در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

هیئت ورثه - اثر ا. ت. آ. هوفمان

هیئت وراث[1]

نویسنده: ا. ت. آ. هوفمان[2]

 

در نزدیکی ساحل دریای شرق، قصرخانوادگی بارون فون آر قرار دارد. این ناحیه بسیار خشک و بی‌روح است.  به ندرت؛ اینجا و آنجا  در این سرزمین ماسه ای  شاخه ی علفی دیده می شود و به جای یک باغ باصفا، که معمولا خانه‌‌ی ارباب‌ها را تزئین می کند، درست پشت دیوار لخت و پتی‌ای که به طرف ده کشیده شده، یک جنگل کاج و کچل وجود دارد، که غم تاریک و همیشگی‌اش حتی چهره‌ی شاداب بهار را هم غمگین جلوه می‌دهد و در آن به جای چهچه‌ی پرندگان رنگارنگ که تازه پرواز و چهچه آموخته‌اند، فقط قار قار کلاغ‌ها و جیغ زدن‌های مرغ طوفان را می‌توان شنید.

یک ربع ساعت که از آنجا دور شوید، طبیعت ناگهان تغییر چهره می‌دهد. مثل اینکه معجزه‌ای رخ داده باشد، ناگهان وارد مزارع سرسبز و گندم‌زارهای فراوان و جمنزار‌های سبزوخرم می‌شوید و روستائی را می‌بینید بزرگ و غنی که یک خانه‌ی بزرگ هم در آن دیده می‌شود که به مباشر اقتصادی تعلق دارد

جائی که نوک درخت های زیزفون تمام می‌شوند، پایه‌های دیوار یک قصر به چشم می‌خورند، که یکی از ارباب‌ها در ازمنه‌ی گذشته شروع به ساختن آن کرده بود. نوادگان این ارباب که روی اجناس خود  در "کورلند[3] "نشسته‌اند، از ادامه‌ی ساختن این قصر دست برداشتند و حتی بارون آر هم که به قصر خود در ده برگشته بود، تمایلی به ساختن این قصر نداشت، زیرا که طبع تاریک و بری از انسان این بارون اقامت در همان قصر فرسوده را ترجیح می‌داد.  

او این قصر کهنه و فرسوده را تا جائی که امکان داشت، دوباره مرمت کرد و به آنجا نقل مکان کرده و خود را در آن حبس کرد. او در این خانه یک مباشر و چند خدمه داشت.

مردم  در ده او را به ندرت می‌دیدند. ولی او مرتب در ساحل دریا اسب‌سواری یا پیاده‌روی می‌کرد. مردم تعریف می‌کردند، که ما از دور می‌دیدیم که او با امواج دریا  و صدای فش فش آب صحبت می‌کرد و بعد دوباره به حرف دریا و صخره گوش فرا می‌داد، مثل اینکه ارواح دریائی جواب او را می‌دادند. بارون در صدر یک رصدخانه کابینه‌ای ساخته بود با دوربین و وسائل کامل نجومی، که روزها از آنجا دریا را می‌نگریست که کشتی‌ها چگونه مانند مرغان دریائی در افق رفت‌و‌آمد می‌کنند.

او شب‌های پرستاره را نیز با همین ادوات و آلات فضائی یا آنطور که مردم می‌گفتند، با ادوات نجومی به آسمان می‌نگریست و مباشرش وی را در این کار یاری می‌کرد.

تا موقعی که این بارون زنده بود، این افسانه هم وجود داشت که او به علم‌غیب واقف است، یا آنطور که مردم می‌گفتند، او هنر سیاه دارد و موقعی که او در "کورلند" بوده و با علم غیب یا هنر سیاه عملیاتی انجام می‌داده که زیاد موفقیت‌آمیز هم نبوده، خاندان یکی از ارباب‌ها را چنان ناراحت و نگران کرده، که آنها این بارون را از "کورلند" فراری دادند و او اینک اینجاست.

کوچکترین یادآوری به او در باره‌ی اقامتش در "کورلند" او را از کوره به در می‌کرد. زیرا که او تقصیر تمام ماجراهایی را که در "کورلند" اتفاق افتادند، به گردن بازماندگانش می‌انداخت. همانهائی که این قصر خانوادگی را با دنائت ترک کردند و رفتند.

او برای اینکه بتواند سرکرده‌ی خانواده‌شان را در آینده به این قصر وابسته کند، هیئتی از وراث را تشکیل داد. این ارباب تشکیل این نهاد وراثت را با دلخوشی تمام تأئید کرد. زیرا که بدینوسیله یکی از خانواده‌های بانفوذ که گذشته‌‌اش به شوالیه‌ها می‌رسید، می‌توانست برای دفاع از سرزمین خودش وارد کارزار گردد.

نه پسر "رودریش[4]"، که "هوبرت[5]"  نام داشت، و نه رئیس کنونی هئیت وراث، که همانند پدربزرگش "رودریش" نام داشت، تمایلی به سکونت در این قصر کهنه و فرسوده را نداشتند و در "کورلند" ماندند. باید اذعان کرد که آن دو نفر جوان‌تر و سرزنده‌تر از این بارون سیاه‌دل هستند و سکونت خسته‌کننده در این قصر برایشان جذبه‌ای ندارد.

