در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

فصل ششم رمان "به عنوان مثال، برادر من"

فصل ششم رمان "به عنوان مثال، برادر من" اثر" اووه تیم"

 

مترجم : شاپور چهارده چریک

 

Shapur_14@yahoo.de

 

 

 

۶-۱

 

 

مادر مى گفت :فقط این مرد در زندگی من بود. تنها مرد زندگی من. او تفاوت بین- آنچه این مرد نشان مى داد و آنطورى که او واقعاٌ بود- را خوب درک مى کرد .پدرم ولى، اینطور وانمود مى کرد که یک اعتباریا پشتوانه مالى دارد، اعتبارىکه مثل یک وام بانکى نه پرداخت شده بود و نه قابل برداشت بود.اگر او دوره اى دیدهبود ، یا تحصیل کرده بود، مى توانست وکیل شود. اینطور که او باهوش‌ و زیرک بود ، ‍مى توانست معمار شود، یک شغل خوب ، شغلى که او ‌ خوب  می توانست  از عهده اش برآید. اومى توانست خوب رسم بکشد و تصوراتش‌ از فضا و حجم خوب بود. در اینصورت او مى توانست زندگى خوبى داشته باشد. ولى اینطور ، او فقط در ظاهر چیزى بود. در صورتى که او شغلى را دنبال مى کرد که ازآن نفرت داشت. مادر این ضعف را تشخیص‌ داد و سعى کرد که آن را اصلاح کند. بدون اینکه به ارزش‌ و اعتبار او در جامعه لطمه اى بزند. نه ، مادر حتى  یک بار هم نه ابرویش‌را بالا انداخت و نه گوشه هاى دهان را کج و معوج کرد. مادر هرگز درباره پدر چیز بدىنگفته است . حتى موقعى که من از پدرم گله و شکایت داشتم.

 

 

 

