در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

نمایشنامه ی رادیوئی ملاقات در بالکان اکسپرس ß

 ملاقات در بالکان اکسپرس 

گوشه‌ای از زندگی یک جاعل

 

 ----------------------------------------------------

نقش‌آفرینان:

 راوی (جاعلی به نام روبرت ژیسکارد)

یک حاکم

یک نفر مصری،فروشنده آثار هنری

لیانه، یک زن جاسوس

یک راننده قطار

یک آتش‌کار قطار

یک مامور قطار

یک بانوی سالخورده

وزیر فرهنگ پروسه‌گوینا

نخست وزیر پروسه‌گوینا

امیر ژاروسلاول ششم

ریدل‌مایر کتاب هنر

آقای لایونل رودریک پرات

 

 توجه کنید که در این نمایشنامه گاهی کلمات یا جملاتی دیده می‌شود که من آنها را با خط سیاه پررنگ نوشته‌ام، مانند: آهسته به پایان برسانید، پخش کنید، قطع کنید، سروصدای خیابان را پخش کنید، سروصدای خیابان را خاموش کنید و امثالهم. این دستورات به درد خواننده‌ی معمولی نمی‌خورد، بلکه بیشتر برای کارگردان یا بازیگر نوشته شده تا در حین اجرای آن روی سن یا در رادیو بدانند که کجا باید تکیه کنند، یا کجا باید موسیقی پخش یا خاموش شود و ...

  نکته‌ی دیگر نوشتن اسامی است. در عرف بین‌المللی چنین است، که معمولا اسامی را می‌نویسند، تا اشتباهی در این زمینه پیش نیاید. زیرا که در این مورد بسیار اشتباه‌ها شده و خواهد شد. مثلا اسم "مایر" را ما می‌توانیم به صورتهای زیر بنویسیم:

Mayer, Maier, Meyer, Meier, etc…

پس بهتر است اسامی خارجی‌ای که به فارسی نوشته می شوند، به زبان اصلی (در اینجا آلمانی) هم نوشته شوند، تا از تکرار اشتباهات جلوگیری شود.

 ------------------------------------------- 

 راوی:(فضای باز؛ مصاحبه‌ای بدون هیچ چشم‌داشت): اسم من رابرت ژیسکارد است. من جاعل آثارهنری هستم. ولی نه از این جاعلینی که همه‌اش چمن و جنگل می‌کشند و قطعه‌ی کوچکی از تاریخ هنر را پیش رو دارند و همان قطعه را هم از بر می‌کنند. نه، من تابلوی مونا لیزا را جعل کردم. بله، مونا لیزا در موزه‌ی لوور پاریس یکی از آثار من است. و مهم‌تر از همه اینکه من به یکی از این کشورهای ملی؛ یک نقاش تحویل دادم.  من می‌خواهم از این دوره‌، که یکی از زیباترین دوره‌های زندگی‌ام بوده است؛ برایتان تعریف کنم. ولی قبلا چیزهائی راجع به خودم برایتان بگویم:

قبلا برایتان بگویم که این به هیچ وجه قصد و نیت من بوده است که از استعدادم در این راه سوءاستفاده کنم. من هیچ موقع این احساس را نداشته‌ام که بعضی‌ها آن را "مسئولیت اخلاقی در برابر هنر" می‌نامند. شما می‌گوئید، من یک انسان بدون مسئولیت هستم؟ کاملا درست است! من نمی‌خواهم آن را حاشا کنم. ولی فکر کنید: من طبعا یک انسان انقلابی نیستم. و یک هنرمند دانشگاه‌دیده هم نیستم. من باید به شما بگویم که من از این هنرمندان ده روزه که اسمشان بعد از چند سال فقط در کاتالوگ‌ها دیده می‌شود، از صمیم قلب نفرت دارم.

می‌بینید: هنرمندان دیگر در پی آن هستند که معروف شوند و در نزد ما جاعلین، به محض اینکه ناشناس بودمان را از دست دهیم، ترقی و پیش‌رفت هم از دستمان رفته است. پس من از دیگران یک قدم جلوتر هستم، زیرا که من از ناشناس‌بودن واهمه‌ای ندارم. نیروی محرکه‌ی من همیشه کسب ثروت بوده است. و در برابر این کسب ثروت، هم بهانه‌های هنری و هم بهانه‌های اخلاقی باید پس زده شوند. پس من به نوع خودم یک انسان صراط‌المستقیم هستم.

خب، همانطور که گفتم، تابلوی مونالیزا تنها اثر هنری من نیست. ولی اولین آنهاست. می‌شود گفت که مونالیزا امتحان قبولی من بوده است. اثر بعدی من یک "پیرو دلافرانچسکا[1]" بود، که در لندن است. و فقط با این تابلو من چند سال تنبلی و تن‌پروری کسب کردم. و چنین بود که مصمم شدم به مصر بروم. این سفر آن زمانها  یک سفر دریائی هفت‌روزه بود.

خب، شما که می‌دانید ما هنرمندان چگونه هستیم. هنر و هنرنمائی را نمی شود نادیده گرفت. همان درون کشتی من تحریک شدم تا نقاشی کنم و اثری از "روبنز آکت[2]"  کشیدم. گرچه اثر استادانه‌ای نبود. ولی مگر تمام آثار "روبنز" آثار استادانه هستند؟ در قاهره فصل آثار هنری شروع شده بود و در این فصل می شد تقریبا هر اثری را به فروش رساند. هنوز نقاشی خشک نشده بود، که من در هتل شفرد، جائی که اقامت داشتم، با یک امیر شرقی چهل‌و‌پنج‌ساله‌ آشنا شدم. که می شود گفت، این نقاشی برایش می‌توانست جالب باشد. و من آن را به او پیشنهاد کردم.

 

امیر (صدای بم، هن هن کنان، چاق، با لهجه‌ی خارجی): بله، بله، این نقاشی بدی نیست. گویا بودنش را خوب به تصویر کشیده‌اید. بد نیست. متفکرانه: چند سال قدمت دارد؟

 

راوی (دیالوگ):خب، این یکی از آثار روبنز است. گویا از دوره‌ی میانی روبنز بوده باشد.

 

امیر: که این طور. از دوره‌ی میانی. دوره‌ی میانی یعنی چه؟

 

راوی: یعنی بهترین سالهای زندگی یک مرد. شما مثلا؛ در بهترین سالهای زندگی‌تان هستید. می شود گفت، شما در دوره‌ی میانی زندگی‌تان هستید.

 

امیر (خوشحال): من، بله، بله. می شود گفت. من در بهترین سالهای زندگی‌ام هستم. این نقاشی خوبی است. من آن را می‌خرم. گفتید که اثر کیست؟

 

راوی: اثر روبنز است. پتر پاول روبنز.[3]یکی از معروفترین نقاشان هلندی است.

 

امیر: آها. خب، من آن را می‌خرم. چک قبول می‌کنید؟ من دسته چک‌ام را همراه دارم. گفتید که قیمتش چند است؟

 

راوی (مونولوگ): قیمتش خوب بود، ولی از لحاظ هنری زیاد تعریفی نداشت. زیرا که اینجا سوژه مهم بود، نه اثر هنری.  اگر این نقاشی، گل و چمن بود، امیر حتماً آن را قبول نمی‌کرد. در هر صورت موفقیت خودی نشان داد. روز بعد مردی در هتل نزد من  آمد.

 

فروشنده آثار هنری (قیافه‌ی شرقی غربی): ببخشید، من فروشنده‌ی آثار هنری هستم.

 

راوی (دیالوگ): این را که نمی شود بخشید.

 

فروشنده آثار هنری (نمی‌فهمد): بله، من فروشنده‌ی آثار هنری هستم. من آن نقاشی را دیدم، که شما به ماهاراجه‌ی ساکونتالا فروختید.

 راوی: آها، ایشان ماهاراجه‌ی ساکونتالا بود؟

 فروشنده آثار هنری: نمی‌دانستید؟ رعایای وی سالانه به اندازه‌ی وزن او و همسر محبوبش برایش الماس می‌آورند.

 راوی: پس باید قیمت آن را دوبرابر حساب می‌کردم.

 فروشنده آثار هنری: او این کار را کرد و دوبرابر قیمت خرید را هم دریافت کرد. او این نقاشی را به دوستش نابوب راپونجارلادشال فروخت.

  راوی: سنگهای قیمتی هم برایش می‌آورند؟

 فروشنده آثار هنری: نه. او آب حمامش را در برابر پلاتین به اعضای گروه مذهبی‌اش می‌فروشد.

 راوی: بدین طریق هم می‌شود پول درآورد. خصوصا اگر کسی زیاد حمام برود. خب، حالا نوبت شماست، دوست عزیز. از من چه می‌خواهید؟

 فروشنده آثار هنری: من می‌خواستم از شما بپرسم که آیا شما از این نقاشی‌ها بازهم دارید؟

 راوی: چه فکرمی‌کنید؟ فکر می‌کنید که من با نقاشی‌های روبنز سفر می‌کنم؟

 فروشنده آثار هنری: حتما که نباید آثار روبنز باشد. می‌فهمید. بستگی دارد به ... چطور بگویم ... بستگی دارد به آن که چه چیزی تصویر شده است. من کسانی را سراغ دارم که به این‌گونه سوژه‌ها علاقمند هستند. من پول خوبی به شما خواهم داد.

