در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

ترجمه رمان (به عنوان مثال ، برادر من) - فصل ۴

چکمه هایش روی زمین قرار دارند و ساق آنها خمیده و روی زمین افتاده است. روی میزاطاق خواب، خاطره دقیق دیگرى از او قرار دارد . یک هفت تیر با غلافش‌ .من با دهانى باز، او را که خوابیده و خرناسه مى کشد ، نگاه مى کنم . او مرخصى گرفته و آمده بود . وقتى که بند چرمى ساعتم را بو مى کشم، دوباره او در ذهنم زنده مى شود .این بوى چرم عرق کرده، پدر را از لحاظ جسمی چنان به من نزدیک مى کند که هیچکدام از این خاطرات مصور نمى توانند این کار را بکنند. بعد این چیزهائى را که من تازه آموخته بودم ،مثل کوبیدن پاشنه ها به هم و گفتن هایل هیتلر را براى من ممنوع کردند .

 

مى گفتند : مى شنوى ، به هیچ وجهه نباید این کاررا بکنى . البته این موضوع را آرام، ولی آمرانه گفتند . این روز، 23 آپریل 1945 بود  و سربازان آمریکائى وارد شهر شده بودند. ولى چه کسى به هم کوبیدن پاشنه ها را به من یاد داده بود . مادرم؟ ، نه . من و اودر کوبورگ  با هم زندگى مى کردیم . او چنین چیزى را به من نیاموخت . مادر از جنگو آموزش‌ نظامى و بازى هاى جنگى نفرت داشت . آن هم نه از زمانى که پسرش‌ در جنگ مرده بود.ولى  با وجود این ، ظاهر نظامى و اونیفورم و امور نظامى به نوعى او را جذب و نظرش‌ را جلب مى کرد.

 

به هر حال ، به هم کوبیدن پاشنه ها را از او نیاموختم . شاید پدرم این چیزها را به من آموخت، یا دیگر نظامیان عاملین نازى، که مرتب به خانه خانم اشمیت آمد و رفت مى کردند ، همان خانمى که به ما، در خانه اش‌ جا داده بود. خانم اشمیت همیشه مى گفت: اگر روس‌ ها به اینجا بیایند، خودم را دار مى زنم.

 

 

 

نامه برادرم به پدر، تاریخ: 11/8/1943

 

خدا کند که روسیه به زودى ویران گردد . ما باید نیروهاى اس‌ اس‌ را به ده برابر آنچه که حالا داریم افزایش‌ دهیم . من فکر کنم اگر این کاررا بکنیم، موفق مى شویم. ولى امسالفکر نکنم چنین اتفاقى بیفتد . در مورد من ، همه چیز کمافى السابق است . من سالم هستمو غذا به اندازه کافى دارم، فقط نگران خانه هستم. اینجا هر روز هواپیماهاى انگلیسىمناطق را بمباران مى کنند. کاشکی این ساکسن ها از این کارشان دست بردارند. این که دیگر جنگ نیست . این جنایت است در حق زنان و کودکان و این انسانى نیست  کاشکى به زودى نامه اى از تو و مادر برسد .  ولى به مادرم مى نویسم که دیگر برایم بسته نفرستد ‍. حیف مى شود اگر این بسته ها اینجا گم و گور شوند . من که همه چیز دارم و بهتر است این چیزها را اووه کوچولو بخورد . خوب پدر جان، بهترین درودها بر شما باد . و همه چیزخوب را برایتان آرزو مى کنم . همرزم تو . کارل هاینتس‌.

