در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

حکایات لسینگ

حکایات لسینگ

 

حکایت اسب چموش و گاو وحشی

جوانی بر پشت اسب چموشی نشسته بود و به سرعت باد می تاخت. گاوی وحشی او را مخاطب قرار داده و گفت: "حیف از تو! اگر من جای تو بودم، نمی گذاشتم جوانی نورس بر من تسلط یابد!"

اسب در جواب گفت: "ولی حالا که نیستی!" این چه شهرتی برای من دارد، که جوان نورسی را بر زمین کوبم؟

 

 

حکایت میمون و روباه

میمونی به روبهی گفت: "حیوانی نیست که من نتوانم  از او تقلید کنم."

روبه در جوابش کفت: "ابله ترین حیوانات هم به خود اجازه نمی دهند، از تو تقلید کنند."

نویسندگان عزیز کشورم! آیا باید واضح تر صحبت کنم؟

 

 

حکایت خر و شیر

خری شیری را در جنگلی همراهی می‌کرد، که خر دیگری را دید.

خر دوم گفت: "سلام،  برادر."

خر اول در جواب گفت: " چه گستاخ"

خر دوم گفت: چرا؟ چرا این سلام مرا به گستاخی تعبیر می کنی؟" فکر می کنی که تو بالاتر یا بهتر از یک خر هستی، چون داری شیری را مشایعت می کنی."

 

حکایت خر و گرگ

خری گرگ گرسنه ای را دید. خر لرزان گفت: به من رحم کن. من حیوانی ضعیف و بیمار هستم.  به پایم بنگر که چگونه خاری در آن فر رفته است و مرا آزار می دهد.

واقعا. من برای تو متاسفم. من در نزد وجدان خودم خجولم و باید که تو را از این درد و رنج و محنت برهانم.

هنوز گرگ کلمه آخر را بر زبان نرانده بود که به خر حمله کرده و او را از هم درید.

 

 

حکایت روباه

روبهی که تحت تعقیب بود به بالای دیواری پرید تا خود را نجات دهد. روباه برای پائین آمدن از دیوار از گیاه خارداری که در سایه دیوار رشد کرده بود آویزان شد. ولی خار این گیاه درد شدیدی در او ایجاد کرد.

روباه گفت: "ای امدادگران لعنتی. " اینها نمی توانند به کسی کمک کنند، مگر زمانی که لطمه ای هم به او بزنند. "

 

حکایت موش و مور

 موشی به مورچه ای گفت: ای فلک زده ها! آیا این زحمتی که شما سراسر تابستان می کشید، هیچ ارزش آن را دارد، که شما این مقدار کم آذوقه ای را که جمع آوری می کنید، ذخیره نمائید؟ شما باید انبار آذوقه مرا ببینید.

مورچه در جواب موش گفت: "گوش کن، اگر انبار آذوقه تو بزرگتر از گرسنگی تو باشد پس آدمیان حق دارند که آشیانه تو را ویران کنند، انبار تو را تهی کرده و حق تو را کف دستت بگذارند و جان تو را تهدید کنند.

 

حکایت گوزن و روباه

گوزنی به روباه گفت: "وای بر حال و احوال ما حیوانات ضعیف، شیر و گرگ با هم متحد شده اند."

روباه پرسید: "شیر با گرگ متحد شده است؟"

آها! شیر می غرد و گرگ زوزه می کشد. به همین دلیل شاید شما بتوانید گاهی از دست آنها فرار کرده و خود را نجات دهید. ولی وای به حال ما حیوانات اگر این شیر خود را با (لوکس)  متحد کند، که بی سر و صدا شکار می کند.  

 

حکایت پسرک و مار

پسرکی در حال بازی با ماری اهلی بود. پسرک به مار می گفت: "عزیزم، من نمی توانستم با تو اینگونه رفتار کنم، اگر دندانهای سمی تو را نکشیده بودند. شما مارها بدطینت ترین و ناسپاس ترین حیوانات روی زمین هستید. شاید در جائی خوانده باشی که چه بلائی بر سر مردی آمد که یکی از شما را، که شاید جد و نیای تو بوده،و از فرط سرما، در گوشه ای زیر خار و خاشاک خزیده بود، بیرون آورده و زیر سینه ی گرم خود قرار داد. مار تاره گرم شده بود، که ناجی خود را گار گرفت و باعث مرگ این مرد خوش طینت شد.

مار گفت: " ولی من تعجب می کنم، که مورخین شما، چقدر به نفع شما انسانها نوشته اند. مورخین مارها این جریان را طور دیگری نوشته اند. این مرد خوش طینت می پنداشته که مار واقعا یخ زده و مرده است. از آنجائی که این مار خوش خط و خال نیز بوده است، مرد خوش طینت آن را برداشته تا در خانه پوست زیبایش را بکند.

پسرک در جواب مار فقط گفت: خاموش. خفه شو. کدامین انسان یا حیوان قدر ناشناسی است که نداند

چگونه باید خود را معذور بداند.

ناگهان پدر پسرک، که به این گفتگو گوش می داد، گفت: "درسته پسرم، ولی اگر تو موقعی از یک ناسپاسی بزرگ چیزی شنیدی، همه جوانب را باید در نظر بگبری، قبل از اینکه تو انسانی را با یک چنین سخنی برنجانی. نیکوکاران به  ندرت (به شرافت انسانی قسم) به هیچ وجه خود را ناسپاس نشان نمی دهند. ولی پسرم! نیکوکارانی که کمی هم به منافع خود توجه می کنند،  ناسپاسی را به جای توجه کشت می کنند.   

 

حکایت شیر و خر

هنگامی که شیر، سلطان جنگل  به همراه خری به بیشه ای رفتند، تا خر با صدای انکر الاصواتش حیوانات را فراری دهد، تا شیر آنها را شکار کند، کلاغ دانائی شیر را مخاطب قرار داده و گفت:

"به به، چه جماعت زیبائی! خجالت نمی کشی، که خری را به جرگه ی خویش راه داده ای؟

شیر کفت: "هر گاه که به کسی نیازی دارم، او را در جرگه ام وارد می کنم."

بزرگان همه اینگونه می اندیشند، هنگامی که کسی کوچکتراز خود را می نوازند.

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٧
تگ ها :