در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

نمایشنامه‌ی رادیوئی کــودتا اثر: اوتو هاینریش کونر

نمایشنامه‌ی رادیوئی

کــودتا

اثر:

اوتو هاینریش کونر

Otto Heinrich Kühner

Hörspiele

ترجمه: شاپور چهارده‌چریک

 

 نقش آفرینان:

 رئیس جمهور

 وزیر

 منشی

 

 (از دور صدای یازده ضربه‌ی ساعت از یک برج و صدای رژه‌ی سربازان شنیده می شود.)

 

رئیس جمهور:

 

بفرمائید.

 

منشی:

 

(با کمی فاصله) آقای وزیر دادگستری!

 

رئیس جمهور:

 

به معنای واقعی کلمه به موقع آمد. به ایشان بگوئید بفرمایند تو... ضمنا ...

 

منشی:

 

بله، آقای رئیس جمهور؟

 

رئیس جمهور:

 

ترتیب یک بطر شراب را هم بدهید.

 

منشی:

 

یک لیوان دیگر هم همراه باشد؟ برای آقای وزیر؟

 

 

 

رئیس جمهور:

 

چی گفتید؟

 

منشی:

 

آیا یک لیوان هم برای آقای وزیر دادگستری بیاوریم.

 

رئیس جمهور:

 

طبیعی است. لطفا دستور آن را بدهید. (عذرخواهانه) من کمی گیج هستم. بیماری تازه شفا یافته، و این گرمای هوا. این پنکه هم  حتما باید تعمیر شود. هوا برای یک کار متمرکز خیلی گرم است. شب گذشته هم خیلی بد خوابیدم. من فکر می‌کنم که او بیش از همیشه ناآرام است. ضمنا متوجه شدید که همین الآن پست نگهبانی تعویض شد. یک ساعت زودتر؟ چیز کوچکی است. تلفن وزیر کشور را برایم بگیرید. ولی نه! لازم نیست. واقعا چیز کوچکی است. این بازی را از توریست‌ها نگیریم. طبیعی است که در راهنماهای مسافرتی نوشته شده است که پست نگهبانی ساعت 12 تعویض می‌شود. بدیهی است که در این هوای گرم حتی توریست‌ها هم از این میدان فاصله می‌گیرند و به ساحل می‌روند.  ضمنا شما امروز بعد‌از‌ظهر از خدمت معاف هستید. به ساحل بروید یا به کوهستان! دره‌های ما این‌روز‌ها به طرز یگانه‌ای زیبا و باشکوه هستند. باغ‌ها پر از شکوفه، درختان هلو، گل‌های رز ...       

 

منشی:

 

 متشکرم قربان.

 

 

رئیس جمهور:

 

من از زحمات شما به اندازه کافی قدر‌دانی نکرده‌ام. شما برای من زحمات زیادی کشیده‌اید، حتی در دوره‌ی انقلاب. این که من شما را  در یک دوره از دست دادم، امروز برای من غیر قابل بخشایش است. ولی حتی انقلابیون نیز بعد از اینکه امور به حالت عادی بر‌می‌گردند به بوروکرات تبدیل می شوند. انسانها به ساختمانهای بلند بر‌می‌گردند و در راهروهای بزرگ و دفاتر خود را گم می‌کنند. من نمی‌دانم چرا الآن این مسائل به ذهنم خطور می‌کنند و نیز نمی‌دانم که چرا من خاصه امروز از زحمات شما قدردانی می‌کنم. شاید به این دلیل که ... ضمنا شما نمی‌خواهید یک لیوان شراب با ما بنوشید. می‌بینید، من حتی فراموش کردم که این را هم از شما بپرسم. پنکه حتما باید تعمیر شود. بله درست است، شما که شراب نمی‌نوشید. ولی این شراب یکی از بهترین شرابهای ماست. ما سال گذشته از این نوع شراب  20000 تن صادر کردیم. من خوشحالم که عزت و آبروی ما در جهان نه به صادرات اسلحه که به صادرات شراب وابسته است. می‌بینم که شما ناآرام می‌شوید.  

 

منشی:

 

جناب آقای وزیر دادگستری ...

 

رئیس جمهور:

 

طبیعی است. فقط یک حرف دیگر: از نارسائی‌های من درگذرید و آن را به کار زیاد من مربوط بدانید! احتمالا شما زحمت زیادی کشیدید تا به این درجه برسید. ببخشید که من این نکته را هم فراموش کردم! ولی شاید شما کمی به حق‌ خودتان رسیده باشید و می‌بینید که من به یک پیرمرد مبدل شده‌ام، پیرمردی که کمی هم می‌لنگد. البته همه‌ی ما پیرتر شده‌ایم. ولی جای پای زمان در وجود من مشهود‌تر است تا در وجود دیگران. سنگینی چنین مسئولیتی آدم را پیر می‌کند. و من شخصا قشنگ‌ترین ایام زندگی‌ام را از دست دادم. من باید همانند یک رئیس جمهور رفتار می‌کردم. من حتی تصاویر سایر روسای جمهور را با دقت بررسی می‌کردم، خاصه آن کشورهائی که بزرگ‌تر از کشور ما هستند، برای اینکه بتوانم خودم را با آنها قیاس کنم. ضمنا خانمم می‌خواست بین ساعت 10 و 11 به من زنگ بزند.     

 

منشی:

 

ولی کسی زنگ زنده است.

 

رئیس جمهور:

 

او می‌خواست به من بگوید، که آیا سگ‌های من تا کنون آرام شده‌اند. آنها از شب گذشته تا کنون به طور مشهودی ناآرام هستند. 

 

منشی:

 

بگویم به همسرتان زنگ بزنند.

 

رئیس جمهور:

 

بگذارید وزیر داخل شود. به استنوگراف هم بگوئید خودش را برای تایپ کردن حاضر کند و ترتیب تعمیر پنکه را هم بدهید!

 

منشی:

 

(در حال رفتن) من ترتیب این‌ کارها را خواهم داد.

(سکوت کوتاه، بعد صدای قدم‌های کسی شنیده می‌شود)

رئیس جمهور:

 

ببخشید که کمی منتظر شدید. شما خیلی به موقع آمدید. ولی شما همیشه موقع شناس بوده‌اید.

 

وزیر:

 

(با خوشحالی ساختگی) موقع‌شناسی یکی از انواع بازی با عدالت است. من وزیر دادگستری هستم.

 

رئیس جمهور:

 

بفرمائید لطفا، بنشینید.

وزیر:

 

شما کاملا شفا یافته‌اید؟

 

رئیس جمهور:

 

حالم خیلی بهتر شده است.  پزشک من به من اجازه داده که روزی دو تا سه ساعت کار کنم. متاسفانه، یکی از عواقب این بیماری هم عقب ماندن بعضی از کارها خاصه از وزارتخانه‌ی شماست. شاید بتوان اینک کارها را کمی تسریع کرد. بفرمائید!

 

وزیر:

 

(در حال ورق زدن پرونده‌ای است) این پیشنهاد شما در باره‌ی الغای قانون  جنحه است، تا آنجائیکه به جرایم سیاسی مربوط است. من مایلم به شما بگویم که الغای این قانون، معادل یک عفو سیاسی است، و اجرای آن عناصر ضد دولت را تقویت می‌کند و در راه ایجاد نظم عمومی و حمایت از قانون اساسی عواقب بسیار وخیمی خواهد داشت. بعد از مذاکره با ...  

 

رئیس جمهور:

 

(حرف او را قطم می‌کند) خوب موضوع بعدی چیست؟

 

وزیر:

 

(آشفته شده و باز هم در پرونده‌اش ورق می‌زند) موضوع بعدی مربوط به لغو قسمتی از قوانین اصلاحات ارضی است، که ما ده سال پیش تصویب کردیم، تا آنجائیکه مربوط به زمین‌های کشاورزی باشد که از قسمتی از آنها به طور خصوصی استفاده شود. من مایلم در این باره ...

