در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

فصل هفتم رمان "به عنوان مثال، برادر من

فصل هفتم رمان "به عنوان مثال، برادر من" اثر" اووه تیم"

 

مترجم : شاپور چهارده چریک

 

Shapur_14@yahoo.de

 

7

 

 

پدر با کلاه و یک پالتوى سبک تابستانه ، دستکش‌ هاى چرمى  به دست گرفته ، مادر

 

با لباس‌ رسمى ، با یک پالتوى خاکى روشن ، دستکش‌ نخى ، بچه با شلوار روشن ، و جورابهائى که تا زانو مى رسیدند . بله، ما اینگونه در ساحل دریاچه قدم مى زدیم. یادآورى این مطالب، فلج کننده است. راه تنفس‌  کشیدن را مى بندد.  فکر را فلج مى کند. حتى قوۀ حافظه را نیز فلج مى کند. یک چیز دیگرهم هست. معمولا در حین چنین قدم زدنهاى روز یکشنبه، از او صحبت مى شد.  از کارل هاینتس‌. یا اینکه غلو کردم. آنها فقط گاهى ، هر از چندى، از او صحبت می کردند . این مطالب به این علت در ذهن من مانده اند، که در این صحبت ها از من هم اسم برده می شد.

 

آن طور که اگر هم مرا مستقیم خطاب قرار نمى دادند ، ولى همیشه به نوعى مرا هم در این صحبت هایشان داخل کرده و به نوعی مقایسه مى کردند و زیرسؤال مى بردند.این زیر سؤال بردن ها ، زندگى هردوى آنها را ،هم  زندگی پدرم را و هم زندگی مادرم را هم زیر سؤال مى برد.چه مى شد، اگر اینطور یا آنطورمى شد؟ سؤال و جوابى بى معنى. این نوع سؤال و جواب ، به شخص‌سؤال کننده بر مى گردد. به اینکه ، او امور را تا چد حد قابل تغییر مى داند ، به شرطی که عقلانى عمل کند. مادر از پدر هیچ وقت انتقاد نمی کرد. آنها همیشه مى گفتند، که او واقعاٌ داوطلبانه به خدمت رفت‍.نه به اصرار پدرش‌ . اصرار پدرش‌ اصلا لازم هم  نبود. این فقط یک اجراى بدون کلام بـود‍.اجراى آرزوهائى که پدر در جامعه اش‌ داشت . من ولى توانستم کلمات خودم را بیابم: مخالفت ، پرسیدن،  و دوباره پرسیدن  و کلاماتى یافتن  که بتوان حس‌ غمزدگى و ترس‌ را باآنها بیان کرد. در تعریف کردن ، دربازگوکردن . این پسر رؤیائى و دروغگو است.

 

 در زبان آلمانى فعلى وجود دارد به نام - تونن - Tünen - به معناى دروغ، حقه ، کلک. flunkern  این فعل را ما از زبان Plattdeutsch (پلات دویچ) عاریه گرفته ایم. این فعل اقعا جریانات را خوب تعریف مى کند. رسا است.  ریشه اش از فعل بافتن  flechten  است. دروغ بافى. واقعیت هم مجموعه اى بود از بافته هاى شنیده شده یا دیده شده  تا بتوان هم به خود و هم به اشیا اطرافمان معناى واقعى آنها را بدهیم . مثل بچه ترسو ، بچه شجاع .

 

 

نامه برادر به پدر ، 20/7/43

 

از روز پنجم ژولاى ببرهاى ما در نبرد هستند، تا به امروز که آتش‌ دشمن خاموش‌ شد.

 

گزارش‌ این موفقیت ها را حتماٌ  در روزنامه ها خوانده اى . نبرد سختى بود. بعضى جاها

 

زرهپوش‌ هاى روسى ، آمریکائى و انگلیسى به فاصله 50 تا 100 متر از هم دیده مى شدند. بعضى وقت ها هم ، هر سه پشت سر هم بودند. ما با نفربرهاى تی 34  خودمان مسابقه دادیمتا نفربر تی 34 مورد اصابت تیر یکی از تانک هاى رده 3 یا 4 یا یکى از ببرها  قرار گرفت. من همه اینها را بعدا  برایت تعریف مى کنم. به مادر چیزى نمى نویسم.