"بارون رودریش" به دو خواهر پیر و مجردش پدرش که بضاعت مالی چندانی نداشتند و فقیرانه زندگی می‌کردند، اجازه داده بود که در خانه‌ی اربابی زندگی کنند.  این دو نیز به همراه کلفت سالخورده شان اینک در اطاق های مجاور زندگی می کردند. به‌جز این دو نفر و آشپز که اطاق بزرگی در مجاور آشپزخانه تصرف کرده بود، یک شکار‌چی پیر و فرتوت هم میان آطاق‌های بلند و سالن بزرگ آنجا رفت و آمد می‌کرد که کارهای مباشر قصر را نیز انجام می‌داد. بقیه خدمه در ده و در جوار خانه مباشر اقتصادی زندگی می‌کردند.

 

فقط اواخر پائیز که اولین برف شروع به بارش می‌کرد، و شکار گرگ جای خود را به شکار خوک می‌داد، زندگی در این قصر متروکه و بی‌روح دوباره شروع می‌شد. بارون رودریش به همراه همسر و اقوام و دوستان و اطرافیان زیادش که او را به هنگام شکار همراهی می‌کردند، دوباره از "کورلند" به اینجا می‌آمدند.

اشراف همسایه، که خود نیز شکارچی ماهری بودند و در شهر نزدیک زندگی می‌کردند، نیز به آنجا می‌آمدند. طوری که ساختمان اصلی و اطاقهای مجاور ظرفیت گنجایش آنها را نداشتند. در همه اجاق‌ها و شومینه‌ها آتش می‌سوخت. از صبح سحر تا نیمه‌های شب چند نفر فقط سیخ‌های کباب را بر روی آتش برمی‌گرداندند. از پله‌ها صدها نفر با قیافه‌های مضحک بالا و پائین می‌رفتند.  ارباب و نوکر در گوشه‌ای، در گوشه‌ی دیگر چند نفر با جام‌های بلند کرده آواز‌های شکارچیان را می‌خواندند. در گوشه‌ای  صدای پای رقصنده‌هائی می‌آمد، که با صدای موسیقی می‌رقصیدند. همه جا سروصدا و همهمه بود.

بدین ترتیب این چهار تا شش هفته‌ای که زندگی دوباره به این قصر کهنه و فرسوده بر‌می‌گشت، این قصر نیز بیشتر به یک خوابگاه پر‌رفت‌و‌آمدی شباهت داشت، که در کنار جاده‌ای واقع شده باشد، تا به یک خانه‌ی اربابی.

"بارون رودریش" از این زمان حتی‌الامکان استفاده می‌کرد تا به کارهای جدی‌اش رسیدگی کند. او از میهمانان جدا می‌شد تا وظایف و تکالیف "رئیس هیئت وراث" را انجام دهد.

او نه تنها به صورت‌حسابهای دخل رسیدگی می‌کرد، بلکه هر کسی که پیشنهادی برای اصلاح کاری داشت، به او می‌گفت و او گوش می‌داد، یا اینکه اگر کسی از زیردستانش گله و شکایتی داشت، به او رجوع می‌کرد. او سعی می‌کرد به همه چیز نظم و ترتیب دهد و همه را به حق و حقوقشان برساند . تا جائی که از دستش می‌آمد.

در اجرای این کارها وکیلی به نام "وی" که کارهایش را از پدرش به ارث برده بود و وکالت خانواده‌ی بارون آر را به عهده داشت، نیز کمک می‌کرد. "وی" نیز همیشه هشت روز قبل از ورود بارون آر به دهکده، به سراغ "املاک هئیت وراث" می‌آمد.

در سال هزاروهفتصدونودوچند[6]؛ نیز زمان آن رسیده بود که آقای "وی" سری به املاک "بارون آر" بزند. هرچند هم پیرمردی مثل  "وی" که با داشتن هفتاد سال هنوز سرزنده بود، ولی قبول داشت که اگر دستی وی را در این کار همراهی کند، جای دوری نخواهد رفت. به همین علت به شوخی به من گفت:

پسر عمو، (او به من همیشه پسرعمو می‌گفت، چون ما هم اسم بودیم، گرچه من پسر برادرش بودم ) من فکر کردم،برای تو بهتر است که کمی باد ساحلی به سر و گوشت بوزد. با من به طرف املاک بارون بیا. گذشته از این تو می‌توانی به من در کارهایم کمک کنی. این کارها گاهی بدطینتی می‌خواهد. در ضمن هنر شکارت را هم همانجا آزمایش کن و ببین که تو چگونه یک روز صبح بعد از اینکه پروتوکل‌ات را نوشتی،  صبح روز بعد باید در چشمان حیوان عظیم‌الجثه و پرموئی مثل گرگ، یا خوک نگاه کنی و یا اینکه با یک تیر  او را به زمین بزنی.

  

 

    

  

 

 

 

 

 

 

 



[1]  Das Majorat

[2]  E . T. A. Hoffmann

[3]  Kurland

[4]  Roderich

[5]  Hubert

[6] هوفمان خود نوشته است در سال -179  

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٧
تگ ها :