در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

اشرف مخلوقات - داستانی کوتاه - ۱

اشرف مخلوقات

Shapur_14@yahoo.de

سال 1360. من چند سالی است که در آلمان هستم. آمده‌ام اینجا که اول زبان آلمانی را فرا‌گیرم و بعد از یک دانشگاه پذیرش گرفته و تحصیل کنم. در این مدت تقریبا زبان آلمانی را آموخته و با دانشگاه‌های زیادی هم مکاتبه کرده‌ام. چند تن از دوستانم هم از ایران مرتب تلفن می‌زنند و نامه می‌نویسند که برای آنها هم کاری کنم. مثل اینکه من رئیس اداره‌ی اقامت یا امور خارجی‌ها هستم. یا کاری از دستم بر‌می‌آید و انجام نمی‌دهم  هر چه هم به آنها می‌گویم که من نمی‌توانم برای آنها کاری کنم، به خرجشان نمی رود.سمج‌تر از همه، بهروز است. وقت و بی‌وقت تلفن می‌کند. ماهی یکی دو تا نامه می‌نویسد. به این هم قانع نیست و در ایران بسنده‌ی اوقات خانواده‌ام می‌شود و آنها را از لحاظ اخلاقی تحت فشار می‌گذارد که آنها به من فشار بیاورند تا کار بهروز را اینجا ردیف کنم.

امروز ساعت چهار صبح به وقت آلمان، دوباره تلفن کرد. من گیج خواب بودم. اصلا متوجه نشدم که چی گفت. فقط چون می‌دانستم که راجع به آمدنش به آلمان حرف می‌زند، گوشی تلفن را گذاشتم بغل گوشم توی رختخواب و همانجا خوابم برد. نمی‌دانم که این مکالمه چه مدت طول کشید. یک‌دفعه متوجه شدم که صدای بوق ممتد تلفن توی گوشم می‌پیچد. گوشی را سرجایش گذاشته و دوباره خوابیدم. بعدازظهر روز بعد خودم به بهروز در تهران تلفن کردم. اول ازم دلخور بود که چرا دیشب به حرفش گوش ندادم. گفتم: «آخه بهروز جهان ساعت چهار صبح بود. من خسته بودم، خوابیده بودم.«

گفت: «آخه مگر کوه کندی، که خسته‌ای؟«

گفتم: «مگر آدم فقط با کندن کوه خسته می‌شود؟«

نتیجه این مکالمه این شد که من به طور جدی بروم دنبال کاربهروز و یک دعوتنامه برایش بفرستم، تا بهروز به آلمان بیاید. می‌دانستم که اهل درس‌خواندن و دانشگاه‌رفتن نیست. ولی هرچه ازش می‌پرسیدم، جواب درست و حسابی بهم نمی‌داد. می‌گفت: «خوب بالاخره یه کاری می‌کنم دیگه، بیکار که نمی‌شینم.«

از روز بعد افتادم دنبال دعوتنامه و بیمه مسافرتی. برای دعوتنامه فرم مخصوصی وجود دارد که باید پر‌کنم و ببرم اداره اقامت و آنها باید این دعوتنامه را تائید کنند و بعد آن را به همراه بیمه‌نامه‌ای که از یک اداره بیمه به اسم بهروز و با اعتبار سه ماهه صادر کرده‌اند، برای بهروز بفرستم.

خلاصه همه این کارها را در ظرف یک هفته انجام دادم و دعوتنامه و بیمه‌نامه را فرستادم ایران. دو هفته بعد بهروز دوباره تلفن کرد و گفت که مدارکش رسیده است و از همین فردا به سفارت آلمان خواهد رفت تا ترتیب اخذ ویزایش  را بدهد. برایش آرزوی موفقیت کردم و گفتم: پول با خودت بیار. وضع مالی من اینجا زیاد خوب نیست و ارز هم از ایران نمی‌گیرم و با بدبختی و مصیبت زندگی می‌کنم.

