در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

بازی خطرناک - اثر تئودور فونتانه

بازی خطرناک[1]

نویسنده: تئودور فونتانه[2]

 

ما، در "سوینه‌مونده[3]" محل‌های مختلفی برای بازی کردن داشتیم.  ولی از همه بیشتر محلی را دوست داشتیم که درست بغل "بول ورک" قرار داشت، یعنی درست آنجائی که خیابان جلو خانه‌ی ما تقاطع پیدا می‌کرد. تمام این محل مثل یک نقاشی قشنگ بود، خصوصا در زمستان، که کشتی‌های لنگرانداخته با دکل‌های لخت، قرار داشتند، معمولا هم سه تا کشتی پشت سر هم می‌ایستادند، که تا اواسط رودخانه را هم اشغال می‌کردند.

ما اجازه داشتیم که اینجا در کنار "بول‌ورک" روی طنابهای کشتی‌ها، که نزدیک زمین قرار‌داشتند، بازی کنیم و هنر بندبازی خودمان را عرضه کنیم، ولی یک چیز برای ما قدغن بود: اینکه روی کشتی‌ها بریم، یا از نردبانهای طنابی کشتی بالا بریم و خودمان را به سبد بالای دکل کشتی برسانیم. چه اقدام عاقلانه‌ای.

 

ولی هرچه این ممنوعیت عاقلانه‌تر جلوه می‌نمود، خواست ما نیز قوی‌تر می‌شد، که این ممنوعیت را زیر پا بگذاریم و هنگام بازی "دزد و مسافر" که ما این همه  دوست داشتیم، زیر پا گذاشتن این ممنوعیت، برای ما کاملا بدیهی بود. اینکه ما را بگبرند یا غافل‌گیر کنند، نیز خارج از احتمال بود. والدین ما یا در حال "بازی" بودند، یا مهمان داشتند. خوب، به پیش. و اگر کسی ما را لو می‌داد، حالش بدتر از حال ما می‌شد.

اوضاع چنین بود، حتی در این روز یکشنبه در ماه آوریل سال 1831. باید همین ماه بوده باشد، چون هوای سرد و صاف آن روز را من هنوز خیلی خوب به یاد  دارم. بر روی عرصه کشتی‌ها اثری از زندگی نبود، و در "بول‌ورک" هم  موجود زنده‌ای دیده نمی‌شد.

من که قویترین و مسن‌ترین آنها بودم، معمولا نقش "دزد" را بازی می‌کردم و هشت یا ده نفر دیگر از بچه‌ها هم  از میدان کلیسا به دنبال من افتاده بودند تا مرا بگیرند. بازی همیشه از این میدان شروع می‌شد. فقط یکی از بچه‌ها – فریتس ارلیش[4]- از پس من بر‌می‌آمد.

من با آخرین توان به "بول‌ورک" رسیدم و چون چاره‌ی دیگری نداشتم، از روی یک راهرو چوبی سفت و محکم گذشته و وارد عرصه‌ی کشتی دیگری شدم. گروه به دنبال من روان بود. نتیجه این شد که من مجبور شدم از اولین کشتی به روی دومین و از دومین کشتی به روی سومین کشتی بپرم.  اینجا برای من آخر خط بود. من اگر نمی‌خواستم که خودم را به دشمنانم تسلیم کنم، چاره‌‌ای نداشتم جز اینکه روی کشتی آخری خودم را پنهان کنم، یا لااقل جائی بروم که دیگران نتوانند به من دسترسی پیدا کنند. و من یک چنین جائی را پیدا کردم و از آن بالا رفتم. این جا، اطاقکی بود که به اندازه قد یک انسان بالا بود و کنار یکی از کابین‌های کشتی قرار داشت. در این اطاقک، به جز آشپزخانه کشتی، چیزهای یگری هم وجود داشت. پله‌های زیادی این دیوار، کار مرا آسان کردند. خوب حالا من رسیده‌ام بالا و آنجا ایستاده‌ام. فعلا که نجات پیدا کردم. نگاهی به تعقیب‌کنندگانم انداختم. حس پیروزی من زیاد دوام نیاورد. زیرا پله‌هائی که من از آنها استفاده کرده بودم، برای دیگران هم کمک بزرگی بودند. طولی نکشید که "فریتس ارلیش" هم آن بالا کنار من ایستاد.

اگر فکری نمی‌کردم، بازی را باخته بودم. با تمام قوا، و تا آنجائی که اطاقک آشپزخانه اجازه می‌داد، با سرعت اولیه که درون اطاقک به خود گرفتم، ازدرون   اطاقک آشپزخانه و آبی که میان دو کشتی بود به روی کشتی دوم پریدم و مانند کسی که تمام ارواح او را ترک کرده باشند،  شروع به دویدن به طرف ساحل کردم. از اینجا تا میدان بازی جلوی خانه‌مان، دیگر برای من چیزی نبود، که بازی را برنده شوم.

ولی  خوشحالی من دیری نپائید. در همین لحظه‌ای که من از کشتی پائین پریدم و زمین سفت ومحکم را زیر پایم حس کردم،  تقریبا همزمان با این پرش، از کشتی سوم و کشتی دوم صدای جیغ و فریادی شنیدم و در میان این جیغ‌و‌فریاد‌ها هم گاهی اسم خودم را می‌شنیدم. من چاره‌ای نداشتم جز‌اینکه بپندارم، که اتفاقی افتاده است. و همینطور که سریع از  راهرو چوبی به طرف ساحل آمده بودم، همینطورهم سریع از همین مسیر به عقب برگشتم.

کاملا به موقع رسیدم. "فریتس ارلیش" که مرا تعقیب می‌کرد، می‌خواسته که به دنبال من، او هم از روی کشتی بپرد و از آنجائیکه کوتاه پریده بود، توی آبی که میان کشتی سوم و کشتی دوم بوده، افتاده بود. بیچاره حالا آنجا گیر‌افتاده بود و با  ناخن به سوراخ‌وسمبه‌های کشتی چنگ می‌انداخت، تا شنا می‌کرد. اصلا به این مسئله فکر هم نمی‌کرد که شنا کند. از بس که آب سرد بود. اگر می‌خواستیم او را از بالا بیرون بکشیم، که کار غیر‌ممکنی بود. بالاخره دنباله‌ی طنابی را که از یکی از نردبانهای طنابی آویزان شده بود گرفتم، و با هزار فن و فوت،  خودم را از دیواره‌ی کشتی به پائین آویزان کردم، تا "فریتس" پای چپم را که از آن یکی درازتر شده بود، بگیرد.  دست راستم را بالا سفت و محکم گرفته بودم. به فریتس گفتم: "دستم را بگیر."  این بچه‌ی خوب دریافته بود، که اگر دست مرا محکم بگیرد، هر دوی ما به درون آب سقوط خواهیم کرد. فقط نک چکمه‌ی مرا گرفت. باوجودیکه این "گرفتن" برایش کافی نبود، که او را از آب بیرون بکشد، ولی برایش کفایت می‌کرد، که او را روی آب نگه دارد. او همینطور ماند تا کارگران ساحل به دادش رسیدند و  یک قلاب قایق برایش پائین فرستادند. بعد هم دیگران یک قایق را آزاد کردند و با آن به درون آبی که میان دو کمشتی بود رفتند تا فریتس را نجات دهند.

ولی من! در همین لحظه که قلاب نجات برای "فریتس" پائین فرستاده شد، کسی که هویتش برای من آشکار نشد، از پشت یقه مرا گرفت و با یک تکان مرا به روی عرصه کشتی انداخت.

ازطعنه و نیش‌زدن‌هائی که معمولا در این مواقع زیاد هستند، این بار خبری نبود. "فریتس ارلیش" را که آب از سر‌و‌رویش می‌چکید، به خانه‌ای که در آن نزدیکی قرار داشت بردند. ما هم با سروصدای معمول راه خانه را در پیش گرفتیم.  من با این همه، از آینده می‌ترسیدم. ولی ترس من دلیلی نداشت. بلکه برعکس. 

صبح روز بعد، هنگامی‌که من عازم مدرسه بودم، پدرم را درون هال دیدم. او دست مرا محکم گرفت. باز هم همسایه‌مان آقای "پیتسکر[5]" مرا لو داده بود. ولی این بار از دید مثبتی این کار را کرده بود.

پدرم گفت: "جریان را شنیدم..."

"آخر مگر تو نمی‌توانی به حرف‌های من گوش بدی، ولی خوبه. برای اینکه تو کار خوبی کردی. من همه چیز را می‌دانم. از "پیتسکر" همسایه‌مان شنیدم.

"و بدینوسیله من آزاد شدم."

من چقدر به این اتفاق فکر می‌کنم. نه به این علت که کار قهرمانانه خودم را بستایم، نه. بلکه  به این علت که از پدرم قدردانی کنم.

 



[1] Gefährliches Spiel

[2] Theodor Fontane (1819-1898)

[3]  Swinemünde

[4]  Fritz Ehrlich

[5]  Pietzker

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٧
تگ ها :