در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

نمایشنامه ی رادیوئی "تمام شدنی نیست " - اثر: ولفگانگ هیلدسهایمر

 

نمایشنامه ی رادیوئی

تمام شدنی نیست[1]

اثر: ولفگانگ هیلدسهایمر

Wolfgang Hildesheimer

مترجم: شاپور چهارده چریک

 

نقش آفرینان

 مارتین روریش[2]

یک مرد

آقای فوگلر[3]

خانم فوگلر

خانم فون گولیات[4]

فرانسیسکا[5]

دکتر برون[6]

آلبرت[7]

دو مرد دیگر

 توجه:

در طول بازی باید  دقت کرد که به شنونده چنین القا شود که این نمایشنامه در چند سطح اتفاق می افتد.

  

(موسیقی کنکرت[8]؛ به تدریج خاموش شود. در می زنند. صدای در. صدای پا.)

 مارتین روریش: بیائید تو!

 

یک مرد:  روز به خیر. شما آقای مارتین روریش هستید؟

 

مارتین روریش:  بله من همان هستم.

 

مرد:  من نامه ای برای شما دارم.

 

مارتین روریش: نامه؟ پست در این موقع روز؟

 

مرد: این نامه از پست نیست.

 

مارتین روریش: از پست نیست؟ پس ازکجاست؟

 

مرد: از ادارات است.

 

مارتین روریش: (مکث کوچکی می کند. بدجوری غافلگیر شده است.) از ادارات؟ برای من؟ (مکث کوتاه) سیگار؟

 

مرد: نه، متشکرم. من در حین انجام وظیفه سیگار نمی کشم.

 

مارتین روریش: آها، شما هنوز در حین خدمت هستید!

 

مرد: بله. من باید منتظر شوم تا شما با امضای تان دریافت نامه را گواهی کنید.

 

مارتین روریش: گواهی کنم؟ آها! بدهید به من. (نامه را می خواند): "اداره ی عالی ساختمان"  من تاکنون نمی دانستم که چنین اداره ای هم وجود دارد. "به آقای مارتین روریش" آدرس درست است. پاکت نامه را پاره می کند. به خواندن ادامه می دهد: خواهشمند است دستور فرمائید که هرچه زودتر اتاق هایتان را خالی کنند تا فضای لازم برای تاسیس ساختمانهای جانبی ادارات محلی که در یک پروژه ی عمومی در نظرگرفته شده است، ایجاد شود. مکث.  این دیگر چه زبان عجیب و غریبی است؟

 

مرد: متوجه محتویات آن شدید؟

 

مارتین روریش: بله، متوجه محتویاتش شدم، ولی کاملا آن را نفهمیدم.

 

مرد: ماموریت من این به این محدود می شود؛ که شما محتویات آن را گواهی کنید. من با فهمیدن آن کاری ندارم. لطفا اینجا را امضا کنید.

 

مارتین روریش: خوب؛ بفرمائید.

 

مرد: متشکرم. خوب من باید بروم. بیش از چهار آپارتمان که در این ساختمان  وجود ندارد؟ یا وجود دارد؟

 

مارتین روریش:  (در فکر فرو رفته) چه فرمودید؟ (به خود می آید) آها؛ نه. بیش از چهار تا نیستند.

 

مرد:  متشکرم؛ خداحافظ!

 

مارتین روریش:  خدا حافظ! صدای در. صدای پا روی پله ها که به طرف پائین می رود.

 

(نزدیک میکروفون. ولی آهسته و در اندیشه فرورفته)... خواهشمند است دستور فرمائید که هرچه زودتر اتاق هایتان را خالی کنند تا فضای لازم ... اتاقهایتان را خالی کنید ...  صدای در زدن او را از افکارش بیرون می آورد.

امروز چه خبر است؟ بیائید تو! صدای در. صدای پا. آها، آقای فوگلر شما هستید!

 

فوگلر: (به طور ناخوشایندی با سروصدا) شما هم یک دستور تخلیه دریافت کردید؟ چنین نیست؟

 

روریش: آها؛ این را امروزه یک دستور تخلیه می نامند؟ پس این یک دستور تخلیه است؟

 

فوگلر:  بله. من آدمی هستم که  اسم هر چیزی را روی آن چیز می گذارم. من همیشه می گویم که ما باید به صورت هر چیزی بنگریم.  

 

مارتین روریش: بله، ولی من کاملا متوجه نمی شوم که ...

 

فوگلر: شما متوجه نمی شوید؟ وقتی که توی خیابان نشستید؛ متوجه خواهید شد.

 

روریش: توی خیابان بنشینم؟ اصلا به شما مربوط نمی شود؟ شما هم  همانطور که خودتان می گوئید "این دستور تخلیه " را دریافت کرده اید؟ یا نه؟ پس به همه ی ما مربوط می شود.  

 

فوگلر: بله؛ به همه ی ما مربوط می شود. ولی من دارم فکر می کنم که همین طور ساده هم هر چیزی را نپذیرم. ملتفط هستید؟ من علیه آن خواهم جنگید. من سروصدا راه می اندازم. اگر این آقایان فکر می کنند که می توانند هر کاری را  من بکنند؛ اشتباه کرده اند. این آقایان اشتباه می کنند. با این کارها نمی توانند جلوی مرا بگیرند؛ جلوی مرا نمی توانند بگیرند.   

 

روریش: (خسته) خوب؛ جلوی شما را نمی توانند بگیرند؟ مکث.  دیگران چه می گویند؟ همسر شما چه می گوید؟

 

فوگلر: آه، شما که می دانید، زنها روی آب خانه می سازند. آنها زود تسلیم می شوند. زن من که می خواهد همین الآن اسباب و اثاثیه اش را جمع کند. ولی نمی شود. من به شما ضمانت می دهم که این طور نخواهد شد. من نمی گذارم با من  بازی کنند. من مشت هایم را به آنها نشان خواهم داد. آنها باید مشت های ...

 آهسته خاموش شود.

در یک سطح دیگر.

 خانم فون گولیات: فکر کنم، که مردم نمی دانند؛ با چه چیزی سروکار دارند. ولی در هر صورت این کار هم اشتباه است؛ که بگذاریم آنها سوارمان شوند. یک چنین کاغذ بی معنی ای را اصلا نباید خواند. گذشته از آن؛ خیلی هم نامفهوم نوشته شده است. من که باید از آقای دکتر برون خواهش کنم؛ آن را برای من توضیح بدهد. من که از یک چنین زبانی چیزی نمی فهمم و نمی خواهم که بفهمم. مکث. در هر حال، آنها که نمی توانند اسباب و اثاثیه ی ما را توی خیابان بریزند. فرانسیسکا، نظر تو چیست؟ زیاد هم مطمئن نیست: آنها که نمی توانند ما را بیرون کنند. آنها نمی توانند این کار را بکنند. 

 

فرانسیسکا: خانم فون گولیات؛ من نمی دانم که مردم چه کاری می توانند انجام بدهند.

 

خانم فون گولیات: بچه؛ تو که هیچ چیز نمی دانی. اما من می دانم؛ که آنها نمی توانند ما را بیرون کنند. مکث. در هر صورت؛ من به وزیر تلفن می کنم و از او خواهش می کنم که به من کمک کند. او برای یک دوست قدیمی کاری انجام خواهد داد. درست است؛ چینگ مه؟ او باید برای یک دوست قدیمی کاری انجام بدهد. به چینگ مه شیر تازه دادی؟  

 

فرانسیسکا: بله؛ خانم فون گولیات.

 

خانم فون گولیات: چینگ مه عزیز! فکرش را بکن؛ می خواهند ما را بیرون کنند. ولی ما هنوز پارتی داریم. درست است چینگ مه؟ هنوز پارتی داریم؛ فرانسیسکا؛ فکر می کنی که آقای وزیر بتواند برای ما کاری بکند؟ 

 

فرانسیسکا: من نمی دانم؛ خانم عزیز. من که او را نمی شناسم.

 

خانم فون گولیات: طبیعی است؛ که تو او را نشناسی. ولی من او را می شناسم و می دانم که او برای ما کاری انجام خواهد داد. کافی است که فقط به او زنگ بزنم. ولی نه حالا. او خیلی کار دارد. در هر حال او به من کمک خواهد کرد. او یک دوست قدیمی است. او سالها قبل با هم ... 

 

فرانسیسکا: می دانم خانم عزیز. می دانم.