 راوی: خب، در این مورد می شود صحبت کرد. شاید بشود با هم به توافق رسید. ---

 راوی (مونولوگ): خب، من برای این آقایانی که در فصل فروش در کنار رود نیل اقامت داشتند، تصاویری کشیدم و باید بگویم که من در این نقاشی‌ها به تجربه و عبور از مرز آن زیاد توجه نشان ندادم، تا بتوانم به جلوه‌های ناتورالیستی آن توجه و  تکیه کنم.

ولی می شود دریافت که این جو برای این کار مساعد نبود که من بتوانم کوشش‌های هنرمندانه‌ام را نشان دهم و بدین ترتیب مصمم شدم که این کشور را ترک کنم.

من نخست به قسطنطنیه رفتم و در آنجا تصویری از قرن سیزدهم را تمام کرده و آن را به موزه‌ی ملی ترکیه فروختم و بعد از آن سوار قطار "اورینت اکسپرس[4]" شدم تا به نواحی غربی سفر کنم.

اینجا بود که ماجراها شروع شد. ماجراهائی که من قصد داشتم برایتان تعریف کنم.

در دهه‌ی اول قرن، قطار "اورینت اکسپرس" بسیار رمانتیک‌تر از امروز بود. برای اینکه کُرُم و چرم جای پوست و چوب‌بری‌های زیبا را گرفته و ساعت حرکت و ورود این قطار را می‌توان در مطبوعات خواند.

من یک ساعت بعد از حرکت و هنگام صرف شام در رستوران قطار با خانمی بسیار جوان و زیبا آشنا شدم. عینک سیاهی به چشم داشت و با چوب‌سیگاری از جنس عاج سیگار روسی می‌کشید. روبرویش نشستم.    

  (سروصدای قطار در حین حرکت و مردم در رستوران پخش شود.)

 راوی: ببخشید، شما  جاسوس نیستید؟  

 خانم: کاملاً درست است.

 راوی: برای کی جاسوسی می‌کنید؟  

 خانم: فعلا برای "پروچه‌گووینا[5]" کار می‌کنم.

 راوی: آها؛ پروچه‌گووینا. پولی خوبی می‌دهد؟

 خانم: آه. واقعا نه. فعلا که دولت پروچه‌گووینا حقوق چند ماه مرا پرداخت نکرده است. 

 راوی: پس چرا خَدَمات‌تان را به کشور دیگری عرضه نمی‌کنید؟   

 خانم: آدم باید کارش را متواضع شروع کند. پروچه‌گووینا برای من حکم یک تخته پرش را دارد. کسی چه می‌داند، شاید در جنگ بعدی برای یک اَبَرقدرت کار کنم. هر کسی قادر به این کار نیست.

 راوی: بله، بله، ما آدم ها می‌خواهیم به قله‌ها صعود کنیم. آرزوهایمان دست‌نیافتنی است. به جای اینکه بدون آرزو برای خودمان زندگی کنیم.  

 خانم: شما یک فیلسوف تمام عیار هستید.

 راوی: آه. خب، من هم به بعضی چیزها فکر کرده‌ام. شما هیچ وقت در باره‌ی چیزی فکر نمی‌کنید؟  

 خانم: نه. چرا باید فکر کنم؟

 راوی: همین‌طور پرسیدم. شغل شما اینده‌ای هم دارد؟  

 خانم: جاسوسی کار بدی نیست. فکرش را بکنید: چه مشاغلی امروزه برای ما زنها وجود دارد؟ آزادی زنان در چند سال دیگر شاخه‌هایش را خواهد گسترد. ولی ما امروزه هنوز برای این کار آمادگی نداریم. شما دیپلمات هستید؟

راوی: واقعا بگویم، نه. گرچه فعلا آرزو می‌کنم که ای کاش من هم یک دیپلمات بودم. ولی به خودتان زحمت ندهید، من دیپلمات نیستم. ضمنا شما خیلی دلربا هستید. شما پروچه‌گووینائی هستید؟  

خانم: نه. من در پرزمیسل[6] متولد شده‌ام. پدر من ژنرال ارتش قیصری-شاهنشاهی اتریش-مجارستان بود. مادرم هم یهودی و اهل اُمسک[7] بود.

راوی: شما برای یک جاسوس خیلی بی‌پروا هستید.   

خانم: باور کنید، بدین طریق بیشتر می‌توان پیشرفت کرد. دیپلمات‌ها اینطور باور نمی‌کنند، که من جاسوس باشم.  شما هم حتماً باور نمی‌کنید؟

راوی: من، نه. به هیچ وجه.   

خانم: می‌بینید؟ من هم باور نمی‌کنم که شما دیپلمات نیستید!

راوی: عالی است. به دلیل این عدم اعتماد متقابل باید چیزی بنوشیم. ---   

راوی (مونولوگ): ما چند ساعت با هم مشروب خوردیم. اول در کوپه‌ی من. بعد از اینکه ذخیره‌های من تمام شد، به کوپه ی او رفتیم؛ که در واگن بعدی بود. من بعد دوباره به کوپه ی خودم برگشتم و بعد از آن دوباره به کوپه ی او رفتم، این مرتبه با پی‌جامه. کیف بغلی‌ام را هم باخودم بردم؛ جونکه نمی‌دانم که کی مورد استفاده قرار خواهد گرفت. و بعد؛ دیگر نزدیک صبح بود، که دوباره به کوپه‌ی خودم برگشتم. --- بهتر است که بگویم، می‌خواستم به کوپه‌ی خودم بروم. ولی تا آخر واگن دوست دخترم بیشتر نیامدم. زیرا که اینجا آخر قطار بود. واگن من را از قطار جدا کرده بودند. یعنی دو واگنی که باید به پروچه‌گووینا می‌رفتند و قرار بود که ما را به پاریس ببرد، از قطار جدا شده بود. من هم در یکی  از همین دو واگن بودم، با پی‌جامه. من برگشتم و در کوپه ی دوست دخترم را زدم.

(سروصدای قطار، صدای در زدن؛ در باز می شود، فضای کوپه.)

 خانم: آه، شما دوباره برگشتید؟

 راوی (دیالوگ): بله. اجالتاً هم اینجا می‌مانم. صدای قفل شدن در.

 خانم: شما مردها چقدر عجیب هستید! باوجودی‌که هیچ قولی به شما داده نمی‌شود، ولی شما باز هم می‌خواهید ما را تصاحب کنید.  ولی شما همه‌تان اینجوری هستید.

 راوی: ولی شما که منظورتان این نیست که در نزد زنها چنین مواردی پیش نمی‌آید؟

 خانم: نزد من، نه. من که به دنبال شما نیفتادم.

 راوی: یعنی می‌گوئید، که من به دنبال شما افتاده‌ام؟

 خانم: خب، تا حدودی بله.

 راوی: آها می‌بینید، اینجاست که من باید شما را از اشتباه‌تان بیرون بیاورم. اینجاست که من از یک موقعیت اضطراری یک فضیلت می سازم.

 خانم: چرا فضیلت؟

 راوی: شاید این اصطلاح اینجا زیاد جالب نباشد. ولی دریابید: من دیگر کوپه‌ای ندارم. حداقل در این قطار دیگر کوپه‌ای ندارم. می‌شود گفت که شما فعلا تنها کس و کار من در این جهان هستید. یعنی بدون این پی‌جامه‌ای که به تن دارم و بدون کیف‌بغلی‌ام.

 خانم: جداتان کردند!؟ این که خیلی خجالت‌آور است.

 راوی: درست است. من فعلا در یک موقعیت –آنطور که شما گفتید- اضطراری و خجالت‌آور هستم.

 خانم: خب حالا می‌خواهید چکار کنید؟

 راوی: تا حالا که فرصت نداشته‌ام در این مورد فکر کنم. من که عادت به این‌گونه موقعیت‌ها ندارم. 

 خانم: شاید بهتر باشد که ما یک کنیاک بنوشیم.

 راوی: با کمال میل. گرچه این هم راه حل نهائی نیست، ولی شاید کمک کند تا یک راه حل نهائی پیدا کنیم.

 راوی (مونولوگ): ما مدتی فکر کردیم که چگونه می‌توانیم راه حلی پیدا کنیم. ولی ما خسته‌تر از آن بودیم که به جدیدت این موقعیت پی‌ببریم. بالاخره هم یک وضعیت دیگر به ما کمک کرد. نمی‌دانم که آیا به شما گفتم که این سفر در زمستان شروع شد، یا نه. خب الآن می‌گویم. اوایل فوریه بود. با وجودی‌که ما داشتیم به نواحی جنوبی سفر می‌کردیم، مع‌الوصف هوا خیلی سرد بود، یعنی بیرون سرد بود. درون کوپه گرم بود. من که خیلی گرم بودم.

مدتها بود که قطار – اگر بشود این دو واگن باقی‌مانده را قطار نامید- آهسته می‌رفت، و ناگهان ایستاد. در این میان ما هم آخرین بطری را خالی کرده بودیم و داشتیم فکر می‌کردیم که حالا چه بنوشیم. مثل اینکه هوا داشت سردتر می شد. –

قطار مدتی ایستاد، مدت مدیدی. بالاخره صدای پای چند مرد را شنیدیم که داشتند راهروی قطار را طی می‌کردند. سروصدا و صدای پای مردان را بیرون از قطار پخش کنید. بعد در کوپه‌ی ما را زدند.

 در می‌زنند.

خانم: چکار کنیم؟ در می‌زنند! ما که نمی‌توانیم در را باز کنیم!

 راوی: چرا نه؟

 خانم: شما که پی‌جامه به تن دارید!

