در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

فصل پنجم رمان "به عنوان مثال، برادر من"

 

 

فصل پنجم رمان "به عنوان مثال، برادر من" اثر" اووه تیم"

 

مترجم : شاپور چهارده چریک

 

Shapur_14@yahoo.de

 

 

 

۵

 

 

 

مادر با خرافات هم مخالف بود ، صرف نظر از اعمال کوچکى که زیاد جدى نیستند و معلوم هم نیست که جدى نباشند ، مانند تف کردن به سکه پولى که مى یابیم، یا سه بار روى تخته کوبیدن.  مادر با هر چیز خرافى مخالفت مى کرد. ولى وقتى که از این خواب و رؤیاهایش‌ حرف مى زد، مى گفت : میان زمین و آسمان امورى هستند که ما از آنها سر در نمى آوریم وبراى خودش‌ چنین نتیجه گیرى مى کرد که  زیاد راجع به آن فکر نکند و افراد دیگر را با این چیزها از خود نرنجاند. ولى مادر به خوبى مى دانست که نوعى حرف زدن بدون کلام وجود دارد ، که وراى حد و مرز هاى زمانى و مکانى عمل مى کند.

 

 

 

خانم تیم !

 

وسایل شخصى پسرتان ، سرباز کارل هاینتس تیم ،که در تارىخ 16/10/1943 در جنگ کشته شد، بدینوسیله به شما تحویل مى گردند:

 

عکس‌ برقى 10 قطعه

 

شانه

 

خمیردندان

 

توتون

 

دفترچه یادداشت

 

 مدال سیاه

 

مدرک دریافت مدال سیاه / تلگرام

 

چندین نسخه نامه و کاغذ نامه

 

این وسایل بدین ترتیب به شما واگذار مى گردند ـ  هایل هیتلر

 

امضا - ناخوانا - سرگرد  F

 

 

 

در اسناد و مدارک و کتابهاى این دوره همیشه اختصارات جدیدترى کشف مى شود . حروف الفبائى که مرموز و غیر قابل فهم ،شعارگونه پشت سر هم استفاده مى شدند . در پشت این اختصارات ‍،معمولا یک سلسله مراتب و نظم و ترتیب خاصى نهفته است و ضمناٌ نوعى تهدید دفترى ودیوانىنیز مى باشد. افسرى که این نامه را امضا کرده بود، با یک سرگرد همردیف است ـ ولى این F به چه معنائىاست؟ مادر نامه ها ، مدال ها و دفترخاطرات برادرم را در جعبه ای مقوائى گذاشت. این جعبه 50  سال تمام در کشو میز آرایش‌ اش‌ قرار داشت. اسم صابونى که مادر مصرف مى کرد ، نونشالانس[1]  بود.  او از این نوع صابون همیشه چند تا در کشو میزش‌ داشت. همینطور ادوکلن کلن و عطر اش‌.  این بو، بوى خاصى بود ، بوئى که بیشتر از بوهاىدیگر در تن و بدنش‌ مى ماند و به نوعى با این جعبه مقوائى و دفتر خاطرات برادرم رابطه داشت. من، نامه هائى که برادرم به  پدر و مادرم نوشته بود، مرتب کرده و در پاکت گذاشته وعناوین آنها را هم روى پاکت ها نوشتم . مثلاٌ : نامه با میخک خشکیده ، یا نامه با تفنگ ام جى .

 

 

 