زمانى هم بود که من نمى توانستم بدون اینکه ناراحت و عصبى شوم با پدرم صحبت کنم. حتى تا چند روز قبل از مرگش‌ چنین  بود. مادر همیشه جانبدارى پدر را مى کرد. بدون چون و چرا. مادر همیشه مى گفت: شوهر من ، اله، شوهر من بله ، فقط به من که مى رسید، مى گفت : پدرت. ازدواج، چیزى بود نهائى ، قابل اعتماد ، رابطه اى که با ازدواج تشکیل مى شد، دیگر غیرقابل تغییر بود. پدر و مادرم جلوى من هرگز با هم بگو مگو نمى کردند. باوجودیکه دلیل کافى براى دعواو مرافعه داشتند. مادر که هرگز به امور ظاهرى وآرایش  پیرایش‌ خود چندان توجهى نمى کرد، ‍و نمى گذاشت که این امور بر او اثر گذارند ، مى دید که او - پدرم - متناسب با درآمدش‌زندگى نمى کند. گاهى بحث مى شد، مادرم هم جوابش‌ را مى داد. آرام و قاطع و برا.  ولى جلوى من دعوا نمى کردند. چیزى که از این گفتگوها در ذهن من مانده جملاتى  است،  شبیه : هانس‌ ، تو که نمى توانی این کار را بکنى ، کاملا ساده است، براى اینکه این کار شدنى نیست، یا جملاتی از این قبیل بودند.این فکر، که  والدین مى توانند جدا از هم زندگى کنند ، یا طلاق گرفته باشند، در کلاس‌من سه ، چهار نمونه  از این بچه ها بودند، یا جدا از هم زندگى کنند، براى من اصلاغیر قابل تصور بود. براى من پدر و مادر همیشه با هم بودند. جداناشدنى بودند. یعد از مرگ پدر، مادر که آن موقع ۵۶ سال  داشت ، مى گفت ، این مرد من بود، شوهر من ، تنها مردى که مى خواستم و تنها مردى که داشتم. هر چه به خودم فشار مى آورم، نمى توانم صحنه اى در خاطراتم بیابم که پدر و مادر بهجان هم افتاده باشند، بد بگویند، بد بشنوند، زشتى ها و پلیدى ها را بار هم کنند. نهاز پدرم چنین حرکتى دیدم و نه از مادرم.براى اینکه نقش‌ ها و رل ها تقسیم شده بودند. پدرم جهت اقتصادى را تعیین مى کرد، ‍جهت حرکت را و مادرم خانه را اداره مى کرد و کارهاى مغازه را انجام مى داد. مشتریهارا راهنمائى مى کرد ، گاهى در تعمیرگاه کار مى کرد ـ پالتو ها را تودوزى مى کرد و بچه دارى مى کرد. یعنى از من نگهدارى مى کرد. از من ته تغارى. کلمه آزادی زنان براى او کلمه اى بیگانه بود.چى؟ از چى خودم را نجات بدم ؟ آزادى از چى؟ جوابى بود که مادر به زنی  داد که در سال 1969 شورائی  براى زنان تشکیل داده بود و مى خواست که مادرم پالتویش‌ را تعمیر کند. مادر براى من تعریف مى کرد : پالتو، نگو، چقدر کثیف بود. مى خواست روى قیمت هم بامن چانه بزند.  با کلمات زیبا که من نمى توانم زندگى ام را اداره کنم. مادرم مى گفت، بهش‌ گفتم : من کار مى کنم و مزدم را مى خواهم . تمام. اینها را بهش‌ گفتم و در مغازه را باز کردم. وقتى که به خودش‌ فشار مى آورد، قدش‌بلند تر به نظر مى رسید. از سیاست همین را مى خواست که او و خانواده اش‌ را راحت بگذارند. جنگ هرگز دیگر نبایداتفاق بیفتد. در انتخابات شرکت مى کرد. ولى همیشه این جمله را تکرار مى کرد :آنها که هر کارى بخواهند ، مى کنند. او احزاب چپ را انتخاب مى کرد. شاید به خاطر من. از احزاب دست راستى کاملا دلخوربود ،از این کثافت ها. او به اپرا مى رفت، به تئاتر ، به موزه ، و کتابهائى را مى خواند که من به او توصیهمى کردم. بدون اینکه خوانده ها را دیده یا شنیده باشد یا آن را تغییر و تحول دهد. او این کارها را مى کرد، به این دلیل که به اپرا یا تئاتر رفتن شیک بود. زیرا کهباید هنگام رفتن به تئاتر ، لباسهاى زیبا پوشید. زیرا که موقع تنفس‌ در تئاتر مى توان یک لیوان شامپانى نوشید و روزهاى آتى چیزى براى تعریف کردن وجود دارد. او روشنفکر نبود. گاهى که ما  یا داگمار[1] آنجا بودیم، مثل جشن کریسمس‌ یا جشنتولدها ، همیشه همگى به طرف مجلات مختلفى که نگهدارى کرده بود، حمله مى کردیم. مادر با همه چیز کنار مى آمد. حتى بعد از خاتمه جنگ در سال 1945 و روزگار تنگى کهما داشتیم، در آن خانه کوچک و محقر ، توانست زندگى ساده اى براى خود ترتیب دهد. وقتى بود که مغازه خوب کار مى کرد. آن موقع همه آرزوها متوجه پسرشان، یعنى من ، مىشد. آنها مى خواستند که آینده این پسرک خوب باشد. خود آنها چى ؟ مگر مشکل مالى ندارند،  مسافرت، مغازه بایستى خوب بگردد . دست هایش درد مى کرد و چشم هایش خوب نمی دید. ،ولی  گله و شکایت نمى کرد. ولى من مى دیدم که مشتى پنبه برداشته و آن را در چاى بابونه فرو کرده و دارد چشمهایش‌ را با آن شستشو مى دهد.  چشمهاىش‌ آب مروارید  آورده بود و مى ترسید که دیگر نتواند خیاطى کند. مى ترسید که کور شود. در سن 82 سالگى  مغازه را فروخت .او تا آن لحظه کار کرد. تا آن روز، هر روز در مغازه بود. به حسابها رسیدگى مى کرد، در قسمت فروش‌ کار مى کرد، در قسمت پرو، یا در قسمت آستردوزى کار مى کرد، اودوره این کار را ندیده بود .از اول در این شغل بزرگ شده بود. طورى که او تربیت شده بود، باید زندگى دیگرى مى داشت. دختر یک شهروند سرشناس. ولى اوبا سرنوشتش‌ مقابله نمى کرد. چند سال گذشته را فقط مى نشست . وقتى که مغازه را به اتفاق خواهرم اداره مى کرد و کارچنان کساد بود، که او از پولى که پس‌ انداز کرده بود، وارد مغازه مى کرد، تا آن رابگرداند. او همیشه نشسته بود. هر وقت که من به ملاقاتش‌ مى رفتم، نشسته بود. دراطاق روشنى که تعمیرگاه بود، پشت مغازه ،آنجا مى نشست و پالتو پوست مى دوخت.