 

رئیس جمهور:

 

خوب بعدی! من با نظرات شما در این مورد آشنا هستم.

 

وزیر:

 

(آشفته‌تر از قبل، بازهم درون پرونده‌اش دنبال چیزی می‌گردد) موضوع بعدی مربوط به پائین‌ آوردن عوارض گمرک برای صنایع و کشاورزی است. اگر اجازه بدهید من در این مورد یک مطلب اساسی را خدمتتان عرض می‌کنم. من در این مورد با عقیده‌ی آقای وزیر امور خارجه موافق هستم، که پائین آوردن این عوارض بدین گونه عواقب وخیمی برای صنایع ملی و اقتصاد کشاورزی کشورمان به دنبال خواهد داشت. مگر اینکه (تن صدایش به شدت تندتر می‌شود) شما حاضر شوید در سیاست داخلی به آنها امتیازاتی بدهید تا به هدف اصلی‌تان که همان  رقابت  آزاد اقتصادی و شراکت فی‌ما‌بین هم‌ارزش است، برسید و نظام اقتصادی ما را با نظام اقتصادی لیبرالیسم کشورهای .... 

 

رئیس جمهور:

 

انقلاب شما چه ساعتی شروع می‌شود؟

 

وزیر:

 

(غافلگیر شده و اعتمادش را از دست داده است) انقلاب؟

 

 

رئیس جمهور:

 

منظورم همان کودتای شماست؟ توطئه‌ی شما؟ شما کی به توپچی‌های درون سنگرتان دستور حمله خواهید داد؟

 

وزیر:

 

(مانند بالا غافلگیرانه) توپ؟ سنگر؟

 

رئیس جمهور:

 

(با لبخند) من دقیقا نمی‌دانستم، این فقط یک حدس و گمان بود. و یک موضوع کوچک شک و تردید مرا شدت بخشید. من چندی پیش اتفاقی از درون پنجره به بیرون نگاه کردم و دیدم که نگهبانها به جای ساعت 12 که معمول است،  ساعت 11 عوض شدند.  درست همان موقعی که شما برای دادن گزارش آمدید. این موضوع می‌توانست کاملا اتفاقی باشد، ولی حالا دریافتم که این موضع یک معنی و مفهومی دارد. سربازهای شما نگهبانی از کاخ را به عهده دارند. این کار از طرف من یک بی‌فکری بود. من باید چنین چیزی را جدی می‌گرفتم. ولی شما فراموش کردیده‌اید که من هم یک انقلاب را رهبری کرده‌ام. میدانی که شما چند دقیقه پیش از میان آن گذشتید و اینجا آمدید، باید شما را به یاد این موضوع بیندازد. اسم این میدان، اسم من است. ولی من باید اذعان کنم که ... 

 

وزیر:

 

(که حالا خود را جمع‌و‌جور کرده است) من مایلم ...

 

رئیس جمهور:

 

(همچنان به حرف زدنش ادامه می‌دهد) ولی من باید اذعان کنم که شب قبل مسائلی برای من روشن شد. دیشب از شبهای دیگر ناآرام‌تر بود. من این ناآرامی‌ها را می‌شنیدم، زیرا که من تمام شب بیدار بودم. یا اینکه برای من تمام شب بیدار بودم، این ناآرامی‌ها را شنیدم. نمی‌دانم. حتی سگ‌های من هم ناآرام بودند. تاحالا فکر می‌کردم که از دور، از جنگل صدای زنجیر چرخ ارابه‌ها را می شنوم. من حتی می‌انگاشتم که قطارها، بیشتر از هر روزی از روی پل می‌گذرند. من حدس می‌زنم، که ساعت  x    باید ساعت 12 باشد. بنابراین هنوز 45 دقیقه وقت باقی است.  ما ده سال قبل ...

( صدای یک  ضربه‌ی ساعت از برج کلیسا شنیده می شود)

هم اینک صدای این ضربه شنیده می‌شود. ساعت x    ما در ده سال قبل هم ساعت 12 بود.   ولی 12 ساعت دیرتر یعنی ساعت 12 شب. حتما یادتان می‌آید. ولی یک کودتا در ساعت 12 ظهر چیز جدیدی است که باید گفت واقعا  اصالت هم دارد و حاوی مکر و حیله هم هست. روش‌ها و متد‌ها در این مورد خیلی ظریف‌تر شده‌اند. ظهر،  موقعی که  کارگران در سالن غذاخوری مشغول صرف نهار هستند، موقعی که مردم از فرط گرما بی‌حال و مطیع و بی اراده هستند. گذشته از این گذشه، هیچ هم نظر‌ها را جلب نمی‌کند. مانند دزدان، که اگر روز روشن به دزدی بروند زیاد هم نظر‌ها را به خود جلب نمی‌کنند، تا اینکه شب به دزدی بروند. خوب این مطالبی که گفتم، درسته؟    

 

وزیر:

 

(بعد از یک سکوت کوتاه) من می‌توانم بگویم که این مطالب درست نیستند، و اینها صحت ندارند. ولی از آنجائی که شما این حقایق را جلوی چشم‌های من بیان کردید، پس من باید خیلی بدجنس باشم، اگر تا کنون  آنها را از طریق صدا یا حرکات صورتم لو نداده باشم. من هنرپیشه‌ی خوبی نیستم. برای شما هم کار ساده‌ای است، که حقیقت را از صورتم بخوانید. پس بگذارید با کارتهای باز بازی کنیم. این شاید آخرین دلیل و حجتی باشد که من به شما بدهکار هستم. 

 

رئیس جمهور:

 

یک یاغی، که موقع دروغ گفتن صورتش سرخ بشود، نوع جدیدی است، و خیلی هم شاعرانه است.  یا اینکه شما سعی می‌کنید، سر صحبت جدیدی را باز کنید؟ صحبتی که شما این 45 دقیقه باقیمانده را ... نه، من می‌بینم که فقط 43 دقیقه باقی مانده است. دو دقیقه به نفع شما. طبیعتا شما می‌دانید، که در چنین مواقعی بهتر است که نقش یک آدم حساس را بازی کنید. )برای یک لحظه به پشتی تکیه می‌دهد)  ولی هنوز هم هن اینجا همه‌کاره هستم. من هنوز هم می‌توانم نقشه‌های شما را نقش بر آب کنم. من هنوز هم می‌توانم این شورش را در نطفه خفه کنم. من می‌توانم به گروهان نگهبانی تلفن کنم ... (دوباره آرام می‌شود) نترسید! من می‌گویم "می‌توانم".  من می‌توانم تلفن کنم. ولی همانطور که شما مشاهده می‌کنید، تلفن نمی‌کنم. ولی، من شما را به مخمصه انداختم. من این دسیسه را 45 دقیقه زودتر از آن‌که شروع شود، کشف کردم. در هر صورت این جریان در نقشه‌های شما پیش‌بینی نشده بود. ولی شما باید آنها را پیش‌بینی می‌کردید.     

 

وزیر:

 

من اقرار می‌کنم، که این مطالب در نقشه‌های ما پیش‌بینی نشده بودند. من واقعا می‌خواستم شما را یک‌ ساعت معطل کنم. من آنقدر مطلب آماده داشتم که بتوانم شما را با آنها مشغول کنم. (دوباره در پرونده‌اش به جستجو می‌پردازد) مثلا قوانین اجرائی  در حقوق اجتماعی، یا دستور حفاظت از انجمن‌های حقوقی برای فقرا، یا ...

