در باره تاریخ و ادبیات آلمان

در باره تاریخ و ادبیات آلمان

این هم مشکل خود را دارد - اریش کستنر

این هم مشکل خود را دارد[1]

اثر: اریش کستنر Erich Kästner

 

مترجم: شاپور چهارده‌چریک

 

 

ادوارد خوشبخت است . او در یک اداره کار می کند. و خدای مهربان هم به او قدری عقل و شعور عنایت فرموده است . او ثروتمند است. پدرش او را ر کلا س‌های درجه یک ثبت نام می کرد . او متأهل است و زنش را هم بسیار دوست دارد ، البته تا آنجائی که برایش مقدور باشد.

خانمش زیباست و او را هم دوست دارد . اسم خانم ادوارد، مارگیت  است . ادوارد به غیر از مارگیت زن دیگری را دوست ندارد ! ولی ، چرا فقط یک زن را . او مادرش است . او فکر می کند: عشقی که او به زنش دارد و عشقی که نسبت به مادرش دارد، دو چیز متفاوت هستند . پس: آدم هم می تواند زنش را دوست داشته باشد، و هم مادرش را. هم زمان.

خورشید می درخشد . پرندگان آواز می خوانند . علف ها رشد می کنند ، طوری که انگار می توان رشد کردن آنها را دید. گل های دوست داشتنی هم همینطور .

مارگیت و ماما، ادوارد را در میان خود گرفته اند و در پارک قدم می زنند . همه چیز مرتب و مهیاست .

مارگیت، ناگهان جلوی درختی می ایستد و به سبزه ها و علف ها خیره می شود . شاخه های سبز. نظرش را جلب می کنند .

 

مارگیت ناگهان فریاد می زند" . یک گل ماگنولیا "

مادر لبخندی می زند و می گوید: “ عزیزم، این یک درخت گلا بی است. ماگنولیا، هیچ وقت این قدر بزرگ نمی شود.

" مارگیت با اسرار می گوید: “ چرا ، مامان، در شهر "بلا زه ویتس " ، در جوار ادارة پست یک درخت ماگنولیا هست، که هر سال شکوفه می زند ، و به بزرگی همین درخت هم هست. "

مادر می گوید:" عزیزم، مارگیت، " و به صدایش صلا بت و سنگینی خاصی می بخشد و ادامه می دهد:" آخر عزیزم، ماگنولیا بوته است، درخت نیست. "

" ولی در بلا زه ویتس، در جوار ادارة پست . . . مارگیت حرفش را قطع می کند و دیگر ادامه نمی دهد .

مادر می گوید: " خیلی خوب ، دیگر بس است. "

سکوت بر قرار می شود. خورشید همچنان می درخشد. ولی در چشمهای این دو زن سردی خاصی نشسته است . پرندگان آواز می خوانندو گل ها شکوفه کرده‌اند .

چه زحمت بیهوده ای . . .

ادوارد مارگیت را دوست دارد . و همچنین مادرش را . این رابطه ولی مشکلا ت خاص خود را دارد . . .

ادوارد با احتیاط درِ اطاق مادرش را می زند . . . “ بیا تو ! “

مادر در کنار پنجره نشسته است . بر روی صندلی غم هایش.

ادوارد شروع می کند : “ مادر جان! من می خواهم از تو خواهش کنم، که در مقابل مارگیت، کمی صبور تر باشی. “ مادر ، متفکر ، از پنجره به بیرون نگاه می‌کند . ادوارد دنبالة حرفش را می گیرد: “ دیدی که ، همه چیز به خوبی داشت پیش می رفت. “

مادر گفت: “ اون ولی یک درخت گلا بی بود، ادوارد. “

ادوارد افزود: “ بله ، البته. ولی . . . “

مادر گفت: “ و هیچ گیاه ماگنولیائی ، اینقدر بزرگ نمی شود. “

ادوارد گفت: “ ولی مارگیت در شهر بلا زه ویتس . . . “

مادر حرف ادوارد را قطع می کند و می گوید: “ می بینی، خوب وقتی که ماگنولیائی به این بزرگی وجود نداشته باشد، پس مارگیت هم نمی تواند، چنین گیاهی را دیده باشد. او ولی آدم کله شقِ بی حیائی است. “

ادوارد گفت: “ ولی. . . “

مادر حرفش را قطع کرد و گفت: “ ولی ، بی ولی ! به اندازة کافی ناراحت کننده است، که ما باید اجازه دهیم ، این ... این ... آدم جوان به ما درس بیاموزد. “

ادوارد یک بار دیگر سعی کرد به سخنش ادامه دهد: “ ولی مادر . . . “

مادر جواب داد: “ ولی بی ولی! عشق چشم های تو را کور کرده است. و تو نمی بینی که زنت چقدر پست می تواند باشد. و تو هم از او حمایت می کنی. ولی من دیگر اجازه نمی دهم، که او به کارش ادامه دهد. آخر این کار به کجا ختم می شود! من باید خودم را پنهان کنم. آره!