 

این یکى از روشن ترین تصاویر من از خاطراتم از این دوره است، که او نشسته و دارد پالتومى دوزد. جلو پنجره یک درخت سپیددارهست که صداى کشیده شدن شاخه هاى  سبز و روشن اش‌ را هنگام وزش‌ باد مى شنیدیم. خواهرم بعد از ظهرها گاهى یک کیک کپنهاگى یا تکه اى کیک کره مى آورد و مادر هم کترىرا روى اجاق مى گذاشت و میز را مى چید. بشقاب، استکان، زیر استکان. بعد آنجا مى نشستند و قهوه مى خوردند و خوش‌ بودند. شب ها به خانه مى رفتند و از سفر هائى که در پیش داشت ، صحبت مى کرد. واقعاٌ هم شروع کرد به سفر رفتن. او ، زنى که تا شصت سالگى آلمان را ترک نکرده بود، ‍داشت به مسافرت مى رفت. به فرانسه ، ایتالیا ، انگلستان ، روسیه . بعد از هر سفر ، عکس‌ هایش‌ را در خانه منظم مى کرد و پشت آنها را مى نوشت. هنگاممسافرت براى ما کارت پستال مى فرستاد، براى بستگان و دوستان. براى من . وقتى که از سفر بر مى گشت، شروع مى کرد به نوشتن نامه، تقریبا هر روزنامه می نوشت. من فکر کنم اگر من روزى نتوانم با حواسى جمع کار کنم، و این نامه ها ، صد ها نامه را، بخوانم، کاملاٌ راضى و خوشنود خواهم بود. مادر 38 ساله بود که من بدنیا آمدم. این قدر بزرگ بودم ، 5174 گرم بودم. مادر ولى زنى بود، ظریف و کوچک اندام . فقط 1 متر و 61 سانتى متر قد داشت . آن موقع ها کم پیدا مى شدند زنانى که در این سن و سال بچه دار شوند.مى گفت : موقعى که مردم مى توانستند شکمم را ببینند، خجالت مى کشیدم. ولى شکى نداشت که بچه را بدنیا خواهد آورد. حتى پدر هم غیر از این فکر نمى کرد. اولین بچه در خانه بدنیا آمد، در سال  1922 .  برخلاف آرزوها این بچه پسر نبود، بلکه دختربود. گویا پدر ناخشنودى اش‌ را از این تولد حتى پنهان هم نمى کرده است. او آرزوى پسر داشت، پسر. پسرى که بتواند اشتباهاتش‌ را در زندگى تصحیح کند. پسر به معناى امنیت بود، حتى از نظر اقتصادى. پدر پدر بزرگ من در لانگن هورن[2] کشاورز بود. در خیابان تیم[3] ،  او زمین اش  را به یکى از شرکتهاى خانه سازى فروخت و پولى هم نصیبش‌ شد. مشروب و زن دغدغه پدرش‌ هم بودند، که با یک نفر متوارى شده بود. در باره پدربزرگ من، صحبت زیادى نمى شد. همه تصاویرش‌ را از بین بردند. نابودى عکس‌ ها. او باید فراموش‌ مى شد. تنبیه از طریق سکوت  و نگفتن. مادرم مى گفت: پدرتان چنان آرزوى پسر داشت، که موقعى که خواهرتان متولد شد، نمى دانستبا او چکار باید بکند.  و دو سال بعد کارل هایتس‌ به دنیا آمد. واقعا هم عکسى از پدر نداریم، که خواهرمان را در آغوش‌ گرفته باشد ، یا دست او راگرفته باشد، یا به نوعى با او برخورد بدنى داشته باشد. بعد ها روزى که خواهرم در بیمارستان بسترى بود و به زحمت مى توانست حرف بزند، به من گفت، پدرمان ، دست رد به سینه من زده است و مرا نمى خواهد. او هر وقت که با من صحبت مى کرد، مى گفت پدرمان. این شاید تنها یک ربط دستور زبانى نباشد، او مى گفت پدرمان بر خلاف کارل هاینتس‌ ، مرا به فرزندى قبول ندارد. کارل هاینتس‌ کاملا مثل پدر است . خواهرمان در سایه او قرار گرفته بود. آرزوهاى اوبر باد رفتند. حتى مادر که فردى مهربان و عادل بود، آرزوهاى خواهر را جدى نگرفت.  خواهرم شبیه مادرم شده بود. فقط همه چیزش‌ تیره تر و سیاه تر بود. در بچگى موهایش‌کاملا سیاه بود. رنگ چشمهایش‌ نیز قهوه اى تیره بود .  مثل بچه کولى ها.  ابن لقبرا در بچگى بکى از همبساىه ها به او داده بود. مادرم چنان از ابن جرکت او رنجور شد که دبگر به ابن همسابه سلام هم نمى کرد.