 

رئیس جمهور:

 

(حرف او را قطع می‌کند)شما باز هم می‌خواهید با این حرف‌ها مرا معطل کنید. فقط 41 دقیقه مانده است. من فکر می‌کنم که تا کنون تلفن‌ها را قطع کرده‌اید و اطاق منشی را هم افراد شما گرفته‌اند. من این‌ها را از آنجا می‌دانم که شراب و یک لیوان اضافی را هنوز نیاورده‌اند. من هر دوی آنها را سفارش داده بودم. من به شما تبریک می‌گویم. شما استعداد سازماندهی را دارید. البته اگر غیر از این بود که من شما را به کابینه‌ام نمی‌آوردم. شاید هم افرادی که ده سال پیش در انقلاب من حضور داشتند، تجربیاتشان را در اختیار شما قرار داده‌اند. در هر صورت شما کودتایتان را بد سازماندهی نکرده‌اید. و شما ظاهرا شجاعت هم دارید. شما با نادیده ‌گرفتن خطری که زندگی‌تان را تهدید می‌کرد، به طرف من آمدید، حتی بدون همراه، یا یک گزارشگر شخصی یا یک نفر دیگر. فکر کنم که این کار‌ها به کودتای شما یک رنگ‌ و بوی خاصی ببخشند. این هم می‌توانست باشد که من با شما به مقابله برخیزم و سر شما را از انقلاب یا دولت آینده طلب کنم. پس اشتباه نمی‌کنم اگر فرض کنم که شما را به جای من در نظر گرفته‌اند.     

 

وزیر:

 

(آهسته ولی محکم) بله.

 

رئیس جمهور:

 

من کس دیگری را هم نمی‌شناسم که  برای این کار قابل‌تر از شما باشد. کسی که دانش بیشتری در هدایت امور کشور و مردم داشته باشد. شما یک سخنگوی بسیار خوبی هستید. مردی با عقل سالم و قبل از هر چیز، با اعصاب سالم. ضمنا حقوقدان هم که هستید، وکیل سابق هم که بوده‌اید. به همین دلایل هم من شما را با تکالیف مهمی از قبیل سازماندهی مجدد امور حقوقی آشنا کردم. شما هم با کمال مسرت این تکالیف را انجام دادید. شما ایده و فانتزی داشتید. حتی همین الآن که شما به سراغ من آمده‌اید نشان دادید که شما آدم بافکری هستید. شجاعت فردی شما، که در اولین ساعات انقلابتان آن را نشان دادید، به صورت یک اساطوره درخواهد آمد و در انجام دادن امور مملکتی منافع زیادی برای شما خواهد داشت.  در حقیقت من هم ده سال پیش یک چنین کاری را انجام دادم. شما که می‌دانید. من طوری که برای دیگران به خوبی قابل رؤیت باشد، در اولین خط  انقلاب، روی سنگری ایستادم. به همین علت هم تیر به پای من اصابت کرد، زیرا که در این بلندی معمولا فقط سرها قرار داشتند.  این رفتار من کاملا غیر معقول و حتی بی‌معنی بود، ولی این افسانه در طول سالهای بعد  به طور غیر قابل جدا شدن به من چسبیده بود. آنها باید واقعا خیلی سعی می‌کردند تا شخصی مثل خودم را به کمک بفرستند..         

 

وزیر:

 

فکر  و احساسات من خیلی گویاتر از افکار و احساسات شما هستند. این یک تصادف محض است، که من اینک شخصا نزد شما در کاخ هستم. سخنرانی من برای شما هم موقعی تعیین شده بود که هنوز روز و ساعت انقلاب دقیقا مشخص نشده بود. و فقط برای اینکه شما را تحریک نکنم، به این قرار ملاقات آمدم. خوب، من می‌توانستم بهانه‌ای آورده و از آمدن به اینجا عذرخواهی کنم، ولی ...

   

رئیس جمهور:

 

... این ملاقات اتفاقی این فکر را در سر شما به وجود آورد که موقعیت را مغتنم شمرده و از آن استفاده کنید. درست نیست! همه چیز چنان تنظیم شده بود که شما اصلا لازم نمی‌دیدید که قرار ملاقات را عوض کنید. ولی حتی اگر تلفن‌ها را هم قطع کنید و سربازانتان اتاق منشی مرا اشغال کنند، باز هم من می‌توانم از یک در مخفی بگریزم. شما که شک ندارید که من فکر همه چیز را کرده باشم؟ در مخفی پشت قفسه کتابهاست.  

 

وزیر:

 

شما  نمی‌توانید چرخش جریانات را تغییر دهید. انقلاب دیگر بدون بروبرگرد به وقوع خواهد پیوست و پیروز خواهد شد. تمام ارتش از ما جانبداری می‌کند، نیروی زمینی، هوائی و دریائی با فرماندهانشان .  تقریبا تمام افراد کابینه پشت سر من ایستاده‌اند. وزیر دفاع خود شخصا عملیات نظامی را رهبری می‌کنند. نیم ساعت است که تمام فرودگاه‌ها و بنادر تعطیل و بسته شده‌اند. تمام نیروی دریائی در حالت آماده‌باش هستند. به تمام واحد‌های نیروی دریائی که فعلا روی آب هستند، دستور داده شده که به نزدیک‌ترین بندر بروند. پایتخت را هم ارتش یکم و سوم محاصره کرده‌اند. صد‌ها تانک بین راه هستند. تمام ایستگاه‌های رادیوئی در دست ما هستند. همانطور که شما هم کاملا درست تشخیص دادید، راس ساعت 12 انقلاب شروع خواهد شد. توپهای قلعه علامت شروع را می‌دهند. بعد هم عملیات نظامی با دقت مانند یک ساعت شروع خواهند شد. گرو‌های نیروی دریائی اینجا در پایتخت، سریعا تمام نقاط مهم نظامی را، از قبیل پل‌ها، بنادر و ایستگاه‌های راه آهن، تاسیسات صنعتی و ساختمانهای دولتی و ...  اشغال خواهند کرد.  چرا شما چیزی نمی‌گوئید؟

 

رئیس جمهور:

 

(آرام) چه بگویم؟

 

وزیر:

 

... و ساختمانهای دولتی (کاملا تحریک شده، تقریبا دست‌ پاچه شده) کمیته انقلاب فورا کار دولت را به دست خواهد گرفت. تمام آن دسته از اعضای کابینه هم که هنوز تحت فرمان من درنیامده باشند، فورا دستگیر و حبس خواهند شد. توپهای کشتی‌های جنگی ادارات دولتی و نهضت مقاومت را هدف گرفته‌اند. هواپیماهای جنگی نیز به حالت آماده‌باش در فرودگاه‌ها هستند. تانک‌ها هم‌اکنون تمام خیابانهای مهم را مسدود کرده‌اند. هر جا که با انقلاب مقاومت کنند، بیرحمانه این مقاومتها در هم شکسته خواهد شد. انقلاب پیروز خواهد شد.  حق پیروز خواهد شد.   

 

رئیس جمهور:

 

اگر بتوان به حرف‌های شما اعتماد کرد، که می‌توان به آنها اعتماد کرد، عملیات شما بدون شک پیروز خواهد شد. ولی من این عملیات را نه یک انقلاب، بلکه ضد انقلاب ، یا کودتا یا  براندازی دولت می‌نامم. 

 

 

 

وزیر:

 

من باید شما را ...