 

همرزم تو- کارل هاینتس 

 

 

 

این جوان خودش‌ رفت و داوطلبانه در یک هنگ خاصى ثبت نام کرد. این هنگ، هنگ مخصوصى بود، کاملاٌ متفاوت از واحدى که پدرم در آن عضویت داشت .این هنگ،  نیروهای ویژه بودند.  اینها بقایاى فئودالها و اشرافى بودند که آدمى مى توانست به جرگه آنها بپیوندند ، بدوناینکه آنها تو را پذیرفته باشند.یعنى فقط تو را تحمل مى کردند. خیلى خوب ، عالى . این شعاری بود که پدر با کمال میل و رغبت از آنها نقل قول مى کرد. ولى زندگى او چندان عالى هم  نبود. کلمه افتخار و امثالهم ، که او همیشه استفاده مى کرد، دیگر افتخار نبود.  در گروه مسلح اس‌ اس‌ ها فقط افرادى بودند که باید با سند و مدرک ثابت مى کردند کهتا جد و اندر جدشان خون یهودى در رگهایشان جریان نداشته است واز نژاد پاک ژرمن بوده اند. شجره نامه .  شجره نامه شان، خود به معناى تحرک و تحول است  براى تمام مردم.

 

هیملر[1] که خود در سال 1928 یک مزرعه مرغدارى داشت ، براى افراد اس‌ اس شجره نامه هائى درست  مى کرده که مبدأ آنها را در قرون وسطى قرار مى داده است. و همیشه در جستجوی برج ها ، بازى تینگ [2] ، مهاجرت اقوام به شرق و تحته قاپو کردن مردم بود. تحته قاپو کردن مردم ،چه اصطلاح مضحک و بی معنى ای است. این کوچ دادن اجباری مردم.  و این عمل در حقیقت مرگبار بود. منتخبین باید از طریق نژاد، تعریف مى شدند. خلق ، نه طبقه ، طبقه اجتماعى، بلکه خون ، مانند اشراف  نه خون اشراف ، بلکه خون آریائى، خون آلمانى ، انسان حاکم و انسان غالب  انسانى که براى حکومت کردن خلق شده ، سیه جامه گان[3]، نیروهاى مخصوص‌.

 

این هم دلیل خودش‌ را دارد که چرا سران تیم هاى حمله در شوروى  که هیملر خیلى تعریفآنها را مى کرد. معمولاٌ از میان دانشگاهیان انتخاب مى شدند. 8 نفر حقوقدان بودند ، یکى پروفسور دانشگاه بود ، یک فرمانده اس‌ اس‌ به نام بلوبلُُُُ[4] که فرمانده گروه ویژه اى به نام گروه آ 4[5] بود، که مسئولیت مرگ 60000 نفر به گردن اوست. او یک آرشیتکت بود ، یک معمار بود.نکته حیرت انگیزى که بازجویان و افسران آمریکائى کشف کردند ، این بود که این مردانافرادی ابتدائى و حون آشام نبودند ، بلکه افرادى بودند به غایت با هوش‌ و تحصیل کرده، ادیب، فلیسوف ، دانشمند، که - ایکاش‌ ممکن نمى شد - به موسیقى موتسارت هم گوش‌ مى کردند و کتابهاى هولدرلین [6] را مطالعه مى کردند و این حس،‌ که دارند کار خلافى انجام مى دهند ، در آنها رشد کردهو پرورش‌ یافته بود ، و به همین علت هم سعى کردند که این کارها را  مخفى  نگه دارند.  

