در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

داستان گم شدن یک تصویر در آئینه - اثر هوفمان

داستان گم شدن یک تصویر در آئینه[1]

نویسنده: ا. ت. آ. هوفمان

 

بالاخره این‌چنین شد، که "اراسموس اشپیکهر[2]" آرزوئی را که سالیان سال در دل داشت، برآورده کرد.  وی با دلی شاد و کیسه‌ای پر از پول درون واگن نشست تا موطن شمالی خود را ترک کرده و به "ولشلند[3]" سفر کند.

زن خانه‌دار و‌ مهربان و متدین او هزاران قطره اشک ریخت.  او بعد از اینکه دهان و بینی  "راسموس[4]" کوچولو را پاک کرد، او را از زمین بلند کرده و درون واگن گذاشت، تا پدرش بتواند موقع خداحافظی وی را ببوسد.

زن‌خانه‌دار همچنان که گریه می‌کرد، گفت: "خدا نگهدار، اراسموس اشپیکهر عزیز و گرامی. من به خوبی از خانه‌ات مراقبت می‌کنم. فقط خوب به من فکر کن و به یاد من باش. به من وفادار باش و کلاه سفری‌ات را هم گم مکن، موقعی که از واگن به بیرون نگاه می‌کنی. چون این عادت توست.

اشپیکهر قول مساعد داد.

اراسموس در فلورانس زیبا، تعدادی از هم‌میهنانش را یافت، که سرشار از نیروی جوانی و زندگی بودند و غرق در لذایذ زندگی‌ای شده بودند، که این مملکت به طور وافر در اختیار آنها قرار داده بود.

اراسموس خود را به عنوان رفیق خوبی به آنها معرفی کرده بود و آنها همه کاری با هم می‌کردند. خصوصا اینکه اراسموس روحیه و استعداد خاصی در کارهای تفریحی داشت و این کار او باعث تسریع این امور می‌شد.

بدین ترتیب بود که این افراد جوان (اراسموس 27 ساله را نیز باید جزء آنها دانست)، شبی در یک باغ منور جشنی بر پا ساختند. هر کدام از آنها به جزء اراسموس یک زن دوست داشتنی را به همراه خود آورده بودند. مردان در لباس قدیمی آلمانی و زنان در دامن‌های رنگارنگ ظاهر شدند. هر کسی به طور خاصی و با فانتزی مخصوصی لباس پوشیده بود. آنها به گل‌های الوان و متحرکی شبیه بودند.  

وقتی که کسی به زبان ایتالیائی و همراه با ماندولین آوازی می‌خواند، مردان حاضر در مجلس همراه با جرینگ جرینگ لیوان‌هایشان سرودی به زبان آلمانی می‌خواندند.

ایتالیا سرزمین عشق است. باد شامگاهی همانند آه مشتاقانه‌ای می‌وزید. مانند عشاقی که در میان انبوه عطر نارنج و یاسمن باغ‌ها را درمی‌نوردیدند و با بازی زنها ادغام می شدند. زنانی که وجودشان به اپرای کوچک و ظریف  مضحکی می‌مانست. بازی‌ای که خاص  زنان ایتالیائی است.

امیال‌ها پرسروصداتر و شلوغ‌تر شدند. فریدریش که از همه شلوغ‌تر بود، بلند شد. یک دستش را بر روی شانه‌ی مترس‌اش نهاده بود، و با دست دیگرش لیوانی را که شرابی سیسیلی در آن ریخته بود، بلند کرده و گفت: "کجا می‌توان یک چنین مجلسی مملو از امیال آسمانی و خوشبختی را جست، غیر از اینجا. نزد شما. نزد شما زنان خوب و شیرین‌زبان ایتالیائی. شما خود عشق هستید. فریدریش صورتش را به طرف اشپیکهر برگردانده و ادامه داد: ولی تو اراسموس، مثل اینکه این‌ها همه برایت بی‌اهمیت هستند. زیرا برخلاف قول و قراری که قبلا گذاشتیم، هیچ مترسی را با خودت به اینجا نیاوردی، بلکه امروز هم چنان گرفته و غمگین و در خود فرورفته‌ای که اگر شجاعانه آواز نمی‌خواندی و مشروب نمی‌خوردی، من فکر می‌کردم که تو یک‌باره به یک انسان خسته کننده و مالیخولیائی مبدل شده‌ای.

اراسموس در جواب فریدریش گفت: "من باید به تو اعتراف کنم که من بدین گونه نمی‌توانم شادی کنم.  تو می‌دانی که من در خانه‌ام یک زن‌ خانه‌دار خوب و متدین دارم، که از اعماق قلبم دوستش دارم و فکر می‌کنم که این کار من به او نوعی خیانت باشد که من در یک بازی حتی برای یک شب، اوقاتم را با یک مترس بگذرانم. برای شما‌ها جوانان مجرد، چیز دیگری است، ولی برای من، یک پدر خانواده‌ و متاهل چیز دیگری است. "

جوانان شروع به خندیدن کردند. زیرا هنگامی‌که اراسموس کلمه‌ی "پدرخانواده" را بر لب می‌آورد، سعی داشت تا چهره‌ی شاد و بشاش و جوانش را با خطوط و چین و چروک پر کند و این کار او زحمت مضحکی بیش نبود.       

مترس فریدریش درخواست کرد تا گفتار اراسموس از آلمانی به ایتالیائی ترجمه شود. بعد با چهره‌ای بسیار جدی رو به اراسموس نموده و با انگشت بلند کرده‌اش با صدائی ضعیف ولی تهدید‌کننده گفت: "تو یک آلمانی سرد سرد هستی! مواظب خودت باش. تو هنوز ژولیتا را ندیده‌ای"

درهمین موقع سروصدائی در نزدیکی در ورودی باغ به گوش رسید و از دل شب سیاه تصویر زیبای زنی در روشنائی شمع‌ها ظاهر شد.

لباس سفیدی که او به تن داشت و به سختی سینه‌ها، شانه‌ها  و کمرش را پوشانده بود، آستین‌های پری داشت که تا آرنج‌اش را با نوارهایش می‌پوشاند و چین‌های دامن‌اش تا زمین می‌رسید. موهایش را در جلو پیشانی‌اش فرق باز کرده بود و در پشت سرش آنها را ذبا رشته‌های زیادی بافته و آویز ان کرده بود. زنجیر طلائی که او به گردن آویخته و دستبند‌های گرانقیمتی که او به دستهایش بسته بود، زیبائی کهن و دوشیزه‌وارش را تکمیل‌تر می‌کردند و به این می‌مانست که  تصویری زنانه  از "روبن" یا "میریس"  در حال راه رفتن است.

دوشیزگان حاضر در مجلس با تعجب صدا می‌زدند: "ژولیتا!"