 

رئیس جمهور:

 

توجه داشته باشید! ما نمی‌خواهیم در این مورد با هم بحث کنیم. ولی وقتی که شما قدرت را به دست گرفتید، تاریخ‌نویسی را هم مطابق میل‌تان تغییر خواهید داد. من هم همین‌کار را کردم. و وقتی که بخواهید در مقابل ملت از انقلابتان دفاع کنید، دلایلتان کم نخواهند بود. من که هر چه فکر کردم، دلیلی ندیدم. می‌دانم، من انقلابتان را  نرم کرده‌ام. (بیشتر تحریک می‌شود) من میراث این انقلاب را از بین می‌برم. من به انقلاب خیانت می‌کنم. این است آن ترمینولوژی جدید شما. ولی تا موقعی که من زنده‌ام، (باز آرام می‌شود) به هیچ وجه ... . مرا ببخشید! من برای چند لحخظه همان سروصدا را در گوش و آن بوی سوختگی را در بینی‌ام حس کردم. ولی من این سروصدا و بوی سوختگی را علیه انقلاب شما به کار نخواهم برد. انقلاب‌ها انقلاب می‌زایند. اگر می‌خواهید از این اطاق استفاده کنید، به موقع به فکر آن باشید که در اطاق کارتان یک در مخفی کار بگذارید. شما که اینک می‌دانید که در مخفی کجاست. و به این موضوع هم فکر کنید – من این تجربه را کرده‌ام-: انسان کامل نیست. بهشت هم روی زمین نیست. من اعتراف می‌کنم:  انقلاب می‌تواند زمینه‌ی  خوبی داشته باشد. ولی فقط انسانهای حساس خواب آن را می‌بینند و آنهائی که اعصاب قوی‌تری دارند در آن پیروز می‌شوند. من هم یکی از همین انسانها بودم. ولی حالا اعصابم خورد شده است. من صندلی‌ام را به شما می‌بخشم. شما اجازه دارید که روی آن بنشینید و از کودتایتان دست بردارید. شما می‌توانید این را به عنوان یک کناره‌گیری یا  عزل از مقام تصور کنید. من به زندگی خصوصی‌ام بر‌می‌گردم و به شعر و پرورش سگ‌هایم می‌پردازم. یا اینکه باید این کار شما را به عنوان یک کار تاریخی بنگرم؟ ... خوب، شاید هم هنوز نمی‌دانم که چه باید بکنم. من  شاید  مجبور شوم کاری برای نجات زندگی‌ام انجام دهم یا اینکه از خودم دفاع کنم. به این سرعت نمی‌دانم چکار باید بکنم. (مکث کوتاه) نه، من هیچ کاری نمی‌کنم. همان که گفتم، من کناره‌گیری می‌کنم.شما حتی می‌توانید تپانچه مرا هم داشته باشد. بفرمائید! قبل از اینکه شما بیائید من آن را درون جیبم گذاشم و حالا آن را به شما می‌دهم.   ولی نه به این دلیل که تمام ارتش از شما جانبداری می کند؛ -من در این مورد هم شک دارم- و نه به این دلیل که شما خطوط تلفن را قطع و اطاق منشی مرا هم اشغال کرده اید؛ زیرا فقط به این دلیل که انسان برای چه زندگی می کند برای من مهمتر شده است تا اینکه انسان چگونه زندگی می کند.     

 

وزیر:

 

و باوجود این شما طپانچه ای در جیبتان داشتید. و آن را از ضامن خارج کرده بودید. و قصد آن را داشتید که از تلفن هم استفاده کنید. 

 

رئیس جمهور:

 

حرکات ناخواسته؛ عکس العمل اتوماتیک. نه؛ من هیچ کاری برای دفاع از خودم انجام نخواهم داد. همانطور که قبلا گفتم: نیروی عصبی من در هم شکسته است. شب بی خواب گذشته هم بقیه اش را ربود. تغییرات معمولا اموری هستند که به اعصاب آدمی مربوط می شوند و قاعدتا در یک شب اتفاق می افتند. شاید یک دارو یا یک دوای فسفری یا چیزی شبیه به آنها می توانست به من کمک کند تا من هم به نوبه خودم در برابر انقلاب شما مقاومت کنم. ولی من هیج کدام از اینها را فعلا در اختیار ندارم. گذشته از این؛ من نمی دانم که این داروها چقدر اثر می کنند. من پیرتر شده ام. سلولهایم دارند مراتبا از بین می روند. از لحاظ بیرونی می توان آن را در پوستم مشاهده کرد. از لحاظ درونی هم می توان آن را در اضمحلال نیروی بدنی ام دید. زودتر خسته می شوم. مردن شروع شده است؛ حتی اگر هم سالیان سال به طول بکشد. انسان برای اولین بار به آن فکر می کند. انسان می فهمد که رفتنی است و این رفتن مشروط به آن است که نامیرا باشیم. انسان احساس می کند که دارد به یک معبد می رود مثل شارل پنجم. در هر حال سوالات عوض می شوند. متعجبم از اینکه؛ چرا شما اینگونه نمی اندیشید. با وجودیکه شما زیاد هم از من جوانتر نیستید و قطعا کمتر از من هم باهوش نیستید.  این حتما به طبع هر انسانی و به ابعاد فانتزی وی بستگی دارد. من اقرار می کنم که از لحاظ جسمی هم کمی ثقیل تر شده ام. من چاق تر شده ام. من صبح ها دیگر زود از خواب بر نمی خیزم, آنگونه که به دانش آموزان آموخته اند. من دلم می خواست که این افسانه هائی را که در باره ی من گفته اند؛ شخصا  نابود کنم.  ولی کسی در موقعیت من نمی تواند این افسانه ها را نابود کند, افسانه هائی که ائ به خاطر آنها به این موقعیت دست یافته است. من می دانم که شما صبح زود از خواب برمی خیزید و با آب سرد دوش می گیرید. این کار خیلی سالم است. کسانی انقلاب می کنند که سحرخیز باشند و با آب سرد دوش بگیرند. من هم به همین انسانها تعلق داشتم, ولی اینک دیگر دیر از خواب بر می خیزم. به نظر من این یک نوع تکامل است.  شاید هم کم کاری من به این مربوط باشد که هوا امروز خیلی گرم است. گذشته از آن, اینک ظهر است و خورشید بر فرق آسمان. زمان بی کاری؛ زمانی که حتی پان[1] و سورینکس[2] هم استراحت می کنند. گذشته از آن؛ پنکه هم از کار افتاده و من هم شراب نوشیده ام و یک خستگی گرما بخشی همانند آغوش مادر نیز مرا درنوردیده است. الآن دلم می خواست کرکره ها را پائین می کشیدم و دراز می کشیدم و به صداهای دوری که از اینجا هم قابل شنود هستند گوش می دادم. به صدای صخره های دریا؛ به عوعوی سگ ها, به جیغ و فریاد کودکان.  دلم می خواست سرزمین هائی را که غصب کرده ام؛ پس بدهم و انقلاب را لغو کنم. و دلم می خواهد جوابی برای این سوال بیابم؛ که چرا دریا تا اینجا پیشروی کرده است. شاید به این دلیل که ما اینجا یک جاده ساحلی ساخته ایم و قصد داشته ایم که اینجا یک چراغ دریائی نصب کنیم. سبب و مسبب اینجا قابل تعویض هستند. من جهان را از نو می بینم. شاعرانه می بینم و قصد آن دارم که نظریاتم را به شعر بنویسم. مطلب ئو و جدید هم همین است.  نگارش مطالب من به نثر؛ قطعا این اثری که اینک دارد؛ نخواهد داشت. اینگونه نگارش؛ قدرتی دارد که خود انسان را هم تحت تاثیر قرار می دهد و قدری از فرمول جادوئی آن را کسب می کند...

... نقاشی کردن روی کاغذهای ساخته شده از نی

یا روی کاغدهائی که چوب در ساختن آنها به کار نرفته

دعا در مقابل تهدیدات

مثلا: ما فقط در جریاناتی

سهیم می شویم, که آنها را از دست داده ایم

حداقل تا زمانی که

مدرکی برای اینکه ما زنده هستیم

به دست نداده ایم

و این سوال هنوز بی جواب مانده

که چرا ماهی ها

(حرفش را قطع می کند. از ساعت برج دو ضربه شنیده می شود)

رشته سخن از دستم بدر رفت. ببخشید! 