چیزى که همیشه از برادرم تعریف مى کردند، این بود که او روزى تمام تمبرهایش‌ را بخشید. حتى در برابر این تمبر ها چیزى هم نگرفت. این را پدر با غرور خاصى تعریف مى کرد. برادرم، پسرى که مواظب آکسولوتل[2] بود ـ این پسر، همان پسر رؤیائى است که به خاطر رؤیائى بودنش‌ شاگرد بدى بود. روزى در دوران کودکى اش‌ از روى سکوى 5 مترى استخر پریده بود ،از نردبان بالا رفته و یک مرتبه پریده بوده پائین. پدر مى گفت ، آفرینبه این پسر. زیرا که پدر او را تشویق به این کار کرده بود. به او گفته بود، آها، برو بالا ، و بپر پائین. پسرک، پسرى که این قدر خوب با توپ بازى مى کرد. پسرى که نارسائى قلبى داشت و پسرى که براى معالجه و درمان بیمارى اش‌ به باد ناو هایم[3] اعزام شده بود. آنجا با یک پسر هم سن و سال خودش‌ آشنا مى شود.آنها 12 یا 13 سال داشته اند. عکسی که از آنها داریم، این دو نوجوان را در حالى نشان مى دهد که آنها ایستاده اند، دست ها را باز کرده و به صورت یکدیگر نگاه مى کنند. کاملاٌ آرام و با لبخند ملیحىبر لبها. اسم این پسر هاینریش‌ بود. مادر مى گفت: هاینریش‌ بهترین دوستش‌بود. حالا از او و زندگی اش‌ فقط همین چند نامه باقى مانده است و یک دفتر خاطرات.  این است یاد و خاطره اى که از او در ذهن ما مانده است.غذاى مورد علاقه اش‌ ،  سیب درحتی پخته  بود. با نیمرو و اسفناج. مادر بر روى زرده تخم مرغ اش‌ ، که هنوز آبکى بود، کره مى ریخت. کلمچه را، که نوعى کلم به اندازه گردو بود، نیز دوست داشت. موقعى که سالم بود، کلمچه مى خورد و موقعىکه  مریض‌ بود، شیربرنج با شکر و دارچین می خورد.او نه مشروب مى خورد و نه سیگار مى کشید. تا اینکه به جبهه احضار شد. سیگارهائى را که به او مى دادند، براى پدر مى فرستاد، ولى حالا دیگر خودش‌ مشروب مى خورد. شبها گاهى تا صبح جشن مى گرفتند و صبح زود هم مى رفت براى مراسم صبحگاه. تنبه در حالت مستى. و بدینگونه این جوانها را صیقل دادند.

 

 

 

در دفتر خاطراتش‌ از اسراى جنگى خبرى نیست. در هیچ جائى نوشته نشده است که اسر گرفتند آنها روس ها را یا فورى می کشتند ، یا اینکه روس‌ ها اصلا تسلیم نشدند. امکان سوم هم این است که او این چیز ها را مهم نمى دانسته است که راجع به آنها در دفتر خاطراتش‌ مطلبى بنویسد. 75 ام سیگارهاى ایوان را مى کشد. شکارى براى ام جى من.

 

هاینریش‌ هیملر[4] در تاریخ 13/ ژولاى 1941 ،سه هفته بعد از حمله به شوروى خطاب به سربازان اس‌ اس‌  مى گوید این جنگ ، یک جنگ جهانبینى است. جنگ نژاد ها. در این نبرد ، پاى حیثیت و شرف ناسیونالسوسیالیسم ، یعنى جهانبینى اى که بر روى ارزش‌ ها و خون نژاد شمالى و ژرمن ما ، بنا نهاده شده است ، در میان مى باشد.این جهان ، یعنى طورى که ما آن را تصور مى کنیم،زیبا، با شرف و با عدالت اجتماعى است. شاید در پاره اى موارد خطاهائى داشته باشد، ولى کلانظامى است زیبا و مالامال از فرهنگ. درست شبیه به کشورمان آلمان.در آنطرف ملتى 180 میلیونى قرار دارد. مخلوطى از ملل و نژاد ها، که حتى نامشان رانیز نمى توانیم بر زبان آوریم. این شبح را مى توان بدون هیچ رحم و مروتى کشت و ازبین برد. آیا واحد برادر من که به اسم واحد چهارم پیاده زرهى جمجمه مردگان معروف بود، در این پاکسازى هاى نژادى دخالتى داشت است؟ بر علیه پارتیزانها، بر علیه افراد شخصى، بر علیه یهودى ها ؟ این بمباران کردن ها ، و چند روز بعد پسرک خود مرده است. این سرنوشت خانواده ما بود. جنگ همین است.همه چیزرا نابود مى کند.