"ژولیتا" که زیبائی فرشته‌گونه و خیره‌کننده‌اش همه را تحت تأثیر خود قرار داده بود، با صدایی شیرین و گیرا شروع به سخن‌گفتن کرد: "بگذارید من هم در این جشن زیبای شما مردان آلمانی زرنگ و جوان سهیم و شریک باشم. من می‌خواهم پیش آن یکی که کاملا بی حوصله و بدون عشق اینجا آمده است، بروم."

این بگفت و به طرف اراسموس به راه افتاد و روی مبلی که در کنار اراسموس خالی مانده بود، نشست. زیرا که همه فکر می‌کردند که اراسموس هم زنی را به همراه خود خواهد آورد.

زنها با هم صحبت می‌کردند: "آه، ببینید که ژولیتا امروز چقدر زیبا شده است!"

مردها می‌گفتند: " اراسموس را امروز چه می‌شود. او امروز زیباترین زن را برنده شده و ما را به تمسخر گرفته است.

اراسموس در اولین نگاهی که به صورت "ژولیتا" انداخت، آن گونه حیرت کرد، که خودش هم ندانست که چه چیزی در اعماق وجودش چنین تکان خورد.

هنگامی‌که "ژولیتا" به او نزدیک شد، نیروی بیگانه‌ای در او پدید آمده و چنان سینه‌اش را فشرد که نفس‌اش بند آمد.      

هنگامی‌که مردان جوان زیبائی  و عزت نفس "ژولیتا" را می‌ستودند، اراسموس نیز با نگاهی خیره و لبان نیمه‌باز به ژولیتا می‌نگریست و اراده‌ی آن را نداشت که حتی یک کلمه بر زبان آورد.

ژولیتا جامی پر از می را برداشته و بلند شد. او جام می را با مهربانی به اراسموس تعارف کرد. اراسموس نیز جام می را گرفت. در همین موقع انگشتانش، انگشتان ظریف ژولیتا را لمس کرد. اراسموس شروع به نوشیدن کرد. آتش به درون رگهایش ریخت.

ژولیتا به شوخی پرسید: "دوست دارید که من مترس شما باشم؟"

ولی اراسموس ، همااند مجانین، خود را در مقابل ژولیتا بر زمین افکند و دستهایش را بر روی سینه‌اش نهاده و گفت: "آری! تو مترس من هستی. من همیشه تو را دوست داشتم. تو را، ای تصویر فرشتگان! من همیشه تو را در درون رؤیاهایم می‌جستم. تو خوشبختی من هستی. تو شادی منی. تو زندگی فوقانی منی.

همه فکر می‌کردند، که علت این کار اراسموس، نوشیدن شراب است، زیرا که هیچ کس از او تاکنون چنین حرکتی را ندیده بود. او انسان دیگری شده بود. "آری، تو، تو تمام زندگی منی. تو در درون من شعله‌ای روشن کرده‌ای. بگذار در تو خلاصه شوم. فقط در تو خلاصه شوم. من می‌خواهم تو شوم. آری. اراسموس چنین می‌گفت.

ولی ژولیتا به آرامی او را در آغوش گرفت. اراسموس بعد از اینکه کمی آرامتر شد، در کنار ژولیتا نشست و بازی امیال، که توسط ژولیتا و اراسموس متوقف شده بود، دوباره ادامه یافت.

وقتی که ژولیتا آواز می‌خواند، به این می‌مانست که اصوات آسمانی از اعماق سینه‌اش می‌جوشند و بیرون می‌آیند و این اصوات در درون همه شور و شوقی را باعث می‌شوند، که تا کنون هیچ کس آن را تجربه نکرده بوده، بلکه همه فقط آرزوی آن را داشتند.  صدای پر و اعجاب‌انگیزش به صافی بلور بود وگرمی خاصی داشت که همه را گرفتار خود می‌کرد.

مردان جوان مترس‌های خود را محکم در آغوش گرفته بودند و چشمان پر از آتش آنها به هم خیره شده بود. قرمزی مرموزی طلوع صبح را مژده می‌داد، که ژولیتا خبر داد، که جشن را به پایان برسانند. چنین نیز شد. اراسموس به ژولیتا پیشنهاد کرد، که او را بدرقه کند. ژولیتا قبول نکرد و در عوض، نشانی خانه‌ای را داد که او می‌توانست ژولیتا را بعدها در آنجا ملاقات کند.

موقعی که مردان جوان آلمانی آخرین سرود دسته جمعی آن شب را می‌خواندند، ژولیتا به آرامی از باغ خارج بیرون آمده و غیب شد.

فقط دیده شد که ژولیتا به دنبال دو نفر از مستخدمین مشعل بدست راه پر از شاخ و برگ باغ را طی می‌کرد. اراسموس جرأت تعقیب کردن او را نداشت.

مردان جوان، دست مترس‌های خود را گرفته و با قلبی مالامال از میل راه خانه را در پیش گرفتند. کاملا درهم و در اعماق وجودشان گرفتار اشتیاق و رنج عشق.  اراسموس نیز در قفای آنها به راه افتاد، و پیشخدمت کوچک او نیز مشعلی را برایش کرد.

بدین ترتیب او نیز از طریق خایابان متروکه‌ای راه خانه‌اش را در پیش گرفت. زیرا که دوستانش نیز ترکش کرده بودند. طلوع خورشید به آرامی بالاتر می‌آمد. مستخدم مشعل‌اش را با سنگهای خیابان خاموش کرد. ولی ناگهان در درون جرقه‌های مشعل پیکر عجیب و غریب  و لاغر و بلند مردی ظاهر شد، با دماغ عقابی و چشمان براق و گوشه‌‌های دهانی که به گونه‌ی بدطینتی آویزان شده بود. مرد دامن قرمزی پوشیده بود که دکمه‌های براق فلزی داشت و می‌خندید و با صدای نامطبوعی می‌گفت: " ها ها ها ها. شما حتما از یک کتاب مصور قدیمی بیرون آمده‌اید، با این پالتو و جلیقه‌ و ریش و سبیلی که دارید قیافه جالبی  برای خودتان درست کرده‌اید  آقای اراسموس. ولی آیا می‌خواهید که مردم در این خیابان شما را مسخره کنند؟ بهتر نیست که به لباس چرمی خود بازگردید؟

اراسموس با عصبانیت در جواب مرد گفت: "لباس من به شما چه ربطی دارد و می‌خواست که این مرد قرمز رنگ را به کناری زده و راه خود را ادامه دهد.

مرد در جواب اراسموس با صدای فریاد مانندی گفت: "خوبه، خوبه! زیاد عجله نکنید. الآن نمی‌توانید پیش ژولیتا بروید.