چند هفته گذشت. در این مدت باز هم بهروز مرتب تلفن می‌کرد و گژارش کارهایش را به من می‌داد. بعد ازدو ماه ، یک بار تلفن کرد و گفت: «گرفتم. ویزا را گرفتم. بلیط هم خریدم. روز فلان، ساعت فلان در فرودگاه فرانکفورت هستم.«

یک‌دفعه نگران شدم. پیش خودم گفتم: «خوب من با این بابا اینجا چکار کنم؟«

اون حتما می‌خواد بره بیرون بگرده، تفریح کنه، زبان یاد‌بگیره، با مردم آشنا شه، و همه‌ی این کارهایش را هم حتما من باید برایش انجام دهم. من هم به علت ضعف مالی شب‌ها در یک کیوسک شبانه کار می‌کردم. از ساعت ده شب تا شش صبح. هفته‌ای چهار شب. از پنجشنبه تا یکشنبه.

اطاق کوچکی در یک واحد مسکونی داشتم، که 14 متر مربع بود. یک میز و یک صندلی و یک کمد لباس و یک تلویزیون کوچک و مقداری اسباب و اثاثیه آشپزخانه و چند دست لباس. این همه‌ی دارائی یک جوان ایرانی بود در غربت. دوش و حمام هم توی راهرو بود و هر وقت که می‌خواستیم دوش بگیریم، باید اول چند تا سکه می‌انداختیم توی دستگاه تا آب گرم شود و ما دوش بگیریم. ماشین لباسشوئی هم که توی زیرزمین بود، همینطور پولی بود.

خلاصه صبر کردم تا بهروز برسه اینجا، بعد برایش فکری بکنم. روز موعود نزدیک می‌شد. تا اینکه یک شب رفتم پیش صاحب کیوسکی که توش کار می‌کردم و از صاحب‌کارم ماشینش را عاریه گرفتم تا صبح روز بعد برم رودگاه فرانکفورت و بهروز را به خانه بیاورم.

ماشین را گرفتم و آمدم خانه. ساعت 11 شب رفتم توی رختخواب. چون صبح زود باید بیدار می‌شدم. من چون در شمال آلمان زندگی می‌کنم، باید 4-5 ساعت تا فرانکفورت رانندگی کنم. آن سالها، پروازهای ایران به آلمان فقط از طریق فرانکفورت انجام می‌شد و مثل امروز نبود که هم از هامبورگ و برلین و فرانکفورت و دوسلدورف و مونیخ پرواز به ایران یا از ایران انجام گیرد.   رسیدم به فرانکفورت و رفتم فرودگاه. هنوز یک ساعت وقت داشتم. توی یک کافه تریا نشستم و قهوه‌ای سفارش دادم. چند سال بود که بهروز را ندیده بودم. ما در ایران همکلاس بودیم. رفیق بودیم. فامیل بودیم. خیلی شیطونی‌ها با هم کردیم. مردم را اذیت کردیم. سر‌به‌سر همسایه‌ها گذاشتیم. بهروز ولی پا را از این هم فراتر گذاشت و با خلافکارهای شهر رابطه برقرار کرد. گاهی بنگ می‌کشید. گاهی مشروب می‌خورد. با پاسبانهای محل دعوا و مرافعه می‌کرد. با بچه‌های شیطون از محلات دیگرزدوخورد می‌کرد. همیشه یک جای صورتش زخمی بود. همیشه جا ‌ایش باندپیچی شده بود. قد کوتاهی داشت. صورتش استخوانی و چشمانش تیز و کوچک. ابروهای زنانه و نازکی داشت. صورتش مثل صورت "جک پالانس" هنرپیشه آمریکائی بود. به همین علت بچه های محل گاهی سر‌به‌سرش میگذاشتند و او را "جک" صدا می‌کردند. بهروز هم همیشه در جواب آنها می‌گفت:«دسته جک."