 

 

هیچ عکسى نیست که روس‌ ها را در حالت حلق آویز کردنشان نشان بدهد ، یا تیراندازى به افراد شخصى را . بلکه عکس‌ هاى کاملاٌ عادى که در آلبوم پدر هم موجود هستند ، و خانه هاى ویران، خیابانها ، و شهر ها را نشان مى دهند . آیا اینجا خارکوف است .برادرم کارل هاینتس‌ هنگام پس‌ گرفتن شهر از دست نیروهاى روسى ، در آنجا شرکت کردهاست . در سال 1943 . حتى اگر فرض‌ کنیم که او در قتل زنان و کودکان خارکوف دخالتىنداشته، باید چشم و گوش‌ او را در مورد کشتارى که با این افراد شده، باز کرد .  قربانیاناین جنگ ، گرسنه ها ، بى خانمان ها ، افرادى که به علت وقوع جنگ متوارى یا جنگزده شدند، آنها که از سرما مردند ، مقتولین، او ولى از اینها نمى نویسد، احتمالا این همهویرانى و نکبت براى او  کاملاٌ عادى است ، کاملاٌ انسانى است .ژنرال هاینریچى - Heinrici در نامه اى که در سال 1941 به خانمش‌ مى نویسد، مى گوید :  نیروى مخرب جنگ موقعى براى ما واضح و روشن مى گردد که ما جزئیاتجنگ یا سرنوشت مردم را درست بنگریم.  شاید بتوان کتابها در این مورد نوشت ، سکنه شهر ها همه گریخته اند ، در روستاها فقط زنان ، کودکان و افراد مسن باقى مانده اند ‍، باقى مردم نیز در روسیه ، آنهائى که از وطن و خانه خود جدا افتاده اند ، طبق گفتهسربازها ، در ایستگاه هاى راه آهن به صورت توده اى از آدم ، انباشته شده اند و از سربازها تکه اى نان گدائى مى کنند . من فکر مى کنم ، تعداد قربانى هائى که جنگ در میان این افراد از طریق بیمارى یا فشار جسمى ، طلب مى کند، همان اندازه بزرگ باشد، که درنبرد هاى خونین است .

 

 

 

از کتاب خاطرات ژنرال هاینریچى Heinrici :  من به بویتلس‌باخرBeutelsbacher    خواهم گفت،که او نباید پارتیزانها را جلوى پنجره اش‌ به دار بکشد، صبح ها منظره خوبى نیست براى نگریستن ‍.

 

 گراسنوو  ۲۳نوامبر 1941 

 

امروز بعد از مذاکره ، به یاد همرزمان کشته شده مراسمى داشتیم . امروز روز اموات است. باید قدمى زد تا روسی کشته شده را ببینیم . یکى از اهداف این راه پیمائی همین است .‍براى اینکه چیز یومیه اى نیست ، آنجا یک روسى کشته شده که هفته هاست جسدش‌ یخ زده  و همانجا مانده است و هنوز او را دفن نکرده اند . من باید بگویم تا سکنه او را دفنکنند .

 

 

 

مادر دیگر پیر شده بود . 74 سال داشت . روزى سوار بر اتوبوس‌ شد و با یکى از این تورهاىمسافرتى به روسیه رفت . این سفر ، سفرى بود که از آلمان شرقى، لهستان و بلا روس‌ مىگذشت و به لنینگراد ختم مى شد و سپس‌ از آنجا به فنلاند رفته و از طریق سوئد به آلمانبر مى گشت . مادر امیدى واهى داشت، که شاید در این سفر بتواند  سرى هم به قبر پسرش‌زده یا حداقل تا نزدیک قبر او رفته باشد . او آرزو مى کرد که یک بار قبر پسرش‌ را ببیند. پسرى که در قبرستان اسنام ینکا  در اوکرائین به خواب ابدی  رفته است .شماره قبر : ال 302 ،پسر جوانى که همیشه  دلش‌ پوتین مى خواست ، پوتین بند  دار ،  پوتینى که تا بالاى ساق را بپوشاند .او خدمت در گروه جوانان هیتلر را دوست نمى داشت .بارها تنبیه شده بود .