اراسموس فورا به طرف مرد برگشت و با صدای متوحشی گفت: "از ژولیتا چی گفتی؟ و یقه‌ی مرد قرمز رنگ را گرفت.

مرد قرمزرنگ فوری به سرعت تیر برگشت و تا اراسموس به خودش آمد که چه شده، غیبش زد.

اراسموس با تعجب سرجای خودش خشکش زده بود، با یک دکمه‌ی براق فلزی که در دستش باقی مانده بود و به مرد قرمزرنگ تعلق داشت که اراسموس از لباس او کنده بود.

مستخدم اراسموس گفت: "این مرد سینیور دکتر داپرتوتو[5] بود. او از شما چه می‌خواست؟

ولی اراسموس آگاه بود که اتفاقات عجیبی در شرف تکوین هستند و عجله داشت که وارد خانه‌اش بشود.

ژولیتا با مهربانی و خضوع  خاص خود به پیشباز اراسموس رفت. او در مقابل خاطرخواهی اراسموس انظباط ملایمی از خود نشان می‌داد. فقط گاهی چشمانش برق عجیبی می‌زدند و اراسموس حس می‌کرد که عرق سردی از اعماق وجودش بدن او را به لرزه در‌می‌آورد هنگامی که ژولیتا با نگاه عجیبی به او خیره می‌شد.

ژولیتا هرگز به اراسموس نگفت که او را دوست دارد. ولی نحوه‌ی برخورد او با اراسموس، او را واداشت تا بپذیرد که هر روز انوار محکمتری به دست و پای او بسته می‌شود. یک زندگی آفتابی و نورانی در انتظار او بود. او دیگر دوستانش را به ندرت می‌دید، زیرا که ژولیتا وی را به مجامع دیگر و بیگانه‌ای می‌برد.

اراسموس یک بار فریدریش را دیده بود. او دیگر اراسموس را رها نکرد. و هنگامی‌که اراسموس در گفتگوهایشان به یاد وطن و خانه‌اش افتاد، مطیع و نرم شده بود. فریدریش در همین لحظه گفت: " اشپیکهر، آیا می‌دانی که تو دوستان خطرناکی یافته‌ای؟ تو که باید دریافته باشی که ژولیتا یکی از خطرناک‌ترین مترس‌ هاست که تا کنون وجود داشته‌اند. مردم همیشه داستانهای اسرار‌آمیز و عجیب‌و‌غریبی پیرامون این شخص تعریف می‌کنند، که رنگ و بوی خاصی به این شخص می‌دهند. من از رفتار تو در‌می‌یابم، که ژولیتا قدرت عجیبی روی مردم دارد، که توان مقابله با آن نیست. تو  عوض شده‌ای. ژولیتا تو را اغوا کرده است. تو دیگر به زن خانه‌دار و متدینت فکر نمی‌کنی. "   

در این لحظه اراسموس با هر دو دستش، صورتش را پوشاند و با   صدای بلندی شروع به گریه کردن کرد. او اسم زنش را بر زبان می‌اورد و گریه می‌کرد.

فریدریش دریافت، که یک نبرد سخت و درونی آغاز شده است و چنین گفت: "اشپیکهر! بگذار زود از این سرزمین سفر کنیم. 

بله فریدریش، حق به جانب توست. من هیچ نمی‌دانم که چرا ناگهان چنین افکار تیره و تاری  به سرم می‌رند. من باید بروم. همین امروز باید بروم.

هر دوی آنها به سرعت از خیابان عبور کردند. سینیور داپرتوتو هم  عرض همان خیابان را طی می‌کرد و به روی اراسموس می‌خندید و می‌گفت: " آخ، عجله کنید، عجله کنید. ژولیتا منتظر شماست. با قلبی پر از اشتیاق و چشمانی پر از اشک. آخ، عجله کنید، عجله کنید. "

اراسموس مانند افراد برق‌گرفته شده بود.

فریدریش گفت: "این پسره! این شارلاطان حال مرا به هم می‌زند و حالا هم دارد مرتب پیش ژولیتا رفت‌و‌آمد می‌کند تا این معجونهایش را به او بفروشد.

اراسموس گفت: "چی گفتی؟ این پسره می‌ره پیش ژولیتا. پیش ژولیتا؟

صدای نازک و ظریفی از بالکن خانه‌ای به گوش می‌رسید: "پس شما کجائید، همه منتظر شما هستند، هیچ به من فکر نکردید؟"

این صدای ژولیتا بود. آن خانه هم خانه‌ی او بود. این دو رفیق بدون اینکه به این مسئله فکر کنند، جلوی خانه‌ی ژولیتا ایستاده بودند. اراسموس با یک پرش ناگهانی، به درون خانه پرید.

فریدریش آهسته گفت: "دیگه کار از کار این انسان گذشته و نمی‌توان او را از این وضع نجات داد، و از خیابان گذشت و رفت.

ژولیتا تا کنون چنین مهربان نبود. او همان لباسهای شب مهمانی را به تن داشت. صورتش می‌درخشید و زیبائی  و جوانی‌اش را بهتر نشان می‌داد. اراسموس همه‌ی آن چیزهائی را که با فریدریش در‌میان گذاشته بود، به کلی فراموش کرده بود. او اینک بیشتر از هر زمانی و بدون اینکه بتواند در برابر آن مقابله کند، این احساس خوشبختی و سعادت را داشت. ولی ژولیتا هم تا کنون چنان عشق‌اش را به او نشان نداده بود. مثل‌اینکه ژولیتا فقط به او توجه می‌کرد و او را می‌دید و برای او زنده بود.

قرار بود در یک ویلا که ژولیتا آن را برای تابستان اجاره کرده بود  جشنی گرفته شود. همه به آنجا می‌رفتند.  در این جمع یک جوان ایتالیائی بود، که واقعا کریه‌المنظر بود و عادات ناپسندتری داشت. او توجه زیادی به ژولیتا می‌کرد و بدین ترتیب حسادت اراسموس را تحریک می‌کرد،که داشت خشمگین از دیگران فاصله می‌گرفت و تک و تنها در یکی از خیابانهای مشجر باغ بالا و پائین می‌رفت.

ژولیتا به دیدار اراسموس رفت. "ترا چه می‌شود؟" مگر تو کاملا مال من نیستی؟ " ژولیتا با این کلمات و با بازوان لطیفش اراسموس را در آغوش گرفت و بوسه‌ای بر روی لبانش نشاند. اشعه‌های آتش همه‌ی وجودش را فرا گرفتند و او در خشمی عاشقانه معشوق خویش را در آغوش کشیده و فریاد زد: نه! من نمی‌گذارم. حتی اگر در آتش دوزخ بسوزم!