این افکار مرا به ایران برد. ایران سالهای 1354 تا 1356. چنان غرق این افکار شده بودم که دلم گرفت و هوای ایران تمام وجودم را اشغال کرد. هوائی شدم. دلم می‌خواست بروم ایران. دلم می‌خواست همین الآن در ایران باشم، فرقی نمی‌کرد کجای ایران. به ده‌کوره‌های ایران هم راضی بودم. کردستان، خوزستان، سیستان و بلوچستان، فقط  الآن در ایران باشم. با مردم فارسی صحبت کنم. فارسی بگم، فارسی بشنوم، سنگگ بخورم، حلیم و کله‌پاچه بخورم. صدای بوق ماشین‌ها را بشنوم، بوی گازودیل اتوبوس‌ها و کامیونها را استنشاق کنم. صدای مادرم را بشنوم، بوی دامنش را دوباره در ریه‌هایم داخل کنم، دستش را ببوسم و مثل سابق یک قوری چای درست کنیم و در سایة درخت کناری[1] که پدر بزرگم موقعی که پدرم متولد شده، وسط حیاط  خانه‌مان کاشته ، بنشینیم و چای بخوریم و از قدیم‌ صحبت کنیم. آره از قدیم.

یکی از دوستانم می‌گفت: «می‌دونی فرق جوانها و پیرها در چیه؟«

و خودش جواب می‌داد:« جوانها همیشه از آینده صحبت می‌کنند و پیرها از گذشته، از قدیم.«

آخ که چقدر باید باید منتظر بشم تا چنین روزهائی دوباره برسند. دلم یک ذره شده برای ایران.

گاهی سرم را بلند می‌کنم و به تابلوی اعلان ورود هواپیماها نگاه می‌کنم. هنوز بیش از بیست دقیقه وقت هست. سیگاری روشن می‌کنم و باز در افکارم غرق می‌شوم. . .

همینکه اسم "ایران ایر" را روی تابلو می‌بینم، بلند می‌شوم و به طرف خروجی مسافرین می‌روم. چند تا هواپیما با هم نشسته‌اند و سالن خیلی شلوغ است. سعی می‌کنم قیافه‌ی بهروز را جلوی چشمانم مجسم کنم. آخرین باری که دیدمش، شبی بود که داشتم می‌امدم آلمان. رفته بودم که ازش خداحافظی کنم. بیچاره مادرش چقدر گریه کرد. بهروز هم مثل همیشه مست بود و نشئه.

 بیش از نیم ساعت طول می‌کشد تا بهروز را دیدم. با نگاهم تعقیبش می‌کردم که مبادا گمش کنم. همینکه از سالن آمد بیرون، از پشت چشمانش را با دو دستم پوشاندم و گفتم: «بی‌حرکت.«

بهروز به شوخی گفت: «کو حرکت.«

برگشت و یکدیگر را در آغوش گرفتیم و بوسیدیم. سلام و احوالپرسی. از پدر و مادرش پرسیدم، از خانواده‌اش و از دوستان مشترکمان پرسیدم. سراغ مادرم را گرفتم. گفت:« دیشب رفتم پیش‌اش. چشماش پر اشک شده بود. دلش هم نازک شده، خیلی پیر شده و زانوهاش هم اذیتش می‌کنه. مرتب سراغ تو را می‌گیره. می‌گه پدر شاهین مرد و شاهین نه تونست پدرش را قبل از مرگ ببینه و نه تونست موقع خاکسپاریش بیاد ایران.  حالا می‌ترسم من هم بمیرم و پسرم نتوه بیاد روی خاکم.«

گفتم: «خسته‌ای؟ بریم یک چای یا قهوه بخوریم؟.«

گفت: «آره، قهوه بخوریم. مدتهاست قهوه‌ی خوب نخوردم.«

باز برگشتیم به همان کافه تریا و این بار دو استکان قهوه سفارش دادم.

