در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

شوهر سخت‌گیر - اثر یوحان کریستف گوتشد

شوهر سخت‌گیر[1]

نویسنده: یوحان کریستف گوتشد

 

شارل هشتم پادشاه فرانسه یکی بهترین افراد دربارش را به آلمان فرستاد تا پاره‌ای از امور مملکتی را انجام دهد. سفر خیلی سریع انجام شد، و فرستاده‌ی دربار حتی شب‌ها نیز استراحت نمی‌کرد، تا دستور اربابش را هرچه زودتر انجام دهد.

شبی، دیروقت به قصر یکی از بزرگان رسید و خواهش کرد که  شب را در آنجا بسر برد. خیلی زحمت کشید، تا او را به درون خانه راه دادند.  ولی وقتی که آن بزرگ شنید که او فرستاده‌ی پادشاه می‌باشد، به استقبال او رفته و از رفتار نامناسب اطرافیانش عذرخواهی کرد و اضافه کرد که به خاطر چند نفر از بستگانش بدطینت‌اش، از طرف همسرش نیز به او توصیه می‌کند که مواظب خودش باشد. بعد هم میهمان‌اش را به درون خانه خوانده و حق میهمان‌نوازی  را ادا کرد.

هنگام غذا‌خوردن، میزبان این غریبه را به درون سالنی زیبا و کاغذ‌دیواری شده برد. میز چیده شد و به زودی زیباترین زن دنیا در پشت کاغذ دیواری‌ها ظاهر شد؛ ولی با سری تراشیده و طبق رسوم آلمانی‌ها با لباس سیاه عذاداری.

آفتابه و لگن آوردند. وقتی که میهمان و میزبان دست خود را شستند، آفتابه و لگن را به این بانو دادند. او نیز دست خود را شسته و بدون اینکه حرفی بزند یا کسی از او چیزی بپرسد، به انتهای میز رفته و آنجا نشست.   

غریبه به زن نگاه می‌کرد و پیش خود گفت که او باوجود زیبائی خیره‌کننده‌اش، چقدر رنگ‌پریده و ناراحت است. 

بعد از این‌که او چند لقمه غذا خورد ، چیزی برای نوشیدن خواست.

یکی از مستخدمین نوشابه‌ای برای او آورد، ولی در یک ظرف بسیار زیبا، که جمجمه‌ی یک انسان بود، که سوراخ چشمهایش را با ورقه‌های نقره‌ای تزئین کرده بودند.

او دو یا سه جرعه از این جام نوشید. بعد از اینکه سیر شد، برخاسته و دوباره دست‌هایش را شسته و در مقابل میزبان تعظیمی کرده و به پشت کاغذ دیواری رفت، بدون اینکه کلمه‌ای بر زبان آورد.

مرد غریبه از دیدن این صحنه خیلی ناراحت شده و به فکر فرورفت. میزبان از این امر آگاه شده و پرسید: "می‌بینم  چیزی که شما در سر میز من مشاهده کردید، شما را متعجب کرده است. ولی از آنجائی که شما به نظر من مرد سرزنده‌ای هستید، نمی‌خواهم چیزی را از شما پنهان کنم، تا شما مرا انسان ظالمی نپندارید.

 این خانمی که شما مشاهده کردید، همسر من می‌باشد. من او را چنان دوست داشتم، که مردی می‌تواند همسرش را دوست داشته باشد. برای اینکه بتوانم او را تصاحب کنم، ترس را از وجودم راندم و او را برخلاف عقیده‌ی والدینش به اینجا آوردم.

او نیز چنان عشق و علاقه‌ای به من نشان می‌داد، که من نه یک بار بلکه هزاران بار جانم را فدایش می‌کردم. ما مدت مدیدی چنان در صلح و صفا با هم زندگی کردیم، که فکر می‌کردم من خوشبخت‌ترین مرد اروپا هستم. 

موقعی که من در سفر بودم، و در این سفر وظایفی داشتم که به شرف و افتخار من مربوط بودند، او نیز کار خود را کرده و همه چیز را فراموش کرده و بی‌وجدانی پیشه کرد و عاشق جوانی شد که من او را سالیان سال پرورده بودم.  

 من به محض اینکه از سفر برگشتم، دریافتم که او عاشق شده است، ولی نمی‌توانستم آن را بپذیرم. تا اینکه به تجربه به من ثابت شد و چشم و گوش من باز شد. بدینوسیله تمام عشق و علاقه من به خشم و شک و تردید بدل گشت.

