در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

زندگینامه اریش کستنر

زندگینامه اریش کستنر

اریش کستنر در تاریخ 23 فوریه 1899 در شهر درسدن بدنیا آمد و در تاریخ 29 ژوئن 1974 در مونیخ دیده از جهان فرو بست. اریش کستنر به علت فعالیت‌های سیاسی مجبور بود که نوشته‌هایش را غالبا با اسم مستعار منتشر کند، اسامی مستعاری که وی استفاده می‌کرد، عبارت بودند از:  Melchior Kurtz ملشیور کورتس، Robert Neuner، روبرت نوینر و عیره.

پدر كست نر به شغل زين دوزي اشتغال داشت. خود وي نخست در سمينار مخصوص تعليم و تربيت معلم شركت كرد ، ولي در سال ١٩١٧ و در بحبوحه‌ی  جنگ اول جهاني به عنوان سرباز به جبهه هاي جنگ فرستاده شد. در جبهه‌ی جنگ به بيماري قلبي دچار گشته و در حالي كه به شدت ضعیف و بيمار شده بود، به خانه بازگشت. بعد از بازگشت از جبهه هاي جنگ نخست در يك بانك شروع به كار كرد و سپس دبير يك نشريه نشد، ولي وي به اين هم قانع نبود و تصميم گرفت كه به تحصيل در رشته‌ي آلمان شناسي بپردازد. وي در شهرهاي برلين، رُستُك و لايپزيگ به تحصيل پرداخت و در سال ١٩٢٥ موفق به اخذ درجه دكترا در رشتة فلسفه شد. اريش كست نر در اواخر دهه ٢٠ قرن بيستم، مقالا ت تند و انتقاد آميزي براي يك روزنامه در شهر لا يپزيگ مي نوشت، كه نگارش اين مقالا ت و افكار تند و افراطي چپ وي نهايتاً سبب گشتند تا وي شغل خود را از دست داده و از سال ١٩٢٧ به بعد به عنوان نويسنده‌ی آزاد فعاليت خود را در برلين ادامه دهد. با شروع حكومت جبر و ظلم هيلتري ، ممنوع القلم و تبعيد شده و كتابهايش را در جريان كتابسوزان بزرگي از بين بردند و آتش زدند . ولي وي در آلمان ماند و كتابهايش را در خارج از آلمان منتشر مي كرد. وی بعد از خاتمه جنگ دوم جهاني و خودكشي هيتلر و تشكيل جمهوري فدرال آلمان، دوباره فعالیتش را در وطن‌اش از سرگرفت و از سال 1945 تا 1948 مسئولیت قسمت ادبي روزنامه "نویه سایتونگ"   در شهر مونيخ را به عهده گرفت. اريش كست نر در سال ١٩٤٦ روزنامه اي مخصوص جوانان به نام "پنگوئن" را انتشار می‌داد و در همین دوران نیز در شهر مونیخ با برنامه‌های سیاسی و کاباره‌های سیاسی نیز همکاری می‌کرد. اريش كستنر مدتي نيز پرزيدنت انجمن قلم در آلمان (غربي) بود و عضو فعال آكادمي زبان و شعر و همچنين آكادمي علوم و ادبيات  در آلمان (غربي) بشمار مي رفت. وي در آكادمي هنرهاي زيبا در استان بايرن  نيز فعال بود. در سال 1956 جايزه ادبي شهر مونيخ به وي تعلق گرفت و در سال 1959 جايزه صليب بزرگ آلمان (غربي) را از آن خود کرد. اريش كستنر در سال 1957 موفق به دريافت جايزة ادبي "گئورگ بوشنر"  گرديد. وي معلم اخلا ق و منقد و منتقد جامعة خويش بود. اريش كستنر ، خود را نوه روشنگري آلمان مي دانست. سه اصل زير براي اريش كست نر داراي اهميت ويژه اي بود: احساسات متين ، افكار روشن و سادگي كلا م.

