در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

نمایشنامه ی رادیوئی شاهـزاده تورانـدخت اثر: ولفگانگ هیلدسهایمر

نمایشنامه ی رادیوئی   شاهـزاده تورانـدخت[1]

اثر: ولفگانگ هیلدسهایمر

بر اساس قصه ای از هزارویک شب

  

در باره ی نمایشنامه و اپرای توراندخت

 

نمایشنامه ی توراندخت اول بار توسط  کارلو گزی[2](1720-1806)  نمایشنامه نویس ونیزی نوشته و در سال 1762 نیز در تئاتر ونیز اجرا شد. بعد از گزی نویسندگان زیادی به این نمایشنامه پرداختند.

فریدریش شیلر (1759-1805)، شاعر و نویسنده ی شهیر آلمانی نیز نماشنامه ای دارد با عنوان "توراندخت؛ شاهزاده ی چینی"  که به زبان فارسی نیز ترجمه شده است.

کارل گوستاو فل مولر[3] (1878-1948) نویسنده و شاعر و زبان شناس آلمانی نیز سرنوشت توراندخت را در سال 1911 تحت عنوان "توراندخت، یک قصه ی چینی" نوشت.

ولفگانگ هیلدسهایمر(1916-1991) شاعر و نویسنده ی آلمانی نیز در سال 1954 نمایشنامه ی توراندخت را با عنوان (شاهزاده توراندخت) برای رادیو نوشت.

برتولت برشت(1898-1956) نویسنده و شاعر آلمانی نیز نمایشنامه ای با همین عنوان داشت؛ که اجل مهلتش نداد و نتوانست آن را به پایان برساند.

توراندحت برای اپرا نیز نوشته و اجرا شده است.  اپرائی با همین نام  آخرین اپرای جیاکومو پوچینی[4] (1858-1924) موسیقی دان ایتالیائی بوده است؛ که بعد از مرگ پوچینی و در سال 1926 به اجرا درآمد.

فروچیو بوسونی ایتالیائی (1866-1924) نیز اپرائی با همین نام دارد.

فردیناند نیریوت[5] موسیقی دان آلمانی نیز قظعه ای موسیقائی به همین نام دارد.

 نقش آفرینان:

گوینده

 یک خانم

 یک پیر مرد

شاهزاده توراندخت

 لیانگ؛ یک برده

 پنینا؛ برده ای دیگر

خاقان چین

 یک خدمتکار

شاهزاده ی دروغین آستراخان

 صدراعظم هو

 شاهزاده ی راستین آستراخان

 مردم

 

بدون اعلام برنامه. مقدمه ای موسیقائی؛ که یک فضا ایجاد می کند؛ بدون اینکه وارد فضای معماری چین شده و یک فضای کاذب چینی ایجاد کند. موسیقی را موقعی که گوینده ی برنامه سحن می گوید؛ به تدریج کم و کم تر کنید. 

گوینده:  با صدای بلندو با شجاعتی دیپلماتیک؛ چنین اعلام می کند:

قصه ی توراندخت؛ شاهزاده ی چینی. 

موسیقی دوباره برای مارش کاملا بلند پخش شود. با سنج و طبل و ضرب و دهل؛ ولی نه شبیه اپرا. صدای موسیقی نزدیک تر می شود. خیابان؛ همهمه مردم.

 

زن (برافروخته و با هیجان): آنجا؛ آنجا یکی دیگر دارد می رود!

پیرمرد (فهمیده؛ با حالتی رد کننده) : ؛ دوباره! این بار دیگر کیست؟

 

مرد دوم: مردم می گویند که یک شاهزاده ایرانی است.

 

زن (ساده لوحانه؛ غرق در هیبت شاهزاده) : چه شاهزاده ی زیبائی است. ببین او چقدر زیباست. آها؛ آها؛ را بر زبان می آورد.

 

مرد دوم( غرغرکنان): خوب؛ او یک شاهزاده است.

 

زن: آنها هم شاهزاده بودند. ولی آنها چنین هیبتی نداشتند.  

 

مرد دوم: به نظرت چنین می آید. (مکث). اینکه همیشه شاهزاده های جدیدی یافت می شود, که به خود چنین جراتی می دهند. من این را نمی فهمم.

 

زن: تو خیلی چیزها را نمی فهمی. قبل از همه چیز هم عشق حقیقی را نمی فهمی.

 

مرد دوم (تسلیم شده): شاید چنین باشد.

 

زن (با هیجان): ببین! جلاد را ببین! چقدر رنگ سرخش برق می زند. چقدر هم سرد و بی احساس است. شاهزاده ی بی چاره!

 

مرد دوم: من هم مایل نیستم که در پوست او بگنجم.

 

پیرمرد:   خودش می خواست. مقصر خودشان هستند. هر کسی قبر خودش را می کند.

 

زن (ملایم): او چقدر زیباست. او تا کنون نوزدهمین است.

 

مرد دوم: آنها را شمردی؟

 

زن (محکم): معلوم است که می شمارم. (قدری ملایم تر): ببینیم نفر بعدی کیست.

 

پیرمرد: امیدوارم که نفر بعدی وجود نداشته باشد. خدایان روزی انتقام خویش را خواهند گرفت و تمام چین را غرق خواهند کرد.

 

زن (گوش نمی کند؛ مانند بالا): چه نگاهی! من که نمی فهمم؛ چرا این شاهزاده خانم عاشق او نمی شود. اگر من بودم؛ این کار را می کردم.

مرد دوم: تو این حرف را در مورد شاهزاده ی قبلی هم گفتی. شاید هم این شاهزاده خانم عاشق او شده باشد. ولی او این امتحان را قبول نشده باشد.

 

پیرمرد (تائید کننده): بله؛ بله؛ برای این کار هم زیبائی لازم نیست؛ بلکه هشیاری لازم است. قوانین آهنین هستند. (آه می کشد): به خصوص که این قوانین را آدمیان ساخته باشند.

 

نوای موسیقی آهسته فرو می نشیند؛ صفوف می روند. پخش سروصدای خیابان را قطع کنید. اتاق جدید دیگری؛ اصوات نرم؛ اتاق شاهزاده خانم توراندخت.

 

توراندخت با صدائی زیر و اوقاتی نه چندان تلخ ولی متناسب با موضوع؛ ولی گاهی ناخواسته: لیانگ! 

 

لیانگ؛ پیر؛ مادرانه؛ و خوش خواهانه؛ ولی با زیرکی: شاهزاده؟!

 

توراندخت: آئینه!

 

لیانگ: بفرمائید شاهزاده!

 

(مکث کوتاه)

 

توراندخت: من امروز پیر به نظر می رسم. نظر تو چیست؛ لیانگ؛ که من امروز پیر به نظر می رسم؟

 

لیانگ: خوب؛ ما که جوانتر نمی شویم, شاهزاده خانم.

 

توراندخت (مضحکانه): چاه دانائی تو هم که خیلی عمیق است. 

 

لیانگ؛ همچنان طعنه زنان؛ که می تواند اجازه این کار را به خودش بدهد: شما مسخره می کنید؛ شاهزاده خانم.

 

توراندخت: من این امتیاز را دارم.- این هم تنها امتیاز من نیست.

 

لیانگ (کمی خروشان): بله؛ شما مسخره می کنید. ولی در اعماق قلبتان می دانید؛ که حق با من است. شوهر، زن را جوان نگه می دارد. ولی وقتی که کسی خواستگارانش را یکی بعد از دیگری بکشد، گناه این کشتار آدمی را پیر خواهد کرد. (عاقلانه): گناه آدمی را زشت تر می کند؛ تا گذشت زمان.

 

توراندخت: لیانگ، اگر کسی جرات آن را داشته باشد که با من یک به دو کند، خودش را به کشتن می دهد. همه ی شما این را می دانید. و اینکه آدم باید از شوهرش بخواهد که عاقل تر از  همسرش باشد، برای این کار هم که آدم نباید شاهزاده باشد. 

 

لیانگ: ولی اینکه آدم دستور بدهد که خواستگارش را بکشند، اگر او عاقل نباشد، برای این کار آدم باید شاهزاده توراندخت باشد.   

 

توراندخت: تو این را نمی فهمی، لیانگ. شاید تو هم پیر شده ای. راستی چند سال داری؟

 

لیانگ: نمی دانم. شاید بیش از صد سال داشته باشم.

 

توراندخت: سن و سال تو، تو را آرام تر کرده است و کمی زودباور و ساده لوح. این صفت تو، با خواستگاران من مشترک است. اگر تو ساده لوح و زودباور نبودی، من تا کنون شوهر کرده بودم. ولی تو حتی در بحث و مکالمه هم نمی توانی بر من غالب شوی.

 

لیانگ: صحبت های یک شاهزاده به نام توراندخت، با صحبت های شاهزاده های معمولی فرق می کند. این را همه می دانند. ولی همه این را هم می دانند، که بسیار سخت است که آدم عاقل باشد، وقتی که زندگی بدان وابسته است. 

 

توراندخت: هیچ چیز سخت نیست، لیانگ. به شرطی که آدم احمق نباشد. ساعت چند است؟

 

لیانگ: نگهبانها مدتهاست که ناقوس های نیمه شب را به صدا درآورده اند.

 

توراندخت: من خسته هستم، رختخواب مرا مهیا کن، لیانگ. و پنینا را صدا کن تا برایم قصه ای بخواند تا من بخوابم.

 

لیانگ: با کمال میل. علیاحضرت. شب به خیر.

(قدم هائی از شاهزاده دور می شوند و بعد دوباره قدم هاوی که به وی نزدیک می شوند)

 

پنینا:  (آدمی خودخواه و دماغ بالا، گاهی سرسخت و اغلب ننر). تو مرا صدا کردی، شاهزاده. 

 

توراندخت: من تو را صدا کردم. ولی تو نباید مرا "تو" خطاب کنی. من این نکته را بارها به تو گوشزد کرده ام. بالاخره تو برده ی من هستی.

 

پنینا:  من یک پرنسس هستم. مانند تو. ولی تو مرا برده ی خود کردی.

 

توراندخت: من نکردم، پنینا! بلکه حقوق جنگی تو را برده کرده است. ما کشور شما را مغلوب کردیم. اگر شما کشور ما را مغلوب می کردید، حالا من برده ی تو بودم.

 

پنینا:  ما هرگز به کشور شما حمله نمی کردیم.

 

توراندخت: اگر حمله می گردید، حالتان گرفته می شد. - برایم قصه ای بخوان.

 

پنینا:  (با لجاجت) من نمی خواهم امشب چیری بخوانم.

 

توراندخت: (به سردی) تو نمی خواهی؟ پس می گذارم تو را بکشند. یا اینکه تو پیشنهاد دیگری داری؟ من با تو چه باید بکنم؟

 

پنینا:  تو با من چه باید بکنی؟ آزادم کن.

 

توراندخت: خوب، بعد از آزادیت چه خواهی کرد، ای احمق.

 

پنینا:  آزادم کن و یکی از خواستگارانت را به من بده. از آنها به زودی کس دیگری باقی نخواهد ماند.

 

توراندخت: آنها حتی برای کسی مثل تو هم احمق هستند،پنینا. خواستگاران مثل اینکه از سایر مردان احمق تر به نظر می رسند. 

 

پنینا:  ولی هر چه باشد، آنها شاهزاده هستند و سرزمینی دارند. بیش از این که من چیزی نمی خواهم. من دیگر نمی توانم به خودم اجازه دهم که این زیاده خواهی ها را بکنم، مانند تو.

 

توراندخت: تو حتی موقعی هم که شاهزاده بودی نمی توانستی از این زیاده خواهی ها بکنی. ولی، خوب، من باید در این مورد فکر کنم. شاید خواستگار بعدی را به خاطر تو ببخشم.

 

پنینا:  اگر همین یکی تو را شکست داد چی؟

 

توراندخت: تو می دانی، که این احتمال زیاد وجود ندارد.

 

(صدای پایی عجولانه به گوش می رسد)

 

لیانگ: (آهسته و عجولانه) خاقان می آید. (آهسته) او لباس خواب به تن دارد.

 

پنینا:  (با عجله) پس من می روم.

 

توراندخت:  نه، بمان. اگر تو یک شاهزاده را به عنوان همسر می خواهی، باید به این هم عادت کنی، که یک حاکم را در لباس خواب ببینی. پدر، شما در این موقع شب اینجا چه می کنید؟

 

خاقان:  (پیر و عاقل، گرچه کمی محافظه کار، کفش های خانگی دخترش را به پا دارد؛ کمی پریشان خیال به نظر می آید) دیروقت است؟

 

توراندخت:  شب از نیمه گذشته است.

