در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

متن سخنرانی اریش کستنر

 

متن سخنرانی اریش کست نر به مناسبت آغاز کار مدارس آلمان در سال ١٩۴٩

 

 

بچه های عزیز!

شما الآ ن در کلا س درستان نشسته اید ، به ترتیب نام خانوادگی ، یا به ترتیب قد . روی این نیمکت های سفت و سخت . امیدوارم که فقط به سردی هوا بستگی داشته باشد، که اینطور کز کرده و به قارچ شباهت پیدا کرده اید . بعضی از شما ها آنقدر بی قرار هستند، که مثل اینکه روی اجاق برقی نشسته اند . بعضی دیگر مثل اینکه به نیمکت هایشان چسبیده اند . بعضی از شما پوز خند می زنند ، و بعضی دیگر به تخته سیاه خیره شده اند ، مثل اینکه به آیندة سیاهی چشم دوخته باشند . شما واهمه دارید، و نمی توان گفت که احساس شما، به شما دروغ می گوید . ساعت موعود فرارسیده است . خانواده های شما، با نگرانی از شما دست می کشند، و شما را به آغوش دولت می سپارند . اینک زندگی شما با ساعت عجین می شود . و این زندگی ، با خود زندگی پایان می یابد. این زندگی ، که شبکه ای از اعداد و ارقام و پاراگراف و قانون و درجه و برنامه را در بر گرفته، اینک شما را نیز دربر می گیرد . از موقعی که شما اینجا نشسته اید، به طبقة خاصی تعلق دارید . مهمتر اینکه، به پائین ترین طبقه ها، متعلق هستید . شما هنوز نبرد طبقاتی و آزمایش و امتحان را در پیش رو دارید. شما هنوز میوه های کال و نارسی هستید، که باید به درختان تنومندی تبدیل شوید . تا امروز بچه های سرزنده و بیداری بودید که از فردا باید شما را بیدار کنند ، تا به مدرسه بروید . همانطور که با ما این کار را کردند. از درخت زندگی به کارخانة کنسروسازی تمدن وارد می شوید . این راهی است که پیش روی شماست . پس تعجبی ندارد که خجالت شما بزرگتر از کنجکاوی شماست.

آیا ثمری دارد که شما را در یک چنین راهی نصیحت کنند؟ نصیحت از طرف مردی که نصایحش شاید بی مزه باشند. ولی بگذارید این پیر مرد حرفش را بزند . این پیر مرد هنوز فراموش نکرده است و فراموش نخواهد کرد ، روزی را که خودش ، مثل شما روی یکی از این نیمکت ها نشسته بود . در کلا سی خاکستری رنگ و بیش از حد بزرگ . او هنوز فراموش نکرده است که قلبش آن زمان چگونه بی پروا می کوبید . بدین ترتیب به اولین نصیحت نزدیک می شویم، که مثل تابلوئی پیش روی شما می درخشد: نگذارید بچگی شما را از دستتان بربایند!

 

خوب نگاه کنید، بسیاری از مردم دست از بچگی شان بر می دارند، درست مثل لباس کهنه ای که دیگر مایل به پوشیدنش نیستند . مثل شماره تلفنی قدیمی ، که دیگر صحت ندارد . زندگی برای این مردم، به خیاری شباهت دارد که مرتب از سر آن خورده و کوتاه می شود. و چیزی که خورده شود، دیگر وجود ندارد . در مدرسه شما را مجبور می کنند که از مدرسة ابتدائی به دورة میانی و سپس به دبیرستان وارد شوید . وقتی که وارد کلا س های بالا تر می شوید، شاخه های پائینی را اره می کنند و می بُرند. و دیگر راهی برای بازگشت وجود ندارد . ولی آیا در زندگی نباید راهی برای بالا رفتن و راهی هم برای پائین آمدن وجود داشته باشد؟ مانند یک خانه که راه پله دارد؟ چه نفعی دارد که آدم طبقة اول خانه ای را داشته باشد، زیبا و محکم، ولی بدون طبقة هم کف و بدون زیر بنا و بدون زیر زمین؟