. . . مادر گفت: “ بهترین کار این است، که من از اینجا بروم! “

آخر مادر... “

مادر گفت: “ ادوارد! خواهش می کنم. این بهترین کار است که من از اینجا بروم. “

مادر ادامه داد: “ اعصاب آدم خورد می شود! من هم نمی توانم دعوا را تحمل کنم. آرامش موقعی بر می گردد که من زیر خاک باشم. “

ادوارد هم اعصابش خورد است . او بدون سر و صدا از اطاق مادرش خارج می شود.

مشکل است . . .

آرایش بهارة مارگیت رسیده است . مارگیت خوشبخت است . زیرا که ادوارد گفته بود، که در مقام مقایسه با مارگیت ، داگوور[2]  یک ده بیش نیست.

ادوارد به درون اطاق فریاد می زند: “ خوب مادر، این هم از لباس جدید مارگیت. “ مارگیت به طرف آینه خم می شود . موهایش را مرتب می کند و حرفی را که باید بگوید، مزه مزه می کند . . .

مادر می گوید: “ خیلی زیباست؟

مارگیت با صدای گرفته ای می گوید: “ ولی؟

مادر می گوید: “ زیاده از حد بلند نیست؟

مارگیت می گوید: “ اینطور فکر می کنید. “

مادر می گوید: “بله، من اینطور فکر می کنم.”

مارگیت می گوید: “ ولی من اینطور فکر نمی کنم. “

مادر می گوید: “ حتی من به خودم اجازه نمی دهم، که لباسی به این بلندی را بپوشم. “

مارگیت با سردی می گوید: “ ولی کسی شما را مجبور نکرده که چنین لباس بلندی را بپوشید. هنوز متوجه نیستید که این لباس برای من دوخته شده است. “ و اطاق را ترک می کند تا به تمرین پیانو بپردازد.

مادر می گوید: “ چه بی ادب! “

ادوارد در جواب مادرش می گوید: “ من همین الآ ن باید با او صحبت کنم.“ و با خشم اطاق را ترک می کند.

ادوارد، مارگیت و مادرش را دوست دارد. ولی این رابطه مشکلا ت خاص خود را دارد. . .

ادوارد با ملا یمت به در اطاق موسیقی می کوبد.

بیا تو! “

مارگیت پشت پیانو نشسته است.

ادوارد چنین می گوید : “ مارگیت، عزیزم! من می خواهم از تو خواهش کنم، که در مقابل مادر، کمی صبور تر باشی. “

مارگیت از نواختن پیانو دست می کشد و خاموش می نشیند.

ادوارد حرفش را ادامه می دهد : “ دیدی که ، همه چیز به خوبی داشت پیش می رفت. “

مارگیت با خشم گفت: “ ادوارد، ولی این لباس بلند نیست. مادر تو از طرف من مجاز است، که لباس بالا زانو بپوشد. “

ادوارد گفت: “ ولی مادر من فقط گفت، که حتی زنان مسنی مثل او . . . “

مارگیت گفت: “ می بینی! خوب حالا که لباس های بلند مد شده است، حتی زنان پیر هم می توانند لباس بلند بپوشند . حتی مادر تو. ولی او زن سمج و خیره سری است. “

ادوارد گفت: “ ولی! “

مارگیت گفت: “ ولی، بی ولی! من به خوبی می دانم که آخر و عاقبت این کار به کجا ختم می شود. احترام به بزرگتر ها ، چشم تو را کور کرده است ، طوری که نمی بینی که مادرت چقدر بد جنس می تواند باشد. تو هم از او حمایت می کنی. ولی من دیگر اجازه نمی دهم، که او به کارش ادامه دهد. آخر این کار به کجا ختم می شود! من باید خودم را پنهان کنم. آره!

بهترین کار این است، که من به خانة بابام برگردم.

آخر مارگیت... “

مارگیت گفت: “ ادوارد! خواهش می کنم. این بهترین کار است که من از اینجا بروم. “

مارگیت ادامه داد: “ اعصاب آدم خورد می شود!

ادوارد هم اعصابش خورد است . او بدون سر و صدا از اطاق موسیقی خارج می شود.

مشکل است . . .

ادوارد به تنهائی در باغ خانه اش قدم می زند و فکر می کند . ناگهان می ایستد. فکرش نیز همین کار را می کند . ادوارد خشمگین ، با پاشنة کفشش سوراخی در شن های باغچه ، که به کمک چنگگ صاف کرده بودند، ایجاد می کند. آها! چه خوب ، آرامش می دهد . و چون از این کار تسکین می یابد، سوراخ دومی نیز ایجاد می کند . و سوراخ سوم . . . و به تماشای این سه سوراخ می پردازد.