 

خاقان:  شب از .... آها؟ بله دخترم، می بینی؛ که سر مرا خوب گرم کرده بودند.

 

توراندخت:  (از این به بعد بیشتر و بیشتر دقت می کند): پدر؛ کس سر شما را چنین گرم کرده بود؟

 

خاقان:  کی؟ آها. شاهزاده ی آستراخان. البته که میهمان من هستند.

 

توراندخت:  پدر، من اصلا نمی دانستم، که شما میهمانی در قصر دارید.

 

خاقان:  آخ؛ تو نمی دانستی؟ شاهزاده ی آستراخان وارد شده است. ما امشب به اتفاق غذا را صرف کردیم و هنگام صرف غذا به خوبی با هم صحبت کردیم. یک انسان با شرم و یک شلوغ دوست.

 

توراندخت:  پدر! چه چیز باعث شد که بعد از این مصاحبه ی خوب؛ به دیدار من بیائید. آن هم در لباس خواب.

 

خاقان:  چه چیز باعث شد؛ من .... خوب، من فکر کردم برای تو هم جالب باشد.

 

توراندخت:  این موضوع همین الآن به فکر شما خطور کرد، موقعی که داشتید به رختخواب می رفتید؟ چیز دیگری سبب نشده است؟

 

خاقان:  (گرفتار شده) چه چیزی باید سبب شده باشد؟

 

توراندخت:  خوب؛ شاید یک خواستگار جدید؟

 

خاقان:  (مثل بالا) فرزندم! من نمی توانم چیزی را انکار کنم. شاهزادهی آستراخان به خاطر تو اینجا آمده است.

 

توراندخت:  من فکر می کردم.

 

خاقان:  او می خواهد از تو خواستگاری کند. فرزندم من باید بگویم که ...

 

توراندخت:  مثل اینکه خدایان به کمک تو رسیده اند؛ پنینا.

 

خاقان:  (متعجب؛ سرگشته) برده ی تو با این جریان چه ارتباطی دارد.

 

توراندخت:  من الساعه همه چیز را برایتان توضیح خواهم داد، پدر. به سخن تان ادامه دهید. 

 

خاقان:  بله، کجا بودم. آها. شاهزاده ... بله (جدی تر می شود): فرزندم، فکر آن را بکن، که ما تا کنون بیست و نه خواستگار از نژاد شاهان اینجا داشته ایم. 

 

توراندخت  (حرفش را قطع می کند): نوزده خواستگار، پدر!

 

خاقان  (کمی دست پاچه شده): بسیار خوب، نوزده خواستگار از نژاد شاهان را کشته اید. این بدین معناست، که تو این کار را کرده ای، با کمک صدراعظم من هو. خدایان لعنتش کنند. آنها می دانند که من بی گناهم. تو هم دیگر نباید گناهان بیشتری مرتکب شوی و باعث شوی که  تاج و تخت چین هم گناهکار شود.  به همین دلیل از تو می خواهم که به سخنان شاهزاده ی آستراخان گوش فرا دهی.

 

توراندخت:  پدر! خدایان نیز می دانند، که هیچ سوگندی را نباید شکست. و اگر این خدایان می خواهند که مرا شوهر دهند، باید خواسته ی ایزدی خود را به من نشان دهند و کاری کنند که یکی از خواستگاران من، مرا شکست دهد. آنها که تا کنون این را نخواسته اند. 

 

خاقان:  فرزندم! من که تو را می شناسم و می دانم که به خدایان اعتقادی نداری.

 

توراندخت:  پدر! تفاوتی نمی کند؛ که آیا من به آنها اعتقاد دارم یا نه. من طوری عمل می کنم، که گوئی من به آنها اعتقاد دارم. و خلق باور دارد که من به خدایان اعتقاد دارم. فقط به همین بستگی دارد.

 

خاقان:  شما کافرها، کارها را برای خودتان سهل و آسان کرده اید.

 

توراندخت:  برعکس، شما دین دارها؛ کارها را برای خود سهل و آسان می کنید. شماها خودسری تان را با اعتقاد بنا می کنید، طوری که دیگر مسئولیتی بر عهده نگیرید. ولی بسیار خوب، پدر! من قسمتی از این آرزوی شما را برآورده خواهم کرد. من می خواهم که اول در یک صحبت و مصاحبه بر این شاهزاده غالب شوم. زیرا که نمی خواهم از این کار صرف نظر کنم. و بعد او را مخفیانه بخشوده و او را به برده ام پنینا ببخشم. 

 

خاقان  (بیمناک): بچه مگر عقل و شعورت را از دست داده ای؟

توراندخت  (آرام): ... فقط به این شرط؛ که آنها الساعه کشور را ترک کرده و طبیعتا به یک شرط دیگر؛ که پنینا شاهزاده را بپذیرد.

 

خاقان:  (برانگیخته  ولی با متانت) یک برده! حالا ما باید بیست و نه برابرگناه خون...

 

توراندخت (با آرامی سخنش را قطع می کند): نوزده برابر پدر!

 

خاقان:  (هنوز برانگیخته است) بیست و نه برابرگناه خون دیگران را به گردن بگیریم و یک تحقیر را هم به آنها اضافه کنیم. شاهزاده حتما خواستار آن خواهد شد؛ که او را بکشند. من هم می گویم, حق با اوست.

 

توراندخت:  شاهزاده الآن کجاست؟

 

خاقان:  کجا می تواند باشد، در اتاق مهمان است.

 

توراندخت:  پنینا، برو آنجا و با او صحبت کن...

 

خاقان:  توراندخت، من قدغن می کنم که تو ...

 

پنینا: ولی شاهزاده در این وقت شب. او حتما غرض از این ملاقات را بد تفسیر خواهد کرد.

 

توراندخت:  پنینا، تو باید بتوانی از صفات نیک ات دفاع کنی.

 

خاقان:  تو عقل و شعورت را از دست داده ای...

 

توراندخت:  از طرف من پیش او برو و راجع به امتحانش به او اخطار بده. او را در یک بحث داخل کن و ...

 

خاقان  (با اعتراضی که دارد نمی تواند حرفش را به کرسی بنشاند): من این اجازه را نمی دهم.

 

توراندخت:  (همچنان) ... و او را زیر نظر داشته باش. او به تو تعلق خواهد داشت، اگر از او خوشت بیاید.

پنینا: بسیار خوب، شاهزاده! من می روم.

 

(صدای شنیدن قدم های پا )

 

توراندخت:   پدر، اگر این به گونه ی انسانی عمل نشده باشد ...

 

خاقان:  فرزندم! تو نمی دانی؛ که داری چه کار می کنی.

 

توراندخت:  من تاکنون همیشه می دانستم، که چه کار می کنم.

 

(در اتاقی دیگر)

 

خاقان:  

 

شاهزاده ی دروغین:  یک آهنگ شاد را ترنم می کند.

 

خدمتکار:  (آهسته) شاهزاده!

 

شاهزاده ی دروغین (زیاده جوان نیست، همیشه شوخی کنان، ولی هرگز تمسخر نمی کند): کی آنجاست؟

 

خدمتکار:  یکی از برده های شاهزاده توراندخت مایل است که با شما صحبت کند.

 

شاهزاده ی دروغین:  یک برده؟ این وقت شب؟ چه رسومات عجیبی. او چه می خواهد؟

 

خدمتکار: او اصرار دارد که شخصا با شما صحبت کند. او می گوید؛ که از طرف شاهزاده توراندخت آمده است.   

 

شاهزاده ی دروغین:  (تسلیم شده) خیلی خوب، بگذار بیاید.

 

(صدای پا شنیده می شود)

 

پنینا: سلام بر شما؛ ای شاهزاده. ارباب من، شاهزاده توراندخت به من ماموریت داده است که به شما بگویم ... گیر می کند؛ نفسش به شمارش می افتد. ولی بعد با حیرت می گوید: آه؛ تو هستی!

 

شاهزاده ی دروغین  او نیز عافلگیر شده؛ ولی خود را کنترل می کند: پنینا! من باید بگویم که کمتر از همه، انتظار دیدن تو را اینجا داشتم. 

 

پنینا:   می توانم تصور کنم. آهسته می گوید: پس شاهزاده ی آستراخان تو هستی!

 

شاهزاده ی دروغین:  و تو هم یک برده هستی، پنینا!

 

پنینا هنوز متحیر است: اینجا همدیگر را می بینیم. با تمسخر تلخی می گوید: من باید بگویم، که تو مرا متحیر می کنی.

 

شاهزاده ی دروغین:  این را می دانم، پنینا. این را که همان موقع هم به من گفته بودی.

 

پنینا:   ولی نه به دلایل یکسان امروزی. اینک ولی می دانم، کیستی؟

 

شاهزاده ی دروغین:  عزیزم؛ من هنوز خودم هم نمی دانم کیستم.

 

پنینا  با لحن تمسخرآمیزی: تو آن موقع ولی شاهزاده ی سگال پور بودی. ولی من؟ با لحن ندبه آمیزی به خاطراتش پناه می برد: و من دختر پادشاهی بودم، که همه چیز داشتم و در کاخی در یک سرزمین نه چندان بزرگ زندگی می کردم...

 

شاهزاده ی دروغین: نه چندان بزرگ؟ خیلی هم کوچک بود. 

 

پنینا هنوز خاطراتش را طی می کند و گوش نمی دهد: و ناگهان تو ظاهر شدی؛ با حکایاتی که از این جهان بزرگ تعریف می کردی. شاهزاده ی سگال پور. چه لحنی!

 

شاهزاده ی دروغین من هم معتقدم: که این یکی از بهترین عناوین من بود. و این زمان، زمان خیلی خوب و خوشی نزد شما بود.  من دو ماه در دربار شما به سر برم ...

 

پنینا:  سه ماه!

 

شاهزاده ی دروغین:  حتی سه ماه. این دیگر افتخار بزرگی برای شماست. من در هیچ درباری نتوانسته بودم تا این مدت تحمل کنم. 

 

پنینا  (مانند بالا): و ناگهان غیبت زد. بعد هم معلوم شد که کشوری به نام سیگال پور اصلا وجود خارجی نداشت. چه آبروریزی برای دربار. و تو؟ تو که دیگر در رفته بودی و داشتی نقشه می ریختی که شاهزاده ی دیگری را بدبخت کنی.

 

 

شاهزاده ی دروغین:  تا آنجائی که من به خاطر دارم، هیچ شاهزاده ای را بدبخت نکرده ام.

 

پنینا برافروخته: که این طور. پس من چی!

 

شاهزاده ی دروغین: حتی تو را هم بدبخت نکردم. پنینا.

 

پنینا:  انتظار داری که از تو تشکر کنم؛ که مرا کاشتی و رفتی؟

 

شاهزاده ی دروغین:  تشکر؟ نه! پنینا. این دیگر انتظار زیادی است. فقط منافقین برای خدماتی که انجام می دهند؛ انتظار تشکر کردن دارند، زیرا انجام دادن آنها برایشان نوعی لذت است. 

 

پنینا:   آها. این یعنی اینکه تومنافق نیستی--؟

 

شاهزاده ی دروغین:  چرا اینقدر تلخکام هستی، پنینای عزیز؟ من خیلی چیزها به تو آموختم. ولی اینکه تو نمی توانی از اینها استفاده کنی که دیگر قابل دیدن نبود. من سه ماه سعی کردم که تو را خوشبخت کنم. ولی تو با جاه طلبی هایت فقط به آینده ی باشکوهت به عنوان حاکم سگال پور می اندیشیدی و نقشه های فتوحات را در سر می پروراندی. تو حتی در آن مواقع هم خیلی خودخواه و سرد بودی که بتوانی واقعا از زندگیت لذت ببری.

 

پنینا: یعنی می خواهی  مرا قانع کنی، که در غیراین صورت تو نزد من می ماندی؟

شاهزاده ی دروغین:  من امروز دیگر نمی خواهم که به هیچ طریقی تو را قانع کنم. من اقرار می کنم: من قصد نداشتم که خود را وابسته کنم. ولی تو نمی توانستی که آن زمان این را بدانی. --- دیگر حرفش را هم نزنیم! تو برای خودخواهی ات تنبیه شدی. و من؟ من دیگر جوان نیستم. ادای یک خواستگار ادبی و دائمی  را درآوردن دارد یواش یواش مبتذل می شود. شانس آدم هم کم تر می شود. جهان گنجایش آدم هائی مثل ما را ندارد، پنینا. اینجا، یکی از آخرین کشور هائی است که من انتظارش را می کشیدم.    