 

خانم فون گولیات: او به من کمک خواهد کرد. آنها که نمی توانند با من چنین رفتار کنند. من کجا بروم؛ با این مبلمان سلطنتی و گلدان های اتروسکی[9]، با این چینی های ...  فرانسیسکا چینگ مه می خواهد بیرون برود. درست است؛ چینگ مه عزیزم. تو می خواهی بروی بیرون؛ جلوی در. چه حیوان خوبی؛ چه حیوان تمیزی. بعدا به او کمی از آن جگر بده؛ فرانسیسکا.  او گرسنه است.  پینگ مه بیچاره!  این کارها برای او هیجان آفرین است! فرانسیسکا؛ فراموش نکن که به سلما بگوئی که با دقت بیشتری اینجا را تمیز کند. روی اشیا نقره ای چیپندیل[10] کلی خاک نشسته است. من امروز صبح می توانستم حتی اسمم را روی آنها بنویسم. ما هنوز اینجا هستیم و تا زمانی که اینجا هستیم؛ مایلم که در خانه ی من همه چیز با نظم و ترتیب پیش برود. می فهمی؟

 

فرانسیسکا: من سخن شما را کلمه به کلمه فهمیدم، خانم فون گولیات. تا زمانی که ما اینجا هستیم؛ دوست نداریم که به آنارشیسم فرصتی بدهیم.

 

خانم فون گولیات: کاملا درست است. ما هنوز اینجا هستیم و وزیر هم هنوز زنده است. من به او زنگ می زنم؛ همین فردا صبح. او به ما کمک خواهد کرد، درست است چینگ مه؟ او به ما کمک خواهد کرد. فرانسیسکا؛ چینگ مه کجاست؟

 

فرانسیسکا: جلوی در است؛ خانم گرامی!

 

خانم فون گولیات: آها، درست است. زنگ می زنند. که می تواند باشد؟ نکند مهمان باشد؛ این وقت شب؟ من الان نمی خواهم  پذیرائی کنم. من خیلی هیجان زده هستم. فرانسیسکا؛ اگر مهمان است؛ بگذار کمی صبر کند تا من دستی به سرورویم بکشم.

 

فرانسیسکا: بله خانم گرامی. صدای پا. صدای در. صدای پا بیرون از خانه. صدای در. چقدر خوب تو که آمدی، مارتین. من می خواستم همین الان نزد تو بیایم. ولی خانم فون گولیات خیلی نگران است.

 

روریش: من می خواهم با او صحبت کنم؛ فرانسیسکا.

 

فرانسیسکا: می توانی این سعی را بکنی. ولی کار ساده ای نخواهد بود. او کاملا خود را باخته است. از او چه می خواهی؟

 

روریش:  در حقیقت کاری با او ندارم. فقط می خواستم بدانم که سایر مستاجرین در این باره چه فکر می کنند. آیا باید کار مشترکی انجام دهیم یا اینکه منتظر سرنوشت خویش باشیم و بگذاریم که امور همین طور پیش برود. می فهمی؟ من می خواهم یقین داشته باشم. 

 

فرانسیسکا: او می خواهد به وزیر تلفن کند.

 

روریش: این کار کمکی نخواهد کرد. وزرا دیگر نمی توانند اینجا کمکی  کنند.

صدای در. صدای پا.

 

خانم فون گولیات: آه؛ آقای روریش. فکر کنم می دانم که از کجا این افتخار نصیب من شده است؛ که شما به دیدن من آمده اید. به خاطر این نامه ی مضحک است. اینطور نیست؟

 

 روریش: کاملا درست است؛ خانم گرامی؛ به خاطر همین نامه است. ولی طوری که شما فرمودید مضحک؛ متاسفانه چندان هم مضحک نیست. 

 

خانم فون گولیات: ولی آقای روریش؛ همانطور که چندی پیش به فرانسیسکا گفتم؛ آنها که نمی توانند ما را همینطور بیرون کنند.

 

روریش: من می ترسم که آنها همین کار را بکنند، اگر ما اقدامی نکنیم. به همین علت هم باید گوش به زنگ باشیم.

 

خانم فون گولیات: آقای روریش، من ابا دارم که این کار را جدی بگیرم. من به وزیر تلفن می کنم. او دوست من است. ما یک بار مدتها قبل با هم ...  ولی این دیگر به اینجا ربطی ندارد. در هر صورت من با او صحبت خواهم کرد. ولی الآن این امکان وجود ندارد. شما می دانید که او خیلی کار دارد و می دانید که کسی مثل او باید به چه چیزهائی فکر کند. ولی همین فردا صبح زود به او زنگ خواهم زد. او به ما کمک خواهد کرد. فرانسیسکا هم معتقد است که او به ما کمک خواهد کرد.   

 

روریش: خانم گرامی! من بیم دارم که این هم نتواند کمکی کند. اگر ادارات تصمیم گرفته باشند؛ از خانه ای که ما در آن سکونت می کنیم؛ یک واحد ساختمان عمومی بسازند- آنطور که آنها می گویند- برایشان تفاوتی هم نخواهد کرد که شما وزیر را می شناسید. باید کار دیگری کرد. 

 

خانم فون گولیات: ولی آقای روریش عزیز! ما به کجا رسیده ایم؛ اگر نتوانیم در برابر چنین حملاتی به زندگی خصوصی مان از خود دفاع کنیم؟

 

روریش: من نمی دانم؛ به کجا رسیده ایم.

 

خانم فون گولیات: آقای روریش، شما آمدید پائین که همین را به من بگوئید؟ صادقانه بگویم؛ من هیچ مایل نیستم که بگذارم شما آرامش مرا بر هم بزنید؛ آرامشی که من خود هم به زحمت از آن دفاع می کنم. آن هم  در موقعیتی که هر کدام از ما به حمایت نیاز دارد. در موقعیتی که دارند همه چیزم را از من می گیرند. منظورم کلکسیون ها و چینی ها و ... مکث. من می خواهم جریان را با آقای دکتر برون در میان بگذارم. او آدمی است که از این چیزها سردرمی آورد. نظر شما چیست؟

 

روریش:  من باید بگویم؛ که من این موقعیت را هنوز چنان دقیق بررسی نکرده ام که بتوانم بگویم؛ چه کسی از عهده ی آن بر می آید.

 

خانم فون گولیات: شما زود تسلیم می شوید؛ آقای روریش. باور کنید؛ شما بدین طریق فقط به خودتان لطمه می زنید. آدم باید بتواند نبرد کند؛ در غیر این صورت شکست خواهد خورد. من با دکتر برون مشورت می کنم. شاید او بتواند دوباره به من نیرو دهد. همین الآن.

 

صدای پا. صدای در. 

 

فرانسیسکا: خوب؛ حالا من تو را اقلا برای یک لحظه برای خودم تنها دارم. من این روزها تو را به ندرت می بینم. که می داند؛ که من اصلا تا کی می توانم تو را برای خودم داشته باشم.

 

روریش: بله؛ که می داند. هیچ کس نمی داند. ادارات هم این را نمی دانند. (در فکر فرو رفته) ولی ما چه می کردیم؛ اگر این را می دانستیم؟ همه چیز مثل همیشه می بود.

 

فرانسیسکا: شاید. ولی ما خوشبخت تر می بودیم. ما می توانستیم تصمیمی بگیریم. 

 

روریش: نه؛ ما نمی توانستیم؛ فرانسیسکا. هیچ کس نمی تواند تصمیم بگیرد. مشروط  است به نهائی بودن به غایت. و هیچ چیز به جز مرگ نهائی نیست.  (ناگهان بی قرار می شود): فرانسیسکا، بگذار من بروم؛ من خیلی بی قرار هستم. من خیلی کار دارم. دیر می شود. من به زودی تو را می بینم. شب بخیر.

 

فرانسیسکا: شب بخیر؛ مارتین.

 

سطح دیگر

 

برون:(تمسخر کنان؛ جملات معترضه به کار می برد) که آنها می خواهند ما را بیرون کنند. درست است، آلبرت. آنها می خواهند ما را بیرون کنند.

 

آلبرت: (هم همینطور، ولی نرم تر) بله؛ جناب آقای دکتر برون می خواهد شکارگاهش را عوض کند. ولی من معتقدم؛ که به همین سادگی هم نخواهد بود. 

 

برون: خب؛ دوست گرامی؛ ما باید آماده ی هراقدامی باشیم.  خوب ما را بیرون  بیندازند؛ بهتر است تا بی فایده زندگی کردن. نه؛ اینطور خوب نیست؛ باید طور دیگری جمله بندی شود تا معنی کلمات قصار را بدهد. مکث. که اینطور. که می خواهند ما را از اینجا بیرون کنند. ولی هنوز روز ما به پایان نرسیده است. درست است؛ آلبرت. یا اینکه تو معتقدی که روز ما به پایان رسیده است.  