نامه پدرم به برادر ، 6 آگوست 1943

 

کارل هاینتس‌ عزیز و مهربانم !

 

من امروز از یک مرخصى کوتاه آخر هفته، از هامبورگ بر مى گردم. این مرخصى کوتاه آخرهفته، 14 روز طول کشید. براى اینکه هامبورگ زیباى ما براى بار چهارم از طریق هوائى مورد اصابت بمب ها قرار گرفته است.هامبورگ کاملا ویران شده است. حداقل 80% شهرهامبورگ ویرانه اى بی‌ نیت ـ  من و مادر ساعت یک شب از ایستگاه راه آهن بهخانه برمى گشتیم که صداى آژیر خطر را شنیدیم .موقعى که من شنیدم که هواپیماهاى دشمن حمله بزرگى در پیش‌ دارند ، با صداى بلند، آنهائى را که هنوز در رختخوابها دراز کشیدهبودند، به زیرزمین بردم. هنوز بیست دقیقه نگذشته بود که یکى از بمبها به درون خانه خودمان افتاد. تومى[5] همه جا را به فسفر آغشته مى کرد، همه جا چیزى مى سوخت. از خانه ما فقط چند تا دیواره شکسته باقى مانده است.

 

 

پدر، که موقع بمباران خانه در مرخصى و در خانه بود، و خواهرم که آن موقع بیست سال داشت، ‍درطبقه بالاى خانه سه طبقه مان، توانستند چیزهائی را نجات دهند: یک میز دودى، یک صندلى، یک چمدان ازانبار، چند تا حوله ، دو مجسمه چینى ، یک بشقاب چینى، و یک جعبه کوچولو، که خواهرم مى گفت در آن اشیا گرانبها نگهدارى مى شده است و واقعاٌ هم اشیا تزئینی درخت کریسمس‌در همین جعبه بود. آنها چیزهائى را نجات دادند که همین طور سر راهشان قرار داشت. هنوز کارشان تمام نشده بود که تیرها و دیوارهاى خانه فرو ریختند و ویران شدند. آنها اشیا را به خیابان بردند. جائى که مردم و سکنه ایستاده بودند. مادرم ، کودک، یعنى مرا در آغوش‌گرفته بود. خانه هاى دور و اطراف ما، همه داشتند مى سوختند. حکاباتى هم هست، که تعربف مى کنند که چگونه خواهرم سعى در نجات لباس‌ هاى ما داشت، و پدر چگونه او را نجات داده است ، موقعى که بکى از تبرهاى حامل خانه به زبر آمده است یا چگونه شیشه هاى طبقه دوم خانه ، به علت گرما و دماى زیاد یکى بعد از دیگرى منفجرمى شدند. یا چگونه باران خاکستر شروع به باریدن کرد و همه جا تاریک شد و دراینخاکستر تمام آنچه که در این سالیان اندوخته بودند، مى سوخت و از بین مى رفت و کثیف مى شد و بر موها و بلوز ما مى نشست. یک روز گرم تابستان ـ دوم ژولاى 1943

 

تصویردیگرى ازخاطرات ثابت و معین : مشعل هاى بزرگ  در چپ‌ و راست جاده ، درختهایی که آتش‌ گرفته اند و مى سوزند. یا این یکى : در هوا شراره هاى آتش‌ مى لولند. این خطر وجود دارد که این تصاویر پالایش شده  تعریف شوند.

 

 

 

آهاى خاطره، تعریف کن :فقط موقعى که از دید امروزمان استفاده کنیم، زنجیره چرا -زیرائى آن قابل تعریف است.زنجیره اى که همه چیز را نظم و ترتیب مى دهد و قابل درک مى کند. این تصویر را تجسم کنید: من، آن موقع سه سال داشته ام ، مرا درون کالسکه اى نهادندو رویم را با حوله خیسى پوشاندند و به خیابان اوستر[6].  بردند.

