در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

فصل هشتم رمان "به عنوان مثال، برادر من

 

فصل هشتم رمان "به عنوان مثال، برادر من" اثر" اووه تیم"

 

مترجم : شاپور چهارده چریک

 

Shapur_14@yahoo.de

۸

کاشکى رفته بود افریقا . با وجودى که پدر و مادر، هر دو مى دانستند  که در افریقاهم مى توان جفت پاها را از دست داد . بعد هم اضافه مى کردند ، شاید سرنوشت در افریقا  طور دیگرى رقم مى خورد. این هم یکى از آرزوهاى برادرم بود ، که در میان نیروهایی که به افریقا اعزام مى شدند ، بجنگد . مارشال رومل ، روباى صحرا ، افریقا ، چه صحنه رمانتیکى!کارل هاینتس در دفتر خاطراتش‌ عکس‌ یک شیر را کشیده است . شیرى که از پشت درختى  بیرون مى جهد . عکس نخل ها را کشیده و مارى روى زمین مى خزد. تصویر شیر را واقعاٌ خوب کشیده است. تصویر ساده دیگرى کشیدهکه ویترین مغازه اى را نشان مى دهد. بر سر در این ویترین نوشته شده است: پالتوى پوست، حیوان، پوست حیوانات، لباس‌ زنانه و مردانه، فرم سر حیوانات، پوست پر شده حیوانات، مجسمه حیوانات و بعد هم اسم پدر را نوشته است: هانس‌ تیم . پدر اوائل سال 1929، مغازه اى دایر مى کند که در آن پوست پرداخته شده و پر شده حیواناترا مى فروخته است. پر کردن پوست حیوانات و درست کردن آن ها را در هامبورگ آموخته بود.گرچه او دورۀ این شغل را ندیده بود، ولى از کودکى در نزد عمویش‌ در شهر کوبورگ، آن را یاد گرفته بود. او حس‌ عجیبى براى حرکت و نسبت ها داشت و بدین ترتیب یک نابغه بود، وقتى که مى خواست پوست حیوانى را پر کند، درعکس‌ هائى که وجود دارند و حیواناتى که پدر ساخته بود را نشان مى دهند ، تصاویر این جریان هستند ، یک گورخر ، یک شیر ، چند تا سگ و خصوصاٌ یک گوریل.عکس‌ هائى هم وجود دارند که نشان مى دهند که روند تکمیل این کار چگونه بوده است. او  در یکى از این عکس‌ ها روپوش‌ سفیدى به تن دارد و پیکر گوریل را با گچ مدلسازى پرمى کند و در عکس‌ دیگرى این گوریل را تمام و تکمیل شده نشان مى دهد. گوریل با دست چپش‌ به درختى آویزان است، دهانش‌ را باز کرده و دندانهایش‌ را نشان مى دهد. دست راستش‌ رابه سینه مى کوبد. چنگال هاى تیزش‌ را مى توان دید و آلتش‌ هم پیداست. بر خلاف انتظارچقدر هم کوچک است.چشمهاى حیوان برق مى زنند. حتى  لب و لوچه اش‌ نیز برق مى زند. دهانش را باز کرده و دندان هایش را نشان مى دهد ، مثل این است که مى خواهد به نظاره گرش‌ حمله کند. شاید هم ترسیده و مى خواهد در یک فرصت مناسب بگریزد . این گوریل؛ طورى که یکىاز شاگردهاى پدرم که در آنجا کار مى کرد، تعریف مى کرد؛ لولو خورخوره زنان شده بود. تا یکى از زنان از عریان بودن آلت گوریل شکایت کرده و از آن به بعد پیشبندى به گوریل بستند. از این به بعد دیگر این گوریل مضحکه اى بیش‌ نبود.عکس‌ دیگرى از برادرم هست که او را  در لباس‌ ملوانان نشان مى دهد. در دستش‌ کلاه قیف مانندی  وجود دارد، که بچه ها هنگام رفتن به مدرسه از بزرگترها هدیه مى گیرند. این لباس‌ ملوانى با دکمه هاى طلائى را پدر على الحده دوخته بود، پسرک خیلى جدى نگاه مى کند و در جوار او یک سگ کله بر روى زمین نشسته است . معلوم نیست، که آیا این سگ زنده است یا از همان پوست های پر شده پدر است. فکر کنم، سگ ما بلو[1] باشد . سگى که آن موقع داشتیم .