خوب! بسیاری از مردم اینطور زندگی می کنند! آنها روی پله ای ایستاده اند، بدون اینکه این پله به خانه ای وارد شود . و فکر می کنند که انسانهای مهمی هستند . همین انسان ها، موقعی بچه بودند، بعد بزرگ شدند. ولی حالا چه هستند؟ فقط کسانی که بزرگ شوند، و بچه گی خود را فراموش نکنند و همچنان بچه بمانند ، انسان هستند . کسی چه می داند، که آیا شما منظور مرا می فهمید ، یا نه. توضیح ساده ترین مطالب، بسیار مشکل است . بسیار خوب ، چیز مشکلی را انتخاب می کنیم، شاید درک آن ساده تر باشد .

 

صندلی معلم ، نه تاج و تخت است و نه کرسی و منبر!

صندلی معلم به این دلیل بالا تر قرار نگرفته است، که شما او را عبادت کنید. زیرا به این دلیل، که شما بهتر بتوانید یکدیگر را ببینید. معلم ، نه دانای کل است و نه خداوندگار عالم . او همه چیز را نمی داند . و نمی تواند که همه چیز را بداند . اگر بعضی مواقع چنین می نمایاند، که او همه چیزرا می داند، شما کوتاه بیائید ، ولی حرف او را قول نکنید، که او همه چیز را می داند . ولی اگر معلم شما ، به شما بگوید ، که او همه چیز را نمی داند،

او را دوست داشته باشد . زیرا که این صداقت او، موجب گشته است، که شما او را دوست داشته باشد . و از آنجائی که برای این گونه معلم ها، ازاین پیش آمد ها ، زیاد رخ نمی دهد ، حتماً دوست داشتن شما را ارج می نهد . یک مطلب دیگر هم برای گفتن دارم: معلم ، شعبده باز نیست. بلکه باغبان است . او همانند یک باغبان که از گل هایش مراقبت و نگهداری می کند، از شما مراقبت و نگهداری خواهد کرد . ولی رشد و توسعة شما، بدست خود شماست.

 

 

مراعات و ملا حظة کسانی را بکنید ، که مراعات شما را می کنند!

این حرف خیلی طبیعی و بدیهی به نظر می رسد. ولی بسیار مشکل به نظر می رسد . موقعی که من به مدرسه می رفتم، یک همشاگردی داشتم، که پدرش ماهی فروش بود . این بیچاره، که اسمش “ برویر[1] “ بود . آنقدر بوی ماهی می داد، که حال ما به هم می خورد. بوی ماهی ، تا توی لباس و موی سرش رخنه کرده بود . با شستن و پاک کردن و تمیز کردن هم از بین نمی رفت . همه از او کناره می گرفتند . همه او را مسخره می کردند. او همیشه تنها بود و در کلا س درس هم تنها در یک گوشه می نشست. مثل اینکه به مرض سل یا وبا مبتلا شده باشد. او خیلی خجالت می کشید. ولی حتی خجالت کشیدن او هم دردش را دوا نمی کرد. حتی امروز، بعد از ۴۵ سال که من به این اسم “ برویر“ فکر می کنم، مو بر اندامم سیخ می شود. بلی، بعضی اوقات بسیار سخت است، مراعات کسی را کردن. و همیشه هم این امر ممکن نمی شود . ولی همیشه باید سعی کرد . از نو ، دوباره .

 

 

زیاده از حد زرنگ نباشید!

وقتی که این نصیحت را به شما می کنم، مایلم که تنبل ها گوششان را بگیرند و این حرف مرا نشنیده گیرند . این نصیحت فقط برای دانش آموزان زرنگ است . و برای این دانش آموزان هم خیلی مهم است . زندگی فقط انجام دادن تکالیف مدرسه نیست . انسان باید همیشه یاد بگیرد .

