در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

نمایشنامه‌ی رادیوئی - جوخه‌ی اعدام- اثر: اوتو هاینریش کونر

نمایشنامه‌ی رادیوئی

جوخه‌ی اعدام

اثر:

اوتو هاینریش کونر

Otto Heinrich Kühner

Hörspiele

ترجمه: شاپور چهارده‌چریک

 

عنوان اصلی این نمایشنامه Die Übungspatrone (فشنگ مشقی) است.  ناشر آلمانی آن اول اشتاین Ullstein  در فرانکفورت می‌باشد که در سال  1981 آن را منتشر کرده است.

کتاب دارای پنج نمایشنامه می‌باشد، که از این میان دو نمایشنامه انتخاب و به زبان فارسی ترجمه کرده ام.

 نقش آفرینان:

 راوی (سرباز)

سرباز اول

سرباز دوم

سرباز سوم

سرباز چهارم

سرباز پنجم

سرباز بغل دستی راوی

ستوان

گروهبان

کارمند قضائی ارتش

افسر بهداری

  

رِژه‌ی سربازان

 راوی

 بیرون شهر بود، روی تپه‌های شنی، صبح زود، دقایقی قبل از ساعت پنج. من صدای رژه‌ی سربازان را می شنوم. صدای رژه‌ی آرام سربازان. صدای رژه‌ی ده سرباز از هنگ سلامت.

 

(صدای رژه را پخش و دوباره خاموش کنید)

 

یکی از آنها هنگام رژه رفتن لنگ می‌زد، تلق ـ تلوق، تلق- تلوق. هوا هنوز سرد بود و ما کمی می‌لرزیدیم. ولی بزودی قرص آفتاب از پشت درختان پیدا شد. یک قرص سبز رنگ پشت ابرهای خاکستری. شاخه‌های پر از جوانه از روی نرده‌ها آویزان بودند.

کرکره‌های خانه‌ها هنوز بسته و مردم در خواب بودند. و ما؟ ما داشتیم به طرف یک اعدام می‌رفتیم. تمام افراد ستون ما. 9 نفر و نفر دهم هم از ستون جواری آمده بود. زیرا که گروه اعدام  باید متشکل از ده نفر باشد.  این گروه می‌توانست یک ستون دیگری باشد. شاید یک ستون از واحد دیگری. ولی یک نفر، شاید منشی واحد، اسم ستون ما را نوشته بود. اتفاق، سرنوشت. یک کامیون خاکستری مایل به سبز که با یک روپوش آن را پوشانده بودند، جلوی دروازه، بغل نگهبانی ایستاده بود.

 

(رژه)

 

بله، من هنوز به خوبی می‌دانم که چگونه بود و هنوز به خوبی به یاد دارم که من به چه می‌اندیشیدم. من فکر می‌کردم که آنجا، درون نگهبانی او را مانند یک حیوان سوار کامیون خواهند کرد. حیوانی که او را سحرگاهان  به کشتارگاه می‌برند. من به این می‌اندیشیدم. وه که این تلق و تلوق چه زجرآور است. تلق- تلوق، تلق- تلوق روی آسفالت سفت. روی یک جاده شوسه. باران شب گذشته گردوغبار جاده را به شکل زیبائی آراسته بود. شبنم هنوز علف‌های کنار جاده را  پوشانده بود. درخت‌های بلند در دو طرف جاده ایستاده بودند. مردی سوار دوچرخه بود که اصلا اعتنائی به ما نکرد. او اصلا نیم نگاهی هم به ما نکرد. به ما که داریم برای یک اعدام می‌رویم! اعدام از طریق تیراندازی.  آها، حالا متوجه شدم که این صدای تلق و تلوق از پای کی برمی‌خیزد. که پایش را زودتر از دیگران روی زمین می‌گذارد. این خود من هستم. بله من. مثل اینکه می‌خواستم زودتر بروم، از چیزی فرار کنم. ولی از دست این صبح سحر نمی‌توانم در بروم. ما به میدان تیراندازی نزدیک می‌شویم. اینگونه اعدام‌ها همیشه آنجا صورت می‌گیرند. صبح زود، قبل از اینکه  تمرین تیراندازی شروع شود. اعدام! کشتن! به کسی تیراندازی کردن! این کار نفس را در گلوی انسان خفه می‌کند، مثل این است که کسی دارد از درون انسان طبل می‌زند، بر روی پیشانی‌اش می‌کوبد. این اولین بار در زندگی من است که مجبورم به کسی تیراندازی کنم. به کسی تیراندازی کنم در صورتی که حواسم کاملا جمع و عقلم سرجایش است. آیا من می‌توانم این کار را انجام دهم؟ آیا من از پس این کار برمی‌آیم؟ جرمش فرار از خدمت است. فرار از خدمت! شاید جوانی باشد که می‌خواست زندگی کند. به همین دلیل هم ما متولد شده‌ایم، که زندگی کنیم. چرا و به چه دلیل آنها به خود این حق را می‌دهند که بگویند: برای اینکه این جوان می‌خواست زندگی کند، پس اجازه ندارد زنده بماند. چه غرور بی‌خود و بی‌معنی‌ای!  من چه کنم؟ چه کار از دستم بر‌می‌آید؟ از دست این گروه دربروم؟ این کار دیگر شدنی نیست. من که حالا اینجا هستم. بگویم مریض هستم؟ این کار هم دیگر شدنی نیست، حالا برای این کار دیر است. کاری بکنم، که مثلا حالم به هم خورده است. به این کار هم اعتقاد نخواهند کرد. متوجه این حیله‌ی من خواهند شد. شاید: هنگام تیراندازی به این ور و آن ور هدف بزنم. طوری تیراندازی بکنم که به مرد اصابت نکند. آیا این کار شدنی است؟ چرا شدنی نباشد. حتما شدنی است. همین کار را بکن. این فکر خوبی است. من که خودم را به یک قاتل تبدیل نمی‌کنم. من نمی‌خواهم تمام عمرم به خودم بگویم: تو یک انسان را کشته‌ای. در حالی که عقلت سرجایش بوده و حواست هم جمع بوده است. من این کار را نخواهم کرد.

 

(رژه)

 

گذشته از درجه‌دار، سایر آن نه نفر جلو و عقب و چپ و راست من بودند. مردانی مانند من، که تفنگ‌هایشان را روی دوش انداخته و کلاه‌خودهایشان را که تق تق می‌کردند، به گیره‌ی اسلحه دوخته بودند. مردانی که همان اتفاق به سرنوشت مشابه ‌ای دچارشان کرده بود، مانند من. مردانی که – این را امروز می‌دانم- مانند من فکر می‌کردند. 