 

 

 

خوب ته تغارى چه شد ؟ موهاى بلوند، قبافه شببه پدر ، حتى شکل سرش‌ را هم از پدرش‌ دارد. ، ربشه موهابش‌ ، گردانه وسط سرش‌ ، دستهابش‌ ، ولى چشمهاى مادر را دارد.  ابن منم. انه لوره[4] خواهرم اصرار داشت که اسمش‌ را ابنگونه بنوبسبم: جدا از هم وبا حرف بزرگ . مثل ابنکه ابن گونه نوشتن اسم اش‌ ، تک بودنش‌ را تضمبن مى کند. حرف او برش‌ نداشت که حتى بتواند به آرزوهابش‌ برسد. بعد از مدرسه، دوره خانه دارىرا گذراند ، بعد هم در جائى کارى را شروع کرد و یک روز داشت غرق می شد.یکى ازسرکارگرها او را به درون استخر عمیقى هل داده بود. یعنى گفته بود : چى ، جنگ ؟ بهعنوان تست شوک ، که خواهرم بتواند شنا بیاموزد ، او فریاد مى زند، چند جرعه از آب استخرمى نوشد. مى رود زیر آب. بعد دوباره مى آید بالا روى آب ، و بعد مى رود به قعر استخر.نجات غریقى که آنجا بوده ، او را نجات مى دهد. خواهرم مى گفت : من جز آن دسته از انسانها هستم که در زندگى شانسى ندارند. اولین نامزدش‌ ، که جز پیاده نظام بوده ، در روسیه کشته مى شود. او با مرد دیگرىآشنا مى شود،  مراسم نامزدى مى گیرند، او هم سرباز بوده و در سال 1944 در روسیه اسیر مى شود . او تا سال 1951 صبر مى کند ، هفت سال تمام ، بعد هم به او خبر مى دهند که نامزدش‌ در اسارت در گذشته است. او عاشق مردى مى شود که شباهتهائى به پدرش‌ دارد. قد بلند ، بلوند ، خوش‌ قامت ،مردى که یک جواهرفروشى دایر کرده و بهترین مشترى اش نیز خانم خودش‌ مى باشد. تا اینکه پدرش  او را از خانه بیرون مى کند.  او پنهانى با مرد دیدار مى کند و بستگان و فامیل را با هدایائى سرگرم مى کند ، با قاشق و کارد وچنگال ، همه از نقره. او این هدایا را با نوارى مى بست، به این مقصود که بند دوستى آنها پاره نشود. پدر کشف مى کند که این مرد ، دو تا نامزد دیگر هم دارد. این امر براى پدرمهم نیست.  مرد داستانى براى او تعریف مى کند و مى گوید که چرا تا کنون از آن دو نامزد جدا نشده. پدر مى گوید، چقدر احمق است. او ولى احمق نبود. نه ، او تا حد کورى، عاشق بود. او نمى خواست ببیند. بلکه او مىخواست که همین حس‌ کردن  ، خود را لمس‌ کردن ،عشق ، دوست داشتن ،را تجربه کند.مى خواست که او را جدى بگیرند. گرچه این با مقاصد شغلى مرد جور در مى آید، یعنى فروش‌زیور آلات و نقره. این هم مثل هر چیز یومیه  بود. ولى به نوعى اعتراض‌ هم بود. برخورد ، ضدیت. ضدیتى که بچه را دنبال مى کرد ، ولى در مورد او دراماتیک تر و شدید تر و وحشى تراتفاق افتاد. تا امروزه  براى اینکه چه امورى با هم جور بودند یا جور نبودند را جامعه تعیین مى کرد و باید اطاعت مى شد. دنبال مرد که نمى شد دوید.