 

این گوریل را براى یک موزه آمریکائى درست کردند . خیلى دلم مى خواهد بدانم، براى کدام موزه. شاید بتوان آن را در یک موزه حیوانات ، جائى مثل دنور یا  شیکاگو دید. پدر براى مجموعه داران، موزه ها و افراد خصوصى کار مى کرد. تصاویر کارهایش‌ در مجلات فنى چاپ مى شدند و چه تعریف و تمجید هائى از او مى شد. اوائل دهه 30 به او پیشنهاد شد که در یکى از موزه هاى شیکاگو به عنوان پوست ساز مشغول به کار شود. او خیلى به این پیشنهاد فکر کرد، که آیا قبول کند ، یا نه. چونکه این پیشنهاد برابر با مهاجرت به آمریکا بود. ولى بعد تصمیم گرفت که همینجا بماند و خودش‌ مغازه اى باز کند. علتاصلى آن نیز، خانواده اش‌ بود. دلیل دیگر و قاطع آن ، این بود که او آمریکا را دوستنداشت. دلش‌ مى خواست همینجا در آلمان بماند. آلمان تنها کشورش‌ نبود، آلمان آن کشورىبود، که تاریخ داشت ، گذشته داشت  و او به این تاریخ متعلق بود. این تاریخ او رااشباح کرده بود. او به آلمان افتخار مى کرد. فقط گذرنامه اش‌ آلمانى نبود، آلمان وطنش‌ بود، زبانش‌ بود ، قومیت اش بود. مى دانید.

 

در واژه – آلمانى یعنی deutsch - همانطور که از این لغت بر مى آید و لفظ  thiot هم در آن وجود دارد و معناى آن قوم ، ملت ، ایل و طایفه است.پدرمهاجرت کردن، را مشکل مى توانست تصور کند. مهاجرت براى او همیشه کمى خیانت به شمارمى آمد. توماس‌ مان را خائن مى دانستند ، زیرا که در یک سخنرانى در بى بىسى موافقت کرده بود که شهرو زادگاهش  لوبک[2] بمباران شود و نیز مارلنه دیتریش[3] را که در اونیفورم سربازهاى آمریکائى به اجراى برنامه پرداخته بود  که در ارتش‌ آمریکا دستمالى اش‌ کرده بودند.بعد از جنگ، در زمستان سخت سال 1946،ناگهان ما یک بسته دریافت کردیم . در این بسته چیزهائى وجود داشت که براى ما نا آشنابودند ، مثل: شکر قهوه اى ، شیر خشک ، و نوعى شیره و چیزهای دیگری که ما تا آن روزندیده بودیم.  در اینبسته ضمناٌ دو تا پیراهن و یک جفت کفش‌ هم وجود داشتند . کفش‌ هاى سیاه پشت باز، نو ، با کف چرمى. پاشنه هاى کفش‌ از جنس‌ لاستیک بود  که در وسط آنها یک تکه لاستیک دیگر به رنگ قرمز کار گذاشته بودند. دوستان و فامیل به این کفش‌ ها  مانند یک اثر هنرى  نگاه مى کردند. پدر آن روز گفت: من چه دیوانه اى بودم ، چرا به آمریکا نرفتم و اینجملات را بعد ها بسیار تکرار مى کرد. او کفش‌ ها را پوشید. البته برایش‌ کوچک بودند. کفشها دو شماره برایش‌ کوچک بودند و باوجودیکه کفاش‌ بارها سعى کرده بود که آنها را کمىگشاد کند ، ولى فایده اى نداشت و کفش‌ ها همچنان کوچک ماندند. ولى او آنها را همچنانبه پا مى کرد. تمام تابستان آن سال، آنها را پوشید. تا اینکه پایش‌ میخچه درآورد. تازهاینموقع بود که دیگر این کفش‌ ها را از پایش درآورد.  او این کفش‌ ها را در بازار سیاه با غذا و سیگارو سه بسته شکلات سیاه سوئیسى معامله و معاوضه کرد. سه شب ،هر شب  بعد از غذا، به من یکى از این شکلات ها را دادند. امروز هم هنوز مزه اش‌ در دهانم هست.آمریکا، سوئد و سوئیس‌ ، کشورهاى ثروتمند بودند. ازاین کشورها شکلات، غذا ، کیک وشیرینى مى آمد. آمریکا، از دید بچه گانه من، کشور قدرتمندى به نظر مى رسید. بسیار قدرتمند تر ازآلمان پدر بود. و بدینوسیله نیز قدرتمند تر از خود پدر. آمریکا نسل پدرانمان را خجلکرد. آنها را خجالت داد.

 

روسیه پر جمعیت بود. ولى در جنگ تلفات زیادى داد. آمریکا کشور بزرگترى بود، قوى تربود. به همین علت هم ارزش‌ هاى آمریکائى در جامعۀ ما رایج شدند.  ناراحتى براى آنهائى که خواستنددنیا را تسخیر کنند. چونکه فکر مى کردند، به نژاد  منتخبین تعلق دارند. و حالا خم مى شوند تا ته سیگارى را از توى خیابان بردارند ، چونکه مجبورشان کردند  که تربیتشان را عوض‌ کنند.به این واژه فکر کنید: تعویض‌ تربیت.

 

در کوبورگ در آوریل 1945 یک سنگر زیر پل ایتس[4]‌بنا شد و در ساحل هم گودالهایى براى دفاع کندند. یک سرهنگ مأمور حفاظت از این پل شده بود، که جلوى نیروهاى آمریکائى بایستد. من یک روز گرم و آفتابى بهارى، صبح آن روز، هنگام بازى، در یکى از این سنگرها افتادم . من در این گودال نمدار چنان نشسته بودم، که گوئى در قبرى نشسته ام. در بالاىسرم، آسمان آبى را مى دیدم. مى گویند که من زیاد گریه و زارى مى کردم ، تا یک سربازآلمانى مرا از گودال بیرون کشید. کمى بعد سربازهاى آلمانى رفتند. اونیفورم ها رادرآورده و لباس‌ شخصى پوشیدند و رفتند و اسلحه ها و ضد تانکها را در طبقه بالا همینطورول کردند و رفتند.یک تانک آمریکائى، از روى تریلى اى که پر از موزائیک بود  و جلوى پل گذاشته بودند تا راه سربازهاى آمریکائى را بند آورند، به آهستگى گذشت و آن را کنار زد.زنگ در خانه به صدا در آمد . زنها ، از جمله مادرم ، با ترس‌ و لرز، در را باز کردند. جلو در خانه سه تا سرباز آمریکائى ایستاده بودند. یکى از آنها سیاهپوست بود. رایش‌ سوم در کوبورگ چنین به پایان رسید .این یک آزادى بود . آزادى از سربازانى که  بوى چکمه هاى چرمى و عرق کرده  را زنده میکردند، از چکمه هائى که زیرشان میخ کوبیده بودند. از بله قربان گفتنهایشان ، از این یغلاوى هایشان، که از دور صدایش‌ را مى شنیدیم، که موقع رژه رفتن به هم مى خوردند.   پیروزها و برنده ها با کفشهائى آمدند که پاشنه شان از لاستیک بود، کاملاٌ بى سروصدا. جیپ هائى که بر عقب آنها بشکه بنزین و بر صندلى عقب اش چند سرنشین نشسته بودند. شیشه جلوى این جیپ ها تا

 

مى شد و مى شد آن را به جلو خواباند. بوى بنزین شان، حتى بنزینشان هم بوى دیگرى داشت، تا بنزین آلمانى ها. بوی بنزین آنها شیرین تر بود.سرباز ها با اونیفورم هاى خاکى شان، بى خیال سوار بر این جیپ ها مى شدند  و به طرف ما بچه ها، آدامس‌ و شکلات و شیرینى پرت مى کردند . لذایذ ناآشنا.رئیس‌ ناحیه ما، آقاى فایگت مایر[5] ، که تا همین دو روز پیش‌ در اونیفورم قهوه اى رنگش‌ ظاهر مى شد، و همه از او مى ترسیدند و با نوعى عزت و احترام آمیخته به ترس  به او سلام مى کردند، توى کوچه بود و داشت جایی را جارو مى کرد. جیپ ها به سرعت از جلوى پایش مى گذشتند و او مجبور بود، که خود را کنار بکشد. سراپا غرقه در لجن شد.از امروز به فردا، بزرگ ها و بزرگسال ها ، کوچک و حقیر شدند . این تجربه اى بود کهمن با بسیارى از هم نسل هایم، تقسیم مى کنم .احتمالاٌ رابطه اى هست بین این تجربه و نهضت ضد اقتدارى دانشجوئى در اواخر دهه شصت، که بر ضد قدرت و اقتدار نسل پدران ما به وجود آمده بود.ستونى از اتومبیل ها در خیابان حرکت مى کرد . جیپ ، کامیون، زره پوش‌ ، در حالیکه سربازان آلمانى اسیر شده با لباسى ژنده مى آمدند. زندگى کردن به شیوه آمریکائى داشت قدم دراین راه مى گذاشت.  فیلم، ادبیات ، موسیقى ، لباس‌ پوشیدن، این جشن و سرور پیروزى، منبع و مبدأ خود را در آن داشت که پدران ما، نه تنها به لحاظ نظامى شکست خوردند ، بلکه نظام ارزشیابى آنها و شیوه زندگى آنها هم شکست خورد و بدون چون و چرا تسلیم شدند. بزرگ تر ها و بزرگسالان مسخره به نظر مى آمدند. حتى اگر بچه ها نمى توانستند که این جریانات را توضیح دهند، ولى کاملاٌ  واضح بود که پدر ها را خلع درجه کرده بودند. ما ،مجبور بودیم به بزرگتر ها سلام کنیم .مردها مجبور بودند که در جلو سربازان انگلیسى، که در این چنگ پیروز شده بودند ، به نشانه احترام کلاهشان را بردارند . بچه ها، بزرگتر ها را ، حتى زنان را مى دیدند که در خیابانها خم شدند  و ته سیگار سربازهاى آمریکائى را جمع مى کردند  تا بکشند.مردهائى که تا همین چند روز پیش‌ به آنها احترام گذاشته مى شد و به آنها سلام مى کردند ، و با صداى بلند دستور مى دادند ، ناکهان درگوشى صحبت مى کردند. مى گویند، ما از این چیزها خبر نداشتیم . مى گویند ما این چیز ها را نمى خواستیم. مى گویند به ما خیانت شد.

 



[1]  Bello

 

 [2] Lübeck

 

 [3] Marlene Dietrich

 

[4]  Itz

 

[5]  Feigtmeier

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٦
تگ ها :