در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

جمهوری حیوانات - نمایشنامه‌ای در 15 پرده - اثر: ادوارد فون باورن‌فلد

جمهوری حیوانات 

نمایشنامه‌ای در 15 پرده 

اثر: ادوارد فون باورن‌فلد

 

در باره‌ی این کتاب

"ادوارد فون باورن فلد"  نمایشنامه "جمهوری حیوانات" را در سال 1848 نوشت؛ سالی که آتش انقلاب نه تنها اطریش و آلمان را؛ بلکه قسمت بزرگی از اروپا را در خود فروکشیده بود. نمایشنامه این نوییسنده سیاسی‌نویس اطلاعات مفیدی در باره وقایع سیاسی آن دوره در خود گنجانده است. به همین علت این کتاب برای تدریس در مدارس آلمان در رشته های تاریخ و علوم اجتماعی نیزمناسب تشخیص داده شد و قابل قیاس با "مزرعه‌ی حیوانات" اثر جرج اورول می باشد.

تصاویر این کتاب را "ماتیاس رانفتل[1]" (1804-1854) که از نقاشان به نام دوره بیدرمایر در اطریش بوده؛ رسم نموده است. وی به رافائل سگی معروف بوده است؛ زیرا که وی علاقه‌اس وافر به تصاویر حیوانات؛ خصوصا به سگ داشته است. شاید به همین علت سگ‌های زیادی از نژادهای مختلف در این نمایشنامه نقشی به عهده دارند.

"باورن فلد" – و جرج اورول تقریبا 100 سال بعد از وی – می‌خواستند به وسیله این نمایشنامه‌ها نشان دهند که پاره ای از انقلابات به یک نظام جبار و زورگو مبدل می شوند. این کتاب ولی زمانی نوشته شده (آوریل 1848) ؛ که هنوز در اطریش انقلابی به وقوع نپیوسته بود و به همین علت هم "باورن فلد" وقایع و اتفاقات انقلابهای فرانسه را که در سالهای 1830 و 1848 به وقوع پیوسته بودند؛ سرمشق قرار داد. در نیمه دوم کتاب و خصوصا از پرده دهم به بعد؛ نویسنده فقط از قوه تخیلات خود کمک گرفته است.   

نویسنده اقکار اصلی خود را در پرده سیزدهم به روی کاغذ اورده است؛ وی آنجا چنین می نویسد:

موش‌کور: . . . می خواهید به شما بگویم که آخر و عاقبت ما چه خواهد شد؟ جمهوری دوامی نخواهد داشت. مردم خود را متقابلا لت و پار می کنند. یک جنگ داخلی اتفاق خواهد افتاد. یک خونریزی, یک قتل عام. بعد هم یک جبار و ستمگر؛ یک حاکم نظامی خواهد آمد. این آخر و عاقبت کار ما خواهد بود. 

 عقاب:خوب بعد؟

موش‌کور: بعد چی؟ بعد هیچی. بعد همه چیز به پایان می رسد. بعد همه چیز دوباره از نو شروع می شود. تاریخ یک تکرار ابدی است. 

 

قایع و اتفاقات تاریخی و پشت پرده کتاب

بهار 1848 فاز اول انقلاب در وین- اطریش

ادوارد فون باورن فلد؛ نه تنهای در سالهای قبل از انقلاب 1848 از لحاظ سیاسی فعالیت می کرد؛ بلکه در حین انفلاب هم در صف اول قرار داشت. چه به لحاظ سیاسی و چه به لحاظ ادبی؛ همانطور که این کتاب و این نمایشنامه نشان می‌دهند. 

"باورن فلد" در 11 مارس 1848 با موافقت دوستش "باخ"؛ که در سال 1848 وزیر دادگستری بوده و در سال 1849 نیز وزیر کشور شد؛  نامه ای به دولت وقت نوشت؛ که این نامه در همان روز نیز به دولت اطریش تحویل داده شد.  دو روز بعد از این نامه در تاریخ 13 مارس 1848 باورن فلد و دوستش "گرون" شاهد شروع انقلاب می‌شوند.  در همین روز "مترنیکس[2]" عزل می شود. "باورن فلد" در تاریخ 15 مارس به حضور پادشاه اطریش می رود و از وی می خواهد که سلطنت را مشروطه اعلام کند.  و در تاریخ 16 مارس نیز سلطنت اطریش مشروطه اعلام می شود. "باورن فلد" در تاریخ 17 مارس درخواست می کند که یک دولت موقت تشکیل شده و امور را در دست گیرد.

 

وقایع پائیز 1848؛ فاز دوم انقلاب در وین-اطریش

در تاریخ 6 اکتبر 1848 یک لشکر برای مقابله با انقلابیون اطریش به ماموریت گسیل می شود. ولی مردم از خروج این لشکر جلوگیری می‌کنند و بدین ترتیب فاز دوم انقلاب در اطریش شروع می شود.

مردم "کنت لاتور[3]" وزیر جنگ اطریش را همان‌جا محاکمه و مجازالت کرده و زیر دست و پایشان له کرده و او را می کشند.  دربار شاهنشاهی به "اولموتس[4]"   می رود و مجلس به "کرمزیر[5]"    نقل مکان می کند.

در تاریخ 26 اکتبر 1848 ارتش شاهنشاهی اطریش به فرماندهی "ویندیش گرتس[6]" و نیروهای کرواسی به فرماندهی "یلاچیک[7]" به وین حمله می کنند.

"شوارتسنبرگ[8]" در تاریخ 27 نوامبر 1848 ظاهرا اعلام می کند که طرفدار نظام مشروطه سلطنتی است. ولی رسما یک دولت میانه رو-محافظه کار را به مردم معرفی می کند.

پادشاه  جدید "فرانتس یوزف" به سلطنت می رسد.

این وقایع و اتفاقات "ادوارد فون باورن فلد" را وادار به نوشتن چنین نمایشنامه ای کرد.

 

 در باره ادوارد فون باورن‌فلد 

ادوارد فون باورن‌فلد، نویسنده‌ی اطریشی در تاریخ 13 ژانویه 1802 در وین متولد شده و در تاریخ 9 اوت 1890 در همان شهر درگذشت. وی یکی از نویسندگان اطریشی است، که اینک متاسفانه از یاد‌ها رفته و تقریبا همه او را فراموش کرده‌اند. وی از اسامی مستعاری مانند "فلد[9]"، یا "روستیکو کامپیوس[10]" استفاده می‌کرده است.

گویا پدر او هنوز مشخص نیست، که کیست. در منابع دیگر از یک دانشجوی پزشکی اسم برده شده است و مادرش را دختر یکی از اشراف وین می‌دانند.

باورن‌فلد از سال 1818 تا 1820 در دانشگاه وین فلسفه خوانده و سپس از سال 1820 تا 1825 را نیز در همان دانشگاه به تحصیل در رشته حقوق پرداخت و از سال 1826 به یک شغل دولتی پرداخت.

وی تا سال 1843 به همین مشاغل دولتی پرداخت و در همین سال کارمند مؤسسه بلیط‌های بخت‌آزمائی شد.

باورن‌فلد در جوار مشاغل رسمی‌اش، به نویسندگی نیز می‌پرداخته و به عنوان نویسنده‌ی آزاد فعالیت می‌کرده و قطعات ادبی و نمایشنامه می‌نوشته و به عنوان نماینده‌ی لیبرال‌های بزرگ آلمانی از دولت انتقاد می‌کرد و این نقد‌ها را در کتابهایش می‌نوشت. یکی از معروفترین نقد‌های او نمایشنامه‌ای است با عنوان "سن قانونی[11]" که در آن به نقد اوضاع آلمان، قبل از انقلاب 1848 پرداخته است، که همین اثر باعث شد تا وی عضو "فرهنگستان علوم اطریش" گردد.

"باورن‌فلد" در نوشتن نمایشنامه استادی تام داشت، خصوصا در استفاده از واژه‌هائی که به هم نزدیک هستند و غالبا با هم اشتباه می شوند یا غلط نوشته و تلفظ می شوند. او این گونه واژه‌ها را عمدا در نمایشنامه‌هایش به کار می‌برد.

نمایشنامه‌های "باورن‌فلد" در تئاتر وین تا سال 1902 تقریبا 1100 بار نمایش داده شده بودند، که این رقم نشاندهنده مهارت ،استادی، معروفیت و خصوصا محبوبیت وی می‌باشد.

وی در سال 1883 دکترای افتخاری دانشگاه وین را دریافت کرد.

از دوستان نزدیک وی می‌توان به "موریتس فون شویند[12]"، "فرانتس شوبرت[13]"، "نیکولاوس لناو[14]"، "یوحان گابریل زایدل[15]" و "فرانتس گریل‌پارتسر[16]" اشاره کرد.

"ادوارد فون باورن‌فلد" غالبا مطالب سیاسی می‌نوشت و به همین علت با اداره‌ی سانسور نیز مشکلاتی داشت.  کتاب حاضر، "جمهوری حیوانات" یکی از همین مطالب سیاسی وی می‌باشد، که به تجزیه و تحلیل و انتقاد از اوضاع سیاسی و اقتصادی اطریش در زمان زمامداری "مترنیک" می‌پردازد و به خوبی از عهده ی مقایسه با "مزرعه‌ی حیوانات" جرج اورول بر می‌آید، که 100 سال بعد از جمهوری حیوانات نوشته شده است و نویسنده‌اش قطعا کتاب "جمهوری حیوانات" را می‌شناخته است؛ زیرا که نزدیکی‌ و مشابهت محتوائی و کلامی در آنها زیاد است.

"باورن‌فلد" در وصیت‌نامه‌اش قید کرده که جایزه‌ای به نام جایزه‌ی  "باورن‌فلد" از طرف "بنیاد باورن‌فلد به متقاضیان اهدا گردد، که این جایزه از سال 1894هر ساله به یکی از شخصیت‌های سیاسی یا ادبی، یا اجتماعی اهدا می گردد.

"ادوارد باورن‌فلد"  که تا سال 1872 یکی از شهروندان عادی و معمولی وین بود، در این سال از طرف پادشاه  لقب "فون" را دریافت کرده و وارد طبقه ی اشراف گردید و از آن زمان به بعد خود را ادوارد فون باورن‌فلد می‌نامید.

در این کتاب با حیوانات زیادی سروکار داریم. هرجا که نوشته شده، مثلا سگ ویند-اشپیل یا سگ فلایشرهوند یا هر نوع سگ دیگر، باید دانست که اینها همه نژادهای مختلف سگ‌ها هستند، که اینجا اسم آلمانی آنها نوشته شده است.

از ادوارد فون باورن‌فلد تا کنون اثری به زبان فارسی ترجمه نشده است.

معروفترین آثار ادوارد فون باورن‌فلد

ادوارد فون باورن‌فلد آثار زیادی دارد، که اغلب آنها به صورت نمایشنامه‌ی کمدی؛ یا هجو؛ نوشته شده‌است؛ که معروفترین آنها عبارتند از:

  • مغناطیسی – نمایشنامه کمدی – 1823
  • بی‌ملاحظگی از طریق عشق – 1831
  • آخرین ماجرا – نمایشنامه کمدی – 1834
  • دو خانواده – درام – 1840
  • خواهر و برادر نورنبرگ – نمایشنامه کمدی – 1840
  • سن قانونی – نمایشنامه کمدی – 1846
  • از وین قدیم و جدید – 1872
  • از ورسای – نمایشنامه - 
  • مردمی و رمانتیک -  – نمایشنامه کمدی
  • سالن ادبی –  – نمایشنامه کمدی
  • پدر-  – نمایشنامه کمدی
  • خود‌آزار - – نمایشنامه کمدی
  • جمهوری حیوانات – هجو
  • یک جنگجوی آلمانی – نمایشنامه
  • فورتونا – نمایشنامه
  • فرانتس فون زیکینگن – نمایشنامه
  • اشعار

 

 

 

جمهوری حیوانات[17]

اثر: ادوارد فون باورن‌فلد[18]

(آوریل 1848)

 

وین 1872

ویلهلم براون مولر[19]

کتابفروشی شاهنشاهی و دانشگاهی

 

 

پرده‌ی اول.

 (سالنی به سبک روکوکو)

 پلنگ، ببر، یوزپلنگ جوان، کفتار و عده‌ای دیگر از اشراف با هم صحبت می‌کنند.

 پلنگ: من به شما می‌گویم، مردم دیگر به ما اعتقادی ندارند. اگر بخواهیم با صداقت صحبت کنیم، باید بگویم، که من در پوست خودم احساس خوبی ندارم.

 ببر: خجالت بکش! تو مثل یک انسان بزدل و ترسو صحبت می‌کنی. اگر ما با هم مشارکت کنیم، دیگر کسی جلودار ما نخواهد بود.

 پلنگ:  کی؟ خلق.

 ببر:گوسفندان، خلق، سوسک‌ها، مورچه‌ها؟

پلنگ:افرادی مانند این‌ها زیادند و متفکرانی هم در بین آنها هستند.

 ببر:من از صمیم قلب آنها را تحقیر می‌کنم.

 توله یوزپلنگ (ساده لوحانه): خدای من! ما همگی این کار را می‌کنیم، وقتی که دور هم جمع می‌شویم.