ژولیتا در این هنگام لبخند عجیبی بر لب داشت و اراسموس باز هم با همان نگاه عجیب و غریبی روبرو بود، که عرق سردی بر پشت او می‌نشاند.

آن دو دوباره وارد جمع شدند. جوان بدمنظر ایتالیائی اینک جای اراسموس را گرفته بود. اینک او بود که از حسادت رنج می‌برد. به همین علت انواع کلمات رکیک را نثار آلمانی‌ها و خصوصا نثار اشپیکهر می‌کرد. اشپیکهر دیگر طاقتش طاق شده بود. به طرف جوان ایتالیائی رفته و به او گفت: ساکت شوید، با این کلمات تندی که علیه آلمانی و علیه من به کار می برید، در غیر اینصورت شما را به این برکه خواهم انداخت، تا فن شنایتان را آزمایش کنید.

در همین موقع دشنه‌ای در دست جوان ایتالیائی ظاهر شد. اشپیکهر خشمناک گلوی او را گرفته و او را به زمین کوبیده و لگد محکمی به گردن او زد. جوان ایتالیائی خرخرکنان با زندگی وداع کرد.

همه به اراسموس حمله کردند. او از حالت عادی خارج بود. او احساس می‌کرد که به او حمله شده است.

هنگامی که او به خود آمد، احساس می‌کرد که از بیهوشی عمیقی  برخاسته است و درون کابین کوچکی جلوی پای ژولیتا قرار دارد، و ژولیتا سرش را به طرف او خم کرده و او را درون بازوانش گرفته است.

ژولیتا با صدای نرم و لطیفی به او می‌گفت: تو ای آلمانی بدجنس!  تو چنان مرا ترساندی! من تو را از این خطر نجات دادم. ولی تو دیگر نه در فلورانس امنیت داری و نه در ایتالیا. تو باید از اینجا بروی. تو باید مرا ترک کنی، باوجودیکه من تو را اینقدر دوست دارم.

حتی فکر کردن به جدائی از ژولیتا قلب اراسموس را به درد می‌آورد. اراسموس با صدای فریادمانندی گفت: بگذار من همین‌جا بمانم. من در این راه حاضرم بمیرم. مگر مرگ به جز زندگی کردن بدون تو نیست؟

در این هنگام چنین به نظر او آمد که انگار کسی با صدای لطیف و ملایم نام او را صدا می‌زد. آخ! این صدا، صدای زن خانه‌دار آلمانی متدین بود.

اراسموس خاموش شد. ژولیتا نیز در همین هنگام به طور عجیبی از او پرسید: "تو حتما به زنت فکر می‌کنی؟ آخو اراسموس، تو هم به زودی مرا فراموش خواهی کرد.

اراسموس در جواب ژولیت گفت: "کاشکی من می‌توانستم برای همیشه مال تو باشم.  آن دو در این هنگام جلوی آئینه‌ی بزرگ و قشنگی ایستاده بودند، که به دیواره‌ی کابینت متصل بود و در دو طرف آن شمع‌های بزرگی روشن بودند.  ژولیتا ،اراسموس را محکم و عمیق به آغوش خود کشید و گفت: " تصویر درون آینه‌ات را برای من باقی بگذار، تو ای همیشه عاشق. این تصویر باید تا ابد برای من بماند.

اراسموس با تعجب از ژولیتا پرسید: "منظورت چیست؟ تصویر من درون آئینه؟ و به آئینه نگاه کرد، که تصویر او و ژولیتا را در یک پز شیرین عاشقانه منعکس می‌کرد و ادامه داد: " تو چگونه می‌توانی تصویر مرا درون آئینه ، تصویر منعکس شده‌ی مرا برای خودت نگه داری؟ تصویری که همیشه مرا همراهی می‌کند و بر روی هر آب پاکی، بر روی هر سطح صیقل یافته‌ای منعکس می‌شود.

ژولیتا گفت: " تو حتی این رؤیا را، رؤیای منیت‌ات را هم به من نمی‌بخشی، که از درون آئینه به من چشمک می‌زند. توئی که می‌خواستی مال من و زندگی من باشی؟ تو حتی تصویرت را هم به من نمی‌بخشی تا با من در طول زندگی فقیرانه‌ام طی طریق کند، زندگی‌ای که بدون تو خالی و بدون عشق خواهد بود. زیرا که تو خواهی گریخت. قطرات سوزان اشک از چشمان زیبای ژولیتا جاری شدند.

اراسموس که از درد کشنده‌ی عشق دیوانه شده بود، فریاد زد: "آیا من باید تو را ترک کنم؟" اگر من باید تو را ترک کنم، پس بگذار تا این تصویر منعکس شده‌ی من در درون آئینه از آن تو باشد، برای همیشه و تا ابد. هیچ قدرتی ، حتی شیطان هم نخواهد توانست آن را از تو جدا کند تا تو مرا دوباره با روح و جان در آغوش بگیری.

بوسه‌های ژولیتا همانند آتش دهان او را سوزاندند. ولی وقتی که او این جملات را بر زبان آورد، ژولیتا او را رها کرده و آغوشش را برای آئینه گشود. اراسموس شاهد بود که چگونه تصویر منعکس شده‌ی او در آئینه، بدون اینکه به حرکات او اعتنائی بکند، از درون آئینه بدر آمده و به درون آغوش ژولیتا خزید و با وی در یک عطر غریبانه‌ای محو شد.

اصوات زشتی شنیده می شدند، صدای خنده می‌آمد، همراه با مضحکه‌ی شیطانی. نبرد مرگ، تمام وجودش را فراگرفته بود. آهسته به روی زمین درغلطید. ولی ترس مهیبی. . . این ترس او را از بیهوشی بدر‌آورد. در ظلمت تاریکی به طرف در خروجی رفت. پله‌ها را تا پائین طی کرد. مردم جلوی خانه او را گرفته و سوار واگنی کردند که به سرعت از آنجا دور شد.

مردی که پیش او نشسته بود، به زبان آلمانی به او گفت: همان مردم هم این کار را می‌کردند. ولی حالا کارها به خوبی پیش خواهد رفت. به شرطی که شما خودتان را در اختیار من قرار دهید. ژولیتا وظیفه‌ی خودش را انجام داد و شما را به من معرفی کرد. شما هم جوان خوب و مهربانی هستید و شوخی‌های خوبی می‌کنید. ما، من و ژولیتا از این کارهای شما لذت می‌بریم.

این به مثابه یک لگد آلمانی به گردن من بود. طوری که زبان آموروسو کبود شده و از دهانش درآمده بود. موقعیت کاملا مضحکی بود. او آنجا دراز کشیده بود و آخ و اوخ می‌کرد و نمی‌توانست حرکت کند. ها ها ها ها.

