در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

صدای پای مرگ - داستانی کوتاه - ۱

صدای پای مرگ

داستانی کوتاه از: شاپور چهارده‌چریک

از تاکسی پیاده شدم. در تاکسی را درست نبسته بودم. موقعی که کرایه تاکسی را پرداخت می‌کردم، راننده با لحن التماس کننده‌ای گفت: «داش دست درد نکنه، این درو درست ببند. وگرنه تق و تق‌اش گوشمو کر می کنه.«

در را باز کرده و دوباره بستم. سلانه سلانه به طرف مطب دکتر به راه افتادم. مردد بودم، که برم پیش دکتر یا نه. از رفتن واهمه‌ای نداشتم، از گفتن می ترسیدم. 

پیش خودم فکر می‌کردم : «خوب، برم چی بگم؟

 که ناگهان حرفهای خانم‌ام در ذهنم زنده شدند، که صبح، موقع صبحانه به من گفته بود: «... آره، برو بگو آقای دکترمن مریضم. به من کمک کن. همین. بعدش هم دکتر ازت می پرسه، آقای .... چه مشکلی دارید؟ اینجاست که باید شروع کنی به حرف زدن. اگه حرف نزنی که دکتر نمی‌تونه کمکت کنه...

حرفشو قطع کردم و گفتم: «آخه عزیزم، تو که می دونی مشکل من یکی و دوتا نیست.«

گفت:«آره می دونم. اولین و بزرگترین مشکل تو اینه، که با کسی حرف نمی زنی، حتا با من که زنت‌ام، حرف نمی زنی. نه تنها از مشکلاتت و بیماری‌ات حرفی نمی زنی، بلکه از هیچ چیز دیگه هم حرف نمی زنی. تو اصلا حرف نمی زنی.  دومین مشکلت هم، همین مشکل بیماری‌ته، که راجع به اون هم  نه با من و نه با دکترت حرف نمی زنی.«

موقعی که داشت جمله‌ی «تو اصلا حرف نمی زنی« را بر لب می آورد، این جمله چنان پژواکی در ذهن و مغز من ایجاد کرده بود، که به این می مانست، که در دره ای صدها بلندگوی هزار واتی و قوی تعبیه کزده باشند، که فقط یک جمله را تکرار می کردند:  «تو اصلا حرف نمی زنی« . «تو اصلا حرف نمی زنی«. «تو اصلا حرف نمی زنی«.

سرم را به شدت تکان دادم، که شاید از دست این افکار و خصوصا این پژواک لعنتی رها شوم. ضعیفترشد، ولی قطع نشد.

از خودم می پرسم: «واقعا من اینطورم که ساغر میگه؟

اگه اینطور باشم که خیلی ناجوره. فکرشو بکنید، شما با کسی زندگی می کنید که اصلا حرف نمی زنه. گنگ نیست، ولی حرف هم نمی‌زنه. 

پیش خودم گفتم: وقتی رفتم خونه، باید از ساغر بپرسم : «پس ما چطور با هم ارتباط برقرار می کنیم. اگه من حرف نمی زنم؛ پس کارهای روزانه و روزمره و امور زندگی را چطور تنظیم می کنیم  و...  ناگهان کسی به من تنه محکمی زد، یا من به او تنه زدم، خلاصه هر چی بود، این تنه کار خودشو کرد و من از دست این افکار و این پژواک لعنتی راحت شدم. چند ثانیه ای گیج و منگ بودم. نمی‌دانستم کجا هسنم؟ کجا می روم؟ بعد از مدت کوتاهی تابلوی مطب دکتررا دیدم و دانستم که کجا هستم.

از پله ها رفتم بالا. در مطب را به آرامی باز کردم و وارد اتاق منشی شدم. خانمی، حدود چهل یا چهل‌و‌پنج ساله پشت میز بزرگ و مرتبی نشسته بود، من تا حالا او را اینجا ندیده بودم. گرچه بیش از شش سال است که به این مطب می آیم. منشی قدیمی، خاتم "اسبق" بود، که بسیار متین و با وقار و آرام و دوست‌داشتنی بود. ولی الآن اینجا نیست.

پرسیدم: «خانم اسبق تشریف ندارند؟«

«ایشان در مرخصی هستند. من فعلا برای چهار هفته جای ایشان هستم. امری داشتید؟ «

این منشی جدید خانمی بود، که صورت بسیار زیبائی داشت. گرچه گذر زمان در برابر او هم ساکت و آرام ننشسته و رد پای خودش را بر این صورت زیبا و پوست لطیف برجای گداشته بود. خانم منشی همینطور که با ناحن‌های بلند و قهوه‌ای‌رنگش بازی می‌کرد،یک بار دیگر آخرین کلامش را تکرار کرد: «بفرمائید.«