 پلنگ: ما متاسفانه چنان تحقیر شده‌ایم، که  در برابر این جهان فقط می‌توانیم ادای لیبرال‌ها را دربیاوریم.

 ببر:من نه. زیردستان من از من مثل یک شیطان وحشت دارند، و من آنقدر آنها را دوست دارم، که می‌خواهم بخورمشان.

کفتار: می‌خواهی آنها را بخوری. من هم همینطور.

 پلنگ: اینقدر بیخود حرف نزنید و به سخن‌های من گوش کنید. شاهنشان پیر و ضعیف می شود.

 ببر:ملتفط هستیم! او دیگر حکومت نمی‌کند.

 پلنگ:عالیجناب، این روباه مکار مواظب درگاه است.

 ببر:من که دیگر حتی نمی‌توانم این مردک را ببینم! او همیشه چرب‌ترین لقمه‌ها را از چنگ ما در‌می‌آورد.

 کفتار(سروسینه‌اش را باز می‌کند): کار خوبی می‌کردیم، اگر او را قورت می‌دادیم. من که خود به خود به اشتها آمده‌ام.

 پلنگ:  ترتیب او را هم خواهیم داد! بوی یک قیام خلقی دارد به مشام من می‌رسد. کاشکی دشمن خونی ما نابود شود! اگر شما از من مطابعت کنید، می‌توانیم در این اثنا به کاخ‌هایمان برگردیم.

 ببر:برای من مهم نیست. من که راضی هستم.

 پلنگ:خوب همه بیائید، بیائید.

 کفتار(غرغرکنان) : کاشکی من صبحهانه دومم را خورده بودم!

(همه می‌روند)

  

پرده‌ی دوم.

 (در دفتر)

رئیس پلیس گاومیش و پیش‌خدمت پلیس؛ سگ ویند‌-اشپیل[20]

 

سگ ویند-‌اشپیل: عالیجناب گاومیش-

گاومیش:چه خبره؟       

سگ ویند‌-اشپیل:  با خضوع گزارش می‌کنم: بیرون در چراگاه خرگوش‌ها یک اجتماع خلقی در حال شکل‌گیری است.

گاومیش: یک اجتماع خلقی؟ این که ممنوع است.

سگ ویند-اشپیل:  بله، به همین دلیل عرض کردم. تمنا می‌کنم اوامر لازمه را صادر فرمائید.

گاومیش: چی، اوامر لازمه. همه را بکنید توی سوراخ.

سگ ویند-اشپیل: همه‌ی اجتماع کنندگان را؟

گاومیش:اگر لازم باشد، همه‌ی ملت را.

سگ ویند-اشپیل: این کار سختی خواهد بود. ما به اندازه کافی نیروی پلیس نداریم.

گاومیش:اگر رهبرشان را دستگیر کنید، باقی‌مانده متفرق خواهند شد.

سگ ویند-اشپیل: این یک ماموریت خارق‌العاده‌ای است. این مردم هم خیلی سرسخت هستند.

گاومیش:چی شد، یک مرتبه!؟ این خلق چه می‌خواهند؟ آنها همیشه آرام بودند. مردم پایتخت ما هم در اروپا در میان ملت‌های متمدن خوشنام‌ترین ملت بود. به آنها حالی کنید، که اگر قیام کنند، بدنام می‌شوند.

سگ ویند-اشپیل: اگر کمکی بکند! این آشوب‌ها امروزه مد شده است. همه‌ی جهان دارد همه روزه این کار را می‌کند.

گاومیش:کاشکی رعدوبرق به این جهان اصابت کند. ولی من هنوز نمی‌توانم باور کنم. جهان حیوانات از قدیم و ندیم به ما احترام می‌گذاشت. مگر ما پلیس نیستیم؟ در صورت لزوم من خودم شخصا اقدام خواهم کرد. شما فعلا بروید و نیرو با خودتان ببرید. هر چه می‌توانید نیرو جمع کنید.

سگ ویند-اشپیل: با کمال میل. عالیجناب گاومیش. کاشکی کمکی بکند. (با عجله می‌رود).

گاومیش: (سرش را تکان می‌دهد) من که این جهان را دیگر درک نمی‌کنم. (بروم به طرف دیگر).

 

پرده سوم.

 (اجتماع مردم، سروصدا و فریاد)

 مردان پلیس تک تک و حیرت زده ایستاده و به چوب‌دستی‌هایشان تکیه داده‌اند.

 چند نفر از درون جمعیت: ما شهروند هستیم. ما مردم این مملکت هستیم. این را فراموش نکنید.

 همه با هم:  ما مردم این مملکت هستیم.

 یکی از درون جمعیت: ما مالیات‌هایمان را پرداخت می‌کنیم – ما مملکت را نگه می‌داریم.

 همه با هم (هورا کشان): بله، ما مملکت را نگه می‌داریم. زنده باد مملکت. زنده باد مردم این کشور.

 یک تبلیغات‌چی (با صدای بلند): ولی دیگر مالیات نمی‌پردازیم.

 همه با هم (هورا کشان): نه، دیگر مالیات نمی‌پردازیم.

 تبلیغات‌چی (با صدای بلند‌تر): دیگر به قانون نیازی نداریم.

 خلق (هوراکشان): نه  دیگر به قانون نیازی نداریم.

 تبلیغات‌چی (کلاهش را به هوا پرت می‌کند): نه دیگر به هیچ چیز نیازی نداریم.

 خلق (هوراکشان، مثل تبلیغات چی): نه، دیگر هیچ چیز، هیچ.

تبلیغات چی: به هیچ چیز به جز آزادی و برابری.

 خلق: آزادی و برابری! هورا می‌کشند.(و همدیگر را در آغوش می‌گیرند).

 الیکایی[21]. (بعد از اینکه طوفان آرام شد، با آرامی گفت) اجازه هست چیزی بگویم.

 یکی : کی دارد آنجا وز وز و جیک جیک می‌کند.

 دیگری: کسی عطسه کرد؟

 الیکایی: (با خجالت) نه. من اجازه گرفتم که حرفی بزنم.

 شخص قبلی: شما اصلا کی هستید؟

 الیکایی: من الیکائی هستم.

 تبلیغات‌چی: (خودش را جلو می‌آورد) ما به پادشاه نیازی نداریم[22].

 خلق: نه، ما به پادشاه نیازی نداریم.

 یک نفر میانه‌رو: این بدان معناست، که ما خود پادشاه خودمان را داریم.

 تبلیغات‌چی: بله، در دسترس است. (همه می‌خندند).

 شخص میانه‌رو: (به یک نفر دیگر) روحیه‌ی بدی در این جمع حاکم است. 

 دیگری: (با احتیاط ) بله، کاملا.

 نفر اول: بهتر است که ما خودمان را عقب بکشیم.

 نفر دوم: من هم با این عقیده موافقم. (و از آنجا می‌روند)

 فلایشرهوند[23] (با صدای بلند): آقایان حالا نوبت حرف زدن من است. (و روی یک بلندی می‌پرد). من یکی از همین مردم هستم.

 همه با هم (دست زنان): براوو، براوو.

 فلایشرهوند: من از میان همین مردم هستم. من برای مردم هستم. من مردمی هستم. هر مالیاتی؛ برای مردم است. پوست خشن مرا نگاه کنید، دندانهای قوی مرا نگاه کنید، استخوانهای قوی مرا نگاه کنید. شما نمی‌توانید نماینده‌ای بهتر از من داشته باشید. من یک سگ هستم و این را انکار هم نمی‌کنم. من افتخار می‌کنم، که یک سگ هستم.

 همه با هم (مانند بالا): براوو.

 یک سگ کوچک: من هم یک سگ هستم. یک سگ مردمی، مثل شما.

 فلایشرهوند: باور کردیم!

 سگ کوچک: من به نمایندگی از طرف ارباب رجوع‌ام صحبت می‌کنم. آنها عبارتند از : اشپیتزه، موپسه، بولونزه، داکس‌هوند[24]. شما سگهای بزرگ دیگر اجازه ندارید که ما  سگهای کوچک را – گاز بگیرید.

 فلایشرهوند: این که معلوم است. از زمانی که آزادی و برابری حاکم شده، گاز گرفتن غدغن شده است.

 همه با هم: براوو.

 فلایشرهوند: ما از امروز به بعد، دندانهایمان را فقط به استعمارکنندگانمان نشان خواهیم داد.

 همه با هم: این درست است.

 فلایشرهوند: قبل از همه به گرگها نشان می‌دهیم.

 همه با هم: (غوغا کنان) مرگ بر گرگ.

 فلایشرهوند: و بر خرسها.

 همه با هم: (مثل بالا) مرگ بر خرس‌ها.

 فلایشرهوند: و بر روباه‌ها.

 همه با هم: مرگ بر روباه‌ها. (سروصدا و غوغای زیاد).

 گوزن: (خود را به جلو می‌کشد): آقایان، اگر شما اجازه بدهید –

 چندین نفر با هم: او دیگر اینجا چه می‌خواهد با این شاخ‌های زیبایش؟

 دیگران: او یکی از اشراف است، او یک آریستوکرات است.

 دیگران: مرگ بر آریستوکراتها!

 گوزن: عذر می‌خواهم، آقایان! من و پسرعمویم که اینجاست، این اسب نجیب، گرچه ما از طبقه اشراف هستیم، ولی از اشراف کوچک و پائین، از اشراف کاسب. به ما هم مثل شما ظلم شده است. ضمنا اگر شاخ‌های اشرافی من شما را ناراحت می‌کند، حاضرم که در بهار آینده آنها را به زمین  بیندازم.

 چندین نفر با هم: این کار خوبی است.

 قوچ: من هم شاخ‌هایم را فدای سرزمین پدری‌ام می‌کنم.

 چندین نفر: خوب است!

 یک الاغ: ما با شاخ‌های شما چه می‌توانیم بکنیم؟ این شاخ‌ها که ما را سیر نمی‌کنند.

 اسب: اگرزمین‌ها آزاد شوند، شما هم به اندازه کافی علوفه خواهید یافت. ولی من خوب می‌دانم، که در بین شما‌ها گوشتخواران نهانی وجود دارند، که فقط ماسک آزادی را به صورتشان می‌زنند و به صورت پنهانی استخوان برادران شما  را می‌خورند و خونشان را می‌مکند.

سگها، گربه‌ها ودیگران: این نشخوارکننده دیگر چه می‌گوید؟ این واعظ اخلاق؟

 بسیاری دیگر: او را بیندازید بیرون.

 همه با هم: او را بیندازید بیرون (سروصدای بسیار).

 سگ ویند-اشپیل: (با یک گروه پلیس وارد می شود): هی، اینجا چه خبر است؟

 بسیاری (در حال فرار) : پلیس! پلیس!

 سگ ویند-اشپیل: آرامش، اولین وظیفه‌ی یک سگ است. می‌خواهید متفرق شوید؟

 فلایشرهوند: (خود را در مقابل او و به طور تهدید‌آمیزی جلوی او قرار داده و می‌گوید) نه!

 بسیاری دیگر: (کف‌زنان) براوو!

 سگ ویند-اشپیل: دیگران را با باطومش تهدید می‌کند) چی؟ شما در مقابل پلیس مقابله می‌کنید؟ (رو به جانب هم‌قطارانش) کمک کنید!

 فلایشرهوند: بگذارید به شما نصیحتی بکنم، خجالت بکشید و از اینجا دور شوید. شما در اقلیت هستید.

سگ ویند-اشپیل: ولی ما پلیس هستیم.

 فلایشرهوند: بدتر. رفقا! برخیزید. به دنبال من بیائید تا دربار شاهنشاه. ما می‌خواهیم یک کلمه با او حرف بزنیم.

 همه:‌ (درهم و برهم) بله، به طرف دربار. آزادی و برابری! مالیات نمی‌دهیم. قانون نمی‌خواهیم. پلیس نمی‌خواهیم. (همه می‌روند، به جز ویند-اشپیل و گروه پلیس‌اش).

 سگ ویند-اشپیل: (بعد از مدتی استراحت). این میدان خالی شده است. من ماموریتم را اجرا کردم. (رو به سوی گروه پلیس) تمام راه‌های ورودی را ببندید- نگذارید کسی وارد شود!

 یکی: چشم سرگروهبان.

 سگ ویند-اشپیل: (متفکرانه) ولی ما می‌بایستی این سخن‌گوی پر رو را حبس می‌کردیم.

 یکی از نگهبانها: ایست! کیست؟

 گاومیش (در حال ورود): ای الاغ! حالا دیگر فرمانده‌تان را هم نمی‌شناسید؟

 سگ ویند-اشپیل: شما، عالی‌جناب؟!

 گاومیش: خب، چه خبر؟ این چراگاه خرگوش‌هاست؟ من که اینجا جمعیتی نمی‌بینم.

 سگ ویند-اشپیل: آنها همین الآن از اینجا رفتند.

 گاومیش: رفتند؟ چرا آنها را دستگیر و حبس نکردید؟

 سگ ویند-اشپیل: عالیجناب، این کار غیر ممکن بود. تعداد آنها خیلی زیاد بود. آنها صدهاهزار بودند.

