در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

تخم مرغ فروش - داستانی کوتاه

تخم مرغ فروش

نویسنده : شاپور چهارده چریک

صبح که از خواب بیدار شدم، مادرم گفت: اول برو مغازه نوروز و 10 تا تخم مرغ بخر، بعدش هم برو نانوائی عباسقلی 5 -6 تا هم نون بخرو زود برگرد.

خیابانها شلوغ بودند. همه جا اعتصاب و تظاهرات و بگیر و ببیند بود. اوئل سال 1357 ، شاید اواخر فروردین  یا اوائل اردیبهشت ماه بود. من هنوزخواب آلود بودم . از خانه آمدم بیرون و به طرف مغازۀ نوروز حرکت کردم.

این مغازه جائی بود که ما بچه ها زیاد از آن خوشمان نمی آمد و شخص نوروز هم کسی بود که همیشه 10 – 12 نفر از لات و لوت های محل دورش بودند. ولی از آنجائی که افرادی که به مغازه نوروز می آمدند هر کدام اسطوره ای بودند ، معمولا آنجا شلوغ می شد و نوعی پاتوق بود. نوروز و اصغر هم می شدند لوتی و انتزش.

نوروز تریاکی بود. مغازه اش که آلونکی بیش نبود، پشت خانه اش که آن هم مخروبه ای بیش نبود، قرار داشت و همیشه بوی تریاک ار آنجا به مشام می رسید.  

وقتی که من به جلو مغازه نوروز رسیدم، او داشت با یک نفر بحث می کرد. چون آنها مرا جدی نمی گرفتند، سعی هم نمی کردند که حرفشان را از من پنهان کنند یا درگوشی و آهسته با هم حرف بزنند.

نورور با همان لهجه خاص تریاکی ها که فرقی بین سین و شین و صاد  نمی گذارند و هر سه را یک جور تلفظ می کنند ، گفت: آخه لامشب ، کجای دنیا دیدی که چش مشقال تل را 150 تومن بدن. بعدش هم می گی این یه مشقاله.  نگو این یه مشقاله، مشقال یه واحده، انداژۀ معینی داره، بگو اینو بهت می دم 150 تومن، ولی نگو یه مشقاله. من که خر نیشتم، من خودم دشتم تو کاره، هم می خرم، هم می خورم،  هم می کشم، هم می فروشم. ولی این یه مشقال نیشت.

طرف مقابل هم با قسم و آیه می خواست نوروز را فانع کند، که این مقدار تریاک، یک مثقال است.  

بالاخره معامله آنها صورت نگرفت و طرف مقابل گذاشت و رفت. نوروز عصبی بود. ناراحت بود. خمار بود. مرتب خمیازه می کشید، آب بینی  اش سرازیر شده بود. با سر آستین اش آب دماغش را پاک کرد و رو کرد به من و گقت: چی می خوای.

گفتم تخم مرغ.

کفت ندارم. من که تخم نمی ژارم. شبر کن تا خدیجه عرب بیاد ، اگر برام تخم گداشته بود، چندتاشو بهت می دم.

هنور این حرف نوروز تمام نشده بود، که صدائی با لهجه غلیظ عربی گفت: سلام علیکم.

نوروز گفت: نگفتم. اسم سگ بیار و چوب به دست بگیر.

 نوروز شاگردی داشت به نام اصغر که بچه محل ما بود. نوروز اصغر را صدا زد و گفت: اشغر، این ژن عربه دو شطل تخم مرغ  اورده که می گه چند تاش شکشته و ترک داره.  هرکی تخم مرغ خواشت ، توی هر شونه چند تا تخم مرغ شکشته بدار تا این تخم مرغ شکشته ها هم تموم بشه ونشست جلوی مغازه اش.

من با وجودیکه تخم مرغ هایم را خریده بودم، ولی مغ الوصف آنجا ماندم تا ببینم این ماجراها به کجا ختم می شوند. نوروز طوری  جلوی مغازه اش نشسته بود، که انگار روی توالت نشسته است. دو دستش را به صورت ضربدر روی زانوهایش گذاشته بود و سرش مرتب پائین و پائین تر می آمد تا به زانوهایش می خورد و از این برخورد ناگهان نوروز بیدار می شد. دور و برش را نگاهی می کرد و دوباره چرت می زد.

در این میان افراد زیادی وارد مغازه شدند و هرکسی خریدش را کرده و رفت.

بعد از مدتی اصغر آمد و با صدای بلندی گفت: نوروز ، نورور.

نوروز که حالش هم زیاد تعریفی نداشت و خمار بود، گفت: چیه، دوباره چی شده، کجا آتیش گرفته که منو اینطور شدا می ژنی.

اصغر کفت: نورور، تخم مرغ شکسته ها تموم شد، حالا چه کار کنم.

نوروز گفت: آخه پدر سگ، مادر به خطا ؛ این هم شد شوال که چرت پارۀ منو پاره تر کردی.

حالا اگه کسی تخم مرغ خواست، چند تا تخم مرغ بشکن ، بذار تو جعبه و بده دستش.  

من از این جواب نوروز چنان پوزخندی زدم، که نوروز ناراحت شد. از من پرسید: مگه نو تخم مرغ هاتو نگرفتی، برو دیگه. و من تاره یادم آمد که هنور نان هم نخریده ام.  

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۱
تگ ها :