پرسید: "مرغ‌ها که دوتا بودند! آن یکی چه شد؟ اولن اشپیگل جواب داد: " زن، آن چشم دیگرت را هم باز کن تا هر دو تای مرغ‌ها را ببینی.

موقعی که اولن اشپیگل همینطور داشت آشپز را به خاطر یک چشم داشتن‌اش مسخره می‌کرد، او هم ناراحت شد و از دست اولن اشپیگل خشمگین شد و به نزد کشیش رفت و به او گفت که نوکرش او را را به خاطر چشم‌اش مسخره می‌کند. او دو تا مرغ سیخ کرده بود ولی وقتی که رفت تا ببیند که مرغ‌ها کباب شده‌اند، فقط یک مرغ را دید.

کشیش به آشپزخانه رفت. وقتی که به اجاق رسید، به اولن اشپیگل گفت: "چرا کنیز مرا مسخره می‌کنی؟ من که خوب می‌بینم که اینجا فقط یک مرغ بر سیخ هست. ولی آنها دوتا بوده‌اند. اولن اشپیگل جواب‌داد: "بله آنها دو تا بودند."

کشیش گفت: "پس آن یک کجاست؟"  اولن اشپیگل جواب داد: "آنجاست! اگر هر دو چشمتان را باز کنید، خواهید دید، که یک مرغ بر سیخ کشیده است. من هم همین را به آشپز شما گفتم. ولی او خشمگین شد.  کشیش شروع کرد به خندیدن و گفت: "کنیز من نمی‌تواند هر دو تا چشمش را باز کند. برای اینکه او فقط یک چشم دارد. اولن اشپیگل گفت: "ارباب! این را شما گفتید، نه من.

    کشیش گفت: "خوب، حالا که این اتفاق افتاده است، بگذاریم همینطور بماند. ولی یکی از مرغ‌ها غیب شده است. اولن اشپیگل گفت: "بسیار خوب، یکی از مرغ‌ها غیب شده و یکی هم اینجاست. من یکی از مرغ‌ها را خوردم. برای اینکه خود شما گفتید که من باید مثل شما و پیشخدمت‌تان خوب بخورم و خوب بنوشم. اگر شما هر دو مرغ را می‌خوردید، و من چیزی از آنها نمی‌خوردم، شما دروغگو در‌می‌آمدید و من متاسف می‌شدم. برای اینکه شما با سخنان خودتان دروغ نگفته باشید، من یکی از مرغ‌ها را خوردم. کشیش از این حرف راضی شده و گفت: "نوکر عزیزم! صحبت یک مرغ بریان شده نیست. ولی من بعد از خواسته‌های پیشخدمت من متابعت کن، آنطور که او می‌خواهد. اولن اشپیگل جواب داد: "بله ارباب گرامی. حتما، هر طور که شما بخواهید."

من بعد هر چه که پیشخدمت به اولن اشپیگل می‌گفت، او فقط نصف آن را انجام می‌داد. اگر قرار می‌شد که او یک سطل آب بیاورد، او سطل را تا نصفه آب می‌کرد. اگر به او می‌گفت، دو قطعه چوب برای اجاق آشپزخانه بیار، او فقط یکی می‌آورد. اگر قرار می‌شد که به گاوشان دو پشته کاه بدهد، او فقط یک پشته می‌داد. اگر هم قرار می‌شد که یک لیتر شراب از میهمانخانه بیاورد، او فقط نیم لیتر می‌آورد. او خیلی از این کارها می‌کرد. آشپز می‌دانست که او برای ناراحت کردن او این کارها را انجام می‌دهد. ولی او نمی‌خواست که شخصا چیزی به اولن اشپیگل بگوید، بلکه همیشه پیش کشیش از دست او شکایت می‌کرد. روزی کشیش به اولن اشپیگل گفت: "نوکر عزیزم! پیشخدمت من از دست تو شکایت می‌کند و من هم که از تو خواهش کردم که هر چه او می‌گوید، انجام دهی. اولن اشپیگل جواب داد: "بله ارباب، من هم به جز اینکه به فرمایشات شما گوش دهم، کاردیگری نکردم.

شما به من گفتید، که هر کاری که تو باید انجام بدهی، می‌توانی با نصف‌کار انجام دهی. پیشخدمت شما هم گرچه خیلی دلش می‌خواست که با هر دو تا چشمهایش نگاه کند و ببیند، ولی او فقط یک چشم دارد و نیمی از قضایا را می‌بیند، پس من هم نصفه کار می‌کنم. کشیش خندید، ولی پیشخدمت ناراحت و غضبناک شد و گفت: "ارباب، اگر شما بخواهید این بدجنس بی‌عرضه را اینجا نگهدارید، من از پیش شما می‌روم. پس کشیش هم علیه خواست درونی‌اش اولن اشپیگل را اخراج کرد.

کشیش ولی با کشاورزان مشورت کرد، که اولن اشپیگل را به عنوان خادم در کلیسا استخدام کنند. زیرا که خادم کلیسای دهکده فوت کرده بود، و کشاورزان حتما به یک خادم جدید نیاز داشتند.

 

حکایت پانزدهم می‌گوید که چگونه اولن اشپیگل در ایام عید پاک نمایشنامه بازی کرد، طوری که کشیش و کشاورزان به جان هم افتادند و همدیگر را کتک زدند.