اريش كستنر به شعر و خصوصاً به ليريك - اشعار غنائي- و داستان نويسي علا قه بسيار داشت و كار ادبي اش را با حكايت ها و داستانهاي ساده و كوتاه شروع كرده و خصوصاً در كاباره سیاسی به فعاليت شديدي بر عليه فاشيسم، نازيسم، ميليتاريسم و ديكتاتوري پرداخت. شيوة نگارش خود را نيز به صحبت ها و اصطلا حات روزانه و روزمره ولي با لحني بسيار انتقادي بسط داد . كستنر با وجوديكه از اين زبان استفاده مي كرد، ولي در پشت پرده‌ی زبان، به مسائل تعليمي و تربيتي و انتقادي و هومانيستي مي پرداخت.اريش كستنر در زمينه نگارش رمان، شعر ، داستانهاي كودكان، درام نويسي و فيلم نامه نويسي آثار با ارزشي از خود به يادگار گذاشته است.اريش كست نر فقط براي بزرگسالا ن نمي نوشت. داستانهائي كه وي براي كودكان و نوجوانان نوشته، مانند “اميل و كارآگاهان" به بيش از ٣٠ زبان ترجمه شده و چندين فيلم سينمائي از روي آن ساخته شده است. ادامه اين داستان، كتاب ديگري است با نام “ اميل و سه دوقلو" . يكي از ناشران آثار اريش كستنر ، در بارة وي چنين مي نويسد: "اريش كست نر ، در 60 سالگي گفته بود: “ نه هر چه كه كودكان تجربه مي كنند ، صلا حیت و شايستگي آن را نيز دارد كه كودكان آن را بخوانند  .اين سخنان مردي بود پخته، سرد و گرم روزگار چشيده و نويسنده اي معروف . هنگامي كه كست نر اين سخنان را بر لب مي آورد، شهامت و شجاعت آن را نيز داشت كه از دوران پر درد و رنج طفوليت و خردي خود نيز سخن بگويد. ولي گوئي كه او از خود سخن نمي گفت، بلكه از يك آرتور يا آنتون يا اميل نامي حرف مي زد.يادآوري دوران طفوليت و سخن گفتن در بارة اين دوره براي اريش كستنر ، مانند بسياري از داستانها و قصه هايش ، خود كتاب زندگي است كه بايد در جوار كتب ديگرش خوانده شود. گرچه كستنر در يكي از كتابهايش با نام “ موقعي كه من پسر بچة كوچكي بودم “ظاهراً به وقايع سالهاي ١٨٩٩تا ١٩١٤ اشاره دارد ، ولي اين سالها براي وي سالهاي مهمي بودند. كستنر بزرگ مي شد و رشد مي كرد، بدون اينكه مجبور باشد، به مذهبي يا ديني

بگرود. دنياي وي ، دنيائي بود، كه او در آن هميشه حق به جانب بود . كستنر از همان دوران كودكي و جواني، انسان با شعور و فهميده اي بود و تا دوران كهولت نيز همچنان فهميده و متین و باشعور باقي ماند."خِرَد و مادر اريش كست نر ، وي را ساختند”. اين حرف را “هرمان كستن” يكي از دوستان و نزديكان اريش كستنر ، در باره‌ی وي گفته است. دوران طفوليت و كودكي اريش كستنر از تاريخ 23 فوریه 1899، ساعت ٤ صبح، شروع شده است. اين دوران براي وي، حدود پانزده سال به طول انجاميد و در ناریخ 1 آوگوست 1914 نیز پایان یافت.  در اين روز ، پادشاه آلمان جنگي را شروع كرد، كه براي اولين بار جهان را تهديد به نابودي مي كرد. ما از اين زندگي ، چه درس عبرتي را مي توانيم بياموزيم؟ از يك زندگي ، كه از وراي جنگ و نبرد ملل و دول جان سالم بدر برده است. هر آنچه بايد از اين زندگي آموخت، خود مطلبي است كه در اشعار و سروده ها و قصه ها و داستانهاي اريش كستنر منعكس گرديده است. اريش كستنر روز به روز و سال به سال ، همه اين وقايع و اتفاقات را به رشته تحرير در آورده ، تا حتي كوچكترين مطلب نيز از قلم نيفتد. اين خود يك موضوع و مطلب اخلا قي است. گرچه اخلا ق در كتب و نوشته هاي وي رنگي از طنز و هجو دارد.مادر كستنر خياط بود. بعد ها نيز شغل آرايشگري را فراگرفت، و در هر دو حرفه فعاليت مي كرد. زيرا كه درآمد يك شغل كفاف زندگي را نمي كرد. پدر وي نيز به شغل زين دوزي (زين و يراق اسب) اشتغال داشت. وي نيز به اندازه اي مقروض و بدهكار بود كه مجبور به بستن مغازه اش گرديد و به عنوان كارگر براي ديگران كار مي كرد. اين ظاهر امر است. داستاني است كه همه در بارة زندگي و والدين اريش كستنر تعريف مي كنند، تا مادرش را نگران نكنند و زندگي اريش كستنر را به خطر نيندازند.حقيقت امر اين است كه پدر واقعي اريش كست نر شخصي بود به نام دكتر اميل سيمرمان  Dr.Emil Zimmermann