 

بعد ها که این جریانات را دوباره و سه باره تعریف کردیم، براى بعضى چیزها توضیحاتى یافتیم: مثلاٌ این شرارهاى آتشى که در هوا موج مى زدند، تکه هاى کوچکى از پرده هاىخانه ها بودند که مى سوختند و در هوا موج مى زدند. سالها بعد از خاتمه جنگ، همچنان این حکایات براى چندمین بار تعریف مى شدند ، و دوره کودکى مرا مشایعت مى کردند. تا اینکه آن وحشت و نگرانى اولیه اى که در انسانها موجود بود، رفته رفته تیره و کدر شد  و بالاخره طورى شد که توانستیم تجربه اى که کرده بودیم را درک کنیم. بعد از درک آن، توانستیم آن را بازگو کنیم. پدر و خواهر چگونه وسایل خانه را تا وسط خیابان برده و آنجا نهاده بودند و چگونه مرادر کالسکه بچه نهاده و با حوله پوشانده بودند.  حوله اى که آن را با آبى که از سوراخ لوله ترکیده اى بیرون مى آمد، خیس‌ کرده بودند ، چگونه خواهر و پدر و مادرم این وسایل را نجات داده و آنها را وسط خیابان نهاده بودند و بعد به طرف خیابان شول[7] رفته اند، در سمت چپ و راست این خیابان ، خانه ها مى سوختند. بخصوص‌ در سمت راست خیابان تا امتداد خیابان لاستروپ[8] خانه ها مى سوختند. چطور انسانها به زیرزمین هایی پناه مى بردند، که پر ازآدم بوند. با حالتى خاص‌. در همان شب پدر خود را بهفرماندهى نیروى هوائى معرفى کرد. یا چگونه آنها پدرم را بعد از دو روز مرخصى در نزد بستگان یافته بودند ، با صورتى نتراشیده، شب زنده دارى کرده ، با اونیفورم کثیف تابستانى.طورى که او و دیگران تعریف مى کردند ،انسانهائى را در آنجا  یافته بودند که به لوله هاى آب چسبیده بودند و همانجا مرده  بودند. به محض‌ اینکه باد و هوا به آنها مى خورد، پودر مى شدند و از بین مى رفتند. دیگرانى نیزبوده اند که از خانه بیرون رفته اند و آتش‌ مسلسل ها آنها را به مناطق دیگرى کشانده بود.  بعضى دیگر با لباس‌هاى آتش‌ گرفته، به درون ترعه ها مى پریدند. فسفر ولى حتى روى آب هم مى سوزد. زیرزمینى که مادر و خواهرم  همراه من  رفته بودند ، در تقاطع خیابان شول قرار داشت. فروشگاه ابزار و ادوات چرمى اسرائیل نیز  در همین ساختمان،بود. این فروشگاه هنوز هم وجود دارد.  مادرم مى گفت در سال 1938 تابلوى بزرگى دردرون این مغازه اسرائیل وجود داشت که روى آن چنین نوشته شده بود :توجه ! صاحب این مغازه ، با وجود دارابودن این اسم ، کملاٌ از نژاد آریا مى باشد.چرم فروشى شما - اسرائیل.

 

 

 

خاطره دیگر من چنین است :انسانها در زیرزمین هستند، پیرمردى مى گرید . زنى قفسى در دست دارد، که در درون آن پرنده اى بالا و پائین مى پرد. پرنده دیگرى در کف قفس‌ به پشت افتاده، گوئى تازه ازتاب مخصوص‌ اش‌ به زیر افتاده باشد.

 نامه برادر به پدر  درتاریخ 71/8/34

 

نامه شما امروز رسید. باورکردنى نیست ، که 80% هامبورگ ویران شده باشد. براى من خیلى سخت است. اشک در چشمانم حلقه زده، موطن ما بود، خانه ما، چیزى که بالاخره ما از آن خاطره داشتیم. گنجینه خاطرات ما.  و حالا تو مى گوئى که همه چیز وىران شده.