 

موقعى که ارتش‌ سرخ به طرف کیف [7]مى رفت ، کشته شدگان نبرد بابى جار[8]  ‍را اسیران جنگی تحت نظارت نیروهای اس‌ اس‌، از زیر خاک درآوردند و دوباره سوزاندند ، بعد هم خود اسیران راکشتند. حتى پول گازوئیلی را که براى سوزاندن اجساد آنها استفاده  کرده بودند، نیز حساب کردند و بازپس گرفتند.  این بوروکراتهاى مرگ.اوتو اولن دورف[9] اقتصاد دان و تحصیل کرده ، رئیس‌ گروه دىD  ،آشنا به آمار و ارقام ، سعى مى کرد که قتل 90000 زن و مرد و کودک را اینگونه توضیح بدهدکه بله، حتى قوم بنى اسرائیل هم ، آنطور که در انجیل نوشته شده است، دشمنان خودش‌ را نابود مى کرد.انسان برتر. این هم یک جنون بزرگ بود. جنون خایه مال ها ، و براى آنهائى که از لحاظ اجتماعى بیرونگود ایستاده بودند ، مى گفتند ، بهتر نیست که تفنگى به دست گرفته و از 10-12  نفر انسان مفلس هنگام کار ، نگهبانى کنید ، تا اینکه خودتان کار کنید. این ،افشرۀ این ایدئولوژى انسان حاکم بود.اسطورۀ خون و آلمانى بودن ، کفایت مى کردند، مهم نبود که تو تنبلى یا زرنگ، زیرکىیا  کودن ، تو عضوى از این نظام بودى ، عضوى از قوم حاکم . مثل اشرافى که پدر در بالتیک با آنها آشنا شده بود ، و به پدر گفته بودند که چگونه در پاک نگه داشتن شجره نامه شان مى کوشند. ولى در اینجا با جامعه و قوم و مردم سروکار داریم. در این  گونهجوامع ، که شجره نامه ها حرف آخر را مى زنند  و شجره نامه داران خود را مافوق و بالاتر از هر قوم دیگرىمى دانند، در این میان ، اس‌ اس‌ - S S - این اختصار از واژه آلمانى Schutzstaffelبه معنى گروه امنیت گرفته شده است، نمونه و سرمشق قرار مى گیرد. گروه خون این افرادبر روى بازوى چپشان خالکوبى شد. بعد ها هم گفتند ما اینکار را کردیم که اگر این افراد هنگام جنگ زخمى شدند ، گروه خونشان براى ما آشنا باشد. معنى عمیق این حرف این است که اینجا با نوعى برادرخوانده خونى یا نوعى ایدئولوژى سروکارداریم ، که همیشه و همه جا با خون استدلال مى کند ، یا با شجره نامه و نسل سازى . اینکار هم آن روى این سکه است که آنها دراردوگاه ها هم شماره اى بر روى ساعد اسیرانخالکوبى مى کردند ، البته به منظور شناسائى . شناسائی افرادى که آنها را از اجتماعبیرون رانده بودند. بیرون کرده بودند.  

 

قاتل و مقتول ، هر دو به وسیله شماره اى نشانه گذارى شده بودند و هیچ چیز، این اعتقادقلبى و عمیق من است ، هیچ چیز ، نه آموزش‌ ، نه فرهنگ ، نه چیزى که ما آن را امورمعنوىمى نامیم ، هیچ چیز را این  جنایتکار ها سالم نگذاشتند.

 

 

این امور را  جین آمرى[10] به خوبی در کتاب "حد و مرز عقل و شعور[11] " نوشته است. برعکس‌آن براى این اسارتگاه ها و اردوگاه ها قابل بیان است : فرهنگ و ادب و آموزش‌ دراین اردوگاه ها باعث تقویت یا آرامش‌ آنها نمى شد. فرهنگ و ادب نمى توانست نهضتى برعلیه جریان تولید کند . هیچ . عاملین ، هر چه خواستند ، کردند ، مثلاٌ هایدریش‌[12] هنگامی که ویلون مى نواخت ، دهانش‌ نرم و بسیار احساساتى می شد.