 راوی: آخ، چه ضرری دارد؟ در این نواحی جنوبی مردم این‌چیز‌ها را می‌فهمند. این چیزها انسانی است، خصوصا در این نواحی. صدای باز کردن قفل در.  بفرمائید! در کوپه باز می شود. صدای پای سه مرد به گوش می‌رسد. این یک ملاقات غیرعادی است.

 راننده قطار( با لهجه‌ای بیگانه و صدائی بم و خشن): من راننده این قطار هستم. این دوست من، مأمور قطار است ...

 راوی: فکر کنم، ما همدیگر را می‌شناسیم.

 راننده قطار: این دوست من هم آتشکار قطار است.

 راوی: خب، سه یار باوفا. چقدر زیباست. یا اینکه این دوستی فقط یک دوستی هدفمند است.

 راننده قطار(درنمی‌یابد): ما این قطار را می‌رانیم...

 راوی: خب! غرض از این ملاقات چیست؟ ما متأسفانه کنیاک‌مان را تا ته نوشیده‌ایم، در غیر این‌صورت از شما خواهش می‌کردیم که یک لیوان با ما بنوشید. ولی من فکر می‌کنم که شما وقت زیادی هم ندارید. راندن یک چنین قطاری زیاد هم آسان نیست. درست است؟

 راننده قطار: بله. ولی لوکوموتیو خراب است. ما نمی‌توانیم به راهمان ادامه دهیم.

 راوی: خب، پس ما مجبوریم که اجالتاً اینجا بمانیم. من که خود بخود باید قدری فکر کنم.

 خانم: ولی ما که نمی‌توانیم اینجا بمانیم.

 راوی: من چه‌کار کنم؟ من متأسفانه تجربه‌ای در تعمیر کردن لوکوموتیو ندارم. تا شهر بعدی چقدر راه است، آقای مأمور قطار.

 مأمور قطار: تا فلاستوپل[8]سی‌صد کیلومتر است. ولی قبل از آن یک دهکده وجود دارد به نام سرومپ[9]. تا آنجا هم دویست کیلومتر است. ولی ساکنین این دهکده زیاد مهربان نیستند. آنها اسب‌دزد‌های بلاوازی[10] هستند و غریبه‌ها را هم دوست ندارند.

 راوی: این خیلی بد است. چقدر طول می‌کشد تا خرابی را تعمیر کنند؟

 راننده قطار: نمی‌دانم. اگر شما به ما پول بدهید، شاید بتوانیم خودمان خرابی لوکوموتیو را در مدت کوتاهی تعمیر کنیم.

 راوی: آها، پس باد از آن‌سو می‌وزد. خب، اگر ما به شما پول ندهیم چه؟ 

 راننده قطار: در این‌صورت همین‌جا می‌مانیم. ولی هوا خیلی سرد است.

 مأمور قطار: و قطار بعدی هم پنجشنبه می‌آید.

 راوی: خب، یک چنین تعمیری برای ما چقدر خرج بر‌می‌دارد؟

 راننده قطار: 650 زرینیه[11]. 200 تا برای من، 200 تا برای مأمور قطار و 250 تا هم برای آتشکار قطار.

 راوی: چرا او باید بیشتر دریافت می‌کند؟

 راننده قطار: برای اینکه این فکر او بود.

 آتشکار قطار (با‌غرور): این فکر من بود.

 راوی: بله، پس حقا که این 50 زرینیه نصیب شما بشود. خیلی از این کارها می‌کنید؟

 مأمور قطار: نه. آتشکار امروز برای اولین بار چنین فکری به سرش زد.

 خانم: من اسمش را می‌گذارم باج‌گیری.

 راوی: زیاد هم بیراهه نرفته‌اید. خیلی خوب، 500 زرینیه برای همه.

 راننده قطار: خیلی کم است. ما زن و بچه داریم.

 راوی: شما حتما از سایر مسافرین هم چیزی گرفته‌اید.

 مأمور قطار: فقط یک مسافر دیگر هست.

 راوی: من می‌روم تا با او صحبت کنم.

 مأمور قطار: او یک معامله‌گر و اهل فرانکفورت است.

 راوی: پس بهتر است که از کار منصرف شوم. پولی هم به شما داد؟

 راننده قطار: بله.

 راوی: خیلی خوب. کیف بغلی. این هم 650 زرینیه. حالا به راهتان ادامه دهید و بخاری‌ها را هم روشن کنید. هوا سرد شده است.

 راننده قطار: ممنون. حالا خیلی سریع می‌رانیم. 

 مأمور قطار: و دوباره گرم‌تان می شود.

 راوی: می‌بینید، من خوب می‌دانم که به کی می‌توان اعتماد کرد.

 صدای پا. صدای در. صدای پا بیرون از قطار.

 خانم: این دیگه چیه. ما باید این جریان را در سلودی‌واتس[12] گزارش دهیم.

 راوی: فایده‌ای ندارد. ما که نمی‌توانیم ثابت کنیم، که لوکوموتیو واقعا خراب نبوده، و آنها هم اقرار نخواهند کرد که از ما پول گرفته‌اند. قطار حرکت می‌کند. و مطمئن باشید که آن معامله‌گر آلمانی به دنبال این جریان خواهد بود. گذشته از آن، در پی‌جامه هم هیچ کاری نمی شود کرد. ولی، - فکری به ذهنش خطور می‌کند – راستی؛ اسم شما چیست؟

 خانم: پی ان، 17/222

 راوی: من آن را کوتاه کرده و شما را پی ان می‌نامم.

 خانم: لیانه[13]. لیانه بهتر است.

 راوی: خیلی خوب، دوشیزه لیانه. اسم من روبرت ژیسکارد است. من یک فکری کردم. راستی کار آتشکار قطار چیه؟

 خانم: آتش روشن می‌کند.

 راوی: خب، آتش روشن می‌کند.  آتش را که هر کسی می‌تواند روشن کند.

 لیانه: درست است. ولی کار هر کسی هم نیست.

 راوی: کاملا درست. بلند می‌شود. به طرف در می‌رود. صدا می‌زند: آقای مأمور قطار! مأمور قطار!

 مأمور قطار می‌آید: شما مرا صدا کردید؟

 راوی: بروید و آن آتشکار قطار را بیاورید.

 مأمور قطار: بله آقا. صدای در شنیده می‌شود.

 لیانه: اگر آتشکار برود اینجا دوباره سرد می شود.

 راوی: ولی فقط مدت کوتاهی. فکرش را بکنید: من که نمی‌توانم با پی‌جامه وارد ایستگاه راه‌آهن سلودی‌واتس شوم. این کار حتی در پروچه‌گووینا هم معمول نیست. صدای در. صدای پا.

 آتشکار: مرا صدا کردید؟

 راوی: کاملا درست است، بله. می‌خواهید 100 زرینیه دیگر هم درآمد داشته باشید؟

 آتشکار: بله.

 راوی: خب. پس پی‌جامه مرا بپوشید. من هم لباس کار شما را می‌پوشم و کار شما را انجام می‌دهم.

 آتشکار: 200 زرینیه.

 راوی: نه خیر عزیزم. 100 زرینیه. شما حتی کار هم نباید بکنید. شما اینجا می‌مانید. 

 آتشکار (خوشحال): اینجا؟ پیش این خانم.

 لیانه: خدای من!

 راوی: نه اینجا، توی کوپه بغلی.

 آتشکار: 200 زرینیه.  اگر اینجا پیش این خانم بمانم، 100 زرینیه.

 راوی: شما 100 زرینیه دریافت می‌کند و نه یک پیاستا[14] بیشتر. حالا برویم توی کوپه بغلی و لباس‌هایمان را عوض کنیم. اگر دست از پا خطا کنی،می‌گویم مأمور قطار تو را حبس کند.

 آتشکار: 150 زرینیه. من چند تا زن و بچه دارم.

 راوی: چند تا زن؟

 آتشکار: دو زن. من مسلمان هستم.

 راوی: می‌بینید. بعد هم می‌خواهید اینجا پیش این خانم بمانید؟ خجالت نمی‌کشید؟ اگر زنهای شما این جریان را بدانند! ولی باشد. من موقعیت شما را درک می‌کنم. من به شما 120 زرینیه می‌دهم. کیف بغلی‌اش.  بفرمائید. خب، حالا من فقط دو زرینیه و بیست‌و‌پنج پیاستا دارم. ---

 راوی (مونولوگ): فکر کنم من آن شب از تمام روزهای دیگر زندگیم سخت‌تر کار کردم. ولی وقتی که صبح روز بعد، ساعت ده  وارد ایستگاه راه‌آهن سلودی‌واتس شدم، - کاملا سیاه و شب را هم نخوابیده- احساس می‌کردم چیزی یا جائی را فتح کرده‌ام. فکر می‌کردم، اگر از همه‌جا بریده باشم، اقلا می‌توانم به عنوان آتشکار کار کنم. باوجودی که چنین منظری البته که بهترین منظر نمی‌باشد. حالا باید خودم را بالا بکشم. زیرا که پول به اندازه کافی نداشتم که حتی رنگ‌روغنی برای نقاشی‌کردن بخرم. و دوستم را هم –دوشیزه لیانه را- گم کرده بودم. او حتما داشت جائی جاسوسی می‌کرد. با دو زرینیه و بیست‌و‌پنج پیاستائی که داشتم، گچ رنگی خریدم و سر چهار راه بلوار آزادی و خیابان بیست‌و‌هشتم اکتبر نشستم و شروع کردم به کشیدن منظره‌ای از غروب آفتاب روی پلاستر خیابان.  من تا کنون چندین بار در زندگی‌ام از صفر شروع کرده‌ام. من، منی که تابلوی مونا لیزا در موزه‌ی لوور پاریس را جعل کرده‌ام. ولی درآمدم خیلی هم بد نبود.