   

وزیر:

 

شاید شما مطالبی را که من عنوان کردم؛ زیاد جدی نمی گیرید؟

 

 

 

 

رئیس جمهور:

 

این خیلی مضحک است که یک وزیر بگوید؛ انقلابی در شرف تکوین است. اگر این صحت نداشته باشد.  ولی ما باید زمان را طوری سپری کنیم. نیم ساعت دیگر مانده است. شما که خود شخصا شنیدید. یا اینکه قصد دارید هنوز هم در باره ی قوانین پیشنهادیتان  برای من سخنوری کنید و تردید خود را در این باره بیان کنید؛ که این قوانین جدید عواقب شومی به دنبال خواهند داشت.

 

وزیر:

 

... و باوجودی که شما از جدیت سخنانی که من عنوان کردم؛ قانع شدید؛ ولی هنوز هم نمی خواهید کاری بکنید؟

 

رئیس جمهور:

 

من تپانچه ام را به شما دادم.

 

وزیر:

 

راستی؛ امروز  صبح برادرتان هنگامی که قصد فرار داشت؛ کشته شد.

 

رئیس جمهور:

 

(مغموم) برادر من؟ کشته شد؟

 

وزیر:

 

او می خواست شخصا از فرمانده کل قوا اطلاعاتی در باره ی جابجا کردن قوا کسب کند. ولی وقتی که این اطلاعات به او داده نشد؛ می خواست با شما تلفنی تماس بگیرد. برای جلوگیری از این کار مجبور شدیم او را دستگیر و زندانی کنیم.

 

رئیس جمهور:

 

اعتراف می کنم؛ که این خبر خیلی بیشتر از آن چه فعلا بتوانم به آن  اقرار کنم؛ مرا تحت تاثیر قرار داد. و اینکه فعلا با این مشکل مواجه هستم که خودم را کنترل کنم. (مکث می کند؛ ولی بعد با صدای آرامی به گفته هایش ادامه می دهد) من خوب درک می کنم؛ که چرا شما اینجا و اینک مرگ برادرم را به من اطلاع می دهید.  ولی من این کار را انجام نخواهم داد؛ که انتقام برادرم را از شما بگیرم.  گذشته از آن؛ این کار چیزی را عوض نخواهد کرد.  من از این احساس رضایت کردن می گذرم. دعاهای من قوی تر هستند. اگر "اورست[3]" انتقامجوئی نمی کرد؛ لعن و نفرینی که نصیب خاندان "آتریدن[4]" ها شده است؛ تا کنون به پایان رسیده بود. نه, من خواستار این انتقام نیستم. من هیچ کاری نخواهم کرد؛ حتی اگر کار و عمل شما در مقابل تاریخ کاری سهل و آسان شمرده شود. من حتی دیگر هیچ جاه طلبی یا شهرت طلبی هم ندارم. من اقرار می کنم که سالیان سال از این صفت عاری نبوده ام؛ وگرنه الآن اینجا ننشسته بودم.  و چیزی که به قوانین انسانی من مربوط است؛ باید بگویم که این قوانین  فقط از یک  نیاز و احتیاج مشتق شده بودند تا مورد تشویق قرار بگیرند.  جاه طلبی! این فقط یک بیماری است که مانند یک اپیدمی گسترش می یابد. حتما هم به نوع انتحاب آن بستگی دارد. جاه طلب ها چیزی دارند که طبیعت به آنها هدیه کرده است؛ بقیه را کنار بزنند و ژن خود را گسترش دهند. خوشبختانه من بچه ای ندارم. ولی شما سه تا بچه دارید, سه تا پسر. 

 

وزیر:

 

(دلخور) شاید هم گذشتن شما از کاری که باید انجام دهید؛ باز هم به جاه طلبی و خودخواهی شما بستگی داشته باشد. شاید شما می خواهید بدین طریق روی دست من بزنید.

 

رئیس جمهور:

 

شاید این مطابق میل شما باشد. فکر کنید؛ که یک مارشال به همین طریق تاریخی شد؛ که در گرماگرم جنگ نمی خواست چیزی حواسش را از کتاب "سروانتس" که او مشغول خواندنش بود؛ پرت کند. و به همین علت هم جنگ را باخت.  ولی این دیگر در دست شماست؛ که در باره ی محتوای این مکالمه سکوت کنید. شهادی هم وجود ندارد. از لحاظ تاریخی؛ هیج عملی وجود ندارد؛ قبل از اینکه این عمل به همگان معرفی شده باشد. بین خودمان باشد: کاری را نکردن نیروی بیشتری لازم دارد تا آن را انجام دادن. شهرت طلبی و قدرت طلبی نیز علامت ضعف است. من در این زمینه هم از شما جلوتر هستم. وقتی که میدانی را به نام شما می کنند؛ قدرت و شهرت آدمی را کمی غلغلک می دهد و تحریک می کند؛ ولی این غلغلک دادن ها و تحریک کردن ها دوامی ندارد. گذشته از آن؛ انسان می میرد. از اعمال شما فقط یک عدد باقی می ماند و از خود شما فقط یک نام. نامی که شاگردان مدرسه می توانند موقعی که دارند آن را بر لبه دفترشان می نویسند؛ و از پنجره بیرون را می نگرند و به تعطیلاتشان فکر می کنند؛ حروف آن را جا بجا کنند. اگر من وقت کافی داشتم؛ به دنبال زندگی بی شهرتان می رفتم؛ همانهائی که نه مجسمه ای دارند و نه میدانی به نام آنها نامیده شده است. نه به زندگی کریستف کلمب؛ بلکه به زندگی سرخ پوستهائی که او به عنوان سند و مدرک  کشفیاتش با خود به اسپانیا آورد. نه به زندگی ناپلئون؛ بلکه به زندگی ولیعهدی از دول متحدش؛ که هنگام لشکرکشی به روسیه؛ دلتنگی و رنج دور از وطن او را چنان رنجاند که لشکرش را به دست سرلشکر دیگری سپرده و به قصر گرم و نرم خود بازگشت.

حتی ستونهای مرمرین هم بی خودند

زیرا که مترو از کنار آنها می گذرد

و نزول آن ها را به ما نشان می دهد

شهرت به شهرت پرستان می گوید

که این نوع پرستش را گران بپردازند

ولی به آنهائی که توجه  نمی کند

خسارت می پردازد.

برای آنها قدرت لایزال لبخند زدن

باقی می ماند...

 

وزیر:

 

(با بی حوصلگی) شما فقط 24 دقیقه ی دیگر وقت دارید. این آخرین شانس شماست.  فکر کنم که این راه مخفی به بندر ختم می شود. اگر واحدهای پیاده نظام نیروی دریائی و همچنین واحدهائی از قوای دریائی که تا این ساعات وارد بندر نشده باشند؛ دیگر از انقلاب دفاع نخواهند کرد.  جزئیات نقشه های ما هنوز برای بعضی فرمانده هان و سردسته های گرو ها توضیح داده نشده است. این البته بدان معنی نیست که پیروزی ما مورد سوال قرار بگیرد. این افسران البته فورا به ما خواهند پیوست؛ اگر آنها ...

 

 

 

 

 

رئیس جمهور:

 

... اگر آنها از اعمال عدالت پرور ما آگاه شوند. آزادی؛ صلح؛ عدالت. به همین علت هم ما از این مطالب پشتیبانی می کردیم. به خاطر همین  آزادی و  صلح و عدالت است که بشریت از آغاز تا کنون نه آزادی دارد و نه صلح و نه عدالت؛ که مصیبت دارد. اگر هم ما خوشبختی را کسب کنیم؛ خوشبخت نخواهیم شد. یا اقلا روی این زمین خوشبخت نخواهیم شد. چرا که همه چیز گذراست. ثروت آنها را ظریف تر کرده و بهتر به ما نشان خواهد داد. ما نا آرامی میان را از دست نخواهیم داد اگر ما به دنبال چون و چرای آن باشیم.    