 

آلبرت: چه کار کنم؛ به این شوخی ها جواب بدهم یا اینکه جدی بودن موقعیت را مد نظر داشته باشم.

 

برون: هر کاری دلت می خواهد انجام بده، دوست عزیز. به من ربطی ندارد. ولی چیزی برای نوشیدن به من بده. مطابق معمول.

 

آلبرت: بله آقای دکتر.

 

برون:متشکرم.

 

آلبرت: آقای دکتر می خواهند چنگ و دندان نشان دهند؛  یا اینکه در وضعیت فعلی بهتر است که فعلا از این اقدام دوری جویند.  

 

برون: آرام بمان؛ دوست عزیز. (شوخی نامطبوعی می کند): شاید بتوانم تو را جلو بیندازم و دندان های شیری تو را به آنها نشان دهم.

 

آلبرت: به نظر من، تو بعضی وقتها خیلی بی مزه ای.

 

برون: اینطور فکر می کنی؟ اینجا پیش من به تو خوش نمی گذرد؟ می خواهی جای دیگری بروی؟ نگران نباش، ما همیشه با هم خواهیم ماند. اگر مرا بیرون کنند؛ تو هم بیاید بروی. سرنوشت تو به سرنوشت من گره خورده است.

 

آلبرت: این که نمی شود.

 

برون: ولی ضرری هم ندارد؛ دوست من؛ ضرری ندارد. ما که تنها هستیم. چیزی به من بده که بنوشم. مکث. این خانم پیری که بالای سر ما زندگی می کند، چطور در این باره فکر می کند.

 

آلبرت: آیا این یک سوال بدیع است یا اینکه خواستار پیشگوئی من هستی؟

 

برون: آلبرت، به نظر من، تو این اواخر خیلی خسته کننده شده ای؛ یا اینکه خسته هستی؟ ولی تو از پوست خودت بیرون نمی آئی من هم از پوست خودم؛ و من نمی خواهم که از پوست خودم بیرون بیایم. شادمان و آهسته. پس می خواهند ما را بیرون کنند. هیچ چیزی همانطور داغ که پخته می شود؛ خورده نمی شود[11]. یا اینکه نظر تو این است که ... زنگ می زنند. کی حالا می آید؟ آلبرت در را باز کن. ولی محض احتیاط از سوراخ در نگاه کن. ما دیگرعادت نداریم که این موقع مهمان داشته باشیم.  صدای پا؛ صدای در.   این که خانم فون گلیات است. خیلی لطف کردید؛ خانم گرامی، شما به موقع آمدید تا با هم شبانه  مشروبی  بنوشیم. من همین الآن می‌خواستم لیوانی برای خودم بریزم؛ درست است؛ آلبرت؟ و خیلی دلم می‌است که کسی با من هم‌پیمانه شود. آن کس هم ،

هم اینک وارد شد. Dea ex machina   اگر بخواهیم به زبان شاعرانه آن را بیان کنیم. با یک ککتیل شبانه چطورید؟

 

خانم فون گولیات: من این فرصت را ندارم.

 

برون: نه! شما مرا به تعجب وامی‌دارید؛ خانم گرامی! من سراپاگوشم که بشنوم، چه چیزی می‌توانست شما را وادار کند که شبانه ... 

 

خانم فون گولیات: من بر این باورم که شما خیلی خوب می‌دانید، که من برای چه آمده‌ام.

 

برون: خب؛ من شاید بتوانم حدس بزنم. شما که به خاطر نامه‌ی  ... نیامده اید. اسمش چه بود؟ اداره ی عالی ساختمان؟ آلبرت؛ یک لیوان به خانم فون گولیات بدهید. شما که خودتان را به خاطر این نامه ناراحت نمی‌کنید، خانم گرامی؟   . هیچ چیزی همانطور داغ که پخته می شود؛ خورده نمی شود. همانطور که امشب در موقعیت دیگری آن را عنوان کردمٰ درست استٰ آلبرت؟

 

آلبرت: بله آقای دکتر، چندین بار.

 

برون: چه می گوئید؛ چندین بار عنوان کردم؟ می بینید؟

 

آلبرت: خانم گرامی، کوکتیل میل دارید؟ یا اینکه ترجیح می‌دهید جین را بدون اضافات بنوشید؛ مانند آقای دکتر؟

 

برون: آلبرت شما دارید اسرار مرا فاش می کنید. آدم که چنین کاری نمی‌کند.  

 

خانم فون گولیات: خوب حالا که اجباری است؛ یک کوکتیل به من بدهید.

 

برون: بله اجباری است. من اسرار می کنم.

 

خانم فون گولیات: جناب آقای دکتر برون؛ شما طوری رفتار می‌کنید مثل اینکه ما داریم پیک نیک می کنیم. درصورتی که شما هم مانند من می‌دانید که این امر خیلی هم جدی است. من فقط می‌خواستم قبل از اینکه فردا صبح به آقای وزیر تلفن کنم؛ با شما مشورتی کرده باشم. ایشان یکی از دوستان قدیمی من هستند و ...

 

برون: (متغیر شده و آهسته می گوید) خب؛ که شما قصد دارید به آقای وزیر زنگ بزنید. آلبرت، لطفا ما را تنها بگذارید.

 

آلبرت: بسیار خوب؛ آقای دکتر.

 

صدای در.

 

برون: (به طرز منزجر کننده‌ای دوستانه) خب؛ دوست عزیز؛ من چه کاری می‌توانم برایت انجام دهم؟ من می‌پندارم که رفتن شما به سوی وزیر فقط یک تهدید توخالی است.

 

خانم فون گولیات: به هیچ وجه چنین نیست. من به تو اطمینان می‌دهم که خیلی هم جدی است.

 

برون: حالا که چنین است، ادنای[12] عزیز، من به تو و به خاطر خودت پیشنهاد می‌کنم؛ که چنین کاری را نکنی. زیرا که چنین کاری عواقبی دارد که برای خود تو هم بسیار ناگوار خواهد بود.

 

خانم فون گولیات: من منظورت را نمی‌فهمم.

 

برون: نمی‌فهمی؟ پس باید واضح‌تر بگویم. خوب نبیست که آقای وزیر و به طبع آن ادارات بوسیله‌ی این جریان از وجود من خبردار شوند. و اگر تو این کار را بکنی؛ آنها بدون شک خبردار خواهند شد. همان‌طور که خودت هم می‌دانی، وجدان من زیاد هم پاک نیست؛ البته در امور رسمی.

 

خانم فون گولیات: خب، ولی من فکر می‌کنم که تو خیلی خودخواهانه فکر می‌کنی، اگر من در این موقعیت بخواهم که به منافع تو فکر کنم.  بالاخره هر کسی باید به فکر خودش باشد.

 

برون: بله، منظور من هم دقیقا همین بود. هر کسی باید به فکر خودش باشد. من هم به فکر خودم هستم. ادنای عزیز هرگز فرموش مکن که تو در یکی از تاریک‌ترین ادوار زندگی من؛ کنار من و تقریبا به عنوان شریک زندگیم بوده‌ای. یادت می‌آید؟

 

خانم فون گولیات: ولی تو این را نمی‌توانی ثابت کنی.

 

برون: من می‌توانم؛ ادنای عزیز. من می‌توانم و آن را ثابت هم خواهم کرد. مطمئن باش. من شاهد دارم. اگر هم شاهدی نداشته باشم، می‌توانم شاهدی بخرم. ما همه در یک کشتی نشسته‌ایم، عزیزم. و این کشتی به هر طرفی که براند، همه‌ی ما جمعا و باهم به آن محل خواهیم رسید. مکث.

 

خانم فون گولیات: تو خیلی ظالم هستی.

 

برون: هر اسمی که می‌خواهی روی آن بگذار. ولی به قدم‌هائی که برمی‌داری، فکر کن. ولی بدان: موقعی که برف‌های دیروز آب شوند، نخست برگ‌های پلاسیده‌ی پریروز مشاهده خواهند شد. صدا می‌زند: آلبرت! صدای در. آلبرت، خانم گرامی مایل است که یک کوکتیل دیگر بنوشد.

 

خانم فون گولیات: نه، من می‌روم بالا.

 

برون: به این زودی؟  حیف شد! داشت یواش یواش جالب می شد. 

 

خانم فون گولیات: شب بخیر.