 صدای این مرد چقدر مسخره بود. اسباب و وسایل‌اش هم آنقدر مخوف بود، که کلمات‌اش را همانند خنجری در سینه‌ی اراسموس فرو می‌کرد.

شما هر کسی که می‌خواهید باشید. فقط خفه شوید. سکوت کنید. از این کار بدی که من انجام داده و از آن پشیمانم، دیگر حرف نزنید.

مرد در جواب اراسموس گفت: "پشیمانید، پشیمانید!" شما حتما پشیمانید که با ژولیتا آشنا شده و از عشق شیرین او سیراب شدید.

اراسموس جواب داد: "آخ! ژولیتا! ژولیتا!

مرد در جواب اراسموس گفت: "بچگی نکنید. شما آرزودارید و خواستارید، ولی همه چیز باید کمافی‌السابق باشد. این که شما مجبور شدید ژولیتا را ترک کنید، بسیار دردناک است. ولی اگر شما اینجا پیش من بمانید، من می‌توانم شما را هم از خنجر تعقیب‌کنندگانتان و هم از تیغ دادگستری نجات دهم". این فکر که بتوان پیش ژولیتا ماند، تمام وجود اراسموس را تسخیر کرد. او فقط پرسید: "چگونه می‌توان این کار را کرد؟"

مرد گفت: "من معجونی بسیار خوبی را می‌شناسم، که شما را از چشم تعقیب‌کنندگا‌نتان ناپدید می‌کند. کوتاه بگویم، این معجون چنین تأثیر می‌گذارد که شما هر دفعه با صورت دیگری در جلوی چشم تعقیب کنندگانتان ظاهر می‌شوید و بدین ترتیب آنها شما را هرگز نخواهند شناخت.  به محض اینکه روز شد، از شما خواهش می‌کنم که به مدت زیادی دقیقا در یک آئینه نگاه کنید. آنگاه من با تصویر منعکس شده‌ی شما در آئینه عملیاتی انجام خواهم داد، بدون اینکه این تصویر را زخمی یا مخدوش کنم. آنگاه شما دوباره متولد خواهید شد و بدین ترتیب خواهید توانست دوباره با ژولیتا زندگی کنید. بدون خطر و مملو از عشق و دوستی.

اراسموس فریاد زد: "مهیب است. وحشتناک است!"

مرد مؤدبانه پرسید: "چه چیز وحشتناک است، آقای محترم."

اراسموس گفت: "من ...من  تصویر درون آئینه‌ام را فراموش کرده‌ام.

مرد فوری گفت: فراموش کرده‌اید؟ نزد ژولیتا جا گذاشته‌اید؟ هاهاها.

براوو عزیزم. اینک شما می‌توانید از میان راهروها و جنگل‌ها و شهرها و روستاها گذرکنید و دنبال همسرتان بگردید تا هم او را و هم راسموس کوچولو را پیدا کنید و دوباره پدر خانواده‌تان شوید. ولی چگونه می‌توانید این کار را بدون تصویرتان انجام دهید. این کار برای همسرتان اهمیتی ندارد، زیرا که او شما را جسما دارد. ولی ژولیتا شما را فقط از طریق تصویرتان در آینده، از طریق من رؤیائی شما خواهد داشت.

اراسموس فریاد زد: "خفه شو، مردک احمق."

در همین موقع قطاری نزدیک می‌شد. قطاری با مشعل. برق مشعل‌ها  به درون واگن‌ها منعکس می‌شد. اراسموس به صورت همراهش نگاه کرد و ناگهان دکتر داپرتوتو را شناخت. اراسموس با یک حرکت از واگن بیرون پریده و به طرف قطار دوید. زیرا که صدای باس فریدریش را از دور تشخیص داده بود. دوستان اراسموس در راه بازگشت از یک میهمانی روستائی بودند. اراسموس فورا همه چیز را برای فریدریش تعریف کرد. فقط از گفتن این نکته پرهیز کرد، که او تصویر منعکس شده در آئینه‌اش را گم کرده است. فریدریش به همراه اراسموس به شهر رفتند و همه چیز لازم را تهیه کردند. اراسموس  هنگام طلوع آفتاب بر اسب تیزچنگی سوار شده  و از شهر فلورانس فاصله گرفته بود.

اشپیکهر ماجراهای زیادی را نوشته، ماجراهائی که در طی سفرش برای او اتفاق افتاده‌اند. ولی عجیب‌ترین ماجرا، اتفاقی است که گم شدن تصویرش را عجیب‌تر جلوه می‌دهد.

اراسموس وارد یک شهر بزرگ شده بود و آنجا رحل اقامت افکند، زیراکه اسب خسته‌اش به استراحت نیاز داشت. او در این شهر بدون قصد بر روی میز مهمانخانه‌ای نشست که میهمانان زیادی داشت. او اصلا توجه‌ای نداشت که بر دیوار مقابل او آئینه‌ای آویزان است.    

شیطان در جلد پیشخدمتی پشت یک صندلی ایستاده بود. به او گفتند که آنجا در تصویری که درون آن آئینه منعکس شده، یک صندلی خالی مانده و تصویر کسی که روی صندلی نشسته در آئینه دیده نمی‌شود.  پیشخدمت این حرف را به کسی که بغل دست اراسموس نشسته بود گفت.  فورا همهمه‌ای در میان مشتریانی که پشت میزها نشسته بودند شروع شد. مردم به اراسموس نگاه می‌کردند. بعد به آئینه نگاه می‌کردند. اراسموس هنوز متوجه نشده بود که این همهمه و سروصدا به خاطر اوست. تا اینکه مردی بر پا خاست، دست اراسموس را گرفته و به طرف آئینه برده و آئینه را به او نشان داده و خود نیز در آن نگریست، و بعد هم رو به مردم کرده و با صدای بلندی گفت: "واقعا درسته، این مرد بدون تصویر است. تصویر او در آئینه منعکس نمی‌شود. او را از دربیرون کنید.

اراسموس از شدت غصب و شرم به درون اطاق خود رفت. هنوز چند لحظه‌ای نگذشته بود که ماموران پلیس به او اطلاع دادند که او ظرف مدت یک ساعت به همراه تصویر‌کامل‌اش یا باید خود را به مقامات بالاتر معرفی کند و یا اینکه شهر را ترک کند.

او با عجله از آنجا خارج شد، از عامه مردم  فراری بود، بچه‌های کوچه و خیابان او را دنبال کرده بودند و پشت سرش فریاد می‌زدند: "نگاه کنید، به این مرد سوارکار نگاه نکنید، مردی که تصویر‌اش را به شیطان فروخت، دارد درمی‌ورد.