  

 عید پاک نزدیک می‌شد. کشیش به خادم کلیسا اولن اشپیگل گفت: " اینجا رسم است که شب عید پاک، کشاورزان نمایشی اجرا می‌کنند که معراج عیسی مسیح را نشان می‌دهد. شما هم باید کمک کنید. طبق آداب و رسوم، این از وظایف خادم است که این نمایش را اجرا و رهبری کند.

اولن اشپیگل فکر کرد: "چگونه می‌توان با کشاورزان یک چنین نمایشی را اجرا کرد؟" و به کشیش گفت: " اینجا هیچ کشاورزی نیست، که آموزش دیده باشد. شما باید پیشخدمتتان را به من قرض بدهید. او سواد خواندن و نوشتن دارد.

کشیش گفت: "بله بله. هر کسی را که می‌تواند به تو کمک کن، انتخاب کن. فرقی نمی‌کند که زن باشد یا مرد. کنیز من هم چندین بار در این مراسم شرکت کرده است."

پیشخدمت هم دوست داشت که نقش فرشته را در قبر بازی کند، زیرا که تمام گفتار آن را از حفظ بود. اولن اشپیگل هم دو کشاورز را انتخاب کرده و با خود برد. اولن اشپیگل و این دو کشاورز می‌خواستند نقش سه باکره مقدس[35] را بازی کنند. اولن اشپیگل به یکی از کشاورزان متنی را که باید از حفظ می‌کرد و به زبان لاتین بود، یاد می‌داد. کشیش هم نقش عیسی مسیح را بازی می‌کرد که قرار بود از قبرش بیرون آمده و به معراج برود.

موقعی که اولن اشپیگل با دو کشاورز جلوی قبر رسیدند – آنها خود را مانند سه باکره مقدس آراسته بودند – پیشخدمت کشیش که نقش فرشته را بازی می کرد، شروع به گفتن متن خود به زبان لاتین کرد: Quem quaeritis?  (دنبال کی می‌گردید؟).

یکی از کشاورزان – یا باکره‌ای که جلو ایستاده بود- طوری که اولن اشپیگل به او یادداده بود، گفت: ما دنبال فاحشه یک کشیش‌ و زن زشت و یک چشمی می‌گردیم."

وقتی که پیشخدمت شنید که او به خاطر چشمش به تمسخر گرفته شده، از دست اولن اشپیگل ناراحت و خشمگین شده و از قبر بیرون آمد و می‌خواست با مشت به صورت او بکوبد. همین‌طور که داشت مشت‌هایش را اینطرف و آنطرف می‌زند، ناگهان یکی از مشت‌هایش به صورت یکی از کشاورزان اصابت کرده و چشم او ورم کرد.

وقتی که کشاورز دوم این صحنه را دید، او هم وارد شده و با مشت به سر پیشخدمت کشیش (فرشته) کوبید، طوری که بالهای فرشته بر زمین افتادند. وقتی که کشیش این صحنه را دید، بیرق‌اش را به زیر افکنده و به کمک پیشخدمت‌اش آمد. او به موهای کشاورز چنگ زده و جلو قبر با او گلاویز شد. وقتی که کشاورزان دیگر این را دیدند، آنها هم به طرف مشاجره‌کنندگان دویدند، و سروصدای بزرگی برخاست.

کشیش و پیشخدمت‌اش زیر همه بودند. دو کشاورزی که نقش دوشیزگان باکره را بازی می‌کردند، هم زیر بودند. دیگر کشاورزان مجبور شدند که آنها را از دست و پای دیگران درآورند. اولن اشپیگل هم فرصت را غنیمت شمرده و پا به فرار گذاشته بود. او از کلیسا بیرون رفته و دهکده را هم ترک کرده بود و هرگز دیگر بازنگشت. خدا می‌داند که آنها از کجا خادم دیگری پیدا کردند.

 

 

حکایت شانزدهم می‌گوید که چگونه تیل اولن اشپیگل به مردم اطلاع داد که می‌خواهد از بالکن شهرداری به زیر بپرد و او چگونه مردم شهر را با حرف‌های تمسخر‌آمیزش جواب کرد.

 

بعد از اینکه به خدمت اولن اشپیگل به عنوان خادم کلیسا خاتمه داده شد، به شهر ماگده‌بورگ آمد و کارهای زیادی کرد و نامش طوری بر سر زبانها افتاد، که مردم حکایات زیادی از او تعریف می‌کردند. مردم شرافتمند شهر از او خواهش می‌کردند که یک کار ماجراجویانه‌ای انجام دهد. او هم گفت، من این کار را انجام می‌دهم. من بالای ساختمان شهرداری رفته و از بالکن آن پرواز می‌کنم. در شهر سروصدا بلند شد. پیر و جوان جلوی شهرداری جمع شدند تا ببینند که او چگونه می‌خواهد پرواز کند.

اولن اشپیگل روی بالکن ساختمان شهرداری ایستاده بود و دستهایش را تکان می‌داد و طوری وانمود می‌کرد که می‌خواهد پرواز کند. مردم هم ایستاده بودند، با چشم‌ها و دهانی باز و معتقد بودند که او واقعا می‌خواهد پرواز کند.