مردی که پشت پیشخوان ایستاده و قیافه‌ای شبیه به مردان شرقی دارد، از من می پرسد: «برادرت است؟

- «نه. دوستم است. تازه از ایران رسیده.«

- آه. پس شما ایرانی هستید؟

- «بله«

- «من دو تا همکار ایرانی دارم. محسم و امیر.«

- میگویم:« محسم نیست، شاید محسن باشد.

- میگوید:« درست نمی‌دانم. شاید«

قهوه ها را برداشته و به طرف بهروز می‌روم. لاغرتر شده، صورت استخوانی‌اش تکیده و چشمانش از حدقه درآمده است.

میگوید:« شنیده‌ام، فری (فرشته) هم آلمان است؟«

- بله، فری هم در همین شهیر که من زندگی می‌کنم، زندگی میکند.«

- مرگ من!

- باور کن.

- اصلا می بینیش؟

- بله، گاهی.

سراغ منو می‌گیره.

- نه تا حالا که چیزی نگفته.

- همین روزها می‌تونی ببینیش.

قهوه‌اش را به آرامی می‌خورد و سیگاری روشن می‌کند. کمی ناآرام است. این پا و آن پا می کند. سراغ توالت را از من می‌گیرد.

با هم بلند می‌شویم و به طرف توالت‌ها می‌رویم. توالت  را نشانش می‌دهم و خودم بر‌می‌گردم.

قهوه‌ام را که کمی خنک‌تر شده، سر‌می‌کشم و اطرافم را نگاه می‌کنم.

بیش از 15 دقیقه طول می‌کشد تا بهروز از توالت برگردد.

می‌گویم:«گیر افتادی؟«

لبخندی می‌زند و چیزی نمی‌گوید.

کمی همانجا می‌نشینیم و از گذشته‌ها، از ایران، از تهران، از خانواده و دوستان صحبت می‌کنیم.

می‌گویم: راه زیادی در پیش داریم، باید 450 کیلومتر رانندگی کنیم. پاشو بریم.

می‌گوید: «مرگ من، چه خوب، پس صفا دیگه.«

چمدان بزرگش را برمی‌دارد و پشت سر من حرکت می‌کند. به پارکینگ فرودگاه می‌رویم. کارت پارکینگ را در دستگاه وارد می‌کنم و پول آن را می‌پردازم و به طرف ماشین می‌رویم و سوار می‌شویم.

  بین راه باز هم از ایران صحبت می‌کنیم. باز هم از خانواده و دوستان و خاطرات گذشته.

میگوید:«چقدر سراغ ایرانو میگیری؟ اگه اینقدر دلت واسه ایران تنگه، چرا یه سر نمیری؟«

- «آخه نمی‌شه، به همین سادگی هم نیست. وضع مالی خرابه، بلیط گرونه، تکلیف دانشگاهم هنوز معلوم نیست، می‌خوام اول برم دانشگاه ثبت نام کنم، بعد با دست کمی پرتر برم. حالا برم بگم چی؟ دلم تنگه، درسته، ولی تحمل می‌کنم.«

بین راه جائی توقف می‌کنیم تا بنزین بزنیم.

بهروز می‌گوید:« عجب جای باصفائیه. همینجا بریم شام بخوریم. من توی هواپیما از فرط اضطراب و دلهره نتونستم چیزی بخورم، حالا گرسنه‌ام شده.«

قبول می‌کنم.

خودم هم گرسنه هستم. اول باک ماشین  را پرمی‌کنم و بعد می‌رویم توی مهمانخانه.

بهروز می‌پرسد:«بیا اینجا ترجمه کن. نکنه گوشت خوک به خوردمون بده.«

به ویترین غذاها نگاه می‌کنم و بعد از چند لحظه می‌گویم:« مطمئن ترین چیز، مرغ سوخاری است با سیب ِمینی سرخ‌کرده و نوشابه. قبوله.«

میگوید:« چاره چیه.«

غذا را در سکوت کامل می‌خوریم. نه من چیزی می‌پرسم و نه بهروز چیزی تعریف می‌کند.