 

آلبرت: شب بخیر، خانم گرامی. و شب آرامی را برای‌تان آرزو می‌کنم.

 

برون: من هم خودم را به خدمتکارم ملحق می‌کنم. 

 

صدای پا. صدای در.

 

خطر‌ناک، و با شادی ساختگی: آلبرت؟

 

آلبرت: چه کاری می‌توانم برایت انجام دهم؟

 

برون: آلبرت، ما باید این خانه را شاخ-مات نگه داریم. امور دارند از دست ما بدر می‌روند.

 

آلبرت: چه کار می‌خواهی بکنی؟

 

برون: هنوز نمی‌دانم؛ ولی چاره‌ای ندارم بجز اینکه یک کار دیکتاتوری انجام دهم. من باید راجع بش فکر کنم. کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کند.

 

آلبرت:  خوب گفتی.

 

برون:  حالا دیگر ننر نشو. من استثناعا فعلا شوخی نمی‌کنم.

 

آلبرت: اگر اینطور باشد که کار خیلی جدی است.

 

برون: هنوز جدی نیست، ولی می‌تواند به زودی جدی بشود. آلبرت. می‌تواند به زودی جدی بشود. ما باید کاری کنیم که زیاد گرد و غبار بر پا نشود.

 

موسیقی پخش شود. گذر زمان را نشان دهید.

 

روریش (تفکر می‌کند): خوب، این هم تمام شد. صدای خش و خش کاغذ. خوب حالا چه کار باید کنم؟ ورق می‌زند. آها، صورتحساب گاز را باید بپردازم. مازاد مالیات را بپردازم، به اداره‌ی آپارتمان و خانه خبر بدهم. آنجا ثبت نام کنم. از اداره‌ی امور محلی خارج شوم. صورت‌حساب چراغ‌ها را بپردازم. باربرها ...

در می‌زنند. آها نزدیک می شوند. بیائید تو!

صدای باز شدن در؛ صدای پای چند مرد شنیده می‌شود.

 

یک مرد: ما از اداره‌ی ساختمان می‌آئیم.

 

روریش (با کمی تمسخر): بدون شک از اداره‌ی عالی ساختمان.

 

مرد: (خیلی خشک) بله، از اداره‌ی عالی ساختمان. ما باید در این خانه مواد ساختمانی را برای استفاده‌ی مجدد آزمایش کنیم.

 

روریش:  آها؛ برای استفاده‌ی مجدد. خب، آزمایش کنید.

 

مرد: اجازه داریم نزدیک‌تر بیائیم.

 

روریش:  بله، ولی نمی‌فهمم، آیا شما می‌خواهید مرا برای استفاده مجدد آزمایش کنید.

 

مرد: (بدون شوخی) نه، این که نه. ما می‌خواهیم از درون پنجره‌ی شما به روی پشت‌بام برویم تا سفال‌های پشت بام  را ببینیم.

 

روریش:  آها. سفال‌ها. بفرمائید از سفال‌ها دیدن کنید. صدای پا. پنجره باز می شود و صدای ورود مردان به پشت‌بام شنیده می شود. از میان پنجره فریاد می‌زند، ولی مواظب باشید، که نیفتید پائین. اگر بیفتید پائین که برای شروع کار اداره‌ی ساختمان شگون نخواهد داشت. در حین انجام آزماش صداهائی از روی پشت‌بام شنیده می شود. در می‌زنند. صدای باز شدن در. آها صبح بخیر خانم فوگلر. خوب خوابیدید؟

 

خانم فوگلر: نه اصلا خوب نخوابیدم، آقای روریش. اصلا چشم بر هم نگذاشتم. من لباسهایتان را آورده‌ام. این دفعه آخر است.

 

روریش: برای آخرین بار لباسها را آورده‌اید؟ این جمله چه آهنگی دارد؟!

 

خانم فوگلر: لازم است که یک بار دیگر خانه‌تان را تمیز کنم؟

 

روریش: متشکرم، خانم فوگلر. ولی فعلا لزومی ندارد. همانطور که می‌بینید، من دارم وسایلم را جمع می‌کنم. شاید بعدا بتوانید میان جعبه‌ها را تمیز کنید.

 

خانم فوگلر: بسیار خوب آقای روریش. پس من می‌روم و بعدا بر‌می‌گردم.

 

روریش: عجله‌ای در کار نیست، خانم فوگلر. فردا هم می شود این کار را کرد. این کار که به این زودی‌ها تمام نمی شود.

 

خانم فوگلر: کسی چه می‌داند، آقای روریش. اگر می‌دانستیم ... آخ که اگر ما کمی یقین می‌داشتم!

 

روریش: بله، اگر ما کمی یقین می‌داشتیم. راستی شوهرتان آن جاروجنجالی را که از آن صحبت می‌کرد، به راه انداخت.

 

خانم فوگلر: نه، ولی هنوز هم دارد از آن صحبت می‌کند. من که دیگر به او اعتقادی ندارم. او همیشه می‌گوید که جاروجنجال به راه خواهد انداخت، ولی واقعیت این است که او می‌ترسد. 

 

روریش: خیلی‌ها چنین هستند، خانم فوگلر. من هم گاهی ترس برم می‌دارد.

 

خانم فوگلر: دیگر بی‌معنی است. ما همه باید این ساختمان را ترک کنیم. زورشان فقط به ما می‌رسد.

 

روریش: همه‌ی ما در این امرسهیم هستیم.

 

خانم فوگلر: بله؛ شاید. ولی ما در این مورد بسیار سخت صدمه دیدیم. من دیگر می‌روم. خداحافظ آقای روریش. 

 

روریش: خدا حافظ ،خانم فوگلر. سروصدای بیرون جلوی پنجره، صدای پا. خب چی شد، توانستید سفال‌های سقف را برای استفاده مجدد آزمایش کنید؟

 

مرد: بله، توانستیم.

 

روریش: خب، می‌شود از آنها دوباره استفاده کرد؟

 

مرد: از تعدادی می‌شود.

 

روریش: (جلوی پنجره) شما که چند تا از سفال‌ها را همین‌طور سست رها کردید و آمدید.

 

مرد: دیگر ارزشی ندارد که آنها را سرجایشان بگذاریم. سقف بکلی باید مرمت شود.

 

روریش:  آها، بسیار خوب. شاید در این مدت کمی باران  به درون ساختمان ببارد. ولی باران هم دیگر نمی‌تواند ضرری به بار آورد. وسایل من که همه بسته‌بندی شده است. خود ما هم می‌توانیم کمی سختی را تحمل کنیم.  

 

مرد: من هم همین عقیده را دارم. متشکر و خداحافظ.

 

روریش: (آهسته و پیش خود می‌گوید) اگر هوا طوفانی شود، که تمام سقف را باد خواهد برد. ولی به زودی تابستان از راه خواهد رسید. این را می شود تحمل کرد. (صدای پا به آرامی شنیده می‌شود، صدای جا‌به‌جا کردن صندلی‌ها شنیده می‌شود) کجا بودم؟ آها، نامه‌ی اداره‌ی مالیات. مکث. شاید هم نباید بگذاریم که همه کاری با ما بکنند.

 

سطح دیگر.

 

خانم فون گولیات: فرانسیسکا، ساعت چند است؟

 

فرانسیسکا: ساعت نه و نیم است، خانم.

 

خانم فون گولیات: ساعت نه و نیم شد؟ من مدتهاست که تا این موقع می‌خوابم. چینگ مه را بردی بیرون؟

 

فرانسیسکا: بله، او رفت و برگشت.

 

خانم فون گولیات: و برگشت؟ توانست کاری هم بکند؟

 

فرانسیسکا: من نگاه نکردم، خانم. ولی اگر برای شما مهم است، من می‌توانم بروم و ... 

 

خانم فون گولیات: لازم نیست، فرانسیسکا. می‌دانی، فرانسیسکا، من به وزیر زنگ نمی‌زنم.

 

فرانسیسکا: زنگ نمی‌زنید؟

 

خانم فون گولیات: نه! دکتر برون معتقد است که فایده‌ای ندارد.

 

فرانسیسکا: ولی در هر صورت می‌توان سعی کرد.

 

خانم فون گولیات: نه، من حتی دیگر سعی هم نمی‌کنم. دکتر برون می‌گوید  ممکن است که تمام این جریان اتفاق نیفتد. ولی در هر صورت، فرانسیسکا، ما باید خودمان را آماده کنیم. ما شاید از اینجا کوچ کنیم. نظر تو چیست فرانسیسکا، ما باید کوچ کنیم؟

 

فرانسیسکا: من نمی‌دانم، خانم فون گولیات. من از کجا بدانم.