 

پنینا:   آخرین؟ هیچ کدام از خواستگارهای شاهزاده تا کنون وارد کشوری بدین پهناوری نشده بود.

 

شاهزاده ی دروغین:  پنینای گرامی! شاید تو امور را خیلی سیاه تر از آنچه واقعا هستند، می بینی.

 

پنینا:  سیاه؟ امور برای من همیشه سیاه هستند. ولی اینجا دریچه ی امیدی گشوده شده است. بله، دوست عزیز؛ آخر و عاقبت بدی انتظارت را می کشد. حق نیز همین است. 

 

شاهزاده ی دروغین:  باید بگویم؛ که تو خیلی سرسخت هستی. مثل اینکه زندگی برده ها بر تو اثر گذاشته است. و این برای تو خیلی خوب است.

 

پنینا  (خشمگین): تو یک هیولا هستی!

 

شاهزاده ی دروغین:  بر عکس: من آمده ام تا یک هیولا را به دام بکشم.

 

پنینا:   تو طوری عمل می کنی، مثل اینکه شاهزاده را در دست داری. ولی من به تو توصیه می کنم، که زیاده از حد از خود راضی نباشی. و فراموش مکن که من آنجا هستم. 

 

شاهزاده ی دروغین: قصد داری به من خیانت کنی؟

 

پنینا: من این را برای بعدا گذاشته ام.  به گمان من؛ تو هم راه دیگر خواستگاران را خواهی رفت. شاید هم به تو خیانت کنم.

 

شاهزاده ی دروغین:  تا ببینیم چه پیش می آید.

 

پنینا:  تو به اندازه کافی مجرب هستی که بدانی که غرور زخم خورده چه تیغ خطرناکی است. تو باور نداری که من هم می توانم عاشق شوم. ولی باور کن، که من تو را دوست داشتم...

 

شاهزاده ی دروغین: ولی در این صورت که تو بایستی به من کمک کنی.

 

پنینا:   دوست من؛ عشق چنین نیست. کسی که چنین فکر کند؛ اشتباه می کند.  گذشته از این، من نمی توانم به تو کمک کنم، حتی اگر می خواستم. من نمی دانم که شاهزاده راجع به چی چیز صحبت می کند. 

 

شاهزاده ی دروغین:  نمی توانی مرا پیش او ببری؟

 

پنینا:   چه فکر می کنی؟ این خلاف قانون است. او دستور قتل مرا می دهد.

 

شاهزاده ی دروغین:  پس معلوم می شود که زندگی با او چندان هم سهل و آسان نیست. ولی او باید خیلی زیبا باشد.

 

پنینا:   مردم چنین می گویند. در حقیقت او زیباتر از من نیست. ولی خیلی پیرتر از من است. 

 

شاهزاده ی دروغین:  ولی هر چه باشد؛ نوزده خواستگار تا کنون زندگی شان را به خاطر او به خطر انداخته اند.

 

پنینا:   ... هیچ کدام از آنها هم قبلا او را ندیده بودند.

 

شاهزاده ی دروغین:  مثل اینکه این هم یک بیماری مد روز است؛ با خطر مرگ.

 

پنینا: اینطور هم می شود گفت.  این بیماری از یک پرنس به پرنس دیگر سرایت می کند. با ریشحند: مثل اینکه اینک این بیماری به اقشار پائین هم سرایت کرده است.

 

شاهزاده ی دروغین:  ... تا اینکه به برده ها هم برسد. پنینای عزیز: ما آنچه هستیم؛ هستیم؛ نه آنچه بودیم. تو یک برده هستی و من یک شاهزاده. تنها فرق من با شاهزاده های دیگر این است؛ که من همیشه همان شاهزاده قبلی نیستم. 

 

پنینا:   ... و اینکه تو هیچ سرزمینی نداری که روزی وارث آن شوی.

 

شاهزاده ی دروغین:  برای اینکه من تاکنون نمی خواستم وارث هیچ سرزمینی شوم. در دربار کشورهای همسایه ی شما دیگر هیچ پرنسی وجود ندار. برای اینکه آنها همه قربانی این شاهزاده شده اند. ولی برعکس، پرنسس های زیادی در این دربارها وجود د ارند. من می توانستم با سهولت داماد یکی از این دربارها شوم.

 

پنینا:   پس چرا این کار را نکردی؟

 

شاهزاده ی دروغین:  پنینا، اگر من این را برایت تعریف کنم، یا آن را درک نخواهی کرد یا باور نخواهی کرد.

 

پنینا:   حق با توست. تو اقرار می کنی، که من با باور کردن تو، تجربه ی خوبی نکردم. 

 

شاهزاده ی دروغین:  پنینای بیچاره! می بینی، من باورم را بر خودم هرگز از دست ندادم.

 

پنینا:   هنوز از دست ندادی. ولی فردا ، وقتی که مغلوب شوی، آن را از دست خواهی داد. فردا که شرافتت را از دست دادی، و احتمالا غرق در اشک شدی،

آن را از دست خواهی داد. همانند آن شاهزاده ی ایرانی که دیروز حیثیتش را از دست داد.

 

شاهزاده ی دروغین:  او چنین کاری کرد؟

 

پنینا با تعجب: تو را؟ مردن چندان هم آسان نیست، دوست من. تو هم این را تجربه خواهی کرد. من دیگر می روم. شب خوش! حساب کار خودت را بکن. شاید برایت خوش آیند باشد؛ که مرا یکی از دوستانت حساب کنی. 

 

شاهزاده ی دروغین:  من راجع به آن فکر خواهم کرد. شب بخیر. سلام مرا به شاهزاده برسان. صبر کن؛ من فکر می کردم که تو از طرف شاهزاده پیامی برای من داری؟

 

پنینا:  این کار به خودی خود  انجام شد. شب بخیر.

 

(صدای پا، اتاق قبلی)

 

توراندخت: خوب، با او صحبت کردی؟

 

پنینا:   بله.

 

توراندخت: او را می خواهی؟

 

پنینا:   من او را نمی خواهم.

 

توراندخت: پس تکلیف او هم روشن شد.

 

پنینا:   شاید.

 

توراندخت: یعنی چه: شاید.

 

پنینا:   شاید او تو را مغلوب کند. او خیلی با هوش است.

 

توراندخت: می خواهی بگوئی که او زیرک تر از من است.

 

پنینا:  (کم حرف) من نمی خواهم چیزی بگویم. من خسته هستم. اجازه دارم بروم بخوابم.

 

توراندخت: نه، باید چیزی برایم بخوانی.

 

پنینا (به خود می آید): خوب، من چیزی برایت می خوانم.

 

توراندخت: به من نگو "تو".  گذشته ی تو برای من بی تفاوت است. برایت خیلی خوب می شد؛ که این گذشته را فراموش کنی.

 

پنینا:  (متفکرانه) هنوز نه. من مایل هستم که یک بار با او مصاف کنم.

 

توراندخت: تو معماگونه حرف می زنی. ولی معماهای تو برای من جالب نیستند. بخوان!

 

پنینا:   می خواند (هنگام خواندن موسیقی با صدای آهسته پخش شود): روزی  یو یون هاو خاقان چین در باغش قدم می زد و آنجا دختری را دید که روی چمن ها ایستاده بود. زیبائی غیرقابل تفصیر این دختر خاقان را شادمان کرد. خاقان با شرم به طرف دختر رفت. ولی وقتی که او دختر را از نردیک دید، هراسان شد. برای اینکه او ...

خواندن را به ندرت ضعیف و ضعیف تر کندید. موسیقی را قوی تر کنید. شب به ندرت به آخر می رسد.  

 

توراندخت در این دیالوگ با لحنی طعن آمیز:هو؛ چه می خواهی به من بگوئی؟

 

هو (زیاده گو و عصبی): شاهزاده؛ من لزومی نمی بینم؛ که زیاد سخن بگویم. من معتقدم؛ که شما و من؛ یعنی ما بدون اینکه زیاد با هم حرف بزنیم؛ یکدیگر را خوب درک می کنیم. 

 

توراندخت: اینها که کلمات زیادی بودند. هو. تو می توانی آن را به اختصار هم بگوئی. 

 

هو:   شاهزاده؛ ما به خواسته هایمان رسیدیم. آیا باید واضح تر سخن بگویم.

 

توراندخت: شاید کمی واضح تر. من امشب خیلی ناآرام خوابیدم و احتمالا کمی ثقیل هستم.

 

هو: این خوب نیست؛ شاهزاده. امروز که شما امتحان دارید نباید ثقیل باشید.

 

توراندخت: هو، نگران مباش. من دست و پایم را جمع می کنم. از پس یک خواستگار برخواهم آمد. چه می خواستی بگوئی؟

 

هو:   ما به خواسته هایمان رسیدیم، شاهزاده. من حساب کردم که با این نوزده شاهزاده ای که ما آنها را – بهتر است بگوئیم- از سر راهمان برداشتیم، نواده های مذکر همسایه های شما چنان تارومار شده اند که می توان آنها را منقرض نامید. و طولی نخواهد کشید که این حاکمان خود نیز بمیرند. زیرا که آنها همه پیر و فرتوت هستند. شاید هم به خاطر از دست دادن عزیزانشان؛ دچارپیری زودرس شده اند. و بعد، شاهزاده ما این کشورها را یکی بعد از دیگری مغلوب خواهیم کرد. و موقع حکومت پیروزمندانه ی توراندخت خواهد رسید.   

 

توراندخت: نقل قول می کند: توراندخت، امپراطوره ی زمان؛ حاکمه ی بکر.

 

هو:  در این باره باید تصمیم گرفته شود.

 

توراندخت: این طور فکر می کنی؛ هو؟ کی باید در این مورد تصمیم بگیرد؟

 

هو:   شاهزاده، تا کنون که ما با هم در مورد این احکام تصمیم می گرفتیم.

 

توراندخت: و تو معتقدی که همینطور هم باید بماند؟ تا اینکه خاقان هو به داد من برسد و اوست که من بعد تصمیم گیری می کند. 

 

هو: شاهزاده!   

 

توراندخت: درست نیست؛ دوست من؟ من به نیت تو پی برده ام  و تا آنجائیکه به کارمان مربوط است؛ که ما همدیگر را خوب درک می کردیم. ولی در مورد اغراضمان همیشه با هم یک نظر نداشته ایم. هو، من از خودم می پرسم که آیا اهداف ما یکی است؟

 

هو:   شاهزاده؛ به عقیده ی من ...

 

توراندخت: چه می شود؛ اگر تو از عهده ی امتحانهایت درنیائی، هو؟

 

هو:   شاهزاده؛ تا آن موقع؛ این امتحانات کار خود را کرده اند. و بعد از آن هم ما این امتحانات را لغو خواهیم کرد. 

 

توراندخت: اینگونه فکر می کنی؟ مردم چه فکر خواهند کرد؟ امتحانات تصمیم خدایان هستند. می گوئی که مردم باید از شنود ما به کلام خدایان دست بردارند؟

 

هو: (با حقارت می نگرد) کار آسانی است که مردم را به یک تصمیم جدید خدایان معتقد گرداند.

 

توراندخت: می فهمم؛ خاقان چین!

 

هو:   شما را چه می شود؛ شاهزاده. امروز خیلی عجیب هستید ...

 

توراندخت: عجیب هستم؟ فراموش نکنید؛ که من امروز امتحانی را پیش رو دارم. مردم می گویند؛ که شاهزاده ی آستراخان خیلی باهوش و زیرک است.

 

هو:  (تحقیرکنان) آستراخان! آستراخان چیست؟ جز اینکه کشور بسیار کوچکی است؛ بسیار دور از شما؛ در سواحل دریای خرز. اگر خاویار از آنجا به اینجا نمی آمد؛ هیچ کس از وجود این کشور حتی خبر هم نداشت. آستراخان فقط بخشش بزرگی است.

 

توراندخت: ولی ما نباید یک خواستگار را جواب کنیم. حتی یک چنین قانونی را می توان تغییر داد. متوجه خاقان شدید؛ عالیجناب!

 

خاقان وارد می شود: صبح بخیر؛ فرزندم.

 

توراندخت: صبح بخیر، پدر!