اولن اشپیگل شروع کرد به خندیدن و گفت: "من فکر می‌کردم به جز من در این دنیا هیچ احمق و دیوانه‌ی دیگری یافت نمی‌شود. ولی حالا می‌بینم که تمام مردم شهر احمق و دیوانه‌اند. ولی اگر همه شما به من می‌گفتید که شما می‌خواهید پرواز کنید، من باور نمی‌کردم. ولی شما به حرف من، به حرف یک دیوانه اعتقاد دارید. من چطور می‌توانم پرواز کنم؟ من که نه غاز هستم و نه پرنده.

گذشته از این، من که نه بال دارم و نه پر. بدون بال و پر هم که نمی‌شود پرواز کرد. ولی حالا دید، که این یک دروغ بیش نیست.

اولن اشپیگل حرفش را تمام کرد، برگشت و از بالکن پائین آمد. بعضی او را نفرین می‌کردند، بعضی هم می‌خندیدند و می‌گفتند: "اگر هم او احمق یا دیوانه باشد، ولی اینجا حقیقت را گفت.

 

 

حکایت بیست‌و‌چهارم می‌گوید که چگونه تیل اولن اشپیگل دلقک پادشاه لهستان را با زیرکی شکست داد.

 

در دربار "کازمیر[36]" پادشاه لهستان مرد ماجراجوئی می‌زیست، که بسیار زیرک و تردست بود و کارهای عجیب و غریبی انجام می‌داد و ویلن را خوب می‌نواخت. 

اولن اشپیگل هم به لهستان رفته و به دربار کازمیر شرفیاب شد. پادشاه لهستان بسیار راجع به اولن اشپیگل شنیده بود، که میهمان خوبی برای پادشاه به حساب می‌آمد. مدتها بود که پادشاه تمایل نشان می‌داد که اولن اشپیگل را دیده و ماجرا‌های او را بشنود.  

پادشاه ولی دلقک خود را هم دوست داشت. اولن اشپیگل و دلقک پادشاه با هم آنجا ملاقات کردند. اتفاقی که نباید افتاد. به قول معروف "دو دلقک در یک خانه، کار خوب انجام نمی‌دهند.[37]"

دلقک پادشاه به اولن اشپیگل خیلی حسادت می‌کرد. اولن اشپیگل هم نمی‌خواست میدان را خالی کند. پادشاه این رقابت را دریافت و دستور داد که هر دوی آنها را به حضورش بیاورند. پادشاه گفت: "اگر هر کدام از شما کاری انجام دهد، که دیگری از انجام آن عاجز باشد، من به برنده این مسابقه یک دست لباس نو و بیست "گولدن" پول نقد جایزه خواهم داد. این مسابقه همین الآن و در حضور من انجام می‌گیرد. هر دوی این دلقک‌ها خود را آماده کرده و مسخره‌بازی‌های زیادی از خود نشان دادند و حرف‌های زیاد و عجیب‌وغریبی می‌زدند و کارهائی می‌کردند، که فکر می‌کردند دیگری از انجام آن عاجز است، برای اینکه او را شکست دهند.

هر کاری که دلقک پادشاه انجام می‌داد، اولن اشپیگل هم از او تقلید کرده و انجام می‌داد. و کاری که اولن اشپیگل انجام می‌داد، دلقک پادشاه هم انجام می‌داد. پادشاه و شوالیه‌هایش می‌خندیدند و کارهای جالبی از این دو دلقک را تماشا می‌کردند. آنها منتظر بودند تا ببینند که کدام‌یک از آنها برنده این مسابقه شده و لباس و پول نقد را به دست خواهد آورد.

اولن اشپیگل فکر کرد: " یک دست لباس و بیست گولدن پول نقد.  این که خیلی خوب است. پس من باید کاری کنم، که واقعا دلم نمی‌خواهد بکنم. او از نظر پادشاه اطلاع داشت، که برای پادشاه فرقی نمی‌کند، که چه کسی برنده این مسابقه شود.

اولن اشپیگل به وسط سالن رفت. نشیمنگاهش را کمی بلند کرده و وسط سالن ...ید.

بعد هم قاشقی برداشته و کثافت خود را درست از وسط به دونیمه تقسیم کرد و دلقک پادشاه را صدا زد و گفت: "ای دلقک دیوانه! بیا، بیا اینجا، و این دیوانگی‌ای که من انجام می‌دهم تو هم انجام بده. قاشق را گرفته و نیمه‌ی خود را برداشته و آن را در دهان گذاشت و خورد.

بعد قاشق را به دلقک پادشاه داد و گفت: "بیا! تو هم آن نیمه را بخور." بعد هم نوبت توست که ...رینی و آن را به دو قسمت کنی و یک نیمه را خود خوری و نیمه دیگر را من خورم.

دلقک پادشاه گفت: "نه! شیطان هم این کار را انجام نمی‌دهد! اگر تمام عمر لخت و عور بمانم، چنین چیزی را، نه از تو و نه از خودم نخواهم خورد.

اولن اشپیگل برنده مسابقه شد. پادشاه یک دست لباس و بیست گولدن پول به او داد. اولن اشپیگل سوار اسب شد و جایزه‌ی پادشاه را برداشت و رفت.

 

 

 

حکایت بیست‌و‌هفتم می‌گوید که چگونه تیل اولن اشپیگل برای کنت هسن نقاشی می‌کرد و به او می‌گفت که هر کسی که حرامزاده باشد نمی‌تواند این تصویر را ببیند.