 

سر گروه او برای تبیه او را به میان مردم می فرستاد و به او می گفت که باید زمین را تمیز کند . او در خانه اصلاٌ چیى در این  مورد به ما نگفت . تا اینکه یکى از بستگان او را درخیابان دیده بود که سینه خیزش‌ مى بردند ، و جریان را به پدر گفت .پدر هم از این جریان شکایت به یکى از کارداران رژیم برده که رئیس‌ یک منطقه بوده است.  در دوران کودکى، رؤیائى بود و در جوانى، غایب . گاهى هم غیبش‌ مى زد . مادراین چیز ها را تعریف مى کرد .مادر مى گفت : او سکوت مى کرد ، و ما نمى دانستیم که در سرش‌ چه مى گذرد.خیلى آرام بود. آرام. بچه ساکتى بود.رؤیائى بود.  مادر به من مى گفت که رؤیائى هستم . شاید هم صخت داشته باشد ، از دید او.خاموشى من، به او چنین واتمود  مى کرد که من بچه آرام و ساکتى هستم .موقعى بود که من در خیابانهاى سنت پاولى،قدم مى زدم ، و والدین من فکر مىکردند که من در گروه جوانان اتحادیه تمبر سازان هستم .  سنت پاولى جائى بود ، نامقدس‌، جائى که فقط کازینو و بار و جنده خانه دارد. درست نقطه مقابل خانه ما بود.

 

خانه ما، خانه اى ساکت و منظم و مرتب بود، ولى هیچگاه نه گوش‌ من شنید و نه گوش‌ دیگران که در این خانه در مورد مسائل جنسى صحبتى شده باشد. من از خیابان تال مى گذشتم  و زنانى را می دیدم که جلو درگاه خانه ایستاده اند. ملوانان مست را مى دیدم و جاهائى که استریپ تیزمى کردند . بار ها را مى دیدم ، میکده ها را مى دیدم ،  همان میکده هائى که پدرم تعریفشانرا مى کرد، او مى گفت که کثیف ترین انسانها، همانهائى هستند که شب ها اینجا مى آیند:‍قاچاقچی ها ،مال خرها  ، معتادان، قماربازها، و آنهائى که خود را مى فروشند .و منکنجکاو بودم بدانم که این کثافت ها کسیتند؟ سروصداى آنجا، قهقهه  خنده ها ، جیغ زدنهاى زنها ، که از درون مى آمد، مرا وسوسه مى کرد.آنچنان نزدیک و با این حال غیر قابل دسترسى.موقعى که من آنجا بودم، چنان سفت به در آنجا فشار مى آوردم که دربان آمد وگفت : هى ، بزن به چاک ، کوچولو.این خاطرات هستند که باید آنها را دریافت . زنانى که زیر مانتوىشان چیزى نپوشیده اند. بجز لباس‌ زیر و جوراب ابریشم و کش‌ مخصوص‌ شورتشان. و هر از چندى مردى از آنجا مى گذرد، ومانتو ها همه باز مى شوند .در این دفتر خاطرات از رؤیاها و آرزوها و اسرار چیزى نوشته نشده است . از خود مى پرسم، آیا برادرم تا کنون دوست دخترى داشته ، یا با زنى آشنا شده بود؟ آیا او این هنگامه را مى شناسد، هنگامه اى که هنگام حس‌ کردن پیکرى دیگر به آدمى دستمى دهد . احساس‌ نزدیکى ، احساس‌ دخول ،حس‌ کردن آلت خود در پیکرى دیگر.حس‌ کردنخودت از طریق دیگرى ،  که بتوان حل شدن خویش‌ را در دیگرى تجربه کرد . در این دفترخاطرات فقط از جنگ صحبت مى شود . از آماده شدن یا آماده بودن براى کشتن . و تکمیل شیوههاى کشتن بوسله ترتاب آتش‌ ، مین ، تیراندازى دقیق . فقط یکبار از یک واریته . یک بارهم از یک تئاتر اسم مى برد و یک فیلم که مثل اینکه آن را در سینماى واحد خویش‌ دیدهبود. 24 آوریل ۴۲پل سازى .تانک هاى ما مى آیند. 30 آوریل : سینما . نمایش فیلم سایه بزرگ. ولى هیچ تـوضیحى در باره فیلم نمى دهد. آیا فیلم مورد پسندش‌ قرار گرفت؟اگر سرگذشت خود و درک احساسات اش‌ ، او را در مخمصه قرار دهند ، چاره دیگرى ندارد بجز اینکه  به شجاعت خود  پناه ببرد.