 

(رژه)

 

مثلا سرباز سمت راست من شخص بلند قد وضعیفی است که شاگرد مغازه بوده و بیماری قلبی دارد و دچار حملات اعصاب می‌شود. رنگ صورتش پریده و چشمانش در گودی قرار دارند.

(رژه را کوتاه پخش کنید)

 

جوخه‌ی اعدام ... جوخه‌ی اعدام ... من چطور از یک جوخه‌ی اعدام سردرآوردم! به یک انسان تیراندازی کردن! او را کشتن! انسانی که  نمی‌خواست بمیرد! می‌خواست زندگی کند! این که دیگر ناحقی نیست. بلکه برعکس، این حق اوست که زندگی کند. وقتی تصورش را می‌کنم: لوله‌های تفنگ او را هدف قرار می‌دهند، بعد تکانی می‌خورد و روی زمین ولو می‌شود. شاید هم فریادی بکشد. من اصلا نمی‌توانم چنین صحنه‌ای را تماشا کنم. من خیلی حساس‌تر از این هستم. شاید هم استفراغ کنم. یا اینکه جلوی چشمانم سییاه می‌شود. همین الآن هم عرق سردی روی پیشانی‌ام نشسته است. به خودم نهیب می‌زنم. دنهایت را به هم بفشار. هیچ کس این حرفهای تو را قبول نخواهد کرد. تو حالا که اینجا هستی. ولی من که از پس این کار برنمی‌آیم. ولی من که نمی‌خواهم خودم را به یک قاتل تبدیل کنم. نمی‌خواهم در تمام عمرم این صحنه را پیش رو داشته باشم. من نمی‌توانم ... (حرفش را قطع می‌کند) اما این سیاهی جلوی چشمان، مرا به فکر می‌اندازد. اگر کسی جلوی چشمانش سیاه بشود، نمی‌تواند خوب هدف بگیرد و تیرش به هدف اصابت کند. من تیرم را به این‌طرف و آن‌طرف خواهم زد. این حتما شدنی است. من که خود به خود تیرم به هدف نخواهد خورد. اعصابم خورد خواهد شد و جلوی چشمانم سیاهی خواهد رفت.

 

راوی

 

   مرد پشت سر من، که استاد ساختن سوپ گاو می‌باشد، سنش هم‌اکنون بالای چهل است. یک مرد درست کار و مذهبی و کلیسارو. که در محل زندگی‌اش ریاست کلیسا نیز با اوست. 

 

سرباز دوم

 

قتل ... قتل ... این قتل است. "تو نباید کسی را بکشی.! ... پس گناه قتل کسی را به عهده نگیر و درست‌کار باش در محضر عدل الهی. " ما با قوانینی که داریم، نمی‌توانیم در باره ی قتل کسی تصمیم بگیریم. انسانی را با قتل مجازات کنیم. این چه عدالتی است! عدالتی که در خدمت قدرت است. در خدمت زور است. چرا باید این بلا سر من بیاید! منی که حتی به یک مورچه نمی‌توانم زور بگویم. چه می‌شود، اگر من از تیراندازی کردن ممانعت کنم. یا ماشه را نچکانم.  آن وقت این من خواهم بود، که روزی با یک کامیون به میدان تیر آورده خواهم شد. و این من خواهم بود که اعدام خواهم شد. خدایا چه کنم؟ من که نمی‌توانم به یک انسان تیراندازی کنم. من که نمی‌‌توانم خودم را به یک قاتل تبدیل کنم. من تیرم را به این‌طرف و آن‌طرف خواهم زد. در سکوت کامل این طرف و آن طرف بزنم. بله، این حتما شدنی است. خدایا! کمکم کن که این کار بشود. من که نمی‌توانم وجدانم را  با یک قتل ناراحت کنم. خدایا! کمکم کن. من این کار را نمی‌کنم، من نمی‌توانم این کار را بکنم.

 

راوی

  

 سرباز جلوی من، همسایه تختخوابی من است که مکانیک ابزار دقیق است.  آدم خطرناکی است. عضوی از نهضت مقاومت مخفی. یکی از آنهائی که هنگام سوگند خوردن در مقابل پرچم باید قسم می‌خورد که این سوگند را محترم بدارد. او حرفهای خطرناکی می‌زند که می‌تواند سرش را بر باد دهد و سر شنونده‌اش را نیز، زیرا که او این حرفها را به مافوقش گزارش نکرده است.

 

سرباز سوم

 

نه رفیق، نه ... به طرف تو تیراندازی کنم؟ به طرف یک آدم بدبخت و بی‌چاره؟ به طرف آدمی از خودمان؟ به طرف آدمی که جنگ را نمی‌خواست؟ کی آن را می‌خواست؟ تو از خودمان هستی. رفیق. من، تو را نمی‌کشم. این‌ها که بزودی رفتنی هستند. آخرین راه: انسان‌های بی‌خطر را کشتن تا زندگی خودشان را برای چند هفته طولانی‌تر کنند. نه. من تو را نمی‌کشم، رفیق. تیراندازی می‌کنم، ولی این‌طرف و آن‌طرف می‌زنم. به هدف نمی‌زنم. بله. این کار را می‌کنم. هیچ کس متوجه نخواهد شد. اگر هم کسی متوجه شود، می شود گفت که تفنگم لرزید. یا اینکه تیرانداز بدی هستم. اگر هم این حرف را باور نکنند، آن را باید به عهده گرفت. من که به این‌طرف و آن‌طرف می‌زنم. من حتی فکرش را هم نمی‌کنم که که چنین مردی را بکشم، آن هم پنج دقیقه قبل از ساعت دوازده. نه، من فکرش را هم نمی‌کنم، نه فکرش را هم نمی‌کنم.

 

 

رژه

 

راوی

مرد سمت راست من، دانشیار رشته‌ی زبانهای شرق آسیاست، او چین‌شناسی است با یک عینک استخوانی که پیشانی بلندی دارد. او شخصی است غیرقابل‌اغماض که برایش درخواستی صادر کرده‌اند تا بیشتر بماند. او امروز اینجا آمده است. ولی کسی حرفش را نخواهد پذیرفت.

 

 

سرباز چهارم

 

 باورنکردنی است ... این دیگر باورنکردنی است! شرم‌آور است. من شکایت خواهم کرد. من طلب معافیت خواهم کرد. باورنکردنی است.