 

 

یهودیان اجازه نداشتند که وارد این زیرزمین ها بشوند. من از یکى از این زیرزمین ها دیدن کردم، که بعد از جنگ در آن خانه اى ساخته بودند.رفقا این خانه را خریدند. وقتى که من وارد این زیرزمین شدم، مثل آن بود که وارد دوران کودکى ام شده باشم. زیرزمینى مرطوب و تنگ و کانال مانند و شبیه لاییرینت که بوسیله دیوارهائى از هم تفکیک شده بود. هنوز لوله هاى زنگ زده و کهنه بر روى دیوارمشاهده مى شوند. تابلوهاى سیگار کشیدن ممنوع و دریچه گاز ،ورودى آن  است به دوران کودکى من. که تصاویر خاصى را در من زنده مى کند. عجیب اینجا بود، که وقتى که چراغ ها را خاموش‌ کردند، دیوار هاى سفید اطاق، هنوز منور بودند. شصت سال بعد از جنگ، دیوارهائى که با رنگ فسفری ،رنگ زده شده بودند، هنوز روشن هستند و تازه دارند اثرشان را بعد از شصت سال آرام آرام از دست مى دهند . دو مجسمه چینى که پدر و خواهر از خانه بمب زده ما نجات دادند، هر دو معیوب هستند. یکى از ایندو مجسمه چینى دوره بیدرمایر  ، آن یک که زن چوپانى را با سبد گلى در دستنشان مى دهد، یک دستش‌ از بین رفته، و دیگرى که دو زن را با لباسهاى دوره بیدرمایر[9]نشان مى دهد، که نشسته اند و به قرائت کردن مردى که آنجا ایستاده، گوش‌ مى دهند . مرد، ‍کتابى در دست چپ‌ دارد و دست راستش‌ را براى تکیه بر کلمات استفاده مى کند ـ کتاب اینمجسمه معیوب و ناپیداست . حتى انگشتان دستش‌ را شکسته اند. در دوره بعد از جنگ، ما این مجسمه ها را روى گنجه کتابها گذاشته بودیم، به عنوان یادگارى نسبت به هر آنچه والدینمن در جنگ از دست داده بودند. در عوض‌ حبابهاى تزئین درخت کریسمس‌ صحیح و سالم ماندهبودند و این موضوع با نوعى آب و تاب و تعجب تعریف مى شد. این حباب ها را پدر و خواهراز خانه آتش‌ گرفته، نجات دادند . عجیب اینجا بود که شک و ترس‌ و نفرتى که ایجاد شده بود، آهسته آهسته به وسیله تعریفکردن هاى مکرر ، براى ما قابل درک شدند تا توانستیم آنچه دیده بودیم و تجربه کرده بودیم به وسیله زبان، بیان کنیم : هامبورگ ویران شد. شهر دریائى از آتش‌ است. طوفان آتش‌ ‍.

 

