در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

فصل نهم رمان "به عنوان مثال، برادر من

فصل نهم رمان "به عنوان مثال، برادر من" اثر" اووه تیم"

 

مترجم : شاپور چهارده چریک

 

Shapur_14@yahoo.de

 

 

۹

پدرم با موسیقى آمریکائى ، با موسیقى جاز و فیلم آمریکائى ، مخالف بود. آمریکائیسم. شیرازه کار ، خاصه در زندگى عمومى ، از دستشان خارج شد .خانه نشین شدند و فقط مى توانستند درچهاردیوارى اختیاری شان دستور بدهند . در خانه . در مدارس‌ هم دیگر از روى کتابهاى قدیمى تدریس‌ نمى کردند.معلمى که تنها معلم مدرسه بود به نام آقاى بوهنرت [1] که در دوره نازى ها ، به دلایل سیاسى از مدرسه اخراج شده بود ، دوباره تاریخ و زبان آلمانى درس‌ مى داد.او نه تنها حماقت و جرم هاى نازى ها را گوشزد مى کرد ، بلکه در پى علل آنها نیز بود و اطاعت کوکورانه و علاقه آلمانى ها به امور نظامى را نقد و بررسى مى کرد. وقتى که این جریان را به پدر گفتم، ناراحت شد و از دست این تعویض‌ تربیت نیروهاى پیروز در جنگ گله کرد. ولى او چه مى توانست بکند. ولى براى من بچه کاملاٌ معلوم بود که این گفتارها همه اش‌ از بیچارگى آنها نشئت مى گرفت.مى گفت، در فرانسه که بوده، مشاهده کرده است که چگونه یک سرباز آلمانى که مى خواست به یک پسر بچه اى سیبى هدیه کند ، پسرک سیب را از دست سرباز آلمانى گرفته و با نفرت آنرا پرت مى کند. این هم داستانى از غرور، که پدر مرتب تعریف مى کرد.موقعى که با ترن مسافرت مى کرده ایم، یک بار یک افسر آمریکائى مى خواسته به من که بچه بودم، یک قطعه شکلات هدیه کند، مى گفتند که من شکلات ها را نگرفتم . افسر آمریکائى سرش‌ را تکان مى دهد. پدر که مرا در این سفر همراهى مى کرد، بعد هاهمیشه این ماجرا را تعریف مى کرد، طورى که گوئى از رشادت من تعریف مى کرد. مطمئنا کارل هاینتس هم به همین شیوه رفتار مى کرد.

 

یک نسل از لحاظ سیاسى و نظامى و طرزفکر شکست خوردند و ناراحت شدند. لج کردند. خشک شدند . بعدها در زمان جنگ سرد ،  دوباره تمدید قوا کردند.  نخست سالهاى اولیه بعد از جنگ باخته،احساس‌ حاکمیت فقط در خانه وجود داشت  و ممکن بود. در محیط خصوصى . بعد ها بر علیه فرهنگ قواى پیروز قیام شد. شاید یکى از تفاوتهاى عمده بین شرق و غرب آلمان همین باشد.  شرق و غربى که بعد ها شدند آلمان شرقى و آلمان غربى . این تفاوت در آن است که غربىها تقریباٌ پذیرفتند که مقوله اى به نام گناه یا تقصیر جمعى وجود دارد.این مقوله از منظر دموکراتیک کاملاٌ صحیح بود . هیتلر را انتخاب کردند . در شرق ولى در یک روند مکانیکى و کوتاه شده دیدگاه ها ، بین وسوسه کننده و وسوسه شونده  فرق گذاشتند.  یعنى سرمایه دارها وسوسه کننده و کارگران وسوسه شونده بودند. گناه و تقصیر به طبقه اجتماعى افراد بستگى پیدا کرد.  که دلایلش‌ را در منافع اقتصادى مى دید.بنابراین، طرز تفکر آمرانه و مقتدرانه و نیز نیرو وقدرت و نقش‌ دولت و سناریو هاى رفتارىاز گردونه سؤال و جواب خارج شدند. حتى به عنوان نکات و خصوصیات نیک خلایق پروس‌ درجامعه سوسیالیستى پذیرفته شدند.

 

مناسبات اقتصادى دگرگون شده بودند ، ولى فقط ظاهراٌ ، به وسیله ارتش‌ سرخ، به وسیله شوروى، انقلاب فرهنگى اى ، این مناسبات اقتصادى را همراهى نکرد . یعنى هیچ جنبشىبر علیه طرز زندگى همین پدرانى که الآن خلع قدرت شده بودند ، وجود نداشت.هیچ شیوه نوینى براى زندگى مسامت آمیز آزمایش‌ نشد. روابط آزاد بین زن و مرد وجود نداشت . قوه نقد و انتقاد ساختارهاى دولتى  در مردم تحریک نشد . نبود آزادى عقیده ،نبود حق تعیین سرنوشت به شیوه دموکراسى از پائین. نبود سازمانهاى خودگران اجتماعى ، بدین ترتیب هر میکده خصوصى هم به چشم یک منبع آشوب و اعتشاش‌ دیده مى شد. هر دستگاهى که مى شد با آن مطلبی را تکثییر کرد، به جرم ایجاد اخلال در نظام، ممنوع گردید.هر ماشین حسابى مشکوک بود ، که شاید بتوان بدین وسیله آمار موفق تولیدات را تفسیر کرد. هر نقد و انتقادى به این روند ، حتى اگر در باره اتحاد ، به جرم غربى بودن ، آمریکائى بودن ، سرمایه دارى بودن ، ایدئولوژیکى بودن ، رد شد.این بچه هیچ به یاد ندارد که یک بار از طرف والدینش‌ ترغیب به  گوش‌ نکردن  شده باشد. تمرد.  حتى از طرف مادرش‌ ، کنار کشیدن ، بله، احتیاط ، بله، ولى نه گفتن، سرپیچى کردن از فرمان ، هرگز. تعلیم و تربیت شجاعت ، که همیشه در جمع معنا پذیر مى شود ، سبب شد تا مردم بترسند.