 

خاقان (مضحکانه): هو؛ تو هم اینجا هستی. البته تو همیشه اینجا هستی. گاهی اوقات چنین به نظر می رسد؛ که تو در آن واحد در چند مکان هستی.

 

هو:  عالیجناب؛ من همیشه آنجائی هستم؛ که بتوانم کشور چین را قوی و تاج و تخت آن را محکم کنم. 

 

توراندخت: بدون هو ما الآن کجا بودیم؛ پدر!

 

خاقان: همینجائی بودیم که الآن هستیم. شاید اینقدر قدرتمند نبودیم. و قدر مسلم اینکه اینقدر هم بدهی نداشتیم. اینها با هم موازنه هستند. آماده هستی، توراندخت؟

 

توراندخت: وقت آن رسیده است؟

 

خاقان: مردم دارند جمع می شوند.

 

هو:  (منافقانه) شاهزاده، امیدوارم که خدایان برد شما را تثبیت کنند. و پیروزی برای کشور ما.

 

توراندخت: خدایان چیزی جز پیروزی هدیه نمی دهند. سوال این است که پیروزی برای چه کسی؟

 

خاقان: تو که دوباره داری دشنام می دهی؛ فرزندم. کمی به خدایان اعتماد داشتن؛ می تواند امروز به تو کمک کند. این برای اولین بار است؛ که یک پرنس قبل از آغاز امتحان دست و پای خود را گم نکرده است.

 

هو:  ولی من مطمئن هستم که او بعد از امتحان سرش را از دست خواهد داد. من آماده هستم. 

 

موسیقی رژه پخش شود

 

خاقان: پرنس خلف؛ شاهزاده ی آستراخان؛ شما آمده اید تا از پرنسس توراندخت؛ شاهزاده ی چین خواستگاری کنید. آیا شما آماده هستید، که امتحان بدهید.

 

شاهزاده ی دروغین:  مثل اینکه این تنها روشی است که می توان شاهزاده را شناخت. ... زمزمه ی مردم.

 

خاقان: خلف، شاهزاده ی آستراخان، من از شما سوال نمی کنم، بلکه با شما سخن می گویم. شما حاضر هستید که این امتحان را بدهید. اگر از این امتحان سربلند بیرون آئید؛ شاهزاده توراندخت شما را به همسری برخواهد گزید. ولی اگر از این امتحان سربلند بیرون نیائید؛ نیمه شب کشته خواهید شد. طوری که  قانون پیش بینی کرده است.   

 

موسیقی رژه پخش شود

 

پنینا نزدیک میکروفون؛ با صدای آهسته: او را چگونه می بینی، شاهزاده!  

 

توراندخت: خوب؛ او دیگر خیلی جوان نیست. 

 

پنینا:  ولی برای تو پیر هم نیست.

 

توراندخت: (با عصبانیت) خفه شو.

 

خاقان: (مثل بالا). امتحان در یک مصاحبه از سوال و جواب تشکیل می شود. ولی: فقط شاهزاده توراندخت مجاز است که سوال کند و خواستگار باید جواب دهد. کلمات "بله" و "نه" به عنوان جواب قابل قبول نیستند. اگرهرکدام از طرفین در حین امتحان رشته سخن را گم کنند یا سردرگم شود؛ یا از جواب دادن بازماند؛ امتحان را باخته است. امتحان باید تا موقعی ادامه می یابد تا یکی از طرفین رشته کلام را گم کرده یا  از جواب دادن بازماند یا خود سردرگم شود. دربار نقش قاضی را برعهده می گیرد. من هم حکم را قرائت می کنم. آماده هستید؛ شاهزاده؟ 

 

 

شاهزاده ی دروغین:  من آماده ام.

 

خاقان: امتحان شروع می شود.

 

موسیقی رژه پخش شود

 

مصاحبه با صدای بلند؛ زیرا که طرفین فاصله ی زیادی از هم دارند.

 

توراندخت: صبح بخیر، پرنس!

 

شاهزاده ی دروغین:  صبح بخیر پرنسس!

 

توراندخت: آیا با آرامش خوابیدید؟

 

شاهزاده ی دروغین:  من چنان عالی آرمیده بودم؛ که مرا برای امتحان بیدار کردند.

توراندخت: و باوجود این می توان دریافت که شما هیجان زده هستید، پرنس. رنگتان پریده است. یا اینکه من اشتباه می کنم؟ 

 

شاهزاده ی دروغین:  شما اشتباه می کنید، پرنسس.

 

توراندخت: پرنس، من شما را می بینم؛ ولی شما نمی توانید خودتان را ببینید. می توانید برای من توضیح دهید که چرا رنگتان پریده است.

 

شاهزاده ی دروغین:  من می توانم؛ پرنسس. من از مملکتی می آیم که رنگ پوست مردمانش با رنگ پوست مردم کشور شما تفاوت دارد. رنگ پوست مردم کشور شما به رنگ پوست یک گلابی رسیده می ماند؛ ولی رنگ پوست مردم کشور ما به رنگ پوست یک هلو شباهت دارد.

 

توراندخت: کدام یک از آنها زیباترند؟

 

شاهزاده ی دروغین:  شرم و حیا به من این اجازه را نمی دهند که جواب این سوال را بدهم.

 

توراندخت: شرم و حیا؛ شاهزاده؟ من باید بگویم که شما خوب می توانید شرم و حیا را پنهان کنید!

 

شاهزاده ی دروغین:  شاهزاده، هیچ صفت وخصلتی را نمی توان فقط با دیدن مشاهده کرد؛ به جز زیبائی.  البته اگر زیبائی را یکی از صفات بدانیم.

 

توراندخت: مردم در باره ی یکی از نیاکان من به نام خاقان یو مین می گویند که او می توانست فقط با یک نگاه در مردم آنها را به حد کمال انسانیت برساند. 

 

شاهزاده ی دروغین:  شاهزاده ی گرامی، توراندخت عزیز، شما که می دانید: هیچ کس به اندازه ی یکی از نیاکانش از صفات نیک انباشته نیست، خصوصا اگر مدتها هم از مرگ او گذشته باشد.

 

توراندخت: پرنس، من معتقدم که این جمله سازی های شما بسیار شجاعانه تر از آن باشند؛ که برای شما نفعی داشته باشد.

 

شاهزاده ی دروغین:  من معتقد نیستم که این جمله سازی های شجاعانه ی آنهائی بوده باشد؛ که قبل از من روی این صندلی ها نشسته بودند و سرشان را باختند. گذشته از این، شاهزاده؛  شما اجازه ندارید که از من به عنوان یک غریبه همان حرمت و احترامی را توقع داشته باشید که شما با آن در مقابل نیاکانتان می ایستید.

 

توراندخت: فقط یک نگاه از طرف خاقان یو مین باعث می شد تا یک قاتل، گریان به اعمالش اقرار کند؛ یا یک سارق وسایل مسروقه را جلوی او پهن کند. 

 

شاهزاده ی دروغین:  و با آن ملایمت و اعتدالی که آن خاقان داشت؛ همه ی آن وسایل مسروقه را برای خود نگه می داشت.

 

توراندخت: پرنس! من برای دومین بار به شما اخطار می دهم!

 

شاهزاده ی دروغین:  شاهزاده! من این تعیین را در لفافه ی یک سوال می پیچیدم، اگر سوال کردن برای من مجاز بود.

 

توراندخت: همسر خاقان یو مین چنان با حیا بود که در صورت حضور مردان دیگر؛ همیشه سربه زیر بود.

 

شاهزاده ی دروغین:  شاید به این علت بوده که هدایائی را که خاطرخواهانش به طور پنهانی در آغوشش انداخته بودند؛ ببیند.

 

توراندخت: پرنس! من برای سومین بار به شما اخطار می دهم. شما زیاده روی می کنید.

 

شاهزاده ی دروغین:  شاهزاده؛ مرا ببخشید. من به این علت جواب دادم؛ که قوانین از من تقاضای یک جواب را دارند. من زیاده روی کردم؛ به این علت که قوانین مشخص نکرده اند که تا چه حد می توانم بروم.

 

توراندخت: من می بینم که در شما حسی برای آداب و سنن وجود ندارد. همان سننی که در نزد پادشاهان ما وجود دارد. 

 

شاهزاده ی دروغین:  شاید؛ شاهزاده؛ شاید در من حسی برای یک سنت خاص وجود ندارد؛ همان سنتی که میوه های عجیب و غریبی مانند این سوگند شما را پدید آورده است.

 

توراندخت: شاید پرنس؛ شاید نیاکان شما طوری نباشند که بتوان برای آنها رابطه ی خاصی در نظر گرفت.

 

شاهزاده ی دروغین:  شاید.

 

توراندخت: این جواب کافی نیست.

 

شاهزاده ی دروغین:  اگر من اشتباه نکرده باشم؛ هر جوابی به جز "آری" و "خیر" جوابی کافی است.

 

توراندخت: پرنس؛ شما می خواهید قواعد این جدل را به من بیاموزید!

 

شاهزاده ی دروغین:  فقط تا حدی که من سرم را نبازم. در مواردی که بیش از این است؛ من با کمال میل از آن طفره می روم.

 

توراندخت: شما مرا به داشتن رفتاری غیرعادلانه متهم می کنید؟

 

شاهزاده ی دروغین:  حتی اگر این کار را هم کرده بودم؛ شاهزاده، احتیاط به من چنین حکم می کرد. مرا ببخشید؛ اگر موجب آن شدم که شما تهییج شوید. 

 

توراندخت( هیجان زده) تهییج؟ من که هیجان زده نیستم.

 

شاهزاده ی دروغین:  پس مرا ببخشید که اشتباه کردم.

 

توراندخت: پرنسر، مثل اینکه شما خیلی به خودتان اطمینان دارید؟

 

شاهزاده ی دروغین:  شاهزاده؛ کاشکی می توانستم- به نفع شما-  آن را حاشا کنم.

 

توراندخت: نوزده شاهزاده تا کنون روی همین صندلی که شما روی آن نشسته اید؛ نشستند. این شما را به فکر وانمی دارد؟

 

شاهزاده ی دروغین:  شاهزاده؛ شما باید اقرار کنید که این لحظه؛ زمانی نیست که راجع به سرنوشت های مختومه فکر کرد.

 

توراندخت: شما فکر نمی کنید، که من بیستمین را هم شکست خواهم داد.

 

شاهزاده ی دروغین:  من چنین فکر نمی کنم؛ شاهزاده. حالا که داریم از مصاحبه حرف می زنیم: من در مصاحبه شکست ناپذیرم.

 

توراندخت: چه چیزی شما را چنین مطمئن می کند، پرنس؟

 

شاهزاده ی دروغین:  تجربه؛ شاهزاده. تجربه؛ بزرگترین و تنها استاد و معلم ماست.

 

توراندخت: مایلید این موقعیت کنونی تان را با یکی از موقعیت های قبلیتان مقایسه کنید؟

 

شاهزاده ی دروغین:  نه. ولی به یاد دارم؛ موقعی که من پسربچه ای بیش نبودم؛ هنگام صرف غذا در دربار پدرم؛ یکی از پادشاهان همسایه را چنان مشغول کرده بودم؛ که او متوجه نشد که یکی از مامورانش که وظیفه داشت اغذیه را قبل از او خورده و آزمایش کند؛ مسموم شد و مرد. او به سخنان من گوش می داد و همچنان غذا می خورد. 

 

توراندخت: ... و مسموم شد.

 

شاهزاده ی دروغین:  نه. کسی که غذاها را آزمایش می کرد؛ مرد.

 

توراندخت: ولی دوست من؛ آن موقع که چنین قیمت گزافی را برای یک مصاحبه تعیین نمی کردند. 

 

شاهزاده ی دروغین:  شاهزاده؛ من خوشحالم که شما قیمت زندگی مرا  به عنوان یک قیمت گزاف می بینید. ولی قیمت ها آن زمان هم پائین نبودند. پادشاه باید تا آن موقع پای میز غذا نگه داشته می شد؛ تا ما نیروهای نظامی او را که در پشت دروازه ی شهر سنگر گرفته بودند؛ نابود می کردیم. 

 

توراندخت: شاهزاده؛ نیروهای نطامی مهمان تان؟

 

شاهزاده ی دروغین:  معلوم نبود که چرا مهمانها ارتش خود را به همراه می آوردند.

 

توراندخت: ... و شما از این موقعیت استفاده می کردید. شما چه آداب عجیبی دارید.