او بالاخره از شهر خارج شد. اینک، هر جا که وارد می‌شد، می‌گفت که او از آینه و هر آنچه که تصویر را منعکس کند، متنفر است و خواهش می‌کرد تا تمامی آئینه‌ها را از دیوارها بازکنند و کنار بگذارند. از آن روز به بعد همه او را "ژنرال سوواروف[6]" صدا می‌زدند. زیرا که سوواروف هم همین‌کار را انجام داده بود.    

هنگامی‌که اراسموس به شهرزادگاهش و خانه‌اش رسید، همسر و فرزند او- راسموس کوچولو- با شادمانی به استقبال او رفتند. او بزودی دریافت که در محیط آرام و صمیمی خانه و خانواده می‌تواند به خوبی از دست‌دادن تصویر آئینه‌اش را تحمل کند.

روزی اراسموس که اینک ژولیتا را کاملا از مخیله‌اش بیرون و او را فراموش کرده بود، با فرزندش راسموس  بازی می‌کرد.  راسموس کوچولو دست‌هایش را به دوده‌ی اجاق آلوده بود و با همین دستهای آلوده به دوده، دستی به صورت پدرش کشید.

راسموس کوچولو به پدرش گفت: "آخ، پدر جان نگاه کن و ببین که من صورتت را سیاه کردم. نگاه کن. و قبل از اینکه اراسموس به خود آید، راسموس کوچولو دوید و یک آینه برداشته و نزد پدرش آمد و همینطور که به آئینه نگاه می‌کرد آن را به پدرش داد.

راسموس کوچولو ناگهان فریادکنان آئینه را رها کرده و به سرعت از اطاق خارج شد. طولی نکشید که زن‌ اراسموس وارد اطاق شد. از قیافه‌اش می‌شد فهمید که نگران و مظرب است.

زن پرسید:"راسموس چی داره می‌گه؟"

اراسموس با لبخندی مصنوعی گفت: "اینکه من تصویر آئینه‌ام را گم کرده‌ام؟ درسته عزیزم؟"

 و سعی داشت که به زنش بفهماند که این مسئله که کسی می‌تواند تصویر درون آئینه‌اش را گم کند یا از دست بدهد، سخنی عبث است. ولی کل مسئله این است که هر تصویری فقط یک گمانه یا گمان بیش نیست. یک نگرش خودخواهانه. و یک چنین تصویری فقط منیت مرا به دو نیمه می‌کند، یکی حقیقت است و دیگری مجاز.

در همین حال که اراسموس داشت صحبت می‌کرد، زنش به سرعت دستمالی را که روی یکی از آئینه‌های درون اطاق نشیمن انداخته بود، برداشت و به آئینه نگاه کرد. ولی مثل اینکه برق او را گرفته باشد، روی زمین ولو شد.

آشپیکهر او را از روی زمین بلند کرد. همینکه او دو باره به خود آمد،  با غیض اشپیکهر را به عقب رانده و گفت: "برو! برو! مرا ترک کن! تو ای انسان وحشتناک.  تو شوهر من نیستی. نیستی! نه! تو شوهر من نیستی! تو یک انسان جهنمی هستی. یک روح خبیث و جهنمی، که می‌خواهد خوشبختی مرا از من بگیرد. که می‌خواهد مرا فاسد کند. برو! مرا ترک کن. تو قدرت آن را نداری که مرا تسخیر کنی. تو ای لعنتی. برو."

صدای او  درون اطاق و سالن می‌پیچید. کسانی که درون خانه بودند، به کمک او شتافتند. اراسموس با شک و تردید و خشم خانه را ترک کرد. همانند کسی که اجبار به دویدن داشته باشد، او هم از میان کوچه‌ها و خیابانهای خلوت پارک شهر گذشت و رفت.

کالبد ژولیتا در مقابل چشمانش جان گرفت. زیبائی فرشته‌مانند او چشمانش را خیره کرد. اراسموس فریاد زد: "آهای ژولیتا! داری از من انتقام می‌گیری؟ انتقام این‌که من تو را ترک کرده و رفتم. انتقام این‌که به جای خود من، تو فقط تصویر درون آئینه‌ام را دریافت کردی؟ هان! ژولیتا! من می‌خواهم با دل و جان مال تو باشم. او-زنم- مرا بیرون کرد. همان زنی که من تو را قربانی او کردم، مرا بیرون کرد. ژولیتا! ژولیتا! من می‌خواهم از صمیم قلب، از ته وجودم، با تمام زندگی‌ام از آن تو باشم.

"بله شما می‌توانید. عزیزم. کاملا "

این صدای  "سینیور دکتر داپرتوتو" بود که ناگهان در دامنی به سرخی مخملک و با دکمه‌های فلزی براق کنار اراسموس ظاهر شده بود.

 این کلمات "سینیور دکتر داپرتوتو"  برای اراسموس به منزله‌ی مرحمی بودند شقابخش. به همین علت هم اراسموس به چهره‌ی زشت و قبیح "داپرتوتو" نگاه نمی‌کرد. او ایستاد و با صدای زار و نزاری از داپرتوتو پرسید: " من چطوری می‌توانم او را دوباره بیابم. اونی که من برای همیشه  از دستش دادم."

داپرتوتو گفت: "به هیچ وجه چنین نیست." او از اینجا زیاد دور نیست و اشتیاق دیدار ارزشمند شما را دارد. آقای گرامی.

همانطور که شما می‌دانید، یک تصویر آئینه‌ای فقط یک  خیال بی‌ارزش است.

ضمنا او این تصویر را  صحیح و سالم و شاکرانه به شما باز خواهد گرداند، به شرطی که شما از صمیم قلب و از ته وجود و با تمام زندگی به او تعلق بگیرید.

اراسموس به داپرتوتو گفت: " مرا پیش او ببر. او کجاست؟

داپرتوتو اضافه کرد، یک شرط دیگر هم هست. قبل از اینکه شما خود را در اختیار ژولیتا قرار دهید و در عوض تصویر آئینه‌تان را از او پس بگیرید، باید یک شرط دیگر را اجرا کنید.

هیچ کسی نمی‌تواند در باره‌ی "درو[7]" همان قضاوت‌های قدیمی را بکند. زیرا که شما به وسیله‌ی رشته‌های خاصی به هم متصل هستید، که اول باید این رشته‌ها را از هم باز کرد. درو، این زن خوب و مهربان با بچه‌اش راسموس باید کشته شوند.