یک‌بار دیگر همان افکار قدیمی به مغزم هجوم آوردند. همان حرفهائی که ساغر به من زده بود، دوباره در سرم جان گرفتند و طنین بلند‌گوها را دوباره در گوشهایم شنیدم. خواستم برگردم، فرار کنم. برگشتم پشت سرم را نگاه کردم، یک خانم مسن با یک دختر جوان، که ظاهرا مادر و دختر بودند و دو مرد میانسال در اطاق انتظار نشسته بودند. از این تصمیم‌ام خجل و شرمنده شدم. مستاصل و درمانده شده بودم. نمی دانستم چه‌کار باید بکنم. از تصمیم‌گیری عاجزبودم. تا‌کنون خودم را چنین عاجز و درمانده ندیده بودم. مثل اینکه دست و پایم را بسته بودند و دهانم هم که به قول ساغر، سالهاست که بسته است.

بالاخره با صدائی که بیشتر به زجه و ناله می ماند، تا صدای یک مرد چهل ساله، گفتم: «می‌خواستم  . . . آقای دکتر را ببینم.... من ...  از بیماران ایشان هستم. خانم "اسبق" مرا می‌شناختند. اسم من .... است.«

منشی چیزی را دررایانه نوشت و سپس رو کرد به من و گفت: 3000 تومان لطفا.

آخرین دفعه‌ای که اینجا بودم ـ حدود ده ماه پیش- 2000 تومان حق ویزیت داده بودم. حالا باید 3000 تومان می دادم. از این بالارفتن بی‌رویه قیمت‌ها و نبود اصول و موازین اقتصادی در جامعه ،حتی در مطب دکترها ناراحت شدم. ولی چه کاری از دست من بیچاره ساخته است. "منی" که اصلا حرف هم نمی زنم، چطور باید از حق خودم دفاع کنم. با کدام زبان؟ به کدام زبان؟ اصلا حق من چیه؟ من کیم؟ داشتم دیوانه می‌شدم. حق ویزیت را پرداحتم.

منشی گفت:«بفرمائید بنشینید تا نوبتتان شود.«

 نفسم در‌نمی‌آمد. مثل اینکه کسی دستش را بیخ گلویم گذاشته بود و فشار می‌داد. با نگرانی خود را به ردیف صندلی‌هائی که دو مرد ، ظاهرا از بیماران این مطب، روی آن نشسته بودند رساندم و خودم را روی یکی از صندلی‌های کنار پنجره ولو کردم. چنان هنی گفتم، که مرد جوانتری که آنجا نشسته بود برگشت و نگاهم کرد. فکر می‌کردم اگر کنار پنجره بنشینم، نفسم آرام خواهد شد. از پنجره بیرون را نگاه می کردم. هوا گرفته و نیمه‌ابری بود. خیل عظیم مردمی را می دیدم که با عجله و شتاب در رفت‌و‌آمد بودند. ماشین‌ها هم همینطور. از پشت شیشه‌ی پنجره که به بیرون نگاه می کنی، مثل این است که در خیابانها‌ی این شهر لعنتی اصلا چیزی به نام "مقررات راهنمائی و رانندگی" وجود ندارد. راهنمائی که نمی‌کنند، رانندگی هم شده هردم‌بیل، هر کسی، هر طور که دلش خواست رانندگی می کند،از هر جا که دلش خواست، می‌راند، نه آنطور که مقررات می‌گویند. خیابان یک‌طرفه معنی و مفهومی ندارد. دوباره مردم را نگاه می کنم، از خودم می پرسم: «این مردم کار‌و‌زندگی ندارند، که اینطور هزارهزار در حیابانها می‌گردند؟ بعد به خودم جواب می‌دهم:«خوب، حتما کار و زندکی‌شون همینه، شاید دارند الآن کار می‌کنند.

  صدای باز شدن در اطاق معاینه را می‌شنوم. دکتر است که دارد از بیماری که تا حالا پیشش بوده، خدا‌حافظی می کند. چشمش که به من می‌افتد، سرش را به علامت سلام کمی  خم می‌کند، بدون اینکه چیزی بگوید. من هم با سر جوابش را می‌دهم. بعد رومی‌کند به مادر و دختر و می‌گوید: «نوبت شماست! بفرمائید تو.«

مادرودختر بلند شدند و رفتند توی اطاق معاینه. من دوباره به خیابان خیره شدم. فکر و خیال ولم نمی‌کرد. یادم آمد، که ساغر چندی پیش به من گفته بود: «تو اصلاٌ با ما حرف نمی‌زنی، ولی گاهی با خودت حرف می زنی، که ما متوجه نمی‌شیم که چی می‌گی.  گاهی هم می‌خندی، یا لبخند می‌زنی. به خودت چی‌میگی؟ یا به چی می‌خندی؟ خوب، به ما هم بگو تا ما هم بخندیم. اگر همین حرف‌ها را  به ما هم بگی،  که ما دیگه مشکلی نداریم. ولی تو اصلا حرف نمی‌زنی.

ادامه دارد . . .

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٧
تگ ها :