کسی را  به همین سادگی به یک میدان اعدام فرستادن، شرم آور است که کسی را  اعدام کنند. آن هم اینکه به آن فکر کنند و هوش و حواسشان هم سرجایش باشد. باورنکردنی است که از کسی چنین چیزی را طلب کنند. این یک بی‌شرافتی است که مانندش را پیدا نخواهید کرد.  مثل اینکه دیپلمه هم هست. این خجالت‌آور است. سالیان سال لاتین یاد گرفت. خرج زیادی روی دست والدینش گذاشت. و حالا باید در یک میدان تیر از بین برود و آنگاه جسدش را در اختیار تشریح‌کنندگان بگذارند. از من هم می‌خواهند که در این کار سهیم و شریک شوم. برای من غیر قابل بحث است. اگر هم ممکن نباشد که مرا از خدمت معاف کنند، من هم به این‌طرف و آن‌طرف شلیک خواهم کرد. این که دیگر برای من مسئله‌ای نیست. من به روی انسانها شلیک نخواهم کرد. من که تک تیر‌انداز نیستم. من خودم را به یک قاتل تبدیل نخواهم کرد. من خودم را به یک قاتل تبدیل نخواهم کرد. 

 

رژه

 

راوی

 

مرد سمت چپ من، همان مردی است که از یک واحد دیگری آمده است. سرباز پیمانی است و تا کنون چندین مدال شجاعت به او داده‌اند. کاملا مشهود است که او به زور چشمهایش را باز نگه می‌دارد.

 

سرباز پنجم

 

ساعت چهار صبح ... ساعت چهار صبح ... ساعت چهار صبح از خواب بیدارت می‌کنند. این کار خیلی غیربهداشتی است. تازه آنها اسم این واحد را هم گذاشته‌اند واحد بهداشت یا نظافت. این کار کثافت‌کاری است. آنها دوباره  تو را به چنگ آورده‌اند. آنها که تو را دوست ندارند. تو دوباره مد نظر آنها بوده‌ای. برای اینکه یک بار از روی دیوار پریده‌ای تا راهت را کوتاه کنی. اجازه نداری بیرون بروی. بله، سرگروهبان تنبیه باید باشد، تو باید یک انسان را بکشی. ببخشید. ساعت چهار صبح بیدارت می‌کنند. اینکه باید یک نفر را بکشی همین‌طور در یک جمله‌ی فرعی گفته می شود. این کثافت‌کاری است. مثل اینکه ورزش صبحگاهی است.  این مرد به من چه ربطی دارد؟ تو با او چه کار داری؟ هیچ.  من با او هیچ مخالفتی ندارم.  و به روی یک چنین انسانی باید آتش بگشائی؟ نه. من به روی کسی که با او هیچ مخالفتی ندارم تیراندازی نخواهم کرد. خاصه اینکه او مسلح هم نباشد. تو برای یک چنین کاری حیف هستی. ببین چه کار می‌توانی بکنی! شاید: مخفیانه و در عالم سکوت به این‌طرف و آن‌طرف هدف تیرآندازی کنم. بله، تو همین کار را می‌کنی! تو این را می‌توانی انجام دهی. کسی متوجه نخواهد شد. همین کار را بکن.

 

رژه

 

راوی

 

بله، آنها طوری که من امروز فهمیده‌ام. چنین می‌پنداشتند.  آنها، یعنی کسی که پشت سر من، جلوی من یا در سمت چپ و راست من بودند، چنین می‌پنداشتند. تمام آن ده نفر، آن نماینده بیمه و نجار و نقاش گرافیک هم همینطور. و آن کسی که سمت چپ من بود و شاگرد یک صحاف بود و عینک ضخیمی به چشم داشت با آن چشمان قورباغه‌ای‌اش. همان مردی که گروهبان به او می‌گفت شاشو و احمق. همه‌ی آنها نمی‌خواستند قاتل شوند. همه‌ی آنها می‌خواستند به این‌طرف و آن‌طرف تیراندازی کنند. تفنگشان را کج‌ کنند، همه‌ی آن ده نفر.

 (صحنه‌ی رژه را کوتاه پخش کرده و دوباره خاموش کنید)

 

خلاصه رسیدیم. به میدان تیر رسیدیم. به میدان 25 متری تمرین با مسلسل رسیدیم. دور تا دور میدان را با پشته‌های خاکی پوشانده بودند.

آن را از تمام دنیا جدا کرده بودند. میدان قضاوت. سایرین آنجا منتظر ما بودند، کارمند قضائی ارتش، قاضی عسکر، افسر بهداری و ستوان، که  هدایت این اعدام را عهده‌داربود، همان ستوانی که چشم‌هایش بیرون زده بود.  پشت اتاق کوچک ابزار چیزی بود که رویش را پوشانده بودند و شبیه به یک تابوت بود. تابوت! به زودی خورشید پشت تپه‌ها طلوع خواهد کرد. علف‌ها هنوز پوشیده از شبنم هستند و پرندگان از روی درختها آواز می‌خوانند. ولی آنجا یک تابوت گذاشته‌اند. و آن جلو، جائی که تیر‌ها به پشته‌های خاکی اصابت می‌کنند، پایه‌ای را در خاک فرو کرده‌اند. یکی دو ساعت دیگر اولین هنگ برای تمرین تیر‌اندازی به اینجا خواهند آمد. آنها نخواهند فهمید که اینجا چه خبر بوده است. پایه را از خاک بیرون می‌کشند، سوراخ و لکه‌های خون را با خاک می‌پوشانند. خوب ادامه بدهید! اولین نفر آماده تیراندازی!  سه سلسله تیر را بر روی سیبل مقوائی خالی می‌کند. هدف. تیرانداز وقتی که داشت قنداق تفنگ را روی شانه‌اش می‌گذاشت و مگسک را با هدف مطابقت می‌داد و انگشت اشاره‌اش را روی ماشه فشار می‌داد  ... (افکارش را قطع کردند) 

 

ستوان

 

گوش کنید!

 

راوی

 

من اصلا متوجه نشدم که او دارد به طرف ما می‌آید.

 

ستوان

 

شما وظیفه‌ی خطری دارید که باید انجام دهید.

 

راوی

 

دهانش تیک عصبی دارد. دستهایش را نیز تکان می‌دهد.

 

 

ستوان

 

شما باید یک حکم اعدام را اجرا کنید.

 

راوی

 

او سعی می‌کند که خود را سفت و سخت نشان دهد. ولی  صورتش مانند صورت دختربچه‌هاست.