 گاومیش: صدهاهزار ؟ خب! پس خوب شد که آنها اینجا را ترک کردند و رفتند. همراه من به دفتر نگهبانی بیا. من می‌خواهم سریع گزارش کار امروز را برایت دیکته کنم. بنویس: (بالا و پائین می‌رود و دیکته می‌کند). وزیر عالیقدر! تعدادی از بدخلقان و آرامش برهم‌زنان، امروز صبح دور هم جمع شدند. فقط حواس خلق جمع بود، که آنها نتوانستند خواسته‌های جنائت‌آمیزشان را به کرسی بنشانند. یک گروه کوچک پلیس کفایت کرد تا این اراذل و اوباش را فراری دهیم. دستگیری رهبر این گروه، که برای امضا‌کننده این سند آشناست، (در این میان صحبت می‌کند) و او آنها را شناسائی کرده است.   

 سگ ویند-اشپیل: اینطور نه!

 گاومیش: ها! برای من هم نه. ولی نوشتنش ضرری ندارد. تو فقط بنویس. (دیکته می‌کند) شناسائی کرده، در طی روز او را دستگیر خواهد کرد. آن تعداد از مردم که نسبت به شما خلوص نیت دارند، خود را با این شعار از آنها دور کردند: زنده باد شاهنشاه. در حال حاضر آرامش مطلق بر شهر حاکم است. (در این میان صحبت می‌کند) آرامش دارد؟ (دیکته می‌کند) جان‌نثار وزیر عالیه گاومیش. عضو شورای دربار و رئیس پلیس. مهر اداره را هم بزنید پائین آن. خب، حالا زود آن را برسان. آین آقایان بالانشین‌ها خیلی ترسو هستند. ما نباید شیطان را به آنها نشان دهیم. خدانگهدار ویند-اشپیل گرامی.  مرحمت عالی زیاد. 

سگ ویند-اشپیل:(تنها، گوشهایش را تکان می‌دهد). به نظر من مملکت ما دارد یواش یواش به انتها می‌رسد.

 

پرده چهارم

(در دربار)

دو میمون: (به عنوان پیشکار ایستاده اند و خمیازه می کشند).

روباه وزیر: (با پرونده ای وارد می شود.)

روباه: صبح به خیر, آقایان! شما که هیج کس را راه ندادید؟

میمون اول: هیج کس را, عالیجناب, به جز پزشک مخصوص و عضو شورای دولت؛ جناب آقای لک‌لک را.

میمون دوم: و واعظ دربار آقای گورکن را.

روباه: خوبه. حال پادشاه چطور است؟

میمون اول: قابل تحمل است. جناب پادشاه دارند صبحهانه میل می‌کنند.

میمون دوم: (با تکیه بر اهمیت) و شکلات هومیوپاتی, با بهترین اشتها.

میمون اول: عالیجناب خیال دارند که اظهار بکنند که این شکلات بسیار عالی بوده است.

میمون دوم: ببخشید بارون, اعلیحضرت از واژه ی "عالیجناب" استفاده می کنند.  

میمون اول: ممکن است! من قصد ندارم آن راانکار کنم.

میمون دوم: اعلیحضرت تشریف می آورند.

شاه شیر: ( در حالی که دستش را روی شانه ی کرگدن وزیر دربار گذاشته, وارد می شود. دو میمون با کمال احترام خارج می شوند.)

روباه: عالیجناب –

شاه: بسیار خوب, کنت. خبر تازه چه دارید؟

روباه: خبر مهمی نیست. عالیجناب.

شاه: شما کارهایتان را به همراه خود آوردیه اید؟ ولی می بینید که من کمی رنگ پریده هستم.

روباه: عالیجناب, شما زحمت نکشید. کارها به خوبی پیش می رود. تجارت و حرفه‌ها شکوفا شده اند, اعتبارات روز به روز بالاتر می روند, هنر و علم به حداعلی رسیده اند. مردم راضی هستند.

شاه: خوبه! ولی به من از یک قیام گزارش داده اند.

روباه: چیز مهمی نیست.(گزارش پلیس را به شاهنشاه تقدیم می کند). خودتان قرائت کنید, قربان.

شاه:  (گزارش را می خواند) در حال حاضر که شهر در آرامش کامل به سر می برد. (سروصدائی از بیرون به گوش می رسد). این سروصدا چیست؟ یعنی چه؟

میمون اول: (ترسان به درون می آید). عالیجناب, یک قیام وحشتناکی در جلو کاخ.

شاه:  یعنی؟ پس درست بوده است؟

روباه: همانطور که عرض کردم, چیز مهمی نیست. ضمنا ارتش را هم خبر کرده ایم. (رو به جانب میمون دوم, که در حال وارد شدن است) بارون, چه خبر خوبی دارید؟

 میمون دوم:  خبر خوب, عالیجناب؟ من فقط به شما اطمینان می دهم که ما را محاصره کرده اند.  صدها هزار, میلیونها  تن.

 روباه: شما دارید اغراق می کنید! آرام باشید, عالیجناب, بدون شک این فقط یک سوءتفاهم است.

شاه:  خوب بروید بیرون و ببینید که آنجا چه خبر است.

روباه: من می خواهم اول به طرف پنجره بروم. (او خود را از لب پنجره به بیرون آویزان می کند و در همین موقع هم دستمالی را از جیبش درآورده و آن را تکان می دهد. صدای شلیک مسلسل به گوش می رسد.)

 و میمون با هم: عیسی مسیح, آنها دارند شلیک می کنند. (آنها فرار می کنند. از بیرون دوباره صدای شلیک و گریه به گوش می رسد.

 شاه:  (رو به جانب وزیر) شما اجازه دادید که شلیک کنند؟ به ملت من شلیک کنند.؟

روباه: چاره دیگری نداشتیم.

شاه:  ملت من, ملت بیچاره ی من.

قوچ نوکر دربار: (لرزان وارد می شود) عالیجناب, خودتان را نجات دهید. مردم ما را احاطه کرده اند. آنها چند توپ را در اختیار گرفته اند.

شاه: من فکر می کردم که شهر در آرامش کامل بسر می برد. خوب, آقای وزیر! او اصلا کجاست؟

 قوچ: عالیجناب! مثل اینکه فرار کرده اند. او اینجا همه راه های فرار را می شناسد و ما را در  مضیقه قرار داده است. (سروصدا و شلیک مثل بالا). عالیجناب, می شنوید؟ آنها دارند وارد کاخ می شوند. زندگی من در خطر است. یعنی زندگی ما, زندگی شما در خطر است. به شاهزاده‌ها فکر کنید!

 شاه: فرزندان من, فرزندان من! (و می رود پائین)

 تک شاخ[25] وزیر دربار: عالی جناب مرا هم همراه خود ببرید, وزیر دربارتان را با خود ببرید. (و به دنبال او راه می افتد.)

 قوچ (تنها): این چیز دارد نزدیک تر می شود. سروصداها بیشتر می‌شود. من چه باید بکنم. اگر آنها مرا بکشند, ولی آنها چرا باید این کار را بکنند؟ من که فقط یک خادم فقیر هستم. تقریبا مردی از میان مردم. البته در دربار خدمت می کردم, ولی این را که نباید به حساب یک مرد فقیر و شیطان گذاشت. ( با ترس بیشتر) نه, آنها حتما مرا نخواهند کشت. ولی این سروصدا خیلی زیاد است. (بالا و پائین می رود)  کاشکی من این کارها را برای این پسر عموی گوش بریده ام انجام نمی دادم. اگر مردم از کار آگاه شوند- به من چه که پسر عمویم کلاه سر اداره دارائی گذاشته است. من همیشه مرد بی غل و غشی بوده ام. (به زانو می افتد) و مردی باخدا. (شروع می کند به دعا کردن) ای پدر ما که در آسمانی (دوباره بلند می شود) خدای من! اگر من به آسمان نروم, چه؟ زمین آنقدر زیباست. آنها دارند بالا می آیند. به کجا فرار کنم. کاشکی الآن در یک کلبه ی کوچک در جنگل بودم, حتی اگر چیزی برای خوردن و نوشیدن هم نداشتم. هیچ چیز. بر روی دریا هم بد نیست. از یک طوفان کوچک هم نمی ترسم. یا در یک خانه ای که دارد می سوزد. کسی به کمک آدم می رسد. یا اینکه از پنجره بیرون بپرم. فوق اش پایم می‌شکند, یا چند استخوان دیگر, ولی اینجا گردن آدم را می شکنند. وای, آنها دارند می آیند. آنها از همه طرف دارند می آیند. (به اینطرف و آن طرف می دود) شاه آنجاست. آنجا از همه جا بدتر است. هیچ راه فراری نیست. الآن تابستان است. پس بهتر است که من به درون شومینه بروم. (و خود را پنهان می کند).

 خلق: (از همه طرف با سروصدای زیاد وارد کاخ سلطنتی می شوند).

 فلایشرهوند: زنده باد! ما پیروز شدیم! زنده باد جمهوری! (و پرچم سرخی را آنجا نصب می کند).

 همه با هم: زنده باد جمهوری!

 بولدوگ[26]: خوب, راحت باشید. اینجا فرشهای نفیسی یافت می شود. ما اینجا اطراق می کنیم. اینجا چیزی برای خوردن یافت نمی شود؟ آهای؟ خدمه! پیشکارها. 

 قوچ: (از شومینه بیرون می آید) عالیجناب چه فرمایشی دارند؟

 همه با هم:  (تشویق کنان) یکی از خدمه در لباس مخصوص دربار. هورا!

 فلایشرهوند: آهی پسر, برای ما چیزی برای خوردن بیاور. خدمتی به این خلق مستقل بکن.

 قوچ: در حال حاضر آشپزخانه همینجاست. شما راحت باشید, آقایان. من الآن برمی گردم. (در حال رفتن).  من فکر نمی کردم, اینقدر راحت باشد. (به هوا می پرد).

 فلایشرهوند: واقعا که او یک خادم حقه بازی است.

 سگ موپس[27]: من این پسرک را می شناسم.  من یک کار بدی از او دیده‌ام.

 فلایشرهوند: چطور؟ پس باید او را تنبیه کنیم. من بعد در این جمهوری فقط باید افراد خوشنام وجود داشته باشند.

 سگ موپس: بهتر است که او را حلق آویز کنیم. همین جا, در جوار پرچم آزادی, تا مردم ببینند که ما اخلاق را می ستائیم.

سگ بولدوگ: بگذارید من او را اعدام کنم. ولی او اول باید برای ما غذا درست کند.

 سگ موپس: به او اعتماد نکنید. از یک چنین بدجنسی برمی آید که ما را مسموم کند.

 فلایشرهوند: او یک آدم لعنتی و بدجنسی است. بگذارید ببینیم, او دارد می‌آید.

 قوچ: (برمی گردد با کاسه ای در دست). خوب, آقایان. بفرمائید. نوش جان کنید.

 فلایشرهوند: فکر کردی!؟ اول خودت بخور.

 قوچ: ببخشید, ولی من گوشت نمی خورم.

 فلایشرهوند: نمی خورید؟ بخصوص که سم هم درون آن باشد.

 قوچ: من منظورتان را نمی فهمم.

 سگ موپس: الآن منظور ما را درک خواهی کرد. پسر عموی تو برای درباز جنس می آورد. درست است؟

 قوچ: (ترسیده است) آها.

 سگ موپس: دسیسه های تو باعث شدند تا من معاملاتم را از دست بدهم. حالا هم پاداشش را تحویل بگیر. (رو به سوی سگ بولدوگ) این هم طناب, برادر.

 سگ بولدوگ:  زرنگی من تو را متعجب خواهد کرد, برادر. بیا! بیا پسرم. (و شاخ قوچ  را می گیرد)

قوچ: (تقلا کنان) ولی آقایان ...!

 سگ بولدوگ: کافی است. (و یقه قوچ را باز می کند) او جبران می‌کند.

 سگ موپس: خوب, بگذارید فعلا به سراغ میز غداخوری برویم. (و هول کنان به سراغ ظرف غذا می رود).

 فلایشرهوند: ولی اگر این غذا مسموم باشد, چی!

 سگ موپس: (در حال خوردن) مزخرف نگو. آنها به این زودی سم از کجا تهیه کرده اند. گذشته از این, من به معده ام مطمئن هستم. (او با حرص و ولع در حال خوردن است), زنده باد جمهوری!

 سگ بولدوگ: برای ما هم چیزی باقی بگذار. ( همه با هم می خورند).

 

 پرده پنجم

 (شورای خلق در سالن سلطنتی)

 کاکل به سر (به عنوان نماینده خلق): خلق مستقل تصمیم به ایجاد جمهوری گرفت. 

 

همه با هم: براوو.

 

کاکل به سر:  ولی یک جمهوری با صفات عالی, صلح دوست؛ نه یک جمهوری پرخاشگر؛ بدون ارتش؛ بدون تبلیغات؛ فقط همدلی و برادری.

 

همه با هم: (در حالی که همدیگر را در آغوش می گیرند) فقط همدلی و برادری. این درست است.

 

کاکل به سر: فقط شخصیت های پاک و متعالی باید در آینده بر ما حکومت کنند. (تشویق). به همین علت بلبل شاعر و فیلسوف به اتفاق  آرا به عنوان نخست وزیر خلق منتصب شده است.   (تشویق بی اندازه).