 

وزیر:

 

ما در این دنیا زندگی می کنیم؛ در زمان حال؛ در این واقعیت.

 

رئیس جمهور:

 

واقعیت؟ من از شما می پرسم ...

 

وزیر:

 

(حرفش را قطع می کند) ضمنا حتی خانم شما هم از ما حمایت می کند.

 

رئیس جمهور:

 

این حتما آخرین کارت شماست.

 

 

وزیر:

 

من ترتیب آن را می دهم که شما تلفنی به او بزنید.

 

 

رئیس جمهور:

 

من در موقعیتی هستم که حتی این را هم باور کنم. حالا که شما صحبت از تلفن کردید؛ یادم آمد؛ که خانمم قرار بود ساعت ده به من زنگ بزند. تا کنون اتفاق نیفتاده است که او حرفش را دو تا کند. ولی من مطمئن هستم که سگ هایم مرا ترک نخواهند کرد. زن من مطمئنا یکی از زیباترین زنهای کشور بود. زیبائی او مدتها مرا مغرور می کرد. ولی این زیبائی هم زودگذر است. فقط زیبائی ونوس میلو[5] است که تا حدودی ماندگار است. این مجسمه را از سنگ تراشیده اند. ارزش هم ندارد که فقط به خاطر یک زن تاریخ مملکتی را درو نکیم. وقتی که کورش کبیر پادشاه ایران بعد از شب زفاف ملتفط شد که فرعون نه دخترش را بلکه کنیزکی را به او به زنی داده است؛ می خواست علیه او لشکرکشی کند. ولی بعد متوجه شد که فاصله ایران تا مصر زیاد است و یک زن ارزش آن را ندارد که او هزاران سرباز را در این راه قربانی کند و بدین طریق او در خانه ماند. او خیلی هوشمندانه عمل کرد. می بینید که من تاریخ را می شناسم. من در سالیان گذشته بسیار تاریخ خواندم. امروزه دیگر این کار را نمی کنم. تاریخ همیشه فقط علیه خودش قیام می کند. تاریخ ببرها هم همین طور است. اگر دیگر ببری وجود داشته باشد. قدرت و خشونت است. و من همینطور که سنم بالاتر می رود و پیرتر می شوم؛ از خشونت هم فاصله می گیرم.    

 

 

وزیر:

 

ولی بدون خون و خونریزی که تغییر و تحولی صورت نخواهد گرفت.

 

رئیس جمهور:

 

تغییر و تحولاتی صورت گرفته است. ولی آیا این تغییر و تحولات جهان را بهتر کرده است؟ قدرت فقط به خاطر داشتن قدرت است. قدرت ادمی را تحریک می کند که از آن استفاده کند... ولی کجا بودیم؟ (دوباره یادش می آید) که شما به واقعیت ها بنگرید, به زمان حال بنگرید. زمان حال! زمان حال حد و مرزی است که گذشته را از آینده جدا می کند. بیش از این هم نیست. یکی دیگر وجود ندارد و دیگری هنوز به وجود نیامده است. و واقعیت؟ ما همانگونه که به امور فکری می اندیشیم؛ به اموری هم که تجربه کرده ایم فکر می کنیم. اینجا هیچ فرقی قائل نیستیم. پس تاریخ نگاری برای چیست؟ برای چه این همه زحمت بکشیم که اعداد و نام ها را دقیقا ثبت کنیم. همه چیز قابل تعویض است. این هم دیوانگی است که ما فکر کنیم که داریم از تاریخ درس می گیریم. توقعات ما و نه  تجربیاتمان ما را وادار به عمل می کنند. ضمنا پادشاه ایرانی که نام بردم کورش نبود؛ بلکه پسر او کمبوجیه بود. ولی همانطور که گفتم این امور نقشی بازی نمی کنند.

 

وزیر:

 

ما باید به سخن خودمان برگردیم.

 

 

 

 

رئیس جمهور:

 

من با هر جمله ای که ادا می کنم؛ در خدمت کار خودمان هستم. ولی این ناآرامی شما را هم درک می کنم. شما فقط به واقعیت ها معتقد هستید.  

 

وزیر:

 

شما با سر و جسم تان احساس خواهید کرد؛ که این واقعیت ها وجود دارند. نه فقط خانم شما؛ بلکه سگ هایتان هم از شما روی بر خواهند گرداند؛ اگر ارباب جدید شان به اندازه کافی طعمه جلویشان پرت کند. من شکی ندارم که نزدیک ترین همکارانتان هم از شما روی برگردانند. (وقتی که رئیس جمهور عکس العملی نشان نداد) یا اینکه شما به این شک دارید. (مکث کوتاه) ما می توانیم یک آزمایش بکنیم. مثلا منشی شما. او از همه نزدیک تر است و زودتر از همه در دسترس ماست. ما  باید با او کمی نامهربانانه رفتار کنیم و اجالتا آزادی عملش را بگیریم. این فقط یک عمل اجلتی و احتیاط کارانه است؛ و به خاطر ایمنی خود او هم هست. او حتما تا کنون در باره ی این یک ساعت؛ تفکراتی کرده است. بگویم او را بیاورند؟ 

 

رئیس جمهور:

 

نه!

 

وزیر:

 

یک آزمایش. جالب خواهد بود. شما که خودتان شخصا گفتید که باید فوت وقت کنیم. شما می دانید که ده سال پیش اکثر زنان طرفدار شما بودند. آنها مشتاق شما بودند. و شما توانستید مدتی زندگی خانوادگیتان را پنهان نگه دارید. 

 

رئیس جمهور:

 

از این تست دست بردارید. این زن جوان مایل است که زندگی کند. خصوصا در یک چنین روزی که خورشید هم بر روی تراس می تابد.  زیبائی یک زن فقط موقعی جالب و جذاب است که او زنده باشد. گذشته از این؛ زنها با خشونت موافق نیستند (خندان). زندگی زناشوئی من هم  در این بین به همگان معرفی شده است و من هم ده سال پیرتر شده ام. موهایم سپید شده و ریزش مو هم دارم. من می لنگم. شما هم شاید این تجربیات را بکنید. من یک بار دیگر به شما می گویم؛ شما می توانید پشت میز تحریر من بنشینید.     

 

وزیر:

 

گذشته از این؛ نه فقط یکانهای پیاده ی نیروی دریائی از شما حمایت می کنند؛ بلکه ارتش دوم صحرائی هم طرفدار شماست. همانطور که شما هم  می دانید؛ یکانهای پیاده ی نیروی دریائی؛ نیروهای ویژه هستند. قسمت هائی از نیروی هوائی هم از ما حمایت نخواهند کرد. شما فقط یک ربع ساعت دیگر وقت دارید.  

 

رئیس جمهور:

 

شاید این وقت کافی باشد؛ تا من به افکارم سروسامانی بدهم. من افکارم را هنوز به سرانجام نرسانده بودم. ضمنا ساعت هم هنوز ضربه هایش را نزده است. آیا شما تا کنون سعی کرده اید؛ که از وجود واقعیت اطمینان حاصل کنید. این یک زحمت بیهوده است. تنها چیزی که ما داریم؛ چیزی است که ما نداریم...

 

احتیاج مبرم رزهای دریائی

در چشمان من و

ناتوانی و تحیر دریا

در نگاه من.   

(صدای شنیدن سه ضربه از برج )

 

 

وزیر:

 

ساعت یک ربع به 12 است. در یک ربع ساعت توپها اولین شلیک هایشان را انجام خواهند داد. با این شلیک ها؛ یک انقلاب؛ بزرگترین انقلابی که در مملکت ما رخ داده است, شروع خواهد شد. و شما؛ از رزهای آبی سخن می گویئد.