 

ستوان

 

من باید طبق وظیفه‌ای که دارم به شما اطلاع دهم که این اعدام از طریق تیراندازی اجرا خواهد شد.

 

راوی

 

در هر حال، او صورت جلادها را ندارد. و بسیار جوان است.

 

ستوان

 

این مرد به جرم ترس از دشمن و فرار از خدمت زیر پرچم محکوم شده است.

 

راوی

 

ترس از دشمن! فرار از خدمت زیر پرچم! پس درست بوده!

 

 

ستوان

 

باوجود این - بحث هم ندارد- کشتن کسی سهل و آسان نیست. خاصه اینکه این شخص اونیفورم خود ما را هم به تن داشته  و انسان بسیار جوانی هم باشد.

 

 

 

راوی

 

"بحث هم ندارد." او واقعا جلاد نیست.

 

ستوان

 

بنابراین ما از یک سنت نظامی استفاده می‌کنیم، که در آن خلاصه می‌شود که در یکی از اسلحه‌ها به جای فشنگ معمولی از یک فشنگ مشقی استفاده می‌کنیم و هیچ‌ کس هم نمی‌داند که این فشنگ در کدام اسلحه نهاده شده است.

 

راوی

 

یک فشنگ مشقی؟ یک فشنگ مشقی در یکی از اسلحه‌ها؟

 

ستوان

 

اسلحه‌ها را هم درجه‌دار شما پر می‌کرده و به شما تحویل می‌دهد. بعد هم از شما تحویل می‌گیرد.

 

راوی

 

یک فشنگ مشقی؟ هیچ کس هم نمی‌داند که چه کسی آن را در اسلحه‌اش دارد؟

 

ستوان

 

 اگر هم کسی  نخواهد یا در کارش به هر طریقی شک کند، فرض کند که او فشنگ مشقی را در اسلحه‌اش دارد. فشنگ بی‌خطری از چوب که بعد از خروج از لوله‌ی تفنگ می‌ترکد.

راوی

 

یک فشنگ مشقی. فشنگی از چوب که بعد از خروج از لوله‌ی تفنگ می‌ترکد.

 

 

ستوان

 

اول کارمند قضائی ارتش حکم محکوم و تائیدیه آن را برای محکوم قرائت خواهد کرد. بعد هم نوبت قاضی عسکر است. شما طبق دستور سرگروهبان در دو دسته و در پنج متری محکوم بر جاهای خود مستقر خواهید شد. محکوم به یک ستون بسته خواهد شد، بعد هم چشم‌های او را می‌بندند.

 

راوی

 

یک فشنگ مشقی! فشنگی که نمی‌کشد!

 

ستوان

 

این اعدام، برای اینکه به حال محکوم مراعات شود، نه به دستور زبانی بلکه با اشاره انجام خواهد شد. به همین علت هم همه چیز باید خیلی سریع انجام شود.

 

راوی

 

چه مراعات هم می‌کنند. فشنگ مشقی! اشاره! خیلی سریع!

 

 

 

ستوان

 

موقعی که من دستم را بالا بیاورم، این به آن معناست که ضامن تفنگتان را آزاد کنید. وقتی که دستم را پائین بیاورم، این به معنای آتش است. چیزهای دیگر، اسلحه‌بر دوش، هدف گیری و غیره، همانطوری باید باشد که تمرین کردیم. در سمت چپ پیراهن محکوم تکه‌ی قرمزی دوخته شده است که باید آن را هدف بگیرید. تمام. یک بار دیگر تکرار می‌کنم: اگر شما موانعی دارید یا نمی‌خواهید که وجدانتان عذاب ببیندـ در یکی از تنفگ‌ها یک فشنگ مشقی وجود دارد، که برای تمرین تیراندازی از آنها استفاده می‌شود، و اگر ... (حرفش را قطع می‌کند)

(صدای موتور یک کامیون نزدیک می شود)

 

 

راوی

 

کامیون آمد. ستوان حرفش را قطع کرد. بله. کامیون دوباره آمد، همان کامیون آبی مایل به خاکستری، با روپوش بزرگ. دو نگهبان از کامیون به پائین می‌پرند و دریچه پشت کامیون را باز می‌کنند. نردبانی به کامیون تکیه می‌دهند. و بعد محکوم پائین می‌آید، آهسته، نامطمئن، کمی به سمت چپ مایل. به دست و پای او زنجیر زده‌اند. او لباس کار محکمی به رنگ سبز سیر به تن دارد. از همان لباس کارهائی که ما هنگام تمیز کردن اسلحه یا موقع تمیز کردن زمین می‌پوشیم. او هیکل کشیده و لاغر و صورت خاکستری رنگ و بچه‌گانه‌ای دارد. صورتش به صورت جانیان شباهتی ندارد، بلکه برعکس به صورت شاگردان معابد می‌ماند. او با چشم‌های خالی و پوکش نگاهی به ما می‌اندازد، به ما که عده‌ای غمگین هستیم. ما نگاهمان را به اطراف می‌گردانیم. ستوان به ما علامت می‌دهد و ما تفنگهایمان را به اطاق ابزار می‌بریم و به درجه‌دار تحویل می‌دهیم. موقعی که ما بیرون می‌آئیم، می‌بینیم که کشیش دارد با محکوم صحبت می‌کند. ما نمی‌فهمیم که او چه می‌گوید، مثل اینکه دارد دعا می‌خواند. محکوم بوسه‌ای به صلیب نقره‌ای می‌زند و دستهایش را به هم گره می‌زند. کشیش علامت صلیب را روی هوا برای او رسم می‌کند. چه مراسمی! این مراسم اعدام چه با مهارت ترتیب داده شده است! از نردبان تا کشیش، از تابوت تا فشنگ مشقی! آن دو نگهبان محکوم را به طرف پایه می‌برند بالاپوشش را از تن درآورده و او را محکم به پایه می‌بندند. آها، درست است. دستمال هدف. دستمالی که یک دایره‌ی قرمز روی آن دوخته شده است، روی پیراهنش دیده می‌شود. دایره‌ای به اندازه کف دست. دستمال هدف، دستمالی که ما باید هدف قرار دهیم. درجه‌دار تفنگهای ما را به ما پس می‌دهد. اسلحه‌ها پر و ضامن آنها کشیده شده است. ما کافی است که تفنگهایمان را از ضامن خارج کرده و ماشه را بچکانیم. ما کلاه‌خود‌هایمان را روی سرمان می‌گذاریم و در دو دسته در پنج قدمی محکوم جلوی پایه خبردار می‌ایستیم. نزدیک، چقدر نزدیک هستیم. ما حتی می‌بینیم که سیب آدم زیر گلویش بالا و پائین می‌رود و او آب دهانش را قورت می‌دهد. دستهای بلند او مانند شاخه‌های درخت آویزان هستند. کارمند قضائی ارتش جلو می‌آید و پرونده‌ای را باز می‌کند.