 

اولن اشپیگل ماجراهای زیادی در ولایت "هسن[38]" داشت. بعد از اینکه او در ولایت ساکسن همه اطراف و اکناف را گشته و به معروفیتی رسیده بود که همه او را می‌شناختند، و او دیگر نمی‌توانست از طریق ماجراجوئی‌هایش اموراتش را بگذراند، به ولایت هسن آمد و به شهر ماربورگ[39] رفت. آنجا قصر کنت را یافته و نزد وی رفت.

کنت از اولن اشپیگل پرسید، چه ماجرائی در سر دارد. او جواب داد: "عالجناب! من یک هنرمند هستم. کنت از این جواب او خوشحال شد، زیرا که او می‌پنداشت که اولن اشپیگل یک آرتیست است و هنر کیمیاگری را می‌شناسد. زیرا که کنت نیز به کیمیاگری بسیار علاقمند بود. کنت از اولن اشپیگل پرسید: "تو کیمیاگری؟" او جواب داد: "خیر عالیجناب. من نقاش هستم، نقاشی که در تمام ممالک مثل و مانندی ندارد. زیرا که هنر من، به هنر سایر نقاشان ارجحیت دارد."

کنت گفت: "شمه‌ای از هنرت را به ما نشان بده!"

اولن اشپیگل گفت: "بله عالجناب.

او تعداد زیادی نقاشی حاضر و آماده به همراه خود داشت، که آنها را در "فلاندرن[40]"  

 خریده بود، آنها را از کیسه‌اش بیرون آورده و به کنت نشان داد.

نقاشی‌ها مورد پسند کنت واقع شدند. کنت به اولن اشپیگل گفت: "استاد گرامی! چقدر اجرت شما خواهد شد، اگر شما تصویر سالن ما را نقاشی کنید با عکس‌هائی از آبا و اجدا کنت هسن؟ و اینکه خانواده ما با پادشاه مجارستان و پادشاهان و بزرگ‌مردان دیگر دوستی و مراودت داشتند و اینکه تسلسل خاندان ما چقدر بوده است؟ می‌توانید این کار را روی گران‌بهاترین پارچه‌ای بکشید که در دسترس شماست؟

اولن اشپیگل جواب داد: "عالیجناب، طوری که حضرت‌عالی عنوان کردید، چهارصد گولدن خواهد شد.

کنت جواب داد: "استاد، کارتان را خوب انجام دهید. من قدر زحمات شما را خواهیم دانست و هدیه‌ای گرانبها نیز به شما خواهیم داد."

 اولن اشپیگل کار را قبول کرد. قرار شد که کنت صد گولدن به عنوان پیش‌پرداخت به اولن اشپیگل بپردازد، تا او رنگ خریده و چند شاگرد استخدام کند.

موقعی که اولن اشپیگل می‌خواست با سه شاگرد کار را شروع کند، شرط‌‌ و شروطی با کنت گذاشت، که هیچ کس در مدتی که او در سالن مشغول کار است، حق ورود به سالن را ندارد، جز شاگردانش. زیرا که او مایل نیست که در موقع هنرنمائی مزاحمش شوند. کنت شروط او را پذیرفت.

اولن اشپیگل با شاگردانش به توافق رسیده بودند، که آنها سکوت کنند و بگذارند که او کارش را انجام دهد. آنها نیازی به کارکردن ندارند و با وجود این، حقوقشان را نیز دریافت خواهند کرد. کار آنها بازی نرد و شطرنج بود. هر سه شاگرد، نیز با این قرار موافقت کردند و راضی شدند، که با بیکار نشستن حقوق و مواجب خود را دریافت کنند.

 چهار هفته گذشت، تا اینکه کنت خواست که بداند، که استاد و شاگردانش در این مدت چه کشیده‌اند و آیا هنر آنها همانند نمونه‌ی کارشان خوب خواهد شد.

کنت به اولن اشپیگل گفت: " آخ، استاد، ما خیلی مایلیم که کار شما را ببینیم. ما می خواهیم به همراه شما وارد سالن شویم و نقاشی شما را بنگریم.

اولن اشپیگل جواب داد: " بله عالیجناب. ولی یک موضوع را باید به شما بگویم: کسی که با شما بیاید و حرامزاده باشد، نخواهد توانست که نقاشی مرا ببیند.

کنت جواب داد: "استاد، این که خیلی کار بزرگی است."

آنها وارد سالن شدند. اولن اشپیگل پارچه‌ی نخی سفید و بزرگی به دیوار کشیده بود، که قرار بود روی آن نقاشی بکشد. او پارچه را کمی به عقب کشید و با میله‌ی سفیدی روی دیوار نقطه‌ای را نشان داد و گفت: "ببینید عالیجناب، این مرد اولین کنت ولایت هسن است.او یکی از نوادگان "کولومنی‌های[41]" رم می‌باشد. همسر او یکی از شاهدخت‌های بایرن بوده، دختر ژوستینیان[42]، که خود قیصر شد. عالیجناب ملاحظه کنید، "آدولفوس[43]" از نواده‌های این یکی است، که اینجا ایستاده است.  آدولفوس پدر "ویلهلم سیاه[44]" است، ویلهلم پدر "لودویگ مؤمن[45]" است و همین‌طور ادامه دارد تا به شما حضرتعالی برسد. من می‌دانم که هیچ عکس عیب و نقصی در کار من نخواهد دید. زیرا که چنان استادانه و با مهارت کار کرده‌ام و رنگهای زیبائی به کار برده‌ام.

کنت چیزی جز دیوار سفید را نمی‌دید و پیش خود فکر کرد: اگر هم من یک بچه حرامزاده باشم، ولی من چیزی به جز این دیوار سفید را نمی‌بینم. ولی برای حفظ ظاهر گفت" استاد گرامی! کار شما تا همین‌جا کافی است. ولی ما به اندازه کافی از فهم درک تصاویر شما را نداریم. این بگفت و از سالن خارج شد.

وقتی که کنت پیش شهبانو آمد، شهبانو از او پرسید: " راستی، عالیجناب، نقاش شما چه نقشی می‌کشد؟ شما که کار او را دید؟ آیا مورد پسند شماست؟

کنت جواب داد: "من به او اعتماد ندارم. او به آدم بدجنسی شباهت دارد."

پادشاه گفت: "همسر عزیزم! کار او ولی مورد پسند من هست و برایم کفایت می‌کند."

شهبانو گفت: "آیا ما اجازه داریم که نقاشی او را ببینیم؟"

کنت گفت: بله، ولی فقط با اجازه استاد.

 کنتس، همسر کنت، اولن اشپیگل را پیش خود فراخواند و از او خواست که او هم نقاشی او را ببیند. اولن اشپیگل به او هم ، همانند کنت گفت: اگر کسی حرامزاده باشد، نمی‌تواند نقاشی مرا ببیند. کنتس به همراه هشت دوشیزه باکره و یک دلقک زن وارد سالن شدند.

اولن اشپیگل همانند دور قبل، باز هم پارچه‌ را کمی عقب کشید و شروع کرد به تعریف کردن از آبا و اجداد وی، یکی بعد از دیگری، همه را گفت. کنتس و دوشیزگان باکره همه سکوت کرده بودند. هیچ کس نه عیب و نه هنر تابلو را می‌گفت. هر کدام از آنها می‌ترسیدند که از طرف پدر یا مادر حرامزاده باشند.

بالاخره دلقک ملوکانه بلند شد و گفت: "استاد گرامی، اگر هم من فرزند یک فاحشه باشم، ولی من که اینجا چیزی از نقاشی نمی‌بینم.

اولن اشپیگل فکر کرد: "کار دارد خراب می شود. وقتی که دیوانه‌ای حقیقت را بگوید، من دیگر باید بروم. و سعی کرد که حرف و سخن را به تمسخر بکشاند."

شهبانو پیش همسرش بازگشت. پادشاه از او پرسید که نقاشی مورد پسند شما واقع شد؟ او جواب داد: "عالیجناب، همانطور که شما پسندید، من هم پسندیدم. ولی این نقاشی اصلا مورد پسند دلقک ما واقع نشد. او می‌گفت، که اصلا چیزی نمی‌بیند، همینطور دوشیزگان باکره. من معتقدم که نوعی بچگی و بدجنسی در این میان باشد."

این کار کنت را آزار می‌داد و او معتقد بود که کلاه سرش گذاشته‌اند. ولی با این احوال، به اولن اشپیگل گفت که کارش را به پایان برساند تا تمام خدمه دربار کار او را بررسی کنند. کنت معتقد بود که او بدین طریق می‌تواند دریابد که کدام‌یک از شوالیه‌های او حرامزاده یا حلال‌زاده هستند. حق و حقوق حرامزاده‌ها در مورد زمین‌های واگذار شده به آنها پس گرفته خواهد شد.

اولن اشپیگل به طرف شاگردانش رفت و آنها را اخراج کرد. او ولی صد گولدن دیگر از رئیس امور مالی دربار طلب کرده و آن را دریافت کرد و او هم رفت.

روز بعد کنت سراغ نقاش راگرفت، ولی او رفته بود. او به همراه تمام خدمه و کارکنانش به درون سالن رفت تا ببینند آیا کسی می‌تواند چیزی از نقاشی را ببیند. ولی هیچ‌کس نتوانست بگوید که چیزی دیده است. ولی از آنجائی که همه آنها سکوت کرده بودند، خود کنت به حرف آمد و گفت: " خوب، حالا ما دریافتیم، که سر ما را کلاه گذاشته‌اند. من اصلا نمی‌خواستم چیزی راجع به اولن اشپیگل بدانم. ولی او نزد ما آمد.  این دویست گولدن برای ما چیزی نیست. ولی او همچنان یک آدم بدجنس و متقلبی خواهد ماند و باید که از سرزمین ما فاصله بگیرد."

خوب، اولن اشپیگل از ماربورگ رفت و نمی‌خواست که دیگر نقاشی کند.

 

  

 

 

 

حکایت بیست‌و‌هشتم می‌گوید که چگونه تیل اولن اشپیگل در بوهمن نزدیک پراگ با دانشجویان بحث علمی کرد و قبول شد.

 

اولن اشپیگل بعدا از "ماربورگ" به "پراگ" رفت. آن وقت‌ها در این منطقه مسیحیان خوب و با ایمان زیادی زندگی می‌کردند. این جریان قبل از زمانی بود که "ویکلف[46]" انگلیسی گمراهی و بی‌ایمانی را در منطقه‌ی "بوهمن[47]" ترویج داده بود و "یوحانس هوس[48]" نیز کار او را ادامه داد.

اولن اشپیگل نیز در این آشفته‌بازار خود را یکی از دانشمندان بزرگ معرفی کرده و گفته بود که می‌تواند سؤال‌های لاینحل را جواب دهد. سؤال‌هائی که دانشمندان دیگر از جواب دادن به آنها عاجز بودند و اصلا جوابی برای این سؤال‌ها نداشتند.

اولن اشپیگل گذاشت این را بر صفحه‌ی کاغذی بنویسند و این کاغذ را بر در کلیسا و دانشگاه چسباند.

این امر برای دانشجویان و دانشگاهیان، دکتر‌ها و اساتید و کل دانشگاه خیلی گران تمام می شد. این‌ها همه در محلی جمع شدند تا با هم مشورت کنند که چه سؤالی را باید از اولن اشپیگل بپرسند، که او از جواب دادن به آن عاجز باشد و نتواند جواب دهد.

اگر او کار را خراب کند، آنها هم می‌توانستند با دلیل و حجت پیش اولن اشپیگل  رفته و او را شرمنده کنند. آنها این تصمیم را گرفته و درستی آن را نیز تضمین کردند. آنها گفتند که بهتر است که رئیس دانشگاه سؤال‌ها را بپرسد. آنها قاصدی  نزد اولن اشپیگل فرستاده و به او پیغام دادند که صبح روز بعد در دانشگاه حاضر شود تا به سؤالات کتبی آنها در حضور تمام دانشگاهیان پاسخ دهد، تا بدین طریق از او امتحان گرفته  و دانش وی به رسمیت شناخته شود. در غیر این‌صورت مقام وی به رسمیت شناخته نخواهد شد. 

اولن اشپیگل به قاصد گفت: " به ارباب‌هایت بگو، من این کار را انجام خواهم داد و امیدوارم که قبول شوم، طوری که تا کنون همیشه قبول شده‌ام."

روز بعد همه‌ی دکتر‌ها و دانشمندان جمع شده بودند. در این میان، اولن اشپیگل نیز رسید و یک میهمان‌دار ،تعدادی از شهروندان و چند شاگرد زبل و زرنگ را به همراه خود آورد، تا از حملات احتمالی دانشجویان علیه وی جلوگیری کند.

وقتی که اولن اشپیگل وارد جمع شد، او را به کرسی استادی نشاندند، تا به سؤالاتی که از وی می‌شود، جواب دهد.  اولین سؤالی که رئیس دانشگاه از وی پرسید، این سؤال بود، که او باید ثابت کند و درستی آن را به ثبوت برساند که چه مقدار "اهم[49]" آب در اقیانوس وجود دارد. اگر او به این سؤال جواب ندهد و آن را حل نکند، به عنوان یک عامی حراف تنبیه شده و جریمه خواهد شد. 

   اولن اشپیگل به این سؤال با درایت جواب داد: "جناب رئیس دانشگاه، شما بگوئید تا آب یک‌جا ساکن بماند، که در تمام اطراف و اکناف جریان دارد تا من بتوانم آن را سنجیده و قیاس کنم و ثابت کنم و حقیقت امر را به شما بگویم. این کار ساده‌ای می‌باشد."

برای رئیس دانشگاه مقدور نبود، که آبها را وادار به سکون کند. بنابراین از این سؤال درگذشت و قیاس آب را رها کرد. 

رئیس دانشگاه خجول شده و سؤال دوم را پرسید: " به من بگو، از زمان حضرت آدم تا امروز چند روز گذشته است؟" اولن اشپیگل کوتاه و مختصر به این سؤال جواب داد: "فقط هفت روز. اگر این هفت روز هم بگذرند، باز هفت روز دیگر خواهند آمد. و این جریان همچنان ادامه خواهد داشت تا روز قیامت."

رئیس دانشگاه سؤال سوم را پرسید: " زود به من بگو، مرکز ثقل جهان کجاست؟"

اولن اشپیگل جواب داد: "مرکز ثقل جهان همین‌جاست. این نقطه درست مرکز ثقل جهان است. درستی آن را هم بگویم: "بگذارید با یک بند یا نخ دور تا دور زمین را اندازه بگیرند، من حتی اگر به اندازه پر کاهی اشتباه کرده باشم، حق به جانب شماست. رئیس دانشگاه از  این سؤال هم گذشت، تا مجبور نباشد دور زمین را اندازه‌گیری کند.

رئیس دانشگاه خشمگین شده و سؤال چهارم را پرسید: "بگو ببینم، فاصله بین  زمین تا آسمان چقدر است؟" اولن اشپیگل جواب داد: " خیلی نزدیک است. اگر کسی در آسمان حرف بزند یا صدا بزند، ما آن را خواهیم شنید. اگر شما به آسمان بروید و من آهسته شما را صدا بزنم، شما حتما صدای مرا خواهید شنید. اگر شما صدای مرا نشنیدید، باز هم حق به جانب شماست."