 

خانم فون گولیات: بلع؛ تو از کجا باید بئانی. هیچ کس نمی‌داند. ولی ما باید خودمان را آماده کنیم. ما باید به موقع به بسته‌بندی کردن وسایلمان فکر کنیم. چینگ مه می‌آید. چینگ مه کوچکم، ما باید به بسته‌بندی کردن وسایلمان فکر کنیم. چه گربه‌ی نر خوبی است. حیواناتی مثل چینگ مه، از هیچ چیز اطلاع ندارند. بله فرانسیسکا، ما باید امروز چند چیز را سفارش دهیم.  ما به جعبه نیاز داریم. گذشته از آن به کاغذ ابریشمی احتیاج داریم که چینی‌آلات و ظروف نقره‌ای را در ان بپیچیم. به تراشه‌ی چوب هم احتیاج داریم که با آن جعبه‌ها را پر کنیم. و یک سبد مخصوص برای چینگ مه. درسته چینگ مه؟ یک سبد مخصوص برای تو. یک سبد بزرگ که چینگ مه بتواند در آن نفس بکشد و سبدی که چینگ مه بتواند در آن تکان بخورد. آدم باید به چه چیزهائی فکر کند. فرانسیسکا: کارتن. بهتر است که کارتنی باشد که تراشه چوب هم در آن باشد، تا ما موقع حمل...

 

آهسته به اتمام برسانید و بروید به سطح دیگر.   

 

توی راه پله، زنگ می‌زنند. کسی در را باز می‌کند.

 

آلبرت: چه کاری می‌توانم برای شما انجام دهم؟  

 

روریش: من می‌خواستم با آقای دکتر برون صحبت کنم.

 

آلبرت: اسم جنابعالی چیست ؟ 

 

روریش: چه فرمودید؟ آها، اسم من. روریش. روریش. من سالهاست که در طبقه‌ی بالای این ساختمان زندگی می‌کنم. 

 

آلبرت: چه می‌گوئید، آقای روریش. من ببینم که آقای دکتر وقت دارند که با شما صحبت کنند. در بسته می شود. صدای پا از درون خانه به گوش می‌رسد. 

 

روریش: مردمی که این پائین زندگی می‌کنند، چه عادات عجیبی دارند. صدای پا روی پله‌ها و از بالا شنیده می شود.

 

فرانسیسکا: ریسمان و چسب نواری بخرم، جعبه سفارش بدهم، و یک سبد برای چینگ مه. تراشه‌ی چوب برای بسته بندی کردن ظروف چینی، کارتن برای بسته‌بندی تراشه‌ی چوب و ... باز هم می‌خواهید بیشتر بشنوید؟

 

روریش: متشکرم، فرانسیسکا، همین کافی است. می‌توانم بفهمم که دنبال چه هستی. من هم دارم وسایلم را می‌بندم، ولی نه با این های و هوی.

 

صدای پا از پشت در شنیده می شود. در باز می‌شود.

 

آلبرت:  آقای دکتر برون از شما خواهش می‌کنند که تشریف بیاورید تو. 

 

روریش: متشکرم. خداحافظ فرانسیسکا، ما باز هم همدیگر را می‌بینیم.

 

فرانسیسکا: امیدوارم. به زودی. خداحافظ!

 

در بسته می شود. صدای پا از درون خانه شنیده می شود. صدای پا در میان راه‌پله.

 

فوگلر: آها، صبح بخیر دوشیزه خانم فرانسیسکا، کجا با این عجله؟

 

فرانسیسکا: (با اوقات تلخی) من باید چند تا کار انجام بدهم، آقای فوگلر. لطفا راه را باز کنید تا من بروم.

 

فوگلر: (با خودشیرینی) آها، دوشیزه خانم چه کار تعجیلی دارند؟ ما که می‌توانیم کمی با هم صحبت کنیم، یا نه؟ بزودی دیگر اینگونه موقعیت‌هائی را نخواهیم داشت.

 

فرانسیسکا: آقای فوگلر، من واقعا وقت ندارم.

 

فوگلر: ولی دوشیزه فرانسیسکا، کمی صبر کنید. می‌دانید، من واقعا و از صمیم قلب متاسفم که از این زندگی اشتراکی استفاده‌ای نکردم و این هم بزودی تمام خواهد شد. ولی دختر خوشگلی مثل شما، می‌تواند همیشه روی پای خود بایستد.  

 

فرانسیسکا: آقای فوگلر، شما خیلی بی‌شرم هستید. من شما را تا کنون چنین بی‌شرم ندیده بودم.

 

فوگلر: بله، شاید شما مرا خوب نشناخته‌اید. ولی می‌دانید، در یک چنین موقعیتی است که انسانها همدیگر را بهتر می شناسند. مگر نه؟ از اینگونه موقعیت‌ها باید حداکثر استفاده را کرد.

 

فرانسیسکا: آقای فوگلر، از سر راه من بروید کنار!!!

 

آخرین حروف را با شدت بیان کنید. صدای پا به طرف درب ساختمان.

 

فوگلر: (به دنبال او می‌گوید) فقط آقای روریش است که به خود اجازه می‌دهد که چنین کاری کند، بله؟ (با خود می‌گوید) بچه‌ی خوشکلی است این فرانسیسکا. چیز خوبی است. کسی چه می‌داند؟ شاید موقعیت دیگری پیش آید که...؟

 

تمام شود. سطح دیگر.

 

برون:  آها، صبح بخیر آقای روملیش! شما که آقای روملش هستید؛ درست است.

 

روریش: روریش.

 

برون:  بله درست است، آقای روریش. چطور می‌توانستم فراموش کنم. آقای رورش. آلبرت، چرا تو همه چیز را جا به جا می‌کنی. شما ساکن این خانه هستید، درست است؟ طبیعی است. آقای روریش. ببخشید که من درون رختخواب از شما استقبال می‌کنم. شما همیشه کمی دیر از خواب بلند شده و صبحهانه‌ام را هم درون تختخواب صرف می‌کنم. بله درست است، روریش. لطفا بنشینید. متاسفانه صندلی‌های راحت را دارند بسته بندی می‌کنند. شما که ساکن این خانه هستید؟ طبقه‌ی بالای فوگلر، اگر اشتباه نکنم.

 

روریش: شما اشتباه نمی‌کنید.

 

برون:  بله، به خاطر می‌آورم. طبقه‌ی بالای فوگلر. آنها هم که آن بالا می‌نشینند، درست است؟ حالتان چطور است. آنها انسانهای باشرفی هستید.

 

روریش: بله، خانواده‌ی فوگلر هم آن بالا سکونت دارند و انسانهای با‌شرفی هستند. ولی آقای دکتر، من آمده‌ام که ...

 

برون:  بله درست است، انسانهای باشرفی هستند. همه‌ی ما انسانهای باشرفی هستیم. مگرنه؟ درست است آلبرت؟ ولی آقای روریش، لطفا چیزی با من بخورید. یا شاید یک لیوان شراب قرمز. با یک لیوان شراب قرمز چطورید؟  شاتونه دپاپه.

 

روریش: متشکرم، با کمال میل، ولی من ...

 

برون:  شراب قرمز به همراه صبحهانه، تنها چیزواقعی است. این یک سنت قدیمی غذائی است. درست است آلبرت؟

 

آلبرت: یک سنت بسیار قدیمی و بسیار زیبا.

 

برون:  درست است. آلبرت. ما باید بدانیم که چگونه زندگی کنیم. بله، بله، آقای روریش. من آدمی هستم که دنیا را با ارزش‌هایش می‌سنجم. درست نمی‌گویم؟

 

روریش: کاملا درست. آقای دکتر. ولی من به دلیل دیگری اینجا آمده‌ام. 

 

برون:  به دلیل دیگری؟ بگذارید حدس بزنم، شما به دلیل خروج از این خانه اینجا آمده‌اید.

 

روریش: کاملا درست است. من به همین دلیل اینجا آمده‌ام.

 

آلبرت:  خوب حدس زدم؟

 

برون:  صدایت را بلند نکن، آلبرت. ما می‌خواهیم بشنویم که این دوست جوانمان چه چیزی برای گفتن دارد.

 

روریش: آقای دکتر برون، من چیز زیادی برای گفتن ندارم. من دیگر حتی اعتقاد هم ندارم؛ که ما بتوانیم از خودمان دفاع کنیم. ولی با وجود این معتقدم که ما باید در برابر ادارات اعتراض کنیم.

 

برون:  آقای روریش گرامی، شما مثل اینکه با این واقعیت‌های ضد‌و‌نقیض  آشنائی ندارید.

 

روریش: در اینگونه امور، آقای دکتر، واقعیت چیزی است که ما از آن می‌سازیم.

 

برون:  خب، که این طور؟  شما که همین الآن می‌گفتید اعتراض ارزش واقعی ندارد. این حرف با تز شما هیچ مشابهتی ندارد.

 

روریش: برای اینکه دیگر دیر شده است.

 

برون:  آها، می‌بینید!

 

روریش: بله، الآن دیر شده است. برای اینکه واقعیت چیزی است که دیگران از آن ساخته‌اند. به شدت می‌گوید: آدم‌هائی مثل شما کار را خراب کردند.

 

برون (آهسته، ولی محکم): عجب! نظرتان راجع به من چیست، دوست عزیز؟

 

روریش: هیچ. ولی من دارم تصویری برای خودم درست می‌کنم. این تصویر زیبا نیست!  خدانگهدار! من می‌بینم که اینجا هیچ کاری درست نمی شود. و در را با شدت می‌بندد.

 

برون:  (او را صدا می‌زند) چه آدم احمقی است! زیرلب می‌گوید: احمق! می‌ترسم که از این کارت پشیمان شوی. مکث. آلبرت!

 

آلبرت: چه کاری می‌توانم برایت انجام دهم؟

 

برون:  (آهسته و در تفکر) آلبرت، من فکر می‌کنم که باید این دوستمان را از کار بیندازیم.

 

آلبرت: کار خیلی مشکلی است، زیرا که تو نمی‌دانی کار او چیست؟

 

برون:  آلبرت، بگو ببینم، آیا تو این فوگلر را خوب می‌شناسی؟

 

آلبرت: نه، خوب نمی‌شناسم.

 

برون (آهسته): برو و او را بیاور اینجا.

 

آلبرت: چه در پیش داری؟

 

برون:  هنوز نمی‌دانم. دوست عزیز. او را بفرست اینجا. من در اینگونه موارد به الهام نظری اعتقاد دارم.

 

چند تاکت موسیقی پخش کنید.

 

فوگلر: شما با من کاری داشتید، آقای دکتر؟

 

برون: بله آقای فیدلر، درست است.

 

فوگلر: اسم من فوگلر است.

 

برون: درست است، البته، آقای فوگلر. چگونه می‌شود آدم همه چیز را فراموش کند. من دارم پیر می‌شوم، درست است، آلبرت؟ البته اسم شما فوگلر است. شما هنوز هم بالا و در این ساختمان سکونت دارید؟

 

فوگلر: تا حالا ساکن اینجا بودم. ولی چه کسی می‌داند که تا کی؟

 

برون: درست است آقای فوگلر. کسی چه می‌داند، تا کی؟ چه زمانه‌ای شده است، درست است آقای فوگلر؟ مردم با ما خیلی  سخت رفتار می‌کنند. درست است؟ قدیم‌ها چنین کاری ممکن نبود.

 

فوگلر: درست است، آن وقت‌ها زمانه‌ی دیگری بود. اگر آن وقت‌ها کسی سراغ من می‌آمد، ...  ولی هنوز هم دید نشده آقای دکتر. هنوز هم دیر نشده.  اگر شما اجازه بدهید، من هنوز هم می‌توانم جاروجنجال راه بیندازم.  مثل اینکه این آقایان هنوز نمی‌دانند با کی سروکار ...

 

برون: یواش؛ آقای فوگلر، یواش. من  چنین اقداماتی را مفید نمی‌دانم. زیرا که ما هنوز اینجا زندگی می‌کنیم. درست است؟ ما هنوز اینجا زندگی می‌کنیم.

 

فوگلر: درست است آقای دکتر، ما هنوز اینجائیم.

 

برون: کسی چه می‌داند، فوگلر، شاید هم همین جا ماندیم. کسی چه می‌داند؟ شاید این ادارات اصلا به کلی فراموش کنند، که ما اینجا زندگی می‌کنیم. شاید هم ما را به کلی فراموش کنند. کسی چه می‌داند. گوش کنید: همه‌اش به این بستگی دارد که ما در این چند روزه کاملا آرام باشیم و سروصدا نکنیم. می‌فهمید؟ جاروجنجال نکنیم. قبول کنید که این بهترین شیوه است.

 

فوگلر: شاید حق به جانب شما باشد، آقای دکتر.

 

برون: معلوم است که حق به جانب من است. باور کنید آقای فوگلر؛ من این وضعیت‌ها را خوب می‌شناسم. ما باید آرام باشیم و جاروجنجال نکنیم.  با شدت: هیچ کس نباید از این خانه بیرون رانده شود. مکث. فوگلر، شما مرد قابل اعتمادی هستید. من به شما اعتماد دارم. من می‌خواهم که شما کاری کنید، که هیچ کس خانه‌اش را ترک نکند. می‌فهمید؟

 

فوگلر( به آرامی): بله می‌فهمم. آقای دکتر.

 

برون:  می‌بینید، شما مرد آینده‌نگری هستید؛ یک آدم با شعور. من می‌دانستم که شما فورا موضوع را درک خواهید کرد. ضمنا فوگلر: اگر هم ما مجبور به ترک خانه شویم، باز هم شما می‌توانید روی من حساب کنید. من به فکر شما خواهم بود. من به مردی مانند شما نیاز دارم. شما آدم قابلی هستید.

 

فوگلر: آقای دکتر می‌توانند روی من حساب کنند.

 

برون: این طور خوب است. خیلی خوب است. مکث. آقای فوگلر، این آقای، اسمش چی بود؟ آقای روریش هنوز هم در طبقه‌ی بالای  شما سکونت دارد؟

 

فوگلر: بله، آقای دکتر، ایشان در آپارتمان آتلیه در طبقه‌ی بالای سر من سکونت دارند.

 

برون:خب خب. بگوئید آقای روریش، ایشان چگونه آدمی هستند؟ مثل اینکه آدم ساده‌ای هستند؟ آدمی که نمی‌شود رویش حساب کرد؟

 

فوگلر: آقای دکتر شما حق دارید. او آدم ساده است. آدمی که نمی‌شود رویش حساب کرد.

 

برون: می‌بینید. من هم به او اعتماد ندارم. شما شک مرا تائید کردید. او آدم ساده‌ای است. همانگونه که شما هم گفتید. رویش نمی‌شود حساب کرد.

 

فوگلر: من هم همین‌طور فکر می‌کنم. گذشته از این ... – بین خودمان باشد – رابطه‌ای هم با ...

 

برون: می‌بینید. آدم غیرقابل‌اعتمادی است فکرش را می‌کردم. (با تاکید) آقای فوگلر، من از شما می‌خواهم که او را خوب زیر نظر داشته باشید. او به هیچ وجه نباید از این خانه بیرون شود. اگر هم او سعی کرد، که خانه را ترک کند، جلویش را بگیرید، اگر لازم باشد حتی به زور متوسل شوید. هیچ کس نمی‌داند که این آقای روریش چه قصد و منظوری دارد. او آدم شفافی نیست. این کار را می‌کنید، آقای فوگلر؟

 

فوگلر: آقای دکتر شما می‌توانید کاملا به من اطمینان داشته باشید. فوگلر تمام کارها را خواهد کرد.

 

برون: بسیار خوب، آقای فوگلر، حالا می‌توانید بروید. خیلی متشکر. و فراموش نکنید که من شما را تنها نخواهم گذاشت.

 

فوگلر: اگر آقای دکتر کارهای دیگری هم داشته باشند، فوگلر ...

 

برون: بسیار خوب، آقای فوگلر. می‌دانم، می‌دانم. شما آدم قابل اعتمادی هستید. خوب است دیگر. خداحافظ.

 

فوگلر: خداحافظ، آقای دکتر. صدای پا. صدای در.

 

برون: آلبرت، کارم چطور بود؟

 

آلبرت: آقای دکتر یک آدم جهان‌دیده است. او می‌فهمد. با خوش‌قلبی و قول‌و‌قرار می‌توان به بعضی چیزها رسید.

 

برون: کاملا درست است. قبل از همه چیز با قول و قرار من در حقیقت آدم خیر و نیکوکاری هستم.  ولی هیچ کس مرا خوب نشناخت. آلبرت.  چیزی برای نوشیدن به من بده. من تشنه هستم.

 

سطح دیگر. در می‌زنند.

 

روریش: یواش یواش عادت می‌کنیم. صدا می‌زند: بیائید تو.