 

کارمند قصائی ارتش

 

دادگاه صحرائی 411 سرباز تورستن هایپرگ[1] را به علت فرار از خدمت زیر پرچم و ترس از دشمن و فرار از خدمت سربازی به مرگ محکوم می‌کند. فرمانده کل قوا گناهان او را نمی‌بخشد. 

 

ستوان

 

چیزی برای گفتن دارید؟

راوی

 

چیزی برای گفتن؟ امیدوارم که او از ما نخواهد که تیرمان را دقیق به هدف بزنیم، از رحمت و رئوفت تیرمان را دقیق به هدف بزنیم! این چیز بارها اتفاق افتاده است. این آخرین خواهش او خواهد بود و ما موظف هستیم که این آخرین خواسته او را اجابت کنیم. ولی او سرش را تکان می‌دهد. او دیگر چیزی برای گفتن ندارد. او با زندگی‌اش تسویه حساب کرده است. چشم‌های او را می‌بندند. ستوان به جانبی رفته و دستش را بالا می‌برد. ما ضامن اسلحه‌هایمان را آزاد کرده و قنداق آن را به سینه می‌گذاریم و دستمال قرمز را هدف می‌گیریم. هدف ما دستمال قرمز است... نه، نه به علامت‌گذاری روی دستمال، به سرباز هایبرگ یا هایبرگ، یا چیزی در این حدود، در هر صورت به یک انسان. به یک انسان با قلب و شش و مغز. به انسانی که می‌خواست زندگی کند. انسانی مانند تو. و تو باید تیرت را به اطراف بزنی. تو باید به اینطرف و آن‌طرف تیراندازی کنی. این فاصله خیلی هم نزدیک نیست که نتوانی تیرت را به اطراف بزنی و افسر بهداری هم نخواهد فهمید. و چرا این فشنگ مشقی حتما باید درون تفنگ تو باشد؟ شاید درون تفنگ تو یک فشنگ جنگی گذاشته باشند. تو می‌خواهی به قاتل تبدیل شوی؟ می‌خواهی انسانی را بکشی؟ اگر من ندانم که فشنگ مشقی درون تفنگ من هست یا نه، حداقل می‌توانم گفت که این فشنگ می‌تواند درون تفنگ من باشد. این کار می‌تواند حداقل به من کمک کند که خودم را لو بدهم. این تکه دستمال هم لوله‌ی تفنگ را به خودش می‌کشد و جذبش می‌کند. مثل یک هدف یا سیبل. هدف‌گیری بعد از پنج سال در رگ و خون آدم جریان دارد... دست تکان می‌خورد ... تو فشار می‌دهی ... خط فرضی هدف ... بعد هم با فشار دادن تفنگ به سینه انگشت اشاره را تکان می‌دهی. تو باید آرام بمانی. تو باید به خودت القا کنی: در این تفنگ فشنگ مشقی گذاشته‌اند. فشنگ تمرینی، یک تکه چوب بی ضرر! نه! به هدف نزن! به اطراف بزن! می‌خواهی که شبها این صورت دائم جلوی چشمانت ظاهر شود. این صورت بچه‌گانه، این صورت شاگرد معبدی! شب‌ها و در رؤیاهایت، همیشه و همه جا؟ به اطراف بزن، رد کنة به هدف نزن! تو که نباید خودت را به یک قاتل تبدیل کنی؟ تو که نباید یک عمر به خودن نهیب بزنی که: تو یک انسان را کشته‌ای! وجدانت به تو این اجازه را نمی‌دهد! دست ستوان پائین می‌آید ... آتش!

(ده تیر شلیک می‌شود و بعد سکوت سنگینی همه جا حکمفرما می شود)

 

افسر بهداری

 

لطفا در دفتر پروتکل ثبت کنید: ساعت پنج و هفده دقیقه، به علت مرگ قلبی. نه تیر در قلب اصابت کرده است. همه هم به هدف اصابت کرده‌اند.

 

(رژه)

 

راوی

 

ما داریم بر‌می‌گردیم. به پادگان بر‌می‌گردیم. مراسم اعدام طبق صورتجلسه انجام شد. افسر بهداری نه تیر را در قلب محکوم ثبت کرد. بله کاملا صحیح است. نه تیر جنگی و یک تیر مشقی. ستوان گفت خوب گروهبان، شما می‌توانید برگردید. او گفت خوب و ما برگشتیم. تفنگها را هم قبلا از ما گرفته بودند و به همراه تابوت در کامیون گذاشتند. مثل اینکه تفنگها را بعدا در پادگان بررسی می‌کنند.

 

(رژه)

 

ما دوباره رژه می‌رویم. همه هم هستند، مرد جلوی من، مرد سمت چپ و راست من و مرد پشت سر من. و طوری که من امروز فهمیدم، همه دارند به یک چیز می‌اندیشند ...

 

(رژه)

 

سرباز اول

 

(پیش خود می‌اندیشد) ... به چه می‌اندیشی! تو که هدف نگرفتی. تو خیلی هیجان‌زده بودی. وقتی که با دقت هدف‌گیری نکنی، تیرت هم به هدف اصابت نخواهد کرد. اگر نه تیر به هدف اصابت کرده باشد، پس در تفنگ تو تیر مشقی بوده است. این که خیلی منطقی است. پس مشکل خود به خود حل شده است و تو دیگر نباید وجدانت را ناراحت کنی...

 

 

(رژه)

 

سرباز دوم

 

(پیش خود می‌اندیشد) ... خدایا کمکم کن!  خدایا کمک کن که فشنگ مشقی در تفنگ من بوده باشد! چرا نباید در تفنگ من بوده باشد! خدایا! من به این معتقدم که تو کمک کردی و دعای مرا شنیدی تا فشنگ مشقی در تفنگ من باشد.  خدایا! این تو بودی که قبول نکردی تا من به یک قاتل تبدیل شوم. خدایا! از تو ممنونم که فشنگ مشقی را به من دادی و من دیگر عذاب وجدان ندارم.

 

(رژه)

 

سرباز سوم

 

(پیش خود می‌اندیشد) ... ای بدبخت  بیچاره! درست است! ولی این که من نبودم. فشنگ مشقی درون تفنگ من بود. این را می‌شود از ضربه‌ی تفنگ فهمید. ضربه‌ی تفنگ از موقع معمولی ضعیف‌تر بود. ضعیف‌تر از موقعی که فشنگ جنگی درون تفنگ باشد. من که این را کاملا و به وضوح دریافتم. نه، من که به انسان تیراندازی نمی‌کنم. آن هم پنج دقیقه مانده به دوازده.  اینجا که به زودی از هم پاشیده خواهد شد.

 

(رژه)

 

سرباز چهارم

 

(پیش خود می‌اندیشد) ... این جریان فشنگ مشقی واقعا یک چیز بسیار خوبی است. من که در غیر این‌صورت نمی‌دانستم چه باید بکنم. و مرا از خدمت مرخص هم نمی‌کردند. واقعا چیز خوبی بود. ما موقع اعدام آرام‌تر بودیم و بعد از آن هم دلیلی برای خجالت و تردید نداشتیم. پس چرا این فشنگ مشقی نمی‌بایستی که درون تفنگ من نباشد. راحت به خودت بگو:  فشنگ مشقی  درون تفنگ تو بود. فشنگ مشقی  درون تفنگ تو بود. می‌شنوی، فشنگ مشقی  درون تفنگ تو بود. درون تفنگ تو بود. آه، چه احساس خوبی! که فشنگ مشقی را درون تفنگت داشته باشی!

 

 

(رژه)

 

سرباز پنجم

 

(پیش خود می‌اندیشد) ... چرا نباید این فشنگ مشقی در تفنگ من بوده باشد! من در این گونه مواقع شانس زیادی دارم. باوجود این، جریان یک به نه است. و فقط دو امکان وجود دارد: این فشنگ مشقی یا درون تفنگ تو بوده یا نبوده است. اگر این فشنگ درون تفنگ تو نبوده باشد، پس تو یک خوک هستی. ولی اگر فشنگ مشقی درون تفنگ تو بوده باشد، پس همه چیز خوب است و مرگ این جوان به تو ربطی ندارد. ولی تو هرگز نخواهی فهمید، که آیا این فشنگ مشقی درون تفنگ تو بوده است یا نه. پس فرض می‌کنیم که درون تفنگ من بوده است تا تو دیگر خودت را این‌قدر نرنجانی. و دفعه‌ی دیگر از دیوار پادگان بالا نمی‌روی بلکه از درون دروازه می‌گذری.

 

(رژه)

 

راوی

 

آنها چنین می‌اندیشیدند. همه‌ی آنها وجدان راحتی داشتند. همه‌ی آنها فشنگ مشقی را درون تفنگشان داشتند. همه‌ی آنها. باوجودیکه فقط یک فشنگ مشقی وجود داشت. همه‌ی آنها جوان را نکشته بودند. ولی او کشته شده بود. تیرها همه به هدف خورده بودند. به قلبش. مثل اینکه تمرین می‌کردند. قنداق را روی شانه می‌گذاشتند، هدف‌گیری می‌کردند و نفس را حبس می‌کردند. هیچ کدام از آنها به اطراف شلیک نکرده بودند. تیر همه به هدف خورده بود. و همه سعی می‌کردند که وجدان خود را آرام کنند، هر کدام از آنها می‌گفتند که فشنگ مشقی درون تفنگ آنها بوده است. فشنگ مشقی را من داشتم. فشنگ مشقی درون تفنگ من بود. من به این طرف و آن طرف شلیک کردم. پس اگر نه تیر به هدف خورده باشد، منطقی است که فشنگ مشقی درون تفنگ من بوده باشد.  از این کارتان دست بردارید، که وجدان خود را آرام کنید. از این کارتان دست بردارید که صورت‌هایتان را مانند انسانهائی که عذاب وجدان ندارند درست کنید. آنها همه شما را فریب دادند.  مانند طعمه‌ای که به قلاب می‌بندند. و شما فریب آنها را خوردید. فریب فشنگ مشقی را. شما مردی را کشتی و او را نکشته‌اید! با این وجود دیگر دلیلی ندارد که از فرمان سرپیچی کنید. خجول و گناهکار باشید! حتی پیش خودتان.  آه! شما که محل گندیده‌ی وجودتان را به خوبی می‌شناسید. آنها با این گونه فشنگ‌های شما را مجبور می‌کنند که داوطلبانه به فرمان آنها گوش دهید. و شما هم دلیلی نمی‌بینید که به مغزتان فشار بیاورید. درست نیست؟ شما فقط آن چشمها را می‌بینید و زندگی‌ای که شما آن را محو کردید. (مضحکانه) ولی فشنگ مشقی‌ای که شما درون تفنگتان داشتید این کار را کرد. (معمولی) شما دهان او را دید که تکان می‌خورد، مثل اینکه دارد چیزی می‌گوید، شاید: با من چه کار می‌کنید؟ با من چه مخالفتی دارید؟ (مضحکانه)  ولی فشنگ مشقی‌ای که شما درون تفنگتان داشتید این کار را کرد. (معمولی)  آیا این کار برای شما خجالت‌آور نیست که آنها یکی از شما‌ها را به پایه‌ای بسته و او را مانند یک حیوان بکشند؟ (مضحکانه) ولی فشنگ مشقی‌ای که شما درون تفنگتان داشتید این کار را کرد. پس چرا عذاب وجدان؟ ادامه دهید! نفر بعدی! سه بار شلیک کن به سیبل!

 

(صدای موتور کامیون از دور شنیده می‌شود)

 

من موقعی که داشتم با این چیز‌ها فکر می‌کردم، صدای موتور کامیون از دور شنیده می شد، که بعدا از ما گذشت و رفت. همان کامیون آبی خاکستری که تابوت و اسلحه‌های ما را حمل می‌کرد. در همین اثنا مرد سمت چپی من، همان شاگرد صحاف چشم قورباغه‌ای، همان شاشوی احمق، مرا خطاب داد. این اولین باری بود که چشم‌های قورباغه‌ای او توجه مرا جلب می‌کرد، درست موقعی که از پهلو به او نگاه می‌کردم...

 

(رژه)

 

سرباز بغل دستی

 

هی تو!

 

 

راوی

 

چیه؟

 

سرباز بغل دستی

 

اسلحه‌ی من ...