دكتر سيمرمان ، عضو مجمع يهوديان شهر درسدن بود   اریش  كست نر ، كه كتابهايش را نازي ها در تاريخ ١٠ ماي ١٩٣٣ به آتش كشيدند ، پسر يك يهودي بود، كه در آلمان نازي زندگي مي كرد. اين اطلا عات را شخصي به نام” ورنر شنايدر” در اختيار ناشر كتابهاي اريش كستنر - يعني فرانتس يوزف گورتس - گذاشته بود.اريش كستنر هنگامي كه از خاطرات دوران كودكي خود تعريف مي كند ، و نيز در نامه هائي كه به مادرش نوشته بود، از اين آقاي دكتر هميشه با عنوان “ يك شخص مورد اطمينان و دوست نزديك خانواده و عمو” اسم مي برد. آقاي دكتر نيز دورادور مواظب حركات و اعمال و كردار و گفتار اريش كستنر بود . اين “ عمو دكتر ” نه تنها وظيفه و نقش پدري اريش كستنر را به عهده مي گيرد، بلكه موقعي كه مادرش قصد خود كشي داشته - وگويا وي چندين بار دست به خودكشي زده يا تهديد به خودكشي كرده بوده است - نيز از “ عمو دكتر ” اش كمك و ياري گرفته است. اريش كستنر در دفتر خاطراتش چنين مي نويسد: " مادرم زندگيش را فداي من كرده است. فقط من . و به همين علت نيز به نظر ديگران و در رابطه با ديگران كمي سرد و خودخواه و خودپسند وغيرقابل تحمل به نظر مي آيد. او به من همه چيزش را اهدا كرد، هر چه كه بود و هر چه كه داشت. و براي ديگران چيزي نمانده بود، جز دستاني تهي، مغرور و با شرف. ولي باوجود اين انساني فقير. و اين مسئله او را متأسف و ناراحت مي كرد و باعث مي شد كه وي رنجور گردد. " در اين مواقع مادر از همه جا مأيوس و ناراحتش ، وي را ترك مي كرد. مادر با عجله و شتاب نامه كوچكي براي پسرش مي نوشت و در آن نامه از پسرش خداحافظي مي كرد. گوئي كه آن دو ديگر هرگز یکديگر را نخواهند ديد و بعد از خانه خارج مي شد و به خيابانها و پل ها و رودخانه ها پناه مي آورد. پسر موقعي كه به خانه مي آمد و نامه را مي خواند و از قصد مادرش مطلع مي شد، وي نيز در جستجوي مادر به خيابانها و پل ها و رودخانه روي مي كرد، در جستجوي مادرش، و هميشه نيز وي را مي يافت. مادرش غالباً بر لب رودخانه يا بر روي پل ايستاده بود، با رنگي پريده و بدون حركت به آب رودخانه خيره شده، مانند آن بود كه از حركت آب رودخانه انتظار داشت تا وي را از اين همه رنج و غم و محنت بازرهاند و نجاتش دهد. چند بار نيز نتوانست مادرش را بيابد. اريش كستنر ادامه مي دهد : در اين مواقع مأيوس و نوميد می‌شدم. من مي توانستنم قايق هائي را ببينم كه قايقرانان از درون آنها با چنگگ هاي بزرگي در درون آب به دنبال گمشده اي مي گشتند. و من مأيوس و نوميد به خانه مي آمدم و از فرط خستگي به رختخوابم پناه مي بردم و خواب مرا درمي ربود. و اين بار مادر بود كه مرا نجات مي داد". ما اين تصاوير را از زندگي اريش كستنر خوب مي شناسيم. او به كرات به اين موضوع و اين تصاوير در كتابهايش پرداخته است ، موقعي كه از سرنوشت كودكاني صحبت مي كند ، كه ترس و واهمه دارند كه مادرعزيزشان را براي هميشه از دست دهند.اريش كست نر ، در كتاب ديگري با عنوان : “يك پسر نمونه"  می‌نویسد: "مادرش بيوه زني بود بيمار، كه انتظاراتش در زندگي برآورده نشده بود . او بيمار بود، بيماري مادرش  “ دل شكستگي “ بود. اگر اين پسر هم درزندگي اش وجود نداشت، بدون شك تا حالا مرده بود. همين پسر باعث شده كه او- مادرش- تا كنون زنده بماند. دقيقتر بگويم ، نفس بکشد.  مادربراي شركت هاي بزرگ دوزندگي مي كرد. لباس خواب، لباس زير، پيراهن، دامن. چه با چرخ خياطي ، چه با دست. حقوق او را ساعتي حساب مي‌كردند. از صبح زود تا آخر شب، گاهي اوقات نيز تمام شب را به دوزندگي مشغول بود. او زندگي نمي كرد، فقط دوزندگي مي كرد." طبيعي است، كه اريش كستنر در اين داستان از خاطرات دوران كودكي خود استفاده ها كرده است. دوران كودكي اش در شهر درسدن آلمان. در همين دوران بود كه اريش كستنر ، مجبور بود كه شوهر مادرش را ناديده بگيرد، پدر واقعي خود را انكار كند. دلا يل آن هنوز به روشني درك نشده است. همين مسائل باعث شدند كه اريش كستنر احساس كند، كه او يتيم بزرگ شده، يا پدرش را از دست داده است. در صورتي كه او دو پدر داشته است. يكي پدر واقعي خودش ، كه او را عمو دكتر صدا مي كردند، و ديگري شوهر مادرش . و همين امر باعث شد تا او روابط احساسي عميقي با مادرش برقرار كند.