سروصدای خیابان. صدای بوق. اتومبیل‌های قدیمی.رهگذرها، سروصدای فروشندگان.

راوی:  آها. آن بانوی سالخورده. حتما یک بانوی انگلیسی است. او حتما به من یک زرینیه خواهد داد.

بانوی سالخورده:  فقیر بیچاره. شما هم حتما روزگار بهتری داشته‌اید.

 راوی: همینطور است، لیدی. من مونا ... من آتشکار قطار بودم. 

 بانوی سالخورده:  ای بیچاره. پس چرا حالا به این حال و روزگار افتاده‌اید؟

 راوی: آه. داستان بالابلندی است، خانم. من قربانی حوادث شده‌ام. ولی ما انسانها، همه، اینچنین قربانی حوادث شده‌ایم. تا حدی.  

 بانوی سالخورده:  شما که فیلسوف تمام عیار هستید.

 راوی: بعله، می‌دانید خانم، موقعی که من روزها اینجا نشسته‌ام، افکار زیادی به مغزم هجوم می‌آورند.  

 بانوی سالخورده:  بله، بله. حق کاملا به جانب شماست. سکه‌ای به روی زمین می‌افتد. بیا، این هم برای شما.

 راوی:  خدا عوضتان بدهد. مونولوگ.ولی سروصدای خیابان را قطع نکنید. پنج زرینیه. خب پول یک تیوپ رنگ آبی نیروی دریائی هم درآمد. ولی این پنج زرینیه را نه با نقاشی، بلکه با سفسطه کردن درآوردم. ولی دارم پیشرفت می‌کنم.

سروصداهای خیابان را قطع کنید.

 راوی:  روز دوم، لیانه آمد. این هم یکی از اتفاقاتی بود، که واقعا در زندگی هیچ وقت اتفاق نمی‌افتد. سروصدای پشت پرده را دوباره پخش کنید. او اول مرا ندید. بلکه کاملا مغرور و با سربلندی داشت از روی یکی از کوهستانهائی که غروب آفتاب را نشان می‌داد، می‌گذشت. ولی هنگامی که داشت پایش را روی آخرین اشعه‌های آفتاب می‌گذاشت، صدایش کردم.

 راوی (دیالوگ):  لطفا به من بیچاره کمک کنید.

 لیانه:  چی؟ شما؟ اینجا چکار می‌کنید؟

 راوی:  همه می‌توانند ببینند که من اینجا نشسته و غروب آفتاب را روی سنگفرش خیابان نقاشی می‌کنم. ولی باید بگویم که شما زیاد دست‌ و دل باز نیستید.  به آن چیز‌هائی فکر کنید که از سر ما دو نفر گذشت. 

 لیانه:  اینجا نمی‌شود صحبت کرد. من دارم یک نفر را تعقیب می‌کنم و کس دیگری هم دارد مرا تعقیب می‌کند.

 راوی:  می‌فهمم. و شما می‌خواهید که این زنجیره پاره نشود. 

 لیانه:  امشب بیاید پیش من. من در خیابان مشجر مُستار می‌نشینم. شماره 33.

 راوی:  آها. خیابان مُستار، شماره 33. مُستار کی بود.

 لیانه:  یک قهرمان ملی پروچگووینی.

 راوی:  آها.

 لیانه:  بعد از نیمه شب بیائید. من قبل از آن مهمان دارم. کسی که من می‌خواهم اوراقی را از کف‌اش بیرون بیاورم. حالا باید بروم. خدا نگهدار. تعقیب‌کننده من دارد می‌آید. و می‌رود.

 راوی (پیش خود): باز هم شانس آوردم. آها، این مرد کوچک‌اندام با یک عینک سیاه و یک کیف دستی حتما تعقیب‌کننده‌اش است. با صدای بلند: به یک هنرمند فقیر کمک کنید. (پیش خود): نخیر، مثل اینکه نمی‌گذارد کسی مزاحم کارش شود. او کارش را خیلی جدی می‌گیرد.

 سروصدای خیابان را خاموش کنید. راه پله‌ها. زنگ می‌زنند.

 لیانه:  آه، آمدید؟ بفرمائید تو!

 صدای پا توی آپارتمان. صدای در. فضای یک اتاق.

 راوی:  چی شد؟ توانستید مدارک را از دست آن مرد بیرون بیاورید؟

 لیانه:  او آن مدارک را در خانه‌اش جا گذاشته بود.

 راوی:  پس همه‌ی امید‌های شما برباد رفت.

 لیانه:  شغل ما این چیزها را هم دارد.

 راوی:  چرا از این شغل‌تان دست نمی‌کشید؟

 لیانه:  آدم که نباید بگذارد ناامیدش کنند. گذشته از این؛ این شغل چیزهای خوب هم دارد.

 راوی:  من می‌خواهم پیشنهادی به شما بکنم. دقت کنید. من یک جاعل آثار هنری هستم و این آثار ارزش زیادی دارند. شما روابط خوبی دارید، که می‌تواند به من کمک کنید تا این آثار را به مردم یا حتی به دولت بفروشم. در این صورت ما می‌توانیم با هم و خیلی هم خوب دئر صلح و صفا زندگی کنیم. شاید هم در یک ویلا بیرون شهر.

 لیانه:  عجیب است. اصلا نمی شود فهمید که اهداف شما اینقدر بورژوائی باشند. یا در وهله‌ی اول نمی‌شود این را دریافت. من اصلا فکرش را هم نمی‌کردم، که شما هم مثل بعضی‌ها بخواهید آدم را به راه راست هدایت کنید.

 راوی:  خب، آیا این راه، راه راست است، طبیعی است که بستگی به دید نظاره‌گر دارد. 

 لیانه:  چطور؟ شما می‌خواهید از من همسر یک جاعل آثار هنری بسازید. چیز محترم‌تری به نظرتان نرسید؟

 راوی:  ولی من هنوز نگفتم، که من باید اول این آثار هنری را خلق کنم.

 

لیانه:  آها! پس شما نقاش هستید! مسلماً این چیز دیگری است. 

 

راوی:  خیلی بدتر از این. من جاعل آثار هنری هستم. ولی یک جاعل بزرگ. جاعلی که خداوند به او رحم کرده است.

 لیانه(تسلیم شده): لطفا مسخره نکنید!

 راوی: حق به جانب شماست. حتی در درون جاسوس‌ها هم یک هسته‌ی مذهبی وجود دارد. - ولی همانطور که گفتم- من یک جاعل بزرگ هستم. می‌دانید مونا لیزا در موزه‌ی لوور پاریس اثر کیست؟

 لیانه:  من اطلاعی ندارم.

 راوی ( نومید شده): آها. شما از تاریخ هنر اطلاعی ندارید. شما حتماً حرف مرا قبول می‌کردید، اگر من به شما می‌گفتم که مونالیزا اثر لئوناردو داوینچی است.

 لیانه:  اثر اوست؟

 راوی:  نه. ولی دیگر حرفش را نزنیم. من در این حیطه نمی‌توانم اثری روی شما بگذارم. ولی در عوض شما می‌توانید این روزها مرا به رئیس گالری ملی معرفی کنید.

 لیانه:  او خود وزیر فرهنگ هم هست. او هم رئیس گالری ملی است و هم رئیس کنسرواتوریوم موسیقی. گذشته از آن، او شعر آزاد پروچگووینی هم نوشته است.

 راوی:  یک مرد چند بعدی. خیلی مناسب است. او حتما یکی از دوستان شما است؟

 لیانه:  چه فکر و خیالی؟

 راوی:  منظورم این نبود.شما خیلی حساس هستید. منظورم این بود که رسمی است.

 لیانه:  بله، رسما او را می‌شناسم.

 راوی: خوب، من هم مالیم با او آشنا شوم. شما خواهید دید: ما یکدیگر را خیلی خوب درک خواهیم کرد. من معتقد نیستم، که برای خودم از این کشور تصویر بدی درست کرده‌ام. ولی اول باید یک نقاشی را کامل کنم. شاید هم یکی از آثار رمبراند[15] را کشیدم. یا اینکه شما فکر می‌کنید که این یکی خیلی پر ادعاست. 

 لیانه (نمی‌فهمد): من نمی‌دانم منظورتان کیست.

 راوی:  من در این مورد فکر خواهم کرد. ولی فعلا گرسنه هستم. غذای یک نقاش خیابانی خیلی ساده است. نمی‌خواهید برای من شامی تهیه کنید. ما باید یک جوری این دیدارخوشحال‌کننده‌مان را جشن بگیریم.

 لیانه:  بله. من برای شما یک ششلیک ششتشوگو[16] تهیه خواهم کرد.

 راوی:  یک چی؟

 لیانه:  یک ششلیک ششتشوگو. غذای ملی پروچگووینا. صدای پا به اطاق مجاور.

 راوی (متفکرانه): غذای ملی؛ قهرمان ملی. اینجا مثل اینکه یک کشور درست حسابی است. آنها فقط یک نقاش ملی کم دارند، که من ترتیب آن را خواهم داد. صدا می‌زند: این غذای ملی از چی درست می‌شود؟

 لیانه (از درون آشپزخانه): از گوشت چرخ‌کرده‌ی گوسفند، باقلای ترکیه، فلفل قرمز، عسل، فلفل سیاه، انگور، خردل، پیاز، سیر سرکه ... آهسته خاموش کنید.