برای اینکه این را به ثبوت برسانم، چنین وانمود کردم که می‌خواهم بار دیگر به سفر بروم، ولی خودم را در یکی از اطاق‌ها پنهان کردم. در همان اطاقی که اینک او زندگی می‌کند و این اطاق همان اطاقی است که او ازعاشق‌اش در آن پذیرائی می‌کرد و این مرد با چنان آزادی و فراغت به سراغ او می‌رفت، که این آزادی و فراغت فقط از عهده‌ی من که شوهرش بودم، بر‌می‌آمد. وقتی که او می‌خواست به درون تختخواب زن بخزد، من نیز از پناهگاه خود بیرون آمده و او را در آغوش زنم گرفتم و با چاقوئی او را درجا کشتم. می‌خواستم زنم را هم بکشم، ولی جرم او بزرگتر از آن است که با چنین مرگی جبران شود. بدین‌ترتیب برای او جریمه‌ی دیگری را در نظر گرفتم، که به نظر من سخت‌تر از مرگ است. من او را در اطاقی زندانی کردم، که او می‌خواست درون آن از بزرگترین امیال زندگی‌اش لذت ببرد. در این اطاق او با معشوقی محشور است، که از من بیشتر دوستش داشت. من جسد بی‌جان این جوان را در کمدی آویزان کردم و زنم را به عنوان نگهبان این جسد گرانبها تعیین کردم. برای‌اینکه او هرگز معشوق‌اش را فراموش نکند، دستور داده‌ام تا حتی موقع غذا‌خوردن و پای میز، جمجمه‌ی این مرد بدجنس را به عنوان ظرف آبخوری روی میز قرار دهند. بدین‌ترتیب او اولا همیشه کسی را که به وسیله‌ی گناه خویش، به دشمن مبدل کرده، پیش رو دارد، و ثانیا جسد کسی را که دوستیش را به دوستی با من ترجیح داد، می‌بیند."

میزبان سعی می‌کرد، عمل‌اش را توجیه کند و به میهمان‌اش توضیح کافی بدهد.

میزبان چنین ادامه داد: "موهایش را به این علت تراشیده‌ام، که زن خطاکاری مثل او ارزش داشتن چنین زینتی را ندارد و سر کچل‌اش نشان می‌دهد که او به وسیله‌ی خطائی که انجام داده هرگونه شرم و حیا و شرف و افتخاری را از دست داده است.

آیا شما می‌خواهید زحمت بکشید و او را در اطاق خودش ملاقات کنید: چیزی که شما با چشمان خودتان ‌ببینید، هر توضیحی را که من بخواهم در این مورد به شما بدهم، زائد می‌کند.

مرد غریبه خواست دیگری به جز این نداشت. این همه مسائل عجیب‌وغریبی که او اینجا دیده بود، اینک آرزوی دیگری نداشت به‌جز اینکه توضیح کامل و قانع‌کننده‌ای در باره‌ی حقیقت ماجرا و قضایا بشنود. او به دنبال میزبان راه افتاد. آنها وارد اطاق بسیار زیبائی شدند و زن را در جلوی شومینه‌ای نشسته دیدند.

میزبان پرده‌ای را کنار کشید، که پشت آن جسد بی سر عاشق جوان به دیوار آویزان بود. همانطور که قبلا توضیح داده بود.

مرد غریبه  تعجب کرد، ولی با ولع بیشتر به زن نگاه می‌کرد، که در این میان به لحاظ ادب و احترام به پا خاسته بود ولی از شرم و حیا سرش را به زیر افکنده بود.

خیلی دلش می‌خواست که با او صحبت کند، ولی این کار را نکرد. از ترس از میزبانش، حرفی نزد.

میزبان که خواست او را دریافته بود، پرسید: "مایلید که با او صحبت کنید، تا بفهمید که او چه زبانی دارد و از چه واژه‌هائی استفاده می‌کند؟"

او بیش از این اجازه به چیزی نیاز نداشت و شروع به سخن گفتن کرد: "مادام! اگر شما این همه صبر و حوصله دارید که شکنجه‌گران شما هم به آن اذعان می‌کنند، پس شما خوشبخت‌ترین زن  دنیا هستید."

زن با چشمانی پر اشک و صورتی پررنج، که انسان را به تفکر وامی‌داشت، جواب داد: "سرور‌من، من اقرار می‌کنم که کار خلافی که من انجام داده‌ام، چنان بزرگ است، که اگر تمام رنج و زجری که آقای من –من ارزش آن را ندارم که ایشان را همسر خویش بنامم – به من وارد کند، باز هم در مقابل این پشیمانی چیزی نخواهد بود. 

هیچ چیز مرا بیش از این آزار نمی‌دهد که می‌دانم که من لطیف‌ترین  و مهربان‌ترین انسان روی زمین را آزرده‌ام. او هنگامی‌که داشت این کلمات را ادا می‌کرد، چنان اشک  می‌ریخت، که قطرات اشک گونه‌هایش را خیس کرده بود و گریه‌ی تلخش راه سخن گفتن‌اش را سد کرده بود.

غریبه‌ی حساس چنان تحت تأثیر قرار گرفته بود که او نیز اشک می‌ریخت و اگر میزبان بازوی او را نگرفته و او را از اطاق خارج نکرده بود، عواطفش کاملا تحت تأثیر محیط قرار می‌گرفت. شاید بهتر بتوان به این مسئله اندیشید تا بتوان آن را تعریف کرد که او آن‌شب با چه افکاری دست‌و‌پنجه نرم کرد.

صبح روز بعد که غریبه می‌خواست دوباره به سفرش ادامه دهد و برای خداحافظی به نزد میزبانش رفته بود، نتوانست خودداری کند و راجع به زنش صحبت نکند و از او راجع به این موضوع خواهش نکند.  او به میزبانش گفت: "سرور من! علاقه‌ای که من به شما دارم و احترامی که شما به من نهاده‌اید، مرا وامی‌دارند که من افکارم را آزادانه به شما بگویم تا به کس دیگر.

من فکر می‌کنم  بهتر باشد که شما با همسرتان مهربان‌تر رفتار کنید. شما می‌بینید که او از کار اشتباهی که کرده، چقدر پشیمان است. من نمی‌خواهم اشتباه او را توجیه کنم یا به جای او عذر‌خواهی کنم، برای اینکه خشم شما را بیشتر سبب نشوم. ولی به این موضوع هم فکر کنید، که شما هنوز جوان هستید و ورثه‌ای هم ندارید. حیف نیست که یک چنین خانه‌ی بزرگی و یک چنین ملک شوالیه‌‌ای، مثل ملک شما،به دست افراد غریبه‌ یا ورثه‌ای بیفتد که به شما ریشخند کند؟

این اشتباه زنتان را ببخشید. شاید او عجله کرده باشد، و حتما این عمل را دوباره تکرار نخواهد کرد. او مزه‌ی عشق شما را حتما بعد از این جریمه‌ی سنگین بهتر خواهد چشید.

باوجودی‌‌که میزبان تصمیم گرفته بود که زنش را تا آخر عمر در این وضع غمگین نگه دارد، با این وجود سخنان فرستاده‌ی ملوکانه هم تأثیری در تصمیم وی نگذاشت.  او مدت مدیدی در تفکرات خود غوطه‌ور شد، بدون‌اینکه کلمه‌ای سخن بگوید. بالاخره هم به این نتیجه رسید، که سخنان میزبان‌اش زیاد هم بی‌ربط نیست. به همین علت هم به او  قول داد که به زنش ترحم کند، به شرطی که او یک مدت دیگر در همین وضع به سر برد.

غریبه راه سفرش را ادامه داد. کارهای مملکتی‌اش را انجام داده و بعد از مدتی دوباره در دربار پادشاه فرانسه ظاهر شد.

او حتی به پادشاه هم این ماجرا را در جوار ماجراهای دیگر تعریف کرد که در قصری که شبی را در آن بسر برده بود و مقداری از آن ماجرا را خودش دیده و مقدار دیگر را شنیده بود.

فرستاده‌ی پادشاه چنان از زیبائی این بانوی بیچاره برای پادشاه تعریف کرد، که  او نقاش دربار را به جانب او فرستاد تا تصویر او را کشیده و با خود به دربار شارل آورد.

با وجودیکه میزبان مجبور بود که از زندان خودساخته‌اش نگهبانی کند، ولی طبق دستور پادشاه، اجازه داد که نقاش پادشاه وارد زندان شده و تصویر زن محبوس را در لباس سیاه عزاداری ترسیم کند.

شاید این فکر، که حتی دربار پادشاه هم از این قضیه خبردار است، در بخشودن زن که مدتی بعد به وقوع پیوست، بی‌تأثیر نبوده است.

هر دوی آنها گذشته را فراموش کردند. استخوانهای مرد عاشق دفن شدند. جام جمجمه نیز همچنین و تمام آثاری که به نوعی با این جریمه در رابطه بودند، از بین برده شدند. آنها دوباره با وفاداری کامل شروع کردند به دوست داشتن یکدیگر. مثل اینکه این جریان فقط به استحکام عشق آنها کمک کرد. کوتاه گویم، آنها مثل اینکه تازه ازدواج کرده باشند و این امکان را داشتند که با هم اولاد‌دار باشند و با هم پیر و سفید موی شوند و تقریبا  با هم و در یک زمان در در کهولت و سیراب از زندگی چشمهایشان را برای ابد ببندند.

 

  



[1]  Der strenge Ehemann

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٧
تگ ها :