اواخر پاییز سال 1943 مادر و من به شهر کوبورگ نزد بستگانمان برده شدیم. برادرمدوره پوستین دوزى دیده بود. مادر مى گفت:  او خیلى این شغل را دوست داشت. حتى در دفترخاطراتش‌ مى توان یادداشتهائى پیدا کرد که این نظریه را تأیید مى کنند. مانند رسمچند طرح در باره دکوراسیون ویترین مغازه پوستین دوزى مان. این نکته تعجب آور است که باوجودیکه من هم پوستین دوزى آموخته بودم و در امتحانات همشرکت کرده و قبول شده بودم، ولى من هیچ علاقه اى نداشتم که مغازه پوستین دوزى پدر راقبول کنم یا در آنجا کار کنم. من دلم چیز دیگرى مى خواست  خواندن، نوشتن، حتى آن موقعها نوعى اعتیاد به خواندن و نوشتن در من وجود داشت ـ این شغل مناسب من نبود. خستهکننده بود. من همه چیزاین شغل را یاد گرفتم : از دوخت و دوز پالتو پارسیان و ازپوست خز و نوتریا گرفته تا طراحى و برش‌ و انتخاب نمونه ، همه را آموختم. من این کارهارا طورى یاد گرفته بودم که موقع امتحان به من مدال دادند. پدر هم از این مغازه نفرتداشت . این کار همانند یک چیز بد ولى لازم بود. ولى او مغازه خودش‌ را داشت. براى خود، کار کردن و رئیس‌ خود بودن،  آن موقع ها مهم بود. این هم باقیمانده یک حس‌ خانانه . پدر از این شغل هم متنفر بود. زیرا که همه چیز و زیر و زبر این شغل را نیاموخته بود. یک شغل اتفاقى. او در یک خانه ویرانه ،یک چرخ خیاطى پیدا کرده بود. ولى یافتن این چرخ خیاطى که دیگر یک تصادف یا اتفاق نبود. شغل قبلى او که همانا پر کردن پوست حیوانات بود، او را وادار به پذیرش‌ این چرخ خیاطى کرده بود. زمانه طورى بود که خیلى چیزها بى وطن شده بودند و حیطه کارى که قبلاٌ انجام مى دادند، خارج شده بودند و حالا همینطور بى صاحب گوشه اى افتاده بودند. در خانه هاى ویران شده لوله هاى مسى و سربی زیادى یافت مى شد. اینها موادى بودند که بعد ها نزد سمساران و آهن پاره فروشان قیمت خوبى داشتند. همچنین قابلمه، اجاق گاز، بخارى ، میز کار ، ابزار و آلات ، که بعضى از آنها ذوب شده بودند و صورت غریبى به خود گرفته بودند. در کنار جاده ها ، جاده هائی که از طریق آنها نیروهاى ارتش‌ آلمان عقب نشینى مى کردند، ارابه هاى ویران و منفجرشده ارتش‌ آلمان، آشپزخانه هاى صحرائى، توپها و اتومبیل هاى شخصى، که وسایل آنها راربوده بودند ، دیده مى شدند.

 

این ابزار و آلات هم وارد بازار شدند ، ولى این ابزار و آلات باید تاى خود را هنگاممعامله پیدا مى کردند. معاملات همه پایاپاى انجام مى گرفت. جنس‌ در مقابل جنس. این معاملات پایاپاى واقعاٌ طبق اصول عرضه و تقاضا کار مى کرند. در بهترین صورت، قیمت را با سیگارهاى آمریکائى که جاى ارز معمول کشوررا گرفته بود ، مى پرداختند.

 

 

 

پدر چه مى خواست؟اینها همه آرزو هاى ماست ، آرزوهائى که هنوز بر زبان نیامده اند. آرزوهائى که هنوزادامه دارند ، و مثل خطوط یک میدان مغناطیسى، جهت اعمال ما را نمودار مى کنند. بله، پدر چه مى خواست ؟ هر چه بوده، او دلش‌ نمى خواسته که پوستین دوز شود و دلش‌ نمى خواسته پوست حیوانات را کنده  و آنها را پر کند و بفروشد. آرزوى او چه بود؟در زمانى که در یک گروه آزاد نظامى شرکت کرد، در شهرهاى مختلف اقامت گزید. او تحصیلات دانشگاهى داشته و در رشته حیوان شناسى تحصیل کرده بود. باوجودىکه حتى دیپلم دبیرستان را هم نداشت. من حالا از خودم مى پرسم :این چطور ممکن بود ؟ آیا ممکن است که این ها فقط تعریف و تمجید باشند و واقعیت نداشته باشند؟ او مدتها در شهر اشتوتگارت زندگى کرد. در آنجا آنقدر گرسنگى کشیده و فقط هویجخورده ، که از شدت ضعف بیهوش‌ شده بود. خواهرش‌ گرته[10] که او را در این شهر ملاقاتکرده بود، این ها را تعریف مى کرد. او با سازمان کنسول مناسبات نزدیکى داشت ، یا شاید هم عضو این سازمان بود. خواهرش‌گرته مى گفت: خیانتکاران نوامبر ـ نیش‌ خنجر ـ زمان نظام ـ سازمان کنسول[11]  که یکى از سازمانهائى بود که براى فعالیت های مخفی و کثیف کار می کرد، گروهى بود آشغالى ، که کارهاى کثیف وباقیمانده را انجام مى داد. سازمان کنسول مسؤلیت مرگ راتناو[12] و ارتس‌ برگر[13] را به عهده دارد ، که به عنوان خائنین نوامبر از آنها نامبرده مى شود.