 

صدای پا. صدای در.

 

یک مرد: من نامه‌ای برای شما می‌آورم.

 

روریش: حتما از ادارات است؟

 

مرد: درست است. از ادارات است.

 

روریش: متشکرم. سیگار برگ؟

 

مرد: نه متشکرم. من در حین خدمت سیگار...

 

روریش: بله شما سیگار نمی‌کشید. باید صبر کنید تا من متن نامه را خوانده و آن را تائید کنم؟

 

مرد: بله، درست است.

 

روریش (مضحکانه و آزمایش کننده): و اگر من آن را تائید نکنم چی؟  

 

مرد (خیلی خشک): اینکه نمی‌شود. شما که می‌توانید بخوانید.

 

روریش: نمی شود حاشا کرد. می‌خواند: "از شما خواهش می‌شود که آماده باشید تا بزودی خانه را تخلیه کنید. مبلمان و اثاثیه منقول شما به خرج دولت حمل می‌شوند." خیلی لطف کردند. منظورم مبلمان و اثاثیه است. و با تمسخربه مرد می‌گوید:  شما در خدمت اداره‌ی خیلی خیری هستید.

 

مرد (مانند بالا خشک): بله.

 

روریش: آها، امضا هم بکنم. من تائید هم کردم. بفرمائید.

 

مرد: متشکرم. خداحافظ.

 

روریش: خداحافظ. مکث. امضا کردن هم دیگر برایم عادی شده است. (فکر می‌کند): زود هم نمی‌گذرد. آهسته می‌گذرد.

 

سطح دیگر.

 

خانم فون گولیات: فرانسیسکا! فرانسیسکا! کجا رفته. حالا که به کمکش نیاز دارم. فرانسیسکا!

 

فرانسیسکا ( نزدیک می‌شود): خانم فون گولیات، مثل اینکه مرا صدا کردید؟

 

خانم فون گولیات: بله صدا کردم. ساعتهاست صدا می‌کنم. فرانسیسکا، باز هم یک نامه. ما باید خود را آماده کنیم. ما که آماده هستیم. چه کار دیگری باید بکنیم. ما که نمی‌توانیم آماده‌تر شویم.

 

فرانسیسکا: خب، پس همه چیز خوب است.

 

خانم فون گولیات: آیا همه چیز آماده است؟ آیا توی سبد چینگ مه یک شال پشمی هم گذاشتی؟ چینگ مه! کجائی؟

 

فرانسیسکا: چینگ مه رفته بیرون.

 

خانم فون گولیات: بیرون؟ ولی او باید بیاید تو، قبل از اینکه ما خانه را ترک کنیم. فرانسیسکا، تو معتقدی که کامیون‌های مبلمان بزودی خواهند آمد؟

 

فرانسیسکا: من نمی‌دانم، خانم گرامی. هیچ کس نمی‌داند.

 

خانم فون گولیات:  حق با توست. هیچ کس نمی‌تواند بداند. شاید همین امشب باشد؛ یا فردا صبح. شاید هم ماه آینده. کسی چه می‌داند؟

 

فرانسیسکا: شاید هم هرگز!

 

خانم فون گولیات: یا هرگز. ما باید صبر کنیم. مکث. هیچ چیز را از ما دریغ نکردند.

 

تمام. موسیقی پخش کنید. گذر زمان را نشان دهید.

همان سطح را ادامه دهید. صدای پا، یکنواخت، بالا و پائین رونده.

 

خانم فون گولیات: از پنجره نگاه کن، که آیا کامیون‌های حمل مبلمان آمده‌اند؟

 

فرانسیسکا: من همین الساعه از پنجره نگاه کردم و آنها هنوز نیامده بودند.

 

خانم فون گولیات: شاید در این اثنا آمده باشند.

 

فرانسیسکا (با بی‌حوصلگی): خانم گرامی اگر آنها بیایند، شما از آمدنشان به موقع مطلع خواهید شد. آنها زنگ می‌زنند، اگر تا آن موقع برق را قطع نکرده باشند. اگر هم برق را قطع کرده باشند، در خواهند زد.  در که هنوز سرجایش است. مکث. بالا و پائین دائم. شاید مایل باشید که جلوی پنجره بنشید و جاده را تماشا کنید. شما که نمی‌توانید دائم بالا و پائین بروید.

 

خانم فون گولیات: من خیلی مشوش هستم. گذشته از آن نمی‌خواهم روی جعبه‌ها بنشینم. چینگ مه چیزی خورده است.

 

فرانسیسکا: بله خانم.

 

خانم فون گولیات: هوا به اندازه کافی در سبدش جریان دارد؟

 

فرانسیسکا: فعلا که رفته بیرون. ولی وقتی که درون سبدش باشد، هوا هم به اندازه کافی برایش وجود دارد.

 

خانم فون گولیات: فرانسیسکا، من گرسنه هستم.

 

فرانسیسکا: می‌خواهید که برایتان چند تا تخم‌مرغ سفت از سبد برایتان بیاورم؟

 

خانم فون گولیات: نه! چند روز است که به جز تخم‌مرغ سفت از سبد، چیز دیگری نمی‌خورم. تخم‌مرغ دیگر دوست ندارم.

 

فرانسیسکا: هر طور که میلتان است، خانم فون گولیات.

 

خانم فون گولیات: کاشکی کامیون مبلمان آمده بود.

 

فرانسیسکا: شما که می‌توانید قبل از آمدنشان خانه را ترک کنید.

 

خانم فون گولیات: هیچ کس خانه را ترک نمی‌کند، قبل از اینکه واقعا مجبور به ترک خانه باشد. من ناآرام هستم. ولی از هر لحظه باید حداکثر استفاده را کرد. هنوز که اینجا هستیم. کسی چه می‌داند، که بعدا چه خواهد شد.

 

فرانسیسکا: هر چه شما بگوئید، خانم فون گولیات.

 

قدم زدن به این‌طرف و آن‌طرف. آهسته آهسته به پایان برسانید، طوری که فقط صدای پا خیلی آهسته از بالا به گوش برسد. سطح دیگر.

 

آلبرت: (با یک صدای هیستریک) من دیگر تاب و تحمل آن را ندارم. خانم پیر فون گولیات دارد مرا دیوانه می‌کند. او چندین روز است که همین‌طور دائم دارد آن بالا قدم می‌زند.

 

برون (دیگر مانند چندی پیش آرام نیست): آرام باش، دوست من. بدتر از اینش هم هست، که آن بالا اتفاق بیفتد.

 

آلبرت:  تو هم که فقط حرف می‌زنی. تو که همیشه سر پا می‌ایستی. با تو که کاری ندارند. حال تو که همیشه خوب است.  

 

برون:  امیدوارم، دوست من، امیدوارم.  چیزی برای نوشیدن بردار و آرام باش.

 

آلبرت:  من چیزی برای نوشیدن نمی‌خواهم. من دیگر اینجا نمی‌مانم. من دیگر از اینجا سیر شده‌ام.

 

برون:  آرام باش، دوست من. مرا هم به تشویش مینداز. تو که می‌دانی، در چنین مواقعی من غیر‌قابل تحمل می شوم. گذشته از این، تو اینطوری نمی‌توانی وضع موجود را بهتر کنی. بنشین و ساکت باش. گوش کردی؟ 

 

آلبرت:  من دیگر نمی‌خواهم. من دیگر از این شوخ‌طبعی‌های تو هم خسته شده‌ام. من دیگر تاب و تحمل اینجا را ندارم.

 

برون (خشمگین): خب؛ که اینطور؟ که تو دیگر تاب ‌و‌تحمل اینجا را نداری. ولی تو چاره‌ای نداری جزاینکه اینجا را تحمل کنی. امیدوارم که بفهمی منظور من چیست؟ من که به هم تعلق داریم، آلبرت عزیز. بدن تو؟  یک رفاقت قدیمی ما را به هم ربط می‌دهد. به همین علت بهتر است ...

 

آلبرت:  نه. من دیگر نمی‌توانم. من دیگر تاب و تحمل ندارم.

 

قدم های محکم، دری باز و دوباره محکم بسته می‌شود. بیرون صدای پائی می‌آید. درب بیرونی بسته می‌شود. بدنبال آن صدای افتادن و شکسته شدن سنگ بگوش می رشد. یک لحظه سکوت.

 

برون:  کار این که تمام شد. جلوی پنجره: سفال سقف بود. مرگ قشنگی نبود. این خانه ویران‌تر از آن بود که من می‌پنداشتم.