ناگهان، این فکر به سرش می زند: سه سوراخ، یکی مارگیت است، دومی مادر است و سومی خود ادوارد . عالیست! او به هندسة ترسیمی می پردازد: ادوارد مارگیت را دوست دارد، و برعکس. درست است! ادوارد مادر را دوست دارد، و برعکس. درست است! مادر مارگیت را دوست دارد؟ و بر عک... - - - آها !

اینجاست که حاجی حال ندارد!

چرا آنها همدیگر را دوست ندارند؟ این دو موجود دوست داشتنی؟ ادوارد با ناراحتی سوراخ چهارمی نیز در شن های باغچه ایجاد می کند . . . ناگهان همة محاسبات درست می شوند. . . این خط، ادوارد به این نقطة چهارم خیره شده است . این سوراخ سیاه و تاریک! این سوراخ بدون نام و نشان ، اینطور نیست؟

هنوز تعمید نشده، هنوز تعمید نشده . . . ادوارد ناگهان شروع می کند به دویدن روی شن های باغچه.

ادوارد موقع صرف قهوه بی نهایت کیفور و سرحال است . دستی بر روی شانة مادر می زند.

مادرش می گوید: “ آها! دیگه چی شده! “

و نان مارگیت را خودش شخصاً درست می کند.

مارگیت می گوید: “ تو مثل اینکه طوریت شده است؟

ادوارد به دروغ می گوید: “ آه خدای من! چیزی نیست. فقط فکر بکری به سرم زده است.“

مادر در جوابش می گوید: “ این فکری که می گوئی بکر است، هنگام اجرا دچار اشکال می شود. “

ادوارد در جواب مادرش می گوید: “ ولی اجازه بده، مادر! این که کار ساده ای است. و شروع می کند، از اول همه چیز را تعریف کند.“ برای رد گم کردن می گوید: “ چه خوب می شد، اگر ما بچه ای داشتیم؟

مارگیت با شوق می گوید: “ آره، عالیست. “

و مادر هم مثل اینکه در اینگونه موارد خانوادگی مخالفتی ندارد .

مادر می گوید: “ یک پسر. . . “

مارگیت هم در جوابش با قاطعیت می گوید: “ نه، یک دختر . . . “

ادوارد با ناباوری آنها را به صبر و حوصله دعوت می کند .

مارگیت در رؤیاهایش فرو رفته و می گوید: “ اگر بچة ما پسر باشد، باید اسمش را "راینر[3]"  بگذاریم!“

مادر با ناراحتی می گوید: “ راینر؟ این دیگر چه اسمی است؟ این که نشد اسم. اسم بچه باید "هوبرت[4]"  باشد.“

مارگیت با غروری مادرانه گفت: “ من اسم بچه ام را خودم انتخاب می کنم. آنطور که مایل باشم.“

ادوارد می گوید: “ مردم در چنین مواردی معمولاً نظرات پدربزرگ ها و مادربزرگ ها را محترم می شمارند. ولی بچه هنوز که به دنیا نیامده است. “

مارگیت می گوید: “ ولی موقعی که بچه بدنیا آمد . . . “

ادوارد با خشم فریاد می زند: “ آنموقع اسمش را راینر و هوبرت می گذاریم. “

مادر می گوید: “ من هرگز چنین چیزی را تحمل نمی کنم. “

مارگیت هم با گریه می گوید: “ من هم همینطور. “

ادوارد با عصبانیت به دور میز می گردد و می گوید: “ خوب ، اسم پسر اولمان را راینر و پسر دوم را هوبرت می گذاریم. “

مادر نیز با عصبانیت در جوابش می گوید: “ تو مختاری که برای بچه های خیالی ات هراسمی را که مایل باشی انتخاب کنی.“

مارگیت نیز در جواب مادر فریا می زند: “ بچه های من خیالی نیستند، می فهمید؟ “ و صندلی را به کناری پرت کرده و ایوان را ترک می کند .

ادوارد با قیافه ای غمگین به مادرش می گوید: “ مادر، ولی تو نباید اینطور بد راجع به پسرهای من صحبت کنی. تو که هوز آنها را نمی شناسی، که راجع به آنها

قضاوت کنی. . . و با این حرفها مارگیت را هم ناراحت می کنی. . . “

مادر در جواب ادوارد می گوید: “ آخ ، اینها همه اش بچه بازی است. “ و به طرف باغ می رود.

ادوارد پسرهای آتی اش را دوست دارد. مادر آنها را هم دوست دارد . مادر بزرگشان را هم دوست دارد . ولی همة اینها مشکلا ت خاص خود را دارند . . .

 



[1] Aber das hat seine Schwierigkeiten عنوان اصلی این داستان کوتاه  ، که از کتاب " مصاحبه با بابا نوئل ترجمه شده، چنین است:   

 

[2] Dagover

 

[3] Rainer

 

[4]Hubert 

 

 

  
نویسنده : شاپور چهارده‌چریک ; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸
تگ ها :