در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

ظهور ارواح - اثر هاینریش فون کلایست

ظهور ارواح[1]

نویسنده: هاینریش فون کلایست[2]

 

اوائل پائیز1809 در حوالی ناحیه‌ای به نام شلان[3] (شهرکی در چهار مایلی پراگ به طرف ساکسن) شایعه‌ی وجود ارواح پراکنده شده بود که پسرک کشاورزی از "اشتره‌ دوکلوک[4]" (دهکده‌ای بین راه شلان و پراگ) آن را منتشر کرده بود. این شایعه بالاخره چنان عمومی و پرسروصدا شد، که نهایتا یکی از ادارات دولتی در شلان یک کمیته تفحص حقوقی برای تحقیق در این باب تشکیل داده و کمیسیونی را مسئول اجرای آن کرد، که از اسناد و مدارک این کمیسیون و گفتار شفاهی مردم ناحیه داستان زیر را الهام گرفته‌ام.

"ژوزف[5]" پسرک کشاورزی  از ناحیه‌ی "اشتره‌ دوکلوک"  که حدود یازده سال سن داشت، معمولا شب‌ها با عموی پیر و خواهر و برادرانش دور از پدر‌و‌مادرش در آلونکی می‌خوابید. ژوزف،هم نزد خانواده‌اش و هم در تمام روستا به حماقت معروف بود.

یک شب کسی او را چنان تکان داد، که او از خواب بیدار شد. همینکه ژوزف ترسان و لرزان چشمانش را باز کرد، پیکری را دید، که آهسته از قسمت تحتانی رختخوابش دور شده و در تاریکی اطاق غیب شد.  

ژوزف که خواب را دوست داشت، خیلی ناراحت شد، که چرا کسی او را چنین اذیت کرده است و معتقد بود که این پیکر، عمویش بوده است که می‌خواسته با او شوخی کند و شروع می‌کند با صدای بلند به اعتراض و داد‌و‌بیداد کردن، که چرا عمویش چنین شوخی‌هائی با او می‌کند.

عموی ژوزف، پیرمردی مفلوج، هم از این سروصدا بیدار شد و با عصبانیت دلیل این سروصدا را پرسید. ژوزف هم او را بازخواست می‌کرد، که چرا سربه‌سر او گذاشته و مانع از خوابش شده است. سرباز پیر دلخور شد، و بعد از چند بار توضیح و لعن و نفرین، که او از هیچ چیز خبر نداشته است. ولی گوش ژوزف بدهکار نبود. پیرمرد بلند شد و برای اینکه دلایل خویش را تاکید کند، عصایش را برداشته و آن را به سر و روی جناب پسر برادرش خورد کرد.

ژوزف فریاد می‌کشد، خواهر و برادران او نیز از خواب برخاسته و آنها هم شروع به دادوفریاد می‌کنند. والدین آنها ترسیده و وارد آلونک می‌شوند. آنها فکر می‌کردند که جائی آتش گرفته یا کسی به قتل رسیده است. ولی همینکه می‌فهمند که ژوزف دارد کتک می‌خورد، دوباره آرام می‌شوند. آنها دلیل این جاروجنجال را جویا می‌شوند. ژوزف گریان داستان خودش را تعریف می‌کند. عموی پیر او را دروغگو خطاب کرده و لعن و نفرین می‌کند.  جریان برای والدین روشن نیست. برای تحقیق و تفحص هم وقت نیست. از آنجائی‌که ژوزف از داستان خودش دست بر نمی‌داشت، والدین با عمو برای اینکه کار را کوتاه کنند، موافقت کردند که همگی به سر ژوزف بیچاره ریخته و او را کتک بزنند و بعد هم او را به رختخوابش بفرستند.

شب بعد هم همین اتفاق افتاد. ژوزف را دوباره از خواب بیدار کردند،او پیکری را دید و فکر کرد که عمویش است. او این بار مطمئن‌تر شده بود، که کار، کار عمویش است و به همین علت اعتراض شدید‌تری کرد. عموی پیرش هم دوباره از خواب بیدار شد و او را کتک زد و والدین ژوزف آمدند و آنها هم با عموی پیر شروع به کتک زدن ژوزف کردند و دوباره او را خوردوخمیر به درون رختخوابش فرستادند.

شب سوم هم همین حکایت تکرار شد، و دیگر از کتک خبری نبود. درون سر ژوزف رفته رفته این فکر قوت می‌گرفت، که افراد ضعیف تا ابد بدون حق و حقوق هستند. او سکوت می‌کند و سعی می‌کند با صورت رنجورش دوباره بخوابد و به خواب می‌رود.