 

در سطح دیگری، فورا بعد از این جریان.

 

خانم فوگلر: چی شده؟ خدایا، چی شده؟ خانه ویران می شود، بدون اینکه به ما خبر داده باشند.  

 

فوگلر (جلوی پنجره): کار این تمام است. ولی این، آن نبود که باید کارش تمام می‌شد.  

 

خانم  فوگلر: کارل، چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ 

 

فوگلر:  اون پائینی بود. خدمتکار آقای دکتر بود. چندتا از سفال‌های سقف افتاد روی سرش.

 

خانم فوگلر:   کارل، خانه دارد ویران می‌شود، حالا چه باید ...

 

فوگلر:  داد نزن. خانه هنوز ویران نمی شود. هنوز ویران نمی‌شود.  تا حالا که فقط سر اون پائینی‌ها خراب شده است. آها، خوبش شد. چرا باید خانه را ترک کند. ولی این آن بود، که باید می‌مرد.

 

خانم  فوگلر: این آن نبود؟ 

 

فوگلر:  بله، این آن نبود. این سفال‌ها باید سر آقای روریش می‌افتادند.

 

خانم فوگلر:   چه می‌گوئی؟ آقای روریش؟

 

فوگلر:  بله. آقای روریش. او به نظر من مشکوک است. او نقشه‌ای دارد. ولی هیچ‌کس نمی‌داند، چه نقشه‌ای؟ او باید می‌مرد، و بدینگونه ما هم از دست او خلاص می‌شدیم.

 

خانم  فوگلر:  این چه حرفی است؟

 

فوگلر:  تو کاری نداشته باش. به تو هیچ مربوط نیست.

 

خانم فوگلر:  من دیگر تاب و تحملش را ندارم. این همیشه ما هستیم که باید ... 

 

فوگلر:  خب، برو. اگر تو هم می‌خواهی که چند تا از سفال‌های سقف روی سرت خراب شوند، برو. من که جلویت را نگرفته‌ام. 

 

خانم  فوگلر:   این دیگر زیادی است. من تحملش را ندارم.

 

سطح دیگر. صدای پا، که بالا و پائین می‌رود.

 

فرانسیسکا (خسته): خانم فون گولیات، لطفا بنشینید. 

 

خانم فون گولیات:  من هر کاری که دلم بخواهد انجام می‌دهم. ولی تو می‌توانی بروی، زنیکه‌ی احمق. تا همان بلائی که سر خدمتکار آقای برون آمد، سر تو هم بیاید. اون بدبخت بی‌چاره! واقعا که حقش نبود.

 

فرانسیسکا:  شما از کجا می‌دانید؟

 

خانم فون گولیات:  من از کجا می‌دانم؟ این بلا نباید سر هیچ کسی بیاید.

 

فرانسیسکا: این هم حق من نیست که مجبور باشم اینجا بنشینم تا شما جلوی من مرتب این‌طرف و آنطرف بروید. روز و شب. مانند پاندول یک ساعت. 

 

خانم فون گولیات: (تا حد هیستری آزرده شده است) خب، برو. مگر من بدون تو نمی‌توانم کارهایم را انجام دهم؟

 

فرانسیسکا: (کارش به پایان رسیده) به من چه! که آیا شما می‌توانید بدون من کارهایتان را انجام دهید؛ یا نه. من می‌روم. خدانگهدار!

 

صدای پا. صدای در. بیرون صدائی پائی شنیده می‌شود، که به طرف بالا می‌رود.

 

خانم فون گولیات (هیستریک) چینگ مه، حالا دیگر ما تنها هستیم. تو و من. حالا ما به همدیگر نیاز داریم. مکث. صدا می‌زند: چینگ مه! کجائی! مکث. او رفته است. این گربه نره هم مرا تنها گذاشت و رفت. صدای قدم‌هائی شنیده می‌شود، که این‌طرف و آن طرف می‌روند. گاهی به شدت آنها افزوده می شود وگاهی هم کاسته می شود تا دوباره یک‌نواخت شوند و از بالا شنیده شوند.

 

سطح دیگر.

 

برون: این صدای قدم‌ها آدم را دیوانه می‌کنند. صدا می‌زند: آرام شو! فریاد می‌زند: آرام شو!  من دیگر تاب  تحمل آن را ندارم. اگر می‌دانستم که آلبرت جاروها را کجا گذاشته است؟ جستجو می‌کند. صدای پا، صدای در.

آهای اون بالا، آرام شوید. با دسته‌ی جارو به سقف اطاق می‌کوبد و می‌گوید: آرام! باز با صدای بلندتر فریاد می‌کشد: آهای اون بالا، تمام کنید. و ضعیف‌تر می‌گوید: دست بردارید، دست بردارید! صدای پاهایش ضعیف و ضعیف‌تر می‌شود.

 

سطح دیگر. در می‌زنند.

 

روریش ( آرام) دارد می‌آید؟ مکث. بیائید تو. صدای در. آه فرانسیسکا، توئی؟ خوب است. فکر کردم، موقع آن فرا رسیده است.

 

فرانسیسکا:  مارتین! من دیگر تاب تحملش را نداشتم. من همین جا پیش تو می‌مانم، تا آخر. مکث. ولی تو که وسایلت را دوباره باز کرده‌ای!

 

روریش:  بله، من وسایلم را دوباره باز کردم.

 

فرانسیسکا:  کتابهایت را در قفسه‌ی کتاب چیده‌ای و پرده‌هایت را هم آویزان کرده‌ای!

 

روریش: بله. همه چیز مثل سابق شده است. حتی بهتر از سابق. در غیر این صورت که نمی شود اینجا تاب آورد. گذشته از آن، من به این پرده‌ها نیاز دارم. بالا روی بام چند تا سفال را جا گذاشته‌اند و اینجا بوران می شود. باد درون اطاق‌ها زوزه می‌کشد. شب‌ها می شود صدای زوزه کشیدن باد را خوب شنید. من دیگر نمی‌توانستم بخوابم. 

 

فرانسیسکا:  حالا می‌توانی بخوابی؟ این فقط صدای باد بود که مانع  خوابیدنت می شد؟

 

روریش:  بله، من حالا دوباره می‌توانم بخوابم. ما باید بخوابیم. ما که نمی‌توانیم تمام وقت منتظر باشیم، فرانسیسکا. شاید این کار تمام شدنی نباشد، و ما بیهوده منتظر بنشینیم. شاید هم همه چیز همین‌طور بماند.

 

فرانسیسکا:  واقعا اینطور فکر می‌کنی؟ این طور که نمی‌ماند.

 

روریش:  نمی‌دانم. تهدیدات دارند یواش یواش کم‌رنگ می‌شوند و تاثیری برجای نمی‌گذارند. من که دیگر به آن اعتقادی ندارم. مکث. فرانسیسکا، مرتب از پنجره به بیرون نگاه نکن! مکث. نه. من دیگر به آن اعتقادی ندارم. من معتقدم که همه چیز همین‌طور که هست، باقی خواهد ماند. فقط بیشتر همین‌طور باقی خواهد ماند. هیچ تغییر واقعی  به ناگهان اتفاق نخواهد افتاد.  تغییرات به آرامی صورت می‌گیرند. طوری که ما آنها را هیچ حس نکنیم.  چنین به نظر می‌رسد که همه چیز همان طور باقی بماند که هست.

 

موسیقی پخش کنید. همان موسیقی اول را.

 ----------------------------------------------------------------

زیرنویس ها:

[1] Das Ende kommt nie

[2] Martin Roehrich

[3] Herr Vogler

[4] Frau von Goliath

[5] Franziska

[6] Dr. Brun

[7] Albert

[8]  Konkrete Musikموسیقی کنکرت؛ نوعی موسیقی است که در آن اصواتی از طبیعت و محیط اطرافمان به وسیله ی میکرفون ضبط و به موقع پخش می شود, مثلا در حین اجرای این نمایشنامه.

[9] اتروسک ها قومی بودند که از حدود 800  تا 100 قبل از میلاد در نواحی میانه ی ایتالیا (توسکانا؛ اومبرین و آن نواحی) می زیستند.  

[10] چیپندیل Chippendale نجار و طراحی بود که در قرن 18 میلادی در انگلستان زندگی می کرد و طرح های  وی برای مبلمان و قاشق و چنگال و کارد و غیره بسیار معروف و گرانقیمت هستند. 

[11] ضرب المثلی است آلمانی: Nichts wird so heiß gegessen, wie es gekocht wird

[12] Edna، اسم زنانه است. 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۸