اراسموس وحشیانه پرخاش کرد: " این کار یعنی چه؟

داپرتوتو اضافه کرد: "جدا کردن این رشته را می‌توان انسانی‌تر هم اجرا کرد. شما در فلورانس هم تجربه کردید که من داروها و معجونهای خاصی دارم. اینجا هم برای این کار معجون خاصی در دست دارم، که فقط چند قطره از آن کافیست، که شما را به ژولیتا برساند.  و هر کس دیگری از آن استفاده کند بدون هیچ درد و رنجی  بر روی زمین درخواهد غلطید. البته مردم این در‌هم‌غلطیدن را مرگ می‌نامند و گویا تلخ هم هست. ولی آیا بادام هم تلخ نیست؟ و مرگ فقط در این قطره‌ی تلخ نهفته است که درون این شیشه‌ کوچک وجود دارد؟ بعد از موت، خانواده گرامی شما بوی بادام تلخ را استنشاق خواهند کرد. بفرمائید، این بطری کوچک را بگیرید.

و بطری کوچکی به طرف اراسموس دراز می‌کند. در این بطری مقداری ماده سمی به نام سیانور وجود داشت، که استفاده مقدار کمی از آن حتی به مقدار یک انس هم می‌تواند کشنده باشد. (آرشیو طبی هورنس. 1813. صفحه 510).

اراسموس فریاد زد: "چه انسان مخوفی!" من باید زن و بچه‌ام را مسموم کنم؟

مرد سرخ گفت: "حالا کی از سم صحبت کرده؟" در این بطری کوچکی که در دست دارید، یک معجون خانگی و خوشمزه وجود دارد. معجون‌های دیگری هم وجود دارند. من فقط می‌خواستم که شما آزادی انتخاب داشته باشید. ولی بوسیله‌ی این معجون می‌خواهم که کاملا طبیعی و انسانی عمل کنم. خوب من این کار را دوست دارم. بیا بگیر. با خیال راحت بگیر. دوست من!

اراسموس خود هم نمی‌دانست که این بطری کوچک چگونه به دست او آمد. بدون فکرو خیال راه خانه را در پیش گرفت و وارد اطاقش شد.

زن اراسموس تمام شب را با هزاران فکر و خیال سپری کرد. او مرتب ادعا می‌کرد، که این مرد، شوهر او نیست، بلکه یک روح جهنمی است، که وارد جسم شوهرش شده است.

همین‌که اراسموس وارد خانه شد، همه پا به فرار گذاشتند. فقط راسموس کوچولو جرأت کرد به نزد او بیاید و بچه‌گانه بپرسد که چرا او تصویر درون آئینه‌اش را به همراهش نیاورده است. مادر از این بابت خیلی ناراحت است.

اراسموس به طرز وحشیانه‌ای به بچه نگاه می‌کرد، در حالی که بطری کوچکش را هم همچنان در دست داشت. راسموس کوچولو کبوترش را بغل کرده بود. در این موقع کبوتر با منقارش به بطری سیانور نزدیک شد و چند بار به دهانه‌ی بطری نک زد و ناگهان سرش را پائین انداخت و مرد.

اراسموس با ناراحتی بلند شد و گفت: "ای خائن."  "تو نمی‌توانی مرا به این کار جهنمی وادار کنی."

اراسموس بطری را طوری از درون پنجره به بیرون پرتاب کرد، که بطری با سنگفرش حیاط برخورد کرده و هزار تکه شد. ناگهان بوی بادام همه جا را فرا گرفت و تا درون اطاق نیز پر کشید. راسموس کوچولو ترسیده و فرار کرد. اشپیکهر تمام روز را با هزاران درد و رنج سپری کرد تا نیمه شب فرارسید.

تصویر ژولیتا در درون اشپیکهر هر چه بیشتر و بهتر شکل می‌گرفت و تکمیل می‌شد.

یک بار در حضور اشپیکهر گردنبدی از ژولیتا پاره شد. از آن گردنبند‌هائی که مهره‌های کوچک و قرمز داشتند، که زنان مانند مروارید به گردن می‌انداختند. اراسموس موقع جمع‌آوری مهره‌های گردنبند، یکی از آنها را در جیبش نهاد. برای اینکه این مهره‌ها بر گردن ژولیتا بودند و او از آنها مراقبت می‌کرد. اراسموس این مهره‌ی پنهان کرده را حالا در آورده بود. او در حالی که مهره را نگاه می‌کرد تمام حواس خود را متوجه معشوقه‌ی گم شده‌اش کرده بود. ناگهان عطری فضا را پر کرد، که او معمولا این عطر را هنگامی استنشاق می‌کرد که نزد ژولیتا بود.

"آخ ژولیتا" کاش می‌توانستم تو را فقط یک بار ببینم و بعد غیب شوم در فنا و نیستی."

وی هنوز این جملات را بر زبان نرانده بود که درون هال صدای خش و خشی توجه‌اش را جلب کرد. صدای پائی به گوشش رسید. کسی در می‌زد. اراسموس از بیم و امیدی که داشت نفس‌اش را حبس کرده بود. او در را باز کرد. ژولیتا با همان زیبائی و خضوع قدیمی وارد اطاق شد. اراسموس که از عشق‌اش به ژولیتا مجنون شده بود، وی را در آغوش گرفت.

ژولیتا با صدای ضعیف و لطیفی گفت: "خوب عشق من، من حالا اینجا هستم." ولی ببین من چگونه تصویر درون آئینه‌ات را سالم و کامل برایت حفظ کرده‌ام. ژولیتا دستمال را از روی آئینه برداشت و اراسموس توانست با شوق تصویر خودش را در آئینه ببیند که داشت به ژولیتا ور می‌رفت. ولی این تصویر وابستگی به اراسموس نداشت و هیچ‌کدام از حرکات او را منعکس نمی‌کرد. لرزه به اندام اراسموس افتاد. زبان زباز کرده و گفت: "ژولیتا، من بالاخره از عشق تو جنون می‌گیرم.

تصویر مرا به من بازگردان و در عوض خود مرا با روح و جان تسخیر کن.

ژولیتا گفت: "یک مطلب دیگر هم بین ما دو نفر هست. اراسموس عزیز. خودت هم می‌دانی. مگر داپرتوتو این را به تو نگفت.

اراسموس حرفش را قطع کرد: "خدای من، ژولیتا" اگر من فقط از این طریق می‌توانم مال تو باشم، پس بهتر است که بمیرم.

ژولیتا گفت: "مواظب باش که داپرتوتو تو را در این مورد اغفال نکند.

طبیعتا اینطور است، که یک سوگند و یک فتوا چنین قدرتی دارند. ولی تو خودت باید رشته‌هائی را که به دست و پایت بسته شده‌اند، پاره کنی. و برای این کار راه بهتری وجود دارد، تا این پیشنهاد داپرتوتو.