 

شاهزاده ی دروغین:  یکی ارتش مهمانهای مکار و حیله گر را نابود می کند؛ دیگری شاهزاده ها و ولیعهدهای همسایگانش را منقرض می کند. هر سرزمینی آداب و رسوم خودش را دارد.

 

همهمه 

 

توراندخت: این زدوخوردها چه مدت طول می کشیدند؟

 

شاهزاده ی دروغین:  هشت و نیم ساعت؛ شاهزاده.

 

توراندخت: و شما تمام این مدت صحبت می کردید؟

 

شاهزاده ی دروغین:  و خیلی بیشتر از این. من تازه بعد از این مدت؛ از حرف و سخن خودم لذت می بردم...  

 

توراندخت: چه مدت مدیدی!

 

شاهزاده ی دروغین:  ... و تا صبح روز بعد حرف می زدم.

 

توراندخت: و آنها به سخنان شما گوش فرا می دادند؟

 

شاهزاده ی دروغین:  به همین گونه که دربار شما به سخنان من گوش فرا می دهد. به جز یکی از عموهایم؛ که هنگام صرف غذا درگذشت.

 

توراندخت: رعد و برق به او اصابت کرد؟

 

شاهزاده ی دروغین:  نه. غذاهای مسموم شده را اشتباها به او دادند.

 

توراندخت: شاهزاده؛ یا مملکت شما؛ مملکت بربرهاست؛ یا شما دروغ می گوئید.

 

شاهزاده ی دروغین:  هر دو مورد امکان دارد؛ شاهزاده. همهمه. در این میان خواستگارها تنها از ممالک متمدن نیستند و من از  قواعد این نکته را دریافت نکردم که من باید حتما حقیقت را بگویم.  

 

توراندخت:  (به تدریج سرنخ را گم می کند) ولی با این وجود؛ چنین معمول است. پرنس. شاید شما این را ندانید، ولی قوانین نانوشته ای هم وجود دارند. من از شما می خواهم که – تا موقعی که فرصت دارید – از حقیقت پاک و ساده پیروی کنید.

 

شاهزاده ی دروغین:  حقیقت؛ شاهزاده؛ به ندرت پاک است.

 

توراندخت: (عصبانی می شود) پرنس من می بینم که شما می خواهید مرا بترسانید.

 

شاهزاده ی دروغین: برای اینکه حقیقت را گفته باشم؛ شاهزاده؛ من این قصد را دارم.

 

توراندخت: شما مثل اینکه مرا خیلی ساده انگاشته اید.

 

شاهزاده ی دروغین: نه به هیچ وجه؛ شاهزاده. شما زیباتر از یک روز بهاری هستید.

 

توراندخت: من از زیبائی سخن نمی گویم؛ پرنس. من ...

 

شاهزاده ی دروغین:  ... ولی من . شاهزاده.  من هم اینک از زیبائی سخن گفتم.

 

توراندخت: شما حرف سخن مرا قطع می کنید؛ پرنس؟

 

شاهزاده ی دروغین:  مرا ببخشید؛ شاهزاده. طوری که من از سخنان خاقان دریافتم؛ قاعده ای وجود ندارد؛ که من مجاز نباشم سخن شما را قطع کنم.

 

توراندخت: اگر هم این قاعده ای وجود نداشته باشد؛ احترام به طرف مقابل؛ به شما چنین اجازه ای را نمی دهد. اینطور نیست؛ پرنس؟ یا اینکه ترس از شکست احترامات شما را هم متواری ساخته است؟

 

شاهزاده ی دروغین:  (با احترام) شاهزاده؛ این سخن از زیبائی شما بود؛ که باعث شد تا من نرم جامعه را فراموش کنم. شاید این قابل گذشت باشد. 

 

توراندخت: من باید اقرار کنم, که شما خیلی ماهر هستید؛ پرنس.

 

شاهزاده ی دروغین:  اگر من ماهر نبودم؛ شاهزاده؛ که جرات آمدن به اینجا را نداشتم. جائی که برای من لحظه به لحظه خوش تر می شود. 

 

توراندخت: (با تمسخر) خوشحالم پرنس؛ که برایتان خسته کننده نیستم. 

 

شاهزاده ی دروغین:  خسته کننده،  شاهزاده؟ شما نمی توانید خسته کننده باشد؛ حتی اگر بخواهید. ما راجع به زیبائی سخن می گفتیم...

 

توراندخت: ... و شما مرا با یک روز بهاری مقایسه کردید. چه مقایسه ی حقیرانه ای!

 

شاهزاده ی دروغین:  نه؛ شاهزاده؛ نه. شما از بهار هیچ چیز نمی فهمید. تا کنون که بهار مختص شماست.

 

توراندخت: منظور شما چیست؛ پرنس؟

 

شاهزاده ی دروغین:  به این نکته برمی گردم؛ شاهزاده. شما از شاهزاده رکسانه[6] در بین النهرین هم زیباتر هستید. رکسانه چنان زیبا بود؛ که شش تن از برادرانش از ترس اینکه مبادا عاشق او شوند؛ خودکشی کردند.

 

توراندخت: چه خوب که من برادر ندارم.

 

شاهزاده ی دروغین:  به نظر من چنین می آید؛ که برای آنها اهمیتی نداشته که شش پرنس کمتر یا بیشتر داشته باشند. گذشته از این؛ زیبائی او سوال مربوط به نسل آینده را حل می کرد. 

 

توراندخت:  چه بر سر این شاهزاده آمد؟

 

شاهزاده ی دروغین:  برادر هفتم او را کشت.

 

توراندخت: او کجاست؟ چرا از من خواستگاری نمی کند؟

 

شاهزاده ی دروغین:  او دیگر نیازی ندارد. زیرا که او درگذشته است.

 

توراندخت: حیف.

شاهزاده ی دروغین:  درست است.

 

توراندخت: چی گفتید؟

 

شاهزاده ی دروغین:  من گفتم: درست است.

 

توراندخت: منظورتان چی بود؟

 

شاهزاده ی دروغین:  منظور من این بود که حق به جانب شماست که هفتمین برادر شاهزاده رکسانه در بین النهرین دیگر در میان زنده ها نیست.  

 

توراندخت: (بعد از مدت کوتاهی تشویش و نگرانی) او چگونه مرد؟

 

شاهزاده ی دروغین:  من او را کشتم.

 

توراندخت: انتقام گیری؟

 

شاهزاده ی دروغین:  تصادفی.

 

توراندخت: تصادفی؟

 

شاهزاده ی دروغین:  تصادفی؛ شاهزاده. همانطور که خدایان از شما سواستفاده کردند تا نقشه های شومشان را؛  نقشه هائی که برای ما انسانها غیر قابل مشاهده هستند عملی کنند؛ از من هم سواستفاده کردند.

 

همهمه

 

توراندخت: (خشمگین) پرنس؛ شما خود را فراموش کرده اید!

 

شاهزاده ی دروغین:  تا آنجائی که من سخنان خاقان را فهمیدم، این هم ممنوع نیست.

 

توراندخت: پس فراموش نکنید؛ که شما نه تنها باید مرا در این مصاحبه شکست دهید، بلکه باید دل مرا هم بدست آورید. یا اینکه این را فراموش کرده اید؟

 

شاهزاده ی دروغین:  شکست دادن و دل بدست آوردن در آن واحد؛ کار ساده ای نیست؛ شاهزاده. شما شاهزاده؛ نوزده پرنس را شکست دادید؛ ولی من فکر نمی کنم که شما دل حتی یکی از آنها را بدست آورده باشید.

 

توراندخت: من احتیاجی نداشتم. آنها همه تسلیم من شده بودند.

 

شاهزاده ی دروغین:  دچار شده بودند.

 

توراندخت: هر اسمی که می خواهید روی آن بگذارید. در هر حال: نقشی که من در این جدل دارم؛ شامل مهربانی نمی شود.

 

شاهزاده ی دروغین:  کاملا درست است.

 

توراندخت: ولی در نقش شما ؛ آن را انتظار داریم.

 

شاهزاده ی دروغین:  شاهزاده؛ من اگر نمی خواستم دل شما را به دست آورم که اینجا نمی آمدم. مرگ را می توان در جای دیگری هم بدست آورد تا اینکه در یک سرزمین غریب و در ملاعام سر کسی را بزنند.

 

توراندخت: (کم کم دارد آرامش خود را از دست می دهد، مصاحبه سرعت بیشتری به خود می گیرد) و نوزده خواستگار در این مورد طور دیگری اندیشیدند.  

 

شاهزاده ی دروغین:  اندیشیدند؟ که می داند که شما چه اندیشیدید؟

 

توراندخت: چه می خواهی بگوئی؟

 

شاهزاده ی دروغین:  شاهزاده؛  تخمین زدن افکار کار دشواری است. حتی شاهزاده ها هم گاهی شخصیت های دوگانه و روح عمیقی دارند.  

 

توراندخت: سخن شما را نمی فهمم.

 

شاهزاده ی دروغین:  آن شاهزاده ی ایرانی را در نظر بگیرید؛ که دیروز سرش را بریدند.

 

توراندخت: (تحقیر کنان) یک بچه ننه با قلبی به لطافت یک تکه ابر.

 

شاهزاده ی دروغین:  یک ضرب المثل آستراخانی می گوید: بهتر است قلبی از ابر داشته باشیم، تا قلبی از مرمر. ولی در این مورد اینجا مثل اینکه طور دیگری فکر می کنند تا در دیار ما.

 

همهمه

 

شاهزاده روزی به من گفت....

 

توراندخت: (متعجبانه) شما شاهزاده ایرانی را می شناختید؟

 

شاهزاده ی دروغین:  از دوران کودکی. ما با هم بزرگ شدیم. – از زندگی چندان دلخوش نبود. موقعی که هنوز پسر بچه ای بیش نبود؛ به من گفت؛ که می خواهد بعدا نقشی بازی کرده و به زندگی بیهوده و مضحکش خاتمه دهد.

 

همهمه ی بزرگ

 

توراندخت: این حقیقت ندارد.

 

شاهزاده ی دروغین:  (مثل اینکه دارد به گذشته می اندیشید و لبخند می زند) بله؛ بله؛ او آدم عجیب و غریبی بود؛ حتی در دوران نوجوانی اش. همیشه در کوچک ترین مواقع به گریه می افتاد. شرط می بندم؛ که اینجا هم گریه کرد.

 

توراندخت: (با خشونت فریاد می زند) همه گریه کردند!

 

شاهزاده ی دروغین:  آه؛ ؛ شاهزاده؛ پس از من ناراحت هستید که لبخند می زنم.

 

توراندخت: ( تحریک تر می شود) شاهزاده ی سوری روی همین صندلی غش کرد!

 

شاهزاده ی دروغین:  (زیاده از حد شجاعت به خرج می دهد) سوریه؟ آنجا که شاهزاده وجود نداشت. مثل اینکه دارند با شما بازی می کنند؛ شاهزاده.

 

توراندخت: (دیگر گوش نمی دهد) شاهزاده ی عرب را هم گریان به طرف مرگ کشاندند.

 

شاهزاده ی دروغین:  پرنس عربستان را؟ می توانم فکرش را بکنم. او جوان ترین زنش را بیش از همه چیز دوست داشت!

 

همهه به تدریج می خوابد.

 

توراندخت: چه گفتید؟

 

شاهزاده ی دروغین:  بله؛ او سه همسر داشت و شما حتما باید چهارمین همسرش می شدید.

 

توراندخت: (در سکوت سهمگین فریاد می زند) این دیگر .... (با صدایی که خاموش تر می شود) شما یک ...

 

شاهزاده ی دروغین:  (بی طرفانه) چرا نه. مذهبش این اجازه را به او می دهد.

 

توراندخت: ---

 

شاهزاده ی دروغین:  بله؛ تا آنجائی که من اطلاع دارم؛ حتی از قوانین مذهبش می باشد. سکوت. ولی نه بیشتر از چهار تا. ولی شاید من اشتباه کنم. سکوت محض. می فهمید؛ شاهزاده. زنهای دیگر او فقط دختر می زائیدند. ولی او می خواست که چند پسر قوی هم داشته باشد. سکوت. چرا ساکت شدید، شاهزاده؟

 

مکث.

 

هو: (با هیجان) به خاطر خدایان؛ شاهزاده؛ جواب بدهید.

 

توراندخت: (رقت آور) من نمی دانم چه باید بگویم؛ من دیگرحرفی برای گفتن ندارم.

 

همهمه

 

خاقان: برای جواب دادن دیگر دیر شده است.  او در مصاحبه از جواب دادن باز ماند.