 

 

 

سرنوشت خواهر من این بود. چه کارهائى کرد یا نکرد، بماند، حتى در خانه پدرى. یک غائله بود. مغازه زیورآلات فروشى بر کنار ، که فقط یک خیابان با خانه  ما فاصله داشت. براى پدر خیلى شرم آور بود. دخترش با مردى نشست و برخاست مى کرد که همه مى دانستند، دو نامزد دیگر هم دارد. بالاخره پدر براى خواهرم ، که  اینک دیگر 32 سال داشت قدغن  کرد، که مرد را ببیند.  او گفت که باید تمام روابطش‌ را با او قطع کند. روابط بین پدر و دختر خلاصه مى شد به داد زدن و فریاد کشیدن و در را بهم کوبیدن وگریه و زارى.  خواهرم از خانه رفت.  رفت به خانه یک پزشک به عنوان لله و کمک در خانه دارى و مراقب کردن از بچه هاى پزشک. بعد از دو سال برگشت. طلا فروش‌ ، حالا دیگر با یک زن دیگر زندگى مى کرد. با دختر یک کارخانه دار که کارخانه کنسروسازى داشت. خواهر ما به خانه برگشتو شروع کرد به دوختن پالتو. او داشت کارهاى مربوط به پوستین دوزى و پالتو دوزى رامى آموخت. در مغازه پدرش.  خواهرم بعد  از مرگ پدر‌، با یک ایرانى یهودى آشنا مى گردد، که پدرش‌ فرش‌ فروش‌ بوده است. یک مرد دوست داشتنى. مردى که سالها خواستگار خواهرم بود. ولى خواهرم موافق به ازدواجبا او نبود.  او مرد یهودى ایرانى را دوست داشت، ولى از دور. به یک طرز غریبى دورادور ‍. با او به سینما مى رفت، گاهى هم به اپرا مى رفتند ، یکشنبه ها، به شرط آفتابى بودنهوا، به مرکز شهر مى رفتند ، با هم نهار مى خوردند، قدم مى زدند ، به یک کافه مى رفتند، و غروب که مى شد، مرد او را به خانه بر مى گرداند. سالها بدین منوال گذشت. مرد، روزهاى تولد یا به مناسبت کریسمس‌ ، به او سکه هاى کوچکو بزرگ طلا هدیه مى داد ، که تصویر شاه روى آنها حک شده بود. کارهاى دستى ایرانىبه او هدیه مى داد. گاهى نیز  سینى مسین هدیه می داد ، ، که مادر آنها را دوست نمى داشت.اسم این مرد افرایم [5]بود. افرایم با یک حالت مؤدبانه خاص‌ قدیمى به مادر و خواهر مناحترام مى گذاشت. یک بار خواهرم به دیدن مراسم آنها به کنیسه رفت و یکبار هم  به دیدن خانواده اش رفت. در جواب سؤال من ، که چرا با این مرد زندگى نمى کنى؟ گفت : خوب ، آنقدر هم مورد پسندمن نیست ، که با او زندگى کنم. یک روز در ماه نوامبر، خواهرم در روزنامه ها در باره طوفان در هامبورگ مى خواند : درباره سیل و طغیان رودخانه. در باره تصادفات در این شهر ـ در خیابان اوستر در هایمس‌ بوتل[6] - یک اتومبیل که حکمت اچ از نیویورک درون آن نشسته بودبا یک تاکسى تصادف مى کند. راننده تاکسى دتلف[7] نام داشته و 31 ساله بوده است ، از منطقهنورد اشتد  -[8]شخص‌ همراه راننده ، به نام ابراهیم اچ از منطقه هایمس‌ بوتلدر این تصادف جان خود را از دست داده است.

 

من گزارش‌ روزنامه ها را در باره این واقعه پیدا کردم. این گزارش ها درون کیف کوچکى بودند که خواهرم در آن اسناد و مدارکش‌ را جمع مى کرد.  چند تا نامه ، یک آگهى نامزدى ، آگهى تسلیت ، چند  قطعه عکس‌ ، یکى از این عکس‌ ها مربوط به یکى از نامزدهایش‌ بود که منهرگز با او آشنا نشدم.بله، همه چیز مى توانست طوردیگرى باشد. ولى او بزودى دریافت که امکان اصلاح وجودندارد . او اینطور زندگى کرد تا مریض‌ شد و بایستى جراحى مى شد. تازه 68 سال اش‌ شده بود، که مقعد مصنوعى برایش‌ کار گذاشتند . اوایل خجالت مى کشید یا مى ترسید. دلش‌ نمى خواست ، اینطورى به سفر برود. بعد ها، بعد از چند ماه ، براىدیدن آمده بود، با بچه ها راجع این مسئله مى گفت و مى خندید، در باره اینکه چگونه هنگامغذا روى میز شام، اختیار مخرش‌ از دستش‌ بدر رفته است و بادى هدر داده است . بعد هممى گفت : هى هى ، این کارها غدغن است .من مى توانم فقط با شاشدانی ام سفر کنم . وقتى که از توالت برمى گشت،  با شرم و حیا کیسه هاى کوچولو را در روزنامه مى پیچیدو آنها را در سطل ذباله مى انداخت. یک بار که تنها بودیم، گریه مى کرد و مى گفت : ‍وضع خیلی وحشتناک است.