 

راوی

 

اسلحه‌ی تو چی شده؟

 

سرباز بغل دستی

 

آیا اتفاقی برایش می‌افتد؟

 

راوی

 

چه اتفاقی؟

 

سرباز بغل دستی

 

منظورم این است که بعدا که در پادگان مهماتش را خالی کنند.

 

راوی

 

خب، چه می‌شود؟

 

 

سرباز بغل دستی

 

شاید تیری از این اسلحه در رود.

راوی

 

چرا باید تیری از اسلحه‌ی تو در رود؟

 

سرباز بغل دستی

 

آخر من شلیک نکردم.

 

راوی

 

چکار کردی؟

 

سرباز بغل دستی

 

من در میدان تیر شلیک نکردم.

 

راوی

 

تو شلیک نکردی؟

 

سرباز بغل دستی

 

نه. من هم همین را می‌گویم.

 

راوی

 

تو داری شوخی می‌کنی.

سرباز بغل دستی

 

نه. من واقعا تیراندازی نکردم.

 

راوی

 

نه،  این واقعیت ندارد، که تو شلیک نکرده باشی.

 

سرباز بغل دستی

 

من می‌خواستم شلیک کنم، ولی نشد. من حتی نتوانستم انگشتم را روی ماشه بگذارم.

 

 

(رژه)

 

راوی

 

این بود آن چیزی که او به من گفت. او ماشه را نچکانده بود. من هم دلیلی نداشتم که به حرفهای او اعتماد نکنم.  طوری که او به نظر می‌آمد، از حماقت محض ماشه را نچکانده بود. در چند صدم ثانیه این فکر به مغز من خطور کرد ... اگر او ماشه را نچکانده باشد ... پس او ... (لبخند تلخی می‌زند) ... نه تیر ... چه خنده‌آور است ... پس او فشنگ مشقی را درون تفنگش داشته است! آن هم او، که ماشه را نچکانده است. فشنگ مشقی درون تفنگ او بوده است. (می‌خندد) فقط یک فشنگ مشقی وجود داشت، که آن هم بر حسب اتفاق درون تفنگ کسی بوده، که ماشه را نچکانده است. و ما، یعنی بقیه این فشنگ مشقی را نداشتیم.  من هم این فشنگ مشقی را نداشتم. من هم به اطراف شلیک نکردم.  پس تیر همه ما به هدف اصابت کرده است. پس ما همه فشنگ جنگی درون تفنگمان داشته‌ایم. این را حالا فهمیدیم. یعنی اجالتا فقط من این را دریافتم. بقیه نفهمیدند که این سرباز به من چه گفت.  ولی حالا دوباره شروع کرد ...

 

(رژه)

 

سرباز بغل دستی

 

هی تو!

 

راوی

 

چیه؟

سرباز بغل دستی

 

من نباید این را به گروهبان گزارش دهم؟ شاید موقعی که دارند تفنگها را خالی می‌کنند، اتفاقی بیفتد. یک فشنگ درون لوله‌ی تفنگ است که هنوز شلیک نشده است. 

 

راوی

 

همین است دیگر، اتفاقی نمی‌افتد. تو روح کوچک زمینی.

 

سرباز بغل دستی

 

چرا اتفاقی نمی‌افتد؟

 

 

 

 

راوی

 

ما جمعا ده نفر بودیم. نه تیر هم به او اصابت کرده بود. در یکی از تفنگ‌ها هم یک فشنگ مشقی بود. حالا فهمیدی؟

 

سرباز بغل دستی

 

فهمیدم؟ چی را فهمیدم؟

 

راوی

 

من یک بار دیگر تکرار می‌کنم: نه تیر به او اصابت کرده بود و ما جمعا ده نفر بودیم. در یکی از تفنگ‌ها هم یک فشنگ مشقی بود. پس اگر تو ماشه را نچکانده باشی ...

 

 

سرباز بغل دستی

 

(او حالا می‌فهمد) که فشنگ مشقی درون تفنگ او بوده است.

 

راوی

 

درست است؟ حالا فهمیدی؟

 

سرباز بغل دستی

 

پس من ...

 

 

 

راوی

 

بله. تو می‌توانستی در کمال آرامش ماشه را بچکانی. و با وجود این تیرت به هدف نمی‌خورد.

سرباز بغل دستی

 

ولی این را که قبلا نمی‌دانیم. 

 

راوی

 

بله، این را قبلا نمی‌دانیم.

 

 

سرباز بغل دستی

 

و موقعی که دارند اسلحه‌ها را خالی می‌کنند، اتفاقی نمی‌افتد؟

 

راوی

 

در هر صورت اتفاق زیادی نمی‌افتد.

 

سرباز بغل دستی

 

پس اتفاقی می‌افتد ...

 

راوی

 

چه اتفاقی؟

 

سرباز بغل دستی

 

پس می‌تواند اتفاقی بیفتد. پس من مجبورم ... من این را گزارش می‌کنم. (با صدای بلند) سرگروهبان!

 

گروهبان

 

چیه؟

 

سرباز بغل دستی

 

من باید چیزی را گزارش کنم.

 

گروهبان

 

چه چیزی را می‌خواهی گزارش کنی؟

 

 

سرباز بغل دستی

 

من تیرم را شلیک نکردم.

 

گروهبان

 

چه می‌گوئی؟

 

سرباز بغل دستی

 

من شلیک نکردم.

 

 

گروهبان

 

کی؟

 

 

سرباز بغل دستی

 

در موقع اعدام.

 

گروهبان

 

شلیک نکردی ...؟

 

سرباز بغل دستی

 

نه.

 

 

گروهبان

 

چرا شلیک نکردی، شاشو؟

 

سرباز بغل دستی

 

نمی‌دانم سرگروهبان.

 

گروهبان

 

شما ماشه را نچکاندید؟ به همین سادگی؟

 

سرباز بغل دستی

 

نه. من ... من ضعف کردم ... من ...

 

 

گروهبان

 

ضعف کردی؟ این کاملا شایسته شماست. احمق! شما مرگ ساده‌ای خواهید داشت. زیرا که چیزی برای از دست دادن ندارید.

 

راوی

 

چه لبخندی می‌زند این سرگروهبان! ما داریم از یک اعدام بر‌می‌گردیم و او لبخند می‌زند. اوسرباز بغل دستی مرا احمق می‌داند. او که باروت را اختراع نکرده و کمی هم گیج و منگ به نظر می‌رسد، دیگر سربازان هم او را گیج‌تر می‌کنند. در صورتی که او زحمت همه را به دوش می‌کشد.