 

توراندخت: (با صدائی متغیر) او مرا --- من باختم.

 

هو: او به سرزمین چین و تخت و تاجش توهین کرده است.

 

خاقان: (نیز فریاد می زند؛ ولی جبران کنان) صدراعظم، ساکت شوید. شاهزاده برنده شد. من معتقدم که یک سرزمین بزرگ می تواند یک توهین کوچک را تحمل کند.  سینه اش را صاف کرده و می گوید: خلف؛ شاهزاده ی آستراخان؛ شما برنده هستید و می توانید توراندخت شاهزاده ی چین را به زنی برگزینید.

 

پنینا: (با صدای بلند و واضح قریاد می زند) نه.

 

خاقان: ای برده؛ تو به خود چه اجازه ای می دهی؟

 

پنینا: (مانند بالا) او شاهزاده ی آستراخان نیست. او اصلا شاهزاده نیست. او فقط یک ماجراجوست.

 

همهمه ی بزرگ

 

هو: (آب به آسیاب او ریختن است) بگذارید این برده سخن بگوید.

 

پنینا: او ماجراجوئی است؛ که در بسیاری از ممالک از شاهزاده های آنجا خواستگاری کرده است. او همه را قال گذاشت و رفت.

 

هو: برده؛ تو این چیزها را از کجا می دانی؟

 

پنینا: من او را می شناسم. از خود او بپرسید!

 

خاقان: شاهزاده! برای گفتن چه دارید؟

 

 

شاهزاده ی دروغین:  (با متانت؛ ولی ازدلسردی خبری در او نیست) این برده درست می گوید. من شاهزاده نیستم.

 

همهمه؛ سروصدا

 

هو:(فریاد زنان) دست و پایش را ببندید و او را در سیاه چال بیندازید.

 

سروصدا آهسته می خوابد؛ موسیقی.

 

توراندخت: پنینا؛ چرا این کار را کردی؟

 

پنینا: چرا؟ من تو را درک نمی کنم؛ شاهزاده.  آیا این مطابق میل تو نبود؟

 

توراندخت: سعی نکن مرا قانع کنی که این کار تو از روی دوستی بوده است.   تو می خواستی فقط  تلافی کنی. تلافی به این خاطر که او تو را قال گذاشته بود.  

 

پنینا: البته؛ به این خاطر هم. ولی تو که باید این را خوب بفهمی.

 

توراندخت: من که نگفتم که این را نمی فهمم. پرنس کجاست؟ منظورم این است که این مرد الآن کجاست؟

 

پنینا: احتمالا در سیاه چال است. جای او همانجاست.

 

توراندخت: آیا تو او را دوست نداشتی، پنینا؟

 

پنینا:امروز ولی از او نفرت دارم. تو خود به من نگفتی که گذشته را باید فراموش کرد؟

 

توراندخت: تو این خواسته را انجام ندادی. تو گذشته ی او را فراموش نکردی. او برای تو خیلی اهمیت داشته است.

 

پنینا: من او را فراموش کرده ام.

 

توراندخت: او برای تو خیلی گرامی بوده است؛ وگرنه امروز از او چنان نفرت نداشتی.

 

پنینا: از جان من چه می خواهی؟

 

توراندخت: از جان تو؟ هیچ؟

 

پنینا: تو مرا دوست نداری.

 

توراندخت: من هرگز تو را دوست نداشتم. این که علیه من نیست.

 

پنینا: خیلی چیزها هم هست؛ که علیه توست.

 

توراندخت: این پنینای عزیز به موقعیت کسی بستگی دارد که این جرات  را به خود بدهد، حکمی علیه من صادر کند.

 

 

 

 

 

توراندخت: هو، تو لبخند می زنی؛ با وجودیکه ما دلیلی برای لبخند زدن نداریم. این علامت خوبی نیست.

 

هو: ولی ما دلیلی برای لبخند زدن داریم؛ شاهزاده.

 

توراندخت: خیلی مرموزانه حرف می زنی؛ هو. شاید به جریان نزدیک تر شویم؛ اگر تو دلیل لبخند زدنت را به من بگوئی.

 

هو: دلیل من؛ خوب ... سینه اش را صاف کرده و ادامه می دهد: شاهزاده، شما ده روز پیش شکست خوردید. 

 

توراندخت: تو نباید این را مرتب به من یادآوری کنی.

 

هو: شاهزاده، متاسفانه من موفق نشدم که شکست شما را از چشم مردم پنهان نگه دارم.

 

توراندخت: تو حتما سعی نکردی.

هو: من سعی خودم را کردم. ولی مردم همه چیز را می دانند. مردم این را هم می دانند که شاهزاده ی آستراخان پیروز از میدان بدر آمد. ولی چیزی را که نمی دانند این است؛ که شاهزاده ی آستراخان؛ شاهزاده ی آستراخان نیست. 

 

توراندخت: پس بگذارید به مردم خبردهیم. 

 

هو: (کارت برنده ای در دست دارد) لازم نیست؛ شاهزاده. تا چند ساعت دیگر شاهزاده ی آستراخان اینجا خواهد بود. شاهزاده ی حقیقی آستراخان.

 

توراندخت: تو از کجا می دانی؟

 

هو: (به شاهزاده تفوق دارد) من این را از کجا می دانم؟ من خودم به وسیله ی قاصدی از او عوت کردم که از مملکت مان دیدن کرده و از شاهزاده توراندخت خواستگاری کند. شما خواهید دید؛ شاهزاده؛ که این کار از لحاظ مملکت داری؛ لازم بوده است. ما که نباید آبروی خودمان را بریزیم؛ نه جلوی مردم  و نه جلوی ممالک همسایه مان. یک شخص ماجراجو که نباید شاهزاده توراندخت را شکست بدهد.

 

توراندخت: (غیر قابل نفوذ) می فهمم. و این شاهزاده ی حقیقی هم حتما نباید امتحان بدهد. او امتحان را برنده شده و شاهزاده توراندخت را به عنوان هدیه دریافت خواهد کرد.

 

هو: اجالتا؛ شاهزاده. (چند پهلو) این ارتباط که یک ارتباط نهائی نخواهد بود.

 

توراندخت: (ظاهرا پیشنهاد وی را می پذیرد) می فهمم؛ هو. تو صدراعظم بزرگی هستی؛ هو. ولی تو از کجا می دانستی؛ که در آستراخان یک شاهزاده هست.

 

هو: چرا نباید در آستراخان شاهزاده ای باشد؟ قاصد ما گزارش داده است؛ که آستراخان پنج شاهزاده دارد.

 

توراندخت: پنج شاهزاده! امیدوارم که تو آن یکی را دعوت کرده باشی؛ که بتواند وارث مملکت شود.

 

هو: ولی شاهزاده؛ من که معیوب نیستم.

توراندخت: هو؛ خوب تکلیف آن مرد در سیاه چال چه خواهد بود.

 

هو: تکلیف او را هم روشن کزده ایم. نیمه شب امشب؛ او را اعدام خواهیم کرد.

 

توراندخت: فعلا او را اعدام نکنید؛ هو.

 

هو: ولی شاهزاده؟

 

توراندخت: او اعدام نخواهد شد. بلکه بر عکس... او را بعد از غروب آفتاب نزد من آورید. هو. می فهمی؟ 

 

هو: (با خشمی نهان) نه. به هیچ وجه. از او چه می خواهید؛ شاهزاده؟ بعلاوه؛ او حتما بعد از ده روز حبس سر و وضع مرتبی ندارد.

 

توراندخت: سر و وضعش را مرتب کن؛ قبل از اینکه او را نزد من بیاورند.

 

هو: شاهزاده!

 

توراندخت: (تهدیدکنان) دیگر صحبتی نباشد. هو. برو؛ و کاری را که به تو واگذاشتم؛ انجام بده. یا اینکه نمی خواهی حرف مرا بفهمی؟

 

هو: (خشمگین). می فهمم. شاهزاده.

 

صدای پا

 

خاقان وارد می شود: فرزندم مرا ببخش؛ که تو را غافلگیر کردم. این برای من شادی آور است که ببینم, که صدراعظم ما با چه صورتی از اتاق تو خارج می شود.

 

توراندخت: پدر این برای شما خوب است؛ که ما صدراعظم هو را اعدام کنیم؟

 

خاقان: این یک فکر بسیار عالی است. من مدتها بود که به این فکر بودم. ولی من همیشه فکر می کردم که شما دو نفر یکدیگر را خوب می فهمید.

 

توراندخت: دوستی ما پایان یافته است؛ پدر. من اینک نقشه های دیگری دارم. 

خاقان: می خواهی مرا در جریان قرار دهی؛ فرزدم.

 

توراندخت: هنوز نه؛ پدر.

 

خاقان:امیدوارم که تو شاهزاده حقیقی آستراخان را هم در نقشه هایت داخل کنی. او هم اینک وارد شد.

 

توراندخت: چی؟ به این زودی؟ هو در سازماندهی عالی است. این را باید مد نظر داشت. او چطور آدمی است؟

 

خاقان: به نظر من او آدمی است محکم و مصمم. شاهزاده ی دروغین؛ آدم سرگرم کننده ای بود. شاید هم من اشتباه می کنم. این یک جوان تر است. در هر صورت ممکن است که او روزی خاقان چین شود و امور را به دست گیرد. 

 

توراندخت: من هم در جانب او خواهم بود پدر؟ این احتمال نخواهد داشت. ولی هر چه باشد؛ من امشب از او پذیرائی خواهم کرد.

 

خاقان: چه شادمانه است. فرزندم.

 

توراندخت: و شما پدر، می خواهید ترتیب آن را بدهید، که هو هر چه زودتر اعدام شود.

 

خاقان:طبیعی است؛ فرزندم.

 

توراندخت: پدر لطفا فراموش نکنید.

 

خاقان: من که هنوز آنقدر پیر نیستم؛ که نتوانم از منافع خودمان دفاع کنم. من با کمال میل این کار را انجام خواهم داد.

 

صدای پا

 

توراندخت: پنینا!

 

پنینا:  شاهزاده!

 

توراندخت: شاهزاده ی جدید برای تو. نه که فکر کنی؛ حق توست. ولی تو می توانی او را داشته باشی.

 

پنینا:  ولی اگر قابل پسند من نباشد؛ چی؟

 

توراندخت: ولی من دیگر این حق را به تو نمی دهم، که انتخاب کنی؛ پنینا. شاید ملتفط شده باشی، که من نقشه هائی در سر دارم. اولین قربانی این نقشه ها صدراعظم هو می باشد. تو شباهتهائی به او داری. می خواهی که تو دومین قربانی این نقشه ها باشی؟

 

پنینا:  نه؛ اگر بتوانم مانع آن شوم.

 

توراندخت: بعلاوه: او قابل پسندت خواهد بود. او یک شاهزاده است و مملکتی دارد. گرچه مملکتش زیاد تعریفی ندارد. ولی طوری که من تو را می شناسم؛ در گسترش مملکتش به او کمک خواهی کرد. 

 

پنینا:  من می توانم فکرش را بکنم.

 

توراندخت: ضمنا این آخرین موقعیت توست. من بعد من دیگر نخواهم توانست خواستگاری برایت تعیین کنم.

 

پنینا:  چه در پیش داری؟

 

توراندخت: شاید دریابی؛ شاید هم نه. امشب؛ وقتی که شاهزاده ی حقیقی آستراخان بیاید؛ تو می شوی شاهزاده و من می شوم برده. می فهمی؟ ما لباس هایمان را عوض می کنیم و تو به جای من از شاهزاده استقبال می کنی.

 

موسیقی و دوباره اتاق قبلی

 

شاهزاده ی واقعی وارد می شود. بدون ادب واقعی؛ دست و پا گم کرده؛ ولی زیرک: آیا من با شاهزاده صحبت می کنم؟

 

پنینا: شما با یک شاهزاده صحبت می کنید.

 

شاهزاده ی واقعی: من چگونه باید این مفهوم را دریابم؟

 

پنینا: خوب؛ شاهزاده های زیادی وجود دارند. درست نیست؟ من به هیچ وجه نمی خواهم خودم را "شاهزاده" تلقی کنم.

 

شاهزاده ی واقعی: (نمی فهمد) درست است.

 

پنینا (خیلی تمسخر آمیز) درست است یعنی چه؛ شاهزاده؟ مثل اینکه شما هم آن شاهزاده ای که باید باشید؛ نیستید.