ژوزف روزبعد، ‌هنگام غروب از مزرعه به خانه بازگشت و به مادرش گفت، که حدود ظهر مرد غریبه‌ای  به جانب او آمده که پالتوی سفیدی به تن داشته و صورتش رنگ‌پریده بوده است و اوائل او قصد فرار از دست این مرد داشته ولی او همچنان صحبت می‌کرد و به من گفت که اگر به حرفش گوش بدهم و از اوامرش اطاعت کنم، جایزه‌ای به من خواهد داد. موقعی که من آرام گرفتم، غریبه به من گفت که من مدت مدیدی است که منتظر تو نشسته‌ام و این من بودم که سه شب گذشته در آلونک شما ظاهر شدم و حالا آمده‌ام که خدمتی برای تو انجام بدهم که از ضمانت اجرای آن هرگز پشیمان نخواهی شد.

او باید صبح روز بعد با یک بیل به مزرعه رفته و جائی را که مرد غریبه نشانم خواهد داد، بکنم و در آنجا با استخوان انسان مواجهه خواهم شد، که پنج حلقه‌ی آهنین به آنها بسته شده است.  این استخوانها، استخوانهای بدن این مرد غریبه هستند، و بدین طریق روح او هم پانصد سال است که در این وادی حیران است. اگر استخوانها را یافته و درآورم، باید زمین را عمیق‌تر بکنم تا پنج صندوقچه‌ی خاکی و دربسته را بیابم که بعدا به تو خواهم گفت که جریان این صندوقچه‌ها چیست. بعد از اینکه غریبه این حرفها را به من زد، غیب شد و من نمی‌دانم که او کجا رفت.

مادر ژوزف با دهان باز داشت به حرفهای او گوش می‌داد و ژوزف را با تعجب برانداز می‌کرد، همان ژوزفی که حتی نمی‌توانست چند تا کلمه پشت سر هم بدون غلط به زبان آورد، و حالا داشت به زبان شیوا "بوهمی[6]" داستانی را تعریف می‌کرد. مادر ژوزف باوجودیکه از این داستان ترسیده بود، ولی از آنجائی که  زن فهمیده‌ای بود، بوی گنج از این صندوقچه‌ها به مشامش رسیده بود. بدین خاطر هم تصمیم گرفت که با ژوزف‌اش این ماجرا را به پایان برساند.

صبح روز بعد، مادر و پسر که تسلیحات کندن زمین را نیز به‌همراه داشتند، به راه افتاده و به مزرعه ر فتند.  مرد غریبه قبل از آنها آنجا ظاهر شده بود.

هنوز به دهکده نرسیده بودند که ژوزف گفت: "های! مادر! نگاه کن! مرد غریبه آنجاست!"

مادر پرسید: "کجاست" و با رنگ پریده صلیبی بر روی سینه‌اش رسم کرد.

ژوزف جواب داد: "همینجا، جلوی ما، او به من گفته بود، که خواهد آمد تا ما را هدایت کند."

مادر چیزی نمی‌دید. روح مرد غریبه که فقط برای ژوزف قابل رؤیت بود، همینطور جلوی آنها حرکت می‌کرد.

این سفر همچنان ادامه داشت، تا اینکه آنها به دامن دشتی رسیدند، که  راه صحرائی بدانجا ختم می‌شد.

ژوزف همانجا ایستاد و به مادرش گفت: "مادر! ما باید اینجا را بکنیم! مرد غریبه گفته که همین‌جا را بکنیم."

مادر که عرق ترس پیشانی‌اش را خیس کرده بود، بیل را برداشته و شروع به کندن زمین کرد. تقریبا دو وجب کنده بود که بیل‌اش به استخوان مرده‌ها اصابت کرد.

ژوزف به مادرش اطمینان داد؛ که مرد غریبه با مهربانی تمام به کار آنها نگاه می‌کند.

مادر ژوزف ولی اعتقادی به مهربانی این مرد پانصد ساله نداشت و مرتب سرودهای روحانی و دعا و انواع سحر و جادو را همینطور درهم و برهم می‌خواند.

استخوانهای مرده‌ها مرتب زیاد می‌شدند. قارچ روی آنها را پوشانده بود و همینکه به مجاورت هوا می‌آمدند، مثل خاکستر در هم می‌ریختند. به دست و پای این اسکلت‌ها، یعنی به مچ دست‌ها و پا حلقه‌های آهنی بسیار قوی بسته شده بودند.