 

بلبل: (به طرف جایگاه پرواز می کند). برادران من! اینک یک احساس الهی در درون من بوجود آمده است. برای اینکه من فکر آزادی واقعی را توسط  شما تحقق یافته می بینم. من می خواهم آواز شادی بخوانم. ولی من نمی خوانم (با آه سردی). من سرودهایم را برای همیشه کنار گذاشته‌ام  تا وقت خود را وقف امور مملکتی کنم. از حالا به بعد دولت و حکومت بالاترین و بزرگترین شعر است. میلیونها تن به یک هارمونی متعالی تبدیل شده اند. این تنها برنامه سیاسی من است. آیا شما با این برنامه موافقید؟

 

همه با هم: بله؛ بله؛ ما چیز بهتری لازم نداریم.

 

پروانه: شهروندان! این خواست خلق بود؛ که مرا وزیر کار کنند. (تشویق) سازماندهی کار؛ برنامه من است. (تشویق شدیدتر) من از همه کارگران دعوت می کنم؛ صبح فردا در زندان و بازداشتگاه بیگاری سابق حضور به هم رسانند. این زندان و بازداشتگاه بیگاری اینک به آکادمی دولتی و ملی آزاد کار تغییر نام داده است. شما ولی باید از صمیم قلب کار کنید تا سایرین هم محصولات شما را از صمیم قلب خریداری کنند. شما در کار و در سرمایه سهیم هستید. شما از همین امروز سرمایه دار هستید.

 

همه با هم: هورا!

 

سوسک طلائی: برادران! شهروندان! من ساده ترین؛ آسانترین و حق شناس ترین کارها را در بین شما دارم. من وزیر دارائی هستم! (تشویق). نظامی را که من قصد دارم از آن پیروی کنم, می توان در دو کلمه خلاصه کرد. من تمام مالیتها و عوارض را تا ابد لغو می کنم. (تشویق شدیدی که قطع نمی شود). شاید شما بپرسید که من از چه طریقی می خواهم مخارج دولت را تامین کنم؟ (سکوت پر انتظار). این مالیاتها و عوارض بین شما برادران بسیار کم است, ولی از آنجائی که ما از همین حالا به پول احتیاج داریم؛ راه ساده ای را انتخاب کردم, تا مخارج لازم را تامین کنم. به این صندوق های بزرگی که من درست کرده‌ام نگاه کنید. من صندوق دارهائی را انتصاب خواهم کرد, که در خیابانهای اصلی و فرعی به جمع آوری پول خواهند پرداخت. از ثروتمندان خواهش می کنیم؛ به نام برادری پول بیشتری به این صندوق‌ها بپردازند. صندوق‌های شعبات به صندوق اصلی و مرکری واریز می شوند, که من خودم از آن نگهداری می کنم.  فقرا و مستضعفین از این صندوق کمک‌هائی دریافت خواهند کرد. بدین ترتیب در زمانی کوتاه و به تدریج؛ یواش یواش حالت تعادل و توازنی در مالکیت  به اجرا درخواهد آمد. ببینید بچه ها, این همه‌ی اسرار من است. (تشویق زیاد).

 

قورباغه: من وزیر آموزش و پرورش هستم. سیستم من چنین است: کسی که بخواهد چیزی یاد بگیرد, یاد خواهد گرفت. کسی که نمی خواهد چیزی یاد بگیرد, اجباری به یادگیری ندار. ولی اگر کسی چیزی یاد نگرفته باشد؛ در جائی هم استخدام نخواهد شد.  تمام. (شادابی عمومی).

 

خرگوش: آقایان!

 

خلق: ما شهروند هستیم.

 

خرگوش: بسیار خوب, شهروندان عزیز! من وزیر جنگ هستم. از آنجائی که تمام جهان در آینده در صلح و صفا زندگی خواهد کرد, بنابراین پست و مقام من یک پست اضافی و زائد خواهد بود. (تشویق). من برای این کار هم حقوقی دریافت نخواهم کرد. (تشویق). ضمنا صندوق مرکزی یا خزانه‌داری کل؛ سلاح خواهید خرید؛ که همه آن را دریافت کرده و هرطور که صلاح بدانند از خود دفاع خواهند کرد. اگر به یک ژنرال نیاز داشتید؛ مرا صدا کنید. من همیشه آماده هستم. زنده باد جمهوری!

 

همه با هم: زنده باد جمهوری!

 

شاه: (به همراه شاهزاده‌ها از یک در پنهان وارد می شود). مرا می شناسید؟

 

همه با هم: شاه!

 

بعضی ها: مرگ بر شاه!

 

تعداد زیادی: مرگ بر شاه!

 

بلبل: (به همراه سایر وزرا به منظور حفاظت از شاه جلوی او صف می‌بندند). دست نگهدارید؛ برادران من! به نام قانون ! به نام وزارتخانه از برادر, شاه سابق حفاظت می کنم.

 

خیلی ها: براوو

 

شاه: من به حفاظت شما نیازی ندارم. من اینجا هستم. مرا بکشید. یک شاه بدون ملت, ارزشی ندارد. یک چیز زائد است.

 

بلبل: به همین علت بسیاری؛ یک شهروند آزاد می شوند.

 

شاه: من؟

 

بلبل: تاجی را که بسر داشتید؛ فراموش کنید.

 

شاه: تاج را فراموش کنم؟ بلبل, تو یک شاعر هستی. می توانی اشعارت را فراموش کنی؟ می توانی جوششی را که در سینه داری فراموش کنی؟  که هر لحظه تازه و روشن می جوشد؟

 

بلبل: من می توانم, من می خواهم.

 

شاه: اگر چنین باشد؛ تو به مرگ مخوفی خواهی مرد. باور کن.

خداوند همانطور که شعرا را خلق کرده, پادشاهان را نیز آفریده است. بزرگی و جلال از آن خداوند است.

کسی که چنین احساسی در درون خود داشته باشد,

آن را با دیگران تقسیم خواهد کرد. مانند موسی, و عیسی و محمد.

کسی که نجیب باشد و قوی, نظر دیگران را به خود جلب می کند.

به جانب خود می کشد. کسی که با آن مخالفت کند, به وادی شیاطین قدم می گذارد.

ای نابینایان! آیا شما به شاه نیازی ندارید؟

پس در همین خلقیت خود غرقه شوید, که آن را خود خلق کردید.

برای شروع؛ مرا و پسرانم را بکشید! (سکوت عام).

پس شما ترسو و بزدل هستید؟ ولی من به شما بگویم,

من می خواهم به عنوان شاه بمیرم. نه به عنوان شهروند.

پس مرا بکشید!

کسی اینجا یافت نمی شود, که مرا بکشد؟

پس من خود این کار را خواهم کرد (و می خواهد که شمشیرش را از نیام بیرون بکشد)   

 

بلبل: (خودش را به دست و پایش می اندازد), دست نگهدارید, عالیجناب.

 

شاه: (خندان, شمشیرش را دوباره در نیام فرو می کند). عالیجناب؟ گوش کردید ملت؟ این شاعر مرا عالیجناب خطاب می کند. خوف از مقام‌های عالی در خون او جاری است. او هنوز تمام و کمال جمهوری خواه نشده است.  همه شما هنوز تمام و کمال جمهوری خواه نشده اید. همه شما. شما هنوز تصور می کنید. بگذارید جهان یکصد سال پیرتر شود, آن وقت از یک جمهوری صحبت خواهیم کرد. چطور؟ بچه های عزیز, خوب باشید,هشیار  باشید؛ بگذارید من مدت دیگری پادشاه شما باشم. ببینید, مگر من چند وقت دیگر زنده ام. من پیر و ضعیف شده ام. ولی من هنوز یک پادشاه هستم. من می خواهم که پادشاه باشم. من باید پادشاه باقی بمانم. من کار دیگری یاد نگرفته ام.  روح من دارد تعریف و تمجید می کند. آه!

 

یکی از میان جمع: (با صدای تقریبا بلند) من فکر کنم او دارد دیوانه می شود.

 

بلبل: (خواهش کنان) دردش را نیفزائید. او همیشه یک مرد سخنرانی بوده است. (رو به پادشاه) بیائید, آقا. بیائید.

 

شاه: مرا عالیجناب خطاب کنید.

 

بلبل: بسیار خوب, عالیجناب! اگر طور دیگری نمی شود.

 

شاه: این درست است. عالیجناب. حالا حالم آمد سر جایش. من خودم را در این لقب "عالیجناب" می پیچم, مثل یک پالتوی نرم و گرم. تاج و چوبدستی مرا به من بدهید. 

 

بلبل: بفرمائید, آقای عزیز. (یک کلاه و یک عصا به او می دهد).

 

شاه: (نظری به کلاه می اندازد) تاجی از نمد. تاج نمدین. ضرری ندارد, به شرطی که یک تاج باشد. (رو به شاهزاده ها) بچه ها بیائید, ما باید حالا به شورای مملکتی برویم.  مارشال دربار من کجاست؟

 

بلبل: آنجاست. (رو به سوی سگی کوچک). او را با خود ببر. مشایعتش کن, از او محافظت کن.

 

سگ کوچک: (قطره ی اشکی را از چشمانش پاک می‌کند) خودم هم همین قصد را داشتم. بیائید عالیجناب.

 

شاه: عالیجناب؟ بله عالیجناب. خداحافظ ملت گرانبهای من. (او با قدم های بسیار مغرورانه می رود. سگ کوچک و شاهزاده ها او را بدرقه می کنند.)

 

بلبل: (بعد از مکث کوتاهی) جلسه لغو شده است (برای خودش می‌گوید). هزاران شعر شیرین و دردآور از درون سینه ام می جوشند. ولی من اجازه ندارم آواز بخوانم. من می خواهم به یک باغ ساکت و آرامی بگریزم, تا آنگونه که می خواهم گریه کنم. (می رود).

 

سهره: نخست وزیر ما را چه می شود؟ او بسیار گرفته است.

 

سینه سرخ: من که به این مرد اصلا اعتنماد نمی کنم. بوی ارتجاع را می‌دهد.

 

گوسفند: رعد و برق بزندش. حالا کاشکی این صندوق پولی, درست بشود, که ما پرولتاریا از آن کمکی دریافت کنیم.

 

سوسکها, پشه ها و حشرات دیگر: ما به این آقا این توصیه را می‌کنیم, در غیر این صورت ما فورا یک انقلاب دیگر می کنیم.

 

کاکل به سر: (به عنوان نماینده): وزرا به خانه هایشان رفتند. خلق مستقل, شما هم همین کار را بکنید و بروید بخوابید.) مردم متفرق می‌شوند.)

 

 

 

پرده ششم

 

(در خیابان)

 

دو تن از خروسهای پیر و لیبرال همدیگر را می بینند.

 

خروس اول: (با صدای غمگینی قوقولو قوقو می کند). قوقولو قوقو! ها! در رابطه با این حکایت چه نظری داری؟

 

خروس دوم: بسیار مخوف است! یک جمهوری! کی فکرش را می‌کرد؟ یادت هست, چهارده روز پیش- ما با چه هیجانی داشتیم از آزادی سحن می گفتیم.

 

خروس اول: البته؛ البته. تاج زیبای شما هم مانند یک شمع رک و راست ایستاده بود و شما با چنان قوتی قوقولو قوقو می کردید. خیلی خوب بود. آنها هم شجاعانه دور هم جمع شده بودند, با شجاعت جنگجویانه. 

 

خروس دوم: کاملا مانند شما. ولی آن موقع صحبت از خلع ید از دشمن جانی ما؛ روباه بود. ما فکر می کردیم؛ بعد از برکناری او به یک نیمچه آزادی دست خواهیم یافت. حالا ببینید چه شد. ما حالا از هر زمان دیگری برده های فقیرتری شده ایم. می دانید چه شده است؟ جمهوری قوقولو قوقو کردن را برای ما ممنوع کرده است. 

 

خروس اول: چه بربریت مخوفی!

 

خروس دوم: هر که قوقولو قوقو کند؛ و تاجی بر سر داشته باشد؛ در چشم آنها یک آریستوکرات است. حتی خار پای ما هم به منزله یک جنایت دیده می شود.

 

خروس اول: خار پای ما! اگر زن من این را بشنود! او هشت روز است که از بس که رنج کشیده که دیگر تخم هم نمی گذارد.

 

خروس دوم: بد تر از همه این است که؛ آنها می دانند که من در یک فضله گاه زیبا و بزرگ وفئودالی زندگی می کنم که از اجدادم به من به ارث رسیده است.

 

خروس اول: من چقدر به شما حسادت می کردم به خاطر همین ملک و املاکتان. املاک من بسیار محقرترند.

 

خروس دوم: من وقتی که روی نوک این فضله گاه می ایستادم و هنگامی که هوا هنوز گرگ و میش بود, قوقولو قوقوی خود را سر می‌دادم, آنگاه خود را چنان مسرور و آزاد حس می کردم؛ آن موقع درک کردم که چه معنائی دارد پسر مرد بزرگی بودن. و موقعی که درون این فضله گاه دنبال دانه ای می جستم؛ که همسرانم آن را می خوردند؛ و مخالفتی با آن نمی کردم که ملت حقیری مانند کبوتران و گنجشکان از دانه های پس انداز ما ارتزاق می‌کردند. زندگی کن و بگذار که دیگران هم زندگی کنند. این از قدیم و ندیم خط مشی من بوده است.