 

شاهزاده ی واقعی: منظورتان رانمی فهمم، شاهزاده.

 

پنینا: خوب؛ شاهزاده های دیگری هم هستند. درست نیست؟

 

شاهزاده ی واقعی: (آشفته تر می شود)  درست است؛ شاهزاده. درست است.

 

پنینا: ...گرچه تعداد زیادی از آنها باقی نمانده است. من؛ همانطور که شما هم اطلاع دارید؛ آنها را حسابی درو کردم.

 

شاهزاده ی واقعی: (احساس خوبی ندارد) بله، می دانم؛ شاهزاده.

 

پنینا: می بینید! من می دانستم که این خبرها همه جا پخش شده است. ولی مثل اینکه در کشور شما؛ آنجا؛ آن عقب ها، در آستراخان، هنوز تعدادی از آنها وجود دارد. درست نیست؟ فقط در خانواده ی شما ...

 

شاهزاده ی واقعی: بله؛ من چهار برادر دارم.

 

پنینا: خب، این تعداد زیادی است.

 

شاهزاده ی واقعی: و هفت خواهر.

 

پنینا: آیا سرزمین شما برای یک چنین خانواده ی بزرگی کفایت می کند؟

 

شاهزاده ی واقعی: من نمی فهمم، شاهزاده؟

 

پنینا: منظورم این است که برای همه چیزی برای ارث بردن باقی خواهد ماند؟

 

شاهزاده ی واقعی از اینجا به بعد به تدریج به خود آمده و مطمئن تر می شود: نه. من اولین فرزند هستم. وارث مملکت من هستم. 

 

پنینا: بقیه چی؟

 

شاهزاده ی واقعی: من به محض اینکه پادشاه شوم؛ آنها را به جزیره سندلا[7] که جزئی از مملکت من هستند، خواهم فرستاد.

 

پنینا: شاهزاده، آیا برادرانتان با این امر موافقت خواهند کرد؟

 

شاهزاده ی واقعی: معلوم است که نه.

 

پنینا: این جزیره چقدر بزرگ است؟

 

شاهزاده ی واقعی: سابقا خیلی بزرگ بود، ولی روز به روز کوچک تر می شود.

 

پنینا: چطور؟ شاهزاده!

 

شاهزاده ی واقعی: در دریا غرق می شود. کم کم ولی مستمر. 

 

پنینا: و برادران شما هم با این جزیره غرق می شوند؟

 

شاهزاده ی واقعی: آنها هنوز از این امرخبر ندارند.

 

پنینا: می توانم فکرش را بکنم. و بعد هم شما به تنهائی صاحب مملکت خواهید شد.

 

شاهزاده ی واقعی: من اینطور فکر می کنم. (آهسته و با اعتماد) بعد هم می خواهم خواهرانم را به حکام ممالک اطراف شوی بدهم و در شب زفاف دستور قتل آن حکام را بدهم. بدین طریق وسعت کشور من بسیار بزرگتر خواهد شد. 

 

پنینا: آیا این کار مشکلی نخواهد بود؟

 

شاهزاده ی واقعی: چرا، شاهزاده؟

 

پنینا: خب، شما باید همه ی آنها را در یک روز شوهر دهید. در غیر این صورت؛ یکی از خواهرها به دیگری مشکوک خواهد شد. 

 

شاهزاده ی واقعی: (با شادمانی) شما چقدر هشیار هستید، شاهزاده. شما واقعا افکار بلندی دارید.

 

پنینا: شما هم برای توسعه فشار سالمی  در خود می بینید؛ گران بهاترین.

 

شاهزاده ی واقعی: من منظورتان را نمی فهمم، شاهزاده؟

 

پنینا: بگذریم! چه نقشه های دیگری دارید؟

 

شاهزاده ی واقعی: آه، سر من پر است از ایده ها و افکار. مردم می گویند، که من یک مرد رویائی هستم. شاهزاده.

 

پنینا: به نظر من چنین نیست، شاهزاده. ضمنا من با افراد رویائی زیاد کاری ندارم. من فکر می کنم؛ که ما بتوانیم یکدیگر را خوب درک کنیم. شما هم بر همین عقیده هستید؟

 

شاهزاده ی واقعی: آه، بله، شاهزاده.

 

پنینا:به نظر شما من زیبا هستم؛ شاهزاده؟

 

شاهزاده ی واقعی: (با شعف) چرا که نباشید؟ هوش ربا! 

 

پنینا: فکر می کنید افرادی هم باشند که برده ی مرا که آنجاست، از من زیباتر بپندارند؟ نظر شما هم همین است؛ شاهزاده؟

 

شاهزاده ی واقعی: ولی شاهزاده، یک برده؟

 

توراندخت: از اول ادای لحن گریان پنینا را در می آورد: آخ؛ من هم روزی یک شاهزاده بودم.  

 

پنینا: بله. او هم روزی یک شاهزاده بوده است. ولی خیلی از آن روزها گذشته است. من خیلی جوان بودم که کشور او را تسخیر کردیم. یک چیز دیگر، شاهزاده. آیا شما از پس امتحان برخواهید آمد؟

 

شاهزاده ی واقعی: (با نگرانی) امتحان؟ صدراعظم شما برای من پیغام فرستاده بود که امتحان برچیده شده است.

 

پنینا: متاسفانه ما به جای امتحان صدراعظم را برچیدیم، شاهزاده.

 

شاهزاده ی واقعی: (با حیرت) صدراعظم را؟

 

پنینا: او امشب اعدام می شود. مشاهده می کنید که چنین چیزهائی نزد ما به سرعت انجام می شوند.

 

شاهزاده ی واقعی: به نظر من خیلی سریع، شاهزاده.

 

پنینا: و باید هم سریع باشد، شاهزاده. اگر شما می خواهید که از دست امتحان دربروید؛ باید که مرا بربائید.

 

شاهزاده ی واقعی: بربایم؟

 

پنینا: بله. مرا بربائید؛ شاهزاده. همین امشب. طوری که مردم و خاقان خبر نشوند.

 

شاهزاده ی واقعی: مملکت چی؟ مملکت چین؟

 

پنینا: قول آن را به شما هم داده اند. آن را بعدا بدست خواهیم آورد، شاهزاده. ما که خود به خود نمی توانیم همه چیز را یک دفعه با خودمان ببریم. من در این اثنا تعدادی از گنجینه هایمان را می بندم. من بعد از نیمه شب همینجا منتظر شما هستم. – نه؛ کار دیگری می کنیم: من در خوابگاهتان به دنبال شما خواهم آمد. بگذارید اسب هایتان را زین کنند و وسایلتان را ببندید. فهمیدید، شاهزاده؟

 

شاهزاده ی واقعی: بله؛ شاهزاده. فهمیدم. (با شادمانی) من شما را می پرستم!  

 

پنینا: چه خوب؛ وگرنه تمام برنامه به هم می خورد. پس ما همدیگر را بعد از نیمه شب می بینیم. 

 

شاهزاده ی واقعی:   بله. مکث. تاخیر و تردید. این برده را هم با خودمان ببریم؟

 

پنینا: به چه چیزهائی فکر می کنید، شاهزاده؟ خیلی خطرناک است. نه، نه. بروید. تا بعد.

 

شاهزاده ی واقعی:   تا بعد، شاهزاده. من از بی طاقتی می سوزم. شاهزاده.

 

پنینا:  (به توراندخت) او از بی طاقتی می سوزد. شاهزاده. شما باید از من راضی باشید. شاهزاده. 

 

توراندخت: راضی هستم. برای اولین و آخرین بار. (با تمسخر): من به خاطر شاهزاده و مملکتش به تو تبریک می گویم.

 

پنینا:  نگران مباش. مملکت از دست من در نخواهد رفت. و شاهزاده هم به سرنوشت دیگر شاهزاده های تو مبتلا خواهد شد.  

 

توراندخت: فقط چهار برادرش باقی می مانند.

 

پنینا:  شاید یکی از آنها مورد پسند من باشد. اگر نه؛ که او هم مانند دیگران در  جزیره ی غرق شونده  باقی خواهد ماند. شاهزاده؛ نگران من مباش.

 

توراندخت: اگر بگویم که چنین قصدی داشته ام؛ دروغ گفته ام.

 

پنینا: من از تو خیلی چیزها آموختم، توراندخت.

 

توراندخت: شاید. ولی خیلی چیزها را هم هرگز نخواهی آموخت. یا نزد من نخواهی آموخت. خود من تازه شروع کرده ام، که پاره ای چیزهای مهم را بیاموزم. – ولی تو این چیزها را درک نمی کنی. امشب مواظب خودتان باشید؛ که نگهبانها یا خاقان شما را نبینند. (با ترحمی نرم): خاقان بی چاره! او هم باید در این سنین پیری چند چیز را بیاموزد.

موسیقی:  شب می شود. همان اصوات.

 

توراندخت: لیانگ!      

 

لیانگ: شاهزاده!؟

 

توراندخت: آینه!       

 

لیانگ: بفرمائید، شاهزاده!

 

مکث کوتاه

 

توراندخت: آیا من هنوز زیبا هستم، لیانگ؟ آیا به نظر تو من هنوز زیبا هستم؟        

 

لیانگ: عجیب است، شاهزاده. از زمانی که شما شکست خوردید؛ زیباتر شده اید.

 

توراندخت:  واقعا، لیانگ؟ مکث. تو می اوانی اینک زندانی را به درون بیاوری.       

 

شاهزاده ی دروغین: شما دستور دادخ بودید که مرا نزد شما بیاورند؟

 

توراندخت:   بله من دستور داده بودم؛ شاهزاده. یا اینکه شما را چگونه باید خطاب کنم.

 

شاهزاده ی دروغین:  شما می توانید مرا با خیال راحت شاهزاده خطاب کنید. من سالهاست که این لقب را دارم و به آن عادت کرده ام و القاب دیگر را هم فراموش کرده ام. 

 

توراندخت:   شما واقعا از کدام کشور می آئید؛ شاهزاده؟

 

شاهزاده ی دروغین:  این را هم دیگر نمی دانم. من هرگز به آن نیندیشیده ام. آنقدر کشورها به عنوان وطن به من خدمت کرده اند؛ که من وطن اصلی ام را کاملا فراموش کرده ام.

 

توراندخت:   شما مرا شکست دادید؛ شاهزاده.

 

شاهزاده ی دروغین: من ده روز فرصت داشتم که از این شکست ابراز پشیمانی کنم.

 

توراندخت: آیا این ده روز ناخواسته برای ابراز پشیمانی بهتر از یک مرگ سریع نبود. 

 

شاهزاده ی دروغین:   جواب این سوال به آن بستگی دارد؛ که بعد از این ده روز چه اتفاقی بیفتد.

 

توراندخت:   آزادی؛ شاهزاده.

 

شاهزاده ی دروغین:   (خیلی سرد) من از شما خیلی متشکر هستم؛ شاهزاده. اجازه دارم که بدون مانع از اینجا بروم.

 

توراندخت:   (قدری تند و سریع): لطفا قدری بیشتر بمانید. شاهزاده. من مایلم که ... (به لکنت می افتد)

 

شاهزاده ی دروغین:   شاهزاده؛ اگر می خواهید به من بگوئید؛ که با هیچ کس دیگری راجع به پیروزی ام صحبت کنم؛ نگران نباشید. من شما و مملکت چین را همانند یک کابوس از حافظه ام پاک خواهم کرد. 

 

توراندخت:  (خیلی سرد ولی مصنوعی) شما از من رضایت ندارید، شاهزاده؟

 

شاهزاده ی دروغین: نه من چنین نیستم. شاهزاده.

 

توراندخت:   (سرد) و با این وجود باید من به سکوت شما اعتماد کنم. من خواستار قول شما هستم به عنوان یک شاهزاده، ولی به قول یک آدم ماجراجو اعتماد ندارم.

 

شاهزاده ی دروغین: (بی حرکت) شاید کار خوبی می کنید، شاهزاده.

 

توراندخت:  (یواش یواش نومید می شود): پا به پای شما آمدن خیلی سخت است.

 

شاهزاده ی دروغین:   این هم به قصد و نیت کسی دارد که می خواهد با من پا به پا بیاید.

 

توراندخت: (مثل بالا): شما ارزش های ما را ارج نمی نهید.

 

شاهزاده ی دروغین: (آرام) حق با شماست؛ شاهزاده.

 

توراندخت: (خشمگین تر و نومید تر می شود): شاهزاده! من به شما اخطار می دهم. شما هنوز هم در اختیار من هستید.