 

براى قربانیان اینگونه بود، که جین آمرى نوشته است :مانند بیتى شعر که در مقابل دیوارى گنگ و بی زبان خوانده شود ، موقعى که پرچم ها در سرماى زیاد درهم مى پیچند  و هنگامى که فرمایشات فلسفى فیلسوفان هم دیگر معنى و اهمیت خود را از دست مى دهند و اینکه قسمتى از این گفته ها را ما دریافتیم و قسمتى دیگر مثل باد هوا بود. جائى که چیزى براى گفتن داشتند،حرفشان یومیه و بی معنی بود. جائى هم که بی معنی نبود ، دیگر چیزى براى گفتن نداشتند.براى درک این مهم، لازم نبود که ما زبان شناس‌ باشیم و متون را تجزیه و تحلیل کنیم، یا لازم نبود که در منطق و حکمت استاد باشیم . یک نگاه، فقط یک نگاه به برج ها ی نگهبانی واستنشاق بوى چربىانسانهای سوخته در کوره هاى آدمپزى کفایت مى کرد.

 

توضیح نمی شود داد. نمى نویسند . هیچ جمله اى کمک نمى کند ، اگر ما مانند متون، آنها را به انتخاب موضوع ، تنظیم متن و درک متن تقسیم کنیم ، فقط از دفاع اجبارى در شرایط موجود صحبت مى شود .

 

عکسى که لى میلر[13] ازاردوگاه داخاو[14] گرفته ،بعد از اینکه نیروهاى آمریکائى این اردوگاه را آزاد کردند ، پیکر یکى از افراد اس‌ اس‌ را نشان مى دهد ، که اسیراندر رودخانه اى وى را غرق کرده و جسدش‌ را آویزان کرده بودند . آب تمیز رودخانه صورتش‌را تغییر داده بود ، ولى هنوز مى شد صورتش‌ را تشخیص‌ داد و اونیفورمش‌ را شناخت . لى میلربه این عکس‌ عنوان شیطان را داده است.  چى مى شد ، اگر برادرم یکى از نگهبانهاى اردوگاه مى شد . والدین من این سؤال را هرگز مطرح نکردند. ولى آیا به این سؤال فکر هم نکردند ؟ حداقل فکرش‌ را که کرده اند . آنها باید به این سؤال فکر کرده باشند .آیا موقع فکر کردن به این سؤال، شوک به آنها وارد نشده است.چیزى که آنها گفته بودند و راجع به آن حرف زده بودند ، این بود : چه مى شد، اگر کارل هاینتس‌ اصلاٌ خودش‌ را به اس‌ اس‌ معرفى نمى کرد؟ ولى این اصولاٌ ، به معناى مخالفت قاطع با جنگ نیست . این مخالفت باید سالها پیش شروع مى شد . این مخالفت ، فقط یک نوع ارزشیابى نظامى بود . در انتخاب واحد نظامى ، بله، اگر او وارد نیروهاى ارتش‌ مى شد ، تعداد  تلفات ارتش‌ بسیار کمتر از تلفاتىبود که نیروهاى اس‌ اس‌ مى داد . نیروهاى ارتش‌ با این اتفاقات وحشتناک ارتباطى نداشتند. در دهه پنجاه و اوایل دهه شصت هنوز ارتش‌ به عنوان یک سازمان با شرافت شهرت داشت . ارتش‌ عبارت بود از سربازانى که فقط وظیفه خود را انجام مى دادند . ولى اس‌ اس‌ هاى مسلح، یک قدم هم بیشتر از انجام وظیفه برداشتند . شعار آنها این بود :شرف ما، وفادارى ماست.

 

 



[1]  Himmler

 

[2]  Thingspiele

 

[3]  Das Schwarze Korp

 

[4]  SS-Standardführer Blobel

 

[5]  Sonderkomando A4

 

[6]  Holderlin

 

[7]  Kiew

 

[8]  Babij Jar

 

[9]  Otto Ohlendorf

 

[10]  Jean Amery

 

[11]  An den Grenzen des Geistes

 

[12]  Heydrich

 

[13]  Lee Miller

 

[14]  Dachau

 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٦
تگ ها :