 

خروس اول: من هم کاملا مانند شما فکر می کنم.

 

خروس دوم: در هر صورت؛ این املاک بزرگ را از چنگ من قاپیدند.

 

خروس اول: چه می گوئی؟

 

خروس دوم: جمهوری این فضله گاه را به نفع عموم؛ طوری که آنها می گویند؛ مصادره کرد, بدون اینکه حتی دیناری هم به من بابت آن پرداخت کند.

 

خروس اول: (که تاجش مانند شاخ شده بود). که این طور؟ پس فضله‌گاه من چه می شود؟

خروس دوم: فضله گاه تو هم به سرنوشت دیگران در می آید.

 

خروس اول:  (با خشونت قوقولو قوقو کرده و پاهایش را روی زمین می کشد). قوقولو قوقو! خواهیم دید.

 

خروس دوم: آرام باشید؛ بهترین دوست من. قوقولو قوقو کردن ممنوع است.

 

خروس اول: به من چه مربوط است. قوقولو قوقو.

به طرف اسلحه ها بروید!

همه‌ی ملت‌های خروس‌نژاد را به جنگ ببرید!

تاج و فضله گاه ما به یغما رفته است!

این تاج باید آزاد گردد؛ قبل از اینکه این روز غروب کند!

قوقولو قوقو! قوقولو قوقو! (با صدای بلند قوقولو قوقو کنان می رود).

 

خروس دوم: این بی تدبیر! چنان قوقولو قوقو می کند, که سر خودش را هم بر باد می دهد. (می رود).

 

 

 

پرده هفتم

 

(در دفتر روزنامه)

 

فلایشرهوند: (بالا و پائین می رود. خشمگین است). وزرا باید از کار برکنار شوند. هر طوری که شده!

 

بولدوگ: (در حال نوشتن). فعلا آرام بگیر. مقاله من که از شما حمایت می کند؛ تمام شد. مایلی که آن را برایت بخوانم؟

 

فلایشرهوند: من گوش می دهم!

 

بولدوگ: (می خواند). "مردم! به شما خیانت شده است. وزرای شما احمق و آریستوکراتهای پنهان هستند. آنها گذاشتند که شاه فرار کند. آنها خزانه مالی دولت را در دست گرفته اند. آنها برای ارتجاع کار می‌کنند. چه کسی آنها را وزیر کرد؟ فقط یک فراکسیون کوچک؛ نه میل و اراده ملت. ما به نام یک ملت آزاد  به این انتخابات فرمایشی و انتصابات اعتراض می کنیم. از وزرا باید شکایت کرد. اگر آنها تا فردا نتوانند از خودشان دفاع کنند؛ دچار عدالت مردمی خواهند شد. آنها به تنهائی نمی توانند از خودشان دفاع کنند. پس مرگ بر آنها! ما به مردان ترسو نیازی نداریم. ما به مردانی نیاز داریم که مسئولیت قبول کنند و ملت را از چنگ این خیانتکاران نجات دهند. "بولدوگ." 

خوب؛ نظرت چیست؟

 

فلایشرهوند: بد نیست. ولی کمی ضعیف است.

 

بولدوگ: من نمی دانم؛ چه چیز قوی‌تری می‌شود گفت.

 

فلایشرهوند: نباید چیزی گفت. باید آنها را حلق آویز کرد.

 

بولدوگ: من هم قبول دارم. پس برویم به وزارتخانه.

 

فلایشرهوند: ما و دوستان ما. درست است.

 

بولدوگ: پس مقاله چی؟

 

فلایشرهوند: تو می توانی فعلا آن را بفرستی. ولی حالا با من به کلوب خلق بیا. من می خواهم یک سخنرانی کنم؛ که حال کنی.

 

بولدوگ: انرژی تو سرزمین پدری را نجات خواهد داد. (دست در دست هم می روند).

 

 

پرده هشتم:

 

(در روستا)

 

گورخر ؛فرستاده ویژه (پشت میز تحریر): جناب وزیر از من می‌خواهند که پول تهیه کنم. من چطور این کار را بکنم؟ آن هم حالا؛ که هیچ کس پولی پرداخت نمی کند؟

 

مردم: (به درون هجوم می آورند). فرستاده ویژه!

 

فرستاده ویژه:  صبح بخیر آقایان! از کار من راضی هستید؟

 

مردم: شما بهترین نیستید.

 

فرستاده ویژه:  چطور؟ من که هر کاری از دستم برآید برای شما انجام می دهم تا شما را راضی نگه دارم.

 

مردم: بله؛ ولی شما بالاخره از طبقه اشراف هستید.

 

فرستاده ویژه:  این را دیگر نمی شود تغییر داد. من پسر پدرم هستم. ما همه پسرهای پدرانمان هستیم. کم یا زیاد. این را به من ببخشید.

 

مردم: ما به شما مشکوک هستیم؛ که شما عکس العمل نشان می دهید.

 

فرستاده ویژه:  آه خدای من. من که فقط عمل می کنم.

 

مردم: شما باید قبل از هر چیز مردم را مسلح کنید.

 

فرستاده ویژه:  با کمال میل. ولی ما سلاح نداریم.

 

مردم: تنبل ها؛ بی عرضه ها. این فرستاده ویژه هم به درک واصل گردد.

 

فرستاده ویژه: دست نگهدارید! آقایان. اینجا اسلحه خانه خصوصی من است. هر چه می خواهید بردارید. 

 

مردم: (در حال مسلح شدن) زنده باد فرستاده ویژه!

 

فرستاده ویژه: (پیش خود آه می کشد). تفنگ های شکاری زیبای من. چاقوهای دمشقی من.

 

یکی از مردم: اینجا که توپ وجود ندارد!

 

فرستاده ویژه:  توپ در یک اسلحه خانه شکاری که مصرفی ندارد. امر دیگری ندارید؟

 

مردم: کمی پول از صندوق دولت.

 

فرستاده ویژه:  خزانه دولت متاسفانه خالی است. ما باید کمک کنیم تا خزانه پر شود. آقایان.

 

مردم:  ما؟

 

فرستاده ویژه:  چنین می گویند؛ البته اگر شهروندان به این پیشنهاد راضی باشند.

 

مردم: مرگ بر فرستاده ویژه!

 

فرستاده ویژه:  خوب نکنید. بفرمائید از کیف من بردارید. من راضی هستم.

مردم: زنده باد فرستاده ویژه! (می روند)

 

فرستاده ویژه: (تنها). خدا را شکر که این ماموریت هم به خوبی انجام شد. 

 

سایر مردم: (به درون هجوم می آورند). فرستاده ویژه!

 

فرستاده ویژه:  خدای من! دیگه چه شده؟

 

مردم: ما می خواهیم آرامش؛ انضباط و امنیت داشته باشیم.

 

فرستاده ویژه:  این آرزوی من هم هست؛ آقایان. من هم اینک نظرات خودم را در این مورد به شما ابلاغ خواهم کرد. (او یک سخنرانی زیبا و طولانی در باره آرامش؛ انصباط و امنیت ایراد می کند. مردم تشویق کنان متفرق می شوند).

 

سایر مردم: (می آیند). فرستاده ویژه؛ شما باید برای ما نظرات سیاسی خودتان را بیان کنید. 

 

فرستاده ویژه:  با کمال میل. ولی آقایان0 اول شما نظرات سیاسی خودتان را برای من بیان کنید. (مردم در هم و برهم صحبت می کنند. فرستاده ویژه به هرکدام از آنها حق می دهد. مردم می روند و با یک گروه مشغل به دست برمی گردند).

 

فرستاده ویژه:  (تنها). من فکر می کنم؛ که دارم با این کارم, که به هر کدام از آنها حق دادم؛ در راستای نظرات وزارتخانه کار  کردم.  بدین ترتیب از یک فرستاده ویژه در موارد ضروری؛ یک فرستاده ویژه امین ساخته می شود. فقط بدین طریق می توان معروف شد. (او از خودش راضی است و به طرف رختخوابش می رود).

 

 

پرده نهم

 

(در وزارتخانه)

 

بلبل: (پشت میز تحریر). "گیوتین برای جنایات سیاسی را از میان برداشتیم. خوب! (به منشی اش): این مصوبات را هر چه زودتر به چاپخانه بفرستید! چه بد که آدم باید به این فکر کند که دستور تیراندازی به خودش را هم صادر کند. سر آدم؛ که با خودش یک رنگ است. (به مشاعره می افتد و شروع می کند به آواز خواندن).

آواز معروف (اینتگر ویتا)[28]

قلب من مذهبی و پاک است.

پس دیگر از چه می ترسم.

سینه ام مالامال از درد است.

و این آواز او را شکار کرده است.

(ترسان). فکر کنم؛ شعر گفتم.  آیا پادشاه اسبق این را پیش گوئی نکرده بود؟ "اگر چنین باشد؛ تو به مرگ مخوفی خواهی مرد." بروم سر کار. مانیفست من هنوز نمام نشده است. (می نویسد). "ما برای تمام دنیا آزادی و صلح را به ارمغان می آوریم. به وسیله اخوت؛ نه به وسیله خشونت. از طریق عشق, نه از طریق زور.

 

منشی: (با عجله). وزیر مردم, خودت را نجات بده! یک عده از مردم وحشی به طرف هتل‌ات هجوم می برند.

 

بلبل: (در کمال آرامش). بگذار آنها بیایند. اگر آنها مرا بکشند؛ چه کار با ارزشی کرده اند؟

 

منشی: اینطور کودکانه صحبت نکن. نجات کشور به دست توست. 

 

بلبل: خوب باشد. من با آنها مخالفت می کنم و با آنها صحبت خواهم کرد. هنوز نعمت سخنرانی را از دست نداده ام. کلام از شمشیر هم قوی تر است.

 

منشی: چقدر دیگر. من  می ترسم که به تو آسیبی برسد.

 

بلبل: ناراحت نباش! هنوز ساعت مرگ من فرا نرسیده است. (می‌رود).

 

منشی: چه مرد بزرگی! چه مرد دانائی! یک مرد گرانقدر. با وجود این؛ او هنوز برایشان کافی نیست. دنیا چه می خواهد؟ (می رود).

 

پرده دهم

 

(در خیابان)

 

 

یک فیل مست:  (تلو تلو خوران می آید).

 

پشه: (به طرفش می رود). آهای شهروند؛ به دنبال من بیا!

 

فیل:  (مستانه می گوید): کجا؟

 

پشه: به کلانتری. من باید تو را حبس کنم.

 

 فیل:  (او را با تعجب برانداز می کند). تو؟ کوچولو؟ هن. چرا؟

 

پشه: برای اینکه مستی. برای اینکه در منظر عام مستانه می روی. تو به اخلاق عام لطمه می زنی.

 

فیل:  اخلاق؟ ببینید این فسقلی چه می گوید. از سر راهم برو کنار. در غیر اینصورت بر خلاف میلم  هنگام نفس کشیدن تو را قورت خواهم داد.

 

پشه: (سر راهش قرار می گیرد). به قانون احترام بگذار. به دنبال من بیا. 

 

سایرین: به قانون احترام بگذارید.

 

فیل:  خوب؛ باشد. اگر راه حل دیگری وجود ندارد؛  مرا حبس کنید. یکی از ما باید سرمشق دیگران باشد.(عارق می زند). در کلانتری چه بر سر من خواهد آمد.

پشه: تو جریمه نقدی می شوی و اخطاریه ای دریافت می کنی.

 

فیل:  به اندازه کافی مصیبت است. خوب؛ برو جلو نطفه جمهوری‌خواه. اصلا می دانی چیست, بشین روی خرطوم من. اینطوری راحت و آرام پیش می روی. 

 

پشه:  با اجازه شما -

 

فیل: بشین نازنین؛ ولی غلغلکم ندهی. (و حرکت می کند)؛ زنده باد جمهوری!

 

همه با هم: زنده باد جمهوری. (و متفرق می شوند).

 

یک هامستر[29] چاق و چله: (که به این صحنه نگاه می کرد و سیگاری می کشید). نه؛ ولی این را باید گفت؛ که یک چنین جمهوری؛ چه چیز زیبائی است. نظم و ترتیب، شنوائی. این هیولای بزرگ اجازه می دهد که این فسقلی او را با خود به کلانتری ببرد. چه صحنه تکان دهنده ای. کاشکی همیشه اینطور بماند. ولی همه چیز کمی گرانتر شده است. و مزه سیگارها هم بهتر نشده است. خدا را شکر من همه اوراق بهادارم را با طلا عوض کردم. گرچه حالا دیگر از سود پول خبری نیست. ولی اوضاع بهتر می شود. من می توانم صبر کنم.

 

مامور مالیات: (کیسه ای در دست و زنگ می زند). مردم, کمک کنید.

 

هامستر: خوب, حالا از مردم کمک می خواهید. این کیسه چیست؟

 

مامور مالیات: ما از شما درخواست می کنیم که داوطلبانه کمک کنید.

 

هامستر: من که دیروز کمک کردم.

مامور مالیات: ولی امروز هنوز کمک نکرده ای.