رئیس دانشگاه مجبور شد که این جواب را قبول کند، و سؤال پنجم را پرسید: "بزرگی آسمان چقدر است؟ اولن اشپیگل فورا جواب داد: " آسمان هزار "کلافتر[50]" طول دارد و هزار "آرنج[51]" ارتفاع. من اشتباه نمی‌کنم. اگر باور نمی‌کنید، خورشید و ماه و ستارگان را از آسمان بردارید و خودتان آن را خوب قیاس کنید. شما درخواهید یافت، که حق به جانب من است. ولی شما این‌کار را نخواهید کرد.

دیگر چه می‌توانستند بگویند؟ اولن اشپیگل به همه سؤالات آنها جواب داد. آنها حق و حقوق وی را به رسمیت شناختند. بعد از اینکه اولن اشپیگل با این زرنگی از دست دانشمندان در رفت، دیگر درنگ را جایز ندانست. او می‌ترسید که در نوشابه‌اش چیزی بریزند و او را بکشند. او دامن بلندش را درآورد و به سرزمین "ارفورت[52]" رفت.  

 

 

حکایت بیست‌و‌‌نهم می‌گوید که چگونه تیل اولن اشپیگ از روی یک کتاب پسالم[53] به یک الاغ خواندن و نوشتن آموخت.

 

اولن اشپپیگل برای رفتن به ارفورت خیلی عجله داشت. زیرا بعد از کاری که در دانشگاه پراگ انجام داد، معتقد بود که آنها حتما وی را تعقیب خواهند کرد. وقتی که اولن اشپیگل به ارفورت رسید، آنجا هم کاغذش را به در دانشگاه کوبید. ارفوت هم دانشگاه بزرگ و معروفی دارد. اساتید این دانشگاه هم از شهرت اولن اشپیگل حکایات زیادی شنیده بودند.

 

آنها هم با هم مشورت می‌کردند، که چه سؤالی از او بپرسند، که نتواند مانند سؤالاتی که در دانشگاه پراگ از او پرسیده بودند، جواب دهد و احوال آنها هم مانند همکارانشان در پراگ نشود و شرمنده نشوند. 

آنها تصمیم گرفتند که الاغی را برای آموزش به اولن اشپیگل بدهند. زیرا که در ارفورت الاغ‌های زیادی یافت می‌شوند، الاغ پیر و الاغ جوان. آنها کسی را نزد اولن اشپیگل فرستادند با این پیام :"استاد، شما در کاغذی که در دانشگاه نصب کردید، نوشته‌اید که شما به هر موجودی در کوتاهترین زمان ممکن خواندن و نوشتن می‌آموزید. بدین علت هم اساتید دانشگاه اینجا جمع شده‌اند و مایلند که شما الاغی را برای آموزش قبول کنید. آیا شما رغبت می‌کنید که این تکلیف را قبول کنید؟"

اولن اشپیگل گفت: "بله، ولی باید به من فرصت بدهید. الاغ یکی از بی‌کفایت‌ترین و بی‌خرد‌ترین موجودات روی زمین است."

آ نها با هم به توافق رسیدند، که اولن اشپیگل این کار را در بیست سال انجام دهد.

اولن اشپیگل فکر کرد: "خوب، ما سه نفر هستیم. اگر رئیس دانشگاه بمیرد، من آزاد می‌شوم. ولی اگر من بمیرم، چه کسی می‌خواهد که از من بازخواست کند. اگر هم شاگرد من بمیرد، باز هم من تنها خواهم ماند. او پیشنهاد دانشگاهیان را قبول کرده و 500 "شوک[54]" برای این‌ کار طلب کرد. آنها هم مقدار زیادی به او به عنوان پیش‌پرداخت دادند.

اولن اشپیگل الاغ را تحویل گرفت و او را به خوابگاهش در جوار برج برد ، که آدم عجیب و غریبی در آن زمان آنجا را اداره می‌کرد.  اولن اشپیگل  برای دانش‌اموزش

یک طویله طلب کرد، و از جائی هم کتاب "پسالم" را که از کتب مغنیان مسیحی است تهیه کرد و آن را در ظرف جو‌خوری الاغ قرار داد و میان هر صفحه کتاب هم یک خوشه جو قرار داد.

الاغ از خوشه جو خوشش آمد و با پوزه‌اش صفحات کتاب را تکان می‌داد تا خوشه‌های جو را بجوید. موقعی که خوشه‌های جو تمام شد، الاغ به صدا درآمد: "عرعر عرعر[55] یا همان I - A, I – A.

موقعی که اولن اشپیگل این را شنید، نزد رئیس دانشگاه ارفورت رفت و گفت: "جناب رئیس، شما کی مایلید که از پیش‌رفت‌های دانش‌آموز من بازدید به عمل آورید؟"

ر ئیس دانشگاه گفت:" استاد عزیز، آیا شاگرد شما اصلا مایل است که این آموزش را قبول کند؟"

اولن اشپیگل جواب داد: "شاگرد من خیلی خشن است و برای من سخت است که به او آموزش دهم. ولی من با همت و زحمت زیاد و کار بسیار توانستم به او چند حرف از حروف الفبا و خصوص اصوات را به او بیاموزم. اگر مایلید، همراه من بیائید تا به چشم خودتان این پیشرفت را ببینید و بشنوید.