اراسموس با دست‌پاچگی پرسید:" این راه کدام است؟"

ژولیتا دستش را بر گردن اراسموس انداخته و سرش را بر سینه‌ی وی نهاد و به آهستگی نجوا کرد: "تو باید اسمت را "اراسموس اشپیکهر"  بر روی ورقه‌ی کوچکی بنویسی و این کلمات را به آن اضافه کنی:" من به دوست خوبم داپرتوتو قدرت تسلط بر زن و فرزندم را می‌دهم که او هر کاری خواست طبق اراده‌ی خودش با آنها انجام دهد و رشته‌ای را که مرا وابسته کرده پاره کند. زیراکه من از این لحظه به بعد با تمام جسم و جانم و با روح نامیرایم به ژولیتا تعلق دارم، ژولیتائی که من وی را به عنوان همسرم انتخاب کرده‌ام و سوگند خاصی خورده‌ام که مرا تا ابد به او پیوند بزند."

تمام عصب‌های اراسموس تحریک شده بودند. بوسه‌های آتشین لبهایش را می‌سوزاندند و ورقه‌ی کاغذی را که ژولیتا به او داده بود، در دست نگه می‌داشت. داپرتوتو با هیکل مهیبی ناگهان پشت سر ژولیتا ظاهر شد و پری فلزی به سوی اراسموس دراز کرد. در همین لحظه یکی از مویرگ‌های دست چپ اراسموس پاره شد و خون از آن فوران کرد.     

مرد سرخ فریاد زد: "پر را در خون فروکرده و بنویس، بنویس.

ژولیتا نیز فریاد می‌زد: "بنویس، بنویس، ای که تا ابد مال منی بنویس. ای تنها عشق من بنویس.

اراسموس پر را در خون کرده و شروع به نوشتن کرد. در همین لحظه در باز شده و پیکر سفیدی در چهارچوب در ظاهر شد که با نگاهی خیره به اراسموس می‌نگریست و با صدای گرفته و پر از دردی به او می‌گفت: "اراسموس، اراسموس، تو چه می‌کنی؟ به نام ناجی‌مان، دست بردار از این عمل سهمگینت.

اراسموس در این پیکر سفید چهره‌ی زن خانه‌دارش را تشخیص داده، پر و کاغذ را به گوشه‌ای پرت کرد.

جرقه‌‌ای از چشمان ژولیتا متصاعد شد. صورتش را از شدت درد در‌هم پیچید. تمام بدنش مثل آتش می‌سوخت: " دست از من بردار، ای اوباش جهنمی. تو نمی‌توانی حتی قسمتی از روح مرا هم تسخیر کنی.

اراسموس گفت: "به نام نامی ناجی‌مان، دست از من بردار، ای مار.   

 جهنم از درون تو می‌جوشد. و با ادای این کلمات با مشت محکم به سینه‌ی ژولیتا کوبید که هنوز سعی داشت اراسموس را در آغوش خود نگهدارد.

در اطاق صداهای عجیب و غریبی به گوش می‌رسیدند. ژولیتا و داپرتوتو در مه غلیظ و بدبوئی که از دیوارهای اطاق متصاعد می‌شد و چراغها را خاموش می‌کرد، غیب شدند.

بالاخره اولین اشعه‌های طلوع آفتاب از پنجره وارد اطاق شدند. اراسموس مستقیم به طرف زنش رفت، که کاملا مطیع و آرام بود.

راسموس کوچولو کاملا سرزنده روی تختخواب خودش نشسته بود. 

زن اراسموس دستش را به طرف شوهر خسته‌اش دراز کرد و چنین گفت:"من اینک همه چیز را می‌دانم. می‌دانم که تو در ایتالیا چه کشیده‌ای و برای تو از صمیم قلب متاسفم. قدرت دشمن ما بسیار زیاد است و اکنون که تنهاست و باید بار تمام مصیبت‌ها و بلایا را به تنهائی بر دوش بکشد، به همین علت هم دوباره دزدی خواهد کرد و او نتوانست با این میل مبارزه کند که تصویر کاملا مساوی و برابر تو را به این شیوه‌ی ناجوانمردانه بدزدد.

حالا به این آئینه‌ای که آنجا آویزان است نگاه کن، شوهر عزیز و مهربانم. اشپیکهر لرزان این کار را کرد و با قیافه‌ای درب‌و داغان به آئینه نگریست. آئینه کاملا براق ولی خالی از هر تصویری بود. تصویر اراسموس اشپیکهر در آئینه منعکس نمی‌شد.

زن گفت: "این بار خیلی خوب است که آئینه تصویر تو را منعکس نمی‌کند. زیرا که تو الآن خیلی لوس و بیمزه‌ای، اراسموس عزیز.

ولی تو خودت باید این مسئله را درک کنی، که تو بدون تصویر  مضحکه‌ای بیش نیستی و بدین‌ترتیب  یک پدر منظم  خانواده نخواهی بود، که زن و بچه‌هایش برایش احترام قائل باشند. حتی راسموس کوچولو هم به تو می‌خندد و می‌خواهد برایت با ذغال سبیل بکشد، برای اینکه تو این را متوجه نشده‌ای.

پس فقط یک کم دور دنیا بگرد و سعی کن، اگر موقعیت پیش آمد، تصویرت را از شیطان بازپس بگیری. و اگر تصویرت را از شیطان پس گرفتی، من هم به تو خوش‌آمد خواهم گفت. زن گفت: مرا ببوس.

اشپیکهر او را بوسید. زن سپس گفت: "سفرت بخیر."

تو هم پدری، گاهی چندتا شلوار نو برای راسموس کوچولو بفرست، زیرا که او زیاد روی زمین می‌سرد و شلوارهایش پاره می شوند و اگر از شهر نورنبرگ گذشتی، چند تا هم از آن بیسکویت‌های هوزار بخر و یک  کیک فلفلی هم به آنها اضافه کن.

خداحافظ اراسموس عزیز. زن به طرف دیگر برگشت و به خواب فرورفت.

اراسموس هم راسموس کوچولو را بلند کرده و به سینه‌ی خود فشرد.

راسموس ولی فورا گریه کرد. اشپیکر او را بر زمین نهاده و به سفر رفت. او در این سفر دور و دراز یک بار با شخصی به نام پتر شله‌میل[8] آشنا شد، که سایه‌اش را فروخته بود. آنها می‌خواستند با هم شریک شوند. بدین ترتیب که اراسموس اشپیکهر سایه بیندازد و پتر شله‌میل تصویرش را در آئینه منعکس کند. این شراکت ولی صورت نگرفت.       

 



[1]  Die Geschichte vom verlornen Spiegelbilde

[2]  Erasmus Spikher

 [3]  در ازمنه گذشته در آلمان و اطریش به ایتالیا "ولشلند" می‌گفتند

[4]  Rasmus

[5]  Dapertutto

[6]  General Suwarow

[7]  Dero

[8]  Peter Schlemihl

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٧
تگ ها :