 

هامستر: (با کش و قوس), مگر باید هر روز کمک کنیم؟

 

مامور مالیات: معلوم است. دولت هم هر روز وجود دارد.

 

هامستر: این حرف حقیقت دارد. (پولی به او می دهد). بیا بگیر.

 

مامور مالیات:  سکه نقره؟

 

هامستر: سه فرانک. کافی نیست؟ همه دارند مرا از همه طرف می‌دوشند. فکر می کنی که پول ما کشتی دارها  علف خرس است.

مامور مالیات: برای امروز شاید کفایت کند؛ شهروند. ولی ما می‌گذاریم که ثروت شما را تخمین بزنند. (می رود).

 

هامستر: (تنها). که اینطور. متشکرم. من قابل تخمین زدن نیستم! اینها همه مثل یک زالو هستند. توی خیابان نباید به آنها برخورد کنی. ولی آنها به درون خانه ها هم می آیند.

 

موش بزرگ زیرزمینی: (با عجله؛ به او برخورد می کند). ببخشید! آتش دارید؟

 

هامستر: (سیگار برگش را به او می دهد). بفرمائید.

 

موش بزرگ زیرزمینی:متشکرم. (سیگارش را گوشه دهانش گذاشته و با عجله از آنجا می رود).

 

هامستر:(متعجبانه)؛ این که- اگر این جمهوری باشد؛ (سیگار دیگری روشن می کند). اینها دیگر برای من زیاد است. این سیگار برگ یکی از سیگارهای خوب کوبائی بود. برای این پوز نشسته. (جیبش را بررسی می کند). وای. این پسرک نشسته کیف پولم را هم  زده است. خوشبختانه فقط چند سکه تقره درون آن کیف بود. طلا را درون این کیف بغلم گذاشته ام. اینها چه هستند که توی خیابان وول می خورند. کاملا سیاه.

 

تعداد زیادی عنکبوت: (با نظم و ترتیب راه می روند و گارد ملی هم در درون آنهاست.)

 

سردسته عنکبوت ها: (خیلی مودبانه). شهروندان! ما عنکبوتها؛ کارگر هستم.

 

هامستر: خوشبختم؛ خوشبختم.

عنکبوت: پوستهای زیبا و گرم  برای فروش داریم.

 

هامستر:متشکرم؛ نیازی ندارم.

 

عنکبوت: اگر روی بالاپوشتان بپوشید؛ خیلی گرم نگه می دارد.

 

هامستر:من از این چیزها نمی پوشم. ضمنا همانطور که می بینید؛ دامن پوشیده ام.

 

عنکبوت: شاید برای همسرت-

 

هامستر:نه؛ خدا را شکر؛ زن هم ندارم.

 

عنکبوت: امروز اصلا چیزی خریده ای. کوپن هایت کو؟

 

هامستر: کوپن؟

 

عنکبوت: اینها کوپن است و اینها هم اجناس ما هستند. همانطور که می دانی هر شهروند ثروتمندی باید روزانه چیزی از ما بخرد.

 

هامستر: آها؛ این کار یک ابداع بسیار خوبی است.

 

عنکبوت: این کار برای رونق دادن به صنعت و حرفه است. لطفا بپردازید. 

 

هامستر: نمی توانم. یک موش زیرزمینی خیر ندیده همین الآن کیف پولم را زد.

 

عنکبوت: پلیس رد او را خواهد یافت. پس تو در وضعیتی نیستی که پرداخت کنی؟

 

هامستر: (روی جیب بغل اش می کوبد). هیچ پولی نداررد.

 

عنکبوت: ولی تو یک سنجاق‌سینه خیلی زیبا داری؛ که البته ممنوع است. ما یک معامله می کنیم. سنجاق سینه شما؛ در برابر پوست های من.

 

هامستر: دست نگهدار. این سنجاق سینه یک هدیه است. فهمیدی؟ (دست در جیب بغلش می کند). بیا این سکه را بگیر. این آخرین پول من است.

 

عنکبوت: ما از شما تشکر می کنیم؛ شهروند. (و می روند).

 

هامستر: (تنها؛ و بعد از مدتی مکث). فقط همین را کم دارم  که کسی بیاید و پوست تنم را دربیاورد. شاید جلاد مدت بیشتری در این کشور بماند. من از این کشور می روم. می روم آمریکا. گرچه آنجا هم یک جمهوری است؛ ولی آنها مدتهاست که جمهوری دارند و به همین علت جمهوری آنها خردمندانه تر است. من هر چه را که حاضر باشد دوست دارم.  من آزمون را دوست ندارم. من! بگذارید این سنجاق سینه را پنهان کنم تا دوست‌دار دیگری پیدا نکرده است. ولی من چه کاری می‌توانم با این تار عنکبوتها بکنم. یک سکه در مقابل این تار عنکبوتها داده‌ام. به این می گویند آزادی و برابری. (و غرغرکنان به راهش ادامه می دهد).

 

 

پرده یازدهم

 

(در یک میدان)

 

بلبل (از طرف مردم پیروزمندانه روی شانه هایشای مردم).

 

خلق: زنده باد وزیر ما بلبل! مرگ بر دشمنان او. مرگ بر سگ‌های بزرگ و سگ‌های بولدوگ.

 

بلبل: دوستان؛ به حرف های من گوش کنید! من خود را در مقابل شما توجیه کردم و شما از نتیجه کارهای من راضی بودید.  شیرین ترین مزد برای من این است که شما را خوشبخت ببینم. و شما باید خوشبخت باشید.

 

خلق: براوو.

 

بلبل: شما فقط  موقعی می توانید خوشبخت شوید, که اشتیاقات مفرط خود را کنترل کنید. من دشمنانی دارم- و من آنها را می شناسم – ولی من آنها را می ببخشم. آنها خود ملاحظه خواهند کرد؛ که من بهترین آرزوها را برایشان دارم؛ همانطور که برای همه شما دارم. آنها خود شیفته هستند؛ ملاحظه آنها را یکنید. به خاطر من خون ریزی نکنید.

 

تعدادی از مردم: خون نریزید. نه؛ خون نریزید. همه- زنده باد بلبل.

 

یکی: سگ بولدوگ هم زنده باد.

 

همه (می خندند) ای گوش بریده. زنده باد. (به راهشان ادامه می دهند).

 

فلایشرهوند: (از یک مخفیگاه به طرف سگ بولدوگ می آید). خوب؛ نظرت چیست؟ این حقه باز به نفع ما سخنرانی کرد.

 

سک بولدوگ: این چیزها کمکی به او نمی کند. من یک نقشه دیگری دارم,؛ که ترتیب او را بدهیم. من دیگر طاقت دیدن این نظم و ترتیب و آرامش لعنتی را که او می خواهد آنها را حفظ کند ؛ندارم. بیا برویم و با دوستان و طرفدارانمان صحبت کنیم. (هر دو می روند).

 

 

پرده دوازدهم

 

(در یک غار)

 

پلنگ؛ ببر و دیگران از اشراف بلندپایه ( در یک گوشه نشسته اند و دستهایشان را می لیسند).

 

پلنگ: (بعد از مدتی استراحت). پسر عمو- 

 

ببر: (غرغرکنان). چیه؟

 

پلنگ: ما تا کی باید اینجا بی‌کار بخوابیم؟

 

ببر: چه کاری دیگری برایمان باقی مانده است؟ امیدوارید که کارها دوباره احیا شوند. آنها تمام کاخ ها و برج های ما را سوزاندند. جهان از آن؛ این اراذل و اوباش است.

 

پلنگ: بله درسته. خیلی حیف شد.

 

ببر: من می خواهم در کمال ارامش اینجا دراز بکشم و منتظر شوم که همه چیز تمام شود. زندگی یک وقتی باید به آخر برسد. کفتار چه کار می‌کند؟ او یک کلمه هم حرف نمی زند. پسر عمو؛ مرده ای؟

 

کفتار: (آرام) من گرسنه ام!

 

ببر: (با خنده) من هم همینطور. ولی ما نباید به جنگل برویم که غذای همیشگی‌مان  را بیابیم. صدها خرمگس قسم خورده اند که ما را با نیزه های مسمومشان مورد هدف قرار دهند. ما مجبور خواهیم شد که یکدیگر را بخوریم؛ البته اگر نیروئی برایمان باقی مانده باشد.

 

یک ناشناس: (خود را لای یک پالتوی بزرگی پیچیده؛ وارد می شود). شب بخیر آقایان. یک سیاح ره گم کرده اجازه دارد اینجا سرپناهی داشته باشد. بیرون هوای بسیار بدی است.

 

پلنگ: که اینطور؟ آنجا که خر مگسی نیست؟

 

ناشناس: چرا؛ چرا؛ هست. چندین هزار از آنها بیرون زیر صخره‌ی بزرگ نشسته اند, همین جلوی غار. آنها در جای خشکی نشسته اند. 

 

پلنگ: (با کش و قوس)؛ خوبه؛ خیلی خوبه. پالتویتان را دربیاورید. راحت باشید.

 

ببر: شما می توانید شام را هم با ما باشید. البته اگر چیزی به همراهتان آورده باشید.

 

ناشناس: معلوم است. من هیچ وقت بدون آذوقه سفر نمی کنم. (ظرف آذوقه اش را از زیر پالتویش بیرون می آورد).

 

ببر: (بوکنان). این چیست که چنین عطر خوبی دارد؟

 

ناشناس: این کباب آهوست. بینهایت لطیف است. من گوشت گوسفند هم می خورم؛ ولی دکتر خوردنش را برای من غدغن کرده است؛ چونکه چندی پیش به یک بیماری مبتلا شدم. (کارد و چنگالش را درآورده و گوشت کبابی را تکه تکه می کند). من می خواهم فقط ببینم که گوشتش نرم است؟ (کباب را امتحان می کند). خوشمزه است. بسیار خوشمزه است.

 

کفتار: (با صدای ضعیف). مثل اینکه کسی دارد چیزی می خورد.

 

ناشناس: (با دهان پر). من چنان آزادم. 

 

پلنگ: آقا؛ اگر قلبی در سینه دارید؛ غذایتان را با ما تقسیم کنید. ما داریم از گرسنگی می میریم.

 

ناشناس: چرا زودتر نگفتید؟ این کارد و چنگال. هر کدام از شما یک تکه بزرگ برای خودش ببرد. من برای خودم چند تا کبوتر دارم.

 

ببر: (با حرص و طمع). ما به کارد و چنگال نیازی نداریم. رد کن بیاد.

(حیوانها به گوشت کبابی حمله کرده و غران تمام گوشت را می خورند).

 

ناشناس:به به؛ چه اشتهائی! ولی من این صداها  را می شناسم. ببخشید, خانه شما خیلی تاریک است. شما کنت پلنگ نیستید؟

 

پلنگ: صبر کنید.

 

ناشناس: و شما عالیجناب ببر هستید؟ اگر شما عالیجنابان هنوز گرسنه هستید؛ من این افتخار را به خود می دهم؛ که کبوترهایم را – پس این کبوترها کجا رفتند؟

 

کفتار: (ریشخند کنان). آنها در شکم من هستند.  و تا حالا هم هضم شده‌اند.

 

ناشناس: (با خنده) من با این کار کفتار را شناختم. پس من در میان دوستان خودم هستم. ها؛ من خیلی خوشحالم.

 

پلنگ: شما گفتبد؛ دوستان؟ شما واقعا دوست ما هستید؛ زیرا که ما را از گرسنگی نجات دادید. آقا؛ شما کی هستید؟ اگر یک فرشته آسمانی نیستید؛ پس کیستید؟

 

ناشناس: من هنوز فرشته نشده ام. من یک فرد عادی هستم. مرا از نزدیک و بدون این البسه ببینید. (او پالتو را به زیر می اندازد). شما عالیجنابان چشمان تیزی دارید و در تاریکی هم می توانید ببینید. مرا شناختید؟

 

پلنگ: این که روباه است!

 

همه: (متعجبانه). .واقعا. این کنت روباه است. 

 

روباه: نوکر شما ؛ روباه.

 

کفتار: (با خوشحالی و نیشخند زنان). جناب کنت؛ خیلی خوشبختم. چند تا کبوتر دیگر ندارید؟

 

روباه: دم دست ندارم. ذخایر من به آخر رسیده اند. ولی نگران نباشید. من دوباره برایتان می آورم. خوب شد که من همه شما را اینجا دیدم. من خبرهای مهمی برایتان دارم.  شما قبل از هر چیز باید مرا به عنوان دوست و هم پیمان خود بدانید. قبلا یک سو تفاهم بین ما بوده-

 

پلنگ: دیگر از آن صحبت نکنید.

 

ببر: (روباه را به آغوش می کشد). با این به‌ آغوش گرفتن؛ هر چه دوگانگی بوده؛ فراموش شده است.

 

روباه: عالیجناب! شما کمی زیادی دارید مرا فشار می دهید.  مثل اینکه طبع ظریف مرا فراموش کرده اید.

 

توله پلنگ: بگوئید که شما از بین این همه خرمگس دوست نداشتنی  چگونه گذشتید.

 

روباه: من می دانستم که باید یک گذرنامه از وزیر و مدیر کل بگیرم؛ که در مواقع ضروری به دادم برسد.