كسي كه باعث شد تا اريش كستنر به نگارش كتاب كودكان روي آورد، خانمي بود كه ناشر چند جلد از كتابهاي وي بوده است. اين خانم ادب دوست "یودیت جاکوبسون" بوده، كه همسر "زيگفريد جاكوبسون"  بوده است. اريش كست نر از سال ١٩٢٦ به بعد براي اين نشريه "ولت بونه"  مقالا ت و داستانهاي زیادی نوشت. كه گاهي كودكان نيز در اين داستانها نقشي به عهده داشتند و اريش كستنر نيز در باره كودكان مطالب زيادي مي دانست. يوديت جاكوبسون مي نويسد، يك بار به اريش كستنر گفتم كه شما در باره كودكان مطالب بسيار زيادي مي دانيد. به خود شجاعت دهيد و اين يك قدم را برداريد. فقط يك قدم. براي يك بار هم كه شده ، ديگر “در باره “ بچه ها ننويسد، بلكه “ براي “ بچه ها بنويسيد. اريش كستنر شاعر ، اريش كست نرمنقد و منتقد ، مي توانست مقالا ت تند و انتقادي بنويسد ، او مي توانست از سلا حي به نام طنز يا هجو به خوبي استفاده كند .به مسائل ايدولوژيكي بپردازد عليه حماقت عمومي يا حماقت عموم قلمفرسائي كند. ولي اريش كستنروقتي كه براي بچه ها كتاب مي نوشت، آدم

ديگري مي شد، گوئي كه خميرمايه اين اريش كستنر با خمير مايه اريش كستنر هاي ديگر تفاوت داشت: اريش كستنر بچه ها ، انسان خوش خلق و خوش اخلا قي بود كه هميشه سرحال بود و لبخند بر لب داشت، انساني بود پدرمأب كه هميشه مي دانست كه دنياي بزرگسالا ن چقدر تاريك و پرمخاطره است.فرانتس يوزف گورتس مي نويسد: وقتي كه از او ( اريش كستنر) پرسيدم ، چرا در جوار طنز تلخ اش ، به داستانهاي كودكان و نوجوانان نيز مي‌پردازد؟ چنين پاسخ شنیدم:حملا تي كه من (يعني اريش كستنر) با نيزه اي كه همان قلم ام باشد ، بر عليه تنبلي قلوب و كودني مغز ها تا كنون تدارك ديده ام، چنان روح و روان مرا خسته مي كنند كه هر آينه كه فرصتي بدست مي آورم تا اسبم را به آغل برده و علوفه اي جلويش بگذارم  ، اين احساس به من دست مي دهد كه بايد براي بچه ها داستان و قصه بنويسم. اين كار بيش از حد به من آرامش مي دهد. زيرا كه من مي دانم و معتقدم كه كودكان با نيكي فاصله دارند. و اين وظيفة ماست كه به آنها آموزش دهيم كه چگونه دستگيره‌ی دری را كه به اطاق نيكي باز می‌شود با دقت و فراست بچرخانند.“