 راوی (مونولوگ): من چند هفته‌ی هیجان‌آمیز را در آپارتمان لیانه سر کردم: این اولین بار در زندگی من بود، که یکی از آثار رمبراند را کشیدم. رمبراند، این شاه نقاشان در همه‌ی اعصار، نابغه‌ای بود که من نخست در مقابله با او خود را باختم. ولی نهایتا آن را کشیده و تکمیل کردم. من به این چند هفته‌ی لذت‌بخش و خالقانه همیشه با نوعی عشق و امتنان فکر می‌کنم.  من با پول لیانه از یک سمساری‌ یک تابلوی قدیمی خریدم و رنگ آن را زدوده و پارچه کتانی آن را طبق هنر جاعلین  دست‌کاری کردم. و بعد شروع کردم به رنگ‌کاری، قهوه‌ای سیر، زرد مایل به قرمز، قرمز، زرد طلائی. این نقاشی یک پرتره بود، که صورت مردی را در سالهای میانی زندگی‌اش نشان می‌داد. من سعی کردم تا خودم را به جای استاد بگذارم، در نیروی کار کردن او و در عمق کارش، نظاره‌گری‌های خصوصی او.

تصویر خوب از کار درآمد. بالاخره هم تمام شد. من اسم آن را "تصویر کورنلیوس راده‌ماکر[17]" نامیدم.شب هم آن را به لیانه نشان دادم.  

 راوی (دیالوگ): به نظر تو چطور شده؟

 لیانه: خیلی قشنگ است. تو خیلی زرنگ بوده‌ای. 

 راوی: بیشتر از این نمی‌توانی چیزی بگوئی؟

 لیانه: چه باید بگویم؟

 راوی: که این کار یک کار استادانه در هنرِ جعل کردن است.

 لیانه:  من از این کار چیزی نمی‌فهمم.

 راوی: نه. تو از این کار چیزی نمی‌فهمی. من مجبورم که به تو درس تاریخ هنر بدهم و از جوتو هم شروع می‌کنیم. نقاشی بعدی بعدی من یکی از کارهای جوتو خواهد بود.

 لیانه: هر چه که نظر شما باشد.   

 راوی (مونولوگ): وقتی که نقاشی خشک شد، لیانه برایم یک معرفی‌نامه به وزیر فرهنگ موسیو سرگئی سروب[18] نوشت و من هم یک روز صبح نزد او رفتم. نقاشی را هم با خودم بردم.

 

در دفتر

راوی (دیالوگ): عالیجناب! من مایلم که این نقاشی رمبراند را به کشور پروچه‌گووینا بفروشم. موقعیت‌های نامناسب- شما که منظورم را می‌فهمید- مرا وادار می‌کنند تا آن را بفروشم. 

 وزیر فرهنگ: نقاشی بسیار زیبائی است. آن را بررسی می‌کند. نقاشیِ بسیار عالی‌ای است. این تراکم. حتما از دوره‌ی میانی است. 

 راوی: فریدلندر[19] معتقد است 1639. دساوور معتقد است 1641.

 وزیر (آهسته): برعکس من معتقدم که از سال 1640 است. 

 راوی: هونیگ‌اشتد[20] هم همین عقیده را دارد.

 وزیر: بله 1640. این خطوط، غیرقابل تعویض هستند. این خطوط از سال 1640 هستند. از کی تا حالا در دست شماست؟

 راوی: از پدرم به من به ارث رسیده است. و پدر او هم آن را از یک شخص خصوصی در هلند خریده بود.

 وزیر: من مایلم آن را برای گالری ملی بخرم. ما از هلندی‌ها فقط یکی داریم، یک روبنز. آن هم (با اعتماد) بین خودمان باشد، تقلبی است.

 راوی: پس در این صورت، جای آن در گالری ملی نیست.

 وزیر: حق کاملاً با شماست. من مایلم این رمبراند را جایگزین آن کنم. ولی فکر کنم، دیگرپولی در صندوق نباشد.ما کشور فقیری هستیم. آقای ...

 راوی: ژیسکارد. روبرت ژیسکارد.

وزیر: اسم معروفی است. شما

 راوی (با تواضع): کنت نرمن‌ها، یکی از پیشینیان من بوده است.

 وزیر: بله، آقای ژیسکارد. ما کشور فقیری هستیم.

 راوی: پس من این نقاشی را به شما هدیده می‌دهم. عالی‌جناب.

 وزیر (غافلگیر شده است): دست‌و‌دل بازی شما غافلگیر‌کننده است.  چرا آن را به ما هدیه می‌دهید؟ من آن را به نخست‌وزیر گزارش می‌کنم. و او هم آن را به اعلیحضرت گزارش می‌دهد. حتما یک مدال به شما داده خواهد شد.

 راوی: عالی‌جناب، اگر می‌خواهید مدالی به من بدهید، آن را نه به خاطر هدیه کردن بلکه به خاطر کشیدن این نقاشی به من بدهید.

 وزیر: منظورتان چیست؟

 راوی: عالی‌جناب، من این تصویر را از روی اثر جاودانه‌ی رمبراند -بهتر است بگوئیم- نمونه‌برداری کردم. این کار من است. 

 وزیر (طغیان‌کنان): این که کلاه‌برداری‌است.

 راوی: درست است عالی‌جناب. ولی یک کلاه‌برداری، که به کشور شما کمک خواهد کرد. فکرش را بکنید: من می‌توانم موزه‌های شما را با آثار هنری بیگانگان پر کنم. آثاری که به مرور زمان مورد توجه گالری‌ها و کلکسیونرها قرار می‌گیرد. من می‌توانم به شما یک نقاش بزرگ، یک نقاش ملی بدهم. فقط وجود این نقاش ملی باید اول از لحاظ تاریخی ثابت شود. 

 وزیر (با شفقت): آقای ژیسکارد، مثل اینکه شما در هنرهای دیگر هم تبحر دارید، مثل هنر قانع کردن، که این یک گویا کمترین هنر نزد شما هم نیست. من باید راجع به آن فکر کنم.

 راوی (مونولوگ): وزیر فرهنگ زیاد فکر نکرد. درست 24 ساعت. بعد مرا نزد نخست‌وزیر بردند.

 

دفتر بزرگ

نخست‌وزیر: آقای ژیسکارد، شما چه فکری در این مورد کردید؟ 

 راوی (دیالوگ):  عالی‌جناب، من این‌طور فکر کردم، که اول بگوئیم این نقاشیِ یک نقاش گمنام است. اسم این نقاش را می شود از یک تاریخ‌هنر شناسی که ما او را خریده‌ایم، دریافت کنیم. ما ردپاها را دنبال می‌کنیم و می‌رویم به جائی که اثر پیدا شده، بهتر است که بگوئیم این اثر در یکی از معابد جنوبی کشور شما پیدا شده است. می‌بینید، اینجاست که ما باز هم آثاری از این نقاش را پیدا خواهیم کرد. نقاش که چند صد سال پیش خود را از دنیا عقب کشیده و در انزوا به نقاشی پرداخته است.  بعد هم به زودی کلکسیونر‌های آمریکائی و متعاقب آنها هم کلکسیونر‌های اروپائی خواهند آمد، که از اینکه همه‌ی آثار هنری به آمریکا برده می شود، نگران هستند. و بدین ترتیب کشور پروچه‌گووینا به پول و پله می‌رسد.  

 نخست‌وزیر: ای داد و بیداد. آقای ژیسکارد، شما یک جوان شیطانی هستید.   

 راوی (با متانت):  من نوکر کشور پروچه‌گوینا هستم. یعنی؛ اگر شما بخواهید.    

 نخست‌وزیر:اجازه دارم که یک کنیاک برایتان بیاورم؟  

 راوی: با کمال میل. متشکرم. صدای لیوان و صدای ریختن کنیاک در لیوان را پخش کنید.  

 نخست‌وزیر:   کنیاک پروچه‌گووینی است. ولی با هر کنیاک فرانسوی مسابقه می‌دهد. می‌نوشند. مزه‌اش چطور بود؟

 راوی (سرفه می‌کند): این کنیاک (سرفه می‌کند) با کنیاک‌های فرانسوی (سرفه می‌کند) خیلی فرق دارد.     

 نخست‌وزیر:   بهتر است! (اشتها آور) بله، من در روح خودم می‌بینم که چطور صندوق‌های پول‌ کشور پر می‌شوند. تنها مشکل این است: که چطور به اعلیحضرت بگوئیم.

 راوی: او که حتما نباید بداند.   

 نخست‌وزیر: درست، کاملا درست. وظیفه‌ی من این است، که اعلیضرت یاروسلاول ششم را در جریان امور مهمی که در کشور اتفاق می‌افتد، بگذارم.  

 راوی: شاید لازم باشد این رمبراند مرا به او نشان دهید.    

 نخست‌وزیر: این یک ایده‌ی بسیار خوب است. او از هنر خوشش می‌آید. 

 راوی (مونولوگ): و چند روز بعد از این صحبت - من داشتم روی یکی از تابلوهای ال گرکو[21] کار می‌کردم- که مرا خواستند تا نزد  اعلیحضرت یاروسلاول ششم بروم.

 فضای یک سالن بزرگ استقبال

 اعلیحضرت (پیر، تعظیم خواه و خبیث): او[22] خیلی پرروست. ژیسکارد. 

 راوی:  اگر اعلیحضرت چنین می‌فرمایند، حتما چنین است. ولی من از اعلیحضرت تمنا می‌کنم، که به این نکته توجه فرمایند، که این به نفع مملکت است.

 اعلیحضرت:  او، از نعمت و فضیلت من مطمئن باشد. ولی فراموش نکند، اگر او خیرخواه مملکت ماست، باید اعمال قهرمان ملی ما "زیگمونت مستار[23]" را هم  ابدی کند. یک نقاش ملی مدیون یک قهرمان ملی است.

 راوی:  اعلیحضرتا، من اطلاعاتی راجع به زیگمونت مستار جمع خواهم کرد.

 اعلیحضرت: زیگمونت مستار در قرن 13 و 14 با جمعی از پیروانش از کشور ما در مقابل بلاوازیر‌ها[24]، رومانیائی‌ها، ووی‌وود‌ها[25]،ماگیارها[26]، تاتارها و ولین‌ها[27] دفاع کرد. 

 راوی:  اعلیحضرتا! در مقابل همه‌ی اینها همزمان؟

 اعلیحضرت: نه، یکی بعد از دیگری.

 راوی:  اعلیحضرتا! من این موضوع را ترسیم خواهم کرد.

 اعلیحضرت:  او کارش را ادامه دهد. ولی، ژیسکارد، (با اعتماد) او مواظب خودش باشد.

 راوی: ولی اعلیحضرتا، مواطب بودن، به نفع من هم هست.

 راوی (مونولوگ): بدین ترتیب همه‌ی شرایط مهیا شده بود و من می‌توانستم کارم را شروع کنم. در این میان وزیر فرهنگ هم در یک مونوگرافی شروع به معرفی  نقاش ملی کرده بود. اسم او را گذاشته بود، آژاکس مازیرکا[28].  من می‌خواستم که یک تاریخ‌هنر‌شناس آلمانی داشته باشم. زیرا که آنها نه تنها در کارشان خبره هستند، بلکه در کارشان تعمق نیز می‌کنند. ولی وزیر فرهنگ خود ادعای هنر‌شناسی داشت. و باید گفت که او در این کار خستگی‌ناپذیر هم بود. این برای او هم یک زمان زیبائی بود. تقریبا یک سال بعد، نه تنها چند اثر از آخرین آثار استاد به تصاحب آمریکائی‌ها درآمد، بلکه اسم آژاکس مازیرکا هم از لحاظ تاریخ هنر شناسی، به صورت یک واژه‌ی مهم درآمده بود. در دایرة‌المعارف ریدل‌مایر[29]  در این باره چنین نوشته شده است: آژاکس مازیرکا نامی‌ترین نقاش ملی پروچه‌گووینا، در قرن هفدهم است که او را "رمبراند پروچه‌گووینا" هم می‌نامند. تولد او در سال ؟ 1578 در پیرومزیل[30] در نزدیکی ولاستوپل[31] بوده است. والدین او کشاورزان فقیر ولی با ایمانی بودند، که انجیل هم می‌خواندند. او در سال 1594 با "ال گرکو" آشنا شد، که در حال سفر از جزیره‌ی کرت به اسپانیا بود و اینک در پروچه‌گووینا توقف داشت. ال گرکو، بر روی دیوار خانه‌ی پدری آژاکس مازیرکا نقاشی‌هائی کشف کرد، که نشانه‌نبوغ آژاکس بود و بدین‌ترتیب به آژاکس دروس اولیه‌ی نقاشی را تدرس کرد. تحت این تأثیرات نقاشی‌های زیر به‌وجود آمدند: "ساول گالین‌ها را از قصرش بیرون می‌راند" (1596)، "یوسف و زن یوتی‌فار" (1597).

آژاکس بعد‌ها خود را از تأثیرات ال گرکو رها ساخته و شیوه‌ی نقاشی‌اش بی‌واسطه‌تر و متراکم‌تر شد. از سال 1617 تا 1628 متراکم‌ترین نقاشی‌هایش را تکمیل می‌کند: "زیگمونت مستار در نزدیکی آدریاناپول"، (1617)، و "زیگمونت مستار به جنگ علیه رومانیائی‌ها و تاتارها بر‌می‌خیزد،(1620)، (زوج عاشق غافلگیرشده" (1624)، و "زیگمون مستار در بستر مرگ" 1628).

زیگمونت مستار در سال 1629 به دربار سلیمان نهم در قسطنطنیه به عنوان نقاش حرم  خوانده می شود. اینجا صورتک‌های "زلیخا" (1631) و "زمیرا" (1634) را می‌کشد. هشت سال بعد آژاکس حرم و دربار سلیمان را ترک می‌کند، زیرا که فضای حرم او را در تنگنا گذاشته بود و به وطنش پروچه‌گووینا بر‌می‌گردد و تا مرگش در صومعه‌ی ارتدوکس  "زیتومیر" بسر می‌برد و با یک نیروی لایزال و خستگی‌ناپذیری به خلق آثارش می‌پردازد و در سال 1649 برای همیشه چشمهایش را می‌بندد. آثار اخیر وی اینجا، از قبیل: "اروپا و گاونر" (1646) (گالری مونیسیپال، مونیخ و کالیفرنیا) و (ساتیر و آفبن[32]) (1648) (بنیاد هومر اس. والتر[33]، ایشیا آلاباما) را شاید نتوان به عنوان متراکم‌ترین آثارش نامید، ولی این آثار حتما از پخته‌ترین آثار وی بشمار می‌روند.

آثار مازیرکا تا مدتها مفقود شده اعلام شده بودند و چند دهه قبل در صومعه‌ی کوهستانی "زیتومیر" پیدا شدند. این آثار احتمالا از دوره‌ی جنگهای آزادی‌بخش پروچه‌گووینا  در آنجا نگهداری می شدند و بعدها به دست فراموشی سپرده شدند. منابع: سرگئی سروب: آژاکس مازیرکا و اوایل دوره‌ی باروک در پروچه‌گووینا، گیزلهر فوروالد[34]: دست توانائی از کوهستان، رمانی در باره‌ی مازیرکا.)

 راوی (مونولوگ): به من ویلائی در حومه‌ی شهر دادند، یک کالسکه‌ی دو اسبه و یک حقوق ماهیانه‌ی درست و حسابی، که با آن من و لیانه که  شغل جاسوسی‌اش را خاتمه داده بود، می‌توانستیم راحت و در کمال آسایش زندگی کنیم. ولی وقتی که شنیدم، دولت چه قیمت گزافی برای آثار مازیرکا دریافت می‌کرد - در این اثنا تمام موزه‌های اروپائی می‌خواستند اقلا یکی از آثار وی را تصاحب کنند- کمی ناراضی شدم. من حس می‌کردم که دریافت‌ها کاملا مساوی تقسیم نشده بودند. بدین ترتیب روزی به سراغ نخست‌وزیر رفتم، تا نارضایتی‌هایم را به او بگویم.

  

دفتر بزرگ

نخست‌وزیر: فرض کنید، که اینها مالیت‌هائی هستند، که شما باید به دولت پرداخت کنید.شما واقعا دلیلی برای گله و شکایت ندارید. شما در ثروت و  امنیت و بدون مزاحمت زندگی می‌کنید. دیگر چه می‌خواهید.

 راوی:  عالی‌جناب! هر کسی مایل است که اندوخته‌ای داشته باشد برای ایام پیری‌اش، برای روزی که دست‌هایش دیگر نمی‌توانند کار کنند.  من نمی‌دانم چرا من باید به خرج آینده‌ی خودم دربار اعلیحضرت را تغذیه کنم. این دربار را می‌توان کمی محدود‌تر کرد.

 نخست‌وزیر:  آقای ژیسکارد! من این توضیحات شما را ناشنیده می‌گیرم. این حرف شما توهین به اعلیحضرت است.  من به شما اخطار می‌دهم سر عقل بیائید. چه بلائی سر شما می‌آمد، اگر شما پیش ما نبودید. شما مجبور می‌شدید، تمام نقاشی‌هایتان را خودتان بفروشید. شما به عنوان یک شخص، مشکلات بسیار زیادتری داشتید، تا یک کشور سلطنتی مانند کشور ما، با پادشاهی از یک خانواده سلطنتی به عنوان رهبر. شما هم مدیون ما هستید.

 راوی:  می‌دانم، اعلیحضرت. و اقرار می‌کنم که من هم در این اثنا بسیار به این کشور و مردمش وابسته هستم. شاید هم این نوعی غرور ملی باشد، که من به این کشور یک نقاش ملی داده‌ام. ولی باوجود این ...

 نخست‌وزیر:  خب، می‌بینید. من با هم کنار خواهیم آمد.

 راوی (مونولوگ): کوتاه بگویم، من گذاشتم مرا قانع کنند. من در درون وجودم آدم نرمی هستم. باوجودی‌که این خاصیت در تمام مواقع زندگی‌ام خود را نشان نمی‌دهد. و تمایلی هم به عاطفه و احساسات دارم. ولی فعلا با آن کاری نداریم.

در هر صورت، من تصمیم گرفتم که یک شغل جانبی پیدا کنم، تا کمی به درآمدم افزوده شود.

جعل کردن نقاشی‌های "هولباین[35]" یکی از سرگرمی‌های دیرینه‌ی من بوده است. چیزی که به عنوان سرگرمی ایده‌آل باشد، اعصاب را هم آرامش می‌دهد. من فکر نمی‌کنم، که شما شنوندگان گرامی، حتی یک بار هم سعی کرده باشد، که آثار هولباین را جعل کنید. و  بازهم فکر نمی‌کنم که شما –بدون اینکه بخواهم خودنمائی کنم- در این راه توفیقی داشته‌اید. گذشته از این، به چیزهائی هم نیاز است. کاغذی که با دست ساخته شده است، باید دوباره با موم داغ و اطو دستکاری شود. ولی وقتی که همه چیز مهیا شد، و ما با مداد سربی و نقره‌ای روبروی کار می‌نشینیم، این مواقع؛ مواقع زیبائی هستند، که به خاطر آنها هم که شده، ارزش دارد که ما زندگی کنیم. مازاد بر این، در مورد کار من هم که پرثمر بود. یک کار جانبی خیلی خوب. زیرا که من سیاه کار می‌کردم، تا اقلا اینجا مالیات نپردازم. من این اوراق را به معامله‌گرهای بین‌المللی و رؤسای موزه‌هائی  می‌فروختم، که به پروچه‌گووینا سفر می‌کردند، تا آثار مازیرکا را ببینند. بدین ترتیب در میان اوراق هولباین تمام دربار هنری هشتم را زنده کردم. من بانوئی به نام "آسپیدیسترا کلارک[36]" را اختراع کردم، یک نفر مجازی به نام لرد مهره‌پرداز و یک نفر گمنام در دربار. تمام این‌ها را فوری فروختم. از آنجائیکه هولباین آثار بسیار زیادی دارد، اگر چند تا بیشتر شود، زیاد به نظر نمی‌آید.      

مهمترین کار من در این رده، تصویر بانوئی بود به نام خانم ویولا پرات. تصویری زیبا از یک بانوی زیبا، که آن را به یک معامله‌گر انگلیسی فروختم. و این یکی تقریبا سرم را کرده بود زیر آب. ولی به خیر گذشت. ولی هرچه بود، باعث شد تا من زودهنگام ماجراهایم را در پروچه‌گووینا خاتمه دهم.

شبی لیانه و من خوش و خرم در خانه نشسته بودیم. لیانه نخ می‌ریسید و من داشتم از لحاظ فکری خودم را برای یک نقاشی جدید از هولباین حاضر می‌کردم، که پیش‌خدمت نامه‌ای آورد. روی نامه نوشته شده بود لیونل رودریک پرات[37]. پرات ... سردم شد. در درون خودم می‌دیدم که آینده‌ی آزادی حرفه‌ام به ویرانی کشیده می‌شود.  به  پیش‌خدمت گفتم، او را به درون راهنمائی.

 لیانه: روبرت، چی شده؟ رنگت پریده! می‌خواهم بگویم برایت یک لیموناد نارنجی داغ برایت بیاورند؟

 راوی: نه ، لیانه، فکر نکنم، که اینجا دیگر کاری از دست لیمود نارنجی داغ ساخته شده باشد. موضوع،...  یک اتفاق ناخوش‌ایند است. بهتر است که تو ما را تنها بگذاری. صدای در. صدای در دیگر. صدای پا. با صدای محکم: شب بخیر آقای پرات.

 پرات (همیشه خوشحال و آرام): شما آقای ژیسکارد هستید؟ 

 راوی:  بله. من ژیسکارد هستم.

 پرات: همانطور که روی کارت هم دیدید، اسم من پرات است، لیونل رودریک پرات. این اسم خاطره‌ای را در شما زنده نمی‌کند؟

 راوی: من نمی‌دانم ...

 پرات:  نه؟ شاید من بتوانم به حافظه‌ی شما کمی کمک کنم. پرونده‌ای را باز می‌کند و ورق کاغذی را از آن بیرون می‌آورد. این کاغذ از مجموعه‌ی شما نیست؟

 راوی:  درست است، بله. من مالک این کاغذ بودم، تا زمانه مرا مجبور کرد تا آن را بفروشم. 

 پرات:  که این‌طور؟ شما ترسیم‌کننده این تصویر نیستید؟

 راوی: آقای پرات، اگر من چنین استادی بودم، که الآن اینجا ننشسته بودم.

 پرات:  خب، شاید هم واقعاً به زودی جای دیگری بنشینید.

 راوی:  من نمی‌فهمم.

 پرات:  پس باید واضح‌تر صحبت کنم. ببینید، این تصویر خانم ویولا پرات است، طوری که شما آن را رسم نموده‌اید. ولی اینجا، در پرونده‌اش می‌جوید و برگ کاغذی را بیرون می‌آورد، این هم خانم پرات است، طوری که واقعا بوده است. یعنی، طوری که هانس هولباین جوان او را دیده است.

 راوی (مثل اینکه برق او را گرفته باشد): یعنی شما می‌گوئید، که خانم ویولا پرات واقعاً زندگی کرده و هانس هولبین نقش او را ترسیم کرده است؟

 پرات: من نه می‌خواهم شما را با حکم کارشناسانه و نه با شجره‌نامه‌ام خسته کنم. ولی همین‌طور است که گفتید. 

 راوی : بله، من به یک چنین اتفاقی واقعا فکر نکرده بودم. آدم که نمی‌تواند به همه چیز فکر کند. ولی اقرار کنید، که بانوی من زیباتر است.  

پرات:  خواهش می‌کنم، به فامیل من توهین نکنید.

 راوی: خب، حالا می‌خواهید چکار کنید؟ احتمالاً من را خانه خراب خواهید کرد.

 پرات:  نه! یعنی تا زمانی که با منافع من ضدیتی نداشته باشد.

 راوی:  منظورتان چیست؟

 پرات:  بدین‌ترتیب: من فکرش را هم نمی‌کنم، که شما را به ادارات قضائی تحویل دهم. من تا کنون هیچ شغلی نداشته‌ام. ولی شما که می‌دانید، وضع ما، خانواده‌های انگلیسی امروزه چطور است. ما هم مجبوریم دیگر امروز کار کنیم. من فکر کرده‌ام، که فروشنده آثار هنری شوم.

 راوی: یا به عبارت دیگر، شما می‌خواهید به خرج من ثروتمند شوید.

 پرات:  بله، تا حدی.

 راوی:  من متأسفانه باید به شما بگویم، که این کار ساده‌ای نیست. من متعلق به کشور پروچه‌گووینا هستم. من مازیرکا هستم. 

 پرات:  چه بهتر. شما در آینده مازیرکای من خواهید بود.

 راوی: برای این کار، اول باید مرا از کشور پروچه‌گووینا بخرید.

 پرات:  چرا بخرم؟ کمی فشار که مؤثرتر است. و خیلی هم ارزان‌تر. محتمل به نظر نمی‌رسد، که دولت پروچه‌گووینا خود را خانه خراب کرده و پول تمام آثار فروخته شده‌ی استاد مازیرکا را پس دهد. راستی کدام وزیر مسئول چنین کاری است؟

 راوی:  بهتر است که شما نزد نخست‌وزیر بروید. آنجا شما درست سر منبع و سرچشمه نشسته‌اید.

 پرات:  خب، من فردا صبح زود می‌روم پیش نخست‌وزیر. بهتر است که شما هم همین الآن چمدان‌هایتان را ببندید. ما فردا شب حرکت می‌کنیم. خداحافظ آقای ژیسکارد. از آشنائی با شما لذت بردم. آها، ورق‌های هول‌باینم –آنها را در پرونده می‌گذارد-  نزدیک بود آنها را جا بگذارم. پس خداحافظ.

 راوی: خداحافظ. مستخدم شما را تا بیرون راهنمائی می‌کند. صدای پا. صدای در و بلافاصله صدای در دیگر. صدای قدم‌های با عجله.

 لیانه (با هیجان): من گوش دادم، روبرت. حالا دیگر همه چیز را باختیم.

 راوی: ولی عزیزم! کی دارد عصبانی می‌شود. هنوزهیچ چیز را از دست نداده‌ایم. آن ورق کاغذ هولباین مثل ورق من تقلبی بود. با‌اینکه باید بگویم که کار بدی نبود.

 لیانه: ولی روبرت، تو که همه چیز را به ...

 راوی: بچه جان! به من گوش بده. این موقعیت، همان موقعیتی است که من سالهاست منتظرش نشسته‌ام. بدین ترتیب ما بالاخره از پروچه‌گووینا خارج می‌شویم. تو که می‌دانی من چقدر دل‌نازک هستم. من خودم هرگز نمی‌توانستم این رابطه را قطع کنم. باوجودی‌که تو می‌دانی این آژاکس مازیرکا برای من چقدر خسته‌کننده شده بود.

 لیانه: ولی در عوض حالا این مستر پرات به ما گیر داده است.

 راوی (با خوشحالی): ولی نه برای مدت درازی، عزیزم، نه برای مدت درازی.---

راوی (مونولوگ): شنوندگان حتماً تا کنون حدس زده‌اند، که من از این نوع آدم‌ها نیستم، که از لحاظ اخلاقی تنها بر یک بلندی مثل بلندی تپه‌ای ایستاده باشد. ما همه انسان هستیم. ولی باوجود این باید بگویم: که باج‌گیرها خیلی پائین‌تر از سطح اخلاقی من هستند. آنها واقعا حال مرا به هم می‌زنند. و این آقای پرات یک باج‌گیر بود. شاید هنوز هم باشد، ولی من آن را دیگر غیر محتمل می‌دانم.