ژوزف ناگهان با صدای بلندی گفت: "مادر! این آقا مایل هستند که شما قدری بیشتر به سمت راست رفته و آنجا را بکنید. آنجائی که او دارد با شمشیرش نشان می‌دهد. او می‌گوید که آنجا جمجمه‌ای پنهان است"

مادر شنید و اطاعت کرد و بعد از اینکه چند بار با بیل آنجا را زیرورو کرد، ناگهان جمجمه‌ی مرده‌ای را از زیر خاک درآورد، که بر پیشانی‌اش حلقه‌ی آهنین و بزرگی بسته شده بود.

کار مادر تمام بود. با هر استخوانی که او از زیر زمین درمی‌آورد، ترس و ناآرامی درونی‌اش هم فزونی می‌گرفت. او با ناراحتی به دنبال جمجمه‌ می‌گشت. همینکه چشمش به جمجمه افتاد، عنان اختیار از کف‌اش بدر آمد. بیل را به گوشه‌ای پرت کرده و با فریاد به سوی دهکده روان شد.

 ژورف مادرش را درک نمی‌کرد. او اصلا احساس خوبی نداشت. وقتی که او می‌خواست از مرد غریبه بپرسد، که جریان چیست، او غیبش زده بود. همینطور که ژوزف سرش را تکان می‌داد، پنج حلقه را با بیل برداشته، مقداری هم با خاکستر استخوانها بازی کرد و بعد هم روانه ده شد. دادگاه بعدا این پنج حلقه را مصادره کرده و هنوز هم می‌توان آنها را در دادگاه تماشا کرد.

وقتی که کمیسیون، تحقیق در باره‌ی این موضوع را مختومه اعلام کرد، بدون‌اینکه مسئله را حل کرده باشد، یکی از کارمندان عالرتبه که به وسیله این حلقه‌ها تحریک شده بود، اعلام کرد، که به دنبال این حلقه‌ها خواهد گشت: به دلایل اداری دنبال این حلقه‌ها می‌گردیم.

افرادی که این قبر را دیده بودند در ماه نوامبر 1809 گزارش کردند که این قبرها عمق زیادی داشتند. ادامه‌ی کار از دست کارگران معمولی و روزمزد بر‌نمی‌آمد. به همین علت کارگران معدن را خبر کردند تا کار را ادامه دهند. زیرا که از این بیم داشتند که تهمت کم‌کاری به آنها زده شود.

کارگران معدن قبر را گسترش دادند و کریدورهائی زیر زمین تعبیه کردند. نه  زیاد. زیرا که می‌خواستند که اصوت در زیر زمین پژواک ایجاد کنند. آنها کندند و کندند. ولی بی‌فایده. از صندوقچه‌ها خبری نبود. تا اینکه به مصالح ساختمانی رسیدند و دوباره امیدوار شدند. مصالح ساختمانی دقیقا معاینه شد. دوباره تمام شد. امید هم با مصالح رفت. در گذشته هر کجا که می‌رفتی، می‌گفتند که هر گنجی  نفس خاص خودش را دارد، که باید به آن احترام گذاشته شود. این گنج‌ها به دست هر زن خامی نمی‌افتد، بلکه به دست آدم محرم و خاصی خواهد افتاد، که قطعا ژوزف را هم فراخواهد خواند تا هنگام جستجوی گنج او را یاری کند.

در ماه دسامبر که کارها خوب پیش رفته بود، به تن ژورف بیچاره لباسهای گرمی پوشانده و او را به محلی بردند و یک بیل هم به دستش دادند تا اینجا و آنجا گودالی بکند. آنها امیدوار بودند که این حقه کارساز باشد. ولی مثل اینکه روح مرد غریبه بیشتر با استخوانها رابطه داشته تا با صندوقچه‌ها. زیرا که حضور ژوزف هم چیزی را عوض نکرد.  سرمای زیاد بالاخره باعث شد تا کار کندن قبر پایان پذیرد. در بهار آینده قرار شد که کار کندن قبر دوباره شروع شود، ولی از انجام آن صرفنظر شد.

گذشته از این، روح مرد غریبه به ژوزف خیانت نکرد. گرچه او به ژورف قول نداده بود که او به گنجی دسترسی پیدا خواهد کرد. ولی همه‌ی این موضوع باعث شد تا مردم از دور و نزدیک به دیدن ژوزف بیایند و برای کسی که موفق شده بود، یک روح را ببیند، هدایائی بیاورند.



[1]  Geistererscheinung

[2]  Heinrich von Kleist (1777-1811)

[3]  Schlan

[4]  Stredokluk

[5]  Joseph

[6]  Böhmisch

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٧
تگ ها :