 

 پدر بعد از آزادى از بازداشتگاه انگلیسى ها به هامبورگ رفت. من و مادر هم در سال 1946به کوبورگ رفتیم . پدر در میان ویرانه ها یک چرخ  خیاطى پیدا مى کند و آن را تمیز کردهو روغن مى زند و در زیرزمین خانه ، زیر زمینى که ما بعد ها در آن زندگى کردیم، یک مغازه پوستین دوزى باز کرد . یعنى پدر وقتى که از بازداشتگاه آزاد شد، واقعاٌ به جز اونیفورم آبى نظامى نیروى هوائى  اش ، چیز دیگرى نداشت.همیشه مى گفت که سربازهاى انگلیسى ، ساعت سوئیسى اش‌ را موقعى که در بازداشتگاه  انگلیسى ها بوده ، ربوده اند.در مورد چکمه هایش  دو روایت وجود دارد :یکى اینکه مى گفتند این  چکمه ها را کارگران لهستانى که او را تهدید کرده بودند ، ازپایش‌ درآورده اند. روایت دیگر مى گوید : که او این چکمه ها در مقابل کره و پوست به دیگرى واگذار کرده است . شاید هم دو جفت چکمه داشته، که یک جفت آن را در خانه خواهرش‌گذاشته بود. 

 

تصویر دیگرى که از پدر دارم، این است که او یک جفت رو کفشى داشت، که محکم به ساق پایش‌مى چسبید  و در آن نیم کفش‌ هایش ، مثل لک لک راه مى رفت . در یک نیمه خانه ، آن نیمهاى که یک آپارتمان در آن قرار داشت، بمبى به خانه اصابت کرده بود که دیوارها را ویران کرده بود، و دیوار درونی اطاق اینک به دیوار بیرونى تبدیل شده بود . آوار ، جلوى پنجره زیرزمین جمع شده بود  که شبیه تپه اى به نظر مى رسید. ، که مى شد آنجا بازى  کرد. در میان این آوار گاهى وسایلى از قبیل قابلمه، شیر آب ، وان حمام ، تخت فلزى ، چاقو ، لوله آب ، لوله دستشوئى، ساعت ، چرخ خیاطى و اطو دیدهمى شدند. گاهى این اشیا چنان حرارت دیده بودند که تغییر فرم داده بودند. زخمى به شکل نیمدایره بر پیشانى من، یادگار این دوران و بازى هاى من در میان این ویرانه هاست، که بوى ملات سیمان و چوب گندیده مى داد .من روى زمین خیز کرده و دارم با تیشه اى کهنه یک قطعه آجر را براى استفاده کردن در خانه اى که مى ساختم، تمیز مى کردم. ناگهان دوشاخه یک دوچرخه به سر من اصابت مى کند  که پسرک دیگرى آن را پرتاب کرده بود.گوئى پرده ى سرخى  بر روى چشمانم کشیدند. نخست دردى حس‌ نمى کردم . فقط از این رنگ سرخ تعجب مى کردم . بعد این سرخى را همه جا دیدم ، بر روى دستهایم، بازویم، روى پیراهنم، و بعد هم مزه آهن و خون را در دهانم چشیدم .

 

پدر روى سکوى چوبى خوابیده بود. این سکو را براى پهن کردن پوست هائى که بهم مى دوختند،استفاده مى کردند. من بیاد ندارم که خواهرم این زمان کجا بود، شاید نزد فامیل به شلسویگ هول اشتاین رفته بود . من پیش‌ مادر، در تنها تختخوابى که داشتیم مى خوابیدم.  از دیوار اطاق، که رو به خارج بود، زطوبت وارد خانه مى شد  که زمستانها یخ مى زدو لایه براقى بوجود مى آورد ، مه شبها در نور شمع به منظره اى افسانه اى تبدیل مى شد . ما با پولوور و پالتو در رختخواب مى خوابیدیم . پدر با پالتوى نظامى اش‌ خودرا مى پوشاند  که بر پشت آن نوشته شده بود PW   که مخفف Prisone of War یعنى زندانى جنگى بود.او پشت چرخ خیاطى نشسته و دارد پوست ها را مى دوزد . موهاى روى پوست ها را نوازش ‌مى کند، تا نرم شوند طورى که با وزش‌ یک نسیم، در هوا موج بزنند و رنگ خاکستریشان در هم فرو رود. یک کار پر زحمت ، پدر هنگام اینکار همیشه نفرین مى کرد، براى اینکه موها را روى هم مى دوخت. و این اولین پالتوئى بود، که پدر در عمرش‌ می دوحت.

 

 

. . . ادامه دارد. . .

 



[1]  Bohnert

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٦
تگ ها :