در هر صورت: وقتی که ما سه نفر شب بعد، در یک کوپه‌ی درجه یک قطار اورینت اکسپرس[38]  نشسته بودیم،  حیله‌ای به نظرم آمد تا این مستر پرات را دک کنم. اینجا هم – مثل خیلی جاهای دیگر در زندگیم- باز هم یک اتفاق به دادم رسید. وقتی که مأمور قطار آمد تا بلیط‌ها را کنترل کند، او را شناختم. او همان دوست سابقمان بود که ما را تحت آن شرایط غیرمعمول به پروچه‌گووینا آورده بود. ولی او نه مرا و نه لیانه را شناخت. شاید ما پیرتر شده بودیم. من صبرکردم تا او کوپه‌ی ما را ترک کند، و بعد دوان دوان به سراغش رفته و توی راهرو گیرش آوردم.

 سروصدای قطار را پخش کنید، توی راهروی قطار.

 راوی:  شب‌ بخیر دوست من. مرا می‌شناسید؟

 مأمور قطار (بعد از مدتی): بله، آقا. حال شما خوبه؟  می‌توانم  برایتان کاری انجام دهم؟

 راوی:  بله، واقعاً می‌توانید. می‌خواهید دویست زرینیه درآورید؟

 مأمور قطار:  بله، می‌خواهم.

 راوی:  عالی. برای راننده قطار و آتشکار هم چیزی می‌ماسد. ولی این کارِ بعد است. این کار، کار خیلی تعجیلی است. دقت کنید. کار بسیار کوچکی است. (مضطرب، سریع)  از شما خواهش می‌کنم، که درِهر دوی توالت‌ها را در واگن ما قفل کنید. می‌فهمید؟

 مأمور قطار (با تعجب): بله آقا.

 راوی:  خب. این آقا را دیدید، که با من و آن خانم توی کوپه نشسته بود؟

 مأمور قطار:  بله آقا.

 راوی:  خب، شما همینجا توی راهرو می‌ایستید تا وقتی که این آقا برود توالت. بالاخره یک وقتی می‌رود توالت. وقتی که ببیند در توالت قفل است، به واگن بعدی می‌رود. آنجا توالت‌ها باز هستند. این را هم فهمیدید؟

 مأمور قطار:  بله آقا.

 راوی:  خب. یک دقیقه بعد از اینکه این آقا کوپه‌ی ما را ترک کرد، من ترمز اضطراری قطار را می‌کشم و قطار توقف می‌کند. بعد شما آن واگن را از قطار جدا می‌کنید و ما به راهمان ادامه می‌دهیم.

 مأمور قطار:  سیصد زرینیه، آقا. من زن و بچه ...

 راوی:  خیلی خوب، سیصد زرینیه. به این دیگر بستگی ندارد.

 مأمور قطار (مونولوگ) گزارش سریع: من به کوپه‌ی خودمان برگشتم و در یک بطری کنیاک را باز کردم تا به سلامتی همکاری آینده‌مان پیکی بنوشم. ما خیلی نوشیدیم. این کار همیشه کمک می‌کند. صدای قطار را دوباره آهسته پخش کنید. بعد از اینکه ما مدت مدیدی نوشیدیم، آقای پرات برای یک لحظه عذرخواهی کرده- همانطور که قبلاً هم گفتم، ما همه انسان هستیم- و کوپه را ترک کرد. سریع‌تر. من مدتی صبر کرده و بعداً شروع کردم به شمارش- سه، چهار، پنج، شش – حالا حتما در را پشت سرش بسته است. و ترمز را کشیدم.

 صدای بلند و جیرمانند ترمز‌قطار. قطار با صدای خشکی می‌ایستد.

 لیانه (با ترس صدا می‌زند): روبرت، چکار می‌کنی؟

 راوی (دوباره آرام می‌شود):  آرام عزیزم، همه چیز درست است. تو خواهی دید، اگر همه چیز خوب اجرا شده باشد، از شرش رها شده‌ایم و بالاخره آزاد. قطار دوباره حرکت می‌کند. فکر کنم، همه چیز خوب پیش رفت.

در کوپه باز می‌شود.

 مأمور قطار:  همه چیز خوب، پانصد زرینیه.

 راوی:  ما که روی سیصد زرینیه با هم توافق کردیم، عزیزم.

 مأمور قطار:  سیصد تا برای یک واگن. من مجبور شدم که واگن بعدی را هم از قطار جدا کنم، در حقیقت ششصد زرینیه.

 راوی:  این حساب درست است. پس این‌طور که معلوم است، من 100 زرینیه هم تخفیف گرفته‌ام. متشکرم. قدیم‌ها این قطار فقط دو تا واگن داشت.

 مأمور قطار:  حالا سه تا واگن دارد. سومی درجه سه است.

 راوی:  مسافر هم درون واگن درجه سه بود؟

 مأمور قطار:  در واگن اولی کسی نبود. در واگن درجه سه یک تیم فوتبال آلمانی بود.

 راوی:  این خیلی خوب شد. بدین ترتیب مستر پرات اقلا چند تا هم‌صحبت دارد. به نظر می‌رسد که این ناحیه خیلی خلوت باشد؟

 مأمور قطار:  کوه‌های سنگی سخت و خشن بلاوازی. اینجا فقط چوپانهای مسلمان زندگی می‌کنند، که غریبه‌ها را هم دوست ندارند.

 راوی:  تا دهکده‌ی بعدی چقدر راه بود؟

 مأمور قطار:  شاید بیست کیلومتر. اسم آن ده اسرومپ[39] است. آنجا هم فقط  اسب‌دزد‌های بلاوازی زندگی می‌کنند. آنها که کلا از غریبه‌ها بی‌زارند.

 راوی:  بله، یادم می‌آید. ولی این چیز‌هائی که شما می‌گوئید، خیلی خوب است، دوست عزیز. من داوطلبانه به شما شش‌صد زرینیه می‌دهم. صد زرینیه هم برای راننده قطار و صد تا هم برای آتشکار.

 مأمور قطار:  خیلی متشکرم، آقا. خدا برکت بدهد. پیر شوی الهی. سفر به سلامت.

صدای در.

 لیانه: کار خوبی کردی، روبرت.

 راوی:  خب، حالا برویم سراغ چمدانش. چمدان را بر‌می‌دارد.

 لیانه (با تشر): روبرت! تو داری مال مردم را برمی‌داری.

 راوی: یاوه مگو. من می‌خواهم فقط نقاشی‌های هولباین را نابود کنم. بدین ترتیب این جریان هم خاتمه پیدا می‌کند. حتی اگر یک روز دوباره سروکله‌اش پیدا شود- من که این را غیرمحتمل می‌دانم- می‌دانی، دلم می‌خواست بدانم که اسم واقعی او چیست. 

 لیانه: سادومسکی، لوبومیر سادومسکی[40] از اوکراین. ولی تبعه‌ی لوکزامبورگ و محل اقامتش هم در مارسی بود.  

 راوی (متعجبانه): تو اینها را از کجا می‌دانی؟

 لیانه: وقتی که بیرون بودی، من اوراق او را ربودم. – می‌بینی- کاشکی من جاسوس مانده بودم. فکر کنم، در آنصورت من آینده‌ای می‌داشتم.

 سروصدای قطار را آهسته آهسته خاموش کنید. دوباره آرام.

 راوی (مونولوگ): این هم آخر داستان است. آخر یکی از داستانهای پرماجرای زندگی من. و بالاخره ندانستم که آن یک نقاشی هولباین را کی کشیده بود. خود آقای پرات ملقب به سادومسکی نمی‌تواند بوده باشد. باج‌گیر‌ها نمی‌توانند هنرمند باشند. و من با این آگاهی به زندگی‌ام ادامه می‌دهم که در یک‌جائی یک هنرمند جاعل دیگری وجود دارد. این آگاهی مرا گاهی رنج و آزار داده و نگران می‌کند.

با وجود این: من از آن زمان تا کنون، خیلی جعل کرده‌ام. من نخواهم گفت، که چی را جعل کرده‌ام. زیرا که نمی‌خواهم که  وجود بررسی هنر را به خطر اندازم. همین‌طور نخواهم گفت که فعلا در کجا هستم یا اسم واقعی من چیست. برای شما شنوندگان گرامی اسم من روبرت ژیسکارد خواهد بود.

---------------------------------------------------------------------------

زیرنویس ها: 

  [1] Piero della Francesca

[2] Rubens-Akt

[3] Peter Paul Rubens

[4] Orientexpress

[5] Procegovina

[6] Przemysl

[7] Omsk

[8] Vlastopol

[9] Sromp

[10] Blavasisch

[11] واحد پول

[12] Sludyewatz

[13] Liane

[14] Piasta  واحد کوچکتر از زرینیه.

[15] Rembrand

[16] Sczaschlik sheszhtszogü

[17] Das Bildnis des Kornelius Rademaker

[18] Sergey Srob

[19] Friedländer

[20] Honigstädt

[21] El Greco

[22] منظور اعلیحضرت از "او" همان ژیسکارد است. زیرا که اعلیحضرت در سوم شخص صحبت می‌کند.

[23] Szygmunt Mustar

[24] Blavazier

[25] Woywooden

[26] Magyaren

[27] Wolhynen

[28] Ajax Mazyrka

[29] Riedelmayer

[30] Pyromsyl

[31] Vlastopol

[32] Satyr und Apheben ساتیر از ارواح کوهستان است، معمولا مست و خراب و همیشه همراه دیونیسوس.

[33] Homer S. Walter

[34] Gieselher Föhrwald

[35] Holbein

[36] Aspidistra Clarke

[37] Lionel Roderick Pratt

[38] Orientexpreß

[39] Sromp

[40] Lubomir Sadomsky

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۸