 

پلنگ: برای همه ما؟

 

روباه: واقعا؛ من بدون دلیل نمی توانستم به این خانه محقر بیایم. برای اینکه من ملتفط شدم که شما عالیجنابان خود را اینجا پنهان کرده اید. اگر اجازه بدهید؛ من به عنوان رهبر شما در خدمت شما باشم.

 

پلنگ: با کمال میل. شما به همه چیز فکر می کنید. ولی در پایتخت چه خبر است. 

 

روباه: آنجا همه چیز در حال زیر و رو شدن است. لشکر فلاسفه در حال تمام شدن است. آنهائی که سرزمین پدری شان را دوست دارند؛ به جان هم افتاده اند. حالا دیگر وقت آن رسیده است که به این وضعیت آنارشی خاتمه داده شود.

 

پلنگ: (جویان) شما چگونه می خواهید این کار را انجام دهید؟

 

روباه: (تعظیم کنان). این از اسرار من است.

 

پلنگ: آن طور که به نظر می رسد؛ مثل اینکه شما در مسافرت بوده‌اید؟ (آهسته). از بیگانگان کمک گرفتید؟

 

روباه: عالیجناب می دانند, که من هیچگاه بدون اسرار نبوده ام. ولی من نباید مکتب‌ام را ترک کنم. اگر ممکن است, خودتان را آماده سفر نمائید.

 

پلنگ: لوازم ما که از ما  شرم ندارند.

 

ببر: ما حاضر و آماده هستیم.

 

کفتار: ما فقط به طور غیر انسانی گرسنه هستیم.

 

روباه: خوب؛ به دنبال من بیائید.

 

پلنگ: (اهسته به روباه می گوید) اگر صحبت از احیا پیش آمد؛ مرا فراموش نکنید. (روباه بدون کلام تعظیم می کند). شما که مرا درک می‌کنید. (دستش را فشار می دهد). من از شما ممنون خواهم شد.

 

روباه: (مکارانه و پیش خود). امیدوارم که باشید. زیبا نیست؟ (همه می روند).

 

 

پرده سیزدهم

 

(در میان مردم)

 

سوسک طلائی: (در حال خواندن گزارش) "نشریه مردمی برای حیوانات پست!" نه؛ روزنامه ها از چه زیانی استفاده می کنند! خجالت هم نمی کشند!

 

سوسک شاخ گوزنی: (با دانائی). می دانید این را می گویند آزادی مطبوعات.

 

سوسک طلائی:  همه این ها درست. ولی یکی از آنها نوشته بود که شهردار سابق ما آدم بی‌عرضه‌ای بوده است.

 

سوسک شاخ گوزنی: البته که نه! به همین علت هم او را از کار برکنار کردند.

  

سوسک طلائی:  که اینطور؟ ولی اگر آدم با عرضه ای بوده باشد چی؟

 

سوسک شاخ گوزنی: ببینید, در این صورت این یک خطای مطبوعاتی است.

 

سوسک طلائی:  خوب, برای من ولی خیلی ناجور می شود؛ اگر کسی چنین مطلبی راجع به من  بنویسد.

 

سوسک شاخ گوزنی: همه باید از چنین سدی عبور کنند. ضمنا اگر کسی زندگی بی عیب و تقصی داشته باشد که نباید از چیزی هراس داشته باشد. همسر من دارد می آید. من باید به پیش بازش بروم. (و می‌رود).

 

سوسک طلائی:  (او را از پشت نگاه می کند). او البته که نقصی ندارد. ولی خانمش! این شاخدارهای بیچاره! اگر مطبوعات یک بار در مورد آنها بنویسند! (و با لذت به خواندنش ادامه می دهد).

 

خز: (در یک گروه). ما افراد زرنگی هستیم.

 

مورچه: و عملا کار می کنیم.

 

خز: من هم همین را می گویم. نظر شما در باره این سازماندهی جدید کار چیست؟

 

زنبور عسل: که این سازماندهی همه ما را از بین خواهد برد.

 

خز: نظر من هم همین است. این کار فقط یک اشتیاق است.

 

سنجاقک: (پروازکنان به آنجا می آید). هر چیز جدیدی یک اشتیاق است و در ابتدا تعدادی از افرادی را که خود را نسبت به دیگران برتر می دانند قربانی می کند. مثلا از طریق سازماندهی کار. سؤال این است که آیا یک ذره زندگی در آن وجود دارد. من معتقدم که بله؛ هست. حالا این نافهم ها هرچه می خواهند بگویند. یک چیز جدید؛ جدید است دیگر. این چیز وقتی که کهنه شد؛ همه آن را درک خواهند کرد. چند سال دیگر خواهیم دید که حق به جانب من است. بدرود آقایان. (و پرواز می کند).

 

خز: این مرد جوان که بود؟ او مثل یک کارگر نبود.

 

مورچه: او معمولا در روستاها بسر می برد.  یا در کنار آبهای شیرین و دریاچه ها. فکر کنم مدتی است که در وزارتخانه کار می کند.

 

خز: آنها حالا چنین افراد یاوه گوئی را می جویند. مردان واقعی همه جا کمیاب هستند. ولی ما افراد زرنگ و کارکن در رشته خودمان, می‌خواهیم که با هم بمانیم. (و به صحبت شان ادامه می دهند)

 

یک موش کور: (به یک عقاب) حالت چطور است همکار عزیز. با فلسفه چه کار می کنی؟ هنوز هم دنیا؛ بهترین دنیاست!؟

 

عقاب: بهتر از همیشه.

 

موش کور: واقعا؟ پس شما از من هم عمیق‌تر می بینید.

 

عقاب: امیدوارم.

 

موش کور: با این تفاوت, که شما آن بالاها؛ روی ابرها کار می کنید و من روی زمین؛ یا زیر زمین. جائی که همه ما نهایتا به آنجا خواهیم رفت یا خواهیم ماند. بالاخره این سیاره؛ سیاره ماست.

 

عقاب: قبول. ولی آیا ابرها و جو زمین هم به این سیاره مربوط نیستند؟

 

موش کور: آنجا برای من خیلی بادی است. من بیشتر به جاهای محکم نیاز دارم. می خواهید به شما بگویم که اخر و عاقبت ما چه خواهد شد؟ جمهوری دوامی نخواهد داشت. مردم خود را متقابلا  لت و پار می کنند. یک جنگ داخلی اتفاق خواهد افتاد. یک خونریزی, یک قتل عام. بعد هم یک جبار و ستمگر؛ یک حاکم نظامی خواهد آمد. این آخر و عاقبت کار ما خواهد بود. 

 

عقاب: خوب بعد؟

 

موش کور: چی بعد؟ بعد هیچی. بعد همه چیز به پایان می رسد. بعد همه چیز دوباره از نو شروع می شود. تاریخ یک تکرار ابدی است. 

 

عقاب: بخصوص برای موش کورها.

 

موش کور:حالا! چشم عقابانه شما مگر چه چیززیبائی  را می بیند؟

 

عقاب: یک ایده؛ یک روح؛ یک عقل.

 

موش کور: من می گویم یک ماده.

 

عقاب: این یک ماده است؛ یک لباس که همیشه عوض می شود و همیشه ظریف‌تر؛ نرم‌تر و تمیزتر می شود.

 

موش کور: من که در پوستم هیچ تغییری حس نمی کنم. پس شما به ادامه این جمهوری موقت اعتقاد دارید؟

 

عقاب: من لزوم آن را می بینم.

 

موش کور: پس کشور پادشاهی چه می شود؟

 

عقاب: احترام آن هنوز سرجایش است. روزها یا سالها.

 

موش کور:که اینطور؟ پس خلق چه می شود؟

 

عقاب: خلق, یک خلق کامل و یکپارچه می شود؛ وقتی که زمانش فرارسیده باشد.

 

موش کور: تبریک می گویم. ما بعدا باهم صحبت می کنیم.

 

عقاب:(به آسمان پرواز می کند). شاید.

 

موش کور: (چشمکی به او می زند). من نمی خواهم پرواز کنم, حتی اگر همین الآن بال دربیاورم. یک سر عاقل هنگام پرواز سرگیجه می‌گیرد. (و به زیر زمین می رود).

 

 

پرده چهاردهم

 

(یک خانه دهقانی در جنگل)

 

یک مرد کشاورز؛ موش صحرائی؛ یک زن کشاورز؛ یک سگ پودل؛ و پرنس ها (به مراسم عزاداری) وارد می شوند.

 

سگ پودل: عزیزان من؛ تشکرات مرا یک بار دیگر بیذیرید؛ که به این پیر مرد و پسرانش یک سرپناه و پناهگاه دادید و حالا در این اواخر هم جائی برای قبر  به او بخشیدید.

 

مرد کشاورز: با کمال میل انجام دادیم. بگوئید ببینیم, این پیر مرد گویا مرد با شرفی بوده است؟

 

سگ پودل[30]: از کجا این را می دانید؟

 

مرد کشاورز: او چشم های خشن و باحرارتی داشت و بال‌اش را با خشونت تکان می داد. و صدائی داشت که نگو. وای وای وای.  موقعی که او مرا صدا می کرد ؛ می ترسیدیم.

 

سگ پودل:  به سلامتی شما؛ بچه های طبیعت. هنوز هم افتخاری است. ولی از موقعی که اینجا جمهوری شده است, هیچ چیز دیگر ارزشی ندارد. 

 

زن کشاورز: جمهوری؟ این دیگه چیه؟

 

مرد کشاورز: شاید یک مالیات جدید است.

 

سگ پودل: یعنی که پادشاه ما را عزل کردند.

 

زن کشاورز: چی؟ پادشاه خوب ما را بر کنار کردند؟ و به این می‌گویند جمهوری؟

 

مرد کشاورز: بی خود می گن! این چنین پادشاهی که نمی گذارد او را برکنار کنند. اگر هم این کار را کرده باشند, ما کشاورزها او را دوباره نصب می کنیم.

 

سگ پودل: شما اشتباه می کنید. کشاورزها با جمهوری موافقند. آنها در تمام کشور راه افتاده و کاخ ها و برج های اربابانشان را آتش می‌زنند.

 

مرد کشاورز: (با کش و قوس) کشاورزها؟ عجب! آهای پیرزن گوش میدی؟ کشاورزها!

 

سگ پودل: ضمنا؛ بگذارید چیزی به شما بگویم. این پیر مرد که ما امروز او را بدون تشریفات دفن کردیم؛ پادشاه بود.

 

زن و مرد کشاورز: چی؟ پادشاه؟

 

سگ پودل: پادشاهی که ملت‌اش را نشاخت و ملتی که پادشاهش را نشاخت. هر دو دارند تاوانش را پس می دهند. خوب! حالا که پادشاه مرده؛ ولی ملت که نمرده است.  

 

مرد کشاورز:  به حق چیزهای ندیده! (به پرنس ها اشاره می کند). پس اینها هم در حقیقت پادشاهان جوان هستند.

 

سگ پودل: من که فکر نکنم. (رو به پرنس ها). شما کار خوبی می‌کردید؛ اگر همین جا پیش این مردم خوب می ماندید و به کشت و ذرع می پرداختید.

پرنس‌ها: (به حالت قهر) ما نمی خواهیم. این کار کثیفی است. (و می‌روند).

 

مرد کشاورز: چه بچه های ننر و خودخواهی. سر قبر پدرشان حتی گریه هم نکردند.

 

زن کشاورز: خوب, آنها پرنس‌های کوچک هستند. آنها که نمی توانند مثل بچه های دیگر باشند.

 

مرد کشاورز: خوب؛ حالا با آنها چه کار کنیم؟ آنها که دیگر کشوری ندارند و هیچ چیز دیگر هم ندارند؟

 

سگ پودل: من تا آنجا که در توان دارم سعی خواهم کرد تا از آنها شهروندان خوبی بسازم. زمان بورژوازی واقعی فرا خواهد  رسید. حتی اگر لازم باشد که در این راه نبرد کنیم. بدرود مردم عزیز. آسمان مزد شما را خواهد داد؛ در مقابل کاری که  شما برای آن پیر مرد از دنیا رفته انجام دادید. ( می رود).

 

مرد کشاورز: (کلاهش را از سرش بر می دارد). شما زنده باشید آقای بارون؛ یا هر چیز دیگری که هستید. (بعد از مدتی سکوت) –  پیر زن؟

 

زن کشاورز: چیه؟

 

مرد کشاورز: شنیدی؟ کشاورزها دارند آتش می زنند.

 

زن کشاورز: خوب بعد؟ به تو چه؟

 

مرد کشاورز: هیچ, همینطوری گفتم. دلم می خواست آنها را کمی نگاه می کردم.

 

زن کشاورز: خفه شو! احمق! خودت را قاطی سیاست یا جمهوریت نکن؛ طوری که آنها اسمش را گذاشته اند. بیا تو تا شام بخوریم.

 

مرد کشاورز: هر طور که تو بخواهی. پیر زن. ولی من خیلی دلم می‌خواست که یک چنین کاخی را در حال سوختن می دیدم. (و می‌روند).

 

 

پرده پانزدهم

 

(میدان عمومی. در وسط میدان یک گیوتین قرار دارد. مردم جمع شده اند).