اريش كستنر ، موقعي كه نقش پدران در خانواده را در كتابهايش ترسيم مي كند، نقشي كم رنگتر يا كم ارزش تر را براي آنها رقم مي زند. وي در يكي از كتابهايش با عنوان "هفت مطلب" در بارة پدران چنين مي نويسد: شب هنگام به مادرش ، كه او را به رختخواب مي برد، گفت: خيلي ناراحتي كه پدر جشن تولدت را فراموش كرده است؟

مادر گفت: آخ ، نه ، و همينطور كه داشت روي پتو دست مي كشيد و آن را صاف مي كرد، لبخندي بر لبانش نشست. نه ، زياد اهميتي ندارد ، خوب پدرت اينطور است ديگر.

پسر گفت: ولي اگر پدر طور ديگري بود، بهتر بود. اينطور نيست؟

مادر بر روي لبه‌ی تختخواب نشست و به پسرش گفت: ولي من هم تو را دارم. عزيزم.

بلي، اريش كست نر آرزو داشت كه پدرش “ طور ديگري” باشد.

آيا اين جملا ت به شكوه و شكايت و دادخواست شباهتي ندارند؟

رابطة اريش كست نر با مادرش بسيار عميق بود. اين روابط در نامه هائي كه آنها گاهي روزانه براي هم مي نوشتند، به خوبي به تصوير كشيده شده است.

مراسلا ت اريش كستنر و مادرش ساليان دراز ادامه داشت. اين رابطه دراز ، شايد نوعي جانشين براي خوشبختي هرگز كسب نكردة مادرش که "ایدا" نام داشت،  گشته بود. خوشبختي اي كه "ايدا" كستنر در زندگي زناشوئي اش هرگز بدست نياورد. و براي اريش كستنر نيز اين رابطه از نوعي بود كه براي آن هرگزجانشيني وجود نداشت.

: اريش كست نر در كتاب " گذر عمر" چنين مي نويسد:  و بعد در اطاق خوابش خود را حلق آويز كرد." در اين كتاب، داستان زندگي پيرمردي به تصوير كشيده مي شود ، كه همه چيزش را در زندگي از دست داده و باخته است و فقط خاطرات گذشته برايش باقي مانده و يك ويلون كه مادرش به او هدیه كرده بود، زماني كه او پسر بچة كوچكي بوده است. از آن زمان تا كنون ، بيش از 60 سال گذشته است. او اينك نزد دخترش زندگي مي كند و احساس مي كند كه سربار زندگي آنها شده است. او حتي از پرداخت كراية اطاقش نيز عاجز است.

و بعد ادامه مي دهد : " يك روز حدود ظهر از روي نيمكتي كه روي آن نشسته بود ، برخاست و به خانه رفت. بقيه، همه سر كار بودند. او گرسنه بود و مي‌خواست كه چيزي بخورد. كمد آشپزخانه قفل بود. بعد روي لبه پنجرة آشپزخانه نشست و گريست. گريه آزارش نداد. . . بعد پولش را شمرد . . . و بعد خود را حلق آويز كرد. مثل اينكه با اين كارش تمام گناهش را پاك مي كرد. “ در زندگي اين پيرمرد، مردي كه زندگي خود را از دست رفته مي داند ، آثاري از شخصيت و اعمال و كردار و گفتار "اميل كستنر" - پدرش - ديده مي شود. اميل كستنر نيز در زندگي واقعي ، به اين مرحله رسيده بود و فشار اقتصادي كمر خانواده اش را خم كرده بود. او نيز يك باراز شدت گرفتاري و بدهكاري مغازه اش را كه در آن زين و يراق اسب مي ساخته، تعطيل كرده بود.