بعد از غذا بلند می‌شویم و سوار ماشین شده و حرکت می‌کنیم.

نیمه شب رسیدیم خانه.

همه خوابیده‌اند. همه جا ساکت و آرام است. تن صدایم را پائین آورده و تقریبا زیر لبی به بهروز می‌گویم:« هیس، آهسته حرکت کن، که مردم را بیدار نکنی. فردا اعتراض می‌کنند.«

بهروز می‌گوید:« چه جای ترسناکیه اینجا!«

- «نه اینطور هم نیست. حالا شبه مردم خوابیده‌اند. چراغ‌ها را خاموش کرده‌اند، اینطور به نظر می‌آد. صبر کن تا فردا، حتما از این شهر خوشت خواهد آمد.«

به درون اطاق می‌رویم. بهروز چمدانش را جلوی کمد لباس می‌گذارد و درش را باز می‌کند و مقداری پسته و گز و سوغات دیگری از ایران و چند تا کتاب برای من، که قبلا بهش سفارش آنها را کرده بودم و لباس‌های خودش را از چمدان بر می‌دارد و چمدان را دوباره بسته و آن را گوشه‌ی اطاق می‌گذارد.

تا سحر با هم حرف می‌زنیم. حدود ساعت چهار صبح می‌گویم: «بهروز من خسته ام. باید بخوابم.«

تو بخواب روی تخت، من می‌خوابم روی زمین.

بهروز قبول نمی‌کند.

می‌گویم: «حالا وقت جر و بحث نیست. یک شب تو بخواب روی تخت، من می‌خوابم روی زمین، بعد شب بعد عوض می‌کنیم. و من می‌خوابم روی تخت. ضمنا من شب های پنجشنبه و جمعه و شنبه و یکشنبه هم سرکارم و این شب ها را تو می‌توانی روی تخت بخوابی. این شب هائی که من کار می‌کنم، ساعت شش و نیم صبح بر‌می‌گردم خانه.

پتوئی روی زمین پهن می‌کنم و ملافه و بالشت را بر‌می‌دارم و دراز می‌کشم. حسابی خسته‌ام. امروز نزدیک به 1000 کیلومتر رانندگی کردم . به بهروز شب به خیر گفته و رویم را با پتو می‌پوشانم.

روز بعد حدود ظهر از خواب بیدار می شویم. صبحهانه‌ای خورده و به بهروز پیشنهاد می‌کنم که به شهر برویم. من باید ماشین صاحب کارم را پس بدم و خرید کنم.

اول ماشین را پس می‌دهم. بهروز را هم به صاحب کارم معرفی می‌کنم. بعد از چند دقیقه از کیوسک خارج  شده و با اتوبوس به شهر می‌رویم. خرید می‌کنیم.

بهروز می‌گوید:« کاش خرید را بعدا می‌کردیم و می‌توانستیم کمی در شهر بگردیم!؟«

می‌گویم:« برویم خانه، وسایل را بگذاریم و دوباره برگردیم.«

- «حالشو داری«

- «آره«

  دوباره برمی‌گردیم شهر. در خیابانهای مرکز شهر راه می‌رویم. مغازه‌ها و بوتیک‌ها را به بهروز نشان می‌دهم.

بعد از چند ساعت دوباره برمی‌گردیم خانه.

از بهروز می‌پرسم:« قصد داری اینجا چکار کنی؟«

می‌گوید: «هنوز نمی‌دانم.«

- «خوب هنوز فرصت داری که فکر کنی. فکر نکنی می‌خوام از اینجا فراریت بدم، ولی این صاحبخانه‌های آلمانی وقتی یک خونه یا اطاق را به کسی اجاره می‌دهند، اگر کس دیگری در این اطاق با مستاجرزندگی کند، ناراحت می‌شوند. یا مشکوک می شوند.