 

یکی: خوب, که نخست وزیر ما بدین ترتیب اعدام خواهد شد؟ چرا؟

 

دومی: من نمی دانم. خلق می داند.

 

اولی: خلق؟ من معتقدم؛ که من هم از همین خلق هستم. از نظر من مانعی ندارد؛ که او زنده بماند.

 

نفر سومی: (در حال آمدن به طرف آنها). شما دو نفر اینجا راجع به چه صحبت می کنید؟

 

اولی: هیچ- ما فقط ملاحظات خودمان را بیان می کنیم.

 

سومی: به نظر من, دل شما برای این بلبل , برای این خائن به کشور؛ به رحم آمده است. 

 

 دومی: ما؟ اصلا و ابدا.

 

اولی: البته که نه. ولی اصلا چرا او خائن به کشور خوانده می شود؟

 

سومی: چرا؟ برای اینکه او به کشور خیانت کرده است.

 

اولی: خوب؛ اگر اینطور است –

 

سومی: البته که اینطور است. راه را باز کنید؛ بد ذاتها! قضات هم دارند می آیند. مرگ بر بلبل خائن؛ که گیوتین را ممنوع کرده بود. (می رود).

 

اولی: من نمی خواهم نگاه کنم. همسایه؛ بیا برویم خانه. اینجا خوب نیست. بلبل بیچاره!

 

دومی: امروز نوبت من است! فردا نویت توست. (هر دو می روند).

 

بلبل را فلایشرهوند و سگ بولدوگ همراهی کرده و به زیر گیوتین می‌برند.

 

فلایشرهوند (به بلبل): خودت را آماده کن.

 

فلایشرهوند: حرفی برای گفتن داری؟

 

بلبل: نه! من بیگناهم!

 

سگ بولدوگ: هر کسی می تواند بگوید؛ من بیگناهم. دراز بکش. (جاروجنجال از بیرون) چه خبر است؟

 

پیک (با عجله وارد می شود). آقا؛ تعداد بیشماری خرس قطبی و گراز دریائی که تا بن دندان مسلح هستند؛ دارند به طرف میدان می آیند. آنها توپ هم همراه خود می آورند.

 

فلایشرهوند: خرس قطبی؟ لعنت؛ آنها از کجا می آیند؟

 

سگ بولدوگ: شکی نیست که این شرور آنها را خبر کرده است.

 

بلبل: (چشمانش را به طرف آسمان می گرداند) من؟

 

خلق: (به طرف این صحنه می دوند). خود را نجات دهید. اینجا جهنمی بر پاست. آنها بدون رحم و مروت ما را می زنند و می کشند.

فلایشرهوند: بگذارید حالشان را بکنند, به جای اینکه ما او را تارومار کنیم. (به سگ بولدگ) آقا داداش بیا. من جای مطمئنی را سراغ دارم؛ که ما آنجا در امنیت هستیم.

 

سگ بولدوگ: من چنان عصبانی هستم که دوست دارم تمام کره زمین را از هم پاره کنم. (هر دو می روند).

 

خرس های قطبی و گرازهای دریائی در صفوف منظم وارد می شوند. پلنگ؛ ببر؛ یوززپلنگ و کفتار و روباه هم به دنبال آنها براه می افتند.

 

ژنرال خرسهای قطبی: میدان را اشغال کنید. هر چیزی را که مانع کار شما شود؛ از بین ببرید. آی مردم؛ فرار نکنید! شما از دست این دولت مخوف نجات یافتید. ما ناجی شما هستیم. نظم و ترتیب قدیم دوباره برقرار گشت.

 

یکی از مردان مخوف: (کلاهش را تکان می دهد) . خرسهای قطبی زنده باشند. زنده باد ژنرال.

 

خلق: (دوباره جمع می شوند). زنده باد.

 

ژنرال: این چه اعدامی است؟

 

مرد مخوف: (به جلو هجوم می آورد). این نخست وزیر پیشین ماست. اگر عالیجناب اجازه بدهند تا ما او را بکشیم.

 

ژنرال: برعکس! آزادش کنید. (آهسته با روباه صحبت می کند و بعد رو به بلبل می کند)؛ شما آزاد هستید. من شما را می شناسم. شما مرد با‌استعدادی هستید ولی راه بدی را پیش گرفته بودید. اگر شما در آینده از استعدادتان خوب و معقول استفاده کنید؛ دوباره عقل و شعور شما و بالهای شما بازسازی خواهند شد. فراموش نکنید؛ که شما زندگی تان را به ما مدیون هستید.

 

بلبل: زندگیم را؟ مدیون شما؟ من نمی خواهم هیچ چیزی را مدیون شما باشم.

من به چهره ی مرگ می نگرم

حتی اگر او هزار بار مرا تهدید کند.

زندگی‌ای که شما به کسی هدیه کرده باشید

از هزار مرگ هم تلخ تر است!

 

خلق؛ این مخلوق بیچاره‌ای که من رو به آنها سخن می گویم؛ 

مرا از خود راندند؛ زیرا که سخنم را درک نکردند؛

آهای سرزمین آبا و اجدادی من! برای نجات تو آمده‌ام؛

برای شهرت و شرف تو آمده ام.

حالا می بینم: چشمان من کور بودند

من با دستهای خود آن را گرفتم

چیزی که داشت می جوشید و می خروشید

چه رؤیای زیبائی که این سرزمین را دوباره بسازم.

 

من از این رؤیا هیچ پشیمان نیستم؛ از این جنون

سرمشق و نمونه‌ای شدم برای آنان که خواهند آمد

ولی زمان آن هنوز فرا نرسیده است؛

فقط در زمینی که به بهشت نزدیک است.

پس از پی من بیائید؛ راه آماده و حاضر است.

از پی من بیائید برای نبرد؛ از میان ترس و رنج بگذریم.

پس رنج و مرگ فقط گذرگاهی بیش نیستند؛

و هر صوت بدون‌هارمونی خود صوتی است آسمانی. 

 

شما؛ شمائی که به منظور من پی بردید؛

که با خوشحالی هدف مرا دنبال می کنید؛

این مخلوق بیچاره را رهبری کنید و آنها را آموزش دهید؛

و به آرامی آنها را به خوشی برسانید

ولی از من ناراحت نشوید که شما را ترک می کنم

من باید کارم را با خونم مهر و موم کنم

نیروئی که در این راه صرف کردم؛ بهترین نیروی من بود

نیروی عقلانی‌ام به تحلیل می رود

با بقیه چکار کنم.

( در خلسه )

نه؛ این کار اشتباه نبود, رؤیا هم نبود.

چیزی که زندگی کوتاه مرا تقدیس کرد.

برای اینکه زیبائی مطلق- شما که از آن آگاهی ندارید-

در آینده ای نزدیک از آن نوه های شما خواهد بود.

درخت طلائی زندگی دوباره ثمر خواهد داد.

غنچه ها باز می شوند و میوه ها می رسند.

تبرک باد برای آن که آنها را می چیند.

آنها را به عنوان رهن و گرو قبول کنید.

قلب من تکه تکه می شود.

(خنجر یک نفر را از چنگش درآورده و خود را می کشد).

 

ژنرال: (بعد از یک مکث بزرگ و عمومی). جسد او را ببرید. (برای خودش) چه آدم رؤیائی‌ای! (به طرف خلق) پادشاه شما مرده و ولیعهد و برادرش هم  ناپدید شده‌اند. قبل از اینکه آیندگان تکلیف تاج و تخت را بین خود روشن کنند؛ باید شما یک ارتش قوی داشته باشید. یک دیکتاتور که شما را رهبری کند و بر شما حکم براند. (او رو به سوی مردانی می کند که به دنبالش راه می روند).

 

یلنگ: (جلو می آید). آقای ژنرال؛ شما فکر می کنید که من ...

 

ببر: (هم همینطور) یا من؟

 

ژنرال: (بدون اینکه رو به آنها برگرداند؛ دستش را برای روباه تکان می دهد). آقای کنت...

 

روباه: یک لحظه آقای ژنرال. (او آهسته چند کلمه در هوا صحبت می‌کند). 

 

اژدها: (با یک رعد و برق و سر و صدا از روی یک ابر پیاده شده و آتش از دهانش بیرون می آید. من اینجا هستم. کی مرا صدا کرد؟ چه کسی به من نیاز دارد؟

 

ژنرال: (به طرف خلق هراسناک اشاره می کند).  اینها. عالیجناب قکر می کنند که عجالتا به آنها حکمرانی کنند. ولی من اجازه می خواهم  عنوان کنم؛ که باید شدت عمل به خرج دهید.

 

اژدها: (بالهایش را تکان می دهد و هن‌هن‌کنان آتش از دهانش خارج می شود). این را به عهده من بگذارید.

 

ژنرال: (روباه را نشان می دهد). این مرد وفاداری که اینجاست؛ خواستار آن است, که شما عالیجناب را با نصایح حکیمانه‌اش راهنمائی کند.

 

اژدها: ما از او ممنون و متشکریم و مدال درجه یک و جهنمی اژدها را به ایشان اعطا می کنیم.

 

روباه: (تا روی زمین خم شده و پلنگ و ببر و دیگران را مسخره می‌کند).

 

پلنگ: (آهسته). این روباه مکار ما را دوباره فریب داد.

 

ببر: من که از او انتظار دیگری نداشتم.

 

کفتار: (با نگاه شرمگینی صورتش را از جانب اژدها بر می گرداند). یک چنین پسرک خوفناکی؛ حتی اشتهای مرا هم که همیشه بزرگ است؛ کور می‌کند.

 

ژنرال: آهای خلق؛ خوشحال باشید و از عالیجناب قدردانی کنید.

 

خلق: (هنوز لرزان هستند). زنده باد؛ هورا.

 

اژدها: (هنوز آتش از دهانش خارج می شود؛ سرش را کمی تکان می‌دهد). بسیار خوب.

 

موش کور: (بین مردم؛ عقاب را پیدا کرده و آهسته به او می گوید)  خوب؛ آقای همکار ! این دنیا هنوز هم بهترین دنیاست؟ همانطور که من پیشگوئی کرده بودم؛ اتفاق افتاد. تاریخ یک تکرار است.

 

عقاب: تاریخ ولی یک فاز میانی  هم دارد.

 

موش کور: نظرتان در مورد این اژدهای کریه المنظر چیست؟

 

عقاب: امیدوارم که او آخرین عضو خانواده‌اش باشد.

 

موش کور: من به همین هم راضی هستم که شما سعی نمی‌کنید که از او یک افسانه بسازید و این بلبل احمق هم که خود را کشت؛ به جای اینکه  خدمت کند و درآمدی داشته باشد. این خلق لرزان هم که همیشه منتظر است تا به او دستور بدهند تا هورا و زنده بادهایش را شروع کند.

اه؛ که حالم به هم خورد. تمام دنیا یک بازی مسخره بیش نیست.

 

عقاب: بدگوئی نکن, ای کوته بین. این فکر؛ شهدای خودش را دارد. گل آزادی از خون جوشان آنها رشد خواهد کرد. (و پرواز می کند).

 

 

موش کور: نه! او چه خوشبین اصلاح نشدنی‌ای است. من به سراغ کتابهایم می روم تا درس بخوانم. (به زیر زمین می رود).

 

صدای شیلک اسلحه. منور.

 

 

پایان این نمایشنامه جالب و خواندنی.

 

  

 



[1] Mathias Ranftel

[2] Meternichs (1773-1859)

[3] Graf Latour

[4] Olmütz

[5]  Kremsier

[6]  Windischgrätz

[7]  Jellacic

[8]  Schwarzenberg  

[9] Feld

[10] Rusticocampius

[11] Großjährig

[12] Moritz von Schwind

[13] Franz Schubert

[14] Nikolaus Lenau

[15] Johann Gabriel Seidl

[16] Franz Grillparzer

[17] Die Republik der Tiere

[18] Eduard von Bauernfeld

[19] Wilhelm Braunmüller

[20] Windspiel یکی از نژادهای سگ‌هاست.

[21] پرنده‌ای به اندازه گنجشک، که در زبان آلمانی آن را Zaunkönig گویند.

[22] چونکه الیکائی در زبان آلمانی Zaunkönig  خوانده می شود، و در این واژه  könig آمده است، که به معنی پادشاه است، از آنجا تبلیغات‌چی می‌گوید که ما به پادشاه نیازی نداریم. این هم نوعی بازی با کلمات است، که ادوارد فون باورن‌فلد استاد این فن بوده است.

[23] سگها، دارای نژادهای بسیار هستند. یکی دیگر از این نژادها "نژاد سگ گوشتی  است، که در زبان آلمانی آن را Fleischerhund می‌گویند.

[24]اشپیتزه، Spitze  موپسه، Möpse  بولونزه، Bologneser  داکس‌هونده Dachshündchen همه از نژادهای سگ‌ها می‌باشند.

[25] حیوانی است شبیه کرگدن  و از خانواده کرگدن‌ها؛ یا یک شاخ روی سرش.

[26] نژادی از نژاد سگهاست.

[27] یکی دیگر از نژاد سگهای کوچک.

[28] لاتین نوشته شود.

[29] نوعی موش خانگی و دست‌آموز

[30] سگ کوچکی به اندازه یک بزغاله، که این هم یکی از نژادهای سگ‌هاست.

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٦