اريش كستنر در سال ١٩٢٠ در سن بيست سالگي اولين اثرش را چاپ و منتشر كرد. اين داستان " پادگان كودكان" نام داشت. داستان، حكايت نوجواني است ، كه در دبيرستان تنبيه شده و بايد در ساختمان دبيرستان بماند، او زنداني شده است. در خانه ، مادرش با مرگ دست به گريبان است. او از زندان مدرسه فرار مي كند و به خانه مي رود. ورود او به خانه با آخرين لحظات عمر مادرش در هم عجين مي شوند. ماد مي ميرد و او دوباره به دبيرستان بر مي گردد و يكي از همشاگردي هايش را، كه باعث زنداني شدن او شده بود، خفه مي كند.

این داستان، از معدود داستانهاي اريش كستنر است ، كه او در مجموعة آثارش چاپ كرده و به قول معروف بدون آخر و عاقبت خوش پایان می‌یابد. این از آن جهت نیست، كه او با داستانهائي از اين دست مخالف باشد، نه. بلكه بيشتر از اين جهت كه اريش كستنر به عنصر “ خوبي و نيكي” در وجود انسان معتقد است وداستانهائي از اين دست با تصويري كه او از انسان در سر داشت، مغايرت داشتند.در زماني كه نازي ها در آلمان حكومت مي كردند- ار سال ١٩٣٣ تا سال 1945 - اريش كست نر اجازة فعاليت نداشت. به همين علت وي نيز به ابتكاري دست زده، و آثارش را با اسم مستعار چاپ و منتشر مي كرد.

كه پيش تر از وي نام بردم. "هرمان كستن"  در باره‌ی كستنر مي گفت:  او آن كسي باقي ماند، كه از اول هم بود. او با خودش ، با آثارش و اعتقاداتش ، يك دست و يك رنگ باقي ماند. او بالغ مي شد، بدون اينكه مجبور به انجام آن چيزي شود، كه نمي خواست. اين بلوغ را مي توان در آرامش و متانت وجودش نيز درك كرد. آرامش و متانتي كه وي با آن براي كودكان داستان مي نوشت و قصه مي گفت. اين آرامش و متانت در صورت او نيز منعكس مي شد. گاهي نيز چنين به نظر مي رسيد ، كه او بايد فرم و زبان خاصي براي نگارش داستان هايش پيدا مي كرد. آنطور كه از آثارش بر مي آيد، اين كار براي او به نظر سخت و حاد نمي آمد. آثاري كه از اريش كستنر به يادگار مانده، مدتهاست كه در زمرة “ ادبيات كلا سيك كودكان” وارد گرديده است.از آنجائي كه اصطلا ح “ ادبيات كلا سيك كودكان” ما را دچار نگراني مي كرد، از اين روي داستانهاي اين دفتر را "داستانهاي كودكان براي بزرگسالا ن " ناميديم.بهتر آن است، كه رشتة سخن را يك بار ديگر به دست خودِ اريش كستنر بدهيم:

"چه كسي جرئت آن را دارد ، كه ادعا كند، كه او آن قدر از خويشتن خويش فاصله گرفته است، كه زندگي اش را همانند مناظر طبيعي اطرافش مي بيند؟ چه كسي هدف و مقصود و منظور وقايع و اتفاقات بي پاياني را مي داند. كه براي ما اتفاق مي افتند ، و زندگي ما را تشكيل مي دهند؟ هر كدام از ما همانند ايستگاهي هستيم براي صدها هزار وقايع و اتفاقات و تجارب مختلف. زندگي به صورت نامرئي در پشت صحنة واقعيت اتفاق مي افتد. فقط انسان هاي معدودي مي دانند كه براي ديگران چه اتفاقي مي افتد و از اين عده نيز گروه كوچكي هستند كه شاعر و نويسنده نام دارند و در ازمنة قديم همه‌ی آنها را  نيزشاعر مي‌نامیدند. در نوشته هاي آنها، مي توان به مفهوم وقايعي پي برد، كه به ظاهر بدون رابطه و معني و مفهوم هستند. در اين نوشته ها هر مطلبي مفهومي دارد، گر چه به ظاهر بدون معني و مفهوم باشد. اتفاق گاهي به صورت سرنوشت ظهور مي كند. در ميان انبوهي از هرج و مرج، قانون زاده مي شود.”

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :