در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

یک داستان مهیج - اثر گوته

یک داستان مهیج [1]

نویسنده: یوحان ولفگانگ فون گوته[2]

 

نزد یکی از دوستان خوب و صمیمی من،که خانواده پرجمعیتی داشت و در یک قصر قدیمی می‌زیست، دختر یتیمی زندگی می‌کرد. وقتی که این دخترک چهارده ساله شد، غالب اوقات خود را با خانم خانه به سر می‌برد و کارهای او را انجام می‌داد.

همه از او راضی بودند و او نیز آرزوئی نداشت، جز اینکه همه به او توجه کنند و وفادار باشند تا او نیز بتواند به حامیان خود خدمت کند. دخترک با تربیت بود و خواستگارانی نیز داشت. هیچ کس باور نمی‌کرد که یکی از این خواستگاران بتواند او را خوشبخت کند. خود او نیز هیچ کاری نمی‌کرد که بتواند وضعیتش را تغییر دهد.

یک دفعه، موقعی که دخترک درون خانه اینطرف و آنطرف می‌رفت تا کارهایش را انجام دهد، زیر قدم‌هایش ضرباتی شنیده می‌شدند.  اوائل همه فکر می‌کردند، که این کار اتفاقی است. ولی از آنجائی که این ضربات قطع نشدند و تقریبا هر قدمی که دخترک بر‌می‌داشت، با این ضربات بدرقه می‌شد، ترس او را برداشت. طوری که دیگر جرأت خارج شدن از اطاق خانم را نداشت. زیرا که او فقط در این اطاق آرامش داشت.

همه‌ی مردم صدای این ضربات را می‌شنیدند. هر کسی که با او همقدم می‌شد یا نزدیک او راه می‌رفت، صدای این ضربات را می‌شنید.

اوائل همه این جریان را یک شوخی می‌پنداشتند، ولی به ندرت متوجه شدند که این اتفاق امری نامأنوس است. آقای خانه، که خود آدم سرزنده‌ای بود، خواستار تحقیق در این امر شد.

صدای ضربات قدم‌های دخترک فقط موقعی به گوش می‌رسید، که دخترک راه میرفت. یعنی نه موقعی که او پایش را روی زمین می‌گذاشت، بلکه موقعی که او پایش را از زمین بر‌می‌داشت تا راه برود، صدای تق و تق بلند می‌شد. این صدا‌ها گاهی ناموزون و گاهی قوی‌می‌شدند. بخصوص موقعی که دخترک عرض یک سالن را طی می‌کرد.

روزی که پدر‌خانواده چند کارگر در خانه داشت، دستور داد تا آنها پشت سر دخترک چند کریدور را بکنند. زیرا که در این روز صدای تق و تق از هر روز دیگر بلندتر شده بود.

چیزی پیدا نشد، به جز چند موش بزرگ، که شکار آنها سروصدای زیادی در خانه ایجاد کرد.  آقای خانه که دیگر تسلیم شده و کاملا درهم و برهم بود،فکر جدیدی به سرش زد. او بزرگترین شلاقش را برداشته و قسم خورد که اگر این صدا‌ها را بار دیگر بشنود، دخترک را تا دم مرگ کتک بزند.

از آن روز به بعد، دخترک بدون اعتراض در خانه راه می‌رود، و از آن روز به بعد هم  کسی صدای ضربات را نشنید.

     



[1]  Eine Gespenstergeschichte

[2]  Johann Wolfgang von Goethe (1749-1832)

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٧
تگ ها :