 

در کارتون کوچکى که مادر بعد از فوت پسرش‌ دریافت کرد، یک تصویر از یک هنرپیشه زن وجود داشت به نام هانه لوره شروت.او صورت نرم و گردى دارشت.چشم هاى قهوه اى ، موهاى قهوه اى تیره ، لبهاى پر ، که به فرورفتگى روى صورتش‌ ختم مى شوند. سایه بزرگ .

 

 

 

۹/۱۰/۴۳

 

موچ عزیزم (منظور از موچ، مادرش می باشد)

 

به پدر نوشتم که به شدت مجروح شدم .حالا هم به تو مى گویم که جفت پاهاى مرا قطع کرده اند . حتما  از خط من تعجب مى کنى، ولى در این اردوگاهى که من هستم، بهتر از این امکانپذیر نیست . حالا فکر مى کنم که پاهاى مرا تا نشیمنگاهم بردیده اند. پاى راستم را ‍15 سانتى متر زیر زانو و پاى چپم را 8 سانتى متر بالاى زانو بریده اند. درد زیادى ندارم، و گرنه نمى توانستم بنویسم . موچ عزیز ، حالا گریه کن . ولى شجاعباش‌ . من با همین پاهاى مصنوعى ام مى توانم بدوم ، درست مثل قدیما . گذشته از این ،جنگ دیگر براى من تمام شده ، و تو مى توانى مرا ببینی ، گرچه به سختى مصدوم شدهام . فکر کنم چند هفته طول بکشد تا من به آلمان بازگردم . من هنوز اجازه حرکت ندارم. مادر جان یک بار دیگر مى گویم، خودت را ناراحت نکن و گریه هم نکن . و با این کارهازندگى را بهمن سخت نکن . به هانه و اووه سلام برسان .به اووه از این بابط چیزى نگو ، تا من خودم با پاهای  مصنوعى ام بیام ، بعد 1-2(اینجا ناخوانست) بعد فکر مى کنید که من همیشه این پاهاى مصنوعى را داشته ام . خداحافظ .کوردل باوم .

 

این مطالب را با قلم گوشه اى از دفترش‌ نوشته است .گاهى هم حروف را بسیار بزرگ نوشتهاست . شاید تحت تأثیر مرفین چنین کرده . در تاریخ 19/9/43 در دنیپر زخمى مى شود .یک شب تا سحر همانجا که زخمى شده بوده، مانده است .بعد همرزمانش‌ تکه پاره هاى پایش‌ را بسته اند . مادرم همان شب خواب مى بیند که پستچى یک بسته آورده است . وقتى که مادر بسته را باز مى کند ، در درون آن وسایل پانسمان مى بیند، مادر نوارهاى پانسمان را باز مى کند ، این نوارهاى سفید و بسیار بلند را ، و ناگهان یک گل لاله عباسی  از درون آن به روى زمین مى افتد.شبى که برادرم زخمى مى شود ، مادرم واقعا این خواب را دیده بود  و ترسان و لرزانآنرا براى دوستان و افراد فامیل تعریف کرده بود . تلگرام زخمى شدن او چند روز بعد به دست ما رسید . تقریبا همزمان با خبر مرگ او.

 

 

 

. . . ادامه دارد . . .

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۳
تگ ها :