 

رئیس جمهور:

 

من گفتم رزهای دریائی, ولی رز آبی هم قشنگ است. رز آبی قشنگ تر است؛ شاعرانه تر است. احتیاج مبرم رزهای دریائی در چشمان من ... چرا شما می خواهید توپهایتان را علیه رزهای دریائی من شلیک کنید؟ شما همیشه به پشت واقعیت ها پناه می برید. 

 

وزیر:

 

نبرد برای آینده؛ با شعر آغاز نخواهد شد, بلکه با واقعیت شروع خواهد شد.

 

 

 

 

 

رئیس جمهور:

 

شعر هم نوعی واقعیت است. آخرین انقلاب؛ انقلابی شاعرانه خواهد بود. من تکرار می کنم: من صندلی خودم را در اختیار شما قرار می دهم. شما هم می توانید از این انقلابتان دست بردارید. اگر به گذرا بودن فکر کنیم؛ هر پست و مقامی؛ هر چقدر هم بالا و بلند باشد؛ بی ارزش تر می شود. گرچه اغلب مردم افکاری شبیه به هم دارند؛ ولی نتیجه گیری نمی کنند. تنها افرادی که این کار را می کنند؛ دلقک ها؛ راهب ها و ولگردها هستند. این امررا؛ که من در گذشته محتاج بودم به صومعه بروم؛ برای شما تعریف کرده ام. ولی دلقک هم چیز بدی نیست. زندگی را هدر ندادن؛ یا اینکه امید زندگی دیگری را داشتن؛ نه؛ بلکه به آن خندیدن و آن را به سخره گرفتن. دلقک! فکرش را بکنید؛ که رئیس جمهور سابق شما یک دلقک باشد. نه دلقکی با دماغ کاغذی یا صورت پودر زده شده؛ نه؛ بلکه همانطور که او واقعا هست. همانطور که او زندگی می کند. او لنگان لنگان وارد می شود. "من رئیس جمهور برکنار شده ی شما هستم." مردم از شباهت او به دلقک ها غافلگیر شده و برایش کف می زنند. (کف می زند) براوو. مرحبا! عالی! او چقدر خوب و عالی ادای دلقک ها را در می آورد. و از خنده روده بر می شوند. خواه ناخواه؛ روسای جمهوری که برکنار شده باشند؛ مسخره  و مضحک هستند. خصوصا آنهائی که قبلا مانند خدایان عبادت می شدند. و کلمات قصارشان در این میانه بین مردم رواج یافته است. مثل این یکی که موقعی که او داشت از کمبود خانه صحبت می کرد؛ گفت که هزاران نفر مجبور به سکونت در یک اطاق هستند؛ یا اینکه موقعی که او در یک نمایشگاه کشاورزی بود گفت که شیر از لحاظ کمی ارتقا یافته و امیدوار بود که کشاورزان در این زمینه پیشرفت بیشتری داشته باشند؛ یا اینکه ابیاتی از خود را نقل قول می کند...  احتیاج مبرم رزهای دریائی در چشمان من". یک رئیس جمهور شاعر! چنین افرادی هم هستند! واقعا؛ مردم از خنده روده بر می شوند و از شدت خنده روی رانهایشان می کوبند.

           

وزیر:

 

(خشمگین)  مثل اینکه شما جدی بودن موقعیتتتان را هنوز به خوبی درک نکرده اید. بیش از هزار لوله ی توپ هم اینک شهر را نشانه گرفته اند. صدها هواپیما ی بمب افکن در فرودگاه ها آماده ی پرواز هستند. دو ارتش؛ ارتش یکم و ارتش سوم با صدها تانک به سوی شهر آماده ی حرکت هستند.

 

 

رئیس جمهور:

 

من این موقعیت را خیلی جدی می گیرم. همه ی علایم نیز بر این موضوع تکیه دارند که شما حقیقت را می گوئید. نگهبانها یک ساعت زودتر تعویض و تلفن ها قطع شدند؛ اطاق منشی مرا سربازها اشغال کرده اند. میادین و خیابانهای شهر به طور مشهودی آرام هستند.  یک آرامش مخوف. 

 

وزیر:

 

(طغیان گونه) و باوجودی مه شما اینها را می دانید؛ نمی خواهید کاری کنید؟

 

رئیس جمهور:

 

(آرام) اتفاقی که باید بیفتد؛ خود به خود می افتد.

 

وزیر:

 

شما مختار هستید.

رئیس جمهور:

 

ولی دارای خواست و نیتی نیستم. هوا امروز خیلی گرم است و پنکه هم از کار افتاده و نیروی اعصابم هم در هم شکسته است.

 

وزیر:

 

ولی ما می توانیم این امور را تغییر بدهیم. به اراده ی خودمان. دقایق آینده این را به شما ثابت خواهد کرد. 

رئیس جمهور:

 

این هم ثابت شده است؛ که در مواقع خاصی؛ افراد خاصی به اراده خودشان؛ می خواهند امور را تغییر دهند.

 

وزیر:

 

(در تنگنا قرار گرفته) شما که می خواستید چندی پیش تلفن کنید! و یک طپانچه هم در جیب داشتید!

 

رئیس جمهور:

 

من که گفتم؛ این ها حرکات غیرارادی بودند. مانند یک سوسک مرده که اگر پاهایش را لمس کنی ؛هنوز تکان می خورد.

 

وزیر:

 

باید قبول کرد؛ که شما از خارج از کشور کمک دریافت خواهید کرد. ایستگاه های رادیوئی هم هنوز بر خلاف آنچه من عنوان کردم؛ به طور تمام و کمال در دست ما نیستند.  و هنوز تعداد زیادی از مردم از شما جانبداری می کنند. مردم وقتی که جائی جمع شوند, ثقیل می شوند.

 

رئیس جمهور:

 

نیروی جاذبه! قدرت ایستادگی!

 

 

 

 

وزیر:

 

یا اینکه شما فکر می کنید که می توانید با این گونه رفتارغیرفعال  خودتان را از مهلکه نجات دهید؟ اگر شما در اولین روزهای انقلاب که خیلی درهم و برهم نیز هستند؛ کشته نشوید؛ مثلا به وسیله تیر یک نگهبان؛ ولی به هر حال از این مهلکه جان سالم به در نخواهید برد. در کوتاه ترین مدت شما را به دادگاه انقلاب فراخوانده و شما را محکوم خواهند کرد. دیگر شما خودتان فکرش را بکنید که محکومیت شما چگونه خواهد بود.  یک انقلاب که به کارهای نیمه تمام قناعت نمی کند؛ اگر نخواهد که ثمره ی پیروزی را از چنگش بقاپند. شما خودتان مثال بارزی در این مورد هستید. شما به طور رادیکال به مخالفانتان حمله نکرده و آنها را از بین نبردید و اینک خود شما قربانی انسانیتتان می شوید که اشتباه درک شده است. و حساب هم نکنید که شما را زندانی کنند. زیرا که در باره ی افرادی که در سلول های زندان هستند؛ افسانه های زیادی ساخته می شود. آنها حتی یک جاذبه یا نیروی کشش خاصی نسبت به مردم دارند.  

 

 

 

 

رئیس جمهور:

 

(بعد از سکوتی کوتاه) من حتی در باره ی مرگ هم دعاهای خاص خودم را دارم. و حالا تنها آرزویم این است که قدرت این دعاها به من منتقل شود.  

 

وزیر:

 

آیا شما چنان احساس پیری می کنید؛ که معتقدید که باید زندگی را پست شمرده و تحقیر کرد. شما که هنر را دوست دارید؛ شما که قایق سواری با قایق های بادبانی را دوست دارید؛ سگهایتان؛ و ...   

