در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

صدای پای مرگ - ۲

۲

هر وقت که به این جمله‌ی :«  «تو اصلاٌ حرف نمی‌زنی« فکر می‌کنم، بلندگوها را جلوی چشمهایم می بینم و صدای آنها را در گوشهایم می شنوم. صدای این بلندگوها طنین دارند، زنگ دارند، سوت می‌زنند، گوش را اذیت می کنند.    

  زنگ تلفن مطب؛ رشته‌ی افکارم را می‌درد. صدای منشی جدید دکتر را می‌شنوم، که برای مخاطبش طوطی‌وار مطالبی را تکرار می‌کند: «یا امروز تشریف بیاورید، یا روز شنبه. ولی اگه امروز بیاین، بهتره، چون مطب هم امروز شلوغ نیست.« بعد از اینکه طرف مخاطب چیزی می گوید و منشی جدید چیزی می‌نویسد؛ گوشی تلفن را می‌گذارد. 

در اطاق معاینه دوباره باز می‌شود و دکتر, مادر‌و‌دختر را از اطاق بیرون می‌فرستد و یکی از مردان را به درون می‌خواند. منشی دکتر مجله ای را ورق می‌زند. با دست راستش مقنعه‌اش را که کمی عقب رفته و چند تار مویش را نشان می دهد، جلو کشیده و دوباره به ورق‌زدن‌اش ادامه می‌دهد، بدون اینکه به ما دو نفری که در اطاق انتظار نشسته‌ایم، اعتنائی کند.

باز در خودم  فرو‌می‌روم. بی‌اختیار از جایم بلند می شوم، به منشی جدید می گویم: «من کار دارم، باید برم«. و بدون اعتنا به اعتراضات منشی مطب را ترک می‌کنم و از پله‌های ساختمان پائین آمده و وارد خیابان می‌شوم. نفس بلندی می کشم. این نفس بیشتر به "آه" شبیه است، تا "نفس". چند لحظه همانجا می‌ایستم. دورو‌برم را نگاه می کنم. به خودم می‌گویم:«باید برم خونه و با ساغر صحبت کنم.« یک تاکسی می گیرم, آدرس را به راننده میگویم و شیشه ی پنجره را پائین می‌کشم. این احساس خفگی، درنیامدن نفس، سنگینی سینه، ضربان نامنظم قلب، درد شدید در ناحیه سینه و قلب مرا کلافه می کند.

با خودم فکر می‌کنم :« چرا حقیقت را به ساغر نگفتم.« و فورا این فکر در من قوت می‌گیرد که آیا او می‌تواند مرا متهم به دروغگوئی کند. بعد خودم را با این جمله آرامش می‌دهم: «من که چیزی نگفتم، اصلا این چند سال گذشته به ندرت با هم حرف می‌زدیم. او که نمی تواند مرا متهم به کاری کند که نکرده‌ام. من که اصلا با او حرف نمی‌زدم، پس چگونه می‌توانم دروغ گفته باشم.

تاکسی با سرعت حیابان‌ها را طی می‌کند.  نیم ساعت بعد، جلوی در خانه ایستاده‌ام. باز هم این پا و آن پا می‌کنم. بالاخره به خودم جرات می دهم و کلید را در قفل خانه کرده و در را باز می‌کنم. ساغر با لبخندی بر لب به طرفم می‌‌‌آید و می‌‍پرسد: «خوب! چی شد. صحبت کردن سخت تره یا درد‌کشیدن.«

تمام توان و نیرویم را در دهانم جمع می کنم، تا بلکه این‌بار بتوانم حرف بزنم. با کمی خجالت می‌گویم: «من باید با تو حرف برنم. «

ساغر به شوخی یا به جدی گفت: « مرگ من. زبان دراوردی، مثل اینکه رفتن پیش دکتر کار خودش را کرده. زبانت باز شده، خوب چرا زودتر از اینها نرفتی پیش دکتر«

گفتم:‌ «شوخی نکن، مسئله خیلی جدی‌یه، می‌خوام چیزهائی رو بهت بگم، که تا حالا بهت نگفتم«

گفت: «برو تو اطاق نشیمن تا من بیام«

ذر اطاق نشیمن را بازکردم و رفتم تو. خانه و اطاق برایم بیگانه بودند. مثل اینکه اولین باری است که وارد این خانه می شوم. همه چیز برایم تازگی دارد. چه اطاق تمیز و شسته و رفته ای. خیلی بزرگ نیست، ولی با سلیقه تزئین شده، شاید 20 متر مربع یا کمتر باشد. روبروی در ورودی شومینه ای هست، که مبلی که جلوی آن قرار دارند، از زیبائی‌اش کاسته‌است. یک مبل بزرگ چهار نفره درست جلوی شومینه گذاشته ‌اند. سمت چپ و راست آن هم مبل های کوچکتری قرار دارند. یک میز بزرگ وسط اطاق و میزهای کوچکتری نیز بین مبل‌ها وجود دارند. پرده ها با مبل ها و رنگ اطاق همخوانی دارند. اطاق زیاد شلوغ نیست. تابلوئی بزرگی که منظره‌ی دهکده‌ای احتمالا اروپائی را نشان می‌دهد؛ به دیوارنصب شده است. روی شومینه‌ی خاموش چند تا عکس قاب‌گرفته  گذاشته‌اند. یکی تصویر پیرمردی است عینکی، که پدرسالاری از صورتش می بارد، دیگری یک خانواده پرچمعیت را نشان می دهد. سومی تصویر جوانی است در لباس سربازی با کلاه قرمز. جوان سرباز چنان سفت و محکم سرجایش ایستاده و سرش را بالا گرفته، سینه را سپر کرده، دستها را مانند سربازها در امتداد جیب شلوارش آویزان کرده، پا ها را جفت کرده و طوری ایستاده و نگاه می کند، که گوئی یک‌تنه صد نفر را حریف است.     

  روی میز بزرگی که وسط اطاق قرار دارد و رومیزی قشنگی به رنگ دیوار و پرده ها نیز روی آن کشیده اند، سه تا شمع در حال سوختن و آب شدن هستند. اشک شمع ها قطره قطره در حال ریختن است و شمع را به صورت یک کوه یا صخره در‌اورده است.

ساغر وارد اطاق می‌شود و می‌گوید: «چرا هنوز سرپائی؟ مگر نگفتی می‌خوای با من حرف بزنی؟ خوب بشین، من چای گذاشتم. «

می نشینم. کمی آرام‌تر شده‌ام.  احساس خفگی از میان رفته و می‌توانم راحت و آرام نفس بکشم.    

 ادامه دارد... 

  

نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۸
تگ ها :