سه روز از آمدن بهروز می‌گذرد. در این مدت با چند تن از دوستانم آشنا شده است. به آنها هم سفارش کرده‌ام که موقعی که من کار می‌کنم، بهروز را تنها نگذارند.

از پنجشنبه تا یکشنبه را کار کردم. شب‌ها ساعت 9 از خانه می‌روم بیرون، تا بروم سر‌کار حدود 45 دقیقه طول می‌کشد. بعد کیوسک و صندوق آن را تحویل می‌گیرم و تا صبح کار می‌کنم. حدد ساعت شش و نیم صبح بر‌می‌گردم خونه. معمولا بهروز این ساعت صبح در رختخواب دراز کشیده و خواب است. من هم پتویم را پهن می‌کنم و می‌خوابم. حدود ساعت 1 یا 2 بعد ازظهر از خواب بیدار می‌شویم. صبحهانه‌ای درست می‌کنیم و می‌خوریم. گاهی با هم به شهر یا پارک یا نزد دوستان می‌رویم. بهروز روز به روز با افرا د بیشتری آشنا می‌شود و با همه صحبت می‌کند، می‌پرسد. در جستجوی راهی است تا مشکل اقامت و کار و این مسائل را حل کند. گاهی از بچه‌های ایرانی سراغ اطاق خالی را می‌گیرد که اجاره کند.

حمید، یکی از ایرانی‌های مقیم این شهر می‌گوید:« بهترین راه این است، که تو در کلاس زبان دانشگاه ثبت‌نام  کنی. هم این کلاس ها مجانی است و هم اگر در کلاس‌های زبان دانشگاه ثبت‌نام کنی، می‌توانی به عنوان دانشجو در خوابگاه دانشجویان اطاقی کرایه کنی. کرایه این اطاق هم بسیار ناچیز و ارزان است.«

  این فکر حمید، بهروز را خوشحال می‌کند. از روز بعد به فکر رفتن به دانشگاه است تا در کلاس زبان ثبت‌نام کند و اطاق بگیرد.

بعد از یک هفته کار ثبت نام بهروز در کلاس زبان هم انجام شده و ورقه‌ای به او داده‌اند که وی مجاز است در خوابگاه دانشجویان اقامت کند.  ضمنا با این ورقه هم می‌تواند ویزا و اقامتش را تمدید کند .

بهروزبسیار خوشحال است. با دمش گردو می‌شکند. امروز از من سراغ فری را می‌گرفت. گفتم:«من نمی‌دانم کجا زندگی می‌کند. گاهی در شهر یا در دانشگاه او را می‌بینم«

یک ماه از آمدن بهروز گذشته است.

دیروز به من ‌گفت: «بیا با من بریم اداره بیمه. من باید بیمه درمانی بشوم. هم  دانشگاه از من این ورقه را خواسته است، که تا شروع کلاس زبان از اول ماه دیگه، باید این ورقه را از اداره بیمه بگیرم و هم خودم باید بروم پیش دکتر. چند روز است احساس می‌کنم، حالم زیاد خوب نیست.«

قبول می‌کنم و قول می‌دهم که پس‌فردا (دوشنبه) با هم به اداره بیمه برویم.

بهروز گاهی اوقات آدم عجیبی می‌شود. عوض می شود. طرز حرف زدنش، افکارش، رفتارش، شوخی‌هاش، نگاه‌هاش، همه چیزش عوض می‌ ‌شود. علت آن برای من هنوز معلوم نیست. ولی چیزی بهش نمی‌گویم و قصد دارم کمی بیشتر او را تحت مراقبت قرار دهم، تا شاید به علت آن پی ببرم.


[1] Konar

 قبول می‌کند .

 

 ۱

داستانی کوتاه از: شاپور چهارده‌چریک 


ادامه دارد  

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢۱
تگ ها :