 

 

رئیس جمهور:

 

(سریع) من در این رابطه فقط یک خواهش دارم. از آنجائی که این آخرین خواهش من خواهد بود؛ امیدوارم که آن را رد نکنید. سگ های مرا هم بکشید. آنها جدائی از مرا تحمل نخواهند کرد. و آخرین سخن اینکه: فراموش نکنید که بگذارید پنکه را تعمیر کنند. شاید این پنکه یک پنکه تاریخ ساز شده باشد. هوای اینجا تاکنون مثل امسال چنین گرم نشده بود. این بیماری هم مرا خیلی ضعیف کرده است. گفتنی ها را گفتم. من دیگر حرفی برای گفتن ندارم. بدتر از کشته شدن که چیزی نیست. من که حداکثر سی سال دیگر خود به خود می مردم. این آخرین جمله ی من یکی از بی معنی ترین جمله های من است. ولی به این دلیل اشتباه هم نیست. اگر "سیسرو[6]" هم کشته نشده بود؛ تا کنون مرده بود. و بدون مرگ؛ فریادهای دردآلود زندانیان آسور هنوز خاموش نشده بودند. من یک تجربه دیگر هم از شما بیشتر دارم. من با مردن خط بطلانی به روی تمام غفلت ها و بی کفایتی هایم خواهم کشید. من دیگر نمی توانم چیزی به زندگی ام اضافه کنم؛ به جز تکرار مکررات. اینکه من غروب آفتاب را ششصدوسی و هفت بار ببینم یا هفتصدوچهل و نه بار؛ چه فرقی می کند.   

 

تمام غروب آفتاب ها

آنجا هستند و

من چند ژانویه ی دیگر

را باید ببینم؟ من که

آنها را تغییر نخواهم داد

و من زبان آب

را هرگز درک نخواهم کرد ...

(سکوت کوتاه)

وزیر:

 

چهار دقیقه دیگر. من یک فرصت نهائی به شما خواهم داد. من شخصا شما را از بین زنجیره ی نگهبانان خواهم برد.

 

رئیس جمهور:

 

شما بعدا چنین وانمود کنید؛ که من با شما به مقابله و مبارزه برخاسته بودم. تا زمانی که من زنده ام؛ حرفی در این مورد بر زبان نخواهم آورد. من به شما قول می دهم. ولی شما شب ها از دست این دروغ رنج ها خواهید کشید. دروغ ولی تصفیه و صاف می کند. در این زمینه هم من یک تجربه ی دیگراز شما بیشتر دارم.   

 

وزیر:

 

(با فریاد) وقتی که کسی در حال غرق شدن است؛ حداقل باید نبرد بکند!

رئیس جمهور:

 

چرا؟ چرا باید چنین کاری بکند؟

 

وزیر:

 

(کاملا تسلط خویش را باخته) یا اینکه می خواهید با این ضعفی که از خود نشان می دهید؛ حس همدردی مرا بیدار کنید؟ و مرا وادار کنید تا بخشش را به حقانیت ترجیح دهم. یا اینکه می خواهید طرح و نقشه های مرا در هم بریزید.  

 

 

رئیس جمهور:

 

نه؛ من این را نمی خواهم.

 

وزیر:

 

اگر اینگونه باشد حسابهایتان غلط از آب درخواهد آمد. شما نمی توانید حس همدردی مرا تحریک کنید. شما نمی توانید افکار مرا در هم بریزید!

 شما نمی توانید طرح و نقشه های مرا در هم بریزید! شما به این آرزویتان نخواهید رسید – اگر این قصد شما باشد – که من گوشی تلفن را برداشته؛ دستورات ضد  بدهم؛ انقلاب را در هم بریزم و نیروهای نظامی را به پادگانهایشان برگردانم.   

 

(مکث کوتاه)

 

حتی اگر هم من چنین چیزی را بخواهم؛ انجام آنها دیگر عملی نیست. همه چیز در حال شکل گیری است و جلوی آنها را هم دیگر نمی توان گرفت. راه بازگشتی هم وجود ندارد. و کلا: من طبیعتا چنین چیزی را نمی خواهم. این همه بیش از احساسات شخصی است. این مطلب؛ به  ملت بستگی دارد. به آزادی و عدالت بستگی دارد. به سازماندهی جدید کشور بستگی دارد. به اینده ای بهتر و ... من به این مفاد مانند شما خیانت نخواهم کرد. شما ی خائن! شمای متواری از خدمت زیر پرچم! من همه چیز را زیر و رو خواهم کرد. این انقلاب به وقوع خواهد پیوست. و به تاریخ خلق کشورمان به عنوان نشانه ی نیروی لایزال وارد خواهد شد. ورق جدید به کتاب تاریخ کشورمان اضافه خواهد شد. فکر نکنید که شما می توانید اگر خودتان را به موش مردگی بزنید این پیروزی را از من بگیرید. شما درک خواهید کرد؛ که مرگ نه تنها مطلبی شاعرانه نیست؛ بلکه یک مورد خیلی سجیلی است. من از آن به موقع استفاده خواهم کرد؛ نه؛ من از آن لذت خواهم برد؛ که شخصا آنجا حضور داشته باشم. حتی اگر برای رسیدن به این هدف زودتر از روزهای قبل از خواب برخیزم؛ یا اینکه (ریشخند زنان) حتی اگر از دوش گرفتن با آب سرد بگذرم. (مکث کوتاه؛ لبخندی مصنوعی می زند) من می دانم که شما فکر می کنید که موقعیت تان مایوس کننده است و سعی می کنید که با گذشتتان از این شکست یک پیروزی برای خودتان درست کنید. مانند کسی که می خواهد از دست آزادی اش از زندان بگریزد و داوطلبانه خودکشی می کند. شما می خواهید به عنوان پیروز؛ به عنوان کسی که مسلط بر اوضاع است؛ وانمود شوید. ولی همه ی اینها کمکی به شما نخواهد کرد. (مضحکانه می خندد). من در این باره سکوت می کنم. من حتی همه جا پخش خواهم کرد؛ که شما در این آخرین ساعت زندگی تان نیز رفتاری زنانه و مضحک داشتید. چگونه می خواهید این سخنان را نفی کنید؟ شاهدی که نیست. من با این دستهایم؛ تمام اسنادی را که از شما باقی خواهد ماند؛ از بین می برم. (دست پاچه) شما در هر صورت مغلوب خواهید شد. شما بازنده هستید. شما نخواهید توانست پیروزی انقلاب مرا از دستم بگیرید... (حرفش را قطع می کند.)           

(ساعت برج شروع می کند به ضربه زدن. 12 ضربه. وقتی که آخرین ضربه از صدا می افتد؛نخست اتفاقی نمی افتد. ولی بعد از دوردست ها صدای شلیک توپها شنیده می شود.)

 

رئیس جمهور:

 

(لبخندزنان) این تاخیر کوچک به آشوب شما شمایلی انسانی بخشید. ولی شما طبیعتا ساعت تان را طبق ساعات نجومی تنظیم کرده بودید و نه طبق ساعت کلیسا.

 

وزیر:

 

(با یک اعتماد به تفس ساختگی و مضحک) انقلاب آغاز شده است. ما با تمام نیروهای غالب مان؛ هر استقامتی را در هم خواهیم شکست؛ در هر کجا که باشد. و انقلاب پیروز خواهد شد. من شما را به نام انقلاب دستگیر می کنم. 

 

رئیس جمهور:

 

بنده در اختیار شما هستم.

 

 



[1] Pan   در میتولوژی یونانیان پسر هرمس است که نیم تنه بالائی او از انسان و نیم تنه پائینی وی نیم تنه بز است و او را خدای چوپانان نامند.

[2] Syrinex در میتولوژی یونانیان و رومیان به دختر یا عروس اطلاق می شود.

[3] Orest

[4] Atridengeschlecht

[5]  Venus von Miloمجسمه معروف ونوس

[6]  (Cicero (106 v.Ch. – 43 v.Ch   سیاستمدار و وکیل و فیلسوف رومی

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۸