 

 

 

یک بار یکى از همسنگران دوران جنگ اول جهانى به ملاقات او آمد. او ، برخلاف عادت همیشه گى اش‌ - تنها با او در اطاقى نشسته و به گفتگو پرداختند.این مرد، یکى از کله گنده ها، صورتى باریک داشت ، رنگ پریده ، با اثر زخمى بر روى دماغ و پیشانى اش‌ به رنگ آبى و قرمز ،موهاى ابرویش‌ که دو تکه شده بود، ژولیده بودند و در هم رشد کرده بودند. پدرم او را سوارکار مى نامید، بدون اینکه اسم او را بگوید. مادر هم از این جریان حیران بود. پدر یک بار درسال 1921 به کمک یک افسر مهاجر روسیه تزارى سعى کرد که یک شرکت بازکند، و در آنجا اسباب بازى کودکان بسازند. کارگران آنها بیکاران و معلولین جنگى بودند،  که اسب چوبى براى کودکان مى ساختند. او شعارهائى براى تبلیغات مى سرود که الآن فقط یکى از آنها را بیاد دارم : برای بچه ها و کودکان ، که شاد باشند و نگریند .پدر، در همین دوران بوده که با مادرم آشنا مى شود.با دختر یک کلاهدوز، داراى یک شرکت کلاهدوزى فعال ، صاحب یک باب مغازه کلاه فروشى ، صاحب یک ویلاى کوچک در منطقه هامبورگ آیمزبوتل [14]،

 

 

 

مادر مى گفت : این ، عشق در نگاه اول نبود، ولى زود اتفاق افتاد. بعد از چند بار کهما همدیگر را دیدم. بین این ملاقات فاصله اى یک یا دو هفته اى وجود داشته است . مىگفت، این مرد (پدرم) نظر مرا جلب کرد. این مرد بلند قامت و باریک اندام، که دربالا پوش‌ نظامى آنجا ایستاده بود،  بالاپوش‌ او درجه و مدال نداشت.چند تاعکس‌ از او داریم.او مى توانست بدل چند تا از شاهزاده هاى پروس‌ باشد . یک عکس‌ از او داریم که او راهنگام جشن فاشینگ نشان مى دهد ، که لباس‌ هوزارها[15] -  را به تن داشت ـ  تقریبا همه جا،در همه عکس‌ ها ،سیگار به دست دارد ، یا در دهان .مثل پلاکاردهاى قدیمى سینما که حالا گاهى نشان مى دهند ،سیگارى در گوشه لب ، لبخند ملیحى بر لب .دستها در جیب  بالاپوش نظامی اش. او ژاکت یا پالتوى دیگرى به جز این ژاکت نظامى نداشت. او زمستان ها زیر این ژاکت،پلوور خاکسترى و وصله شده اى به تن مى کرد.  او آدم فقیرى بود ، با رفتار نیک . وخواستگار دختر کلاهدوزى شد، که آرزوى یک داماد ثروتمند را داشت. ولى بالاخره بله راکفتند. پدرم مدتى بعد از ازدواج ، در کارگاه اسباب بازى سازى  که نباید تصور کنید ‍.که گارگاه بزرگى بود، اعلام ورشکستگى کرد. افسر روسیه تزارى از دست طلبکاران فرارکرده و به پاریس‌ رفت.  پدر زن پدرم ، بدهى هاى او را تقبل مى کند .

. . . ادامه دارد . . .

 

 

 



[1]   Nonchalance  

 

[2]   Axolotl نوعی مارمولک

 

[3]    Bad Nauheim

[4]   Heinrich Himmler

 

[5]   Der Tommy  منظور نیروهای انگلیسی است.

 

[6]   Osterstr

 

[7]   Schulweg

 

[8]   Lastrupsweg

 

[9]  Biedermeier

[10]  Grete 

 

[11]   Consul Organisation

[12]   Rathenau

[13]   Erzberger

 

[14]   Hamburg Eimsbuttel

 

[15]   Husaren

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۳
تگ ها :