 

من از برلین به هامبورگ مى روم . من در رستوران قطار نشسته ام و بیرون را نگاه مى کنم. از میان مناطقى مى گذریم که برایم به غایت آشنا هستند. چمنزار ها ، پیچ و خم ها، چند تا بوته ، چند تا لک لک در باتلاقى سبز ، سمورها، گاوهاىسیاه و سفید، خانه هاى آجرى ، جنگل ساکسون ، اولین خانه هاى یک طبقه با کاج های آبی و بند لباس‌ در باغ خانه ها ، ایستگاه راه آهن. من داشتم به هایمس بوتل ‍مى رفتم .به بیمارستان الیم[9] بیمارستانى که من در آن متولد شدم و مادرم آنجا درگذشت . الیم ، مرکز آرامش‌. اطاق ، همان اطاقى بود که در آن شش‌ تختخواب قرار داشتند. اطاقى که مادرم هم در آن خفته بود .پنجره ها باز بودند. پرده ها به نرمى تکان مى خوردند . یک روز بسیار گرم تابستانىبود . کنار تخت خواهرم یک چهارپایه متحرک چرخدار وجود داشت، که مواد تزریقى به آن وصل بود. درست جائى که دستش‌ تا مى شود، درست آنجا سوزن را وارد کرده اند. همانجاى دستش‌ هم کبود شده بود.  خواهرم لاغر شده بود. گوشتهاى دستش‌ همینطور آویزان بود. موهایش، که آنها را به رنگ قهوه اى روشن در آورده بود ، ژولیده بود و حدود دو سانتى متراز پائین رشد کرده بود.پیراهنى که در بیمارستان پوشیده بود، کمى کنار رفته بود و گوشه اى از پستان آویزان شدهاش‌ را که روى دنده هایش‌ افتاده بود نشان مى داد. قبلا رفته بودم به آپارتمانش‌. با دقت تمام، همه چیز را مرتب تمیز کرده و چیده بود ‍.  یخ هاى یخچال آب شده بود. یک صورتحساب اداره برق روى میز کریدور قرارداشت. رختخواب را براى من درست کرده بود و ملافه تازه کشیده بود. طورى که مادر همیشهتختخواب ها را درست مى کرد. این تختخواب کوتاهى که من باید هنگام خواب در آن پاهایمرا جمع می کردم. 

 

صورتحساب ؟ آها ، آن را من پرداختم. خیلى بى قرار بود. همیشه دستش‌ را  روى روتختى مى کشید. خانه، حال همه شان  خوبه؟ مطمئن باش.  ولى او مى خواست حرف بزند، تعریف کند، از خودش‌ بگوید ، از شوهرش‌ بگوید، از من بگوید. من چطور بودم ؟ تا موقعى که کسى بتواند جوابى به این سؤال بدهد، هنوزبچه محسوب مى شود.

 

تو  طور دیگرى بودى. طور دیگرى؟ چطور؟ خوب، طور دیگری .

 

چطور؟او فکر مى کند ، و بعد از چند لحظه مى گوید : تو در بیشه با شیرها بازى مى کردى و چوبدستى ات را تکان مى دادى ، همه مى خندیدند ، به جز پدر. پدر شیرها را با تو مى جست. او داشت فکر مى کرد و معلوم بود که نه تنها حرف زدن برایش مشکل است، بلکه فکر کردن هم برایش‌ چندان ساده نیست. به یاد آوردن ، یادآورى. مىگوید : پدر ما همیشه پدرى مهربان بود. اگر پدر بود، از این عمل حتما جلوگیرى مى کرد. من به او گفتم : این عمل ولی لازم بود. مى گفت : پدر اجازه چنین کارى را نمى داد.او همیشه مواظب من بود.

. . . ادامه دارد . . .                                                             

 

 


 

[1]  Dagmar

 

[2]  Langenhorn   

 

[3]  Timmweg 

 

[4]  Hanne Lore

 

[5]  Ephraim

 

[6]  Heimsbiittel

 

[7]  Detlef

 

[8]  Nordstedt

 

[9]  Elim

 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٤
تگ ها :