این شاگرد خوب و زحمتکش ولی تا بعدازظهر ساعت سه چیزی نخورده بود و روزه گرفته بود. وقتی که اولن اشپیگل به همراه رئیس دانشگاه و چند استاد آنجا آمدند، اولن اشپیگل هم کتاب جدیدی جلوی الاغ گذاشت. الاغ به محض دیدن کتاب در ظرف مخصوص جلو، اوراق آن را به هم زده و دنبال خوشه‌های جو می‌گشت. ولی وقتی که چیزی نیافت، شروع کرد به عرعر کردن و  I - A, I – A. گفتن. اولن اشپیگل هم فوری گفت: "ملاحظه می‌فرمائید جناب رئیس. او فعلا اصوات    و A را  آموخته است. من فکر کنم بهتر از این هم بشود.

مدتی بعد رئیس دانشگاه مرد. اولن اشپیگل هم شاگردش را رها کرده و او را به عنوان الاغ در طبیعت رها کرد. او با پولی که برایش باقی مانده بود، به رفتن‌اش ادامه داد و گفت: "اگر قرار باشد که تو به تمام الاغ‌های ارفورت آموزش بدهی، کار بزرگی در پیش  داری و انجام دادن آن را ملغی کرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[1] Till Eulenspiegel

[2] Dyl Ulenspegel

[3] Til Ulenspiegel

[4] در ادبیات ایران نام وی را "اولن اشپیگل" نوشته‌اند، که از نام قدیمی و اولیه او مأخوذ است. بعدها ولی در ادبیات آلمان وی را "اویلن‌ اشپیگل" نامیدند. ما هم از نام اولیه وی متابعت می‌کنیم و او را "تیل اولن اشپیگل" می‌نامیم.  

[5] Hans Sachs (1494-1576)

[6] Sebastian Brant (1457-1521)

[7] Charles de Coster (1827-1879)

[8] داس‍ت‍ان‌ اول‍ن‌ اش‍پ‍ی‍گ‍ل‌: (ه‍م‍راه‌ ب‍ا ن‍ق‍د و ب‍ررس‍ی‌ روم‍ن‌ رولان‌)/ ش‍ارل‌ دک‍وس‍ت‍ر؛ نشر جامی 1381

[9] اف‍س‍ان‍ه‌ه‍ای‌ اول‍ن‌ ش‍پ‍ی‍گ‍ل‌/ ش‍ارل‌ دوک‍وس‍ت‍ر؛ نشر ثالث 1382

[10] Schwank

[11] Tildrick

[12] Dietrich

[13] Leck mich am Arsch.

[14] Götz von Berlichingen

[15] Er kann mich im Arsch lecken

[16] Ich bin ulen Spegel

[17] Schalk

[18] شالک آدمی است فضول، تخس، بدجنسی دوست داشتنی، که سر به سر همه می‌گذارد و هیچ کسی را از دست او آرامش و آسایش نیست. مسخره می‌کند. ریشخند می‌کند. نیش می‌زند.

[19] Stricker

[20] Pfaffe Amis

[21] Hans Sachs (1494 – 1576)

[22] Lalebuch, Narrenbuch, Volksbuch

[23] Braunschweig

Thomas Murner[24]

[25] Julia Buchlo, Habilitaion: Hans Baldung Grien und Dyl Ulenspiegel, s. 18

[26] Peter Honegger

[27] Akrostichon

[28] آکروستی‌خون روشی است که طبق آن اولین حروف یک شعر یا یک متن را پشت سر هم می‌نویسند تا یک واژه یا یک کلمه  با معنی و مفهوم از آن حاصل گردد. 

 

[29] Hans Baldung Grien (1484-1545)

Hans Leu d.J. (1490-1531)[30]

[31] Grieninger

[32] Johannes Gutenberg (1400-1468)

[33] Skatologie

[34] Büddenstedt

[35] Die drei Marien

[36] Kasimir

[37] zwei Narren in einem Haus tun selten gut.

[38] Hessen

[39]  Marburg

[40]  Flandern منطقه‌ای در شمال بلژیک.

[41] Columneser

[42] Justinian

[43]  Adolfus

[44] Wilhelm der Schwarze

[45]   Ludwig der Fromme

[46] John Wiclif (1328-1384) یکی از اشراف انگلستان که خود از شاگردان اسکولاستیک‌ها بوده و بعدها به عنوان پروفسور فقه و علوم مسیحی در دانشگاه آکسفورد تدریس می‌کرد.

[47] Böhmen

[48] Johannes Hus (1370-1415) که اسمش را از محل تولدش Husinec اخذ کرده اند از اصلاح‌طلبان معروف مسیحی بود که کشیش بوده و مدتی هم ریاست دانشگاه پراگ را به عهده داشت. وی را در سال 1415 به آتش کشیده و کشتند. وی نهضت مسیحی هوسیت‌ها را پایه نهاد.

[49] Ohm

[50] Klafter (کلافتر) یکی از واحد‌های سنجش طول در آلمان قدیم بوده است و هر کلافتر 6 فوت یا 180 سانتی‌متر است.

[51] Ellenbogen هم واحدی بوده است مصادف با اندازه انگشت وسط مرد میانسال تا آرنج وی.

[52] Erfurt

[53] Psalter

[54] هر شوک 60 واحد است، 500 شوک یعنی 3000 گولدن (واحد قدیمی پول در آلمان)

[55] برای تقلید صدای الاغ در زبان آلمانی به جای عرعری که  ما در زبان فارسی به کار می‌بریم، آنها I - A, I – A را به کار می‌برند.

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳٠
تگ ها :