 

 

خرکاری ، فقط برای خران است . من ازتجربه های شخصی خودم صحبت می کنم. موقعی که من کوچک بودم و به مدرسه می رفتم، داشتم خرکاری می کردم . با وجودیکه زیاد سعی کردم، و خر نشدم، خودم را هم به تعجب واداشته است . سرِ انسان، تنها عضو فعال بدنش نیست . اگرکسی عکس این قضیه را ادعا کند، دروغ می گوید . اگر کسی به دروغ گوش کند و آن را قبول کند ، کار خودش را خراب می کند . شما باید بازی کنید ، بپرید ، ورزش کنید ، نرمش کنید ، برقصید ، آواز بخوانید . اگر شما فقط از سرتان استفاده کنید ، روزی فرا خواهد رسید که باوجودیکه شما خیلی چیز ها را فراگرفته اید و می دانید، ولی به آدم معیوبی شباهت پیدا می کنید.

 

 

به کودن ها نخندیدو آنها را مسخره نکنید!

 

کودنها، به میل خودشان کودن نشدند . و برای این هم کودن نشدند، که شما به آنها بخندید و آنها را مسخره کنید . اگر کسی کوچک تر و ضعیف تر از شماست، او را آزار و اذیت نکنید . کتک نزنید . اگر کسی این حرف را درک نکند، من دیگر با او کاری ندارم. فقط به او اخطار می دهم. هیچ کس آنقدر ضعیف نیست، که ضعیف تر از او پیدا نشود. هیچ کس هم آنقدر قوی نیست، که قوی تر از او پیدا نشود .دست بالا ی دست بسیار است.

 

گاهی اوقات به کتب درسی خود با شک و تردید نگاه کنید!

این کتب در صحرای سینا چاپ نشده اند و حقیقت محض نیستند . این کتب درسی، از کتب قدیمی بوجود آمده اند، و کتب قدیمی هم از کتب قدیمی تر بوجود آمده اند . این را سنت می نامند . مثلاً جنگ مثل قدیم ها در کتب شعر با نیزه و شمشیر و سپر و زوربازو انجام نمی گیرد . دربعضی کتابها، هنوز از جنگ به شیوة قدیم صحبت می شود، باوجودیکه دیگر اینطور نیست . به داستانها و افسانه ها هم زیاد اعتماد نکنید، مخصوصاً داستانها و افسانه هائی که می گویند، انسان همیشه خوب است ، و پهلوانان بیست و چهار ساعته شجاع و نترس اند . به این چیزها زیاده از حد توجه نکنید و آنها را یاد نگیرید . در غیر اینصورت، بعد ها که وارد زندگی شدید و عکس این موارد به شما ثابت شد، تعجب خواهید کرد .

 

یک چیزدیگر: معادلا ت مربوط به حساب کردن سودپول و ربا را هم فراموش کنید . حتی اگر در برنامة درسی تان منظور شده باشد . موقعی که من پسر کوچکی

بودم و به مدرسه می رفتم، به ما یاد می دادند که چگونه می توانیم حساب کنیم که سود پولی که جد ما مثلاً در سال ١۵٢۵ در بانک داشته، حالا چقدر شده است؟ حساب سخت و مشکلی بود . بعد ها در سال ١٩٢۵ ترکیب موازنات بانکی به هم خورد و تورم ایجاد گشت و پول بی ارزش شد.

 

 

حالا عزیزان من، شما اینجا نشسته اید، به ترتیب نام خانوادگی، یا به ترتیب قد، و می خواهید به خانه هایتان برگردید . بروید، عزیزان من، به خانه هایتان بروید . اگر چیزی را خوب درک نکردید، از والدینتان بپرسید.

والدین گرامی! اگر شما هم چیزی را خوب درک نکردید، از بچه هایتان بپرسید!



[1] Breuer

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :