در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

چهار داستانک از یوحان پتر هبل

نسخه‌ی عجیب و غریب

نویسنده: یوحان پتر هبل[1]

 

وقتی که آدم مجبوره بره داروخانه و بگذاره نسخه‌ای را برایش بپیچند، کار زیاد جالبی نیست. ولی سالها پیش اتفاق جالبی افتاد.

روزی، مردی از یک ده دورافتاده با یک گاری که دوتا گاومیش آن را می‌کشیدند، جلوی داروخانه شهر ایستاد و با دقت در اطاقی از چوب کاج را از گاری پایئن آورده و آن را به درون داروخانه برد.

صاحب داروخانه با چشمانی از حدقه درآمده گفت: "با این در اطاق چه کار می‌خواهید بکنید؟ نجاری دو تا مغازه با ما فاصله دارد."

مرد در جواب صاحب داروخانه گفت: "دکتر برای معالجه زن بیمار من به خانه ما آمده بود و می‌خواست برایش داروئی تجویز کند. در تمام خانه نه قلمی و کاغذی یافت شد و نه جوهری. فقط یک تکه گچ پیدا شد که آقای دکتر هم با آن گچ نسخه‌اش را روی در اطاقمان نوشت. حالا هم شما زحمت کشیده و لطفا این نسخه را برای من بپیچید.

صاحب داروخانه گفت: "درسته، امیدوارم که این دارو کمک مؤثری باشد.خوش به‌حال کسی که در تنگ و تفاق می‌تواند به خودش کمک کند.

   

 

دو ضرب‌المثل

نویسنده: یوحان پتر هبل

 

من دو ضرب‌المثل می‌شناسم، که هر دو حقیقت دارند، چون آنها همدیگر را نقض می‌کنند. دو برادر فقیر بودند، که یکی از آنها نه حوصله و نه جرأت آن را داشت که چیزی بخرد، زیرا که پولش کفایت این کار را نمی‌داد. او همیشه می‌گفت: بی‌مایه فطیر است[2] .

چنین نیز شد. او در تمام زندگی‌اش برادر "بی‌مایه و فطیر" خوانده می‌شد. زیرا که برای او این کار ارزش آن را نداشت که او نخست با کمی پس‌انداز کار را شروع کرده و به ترتیب چیز‌های بزرگتری خریده و به پروت و مکنت برسد.

برادر جوان‌تر ولی چنین نمی‌پنداشت. او همیشه می‌گفت: "چیزی که نیست،می‌تواند به وجود بیاید[3]." او ثروت کوچکی را که از پدر و مادرش به او به ارث رسیده بود،‌ در دست داشت و آن را با پس‌انداز‌های خودش به تدریج بزرگتر و بزرگتر کرده بود. او زرنگ بود و کار هم می‌کرد و ضمنا در گوشه عزلت زندگی می‌کرد. اوائل خیلی سخت بود و کارها به کندی پیش می‌رفت. ولی تکیه‌کلام او:  "چیزی که نیست،می‌تواند به وجود بیاید" به او جرأت و امید می‌داد. ولی به مرور کارها رونق گرفت.  او از طریق پشت‌کار بی‌حد خود و  رحمت الهی مرد ثروتمندی شد و اینک فرزندان برادر "بی‌مایه و فطریش" را نگهداری می‌کند، که چیزی برای خوردن ندارد.

 

 

 

                                    تازه چه خبر[4]

نویسنده: یوحان پتر هبل

 

مرد ثروتمندی در "شوابن‌لند[5]" پسرش را به پاریس فرستاد تا زبان فرانسوی بیاموزد و قدری از آداب و رسوم خوب فرانسویان را. یک سال بعد یا اندکی بیشتر، نوکر او هم از خانه پدرش به پاریس می‌آید. وقتی که پسر ارباب، نوکرش را می‌بیند، با تعجب همراه با خوشحالی فریاد می‌زند: "آهای هانس[6]، مثل اینکه تو را خدا از آسمان برای من فرستاده است. از خانه چه خبر؟  خبر تازه چی داری؟"

نوکر گفت: "آقای ویلهلم ، خبری تازه‌ای نیست جز اینکه ده روز پیش کلاغ زیبای شما مرد.همان کلاغی که یک سال پیش میرشکار به شما هدیه داد."

ویلهلم جواب داد: "آه، حیوان بیچاره. مگر چه مرضی گرفته بود؟"

"شاید موقعی که اسبهای زیبای ما  یکی بعد از دیگری سقط کردند، از آت و آشغال و مردار آن‌ها خورده باشد. من که گفتم."

ویلهلم پرسید:  "چه می‌گوئی؟ اسبهای زیبای پدرم، آن خنگ‌های قشنگ و هویجی،  همه مرده‌اند؟ چطور چنین اتفاقی ممکن شد؟"

هانس گفت: "شاید موقع آب آوردن، زحمت زیادی کشدند، موقعی که خانه و کاشانه ما در آتش سوخت و از بین رفت. زحمات آنها هم نتیجه‌ای نداد.

ویلهلم خیلی ترسیده بود، با صدای بلند گفت: "خدای من! خانه‌ی زیبای ما هم در آتش سوخت؟ کی؟"

هانس در جواب اربابش گفت: "شاید کسی متوجه آتش مشعل در جوار تابوت پدر خدابیامرزت نشده بود. زیرا که پدرت شبانه و در پناه آتش مشعل دفن شد. یک چنین جرقه‌ای کار دست آدم می‌دهد."

چه اخبار ناخوش‌آیندی! این صدای ویلهلم بود که پر از درد به گوش می‌رسید. "پس پدرم هم درگذشت؟" "چه بر سر خواهرم آمد؟"

هانس گفت: "شاید پدر خدا بیامرزت با خرسندی مرد، وقتی که  شنید که دوشیزه خواهرت بدون شوهر یک بچه بدنیا آورده است. یک پسر.

ولی غیراز اینها دیگر خبری نیست.

 

 

 

 

کشتی نوح

نویسنده: یوحان پتر هبل

 

روزی گروهی از مردم دور هم نشسته بودند، پیر و جوان. بین جوان‌ترها یکی بود به نام آقای "فون اوستن[7]"  که هنوز این کلمات زرین "عیسی سیراخ[8]" را نشنیده بود که می‌گوید: "یک جوان می‌تواند یک بار یا دو بار سخن بگوید، بشرط اینکه از او چیزی بپرسند. و هنگام سخن گفتن، باید کوتاه  سخن بگوید". این جوان زیاد حرف می‌زد و با کلمات نسنجیده‌ی خویش، سخن بزرگ‌تر‌ها را قطع می‌کرد.

این‌چنین بود که حرف این جمع به تدریج به نوح و کشتی او کشیده شد. مرد جوان گفت: " برای من خیلی عجیب است که در یک چنین جعبه‌ای که فقط سیصد "الن[9]" طول، پنجاه الن عرض و سی الن ارتفاع داشته است، این همه حیوان گنجیده باشند. حالا فکر علوفه این حیوانات را هم بکنید! او به مکتب رفته و به چنین چیزی اعتقاد ندارد.

جمع مردم مدتی به این سحنان گوش دادند، تا اینکه پیرمردی از جای برخاسته و چند پک به پیپ‌اش زد و گفت: "آقای فون اوستن! من مایلم مطلبی را به شما بگویم. موقعی که نوح کشتی‌اش را به فرمان الهی ساخت، هم او دستور داد تا همه حیوانات جمع شوند، هم حیوانات نر و هم ماده. او شتر را از جنوب فراخواند و گفت" شتر بیا"، شتر هم آمد و وارد کشتی شد. او خرس را از شمال فراخواند و گفت: "خرس بیا". خرس هم بدون غرزدن آمد و سوار کشتی شد. از غرب ببر را فراخواند" ببر بیا" ، ببر هم آمد و بدون استقامت سوار شد. نهایتا خر شرقی را هم از سرزمین تارتارها فراخواند[10] و گفت: "خر بیا!" خر ولی خیلی کله شق بود و جواب داد: "این جعبه برای من خیلی عجیب است. فقط سیصد الن طول دارد و پنجاه الن عرض و سی الن ارتفاع. باید علوفه را نیز به آن اضافه کرد. شتر و خرس و ببر حیوانات احمقی هستند. ولی شما که تحصیل‌کرده هستید آن را غیرقابل باور می‌‍ندارید.  نوح برخواست (پیر مرد هم برخواست) و به طرف خر رفت (پیر مرد هم به طرف آقای اوستن رفت) و قشنگ‌ترین گوشش را گرفته و سه بار کشید (پیرمرد هم همین‌کار را کرد)، و گفت: خر فکر می‌کند ولی او نه! او فقط همین‌طور به درون کشتی می‌رود.  بدین ترتیب همه حیوانات در کشتی جا گرفتند – و خرها در طوفان نوح غرق نشدند- بلکه هنوز هم باقی هستند و خار می‌خورند.

بدین ترتیب مرد جوان ساکت شده و آهسته در رفت. 



[1]  Johann Peter Hebel (1760 – 1826)

[2] Wo nichts ist, kommt nichts hin

[3] Was nicht ist, das kann werden.

[4] Ein Wort gibt das andere

[5] یکی از ایالات آلمان، با مرکزیت اشتوتگارت .

[6] اسم نوکر هانس بوده است.

[7] Herr von Osten – اوستن به معنی شرق است.

[8] یکی از کتب یهود به قلم عیسی پسر سیراخ  که آن را در سال 180 قبل از میلاد نوشته است.

[9] الن (به معنی آرنج)  واحدی قدیمی در آلمان بوده که اندازه آن تقریبا برابر دو فوت بوده است.

[10]  {به اسم آقای اوستن (شرق) توجه کنید. م.}

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٧
تگ ها :