 

شاهزاده ی دروغین: (بی حرکت) من حدس می زدم که نباید به آزادی ای که چندی پیش نصیبم شد؛ اعتماد می کردم.

 

توراندخت: (نومیدانه) اینقدر کله شق نباشید! 

 

شاهزاده ی دروغین:  (خندان) ولی شاهزاده؛ این سرزنش ها پایه و اساسی ندارند. شاهزاده.

 

توراندخت:  (کم مانده به گریه بیفتد) آیا چیزی وجود دارد که شما را به حرکت آورد؟

 

شاهزاده ی دروغین: حرکت؟ چرا می خواهید مرا به حرکت آورید؛ شاهزاده؟

 

توراندخت:  (تقریبا نالان): حرکت به طرف یک احساس انسانی. (و شروع می کند به گریه کردن): آیا اینقدر از من متنفر هستید؟ مکث کوتاه.

 

شاهزاده ی دروغین:   (با تعجبی نه چندان طبیعی): اشک؟ شاهزاده؛ اشک؟ این کار زیرکانه ای نیست. زنها نباید جلوی مردها گریه کنند.

 

توراندخت:  )با ناله) شما یک ...

 

شاهزاده ی دروغین: ... اشک سعی می کند که دلسوزی بوجود آورد و کاملا برعکس عمل می کند. 

 

توراندخت:  (مثل بالا، سر او فریاد می کشد) شما انسان نیستید!

 

شاهزاده ی دروغین:  من؟ من انسان نیستم، شاهزاده؟ من این تهمت ها را کمی ناعادلانه می بینم.  

 

توراندخت:  (اشک ریزان، ولی کمی مضحک به نظر می رسد) من دستور می دهم تو را اعدام کنند. بله، دستور می دهم تو را اعدام کنند.

 

شاهزاده ی دروغین:  می بینید؟ شما به من می گوئید که من انسان نیستم. اجازه دارم بروم؟

 

توراندخت: (سر او فریاد می کشد) نه!

 

شاهزاده ی دروغین:  (مثل اینکه مایوس شده است) شاهزاده، پس لااقل اجازه دهید بنشینم. من کمی خسته هستم. فکر کنید: من ده روز زندانی بوده ام بدون اینکه موقعیتی برای نشستن داشته باشم؛ به جز روی زمین که آن هم خیس بود.  

 

توراندخت:  (هق هق کنان) خیس بود؟ من از این بابت متاسفم، شاهزاده! من واقعا متاسفم!

 

شاهزاده ی دروغین: (از این به بعد کمی ملایم تر می شود) بس است، دیگر. زندان را که حالا پشت سر گذاشته ام. 

 

توراندخت:  (هق هق اش کمتر شده است) زندان ات خیلی بد بود؟

 

شاهزاده ی دروغین:  من حاشا نمی کنم که جاهای بهتری هم برای سکونت هست. ولی من به عنوان یک ماجراجو خیلی چیزها را دیده ام. من خیلی فکر کردم. سیاه چال برای من همیشه جائی برای سکوت بوده است؛ جائی که آدم به درون خودش بر می گردد.   

 

توراندخت:  (به تدریج خودش را کنترل می کند) به چه چیزهائی در زندان فکر می کردید، شاهزاده. 

 

شاهزاده ی دروغین:  خوب؛ طبیعی است به گذشته ام. من همیشه به گذشته فکر می کنم.

 

توراندخت:  پس آینده چه می شود؟

 

شاهزاده ی دروغین:  مدت مدیدی است که دیگر به آینده فکر نمی کنم. برای کسی که مسئولیتی ندارد؛ مشغله ی بی خودی است.

 

توراندخت:  (تقریبا دوباره معمولی است) شاهزاده، اگر من مسئولیتی به شما محول کنم؛ چی؟

 

شاهزاده ی دروغین:  (وانمود می کند که غافلگیر شده است) شما، شاهزاده؟

 

توراندخت:  فکر می کنید، که چنین کاری از من ساخته نیست؟

 

شاهزاده ی دروغین:  خوب، من می دانم که خیلی کارها از دست شما بر می آید.

 

توراندخت:  بگذارید که از استعدادهای من صحبت نکنیم، شاهزاده.

 

شاهزاده ی دروغین:  چرا نه، شاهزاده؟ من دوست دارم، که ما کمی در باره ی استعداهای شما صحبت کنیم.

 

توراندخت:  ما به اندازه کافی فرصت خواهیم داشت، که به این نکات برگردیم. شاهزاده؛ جواب شما چیست؛ اگز من مسئولیتی را به شما محول کنم؟

 

شاهزاده ی دروغین:  من آن را با مسئولیت پذیری یک انسان ماجراجو پاسخ خواهم داد.

 

توراندخت:  (آهسته) اگر من آن را نپذیرم؛ چی، شاهزاده؟

 

شاهزاده ی دروغین:  در این صورت؛ شاهزاده؛ باید بگویم که حیرت و احترام من؛ متغلق به شماست.

 

توراندخت:  (همانند بالا) بیش از این چی؛ شاهزاده؟

 

شاهزاده ی دروغین:  (زیرکانه) این دیگر به شما بستگی دارد. اگر شما خواستار  بیش از این هستید، باید که بیش از این هم از خودتان مایه بگذارید.

 

توراندخت:  (ملایم) من این را می دانم. ولی من می توانم این سعی را هم بکنم. درست است؟

 

شاهزاده ی دروغین:  (حساب شده) شاهزاده؛ فکر کنید؛ که اگر من بخواهم از این زندگی ماجراجوئی دست بردارم؛ باید که غرامت بزرگی در این مورد پرداخت شود.

 

توراندخت:  (هم شادمان و هم عصبانی) شما می خواهید از من باج بگیرید؟

 

شاهزاده ی دروغین:  من می بینم که در این موقعیت عالی قرار گرفته ام.

 

توراندخت:  آه، ماجراجوی محترم. فکر می کنید که من نمی دانم که شما به آخر خط رسیده اید. فقط یک کشور را اسم ببرید؛ که شما بدون خطر بتوانید وارد دربار آن بشوید؟

 

شاهزاده ی دروغین:  (شادمان) ولی حالا شما دارید از من باج می گیرید. ولی باید اضافه بکنم که باج گیری خیلی به شما می آید.

 

توراندخت:  بله شاهزاده، من دارم عوض می شوم.

 

شاهزاده ی دروغین:  وقت آن هم رسیده است. خدایان هنوز شما را دوست ندارند.

 

توراندخت:  (متعجبانه) شما هم با خدایان دست به یکی کرده اید. ایا شما به خدایان اعتقاد دارید، شاهزاده؟

 

شاهزاده ی دروغین:  من به شخصه؛ نه، شاهزاده.

 

توراندخت:  فکر می کردم.

 

شاهزاده ی دروغین:  ولی من آنها را انکار هم نمی کنم. شاید خدایان وجود داشته باشند؛ نمی دانم. ولی در هر حال خدایان من نیستند. طبق تجربه ی من؛ مصیبت هم از طرف با ایمان ها و هم از طرف بی ایمان ها نازل می شود. ولی اگر خدایان وجود داشته باشند؛ مصیبت فقط از طرف آنها نازل می شود.

 

توراندخت: (تمسخرکنان) به چه چیزهائی که شما نیندیشیده اید. شاهزاده. شما یک متفکر هستید. 

 

شاهزاده ی دروغین:  و شما شاهزاده؛ شما یک بچه ی لوس و ننری هستید، که تا کنون مصیت های زیادی به بار آورده است...

 

توراندخت:  (بازی کنان) ... بچه ای که دلش می خواهد همچنان لوس بازی هایش را درآورد.

 

از بیرون صدای مردم شنیده می شود. نخست از دور، ولی کم کم نزدیک تر می شود.

 

شاهزاده ی دروغین:  مردم چه می خواهند؟

 

توراندخت:  من نمی دانم. شاید می خواهند شاهزاده ی آستراخان را ببینند؛ همان شاهزاده ای که مرا شکست داد. شاید هم می خواهند صدراعظم هو را ببینند؛ همانی را که من شکست دادم. اعدام یک صدراعظم برای مردم ما یک چیز تازه ای می باشد.

 

شاهزاده ی دروغین:  صدراعظم شما؟ بله؛ یادم آمد. او نگاه خیلی بدی داشت. او چه کار کرده بود؟

 

توراندخت:  آه؛ خیلی چیزها، تقریبا همه کاری.

 

شاهزاده ی دروغین:  (شوخی کنان تهدید می کند) شما اغراق می کنید؛ شاهزاده! من معتقدم که این زیبائی صدراعظم هو نبود که سر نوزده نفر را بر باد داد.

 

توراندخت:  ما که نباید راجع به آن صحبت کنیم. شاهزاده.

 

شاهزاده ی دروغین:  من راجع به آن صحبت می کنم؛ هر وقت که دلم بخواهد.

 

صدای مردم بلند تر می شود. آنها نزدیک تر می آیند. آنها فریاد می زنند "شاهزاده توراندخت" و "شاهزاده خلف".

 

توراندخت:  ولی نه حالا، شاهزاده! گوش کنید؛ مردم دارند مرا فریاد می زنند! و شما را!

 

شاهزاده ی دروغین:  پس بگذارید که برویم پائین؛ نزد مردم. شما حتما تاکنون فقط تا دروازه های باغ سلطنتی  پایتخت تان رفته اید و نه بیش از آن.

 

توراندخت:  نه هرگز.

 

شاهزاده ی دروغین: شما خواهید دید که حتی برای یک شاهزاده هم هیجان انگیز است. این اولین ماجراجوئی شما خواهد بود. بیائید!

 

توراندخت:  آیا شما خیابانهای پایتخت ما را می شناسید؟

 

شاهزاده ی دروغین:  یک نفر ماجراجو خیابانهای تمام پایتخت ها را در رویاهایش می شناسد.

 

توراندخت:  و کسی لباس های ما را نخواهد درید یا پا روی پای ما نخواهد گذاشت؟

 

شاهزاده ی دروغین:  البته که این کار را می کنند. این هم جزئی از آن است. بیائید شاهزاده! بیائید. وقت آن رسیده است که من رمز و راز حکومت کردن را به شما بیاموزم. ما از پائین شروع می کنیم. بیائید شاهزاده؛ بیائید!

 

توراندخت:  (تحریک شده است) من آمدم؛ شاهزاده.

 

صدای پا.

 

لیانگ:  راضی و خوشحال پیش خود می گوید: آه؛ بالاخره موقع آن فرارسید! مکث؛ بیرون سروصدای مردم، شادمانی. بله؛ بله؛ نوزده سر شاهانه برای قلب یک نفر ماجراجو. جلوی پنجره . ولی مثل اینکه ارزش آن را داشته است. آه می کشد: خدایان گاهی آدم را معماپیج می کنند.

 

صدای پا.

 

ترسان: عالیجناب!

 

خاقان: شاهزاده کجاست؟

 

لیانگ: شاهزاده کجاست؛ عالیجناب؟ نشانتان بدهم؟ آن پائین؛ توی خیابان. دست در دست آن ماجراجو؛ در بین مردم.

 

خاقان: (به آرامی) شاید این خواسته ی خدایان بوده باشد؟ آه می کشد: هیچ نمی شود روی آنها حساب کرد. اصلا نمی شود روی آنها حساب کرد –

 

لیانگ: حرف خاقان را قطع می کند: شما کفر می گوئید؛ عالجناب!

 

خاقان: حق به جانب توست؛ برده! ما مجاز نیستیم ...

 

 لیانگ: می بینید عالیجناب! آنها آنجا دارند می روند.

 

خاقان: می بینم.

 

 لیانگ: (تحت تاثیر قرار گرفته، پیر شده) من می دانم که این خواست خدایان بوده است. غیر از این چه می توانست باشد.

 

خاقان: حق با توست؛ برده. اسمت چیست؟

 

 لیانگ: لیانگ عالیجناب!

 

خاقان: تو که خیلی پیر هستی، لیانگ؟

 

لیانگ: شاید بیش از صد سال داشته باشم، عالیجناب! ولی حالا دلم می خواهد که چند سال دیگر هم زندگی کنم.

 

موسیقی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[1] Prinzessin Turandot

[2] Carlo Gozzi

[3] Carl Gustav Vollmoeller

[4] Giacomo Puccini

[5] Ferdinand Thieriot

[6] Roxane

[7] Sendla

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٦