 

 

گروهبان

 

خب خواهیم دید. تو ای دلقک. تو به همراه من به دفتر گروهان بیا.

 

راوی

 

بدین ترتیب گروهبان وظیفه‌اش را انجام داده بود و برای او دیگر مسئولیتی نداشت. ولی دیگر سربازان خیلی مواظب آن سرباز بودند. حالا دیگر مردان سمت راستی و چپی و جلوئی و عقبی من فهمیده بودند. حالا دیگران همه فهمیده بودند، که یکی ماشه را نچکانده بود. و آنها هم به سرعت حساب کردند که اگر یکی ماشه را نچکانده باشد و نه تیر هم به هدف اصابت کرده باشد، ... در هر صورت آنها حالا می‌دانند که فشنگ مشقی درون تفنگ آنها نبوده است. حالا آنها حقیقت را دریافته‌اند. آنها حالا می‌دانند که فشنگ جنگی درون تفنگ آنها بوده است و تیر آنها به هدف اصابت کرده است. که آنها کسی را کشته‌اند. که آنها به خودشان خیانت کرده‌اند. که آنها قاتل هستند. که همان احمق، همان دلقک فشنگ مشقی را از چنگشان درآورده بود. او دریچه‌ی امیدی را که آنها برای خودشان باز کرده بودند، بست. آنها چه نگاه‌هائی به او می‌کردند.نگاه‌های خشمگین، بد طینت و دشمنانه! مثل کسی که به آنها نارو زده باشد. ولی من چرا از "آنها" صحبت می‌کنم. مثل اینکه خودم را کنار گذاشته‌ام. من که می‌دانم، فشنگ مشقی نصیب من نشد، من که می‌دانم، من به اطراف شلیک نکردم، بله، من هم اینک حقیقت را می‌دانم. من هم همیشه این صورت بچه‌گانه و شاگرد معبدی را دربرابر چشمانم خواهم داشت. من هم به خودم خیانت کردم. همه‌ی آن نهیب‌ها و آرامش دادن‌ها برای گول زدن خودم بود. دیگر راه فراری وجود ندارد. آن صورت همچنان خواهد ماند. ما این صورت را تا پایان عمر در برابر چشمانمان خواهیم داشت. همیشه. همه جا. این مرد بغل دستی من، آن یکی با عینک کلفت، آرامش ما را گرفته بود. صصلح و صفا را گرفته بود. این فشنگ مشقی.

(رژه)

 

(می‌گوید) ای مرد، اگر هم تو شلیک نکردی، لااقل ساکت می‌ماندی و صلح و صفای ما را به هم نمی‌زدی.

 

سرباز بغل دستی

 

چطور؟ این جریان به شما چه ربطی دارد؟

 

 

 

راوی

 

به ما چه ربطی دارد؟ تو خیلی ساده‌اندیش هستی. ولی من به تو می‌گویم، که این جریان به ما چه ربطی دارد: اگر فشنگ مشقی نصیب تو شد، این به آن معناست، که نصیب ما نشده است. می‌فهمی؟ تو این فشنگ مشقی را از چنگ ما درآوردی. (با صدای دیگری، ناراحت، نگران)  خب: چرا اصلا شلیک نکردی، ها؟ اصلا فکرش را کرده‌ای، که تو چه کار کردی. و چه قیمت گزافی برای آن باید بپردازی؟

 

سرباز بغل دستی

 

(با ترس) خب نشد دیگر.

 

راوی

 

نشد یا نخواستی؟

 

سرباز بغل دستی

 

چرا، من می‌خواستم. نفسم را هم حبس کرده بودم. ولی بعد سرم گیج رفت و انگشتم دیگر تکان نخورد. ولی وقتی که شما تیراندازی کردید، من دوباره به خودم آمدم. ولی شما آن وقت تفنگها را پائین آوردید و دیگر دیر شده بود که تیر‌اندازی کنم. من هم تفنگم را پائین آوردم.

 

راوی

 

تو نمی‌توانی این را ثابت کنی که عمدا یا سهوا شلیک نکردی. چیزی که هست: تو شلیک نکردی. و این به معنای سرپیچی از دستور است، چه می‌دانم شاید هم به معنای از بین بردن نیروهای نظامی باشد. و می‌دانی چه تنبیهی برای آن در نظر گرفته شده است؟ یک روز صبح زود تو در میدان تیر خودت را باز خواهی یافت، ولی این بار رل‌ها معکوس‌اند.

 

سرباز بغل دستی

 

من که این را عمدا نکردم. من قسم می‌خورم. (ساده‌لوحانه) اگر هم  فشنگ مشقی نصیب من شده باشد که تیر من باز هم به هدف اصابت نمی‌کرد. پس چه فرق می‌کند که من تیراندازی کرده باشم یا نه.

 

راوی

 

تو مثل اینکه کور هستی. در هر صورت بزودی خواهی فهمید که چه خواهد شد. این هم نصیب تو شد. چه می‌شد اگر پوزت را می‌بستی و هیچ چیز نمی‌گفتی!

 

سرباز بغل دستی

 

ولی من مجبور بودم که بگویم! زیرا که از تفنگ هیچ گلوله‌ای شلیک نشد. تفنگ هنوز پر است. و می‌تواند ... طبیعی است! من این را هنوز به سرگروهبان نگفته‌ام. (با صدای بلند) سرگروهبان!

 

گروهبان

 

دیگه چی شده؟

 

سرباز بغل دستی

 

من فراموش کردم که بگویم ...

گروهبان

 

چی را؟

 

سرباز بغل دستی

 

تفنگ من ... هنوز پر است ... زیرا که من تیرم را شلیک نکردم. شاید ... اتفاقی بیفتد. شاید ...

 

گروهبان

 

اعصابم را داغون نکن، تو ای دلقک! اولا که من شخصا تفنگ ها را خالی می‌کنم. گذشته از آن اتفاقی نخواهد افتاد. سایرین  احتمالا برایت تعریف کرده‌اند. اگر شما زیر آن عینک فلزی‌تان کمی زیرک‌تر بودید، حتما تاکنون، چیزی را که همه‌ی سایرین می‌دانند شما نیز می‌دانستید، که در تفنگ شما فقط یک فشنگ مشقی وجود داشت.

 

سرباز بغل دستی

 

(آهسته) بله، درست است. درون تفنگ من فقط یک فشنگ مشقی وجود دارد.

 

(رژه‌ای که به تدریج صدایش محو می‌شود)

 

 



[1] Torsten Heipperg

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۸